next page

fehrest page

back page

تضاد خلاق

در اين بحثش(موارد كاربرد ، جدل ، فلسفه پيشرفت)يك بحث خاصی‏ می‏خواهد طرح كند كه باز بحث مهمی است . هگل كه قائل به مرگ و زندگی‏ است صرفا حرفش اين نيست كه هر زندگی به دنبال خودش مرگی دارد ، هر حدوثی به دنبال خود فنايی دارد(اين مقدار را همه مردم دنيا گفته‏اند ، چيز مهمی نيست)بلكه نكته اساسی در حرف هگل - كه در كتاب قيام و انقلاب مهدی عليه‏السلام هم‏ ما اين را توضيح داده‏ايم - اين است كه هر شی در درون خود نطفه نابودی‏ خود را دارد ، هر بودنی در درون خود در عين حال متضمن نبودن خودش هم‏ هست ، بذر نبودنش در خودش است . و نكته ديگر اين است كه باز خود اين‏ نبودن حامل بذر بودن در مرحله بالاتر است : تز ، آنتی‏تز ، سنتز . هر تزی‏ ، هر برنهادی در درون خودش به طور بالقوه آن برابر نهادش را ، آنتی‏تز خودش را دارد . باز اين آنتی‏تز هم صرف آنتی‏تز نيست ، آنتی‏تزی است كه‏ به نوبه خود در ضمن خودش ، در درون خودش سنتز را كه حاصل تركيب ايندو است - كه قهرا آن اولی است ولی در سطح بالاتر دارد . اين است كه‏ همان‏طور كه هر بودنی به سوی نبودن است هر نبودنی هم به سوی بودن است
هر مرگی خلاق است . اين است كه قائل به مرگ خلاق است يا به تعبير جامعتر قائل به تضاد خلاق است ، يعنی صرفا قائل به تضاد نيست(اين مقدار را گفتيم همه مردم دنيا قائل هستند)و حتی صرف اينكه تضاد از درون خود شی‏ سرچشمه می‏گيرد اين هم برای معرفی نظر هگل كافی نيست . برای شناخت نظر هگل اين لازم است كه هر چيزی ضد خودش را در درون خودش دارد ، ضد خودش‏ از درون خودش جوانه می‏زند ، و ديگر اينكه اين تضاد ، تضاد خلاق و بقايی نمی‏بيند ، پايان هر چيزی را پوچی می‏بيند . اين است كه نتيجه‏اش‏ ياس و نااميدی [ است . ] مثلا افرادی كه خيام‏وار يعنی [ مطابق ] شعرهای‏ منسوب به خيام فكر می‏كنند ، نتيجه كارشان ياس و نااميدی و خودكشی است‏ ، همين كار صادق هدايت و ديگران . قهرا به اينجا می‏انجامد . و ما گفتيم‏ يكی از مشخصات خوبی يك جهان‏بينی اين است كه اميدآفرين باشد . حال ، فلسفه هگل از آن جهت كه تكيه‏اش روی مساله تضاد است و معتقد است كه هر چيزی نطفه مرگ خودش را در درون خودش دارد ، علی‏القاعده بايد يك فلسفه‏ بدبينانه باشد ، يعنی هميشه به اصطلاح نغمه شوم فنا و نيستی و نابودی و پوچی - كه در اروپا هم اين فلسفه‏های پوچی‏گرايی از همين جاها ناشی می‏شود - سردهد . می‏خواهند بگويند كه نه ، ولی ماركس و انگلس عليرغم اين جهت ، فلسفه‏شان يك فلسفه خوشبينانه است ، چرا ؟ برای اينكه گفتيم اينها اين‏ تضاد را خلاق می‏دانند و می‏گويند نبايد نااميد و ناراحت بود از آنچه كه از بين می‏رود ، برای اينكه دگرباره به وجود می‏آيد ، مثل همان مرغی است كه‏ خاكستر می‏شود و دو مرتبه از خاكستر خودش سربرمی‏آورد
خيام می‏گويد :
از رنج كشيدن آدمی حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف در گردد
گر مال نماند سر بمانا و به جای
پيمانه چو شد تهی دگر پر گردد (1)
اين اتفاقا يكی از مسائل حساس ماركسيسم است كه ماركسيسم در عين حال‏ می‏خواهد فلسفه اميد باشد ، چرا ؟ برای اينكه فلسفه تكامل است . اگر بگوييد فلسفه تكامل است يعنی چه ؟ می‏گويد نوع بشريت رو به ارتقا است
آن وقت اين [ مكتب ] می‏خواهد از جنبه اخلاقی و از جنبه فردی اين‏ خوش‏بينی را بدهد ، به انسان بگويد ای انسان تو فردی ، فرد كه اصالت‏ ندارد ، كلی اصالت دارد ، نوع اصالت دارد . تو اگر از بين می‏روی از بين‏ برو ، نوع كه باقی است . اين اتفاقا از مهمترين مسائلی است كه فلسفه‏های‏ مادی امروز در مقابل فلسفه‏های الهی طرح می‏كنند ،

پاورقی : . 1 رباعيات حكيم خيام نيشابوری با مقدمه و حواشی به اهتمام محمدعلی‏ فروغی - دكتر قاسم غنی ، چاپ انتشارات عارف ، ص . 51

يعنی اينها می‏خواهند حربه بزرگی را كه در دست حكمت الهی و فلسفه الهی هست از دست او بگيرند و به شكل ديگری [ خود در دست بگيرند ] و آن اين است كه حكمت‏ الهی بر اخلاقی اساسا معنی پيدا می‏كند . ولی با انكار اينها اصلا انسان جز توده‏ای‏ از ماده نيست ، غير از اينكه ارزشهای اخلاقی را بايد گفت انسان فرض‏ می‏كند ، اعتبار می‏كند ، خودش می‏آفريند ، يعنی قراردادی ، هيچ معنای‏ ديگری نمی‏تواند پيدا كند . حال ، اينها می‏خواهند برای اخلاق فلسفه‏ای‏ بسازند ، فلسفه منهای خدا و منهای روح و جاودانگی روح . فلسفه اخلاق آن‏ وقت می‏تواند فلسفه اخلاق باشد كه به انسان غايت اخلاقی بدهد . می‏خواهند اينجا مساله غايت اخلاقی را توجيه كنند ، می‏گويند درست است كه ماورا ماده و طبيعتی در كار نيست ، درست است كه تو يك‏ موجود مادی هستی كه فانی و زايل می‏شوی ، ولی تو فردی ، تو دو " من " داری ، يك من من فردی توست و يك من من انسانی تو . (اينجا يك‏ مغلطه‏كاری عجيبی راه انداخته‏اند و مسخره هم هست ، يعنی اگر كسی بخواهد اين مساله " كلی و فرد " را خوب رسيدگی كند می‏بيند كه چگونه می‏خواهند مغالطه كنند . )تو يك فرد هستی ، يك من فردی داری و يك من انسانی و من‏ نوعی . من انسانی تو همان من فرهنگی توست ، چون تو به عنوان يك فرد ، به عنوان يك شخص يك موجود بيولوژيك هستی ، يك موجود ساخته طبيعت ، او كه انسان نيست . انسانيت تو ، آن منش واقعی تو ، آن شخصيت علمی و شخصيت فرهنگی توست و شخصيت فرهنگی تو آن است كه جامعه به تو داده‏ است و در واقع آن جامعه است كه در تو حلول كرده ، او انسان كلی است كه‏ در تو حلول كرده است . پس من واقعی تو آن من كلی است كه در اين فرد و اين فرد و . . . وجود دارد ، و بنابراين تو وقتی می‏خواهی كار اخلاقی بكنی‏ برای " من " بكن اما نه " من " معنايش اين فرد باشد بلكه آن من كلی‏ كه الان در تو وجود دارد
با اين حساب خواسته‏اند فلسفه برای اخلاق بسازند . (يك وقتی بايد من در اين باره مستقلا بحث كنم چون بحث دامنه‏داری است ، خيلی بخواهيم وارد بشويم از بحث خودمان دور می‏شويم . حالا اجمالا عرض می‏كنم تا به موقع خود دنبالش را بگيريم . )به اين وسيله خواسته‏اند فلسفه برای اخلاق بسازند و پايه‏ای برای ارزشهای اخلاقی تاسيس كنند و در نتيجه حتمی اين فلسفه‏هايی كه‏ بر اساس اين است كه همه چيز محكوم به زوال و مرگ است ، حتی انسان و روح انسان محكوم به فنا و نيستی است كه اين يك نوع جهان‏بينی است كه در انسان ايجاد نااميدی می‏كند [ تغيير ايجاد كنند . ] می‏خواهند قضيه را به‏ گونه‏ای در بياورند كه در عين حال باز اميد را در انسان زنده كند . اين‏ قهرا برمی‏گردد به مساله انسان‏پرستی . اين اومانيزمی هم كه در اروپا خلق‏ كردند آخرش بر می‏گردد به انسان‏پرستی و يك چيز مسخره‏ای هم در می‏آيد ، كه‏ بحث اومانيزم را هم جداگانه مطرح می‏كنيم
پس بحث ديگری كه در اينجا بود مساله انسان‏پرستی بود و اينكه اگر فرد از بين می‏رود نوع باقی است و تو برای نوع كار كن . اگر بگوييم آخر من‏ بالاخره بايد برای خودم كار كنم ، اگر برای نوع هم كار می‏كنم بايد اين‏ عملم برای نوع به نوعی كمال برای خودم باشد ، تكامل خودم باشد ، منی كه‏ به هر حال محكوم به نيستی هستم آيا امكان دارد كه برای غير من كار كنم و اصلا به من هيچ ارتباطی نداشته باشد ؟ ! می‏گويند نه ، او هم من توست ، به نوعی من توست . يك چنين چرندی
پس در عين حال اينجا اينها خواسته‏اند بگويند كه در آن واحد در اين فصل‏ ، هم فلسفه تكامل توضيح داده شد [ و هم اميد بخشی اين فلسفه ، ] كه اگر ما گفتيم هر چيزی بذر مرگ خودش را در بين دارد ، اشتباه نشود ، آن ضد ، آن كه مرگ آن را دارد باز بذر هستی ثانوی‏ای را در سطح عاليتر دارد پس‏ تكامل است ، و در همان حال خواسته‏اند با اين بيان اين فلسفه را يك‏ فلسفه اميدآفرين و اميدواركننده توجيه كرده باشند يعنی اين فلسفه را به‏ اين صورت در آورده باشند و در واقع فلسفه‏ای برای اخلاق انسانی ساخته‏ باشند ، كه اينجا خيلی به اختصار بيان شده است . يك جمله‏ای هم از مائو نقل می‏كند . بعد می‏رسيم به بحث " جدل ، منطق نيروها "

3 ريشه‏های فكری فلسفه ماركس

- بعد از اينكه جدل را طرح كرد و معنايش را گفت يك سخنی از مائو نقل‏ می‏كند ، می‏گويد : " اين مطلب را هيچ كس بهتر از مائوتسه‏تونگ بانی مكتب ماركس در چين بيان نكرده است . وی می‏نويسد : علت اساسی نشو و نمای هر چيز در برون آن يافت نمی‏شود بلكه بر عكس در درون آن است(يعنی يك چيزی اگر بخواهد رشد بكند نياز به علت برونی ندارد كه عقيده قائلين به متافيزيك‏ باشد ، مثلا خدا ، بلكه علتش در درون است . )اين علت ناشی از سرشت‏ متضاد ملازم هر چيز و هر پديده است(اين تضاد درونی ، خودش باعث رشدش‏ می‏شود . )تضادها هستند كه مولد حركت و نشو و نمای چيزها می‏شوند . بدين‏ ترتيب جدل ماديگرا نظريه متافيزيكی علت برونی را مصممانه رد می‏كند .
. همچنين در دنيای نباتات و حيوانات رشد ساده يعنی نشو و نمای كمی نيز به طور اساسی به تحريك تضادهای درونی انجام می‏گيرد . توسعه جامعه نيز به‏ طور دقيق به همين ترتيب است . " (1)

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص 19 و . 20 [ مطالب داخل پرانتز از استاد شهيد است . ]

سخن خاص هگل : ضد هر چيزی از درون خودش جوانه می‏زند

اينجا توضيحی كه خودش تتمه‏ای از حرفهای آن جلسه است عرض می‏كنم . در مورد اين اصل تضادی كه هگل آورده است و بعد پيروان او آن را بيشتر توضيح‏ داده‏اند گفتيم كه دو مشخص دارد كه با اصل تضادی كه ديگران می‏گفته‏اند متفاوت است . خود اصل تضاد به طور كلی در عالم ، يعنی اينكه هستی عالم‏ طبيعت و ماده بر پايه تضاد قوا و نيروهای اين عالم است ، اين ديگر از مختصات هگل يا غير هگل نيست ، يك امر بسيار كهنی است . اين لغت " آخشيج " كه بر عناصر اطلاق می‏شود يعنی ضد . عناصر را از آن جهت كه اضداد يكديگر هستند " آخشيج " می‏نامند . حرف خاص هگل اين است كه ضد هر چيزی از درون خودش جوانه می‏زند . اين جهت كه ضد هر چيزی از درون خودش‏ جوانه بزند و در سرشت هر چيزی ضد خودش - يا به قول او در بعضی‏ تعبيراتش نفی خودش - وجود داشته باشد ، تقريبا می‏شود گفت از مختصات‏ هگل است . و ديگر اينكه اين مساله مشتمل بودن يك چيز بر نفی خودش به‏ نابودی ختم نمی‏شود و پايان نمی‏پذيرد بلكه به نوبه خودش منتهی می‏شود به‏ يك مرحله سومی كه كاملتر از مرحله اول و مرحله دوم است و اين به معنای‏ اين است كه اين تضاد درونی - به تعبيری كه اينجا كرد - خودش خلاق و آفريننده است ، يعنی انسان نبايد از اين تضادها بوی نفی و نيستی و عدم‏ بشنود ، زيرا ممكن است يك فلسفه‏ای بر اين اساس باشد كه اصل تضاد را در عالم بپذيرد(كما اينكه فلسفه‏های قديم به اين شكل می‏پذيرند) ، در واقع‏ برای عالم دو جريان در كنار يكديگر قائل بشود ، يك جريان وصل و يك‏ جريان فصل ، يكی كه به منزله جمع و تاليف و دوختن است و ديگری كه به‏ منزله پاره كردن و متفرق كردن و خراب كردن است . آن وقت بايد بگويند ( كما اينكه در كلمات خيليها هست ) كه دو جريان در كنار يكديگر در عالم‏ وجود دارد ، يك جريان ، جريان نيستی و فانی كردن و جداكردن و متلاشی كردن‏ ، و يك جريان ديگر در مقابل ، جريان اصلاح كردن و از بين بردن [ جدايی ]
مثلا بدن انسان را در نظر بگيريد . از يك طرف در اثر عوامل بيرونی‏ دچار يك نوع از هم گسستگيها ، از هم پاشيدگيها ، مثلا شكستنها و بريدنها می‏شود ، [ و از طرف ديگر اينها جبران و ترميم می‏شود ] و اگر در دنيا فقط همين يكی وجود می‏داشت يعنی هر چه كه شكسته می‏شد دومرتبه درست نمی‏شد و هر چه كه بريده می‏شد دومرتبه وصل نمی‏شد بايد همين قدر كه مثلا يك بار كوچكترين خراشی دست‏ انسان بردارد ، برای ابد باقی بماند ، ولی يك جريان وصل ديگری هست كه‏ فورا اين را ترميم و جبران می‏كند
اما او به اين شكل نمی‏خواهد بگويد . او همان جريانی را كه جريان فصل‏ است عينا جريان وصل می‏داند ، همان جريانی را كه جريان قطع كردن است‏ عينا جريان دوختن می‏شمارد ، هر دو [ را ] يكی [ می‏داند . ] اين است كه‏ مدعی می‏شود كه تضاد خودش فی‏حدذاته خلاق است . نمی‏گويد در زمينه تضادها خلا قيت وجود دارد ، اصلا می‏گويد نفس اين تضاد خلاق است . تقريبا در حرف‏ هگل هم ، چنين چيزی هست كه نفس تضاد خلاق است ، اگرچه در فلسفه خود هگل‏ صددرصد اين‏طور استنتاج نشده است و اگر استنتاج هم بشود با نظريه خود هگل‏ مخالف نيست . هگل يك نوع فلسفه پيچيده‏ای دارد كه حتی در اينكه آيا او قائل به خداست يا منكر خدا ، می‏بينيد اختلاف نظری وجود دارد ، بعضيها او را يك آدم بی‏خدايی - به اصطلاح - تلقی می‏كنند و بعضی باخدا و معتقد . ولی‏ حقيقت اين است كه او به خدا معتقد است اما خدا را - همانچه را كه‏ ديگران خدا می‏دانند [ و ] او خدا می‏داند - به شكل ديگری توجيه و تفسير می‏كند ، نه به عنوان علت نخستين و علالعلل اشيا و آن چيزی كه همه اشيا از او به وجود آمده‏اند ، بلكه به معنای تقريبا آن عقل كل و روح كل كه‏ ديالكتيك اشيا در نهايت به او منتهی می‏شود ، و بالاخره او به خدا قائل‏ است ، منتها تصورش از خدا با تصور ديگران از خدا كمی اختلاف دارد
به هر حال به اين نتيجه رسيديم كه تضاد يك حقيقتی است كه در سرشت‏ همه امور مادی هست ، هيچ چيزی نيست كه در درون خودش يك تضادی نداشته‏ باشد ، يعنی منشا يك تضادی در درون خودش نشود ، اصلا سير طبيعت و ديالكتيك طبيعت بر عبور از اضداد است ، و بعد هم گفتيم كه خود اين‏ تضاد است كه منشا حركتها و خلاق و آفريننده است . همين جاست كه به‏ شاگردهای مكتب او از قبيل فويرباخ و بعد ماركس و ديگران يك مستمسكی‏ برای ماديگری داده است . (برای اين بود كه اين قسمت را گفتم . مخصوصا در حرف مائو اين حرف بيشتر روشن است ، در حرف ماركس و انگلس و ديگران هم هست . )اينها درباره خدا نه به مفهومی كه هگل گفته است ، بلكه به همان مفهومی كه الهيون گفته‏اند يعنی علت اشيا يا مثلا ارسطو گفته‏ است (محرك اول )می‏گويند به همين دليل پس طبيعت بی‏نياز است از ماورا خودش ، يعنی علت طبيعت و علت حركتها و جريانهای طبيعت‏ در درون خود طبيعت است و نه در بيرونش ، چون همان تضاد درونی خودش‏ است كه منشا حركت خودش است ، پس محرك طبيعت خود طبيعت است ، در درون خودش است
اين است كه همين مطلب تعبيری به اينها داده است كه می‏گويند حركتی كه‏ ما در طبيعت قائل هستيم يك نوع حركت ديناميكی و خود به خودی است ، در مقابل حركت مكانيكی كه از درون دستگاه نيست ، از بيرون دستگاه است
يك ماشين ، يك كارخانه وقتی حركت می‏كند بالاخره يك موتور ، كه يك‏ امری است ماورای اين دستگاه ، بايد وجود داشته باشد كه اين دستگاه عظيم‏ را به حركت دربياورد ، نه اينكه همان كه در درون خودش متحرك است‏ خودش محرك خودش باشد ، " خود حركت " نيست . اين است كه اينها به‏ ماديت مكانيكی اعتراض دارند ، يعنی به آنهايی كه آمده‏اند جهان را به‏ صورت مكانيكی توجيه كرده و خواسته‏اند جهان را فقط به صورت يك ماشين‏ تصوير كنند ، می‏گويند اين تصوير غلط است ، اگر جهان به صورت يك ماشين‏ باشد بالاخره به يك نيروی ماورا خودش احتياج دارد ، نه ، جهان به صورت‏ يك دستگاه ديناميك است كه محركش در درون خودش است ، هر چيزی محركش‏ به طور خودكار در درون خودش است. پس در اين حرف يك مفری پيدا كردند

آيا ممكن است متحرك عين محرك باشد ؟

حال اين با حرفهای فلسفه ما در كجا ارتباط پيدا می‏كند ؟ در فلسفه ما مطلبی مطرح است و آن اين است كه آيا اساسا ممكن است متحرك عين محرك‏ باشد ؟ كه تقريبا اين خودش منحل به دو مساله می‏شود : يكی اين كه بگوييم‏ اساسا متحرك نيازمند به محرك نيست ، اصلا چه كسی گفته است كه يك‏ حركت نيازمند به محرك است ؟ يعنی حركت نيازمند به عامل دهنده ، به‏ عامل محرك ، به فاعل نيست ، حداكثر اين است كه نيازمند به قابل يعنی‏ متحرك باشد ، نه فاعل يعنی محرك . اينجا دو بحث مطرح می‏شود ، يكی‏ اثبات اينكه حركت نيازمند به محرك هست ، طبيعت و ذات حركت به نحوی‏ است كه امكان ندارد بدون اينكه نيرويی در كار باشد حركت به وجود بيايد . بحث ديگر همين مطلب اينجاست . نمی‏گوييم متحرك محرك نمی‏خواهد ، ولی يك شی خودش محرك خودش باشد . آنجا هم باز می‏گويند يك شی می‏تواند خودش محرك خودش باشد اما يك شی مركب ، يعنی‏ يك شيئی كه دارای دو حيثيت و دو خصوصيت است ، از يك خصوصيت دهنده‏ حركت باشد و از يك خصوصيت ديگر گيرنده ، و الا آنجا كه پای دهندگی و گيرندگی در كار باشد محال است كه يك شی از حيثيت واحد ، هم دهنده باشد و هم گيرنده ، كه مساوی با اين است كه يك شی در آن واحد هم واجد چيزی‏ باشد ، از آن جهت كه دهنده است ، و هم فاقد آن چيز باشد از آن جهت كه‏ گيرنده است ، يعنی شی از آن جهت كه گيرنده و قابل چيزی است بايد فاقد آن باشد تا بگيرد و از آن جهت كه دهنده آن چيز است بايد به نحوی واجد آن باشد تا آن را بدهد . بنابراين يك شی مركب از دو حيث می‏تواند هم‏ دهنده باشد هم گيرنده . مثال می‏زنند كه يك طبيب می‏تواند خود معالجه‏ كننده خود باشد ، يعنی هم خود معالج باشد و هم خود متعالج باشد ، اما اين‏ از دو جنبه است ، طبيب از جنبه نفس و روح و علم خودش معالج است و از جنبه بدن خودش متعالج . اين دو حيثيت مختلف است ، و الا عينا از همان‏ حيثيتی كه معالج است نمی‏تواند متعالج باشد
بعد كه اين بحث را طرح كردند می‏گويند پس در طبيعت ، يك شی می‏تواند در آن واحد هم محرك باشد هم متحرك(نه به آن معنا كه شی متحرك باشد محرك نداشته باشد)اما از دو جهت و دو حيثيت . بعد بحث ديگری طرح‏ می‏شود كه اگر شيئی در طبيعت محرك باشد خود محرك هم بايد متحرك باشد ، يعنی نمی‏شود شی در طبيعت باشد و محرك غير متحرك باشد ، يعنی بحث روی‏ محرك می‏آيد كه خود محرك كه محرك اين متحرك است ثابت است يا متحرك‏ ؟ از ايندو نمی‏تواند بيرون باشد . بعد ثابت می‏كنند كه هر محركی همين قدر كه وابسته به طبيعت و ماده باشد در عين حال متحرك هم بايد باشد ، يعنی‏ باز خودش نياز به محرك ديگری دارد . در نهايت امر همه محركها بايد منتهی بشود به محرك غير متحرك . اينجاست كه می‏گويند طبيعت در حركت‏ خودش بالاخره نيازمند به يك نيروی محرك غير متحرك است . اين را من به‏ طور اجمال و سربسته و خلاصه گفتم برای اينكه رابطه اين مساله را با آنجا كه در فلسفه ما ارتباط پيدا می‏كند درك كنيد

تضادها نقش تشويق و ترغيب را دارند

اينها به اينجا رسيدند ، كه خود اين رسيدن هم البته يك حرف ناتمامی‏ است(بعد عرض می‏كنيم) يعنی اين مطلب از نظر علمی اصلا قابل اثبات نيست‏ كه هر چيزی در سرشت خودش مشتمل بر ضد خودش است . با چهار تا مثال‏ نمی‏شود اين مطلب را به صورت يك اصل كلی در عالم بيان كرد . مثلا آيا اين در زيست‏شناسی صادق است ؟ واقعا هر چيزی عامل نفی خودش را در درون‏ خودش دارد ؟ اين اول مطلب است كه قابل اثبات نيست . بعلاوه مساله‏ اينكه تضاد خودش پيش‏برنده است ، در عين اينكه حرف درستی است ، اين‏ نتيجه‏گيری كه اينها می‏كنند كه پس حركت نيازمند به محركی ورای اين تضاد درونی نيست ، سخت قابل مناقشه است ، چطور ؟ يك وقت ما می‏گوييم اين‏ شی و اين شی با يكديگر در تضاد هستند ، بعد می‏گوييم اين تضاد عامل حركت‏ است ، نفس اين تضاد است كه عامل حركت است . يك وقت می‏گوييم كه در درون اين نيرويی هست و در درون آن نيرويی ، اين دو شيئی كه در درون‏ خودشان نيرو دارند ، در حال تضاد است كه اين نيروها به كار می‏افتد ، يعنی تضاد نيروها را تحريك می‏كند و به كار می‏اندازد . آن وقت عامل‏ حركت چه می‏شود ؟ آيا عامل حركت ، اين تضاد است يا آن نيروها ، و تضاد فقط سبب می‏شود كه آن نيروها به كار بيفتند ، نه اينكه اين تضاد است كه‏ اين شی را به حركت در می‏آورد
مثلا در باب علم می‏گويند : " حيا العلم بالنقد و الرد " حيات علم به‏ اين است كه انتقاد و رد بشود . می‏گويند اگر يك نفر عالم فقط نظريه بدهد علم [ آنقدر ] پيش نمی‏رود كه يك عالم ديگری در مقابلش بايستد ، به‏ حرفهای او ايراد بگيرد و دائما نقد كند . هر چه كه ديگران به حرفهای او اصلی خودش منصرف نمی‏كند بلكه راسختر می‏كند ولی در اثر همان حرفها او بر نقاط ضعف خودش بيشتر فائق می‏آيد . حال ، اين تضاد نقشی دارد در پيش‏ بردن اين فكر ، اما آن كه واقعا فكر می‏كند كيست ؟ انسان . و همچنين در موارد ديگر هميشه اين طور است كه تا نيرويی وارد نشود و ضربه‏ای وارد نكند نيروهای موجود به حركت نمی‏افتند
پس در واقع در اين جور موارد نقش تضاد شبيه نقش تشويق تشويق كننده‏ است . تشويق تشويق كننده چه نقشی دارد ؟ فقها يك حرفی دارند در باب [ (اعانت به اثم " و چه حرف خوبی است ! می‏گويند اعانت به اثم به دو صورت انجام می‏شود كه در هر دو صورت ، هم شخص عامل مجرم است و هم شخصی‏ كه اعانت به اثم كرده است . يكی به اين نحو است كه يك نفر می‏آيد ديگری را وسوسه می‏كند يه يك موضوع گناه‏آميزی ، مرتب تشويق می‏كند تا بالاخره او را وادار می‏كند به گناه كردن . عامل گناه در اينجا كيست ؟ تشويق‏كننده به عنوان تشويق كننده عامل است ، اما نه اينكه حالا كه اين‏ عامل است او ديگر عامل و گناهكار نيست ، چون اين تشويقش كرده پس او ديگر مسووليتی ندارد ، نه ، او هم عامل گناه است ، او عامل مباشر است ، اين عامل تسبيبی ، هم عامل مسبب عامل است هم عامل مباشر . صورت ديگر جهت عكس قضيه است ، يعنی نه به صورت تشويق يك شخص به يك گناه ، بلكه به صورت ايجاد ناراحتی شخص در يك جهتی كه به سبب آن يك گناه را مرتكب بشود . مثل اينكه يك نفر به ديگری فحش می‏دهد . اين وقتی كه به‏ او فحش می‏دهد غير از اين است كه او را تشويق به فحش دادن كند كه بيا به من فحش بده . اين فقط به او فحش می‏دهد ولی فحش دادن اين سبب می‏شود كه او تحريك بشود و او هم يك فحش به اين بدهد . اين فحش‏دهنده اولی دو گناه مرتكب شده ، يكی اينكه فحش داده به آن دومی و ديگر اينكه سبب شده‏ است كه دومی تحريك بشود به فحش دادن به خودش ، يعنی در فحشی هم كه او به اين داده يك گناهی مرتكب شده است ، شريك است در گناه او ، نه‏ شريك به معنای اينكه پس او ديگر عامل نيست ، بلكه او يك گناهكار جداگانه است ، اين يك گناهكار جداگانه
حال ، تضادها نقش تشويق و ترغيب را در كار عالم دارند ، يعنی كار يك‏ نيرويی كه محرك يك نيروی ديگر است برای عمل كردن ، نه نيرويی كه خود مستقيما عمل می‏كند . اين است كه نقش تضاد نقش عامل مستقيم نيست كه ما تمام نيروها را در عالم انكار كنيم و بگوييم يگانه عاملی كه محرك است عامل تضاد است ، گويی هيچ نيروی ديگری وجود ندارد ، نه ، در حالت تضاد است كه نيروها فعاليت خودشان را به حد اعلی انجام می‏دهند . پس بايد نقل كلام كنيم به‏ آن نيروهای اصلی كه در اثر تضاد تحريك می‏شوند برای آنكه كارشان را انجام‏ بدهند . پس باز مساله ماده و قوه مطرح می‏شود [ كه ] پس در طبيعت‏ قوه‏هايی و نيروهايی هست كه اين قوه‏ها و نيروها به هر حال فعالند و در اثر تضاد فعالتر می‏شوند . پس دومرتبه ما برگشتيم به حرف اول كه ماده و قوه در عالم چگونه عمل می‏كنند ؟ قوه كه روی ماده عمل می‏كند و ماده را حركت می‏دهد خودش متحرك است يا متحرك نيست ؟ همان بحثها باز تكرار می‏شود . حالا اين " جدل ، منطق نيروها " را توضيح بدهيد : - می‏گويد پس جدل عبارت می‏شود از مطالعه پيوستگی تضادهايی كه تاريخ را به وجود می‏آورند . حركت تاريخ بر مبنای جدل شد و جدل هم مطالعه همين‏ تضادهاست ، و بعد می‏گويد منظور از جدل جدال افكار نيست بلكه جدال‏ نيروها و برخورد قدرتهاست . در قسمت بعد مكانيسم جدل را توضيح می‏دهد كه‏ خود اين هم چند بخش دارد . .
درباره اين مطلب يك توضيح مختصر عرض بكنم . در اين فصلی كه تحت‏ عنوان " جدل ، منطق نيروها " است می‏خواهد مشخص جدل ماركسيستی(جدل‏ هگلی)را بيان كرده باشد . مقصود از " جدل " همان ديالكتيك است
می‏گويد افلاطون هم به ديالكتيك و همان مفهوم جدل قائل بوده است . اصلا اين كلمه شايد اولين بار به وسيله افلاطون مطرح شده است . ولی نظر افلاطون‏ (قبل از افلاطون هم بوده ، نظر قدما)در باب ديالكتيك و جدل فقط به جدال‏ افكار بود . الان هم در منطق ما می‏بينيد كه " صناعات پنجگانه " داريم : صنعت برهان ، صنعت جدل ، صنعت خطابه ، صنعت شعر ، صنعت مغالطه . در منطق ، اينها را " صناعات خمس " می‏گويند . اين صنعت جدل كه آنها می‏گويند ، جدل به آن معنای خاصی كه به كار می‏برند ، به قول مولف در واقع‏ همان نوعی جدال افكار است ، كه در اصطلاح قرآن هم كلمه " جدل " تقريبا به همين معناست : « " ادع الی سبيل ربك بالحكمو الموعظ الحسنو جادلهم‏ بالتی » « هی احسن " »(1) . مجادله همان زد و خورد فكرهاست . مجادله كن يعنی‏ تصادم فكری با آنها پيدا كن ، تصادم در سخن ، با آنها مجادله در كلام كن ، ولی اين مجادله بايد به نحو احسن باشد
می‏گويد آن جدال فقط جدال افكار با يكديگر است ، ديگر بيش از آن نيست‏ ، ولی جدلی كه در منطق ديالكتيك آمده است جدل نيروهاست ، يعنی نه تنها افكار با يكديگر در حال تخاصم و مبارزه هستند ، اصلا به طور كلی نيروهای‏ طبيعت با يكديگر در حال مجادله هستند . اين " جادلهم " يك فرمانی‏ است تكوينی كه گويی بر همه اجزا طبيعت صادر شده است كه با يكديگر در حال مجادله هستند
حالا " مكانيسم جدل " را بخوانيد . اين مكانيسم جدل در واقع همان اصول‏ ديالكتيك است
- در دو بخش بحث می‏كند ، يكی در انديشه و دوم در عمل . در انديشه ، همان قضيه معروف تز و آنتی‏تز و سنتز ، يا تصديق و نفی و نفی در نفی و يا بر نهاده و برابر نهاده و هم نهاده ، كه هر شيئی به عنوان تز يا بر نهاده‏ در درون خودش نفی خودش را ايجاد می‏كند، می‏شود آنتی تز يا برابر نهاده و بعد سنتزی ايجاد می‏شود كه اين سنتز امتيازش در اين است كه در يك سطحی‏ بالاتر در عين اينكه تصديق(تز)و نفی(آنتی‏تز)را در بر می‏گيرد در يك سطح‏ بالاتری مطرح می‏شود . می‏گويد : " مزيت سنتز در به عهده گرفتن ، " آفهيبن " (2)و فراتر رفتن است ضمن حفظ آنچه مورد تاييد تز و آنچه مورد انكار آنتی تز بود . " بعد در اين مورد مثالهايی می‏زند . از جمله می‏گويد : " مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود می‏پردازد "

پاورقی : . 1 نحل / 125 aufheben . 2 [ در پاورقی آمده است : در واقع هگل با تكيه بر مفهوم‏ دوگانه " آفهيبن " كه به معنای حفظ كردن و در عين حال برداشتن است‏ نظريه پيش‏افتادگی جدلی را ارائه می‏دهد . ]

" برای پاسخ به اين سوالات كافی است دو مضمون اصلی انديشه هگل را به‏ عقد يكديگر در آورد ، از يك سو موضوع " سه دوره " تحول حيات(تولد ، رشد ، نزول)و از سوی ديگر موضوع ارتقا مقام بشريت به صورتی كه گور هر نهاد همانا گهواره نهاد برتری است . آنگاه به نظر خواهد آمد كه هر هستی‏ ، هر فكر و هر نهاد ، حركتی را در سه مرحله مطابق قاعده " سه‏پايه " معروف : " بر نهاده ، برابر نهاده ، هم نهاده " دنبال می‏كند يا به عبارت دقيقتر : تصديق ، نفی ، نفی در نفی . " در پاورقی می‏گويد : " يادآور می‏شويم كه‏ كشف اين " سه‏گانگی " كه افتخارش را به هگل می‏دهند به طور كلی نسبی‏ است . مكتب نوافلاطونی و به طريقی ديگر علوم دينی مسيحيت با اسرار تثليث خود قبلا اين سه‏گانگی را استعمال كرده بودند . ضمنا هگل همچون‏ اغلب فيلسوفهای آلمانی شناسايی بسيار خوبی از علوم دينی داشت . وی حتی‏ سعی كرد دين مسيحی را در سيستم فلسفی خود بگنجاند طوری كه مسيح را مظهر آشتی دوباره اضداد يعنی خدا و بشريت سازد . از سوی ديگر اصل آنتی‏تز را اساسا فيخته با طرح مخالفت " من " و " نه من " تحويل داده بود
بهترين نمونه از جدل هگلی داستان مشهور " ارباب و برده " است كه چون‏ طولانی است در اينجا به نقل آن نمی‏پردازيم . " ادامه متن : " هر هستی ، هر فكر و هر نهاد ، ابتدا تصديق به موجوديت‏ خود می‏كند . اين مرحله تولد و مرحله تز است . اما هنگامی كه ضمن رشد ، خود را تحميل می‏كند مخالفتی بر می‏انگيزد و ضد خود را ايجاد می‏كند كه‏ مرحله آنتی‏تز است(مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود می‏پردازد)و از مبارزه‏ای كه چنين پديد می‏آيد فكر يا نهاد برتری‏ ظهور می‏كند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی می‏دهد . چه شكوهمند پيشرفتی و چه نيك فرجام فرايندی ، زيرا تاريخ ، بدون آنتی‏تز بايد چون‏ ترازويی بی‏حركت متوقف می‏شد . بدون طغيان پيشرفت هم نمی‏بود و بدون‏ مفيستو(1) ، فوست(2)هم موجوديت نمی‏يافت . " گوته كتابی دارد به نام فوست . مثل اين كه قهرمانشان فوست است كه او مظهر خوبی است ، آن وقت نقطه مقابلی دارد [ كه مفيستو باشد . ] اشاره‏ می‏كند به كتاب فوست گوته

پاورقی : 1 . Mephisto Faust . 2 [ در پاورقی آمده است : فوست قهرمان بسياری از آثار ادبی ، از جمله قهرمان يكی از نمايشنامه‏های گوته به همين نام است كه در آن‏ مفيستو كه تجلی شيطان است به فوست پيشنهاد می‏كند در برابر غنائم دنيوی‏ روحش را به او بفروشد . ]

" اما بدون سنتز هم مبارزه ابدی می‏شد . مزيت سنتز در بر عهده گرفتن‏ " آفهيبن " و فراتر رفتن است ، ضمن حفظ آنچه مورد تاييد تز و آنچه‏ مورد انكار آنتی‏تز بود . (به عبارتی روشنتر : آنچه در هر يك از ايندو حقيقی يا به قول هگل واقعی بود . )چنين است كه می‏بينيم حكومت سلطنتی‏ تسليم انقلاب می‏شود و سپس حكومت انقلاب با بازمانده‏های حكومت سلطنتی‏ تركيب می‏شود و حكومت امپراطوری را پديد می‏آورد . (ناپلئون افكار هگل را به راستی مسحور خود كرده بود . )(1 " )

مكانيسم جدل

1 . مكانيسم انديشه

همين جا بايد خيلی توقف كرد . ما قبل از اينكه به بحث ماترياليسم‏ تاريخی برسيم كه اصل بحث ما آن است - الان داريم منطق هگل را می‏خوانيم
مولف در ابتدا می‏گويد ما بايد دو موضوع اصلی انديشه هگل را به عقد يكديگر در آوريم . آن دو موضوع اصلی ، يكی موضوع سه دوره تحول حيات است‏ كه حيات در سه دوره تحول پيدا می‏كند : تولد ، رشد ، تنزل . زندگی بر اين‏ اساس است كه حيات اول تولد پيدا می‏كند ، بعد در يك مدتی رشد می‏كند ، بعد هم تدريجا تنزل پيدا می‏كند ، و اگر مرگ را يك مرحله جداگانه بدانيم‏ قهرا چهار مرحله می‏شود . مثلا انسان را در نظر بگيريم ، اول تولد پيدا می‏كند ، يك مدتی رشد می‏كند ، بعد يك مدتی رو به انحطاط می‏رود ، پايانش‏ هم مرگ است . حالا آن را ذكر نكرده . اين يك چيزی است كه گويا فكر هگل‏ را خيلی به خود مشغول كرده بوده ، سه دوره تحول حيات . می‏دانيم كه اين‏ سه دوره از مختصات حيات است . اين خودش يك مساله مهم و جالب توجهی‏ است . در غير حيات اين‏طور نيست ، يعنی بيجانها سه دوره ندارند بلكه دو دوره دارند ، تولد و سپس تنزل . مثلا اگر آبی در عالم تكوين بشود ، همان‏ ساعت اول تولد آب ساعت تنزل آب هم هست ، يعنی اين جور نيست كه آب‏ يك مرحله رشدی را بخواهد طی كند . (البته تنزل هم در آن هست ، كه حالا تنزل در آن هست يا نيست ،

پاورقی : .1 [ در پاورقی آمده است : هگل كه در سال 1806 پس از نبرد ينا (Iena) با ناپلئون ملاقات كرده بود، نوشت: " مشاهده تجلی روح عالم در يك شخص‏ و مشاهده اينكه فردی كه اينجا در يك نقطه تمركز يافته و بر اسب نشسته، دست خود را بر جهان می‏گسترد و بر آن تسلط می‏يابد چيز فوق‏العاده با شكوهی‏ است " ]

عرض می‏كنم)و هر موجود بيجانی همين طور است . يك شی معدنی اگر تكون‏ پيدا كند ، بعد تدريجا رو به پيری می‏رود(همان كه به آن " آنتروپی " می‏گويند)ولو در درون خودش بدون آنكه محسوس باشد ، در اثر تشعشعهايی كه‏ مثلا در اتمهايش پيدا می‏شود . تنها حيات است كه به ظاهر از اين قانون‏ مستثنی است ، يعنی حيات ، اول كه پيدا می‏شود از ضعف شروع می‏كند ، بعد مدتی رو به رشد می‏رود، بعد كه دوره‏ای را طی كرد (رشدش تا بی‏نهايت ادامه‏ ندارد ) كم‏كم دوره كهولتش شروع می‏شود ، بعد رو به تنزل می‏رود تا منتهی‏ می‏شود به نيستی
البته دو گروه می‏توانند به اين مطلب ايراد بگيرند ، بگويند اساسا ما چنين سه دوره‏ای نداريم . يكی اينكه يك كسی بيايد در مورد بيجانها بگويد در بيجانها همان تولد است و تنزل هم نيست . مثلا آبی اگر پيدا شد آب ، ديگر در درون خودش رو به تنزل نيست مگر اينكه يك عامل بيرونی آن را از آب بودنش خارج كند و الا آب هميشه آب باقی می‏ماند . پس اساسا در مورد بيجانها همان تولد است و بعد هم ادامه ، نه رشد است و نه تنزل
نقطه مقابل ، اين است كه [ كسی ] قائل بشود در حيات هم اين سه دوره‏ وجود ندارد ، كما اينكه خيليها امروز اين حرف را می‏زنند ، از جمله آقای‏ مهندس بازرگان در كتابهايش خيلی روی اين قضيه ( ترموديناميك ) اصرار دارد. اينها مدعی هستند در موجودات زنده هم عليرغم اينكه ما خيال می‏كنيم‏ كه موجود زنده يك مدتی رو به رشد می‏رود بعد رو به تنزل، اتفاقا از همان‏ اول كه متولد می‏شود دارد پير می‏شود . در مدتی هم كه رو به جوانی می‏رود باز رو به پيری می‏رود ، يعنی همانچه كه در فيزيك " كهولت " می‏نامند كه موجود زنده تعادل خودش را از دست می‏دهد ، همان حالت كه مصرفش بيش‏ از گرفتنش است ، از همان اول شروع می‏شود و لهذا اين اصل را كه انسان از اول كه متولد می‏شود رو به مرگ می‏رود ، اينها به اين معنا توجيه می‏كنند ، می‏گويند واقعا مرگ يك امری است تدريجی نه دفعی و از همان لحظه تولد هم‏ واقعا مرگ شروع می‏شود . اگر اين حرف را هم كسی بگويد باز [ طبق ] حرف‏ آقای هگل ما سه دوره نداريم ، حتی در مورد جاندار . آنهايی كه اين حرف‏ را در مورد جاندارها می‏گويند قهرا در مورد بيجانها هم می‏گويند . پس چه‏ جاندار و چه بيجان دو دوره بيشتر ندارد ، تولد همان و تنزل همان . چون‏ اين بحث يك بحث علمی است و زياد فلسفی نيست علما حق دارند اين ايراد را به هگل بگيرند
بعد مولف مدعی است كه ما بايد اين دو مضمون اصلی انديشه هگل را به‏ عقد يكديگر در بياوريم ، ولی نمی‏گويد چگونه به عقد يكديگر در بياوريم كه‏ اينها به عقد يكديگر در نمی‏آيند . مطلب دوم هگل همان سه پايه است
همان طوری كه در پاورقی می‏گويد اين سه پايه هم سابقه دارد و از ابتكارات‏ هگل نيست . معاصران او كه كمی قبل از وی بوده‏اند مثل شلينگ و فيخته اين‏ نظريات را تا حدی گفته بودند ، و آن همان مساله تز و آنتی‏تز و سنتز است‏ كه در آن نظريه نه تنها اين سه دوره نيست ، بلكه نفی اين سه دوره است ، يعنی در آن نظريه تولد است و رشد ، ديگر تنزل وجود ندارد . درست توجه‏ كنيد . اينها را مولف آن طور كه بايد توضيح نداده است و حال آنكه اگر ما باشيم و همين علوم طبيعی ، علوم طبيعی اين حرفها را قبول ندارد
همانهايی كه اين فلسفه را انكار می‏كنند می‏گويند قضيه اين‏طور نيست ، چه‏ كسی چنين چيزی می‏گويد كه هر چيزی كه پيدا شد بعد تبديل به ضد خودش می‏شود ، بعد تبديل به سنتز می‏شود و سنتز مرحله عاليتر است ؟ اگر اين طور باشد بايد اصل آنتروپی در عالم وجود نداشته باشد ، يعنی بايد كهولتی در عالم‏ نباشد . هرگز چنين چيزی نيست . كی چنين چيزی هست كه يك شی به اين‏ صورت تبديل می‏شود ؟ ! مساله بقای نوع در جاندارها مساله ديگری است
اين را به اين صورت بيان كردن غلط است . اگر پدری و مادری توليد فرزند می‏كنند و بعد اين فرزند باقی می‏ماند اولا اين معنايش اين نيست كه اينها واقعا تكامل پيدا كرده و رفته‏اند . اينها كه تكامل پيدا نكرده‏اند ، اينها فانی شده‏اند ، يك موجود جديدی از نو به وجود آمده . والا ممكن است يك‏ پدر ده فرزند داشته باشد ، آيا می‏توانيم بگوييم شی واحد در ده شاخه دارد تكامل پيدا می‏كند ؟ ! اين بقای نوع است نه بقای فرد و حال آنكه اين‏ تكاملی كه اينها می‏گويند به صورت تكامل فرد بايد توجيه بشود . به صورت‏ بقای فرد اصلا در عالم چنين جريانی وجود ندارد
- شايد آنها مواد نو را ملاك قرار بدهند
ملاك قرار نمی‏گيرد ، اين اصلا تكامل نيست ، يعنی به اين صورت كه نوع‏ شی باقی بماند و نوع شی افزايش پيدا كند ، اين چه ربطی به اين مساله‏ دارد كه اين شی تبديل به آن شی شده است ؟ از مثالهايی كه انگلس و ديگران گفته‏اند ذكر می‏كنيم . يك دانه جو را در زمين می‏كاريد . بعد اين دانه جو واقعا در دوره‏ای رشد می‏كند . اين‏ حقيقتی است كه در دوره‏ای رشد كرده ، ولی آن كه رشد می‏كند همين دانه است‏ كه به صورت يك دستگاه درآمده و رشد می‏كند . اين دستگاه در مجموع خودش‏ ، در جز خودش يك دستگاه توليد مثل هم دارد ، يعنی ضمنا دهها دانه جو هم‏ توليد می‏كند . يك درخت زردآلو صدها هسته زردآلو هم توليد می‏كند كه اين‏ هسته‏های زردآلو را می‏شود در كنار همين درخت زردآلو كاشت تا درختهای‏ زردآلوی ديگری به‏وجود بيايد و خود اين درخت زردآلو هم سر جای خودش باشد . اينكه در خودش دستگاه توليد مثل دارد معنايش تبديل شدن اين به آن‏ نيست . اين هنوز خودش در حال رشد است كه شما می‏گوييد مثلش هم [ در كنارش موجود شده است . ] يا مانند يك انسان . شخصی در سن بيست سالگی‏ دارای فرزند می‏شود ، در سن چهل سالگی بچه بيست‏ساله پيدا می‏كند . اين‏ معنايش اين نيست كه من تبديل شدم به اين و من وجود ندارم . اين چه ربطی‏ به اين موضوع دارد ؟ ! در غير جاندارها كه اساسا هيچ جا اين حرفها وجود ندارد . يك سنگ ، يك خاك ، از كجا می‏شود ثابت كرد كه اين تبديل به‏ ضدش می‏شود و بعد به ضدضدش و تكامل [ رخ می‏دهد ؟ ] چه كسی می‏تواند در عالم بيجانها چنين تكاملی را كه اينها بيان می‏كنند ثابت كند ؟ در عالم‏ جاندارها هم كه به صورت بقای انواع و توليد مثل است نه به صورت متبدل‏ شدن يك شی
آنگاه اينها بعضی مثالهای شخصی و فردی ، مانند مثالهای اجتماعی ذكر می‏كنند . يك نهضتی تبديل می‏شود به نهضت ديگر ، كه آنجا باز بابش باب‏ ديگری است . فرضا در آنجاها صادق باشد ، در كل عالم اين جريانها صادق‏ نيست . اين است كه مولف اينجا می‏گويد كه ما بايد ميان اين دو مضمون‏ اصلی انديشه هگل ، سه دوره تحول حيات يعنی تولد و رشد و تنزل و سه پايه‏ فلسفی تز و آنتی‏تز و سنتز ، عقد ببنديم ، اما نمی‏گويد چگونه عقد ببنديم ، اينها كه با همديگر جور در نمی‏آيد ! گذشته از اينكه هم آن مخدوش است ، هم اين فی‏حدذاته مخدوش است ، با همديگر قابل جمع نيستند ، چگونه قابل‏ جمع است ؟ ! اين می‏گويد : تولد ، رشد ، بعد زوال . آن می‏گويد : تولد ، بعد نفی(در واقع زوال)و بعد كاملتر . " سه پايه " در واقع اين‏طور می‏شود : تولد و زوال(به معنای نفی)و بعد نفی در نفی كه مرحله سوم رشد است
" تولد و رشد و زوال " يعنی در مرحله اول تولد ، در مرحله دوم تكامل ، در مرحله سوم فنا . " سه پايه " می‏گويد در مرحله اول تولد ، در مرحله‏ دوم نفی و در مرحله سوم تكامل ، چگونه اينها با همديگر قابل جمع شدند و اينها را به عقد هم در آورديد ؟ - شايد به اين صورت بگويند كه در اين تولد و رشد و نزول ، به اين شكل‏ می‏شود تطبيق داد كه تولد و رشد را در مقابل " بر نهاده " قرار می‏دهيم ، نزول را مقابل " برابر نهاده "
سومش چيست ؟ - تولد جديد
نه ، اين سه دوره را با آن سه دوره می‏خواهد به عقد همديگر در بياورد
شما سه دوره را تبديل به دو دوره می‏كنيد . تازه دو دوره هم با همديگر تطبيق نمی‏شود . آن وقت مرحله سوم ندارد ، می‏شود دو دوره
برای من كاملا محسوس است كه اصلا فلسفه در غرب آميخته با ادبيات و شعر است ، تعبيرات ادبی و شاعرانه است كه به اين حرفها رنگ و روغن‏ می‏دهد . اگر كسی همين طور عبور كند ، تعبيرات ادبی و شاعرانه را به‏ صورت يك فلسفه بپذيرد ، خيلی حرفهای خوبی است ، ولی اگر بنا باشد انسان مته به خشخاش بگذارد می‏بيند جز پوسته‏ای از ادبيات چيز ديگری باقی‏ نمی‏ماند . مثلا اين خيلی تعبير ادبی عالی است : هر فكر كه اول پيدا می‏شود (يا هر نهاد ، چون فكر و نهاد از نظر هگل يك چيز هستند . گفتيم ذهن و واقعيت از نظر او يك چيز است) ، هر فكر و هر نهاد ابتدا تصديق به‏ موجوديت خود می‏كند ، يعنی می‏گويد من هستم ، اين تعبير ادبی مطلب است ، يعنی موجود می‏شود . هنگامی كه ضمن رشد ، خود را تحميل می‏كند ، مخالفتی بر می‏انگيزد(البته مخالفت از درون خودش بر می‏انگيزد)و ضد خود را ايجاد می‏كند ، كه مرحله آنتی‏تز است . اين ضد به منزله يك نوجوانی است كه از يك والدينی پيدا شده است كه به قول مولف چون می‏خواهد شخصيت خودش را تاييد كند در مقابل والدين سرپيچی می‏كند . يك جوان وقتی می‏خواهد در مقابل والدين بگويد من هم هستم ، من هم كسی هستم ، از حالت تسليم مطلق در مقابل‏ والدين سر باز می‏زند . می‏گويد : " مانند نوجوانی كه از راه مخالفت با والدين به تاييد شخصيت خود می‏پردازد و از مبارزه‏ای كه چنين(ميان كهنه و نو)پديد می‏آيد فكر يا نهاد برتری ظهور می‏كند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی می‏دهد . " بحث سر همين است . چرا از جنگ اينها يك فكر و نهاد برتری ظهور می‏كند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی می‏دهد ؟ به چه دليل ؟ اينجا يك‏ نكته خيلی عالی هست ، توجه كنيد . فرض كنيد كه ما می‏گوييم الان در اينجا يك نيرو وجود دارد كه آن "بر نهاده" است و يك نيروی جوان هم به قول‏ مولف وجود دارد كه اينها با يكديگر در حال جنگ هستند . بعد می‏گويد يك‏ نيروی سوم وجود پيدا می‏كند كه ايندو را در سطح برتر و بالاتر آشتی می‏دهد
اين نيروی سوم از كجا به وجود می‏آيد ؟ از عدم به وجود می‏آيد ؟ چگونه است‏ ؟ تا حالا صحبت در حركت بود ، می‏گفتند تضاد نيروی حركت‏دهنده است . اگر پای حركت دادن در كار باشد كمی مطلب آسان است كه همان هم خدشه داشت ، گفتيم متحرك نمی‏تواند خودش محرك خودش باشد ، اگر محركش هم خودش‏ باشد آن محرك اگر متحرك باشد باز يك محرك ديگری لازم دارد ، در نهايت‏ امر بايد متكی به بيرون خودش باشد . اين مساله حركت است . شما تنها به‏ حركت كه قانع نيستيد ، می‏گوييد اين نيروی اول نيروی ثانی به وجود می‏آورد ، اين نيروی ثانی را از كجا به وجود می‏آورد ؟ بعد ، از جنگ اينها نيروی‏ سومی به وجود می‏آيد ، نيروی سوم از كجا به وجود می‏آيد ؟ چون صحبت به‏ وجود آمدن يك نيروی جديد است ، نيروی سومی كه اين دو متضاد اول را با يكديگر آشتی می‏دهد ، در خودش جمع می‏كند ، يعنی بالاتر از هردو است كه‏ اين هر دو را در خود جمع می‏كند ، آن از كجا به وجود می‏آيد ؟ قدما شبيه‏ اين حرف را داشتند . آنها می‏گفتند اگر دو عنصر با يكديگر جنگ كنند و ميلی تركيبی در آنها باشد و با يكديگر تركيب بشوند ، در اثر جنگ كردن ، اينها اثر يكديگر را خنثی می‏كنند ، به اين معنا كه اين از خودش چيزی به‏ او می‏دهد و او از خودش چيزی به اين می‏دهد ، منتها آنها كه روی همان‏ حساب رطوبت و يبوست و برودت و حرارت و از اين حرفها [ سخن ] می‏گفتند ، مثلا می‏گفتند اين از حرارت خودش روی آن اثر می‏گذارد ، آن از برودت خودش روی اين اثر می‏گذارد ، نتيجه اين است كه يك حالت متوسط ميان ايندو به وجود می‏آيد
ولی اين امر در تركيب ايندو كافی نيست . اينجاست كه يك مزاج متعادل‏ پيدا می‏شود . همين حالت متوسط را " مزاج متعادل " می‏نامند . با پيدايش مزاج متعادل ، ماده قابليت پيدا می‏كند برای صورت جديد يعنی قوه‏ جديد ، ناچار يك قوه جديد از مبدا ماورا به اينجا افاضه می‏شود . آن‏ صورت جديد كه آمد ، ايندو را با يكديگر آشتی می‏دهد ، يعنی ايندو را در زير بال خودش می‏گيرد . پس عين اين جنگ نيرويی و نيرويی و پيدايش‏ نيروی سومی كه اين نيروی سوم بتواند اينها را در زير بال خودش بگيرد قدما هم به آن قائل بوده‏اند ولی بدون اينكه اين نقطه ضعف اين حرفها را داشته باشند . آنها نمی‏گفتند از اين دو متضاد يكی از ديگری متولد می‏شود
گذشته از اين ، اين دو متضاد كه در يكديگر اثر می‏گذارند تازه زمينه يعنی‏ قابليت پيدا می‏شود برای نيروی جديد . ديگر نمی‏گفتند نيروی جديد خود به‏ خود به وجود می‏آيد . اگر خود به خود به وجود می‏آيد ، پس همه عالم خود به‏ خود به وجود بيايد
- اينها نمی‏گويند نيروی سوم به وجود می‏آيد ، می‏گويند حاصل تركيب نيروی‏ اول و دوم است
اگر بگوييم حاصل تركيب ، ديگر يك شی سومی در كار نيست . حاصل تركيب‏ حاصل جمع می‏شود ، مثل اينكه جمع - و - می‏شود 4 ، جمع تركيبی می‏شود ، يعنی‏ اين با خاصيت خودش آن با خاصيت خودش . لازمه تركيب اين است كه اين‏ چيزی از خودش به او می‏دهد و چيزی از او می‏گيرد ولی در مجموع چيزی اضافه‏ نشده . اگر ما يك ليتر آب گرم داريم و يك ليتر آب سرد ، اينها وقتی‏ به يكديگر برسند ، از گرمای اين به آن منتقل بشود ، يك حالت گرمای‏ متوسط پيدا می‏شود . اگر گرمای يكی نود درجه بود و گرمای ديگری ده درجه ، مثلا يك گرمای پنجاه درجه در مجموع دو ليتر آب پيدا می‏شود ولی چيز سومی‏ به وجود نمی‏آيد
- يعنی ما از يك تركيب نمی‏توانيم يك خاصيت جديدی داشته باشيم كه نه‏ در اين باشد نه در آن ؟ - نه ، خاصيت جديد اگر پيدا بشود از مبدا جديد پيدا می‏شود ، يعنی اول‏ بايد يك مبدا خاصيت جديد پيدا بشود تا خاصيت جديد پيدا شود و الا ما هستيم و مجموع خاصيتهای گذشته ، منتها خاصيتهای كسر و انكسار شده گذشته ، مثل مجموع سرمايه‏هايی است كه روی همديگر بريزند . اگر ما باشيم و خود اين سرمايه‏ها ، از آنها چيزی اضافه ديگر پيدا نمی‏شود
- منظورم در تركيبهای شيميايی است
همان تركيب شيميايی را می‏گويند همين طور است . می‏گويند در هر تركيب‏ شيميايی كه اثر جديد پيدا می‏شود ناشی از قوه جديد و صورت جديد است
اصلا تحليل روی همين [ تركيب شيميايی است . ] می‏گويند شما چون از نظر حسی نگاه می‏كنيد می‏گوييد اكسيژن و هيدروژن با همديگر تركيب شدند ، در اثر تركيب اينها آب پيدا شد . علم چون به محسوسات نگاه می‏كند بيش از اين نگاه نمی‏كند . ولی فلسفه اين را اين طور تحليل نمی‏كند ، فلسفه می‏گويد اينكه اكسيژن با هيدروژن تركيب شد يعنی اينها روی يكديگر اثر گذاشتند ، با اينكه روی همديگر اثر گذاشتند كار اينها اين است كه مقدمه يك حالت‏ جديد واقع می‏شوند ، يعنی برای ماده قابليتی ايجاد می‏كنند كه يك صورت‏ جديد پيدا بشود ، آن آب كه می‏آيد صورت جديد است و خاصيت جديد هم از صورت جديد است ، صورت جديد يعنی قوه جديد . نقش تركيب ايندو با يكديگر فقط اين است كه ماده را آماده می‏كند برای يك قوه جديد . به اين‏ شكل تكامل پيدا می‏شود
اما اينها از درون خود اين اشيائی كه با يكديگر تركيب شده‏اند نمی‏خواهند بيرون بروند . اين است كه سنتز غير قابل توجيه می‏شود . البته‏ در تعبير هگل به اين شكل هست - و تعبير درست‏تری هم هست - كه سنتز عبارت است از سومی كه آندو را در بردارد . می‏گويد : " نهاد برتری ظهور می‏كند كه اضداد را در يك سنتز برتر آشتی می‏دهد " . اين نشان می‏دهد كه‏ يك قوه جديدی است كه اين دو ضد را با يكديگر آشتی می‏دهد . ولی اغلب‏ اين مقدار را هم توجه ندارند . خيال می‏كنند ايندو كه با همديگر تركيب شد ديگر می‏شود " كاملتر " . نه ، ايندو با هم تركيب‏ بشوند معنايش " كاملتر " نيست . تا يك فكر و نهاد جديد پيدا نشود اينها كاملتر نمی‏شوند ، يعنی در مورد سنتز يك واقعيت كاملتری واقعا پيدا شده ، يعنی اين صرفا حاصل جمع دوتای گذشته نيست ، از جمع اين‏ گذشته‏ها يك شی جديد پيدا می‏شود
- به نظر قدما اين قوه سوم ، قوه جديد از كجا پديد می‏آيد ، از يك مبدا [ مفارق ] ؟ بله ، می‏گويند طبيعت هميشه نيروهای جديد خودش را ، [ از يك مبدا مفارق می‏گيرد . البته ] هر چه می‏گيرد جديد است . هميشه از يك طرف‏ آمادگی برای پذيرش است و از طرف ديگر افاضه برای دادن . تا وقتی كه شی‏ قابليت داشته باشد يعنی قوه را داشته باشد می‏گيرد ، وقتی هم نداشته باشد آنچه كه گرفته فانی می‏شود و از بين می‏رود و مثل اين است كه در واقع به‏ اصل خودش برگردد . آن(حرف قدما)خيلی منطقی‏تر از اين حرف است . اين‏ فقط ارزش ادبی دارد : هر فكر و هر نهاد تصديق به موجوديت خود می‏كند
ضمن رشد بعد از اينكه خود را تحميل می‏كند مخالفتی از درون خودش بر می‏انگيزد و ضد خود را ايجاد می‏كند و اين ضد مانند نوجوانی كه برای تاييد شخصيت خودش مخالفت می‏كند ، مخالفت می‏كند ، بعد فكر نو ظهور می‏كند
اينها از كجا ؟ - می‏شود گفت تز و آنتی‏تز علل معده هستند
بله ، علل معده‏اند ولی علل ايجادی نمی‏توانند باشند
- " بدين ترتيب است كه به قول ماركس و انگلس نظام جماعتهای بدوی‏ (تز)طی قرنها جای به نظام مالكيت خصوصی می‏دهد كه موجب برانگيختن‏ مبارزات طبقاتی می‏شود ( آنتی‏تز ) و ليكن از نظام اخير نظام اشتراكی ظهور خواهد كرد كه ضمن حفظ پيشرفتهای انجام شده در نظام سرمايه‏داری بشريت را در يك جامعه بدون اختلاف طبقاتی كه سنتز خواهد بود گرد هم خواهد آورد . " (1) تا اينجا مكانيسم انديشه بود . مكانيسم انديشه همان منطق ديالكتيك بود ، همان منطقی كه داشت بيان می‏كرد . حال به " مكانيسم عمل " بپردازيم
- " روش هگل عنصر ديگری نيز برای اين كار فراهم می‏آورد . جدل كه بيان‏ روانی خصلت پرتحرك آلمانی است ، عميقا يك فلسفه قدرت به شمار می‏رود . جدل ، انديشه را برمی‏انگيزد و به عمل ترغيب می‏كند زيرا گويی همه رازها را آشكار ساخته است . جدل ، روح را لابلای پيشامدها می‏برد و می‏توان گفت‏ تاريخ را در اختيار انسان قرار می‏دهد ، زيرا از ديدگاه جدل ، تاريخ شامل‏ يك رشته نيرو و ضد نيروست كه با تحريك آنها می‏توان حركتش را تسريع‏ كرد . اصل منفی به زندگی حركت می‏بخشد . اما اين فلسفه قدرت پس از رسيدن به اين مرحله مستقيما به تجليل و تكريم از مبارزه منتهی می‏شود
قبلا هراكليت - كه پدر جدل محسوب می‏شود - اين جمله ناشاد معروف را برای‏ ما باقی گذاشته بود كه " جنگ ، مادر همه است " . اما فيلسوف برلينی‏ است كه عاقبت فرمول آشتی‏ناپذيری در مدح جنگ ارائه می‏دهد : " به هنگام‏ صلح . . . انسانها زار و نزار می‏شوند . مرگ در چنين هنگامی است . .
دولت برای تصديق فرديت خود بايد يك دشمن به وجود آورد . . . خلقها در نتيجه جنگ قويتر می‏شوند . . . و غيره " . چه جای شگفتی است كه استفاده‏ از اين طريقه فكری توسط ماركس در زمينه اجتماعی به آئين مبارزه طبقاتی و انقلاب حاد منجر شود . اين موضوع دورتر مورد بررسی قرار خواهد گرفت
پس معلوم شد ماركس - و هنگامی كه اين نام را را می‏نويسيم انگلس نيز منظور است - نه تنها روش تفكر خود را مديون هگل است ، بلكه به عنوان‏ يك روشنفكر اهل عمل ، انديشه مربوط به اعمال خويش را نيز از او دارد

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 22

اما در حالی كه حكمت جدل ، هگل را به محافظه‏كاری سياسی می‏كشاند ، مريدش‏ را به كمونيسم سوق می‏داد و ماركس طبقه برگزيده پرولتر را جايگزين ملت‏ برگزيده پروس می‏كرد . علت اين بود كه ماركس ضمن وفاداری كامل به روش استاد برلينی درست در جهت مخالف عمق افكار او قرار داشت‏ . هگل پنداره‏گرا بود ، ماركس با پذيرفتن همان مبانی منطقی ماديگرا شد
اينچنين دگرگونی را چگونه می‏توان توضيح داد ؟ " (1) - مكانيسم انديشه همان اصول سه گانه تصديق و نفی و نفی در نفی بود
اما گفت اگر اين بخواهد در جهت عمل پياده شود به مبارزه منتهی می‏شود
مثلا اشتراك اوليه به عنوان يك تز در نظر گرفته می‏شود ، بعد سرمايه‏داری‏ باعث می‏شود كه طبقات ايجاد بشوند و اين ايجاد طبقات مخالفت می‏كند با نظام اشتراكی كه آنتی‏تز می‏شود ولی يك خصوصيتی كه در اين هست اين است‏ كه يك مقداری وسائل و ابزار و صنايع پيشرفت می‏كند ، بعد اين تز و آنتی‏تز با همديگر آشتی می‏كنند در جامعه كمونيستی كه آن جامعه كمونيستی‏ ضمن اينكه آن اشتراك اوليه را در بردارد صنايع و پيشرفتهای آن دومی را نيز در بردارد ، يعنی آنچه كه واقعيت داشت در هر دو ، آندو را نگه‏ می‏دارد و آن تضاد را حل می‏كند . ماركس و انگلس هم می‏گويند تاريخ همين‏ مبارزات طبقاتی است

2 . مكانيسم عمل

يكی از مسائل فوق‏العاده مهم در ماركسيسم همين مساله است كه اينها می‏گويند ماركسيسم دانش عمل است ، دانش مبارزه است . يك حرفی به‏ ماركس نسبت داده‏اند ، مثل اينكه در اين كتاب هم بود و خوانديم ، كه‏ فلسفه نه تفسير جهان است بلكه تغيير جهان است ، يعنی تفاوت ميان اين‏ فلسفه(يا اين منطق ، چون بحث در منطق است ، بحث در جدل و ديالكتيك‏ است)ميان اين منطق و هر منطق ديگری اين است كه آن منطقها اگر هم منطق‏ باشند صرفا منطق انديشه هستند ، يعنی طرز انديشه كردن را به انسان‏ می‏آموزند ، فن انديشيدن را به انسان می‏آموزند ، ولی اين منطق ، اين جدل ، اين ديالكتيك فن عمل كردن را [ ياد می‏دهد ] ، آنهم عمل اجتماعی . به‏ عبارت ديگر - كه اين فصل ، فصل خيلی مهمی است گواينكه اينجا خيلی مختصر بيان كرده است - منطقهای ديگر نه تنها فن عمل را به انسان نمی‏آموزند بلكه احيانا چون صرفا با انديشه محض سروكار دارند ، [ انسان را از عمل باز می‏دارند . ]

پاورقی : . 1 همان ، ص . 23

مثلا اينها بيشتر ، حرفشان ناظر به منطق ارسطوست كه به فرض درست بودن - كه اينها به درست بودنش هم اعتراف ندارند - فقط به انسان می‏آموزد كه‏ چگونه بايد انديشيد ، درست انديشيد به معنای اينكه درست نتيجه‏گيری كرد . تازه مثل اين می‏شود(اين مثال را من ذكر می‏كنم)كه يك علمی در دنيا باشد كه به ما فن معما و جدول حل كردن را بياموزد كه جدولهای روزنامه را چگونه‏ حل كنيم . ممكن است فن درستی هم باشد ، يعنی قواعد و قوانين طرح جدول‏ كردن و نيز قانون پيداكردن نزديكترين راهها برای حل جدولها و معماها را به ما بياموزد ، اين علم نوعی انديشيدن را به ما آموخته است ، اما هيچ‏ به عمل ارتباط ندارد ، يعنی فن عمل كردن را به ما نياموخته است
می‏خواهند بگويند ولی اين منطق فن عمل كردن را هم - كه مقصود عمل‏ اجتماعی است - به ما می‏آموزد ، و نه تنها فن عمل را به ما می‏آموزد ، خود به خود مشوق و ترغيب كننده ما به عمل است . مثل علم اقتصاد . اگر علم‏ اقتصاد و علم زندگی را به كسی بياموزند ، وقتی انسان درست بفهمد كه راه‏ پول جمع كردن مثلا اين است ، يعنی كليد به دست آوردن يك مقصد اقتصادی‏ را به دست انسان بدهد ، اين علم ترغيب كننده انسان است، چون چيزی است‏ مربوط به زندگی انسان . اگر راه بالا رفتن از مدارج ترقيات اجتماعی را ، مثلا پله‏های سياسی را طی كردن ، به يك نفر بياموزند كه اگر می‏خواهی در مراحل اجتماعی در اين جامعه ترقی كنی ، پستت بالا برود و مثلا وزير يا نخست‏وزير بشوی راهش اين است ، چگونه اين علم و دانش او را تشويق و ترغيب به اين كار می‏كند ؟ اينها می‏گويند ديالكتيك [ هم ] راه عمل را به‏ انسان می‏آموزد ، اولا انسان را تشويق به عمل می‏كند ، چون راه موفقيت را نشان می‏دهد ، و ثانيا راهش را كه مبارزات اجتماعی است و از طريق تضاد است [ مشخص می‏كند ] و [ اينكه ] اين تضادها چگونه است و مثلا فلان وضع‏ اجتماعی به دنبال خودش چه وضعی را به وجود می‏آورد كه آن وضع ضد خودش‏ هست و بعد آن وضع باز پشت‏سر خودش چه وضع ديگری به وجود می‏آورد . درست‏ مثل اين است كه چنانكه به كسی كار كردن ماشين را می‏آموزند ، ديالكتيك‏ به ما كار كردن ماشين اجتماع را می‏آموزد . ضمنا چون در اينجا نشان می‏دهد كه اساس حركتها تضاد است و تضاد يعنی مبارزه نيروها با يكديگر ، پس‏ قهرا نقش مبارزه را روشن می‏كند . از اين جهت است كه افراد تشويق به‏ مبارزه می‏شوند برای اينكه حركت اين ماشين را تسريع كنند
پس يكی از خصوصيات ديالكتيك اين است كه صرفا منطق انديشه نيست ، منطق عمل هم هست ، راه عمل را می‏آموزد و نه فقط راه عمل را می‏آموزد ، راهی است كه انسان را تشويق به عمل می‏كند ، و چون راه عمل را كه می‏آموزد برای مبارزه و تضاد نقش اساسی قائل است ، قهرا می‏شود دانش مبارزه ، يعنی شخص را تشويق می‏كند به مبارزه و اينكه اين مبارزه چگونه بايد باشد ، منتها مولف می‏گويد كه حتی همين جهت را هم ماركس از هگل گرفت ، يعنی‏ ديالكتيك هگل هم صرفا ديالكتيك انديشه نيست ، ديالكتيك عمل است و لهذا هگل تضادها را تقديس می‏كند و تضاد را عامل پيشرفت می‏داند و جنگ و مبارزه را تقديس می‏كند . اين است كه قسمتهای زيادی را از هگل در همين‏ زمينه نقل كرده است . شايد خود ماركسيستها اغلب اين جور بگويند كه‏ ديالكتيك هگل صرفا منطق انديشيدن بود ولی ماركس آن را از صورت منطق‏ انديشيدن به صورت منطق عمل درآورد ، ولی اين می‏گويد نه ، او هم به صورت‏ منطق عمل در آورد ، بله ، تفاوتشان در يك نوع استنباط جامعه‏شناسانه بود كه او روح تاريخ را انسان می‏داند آنهم انسان پيشرفت و بعد هم مثلا انسان‏ مغرب‏زمين را خلاصه انسانهای جهان می‏داند و در مغرب‏زمين هم نژاد آلمان را زبده نژادهای ديگر می‏داند ، پس می‏گويد تكامل در نژاد آلمان متمركز شده و بعد هم دولت را روح ملت می‏داند و بنابراين روح بشريت ، عاليترين مرحله‏ بشريت در دولت آلمان متمركز شده است ، يعنی ذهنش متوجه آن شده است
ولی ماركس و ديگران متوجه طبقات شدند و آن راه هگل را نرفتند ، اما در [ اين ] اصل كلی كه ديالكتيك هگل هم همان طور كه منطق انديشيدن و فن‏ انديشيدن است ، فن عمل هم هست ، با هگل وجه اشتراك دارند

خصلت نسل جوان : دگرگونی طلبی

اين است كه جاذبه بزرگی كه الان ماركسيسم در دنيا دارد همين است ، كه‏ در باب علل گرايش به ماركسيسم - كه اگر من يك وقت موفق بشوم دلم‏ می‏خواهد كتابی هم در اين زمينه بنويسم - شايد عمده‏ترين عامل همين است ، يعنی به طور كلی اين يك خصلتی است در نسل جوان كه نسل جوان دگرگونی‏ طلب است ، پيشرو و مبارز است . اين يك انرژی است در او كه می‏خواهد كار و فعاليت كند . آن وقت هر فلسفه و هر منطقی كه به او راه عمل و مبارزه را نشان بدهد می‏تواند او را جذب‏ كند . اينكه درست يا غلط نشان بدهد ، اشتباه كرده باشد يا نكرده باشد ، احيانا اشتباهات بزرگی هم مرتكب شود [ مهم نيست ، ] همان طور كه خود ماركس مرتكب شد ، يعنی همان مكانيسم عمل او خيلی اشتباه كرد ، يعنی او طرز كار كردن اين ماشين را نشان می‏داد ، بعد معلوم شد كه نه ، درست‏ نتوانسته‏اند نشان بدهند و عوضی نشان داده‏اند ، يعنی شكست خوردن از نظر انديشه مساله مهمی نيست ، عمده اين است كه اين [ فلسفه و اين منطق ] راه تو را باز كرده است
آقای شيخ محمدتقی قمی می‏گفت ابتدا كه " اخوان المسلمين " در مصر تاسيس شد به وسيله شيخ حسن بنا كه مرد بسيار خالص و مخلص و متدينی‏ بوده و واقعا معتقد و با ايمان و فداكار و فدايی و پايه‏گذار اصلی‏ اخوان‏المسلمين و جز پايه‏گذاران تقريب بين المذاهب الاسلاميه و يك آدم حر آزادی بوده و لهذا تمايلات شيعی هم داشته است ، در حدود سال 1322 - كه‏ ما آن وقت قم بوديم - مرحوم آقا سيد محمد تقی خوانساری به حج مشرف شدند ، همان سال شيخ حسن بنا هم در مكه بوده . چون مرد قوی و مقتدری بود سعوديها از او حساب می‏بردند . مثل اينكه ملاقاتی با آقای خوانساری هم‏ كرده بود . در مسجد مدينه يك سخنرانی خيلی عالی كرده بود راجع به حضرت‏ زهرا بالخصوص و حتی راجع به مظالمی كه نسبت به حضرت زهرا تاريخ كرده و خلفا كرده‏اند . آقای قمی كه با او در دارالتقريب خيلی نزديك بود می‏گفت‏ اين اخوان‏المسلمين كه او به وجود آورده بود هر كدام اينها مثل يك‏ پاره‏آتش بودند ، درست مثل اسفندی كه روی آتش باشد كه همين جور جرقه‏ می‏زند ، مرتب می‏خواستند كاری بكنند و لهذا اينها آن زمان چند ترور مهم‏ كردند ، از جمله امام يحيای يمن را ترور كردند . شيخ حسن بنا خودش به‏ فكر افتاد كه يك راهی برای اينها بايد جستجو كرد . آن وقتها كانال سوئز در اختيار انگليسها بود و او برای اينكه اينها اصلا نمی‏توانند آرام بگيرند طرح بيرون راندن انگليسها از كانال را مطرح كرد . روزی بنا آمد و گفت : " مشكل را حل كردم ، مساله كانال ، هم راه صحيح و مشروعی است و هم‏ جوانها بايد كار كنند . " آنها به شكل عجيبی فعاليت می‏كردند . در آن‏ جنگ اول با اسرائيل ، اينها فداكاريهايی كردند كه فداكاريهای صدر اسلام‏ فراموش شد ، منتها اين روسای عرب خيانت كردند ، نامردها ، كه الان هم‏ دارند خيانت می‏كنند . می‏گفت در يك حمله اينها به پايگاه اسرائيليها ، آنها سيمهای خاردار زيادی كشيده بودند ، اينها در حال حمله‏ يك وقت به آنجا رسيدند ، وسيله‏ای نداشتند كه از روی آن سيمها عبور كنند ، پيشنهاد كردند كه افرادی بيايند وسيله شوند ، چند نفر آمدند خودشان را انداختند روی سيمهای خاردار و ديگران اينها را پل قرار دادند و عبور كردند كه بدن اينها له شد
غرض اين است كه ماركسيسم به همين دليل كه دانش مبارزه است در دنيا موفقيت پيدا كرده است نه به دليل اينكه منطقش منطق درستی است ، به‏ دليل اينكه برای يك طبقه‏ای راه گشوده ، راه مبارزه ، و لهذا اگر روزی در دنيا مبارزه متوقف بشود ، اگر به همان ماركسيسم واقعی يعنی به دنيای‏ بی‏طبقه برسند ، همان روز است كه ديگر ماركسيسم هيچ جاذبه‏ای نخواهد داشت‏ ، يعنی روز شكست ماركسيسم است
به هر حال اين مساله مساله مهمی است و انصافا هم هر ايدئولوژی بايد مكانيسم عمل داشته باشد يعنی بايد بر اساس يك انسان‏شناسی ، انسان فردی‏ و انسان اجتماعی ، بر اساس شناخت فرد انسان و جامعه انسان ، راه تحقق‏ بخشيدن ايده‏ها را منطقا نشان بدهد ، راه عمل و كوشش را منطقا نشان بدهد . چنين ايدئولوژی موفق می‏شود . همين مساله مكانيسم عمل يك راز بزرگ‏ موفقيت ماركسيسم است
بحثمان رسيد به اول فصل دوم : فلسفه ماركسی ، فلسفه ماديگرا
- از اين كتاب ، غير از چهل صفحه اول باز هم می‏خوانيم ؟ نه ، برای اين درس [ كافی است . ] البته اين كتاب كتاب خوبی است
اما در عين حال اگر كسی دقيق مطالعه كند آن وقت می‏بيند نقاط ضعف زيادی‏ دارد . در عين اينكه در ميان كتابهايی كه راجع به ماركس و ماركسيسم‏ نوشته‏اند - آنهايی كه من خوانده‏ام به نظر من بهتر از اين كتابی نيست ، ديگران هم كه خوانده‏اند همين را می‏گويند ، ولی در عين حال نقاط ضعف‏ زيادی دارد
- ماركسيستها اين كتاب را قبول ندارند ، می‏گويند [ نويسنده ] با غرض‏ نوشته
ماركسيستها هيچ چيز را قبول ندارند، در صورتی كه خيلی به سودشان نوشته
خيلی قيافه طرفداری دارد . آنها جز از يك ماركسيست صددرصد ماركسيست‏ حرف احدی را قبول ندارند . بعلاوه چطور می‏شود اين را رد كرد ؟ ! اين‏ كتاب ضمائمش خيلی ارزش دارد . در اين ضمائم عين آن حرفها هست . در هر موردی سند نشان می‏دهد . آن ضميمه‏ها عين متون است كه نقل كرده ، در كمال‏ امانت هم نقل كرده است
next page

fehrest page

back page