![]() |
تضاد خلاق
در اين بحثش(موارد كاربرد ، جدل ، فلسفه پيشرفت)يك بحث خاصی میخواهد طرح كند كه باز بحث مهمی است . هگل كه قائل به مرگ و زندگی است صرفا حرفش اين نيست كه هر زندگی به دنبال خودش مرگی دارد ، هر حدوثی به دنبال خود فنايی دارد(اين مقدار را همه مردم دنيا گفتهاند ، چيز مهمی نيست)بلكه نكته اساسی در حرف هگل - كه در كتاب قيام و انقلاب مهدی عليهالسلام هم ما اين را توضيح دادهايم - اين است كه هر شی در درون خود نطفه نابودی خود را دارد ، هر بودنی در درون خود در عين حال متضمن نبودن خودش هم هست ، بذر نبودنش در خودش است . و نكته ديگر اين است كه باز خود اين نبودن حامل بذر بودن در مرحله بالاتر است : تز ، آنتیتز ، سنتز . هر تزی ، هر برنهادی در درون خودش به طور بالقوه آن برابر نهادش را ، آنتیتز خودش را دارد . باز اين آنتیتز هم صرف آنتیتز نيست ، آنتیتزی است كه به نوبه خود در ضمن خودش ، در درون خودش سنتز را كه حاصل تركيب ايندو است - كه قهرا آن اولی است ولی در سطح بالاتر دارد . اين است كه همانطور كه هر بودنی به سوی نبودن است هر نبودنی هم به سوی بودن استهر مرگی خلاق است . اين است كه قائل به مرگ خلاق است يا به تعبير جامعتر قائل به تضاد خلاق است ، يعنی صرفا قائل به تضاد نيست(اين مقدار را گفتيم همه مردم دنيا قائل هستند)و حتی صرف اينكه تضاد از درون خود شی سرچشمه میگيرد اين هم برای معرفی نظر هگل كافی نيست . برای شناخت نظر هگل اين لازم است كه هر چيزی ضد خودش را در درون خودش دارد ، ضد خودش از درون خودش جوانه میزند ، و ديگر اينكه اين تضاد ، تضاد خلاق و بقايی نمیبيند ، پايان هر چيزی را پوچی میبيند . اين است كه نتيجهاش ياس و نااميدی [ است . ] مثلا افرادی كه خياموار يعنی [ مطابق ] شعرهای منسوب به خيام فكر میكنند ، نتيجه كارشان ياس و نااميدی و خودكشی است ، همين كار صادق هدايت و ديگران . قهرا به اينجا میانجامد . و ما گفتيم يكی از مشخصات خوبی يك جهانبينی اين است كه اميدآفرين باشد . حال ، فلسفه هگل از آن جهت كه تكيهاش روی مساله تضاد است و معتقد است كه هر چيزی نطفه مرگ خودش را در درون خودش دارد ، علیالقاعده بايد يك فلسفه بدبينانه باشد ، يعنی هميشه به اصطلاح نغمه شوم فنا و نيستی و نابودی و پوچی - كه در اروپا هم اين فلسفههای پوچیگرايی از همين جاها ناشی میشود - سردهد . میخواهند بگويند كه نه ، ولی ماركس و انگلس عليرغم اين جهت ، فلسفهشان يك فلسفه خوشبينانه است ، چرا ؟ برای اينكه گفتيم اينها اين تضاد را خلاق میدانند و میگويند نبايد نااميد و ناراحت بود از آنچه كه از بين میرود ، برای اينكه دگرباره به وجود میآيد ، مثل همان مرغی است كه خاكستر میشود و دو مرتبه از خاكستر خودش سربرمیآورد
خيام میگويد :
| از رنج كشيدن آدمی حر گردد |
| قطره چو كشد حبس صدف در گردد |
| گر مال نماند سر بمانا و به جای |
| پيمانه چو شد تهی دگر پر گردد (1) |
آن وقت اين [ مكتب ] میخواهد از جنبه اخلاقی و از جنبه فردی اين خوشبينی را بدهد ، به انسان بگويد ای انسان تو فردی ، فرد كه اصالت ندارد ، كلی اصالت دارد ، نوع اصالت دارد . تو اگر از بين میروی از بين برو ، نوع كه باقی است . اين اتفاقا از مهمترين مسائلی است كه فلسفههای مادی امروز در مقابل فلسفههای الهی طرح میكنند ،
پاورقی : . 1 رباعيات حكيم خيام نيشابوری با مقدمه و حواشی به اهتمام محمدعلی فروغی - دكتر قاسم غنی ، چاپ انتشارات عارف ، ص . 51
يعنی اينها میخواهند حربه بزرگی را كه در دست حكمت الهی و فلسفه الهی هست از دست او بگيرند و به شكل ديگری [ خود در دست بگيرند ] و آن اين است كه حكمت الهی بر اخلاقی اساسا معنی پيدا میكند . ولی با انكار اينها اصلا انسان جز تودهای از ماده نيست ، غير از اينكه ارزشهای اخلاقی را بايد گفت انسان فرض میكند ، اعتبار میكند ، خودش میآفريند ، يعنی قراردادی ، هيچ معنای ديگری نمیتواند پيدا كند . حال ، اينها میخواهند برای اخلاق فلسفهای بسازند ، فلسفه منهای خدا و منهای روح و جاودانگی روح . فلسفه اخلاق آن وقت میتواند فلسفه اخلاق باشد كه به انسان غايت اخلاقی بدهد . میخواهند اينجا مساله غايت اخلاقی را توجيه كنند ، میگويند درست است كه ماورا ماده و طبيعتی در كار نيست ، درست است كه تو يك موجود مادی هستی كه فانی و زايل میشوی ، ولی تو فردی ، تو دو " من " داری ، يك من من فردی توست و يك من من انسانی تو . (اينجا يك مغلطهكاری عجيبی راه انداختهاند و مسخره هم هست ، يعنی اگر كسی بخواهد اين مساله " كلی و فرد " را خوب رسيدگی كند میبيند كه چگونه میخواهند مغالطه كنند . )تو يك فرد هستی ، يك من فردی داری و يك من انسانی و من نوعی . من انسانی تو همان من فرهنگی توست ، چون تو به عنوان يك فرد ، به عنوان يك شخص يك موجود بيولوژيك هستی ، يك موجود ساخته طبيعت ، او كه انسان نيست . انسانيت تو ، آن منش واقعی تو ، آن شخصيت علمی و شخصيت فرهنگی توست و شخصيت فرهنگی تو آن است كه جامعه به تو داده است و در واقع آن جامعه است كه در تو حلول كرده ، او انسان كلی است كه در تو حلول كرده است . پس من واقعی تو آن من كلی است كه در اين فرد و اين فرد و . . . وجود دارد ، و بنابراين تو وقتی میخواهی كار اخلاقی بكنی برای " من " بكن اما نه " من " معنايش اين فرد باشد بلكه آن من كلی كه الان در تو وجود داردبا اين حساب خواستهاند فلسفه برای اخلاق بسازند . (يك وقتی بايد من در اين باره مستقلا بحث كنم چون بحث دامنهداری است ، خيلی بخواهيم وارد بشويم از بحث خودمان دور میشويم . حالا اجمالا عرض میكنم تا به موقع خود دنبالش را بگيريم . )به اين وسيله خواستهاند فلسفه برای اخلاق بسازند و پايهای برای ارزشهای اخلاقی تاسيس كنند و در نتيجه حتمی اين فلسفههايی كه بر اساس اين است كه همه چيز محكوم به زوال و مرگ است ، حتی انسان و روح انسان محكوم به فنا و نيستی است كه اين يك نوع جهانبينی است كه در انسان ايجاد نااميدی میكند [ تغيير ايجاد كنند . ] میخواهند قضيه را به گونهای در بياورند كه در عين حال باز اميد را در انسان زنده كند . اين قهرا برمیگردد به مساله انسانپرستی . اين اومانيزمی هم كه در اروپا خلق كردند آخرش بر میگردد به انسانپرستی و يك چيز مسخرهای هم در میآيد ، كه بحث اومانيزم را هم جداگانه مطرح میكنيم
پس بحث ديگری كه در اينجا بود مساله انسانپرستی بود و اينكه اگر فرد از بين میرود نوع باقی است و تو برای نوع كار كن . اگر بگوييم آخر من بالاخره بايد برای خودم كار كنم ، اگر برای نوع هم كار میكنم بايد اين عملم برای نوع به نوعی كمال برای خودم باشد ، تكامل خودم باشد ، منی كه به هر حال محكوم به نيستی هستم آيا امكان دارد كه برای غير من كار كنم و اصلا به من هيچ ارتباطی نداشته باشد ؟ ! میگويند نه ، او هم من توست ، به نوعی من توست . يك چنين چرندی
پس در عين حال اينجا اينها خواستهاند بگويند كه در آن واحد در اين فصل ، هم فلسفه تكامل توضيح داده شد [ و هم اميد بخشی اين فلسفه ، ] كه اگر ما گفتيم هر چيزی بذر مرگ خودش را در بين دارد ، اشتباه نشود ، آن ضد ، آن كه مرگ آن را دارد باز بذر هستی ثانویای را در سطح عاليتر دارد پس تكامل است ، و در همان حال خواستهاند با اين بيان اين فلسفه را يك فلسفه اميدآفرين و اميدواركننده توجيه كرده باشند يعنی اين فلسفه را به اين صورت در آورده باشند و در واقع فلسفهای برای اخلاق انسانی ساخته باشند ، كه اينجا خيلی به اختصار بيان شده است . يك جملهای هم از مائو نقل میكند . بعد میرسيم به بحث " جدل ، منطق نيروها "
3 ريشههای فكری فلسفه ماركس
- بعد از اينكه جدل را طرح كرد و معنايش را گفت يك سخنی از مائو نقل میكند ، میگويد : " اين مطلب را هيچ كس بهتر از مائوتسهتونگ بانی مكتب ماركس در چين بيان نكرده است . وی مینويسد : علت اساسی نشو و نمای هر چيز در برون آن يافت نمیشود بلكه بر عكس در درون آن است(يعنی يك چيزی اگر بخواهد رشد بكند نياز به علت برونی ندارد كه عقيده قائلين به متافيزيك باشد ، مثلا خدا ، بلكه علتش در درون است . )اين علت ناشی از سرشت متضاد ملازم هر چيز و هر پديده است(اين تضاد درونی ، خودش باعث رشدش میشود . )تضادها هستند كه مولد حركت و نشو و نمای چيزها میشوند . بدين ترتيب جدل ماديگرا نظريه متافيزيكی علت برونی را مصممانه رد میكند .. همچنين در دنيای نباتات و حيوانات رشد ساده يعنی نشو و نمای كمی نيز به طور اساسی به تحريك تضادهای درونی انجام میگيرد . توسعه جامعه نيز به طور دقيق به همين ترتيب است . " (1)
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 19 و . 20 [ مطالب داخل پرانتز از استاد شهيد است . ]
سخن خاص هگل : ضد هر چيزی از درون خودش جوانه میزند
اينجا توضيحی كه خودش تتمهای از حرفهای آن جلسه است عرض میكنم . در مورد اين اصل تضادی كه هگل آورده است و بعد پيروان او آن را بيشتر توضيح دادهاند گفتيم كه دو مشخص دارد كه با اصل تضادی كه ديگران میگفتهاند متفاوت است . خود اصل تضاد به طور كلی در عالم ، يعنی اينكه هستی عالم طبيعت و ماده بر پايه تضاد قوا و نيروهای اين عالم است ، اين ديگر از مختصات هگل يا غير هگل نيست ، يك امر بسيار كهنی است . اين لغت " آخشيج " كه بر عناصر اطلاق میشود يعنی ضد . عناصر را از آن جهت كه اضداد يكديگر هستند " آخشيج " مینامند . حرف خاص هگل اين است كه ضد هر چيزی از درون خودش جوانه میزند . اين جهت كه ضد هر چيزی از درون خودش جوانه بزند و در سرشت هر چيزی ضد خودش - يا به قول او در بعضی تعبيراتش نفی خودش - وجود داشته باشد ، تقريبا میشود گفت از مختصات هگل است . و ديگر اينكه اين مساله مشتمل بودن يك چيز بر نفی خودش به نابودی ختم نمیشود و پايان نمیپذيرد بلكه به نوبه خودش منتهی میشود به يك مرحله سومی كه كاملتر از مرحله اول و مرحله دوم است و اين به معنای اين است كه اين تضاد درونی - به تعبيری كه اينجا كرد - خودش خلاق و آفريننده است ، يعنی انسان نبايد از اين تضادها بوی نفی و نيستی و عدم بشنود ، زيرا ممكن است يك فلسفهای بر اين اساس باشد كه اصل تضاد را در عالم بپذيرد(كما اينكه فلسفههای قديم به اين شكل میپذيرند) ، در واقع برای عالم دو جريان در كنار يكديگر قائل بشود ، يك جريان وصل و يك جريان فصل ، يكی كه به منزله جمع و تاليف و دوختن است و ديگری كه به منزله پاره كردن و متفرق كردن و خراب كردن است . آن وقت بايد بگويند ( كما اينكه در كلمات خيليها هست ) كه دو جريان در كنار يكديگر در عالم وجود دارد ، يك جريان ، جريان نيستی و فانی كردن و جداكردن و متلاشی كردن ، و يك جريان ديگر در مقابل ، جريان اصلاح كردن و از بين بردن [ جدايی ]مثلا بدن انسان را در نظر بگيريد . از يك طرف در اثر عوامل بيرونی دچار يك نوع از هم گسستگيها ، از هم پاشيدگيها ، مثلا شكستنها و بريدنها میشود ، [ و از طرف ديگر اينها جبران و ترميم میشود ] و اگر در دنيا فقط همين يكی وجود میداشت يعنی هر چه كه شكسته میشد دومرتبه درست نمیشد و هر چه كه بريده میشد دومرتبه وصل نمیشد بايد همين قدر كه مثلا يك بار كوچكترين خراشی دست انسان بردارد ، برای ابد باقی بماند ، ولی يك جريان وصل ديگری هست كه فورا اين را ترميم و جبران میكند
اما او به اين شكل نمیخواهد بگويد . او همان جريانی را كه جريان فصل است عينا جريان وصل میداند ، همان جريانی را كه جريان قطع كردن است عينا جريان دوختن میشمارد ، هر دو [ را ] يكی [ میداند . ] اين است كه مدعی میشود كه تضاد خودش فیحدذاته خلاق است . نمیگويد در زمينه تضادها خلا قيت وجود دارد ، اصلا میگويد نفس اين تضاد خلاق است . تقريبا در حرف هگل هم ، چنين چيزی هست كه نفس تضاد خلاق است ، اگرچه در فلسفه خود هگل صددرصد اينطور استنتاج نشده است و اگر استنتاج هم بشود با نظريه خود هگل مخالف نيست . هگل يك نوع فلسفه پيچيدهای دارد كه حتی در اينكه آيا او قائل به خداست يا منكر خدا ، میبينيد اختلاف نظری وجود دارد ، بعضيها او را يك آدم بیخدايی - به اصطلاح - تلقی میكنند و بعضی باخدا و معتقد . ولی حقيقت اين است كه او به خدا معتقد است اما خدا را - همانچه را كه ديگران خدا میدانند [ و ] او خدا میداند - به شكل ديگری توجيه و تفسير میكند ، نه به عنوان علت نخستين و علالعلل اشيا و آن چيزی كه همه اشيا از او به وجود آمدهاند ، بلكه به معنای تقريبا آن عقل كل و روح كل كه ديالكتيك اشيا در نهايت به او منتهی میشود ، و بالاخره او به خدا قائل است ، منتها تصورش از خدا با تصور ديگران از خدا كمی اختلاف دارد
به هر حال به اين نتيجه رسيديم كه تضاد يك حقيقتی است كه در سرشت همه امور مادی هست ، هيچ چيزی نيست كه در درون خودش يك تضادی نداشته باشد ، يعنی منشا يك تضادی در درون خودش نشود ، اصلا سير طبيعت و ديالكتيك طبيعت بر عبور از اضداد است ، و بعد هم گفتيم كه خود اين تضاد است كه منشا حركتها و خلاق و آفريننده است . همين جاست كه به شاگردهای مكتب او از قبيل فويرباخ و بعد ماركس و ديگران يك مستمسكی برای ماديگری داده است . (برای اين بود كه اين قسمت را گفتم . مخصوصا در حرف مائو اين حرف بيشتر روشن است ، در حرف ماركس و انگلس و ديگران هم هست . )اينها درباره خدا نه به مفهومی كه هگل گفته است ، بلكه به همان مفهومی كه الهيون گفتهاند يعنی علت اشيا يا مثلا ارسطو گفته است (محرك اول )میگويند به همين دليل پس طبيعت بینياز است از ماورا خودش ، يعنی علت طبيعت و علت حركتها و جريانهای طبيعت در درون خود طبيعت است و نه در بيرونش ، چون همان تضاد درونی خودش است كه منشا حركت خودش است ، پس محرك طبيعت خود طبيعت است ، در درون خودش است
اين است كه همين مطلب تعبيری به اينها داده است كه میگويند حركتی كه ما در طبيعت قائل هستيم يك نوع حركت ديناميكی و خود به خودی است ، در مقابل حركت مكانيكی كه از درون دستگاه نيست ، از بيرون دستگاه است
يك ماشين ، يك كارخانه وقتی حركت میكند بالاخره يك موتور ، كه يك امری است ماورای اين دستگاه ، بايد وجود داشته باشد كه اين دستگاه عظيم را به حركت دربياورد ، نه اينكه همان كه در درون خودش متحرك است خودش محرك خودش باشد ، " خود حركت " نيست . اين است كه اينها به ماديت مكانيكی اعتراض دارند ، يعنی به آنهايی كه آمدهاند جهان را به صورت مكانيكی توجيه كرده و خواستهاند جهان را فقط به صورت يك ماشين تصوير كنند ، میگويند اين تصوير غلط است ، اگر جهان به صورت يك ماشين باشد بالاخره به يك نيروی ماورا خودش احتياج دارد ، نه ، جهان به صورت يك دستگاه ديناميك است كه محركش در درون خودش است ، هر چيزی محركش به طور خودكار در درون خودش است. پس در اين حرف يك مفری پيدا كردند
آيا ممكن است متحرك عين محرك باشد ؟
حال اين با حرفهای فلسفه ما در كجا ارتباط پيدا میكند ؟ در فلسفه ما مطلبی مطرح است و آن اين است كه آيا اساسا ممكن است متحرك عين محرك باشد ؟ كه تقريبا اين خودش منحل به دو مساله میشود : يكی اين كه بگوييم اساسا متحرك نيازمند به محرك نيست ، اصلا چه كسی گفته است كه يك حركت نيازمند به محرك است ؟ يعنی حركت نيازمند به عامل دهنده ، به عامل محرك ، به فاعل نيست ، حداكثر اين است كه نيازمند به قابل يعنی متحرك باشد ، نه فاعل يعنی محرك . اينجا دو بحث مطرح میشود ، يكی اثبات اينكه حركت نيازمند به محرك هست ، طبيعت و ذات حركت به نحوی است كه امكان ندارد بدون اينكه نيرويی در كار باشد حركت به وجود بيايد . بحث ديگر همين مطلب اينجاست . نمیگوييم متحرك محرك نمیخواهد ، ولی يك شی خودش محرك خودش باشد . آنجا هم باز میگويند يك شی میتواند خودش محرك خودش باشد اما يك شی مركب ، يعنی يك شيئی كه دارای دو حيثيت و دو خصوصيت است ، از يك خصوصيت دهنده حركت باشد و از يك خصوصيت ديگر گيرنده ، و الا آنجا كه پای دهندگی و گيرندگی در كار باشد محال است كه يك شی از حيثيت واحد ، هم دهنده باشد و هم گيرنده ، كه مساوی با اين است كه يك شی در آن واحد هم واجد چيزی باشد ، از آن جهت كه دهنده است ، و هم فاقد آن چيز باشد از آن جهت كه گيرنده است ، يعنی شی از آن جهت كه گيرنده و قابل چيزی است بايد فاقد آن باشد تا بگيرد و از آن جهت كه دهنده آن چيز است بايد به نحوی واجد آن باشد تا آن را بدهد . بنابراين يك شی مركب از دو حيث میتواند هم دهنده باشد هم گيرنده . مثال میزنند كه يك طبيب میتواند خود معالجه كننده خود باشد ، يعنی هم خود معالج باشد و هم خود متعالج باشد ، اما اين از دو جنبه است ، طبيب از جنبه نفس و روح و علم خودش معالج است و از جنبه بدن خودش متعالج . اين دو حيثيت مختلف است ، و الا عينا از همان حيثيتی كه معالج است نمیتواند متعالج باشدبعد كه اين بحث را طرح كردند میگويند پس در طبيعت ، يك شی میتواند در آن واحد هم محرك باشد هم متحرك(نه به آن معنا كه شی متحرك باشد محرك نداشته باشد)اما از دو جهت و دو حيثيت . بعد بحث ديگری طرح میشود كه اگر شيئی در طبيعت محرك باشد خود محرك هم بايد متحرك باشد ، يعنی نمیشود شی در طبيعت باشد و محرك غير متحرك باشد ، يعنی بحث روی محرك میآيد كه خود محرك كه محرك اين متحرك است ثابت است يا متحرك ؟ از ايندو نمیتواند بيرون باشد . بعد ثابت میكنند كه هر محركی همين قدر كه وابسته به طبيعت و ماده باشد در عين حال متحرك هم بايد باشد ، يعنی باز خودش نياز به محرك ديگری دارد . در نهايت امر همه محركها بايد منتهی بشود به محرك غير متحرك . اينجاست كه میگويند طبيعت در حركت خودش بالاخره نيازمند به يك نيروی محرك غير متحرك است . اين را من به طور اجمال و سربسته و خلاصه گفتم برای اينكه رابطه اين مساله را با آنجا كه در فلسفه ما ارتباط پيدا میكند درك كنيد
تضادها نقش تشويق و ترغيب را دارند
اينها به اينجا رسيدند ، كه خود اين رسيدن هم البته يك حرف ناتمامی است(بعد عرض میكنيم) يعنی اين مطلب از نظر علمی اصلا قابل اثبات نيست كه هر چيزی در سرشت خودش مشتمل بر ضد خودش است . با چهار تا مثال نمیشود اين مطلب را به صورت يك اصل كلی در عالم بيان كرد . مثلا آيا اين در زيستشناسی صادق است ؟ واقعا هر چيزی عامل نفی خودش را در درون خودش دارد ؟ اين اول مطلب است كه قابل اثبات نيست . بعلاوه مساله اينكه تضاد خودش پيشبرنده است ، در عين اينكه حرف درستی است ، اين نتيجهگيری كه اينها میكنند كه پس حركت نيازمند به محركی ورای اين تضاد درونی نيست ، سخت قابل مناقشه است ، چطور ؟ يك وقت ما میگوييم اين شی و اين شی با يكديگر در تضاد هستند ، بعد میگوييم اين تضاد عامل حركت است ، نفس اين تضاد است كه عامل حركت است . يك وقت میگوييم كه در درون اين نيرويی هست و در درون آن نيرويی ، اين دو شيئی كه در درون خودشان نيرو دارند ، در حال تضاد است كه اين نيروها به كار میافتد ، يعنی تضاد نيروها را تحريك میكند و به كار میاندازد . آن وقت عامل حركت چه میشود ؟ آيا عامل حركت ، اين تضاد است يا آن نيروها ، و تضاد فقط سبب میشود كه آن نيروها به كار بيفتند ، نه اينكه اين تضاد است كه اين شی را به حركت در میآوردمثلا در باب علم میگويند : " حيا العلم بالنقد و الرد " حيات علم به اين است كه انتقاد و رد بشود . میگويند اگر يك نفر عالم فقط نظريه بدهد علم [ آنقدر ] پيش نمیرود كه يك عالم ديگری در مقابلش بايستد ، به حرفهای او ايراد بگيرد و دائما نقد كند . هر چه كه ديگران به حرفهای او اصلی خودش منصرف نمیكند بلكه راسختر میكند ولی در اثر همان حرفها او بر نقاط ضعف خودش بيشتر فائق میآيد . حال ، اين تضاد نقشی دارد در پيش بردن اين فكر ، اما آن كه واقعا فكر میكند كيست ؟ انسان . و همچنين در موارد ديگر هميشه اين طور است كه تا نيرويی وارد نشود و ضربهای وارد نكند نيروهای موجود به حركت نمیافتند
پس در واقع در اين جور موارد نقش تضاد شبيه نقش تشويق تشويق كننده است . تشويق تشويق كننده چه نقشی دارد ؟ فقها يك حرفی دارند در باب [ (اعانت به اثم " و چه حرف خوبی است ! میگويند اعانت به اثم به دو صورت انجام میشود كه در هر دو صورت ، هم شخص عامل مجرم است و هم شخصی كه اعانت به اثم كرده است . يكی به اين نحو است كه يك نفر میآيد ديگری را وسوسه میكند يه يك موضوع گناهآميزی ، مرتب تشويق میكند تا بالاخره او را وادار میكند به گناه كردن . عامل گناه در اينجا كيست ؟ تشويقكننده به عنوان تشويق كننده عامل است ، اما نه اينكه حالا كه اين عامل است او ديگر عامل و گناهكار نيست ، چون اين تشويقش كرده پس او ديگر مسووليتی ندارد ، نه ، او هم عامل گناه است ، او عامل مباشر است ، اين عامل تسبيبی ، هم عامل مسبب عامل است هم عامل مباشر . صورت ديگر جهت عكس قضيه است ، يعنی نه به صورت تشويق يك شخص به يك گناه ، بلكه به صورت ايجاد ناراحتی شخص در يك جهتی كه به سبب آن يك گناه را مرتكب بشود . مثل اينكه يك نفر به ديگری فحش میدهد . اين وقتی كه به او فحش میدهد غير از اين است كه او را تشويق به فحش دادن كند كه بيا به من فحش بده . اين فقط به او فحش میدهد ولی فحش دادن اين سبب میشود كه او تحريك بشود و او هم يك فحش به اين بدهد . اين فحشدهنده اولی دو گناه مرتكب شده ، يكی اينكه فحش داده به آن دومی و ديگر اينكه سبب شده است كه دومی تحريك بشود به فحش دادن به خودش ، يعنی در فحشی هم كه او به اين داده يك گناهی مرتكب شده است ، شريك است در گناه او ، نه شريك به معنای اينكه پس او ديگر عامل نيست ، بلكه او يك گناهكار جداگانه است ، اين يك گناهكار جداگانه
حال ، تضادها نقش تشويق و ترغيب را در كار عالم دارند ، يعنی كار يك نيرويی كه محرك يك نيروی ديگر است برای عمل كردن ، نه نيرويی كه خود مستقيما عمل میكند . اين است كه نقش تضاد نقش عامل مستقيم نيست كه ما تمام نيروها را در عالم انكار كنيم و بگوييم يگانه عاملی كه محرك است عامل تضاد است ، گويی هيچ نيروی ديگری وجود ندارد ، نه ، در حالت تضاد است كه نيروها فعاليت خودشان را به حد اعلی انجام میدهند . پس بايد نقل كلام كنيم به آن نيروهای اصلی كه در اثر تضاد تحريك میشوند برای آنكه كارشان را انجام بدهند . پس باز مساله ماده و قوه مطرح میشود [ كه ] پس در طبيعت قوههايی و نيروهايی هست كه اين قوهها و نيروها به هر حال فعالند و در اثر تضاد فعالتر میشوند . پس دومرتبه ما برگشتيم به حرف اول كه ماده و قوه در عالم چگونه عمل میكنند ؟ قوه كه روی ماده عمل میكند و ماده را حركت میدهد خودش متحرك است يا متحرك نيست ؟ همان بحثها باز تكرار میشود . حالا اين " جدل ، منطق نيروها " را توضيح بدهيد : - میگويد پس جدل عبارت میشود از مطالعه پيوستگی تضادهايی كه تاريخ را به وجود میآورند . حركت تاريخ بر مبنای جدل شد و جدل هم مطالعه همين تضادهاست ، و بعد میگويد منظور از جدل جدال افكار نيست بلكه جدال نيروها و برخورد قدرتهاست . در قسمت بعد مكانيسم جدل را توضيح میدهد كه خود اين هم چند بخش دارد . .
درباره اين مطلب يك توضيح مختصر عرض بكنم . در اين فصلی كه تحت عنوان " جدل ، منطق نيروها " است میخواهد مشخص جدل ماركسيستی(جدل هگلی)را بيان كرده باشد . مقصود از " جدل " همان ديالكتيك است
میگويد افلاطون هم به ديالكتيك و همان مفهوم جدل قائل بوده است . اصلا اين كلمه شايد اولين بار به وسيله افلاطون مطرح شده است . ولی نظر افلاطون (قبل از افلاطون هم بوده ، نظر قدما)در باب ديالكتيك و جدل فقط به جدال افكار بود . الان هم در منطق ما میبينيد كه " صناعات پنجگانه " داريم : صنعت برهان ، صنعت جدل ، صنعت خطابه ، صنعت شعر ، صنعت مغالطه . در منطق ، اينها را " صناعات خمس " میگويند . اين صنعت جدل كه آنها میگويند ، جدل به آن معنای خاصی كه به كار میبرند ، به قول مولف در واقع همان نوعی جدال افكار است ، كه در اصطلاح قرآن هم كلمه " جدل " تقريبا به همين معناست : « " ادع الی سبيل ربك بالحكمو الموعظ الحسنو جادلهم بالتی » « هی احسن " »(1) . مجادله همان زد و خورد فكرهاست . مجادله كن يعنی تصادم فكری با آنها پيدا كن ، تصادم در سخن ، با آنها مجادله در كلام كن ، ولی اين مجادله بايد به نحو احسن باشد
میگويد آن جدال فقط جدال افكار با يكديگر است ، ديگر بيش از آن نيست ، ولی جدلی كه در منطق ديالكتيك آمده است جدل نيروهاست ، يعنی نه تنها افكار با يكديگر در حال تخاصم و مبارزه هستند ، اصلا به طور كلی نيروهای طبيعت با يكديگر در حال مجادله هستند . اين " جادلهم " يك فرمانی است تكوينی كه گويی بر همه اجزا طبيعت صادر شده است كه با يكديگر در حال مجادله هستند
حالا " مكانيسم جدل " را بخوانيد . اين مكانيسم جدل در واقع همان اصول ديالكتيك است
- در دو بخش بحث میكند ، يكی در انديشه و دوم در عمل . در انديشه ، همان قضيه معروف تز و آنتیتز و سنتز ، يا تصديق و نفی و نفی در نفی و يا بر نهاده و برابر نهاده و هم نهاده ، كه هر شيئی به عنوان تز يا بر نهاده در درون خودش نفی خودش را ايجاد میكند، میشود آنتی تز يا برابر نهاده و بعد سنتزی ايجاد میشود كه اين سنتز امتيازش در اين است كه در يك سطحی بالاتر در عين اينكه تصديق(تز)و نفی(آنتیتز)را در بر میگيرد در يك سطح بالاتری مطرح میشود . میگويد : " مزيت سنتز در به عهده گرفتن ، " آفهيبن " (2)و فراتر رفتن است ضمن حفظ آنچه مورد تاييد تز و آنچه مورد انكار آنتی تز بود . " بعد در اين مورد مثالهايی میزند . از جمله میگويد : " مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود میپردازد "
پاورقی : . 1 نحل / 125 aufheben . 2 [ در پاورقی آمده است : در واقع هگل با تكيه بر مفهوم دوگانه " آفهيبن " كه به معنای حفظ كردن و در عين حال برداشتن است نظريه پيشافتادگی جدلی را ارائه میدهد . ]
" برای پاسخ به اين سوالات كافی است دو مضمون اصلی انديشه هگل را به عقد يكديگر در آورد ، از يك سو موضوع " سه دوره " تحول حيات(تولد ، رشد ، نزول)و از سوی ديگر موضوع ارتقا مقام بشريت به صورتی كه گور هر نهاد همانا گهواره نهاد برتری است . آنگاه به نظر خواهد آمد كه هر هستی ، هر فكر و هر نهاد ، حركتی را در سه مرحله مطابق قاعده " سهپايه " معروف : " بر نهاده ، برابر نهاده ، هم نهاده " دنبال میكند يا به عبارت دقيقتر : تصديق ، نفی ، نفی در نفی . " در پاورقی میگويد : " يادآور میشويم كه كشف اين " سهگانگی " كه افتخارش را به هگل میدهند به طور كلی نسبی است . مكتب نوافلاطونی و به طريقی ديگر علوم دينی مسيحيت با اسرار تثليث خود قبلا اين سهگانگی را استعمال كرده بودند . ضمنا هگل همچون اغلب فيلسوفهای آلمانی شناسايی بسيار خوبی از علوم دينی داشت . وی حتی سعی كرد دين مسيحی را در سيستم فلسفی خود بگنجاند طوری كه مسيح را مظهر آشتی دوباره اضداد يعنی خدا و بشريت سازد . از سوی ديگر اصل آنتیتز را اساسا فيخته با طرح مخالفت " من " و " نه من " تحويل داده بودبهترين نمونه از جدل هگلی داستان مشهور " ارباب و برده " است كه چون طولانی است در اينجا به نقل آن نمیپردازيم . " ادامه متن : " هر هستی ، هر فكر و هر نهاد ، ابتدا تصديق به موجوديت خود میكند . اين مرحله تولد و مرحله تز است . اما هنگامی كه ضمن رشد ، خود را تحميل میكند مخالفتی بر میانگيزد و ضد خود را ايجاد میكند كه مرحله آنتیتز است(مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود میپردازد)و از مبارزهای كه چنين پديد میآيد فكر يا نهاد برتری ظهور میكند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی میدهد . چه شكوهمند پيشرفتی و چه نيك فرجام فرايندی ، زيرا تاريخ ، بدون آنتیتز بايد چون ترازويی بیحركت متوقف میشد . بدون طغيان پيشرفت هم نمیبود و بدون مفيستو(1) ، فوست(2)هم موجوديت نمیيافت . " گوته كتابی دارد به نام فوست . مثل اين كه قهرمانشان فوست است كه او مظهر خوبی است ، آن وقت نقطه مقابلی دارد [ كه مفيستو باشد . ] اشاره میكند به كتاب فوست گوته
پاورقی : 1 . Mephisto Faust . 2 [ در پاورقی آمده است : فوست قهرمان بسياری از آثار ادبی ، از جمله قهرمان يكی از نمايشنامههای گوته به همين نام است كه در آن مفيستو كه تجلی شيطان است به فوست پيشنهاد میكند در برابر غنائم دنيوی روحش را به او بفروشد . ]
" اما بدون سنتز هم مبارزه ابدی میشد . مزيت سنتز در بر عهده گرفتن " آفهيبن " و فراتر رفتن است ، ضمن حفظ آنچه مورد تاييد تز و آنچه مورد انكار آنتیتز بود . (به عبارتی روشنتر : آنچه در هر يك از ايندو حقيقی يا به قول هگل واقعی بود . )چنين است كه میبينيم حكومت سلطنتی تسليم انقلاب میشود و سپس حكومت انقلاب با بازماندههای حكومت سلطنتی تركيب میشود و حكومت امپراطوری را پديد میآورد . (ناپلئون افكار هگل را به راستی مسحور خود كرده بود . )(1 " )مكانيسم جدل
1 . مكانيسم انديشه
همين جا بايد خيلی توقف كرد . ما قبل از اينكه به بحث ماترياليسم تاريخی برسيم كه اصل بحث ما آن است - الان داريم منطق هگل را میخوانيممولف در ابتدا میگويد ما بايد دو موضوع اصلی انديشه هگل را به عقد يكديگر در آوريم . آن دو موضوع اصلی ، يكی موضوع سه دوره تحول حيات است كه حيات در سه دوره تحول پيدا میكند : تولد ، رشد ، تنزل . زندگی بر اين اساس است كه حيات اول تولد پيدا میكند ، بعد در يك مدتی رشد میكند ، بعد هم تدريجا تنزل پيدا میكند ، و اگر مرگ را يك مرحله جداگانه بدانيم قهرا چهار مرحله میشود . مثلا انسان را در نظر بگيريم ، اول تولد پيدا میكند ، يك مدتی رشد میكند ، بعد يك مدتی رو به انحطاط میرود ، پايانش هم مرگ است . حالا آن را ذكر نكرده . اين يك چيزی است كه گويا فكر هگل را خيلی به خود مشغول كرده بوده ، سه دوره تحول حيات . میدانيم كه اين سه دوره از مختصات حيات است . اين خودش يك مساله مهم و جالب توجهی است . در غير حيات اينطور نيست ، يعنی بيجانها سه دوره ندارند بلكه دو دوره دارند ، تولد و سپس تنزل . مثلا اگر آبی در عالم تكوين بشود ، همان ساعت اول تولد آب ساعت تنزل آب هم هست ، يعنی اين جور نيست كه آب يك مرحله رشدی را بخواهد طی كند . (البته تنزل هم در آن هست ، كه حالا تنزل در آن هست يا نيست ،
پاورقی :
.1 [ در پاورقی آمده است : هگل كه در سال 1806 پس از نبرد ينا (Iena)
با ناپلئون ملاقات كرده بود، نوشت: " مشاهده تجلی روح عالم در يك شخص
و مشاهده اينكه فردی كه اينجا در يك نقطه تمركز يافته و بر اسب نشسته،
دست خود را بر جهان میگسترد و بر آن تسلط میيابد چيز فوقالعاده با شكوهی
است " ]
البته دو گروه میتوانند به اين مطلب ايراد بگيرند ، بگويند اساسا ما چنين سه دورهای نداريم . يكی اينكه يك كسی بيايد در مورد بيجانها بگويد در بيجانها همان تولد است و تنزل هم نيست . مثلا آبی اگر پيدا شد آب ، ديگر در درون خودش رو به تنزل نيست مگر اينكه يك عامل بيرونی آن را از آب بودنش خارج كند و الا آب هميشه آب باقی میماند . پس اساسا در مورد بيجانها همان تولد است و بعد هم ادامه ، نه رشد است و نه تنزل
نقطه مقابل ، اين است كه [ كسی ] قائل بشود در حيات هم اين سه دوره وجود ندارد ، كما اينكه خيليها امروز اين حرف را میزنند ، از جمله آقای مهندس بازرگان در كتابهايش خيلی روی اين قضيه ( ترموديناميك ) اصرار دارد. اينها مدعی هستند در موجودات زنده هم عليرغم اينكه ما خيال میكنيم كه موجود زنده يك مدتی رو به رشد میرود بعد رو به تنزل، اتفاقا از همان اول كه متولد میشود دارد پير میشود . در مدتی هم كه رو به جوانی میرود باز رو به پيری میرود ، يعنی همانچه كه در فيزيك " كهولت " مینامند كه موجود زنده تعادل خودش را از دست میدهد ، همان حالت كه مصرفش بيش از گرفتنش است ، از همان اول شروع میشود و لهذا اين اصل را كه انسان از اول كه متولد میشود رو به مرگ میرود ، اينها به اين معنا توجيه میكنند ، میگويند واقعا مرگ يك امری است تدريجی نه دفعی و از همان لحظه تولد هم واقعا مرگ شروع میشود . اگر اين حرف را هم كسی بگويد باز [ طبق ] حرف آقای هگل ما سه دوره نداريم ، حتی در مورد جاندار . آنهايی كه اين حرف را در مورد جاندارها میگويند قهرا در مورد بيجانها هم میگويند . پس چه جاندار و چه بيجان دو دوره بيشتر ندارد ، تولد همان و تنزل همان . چون اين بحث يك بحث علمی است و زياد فلسفی نيست علما حق دارند اين ايراد را به هگل بگيرند
بعد مولف مدعی است كه ما بايد اين دو مضمون اصلی انديشه هگل را به عقد يكديگر در بياوريم ، ولی نمیگويد چگونه به عقد يكديگر در بياوريم كه اينها به عقد يكديگر در نمیآيند . مطلب دوم هگل همان سه پايه است
همان طوری كه در پاورقی میگويد اين سه پايه هم سابقه دارد و از ابتكارات هگل نيست . معاصران او كه كمی قبل از وی بودهاند مثل شلينگ و فيخته اين نظريات را تا حدی گفته بودند ، و آن همان مساله تز و آنتیتز و سنتز است كه در آن نظريه نه تنها اين سه دوره نيست ، بلكه نفی اين سه دوره است ، يعنی در آن نظريه تولد است و رشد ، ديگر تنزل وجود ندارد . درست توجه كنيد . اينها را مولف آن طور كه بايد توضيح نداده است و حال آنكه اگر ما باشيم و همين علوم طبيعی ، علوم طبيعی اين حرفها را قبول ندارد
همانهايی كه اين فلسفه را انكار میكنند میگويند قضيه اينطور نيست ، چه كسی چنين چيزی میگويد كه هر چيزی كه پيدا شد بعد تبديل به ضد خودش میشود ، بعد تبديل به سنتز میشود و سنتز مرحله عاليتر است ؟ اگر اين طور باشد بايد اصل آنتروپی در عالم وجود نداشته باشد ، يعنی بايد كهولتی در عالم نباشد . هرگز چنين چيزی نيست . كی چنين چيزی هست كه يك شی به اين صورت تبديل میشود ؟ ! مساله بقای نوع در جاندارها مساله ديگری است
اين را به اين صورت بيان كردن غلط است . اگر پدری و مادری توليد فرزند میكنند و بعد اين فرزند باقی میماند اولا اين معنايش اين نيست كه اينها واقعا تكامل پيدا كرده و رفتهاند . اينها كه تكامل پيدا نكردهاند ، اينها فانی شدهاند ، يك موجود جديدی از نو به وجود آمده . والا ممكن است يك پدر ده فرزند داشته باشد ، آيا میتوانيم بگوييم شی واحد در ده شاخه دارد تكامل پيدا میكند ؟ ! اين بقای نوع است نه بقای فرد و حال آنكه اين تكاملی كه اينها میگويند به صورت تكامل فرد بايد توجيه بشود . به صورت بقای فرد اصلا در عالم چنين جريانی وجود ندارد
- شايد آنها مواد نو را ملاك قرار بدهند
ملاك قرار نمیگيرد ، اين اصلا تكامل نيست ، يعنی به اين صورت كه نوع شی باقی بماند و نوع شی افزايش پيدا كند ، اين چه ربطی به اين مساله دارد كه اين شی تبديل به آن شی شده است ؟ از مثالهايی كه انگلس و ديگران گفتهاند ذكر میكنيم . يك دانه جو را در زمين میكاريد . بعد اين دانه جو واقعا در دورهای رشد میكند . اين حقيقتی است كه در دورهای رشد كرده ، ولی آن كه رشد میكند همين دانه است كه به صورت يك دستگاه درآمده و رشد میكند . اين دستگاه در مجموع خودش ، در جز خودش يك دستگاه توليد مثل هم دارد ، يعنی ضمنا دهها دانه جو هم توليد میكند . يك درخت زردآلو صدها هسته زردآلو هم توليد میكند كه اين هستههای زردآلو را میشود در كنار همين درخت زردآلو كاشت تا درختهای زردآلوی ديگری بهوجود بيايد و خود اين درخت زردآلو هم سر جای خودش باشد . اينكه در خودش دستگاه توليد مثل دارد معنايش تبديل شدن اين به آن نيست . اين هنوز خودش در حال رشد است كه شما میگوييد مثلش هم [ در كنارش موجود شده است . ] يا مانند يك انسان . شخصی در سن بيست سالگی دارای فرزند میشود ، در سن چهل سالگی بچه بيستساله پيدا میكند . اين معنايش اين نيست كه من تبديل شدم به اين و من وجود ندارم . اين چه ربطی به اين موضوع دارد ؟ ! در غير جاندارها كه اساسا هيچ جا اين حرفها وجود ندارد . يك سنگ ، يك خاك ، از كجا میشود ثابت كرد كه اين تبديل به ضدش میشود و بعد به ضدضدش و تكامل [ رخ میدهد ؟ ] چه كسی میتواند در عالم بيجانها چنين تكاملی را كه اينها بيان میكنند ثابت كند ؟ در عالم جاندارها هم كه به صورت بقای انواع و توليد مثل است نه به صورت متبدل شدن يك شی
آنگاه اينها بعضی مثالهای شخصی و فردی ، مانند مثالهای اجتماعی ذكر میكنند . يك نهضتی تبديل میشود به نهضت ديگر ، كه آنجا باز بابش باب ديگری است . فرضا در آنجاها صادق باشد ، در كل عالم اين جريانها صادق نيست . اين است كه مولف اينجا میگويد كه ما بايد ميان اين دو مضمون اصلی انديشه هگل ، سه دوره تحول حيات يعنی تولد و رشد و تنزل و سه پايه فلسفی تز و آنتیتز و سنتز ، عقد ببنديم ، اما نمیگويد چگونه عقد ببنديم ، اينها كه با همديگر جور در نمیآيد ! گذشته از اينكه هم آن مخدوش است ، هم اين فیحدذاته مخدوش است ، با همديگر قابل جمع نيستند ، چگونه قابل جمع است ؟ ! اين میگويد : تولد ، رشد ، بعد زوال . آن میگويد : تولد ، بعد نفی(در واقع زوال)و بعد كاملتر . " سه پايه " در واقع اينطور میشود : تولد و زوال(به معنای نفی)و بعد نفی در نفی كه مرحله سوم رشد است
" تولد و رشد و زوال " يعنی در مرحله اول تولد ، در مرحله دوم تكامل ، در مرحله سوم فنا . " سه پايه " میگويد در مرحله اول تولد ، در مرحله دوم نفی و در مرحله سوم تكامل ، چگونه اينها با همديگر قابل جمع شدند و اينها را به عقد هم در آورديد ؟ - شايد به اين صورت بگويند كه در اين تولد و رشد و نزول ، به اين شكل میشود تطبيق داد كه تولد و رشد را در مقابل " بر نهاده " قرار میدهيم ، نزول را مقابل " برابر نهاده "
سومش چيست ؟ - تولد جديد
نه ، اين سه دوره را با آن سه دوره میخواهد به عقد همديگر در بياورد
شما سه دوره را تبديل به دو دوره میكنيد . تازه دو دوره هم با همديگر تطبيق نمیشود . آن وقت مرحله سوم ندارد ، میشود دو دوره
برای من كاملا محسوس است كه اصلا فلسفه در غرب آميخته با ادبيات و شعر است ، تعبيرات ادبی و شاعرانه است كه به اين حرفها رنگ و روغن میدهد . اگر كسی همين طور عبور كند ، تعبيرات ادبی و شاعرانه را به صورت يك فلسفه بپذيرد ، خيلی حرفهای خوبی است ، ولی اگر بنا باشد انسان مته به خشخاش بگذارد میبيند جز پوستهای از ادبيات چيز ديگری باقی نمیماند . مثلا اين خيلی تعبير ادبی عالی است : هر فكر كه اول پيدا میشود (يا هر نهاد ، چون فكر و نهاد از نظر هگل يك چيز هستند . گفتيم ذهن و واقعيت از نظر او يك چيز است) ، هر فكر و هر نهاد ابتدا تصديق به موجوديت خود میكند ، يعنی میگويد من هستم ، اين تعبير ادبی مطلب است ، يعنی موجود میشود . هنگامی كه ضمن رشد ، خود را تحميل میكند ، مخالفتی بر میانگيزد(البته مخالفت از درون خودش بر میانگيزد)و ضد خود را ايجاد میكند ، كه مرحله آنتیتز است . اين ضد به منزله يك نوجوانی است كه از يك والدينی پيدا شده است كه به قول مولف چون میخواهد شخصيت خودش را تاييد كند در مقابل والدين سرپيچی میكند . يك جوان وقتی میخواهد در مقابل والدين بگويد من هم هستم ، من هم كسی هستم ، از حالت تسليم مطلق در مقابل والدين سر باز میزند . میگويد : " مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود میپردازد و از مبارزهای كه چنين(ميان كهنه و نو)پديد میآيد فكر يا نهاد برتری ظهور میكند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی میدهد . " بحث سر همين است . چرا از جنگ اينها يك فكر و نهاد برتری ظهور میكند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی میدهد ؟ به چه دليل ؟ اينجا يك نكته خيلی عالی هست ، توجه كنيد . فرض كنيد كه ما میگوييم الان در اينجا يك نيرو وجود دارد كه آن "بر نهاده" است و يك نيروی جوان هم به قول مولف وجود دارد كه اينها با يكديگر در حال جنگ هستند . بعد میگويد يك نيروی سوم وجود پيدا میكند كه ايندو را در سطح برتر و بالاتر آشتی میدهد
اين نيروی سوم از كجا به وجود میآيد ؟ از عدم به وجود میآيد ؟ چگونه است ؟ تا حالا صحبت در حركت بود ، میگفتند تضاد نيروی حركتدهنده است . اگر پای حركت دادن در كار باشد كمی مطلب آسان است كه همان هم خدشه داشت ، گفتيم متحرك نمیتواند خودش محرك خودش باشد ، اگر محركش هم خودش باشد آن محرك اگر متحرك باشد باز يك محرك ديگری لازم دارد ، در نهايت امر بايد متكی به بيرون خودش باشد . اين مساله حركت است . شما تنها به حركت كه قانع نيستيد ، میگوييد اين نيروی اول نيروی ثانی به وجود میآورد ، اين نيروی ثانی را از كجا به وجود میآورد ؟ بعد ، از جنگ اينها نيروی سومی به وجود میآيد ، نيروی سوم از كجا به وجود میآيد ؟ چون صحبت به وجود آمدن يك نيروی جديد است ، نيروی سومی كه اين دو متضاد اول را با يكديگر آشتی میدهد ، در خودش جمع میكند ، يعنی بالاتر از هردو است كه اين هر دو را در خود جمع میكند ، آن از كجا به وجود میآيد ؟ قدما شبيه اين حرف را داشتند . آنها میگفتند اگر دو عنصر با يكديگر جنگ كنند و ميلی تركيبی در آنها باشد و با يكديگر تركيب بشوند ، در اثر جنگ كردن ، اينها اثر يكديگر را خنثی میكنند ، به اين معنا كه اين از خودش چيزی به او میدهد و او از خودش چيزی به اين میدهد ، منتها آنها كه روی همان حساب رطوبت و يبوست و برودت و حرارت و از اين حرفها [ سخن ] میگفتند ، مثلا میگفتند اين از حرارت خودش روی آن اثر میگذارد ، آن از برودت خودش روی اين اثر میگذارد ، نتيجه اين است كه يك حالت متوسط ميان ايندو به وجود میآيد
ولی اين امر در تركيب ايندو كافی نيست . اينجاست كه يك مزاج متعادل پيدا میشود . همين حالت متوسط را " مزاج متعادل " مینامند . با پيدايش مزاج متعادل ، ماده قابليت پيدا میكند برای صورت جديد يعنی قوه جديد ، ناچار يك قوه جديد از مبدا ماورا به اينجا افاضه میشود . آن صورت جديد كه آمد ، ايندو را با يكديگر آشتی میدهد ، يعنی ايندو را در زير بال خودش میگيرد . پس عين اين جنگ نيرويی و نيرويی و پيدايش نيروی سومی كه اين نيروی سوم بتواند اينها را در زير بال خودش بگيرد قدما هم به آن قائل بودهاند ولی بدون اينكه اين نقطه ضعف اين حرفها را داشته باشند . آنها نمیگفتند از اين دو متضاد يكی از ديگری متولد میشود
گذشته از اين ، اين دو متضاد كه در يكديگر اثر میگذارند تازه زمينه يعنی قابليت پيدا میشود برای نيروی جديد . ديگر نمیگفتند نيروی جديد خود به خود به وجود میآيد . اگر خود به خود به وجود میآيد ، پس همه عالم خود به خود به وجود بيايد
- اينها نمیگويند نيروی سوم به وجود میآيد ، میگويند حاصل تركيب نيروی اول و دوم است
اگر بگوييم حاصل تركيب ، ديگر يك شی سومی در كار نيست . حاصل تركيب حاصل جمع میشود ، مثل اينكه جمع - و - میشود 4 ، جمع تركيبی میشود ، يعنی اين با خاصيت خودش آن با خاصيت خودش . لازمه تركيب اين است كه اين چيزی از خودش به او میدهد و چيزی از او میگيرد ولی در مجموع چيزی اضافه نشده . اگر ما يك ليتر آب گرم داريم و يك ليتر آب سرد ، اينها وقتی به يكديگر برسند ، از گرمای اين به آن منتقل بشود ، يك حالت گرمای متوسط پيدا میشود . اگر گرمای يكی نود درجه بود و گرمای ديگری ده درجه ، مثلا يك گرمای پنجاه درجه در مجموع دو ليتر آب پيدا میشود ولی چيز سومی به وجود نمیآيد
- يعنی ما از يك تركيب نمیتوانيم يك خاصيت جديدی داشته باشيم كه نه در اين باشد نه در آن ؟ - نه ، خاصيت جديد اگر پيدا بشود از مبدا جديد پيدا میشود ، يعنی اول بايد يك مبدا خاصيت جديد پيدا بشود تا خاصيت جديد پيدا شود و الا ما هستيم و مجموع خاصيتهای گذشته ، منتها خاصيتهای كسر و انكسار شده گذشته ، مثل مجموع سرمايههايی است كه روی همديگر بريزند . اگر ما باشيم و خود اين سرمايهها ، از آنها چيزی اضافه ديگر پيدا نمیشود
- منظورم در تركيبهای شيميايی است
همان تركيب شيميايی را میگويند همين طور است . میگويند در هر تركيب شيميايی كه اثر جديد پيدا میشود ناشی از قوه جديد و صورت جديد است
اصلا تحليل روی همين [ تركيب شيميايی است . ] میگويند شما چون از نظر حسی نگاه میكنيد میگوييد اكسيژن و هيدروژن با همديگر تركيب شدند ، در اثر تركيب اينها آب پيدا شد . علم چون به محسوسات نگاه میكند بيش از اين نگاه نمیكند . ولی فلسفه اين را اين طور تحليل نمیكند ، فلسفه میگويد اينكه اكسيژن با هيدروژن تركيب شد يعنی اينها روی يكديگر اثر گذاشتند ، با اينكه روی همديگر اثر گذاشتند كار اينها اين است كه مقدمه يك حالت جديد واقع میشوند ، يعنی برای ماده قابليتی ايجاد میكنند كه يك صورت جديد پيدا بشود ، آن آب كه میآيد صورت جديد است و خاصيت جديد هم از صورت جديد است ، صورت جديد يعنی قوه جديد . نقش تركيب ايندو با يكديگر فقط اين است كه ماده را آماده میكند برای يك قوه جديد . به اين شكل تكامل پيدا میشود
اما اينها از درون خود اين اشيائی كه با يكديگر تركيب شدهاند نمیخواهند بيرون بروند . اين است كه سنتز غير قابل توجيه میشود . البته در تعبير هگل به اين شكل هست - و تعبير درستتری هم هست - كه سنتز عبارت است از سومی كه آندو را در بردارد . میگويد : " نهاد برتری ظهور میكند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی میدهد " . اين نشان میدهد كه يك قوه جديدی است كه اين دو ضد را با يكديگر آشتی میدهد . ولی اغلب اين مقدار را هم توجه ندارند . خيال میكنند ايندو كه با همديگر تركيب شد ديگر میشود " كاملتر " . نه ، ايندو با هم تركيب بشوند معنايش " كاملتر " نيست . تا يك فكر و نهاد جديد پيدا نشود اينها كاملتر نمیشوند ، يعنی در مورد سنتز يك واقعيت كاملتری واقعا پيدا شده ، يعنی اين صرفا حاصل جمع دوتای گذشته نيست ، از جمع اين گذشتهها يك شی جديد پيدا میشود
- به نظر قدما اين قوه سوم ، قوه جديد از كجا پديد میآيد ، از يك مبدا [ مفارق ] ؟ بله ، میگويند طبيعت هميشه نيروهای جديد خودش را ، [ از يك مبدا مفارق میگيرد . البته ] هر چه میگيرد جديد است . هميشه از يك طرف آمادگی برای پذيرش است و از طرف ديگر افاضه برای دادن . تا وقتی كه شی قابليت داشته باشد يعنی قوه را داشته باشد میگيرد ، وقتی هم نداشته باشد آنچه كه گرفته فانی میشود و از بين میرود و مثل اين است كه در واقع به اصل خودش برگردد . آن(حرف قدما)خيلی منطقیتر از اين حرف است . اين فقط ارزش ادبی دارد : هر فكر و هر نهاد تصديق به موجوديت خود میكند
ضمن رشد بعد از اينكه خود را تحميل میكند مخالفتی از درون خودش بر میانگيزد و ضد خود را ايجاد میكند و اين ضد مانند نوجوانی كه برای تاييد شخصيت خودش مخالفت میكند ، مخالفت میكند ، بعد فكر نو ظهور میكند
اينها از كجا ؟ - میشود گفت تز و آنتیتز علل معده هستند
بله ، علل معدهاند ولی علل ايجادی نمیتوانند باشند
- " بدين ترتيب است كه به قول ماركس و انگلس نظام جماعتهای بدوی (تز)طی قرنها جای به نظام مالكيت خصوصی میدهد كه موجب برانگيختن مبارزات طبقاتی میشود ( آنتیتز ) و ليكن از نظام اخير نظام اشتراكی ظهور خواهد كرد كه ضمن حفظ پيشرفتهای انجام شده در نظام سرمايهداری بشريت را در يك جامعه بدون اختلاف طبقاتی كه سنتز خواهد بود گرد هم خواهد آورد . " (1) تا اينجا مكانيسم انديشه بود . مكانيسم انديشه همان منطق ديالكتيك بود ، همان منطقی كه داشت بيان میكرد . حال به " مكانيسم عمل " بپردازيم
- " روش هگل عنصر ديگری نيز برای اين كار فراهم میآورد . جدل كه بيان روانی خصلت پرتحرك آلمانی است ، عميقا يك فلسفه قدرت به شمار میرود . جدل ، انديشه را برمیانگيزد و به عمل ترغيب میكند زيرا گويی همه رازها را آشكار ساخته است . جدل ، روح را لابلای پيشامدها میبرد و میتوان گفت تاريخ را در اختيار انسان قرار میدهد ، زيرا از ديدگاه جدل ، تاريخ شامل يك رشته نيرو و ضد نيروست كه با تحريك آنها میتوان حركتش را تسريع كرد . اصل منفی به زندگی حركت میبخشد . اما اين فلسفه قدرت پس از رسيدن به اين مرحله مستقيما به تجليل و تكريم از مبارزه منتهی میشود
قبلا هراكليت - كه پدر جدل محسوب میشود - اين جمله ناشاد معروف را برای ما باقی گذاشته بود كه " جنگ ، مادر همه است " . اما فيلسوف برلينی است كه عاقبت فرمول آشتیناپذيری در مدح جنگ ارائه میدهد : " به هنگام صلح . . . انسانها زار و نزار میشوند . مرگ در چنين هنگامی است . .
دولت برای تصديق فرديت خود بايد يك دشمن به وجود آورد . . . خلقها در نتيجه جنگ قويتر میشوند . . . و غيره " . چه جای شگفتی است كه استفاده از اين طريقه فكری توسط ماركس در زمينه اجتماعی به آئين مبارزه طبقاتی و انقلاب حاد منجر شود . اين موضوع دورتر مورد بررسی قرار خواهد گرفت
پس معلوم شد ماركس - و هنگامی كه اين نام را را مینويسيم انگلس نيز منظور است - نه تنها روش تفكر خود را مديون هگل است ، بلكه به عنوان يك روشنفكر اهل عمل ، انديشه مربوط به اعمال خويش را نيز از او دارد
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 22
اما در حالی كه حكمت جدل ، هگل را به محافظهكاری سياسی میكشاند ، مريدش را به كمونيسم سوق میداد و ماركس طبقه برگزيده پرولتر را جايگزين ملت برگزيده پروس میكرد . علت اين بود كه ماركس ضمن وفاداری كامل به روش استاد برلينی درست در جهت مخالف عمق افكار او قرار داشت . هگل پندارهگرا بود ، ماركس با پذيرفتن همان مبانی منطقی ماديگرا شداينچنين دگرگونی را چگونه میتوان توضيح داد ؟ " (1) - مكانيسم انديشه همان اصول سه گانه تصديق و نفی و نفی در نفی بود
اما گفت اگر اين بخواهد در جهت عمل پياده شود به مبارزه منتهی میشود
مثلا اشتراك اوليه به عنوان يك تز در نظر گرفته میشود ، بعد سرمايهداری باعث میشود كه طبقات ايجاد بشوند و اين ايجاد طبقات مخالفت میكند با نظام اشتراكی كه آنتیتز میشود ولی يك خصوصيتی كه در اين هست اين است كه يك مقداری وسائل و ابزار و صنايع پيشرفت میكند ، بعد اين تز و آنتیتز با همديگر آشتی میكنند در جامعه كمونيستی كه آن جامعه كمونيستی ضمن اينكه آن اشتراك اوليه را در بردارد صنايع و پيشرفتهای آن دومی را نيز در بردارد ، يعنی آنچه كه واقعيت داشت در هر دو ، آندو را نگه میدارد و آن تضاد را حل میكند . ماركس و انگلس هم میگويند تاريخ همين مبارزات طبقاتی است
2 . مكانيسم عمل
يكی از مسائل فوقالعاده مهم در ماركسيسم همين مساله است كه اينها میگويند ماركسيسم دانش عمل است ، دانش مبارزه است . يك حرفی به ماركس نسبت دادهاند ، مثل اينكه در اين كتاب هم بود و خوانديم ، كه فلسفه نه تفسير جهان است بلكه تغيير جهان است ، يعنی تفاوت ميان اين فلسفه(يا اين منطق ، چون بحث در منطق است ، بحث در جدل و ديالكتيك است)ميان اين منطق و هر منطق ديگری اين است كه آن منطقها اگر هم منطق باشند صرفا منطق انديشه هستند ، يعنی طرز انديشه كردن را به انسان میآموزند ، فن انديشيدن را به انسان میآموزند ، ولی اين منطق ، اين جدل ، اين ديالكتيك فن عمل كردن را [ ياد میدهد ] ، آنهم عمل اجتماعی . به عبارت ديگر - كه اين فصل ، فصل خيلی مهمی است گواينكه اينجا خيلی مختصر بيان كرده است - منطقهای ديگر نه تنها فن عمل را به انسان نمیآموزند بلكه احيانا چون صرفا با انديشه محض سروكار دارند ، [ انسان را از عمل باز میدارند . ]پاورقی : . 1 همان ، ص . 23
مثلا اينها بيشتر ، حرفشان ناظر به منطق ارسطوست كه به فرض درست بودن - كه اينها به درست بودنش هم اعتراف ندارند - فقط به انسان میآموزد كه چگونه بايد انديشيد ، درست انديشيد به معنای اينكه درست نتيجهگيری كرد . تازه مثل اين میشود(اين مثال را من ذكر میكنم)كه يك علمی در دنيا باشد كه به ما فن معما و جدول حل كردن را بياموزد كه جدولهای روزنامه را چگونه حل كنيم . ممكن است فن درستی هم باشد ، يعنی قواعد و قوانين طرح جدول كردن و نيز قانون پيداكردن نزديكترين راهها برای حل جدولها و معماها را به ما بياموزد ، اين علم نوعی انديشيدن را به ما آموخته است ، اما هيچ به عمل ارتباط ندارد ، يعنی فن عمل كردن را به ما نياموخته استمیخواهند بگويند ولی اين منطق فن عمل كردن را هم - كه مقصود عمل اجتماعی است - به ما میآموزد ، و نه تنها فن عمل را به ما میآموزد ، خود به خود مشوق و ترغيب كننده ما به عمل است . مثل علم اقتصاد . اگر علم اقتصاد و علم زندگی را به كسی بياموزند ، وقتی انسان درست بفهمد كه راه پول جمع كردن مثلا اين است ، يعنی كليد به دست آوردن يك مقصد اقتصادی را به دست انسان بدهد ، اين علم ترغيب كننده انسان است، چون چيزی است مربوط به زندگی انسان . اگر راه بالا رفتن از مدارج ترقيات اجتماعی را ، مثلا پلههای سياسی را طی كردن ، به يك نفر بياموزند كه اگر میخواهی در مراحل اجتماعی در اين جامعه ترقی كنی ، پستت بالا برود و مثلا وزير يا نخستوزير بشوی راهش اين است ، چگونه اين علم و دانش او را تشويق و ترغيب به اين كار میكند ؟ اينها میگويند ديالكتيك [ هم ] راه عمل را به انسان میآموزد ، اولا انسان را تشويق به عمل میكند ، چون راه موفقيت را نشان میدهد ، و ثانيا راهش را كه مبارزات اجتماعی است و از طريق تضاد است [ مشخص میكند ] و [ اينكه ] اين تضادها چگونه است و مثلا فلان وضع اجتماعی به دنبال خودش چه وضعی را به وجود میآورد كه آن وضع ضد خودش هست و بعد آن وضع باز پشتسر خودش چه وضع ديگری به وجود میآورد . درست مثل اين است كه چنانكه به كسی كار كردن ماشين را میآموزند ، ديالكتيك به ما كار كردن ماشين اجتماع را میآموزد . ضمنا چون در اينجا نشان میدهد كه اساس حركتها تضاد است و تضاد يعنی مبارزه نيروها با يكديگر ، پس قهرا نقش مبارزه را روشن میكند . از اين جهت است كه افراد تشويق به مبارزه میشوند برای اينكه حركت اين ماشين را تسريع كنند
پس يكی از خصوصيات ديالكتيك اين است كه صرفا منطق انديشه نيست ، منطق عمل هم هست ، راه عمل را میآموزد و نه فقط راه عمل را میآموزد ، راهی است كه انسان را تشويق به عمل میكند ، و چون راه عمل را كه میآموزد برای مبارزه و تضاد نقش اساسی قائل است ، قهرا میشود دانش مبارزه ، يعنی شخص را تشويق میكند به مبارزه و اينكه اين مبارزه چگونه بايد باشد ، منتها مولف میگويد كه حتی همين جهت را هم ماركس از هگل گرفت ، يعنی ديالكتيك هگل هم صرفا ديالكتيك انديشه نيست ، ديالكتيك عمل است و لهذا هگل تضادها را تقديس میكند و تضاد را عامل پيشرفت میداند و جنگ و مبارزه را تقديس میكند . اين است كه قسمتهای زيادی را از هگل در همين زمينه نقل كرده است . شايد خود ماركسيستها اغلب اين جور بگويند كه ديالكتيك هگل صرفا منطق انديشيدن بود ولی ماركس آن را از صورت منطق انديشيدن به صورت منطق عمل درآورد ، ولی اين میگويد نه ، او هم به صورت منطق عمل در آورد ، بله ، تفاوتشان در يك نوع استنباط جامعهشناسانه بود كه او روح تاريخ را انسان میداند آنهم انسان پيشرفت و بعد هم مثلا انسان مغربزمين را خلاصه انسانهای جهان میداند و در مغربزمين هم نژاد آلمان را زبده نژادهای ديگر میداند ، پس میگويد تكامل در نژاد آلمان متمركز شده و بعد هم دولت را روح ملت میداند و بنابراين روح بشريت ، عاليترين مرحله بشريت در دولت آلمان متمركز شده است ، يعنی ذهنش متوجه آن شده است
ولی ماركس و ديگران متوجه طبقات شدند و آن راه هگل را نرفتند ، اما در [ اين ] اصل كلی كه ديالكتيك هگل هم همان طور كه منطق انديشيدن و فن انديشيدن است ، فن عمل هم هست ، با هگل وجه اشتراك دارند
خصلت نسل جوان : دگرگونی طلبی
اين است كه جاذبه بزرگی كه الان ماركسيسم در دنيا دارد همين است ، كه در باب علل گرايش به ماركسيسم - كه اگر من يك وقت موفق بشوم دلم میخواهد كتابی هم در اين زمينه بنويسم - شايد عمدهترين عامل همين است ، يعنی به طور كلی اين يك خصلتی است در نسل جوان كه نسل جوان دگرگونی طلب است ، پيشرو و مبارز است . اين يك انرژی است در او كه میخواهد كار و فعاليت كند . آن وقت هر فلسفه و هر منطقی كه به او راه عمل و مبارزه را نشان بدهد میتواند او را جذب كند . اينكه درست يا غلط نشان بدهد ، اشتباه كرده باشد يا نكرده باشد ، احيانا اشتباهات بزرگی هم مرتكب شود [ مهم نيست ، ] همان طور كه خود ماركس مرتكب شد ، يعنی همان مكانيسم عمل او خيلی اشتباه كرد ، يعنی او طرز كار كردن اين ماشين را نشان میداد ، بعد معلوم شد كه نه ، درست نتوانستهاند نشان بدهند و عوضی نشان دادهاند ، يعنی شكست خوردن از نظر انديشه مساله مهمی نيست ، عمده اين است كه اين [ فلسفه و اين منطق ] راه تو را باز كرده استآقای شيخ محمدتقی قمی میگفت ابتدا كه " اخوان المسلمين " در مصر تاسيس شد به وسيله شيخ حسن بنا كه مرد بسيار خالص و مخلص و متدينی بوده و واقعا معتقد و با ايمان و فداكار و فدايی و پايهگذار اصلی اخوانالمسلمين و جز پايهگذاران تقريب بين المذاهب الاسلاميه و يك آدم حر آزادی بوده و لهذا تمايلات شيعی هم داشته است ، در حدود سال 1322 - كه ما آن وقت قم بوديم - مرحوم آقا سيد محمد تقی خوانساری به حج مشرف شدند ، همان سال شيخ حسن بنا هم در مكه بوده . چون مرد قوی و مقتدری بود سعوديها از او حساب میبردند . مثل اينكه ملاقاتی با آقای خوانساری هم كرده بود . در مسجد مدينه يك سخنرانی خيلی عالی كرده بود راجع به حضرت زهرا بالخصوص و حتی راجع به مظالمی كه نسبت به حضرت زهرا تاريخ كرده و خلفا كردهاند . آقای قمی كه با او در دارالتقريب خيلی نزديك بود میگفت اين اخوانالمسلمين كه او به وجود آورده بود هر كدام اينها مثل يك پارهآتش بودند ، درست مثل اسفندی كه روی آتش باشد كه همين جور جرقه میزند ، مرتب میخواستند كاری بكنند و لهذا اينها آن زمان چند ترور مهم كردند ، از جمله امام يحيای يمن را ترور كردند . شيخ حسن بنا خودش به فكر افتاد كه يك راهی برای اينها بايد جستجو كرد . آن وقتها كانال سوئز در اختيار انگليسها بود و او برای اينكه اينها اصلا نمیتوانند آرام بگيرند طرح بيرون راندن انگليسها از كانال را مطرح كرد . روزی بنا آمد و گفت : " مشكل را حل كردم ، مساله كانال ، هم راه صحيح و مشروعی است و هم جوانها بايد كار كنند . " آنها به شكل عجيبی فعاليت میكردند . در آن جنگ اول با اسرائيل ، اينها فداكاريهايی كردند كه فداكاريهای صدر اسلام فراموش شد ، منتها اين روسای عرب خيانت كردند ، نامردها ، كه الان هم دارند خيانت میكنند . میگفت در يك حمله اينها به پايگاه اسرائيليها ، آنها سيمهای خاردار زيادی كشيده بودند ، اينها در حال حمله يك وقت به آنجا رسيدند ، وسيلهای نداشتند كه از روی آن سيمها عبور كنند ، پيشنهاد كردند كه افرادی بيايند وسيله شوند ، چند نفر آمدند خودشان را انداختند روی سيمهای خاردار و ديگران اينها را پل قرار دادند و عبور كردند كه بدن اينها له شد
غرض اين است كه ماركسيسم به همين دليل كه دانش مبارزه است در دنيا موفقيت پيدا كرده است نه به دليل اينكه منطقش منطق درستی است ، به دليل اينكه برای يك طبقهای راه گشوده ، راه مبارزه ، و لهذا اگر روزی در دنيا مبارزه متوقف بشود ، اگر به همان ماركسيسم واقعی يعنی به دنيای بیطبقه برسند ، همان روز است كه ديگر ماركسيسم هيچ جاذبهای نخواهد داشت ، يعنی روز شكست ماركسيسم است
به هر حال اين مساله مساله مهمی است و انصافا هم هر ايدئولوژی بايد مكانيسم عمل داشته باشد يعنی بايد بر اساس يك انسانشناسی ، انسان فردی و انسان اجتماعی ، بر اساس شناخت فرد انسان و جامعه انسان ، راه تحقق بخشيدن ايدهها را منطقا نشان بدهد ، راه عمل و كوشش را منطقا نشان بدهد . چنين ايدئولوژی موفق میشود . همين مساله مكانيسم عمل يك راز بزرگ موفقيت ماركسيسم است
بحثمان رسيد به اول فصل دوم : فلسفه ماركسی ، فلسفه ماديگرا
- از اين كتاب ، غير از چهل صفحه اول باز هم میخوانيم ؟ نه ، برای اين درس [ كافی است . ] البته اين كتاب كتاب خوبی است
اما در عين حال اگر كسی دقيق مطالعه كند آن وقت میبيند نقاط ضعف زيادی دارد . در عين اينكه در ميان كتابهايی كه راجع به ماركس و ماركسيسم نوشتهاند - آنهايی كه من خواندهام به نظر من بهتر از اين كتابی نيست ، ديگران هم كه خواندهاند همين را میگويند ، ولی در عين حال نقاط ضعف زيادی دارد
- ماركسيستها اين كتاب را قبول ندارند ، میگويند [ نويسنده ] با غرض نوشته
ماركسيستها هيچ چيز را قبول ندارند، در صورتی كه خيلی به سودشان نوشته
خيلی قيافه طرفداری دارد . آنها جز از يك ماركسيست صددرصد ماركسيست حرف احدی را قبول ندارند . بعلاوه چطور میشود اين را رد كرد ؟ ! اين كتاب ضمائمش خيلی ارزش دارد . در اين ضمائم عين آن حرفها هست . در هر موردی سند نشان میدهد . آن ضميمهها عين متون است كه نقل كرده ، در كمال امانت هم نقل كرده است


