![]() |
مقدمه
همان طور كه در مقدمه جلد اول ذكر شده است ، مجموعه " فلسفه تاريخ " درسهای استاد شهيد آيه الله مطهری تحت همين عنوان در سالهای 1355 تا 1357 برای برخی از شاگردانشان بوده است كه در منزل استاد ايراد میشده است . در جلد اول ، بخشی از كتاب لذات فلسفه ويل دورانت و كتاب تاريخ چيست ؟ اثر " ای ، اچ ، كار " مورد بحث قرار گرفت . در اين جلد بخشی از كتاب ماركس و ماركسيسم اثر آندره پیيتر تجزيه و تحليل شده است . همچون جلد اول گاهی يكی از شاگردان كنفرانس داده است كه عين يا خلاصه آن به طور مشخص آورده شده استاين كتاب شامل سه بخش است . در بخش اول ريشههای فكری فلسفه ماركس بررسی شده و تاثيرپذيری ماركس از هگل و فويرباخ مورد بحث قرار گرفته است . در بخش دوم نظريه معروف ماركس به نام " ماديگرايی تاريخی " تحليل شده و درباره تناقض ميان اين نظريه و منطق ديالكتيك و نيز درباره تعديل ماركس و انگلس در نظريه جبر اقتصادی سخن رفته است . بخش سوم درباره پركسيس يا فلسفه عمل است . در اين بخش درباره رابطه ميان انسان و كار ، پراگماتيزم ، تعارض ميان فلسفه عمل و جبر تاريخ و مسائل ديگری بحث شده است
گرچه به دليل سقوط اتحاد جماهير شوروی ماركسيسم حضوری در جهان امروز ندارد ، ولی بحث درباره اين مكتب هميشه مفيد و راهگشاست . در اين كتاب به مطالب و نظريات بديعی از استاد شهيد برمیخوريم كه درخور تامل و بهرهگيری است . از خدای متعال توفيق انتشار مجلدات بعدی اين مجموعه را مسالت میكنيم
اول مهرماه 1377 برابر با دوم جمادیثان 1419
1 ريشههای فكری فلسفه ماركس
- . . . همكار خيلی صميمی ماركس كه به او ماركس دوم هم میگفتند انگلس است كه او هم در سال 1820 يعنی دو سال بعد از ماركس در شهر " بارمن " متولد میشود : انگلس خدمات زيادی نسبت به ماركس داشته ، چه از جهت مادی و چه از جنبههای فكری . از جهت مادی ، همان دوره فلاكت ماركس به وسيله تامينهای مادی انگلس اداره میشد و اگر او نبود وی اصلا قادر به ادامه حيات نبود . خودش از يك خانواده ثروتمند از اهالی " بارمن " بود و يك كارگاه نساجی و خلاصه ثروت قابل ملاحظهای داشتند ، و بعد اشاره میكند كه محيط خانوادگی انگلس او را خيلی زود به يك جوان سركش مبدل كرد(1)يك مساله در اينجا همين است كه هم خود ماركس هم انگلس ، اينها هيچكدام وابسته به آن طبقهای كه مدافع آن طبقه از آب درآمدند نبودند ، يعنی اينها جزو طبقهای كه مدافع آن طبقه بودند نبودند يعنی از طبقه كارگر نبودند . خودش از طبقه بورژوا بوده ، انگلس هم كه اصلا از طبقه سرمايهدار بوده ، پدرش كارخانهدار بوده و [ مولف ] علت عصيان انگلس را فقط يك امر روانی توجيه میكند ،
پاورقی :
. 1 خلاصهای از صفحات 8 و 9 كتاب ماركس و ماركسيسم
در سال 22 كه ما رفتيم بروجرد ، در بروجرد يك وضع خيلی عجيبی بود . آن كسانی كه میآمدند درس آقای بروجردی ( چون آقای بروجردی آن وقت هنوز بروجرد بودند) حتی جاهايشان مشخص بود. آن كسی كه دست راست آقا مینشست ممكن نبود جايش عوض شود . دست راست دست راست هم همينطور و . .
دست چپ هم همين جور . اينها پيش خودشان حسابهايی داشتند . ديگر آنهايی كه جوانتر بودند حق نداشتند كه بيايند در آن جاها بنشينند ، بايد میآمدند وسط مینشستند . منتها جوانهاشان سی چهل سالشان بود و پيرهاشان همه شصت ساله و هفتاد ساله بودند . آقای بروجردی خوشش نمیآمد . ايشان روی صندلی نمینشست ، همينجور نشسته روی زمين درس میداد . جمعيت زياد نبود
همهشان حدود پنجاه نفر بودند . يك روزی ايشان آمد ، شايد هم به عمد ، برای اين كه [ آن وضع را ] به هم بزند ، آنجايی كه آنها نشسته بودند ننشست ، يك جای ديگر نشست . آن روز آن ترتيب بهم خورد . فردا گفتند لابد آقا جا را عوض كرده . آمدند همان ترتيب را در اين طرف ديگر قرار دادند . آن روز باز آقای بروجردی رفت سر جای اولش نشست . آن روز هم آن ترتيب بهم خورد . باز فردا آمدند سر جای اول همان ترتيب را درست كردند . آخرش آن ترتيب بهم نخورد ، همين طور بود كه بود . شاگردهای هگل هم به همين شكل مثل شاگردهای آقای بروجردی بودند ( خنده استاد و حضار ) ، جاهای مشخصی داشتند ، يك گروه دست راست مینشستند ، يك گروه دست چپ
- ولی در اينجا میگويد ماركس از ابتدای تحصيلات خود در برلين به گروه جوانان پيرو هگل و آزادگان پيوست
يعنی در شاگردها به اين گروه پيوست
- يعنی منظور از اين دو گروه در اينجا يك گروه است ؟ بله ، همه يك گروهند . ضمنا از اينجا معلوم میشود كه ماركس بر خلاف خود هگل [ فيلسوف نبوده است . ] هگل فيلسوف زبردستی است ، يعنی افكار خيلی زيادی دارد ، واقعا مادر و پدر اين افكار جديد شمرده میشود ، منتها اساس فلسفهاش يك اساس خاصی هست يعنی خيلی بر اساس توهمات و اين جور چيزهاست ، ولی يك آدمی است كه بالاخره میشود گفت كه فيلسوف بوده . در فلسفه خيلی كار كرده ، خيلی زحمت كشيده ، سالها تدريس میكرده ، كارش و فنش اين بوده است . ولی ماركس اساسا تحصيلات فلسفی نداشته ، تحصيلاتش منحصر به همان سه چهار سال دانشگاه بوده ، يعنی در حدی كه او در دانشگاه بوده است . بعد از آن كه از دانشگاه هم خارج شده نه تحصيل فلسفه كرده و نه تدريس فلسفه ، مطالعاتش بيشتر در مسائل اجتماعی و اقتصادی و تاريخی بوده و بعد هم مبارزات اجتماعی و عملی ، يعنی يك آدمی نيست كه از نظر كار كردن در فلسفه ، بگوييم مثل يك فيلسوف زياد كار كرده و زياد فكر كرده ، نه ، يك نظرياتی همان اول پيدا كرده ، همانها را هم دنبال كرده است . انگلس هم همينجور است
اصلا كارهای فلسفیای كه به نام اينها معروف است ، بيشتر كارها را انگلس كرده نه ماركس و شايد اصلا نبوغ فلسفی انگلس هم خيلی بيشتر از ماركس بوده ، منتها او نسبت به ماركس خيلی صميميت داشته است ، اين است كه كارهايش را با كارهای او مخلوط كرد و احيانا به نام او كرد و نقطه ضعفهای كارهای او را اصلاح كرد . خودش را به صورت يك تابع نشان داد و الا شاگردش نبوده است . " شاگرد " در دنيا معروف شده ، يعنی به عنوان تابع ، ولی تابعی است كه نسبت به ماركس خيلی اخلاص و صميميت داشته است
ما میخواهيم تشريح كنيم كه واقعيتهای زمان ماركس كه در ماركس اثر میگذاشت و هم افكار و فلسفههايی كه در زمان او بوده كه در او اثر داشته چه بوده ؟ به طور خلاصه اين موضوع را بيان كنيم كه محيط چه محيطی بود از نظر واقعيتها و چه محيطی بود از نظر افكار و انديشهها
واقعيتها و افكار موثر در ماركس
اين محيط واقعيتها را تجزيه كنيم ، همان طور كه اين كتاب كرده . ( اين كتاب خيلی كتاب خوبی است . من هر چه مطالعه میكنم بيشتر به اين كتاب معتقد میشوم . كتاب عميق و دقيق خوبی است. ) يكی اين كه واقعيتهای زمان ماركس ، آن واقعيتهايی كه روی او تاثير داشت ، چه بوده ؟ و ديگر اين كه چه جريانهای فكری بوده كه اينها مادههای اصلی فكری ماركس را تشكيل میدهد ؟ مولف آنچه را كه در او موثر بوده در يك جمله خلاصه كرده و آن اين است كه سطح زندگی مادی طبقه كارگر به علت رقابتهای سرمايهداری و امثال اينها خيلی پايين آمده بود ، ولی سطح فكرشان بالا رفته بود ، ايندو با همديگر ، يعنی در قرن نوزدهم سطح زندگی مادی پايين آمده بود ، قهرا اين طبقه كه طبقه رنجبر بود خيلی بيش از حد رنج میكشيد و بيش از حد تحت فشار سرمايهدارها بود ، ولی مقارن با همين ، سطح فكرها بالا رفته بود . لابد در اثر تعليمات عمومی ، پيدايش روزنامهها ، پيدايش رجال اصلاحطلب ، نسبت به گذشته احساس شعور اجتماعی طبقه كارگر بيشتر شده بود . البته هر يك از اينها اگر نمیبود زمينه برای پذيرش چنين افكاری وجود نداشت يعنی اگر طبقه كارگر از يك رفاه نسبی برخوردار باشد و رنج نبرد ، شعارهايی مثل " رنجبران متحد شويد " اثری ندارد ، كما اينكه در دنيای سرمايهداری امروز كه كوشش كردهاند رفاه نسبی برای طبقه كارگر به وجود بياورند نطفه اين انقلابها را به كلی خفه كرده و از بين بردهاند . و همچنين اگر رنج عظيم باشد ولی شعور اجتماعی نباشد ، [ آن شعارها بیاثر خواهد بود . ] وقتی شعور اجتماعی نباشد اصلا حس میكند كه گويی اين رنج را بايد بكشد . ولی شعور اجتماعی كه بالا رفت ، حس میكند كه نه ، حقی دارد و حقش ضايع شده است و حقش را بايد به دست بياورد . راه به دست آوردن حقوق اين است كه با همرنجها و همدردهای خودش متحد بشود . ايندو زمينههايی واقعی بود برای پيدايش طرح ماركس كه همان طرح نهايی انقلاب كارگری عليه سرمايهداری بودو اما محيط افكار كه آن هم خيلی جالب است ، يعنی چه جريانهای فكری وجود داشت كه منتهی به اين افكار ماركس شد ؟ و در واقع مواد اصلی افكار ماركس از كجاست ؟ اينها را از كجا گرفته است ؟ [ اين كتاب ] اينها را خوب نشان میدهد كه مثلا فكر تضاد آيا از خودش بود يا از جای ديگر گرفته بود ؟ مساله جبر تاريخ آيا از خودش بود يا از خودش نبود ؟ مساله بشرگرايی به اصطلاح ، آيا از خودش بود يا در اين جهت تحت تاثير افكار ديگر بود ؟ اينها را ذكر میكند كه همه اينها جريانهايی بوده است كه در آن وقت وجود داشته كه او همه آنها را در خود جمع كرده بود ، البته به علاوه يك نوع ابتكارهايی كه خودش داشته است . حال اين را تشريح كنيم كه آن جريانهای فكری چه بوده ؟ - رهبران سوسياليسم يكی سيسيموندی بود يكی سن سيمون ، كه ماركس در عين اين كه آمد يك سوسياليسم علمی بيان كرد ولی بسياری از افكار خودش را از اينها گرفت كه میگويد : " از سيسيموندی انديشه اساسی مربوط به تضادهای درونی سرمايهداری يعنی هرج و مرج ، بحران ، تمركز ثروت و فقر عمومی فزاينده را اخذ خواهند كرد " يعنی در نظريه ماركسيستی اين قسمتها اگر بيان شود اينها را از اين فرد گرفتهاند
يكی از اصولی كه اينها بيان میكنند همان مساله تضاد درونی سرمايهداری است كه منجر به هرج و مرج و بحرانها میشود و زمينه را برای انقلاب كارگری به وجود میآورد . میخواهد بگويد اين را از سيسيموندی گرفت
- " و از آثار سن سيمون نظريه جبر اجتماعی را اخذ خواهند كرد . " كه همان جبر تاريخ باشد
- " و به ويژه انديشه ضد دولتگرايی را كه مطابق آن حكومت بايد تسليم " سازمان " اقتصادی شود . " مساله نقش دولت كه اينها گفتند ، كه هنوز هم به آن نرسيدهاند
- " فوريه انتقاد خود را در زمينه مبادلات برايشان به ارمغان خواهد آورد . " يعنی اين جهت را هم از او استفاده كردند
- " پرودون ناجیگرايی پرولتری را ، بلانكی انتظار شورآميز آنان را در مورد وقوع يك انقلاب قهرآميز شدت خواهد بخشيد . " اينها تقريبا مواد فكری اصلی بود
- و میگويد از قضا اين ديدگاه نوين با تغييرات بزرگ فكری و اخلاقی ميان قرن نوزدهم به نحو فوقالعاده جالبی وفق میداد . يعنی چه ؟ يعنی پس از خردگرايی انتزاعی قرن هجدهم و تب و تاب شاعرانه آغاز قرن نوزدهم ، اروپا تشنه واقعيتهای قابل لمس تازهای بود . در قرن هجدهم بيشتر مسائل تعقلی بود و در ابتدای قرن نوزدهم كه سوسياليستهای به اصطلاح شاعرانه قد علم كرده بودند بيشتر نظرياتشان خيلی رمانتيك بود و جامعه آماده بود تا يك سلسله مسائل عينی و قابل لمس را ملاحظه كند ، كه میگويد پيشرفت " علم " پاسخگوی اين نيات شد و در چنين شرايطی است كه مثبت گرايی امثال اگوست كنت و سن سيمون و همچنين علمگرايی رنان پديدار میشود . كتاب آينده علم همان سالی منتشر میشود كه ماركس " رساله در باب فويرباخ " مینويسد و درآن انسان را دعوت میكند كه به جای تفسير بيهوده جهان در صدد تغيير آن برآيد ، و از همه مهمتر جريان " اصلالانواع " داروين بود كه آن هم به وسيله داروين بيان شد و ماركس و انگلس بيان میكنند كه چه مقدار اين نظريه در تكوين نظريه آنها موثر بوده است . از جهت فلسفی هم در اين دوره كه ماركس میخواهد نظرش را بگويد يك تغيير جهت فلسفی در آلمان ايجاد میشود ، يعنی فلسفه آلمان هم مانند مسائل علمی اين مراحل را طی میكند به صورتی كه از خردگرايی و عقلگرايی افراطی كانت و بعد مرحله رمانتيسم و مكتبهای شاعرانه و گفتههای شاعرانه مثل گوته و فيخته و شلينگ ، افكار در آلمان از طريق حكيمانی چون هگل و فويرباخ راه واقعگرايی را جستجو میكرد . " بعد شروع میكند مقداری در مورد فلسفه هگل توضيح میدهد كه چگونه با واقعيت وابستگی داشت و همين فلسفه زمينهای بود برای ماركس . میگويد : " هگل كه يكی از قدرتمندترين مغزهای عالم به شمار میرفت ، تا چند سال پيش از آن كه ماركس دانشجوی دانشگاه برلين شود در اين دانشگاه سمت استادی داشت . هگل كوشيده بود تا جهان درون و جهان برون يا به عبارتی ديگر خرد و واقعيت را كه كانت ( با افراط در دوگرايی دكارت ) و رمانتيكها (با افراط در نظريات كانت) هميشه مخالف هم قرار داده بودند با يكديگر آشتی دهد . " میگويد دكارت بين خرد و واقعيت و درون و برون يك دوگانگی قائل شده بود و كانت در اينجا روش افراطگری پيش گرفته بود و بعد از آنها رمانتيكها كه در ابتدای قرن نوزدهم بودند در نظريات كانت افراط كرده بودند و هگل میكوشيد كه اين دو واقعيت را كه اينها از هم جدا كرده بودند يعنی درون و برون را با همديگر آشتی بدهد و با همديگر آميخته كند . فلسفه هگل میخواست اين كار را بكند
" هگل با يك سنتز متهورانه توانسته بود به ابراز اين نظريه برسد كه روح نسبت به جهان موجوديت خارجی ندارد يعنی روح و جهان دو چيز خارج از هم نيست بلكه حقايق آميخته به هم هستند . وی بر عكس اطمينان میداد كه " روح " آميخته با جهان است و در تحول جهان تجلی میكند و تحقق میيابد
جهان روح است و مطالعه روح ( فلسفه ) جز مطالعه تاريخ جهان ( فلسفه تاريخ ) چيز ديگری نيست ."
نگاهی به فلسفه دكارت و فلسفه كانت
اينجا كمی توضيح عرض كنم ، چون ريشه اساسی افكار ماركس در فلسفه هگل است با يك اختلاف . بحثی اينجا پيش كشيده راجع به دوگرايی . فلسفه دكارت معروف است به يك فلسفه ثنوی . ثنويتش هم از اينجا شروع میشود كه قائل به دوگانگی روح و بدن است در اين حد كه بين اينها حتی هيچگونه سنخيتی هم قائل نيست . بهعلاوه او در باب معرفت و شناخت به اصطلاح " راسيوناليست " است يعنی اصالالعقلی است و معتقد است كه حواس ابزار شناخت نيستند ، ابزار عملند نه ابزار شناخت . حواس به ما برای اين داده نشده كه ما به اين وسيله اشيا را بشناسيم ، ما با حس نمیتوانيم بشناسيم بلكه همينقدر میتوانيم يك ارتباط عملی برقرار كنيم كه استفاده عملی از آنها كرده باشيم . البته اين حرفش تقريبا يك حرف علمی بود كه بعد هم تاييد شد و آن اين است كه جهان آن طوری كه ما احساس میكنيم نيست . مثلا ما رنگها را احساس میكنيم ، ولی رنگها در خارج وجود ندارد ، رنگها را حواس ما میسازد . يا صداها را میشنويم . صدا در واقع وجود ندارد ، آنچه كه وجود دارد ارتعاش و حركت است . و لهذا اين نظريه را ارائه داد ، همين نظريهای كه بعدها هم ديگران گفتند . اگرچه نظريهاش قابل ايراد بود ولی به هر حال گفت كه ماده و حركت را به من بدهيد جهان را میسازم ، يعنی جهان خارج ، اين جهان عينی ، جهان طبيعت ، جز ماده و حركت چيزی نيست . انسان هم روح است و همين ماده يعنی همين بدن و بنابراين آنچه كه حواس ما از اينهمه شكلها ، رنگها و نقشها در عالم میبيند همه ساخته ذهن ماست . قهرا اينگونه طرز تفكر يك نوع دوگانگی ميان ذهن و خارج را به وجود میآورد : پس دنيای ذهن ما يك دنياست ، دنيای بيرون دنيای ديگری است . دنيای ذهن ما دنيای رنگها ، شكلها ، آوازها ، بوهای خوش ، هزاران نقش و رنگ است ، دنيای بيرون دنيای مادهای است كه در حال حركت است ، چيز ديگری نيست . فرض كنيد ما دريا را نگاه میكنيم ، از منظره دريا لذت میبريم ، از صفای دريا لذت میبريم ، از رنگ دريا لذت میبريم . ولی اينها همه انعكاساتی است كه در ذهن ماست . در عالم عين نه صفايی هست ، نه رنگی هست ، هيچ يك وجود ندارد . پس فلسفه او يك فلسفهای شد مبنی بر نوعی دوگانگی ميان ذهن و خارجبعد كانت آمد . البته او بيشتر تحت تاثير فلسفه هيوم بود نه دكارت و خود او هم اعتراف كرده ، میگويد : " فلسفه هيوم را كه خواندم به كلی افكار من دگرگون شد " . هيوم يك آدم حسی بود و عقلی نبود . او چون حسی بود و عقلی نبود ، گفت هر چه را كه ما از راه حواس درك میكنيم همان معتبر است و ما عقلی به عنوان مناط شناخت نداريم ، يعنی آن قسمت فلسفه دكارت را رد كرد كه عقل منبع شناسايی است ، گفت نه ، عقل هيچكاره است ، حس منبع شناسايی است . منتها چون با حس سر و كار داشت ناچار به محدوديتها گراييد . گفت كه [ در ] خيلی از مسائل چون عقلی است و حسی نيست ، ما بايد شكاك باشيم . از جمله اصل علت و معلول . گفت علت و معلول محسوس نيست ، معقول است و چون معقول است و محسوس نيست پس اعتبار ندارد . قهرا دايره علم خيلی كوچك شد ، يعنی ما وقتی كه درباره معلومات و معقولات و امور ذهن خودمان تحقيق كنيم میبينيم قسمت كمی از آن را از راه حواس گرفتهايم و بقيه را از راه حواس نگرفتهايم . ناچار آنها را بايد دور بريزيم . وقتی دور بريزيم ديگر اظهار اطلاع ما از دنيای خارج خيلی محدود و كوچك میشود
كانت حرفهای هيوم را خيلی پسنديد ولی ضمنا ديد كه با حرفهای هيوم فاتحه علم و فاتحه شناخت را هم يكباره بايد خواند . از يك طرف نمیشود حرفهای هيوم را رد كرد ، و از طرف ديگر ما نمیتوانيم منكر شناخت و معرفت و علم بشويم . قائل شد به اين كه آنچه كه به ذهن انسان میآيد دوگونه است : بعضی از خارج میرسد ، بعضی در فطرت و سرشت روح انسان قبلا وجود دارد . اين موادی كه از خارج میآيد ، تركيب میشود با آنچه قبلا در ذهن هست ، از ايندو علم و معرفت به وجود میآيد . حتی مدعی شد كه زمان امر عينی نيست ، امر ذهنی است ، مكان امر عينی نيست ، امر ذهنی است ، بعد رسيد به مقولات ديگر ، گفت وجود همينطور ، قوه همين طور ، امكان همينطور ، كليت و جزئيت همينطور . دوازده مقوله ذهنی ساخت و گفت همه اينها فقط جنبه ذهنی دارند و هيچ جنبه عينی ندارند . قهرا از نظر كانت فاصله ذهن و خارج خيلی بيشتر میشود ، يعنی آنچه را كه ما معرفت داريم ، به اين معنا معرفت داريم كه ذهن ما اينطور حكم میكند . اما [ آيا ] آنچه كه ذهن ما حكم میكند همان است كه در خارج است ؟ نه . پس كانت هم با اين كه به قضايای قبلی و معلومات قبلی قائل شد ، آمد شكاف ميان ذهن و خارج را زياد كرد
نگاهی به فلسفه هگل
آنگاه نوبت میرسد به هگل . هگل كار مهمی كه كرده است - كه البته كارش درست هم نيست - اين است كه آمد اين شكاف ميان ذهن و خارج را به كلی از ميان برداشت ، گفت اين اشتباه است كه شما ذهن را يك چيز دانستهايد و عين و خارج را چيز ديگرفيلسوفان ما از قديم يك حرفی در باب معرفت و شناخت يعنی در باب علم داشتهاند . آنها هم عين همين مساله را طرح كرده بودند كه چه رابطهای هست ميان عالم ذهن و عالم عين ؟ آيا آن برای خودش يك دنيای جداگانه است و اين برای خودش يك دنيای جداگانه ؟ میگفتند اگر اينطور باشد پس علم و معرفت ديگر معنی ندارد ، برای اين كه دنيايی كه من پيش خودم تصور كردهام يك دنياست ، دنيای بيرون دنيای ديگر است . پس آگاهی و ناآگاهی با همديگر مساوی است ، چون آگاهی يعنی كشف دنيای بيرون . مگر اين طور نيست ؟ علم يعنی كشف دنيای بيرون . اگر آنچه كه من میبينم با آنچه كه دنيای بيرون هست به كلی متناقض و متضاد يكديگر باشند ، پس هر علمی مساوی است با جهل . میآمدند به رابطهای قائل میشدند ، " رابطه ماهوی " ، میگفتند كه ميان ذهن و عين اختلاف وجودی است و وحدت ماهوی ، يعنی يك ذات است كه دو نوع وجود پيدا میكند . يك ذات گاهی در عالم عين وجود پيدا میكند ، میشود وجود عينی ، و [ گاهی ] در عالم ذهن وجود پيدا میكند ، میشود وجود ذهنی . پس چون وجود ذهنی يك ذات است كه در خارج هم همين ذات وجود عينی دارد ، از اين جهت است كه علم میتواند كشف باشد و آگاهی بر خارج باشد . رابطه را اينطور مشخص میكردند ، يعنی قائل بودند به دو وجود و يك ماهيت . عين و ذهن دو وجودند ولی دارای يك ماهيت
كانت و دكارت حرفشان اين بود كه قهرا خارج و ذهن دو وجودند و دو ماهيت هم هستند . اينجا بود كه اين اشكال پيش میآمد كه اگر اين طور باشد پس علم و جهل با يكديگر مساوی میشود . هگل حرفش حرف ديگری است كه اصلا حتی میخواهد دو وجود بودن را هم منكر بشود ، میخواهد بگويد كه ذهن و عين اصلا با همديگر جدايی ندارند . آنچه ذهن است عين است و آنچه عين است ذهن است . اين است كه يك حرفی از او نقل شده [ قريب به اين مضمون ] كه آنچه معقول است عينی است و آنچه عينی است معقول است . حرف او اين است كه هر چه را ما تعقل میكنيم همان است كه در خارج وجود دارد ، و هر چه در خارج وجود دارد عينا همان است [ كه در ذهن وجود دارد . ] مثل اين كه ذهن و عين دو طرف يك صفحه باشند . اگر ما يك شی داشته باشيم كه دو چهره داشته باشد ، يك شی باشد و دو چهره داشته باشد چگونه است ؟ گفته است ذهن و عين اين گونه است . حكم يك شی دارای دو چهره است . به حساب هگل اصلا ديگر اختلاف ذهن و عين از ميان برمیخيزد . اينجاست كه آن مساله " دوگانگی " دكارت و كانت در فلسفه او حل میشود . البته حرفش به اشكالات زيادی برخورد میكند . ديگر هيچ چيزی نيست كه ما بگوييم اين ذهنی است و عينی نيست ، و هيچ چيزی نيست كه بگوييم عينی است و ذهنی نيست . هر چه ذهنی است عينی است و هرچه عينی است ذهنی است . اين يك حرفی است در فلسفه هگل كه اين [ كتاب ] خوب هم بيان نكرده است
يك چيز ديگری كه در فلسفه هگل هست اين است كه چون قائل به وحدت ذهن و عين است میگويد كه نظام عالم ، نظام اصيل و اصلی عالم ، آنچنان كه فلاسفه پيشين خيال كردهاند ، نظام علت و معلول نيست كه ما خدا را به عنوان علالعلل بشناسيم ، علت اصلی و علت نخستين ، بعد ، از علت نخستين معلول اول صادر شده ، بعد معلول دوم و بعد نظام عالم به اين شكل به وجود آمده است . اين را قبول ندارد ، بلكه نظام عالم را نظام " دليل و مدلول " میداند نه نظام " علت و معلول " ، چون در علت و معلول ، ما میگوييم معلول از علت به وجود میآيد ، در دليل و مدلول میگوييم كه مدلول از دليل استنتاج میشود ، نتيجهگيری میشود . او میگويد كه پيدايش معلول از علت ، در عقل هيچ ضرورتی ندارد . مثل اين كه ما میگوييم آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار میشود . میگويد تبديل به بخار میشود ولی از نظر عقل هيچ ضرورتی ندارد . آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار میشود ، در صفر درجه تبديل به يخ میشود . میگويد ما میبينيم اين جور میشود . از نظر عقل هيچ ضرورت ندارد . اگر آب در صد درجه حرارت تبديل به يخ میشد و در صفر درجه تبديل به بخار میشد برای عقل فرق نمیكرد . ولی در استدلال ، در نتيجهگيری ، ضرورت عقل است . مثل اين كه میگوييم زاويه الف با زاويه ب مساوی است و زاويه ب با زاويهج مساوی است . اين كه زاويه الف با زاويهج مساوی باشد ، ضرورت عقل است ، محال است غير از اين باشد . آن وقت از يك طرف قائل به وحدت عقل و عين است ، قائل به وحدت ذهن و خارج است ، از طرفی هم نظام عالم را نظام دليل و مدلول میداند ، يعنی همانطور كه ذهن استنتاج میكند خارج هم استنتاج میشود . آنگاه چه نتيجهگيری میشود ؟ ما در فلسفه خودمان داريم ، میگوييم كه يك شی ، واسطه در ثبوت است ، يك شی واسطه در اثبات . ممكن است يك شی واسطه در ثبوت باشد و واسطه در اثبات نباشد ، [ و ممكن است ] واسطه در ثبوت برای يك ذیواسطه ، واسطه در اثبات باشد . اينها معنايش چيست ؟ واسطه در ثبوت يعنی علت خارجی . مثلا آتش علت است برای بالا رفتن درجه حرارت . اين را میگويند واسطه در ثبوت يعنی در وجود واقعی . میگوييم آتش علت است برای بالا رفتن درجه حرارت . اين مربوط به عالم عين است . واسطه در اثبات مربوط به عالم ذهن است ، يعنی آن كه سبب میشود برای كشف . ممكن است يك شی واسطه در ثبوت باشد ، واسطه در اثبات هم باشد . چطور ؟ مثلا اگر به ما گفتند در اينجا فلان مقدار حرارت به اين آب دادهاند ، ما آن وقت كشف میكنيم كه بنابراين درجه اين زيبق (1) اين قدر بالا رفته است ، يعنی ذهن ما از علت معلول را كشف میكند. عكسش هم ممكن است. گاهی از معلول علت را كشف میكند . يك وقتی ما میبينيم درجه ميزانالحراره بالا رفته . اگر هم اطلاع نداشته باشيم كه در [ چه ] محيطی [ بوده ] میگوييم اين در جای گرمی بوده كه اين قدر بالا رفته است ، يعنی از نظر ذهن همانطور كه از علت میشود معلول را كشف كرد ، از معلول هم میشود علت را كشف كرد
پس واسطه در اثبات لازم نيست عين واسطه در ثبوت باشد . ممكن است كه واسطه در اثبات ، ذیواسطه در ثبوت باشد ، و لهذا ما میگوييم كه خدا علت عالم است ، پس خدا واسطه در ثبوت عالم است ، ولی هم خدا میتواند واسطه در اثبات عالم باشد ، هم عالم میتواند واسطه در اثبات خدا باشد
ما میگوييم از وجود عالم خدا را كشف میكنيم
پاورقی : . 1 [ به معنی جيوه . ]
ولی در فلسفه هگل اين مسائل ديگر وجود ندارد . وقتی ذهن و عين يكی شد ، واسطه در ثبوت عين واسطه در اثبات میشود . از نظر او خدا در عين اين كه خدا هست از عالم استنتاج میشود . آن وقت او حرفهايی دارد . مقولاتش از مقوله هستی شروع میشود ، بعد میرود به مقوله نيستی ، از آنجا میرود به مقوله گرديدن و شدن ، همينطور اين مقولات پشت سر همديگر میآيند ، شاخه شاخه میشوند ، آن آخرين استنتاجی كه مقولات يكی از ديگری استنتاج میشود آن چيزی است كه او به آن میگويد " روح مطلق " يعنی خدا . [ در ] اين استنتاجی كه ذهن میكند ذهن حركت میكند . اين طور نيست ؟ ذهن از اولين مقوله كه هستی است حركت میكند تا میرسد به روح مطلق ، چون ذهن و عين يك چيز استپس در عالم عين هم همينطور است ، يعنی در عالم عين هم هستی تركيب میشود با نيستی ، بعد ، از آن " گرديدن " [ به وجود میآيد ] ، بعد از آن چيز ديگر ، تا میرسد به خدا . ما هيچ وقت چنين حرفی را نمیگوييم كه مثلا اشيا حركت میكنند به معنای اين كه تبديل میشوند به خدا ، و خدا آخرين مرحله تكامل است . ما نمیگوييم خود خدا آخرين مرحله تكامل اشيا است ، ولی لازمه فلسفه هگل اين است كه خدا در عين حال آخرين مرحله تكامل اشيا هم هست
- زمان را هم در خارج و ذهن يكی میداند ؟ زمان را هم يكی میداند ، بله
- پس در همان لحظهای كه ما به اين نتيجه میرسيم باز هم خدا . .
همينطور است . اتفاقا میگويد خدا در جريان كار عالم است . البته حرفش به اشكالات زيادی برخورد میكند . ولی ما در اينجا اصل فلسفهاش را میخواهيم كه چه میگويد . لذا اين تناقض در اظهار نظرها درباره فلسفه هگل هست . بعضی هگل را يك ايدهآليست كامل دانستهاند . الان خود اين ماركسيستها اغلب هگل را يك ايدهآليست میدانند در صورتی كه اين كتاب ، هگل را يك "واقعگرا" ناميده است . ما میتوانيم بگوييم "ايدهآليست" به جهت اين كه تمام استنتاجاتش از روی ذهن است . ولی میتوانيم بگوييم " رئاليست " چون از نظر او ذهن و عين يك چيز است، يعنی او منكر وجود عينی نيست بلكه ذهن را عين عين میداند . بعضی او را ضد خدا میدانند ، میگويند ايدهآليست و قائل به خدا نبوده چون خدا را به عنوان عله العلل قبول ندارد . ولی يك عده ديگر [ او را قائل به خدا میدانند ] و خود هگل خودش را يك مرد الهی میداند چون خدا را به عنوان آخرين مقولهای كه استنتاج میشود میداند . اظهار نظرهای متناقض درباره فلسفه هگل میشود
بعضی میگويند هگل بیخداست ، بعضی میگويند هگل باخداست . اين برای اين است كه اصلا تصورش از همه اين مسائل يك تصور خاص و جديدی بوده است
به هر حال در فلسفه هگل ، تاريخ و حركت و ديالكتيك و تبديل شدن و " شدن "، يك اصل اساسی است، منتها ذهن و عين را يكی میداند. اين است كه در فلسفه او تاريخ اصالت پيدا میكند ، همه چيز " شدن " است ، همه چيز تاريخ است
تاثيرپذيری ماركس از هگل و فويرباخ
يكی از آن ريشههای اساسی كه ماركس از هگل گرفت همين بود كه همه چيز تاريخ است ، همه چيز جريان است . ولی تفاوت اين است كه هگل قائل به وحدت عين و ذهن بود ، يعنی او ديگر به جدايی ميان ذهن و عين قائل نبود ، نه به تقدم عين بر ذهن قائل بود ، نه به تقدم ذهن بر عين . البته عدهای بودهاند كه به تقدم ذهن بر عين قائل بودهاند كه آنها سوفسطايیها بودند ، كما اين كه دكارت و كانت هم به جدايی - نه به معنای تقدم - ميان ذهن و عين قائل بودند . ماركس آمد مساله جدا نبودن ذهن و عين از يكديگر را يعنی نفی عقيده كانت و نفی عقيده دكارت را از هگل گرفت . مساله عدم تقدم ذهن بر عين را - كه سوفسطايیها قائل به تقدم ذهن بر عين بودند - اين را هم از هگل گرفت [ و گفت ] نه ، هيچ تقدمی نيست . ولی هگل قائل به تساوی ذهن و عين بود ، اينها قائل به تقدم عين بر ذهن شدند . اين كه عين ، تاريخ است يعنی وجود عينی جز يك جريان چيز ديگری نيست ، اين را از هگل پذيرفتند . اين كه ذهن هم تاريخ است - و لذا میگويند حقيقت متحول است يعنی حقيقت به معنای علم و ذهن متحول است - اين را هم از هگل گرفتند . ولی آن مساله وحدت ذهن و عين را كه ذهن همان عين است و عين همان ذهن است ، اين را ديگر نپذيرفتند ، گفتند خير ، ذهن متاخر از عين است ، يعنی اصل ، عين است و ذهن انعكاسی است از وجود عينی ، كه در اين مقدار به فلاسفه قديم ما نزديك شدند ، چون فلاسفه قديم ما معتقد بودند كه عين تقدم دارد ، در عين اين كه يك نوع وحدت ماهوی ميان عين و ذهن هست ، در عين حال عين بر ذهن تقدم دارد ، يعنی اگر عين نباشد [ ذهن نيز نخواهد بود . ] جمله " من فقد حسا فقد علما " كه میگفتند ، اين است كه هر حسی را انسان فاقد باشد يك علمی را فاقد است ، يعنی عينی بايد باشد كه اثر روی حس بگذارد . منتها باز تفاوت حرف اينها با حرفهای قدمای ما اين است كه قدمای ما كه به نوعی جدايی ميان ذهن و عين و به نوعی تقدم ميان عين و ذهن قائلند ، در عين حال يك نوع رابطه ماهوی ميان عين و ذهن قائل هستند ، نه صرف عليت و معلوليت ، نه صرف اين كه آن خارج علت است و اين معلول . اين كافی نيست . علاوه بر اين كه خارج علت است و ذهن معلول ، بايد اين علت و معلول يك وحدت ماهوی هم با هم داشته باشند تا علم باشد . اينها فقط رابطه علت و معلولی را قائل هستند ، يعنی ذهن را معلول و عين را علت میدانند بدون اين كه رابطه ماهوی را قائل باشند . اين [ بود ] بحث به اصطلاح " شناخت " در اينجا . منتها اين كتاب مقداری مختصر و خيلی كوتاه [ بيان كرده ] ، چون فلسفه هگل از مشكلترين فلسفههای دنياست ، از نظر اين كه خيلی پيچيده است و بيان خود او هم بيان خيلی مغلق و پيچيدهای بوده به طوری كه در شرح حالش نوشتهاند كه خودش گاهی كتابهايی يا مقالاتی مینوشت ، مدتی كه میگذشت خودش هم نمیفهميديك كسی داشتيم در فريمان ما (اينها مكتب رفته بودند و سواد نداشتند) ، اين سياهه مثلا دكانش را كه مینوشت بعدها اگر فاصله میشد نمیتوانست بخواند . تشبيه خوب را خودش میكرد ، میگفت خطم " شب مانده " شده ، بيات شده ، مثل نانی كه بيات میشود بعد زير دندان نمیرود . میگفت خط من اگر " شب مانده " بشود يعنی اگر بيات بشود ديگر قابل خواندن نيست مثل نانهايی كه اگر بيات بشود قابل خوردن نيست . حالا هگل هم اينطور بود و گاهی خودش مینوشت ، بعد كه میخواست بخواند خودش هم نمیفهميد كه آن وقت چه گفته است ، و حتی میگويند - چون خودش خيلی بد بيان بود - يك وقتی چيزی نوشته بود كه بعد كس ديگری فلسفه او را شرح داد و به يك بيان درستی نوشت. وقتی خودش خواند گفت حالا میفهمم چه میخواستم بگويم ( خنده حضار ) . اين است كه بسياری اشخاص مثلا فروغی در سير حكمت در اروپا معلوم است كه هيچ از فلسفه هگل سر در نياورده و يك چيزی سرهم كرده است . بعدها خيلی روی فلسفه هگل كاركردند . از جمله كسان ، مردی بوده به نام "استيس" كه خيلی روی فلسفه او كار كرده و آن را به يك بيان خيلی روشن و خوبی به انگليسی آورده كه اين آقای دكتر عنايت هم خيلی عالی و خوب ترجمه كرده است . اين كتاب خيلی كتاب خوبی است . از آن خوب میشود استفاده كرد. خود همين شاگردهايش هم از قبيل ماركس نمیشود صددرصد مطمئن بود كه همه فلسفه هگل را آنچنان كه بوده درك میكردند و میفهميدند
ما داريم ريشههای فكری فلسفه ماركس را ذكر میكنيم . يكی از ريشههای فكریاش فلسفه هگل است و در فلسفه هگل بيشتر از همه اين مساله [ مورد استفاده قرار گرفته است . ] البته خيلی از عنصرهای فكری فلسفه ماركس مال هگل است ولی عمدهاش اين است كه همه چيز جريان است ، عالم عين جريان دائم است ، عالم ذهن جريان دائم است . همچنين مساله تضاد را از هگل گرفتند . مساله جهش را ، تبديل كميت به كيفيت را از او گرفتند
به طور كلی منطق ديالكتيك را از او گرفتند . حالا میرسيم به قسمت اول فلسفه ماركس
اين كتاب بسيار كتاب عالیای است . هم گويا خوب ترجمه شده ، يعنی از روی فهم و شعور ترجمه شده ، و هم نويسندهاش خيلی عميق چيز نوشته . اين قسمت فلسفه ماركس را اينجا میخوانيم و ان شاالله تشريح میكنيم
2 ريشههای فكری فلسفه ماركس
- قسمت اول ، مبانی منطقیاش را طرح میكند كه همان جدل باشد كه از هگل گرفته . فصل دوم بحث ماديگرايی اين فلسفه را مطرح میكند كه بيان میكند چگونه يكی از شاگردان هگل به نام فويرباخ محتوای فكری هگل را تغيير داد و يك مقدار مادی كرد و بعد ماركس و انگلس كاملا آن را ماديگرا كردند ، و در قسمت سوم هم جنبه فلسفه پراكسيس ، به اصطلاح فلسفه عمل ، اصالتی را كه برای عمل قائل شدند بحث میكند . در بيان بخش اول مشیاش به اين صورت است كه از هگل خيلی تعريف میكند و میگويد . .اجازه بدهيد همين جا من يك توضيحی بدهم . قبل از همين قسمت اول ، مولف تحت عنوان " جوهر مكتب ماركس " میگويد : " اگر مكتب ماركس را به اجزا اساسی آن خلاصه كنيم چنين جلوهگر خواهد شد : . 1 به صورت يك ديدگاه كلی درباره تاريخ بشر(فلسفه ماركسی) . 2 به صورت يك كاربرد خاص اين ديدگاه كلی در مورد رژيم سرمايهداری ( اقتصاد ماركسی ) . 3 به صورت يك پيشبينی در مورد وقوع اجتنابناپذير تغييرات اجتماعی با تكيه به تضادهای اين نظام ( انقلاب ماركسی ) . " (1)
اجزا اصلی مكتب ماركس
به اين شكل آمده ماركسيسم را به سه جز : جز فلسفی ، جز اقتصادی و جز اجتماعی به اصطلاح تقسيم كرده . ما بعد درباره اين تقسيم بحث خواهيم كرد - چون به تفصيل خودش وارد خواهد شد - كه ببينيم آيا اين تقسيم به همين شكل درست است ؟ يعنی واقعا مكتب ماركس را اگر بخواهيم تقسيم كنيم بايد به اين سه جز تقسيم كنيم : جز فلسفی ، جز اقتصادی ، جز اجتماعی ؟ يا نه ، به گونه ديگری بايد تقسيمبندی كرد ؟ آنچه كه به نظر ما هميشه میرسيده است اين است كه اجزا اصلی مكتب ماركس سه چيز است : يكی فلسفی ، كه البته مقصود فلسفه تاريخ است ، يعنی ماركس در غير فلسفه تاريخ ، در فلسفه جهانی نظريهای ندارد ، بازگوكننده حرفهای ديگران است ، گو اينكه در همين فلسفه تاريخ هم از ديگران استفاده كرده ، ولی به هرحال اين را میشود به خود ماركس نسبت داد ، همين كه به آن میگويند " ماترياليسم تاريخی " يعنی تفسير تاريخ بر اساس ابزارگرايی و بر اساس جنبههای اقتصادی و مادی ، و همين كه میگويد اقتصاد و جنبههای مادی زيربنای همه حركات و همه جنبههای زندگی اجتماعی است . ديگر ، اقتصاد ماركسی است ، يعنی در اقتصاد طرفدار نظريه مالكيت اشتراكی است . و سوم در منطق است ، كه مولف در بعضی موارد تعبير میكند به يك طريقت فكری ، روش فكریدر اين سه جز ، دو جزئش [ از ديگران است . ] منطق بدون شك همان منطق هگل است ، يعنی منطق مال ماركس نيست ، مال هگل است ، چون منطق همان منطق ديالكتيك است كه پايهگذار ديالكتيك جديد هگل است . اقتصاد هم كه مالكيت اشتراكی يا به عبارت ديگر سوسياليسم است . سوسياليسم اساسا فكر حاكم بر قرن نوزدهم بوده و قبل از ماركس سوسياليستهای ديگری وجود داشتهاند . منتها اينها معتقدند كه سوسياليسم آنها سوسياليسم رويايی و تخيلی است ،
پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 14
سوسياليسم ما علمی است . دليلش را هم عرض میكنم . تنها چيزی كه برای ماركس و انگلس میماند همان ماترياليسم تاريخی است ، توجيه تاريخ بر اساس ماديت ، يعنی بر اساس اقتصاد . سوسياليسم اينها هم كه به حساب خودشان سوسياليسم علمی میشود ، چون مبتنی بر ماترياليسم تاريخی و بر اساس اين است كه تحولات عينی اجتماعی جبرا منتهی به سوسياليسم میشود و هر دورهای نتيجه جبری دوره قبلی خودش است تا رسيده است به دوره كنونی كه دوره سرمايهداری است و اين هم جبرا منتهی به سوسياليسم خواهد شد . از اين جهت اين سوسياليسم را میگويند " علمی " ، يعنی بر اساس يك سلسله قوانين عينی و علمی استبه نظر میرسد كه اينگونه تقسيم بهتر از تقسيمی است كه اين شخص كرده است . از اين جهت بهتر است كه همانطور كه عرض كرديم ما الان سه چيز را از همديگر كاملا مجزا كرديم : فلسفه تاريخ يك حساب جدايی دارد ، منطق به طرز تفكر مربوط است حساب جدايی دارد ، اقتصاد هم كه خودش حساب جدايی دارد . اما مولف ، اول آمده روی فلسفه ماركس . در فلسفه ماركسی ناچار شده كه مساله منطق را كه همان - به قول اينها - منطق جدلی يا منطق ديالكتيكی باشد طرح كند . آن وقت جبرا بايد مساله ماترياليسم تاريخی هم در ضمن بحث منطق بيايد ، در صورتی كه بحث فلسفه تاريخ و منطق از همديگر جدا هستند . اگر بنا باشد ما اجزا را از يكديگر جدا و تجزيه كنيم دليلی ندارد كه ماترياليسم تاريخی را با منطق جز يك قسمت بشماريم . اين را فعلا شما در نظر داشته باشيد تا بعد كه ما به تفصيل دنبال قسمت بندی اين شخص میرويم ببينيم [ چگونه است . ] بعلاوه ، اين مساله انقلاب اجتماعی كه اينجا ذكر میكند و آن را جز عليحده قرار داده ، پركسيس كه در آينده خواهد آمد ، اين انقلاب اجتماعی اتفاقا جز اساسی نيست كه جدا ذكر كنيم ، به جهت اينكه لازمه همان منطق و لازمه ماترياليسم تاريخی ، همين انقلاب اجتماعی هست ، يعنی اين خودش جز مستقل و جداگانهای نيست . اين است كه ما از اين جهت به اين كتاب از نظر تقسيمبندیاش فعلا ايراد داريم . حالا بعد به تفصيل كه وارد شديم ، ببينيم آيا جهات بهتری بوده است كه او اين طور تقسيم كرده يا نبوده است ؟ مطلب ديگری كه ما از حالا بايد خيلی رويش دقت كنيم همين مساله ريشهيابی ماركسيسم است كه قبلا خود مولف مطلبی در اين مورد در پاورقی گفت ، ما هم شرح داديم كه [ ماركس ] مثلا نظريه تضاد در سرمايهداری را از چه كسی گرفته است و نظريه جبر اجتماعی را از چه كسی و اصل فكر سوسياليسم را از چه كسی گرفته است ؟ اين يك كار خيلی لازمی است كه بايد بكنيم ، يعنی ريشهيابی نظريات . از اين سه جزئی كه خود ما بيان كرديم تنها ماترياليسم تاريخی بود كه آن را از خود ماركس دانستيم ، ولی در اين دو ورق پيش مولف مدعی بود كه [ ماركس ] جبر اجتماعی را از سنسيمون دانشمند فرانسوی معروف گرفته است . اگر جبر اجتماعی سنسيمون همان جبر اقتصادی باشد ، يعنی اگر جبر اجتماعی را بر اساس اقتصاد توجيه میكرده است بنابراين اصل نظريه ماترياليسم تاريخی هم مال سنسيمون است . نتيجه اين میشود كه تلفيق و تركيب همه اينها ، چيزی را از هگل گرفتن ، چيزی را از سوسياليستهای قرن 19 گرفتن ، چيزی را مثلا از سنسيمون گرفتن ، يك مكتب تلفيقی است
خود آنها درباره ماترياليسم ديالكتيك میگويند ما ماترياليسم را از فلاسفه قرن 18 گرفتيم و ديالكتيك را از هگل ، ايندو را با يكديگر تلفيق كرديم
آن وقت مكتب ماركس میشود يك مكتب تلفيقی ، منتها حداكثر اين است كه بگوييم اينها يك حسن انتخابی داشتند كه از هر مكتبی آن عنصر خوبش را گرفتند . استالين میگويد ما هستهاش را گرفتيم و پوستهاش را دور انداختيم . اگر بتوانند ادعا كنند حداكثر اين است كه از هر مكتبی هسته آن مكتب را گرفتهاند و پوسته آن را دور ريختهاند ولی به هر حال خودشان هيچ جزئی را ابتكار نكردهاند . اين مسالهای است كه بايد بعد از اين رويش بيشتر فكر كنيم . حالا شما روی اين حساب وارد فلسفه ماركسی بشويد
- در زمينه اين قسمتی كه فرموديد يعنی مبادی فكر ماركس ، ما درس اصول علم سياست را كه داشتيم ، سه قسمت را ذكر كرد ، گفت فلسفه هگل را گرفته بود ، يعنی فلسفه آلمانی ، همان منطقش مورد نظرش بود ، جامعهشناسی فرانسه را گرفته بود و اقتصاد كلاسيك انگليس را ، يعنی مبادی فكریاش از اين سه قسمت بوده
حالا شما روی همين كمی بيشتر تحقيق كنيد . فلسفه را از آلمان گرفته بود درست ، اينكه جامعهشناسی را از فرانسه گرفته بود ، بايد بيشتر درباره آن تحقيق كرد ، مثلا از مكتب چه كسانی
- شايد از سنسيمون
اين به همان سنسيمون میخورد ، چون جامعهشناسی به مساله فلسفه تاريخ برمیگردد . پس مولف نظرش همان است كه ماركس فلسفه تاريخ را از سنسيمون گرفته است
- اقتصاد كلاسيك انگليس هم يك مبدا فكری برايش بوده
كه همان افكار سوسياليسم است . به هر حال روی اينها بايد دقيقتر [ كار كرد ، ] مخصوصا از نظر سوسياليسم ، كه اين افكار سوسياليستی در اروپا بذرش در چه زمانی و به وسيله چه كسانی كاشته شد و چه تحولاتی پيدا كرد ، يعنی تاريخچه سوسياليسم را ما حتما بايد دقيقا به دست بياوريم و شما بگرديد به هر مطلبی در ارتباط با اين موضوع برخورد میكنيد آن را يادداشت كنيد
- در اين قسمت ، قبل از اينكه جدل و منطق ديالكتيك را تشريح كند مقداری درباره هگل صحبت میكند و میگويد از حق نبايد گذشت كه هگل تحولی در فلسفه ايجاد كرد . بعد میگويد از ابتدای فلسفه تا به حال میتوان تمام شيوههای فلسفی را به دو نوع فلسفه تقسيم كرد ، يكی فلسفهای كه تكيه بر هستی میكرد و دوم فلسفهای كه تكيه بر شدن میكرد . طرفداران نوع اول مانند دكارت و كانت ، و طرفداران فلسفه شدن در جديد هگل و قبل از ميلاد هم هراكليت طرفدار همين حكمت بوده . میگويد : " فلسفه نوع اول كه از حكمت ارسطو و مكتب حقوقی روم و همچنين حكمت علمای دينی مسيحی ( حداقل علمای دينی مسيحی كشورهای لاتين ) ريشه میگيرد قرنها فلسفه كلاسيك غرب و فلسفه طلاب دينی مسيحی بشمار میرفت و همچنين فلسفه دكارت بود . اين فلسفه به ابديت تغييرناپذير روح ، حقيقت و اصول اخلاقی معتقد است : آنچه در گذشته حقيقت داشته است امروز نيز حقيقت دارد و هميشه حقيقت خواهد داشت . راستی ، زيبايی و درستی ، تمام انعكاسی از وجود يزدانی است كه جاودانی است يعنی خارج از زمان قرار دارد ، مستقيم به فلسفه تاريخ منجر میشود ، در صورتی كه فلسفه پيشين به منطق میانجاميد . فلسفهای ساكن نيست بلكه دارای تحرك است . هگل میگويد : شدن ، نخستين انديشه قابل لمس است و لذا نخستين شناخت ذهنی است در حالی كه هستی و نيستی مفاهيم انتزاعی توخالی هستند . " (2)
دو نوع تقسيم فلسفه :
1 . ايدهآليسم و ماترياليسم
اينجا هم نقص زيادی در گفته آقای پیيتر هست . اغلب خود فرنگيها - خصوصا ماترياليستها - وقتی كه میخواهند فلسفه را به دو نوع تقسيم كنند به اين شكل تقسيم میكنند ، میگويند كه ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفه روحگرا يا ذهنگرا و فلسفه عينگرا يا مادهگرا . به عبارت ديگر : ايدهآليسم ، ماترياليسم . يك فلسفه طرفدار اصالت روح و ذهن است و فلسفه ديگر طرفدار اصالت ماده و عين . اينها كه اينطور میگويند افلاطون را " پدر ايدهآليسم " مینامند و بيشتر فلسفه ذهن گرايی و روحگرايی را به افلاطون نسبت میدهند ، و ارسطو را هم تا حدی [ روحگرا میدانند ، ] منتها برای ارسطو يك حالت بينابين قائل هستند ، و با اين تقسيم ، در ميان فلاسفه اروپا خود هگل هم جز فلاسفه ايدهآليست شمرده شده است ، و [ همينطور ] كانت و دكارت .پاورقی : . 1 همان ، ص . 17 . 2 همان ، ص 16 و . 17
اگر شما كتابهای ماركسيستها را بخوانيد میبينيد در اينجا همه اينها را با يك چوب میرانند و همه اينها را " فيلسوفان ايدهآليست " مینامند . آن وقت فيلسوفان ماترياليست را از دوره قبل از ارسطو شروع میكنند . برای هراكليت خيلی اهميت قائل هستند . برای ذيمقراطيس اهميت قائل هستند ( مكتب ذرهای به اصطلاح ، مكتب اتميسم ) و برای اپيكور نيز اهميت قائل هستند كه خود همين آقای ماركس از مريدهای اپيكور و ذيمقراطيس بوده و گويا رسالهاش را هم درباره اينها گذرانده است2 . فلسفه بودن و فلسفه شدن
پس طبق اين تقسيمبندی ، هگل در يك جناح قرار میگيرد ، ماركس در جناح ديگری . ولی اين آقای مولف - و شايد خيلی اشخاص ديگر هم نظير او - خواسته است تقسيمبندی را به شكل ديگری بكند(كه خيليها به اين شكل تقسيمبندی كردهاند ) كه در اين شكل به عكس آن شكل ، هگل و ماركس در يك جناح قرار میگيرند و عده ديگر در جناح ديگر ، يعنی از نظر زمانی ، ماقبل هگل الا هراكليت يونانی همه در يك جناح قرار میگيرند و بعد از هگل و ماركس در جناح ديگر ، و آن اين است ، میگويند ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفه مبتنی بر هستی يا بودن ، و فلسفه مبتنی بر صيرورت يا شدنريشهاش هم در واقع يك امر لغوی است كه ما در عربی و فارسی داريم . در عربی كان يكون داريم و صار يصير . در فارسی هم بودن داريم كه بود و هست و میباشد ، و شدن داريم كه شد و میشود . مثلا يك وقت ما میگوييم زيد عالم بود ، زيد عالم هست ، زيد عالم خواهد بود . يك وقت میگوييم زيد دانا شد ، زيد دانا میشود ، زيد دانا خواهد شد . در ماده " بودن " زمان دخالت ندارد . حالا اين را توضيح ديگری بدهم
زمان گاهی در صيغه كلمات دخالت دارد ، يعنی فعل ماضی دلالت بر زمان گذشته میكند، میگوييم رفت، و فعل مضارع بر زمان حاضر يا آينده، میگوييم میرود. بحث در اين جهت نيست . بحث در اين است كه ماده بعضی از الفاظ ( نه صيغه آنها ) دلالت بر زمان دارد و ماده بعضی الفاظ ديگر دلالت بر زمان ندارد . ماده " هستی " و " بودن " دلالت بر زمان ندارد بلكه به عقيده اينها دلالت بر ثبات دارد و ماده " شدن " دلالت بر زمان دارد
پس اينها اشتباه نشود . نگوييد كه مساله زمان به صيغه مربوط است نه به ماده ، اگر ما به صيغه ماضی بگوييم میشود زمان گذشته ، به صيغه مضارع بگوييم میشود زمان آينده ، به صيغه اسم فاعل مثلا بگوييم دلالت بر زمان ندارد ، به صيغه مصدر هم بگوييم دلالت بر زمان ندارد ، نه ، اينجا بحث صيغه نيست ، بحث ماده است . پس ماده " بودن " و " هستی " دلالت بر زمان ندارد ولی ماده " شدن " چون از نوع حركت و جريان است [ و ] جريان و حركت ملازم با زمان است [ دلالت بر زمان دارد . ] اصلا حركت ، شدن يعنی در يك مدتی . حركت و زمان دو امری هستند كه مقارن با يكديگرند
اين است كه آمده است به دو نوع فلسفه قائل شده است : فلسفه بودن يا هستی و فلسفه شدن . در اين تقسيمبندی ، مثلا از قدما افلاطون و ارسطو فلسفهشان فلسفه هستی و بودن است ، بعد هگل و ماركس در جناح مخالف قرار میگيرند كه فلسفهشان فلسفه شدن است . پس هگل و ماركس در اينجا در كنار يكديگر قرار میگيرند . يكی از مشخصات فلسفه بودن اين است كه فلسفه بودن فلسفه خرد است ، فلسفه عقل است ، فلسفه سخن است ، ولی فلسفه شدن فلسفه زندگی است . كانه اين طور میخواهد بگويد : طبعا اين گونه است كه انسان در مرحله فكر و سخن - كه بيانكننده فكر است - معانی را از زمان تجريد میكند . اين خاصيت [ ذهن ] انسان است كه وقتی میخواهد فكر كند معانی را از زمان تجريد میكند و همانها را هم بيان میكند . قهرا فلسفههايی كه تجريدی و عقلی هستند فلسفههايی بر اساس هستی و بودن است ولی فلسفهای كه بيشتر به حس و زندگی و به متن واقع كار دارد ، چون زندگی خودش عين جريان است [ و در آن ] دائما شكفتگی و زوال است ، پيدايش و تولد و بعد فنا و نيستی و مرگ است ، چنين فلسفهای يعنی فلسفه شدن فلسفه زندگی است . پس آن فلسفه را ما میتوانيم فلسفه خرد و سخن بناميم و اين فلسفه را فلسفه زندگی
بعد يك حرف ديگری میزند ، میگويد فلسفه هستی به منطق میانجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاريخ . اين خيلی حرف نامربوطی است . از اين جهت نامربوط است كه بايد اين طور میگفت - خود ماترياليستها هم اين طور میگويند - كه فلسفه بودن(كه آنها مدعی هستند فلسفه ايدهآليسم اساسا نمیتواند فلسفه شدن باشد ، حالا خود هگل چگونه گفته ، نقصی است بر آنها) به منطقی میانجامد و فلسفه شدن به منطق ديگر ، نه اينكه فلسفه بودن به منطق میانجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاريخ
میگويند فلسفه بودن به منطقی میانجامد كه همان منطق صوری ارسطويی است كه منطق ثابت است ، منطقی كه مفاهيم و معانی در آن تحرك ندارد ، و فلسفه شدن به منطقی میانجامد كه در آن معانی و مفاهيم تحرك دارد كه همان منطق ديالكتيك است . لازمه منطق ديالكتيك اين است كه همه چيز در جريان است ، يعنی در منطق ديالكتيك همه چيز وارد تاريخ است ، همه چيز تاريخ دارد ، چون تاريخ به زمان مربوط است . بر اساس منطق ديالكتيك همه چيز تاريخی است . شی غير تاريخی يعنی شی غير متغير و متبدل كه در جريان زمان قرار بگيرد نداريم . پس بهتر اين بود كه اين طور میگفت كه اين فلسفه به منطقی میانجامد و اين فلسفه ديگر به منطق ديگر
البته بعد يك حرف ديگر زده است ، میگويد فلسفه هستی به ابديت و تغييرناپذيری روح و تغييرناپذيری حقيقت و تغييرناپذيری ارزشها و اصول اخلاقی میانجامد ، بر خلاف فلسفه شدن كه به ابديت و تغييرناپذيری [ اين امور قائل نيست ] بلكه [ طبق اين فلسفه ] اصلا امر ابدی وجود ندارد چون همه چيز در جريان تاريخ قرار میگيرد يعنی " جريانی " است و آغازی دارد و انجامی ، و قهرا تغييرناپذيری روح معنی ندارد و مساله ثبات حقيقت هم منتفی میشود . (حقيقت يعنی آنكه ما میگوييم حقايق علمی ، حقايق فلسفی
)میگويد همانطور كه واقعيت تاريخ دارد يعنی زمان دارد ، نسبی است ، تولدی دارد و مرگی ، حقيقت هم - يعنی هر حقيقتی كه شما آن را حقيقت علمی يا فلسفی بدانيد - هيچ وقت جاودانه نيست يعنی موقت است . ما در اصول فلسفه درباره اين مطلب بحث كردهايم . [ میگويند ] هر حقيقتی شما در نظر بگيريد موقت است . هيچ حقيقت ثابت نداريم ، كه از بحثهای فوقالعاده مهمی كه با اين ديالكتيسينها هميشه هست اين است كه لازمه اين حرف كه هيچ حقيقت جاودانی وجود ندارد اين است(1)كه حتی اگر ما الان بگوييم دو دو تا چهار تا ، نمیتوانيم بگوييم اين حقيقتی است كه از ازل تا به ابد صادق بوده است . اينطور بايد بگوييم : الان دو دو تا چهار تاست ،
پاورقی :
. 1 البته ما در اصول فلسفه از جنبههای متعدد اين قضيه را مورد بحث
قرار دادهايم كه در مقدمه مقاله چهارم خيلی مفصل بحث كردهايم
حال فرق " شدن " و " بودن " چيست ؟ آيا شدن يعنی چيزی كه در آن " زمان " هست و بودن يعنی چيزی كه در آن بیزمانی هست ؟ شدن چيزی است كه در آن تغيير است و بودن يعنی چيزی كه در آن ثبات است ؟ يا بودن يعنی چيزی كه در آن نه تغيير است و نه ثبات ، نه زمان است و نه بیزمانی ؟ دومی درست است ، يعنی بودن يك مفهوم لابشرط است نسبت به شدن ، نه يك مفهوم بشرط لا كه شدن بشرط شی آن باشد ، و لهذا امر ما داير نيست كه از دو فلسفه يا بودن را بپذيريم و يا شدن را ، نه ، ما میتوانيم بودن را بپذيريم و در همان حال شدن را بپذيريم ، چرا ؟ چون بودن يك حقيقتی است ، كه در فلسفه ما وقتی كه میگوييم " هستی " يا كلمه " وجود " را به كار میبريم ، در حقيقت وجود نه ثبات افتاده است نه سيلان . حقيقت وجود منقسم میشود به وجود ثابت و وجود سيال ، ولی حقيقت وجود در ذات خودش لابشرط است هم از ثبات ، هم از سيلان . اشتباه كردند كه فلسفه هستی را در مقابل فلسفه شدن قرار دادند . خيال كردند در مفهوم هستی ثبات افتاده . در مفهوم هستی نه لاثبات افتاده نه ثبات ، نه تغيير افتاده نه لاتغيير . اين است كه فلسفه هستی شامل فلسفه شدن میشود و غير شدن . و لهذا الان در فلسفه ما كه فلسفه هستی است ، هستی تقسيم میشود به هستی ثابت و هستی سيال
بنابراين اساس اين تقسيم به كلی غلط میشود . پس [ اينكه ] ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفه هستی و فلسفه شدن ، از ايندو يا اين را بايد انتخاب كرد يا آن را ، ارسطو و ديگری آن را انتخاب كردند هگل و ماركس اين را ، نه ، فلسفه سومی هم وجود دارد كه آن هم اسمش فلسفه هستی است ولی آن فلسفه هستی فلسفهای است كه هم شامل ثابت است هم شامل سيال . نه تنها در مقابل اينها قرار نمیگيرد ، بلكه هر دوی اينها را در بر میگيرد
- ممكن است آنها بپذيرند كه در فلسفه هستی " شدن " هست ولی بگويند حقيقت ثابت هم در آن هست كه در فلسفه " شدن " نيست
اتفاقا همان جهت است كه اين [ دو ] را جمع میكند . اين افراد میگويند اينها چون به فلسفه شدن قائل هستند و غير شدن را منكرند پس میگويند حقيقت جاودانی نيست . آن وقت به كسانی كه طرفدار فلسفه هستی هستند میگويند شما يا بايد منكر شدن باشيد و قبول كنيد كه پس حقيقت جاودانی است ، ارزشهای اخلاقی هم جاودانی است ، يا بايد منكر شدن نشويد منكر آن بشويد ، از ايندو بايد يكی را انتخاب كنيد . ما میگوييم هيچ وقت از ايندو يكی را انتخاب نمیكنيم ، ما هر دو را قبول داريم ، میگوييم آنچه كه به طبيعت تعلق دارد شدن است ، آنچه كه به روح تعلق دارد ثبات است . اين است كه در عين اينكه ما به اصل شدن در طبيعت معتقد هستيم و بلكه ما شدن در طبيعت را خيلی عميقتر از اينها معتقديم ، به آن اشكالات و بنبستها هم گرفتار نمیشويم چون از اول دچار اين مشكل نبودهايم
- میتوانيم اين طور بگوييم كه وجود دو مرتبه دارد : مرتبه ثابت و مرتبه سيال
ولی [ اينكه ] پس وجود دو مرتبه دارد ، مرتبه ثابت و مرتبه سيال ، [ يعنی ] پس وجود در حقيقت خودش نه تقيد به ثبات دارد [ نه تقيد به سيلان ، ] يعنی وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا نمیكند ثبات را كه وجود سيال محال باشد ، و وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا ندارد سيلان را تا وجود ثابت محال باشد . وجود در ذات خودش میتواند ثابت باشد میتواند سيال باشد . مثل اينكه بگوييم وجود ذهنی و وجود عينی ، وجود بالقوه و وجود بالفعل . البته اينجا يك حرف ديگری هست كه خيلی حرف عالی و خوبی هم هست - در اسفار هم هست - و آن اين است كه اين تقسيمات كه ما میگوييم وجود يا ثابت است يا سيال ، وجود يا ذهنی است يا خارجی ، وجود يا بالقوه است يا بالفعل ، اين تقسيمات به يك شكل مخصوصی است كه در عين حال مقسم ، يكی از اين دو قسم است و يكی از اين دو قسم به نحو ديگر شامل قسم ديگر میشود ، به اين معنا : وقتی ما میگوييم وجود يا ذهنی است يا عينی ، تقسيم درستی است ولی وجود ذهنی با مقايسه با وجود عينی ذهنی است ، خودش هم نوعی از وجود عينی است ، اگر میگوييم وجود يا بالقوه است يا بالفعل ، هر بالقوهای نسبت به بالفعل بالقوه است و الا اين بالقوه در بالقوه بودن خودش بالفعل است . همين طور اگر ما میگوييم وجود يا ثابت است يا سيال ، حرف درستی است . دو وجود با قياس با يكديگر يكی ثابت است يكی سيال ولی اين وجود سيال در سيال بودن خودش ديگر ثابت است ، در سيال بودن خودش ديگر سيال نيست . اين يك بحث خيلی عالی شيرينی است كه در فلسفه ما هست . حالا بخوانيد ، كه اين يكی از منشاهای بحثهايی است كه ما با اينها داريم
- در اين قسمت كه گفته بود [ فلسفه شدن ] به فلسفه تاريخ منتهی میشود ، كه به آن اشكال وارد كرديم ، خودش هم در آينده با لفظ " منطق " از اين قسمت ياد میكند . میگويد ماركس با پذيرفتن همان مبانی منطقی مادهگرا شد
به هر حال تعبيرش در اينجا غلط است . فلسفه تاريخ غير از منطق است
فلسفه تاريخ يك چيز است ، منطق چيز ديگری . خود آن فلسفه تاريخ بر اساس اين منطق است ، يعنی فلسفه تاريخ ماركس بر اساس منطق ديالكتيك است
فصل بعد را بگوييد : " جدل ، فلسفه پيشرفت " . - میگويد اين بيانی كه هگل كرد كه شدن هست و هر چيزی ابتدا پيدايش ، بعد نمو ، بعد نابودی [ دارد ، ] يك فكر مايوس كنندهای نيست ، بلكه از بين رفتنی است كه مقدمه يك خلاقيت است : " هگل باز مینويسد : به اين نوع تغييرات بلافاصله جنبه ديگری میپيوندد به طوری كه دوباره از مرگ زندگی نوينی متولد میشود . شرقيها چنين تصوری داشتند كه شايد بزرگترين فكر و قله افكار ، متافيزيك آنان باشد . عقايد مربوط به تناسخ بيانگر همين تصور است و فنيكس نيز كه بیپايان از خاكسترهای خود ، سر بيرون میآورد چنين نشانهای است . اما همه اينها تصاوير شرقی است كه بيشتر مناسب جسم است تا روح . باختر تصور ديگری ارائه میدهد . روح نه فقط جوانتر بلكه برتر و روشنتر از پيش ظهور میكند . " (1) حرفی كه هگل در اينجا میزند همان اشاره به تولد نو است كه میگويد شرقيها فكر میكردند متافيزيك و اعتقاد به تناسخ بالاترين فكر است و فنيكس كه ظاهرا اسم پرندهای است . .
حيوانی است كه از قديم گويا در ميان يونانيها ضربالمثل بوده است
معتقدند كه يك مرغ سفيد افسانهای است (ققنوس). مثلا در كتابهای بوعلی و بهمنيار يا در كلمات ابوريحان همين كلمه " ققنوس " به كار رفته است . [ در پاورقی ] میگويد : " مرغ خيالی افسانههای مصری كه در بيابانهای عربستان زندگی میكرد . خود را در آتش به هلاكت میرساند و سپس ميان خاكستر خود تجديد حيات میيافت " . " تجديد حيات میيافت " يعنی فرزندان او [ تجديد حيات پيدا میكردند . ]
پاورقی : . 1 همان ، ص 18 و . 19

