![]() |
4 ريشههای فكری فلسفه ماركس
" هگل پندارهگرا بود(يعنی ايدهآليست بود)زيرا از نظر او " تاريخ " و " پندار " از هم متمايز نبودند و توسعه هر كدام به منزله شكفتگی ديگری میبود. بر اساس اين سيستم، " پندار " كه مظهر وحدت خدا با عالم وجود است از روز ازل به عنوان روح عالم ( بر نهاده ) وجود میداشته است و سپس در لحظهای معين " از خود بیخود " و " از خود بيگانه " شده است تا به شكل " طبيعت " تجلی كند ( برابر نهاده)، آنگاه خود را در شعور انسان " باز يافته " است كه مرحله " هم نهاده " است و اين امر ابتدا به خودی خود(تاريخ)و سپس با تفكر( فلسفه تاريخ)صورت گرفته است" (1) اين را به نظرم در گذشته توضيح داده باشيم . اينها اولا هگل را " ايدهآليست " مینامند و میدانند ، و گفتيم كه هگل فلسفهای دارد كه به حسب تعريفی كه اينها میكنند او نه ايدهآليست است و نه ماترياليست ،
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 24
برای اينكه مساله ايدهآليسم و ماترياليسم - آن طور كه اينها تعريف میكنند - بر اساس اصالت يكی از ايندو است كه آيا ماده اصيل است يا ايده ؟ به قول اينها بعضی قائل به اصالت عين هستند و بعضی قائل به اصالت ذهن . ولی فلسفه هگل بر اساس نوعی وحدت ذهن و عين است ، يعنی اصلا او قائل به جدايی ميان ايندو نيست . حتی به آن شكلی كه الان ما میگوييم وجود ذهنی و وجود عينی ، كه باز قائل به دو وجود هستيم ، میگوييم يك شی وجودی در عين دارد و وجودی در ذهن ، او به آن شكل نمیگويد و ذهن و عين برای او دو چهره مختلف از يك واقعيت است . لهذا به اين معنا او را نمیشود " ايدهآليست " ناميد و " ماترياليست " هم البته نمیشود ناميدمثلث " تز ، آنتیتز ، سنتز "
هگل تمام فلسفه و منطقش بر اساس همين مثلث " تز ، آنتیتز و سنتز) ] است . فلسفه هگل مثل يك درخت تنومند پرشاخهای است كه تنهای دارد و اين تنه چند شاخه بزرگ دارد و از هر شاخه بزرگ چند شاخه ديگر جدا شده و باز از هر شاخه فرعی چند شاخه فرعی و از هر شاخه فرعی فرعی باز چند شاخه فرعی ديگر . درست به همين شكل درمیآيد . فرض كنيد اين طور است كه يك نظامی از همين تز و آنتی تز و سنتز به وجود میآيد ، مثلا الف و ب وج و د ، به همين ترتيب اين مثلث پيش میرود . بعد میبينيد تمام اين رشته باز به منزله يك تز است نسبت به يك رشته ديگر كه آن آنتیتز آن است و باز آن در مجموع يك سنتز ديگری پيدا میكند . ولی آن [ صورت ] كلی آن ، آن كه شكل اين درخت را میسازد همين است كه تقريبا خدا و طبيعت و انسان را در مقابل يكديگر قرار میدهد : خدا ، طبيعت ، انسان ، كانه خدا مرحله تز است ، طبيعت مرحله آنتیتز و انسان مرحله سنتز . انسان از نظر او تكامليافته خدا و طبيعت است . خدا در انسان به مرحله كمال رسيده است ، يا طبيعت در انسان به مرحله كمال و خودآگاهی و آزادی و امثال اينها رسيده استبرتراند راسل آدم طنزگويی است ، با اينكه يك مرد رياضیدان است ولی در عين حال يك مرد اديب و نويسنده و مخصوصا طنزگو و بدزبان است
تعبير شيرينی دارد ، تشبيه میكند ، میگويد فلسفه هگل به يك ژله میماند كه به هر جای آن دست بزنی همه جايش میلرزد ، با اين تفاوت كه يك ژله میشود قسمتی از آن را جدا كرد و استفاده كرد ، ولی اين ژلهای است كه قابل بريدن نيست ، يا همه آن را بايد قبول كرد يا همه آن را بايد رد كرد و چون همه آن قابل قبول نيست همه آن را يكجا بايد رد كرد
" بدين ترتيب از نظر هگل بشريت متفكر است كه در مرحله سوم تاريخ را میسازد در حالی كه از نظر ماركس برعكس ، قوای مادی است كه اين كار را میكند . " (1) پس نتيجه اين است كه تاريخ از انسان شروع میشود . بعد از اينكه اين مثلث بهوجود آمد ، مرحله تعالی انسان همان مرحله ساختن تاريخ است . پس انسان است كه تاريخ را ساخته است . میگويد : " در حالی كه از نظر ماركس برعكس ، قوای مادی است كه اين كار را میكند . " شك ندارد كه اين با فلسفه هگل سازگار نيست . از نظر اينها انسان خودش يك موجود ساخته شده است ، يعنی انسان بيش از آنكه سازنده تاريخ باشد ساخته شده تاريخ است . در فصلهای بعد راجع به ماترياليسم تاريخی تعبيری دارد ، میگويد ماترياليسم تاريخی - يا به قول او ماديگرايی تاريخی - يك برداشت اقتصادی از تاريخ است و يك برداشت تاريخی از اقتصاد . من آنجا يادداشت كردم : " و در عين حال يك برداشت اقتصادی از انسان است و يك برداشت تاريخی از انسان ، بدون آنكه يك برداشت انسانی از اقتصاد باشد يا يك برداشت انسانی از تاريخ باشد " و اين نكته بسيار اساسی در اينجاست ، يعنی اين ماديگرايی تاريخی ، برداشتی اقتصادی از تاريخ است و برداشتی تاريخی از اقتصاد . " برداشتی اقتصادی از تاريخ است " يعنی اقتصاد نيروی محرك تاريخ است . " برداشتی تاريخی از اقتصاد است " يعنی اقتصاد خودش كه نيروی محرك است در عين حال يك جريان است نه يك امر ثابت . اما " برداشتی اقتصادی از انسان است " برای اينكه ماهيت انسان و انسانيت انسان را اقتصاد میسازد ، يعنی انسان از خودش اصالتی ندارد . " برداشتی تاريخی از انسان است " يعنی انسان هم يك واقعيت ثابتی نيست و هيچ جنبه فطری در انسان نيست كه ثابت باشد ، همه چيز انسان حتی اصول فكری ، اصول عاطفی ، آنچه را كه " انسانيت " مینامند - كه ما در بحث فطرت طرح كرديم همه اينها يك سلسله امور متغير و متحول و نسبی است .
پاورقی :
. 1 همان
بعد میگويد : " ماركس نوشته است : از نظر هگل فرايند انديشه كه وی حتی تحت عنوان پندار به آن موجوديتی مستقل میدهد خالق و آفريدگار واقعيت است . " (1) حال ، در باره اختلافی كه ميان ماركس و هگل پيدا شد - كه به تعبير اينها او پندارگرا بود و اين مادهگرا - میگويد : " اين دگرگونی مطلق به يكباره انجام نشد بلكه در دو زمان به عمل آمد
در وهله نخست فيلسوف آلمانی ديگری كه از پيروان چپگرای مكتب هگل بود ، يعنی لودويگ فويرباخ ، فلسفه استاد را از جنبههای عجايب و غرايب پندارهگرايی آن خلاص كرد و از صورت همه خداگرايی به صورت خداناگرايی درآورد . در وهله دوم ماركس آن را يك فلسفه ماديگرا ساخت و به طور دقيقتر ابتدا طبيعتگرايی فويرباخ را به صورت ماديگرايی تاريخی و سپس به صورت ماديگرايی فلسفی تعميم داد . اغلب گفته شده است كه هگل فويرباخ را به وجود آورد و فويرباخ ماركس را . " (2)
پاورقی :
. 1 همان
. 2 همان ، ص 24 و . 25
مرحله اول را فويرباخ انجام داد كه فلسفه خداگرايانه او را تبديل كرد به فلسفه خداناگرايانه
دو نوع وحدت وجود ، و شباهت نظريه هگل با يكی از آندو
البته قبلا گفتهايم كه در باب هگل عدهای اساسا مرددند كه اصلا هگل را يك آدم الهی بدانند يا يك آدم مادی ؟ هگل از نظر خودش يك مرد الهی است و تصوری كه مجموعا او از خدا دارد با تصوری كه خداپرستهای ديگر دارند متفاوت است . [ نظريه او ] از يك نظر نوعی وحدت وجود است ولی نسبت به وحدت وجودی كه عرفای ما دارند يك وحدت وجود ناقص . وحدت وجودی كه عرفای ما قائل هستند كه خدا را در همه چيز میبينند و در همه چيز میدانند و هيچچيزی را از خدا جدا نمیدانند از راه اين است كه آنها برای خدا كمال فعليت و نهايت شدت وجود و لانهايی وجود را قائل هستند . از كمال فعليت و شدت وجودی كه دارد همه چيز پرتوی از اوست و به يك معنا خود اوست ، همه چيز شانی از شوون اوست ، اسمی از اسمهای اوست ، نه يك امری كه جدا و منفصل از او باشد . اينها خلقت را به معنی منفصل كردن چيزی از چيزی نمیدانند ، معنای " خلق " را اين نمیدانند كه خدا يك چيزی را از خود جدا كرد و بيرون آورد . به قول يكی از اساتيد ما اين تخمگذاری است نه خلقت ، اينكه موجودی موجود ديگری را از خود بيرون بيفكند . حقيقت خلقت هم برمیگردد به همان تجلی و ظهور(و بنور وجهك الذی اضا له كل شی)ولی آن ، روی كمال فعليتی است كه داردنوع ديگر از وحدت وجود اين است كه يك شی به دليل كمال بیفعليتی و كمال بیرنگی و بیشكلی و نداشتن هيچ چيزی پذيرای همه چيز میشود . چون تعينی از خودش ندارد هر تعينی را میپذيرد . ولی آن تعينی كه میپذيرد ، آن را ندارد و میپذيرد ، كه درباره - به قول فلاسفه - ماده اولی يا هيولای اولی چنين چيزی است ، يعنی حقيقت بیتعين مطلق ، يعنی قوه و استعداد محض كه هيچ فعليتی ندارد . چون هيچ فعليتی ندارد همه گونه فعليت را در خود میپذيرد
مساله همهخدايی هگل از قبيل نوع دوم است ، چون او در فلسفه خودش تصريح میكند كه سلسله مراتب تزها و آنتیتزها و اين مثلثها كه همين طور پيش میرود ، هر مرتبه قبل در مرتبه بعد وجود دارد و هر مرتبه بعد هم در مرتبه قبل وجود دارد ، از باب اينكه هر ناقص در كامل وجود دارد و هر كاملی هم در ناقص وجود دارد ، اما " ناقص در كامل وجود دارد " يعنی كامل مرتبه اعلای وجود ناقص است ، " كامل در ناقص وجود دارد " از باب اينكه ناقص مرتبه ضعيف وجود كامل است . اين مثل اين است كه بگوييم نور ده شمعی در هزار شمعی وجود دارد ، يعنی نور هزار شمعی درجه كامل همين است ، نور هزار شمعی هم در نور ده شمعی وجود دارد ، از باب اينكه اين درجه ضعيف آن است . حال ، او از باب اينكه خدا را يك حقيقتی گرفته است كه آن را يك بر نهاده و تز فرض كرده كه بعد در مقابلش يك آنتی تز قرار داده و بعد در مقابلش سنتز ، [ معتقد است ] اينها از يكديگر جدا نيستند ، تز و آنتیتز و سنتز مراتب تكامل يكديگر هستند و بنابراين میشود گفت انسان در خدا وجود دارد ، میشود گفت خدا در انسان وجود دارد ، میشود گفت طبيعت در خدا وجود دارد ، يا گفت خدا در طبيعت وجود دارد
به هر حال اين معنای همهخدايی [ است ، ] چون برای فلسفه هگل تعبير " همهخدايی " كرده بود . خواستم توضيح بدهم كه چرا او را در عين حال وحدت وجودی هم میدانند و نوعی وحدت وجود هم برايش قائل هستند
فويرباخ آمد اساسا منكر وجود خدا شد ، حال بر چه مبنايی ، بعد گفته خواهد شد . پس در اين مرحله تا اينجا با هگل فاصله گرفت
بعد ماركس و امثال او يكی دو قدم جلوتر رفتند و آن مرحله مادهگرايی انسان است ، نه فقط خدا را انكار كردند ، تاريخ انسان را هم به شكل مادی توجيه كردند و در واقع انسان را هم بالذات و بالطبع يك موجود مادهگرا معرفی كردند ، كه اين را بعد میخوانيم . در بخش اول تحت عنوان " ماديگرايی فلسفی / . 1 ميراث فويرباخ : بشرگرايی خداناگرا " میگويد : " فويرباخ كه يكی از بانيان مكتب " بشرگرايی خداناگرا " ست ، ابتدا در كتاب جوهر مسيحيت(1841)جانشين ساختن فرمانروايی انسان را به جای حكومت پندار هگل آغاز كرده بود . وی اعلام داشته بود كه پندار ، خدا و دين چيزی جز محصولاتی از انسان نيست . خدا انسان را نيافريده است بلكه انسان خدا را آفريده است و انسان اين كار را بدين ترتيب انجام داده است كه بهترين چيزهايی را كه در خود سراغ دارد يعنی تصورات مربوط به راستی ، زيبايی و نيكی . . . و غيره را در يك آسمان آرمانی فرا فكنده است . پس خدا چيزی جز يك تصوير آرمانی از خود انسان نيست . اين همان تصور قديمی انسان خدايی است
فويرباخ اضافه میكرد كه اين دروغ اگر تبديل به يك بت متعدی انديشه بشر نمیشد باز نيم مصيبتی بيش نمیبود . ليكن بشر اين خدای ساخته و پرداخته خويش را میپرستد ، فرمان میبرد ، تسليم میشود ، فدايش میشود و خلاصه در قبال خدا از خود بيگانه میشود . انسان مذهبی ، به اين گونه ، چون موجودی فاقد شخصيت جلوه میكند . او ديگر به خود تعلق ندارد ، تسليم ديگری شده است و در قبال ديگری از خود بيگانه شده است
چنين است كشف فويرباخ ، يعنی آيين از خودبيگانگی دينی ، آيينی كه ماركس و انگلس نه فقط با شوق بسيار پذيرا خواهند شد بلكه آن را تكميل ، توسيع و تشريح نيز خواهند كرد . " (1)
نقش فويرباخ
گفتيم آقای فويرباخ كه يكی از پيشكسوتان ماركس است منكر وجود خدا شد ، خداناگرا شد ولی خداناگرای انسانگرا . در اروپا اساسا نهضتی به وجود آمد ،پاورقی : . 1 همان ، ص 25 و . 26
نهضت انسانگرايی به قول خودشان ، كه اسمها و ترجمههای متعدد در زبان فارسی آمده ، مانند انسانگرايی ، انسانپرستی . امانيزم به صورتها و شكلهای متعددی طرح شده است . فويرباخ خواست انسان را جانشين خدا كند . اولين كاری كه كرد - كه اين كتاب به اين صورت تشريح نكرده ، در آن مقالهای كه در بحث فطرت مدرسه نيكان میخوانديم بهتر تشريح شده بود - اين بود كه آمد تحليلی از ماهيت دين كرد و در واقع خواست ريشه دين را در انسان نشان بدهد ، كه چطور شد كه انسان به دين گرايش پيدا كرد ، چرا انسان موجودی به نام " خدا " فرض كرد ؟ میگويد انسان دارای دو وجود است ، يك وجود متعالی و يك وجود منحط ، عين همين حرفی كه ما میگوييم كه انسان دارای عقل و نفس است ، دارای جنبه ملكوتی و ناسوتی است(ان الله خلق الا نسان و ركب فيه العقل و الشهو) ، انسان دارای دو جنبه است : يك جنبه ، جنبه عالی متعالی كه در آن ، جلوههای عالی انسان ظهور میكند ، راستی ، زيبايی ، شفقت ، محبت ، امثال اينها . يك جنبه ديگر هم آن جنبه خودگرايانه و حيوانی انسان . بعد میگويد انسان در اثر اينكه به علل اجتماعی ، يا به هر علت ديگری ، آن جنبه منحطش بر او حاكم میشود ، جنبه عالی خودش را فراموش میكند و خيال میكند كه او فقط همين جنبه منحط است ، يعنی در خودش كه نگاه میكند میبيند جز همين جنبه منحط و حيوانی و شهوانی چيز ديگری نيست ، پس آنها كجا رفت ، راستی كجا رفت ، درستی كجا رفت ، امانت كجا رفت ، زيبايی كجا رفت ؟ بعد آنها را در يك موجود ديگری فرض میكند . خودش مستجمع جميع اين صفات كماليه بوده ، يك موجودی در بيرون وجود خودش كه او مستجمع اين صفات كمال باشد فرض میكند ، و اين معنای " از خود بيگانگی " است ، يعنی از آن خود متعالیاش بيگانه شد و خود واقعیاش را در ديگری فرض كرد . به اين ترتيب تصوير خدا ، تصور خدا و گرايش به دين به وجود آمد . ولی انسان بايد به خود باز آيد ، به جای آنكه اين صفات نيك را در بيرون وجود خودش جستجو كند در خودش جستجو كندبعد میگويد اگر اين از خودبيگانگی به همين جا پايان میيافت كه انسان فقط اين صفات متعالی خودش را در غير جستجو كرد ، مصيبت كاملی نبود ، نيم مصيبتی بود ، بدبختی انسان از اينجا شروع میشود كه در مقابل اين موجودی كه خودش خلق و فرض كرده ، كرنش و تواضع میكند ، تسليم و فدا میشود . اين ديگر نهايت از خودبيگانگی انسان است ، كه موجودی را خلق كرده ، همان را كه خودش خلق كرده ، دارد پرستش میكند « (اتعبدون ما تنحتون) » (1) . همان را كه خودش فرض كرده و ساخته [ پرستش میكند . ] " آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا میكرد " . آنچه در خودش بوده از بيگانه خودش جستجو میكند و آن را پرستش میكند
تا بعد برسيم به دوره خداناگرايی نوين يعنی خداناگرايی ماركس كه تفاوتش با اين خداناگرايی چيست
بطلان نظريه فويرباخ
يكی از دلايل بسيار روشن بر پوچی نظريه فويرباخ اين است كه اگر ريشه گرايش به دين و خداپرستی اين باشد كه او میگويد يعنی اگر اين تحليل روانشناسانه تحليل درستی باشد بايد هميشه منحطترين و فاسدترين افراد باشند كه گرايش به خداپرستی پيدا میكنند و افرادی كه به آن صفا و پاكی خودشان باقی ماندهاند [ گرايش به دين پيدا نكنند . ] ما میبينيم افراد بالفطره مختلفند . بعضی افراد به همان صفا و پاكی اولی خودشان باقی ماندهاند و آلوده نيستند . [ طبق نظريه او بايد ] آدمهای شريف و پاك و ناآلوده هرگز گرايش به خدا پرستی پيدا نكنند ، چون علت روانی در آنها وجود ندارد و اين " برونفكنی " (به قول اينها) ريشه ندارد، در صورتی كه قضيه درست برعكس است. قرآن درست برعكس میگويد : ²" هدی للمتقين " (2). عدهای سوال میكنند كه اين آيه يعنی چه؟ (گويی قرآن دارد به اين حرف [ يعنی نظريه فويرباخ ] جواب میدهد. ) چرا قرآن میگويد « " هدی للمتقين " »و حال آنكه قرآن هدی للعالمين است ؟ خود قرآن میگويد « " هدی للعالمين " : ان هو الا ذكر للعالمين (3) »يا « ( ذكری للعالمين غ(4) " پس چرا در عين حال « " هدی للمتقين " »؟ بله ، يك وقت سخن اين است كه قرآن برای چه كسانی آمده است ، آيا از اول ، قرآن آمده است برای يك عده معين نه برای عده ديگری ؟ اين يك مساله است ، كه قرآن میگويد نه ، « " ذكر للعالمين " »، يك وقت صحبت اين است: آنهايی كه اين هدايت در آنها عينيت پيدا كرده چه كسانی هستند ، آيا هدی للفاسقين يا هدی للمتقين آنهايی كه تقوا و پاكی دارند ؟
پاورقی :
. 1 صافات / . 95
. 2 بقره / . 2
. 3 يوسف / 104 و چند آيه ديگر
. 4 انعام / . 90
به هر حال نظريه فويرباخ از اين جهت باطل است كه اگر اين طور میبود بايد هرچه انسان بيشتر سقوط كند بيشتر گرايش به دين پيدا كند ، در صورتی كه عملا قضيه بر عكس است ، هر چه انسان بيشتر سقوط میكند فاصلهاش [ با دين ] بيشتر میشود. « "ثم كان عاقبه الذين اساوا السوای ان كذبوا بايات الله " »(1) (نه ان صدقوا بايات الله)
علاوه بر اين ، اين جناب برای انسان اصالتی قائل شده كه ماديين بعد ديگر نتوانستهاند قائل بشوند ، لذا ماركس و ديگران قبول ندارند . اينكه " انسان دارای دو وجود است ، يك وجود متعالی و يك وجود منحط " خودش اقرار به نوعی اصالت فطرت در انسان است كه انسان بالفطره نيمی از وجودش نيك است و نيمی بد . از او بايد پرسيد اصلا ريشه اين نيكی چيست ؟ مگر چه چيز در انسان وجود دارد كه او عليرغم گرايشهای خودخواهانه و طبيعی و مادی [ نيمی از وجودش نيك است ؟ ] آخر تو خدا را كه منكر میشوی ، قهرا انسان را هم به صورت يك موجود غيرمادی نمیتوانی قائل باشی ، در حالی كه برای انسان يك وجود نيمهخدايی قائل هستی . بنابراين اگر انسان در نيمی از وجود خودش ماده را میبيند و در نيم ديگر خودش را غيرمادی میبيند ، حق دارد در جهان بزرگ هم همين طور قائل باشد ، يعنی خودش را نمونهای از جهان بزرگ بداند. وقتی كه انسان نيمی از وجود خودش را وابسته به ماده و طبيعت و نيم ديگر را نه از اين سنخ بلكه از سنخ ديگر و نه وابسته به ماده بلكه وابسته به يك سلسله امور ديگر میبيند :
| نيمه در غيبيم نيمه در شهود |
| سخت در خوابيم و بيداريم ما |
پاورقی : . 1 روم / . 10
همان طور كه يك پيوندی است ميان ما و ماده و طبيعت ، آن غرايزی هم كه با حسابهای مادی جور در نمیآيد پيوندهايی است كه میبينيم ما را به جای ديگری مرتبط كرده استبعد ما به حرف خود ماركس میرسيم ، ببينيم ماركس و ديگران ماديگرايی فويرباخ را به چه شكلی درآوردند ، يعنی چه تصرفی در آن كردند ؟
5 ريشههای فكری فلسفه ماركس
" از اينجا به بعد ماركس و انگلس از فويرباخ فرا میگذرند و كار دگرگونی انديشه هگل را به انجام میرسانند . در واقع فويرباخ در حد طبيعتگرايی محدود مانده بود و در برابر ماديگرايی يعنی ادامه منطقی آيين خود عقب مینشست زيرا چنانكه انگلس گفته است وی فقط ماديگرايی جامد بیروح " سطحی " و " مبتذل " قرن هجدهم را میشناخت . ماركس و انگلس يك ماديگرايی نوين جدلی و تحولگرا جايگزين مكتب پيشين میكنند كه پس از ريشه گرفتن از انديشه هگل به عقايد داروين خواهد پيوست . اين موضوع چنان حقيقت دارد كه كتاب سرمايه به نام داروين اهدا خواهد شد . ) ] (1) تا اينجا بحث از استفادههايی بود كه ماركس از هگل و فويرباخ كرده بود و فويرباخ هم از هگل استفاده كرده بود و از او به قول اينها فرا گذشته بود . از اين به بعد ، بحث باز درباره نقش خاص ماركس است كه ماركس چه گام ديگری برمیدارد غير از گامهايی كه فويرباخ در زمينه ماديگرايی برداشته ، چون اكنون بحث ما در فلسفه مادی ماركس است ، يعنی بحث درباره ماترياليسم ماركس است .پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 28
میگويد كه فويرباخ برخلاف هگل يك نفر مادهگرا بود . اينجا از او تعبير میكند به [ (طبيعتگرا " در مقابل " مادهگرا " ، در صورتی كه اين كه در مقابل " ماترياليست " " ناتوراليست " میگويند ، ايندو فرق چندانی ندارند و خودش هم بعد تعبير را عوض میكند . اول میگويد كه فويرباخ طبيعتگرا بود نه ماديگرا . بعد خوب توضيح میدهد كه مقصود اين است كه فويرباخ يك ماديگرای جامد بود ولی ماركس يك ماديگرای تحولگرا . انگلس هم همين مطلب را گفته است كه ماديگرايی فويرباخ يك ماديگرايی سطحی و بیروح و جامد و مبتذل بود . حال آقای ماركس چه كرد كه اين ماديگرايی بیروح و سطحی و مبتذل و جامد را متحول كرد و به صورت ماديگرايی متحول و ديناميك و خودرو تغيير داد ، كارش همين بود كه آن را با انديشه منطقی هگل ، با ديالكتيك هگل پيوند داد ، همين سخن معروفی كه همه میگويند - و استالين هم در كتاب ماترياليسم ديالكتيك به اين حرف تصريح میكند - كه قبل از ماركس ماترياليسم وجود داشت اما يك ماترياليسم بیروح و جامد و مبتذل ، مقصودش اين است كه با يك منطق به قول اينها متافيزيكی ، با منطق ساكن و جامد . و قبل از ماركس باز منطق ديالكتيك ، منطق ديناميك وجود داشت كه منطق هگل بود ولی بر اساس فلسفه ايدهآليستی به قول اينها . كاری كه ماركس كرد اين بود كه از هگل منطق را گرفت ، به تعبير استالين پوسته ايدهآليستیاش را دور انداخت و از ماديگرايیای كه قبل از او بود - مخصوصا ماديگرايی فويرباخ - ماديگرايیاش را گرفت و آن پوسته منطقی جامدش را دور انداخت . پس چيزی از اين گرفت و چيزی از آن ، و چيزی از آن دور انداخت و چيزی از اين ، و در نتيجه يك مكتب جديد و يك نوزاد جديد به وجود آمد به نام " ماترياليسم ديالكتيك " يعنی ماديگرايی ديالكتيكی ، تحولیپس پيشافتادنش از فويرباخ به اين صورت بود كه آن ماترياليسم جامد را تبديل به يك ماترياليسم تحولگرا كرد . البته در اينجا از دو جا مايه گرفت . معمولا میگويند مايه اولی را از هگل گرفت(و درست هم همين است ) ، اين تحولگرايی را از منطق هگل گرفت . ولی مقارن با اين كه افكار ماركس داشت منتشر میشد افكار داروين در باب تكامل منتشر شد ، چون گويا تبدل انواع داروين در 1858 منتشر میشود ، مقارن همان سالها مانيفست اينها منتشر شد . [ انتشار آن ] دو سه سال بعد از مانيفست ولی چند سال قبل از كتاب سرمايه بود . اين داروينيسم و اصل تكاملی كه داروين اعلام كرد ، اين هم يك مايه ديگری برای تحولگرايی ماركس و تاييدی برای مكتب اينها بود
بعد میگويد : " ماديگرايی و تحول : آورده داروين و انگلس
پس منظور از اين ماديگرايی جدلی و تحولگرا كه لنين و جانشينان وی به حق آن را يكی از نكات اصلی مكتب ماركس دانستهاند(يعنی همان ماترياليسم ديالكتيك)چيست ؟ اساسا اين كه جدل هگل كه در زمينه پندارهها قرار داشت(يعنی آن يك ديالكتيك ايدهآليستی بود)بايد به زمينه تحول موجودات و انواع منتقل شود(يعنی جنبه مادی به خودش بگيرد ) . بدين ترتيب تمامی عالم چون مادهای جلوه میكند كه در حال " شدن جاودانی " است همچون يك " تناسل خودرو " ی عظيمی كه البته مسالمتآميز نيست ، بلكه ناشی از فعل و انفعالات درونی مرگ و تجديد حيات ، آنتیتز و سنتز ، مبارزات و انتخاب تدريجی انواع است كه رفتهرفته انسان و شعور از آن ظهور میكند
در چنين نمايی است كه كمونيسم در تاريخ جهان جای میگيرد . در ضميمه دوم ، شماره 7 ، به متنی از انگلس میتوان دسترسی يافت كه اگرچه چندان معروف نيست ليكن در اين مورد بسيار گوياست . حال اين توضيح باقی است كه چرا و چگونه اين دگرديسی عظيم در جهت خوشبينانه يك صعود دائمی انجام میشود . " (1) اين مكتب ماترياليسم ديالكتيك بر اصل اصالت ماده كه ماترياليسم است كه آن جنبه فلسفی يعنی هسته فلسفی اين فكر است و [ بر ] طرز تفكر ديالكتيكی يعنی بر اصل حركت و اصل تضاد [ استوار است . ] ايندو دو اصل اولی اين مكتب است . در اينجا توضيحی بايد بدهم ، بعد هم باز به آن خواهيم رسيد ، قبلا هم گفتهام
توجيه جهان از راه دليل و نه عليت در فلسفه هگل
يك نكتهای كه حتی اين كتاب هم اين را ذكر نكرده ولی نكته خيلی دقيقی استپاورقی : . 1 همان . [ مطالب داخل پرانتز از استاد است . ]
و بايد به آن توجه كرد اين است : گفتيم كه هگل خودش يك آدم ماترياليست نبوده و بلكه او الهی بوده ولی مكتب الهی او يك نوع مكتب الهی خاص است كه بعضی او را آنطور كه خودش خودش را الهی میداند الهی میدانند و بعضی او را الهی نمیدانند ، ولی در مجموع الهی است . يك نكته خيلی اساسی در فلسفه هگل كه اصلا مبنا و ريشه فلسفه هگل است اين است . ( اين نكته در كتاب فلسفه هگل توضيح داده شده ، خوب هم توضيح داده شده است . )هگل فلسفه خودش را از يك نقطه شروع كرد و آن نقطه اين است : میگويد كه فلاسفه هميشه به دنبال علت رفتهاند و خدا را هم وقتی خواستهاند اثبات كنند به عنوان " علالعلل " و " علت نخستين " خواستهاند اثبات كنند . بعد هم ايراد میگيرد كه نه ، ما اگر بخواهيم خدا را به [ عنوان ] علت نخستين و علالعلل اثبات كنيم دچار اشكال میشويم ، چون سوال در خود علت نخستين میآيد كه چرا علت نخستين علت نخستين شده ، كه اين را ما در علل گرايش به ماديگری طرح كردهايم . میگويد - كه اين هم باز يك ريشهای در افكار فلاسفه قبلی دارد - اصل عليت اصلی است كه تقريبا محسوس است ، يعنی انسان همينقدر میداند اصل عليت وجود دارد اما نمیتواند منطقا آن را ثابت كند كه چرا وجود دارد . مثلا ما میگوييم آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار میشود و در صفر درجه حرارت تبديل به يخ میشود ، يعنی صد درجه حرارت را علت بخار شدن ، و صفر درجه حرارت را علت يخ بستن آب میدانيم . میگويد اگر از ما بپرسند چرا اينچنين است كه آب در صد درجه بايد تبديل به بخار بشود و در صفر درجه تبديل به يخ ، میگوييم اين را ديگر ما نمیتوانيم برايش دليل بياوريم چون ما میبينيم اينطور هست . اگر اتفاقا عكس اين میبود يعنی هميشه آب در صد درجه حرارت تبديل به يخ میشد و در صفر درجه تبديل به بخار میشد ، باز همينطور بود كه هست ، يعنی عقل ما نمیگويد منطقا بايد اينچنين باشد . اينچنين هست اما عقل نمیتواند بفهمد كه منطقا هم بايد اينچنين باشد يعنی خلافش محال است . ولی يك باب ديگر ما داريم و آن باب دليل است نه باب علت ، يعنی يك چيز دليل برای چيز ديگر است نه علت برای چيز ديگرآنجاست كه استنتاج میشود ، يعنی آنجا كه ذهن چيزی را از چيز ديگر نتيجهگيری میكند . مثل اين كه شما میگوييد كه زاويه الف مساوی است با زاويه ب ، زاويه ب مساوی است با زاويهج ، پس زاويه الف مساوی است با زاويهج . اين " پس . . . " يك استنتاج منطقی و قطعی است ، يعنی ذهن میفهمد كه غير از اين نمیشود ، نه اين كه ما چون در خارج اينطور ديدهايم میگوييم اينطور است . مثل اين كه اگر سه نفر همقد باشند میگوييم آقای " الف) ] قدش برابر است با آقای " ب " ، آقای " ب " هم برابر است با آقای " ج " و آقای " الف " هم باز با آقای " ج " ديدهايم برابر است
نه ، اين يك امری است منطقی ، يعنی میگوييم اگر " الف " برابر باشد با " ب " و " ب " برابر باشد با " ج " ، امكان ندارد كه " الف " برابر نباشد با " ج " ، يعنی منطقا جز اين نمیشود . اين را میگوييم " ضرورت منطقی "
پس میگويد در باب " عليت " هيچ ضرورت عقلی وجود ندارد ، ولی در باب " دليل " ضرورت منطقی و ضرورت عقلی وجود دارد . هگل تمام فلسفهاش با اين اصل شروع میشود و با همين اصل ادامه پيدا میكند ، چون فلسفه او فلسفهای است كه در آن عقل و عين و ذهن و خارج يكی هستند ، يعنی میگويد هر چه كه من در ذهن استدلال میكنم همان چيزی است كه در خارج هم همان است ، چيز ديگری نيست . آن وقت ديالكتيك خودش را از هستی شروع میكند ، بعد با يك نوع استدلال [ نيستی را نتيجه میگيرد . ] البته استدلالش غلط است . میگويد هستی را اگر مطلق بگيريم مساوی است با نيستی ، يعنی هستی بدون اين كه به چيزی تعلق داشته باشد برابر است با نيستی
پس هستی نيست ، يا هستی نيستی است . میگويد منطقا اينطور است ، منطقا عقل استنتاج میكند نيستی را از هستی به طور مطلق . همين قدر كه نيستی از هستی نتيجه شد ، اين برابر میشود با " شدن " ، يعنی " شدن " عبارت است از جمع هستی و نيستی . اين يك نوع نتيجهگيری منطقی است كه منطقا نيستی از هستی نتيجه میشود و " شدن " از ايندو با يكديگر نتيجه میشود
اين مخصوص ذهن نيست . ذهن و عين هر دو يكی است . در عين هم همينطور است . هستی به طور جدا از نيستی وجود ندارد ، نيستی جدا از هستی وجود ندارد . هستی با نيستی وجود دارد كه " شدن " است . بعد باز از " شدن " ، چيز ديگر نتيجه میشود ، از آن ، چيز ديگر نتيجه میشود ، . . . ولی اين نتيجهشدنها نه به معنای علت و معلول است ، به معنای اين است كه نتيجه از دليل برمیخيزد ، آنطوری كه شما در علوم كار میكنيد . او میگويد عينا آن كاری كه شما در علوم میكنيد همان جريان طبيعت است . آنچه كه در علوم ، عقل شما استنتاج میكند آن همان جريان طبيعت است و طبيعت همان جريانی است كه ذهن در علوم استنتاج میكند ، چيز ديگری نيست
منتها اين دستگاهی كه هگل از يك مقولات ساده به قول خودش ساخته است ، از هستی شروع میشود ، هستی و نيستی و بعد شدن ، بعد كم كم به مقولات پيچيدهتر میرسد و باز از هر مقوله پيچيدهتر مقوله ديگری استنتاج میشود و باز مقوله مركبی و باز از آنها مقوله ديگری ، بعد مثل يك درخت پرشاخهای میشود ، يك تنهای دارد ، از يك جايش شاخهای جوانه میزند ، باز يك رشته پيدا میكند ، از آنجا يك رشته ديگر ، كه جدول مقولات هگل را كه كشيدهاند درست مثل يك درخت چنار خيلی بزرگی است كه شاخههای خيلی زيادی داشته باشد و از هر شاخهاش هم شاخهای پيدا بشود . در نهايت امر آن كه كاملترين مقولات است آن را میگويد مقوله روح مطلق يا خدا . خدا از نظر او علالعلل نيست ، بلكه به يك معنا غايالغايات است ، يعنی به معنای اين است كه همه نتيجهها به او منتهی میشود . او به چنين شكلی فرض كرده است
حال در منطق هگل آيا ما میتوانيم اين دستگاه منطقی او را به ماورا خودش هم نسبت بدهيم ، يعنی مثلا بگوييم هستی كه در ذات خودش نيست پس هستی نيست ، هستی نيستی است . " هستی نيستی است " مساوی است با [ (شدن " . بعد بگوييم چه علتی سبب شد اينچنين بشود ؟ اين ديگر علتی ندارد ، اين ذاتی است . فلاسفه ما هم هميشه میگويند : " الذاتی لا يعلل " اگر چيزی ذاتی بود انسان دنبال علتش نمیرود . اگر شما گفتيد كه " الف " مساوی با " ب " است و " ب " مساوی با " ج " ، پس لازمه ذاتش اين است كه " الف " مساوی با " ج " باشد و نمیتوانيد بگوييد چه كسی " الف " را با " ج " برابر كرده است . يا مثل اين است كه اگر مجموع زوايای مثلث 180 درجه است شما نمیتوانيد بگوييد كه چه كسی مجموع زوايای مثلث را 180 درجه كرده است . نه ، اگر مثلثی وجود داشته باشد لازمه ذاتش اين است . يا مثل اين كه ما میگوييم عدد 4 جفت است
" عدد 4 جفت است " با اين كه " آب گرم است) ] خيلی فرق میكند
اين كه آب گرم است ، آب در ذات خود گرم نيست ، به سبب علتی گرم شده ، ولی 4 جفت است ، نمیتواند جفت نباشد . میتواند 4 وجود نداشته باشد ، اما اگر 4 وجود داشته باشد نمیتواند جفت نباشد كه بعد علتی بيايد آن را جفت كند . فلاسفه ما میگويند هرجا كه پای ضرورت در كار بيايد مناط استغنا بینيازی از علت است . امتناع هم مناط بینيازی از علت است
امكان مناط نيازمندی به علت است . تا پای امكان در كار نباشد نيازمندی به علت نيست . حال ما اگر فلسفه هگل را به اين شكل بپذيريم و به ايرادها و اشكالات اوليهاش كاری نداشته باشيم ، ديگر نمیتوانيم به فلسفه هگل ايراد بگيريم ، بگوييم اين دستگاه ديالكتيك كه از اول تا آخر به شكل استنتاج كار كرده ، آن علتی كه اين دستگاه را به حركت و جريان درآورده چيست ؟ بديهی است كه آن ، صورت منطقی است ، آن علتی ندارد . اين است كه خدا در درون اين دستگاه قرار میگيرد و خدا به عقيده او خدا هم هست بدون اين كه به عنوان علت اشيا و علالعلل باشد . پس فلسفه هگل اين ضرورت استنتاجها را از كجا دارد ؟ از همان جنبه عقلی بودنش ، منتها عقل و عين را هم يكی میداند
استفاده غلط از فلسفه هگل
حال اين ، نكته خيلی اساسی است : آقايان آمدند منطق هگل و فلسفه هگل را به قول خودشان از جنبه ايدهآليستی خارج كردند و به آن جنبه عينی و مادی دادند ، يعنی میگويند مساله اين نيست كه صرفا ذهن استنتاج میكند ، عين هم همان طور عمل میكند ، يعنی عين هم استنتاج میكند . آنها اصلا معتقدند كه عين هم استنتاج میكند ، چون برای ذهن هيچ اصالتی قائل نيستند . آمدند اين ديالكتيك را از عالم ذهن و از وحدت عين و ذهن هر دو بيرون آوردند و آن را با عالم خارج تطبيق دادند . پس آن جنبه ذهنیاش را از آن گرفتند ، آوردند به عالم خارج . حالا كه آوردند به عالم خارج ، يك چيز كه از لوازم ذهنی بودن بود ، آن را نمیخواهند از آن جدا كنند چون حيفشان میآيد آن را از آن بگيرند و آن ضرورت نتيجه شدن هر مقولهای از مقوله ديگر است . آن ضرورت نتيجه شدن مقولهای از مقوله ديگر خاصيت جنبه عقلی بودن فلسفه هگل بود . يا ما بايد فلسفه هگل را از اول نپذيريم كه اگر نپذيريم اين جنبهاش را هم ديگر نمیتوانيم بپذيريم - و يا اگر بپذيريم بايد جنبه عقلی بودنش را هم بپذيريم . آن وقت ايندو را تفكيك كردند : جنبه عقلی بودنش را از آن گرفتند ، ولی اين ضرورت منطقی را ، يعنی اين كه هر مقولهای بالضروره از مقوله ديگر استنتاج میشود ، باقی گذاشتنداز اين آقايان میپرسيم هگل كه اين نتيجهشدن هر مقولهای از مقوله ديگر را از باب عليت نمیدانست ، عليت را كنار گذاشته بود ، همان استنتاج را به جای عليت نشانده بود ، آيا شما هم در ماده میگوييد عليت نيست ؟ شما كه باز آمديد سراغ عليت ! حالا كه آمديد سراغ عليت ، پس تمام آن حسابها بهم خورد . آن وقت تمام حرفهای شما كه میگوييد پس ماده خودش خودش را تفسير میكند ، ماده خودش خودش را توضيح میدهد ، ماده خودش خودش را خلق میكند(اينها تعبيراتی است كه میگويند) ، ديگر امكان ندارد ، چون شما دوباره آمديد سراغ اصل عليت ، همين قدر كه آمديد سراغ اصل عليت ، ديگر از آن ضرورتهای هگلی كوچكترين نشانهای باقی نيست . بعد بايد توضيح بدهيد . در خود همين كتاب هم در يك جا میگويد به يك مرحله میرسد كه اينها نتوانستهاند توضيح بدهند و نمیتوانند توضيح بدهند . وقتی ما میآييم در ماده ، ديگر آن مساله ذهن و اين حرفها نيست كه عقل میگويد هستی مساوی است با نيستی . اين است كه در طبيعت ، " شدن " وجود دارد . به قول شما " شدن " در طبيعت لازمه تركيب هستی و نيستی است . قبول هم كرديد . اولا ما میگوييم اين كه هستی با نيستی تركيب شده يعنی چه ؟ يعنی نيستی نتيجه میشود از هستی ؟ چگونه نتيجه میشود ؟ چرا يك هستی به نيستی منتهی میشود ؟ به چه دليل ؟ يعنی اين تركيب چرا صورت میگيرد ؟ چون مساله استنتاج كه نيست ، مساله عليت است . شما میگوييد از تركيب اينها تازه " شدن " به وجود میآيد . بسيار خوب ، شدن به وجود میآيد . نفس اين " شدن " يك وجودی است ، يك موجودی است . خودش اول بحث است كه آيا اين موجود در وجود خودش [ نيازمند به علت است يا نه ؟ ] " شدن " يعنی حركت . تازه باز بحث حركت [ مطرح میشود . ] حركت يك امر عينی خالص میشود نه يك امر ذهنی . همين قدر كه يك امر عينی شد دوباره همه حرفهای فلاسفه قبل از هگل از نو پيدامیشود كه آيا حركت نيازمند به محرك هست يا نيازمند به محرك نيست ؟ يعنی باز ما برگشتيم به دوره قبل از هگل . پس هيچ كاری اساسا انجام نداد . اين كه اينها خيال كردند اگر اين دستگاه ديالكتيك را به كار بيندازند ديگر اساسا ماده نيازی به توجيه ماورائی ندارد ، همه اشتباهات از اين است كه [ آن را به شكل نادرست ] از هگل گرفتهاند . از هگل كه گرفتند ، قسمتی از آن را كه مربوط به كار هگل بوده دور ريختند ، قسمت ديگرش را باقی گذاشتهاند ، در صورتی كه اين قسمت لازمه آن قسمت بوده ، يعنی اگر ما فلسفه هگل را صحيح ندانيم - كه صحيح نمیدانيم - نمیتوانيم آن نيمهاش را دور بريزيم ، نيمه ديگرش را باقی بگذاريم . جزو دور ريختنیهايی كه لازم بوده [ دور ريخته شود ] همان ضرورت منطقی استنتاجهاست . ديگر ضرورت استنتاجی نيست . وقتی ضرورت استنتاج نباشد ، اصل علت و معلول است . وقتی اصل علت و معلول باشد سوال از علت هميشه در جای خودش هست
اين ، نكتهای است كه خيلی بايد به آن توجه كرد و ما باز هم درباره اين نكته توضيح میدهيم . مكرر درباره اين نكته توضيح میدهيم ، چون نكتهای است كه حتی ماركسيستها خودشان هم متوجه نيستند يعنی نمیدانند كه اساسا اين سير فكری ماركسيسم از كجا آمد كه به اينجا رسيد ؟ چرا به اينجا رسيد ؟ يكمرتبه میگويد اگر ديالكتيك هست پس اين ديگر نياز به توجيه ماورائی ندارد . چرا ؟ اينها در چرايش درماندهاند . اين كه در چرايش در ماندهاند علتش اين است : اين [ مطلب ] از هگل گرفته شده . هگل كه اين حرف را زده ، گو اين كه مبنايش غلط بوده ، ولی بر اساس مبنايش اين حرف ، حرف منطقی بوده . اما شما كه آن مبنا را بهم ريخته و نفی كردهايد ، ديگر نمیتوانيد بنا را قبول كنيد . اين " بنا " روی آن " مبنا) ] درست است ولی با خراب شدن آن مبنا اين بنا ديگر به هيچ شكل نمیتواند درست باشد . بعد درباره اين هم باز ما توضيح میدهيم . اين ، يك مطلب بود راجع به اين دو اصل ابتدايی كه خيلی به اختصار گذرانديم ، اصل حركت و اصل تضاد ، كه میگويند ماده در حركت است و اين حركت لازمه تضاد درونی ماده است . بسيار خوب ، لازمه تضاد درونی ماده است ، پس حركت ناشی از تضاد است . تضاد هم شما میگوييد به اين شكل است كه هر ضدی از ضد ديگر نتيجه میشود و بيرون میآيد . هگل میگفت " نتيجه میشود " مثل يك امر ذهنی كه نتيجه میشود ، ولی شما میگوييد در " عين " بدون اين كه باب آن باب باشد ، در عالم اعيان ضدی از ضدی متولد میشود . گيرم ما بگوييم حركت ناشی از تضاد است يعنی از تولد ضدی از ضد ديگر . خوب ، اول بحث است . تولد ضدی از ضد ديگر . اولا كه اين با علم هم جور در نمیآيد . در علم اينچنين نيست كه تمام جريانها با اين وسيله قابل توجيه باشد كه هميشه از شی ضدش بيرون میآيد . امروزه طبيعیدانها اين [ نظر ] را رد كردهاند و حرف ديگری مطرح است . به فرض هم كه ما اين اصل را قبول كنيم ، آقای هگل يك حرف میزند ، [ شما حرف ديگر . ] آقای هگل میگويد حركت ناشی از تضاد است و هر ضدی از ضد قبلی خودش نتيجه میشود ، انتزاع میشود ، مثل اين كه زوجيت از اربعه انتزاع میشود . در امور ذهنی از اين حرفها خيلی میشود گفت . ولی شما میگوييد نه ، مساله انتزاع در كار نيست ، میخواهيد بگوييد ضدی از ضد ديگر بيرون میآيد . پس نبوده و بيرون آمده ، يعنی يك حادثی از حادثهاست ، يك حركتی است كه نياز به محرك دارد ، يك حادثی است كه نياز به محدث دارد . چرا اين دستگاه بینياز است از ماورا خودش ؟ تولد يك فرزند از پدر را كه شما نمیتوانيد بگوييد كه لازمه ذاتی است ، مثل زوج بودن اربعه و مثل 180 درجه بودن مجموع زوايای مثلث ، چون اينها مفاهيم انتزاعی است ، يعنی ما يك مثلث نداريم كه يك 180 درجه از آن متولد شده باشد ، آن وجودی جدا از اين داشته باشد . برای همين ، ذهن 180 درجه را انتزاع میكند . در امور ذهنی اين حرفها میآيد ولی در امور عينی كه نمیآيد ! ما در امور عينی كه نمیتوانيم بگوييم يك بچهای از يك مادری متولد شد ولی بیجهت ، بدون علت متولد شد . بدون علت [ كه نمیشود ، ] چون اينجا اصل عليت [ در كار ] است . بايد شما قائل به عليت بشويد . ممكن است شما بگوييد خود همان مادر علت است برای اين فرزند . خوب ، اين همان بحث عليت است كه آيا آن مادهای كه از ماده ديگر متولد میشود ، مادهای كه از آن متولد شده برای تولد اين كافی است ، يا آن فقط علت مادی و علت قابلی است ، علت فاعلی و علت ماورائی میخواهد ؟ پس ما برگشتيم به همان حرفهای اول . اين راجع به اين دو اصل
اينها اصل سومی دارند . اصل سوم اصل تكامل است . از تضاد ، حركت ناشی میشود ولی نه حركت يكنواخت ، يك حركت متكامل و متصاعد . هگل نيز تا حدی به اصل تكامل توجه كرده است چون او هم مدعی است كه مقولات كه هر كدام از ديگری استنتاج میشود ، به سوی [ مقوله ] پيچيدهتر و كاملتر میرود ، يعنی از بسيط به سوی مركب و از ناقص به سوی كامل میرود ، چون به صورت تز و آنتیتز و سنتز كه میآيد ، از تركيب تز و آنتیتز ، سنتز به وجود میآيد كه قهرا كاملتر است . خود آن سنتز به نوبه خودش باز تز میشود و آنتیتزی دارد و سنتزی كه در مرحله عاليتر است . او هم به تكامل قائل است
راههای گريز از پوچیگرايی و ياس فلسفی
يك مساله بسيار مهم كه در گذشته هم اشارهای به آن داشتيم و حالا باز به شكل ديگری آن را تكرار میكنيم اين است : اينجا يك كلمهای دارد كه ببينيم اينها چگونه با اين اصل ، با اين ماديت جدلی ، مساله صعود تكاملی را توجيه میكنند و خوشبينی را از كجا كسب میكنند ؟ يك چنين كلمهای دارد : " خوشبينی " . يكی از آن نقاط ضعفی كه هميشه به ماترياليسم گرفته شده ، اين است كه ماترياليسم در نهايت امر به بيهودهگرايی و پوچیگرايی منتهی میشود ، نيهيليسم ، يعنی يك امتياز كه برای مكتب الهی قائل هستند اين است كه در مكتب الهی هيچ چيزی بلاغايت نيست و جهان غايت دارد ، غايت جاودانه دارد . نهايت درجه [ ماترياليسم ] نيستی [ است ، ] چون اگر هستيها همه به نيستی مطلق منتهی شود آخرش پوچی است ، يعنی اين مساله مطرح میشود كه پس هستی برای چيست ؟ برای نيستیهستی كه بخواهد برای نيستی باشد آخرش پوچی است ، همين موج پوچیگرايی كه در دنيا پيدا شده . اينها يك راه توجيهی از نظر خودشان پيدا كردهاند كه با اين راه توجيه میخواهند خود را از اين پوچیگرايی و از آن ياس فلسفی - كه هميشه فلسفههای مادی منجر به ياس و خودكشی و بدبينی میشود - نجات بدهند . راه نجاتی كه پيدا كردهاند دو ريشه دارد . يك ريشه در انسانگرايی دارد . ريشه انسانگرايیاش همان بود كه از فويرباخ شروع میشد . ريشه ديگری در اصل سوم ديالكتيك دارد كه اصل تكامل باشد
1 . انسانگرايی
اما آن ريشهای كه در انسانگرايی دارد - كه اين ديگر امروز يك حرف رايجی شده و حتی در اين مقالاتی هم كه عدهای در جرايد و مجلات مینويسند خيلی روی اين قضيه تكيه میكنند - اين است كه درست است كه فرد فانی است ولی نوع باقی است . فرد فانی است ، من فانی هستم ، من نيست میشوم ، ولی نوع انسان كه باقی است . چه مانعی دارد كه غايت فعاليتهای انسان نوع باشد بدون اين كه كوچكترين تماسی با فرد داشته باشد . [ اينكه غايت فعاليتهای انسان ] نوع باشد معنايش اين است كه صد در صد ديگری باشداينكه " وقتی من خودم نباشم مجموع افراد ديگر هستند " معنايش اين است كه من نباشم ، افراد ديگر ، منتها وقتی بگوييم كل افراد ديگر ، اين میشود نوع . راجع به اين كه اصلا برای بشر چنين چيزی امكان دارد كه با توجه به نيستی مطلق خودش ، با توجه به اين كه از اين كارش به هيچ نحو چيزی به او برنمیگردد ، [ كاری را انجام دهد ؟ ] آيا چنين چيزی ممكن است ؟ يعنی آيا امكان دارد انسان از دايره من ، ولو من عالی خودش ، من متعالی خودش ، پا بيرون بگذارد ؟ انسان عاشق چيزی باشد كه آن چيز به هيچ نحو به او ارتباط پيدا نمیكند ، چنين چيزی اصلا امكان دارد يا نه ؟ عدهای اين امر را ممكن دانستهاند و عدهای غيرممكن ولی بعد برای آن توجيهی ساختهاند
توجيهش هم در واقع يك توجيه مضحك است اگرچه مورد قبول اين روشنفكرهای زمان ما هست ، و آن اين است كه میگويند درست است ، انسان نمیتواند نسبت به كاری كه پای " من " در آن كار نباشد شور و نشاطی داشته باشد ، ولی هركس دو من دارد : من فردی و من كلی و فرهنگی . الان من كه در اينجا هستم دو من در اينجا وجود دارد : يكی من به عنوان يك فرد ، يعنی زيد پسر عمرو با اين مشخصات : قد چند سانتيمتر ، رنگ چنين ، پدر فلان كس ، مادر فلان شخص . اينها البته فانی است . ولی در عين حال با وجود من ، انسان هم كه اين كلی است در من وجود پيدا كرده . آيا نمیگويند كلی طبيعی در خارج وجود دارد ؟ من ضمن اين كه يك فرد هستم ، انسان به عنوان آن انسان كلی هم هستم . پس من واقعا دو وجدان دارم ، دو من دارم : يك من فردی و يك من انسانی . حال ، اخلاق يا تعالی انسانيت و تسفل انسانيت داير مدار اين است : هر كاری كه من برای من فردی بكنم آن كار ضداخلاقی است يا لااقل غيراخلاقی ، و هر كاری كه من برای من كلی خودم بكنم آن كار اخلاقی است . میگويند ما نگفتيم تو كار برای من نكن . آنچه مذهب از طريق خدا وارد میشد و میگفت كار را برای خدا بكن نه برای من ، كار را برای خدا بكن تا انسانی باشد ، اين آمده كانالی درست كرده ، میگويد نه ، كار را برای من بكن ، باز میشود انسانی ، اما برای كدام من ؟ من كلی نه من فردی . تو دو من داری ، دو وجدان داری : يك وجدان فردی و يك وجدان كلی انسانی . تو كار را برای آن منی كه در وجدان كلی انسانی تو هست انجام بده . انسان متعالی ، انسان مترقی كارها را برای انسان میكند نه برای فرد ، و در واقع برای من انسانیاش میكند نه برای من فردی . اين ، يك راه و يك توجيه است كه مخصوصا بعضی از اين اگزيستانسياليستها مثل هايدگر آمدهاند برای توجيه انسانگرايی پيدا كردهاند بدون آن كه از طريق مذهب و خدا وارد شده باشند
اين حرف با اين شكل و با اين بيان البته يك حرف نامربوطی است . در بحث فلسفه راجع به رابطه كلی طبيعی با انسان ، هر فرد در خارج دو وجود و دو من ندارد : يك وجود ، وجود فردی و يك وجود ، وجود كلی ، [ كه ] بعد بگوييم وجود فردی من نابود میشود ، وجود كلی من باقی است ، پس من برای وجود باقی خودم كه همان انسان كلی است كار انجام میدهم ، كه اين ، بحث خيلی دقيق و لطيفی است كه كلی طبيعی به اصطلاح متعدد است به تعدد افراد ، و واحد است به وحدت فرد ، و فانی است به فنای فرد ، باقی است به بقای فرد ، در همه چيز خودش تابع فرد است
اين يك راهی است كه اينها برای توجيه اخلاق از يك طرف(چون يك بنبستی است)و فرار از پوچیگرايی از طرف ديگر [ پيدا كردهاند ، گفتهاند ] ما الان دو مشكل داريم . يك مشكل اين است كه يك موج پوچیگرايی در ميان نسل جوان پيدا شده است . بعد از ضعيفشدن دين و مذهب اين موج پوچیگرايی پيدا شده ، آيا میشود فلسفهای به وجود آورد كه بدون بازگشت به مذهب بتواند با پوچیگرايی مبارزه كند ؟ اين يك راه حلی است كه برای خودشان فكر كردهاند . گذشته از مساله پوچیگرايی برای جوانهای روگردانده از مذهب ، خود جامعه به هر حال نيازمند به يك توجيه برای اخلاق است يعنی نيازمند به يك فلسفه برای اخلاق است . مذهب ، خود فلسفهای دارد برای اخلاق و فلسفه هست ، نه خود مذهب ، نه به آن معنايی كه اغلب اينها میگويند كه مثلا اميد به ثواب و ترس از عقاب ، فلسفه اخلاق است ، نه ، اميد به ثواب و ترس از عقاب فلسفه اخلاق نيست ، بلكه اساسا اعتقاد به وجود متعالی خداوند و اعتقاد به وجود متعالی انسان و " و نفخت فيه من روحی " (1)ملاك فلسفه اخلاق است
اينها میخواهند بدون آن كه رجوع به مذهب كرده باشند و بدون اين كه به مساله پوچیگرايی جوانها كاری داشته باشند [ فلسفهای برای اخلاق بسازند . ] به هر حال جامعه نيازمند به يك فلسفه اخلاق است ، يك اخلاقی كه بتوان برايش فلسفهای درست كرد كه وقتی به فرد میگوييم راستی ، ولو اين كه نفع تودر دروغ باشد ، بتواند به آن پايبند باشد . امانت ، ولو نفعت در خيانت باشد ، بتواند وجدانش به آن پايبند باشد . شجاعت ، ولو منجر به كشته شدن بشود ، بتواند به آن پايبند باشد . عفت ، ولو بر خلاف شهوت شكم و دامن و امثال اينهاست ، بتواند به آن پايبند باشد . همينطور ايثار ، ازخودگذشتگی ، فداكاری ، همه اينها . فكر كردند با اين فلسفه میتوانند برای اخلاق هم يك توجيه و يك تكيهگاهی درست كرده باشند . اين يكی ، كه راه انسانگرايی [ بود . ]
پاورقی : . 1 حجر / . 29
2 . تكامل
تكيهگاه ديگرشان مساله تكامل است . اين هم تقريبا به همينجا برمیگردد ، با اين تفاوت : يك وقت هست كه ما میگوييم به دليل اين كه انسان باقی است پس اخلاق فلسفه پيدا میكند ، پس پوچیگرايی از بين میرود . يك وقت میگوييم نه ، علاوه بر اين كه باقی است رو به كمال است ، رو به صعود است ، قدم به قدم هر چه میرويم ، بالاتر میرويم ، يعنی هر قدمی كه برمیداريم درجازدن نيست ، فقط برای حفظ وضع موجود نيست . نظام طبيعت و نظام ماده نظام تكاملی است ، يعنی هر مرحلهای را كه پشت سر بگذاريم به يك مرحله بالاتر میرسيم . اين است كه تلاش ما يك تلاش خوشبينانه و يك تلاشی است مثل تلاش كسانی كه از كوه بالا میروند كه هرچه بالا میروند ، هر قدم كه برمیدارند بر نشاطشان افزوده میشود . بنابراين به اين تعبير ، رونده فانی است ولی راه باقی است . پس باز هم پوچیگرايی [ نيست . ] حال شما میگوييد " تكامل " چگونه پيدا میشود ؟ صرف حركت كه تكامل نيست . آيا اگر كسی از اين سر اتاق برود به آن سر اتاق ، در جهتی تكامل پيدا كرده ؟ نه . پس اين تكامل از كجا پيدا میشود ؟ اينجا آمدهاند اين تكامل را ابتدا با فلسفه داروين ولی بيشتر با همان فلسفه خود هگل [ توجيه كردهاند ] و مخصوصا توجيهی در ميان نئوداروينيستها برای تكامل پيدا شدهگل خودش يك حرفی دارد و آن اين است كه طبيعت - يعنی جهان ، هستی ، حالا هر چه میخواهيد اسمش را بگذاريد - اينطور است كه در سير ديالكتيكی خود هميشه از كميت به كيفيت گذر میكند ، يعنی اين سير ديالكتيكی ، اين حركت ناشی از تضاد هميشه يكنواخت نيست ، اول به صورت يكنواخت تدريجی بالا میرود ، بعد به يك مرحلهای كه میرسد ديگر آن سير تدريجی تبديل میشود به يك تغيير دفعی كه از آن چنين تعبير میشود : " كميت تبديل به كيفيت شد "
مثالهايی برای تبديل كميت به كيفيت :
1 . تبديل آب به بخار
همان مثال معروفی كه انگلس و ديگران هم ذكر میكنند ، خود هگل ذكر كرده ، كه اغلب همين مثال را ذكر میكنند . میگويد ما اگر آب را حرارت بدهيم ، ابتدا كه حرارت میدهيم اندكی حرارت پيدا میكند كه وقتی ميزانالحراره بگذاريم مثلا میگوييم يك درجه حرارت ، نيم درجه حرارت ، يك دهم درجه حرارت ، ولی بيشتر حرارت میدهيم ، باز درجه حرارت بالا میرود ، 20 درجه ، 50 درجه ، 90 درجه ، 99 درجه ، ولی اين تغيير كمی است ، كميت يعنی عدد بالا میرود ، عددی كه در واقع نشاندهنده يك كميت اتصالی است . دائما كميت بالا میرود ، سير صعودی میكند . ولی باز هم آب است و درجه حرارت بالا رفتهآب ، آب است ، كميت حرارتش تغيير كرده . همين كه از درجه 99 يك قدم آنطرفتر گذاشت ، قدم به درجه صدم گذاشت ، يكمرتبه آب تبديل میشود به بخار ، ديگر اين آب نيست ، يعنی ماهيت عوض میشود . سماوری كه ما روشن كردهايم اول آب آن گرم میشود و گرم میشود ، يكمرتبه میبينيد به جوش آمد يعنی تبديل شد به بخار . پس اين است كه تغييرات كمی تدريجا تبديل به تغيير كيفی میشود . مثل اين كه در قديم میگفتند فواره كه بلند میشود ، به تدريج بلند میشود و بلند میشود ، ولی به يك درجه كه رسيد يكمرتبه سرنگون میشود يعنی حالتش تبديل به ضد خودش میشود
مثالی كه هگل گفته - كه بعد هم اينها تعقيب كردند - همين مثال بوده( تبديل آب به بخار) . بعد آمدند اين مثال را در جاهای ديگر ، در مسائل سياسی و در مسائل اقتصادی پياده كردند . دكتر ارانی در جزوه ماترياليسم ديالكتيك كوشش كرده مثالهای زياد ديگری هم [ ذكر ] كند و از جمله اين كه يك چيزی هم قدما هميشه میگفتند : " الشی اذا تجاوز حده انقلب الی ضده " يعنی هر چيزی اگر از حد خودش تجاوز كند به ضد خودش منقلب میشود ، به ضد خودش برمیگردد . اينها هم عينا همين حرف را میزنند
2 . سرمايهداری
ماركس كه اين مثال را در امور اقتصادی پياده كرده ، گفته است مثلا سرمايهداری يك پديده است . ابتدا به صورت كمی تغيير میكند ، يعنی به تدريج رو به ازدياد میرود . البته میگويد سرمايه كه از زمين نمیجوشد ، از آسمان هم نمیجوشد ، حاصل دسترنج كارگر است كه ارزش اضافی كار اوستبه عقيده او صد در صد از راه دزدی ، سرمايهداری تدريجا ازدياد كمی پيدا میكند يعنی فزونتر میشود . پیدرپی سرمايه بيشتر میشود و پیدرپی استثمار كارگر هم رو به فزونی میگذارد . تا مدتی اين تغيير ، كمی است ، مثل آبی كه درجه حرارت آن بالا میرود . از يك طرف مقدار سرمايه بالا میرود ، از طرف ديگر استثمار كارگر و نارضايی كارگر بالا میرود ، يك درجه بالا میرود ، دو درجه ، سه درجه ، . . . آن از آن طرف قوس صعودی طی میكند ، اين از اين طرف قوس صعودی طی میكند . ولی اين نمیتواند تا بینهايت پيش برود . به يك مرحله كه میرسد ، میشود مرحله انفجار . مرحله انفجار مرحله انقلاب است . میرسد به آنجا كه اولاخود سرمايهداری از نظر اقتصادی ديگر قابل توجيه و قابل بقا نيست يعنی نمیتواند باقی بماند ، يعنی خودش برای خودش صرف نمیكند . به يك حدی میرسد كه خودش ايجاد بحران میكند ، سرمايهداری در درون خودش دچار بحرانها میشود . مثال به بعضی از بحرانهای تاريخی میزند . بعضی بحرانها را هم پيشبينی میكند ، كه آنها واقع نشده . از طرف كارگر هم منجر به انقلاب میشود . مثل آبی كه يكمرتبه تبديل به بخار میشود ، از يك طرف نظام سرمايهداری دچار بحران میشود و از طرف ديگر كارگر هم انقلاب میكند ، دگرگون میشود . يك وقت میبينيد سرمايهداری تغيير ماهيت داد ، نظام اقتصادی جديدی میآيد كه نظام سوسياليستی است
3 . دموكراسی
لنين مثال ديگری در دموكراسی پيدا كرده ، گفته است كه نظام اقتصادی بورژوازی به دنبال خودش دموكراسی میآورد . اين دموكراسی روز به روز میخواهد دموكراسی بيشتر بشود ، پیدرپی میخواهند زيادتر بشود ، میگويند اين بر خلاف اصول آزادی است ، آن بر خلاف اصول آزادی است ، . . . ولی [ (الشی اذا تجاوز حده انقلب الی ضده " (البته ديگران به اين صورت میگويند)وقتی كه آزادی هم خيلی زياد شد منجر به هرج و مرج میشود . وقتی منجر به هرج و مرج شد يك ديكتاتوری پشت سرش میآيد . او اين حرف را نمیزند كه ديكتاتوری پشت سرش میآيد ، میگويد حكومت پرولترها میآيدالبته میگويد " ديكتاتوری پرولتاريا " كه ديكتاتوری هست ولی [ اين ديكتاتوری عين آزادی است . ] در عين حال قبول دارند كه ديكتاتوری هست
وقتی كه آزادی زياد شد و زياد شد ، مثل آزاديهايی كه در فرانسه و امريكا هست كه بچه را آزاد بگذار ، زن را آزاد بگذار ، بچه بايد سركلاس آزاد باشد ، پايش را هم اگر میخواهد دراز كند بگذار دراز كند ، اگر میخواهد بخوابد درس را گوش كند بگذار بخوابد ، اگر پسر و دختر میخواهند دستهايشان را به گردن هم بيندازند در همان حال درس را گوش كنند ، اصل آزادی است ، اصل اول آزادی است . پشت سر هم آزادی و آزادی . اين آزاديها نمیتواند تا بینهايت ادامه پيدا كند ، منجر به يك هرج و مرج و بحرانهايی میشود . همانطور كه سرمايهداری دچار يك نوع بحران در درون خودش میشود ، آزادی دچار يك نوع بحران در درون خودش میشود كه همان بحران منجر به يك ديكتاتوری میشود
ولی اينها چون میخواهند بگويند در عين حال آن نظام بعدی ، ديكتاتوریای كه بعد میآيد كه ديكتاتوری به اصطلاح سوسياليستی هست [ منافاتی با آزادی ندارد ، ] میگويند " ديكتاتوری پرولتاريا " كه آن ديكتاتوری در عين حال عين آزادی است ، هم آزادی است هم ديكتاتوری ، هر دوی اينها در آن واحد هست . اين هم توجيه تكامل
داروينيزم و نظريه ماركس
اتفاقا اين كه اين كتاب میگويد كه اين نظريه كارل ماركس ريشهای در داروينيزم دارد ، اين را خوب توضيح نمیدهد و بايد گفت ريشهای كه در داروينيزم دارد ريشه ضعيفی است . البته اين مقدار عرض كرديم كه قبل از داروين خود هگل اساسا فلسفهاش فلسفه تكاملی است چون معتقد است كه ما از مقوله بسيطتر به مقوله كاملتر میرسيم ، همينطور مقولات به سوی تركب و پيچيدگی میروند . پس اصل نظريه تكامل را او هم قبول دارد . اصلا اساس ديالكتيك هگل بر اصل تكامل است . اصل تبديل كميت به كيفيت را هم كه باز هگل خودش گفته بود . آن مثال را هم اولين بار هگل گفته است . بله ، داروين از يك طرف و نئوداروينيستها از طرف ديگر تاييدی برای دو نظريه هگل آوردند. البته اينها (ماركسيستها) هم به قول خودشان نظريه هگل را از جنبه ايدهآليستی به جنبه عينی و مادی [ سوق ] دادند . خود داروين فقط اصل تكامل را در جانداران تاييد كرد . در فلسفه داروين اسمی از " تبديل كميت به كيفيت " نيست ، بلكه فلسفه داروين بر اساس تبدل تدريجی انواع است ، چون آن اصول چهارگانهای كه داروين گفته است : اصل وراثت ، اصل تنازع بقا ، اصل انتخاب اصلح و اصل انطباق با محيط ، در هيچكدام از اينها اصل تبديل كميت به كيفيت نيست . بنابراين داروين فقط در تجربيات خودش ، در قلمرو جاندارها [ نظريه داد ] كه اين نظريه يك اصل علمی است . داروين فلسفه نياورده ، يك نظريه علمی آورده . هگل فلسفه آورده . هگل میگويد تمام هستی با اصل تكامل توجيه میشود . داروين فقط نظريهای در باب جاندارها آورده ، يعنی داروين نظريهای كه شامل تمام موجودات بشود نياورده ، ولی چون قبلا فلسفهای بر اساس تكامل وجود داشت و اين نظريه به درد آن فلسفه خورد ، در واقع اين نظريه در آن فلسفه جذب شد و الا خودش را ما به اسم فلسفه بخواهيم [ بخوانيم ] اين يك مسامحه استو اما آن اصل ديگر هگلی ، اصل تبديل كميت به كيفيت . آن هم باز از طرف زيستشناسان به عنوان يك اصل علمی تاييد شد ولی زيستشناسان بعد از داروين . اصل متاسيون ، اصل جهش بعد از داروين پيدا شد . داروين به چنين اصلی قائل نبود . منتها اين اصل تنها در زيستشناسی تاييد نشده است ، در غير زيستشناسی هم احيانا مويداتی آوردهاند ، گو اينكه اينها هنوز كافی نيست برای اين كه ما اينها را مبنا برای يك اصل فلسفی تلقی كنيم
يك مطلبی كه قبلا هم گفتهايم اين است كه بعد از همه تشكيكاتی كه در دوره جديد درباره فلسفه شد كه آيا فلسفه میتواند وجود داشته باشد يا هر چه هست علوم است ، كه اول يك نوع اعراضی از فلسفه پيدا شد و به علوم اكتفا شد ولی بعد ديدند علوم جوابگوی بسياری از سوالات بشر نيست و دوباره رو به فلسفه آوردند ، كه خود هگل در نيمه اول قرن نوزدهم بوده ، يعنی اصلا نبوغ هگل مال نيمه اول قرن نوزدهم است ، بعد از آن تشكيكات ، عدهای آمدند به فلسفهای به اصطلاح گرايش پيدا كردند ، اسمش را گذاشتند [ (فلسفه علمی " يعنی فلسفه باشد ، همان كليت فلسفه را داشته باشد ولی در عين حال از علوم استنتاج شده باشد . اين كه اگر فرضا ما فلسفه علمی اينچنين داشته باشيم ، میتواند ما را از همه نيازهای فلسفی كه قبلا فلسفه برای ما حل میكرده است بینياز كند يا نه ، مساله جداگانهای است ، كه البته نمیتواند . ولی حالا خود فلسفه علمی چيست ؟ فلسفه علمی در اين حدود درست است : اگر يك اصلی را يك علم توضيح بدهد ، علم ديگر هم در قلمرو خودش همان اصل را توضيح بدهد ، علم سومی هم در قلمرو خودش همان اصل را توضيح بدهد ، لااقل علومی كه الان ما داريم در هر علمی ببينيم اين اصل وجود دارد ، فلسفه علمی اين است كه آن وقت میآيد میگويد پس ما بايد اين را به عنوان يك اصل كلی برای همه موجودات بپذيريم . مثلا اگر ببينيم اصل [ (تبديل كميت به كيفيت " در فيزيك صدق میكند در همه مسائل(نه فقط مثلا در آب صدق كند) ، در زيستشناسی هم صدق میكند ، در آسمانشناسی هم صدق میكند ، در معدنشناسی هم صدق میكند ، در زمينشناسی هم صدق میكند ، میگوييم پس اين يك اصل كلی است ، پس يك فلسفه است ولی فلسفه علمی
اما هنوز خيلی زود است كه ما نه به اتكا فلسفه آنچنان كه هگل كرده است ، بلكه به اتكا علوم آنچنان كه آقايان میخواهند اين كار را بكنند كه میگويند فلسفه ما فلسفه علمی است ، [ اصل جهش را يك اصل فلسفی بدانيم . ] آيا همه علوم در قلمرو خودشان اصل جهش را يعنی اصل تبدل كميت به كيفيت را تاييد كردهاند ؟ يا فقط زيستشناسی گفته ؟ هنوز به صورت يك اصلی كه همه علوم در همه مسائلشان تاييد كنند در نيامده است . آيا مثلا فيزيك میگويد كه اصلا جريان هميشه اين است كه همانطور كه آب مثلا به يك درجه معين كه برسد تبديل به بخار میشود در همه چيز اينطور است ؟ در فلزات حتما همينطور است ، يعنی به صورت دفعی تبدل صورت میگيرد ؟ اگر مثلا میگويند يك شی تبديل به نور میشود ، آيا اين در يك حالت دفعی صورت میگيرد يا يك تغيير تدريجی است ؟ اين كه تغيير تدريجی است كه كسی انكار ندارد ، و همچنين در مسائل ديگر
نكتهای كه خواستم عرض بكنم اين است كه اصل تكامل و هم اصل جهش ، اصل تبديل كميت به كيفيت ، اينها را يك وقت هست ما مانند هگل با توضيحات فلسفی میخواهيم بپذيريم ، آن يك حرفی است ، گو اينكه هگل هم تكامل را توانسته دربارهاش توضيح فلسفی بدهد ولو توضيح غلط ، ولی جهش را نتوانسته چون به چند مثال ساده تمسك كرده است . اين را ديگران هم به او ايراد گرفتهاند . ولی به هر حال او میخواهد روی اصول [ پيش برود . ] حال اگر نتوانسته ، راهی كه پيش گرفته راه فلسفه است . ولی اين آقايان به چه طريق آمدند تكامل را به صورت يك اصل فلسفی و اصل تبديل كميت به كيفيت را به صورت يك اصل فلسفی پذيرفتند و حال آن كه میگويند فلسفه ما فلسفه علمی است يعنی فقط با اتكا به علوم است نه با استدلالات ارسطويی ، هگلی و امثال اينها . فلاسفه ما هم قائل به تكاملند اما آنها كه نيامدند با استناد به چهارتا مثال در طبيعيات بگويند پس در كل عالم تكامل هست . آنها با يك نوع استدلالها ، از راهی وارد شدند كه فرضا كسی راهشان را قبول نداشته باشد ، آن راه راهی است كه اگر نتيجه بدهد ، تكامل را در كل عالم نتيجه میدهد . آنها كه نمیگويند فلسفه ما فلسفه متكی به علوم است كه بعد بياييم بگوييم علوم در چند جا چنين گفته . آن كسی كه از يك طرف اشتهای اين را دارد كه مانند يك فيلسوف نظريه بدهد و بگويد تكامل اصل جهانی است ، تبديل كميت به كيفيت اصل جهانی است ، استثناپذير نيست ، و از طرف ديگر وقتی به او میگوييم به چه دليل ، میگويد به دليل فلان نظريه محدود كه در فلان علم هست ، [ بايد به او گفت ] آخر با دو تا نظريه ، دو تا مثال كه در دو تا علم بود كه [ نمیتوان آن را به كل جهان تعميم داد و مثلا گفت ] چون داروين در باب زيستشناسی تكامل را ثابت كرده پس تكامل در كل عالم است . اگر شما به يك عالم فيزيك بگوييد آيا به دليل اين كه در زيستشناسی تكامل ثابت شده تو در فيزيك تكامل را قبول میكنی ، میگويد نه ، فيزيك بايد جداگانه خودش ثابت كند . آيا در شيمی شما قبول میكنيد ؟ میگويد نه ، شيمی جداگانه خودش بايد بگويد . آيا در آسمانشناسی قبول میكنيد ؟ میگويد نه ، آن حسابش حساب جداگانه است . و همچنين اصل تبديل كميت به كيفيت
نظير اشكالی [ است ] كه اول كرديم كه هگل حق دارد با فلسفه خودش از ضرورت منطقی تبدل ضدی به ضد خودش سخن بگويد كه فلسفه او فلسفه عقلی است و او جريان را جريان نتيجه شدن نتيجه از دليل تلقی میكند نه جريان علت و معلولی . ولی شما كه آن راه عقلی هگل را دور ريختهايد و بعد میخواهيد بگوييد اين همان جريان علت و معلولی ماده است ، نمیتوانيد بگوييد هر ضدی منطقا از ضد ديگر نتيجه میشود ، بايد بگوييد هر ضدی مولود ضد قبلی خودش است كه تازه اين را علم هم قبول ندارد . وقتی ضدی مولود ضد ديگر بود ، بحث در همين ولادتهاست . همه حرفها از قديم روی همين ولادتهاست كه آيا آن علل قبلی ، مادرها كافی هستند برای فرزندها ؟ يا مادرها همه ، زمينههای قابلی هستند و باز اصل اين كه هر متحركی نيازمند به محرك [ است ] سر جای خودش هست ؟ پس هگل میتواند روی فلسفه خودش از آن ضرورت منطقی سخن بگويد ، شما نمیتوانيد اين حرف را بزنيد ، هگل میتواند روی فلسفه خودش از اصل تكامل سخن بگويد ، شما روی حرفتان كه فلسفهتان به قول خودتان علمی است نمیتوانيد اين حرف را بزنيد ، هگل میتواند لااقل ولو به طور غلط روی فلسفه خودش بيايد از اصل تبديل كميت به كيفيت سخن بگويد ، شما كه فلسفهتان فلسفه علمی است چرا ؟ [ اين سوال پاسخی ندارد ] غير از اين كه بگوييم كه دلتان خواسته يك فلسفهای بسازيد با يك مثال ، دو مثال ، بعد بياييد تعميم بدهيد به همه پديدههای عالم ، كه اين فلسفه هيچ نمیتواند فلسفه علمی باشد


