next page

fehrest page

back page

4 ريشه‏های فكری فلسفه ماركس

" هگل پنداره‏گرا بود(يعنی ايده‏آليست بود)زيرا از نظر او " تاريخ " و " پندار " از هم متمايز نبودند و توسعه هر كدام به منزله شكفتگی‏ ديگری می‏بود. بر اساس اين سيستم، " پندار " كه مظهر وحدت خدا با عالم‏ وجود است از روز ازل به عنوان روح عالم ( بر نهاده ) وجود می‏داشته است‏ و سپس در لحظه‏ای معين " از خود بی‏خود " و " از خود بيگانه " شده‏ است تا به شكل " طبيعت " تجلی كند ( برابر نهاده)، آنگاه خود را در شعور انسان " باز يافته " است كه مرحله " هم نهاده " است و اين امر ابتدا به خودی خود(تاريخ)و سپس با تفكر( فلسفه تاريخ)صورت گرفته است
" (1) اين را به نظرم در گذشته توضيح داده باشيم . اينها اولا هگل را " ايده‏آليست " می‏نامند و می‏دانند ، و گفتيم كه هگل فلسفه‏ای دارد كه به‏ حسب تعريفی كه اينها می‏كنند او نه ايده‏آليست است و نه ماترياليست ،

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 24

برای اينكه مساله ايده‏آليسم و ماترياليسم - آن طور كه اينها تعريف‏ می‏كنند - بر اساس اصالت يكی از ايندو است كه آيا ماده اصيل است يا ايده ؟ به قول اينها بعضی قائل به اصالت عين‏ هستند و بعضی قائل به اصالت ذهن . ولی فلسفه هگل بر اساس نوعی وحدت‏ ذهن و عين است ، يعنی اصلا او قائل به جدايی ميان ايندو نيست . حتی به‏ آن شكلی كه الان ما می‏گوييم وجود ذهنی و وجود عينی ، كه باز قائل به دو وجود هستيم ، می‏گوييم يك شی وجودی در عين دارد و وجودی در ذهن ، او به‏ آن شكل نمی‏گويد و ذهن و عين برای او دو چهره مختلف از يك واقعيت است‏ . لهذا به اين معنا او را نمی‏شود " ايده‏آليست " ناميد و " ماترياليست " هم البته نمی‏شود ناميد

مثلث " تز ، آنتی‏تز ، سنتز "

هگل تمام فلسفه و منطقش بر اساس همين مثلث " تز ، آنتی‏تز و سنتز) ] است . فلسفه هگل مثل يك درخت تنومند پرشاخه‏ای است كه تنه‏ای دارد و اين تنه چند شاخه بزرگ دارد و از هر شاخه بزرگ چند شاخه ديگر جدا شده و باز از هر شاخه فرعی چند شاخه فرعی و از هر شاخه فرعی فرعی باز چند شاخه‏ فرعی ديگر . درست به همين شكل درمی‏آيد . فرض كنيد اين طور است كه يك‏ نظامی از همين تز و آنتی تز و سنتز به وجود می‏آيد ، مثلا الف و ب وج و د ، به همين ترتيب اين مثلث پيش می‏رود . بعد می‏بينيد تمام اين رشته باز به منزله يك تز است نسبت به يك رشته ديگر كه آن آنتی‏تز آن است و باز آن در مجموع يك سنتز ديگری پيدا می‏كند . ولی آن [ صورت ] كلی آن ، آن‏ كه شكل اين درخت را می‏سازد همين است كه تقريبا خدا و طبيعت و انسان را در مقابل يكديگر قرار می‏دهد : خدا ، طبيعت ، انسان ، كانه خدا مرحله تز است ، طبيعت مرحله آنتی‏تز و انسان مرحله سنتز . انسان از نظر او تكامل‏يافته خدا و طبيعت است . خدا در انسان به مرحله كمال رسيده است ، يا طبيعت در انسان به مرحله كمال و خودآگاهی و آزادی و امثال اينها رسيده است
برتراند راسل آدم طنزگويی است ، با اينكه يك مرد رياضی‏دان است ولی‏ در عين حال يك مرد اديب و نويسنده و مخصوصا طنزگو و بدزبان است
تعبير شيرينی دارد ، تشبيه می‏كند ، می‏گويد فلسفه هگل به يك ژله می‏ماند كه به هر جای آن دست بزنی همه جايش می‏لرزد ، با اين تفاوت كه يك ژله‏ می‏شود قسمتی از آن را جدا كرد و استفاده كرد ، ولی اين ژله‏ای است كه‏ قابل بريدن نيست ، يا همه آن را بايد قبول كرد يا همه آن را بايد رد كرد و چون همه آن قابل قبول نيست همه آن را يكجا بايد رد كرد
" بدين ترتيب از نظر هگل بشريت متفكر است كه در مرحله سوم تاريخ را می‏سازد در حالی كه از نظر ماركس برعكس ، قوای مادی است كه اين كار را می‏كند . " (1) پس نتيجه اين است كه تاريخ از انسان شروع می‏شود . بعد از اينكه اين‏ مثلث به‏وجود آمد ، مرحله تعالی انسان همان مرحله ساختن تاريخ است . پس‏ انسان است كه تاريخ را ساخته است . می‏گويد : " در حالی كه از نظر ماركس برعكس ، قوای مادی است كه اين كار را می‏كند . " شك ندارد كه‏ اين با فلسفه هگل سازگار نيست . از نظر اينها انسان خودش يك موجود ساخته شده است ، يعنی انسان بيش از آنكه سازنده تاريخ باشد ساخته شده‏ تاريخ است . در فصلهای بعد راجع به ماترياليسم تاريخی تعبيری دارد ، می‏گويد ماترياليسم تاريخی - يا به قول او ماديگرايی تاريخی - يك برداشت‏ اقتصادی از تاريخ است و يك برداشت تاريخی از اقتصاد . من آنجا يادداشت كردم : " و در عين حال يك برداشت اقتصادی از انسان است و يك برداشت تاريخی از انسان ، بدون آنكه يك برداشت انسانی از اقتصاد باشد يا يك برداشت انسانی از تاريخ باشد " و اين نكته بسيار اساسی در اينجاست ، يعنی اين ماديگرايی تاريخی ، برداشتی اقتصادی از تاريخ است و برداشتی تاريخی از اقتصاد . " برداشتی اقتصادی از تاريخ است " يعنی‏ اقتصاد نيروی محرك تاريخ است . " برداشتی تاريخی از اقتصاد است " يعنی اقتصاد خودش كه نيروی محرك است در عين حال يك جريان است نه يك‏ امر ثابت . اما " برداشتی اقتصادی از انسان است " برای اينكه ماهيت‏ انسان و انسانيت انسان را اقتصاد می‏سازد ، يعنی انسان از خودش اصالتی‏ ندارد . " برداشتی تاريخی از انسان است " يعنی انسان هم يك واقعيت‏ ثابتی نيست و هيچ جنبه فطری در انسان نيست كه ثابت باشد ، همه چيز انسان حتی اصول فكری ، اصول عاطفی ، آنچه را كه " انسانيت " می‏نامند - كه ما در بحث فطرت طرح كرديم همه اينها يك سلسله امور متغير و متحول و نسبی است .

پاورقی : . 1 همان

آن وقت در كنار اين ، هيچ برداشت انسانی از اقتصاد نيست و هيچ برداشت انسانی هم از تاريخ نيست‏ ، يعنی تاريخ به هيچ نوع ، جلوه‏ای از انسانيت انسان نيست . اصلا انسانيت ، ديگر يك امر بسيار فرعی و طفيلی می‏شود و اقتصاد و روابط اقتصادی هم هيچ جنبه انسانی ندارد ، همه چيزش همان جنبه معاشی و مادی و حيوانی را دارد . اين است كه در اين فلسفه بيش از هر چيزی انسان قربانی‏ شده است . در فصل بعد می‏خوانيم اين انسان‏گرايی آقای فويرباخ هيچ دردی را دوا نمی‏كند
بعد می‏گويد : " ماركس نوشته است : از نظر هگل فرايند انديشه كه وی حتی تحت عنوان‏ پندار به آن موجوديتی مستقل می‏دهد خالق و آفريدگار واقعيت است . " (1) حال ، در باره اختلافی كه ميان ماركس و هگل پيدا شد - كه به تعبير اينها او پندارگرا بود و اين ماده‏گرا - می‏گويد : " اين دگرگونی مطلق به يكباره انجام نشد بلكه در دو زمان به عمل آمد
در وهله نخست فيلسوف آلمانی ديگری كه از پيروان چپگرای مكتب هگل بود ، يعنی لودويگ فويرباخ ، فلسفه استاد را از جنبه‏های عجايب و غرايب‏ پنداره‏گرايی آن خلاص كرد و از صورت همه خداگرايی به صورت خداناگرايی‏ درآورد . در وهله دوم ماركس آن را يك فلسفه ماديگرا ساخت و به طور دقيقتر ابتدا طبيعت‏گرايی فويرباخ را به صورت ماديگرايی تاريخی و سپس‏ به صورت ماديگرايی فلسفی تعميم داد . اغلب گفته شده است كه هگل‏ فويرباخ را به وجود آورد و فويرباخ ماركس را . " (2)

پاورقی : . 1 همان
. 2 همان ، ص 24 و . 25

می‏گويد اين اختلافی كه ماركس با هگل پيدا كرد ، ابتدا به ساكن و يك‏ مرحله‏ای نبود ، دو مرحله‏ای بود . می‏خواهد بگويد يك مرحله را فويرباخ طی‏ كرد و مرحله دوم را ماركس . فويرباخ اساسا يك ماترياليست بود . قبلا هم گفتيم‏ فويرباخ جز پيروان چپگرای هگل است ، البته پيرو هگل هست ، حتی از هگل‏ به " استاد " تعبير می‏كند ولی الان بر ما از نظر تاريخی روشن نيست كه‏ فويرباخ رسما هم شاگرد هگل بوده يعنی پای كرسی درس هگل نشسته است يا اينكه نه ، اگر می‏گويند شاگرد و استاد ، به اعتبار اين است كه پيرو مكتب او بوده است . معروف است - و در اين كتاب هم نوشته است - كه‏ پيروان هگل دو دسته بودند ، راستگرايان و چپگرايان ، كه ظاهرا اين به اين‏ علت بوده كه اينها از ابتدا در دو جناح كرسی هگل می‏نشسته‏اند ، آنهايی كه‏ در طرف راست كرسی او می‏نشسته‏اند و آنهايی كه در طرف چپ كرسی او می‏نشسته‏اند ، و راه خود هگل همان راه راستگرايان بود . در واقع اين‏ چپگرايان بودند كه آمدند كمی راهشان را از راه هگل جدا كردند ، يعنی با قبول بسياری از نظريات و فرضيات او ، در قسمت ديگری راهشان را جدا كردند
مرحله اول را فويرباخ انجام داد كه فلسفه خداگرايانه او را تبديل كرد به فلسفه خداناگرايانه

دو نوع وحدت وجود ، و شباهت نظريه هگل با يكی از آندو

البته قبلا گفته‏ايم كه در باب هگل عده‏ای اساسا مرددند كه اصلا هگل را يك آدم الهی بدانند يا يك آدم مادی ؟ هگل از نظر خودش يك مرد الهی‏ است و تصوری كه مجموعا او از خدا دارد با تصوری كه خداپرستهای ديگر دارند متفاوت است . [ نظريه او ] از يك نظر نوعی وحدت وجود است ولی‏ نسبت به وحدت وجودی كه عرفای ما دارند يك وحدت وجود ناقص . وحدت‏ وجودی كه عرفای ما قائل هستند كه خدا را در همه چيز می‏بينند و در همه چيز می‏دانند و هيچ‏چيزی را از خدا جدا نمی‏دانند از راه اين است كه آنها برای‏ خدا كمال فعليت و نهايت شدت وجود و لانهايی وجود را قائل هستند . از كمال فعليت و شدت وجودی كه دارد همه چيز پرتوی از اوست و به يك معنا خود اوست ، همه چيز شانی از شوون اوست ، اسمی از اسمهای اوست ، نه يك‏ امری كه جدا و منفصل از او باشد . اينها خلقت را به معنی منفصل كردن‏ چيزی از چيزی نمی‏دانند ، معنای " خلق " را اين نمی‏دانند كه خدا يك‏ چيزی را از خود جدا كرد و بيرون آورد . به قول يكی از اساتيد ما اين‏ تخم‏گذاری است نه خلقت ، اينكه موجودی موجود ديگری را از خود بيرون‏ بيفكند . حقيقت خلقت هم برمی‏گردد به همان تجلی و ظهور(و بنور وجهك‏ الذی اضا له كل شی)ولی آن ، روی كمال فعليتی است كه دارد
نوع ديگر از وحدت وجود اين است كه يك شی به دليل كمال بی‏فعليتی و كمال بی‏رنگی و بی‏شكلی و نداشتن هيچ چيزی پذيرای همه چيز می‏شود . چون‏ تعينی از خودش ندارد هر تعينی را می‏پذيرد . ولی آن تعينی كه می‏پذيرد ، آن را ندارد و می‏پذيرد ، كه درباره - به قول فلاسفه - ماده اولی يا هيولای‏ اولی چنين چيزی است ، يعنی حقيقت بی‏تعين مطلق ، يعنی قوه و استعداد محض كه هيچ فعليتی ندارد . چون هيچ فعليتی ندارد همه گونه فعليت را در خود می‏پذيرد
مساله همه‏خدايی هگل از قبيل نوع دوم است ، چون او در فلسفه خودش‏ تصريح می‏كند كه سلسله مراتب تزها و آنتی‏تزها و اين مثلثها كه همين طور پيش می‏رود ، هر مرتبه قبل در مرتبه بعد وجود دارد و هر مرتبه بعد هم در مرتبه قبل وجود دارد ، از باب اينكه هر ناقص در كامل وجود دارد و هر كاملی هم در ناقص وجود دارد ، اما " ناقص در كامل وجود دارد " يعنی‏ كامل مرتبه اعلای وجود ناقص است ، " كامل در ناقص وجود دارد " از باب اينكه ناقص مرتبه ضعيف وجود كامل است . اين مثل اين است كه‏ بگوييم نور ده شمعی در هزار شمعی وجود دارد ، يعنی نور هزار شمعی درجه‏ كامل همين است ، نور هزار شمعی هم در نور ده شمعی وجود دارد ، از باب‏ اينكه اين درجه ضعيف آن است . حال ، او از باب اينكه خدا را يك‏ حقيقتی گرفته است كه آن را يك بر نهاده و تز فرض كرده كه بعد در مقابلش يك آنتی تز قرار داده و بعد در مقابلش سنتز ، [ معتقد است ] اينها از يكديگر جدا نيستند ، تز و آنتی‏تز و سنتز مراتب تكامل يكديگر هستند و بنابراين می‏شود گفت انسان در خدا وجود دارد ، می‏شود گفت خدا در انسان وجود دارد ، می‏شود گفت طبيعت در خدا وجود دارد ، يا گفت خدا در طبيعت وجود دارد
به هر حال اين معنای همه‏خدايی [ است ، ] چون برای فلسفه هگل تعبير " همه‏خدايی " كرده بود . خواستم توضيح بدهم كه چرا او را در عين حال وحدت‏ وجودی هم می‏دانند و نوعی وحدت وجود هم برايش قائل هستند
فويرباخ آمد اساسا منكر وجود خدا شد ، حال بر چه مبنايی ، بعد گفته‏ خواهد شد . پس در اين مرحله تا اينجا با هگل فاصله گرفت
بعد ماركس و امثال او يكی دو قدم جلوتر رفتند و آن مرحله ماده‏گرايی‏ انسان است ، نه فقط خدا را انكار كردند ، تاريخ انسان را هم به شكل مادی توجيه‏ كردند و در واقع انسان را هم بالذات و بالطبع يك موجود ماده‏گرا معرفی‏ كردند ، كه اين را بعد می‏خوانيم . در بخش اول تحت عنوان " ماديگرايی‏ فلسفی / . 1 ميراث فويرباخ : بشرگرايی خداناگرا " می‏گويد : " فويرباخ كه يكی از بانيان مكتب " بشرگرايی خداناگرا " ست ، ابتدا در كتاب جوهر مسيحيت(1841)جانشين ساختن فرمانروايی انسان را به‏ جای حكومت پندار هگل آغاز كرده بود . وی اعلام داشته بود كه پندار ، خدا و دين چيزی جز محصولاتی از انسان نيست . خدا انسان را نيافريده است بلكه‏ انسان خدا را آفريده است و انسان اين كار را بدين ترتيب انجام داده‏ است كه بهترين چيزهايی را كه در خود سراغ دارد يعنی تصورات مربوط به‏ راستی ، زيبايی و نيكی . . . و غيره را در يك آسمان آرمانی فرا فكنده‏ است . پس خدا چيزی جز يك تصوير آرمانی از خود انسان نيست . اين همان‏ تصور قديمی انسان خدايی است
فويرباخ اضافه می‏كرد كه اين دروغ اگر تبديل به يك بت متعدی انديشه‏ بشر نمی‏شد باز نيم مصيبتی بيش نمی‏بود . ليكن بشر اين خدای ساخته و پرداخته خويش را می‏پرستد ، فرمان می‏برد ، تسليم می‏شود ، فدايش می‏شود و خلاصه در قبال خدا از خود بيگانه می‏شود . انسان مذهبی ، به اين گونه ، چون‏ موجودی فاقد شخصيت جلوه می‏كند . او ديگر به خود تعلق ندارد ، تسليم‏ ديگری شده است و در قبال ديگری از خود بيگانه شده است
چنين است كشف فويرباخ ، يعنی آيين از خودبيگانگی دينی ، آيينی كه‏ ماركس و انگلس نه فقط با شوق بسيار پذيرا خواهند شد بلكه آن را تكميل ، توسيع و تشريح نيز خواهند كرد . " (1)

نقش فويرباخ

گفتيم آقای فويرباخ كه يكی از پيشكسوتان ماركس است منكر وجود خدا شد ، خداناگرا شد ولی خداناگرای انسان‏گرا . در اروپا اساسا نهضتی به وجود آمد ،

پاورقی : . 1 همان ، ص 25 و . 26

نهضت انسان‏گرايی به قول خودشان ، كه اسمها و ترجمه‏های متعدد در زبان فارسی‏ آمده ، مانند انسان‏گرايی ، انسان‏پرستی . امانيزم به صورتها و شكلهای‏ متعددی طرح شده است . فويرباخ خواست انسان را جانشين خدا كند . اولين‏ كاری كه كرد - كه اين كتاب به اين صورت تشريح نكرده ، در آن مقاله‏ای كه‏ در بحث فطرت مدرسه نيكان می‏خوانديم بهتر تشريح شده بود - اين بود كه‏ آمد تحليلی از ماهيت دين كرد و در واقع خواست ريشه دين را در انسان‏ نشان بدهد ، كه چطور شد كه انسان به دين گرايش پيدا كرد ، چرا انسان‏ موجودی به نام " خدا " فرض كرد ؟ می‏گويد انسان دارای دو وجود است ، يك وجود متعالی و يك وجود منحط ، عين همين حرفی كه ما می‏گوييم كه انسان‏ دارای عقل و نفس است ، دارای جنبه ملكوتی و ناسوتی است(ان الله خلق الا نسان و ركب فيه العقل و الشهو) ، انسان دارای دو جنبه است : يك جنبه ، جنبه عالی متعالی كه در آن ، جلوه‏های عالی انسان ظهور می‏كند ، راستی ، زيبايی ، شفقت ، محبت ، امثال اينها . يك جنبه ديگر هم آن جنبه‏ خودگرايانه و حيوانی انسان . بعد می‏گويد انسان در اثر اينكه به علل‏ اجتماعی ، يا به هر علت ديگری ، آن جنبه منحطش بر او حاكم می‏شود ، جنبه‏ عالی خودش را فراموش می‏كند و خيال می‏كند كه او فقط همين جنبه منحط است‏ ، يعنی در خودش كه نگاه می‏كند می‏بيند جز همين جنبه منحط و حيوانی و شهوانی چيز ديگری نيست ، پس آنها كجا رفت ، راستی كجا رفت ، درستی‏ كجا رفت ، امانت كجا رفت ، زيبايی كجا رفت ؟ بعد آنها را در يك‏ موجود ديگری فرض می‏كند . خودش مستجمع جميع اين صفات كماليه بوده ، يك‏ موجودی در بيرون وجود خودش كه او مستجمع اين صفات كمال باشد فرض می‏كند ، و اين معنای " از خود بيگانگی " است ، يعنی از آن خود متعالی‏اش‏ بيگانه شد و خود واقعی‏اش را در ديگری فرض كرد . به اين ترتيب تصوير خدا ، تصور خدا و گرايش به دين به وجود آمد . ولی انسان بايد به خود باز آيد ، به جای آنكه اين صفات نيك را در بيرون وجود خودش جستجو كند در خودش جستجو كند
بعد می‏گويد اگر اين از خودبيگانگی به همين جا پايان می‏يافت كه انسان‏ فقط اين صفات متعالی خودش را در غير جستجو كرد ، مصيبت كاملی نبود ، نيم مصيبتی بود ، بدبختی انسان از اينجا شروع می‏شود كه در مقابل اين‏ موجودی كه خودش خلق و فرض كرده ، كرنش و تواضع می‏كند ، تسليم و فدا می‏شود . اين ديگر نهايت از خودبيگانگی انسان است ، كه موجودی را خلق‏ كرده ، همان را كه خودش خلق كرده ، دارد پرستش می‏كند « (اتعبدون ما تنحتون) » (1) . همان را كه‏ خودش فرض كرده و ساخته [ پرستش می‏كند . ] " آنچه خود داشت ز بيگانه‏ تمنا می‏كرد " . آنچه در خودش بوده از بيگانه خودش جستجو می‏كند و آن را پرستش می‏كند
تا بعد برسيم به دوره خداناگرايی نوين يعنی خداناگرايی ماركس كه‏ تفاوتش با اين خداناگرايی چيست

بطلان نظريه فويرباخ

يكی از دلايل بسيار روشن بر پوچی نظريه فويرباخ اين است كه اگر ريشه‏ گرايش به دين و خداپرستی اين باشد كه او می‏گويد يعنی اگر اين تحليل‏ روانشناسانه تحليل درستی باشد بايد هميشه منحطترين و فاسدترين افراد باشند كه گرايش به خداپرستی پيدا می‏كنند و افرادی كه به آن صفا و پاكی‏ خودشان باقی مانده‏اند [ گرايش به دين پيدا نكنند . ] ما می‏بينيم افراد بالفطره مختلفند . بعضی افراد به همان صفا و پاكی اولی خودشان باقی‏ مانده‏اند و آلوده نيستند . [ طبق نظريه او بايد ] آدمهای شريف و پاك و ناآلوده هرگز گرايش به خدا پرستی پيدا نكنند ، چون علت روانی در آنها وجود ندارد و اين " برون‏فكنی " (به قول اينها) ريشه ندارد، در صورتی كه‏ قضيه درست برعكس است. قرآن درست برعكس می‏گويد : ²" هدی للمتقين " (2). عده‏ای سوال می‏كنند كه اين آيه يعنی چه؟ (گويی قرآن دارد به اين حرف‏ [ يعنی نظريه فويرباخ ] جواب می‏دهد. ) چرا قرآن می‏گويد « " هدی للمتقين‏ " »و حال آنكه قرآن هدی للعالمين است ؟ خود قرآن می‏گويد « " هدی‏ للعالمين " : ان هو الا ذكر للعالمين (3) »يا « ( ذكری للعالمين غ(4) " پس چرا در عين حال « " هدی للمتقين " »؟ بله ، يك وقت سخن اين است‏ كه قرآن برای چه كسانی آمده است ، آيا از اول ، قرآن آمده است برای يك‏ عده معين نه برای عده ديگری ؟ اين يك مساله است ، كه قرآن می‏گويد نه ، « " ذكر للعالمين " »، يك وقت صحبت اين است: آنهايی كه اين هدايت‏ در آنها عينيت پيدا كرده چه كسانی هستند ، آيا هدی للفاسقين يا هدی‏ للمتقين آنهايی كه تقوا و پاكی دارند ؟

پاورقی : . 1 صافات / . 95 . 2 بقره / . 2 . 3 يوسف / 104 و چند آيه ديگر
. 4 انعام / . 90

اتفاقا بعضی اين طور می‏گويند كه اگر شما افرادی را می‏بينيد متدين و پاك و از اينها جز كار نيك سرنمی‏زند ، اينها افرادی هستند كه بالذات‏ شريف‏اند ، اگر دين هم نمی‏بود اينها شريف بودند . شما به ما افرادی را نشان بدهيد كه اينها شريرند و دين اين شريرها را شريف كرده است . اينها از آن طرف رفته‏اند
به هر حال نظريه فويرباخ از اين جهت باطل است كه اگر اين طور می‏بود بايد هرچه انسان بيشتر سقوط كند بيشتر گرايش به دين پيدا كند ، در صورتی‏ كه عملا قضيه بر عكس است ، هر چه انسان بيشتر سقوط می‏كند فاصله‏اش [ با دين ] بيشتر می‏شود. « "ثم كان عاقبه الذين اساوا السوای ان كذبوا بايات‏ الله " »(1) (نه ان صدقوا بايات الله)
علاوه بر اين ، اين جناب برای انسان اصالتی قائل شده كه ماديين بعد ديگر نتوانسته‏اند قائل بشوند ، لذا ماركس و ديگران قبول ندارند . اينكه‏ " انسان دارای دو وجود است ، يك وجود متعالی و يك وجود منحط " خودش‏ اقرار به نوعی اصالت فطرت در انسان است كه انسان بالفطره نيمی از وجودش نيك است و نيمی بد . از او بايد پرسيد اصلا ريشه اين نيكی چيست‏ ؟ مگر چه چيز در انسان وجود دارد كه او عليرغم گرايشهای خودخواهانه و طبيعی و مادی [ نيمی از وجودش نيك است ؟ ] آخر تو خدا را كه منكر می‏شوی ، قهرا انسان را هم به صورت يك موجود غيرمادی نمی‏توانی قائل باشی‏ ، در حالی كه برای انسان يك وجود نيمه‏خدايی قائل هستی . بنابراين اگر انسان در نيمی از وجود خودش ماده را می‏بيند و در نيم ديگر خودش را غيرمادی می‏بيند ، حق دارد در جهان بزرگ هم همين طور قائل باشد ، يعنی‏ خودش را نمونه‏ای از جهان بزرگ بداند. وقتی كه انسان نيمی از وجود خودش‏ را وابسته به ماده و طبيعت و نيم ديگر را نه از اين سنخ بلكه از سنخ‏ ديگر و نه وابسته به ماده بلكه وابسته به يك سلسله امور ديگر می‏بيند :
نيمه در غيبيم نيمه در شهود
سخت در خوابيم و بيداريم ما
چه دليلی دارد كه اصلا انسان جهان را اينچنين تصوير نكند و خودش را نمونه‏ای از جهان نبيند ؟ بعد می‏گويد پس جهان هم اين طور است ، صفحه‏ای‏ از جهان ، مادی است و صفحه‏ای معنوی ، همان‏طور كه ويليام جيمز می‏گويد : چنانكه غرايزی ما را به ماده و طبيعت وابسته می‏كند ، يك سلسله غرايز ديگر هم هست كه می‏بينيم‏ ما را به جای ديگر وابسته كرده است .

پاورقی : . 1 روم / . 10

همان طور كه يك پيوندی است ميان‏ ما و ماده و طبيعت ، آن غرايزی هم كه با حسابهای مادی جور در نمی‏آيد پيوندهايی است كه می‏بينيم ما را به جای ديگری مرتبط كرده است
بعد ما به حرف خود ماركس می‏رسيم ، ببينيم ماركس و ديگران ماديگرايی‏ فويرباخ را به چه شكلی درآوردند ، يعنی چه تصرفی در آن كردند ؟

5 ريشه‏های فكری فلسفه ماركس

" از اينجا به بعد ماركس و انگلس از فويرباخ فرا می‏گذرند و كار دگرگونی انديشه هگل را به انجام می‏رسانند . در واقع فويرباخ در حد طبيعت‏گرايی محدود مانده بود و در برابر ماديگرايی يعنی ادامه منطقی آيين‏ خود عقب می‏نشست زيرا چنانكه انگلس گفته است وی فقط ماديگرايی جامد بی‏روح " سطحی " و " مبتذل " قرن هجدهم را می‏شناخت . ماركس و انگلس‏ يك ماديگرايی نوين جدلی و تحول‏گرا جايگزين مكتب پيشين می‏كنند كه پس از ريشه گرفتن از انديشه هگل به عقايد داروين خواهد پيوست . اين موضوع چنان‏ حقيقت دارد كه كتاب سرمايه به نام داروين اهدا خواهد شد . ) ] (1) تا اينجا بحث از استفاده‏هايی بود كه ماركس از هگل و فويرباخ كرده بود و فويرباخ هم از هگل استفاده كرده بود و از او به قول اينها فرا گذشته‏ بود . از اين به بعد ، بحث باز درباره نقش خاص ماركس است كه ماركس‏ چه گام ديگری برمی‏دارد غير از گامهايی كه فويرباخ در زمينه ماديگرايی‏ برداشته ، چون اكنون بحث ما در فلسفه مادی ماركس است ، يعنی بحث درباره ماترياليسم ماركس است .

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 28

می‏گويد كه‏ فويرباخ برخلاف هگل يك نفر ماده‏گرا بود . اينجا از او تعبير می‏كند به [ (طبيعت‏گرا " در مقابل " ماده‏گرا " ، در صورتی كه اين كه در مقابل " ماترياليست " " ناتوراليست " می‏گويند ، ايندو فرق چندانی ندارند و خودش هم بعد تعبير را عوض می‏كند . اول می‏گويد كه فويرباخ طبيعت‏گرا بود نه ماديگرا . بعد خوب توضيح می‏دهد كه مقصود اين است كه فويرباخ يك‏ ماديگرای جامد بود ولی ماركس يك ماديگرای تحول‏گرا . انگلس هم همين‏ مطلب را گفته است كه ماديگرايی فويرباخ يك ماديگرايی سطحی و بی‏روح و جامد و مبتذل بود . حال آقای ماركس چه كرد كه اين ماديگرايی بی‏روح و سطحی و مبتذل و جامد را متحول كرد و به صورت ماديگرايی متحول و ديناميك‏ و خودرو تغيير داد ، كارش همين بود كه آن را با انديشه منطقی هگل ، با ديالكتيك هگل پيوند داد ، همين سخن معروفی كه همه می‏گويند - و استالين‏ هم در كتاب ماترياليسم ديالكتيك به اين حرف تصريح می‏كند - كه قبل از ماركس ماترياليسم وجود داشت اما يك ماترياليسم بی‏روح و جامد و مبتذل ، مقصودش اين است كه با يك منطق به قول اينها متافيزيكی ، با منطق ساكن‏ و جامد . و قبل از ماركس باز منطق ديالكتيك ، منطق ديناميك وجود داشت‏ كه منطق هگل بود ولی بر اساس فلسفه ايده‏آليستی به قول اينها . كاری كه‏ ماركس كرد اين بود كه از هگل منطق را گرفت ، به تعبير استالين پوسته‏ ايده‏آليستی‏اش را دور انداخت و از ماديگرايی‏ای كه قبل از او بود - مخصوصا ماديگرايی فويرباخ - ماديگرايی‏اش را گرفت و آن پوسته منطقی‏ جامدش را دور انداخت . پس چيزی از اين گرفت و چيزی از آن ، و چيزی از آن دور انداخت و چيزی از اين ، و در نتيجه يك مكتب جديد و يك نوزاد جديد به وجود آمد به نام " ماترياليسم ديالكتيك " يعنی ماديگرايی‏ ديالكتيكی ، تحولی
پس پيش‏افتادنش از فويرباخ به اين صورت بود كه آن ماترياليسم جامد را تبديل به يك ماترياليسم تحول‏گرا كرد . البته در اينجا از دو جا مايه‏ گرفت . معمولا می‏گويند مايه اولی را از هگل گرفت(و درست هم همين است ) ، اين تحول‏گرايی را از منطق هگل گرفت . ولی مقارن با اين كه افكار ماركس داشت منتشر می‏شد افكار داروين در باب تكامل منتشر شد ، چون گويا تبدل انواع داروين در 1858 منتشر می‏شود ، مقارن همان سالها مانيفست‏ اينها منتشر شد . [ انتشار آن ] دو سه سال بعد از مانيفست ولی چند سال‏ قبل از كتاب سرمايه بود . اين داروينيسم و اصل تكاملی كه داروين اعلام كرد ، اين هم يك مايه ديگری برای تحول‏گرايی ماركس و تاييدی‏ برای مكتب اينها بود
بعد می‏گويد : " ماديگرايی و تحول : آورده داروين و انگلس
پس منظور از اين ماديگرايی جدلی و تحول‏گرا كه لنين و جانشينان وی به‏ حق آن را يكی از نكات اصلی مكتب ماركس دانسته‏اند(يعنی همان ماترياليسم‏ ديالكتيك)چيست ؟ اساسا اين كه جدل هگل كه در زمينه پنداره‏ها قرار داشت(يعنی آن يك ديالكتيك ايده‏آليستی بود)بايد به زمينه تحول موجودات‏ و انواع منتقل شود(يعنی جنبه مادی به خودش بگيرد ) . بدين ترتيب تمامی‏ عالم چون ماده‏ای جلوه می‏كند كه در حال " شدن جاودانی " است همچون يك‏ " تناسل خودرو " ی عظيمی كه البته مسالمت‏آميز نيست ، بلكه ناشی از فعل و انفعالات درونی مرگ و تجديد حيات ، آنتی‏تز و سنتز ، مبارزات و انتخاب تدريجی انواع است كه رفته‏رفته انسان و شعور از آن ظهور می‏كند
در چنين نمايی است كه كمونيسم در تاريخ جهان جای می‏گيرد . در ضميمه دوم‏ ، شماره 7 ، به متنی از انگلس می‏توان دسترسی يافت كه اگرچه چندان‏ معروف نيست ليكن در اين مورد بسيار گوياست . حال اين توضيح باقی است‏ كه چرا و چگونه اين دگرديسی عظيم در جهت خوش‏بينانه يك صعود دائمی‏ انجام می‏شود . " (1) اين مكتب ماترياليسم ديالكتيك بر اصل اصالت ماده كه ماترياليسم است‏ كه آن جنبه فلسفی يعنی هسته فلسفی اين فكر است و [ بر ] طرز تفكر ديالكتيكی يعنی بر اصل حركت و اصل تضاد [ استوار است . ] ايندو دو اصل‏ اولی اين مكتب است . در اينجا توضيحی بايد بدهم ، بعد هم باز به آن‏ خواهيم رسيد ، قبلا هم گفته‏ام

توجيه جهان از راه دليل و نه عليت در فلسفه هگل

يك نكته‏ای كه حتی اين كتاب هم اين را ذكر نكرده ولی نكته خيلی دقيقی‏ است

پاورقی : . 1 همان . [ مطالب داخل پرانتز از استاد است . ]

و بايد به آن توجه كرد اين است : گفتيم كه هگل خودش يك آدم ماترياليست نبوده و بلكه او الهی بوده ولی مكتب الهی او يك نوع مكتب‏ الهی خاص است كه بعضی او را آن‏طور كه خودش خودش را الهی می‏داند الهی‏ می‏دانند و بعضی او را الهی نمی‏دانند ، ولی در مجموع الهی است . يك نكته‏ خيلی اساسی در فلسفه هگل كه اصلا مبنا و ريشه فلسفه هگل است اين است . ( اين نكته در كتاب فلسفه هگل توضيح داده شده ، خوب هم توضيح داده شده‏ است . )هگل فلسفه خودش را از يك نقطه شروع كرد و آن نقطه اين است : می‏گويد كه فلاسفه هميشه به دنبال علت رفته‏اند و خدا را هم وقتی خواسته‏اند اثبات كنند به عنوان " علالعلل " و " علت نخستين " خواسته‏اند اثبات كنند . بعد هم ايراد می‏گيرد كه نه ، ما اگر بخواهيم خدا را به [ عنوان ] علت نخستين و علالعلل اثبات كنيم دچار اشكال می‏شويم ، چون سوال‏ در خود علت نخستين می‏آيد كه چرا علت نخستين علت نخستين شده ، كه اين‏ را ما در علل گرايش به ماديگری طرح كرده‏ايم . می‏گويد - كه اين هم باز يك ريشه‏ای در افكار فلاسفه قبلی دارد - اصل عليت اصلی است كه تقريبا محسوس است ، يعنی انسان همين‏قدر می‏داند اصل عليت وجود دارد اما نمی‏تواند منطقا آن را ثابت كند كه چرا وجود دارد . مثلا ما می‏گوييم آب‏ در صد درجه حرارت تبديل به بخار می‏شود و در صفر درجه حرارت تبديل به يخ‏ می‏شود ، يعنی صد درجه حرارت را علت بخار شدن ، و صفر درجه حرارت را علت يخ بستن آب می‏دانيم . می‏گويد اگر از ما بپرسند چرا اينچنين است كه‏ آب در صد درجه بايد تبديل به بخار بشود و در صفر درجه تبديل به يخ ، می‏گوييم اين را ديگر ما نمی‏توانيم برايش دليل بياوريم چون ما می‏بينيم‏ اين‏طور هست . اگر اتفاقا عكس اين می‏بود يعنی هميشه آب در صد درجه‏ حرارت تبديل به يخ می‏شد و در صفر درجه تبديل به بخار می‏شد ، باز همين‏طور بود كه هست ، يعنی عقل ما نمی‏گويد منطقا بايد اينچنين باشد . اينچنين‏ هست اما عقل نمی‏تواند بفهمد كه منطقا هم بايد اينچنين باشد يعنی خلافش‏ محال است . ولی يك باب ديگر ما داريم و آن باب دليل است نه باب‏ علت ، يعنی يك چيز دليل برای چيز ديگر است نه علت برای چيز ديگر
آنجاست كه استنتاج می‏شود ، يعنی آنجا كه ذهن چيزی را از چيز ديگر نتيجه‏گيری می‏كند . مثل اين كه شما می‏گوييد كه زاويه الف مساوی است با زاويه ب ، زاويه ب مساوی است با زاويه‏ج ، پس زاويه الف مساوی است‏ با زاويه‏ج . اين " پس . . . " يك استنتاج منطقی و قطعی است ، يعنی‏ ذهن می‏فهمد كه غير از اين نمی‏شود ، نه اين كه ما چون در خارج اين‏طور ديده‏ايم می‏گوييم‏ اين‏طور است . مثل اين كه اگر سه نفر هم‏قد باشند می‏گوييم آقای " الف) ] قدش برابر است با آقای " ب " ، آقای " ب " هم برابر است با آقای‏ " ج " و آقای " الف " هم باز با آقای " ج " ديده‏ايم برابر است
نه ، اين يك امری است منطقی ، يعنی می‏گوييم اگر " الف " برابر باشد با " ب " و " ب " برابر باشد با " ج " ، امكان ندارد كه " الف‏ " برابر نباشد با " ج " ، يعنی منطقا جز اين نمی‏شود . اين را می‏گوييم‏ " ضرورت منطقی "
پس می‏گويد در باب " عليت " هيچ ضرورت عقلی وجود ندارد ، ولی در باب " دليل " ضرورت منطقی و ضرورت عقلی وجود دارد . هگل تمام‏ فلسفه‏اش با اين اصل شروع می‏شود و با همين اصل ادامه پيدا می‏كند ، چون‏ فلسفه او فلسفه‏ای است كه در آن عقل و عين و ذهن و خارج يكی هستند ، يعنی‏ می‏گويد هر چه كه من در ذهن استدلال می‏كنم همان چيزی است كه در خارج هم‏ همان است ، چيز ديگری نيست . آن وقت ديالكتيك خودش را از هستی شروع‏ می‏كند ، بعد با يك نوع استدلال [ نيستی را نتيجه می‏گيرد . ] البته‏ استدلالش غلط است . می‏گويد هستی را اگر مطلق بگيريم مساوی است با نيستی‏ ، يعنی هستی بدون اين كه به چيزی تعلق داشته باشد برابر است با نيستی
پس هستی نيست ، يا هستی نيستی است . می‏گويد منطقا اين‏طور است ، منطقا عقل استنتاج می‏كند نيستی را از هستی به طور مطلق . همين قدر كه نيستی از هستی نتيجه شد ، اين برابر می‏شود با " شدن " ، يعنی " شدن " عبارت‏ است از جمع هستی و نيستی . اين يك نوع نتيجه‏گيری منطقی است كه منطقا نيستی از هستی نتيجه می‏شود و " شدن " از ايندو با يكديگر نتيجه می‏شود
اين مخصوص ذهن نيست . ذهن و عين هر دو يكی است . در عين هم همين‏طور است . هستی به طور جدا از نيستی وجود ندارد ، نيستی جدا از هستی وجود ندارد . هستی با نيستی وجود دارد كه " شدن " است . بعد باز از " شدن‏ " ، چيز ديگر نتيجه می‏شود ، از آن ، چيز ديگر نتيجه می‏شود ، . . . ولی‏ اين نتيجه‏شدن‏ها نه به معنای علت و معلول است ، به معنای اين است كه‏ نتيجه از دليل برمی‏خيزد ، آن‏طوری كه شما در علوم كار می‏كنيد . او می‏گويد عينا آن كاری كه شما در علوم می‏كنيد همان جريان طبيعت است . آنچه كه در علوم ، عقل شما استنتاج می‏كند آن همان جريان طبيعت است و طبيعت همان‏ جريانی است كه ذهن در علوم استنتاج می‏كند ، چيز ديگری نيست
منتها اين دستگاهی كه هگل از يك مقولات ساده به قول خودش ساخته است‏ ، از هستی شروع می‏شود ، هستی و نيستی و بعد شدن ، بعد كم كم به مقولات‏ پيچيده‏تر می‏رسد و باز از هر مقوله پيچيده‏تر مقوله ديگری استنتاج می‏شود و باز مقوله مركبی و باز از آنها مقوله ديگری ، بعد مثل يك درخت پرشاخه‏ای‏ می‏شود ، يك تنه‏ای دارد ، از يك جايش شاخه‏ای جوانه می‏زند ، باز يك‏ رشته پيدا می‏كند ، از آنجا يك رشته ديگر ، كه جدول مقولات هگل را كه‏ كشيده‏اند درست مثل يك درخت چنار خيلی بزرگی است كه شاخه‏های خيلی‏ زيادی داشته باشد و از هر شاخه‏اش هم شاخه‏ای پيدا بشود . در نهايت امر آن كه كامل‏ترين مقولات است آن را می‏گويد مقوله روح مطلق يا خدا . خدا از نظر او علالعلل نيست ، بلكه به يك معنا غايالغايات است ، يعنی به‏ معنای اين است كه همه نتيجه‏ها به او منتهی می‏شود . او به چنين شكلی فرض‏ كرده است
حال در منطق هگل آيا ما می‏توانيم اين دستگاه منطقی او را به ماورا خودش هم نسبت بدهيم ، يعنی مثلا بگوييم هستی كه در ذات خودش نيست پس‏ هستی نيست ، هستی نيستی است . " هستی نيستی است " مساوی است با [ (شدن " . بعد بگوييم چه علتی سبب شد اينچنين بشود ؟ اين ديگر علتی‏ ندارد ، اين ذاتی است . فلاسفه ما هم هميشه می‏گويند : " الذاتی لا يعلل‏ " اگر چيزی ذاتی بود انسان دنبال علتش نمی‏رود . اگر شما گفتيد كه " الف " مساوی با " ب " است و " ب " مساوی با " ج " ، پس لازمه‏ ذاتش اين است كه " الف " مساوی با " ج " باشد و نمی‏توانيد بگوييد چه كسی " الف " را با " ج " برابر كرده است . يا مثل اين است كه‏ اگر مجموع زوايای مثلث 180 درجه است شما نمی‏توانيد بگوييد كه چه كسی‏ مجموع زوايای مثلث را 180 درجه كرده است . نه ، اگر مثلثی وجود داشته‏ باشد لازمه ذاتش اين است . يا مثل اين كه ما می‏گوييم عدد 4 جفت است
" عدد 4 جفت است " با اين كه " آب گرم است) ] خيلی فرق می‏كند
اين كه آب گرم است ، آب در ذات خود گرم نيست ، به سبب علتی گرم شده‏ ، ولی 4 جفت است ، نمی‏تواند جفت نباشد . می‏تواند 4 وجود نداشته باشد ، اما اگر 4 وجود داشته باشد نمی‏تواند جفت نباشد كه بعد علتی بيايد آن را جفت كند . فلاسفه ما می‏گويند هرجا كه پای ضرورت در كار بيايد مناط استغنا بی‏نيازی از علت است . امتناع هم مناط بی‏نيازی از علت است
امكان مناط نيازمندی به علت است . تا پای امكان در كار نباشد نيازمندی‏ به علت نيست . حال ما اگر فلسفه هگل را به اين شكل بپذيريم و به‏ ايرادها و اشكالات اوليه‏اش كاری نداشته باشيم ، ديگر نمی‏توانيم به فلسفه‏ هگل ايراد بگيريم ، بگوييم اين دستگاه ديالكتيك كه از اول تا آخر به شكل استنتاج‏ كار كرده ، آن علتی كه اين دستگاه را به حركت و جريان درآورده چيست ؟ بديهی است كه آن ، صورت منطقی است ، آن علتی ندارد . اين است كه خدا در درون اين دستگاه قرار می‏گيرد و خدا به عقيده او خدا هم هست بدون اين‏ كه به عنوان علت اشيا و علالعلل باشد . پس فلسفه هگل اين ضرورت‏ استنتاجها را از كجا دارد ؟ از همان جنبه عقلی بودنش ، منتها عقل و عين‏ را هم يكی می‏داند

استفاده غلط از فلسفه هگل

حال اين ، نكته خيلی اساسی است : آقايان آمدند منطق هگل و فلسفه هگل‏ را به قول خودشان از جنبه ايده‏آليستی خارج كردند و به آن جنبه عينی و مادی دادند ، يعنی می‏گويند مساله اين نيست كه صرفا ذهن استنتاج می‏كند ، عين هم همان طور عمل می‏كند ، يعنی عين هم استنتاج می‏كند . آنها اصلا معتقدند كه عين هم استنتاج می‏كند ، چون برای ذهن هيچ اصالتی قائل نيستند . آمدند اين ديالكتيك را از عالم ذهن و از وحدت عين و ذهن هر دو بيرون‏ آوردند و آن را با عالم خارج تطبيق دادند . پس آن جنبه ذهنی‏اش را از آن‏ گرفتند ، آوردند به عالم خارج . حالا كه آوردند به عالم خارج ، يك چيز كه‏ از لوازم ذهنی بودن بود ، آن را نمی‏خواهند از آن جدا كنند چون حيفشان‏ می‏آيد آن را از آن بگيرند و آن ضرورت نتيجه شدن هر مقوله‏ای از مقوله‏ ديگر است . آن ضرورت نتيجه شدن مقوله‏ای از مقوله ديگر خاصيت جنبه عقلی‏ بودن فلسفه هگل بود . يا ما بايد فلسفه هگل را از اول نپذيريم كه اگر نپذيريم اين جنبه‏اش را هم ديگر نمی‏توانيم بپذيريم - و يا اگر بپذيريم‏ بايد جنبه عقلی بودنش را هم بپذيريم . آن وقت ايندو را تفكيك كردند : جنبه عقلی بودنش را از آن گرفتند ، ولی اين ضرورت منطقی را ، يعنی اين‏ كه هر مقوله‏ای بالضروره از مقوله ديگر استنتاج می‏شود ، باقی گذاشتند
از اين آقايان می‏پرسيم هگل كه اين نتيجه‏شدن هر مقوله‏ای از مقوله ديگر را از باب عليت نمی‏دانست ، عليت را كنار گذاشته بود ، همان استنتاج‏ را به جای عليت نشانده بود ، آيا شما هم در ماده می‏گوييد عليت نيست ؟ شما كه باز آمديد سراغ عليت ! حالا كه آمديد سراغ عليت ، پس تمام آن‏ حسابها بهم خورد . آن وقت تمام حرفهای شما كه می‏گوييد پس ماده خودش‏ خودش را تفسير می‏كند ، ماده خودش خودش را توضيح می‏دهد ، ماده خودش خودش را خلق می‏كند(اينها تعبيراتی‏ است كه می‏گويند) ، ديگر امكان ندارد ، چون شما دوباره آمديد سراغ اصل‏ عليت ، همين قدر كه آمديد سراغ اصل عليت ، ديگر از آن ضرورتهای هگلی‏ كوچكترين نشانه‏ای باقی نيست . بعد بايد توضيح بدهيد . در خود همين كتاب‏ هم در يك جا می‏گويد به يك مرحله می‏رسد كه اينها نتوانسته‏اند توضيح‏ بدهند و نمی‏توانند توضيح بدهند . وقتی ما می‏آييم در ماده ، ديگر آن مساله‏ ذهن و اين حرفها نيست كه عقل می‏گويد هستی مساوی است با نيستی . اين‏ است كه در طبيعت ، " شدن " وجود دارد . به قول شما " شدن " در طبيعت لازمه تركيب هستی و نيستی است . قبول هم كرديد . اولا ما می‏گوييم‏ اين كه هستی با نيستی تركيب شده يعنی چه ؟ يعنی نيستی نتيجه می‏شود از هستی ؟ چگونه نتيجه می‏شود ؟ چرا يك هستی به نيستی منتهی می‏شود ؟ به چه‏ دليل ؟ يعنی اين تركيب چرا صورت می‏گيرد ؟ چون مساله استنتاج كه نيست ، مساله عليت است . شما می‏گوييد از تركيب اينها تازه " شدن " به وجود می‏آيد . بسيار خوب ، شدن به وجود می‏آيد . نفس اين " شدن " يك وجودی‏ است ، يك موجودی است . خودش اول بحث است كه آيا اين موجود در وجود خودش [ نيازمند به علت است يا نه ؟ ] " شدن " يعنی حركت . تازه باز بحث حركت [ مطرح می‏شود . ] حركت يك امر عينی خالص می‏شود نه يك امر ذهنی . همين قدر كه يك امر عينی شد دوباره همه حرفهای فلاسفه قبل از هگل‏ از نو پيدامی‏شود كه آيا حركت نيازمند به محرك هست يا نيازمند به محرك‏ نيست ؟ يعنی باز ما برگشتيم به دوره قبل از هگل . پس هيچ كاری اساسا انجام نداد . اين كه اينها خيال كردند اگر اين دستگاه ديالكتيك را به‏ كار بيندازند ديگر اساسا ماده نيازی به توجيه ماورائی ندارد ، همه‏ اشتباهات از اين است كه [ آن را به شكل نادرست ] از هگل گرفته‏اند . از هگل كه گرفتند ، قسمتی از آن را كه مربوط به كار هگل بوده دور ريختند ، قسمت ديگرش را باقی گذاشته‏اند ، در صورتی كه اين قسمت لازمه آن قسمت‏ بوده ، يعنی اگر ما فلسفه هگل را صحيح ندانيم - كه صحيح نمی‏دانيم - نمی‏توانيم آن نيمه‏اش را دور بريزيم ، نيمه ديگرش را باقی بگذاريم . جزو دور ريختنی‏هايی كه لازم بوده [ دور ريخته شود ] همان ضرورت منطقی‏ استنتاجهاست . ديگر ضرورت استنتاجی نيست . وقتی ضرورت استنتاج نباشد ، اصل علت و معلول است . وقتی اصل علت و معلول باشد سوال از علت‏ هميشه در جای خودش هست
اين ، نكته‏ای است كه خيلی بايد به آن توجه كرد و ما باز هم درباره اين‏ نكته توضيح می‏دهيم . مكرر درباره اين نكته توضيح می‏دهيم ، چون نكته‏ای‏ است كه حتی ماركسيستها خودشان هم متوجه نيستند يعنی نمی‏دانند كه اساسا اين سير فكری ماركسيسم از كجا آمد كه به اينجا رسيد ؟ چرا به اينجا رسيد ؟ يكمرتبه می‏گويد اگر ديالكتيك هست پس اين ديگر نياز به توجيه ماورائی‏ ندارد . چرا ؟ اينها در چرايش درمانده‏اند . اين كه در چرايش در مانده‏اند علتش اين است : اين [ مطلب ] از هگل گرفته شده . هگل كه اين‏ حرف را زده ، گو اين كه مبنايش غلط بوده ، ولی بر اساس مبنايش اين‏ حرف ، حرف منطقی بوده . اما شما كه آن مبنا را بهم ريخته و نفی كرده‏ايد ، ديگر نمی‏توانيد بنا را قبول كنيد . اين " بنا " روی آن " مبنا) ] درست است ولی با خراب شدن آن مبنا اين بنا ديگر به هيچ شكل نمی‏تواند درست باشد . بعد درباره اين هم باز ما توضيح می‏دهيم . اين ، يك مطلب‏ بود راجع به اين دو اصل ابتدايی كه خيلی به اختصار گذرانديم ، اصل حركت‏ و اصل تضاد ، كه می‏گويند ماده در حركت است و اين حركت لازمه تضاد درونی‏ ماده است . بسيار خوب ، لازمه تضاد درونی ماده است ، پس حركت ناشی از تضاد است . تضاد هم شما می‏گوييد به اين شكل است كه هر ضدی از ضد ديگر نتيجه می‏شود و بيرون می‏آيد . هگل می‏گفت " نتيجه می‏شود " مثل يك امر ذهنی كه نتيجه می‏شود ، ولی شما می‏گوييد در " عين " بدون اين كه باب آن‏ باب باشد ، در عالم اعيان ضدی از ضدی متولد می‏شود . گيرم ما بگوييم‏ حركت ناشی از تضاد است يعنی از تولد ضدی از ضد ديگر . خوب ، اول بحث‏ است . تولد ضدی از ضد ديگر . اولا كه اين با علم هم جور در نمی‏آيد . در علم اينچنين نيست كه تمام جريانها با اين وسيله قابل توجيه باشد كه‏ هميشه از شی ضدش بيرون می‏آيد . امروزه طبيعی‏دان‏ها اين [ نظر ] را رد كرده‏اند و حرف ديگری مطرح است . به فرض هم كه ما اين اصل را قبول كنيم‏ ، آقای هگل يك حرف می‏زند ، [ شما حرف ديگر . ] آقای هگل می‏گويد حركت‏ ناشی از تضاد است و هر ضدی از ضد قبلی خودش نتيجه می‏شود ، انتزاع می‏شود ، مثل اين كه زوجيت از اربعه انتزاع می‏شود . در امور ذهنی از اين حرفها خيلی می‏شود گفت . ولی شما می‏گوييد نه ، مساله انتزاع در كار نيست ، می‏خواهيد بگوييد ضدی از ضد ديگر بيرون می‏آيد . پس نبوده و بيرون آمده ، يعنی يك حادثی از حادثهاست ، يك حركتی است كه نياز به محرك دارد ، يك حادثی است كه نياز به محدث دارد . چرا اين دستگاه بی‏نياز است از ماورا خودش ؟ تولد يك فرزند از پدر را كه شما نمی‏توانيد بگوييد كه لازمه ذاتی‏ است ، مثل زوج بودن اربعه و مثل 180 درجه بودن مجموع زوايای مثلث ، چون‏ اينها مفاهيم انتزاعی است ، يعنی ما يك مثلث نداريم كه يك 180 درجه‏ از آن متولد شده باشد ، آن وجودی جدا از اين داشته باشد . برای همين ، ذهن 180 درجه را انتزاع می‏كند . در امور ذهنی اين حرفها می‏آيد ولی در امور عينی كه نمی‏آيد ! ما در امور عينی كه نمی‏توانيم بگوييم يك بچه‏ای از يك مادری متولد شد ولی بی‏جهت ، بدون علت متولد شد . بدون علت [ كه‏ نمی‏شود ، ] چون اينجا اصل عليت [ در كار ] است . بايد شما قائل به‏ عليت بشويد . ممكن است شما بگوييد خود همان مادر علت است برای اين‏ فرزند . خوب ، اين همان بحث عليت است كه آيا آن ماده‏ای كه از ماده‏ ديگر متولد می‏شود ، ماده‏ای كه از آن متولد شده برای تولد اين كافی است ، يا آن فقط علت مادی و علت قابلی است ، علت فاعلی و علت ماورائی‏ می‏خواهد ؟ پس ما برگشتيم به همان حرفهای اول . اين راجع به اين دو اصل
اينها اصل سومی دارند . اصل سوم اصل تكامل است . از تضاد ، حركت ناشی‏ می‏شود ولی نه حركت يكنواخت ، يك حركت متكامل و متصاعد . هگل نيز تا حدی به اصل تكامل توجه كرده است چون او هم مدعی است كه مقولات كه هر كدام از ديگری استنتاج می‏شود ، به سوی [ مقوله ] پيچيده‏تر و كاملتر می‏رود ، يعنی از بسيط به سوی مركب و از ناقص به سوی كامل می‏رود ، چون به‏ صورت تز و آنتی‏تز و سنتز كه می‏آيد ، از تركيب تز و آنتی‏تز ، سنتز به‏ وجود می‏آيد كه قهرا كاملتر است . خود آن سنتز به نوبه خودش باز تز می‏شود و آنتی‏تزی دارد و سنتزی كه در مرحله عاليتر است . او هم به تكامل‏ قائل است

راههای گريز از پوچی‏گرايی و ياس فلسفی

يك مساله بسيار مهم كه در گذشته هم اشاره‏ای به آن داشتيم و حالا باز به‏ شكل ديگری آن را تكرار می‏كنيم اين است : اينجا يك كلمه‏ای دارد كه‏ ببينيم اينها چگونه با اين اصل ، با اين ماديت جدلی ، مساله صعود تكاملی‏ را توجيه می‏كنند و خوش‏بينی را از كجا كسب می‏كنند ؟ يك چنين كلمه‏ای‏ دارد : " خوش‏بينی " . يكی از آن نقاط ضعفی كه هميشه به ماترياليسم‏ گرفته شده ، اين است كه ماترياليسم در نهايت امر به بيهوده‏گرايی و پوچی‏گرايی منتهی می‏شود ، نيهيليسم ، يعنی يك امتياز كه برای مكتب الهی قائل هستند اين است كه در مكتب الهی هيچ چيزی بلاغايت نيست‏ و جهان غايت دارد ، غايت جاودانه دارد . نهايت درجه [ ماترياليسم ] نيستی [ است ، ] چون اگر هستيها همه به نيستی مطلق منتهی شود آخرش پوچی‏ است ، يعنی اين مساله مطرح می‏شود كه پس هستی برای چيست ؟ برای نيستی
هستی كه بخواهد برای نيستی باشد آخرش پوچی است ، همين موج پوچی‏گرايی كه‏ در دنيا پيدا شده . اينها يك راه توجيهی از نظر خودشان پيدا كرده‏اند كه‏ با اين راه توجيه می‏خواهند خود را از اين پوچی‏گرايی و از آن ياس فلسفی - كه هميشه فلسفه‏های مادی منجر به ياس و خودكشی و بدبينی می‏شود - نجات‏ بدهند . راه نجاتی كه پيدا كرده‏اند دو ريشه دارد . يك ريشه در انسان‏گرايی دارد . ريشه انسان‏گرايی‏اش همان بود كه از فويرباخ شروع می‏شد . ريشه ديگری در اصل سوم ديالكتيك دارد كه اصل تكامل باشد

1 . انسان‏گرايی

اما آن ريشه‏ای كه در انسان‏گرايی دارد - كه اين ديگر امروز يك حرف‏ رايجی شده و حتی در اين مقالاتی هم كه عده‏ای در جرايد و مجلات می‏نويسند خيلی روی اين قضيه تكيه می‏كنند - اين است كه درست است كه فرد فانی‏ است ولی نوع باقی است . فرد فانی است ، من فانی هستم ، من نيست می‏شوم‏ ، ولی نوع انسان كه باقی است . چه مانعی دارد كه غايت فعاليتهای انسان‏ نوع باشد بدون اين كه كوچكترين تماسی با فرد داشته باشد . [ اينكه غايت‏ فعاليتهای انسان ] نوع باشد معنايش اين است كه صد در صد ديگری باشد
اينكه " وقتی من خودم نباشم مجموع افراد ديگر هستند " معنايش اين است‏ كه من نباشم ، افراد ديگر ، منتها وقتی بگوييم كل افراد ديگر ، اين می‏شود نوع . راجع به اين كه اصلا برای بشر چنين چيزی امكان دارد كه با توجه به‏ نيستی مطلق خودش ، با توجه به اين كه از اين كارش به هيچ نحو چيزی به‏ او برنمی‏گردد ، [ كاری را انجام دهد ؟ ] آيا چنين چيزی ممكن است ؟ يعنی‏ آيا امكان دارد انسان از دايره من ، ولو من عالی خودش ، من متعالی خودش‏ ، پا بيرون بگذارد ؟ انسان عاشق چيزی باشد كه آن چيز به هيچ نحو به او ارتباط پيدا نمی‏كند ، چنين چيزی اصلا امكان دارد يا نه ؟ عده‏ای اين امر را ممكن دانسته‏اند و عده‏ای غيرممكن ولی بعد برای آن توجيهی ساخته‏اند
توجيهش هم در واقع يك توجيه مضحك است اگرچه مورد قبول اين‏ روشنفكرهای زمان ما هست ، و آن اين است كه می‏گويند درست است ، انسان‏ نمی‏تواند نسبت به كاری كه پای " من " در آن كار نباشد شور و نشاطی‏ داشته باشد ، ولی هركس دو من دارد : من فردی و من كلی و فرهنگی . الان من‏ كه در اينجا هستم دو من در اينجا وجود دارد : يكی من به عنوان يك فرد ، يعنی زيد پسر عمرو با اين مشخصات : قد چند سانتيمتر ، رنگ چنين ، پدر فلان كس ، مادر فلان شخص . اينها البته فانی است . ولی در عين حال با وجود من ، انسان هم كه اين كلی است در من وجود پيدا كرده . آيا نمی‏گويند كلی طبيعی در خارج وجود دارد ؟ من ضمن اين كه يك فرد هستم ، انسان به‏ عنوان آن انسان كلی هم هستم . پس من واقعا دو وجدان دارم ، دو من دارم : يك من فردی و يك من انسانی . حال ، اخلاق يا تعالی انسانيت و تسفل‏ انسانيت داير مدار اين است : هر كاری كه من برای من فردی بكنم آن كار ضداخلاقی است يا لااقل غيراخلاقی ، و هر كاری كه من برای من كلی خودم بكنم‏ آن كار اخلاقی است . می‏گويند ما نگفتيم تو كار برای من نكن . آنچه مذهب‏ از طريق خدا وارد می‏شد و می‏گفت كار را برای خدا بكن نه برای من ، كار را برای خدا بكن تا انسانی باشد ، اين آمده كانالی درست كرده ، می‏گويد نه ، كار را برای من بكن ، باز می‏شود انسانی ، اما برای كدام من ؟ من كلی نه‏ من فردی . تو دو من داری ، دو وجدان داری : يك وجدان فردی و يك وجدان‏ كلی انسانی . تو كار را برای آن منی كه در وجدان كلی انسانی تو هست‏ انجام بده . انسان متعالی ، انسان مترقی كارها را برای انسان می‏كند نه‏ برای فرد ، و در واقع برای من انسانی‏اش می‏كند نه برای من فردی . اين ، يك راه و يك توجيه است كه مخصوصا بعضی از اين اگزيستانسياليستها مثل‏ هايدگر آمده‏اند برای توجيه انسان‏گرايی پيدا كرده‏اند بدون آن كه از طريق‏ مذهب و خدا وارد شده باشند
اين حرف با اين شكل و با اين بيان البته يك حرف نامربوطی است . در بحث فلسفه راجع به رابطه كلی طبيعی با انسان ، هر فرد در خارج دو وجود و دو من ندارد : يك وجود ، وجود فردی و يك وجود ، وجود كلی ، [ كه ] بعد بگوييم وجود فردی من نابود می‏شود ، وجود كلی من باقی است ، پس من برای‏ وجود باقی خودم كه همان انسان كلی است كار انجام می‏دهم ، كه اين ، بحث‏ خيلی دقيق و لطيفی است كه كلی طبيعی به اصطلاح متعدد است به تعدد افراد ، و واحد است به وحدت فرد ، و فانی است به فنای فرد ، باقی است به‏ بقای فرد ، در همه چيز خودش تابع فرد است
اين يك راهی است كه اينها برای توجيه اخلاق از يك طرف(چون يك بن‏بستی‏ است)و فرار از پوچی‏گرايی از طرف ديگر [ پيدا كرده‏اند ، گفته‏اند ] ما الان دو مشكل داريم . يك مشكل اين است كه يك موج پوچی‏گرايی در ميان نسل‏ جوان پيدا شده است . بعد از ضعيف‏شدن دين و مذهب اين موج پوچی‏گرايی‏ پيدا شده ، آيا می‏شود فلسفه‏ای به وجود آورد كه بدون بازگشت به مذهب‏ بتواند با پوچی‏گرايی مبارزه كند ؟ اين يك راه حلی است كه برای خودشان‏ فكر كرده‏اند . گذشته از مساله پوچی‏گرايی برای جوانهای روگردانده از مذهب‏ ، خود جامعه به هر حال نيازمند به يك توجيه برای اخلاق است يعنی نيازمند به يك فلسفه برای اخلاق است . مذهب ، خود فلسفه‏ای دارد برای اخلاق و فلسفه هست ، نه خود مذهب ، نه به آن معنايی كه اغلب اينها می‏گويند كه‏ مثلا اميد به ثواب و ترس از عقاب ، فلسفه اخلاق است ، نه ، اميد به‏ ثواب و ترس از عقاب فلسفه اخلاق نيست ، بلكه اساسا اعتقاد به وجود متعالی خداوند و اعتقاد به وجود متعالی انسان و " و نفخت فيه من روحی‏ " (1)ملاك فلسفه اخلاق است
اينها می‏خواهند بدون آن كه رجوع به مذهب كرده باشند و بدون اين كه به‏ مساله پوچی‏گرايی جوانها كاری داشته باشند [ فلسفه‏ای برای اخلاق بسازند . ] به هر حال جامعه نيازمند به يك فلسفه اخلاق است ، يك اخلاقی كه بتوان‏ برايش فلسفه‏ای درست كرد كه وقتی به فرد می‏گوييم راستی ، ولو اين كه نفع‏ تودر دروغ باشد ، بتواند به آن پايبند باشد . امانت ، ولو نفعت در خيانت باشد ، بتواند وجدانش به آن پايبند باشد . شجاعت ، ولو منجر به‏ كشته شدن بشود ، بتواند به آن پايبند باشد . عفت ، ولو بر خلاف شهوت‏ شكم و دامن و امثال اينهاست ، بتواند به آن پايبند باشد . همين‏طور ايثار ، ازخودگذشتگی ، فداكاری ، همه اينها . فكر كردند با اين فلسفه می‏توانند برای اخلاق هم يك توجيه و يك تكيه‏گاهی درست كرده باشند . اين يكی ، كه‏ راه انسان‏گرايی [ بود . ]

پاورقی : . 1 حجر / . 29

2 . تكامل

تكيه‏گاه ديگرشان مساله تكامل است . اين هم تقريبا به همين‏جا برمی‏گردد ، با اين تفاوت : يك وقت هست كه ما می‏گوييم به دليل اين كه انسان باقی است‏ پس اخلاق فلسفه پيدا می‏كند ، پس پوچی‏گرايی از بين می‏رود . يك وقت‏ می‏گوييم نه ، علاوه بر اين كه باقی است رو به كمال است ، رو به صعود است ، قدم به قدم هر چه می‏رويم ، بالاتر می‏رويم ، يعنی هر قدمی كه‏ برمی‏داريم درجازدن نيست ، فقط برای حفظ وضع موجود نيست . نظام طبيعت و نظام ماده نظام تكاملی است ، يعنی هر مرحله‏ای را كه پشت سر بگذاريم به‏ يك مرحله بالاتر می‏رسيم . اين است كه تلاش ما يك تلاش خوش‏بينانه و يك‏ تلاشی است مثل تلاش كسانی كه از كوه بالا می‏روند كه هرچه بالا می‏روند ، هر قدم كه برمی‏دارند بر نشاطشان افزوده می‏شود . بنابراين به اين تعبير ، رونده فانی است ولی راه باقی است . پس باز هم پوچی‏گرايی [ نيست . ] حال شما می‏گوييد " تكامل " چگونه پيدا می‏شود ؟ صرف حركت كه تكامل‏ نيست . آيا اگر كسی از اين سر اتاق برود به آن سر اتاق ، در جهتی تكامل‏ پيدا كرده ؟ نه . پس اين تكامل از كجا پيدا می‏شود ؟ اينجا آمده‏اند اين‏ تكامل را ابتدا با فلسفه داروين ولی بيشتر با همان فلسفه خود هگل [ توجيه‏ كرده‏اند ] و مخصوصا توجيهی در ميان نئوداروينيست‏ها برای تكامل پيدا شد
هگل خودش يك حرفی دارد و آن اين است كه طبيعت - يعنی جهان ، هستی ، حالا هر چه می‏خواهيد اسمش را بگذاريد - اين‏طور است كه در سير ديالكتيكی‏ خود هميشه از كميت به كيفيت گذر می‏كند ، يعنی اين سير ديالكتيكی ، اين‏ حركت ناشی از تضاد هميشه يكنواخت نيست ، اول به صورت يكنواخت تدريجی‏ بالا می‏رود ، بعد به يك مرحله‏ای كه می‏رسد ديگر آن سير تدريجی تبديل می‏شود به يك تغيير دفعی كه از آن چنين تعبير می‏شود : " كميت تبديل به كيفيت‏ شد "

مثالهايی برای تبديل كميت به كيفيت :

1 . تبديل آب به بخار

همان مثال معروفی كه انگلس و ديگران هم ذكر می‏كنند ، خود هگل ذكر كرده‏ ، كه اغلب همين مثال را ذكر می‏كنند . می‏گويد ما اگر آب را حرارت بدهيم‏ ، ابتدا كه حرارت می‏دهيم اندكی حرارت پيدا می‏كند كه وقتی ميزان‏الحراره‏ بگذاريم مثلا می‏گوييم يك درجه حرارت ، نيم درجه حرارت ، يك دهم درجه‏ حرارت ، ولی بيشتر حرارت می‏دهيم ، باز درجه حرارت بالا می‏رود ، 20 درجه‏ ، 50 درجه ، 90 درجه ، 99 درجه ، ولی اين تغيير كمی است ، كميت يعنی عدد بالا می‏رود ، عددی كه در واقع نشان‏دهنده يك كميت اتصالی است . دائما كميت بالا می‏رود ، سير صعودی می‏كند . ولی باز هم آب است و درجه حرارت بالا رفته
آب ، آب است ، كميت حرارتش تغيير كرده . همين كه از درجه 99 يك قدم‏ آنطرف‏تر گذاشت ، قدم به درجه صدم گذاشت ، يكمرتبه آب تبديل می‏شود به‏ بخار ، ديگر اين آب نيست ، يعنی ماهيت عوض می‏شود . سماوری كه ما روشن‏ كرده‏ايم اول آب آن گرم می‏شود و گرم می‏شود ، يكمرتبه می‏بينيد به جوش آمد يعنی تبديل شد به بخار . پس اين است كه تغييرات كمی تدريجا تبديل به‏ تغيير كيفی می‏شود . مثل اين كه در قديم می‏گفتند فواره كه بلند می‏شود ، به‏ تدريج بلند می‏شود و بلند می‏شود ، ولی به يك درجه كه رسيد يكمرتبه سرنگون‏ می‏شود يعنی حالتش تبديل به ضد خودش می‏شود
مثالی كه هگل گفته - كه بعد هم اينها تعقيب كردند - همين مثال بوده( تبديل آب به بخار) . بعد آمدند اين مثال را در جاهای ديگر ، در مسائل‏ سياسی و در مسائل اقتصادی پياده كردند . دكتر ارانی در جزوه ماترياليسم‏ ديالكتيك كوشش كرده مثالهای زياد ديگری هم [ ذكر ] كند و از جمله اين‏ كه يك چيزی هم قدما هميشه می‏گفتند : " الشی اذا تجاوز حده انقلب الی‏ ضده " يعنی هر چيزی اگر از حد خودش تجاوز كند به ضد خودش منقلب می‏شود ، به ضد خودش برمی‏گردد . اينها هم عينا همين حرف را می‏زنند

2 . سرمايه‏داری

ماركس كه اين مثال را در امور اقتصادی پياده كرده ، گفته است مثلا سرمايه‏داری يك پديده است . ابتدا به صورت كمی تغيير می‏كند ، يعنی به‏ تدريج رو به ازدياد می‏رود . البته می‏گويد سرمايه كه از زمين نمی‏جوشد ، از آسمان هم نمی‏جوشد ، حاصل دسترنج كارگر است كه ارزش اضافی كار اوست
به عقيده او صد در صد از راه دزدی ، سرمايه‏داری تدريجا ازدياد كمی پيدا می‏كند يعنی فزونتر می‏شود . پی‏درپی سرمايه بيشتر می‏شود و پی‏درپی استثمار كارگر هم رو به فزونی می‏گذارد . تا مدتی اين تغيير ، كمی است ، مثل آبی‏ كه درجه حرارت آن بالا می‏رود . از يك طرف مقدار سرمايه بالا می‏رود ، از طرف ديگر استثمار كارگر و نارضايی كارگر بالا می‏رود ، يك درجه بالا می‏رود ، دو درجه ، سه درجه ، . . . آن از آن طرف قوس صعودی طی می‏كند ، اين از اين طرف قوس صعودی طی می‏كند . ولی اين‏ نمی‏تواند تا بی‏نهايت پيش برود . به يك مرحله كه می‏رسد ، می‏شود مرحله‏ انفجار . مرحله انفجار مرحله انقلاب است . می‏رسد به آنجا كه اولاخود سرمايه‏داری از نظر اقتصادی ديگر قابل توجيه و قابل بقا نيست يعنی‏ نمی‏تواند باقی بماند ، يعنی خودش برای خودش صرف نمی‏كند . به يك حدی‏ می‏رسد كه خودش ايجاد بحران می‏كند ، سرمايه‏داری در درون خودش دچار بحرانها می‏شود . مثال به بعضی از بحرانهای تاريخی می‏زند . بعضی بحرانها را هم پيش‏بينی می‏كند ، كه آنها واقع نشده . از طرف كارگر هم منجر به‏ انقلاب می‏شود . مثل آبی كه يكمرتبه تبديل به بخار می‏شود ، از يك طرف‏ نظام سرمايه‏داری دچار بحران می‏شود و از طرف ديگر كارگر هم انقلاب می‏كند ، دگرگون می‏شود . يك وقت می‏بينيد سرمايه‏داری تغيير ماهيت داد ، نظام‏ اقتصادی جديدی می‏آيد كه نظام سوسياليستی است

3 . دموكراسی

لنين مثال ديگری در دموكراسی پيدا كرده ، گفته است كه نظام اقتصادی‏ بورژوازی به دنبال خودش دموكراسی می‏آورد . اين دموكراسی روز به روز می‏خواهد دموكراسی بيشتر بشود ، پی‏درپی می‏خواهند زيادتر بشود ، می‏گويند اين بر خلاف اصول آزادی است ، آن بر خلاف اصول آزادی است ، . . . ولی [ (الشی اذا تجاوز حده انقلب الی ضده " (البته ديگران به اين صورت‏ می‏گويند)وقتی كه آزادی هم خيلی زياد شد منجر به هرج و مرج می‏شود . وقتی‏ منجر به هرج و مرج شد يك ديكتاتوری پشت سرش می‏آيد . او اين حرف را نمی‏زند كه ديكتاتوری پشت سرش می‏آيد ، می‏گويد حكومت پرولترها می‏آيد
البته می‏گويد " ديكتاتوری پرولتاريا " كه ديكتاتوری هست ولی [ اين‏ ديكتاتوری عين آزادی است . ] در عين حال قبول دارند كه ديكتاتوری هست
وقتی كه آزادی زياد شد و زياد شد ، مثل آزاديهايی كه در فرانسه و امريكا هست كه بچه را آزاد بگذار ، زن را آزاد بگذار ، بچه بايد سركلاس آزاد باشد ، پايش را هم اگر می‏خواهد دراز كند بگذار دراز كند ، اگر می‏خواهد بخوابد درس را گوش كند بگذار بخوابد ، اگر پسر و دختر می‏خواهند دستهايشان را به گردن هم بيندازند در همان حال درس را گوش كنند ، اصل‏ آزادی است ، اصل اول آزادی است . پشت سر هم آزادی و آزادی . اين‏ آزاديها نمی‏تواند تا بی‏نهايت ادامه پيدا كند ، منجر به يك هرج و مرج و بحرانهايی می‏شود . همان‏طور كه‏ سرمايه‏داری دچار يك نوع بحران در درون خودش می‏شود ، آزادی دچار يك نوع‏ بحران در درون خودش می‏شود كه همان بحران منجر به يك ديكتاتوری می‏شود
ولی اينها چون می‏خواهند بگويند در عين حال آن نظام بعدی ، ديكتاتوری‏ای كه‏ بعد می‏آيد كه ديكتاتوری به اصطلاح سوسياليستی هست [ منافاتی با آزادی‏ ندارد ، ] می‏گويند " ديكتاتوری پرولتاريا " كه آن ديكتاتوری در عين حال‏ عين آزادی است ، هم آزادی است هم ديكتاتوری ، هر دوی اينها در آن واحد هست . اين هم توجيه تكامل

داروينيزم و نظريه ماركس

اتفاقا اين كه اين كتاب می‏گويد كه اين نظريه كارل ماركس ريشه‏ای در داروينيزم دارد ، اين را خوب توضيح نمی‏دهد و بايد گفت ريشه‏ای كه در داروينيزم دارد ريشه ضعيفی است . البته اين مقدار عرض كرديم كه قبل از داروين خود هگل اساسا فلسفه‏اش فلسفه تكاملی است چون معتقد است كه ما از مقوله بسيطتر به مقوله كاملتر می‏رسيم ، همين‏طور مقولات به سوی تركب و پيچيدگی می‏روند . پس اصل نظريه تكامل را او هم قبول دارد . اصلا اساس‏ ديالكتيك هگل بر اصل تكامل است . اصل تبديل كميت به كيفيت را هم كه‏ باز هگل خودش گفته بود . آن مثال را هم اولين بار هگل گفته است . بله ، داروين از يك طرف و نئوداروينيست‏ها از طرف ديگر تاييدی برای دو نظريه‏ هگل آوردند. البته اينها (ماركسيستها) هم به قول خودشان نظريه هگل را از جنبه ايده‏آليستی به جنبه عينی و مادی [ سوق ] دادند . خود داروين فقط اصل‏ تكامل را در جانداران تاييد كرد . در فلسفه داروين اسمی از " تبديل‏ كميت به كيفيت " نيست ، بلكه فلسفه داروين بر اساس تبدل تدريجی‏ انواع است ، چون آن اصول چهارگانه‏ای كه داروين گفته است : اصل وراثت ، اصل تنازع بقا ، اصل انتخاب اصلح و اصل انطباق با محيط ، در هيچكدام از اينها اصل تبديل كميت به كيفيت نيست . بنابراين داروين فقط در تجربيات خودش ، در قلمرو جاندارها [ نظريه داد ] كه اين نظريه يك اصل علمی است . داروين فلسفه نياورده ، يك نظريه علمی‏ آورده . هگل فلسفه آورده . هگل می‏گويد تمام هستی با اصل تكامل توجيه‏ می‏شود . داروين فقط نظريه‏ای در باب جاندارها آورده ، يعنی داروين‏ نظريه‏ای كه شامل تمام موجودات بشود نياورده ، ولی چون قبلا فلسفه‏ای بر اساس تكامل وجود داشت و اين نظريه به درد آن فلسفه خورد ، در واقع اين‏ نظريه در آن فلسفه جذب شد و الا خودش را ما به اسم فلسفه بخواهيم [ بخوانيم ] اين يك مسامحه است
و اما آن اصل ديگر هگلی ، اصل تبديل كميت به كيفيت . آن هم باز از طرف زيست‏شناسان به عنوان يك اصل علمی تاييد شد ولی زيست‏شناسان بعد از داروين . اصل متاسيون ، اصل جهش بعد از داروين پيدا شد . داروين به چنين‏ اصلی قائل نبود . منتها اين اصل تنها در زيست‏شناسی تاييد نشده است ، در غير زيست‏شناسی هم احيانا مويداتی آورده‏اند ، گو اينكه اينها هنوز كافی‏ نيست برای اين كه ما اينها را مبنا برای يك اصل فلسفی تلقی كنيم
يك مطلبی كه قبلا هم گفته‏ايم اين است كه بعد از همه تشكيكاتی كه در دوره جديد درباره فلسفه شد كه آيا فلسفه می‏تواند وجود داشته باشد يا هر چه هست علوم است ، كه اول يك نوع اعراضی از فلسفه پيدا شد و به علوم‏ اكتفا شد ولی بعد ديدند علوم جوابگوی بسياری از سوالات بشر نيست و دوباره رو به فلسفه آوردند ، كه خود هگل در نيمه اول قرن نوزدهم بوده ، يعنی اصلا نبوغ هگل مال نيمه اول قرن نوزدهم است ، بعد از آن تشكيكات ، عده‏ای آمدند به فلسفه‏ای به اصطلاح گرايش پيدا كردند ، اسمش را گذاشتند [ (فلسفه علمی " يعنی فلسفه باشد ، همان كليت فلسفه را داشته باشد ولی در عين حال از علوم استنتاج شده باشد . اين كه اگر فرضا ما فلسفه علمی‏ اينچنين داشته باشيم ، می‏تواند ما را از همه نيازهای فلسفی كه قبلا فلسفه‏ برای ما حل می‏كرده است بی‏نياز كند يا نه ، مساله جداگانه‏ای است ، كه‏ البته نمی‏تواند . ولی حالا خود فلسفه علمی چيست ؟ فلسفه علمی در اين حدود درست است : اگر يك اصلی را يك علم توضيح بدهد ، علم ديگر هم در قلمرو خودش همان اصل را توضيح بدهد ، علم سومی هم در قلمرو خودش همان اصل را توضيح بدهد ، لااقل علومی كه الان ما داريم در هر علمی ببينيم اين اصل وجود دارد ، فلسفه علمی اين است كه آن وقت می‏آيد می‏گويد پس ما بايد اين را به عنوان يك اصل كلی برای همه موجودات بپذيريم . مثلا اگر ببينيم اصل [ (تبديل كميت به كيفيت " در فيزيك صدق می‏كند در همه مسائل(نه فقط مثلا در آب صدق كند) ، در زيست‏شناسی هم صدق می‏كند ، در آسمان‏شناسی هم صدق‏ می‏كند ، در معدن‏شناسی هم صدق می‏كند ، در زمين‏شناسی هم صدق می‏كند ، می‏گوييم پس اين يك اصل كلی است ، پس يك فلسفه است ولی فلسفه علمی
اما هنوز خيلی زود است كه ما نه به اتكا فلسفه آنچنان كه هگل كرده است ، بلكه به اتكا علوم آنچنان كه آقايان‏ می‏خواهند اين كار را بكنند كه می‏گويند فلسفه ما فلسفه علمی است ، [ اصل‏ جهش را يك اصل فلسفی بدانيم . ] آيا همه علوم در قلمرو خودشان اصل جهش‏ را يعنی اصل تبدل كميت به كيفيت را تاييد كرده‏اند ؟ يا فقط زيست‏شناسی‏ گفته ؟ هنوز به صورت يك اصلی كه همه علوم در همه مسائلشان تاييد كنند در نيامده است . آيا مثلا فيزيك می‏گويد كه اصلا جريان هميشه اين است كه‏ همان‏طور كه آب مثلا به يك درجه معين كه برسد تبديل به بخار می‏شود در همه‏ چيز اين‏طور است ؟ در فلزات حتما همين‏طور است ، يعنی به صورت دفعی‏ تبدل صورت می‏گيرد ؟ اگر مثلا می‏گويند يك شی تبديل به نور می‏شود ، آيا اين در يك حالت دفعی صورت می‏گيرد يا يك تغيير تدريجی است ؟ اين كه‏ تغيير تدريجی است كه كسی انكار ندارد ، و همچنين در مسائل ديگر
نكته‏ای كه خواستم عرض بكنم اين است كه اصل تكامل و هم اصل جهش ، اصل‏ تبديل كميت به كيفيت ، اينها را يك وقت هست ما مانند هگل با توضيحات فلسفی می‏خواهيم بپذيريم ، آن يك حرفی است ، گو اينكه هگل هم‏ تكامل را توانسته درباره‏اش توضيح فلسفی بدهد ولو توضيح غلط ، ولی جهش‏ را نتوانسته چون به چند مثال ساده تمسك كرده است . اين را ديگران هم به‏ او ايراد گرفته‏اند . ولی به هر حال او می‏خواهد روی اصول [ پيش برود . ] حال اگر نتوانسته ، راهی كه پيش گرفته راه فلسفه است . ولی اين آقايان‏ به چه طريق آمدند تكامل را به صورت يك اصل فلسفی و اصل تبديل كميت به‏ كيفيت را به صورت يك اصل فلسفی پذيرفتند و حال آن كه می‏گويند فلسفه ما فلسفه علمی است يعنی فقط با اتكا به علوم است نه با استدلالات ارسطويی ، هگلی و امثال اينها . فلاسفه ما هم قائل به تكاملند اما آنها كه نيامدند با استناد به چهارتا مثال در طبيعيات بگويند پس در كل عالم تكامل هست‏ . آنها با يك نوع استدلالها ، از راهی وارد شدند كه فرضا كسی راهشان را قبول نداشته باشد ، آن راه راهی است كه اگر نتيجه بدهد ، تكامل را در كل‏ عالم نتيجه می‏دهد . آنها كه نمی‏گويند فلسفه ما فلسفه متكی به علوم است‏ كه بعد بياييم بگوييم علوم در چند جا چنين گفته . آن كسی كه از يك طرف‏ اشتهای اين را دارد كه مانند يك فيلسوف نظريه بدهد و بگويد تكامل اصل‏ جهانی است ، تبديل كميت به كيفيت اصل جهانی است ، استثناپذير نيست ، و از طرف ديگر وقتی به او می‏گوييم به چه دليل ، می‏گويد به دليل فلان نظريه محدود كه در فلان علم هست ، [ بايد به او گفت‏ ] آخر با دو تا نظريه ، دو تا مثال كه در دو تا علم بود كه [ نمی‏توان آن‏ را به كل جهان تعميم داد و مثلا گفت ] چون داروين در باب زيست‏شناسی‏ تكامل را ثابت كرده پس تكامل در كل عالم است . اگر شما به يك عالم‏ فيزيك بگوييد آيا به دليل اين كه در زيست‏شناسی تكامل ثابت شده تو در فيزيك تكامل را قبول می‏كنی ، می‏گويد نه ، فيزيك بايد جداگانه خودش‏ ثابت كند . آيا در شيمی شما قبول می‏كنيد ؟ می‏گويد نه ، شيمی جداگانه‏ خودش بايد بگويد . آيا در آسمان‏شناسی قبول می‏كنيد ؟ می‏گويد نه ، آن‏ حسابش حساب جداگانه است . و همچنين اصل تبديل كميت به كيفيت
نظير اشكالی [ است ] كه اول كرديم كه هگل حق دارد با فلسفه خودش از ضرورت منطقی تبدل ضدی به ضد خودش سخن بگويد كه فلسفه او فلسفه عقلی‏ است و او جريان را جريان نتيجه شدن نتيجه از دليل تلقی می‏كند نه جريان‏ علت و معلولی . ولی شما كه آن راه عقلی هگل را دور ريخته‏ايد و بعد می‏خواهيد بگوييد اين همان جريان علت و معلولی ماده است ، نمی‏توانيد بگوييد هر ضدی منطقا از ضد ديگر نتيجه می‏شود ، بايد بگوييد هر ضدی مولود ضد قبلی خودش است كه تازه اين را علم هم قبول ندارد . وقتی ضدی مولود ضد ديگر بود ، بحث در همين ولادتهاست . همه حرفها از قديم روی همين‏ ولادتهاست كه آيا آن علل قبلی ، مادرها كافی هستند برای فرزندها ؟ يا مادرها همه ، زمينه‏های قابلی هستند و باز اصل اين كه هر متحركی نيازمند به محرك [ است ] سر جای خودش هست ؟ پس هگل می‏تواند روی فلسفه خودش‏ از آن ضرورت منطقی سخن بگويد ، شما نمی‏توانيد اين حرف را بزنيد ، هگل‏ می‏تواند روی فلسفه خودش از اصل تكامل سخن بگويد ، شما روی حرفتان كه‏ فلسفه‏تان به قول خودتان علمی است نمی‏توانيد اين حرف را بزنيد ، هگل‏ می‏تواند لااقل ولو به طور غلط روی فلسفه خودش بيايد از اصل تبديل كميت‏ به كيفيت سخن بگويد ، شما كه فلسفه‏تان فلسفه علمی است چرا ؟ [ اين سوال‏ پاسخی ندارد ] غير از اين كه بگوييم كه دلتان خواسته يك فلسفه‏ای بسازيد با يك مثال ، دو مثال ، بعد بياييد تعميم بدهيد به همه پديده‏های عالم ، كه اين فلسفه هيچ نمی‏تواند فلسفه علمی باشد
next page

fehrest page

back page