next page

fehrest page

مقدمه

همان طور كه در مقدمه جلد اول ذكر شده است ، مجموعه " فلسفه تاريخ " درسهای استاد شهيد آيه الله مطهری تحت همين عنوان در سالهای 1355 تا 1357 برای برخی از شاگردانشان بوده است كه در منزل استاد ايراد می‏شده‏ است . در جلد اول ، بخشی از كتاب لذات فلسفه ويل دورانت و كتاب‏ تاريخ چيست ؟ اثر " ای ، اچ ، كار " مورد بحث قرار گرفت . در اين‏ جلد بخشی از كتاب ماركس و ماركسيسم اثر آندره پی‏يتر تجزيه و تحليل شده‏ است . همچون جلد اول گاهی يكی از شاگردان كنفرانس داده است كه عين يا خلاصه آن به طور مشخص آورده شده است
اين كتاب شامل سه بخش است . در بخش اول ريشه‏های فكری فلسفه ماركس‏ بررسی شده و تاثيرپذيری ماركس از هگل و فويرباخ مورد بحث قرار گرفته‏ است . در بخش دوم نظريه معروف ماركس به نام " ماديگرايی تاريخی " تحليل شده و درباره تناقض ميان اين نظريه و منطق ديالكتيك و نيز درباره‏ تعديل ماركس و انگلس در نظريه جبر اقتصادی سخن رفته است . بخش سوم‏ درباره پركسيس يا فلسفه عمل است . در اين بخش درباره رابطه ميان انسان‏ و كار ، پراگماتيزم ، تعارض ميان فلسفه عمل و جبر تاريخ و مسائل ديگری‏ بحث شده است
گرچه به دليل سقوط اتحاد جماهير شوروی ماركسيسم حضوری در جهان امروز ندارد ، ولی بحث درباره اين مكتب هميشه مفيد و راهگشاست . در اين‏ كتاب به مطالب و نظريات بديعی از استاد شهيد برمی‏خوريم كه درخور تامل‏ و بهره‏گيری است . از خدای متعال توفيق انتشار مجلدات بعدی اين مجموعه‏ را مسالت می‏كنيم
اول مهرماه 1377 برابر با دوم جمادی‏ثان 1419

1 ريشه‏های فكری فلسفه ماركس

- . . . همكار خيلی صميمی ماركس كه به او ماركس دوم هم می‏گفتند انگلس است كه او هم در سال 1820 يعنی دو سال بعد از ماركس در شهر " بارمن " متولد می‏شود : انگلس خدمات زيادی نسبت به ماركس داشته ، چه‏ از جهت مادی و چه از جنبه‏های فكری . از جهت مادی ، همان دوره فلاكت‏ ماركس به وسيله تامينهای مادی انگلس اداره می‏شد و اگر او نبود وی اصلا قادر به ادامه حيات نبود . خودش از يك خانواده ثروتمند از اهالی " بارمن " بود و يك كارگاه نساجی و خلاصه ثروت قابل ملاحظه‏ای داشتند ، و بعد اشاره می‏كند كه محيط خانوادگی انگلس او را خيلی زود به يك جوان‏ سركش مبدل كرد(1)
يك مساله در اينجا همين است كه هم خود ماركس هم انگلس ، اينها هيچكدام وابسته به آن طبقه‏ای كه مدافع آن طبقه از آب درآمدند نبودند ، يعنی اينها جزو طبقه‏ای كه مدافع آن طبقه بودند نبودند يعنی از طبقه كارگر نبودند . خودش از طبقه بورژوا بوده ، انگلس هم كه اصلا از طبقه‏ سرمايه‏دار بوده ، پدرش كارخانه‏دار بوده و [ مولف ] علت عصيان انگلس‏ را فقط يك امر روانی توجيه می‏كند ،

پاورقی : . 1 خلاصه‏ای از صفحات 8 و 9 كتاب ماركس و ماركسيسم

می‏گويد به علت تنگ‏نظری‏های محيط خانوادگی ، يعنی يك مساله روانی است غير از مسائل [ طبقاتی ] . می‏خواهم بگويم آيا خود وجود ماركس و وجود انگلس نقض‏كننده‏ فلسفه آنها نيست ؟ آری ، برای اين كه اساس اين فلسفه بر اين است كه‏ فكر انسان زاده محيط طبقاتی و وضع طبقاتی اوست . می‏خواهيم ببينيم كه خود ماركس و انگلس چه موقعيت طبقاتی داشتند كه چنين افكار و انديشه‏هايی‏ پيدا كردند ؟ آيا موقعيت طبقاتی‏شان اقتضا می‏كرد كه چنين انديشه‏های‏ انقلابی پيدا كنند بر ضد سرمايه‏داری يا نه ؟ يا يك‏جا يك سرمايه‏دار تبديل‏ می‏شود به يك انقلابی ضد سرمايه‏دار ؟ اين چگونه قابل توجيه است ؟ هگل گويا دو طبقه شاگرد داشته ، يكی طبقه شاگردهای پيرتر و پخته‏تر و قديمی‏تر كه مثل خودش بيشتر فكر كرده‏اند ، و يكی هم گروه جوانان كه اينها را چپی‏های هگل می‏گويند ، گروه جوانان پيرو هگل ، و ظاهرا اينها در چپ و راست كرسی استادی هگل می‏نشستند . به اين جهت آن كسانی كه دارای افكار محافظه‏كارانه‏ای يعنی هگلی بودند بعدها دنيا اينها را " دست راستی " ناميد ، و اين گروه جوانان را كه همه ، افكارشان افكار انقلابی بود گفتند " چپی‏ها " ، يعنی آنهايی كه در دست راست هگل می‏نشستند ، و آنهايی كه‏ در دست چپش می‏نشستند
در سال 22 كه ما رفتيم بروجرد ، در بروجرد يك وضع خيلی عجيبی بود . آن‏ كسانی كه می‏آمدند درس آقای بروجردی ( چون آقای بروجردی آن وقت هنوز بروجرد بودند) حتی جاهايشان مشخص بود. آن كسی كه دست راست آقا می‏نشست‏ ممكن نبود جايش عوض شود . دست راست دست راست هم همين‏طور و . .
دست چپ هم همين جور . اينها پيش خودشان حسابهايی داشتند . ديگر آنهايی‏ كه جوانتر بودند حق نداشتند كه بيايند در آن جاها بنشينند ، بايد می‏آمدند وسط می‏نشستند . منتها جوانهاشان سی چهل سالشان بود و پيرهاشان همه شصت‏ ساله و هفتاد ساله بودند . آقای بروجردی خوشش نمی‏آمد . ايشان روی صندلی‏ نمی‏نشست ، همين‏جور نشسته روی زمين درس می‏داد . جمعيت زياد نبود
همه‏شان حدود پنجاه نفر بودند . يك روزی ايشان آمد ، شايد هم به عمد ، برای اين كه [ آن وضع را ] به هم بزند ، آنجايی كه آنها نشسته بودند ننشست ، يك جای ديگر نشست . آن روز آن ترتيب بهم خورد . فردا گفتند لابد آقا جا را عوض كرده . آمدند همان ترتيب را در اين طرف ديگر قرار دادند . آن روز باز آقای بروجردی رفت‏ سر جای اولش نشست . آن روز هم آن ترتيب بهم خورد . باز فردا آمدند سر جای اول همان ترتيب را درست كردند . آخرش آن ترتيب بهم نخورد ، همين‏ طور بود كه بود . شاگردهای هگل هم به همين شكل مثل شاگردهای آقای بروجردی‏ بودند ( خنده استاد و حضار ) ، جاهای مشخصی داشتند ، يك گروه دست راست‏ می‏نشستند ، يك گروه دست چپ
- ولی در اينجا می‏گويد ماركس از ابتدای تحصيلات خود در برلين به گروه‏ جوانان پيرو هگل و آزادگان پيوست
يعنی در شاگردها به اين گروه پيوست
- يعنی منظور از اين دو گروه در اينجا يك گروه است ؟ بله ، همه يك گروهند . ضمنا از اينجا معلوم می‏شود كه ماركس بر خلاف‏ خود هگل [ فيلسوف نبوده است . ] هگل فيلسوف زبردستی است ، يعنی افكار خيلی زيادی دارد ، واقعا مادر و پدر اين افكار جديد شمرده می‏شود ، منتها اساس فلسفه‏اش يك اساس خاصی هست يعنی خيلی بر اساس توهمات و اين‏ جور چيزهاست ، ولی يك آدمی است كه بالاخره می‏شود گفت كه فيلسوف بوده‏ . در فلسفه خيلی كار كرده ، خيلی زحمت كشيده ، سالها تدريس می‏كرده ، كارش و فنش اين بوده است . ولی ماركس اساسا تحصيلات فلسفی نداشته ، تحصيلاتش منحصر به همان سه چهار سال دانشگاه بوده ، يعنی در حدی كه او در دانشگاه بوده است . بعد از آن كه از دانشگاه هم خارج شده نه تحصيل فلسفه‏ كرده و نه تدريس فلسفه ، مطالعاتش بيشتر در مسائل اجتماعی و اقتصادی و تاريخی بوده و بعد هم مبارزات اجتماعی و عملی ، يعنی يك آدمی نيست كه‏ از نظر كار كردن در فلسفه ، بگوييم مثل يك فيلسوف زياد كار كرده و زياد فكر كرده ، نه ، يك نظرياتی همان اول پيدا كرده ، همانها را هم دنبال‏ كرده است . انگلس هم همين‏جور است
اصلا كارهای فلسفی‏ای كه به نام اينها معروف است ، بيشتر كارها را انگلس كرده نه ماركس و شايد اصلا نبوغ فلسفی انگلس هم خيلی بيشتر از ماركس بوده ، منتها او نسبت به ماركس خيلی صميميت داشته است ، اين‏ است كه كارهايش را با كارهای او مخلوط كرد و احيانا به نام او كرد و نقطه ضعفهای كارهای او را اصلاح كرد . خودش را به صورت يك تابع نشان‏ داد و الا شاگردش نبوده است . " شاگرد " در دنيا معروف شده ، يعنی به‏ عنوان تابع ، ولی تابعی است كه نسبت به ماركس خيلی اخلاص و صميميت‏ داشته است
ما می‏خواهيم تشريح كنيم كه واقعيتهای زمان ماركس كه در ماركس اثر می‏گذاشت و هم افكار و فلسفه‏هايی كه در زمان او بوده كه در او اثر داشته‏ چه بوده ؟ به طور خلاصه اين موضوع را بيان كنيم كه محيط چه محيطی بود از نظر واقعيتها و چه محيطی بود از نظر افكار و انديشه‏ها

واقعيتها و افكار موثر در ماركس

اين محيط واقعيتها را تجزيه كنيم ، همان طور كه اين كتاب كرده . ( اين‏ كتاب خيلی كتاب خوبی است . من هر چه مطالعه می‏كنم بيشتر به اين كتاب‏ معتقد می‏شوم . كتاب عميق و دقيق خوبی است. ) يكی اين كه واقعيتهای زمان‏ ماركس ، آن واقعيتهايی كه روی او تاثير داشت ، چه بوده ؟ و ديگر اين كه‏ چه جريانهای فكری بوده كه اينها ماده‏های اصلی فكری ماركس را تشكيل می‏دهد ؟ مولف آنچه را كه در او موثر بوده در يك جمله خلاصه كرده و آن اين است‏ كه سطح زندگی مادی طبقه كارگر به علت رقابتهای سرمايه‏داری و امثال اينها خيلی پايين آمده بود ، ولی سطح فكرشان بالا رفته بود ، ايندو با همديگر ، يعنی در قرن نوزدهم سطح زندگی مادی پايين آمده بود ، قهرا اين طبقه كه‏ طبقه رنجبر بود خيلی بيش از حد رنج می‏كشيد و بيش از حد تحت فشار سرمايه‏دارها بود ، ولی مقارن با همين ، سطح فكرها بالا رفته بود . لابد در اثر تعليمات عمومی ، پيدايش روزنامه‏ها ، پيدايش رجال اصلاح‏طلب ، نسبت‏ به گذشته احساس شعور اجتماعی طبقه كارگر بيشتر شده بود . البته هر يك‏ از اينها اگر نمی‏بود زمينه برای پذيرش چنين افكاری وجود نداشت يعنی اگر طبقه كارگر از يك رفاه نسبی برخوردار باشد و رنج نبرد ، شعارهايی مثل " رنجبران متحد شويد " اثری ندارد ، كما اينكه در دنيای سرمايه‏داری امروز كه كوشش كرده‏اند رفاه نسبی برای طبقه كارگر به وجود بياورند نطفه اين انقلابها را به كلی‏ خفه كرده و از بين برده‏اند . و همچنين اگر رنج عظيم باشد ولی شعور اجتماعی نباشد ، [ آن شعارها بی‏اثر خواهد بود . ] وقتی شعور اجتماعی‏ نباشد اصلا حس می‏كند كه گويی اين رنج را بايد بكشد . ولی شعور اجتماعی كه‏ بالا رفت ، حس می‏كند كه نه ، حقی دارد و حقش ضايع شده است و حقش را بايد به دست بياورد . راه به دست آوردن حقوق اين است كه با همرنجها و همدردهای خودش متحد بشود . ايندو زمينه‏هايی واقعی بود برای پيدايش طرح‏ ماركس كه همان طرح نهايی انقلاب كارگری عليه سرمايه‏داری بود
و اما محيط افكار كه آن هم خيلی جالب است ، يعنی چه جريانهای فكری‏ وجود داشت كه منتهی به اين افكار ماركس شد ؟ و در واقع مواد اصلی افكار ماركس از كجاست ؟ اينها را از كجا گرفته است ؟ [ اين كتاب ] اينها را خوب نشان می‏دهد كه مثلا فكر تضاد آيا از خودش بود يا از جای ديگر گرفته‏ بود ؟ مساله جبر تاريخ آيا از خودش بود يا از خودش نبود ؟ مساله‏ بشرگرايی به اصطلاح ، آيا از خودش بود يا در اين جهت تحت تاثير افكار ديگر بود ؟ اينها را ذكر می‏كند كه همه اينها جريانهايی بوده است كه در آن وقت وجود داشته كه او همه آنها را در خود جمع كرده بود ، البته به‏ علاوه يك نوع ابتكارهايی كه خودش داشته است . حال اين را تشريح كنيم كه‏ آن جريانهای فكری چه بوده ؟ - رهبران سوسياليسم يكی سيسيموندی بود يكی سن سيمون ، كه ماركس در عين‏ اين كه آمد يك سوسياليسم علمی بيان كرد ولی بسياری از افكار خودش را از اينها گرفت كه می‏گويد : " از سيسيموندی انديشه اساسی مربوط به تضادهای‏ درونی سرمايه‏داری يعنی هرج و مرج ، بحران ، تمركز ثروت و فقر عمومی‏ فزاينده را اخذ خواهند كرد " يعنی در نظريه ماركسيستی اين قسمتها اگر بيان شود اينها را از اين فرد گرفته‏اند
يكی از اصولی كه اينها بيان می‏كنند همان مساله تضاد درونی سرمايه‏داری‏ است كه منجر به هرج و مرج و بحرانها می‏شود و زمينه را برای انقلاب‏ كارگری به وجود می‏آورد . می‏خواهد بگويد اين را از سيسيموندی گرفت
- " و از آثار سن سيمون نظريه جبر اجتماعی را اخذ خواهند كرد . " كه همان جبر تاريخ باشد
- " و به ويژه انديشه ضد دولت‏گرايی را كه مطابق آن حكومت بايد تسليم‏ " سازمان " اقتصادی شود . " مساله نقش دولت كه اينها گفتند ، كه هنوز هم به آن نرسيده‏اند
- " فوريه انتقاد خود را در زمينه مبادلات برايشان به ارمغان خواهد آورد . " يعنی اين جهت را هم از او استفاده كردند
- " پرودون ناجی‏گرايی پرولتری را ، بلانكی انتظار شورآميز آنان را در مورد وقوع يك انقلاب قهرآميز شدت خواهد بخشيد . " اينها تقريبا مواد فكری اصلی بود
- و می‏گويد از قضا اين ديدگاه نوين با تغييرات بزرگ فكری و اخلاقی‏ ميان قرن نوزدهم به نحو فوق‏العاده جالبی وفق می‏داد . يعنی چه ؟ يعنی پس‏ از خردگرايی انتزاعی قرن هجدهم و تب و تاب شاعرانه آغاز قرن نوزدهم ، اروپا تشنه واقعيتهای قابل لمس تازه‏ای بود . در قرن هجدهم بيشتر مسائل‏ تعقلی بود و در ابتدای قرن نوزدهم كه سوسياليستهای به اصطلاح شاعرانه قد علم كرده بودند بيشتر نظرياتشان خيلی رمانتيك بود و جامعه آماده بود تا يك سلسله مسائل عينی و قابل لمس را ملاحظه كند ، كه می‏گويد پيشرفت " علم " پاسخگوی اين نيات شد و در چنين شرايطی است كه مثبت گرايی امثال‏ اگوست كنت و سن سيمون و همچنين علم‏گرايی رنان پديدار می‏شود . كتاب آينده علم همان سالی منتشر می‏شود كه ماركس " رساله در باب فويرباخ " می‏نويسد و درآن انسان را دعوت می‏كند كه به جای تفسير بيهوده جهان در صدد تغيير آن برآيد ، و از همه مهمتر جريان " اصل‏الانواع " داروين بود كه آن هم به وسيله داروين‏ بيان شد و ماركس و انگلس بيان می‏كنند كه چه مقدار اين نظريه در تكوين‏ نظريه آنها موثر بوده است . از جهت فلسفی هم در اين دوره كه ماركس‏ می‏خواهد نظرش را بگويد يك تغيير جهت فلسفی در آلمان ايجاد می‏شود ، يعنی فلسفه آلمان هم مانند مسائل علمی اين مراحل را طی می‏كند به صورتی كه‏ از خردگرايی و عقل‏گرايی افراطی كانت و بعد مرحله رمانتيسم و مكتبهای‏ شاعرانه و گفته‏های شاعرانه مثل گوته و فيخته و شلينگ ، افكار در آلمان‏ از طريق حكيمانی چون هگل و فويرباخ راه واقع‏گرايی را جستجو می‏كرد . " بعد شروع می‏كند مقداری در مورد فلسفه هگل توضيح می‏دهد كه چگونه با واقعيت وابستگی داشت و همين فلسفه زمينه‏ای بود برای ماركس . می‏گويد : " هگل كه يكی از قدرتمندترين مغزهای عالم به شمار می‏رفت ، تا چند سال‏ پيش از آن كه ماركس دانشجوی دانشگاه برلين شود در اين دانشگاه سمت‏ استادی داشت . هگل كوشيده بود تا جهان درون و جهان برون يا به عبارتی‏ ديگر خرد و واقعيت را كه كانت ( با افراط در دوگرايی دكارت ) و رمانتيكها (با افراط در نظريات كانت) هميشه مخالف هم قرار داده بودند با يكديگر آشتی دهد . " می‏گويد دكارت بين خرد و واقعيت و درون و برون يك دوگانگی قائل شده‏ بود و كانت در اينجا روش افراطگری پيش گرفته بود و بعد از آنها رمانتيكها كه در ابتدای قرن نوزدهم بودند در نظريات كانت افراط كرده‏ بودند و هگل می‏كوشيد كه اين دو واقعيت را كه اينها از هم جدا كرده بودند يعنی درون و برون را با همديگر آشتی بدهد و با همديگر آميخته كند . فلسفه‏ هگل می‏خواست اين كار را بكند
" هگل با يك سنتز متهورانه توانسته بود به ابراز اين نظريه برسد كه‏ روح نسبت به جهان موجوديت خارجی ندارد يعنی روح و جهان دو چيز خارج از هم نيست بلكه حقايق آميخته به هم هستند . وی بر عكس اطمينان می‏داد كه‏ " روح " آميخته با جهان است و در تحول جهان تجلی می‏كند و تحقق می‏يابد
جهان روح است و مطالعه روح ( فلسفه ) جز مطالعه تاريخ جهان ( فلسفه تاريخ ) چيز ديگری نيست ."

نگاهی به فلسفه دكارت و فلسفه كانت

اينجا كمی توضيح عرض كنم ، چون ريشه اساسی افكار ماركس در فلسفه هگل‏ است با يك اختلاف . بحثی اينجا پيش كشيده راجع به دوگرايی . فلسفه‏ دكارت معروف است به يك فلسفه ثنوی . ثنويتش هم از اينجا شروع می‏شود كه قائل به دوگانگی روح و بدن است در اين حد كه بين اينها حتی هيچ‏گونه‏ سنخيتی هم قائل نيست . به‏علاوه او در باب معرفت و شناخت به اصطلاح " راسيوناليست " است يعنی اصالالعقلی است و معتقد است كه حواس ابزار شناخت نيستند ، ابزار عملند نه ابزار شناخت . حواس به ما برای اين‏ داده نشده كه ما به اين وسيله اشيا را بشناسيم ، ما با حس نمی‏توانيم‏ بشناسيم بلكه همين‏قدر می‏توانيم يك ارتباط عملی برقرار كنيم كه استفاده‏ عملی از آنها كرده باشيم . البته اين حرفش تقريبا يك حرف علمی بود كه‏ بعد هم تاييد شد و آن اين است كه جهان آن طوری كه ما احساس می‏كنيم‏ نيست . مثلا ما رنگها را احساس می‏كنيم ، ولی رنگها در خارج وجود ندارد ، رنگها را حواس ما می‏سازد . يا صداها را می‏شنويم . صدا در واقع وجود ندارد ، آنچه كه وجود دارد ارتعاش و حركت است . و لهذا اين نظريه را ارائه داد ، همين نظريه‏ای كه بعدها هم ديگران گفتند . اگرچه نظريه‏اش‏ قابل ايراد بود ولی به هر حال گفت كه ماده و حركت را به من بدهيد جهان‏ را می‏سازم ، يعنی جهان خارج ، اين جهان عينی ، جهان طبيعت ، جز ماده و حركت چيزی نيست . انسان هم روح است و همين ماده يعنی همين بدن و بنابراين آنچه كه حواس ما از اين‏همه شكلها ، رنگها و نقشها در عالم‏ می‏بيند همه ساخته ذهن ماست . قهرا اين‏گونه طرز تفكر يك نوع دوگانگی‏ ميان ذهن و خارج را به وجود می‏آورد : پس دنيای ذهن ما يك دنياست ، دنيای بيرون دنيای ديگری است . دنيای ذهن ما دنيای رنگها ، شكلها ، آوازها ، بوهای خوش ، هزاران نقش و رنگ است ، دنيای بيرون دنيای‏ ماده‏ای است كه در حال حركت است ، چيز ديگری نيست . فرض كنيد ما دريا را نگاه می‏كنيم ، از منظره دريا لذت می‏بريم ، از صفای دريا لذت می‏بريم‏ ، از رنگ دريا لذت می‏بريم . ولی اينها همه انعكاساتی است كه در ذهن‏ ماست . در عالم عين نه صفايی هست ، نه رنگی هست ، هيچ يك وجود ندارد . پس فلسفه او يك فلسفه‏ای شد مبنی بر نوعی دوگانگی ميان ذهن و خارج
بعد كانت آمد . البته او بيشتر تحت تاثير فلسفه هيوم بود نه دكارت و خود او هم اعتراف كرده ، می‏گويد : " فلسفه هيوم را كه خواندم به كلی‏ افكار من دگرگون شد " . هيوم يك آدم حسی بود و عقلی نبود . او چون حسی‏ بود و عقلی نبود ، گفت هر چه را كه ما از راه حواس درك می‏كنيم همان‏ معتبر است و ما عقلی به عنوان مناط شناخت نداريم ، يعنی آن قسمت فلسفه‏ دكارت را رد كرد كه عقل منبع شناسايی است ، گفت نه ، عقل هيچكاره است‏ ، حس منبع شناسايی است . منتها چون با حس سر و كار داشت ناچار به‏ محدوديتها گراييد . گفت كه [ در ] خيلی از مسائل چون عقلی است و حسی‏ نيست ، ما بايد شكاك باشيم . از جمله اصل علت و معلول . گفت علت و معلول محسوس نيست ، معقول است و چون معقول است و محسوس نيست پس‏ اعتبار ندارد . قهرا دايره علم خيلی كوچك شد ، يعنی ما وقتی كه درباره‏ معلومات و معقولات و امور ذهن خودمان تحقيق كنيم می‏بينيم قسمت كمی از آن را از راه حواس گرفته‏ايم و بقيه را از راه حواس نگرفته‏ايم . ناچار آنها را بايد دور بريزيم . وقتی دور بريزيم ديگر اظهار اطلاع ما از دنيای‏ خارج خيلی محدود و كوچك می‏شود
كانت حرفهای هيوم را خيلی پسنديد ولی ضمنا ديد كه با حرفهای هيوم‏ فاتحه علم و فاتحه شناخت را هم يكباره بايد خواند . از يك طرف نمی‏شود حرفهای هيوم را رد كرد ، و از طرف ديگر ما نمی‏توانيم منكر شناخت و معرفت و علم بشويم . قائل شد به اين كه آنچه كه به ذهن انسان می‏آيد دوگونه است : بعضی از خارج می‏رسد ، بعضی در فطرت و سرشت روح انسان قبلا وجود دارد . اين موادی كه از خارج می‏آيد ، تركيب می‏شود با آنچه قبلا در ذهن هست ، از ايندو علم و معرفت به وجود می‏آيد . حتی مدعی شد كه زمان‏ امر عينی نيست ، امر ذهنی است ، مكان امر عينی نيست ، امر ذهنی است ، بعد رسيد به مقولات ديگر ، گفت وجود همين‏طور ، قوه همين طور ، امكان‏ همين‏طور ، كليت و جزئيت همين‏طور . دوازده مقوله ذهنی ساخت و گفت همه‏ اينها فقط جنبه ذهنی دارند و هيچ جنبه عينی ندارند . قهرا از نظر كانت‏ فاصله ذهن و خارج خيلی بيشتر می‏شود ، يعنی آنچه را كه ما معرفت داريم ، به اين معنا معرفت داريم كه ذهن ما اين‏طور حكم می‏كند . اما [ آيا ] آنچه‏ كه ذهن ما حكم می‏كند همان است كه در خارج است ؟ نه . پس كانت هم با اين كه به قضايای قبلی و معلومات قبلی قائل شد ، آمد شكاف ميان ذهن و خارج را زياد كرد

نگاهی به فلسفه هگل

آنگاه نوبت می‏رسد به هگل . هگل كار مهمی كه كرده است - كه البته‏ كارش درست هم نيست - اين است كه آمد اين شكاف ميان ذهن و خارج را به‏ كلی از ميان برداشت ، گفت اين اشتباه است كه شما ذهن را يك چيز دانسته‏ايد و عين و خارج را چيز ديگر
فيلسوفان ما از قديم يك حرفی در باب معرفت و شناخت يعنی در باب‏ علم داشته‏اند . آنها هم عين همين مساله را طرح كرده بودند كه چه رابطه‏ای‏ هست ميان عالم ذهن و عالم عين ؟ آيا آن برای خودش يك دنيای جداگانه‏ است و اين برای خودش يك دنيای جداگانه ؟ می‏گفتند اگر اين‏طور باشد پس‏ علم و معرفت ديگر معنی ندارد ، برای اين كه دنيايی كه من پيش خودم تصور كرده‏ام يك دنياست ، دنيای بيرون دنيای ديگر است . پس آگاهی و ناآگاهی‏ با همديگر مساوی است ، چون آگاهی يعنی كشف دنيای بيرون . مگر اين طور نيست ؟ علم يعنی كشف دنيای بيرون . اگر آنچه كه من می‏بينم با آنچه كه‏ دنيای بيرون هست به كلی متناقض و متضاد يكديگر باشند ، پس هر علمی‏ مساوی است با جهل . می‏آمدند به رابطه‏ای قائل می‏شدند ، " رابطه ماهوی " ، می‏گفتند كه ميان ذهن و عين اختلاف وجودی است و وحدت ماهوی ، يعنی يك‏ ذات است كه دو نوع وجود پيدا می‏كند . يك ذات گاهی در عالم عين وجود پيدا می‏كند ، می‏شود وجود عينی ، و [ گاهی ] در عالم ذهن وجود پيدا می‏كند ، می‏شود وجود ذهنی . پس چون وجود ذهنی يك ذات است كه در خارج هم همين‏ ذات وجود عينی دارد ، از اين جهت است كه علم می‏تواند كشف باشد و آگاهی بر خارج باشد . رابطه را اين‏طور مشخص می‏كردند ، يعنی قائل بودند به دو وجود و يك ماهيت . عين و ذهن دو وجودند ولی دارای يك ماهيت
كانت و دكارت حرفشان اين بود كه قهرا خارج و ذهن دو وجودند و دو ماهيت هم هستند . اينجا بود كه اين اشكال پيش می‏آمد كه اگر اين طور باشد پس علم و جهل با يكديگر مساوی می‏شود . هگل حرفش حرف ديگری است‏ كه اصلا حتی می‏خواهد دو وجود بودن را هم منكر بشود ، می‏خواهد بگويد كه ذهن‏ و عين اصلا با همديگر جدايی ندارند . آنچه ذهن است عين است و آنچه عين‏ است ذهن است . اين است كه يك حرفی از او نقل شده [ قريب به اين مضمون ] كه آنچه معقول‏ است عينی است و آنچه عينی است معقول است . حرف او اين است كه هر چه‏ را ما تعقل می‏كنيم همان است كه در خارج وجود دارد ، و هر چه در خارج‏ وجود دارد عينا همان است [ كه در ذهن وجود دارد . ] مثل اين كه ذهن و عين دو طرف يك صفحه باشند . اگر ما يك شی داشته باشيم كه دو چهره‏ داشته باشد ، يك شی باشد و دو چهره داشته باشد چگونه است ؟ گفته است‏ ذهن و عين اين گونه است . حكم يك شی دارای دو چهره است . به حساب هگل‏ اصلا ديگر اختلاف ذهن و عين از ميان برمی‏خيزد . اينجاست كه آن مساله‏ " دوگانگی " دكارت و كانت در فلسفه او حل می‏شود . البته حرفش به‏ اشكالات زيادی برخورد می‏كند . ديگر هيچ چيزی نيست كه ما بگوييم اين ذهنی‏ است و عينی نيست ، و هيچ چيزی نيست كه بگوييم عينی است و ذهنی نيست‏ . هر چه ذهنی است عينی است و هرچه عينی است ذهنی است . اين يك حرفی‏ است در فلسفه هگل كه اين [ كتاب ] خوب هم بيان نكرده است
يك چيز ديگری كه در فلسفه هگل هست اين است كه چون قائل به وحدت ذهن‏ و عين است می‏گويد كه نظام عالم ، نظام اصيل و اصلی عالم ، آنچنان كه‏ فلاسفه پيشين خيال كرده‏اند ، نظام علت و معلول نيست كه ما خدا را به‏ عنوان علالعلل بشناسيم ، علت اصلی و علت نخستين ، بعد ، از علت نخستين‏ معلول اول صادر شده ، بعد معلول دوم و بعد نظام عالم به اين شكل به وجود آمده است . اين را قبول ندارد ، بلكه نظام عالم را نظام " دليل و مدلول‏ " می‏داند نه نظام " علت و معلول " ، چون در علت و معلول ، ما می‏گوييم معلول از علت به وجود می‏آيد ، در دليل و مدلول می‏گوييم كه مدلول‏ از دليل استنتاج می‏شود ، نتيجه‏گيری می‏شود . او می‏گويد كه پيدايش معلول‏ از علت ، در عقل هيچ ضرورتی ندارد . مثل اين كه ما می‏گوييم آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار می‏شود . می‏گويد تبديل به بخار می‏شود ولی از نظر عقل هيچ ضرورتی ندارد . آب در صد درجه حرارت تبديل به بخار می‏شود ، در صفر درجه تبديل به يخ می‏شود . می‏گويد ما می‏بينيم اين جور می‏شود . از نظر عقل هيچ ضرورت ندارد . اگر آب در صد درجه حرارت تبديل به يخ می‏شد و در صفر درجه تبديل به بخار می‏شد برای عقل فرق نمی‏كرد . ولی در استدلال ، در نتيجه‏گيری ، ضرورت عقل است . مثل اين كه می‏گوييم زاويه الف با زاويه ب مساوی است و زاويه ب با زاويه‏ج مساوی است . اين كه زاويه‏ الف با زاويه‏ج مساوی باشد ، ضرورت عقل است ، محال است غير از اين باشد . آن وقت از يك طرف قائل‏ به وحدت عقل و عين است ، قائل به وحدت ذهن و خارج است ، از طرفی هم‏ نظام عالم را نظام دليل و مدلول می‏داند ، يعنی همان‏طور كه ذهن استنتاج‏ می‏كند خارج هم استنتاج می‏شود . آنگاه چه نتيجه‏گيری می‏شود ؟ ما در فلسفه خودمان داريم ، می‏گوييم كه يك شی ، واسطه در ثبوت است ، يك شی واسطه در اثبات . ممكن است يك شی واسطه در ثبوت باشد و واسطه‏ در اثبات نباشد ، [ و ممكن است ] واسطه در ثبوت برای يك ذی‏واسطه ، واسطه در اثبات باشد . اينها معنايش چيست ؟ واسطه در ثبوت يعنی علت‏ خارجی . مثلا آتش علت است برای بالا رفتن درجه حرارت . اين را می‏گويند واسطه در ثبوت يعنی در وجود واقعی . می‏گوييم آتش علت است برای بالا رفتن درجه حرارت . اين مربوط به عالم عين است . واسطه در اثبات مربوط به عالم ذهن است ، يعنی آن كه سبب می‏شود برای كشف . ممكن است يك شی‏ واسطه در ثبوت باشد ، واسطه در اثبات هم باشد . چطور ؟ مثلا اگر به ما گفتند در اينجا فلان مقدار حرارت به اين آب داده‏اند ، ما آن وقت كشف‏ می‏كنيم كه بنابراين درجه اين زيبق (1) اين قدر بالا رفته است ، يعنی ذهن‏ ما از علت معلول را كشف می‏كند. عكسش هم ممكن است. گاهی از معلول علت‏ را كشف می‏كند . يك وقتی ما می‏بينيم درجه ميزان‏الحراره بالا رفته . اگر هم اطلاع نداشته باشيم كه در [ چه ] محيطی [ بوده ] می‏گوييم اين در جای‏ گرمی بوده كه اين قدر بالا رفته است ، يعنی از نظر ذهن همان‏طور كه از علت می‏شود معلول را كشف كرد ، از معلول هم می‏شود علت را كشف كرد
پس واسطه در اثبات لازم نيست عين واسطه در ثبوت باشد . ممكن است كه‏ واسطه در اثبات ، ذی‏واسطه در ثبوت باشد ، و لهذا ما می‏گوييم كه خدا علت عالم است ، پس خدا واسطه در ثبوت عالم است ، ولی هم خدا می‏تواند واسطه در اثبات عالم باشد ، هم عالم می‏تواند واسطه در اثبات خدا باشد
ما می‏گوييم از وجود عالم خدا را كشف می‏كنيم

پاورقی : . 1 [ به معنی جيوه . ]

ولی در فلسفه هگل اين مسائل ديگر وجود ندارد . وقتی ذهن و عين يكی شد ، واسطه در ثبوت عين واسطه در اثبات می‏شود . از نظر او خدا در عين اين كه‏ خدا هست از عالم استنتاج می‏شود . آن وقت او حرفهايی دارد . مقولاتش از مقوله هستی شروع می‏شود ، بعد می‏رود به مقوله نيستی ، از آنجا می‏رود به مقوله گرديدن‏ و شدن ، همين‏طور اين مقولات پشت سر همديگر می‏آيند ، شاخه شاخه می‏شوند ، آن آخرين استنتاجی كه مقولات يكی از ديگری استنتاج می‏شود آن چيزی است كه‏ او به آن می‏گويد " روح مطلق " يعنی خدا . [ در ] اين استنتاجی كه ذهن‏ می‏كند ذهن حركت می‏كند . اين طور نيست ؟ ذهن از اولين مقوله كه هستی‏ است حركت می‏كند تا می‏رسد به روح مطلق ، چون ذهن و عين يك چيز است
پس در عالم عين هم همين‏طور است ، يعنی در عالم عين هم هستی تركيب‏ می‏شود با نيستی ، بعد ، از آن " گرديدن " [ به وجود می‏آيد ] ، بعد از آن چيز ديگر ، تا می‏رسد به خدا . ما هيچ وقت چنين حرفی را نمی‏گوييم كه‏ مثلا اشيا حركت می‏كنند به معنای اين كه تبديل می‏شوند به خدا ، و خدا آخرين مرحله تكامل است . ما نمی‏گوييم خود خدا آخرين مرحله تكامل اشيا است ، ولی لازمه فلسفه هگل اين است كه خدا در عين حال آخرين مرحله تكامل‏ اشيا هم هست
- زمان را هم در خارج و ذهن يكی می‏داند ؟ زمان را هم يكی می‏داند ، بله
- پس در همان لحظه‏ای كه ما به اين نتيجه می‏رسيم باز هم خدا . .
همين‏طور است . اتفاقا می‏گويد خدا در جريان كار عالم است . البته‏ حرفش به اشكالات زيادی برخورد می‏كند . ولی ما در اينجا اصل فلسفه‏اش را می‏خواهيم كه چه می‏گويد . لذا اين تناقض در اظهار نظرها درباره فلسفه هگل‏ هست . بعضی هگل را يك ايده‏آليست كامل دانسته‏اند . الان خود اين‏ ماركسيستها اغلب هگل را يك ايده‏آليست می‏دانند در صورتی كه اين كتاب ، هگل را يك "واقع‏گرا" ناميده است . ما می‏توانيم بگوييم "ايده‏آليست" به جهت اين كه تمام استنتاجاتش از روی ذهن است . ولی می‏توانيم بگوييم‏ " رئاليست " چون از نظر او ذهن و عين يك چيز است، يعنی او منكر وجود عينی نيست بلكه ذهن را عين عين می‏داند . بعضی او را ضد خدا می‏دانند ، می‏گويند ايده‏آليست و قائل به خدا نبوده چون خدا را به عنوان عله العلل‏ قبول ندارد . ولی يك عده ديگر [ او را قائل به خدا می‏دانند ] و خود هگل‏ خودش را يك مرد الهی می‏داند چون خدا را به عنوان آخرين مقوله‏ای كه‏ استنتاج می‏شود می‏داند . اظهار نظرهای متناقض درباره فلسفه هگل می‏شود
بعضی می‏گويند هگل بی‏خداست ، بعضی می‏گويند هگل باخداست . اين برای اين‏ است كه اصلا تصورش از همه اين مسائل يك تصور خاص و جديدی بوده است
به هر حال در فلسفه هگل ، تاريخ و حركت و ديالكتيك و تبديل شدن و " شدن "، يك اصل اساسی است، منتها ذهن و عين را يكی می‏داند. اين است‏ كه در فلسفه او تاريخ اصالت پيدا می‏كند ، همه چيز " شدن " است ، همه‏ چيز تاريخ است

تاثيرپذيری ماركس از هگل و فويرباخ

يكی از آن ريشه‏های اساسی كه ماركس از هگل گرفت همين بود كه همه چيز تاريخ است ، همه چيز جريان است . ولی تفاوت اين است كه هگل قائل به‏ وحدت عين و ذهن بود ، يعنی او ديگر به جدايی ميان ذهن و عين قائل نبود ، نه به تقدم عين بر ذهن قائل بود ، نه به تقدم ذهن بر عين . البته عده‏ای‏ بوده‏اند كه به تقدم ذهن بر عين قائل بوده‏اند كه آنها سوفسطايی‏ها بودند ، كما اين كه دكارت و كانت هم به جدايی - نه به معنای تقدم - ميان ذهن و عين قائل بودند . ماركس آمد مساله جدا نبودن ذهن و عين از يكديگر را يعنی نفی عقيده كانت و نفی عقيده دكارت را از هگل گرفت . مساله عدم‏ تقدم ذهن بر عين را - كه سوفسطايی‏ها قائل به تقدم ذهن بر عين بودند - اين‏ را هم از هگل گرفت [ و گفت ] نه ، هيچ تقدمی نيست . ولی هگل قائل به‏ تساوی ذهن و عين بود ، اينها قائل به تقدم عين بر ذهن شدند . اين كه عين‏ ، تاريخ است يعنی وجود عينی جز يك جريان چيز ديگری نيست ، اين را از هگل پذيرفتند . اين كه ذهن هم تاريخ است - و لذا می‏گويند حقيقت متحول‏ است يعنی حقيقت به معنای علم و ذهن متحول است - اين را هم از هگل‏ گرفتند . ولی آن مساله وحدت ذهن و عين را كه ذهن همان عين است و عين‏ همان ذهن است ، اين را ديگر نپذيرفتند ، گفتند خير ، ذهن متاخر از عين‏ است ، يعنی اصل ، عين است و ذهن انعكاسی است از وجود عينی ، كه در اين‏ مقدار به فلاسفه قديم ما نزديك شدند ، چون فلاسفه قديم ما معتقد بودند كه‏ عين تقدم دارد ، در عين اين كه يك نوع وحدت ماهوی ميان عين و ذهن هست‏ ، در عين حال عين بر ذهن تقدم دارد ، يعنی اگر عين نباشد [ ذهن نيز نخواهد بود . ] جمله " من فقد حسا فقد علما " كه می‏گفتند ، اين است كه هر حسی را انسان فاقد باشد يك علمی را فاقد است ، يعنی عينی بايد باشد كه اثر روی‏ حس بگذارد . منتها باز تفاوت حرف اينها با حرفهای قدمای ما اين است‏ كه قدمای ما كه به نوعی جدايی ميان ذهن و عين و به نوعی تقدم ميان عين و ذهن قائلند ، در عين حال يك نوع رابطه ماهوی ميان عين و ذهن قائل هستند ، نه صرف عليت و معلوليت ، نه صرف اين كه آن خارج علت است و اين‏ معلول . اين كافی نيست . علاوه بر اين كه خارج علت است و ذهن معلول ، بايد اين علت و معلول يك وحدت ماهوی هم با هم داشته باشند تا علم باشد . اينها فقط رابطه علت و معلولی را قائل هستند ، يعنی ذهن را معلول و عين را علت می‏دانند بدون اين كه رابطه ماهوی را قائل باشند . اين [ بود ] بحث به اصطلاح " شناخت " در اينجا . منتها اين كتاب مقداری مختصر و خيلی كوتاه [ بيان كرده ] ، چون فلسفه هگل از مشكل‏ترين فلسفه‏های دنياست‏ ، از نظر اين كه خيلی پيچيده است و بيان خود او هم بيان خيلی مغلق و پيچيده‏ای بوده به طوری كه در شرح حالش نوشته‏اند كه خودش گاهی كتابهايی‏ يا مقالاتی می‏نوشت ، مدتی كه می‏گذشت خودش هم نمی‏فهميد
يك كسی داشتيم در فريمان ما (اينها مكتب رفته بودند و سواد نداشتند) ، اين سياهه مثلا دكانش را كه می‏نوشت بعدها اگر فاصله می‏شد نمی‏توانست‏ بخواند . تشبيه خوب را خودش می‏كرد ، می‏گفت خطم " شب مانده " شده ، بيات شده ، مثل نانی كه بيات می‏شود بعد زير دندان نمی‏رود . می‏گفت خط من اگر " شب مانده " بشود يعنی اگر بيات بشود ديگر قابل خواندن نيست‏ مثل نانهايی كه اگر بيات بشود قابل خوردن نيست . حالا هگل هم اين‏طور بود و گاهی خودش می‏نوشت ، بعد كه می‏خواست بخواند خودش هم نمی‏فهميد كه آن‏ وقت چه گفته است ، و حتی می‏گويند - چون خودش خيلی بد بيان بود - يك‏ وقتی چيزی نوشته بود كه بعد كس ديگری فلسفه او را شرح داد و به يك بيان‏ درستی نوشت. وقتی خودش خواند گفت حالا می‏فهمم چه می‏خواستم بگويم ( خنده‏ حضار ) . اين است كه بسياری اشخاص مثلا فروغی در سير حكمت در اروپا معلوم است كه هيچ از فلسفه هگل سر در نياورده و يك چيزی سرهم كرده است‏ . بعدها خيلی روی فلسفه هگل كاركردند . از جمله كسان ، مردی بوده به نام‏ "استيس" كه خيلی روی فلسفه او كار كرده و آن را به يك بيان خيلی روشن‏ و خوبی به انگليسی آورده كه اين آقای دكتر عنايت هم خيلی عالی و خوب‏ ترجمه كرده است . اين كتاب خيلی كتاب خوبی است . از آن خوب می‏شود استفاده كرد. خود همين شاگردهايش هم از قبيل ماركس نمی‏شود صددرصد مطمئن‏ بود كه همه فلسفه هگل را آنچنان كه بوده درك می‏كردند و می‏فهميدند
ما داريم ريشه‏های فكری فلسفه ماركس را ذكر می‏كنيم . يكی از ريشه‏های‏ فكری‏اش فلسفه هگل است و در فلسفه هگل بيشتر از همه اين مساله [ مورد استفاده قرار گرفته است . ] البته خيلی از عنصرهای فكری فلسفه ماركس‏ مال هگل است ولی عمده‏اش اين است كه همه چيز جريان است ، عالم عين‏ جريان دائم است ، عالم ذهن جريان دائم است . همچنين مساله تضاد را از هگل گرفتند . مساله جهش را ، تبديل كميت به كيفيت را از او گرفتند
به طور كلی منطق ديالكتيك را از او گرفتند . حالا می‏رسيم به قسمت اول‏ فلسفه ماركس
اين كتاب بسيار كتاب عالی‏ای است . هم گويا خوب ترجمه شده ، يعنی از روی فهم و شعور ترجمه شده ، و هم نويسنده‏اش خيلی عميق چيز نوشته . اين‏ قسمت فلسفه ماركس را اينجا می‏خوانيم و ان شاالله تشريح می‏كنيم

2 ريشه‏های فكری فلسفه ماركس

- قسمت اول ، مبانی منطقی‏اش را طرح می‏كند كه همان جدل باشد كه از هگل‏ گرفته . فصل دوم بحث ماديگرايی اين فلسفه را مطرح می‏كند كه بيان می‏كند چگونه يكی از شاگردان هگل به نام فويرباخ محتوای فكری هگل را تغيير داد و يك مقدار مادی كرد و بعد ماركس و انگلس كاملا آن را ماديگرا كردند ، و در قسمت سوم هم جنبه فلسفه پراكسيس ، به اصطلاح فلسفه عمل ، اصالتی را كه برای عمل قائل شدند بحث می‏كند . در بيان بخش اول مشی‏اش به اين‏ صورت است كه از هگل خيلی تعريف می‏كند و می‏گويد . .
اجازه بدهيد همين جا من يك توضيحی بدهم . قبل از همين قسمت اول ، مولف تحت عنوان " جوهر مكتب ماركس " می‏گويد : " اگر مكتب ماركس را به اجزا اساسی آن خلاصه كنيم چنين جلوه‏گر خواهد شد : . 1 به صورت يك ديدگاه كلی درباره تاريخ بشر(فلسفه ماركسی) . 2 به صورت يك كاربرد خاص اين ديدگاه كلی در مورد رژيم سرمايه‏داری‏ ( اقتصاد ماركسی ) . 3 به صورت يك پيش‏بينی در مورد وقوع اجتناب‏ناپذير تغييرات‏ اجتماعی با تكيه به تضادهای اين نظام ( انقلاب ماركسی ) . " (1)

اجزا اصلی مكتب ماركس

به اين شكل آمده ماركسيسم را به سه جز : جز فلسفی ، جز اقتصادی و جز اجتماعی به اصطلاح تقسيم كرده . ما بعد درباره اين تقسيم بحث خواهيم كرد - چون به تفصيل خودش وارد خواهد شد - كه ببينيم آيا اين تقسيم به همين‏ شكل درست است ؟ يعنی واقعا مكتب ماركس را اگر بخواهيم تقسيم كنيم‏ بايد به اين سه جز تقسيم كنيم : جز فلسفی ، جز اقتصادی ، جز اجتماعی ؟ يا نه ، به گونه ديگری بايد تقسيم‏بندی كرد ؟ آنچه كه به نظر ما هميشه‏ می‏رسيده است اين است كه اجزا اصلی مكتب ماركس سه چيز است : يكی‏ فلسفی ، كه البته مقصود فلسفه تاريخ است ، يعنی ماركس در غير فلسفه‏ تاريخ ، در فلسفه جهانی نظريه‏ای ندارد ، بازگوكننده حرفهای ديگران است ، گو اينكه در همين فلسفه تاريخ هم از ديگران استفاده كرده ، ولی به هرحال‏ اين را می‏شود به خود ماركس نسبت داد ، همين كه به آن می‏گويند " ماترياليسم تاريخی " يعنی تفسير تاريخ بر اساس ابزارگرايی و بر اساس‏ جنبه‏های اقتصادی و مادی ، و همين كه می‏گويد اقتصاد و جنبه‏های مادی‏ زيربنای همه حركات و همه جنبه‏های زندگی اجتماعی است . ديگر ، اقتصاد ماركسی است ، يعنی در اقتصاد طرفدار نظريه مالكيت اشتراكی است . و سوم‏ در منطق است ، كه مولف در بعضی موارد تعبير می‏كند به يك طريقت فكری ، روش فكری
در اين سه جز ، دو جزئش [ از ديگران است . ] منطق بدون شك همان منطق‏ هگل است ، يعنی منطق مال ماركس نيست ، مال هگل است ، چون منطق همان‏ منطق ديالكتيك است كه پايه‏گذار ديالكتيك جديد هگل است . اقتصاد هم كه‏ مالكيت اشتراكی يا به عبارت ديگر سوسياليسم است . سوسياليسم اساسا فكر حاكم بر قرن نوزدهم بوده و قبل از ماركس سوسياليستهای ديگری وجود داشته‏اند . منتها اينها معتقدند كه سوسياليسم آنها سوسياليسم رويايی و تخيلی است ،

پاورقی : . 1 ماركس و ماركسيسم ، ص . 14

سوسياليسم ما علمی است . دليلش را هم عرض می‏كنم . تنها چيزی كه برای ماركس و انگلس‏ می‏ماند همان ماترياليسم تاريخی است ، توجيه تاريخ بر اساس ماديت ، يعنی بر اساس اقتصاد . سوسياليسم اينها هم كه به حساب خودشان سوسياليسم‏ علمی می‏شود ، چون مبتنی بر ماترياليسم تاريخی و بر اساس اين است كه‏ تحولات عينی اجتماعی جبرا منتهی به سوسياليسم می‏شود و هر دوره‏ای نتيجه‏ جبری دوره قبلی خودش است تا رسيده است به دوره كنونی كه دوره‏ سرمايه‏داری است و اين هم جبرا منتهی به سوسياليسم خواهد شد . از اين‏ جهت اين سوسياليسم را می‏گويند " علمی " ، يعنی بر اساس يك سلسله‏ قوانين عينی و علمی است
به نظر می‏رسد كه اين‏گونه تقسيم بهتر از تقسيمی است كه اين شخص كرده‏ است . از اين جهت بهتر است كه همان‏طور كه عرض كرديم ما الان سه چيز را از همديگر كاملا مجزا كرديم : فلسفه تاريخ يك حساب جدايی دارد ، منطق به‏ طرز تفكر مربوط است حساب جدايی دارد ، اقتصاد هم كه خودش حساب جدايی‏ دارد . اما مولف ، اول آمده روی فلسفه ماركس . در فلسفه ماركسی ناچار شده كه مساله منطق را كه همان - به قول اينها - منطق جدلی يا منطق‏ ديالكتيكی باشد طرح كند . آن وقت جبرا بايد مساله ماترياليسم تاريخی هم‏ در ضمن بحث منطق بيايد ، در صورتی كه بحث فلسفه تاريخ و منطق از همديگر جدا هستند . اگر بنا باشد ما اجزا را از يكديگر جدا و تجزيه كنيم دليلی‏ ندارد كه ماترياليسم تاريخی را با منطق جز يك قسمت بشماريم . اين را فعلا شما در نظر داشته باشيد تا بعد كه ما به تفصيل دنبال قسمت بندی اين‏ شخص می‏رويم ببينيم [ چگونه است . ] بعلاوه ، اين مساله انقلاب اجتماعی‏ كه اينجا ذكر می‏كند و آن را جز عليحده قرار داده ، پركسيس كه در آينده‏ خواهد آمد ، اين انقلاب اجتماعی اتفاقا جز اساسی نيست كه جدا ذكر كنيم ، به جهت اينكه لازمه همان منطق و لازمه ماترياليسم تاريخی ، همين انقلاب‏ اجتماعی هست ، يعنی اين خودش جز مستقل و جداگانه‏ای نيست . اين است كه‏ ما از اين جهت به اين كتاب از نظر تقسيم‏بندی‏اش فعلا ايراد داريم . حالا بعد به تفصيل كه وارد شديم ، ببينيم آيا جهات بهتری بوده است كه او اين‏ طور تقسيم كرده يا نبوده است ؟ مطلب ديگری كه ما از حالا بايد خيلی رويش دقت كنيم همين مساله‏ ريشه‏يابی ماركسيسم است كه قبلا خود مولف مطلبی در اين مورد در پاورقی‏ گفت ، ما هم شرح داديم كه [ ماركس ] مثلا نظريه تضاد در سرمايه‏داری را از چه كسی‏ گرفته است و نظريه جبر اجتماعی را از چه كسی و اصل فكر سوسياليسم را از چه كسی گرفته است ؟ اين يك كار خيلی لازمی است كه بايد بكنيم ، يعنی‏ ريشه‏يابی نظريات . از اين سه جزئی كه خود ما بيان كرديم تنها ماترياليسم‏ تاريخی بود كه آن را از خود ماركس دانستيم ، ولی در اين دو ورق پيش‏ مولف مدعی بود كه [ ماركس ] جبر اجتماعی را از سن‏سيمون دانشمند فرانسوی‏ معروف گرفته است . اگر جبر اجتماعی سن‏سيمون همان جبر اقتصادی باشد ، يعنی اگر جبر اجتماعی را بر اساس اقتصاد توجيه می‏كرده است بنابراين اصل‏ نظريه ماترياليسم تاريخی هم مال سن‏سيمون است . نتيجه اين می‏شود كه تلفيق‏ و تركيب همه اينها ، چيزی را از هگل گرفتن ، چيزی را از سوسياليستهای‏ قرن 19 گرفتن ، چيزی را مثلا از سن‏سيمون گرفتن ، يك مكتب تلفيقی است
خود آنها درباره ماترياليسم ديالكتيك می‏گويند ما ماترياليسم را از فلاسفه‏ قرن 18 گرفتيم و ديالكتيك را از هگل ، ايندو را با يكديگر تلفيق كرديم
آن وقت مكتب ماركس می‏شود يك مكتب تلفيقی ، منتها حداكثر اين است كه‏ بگوييم اينها يك حسن انتخابی داشتند كه از هر مكتبی آن عنصر خوبش را گرفتند . استالين می‏گويد ما هسته‏اش را گرفتيم و پوسته‏اش را دور انداختيم . اگر بتوانند ادعا كنند حداكثر اين است كه از هر مكتبی هسته‏ آن مكتب را گرفته‏اند و پوسته آن را دور ريخته‏اند ولی به هر حال خودشان‏ هيچ جزئی را ابتكار نكرده‏اند . اين مساله‏ای است كه بايد بعد از اين‏ رويش بيشتر فكر كنيم . حالا شما روی اين حساب وارد فلسفه ماركسی بشويد
- در زمينه اين قسمتی كه فرموديد يعنی مبادی فكر ماركس ، ما درس اصول‏ علم سياست را كه داشتيم ، سه قسمت را ذكر كرد ، گفت فلسفه هگل را گرفته بود ، يعنی فلسفه آلمانی ، همان منطقش مورد نظرش بود ، جامعه‏شناسی فرانسه را گرفته بود و اقتصاد كلاسيك انگليس را ، يعنی مبادی‏ فكری‏اش از اين سه قسمت بوده
حالا شما روی همين كمی بيشتر تحقيق كنيد . فلسفه را از آلمان گرفته بود درست ، اينكه جامعه‏شناسی را از فرانسه گرفته بود ، بايد بيشتر درباره آن‏ تحقيق كرد ، مثلا از مكتب چه كسانی
- شايد از سن‏سيمون
اين به همان سن‏سيمون می‏خورد ، چون جامعه‏شناسی به مساله فلسفه تاريخ‏ برمی‏گردد . پس مولف نظرش همان است كه ماركس فلسفه تاريخ را از سن‏سيمون گرفته است
- اقتصاد كلاسيك انگليس هم يك مبدا فكری برايش بوده
كه همان افكار سوسياليسم است . به هر حال روی اينها بايد دقيقتر [ كار كرد ، ] مخصوصا از نظر سوسياليسم ، كه اين افكار سوسياليستی در اروپا بذرش در چه زمانی و به وسيله چه كسانی كاشته شد و چه تحولاتی پيدا كرد ، يعنی تاريخچه سوسياليسم را ما حتما بايد دقيقا به دست بياوريم و شما بگرديد به هر مطلبی در ارتباط با اين موضوع برخورد می‏كنيد آن را يادداشت‏ كنيد
- در اين قسمت ، قبل از اينكه جدل و منطق ديالكتيك را تشريح كند مقداری درباره هگل صحبت می‏كند و می‏گويد از حق نبايد گذشت كه هگل تحولی‏ در فلسفه ايجاد كرد . بعد می‏گويد از ابتدای فلسفه تا به حال می‏توان تمام‏ شيوه‏های فلسفی را به دو نوع فلسفه تقسيم كرد ، يكی فلسفه‏ای كه تكيه بر هستی می‏كرد و دوم فلسفه‏ای كه تكيه بر شدن می‏كرد . طرفداران نوع اول مانند دكارت و كانت ، و طرفداران فلسفه شدن در جديد هگل و قبل از ميلاد هم‏ هراكليت طرفدار همين حكمت بوده . می‏گويد : " فلسفه نوع اول كه از حكمت ارسطو و مكتب حقوقی روم و همچنين حكمت‏ علمای دينی مسيحی ( حداقل علمای دينی مسيحی كشورهای لاتين ) ريشه می‏گيرد قرنها فلسفه كلاسيك غرب و فلسفه طلاب دينی مسيحی بشمار می‏رفت و همچنين‏ فلسفه دكارت بود . اين فلسفه به ابديت تغييرناپذير روح ، حقيقت و اصول‏ اخلاقی معتقد است : آنچه در گذشته حقيقت داشته است امروز نيز حقيقت‏ دارد و هميشه حقيقت خواهد داشت . راستی ، زيبايی و درستی ، تمام‏ انعكاسی از وجود يزدانی است كه جاودانی است يعنی خارج از زمان قرار دارد ، مستقيم به فلسفه تاريخ منجر می‏شود ، در صورتی كه فلسفه پيشين به منطق‏ می‏انجاميد . فلسفه‏ای ساكن نيست بلكه دارای تحرك است . هگل می‏گويد : شدن ، نخستين انديشه قابل لمس است و لذا نخستين شناخت ذهنی است در حالی كه هستی و نيستی مفاهيم انتزاعی توخالی هستند . " (2)

دو نوع تقسيم فلسفه :

1 . ايده‏آليسم و ماترياليسم

اينجا هم نقص زيادی در گفته آقای پی‏يتر هست . اغلب خود فرنگيها - خصوصا ماترياليستها - وقتی كه می‏خواهند فلسفه را به دو نوع تقسيم كنند به‏ اين شكل تقسيم می‏كنند ، می‏گويند كه ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفه روح‏گرا يا ذهن‏گرا و فلسفه عين‏گرا يا ماده‏گرا . به عبارت ديگر : ايده‏آليسم ، ماترياليسم . يك فلسفه طرفدار اصالت روح و ذهن است و فلسفه ديگر طرفدار اصالت ماده و عين . اينها كه اين‏طور می‏گويند افلاطون را " پدر ايده‏آليسم " می‏نامند و بيشتر فلسفه ذهن گرايی و روح‏گرايی را به افلاطون‏ نسبت می‏دهند ، و ارسطو را هم تا حدی [ روح‏گرا می‏دانند ، ] منتها برای‏ ارسطو يك حالت بينابين قائل هستند ، و با اين تقسيم ، در ميان فلاسفه‏ اروپا خود هگل هم جز فلاسفه ايده‏آليست شمرده شده است ، و [ همين‏طور ] كانت و دكارت .

پاورقی : . 1 همان ، ص . 17 . 2 همان ، ص 16 و . 17

اگر شما كتابهای ماركسيستها را بخوانيد می‏بينيد در اينجا همه‏ اينها را با يك چوب می‏رانند و همه اينها را " فيلسوفان ايده‏آليست " می‏نامند . آن وقت فيلسوفان ماترياليست را از دوره قبل از ارسطو شروع‏ می‏كنند . برای هراكليت خيلی اهميت قائل هستند . برای ذيمقراطيس اهميت‏ قائل هستند ( مكتب ذره‏ای به اصطلاح ، مكتب اتميسم ) و برای اپيكور نيز اهميت قائل هستند كه خود همين آقای ماركس از مريدهای اپيكور و ذيمقراطيس بوده و گويا رساله‏اش را هم درباره اينها گذرانده است

2 . فلسفه بودن و فلسفه شدن

پس طبق اين تقسيم‏بندی ، هگل در يك جناح قرار می‏گيرد ، ماركس در جناح‏ ديگری . ولی اين آقای مولف - و شايد خيلی اشخاص ديگر هم نظير او - خواسته است تقسيم‏بندی را به شكل ديگری بكند(كه خيليها به اين شكل‏ تقسيم‏بندی كرده‏اند ) كه در اين شكل به عكس آن شكل ، هگل و ماركس در يك‏ جناح قرار می‏گيرند و عده ديگر در جناح ديگر ، يعنی از نظر زمانی ، ماقبل‏ هگل الا هراكليت يونانی همه در يك جناح قرار می‏گيرند و بعد از هگل و ماركس در جناح ديگر ، و آن اين است ، می‏گويند ما دو نوع فلسفه داريم : فلسفه مبتنی بر هستی يا بودن ، و فلسفه مبتنی بر صيرورت يا شدن
ريشه‏اش هم در واقع يك امر لغوی است كه ما در عربی و فارسی داريم . در عربی كان يكون داريم و صار يصير . در فارسی هم بودن داريم كه بود و هست‏ و می‏باشد ، و شدن داريم كه شد و می‏شود . مثلا يك وقت ما می‏گوييم زيد عالم بود ، زيد عالم هست ، زيد عالم خواهد بود . يك وقت می‏گوييم زيد دانا شد ، زيد دانا می‏شود ، زيد دانا خواهد شد . در ماده " بودن " زمان‏ دخالت ندارد . حالا اين را توضيح ديگری بدهم
زمان گاهی در صيغه كلمات دخالت دارد ، يعنی فعل ماضی دلالت بر زمان‏ گذشته می‏كند، می‏گوييم رفت، و فعل مضارع بر زمان حاضر يا آينده، می‏گوييم‏ می‏رود. بحث در اين جهت نيست . بحث در اين است كه ماده بعضی از الفاظ ( نه صيغه آنها ) دلالت بر زمان دارد و ماده بعضی الفاظ ديگر دلالت بر زمان ندارد . ماده " هستی " و " بودن " دلالت بر زمان ندارد بلكه به‏ عقيده اينها دلالت بر ثبات دارد و ماده " شدن " دلالت بر زمان دارد
پس اينها اشتباه نشود . نگوييد كه مساله زمان به صيغه مربوط است نه به ماده ، اگر ما به صيغه ماضی بگوييم می‏شود زمان گذشته ، به‏ صيغه مضارع بگوييم می‏شود زمان آينده ، به صيغه اسم فاعل مثلا بگوييم دلالت‏ بر زمان ندارد ، به صيغه مصدر هم بگوييم دلالت بر زمان ندارد ، نه ، اينجا بحث صيغه نيست ، بحث ماده است . پس ماده " بودن " و " هستی‏ " دلالت بر زمان ندارد ولی ماده " شدن " چون از نوع حركت و جريان‏ است [ و ] جريان و حركت ملازم با زمان است [ دلالت بر زمان دارد . ] اصلا حركت ، شدن يعنی در يك مدتی . حركت و زمان دو امری هستند كه مقارن‏ با يكديگرند
اين است كه آمده است به دو نوع فلسفه قائل شده است : فلسفه بودن يا هستی و فلسفه شدن . در اين تقسيم‏بندی ، مثلا از قدما افلاطون و ارسطو فلسفه‏شان فلسفه هستی و بودن است ، بعد هگل و ماركس در جناح مخالف قرار می‏گيرند كه فلسفه‏شان فلسفه شدن است . پس هگل و ماركس در اينجا در كنار يكديگر قرار می‏گيرند . يكی از مشخصات فلسفه بودن اين است كه فلسفه بودن‏ فلسفه خرد است ، فلسفه عقل است ، فلسفه سخن است ، ولی فلسفه شدن فلسفه‏ زندگی است . كانه اين طور می‏خواهد بگويد : طبعا اين گونه است كه انسان‏ در مرحله فكر و سخن - كه بيان‏كننده فكر است - معانی را از زمان تجريد می‏كند . اين خاصيت [ ذهن ] انسان است كه وقتی می‏خواهد فكر كند معانی را از زمان تجريد می‏كند و همانها را هم بيان می‏كند . قهرا فلسفه‏هايی كه‏ تجريدی و عقلی هستند فلسفه‏هايی بر اساس هستی و بودن است ولی فلسفه‏ای كه‏ بيشتر به حس و زندگی و به متن واقع كار دارد ، چون زندگی خودش عين‏ جريان است [ و در آن ] دائما شكفتگی و زوال است ، پيدايش و تولد و بعد فنا و نيستی و مرگ است ، چنين فلسفه‏ای يعنی فلسفه شدن فلسفه زندگی است‏ . پس آن فلسفه را ما می‏توانيم فلسفه خرد و سخن بناميم و اين فلسفه را فلسفه زندگی
بعد يك حرف ديگری می‏زند ، می‏گويد فلسفه هستی به منطق می‏انجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاريخ . اين خيلی حرف نامربوطی است . از اين جهت‏ نامربوط است كه بايد اين طور می‏گفت - خود ماترياليستها هم اين طور می‏گويند - كه فلسفه بودن(كه آنها مدعی هستند فلسفه ايده‏آليسم اساسا نمی‏تواند فلسفه شدن باشد ، حالا خود هگل چگونه گفته ، نقصی است بر آنها) به منطقی می‏انجامد و فلسفه شدن به منطق ديگر ، نه اينكه فلسفه بودن به‏ منطق می‏انجامد و فلسفه شدن به فلسفه تاريخ
می‏گويند فلسفه بودن به منطقی می‏انجامد كه همان منطق صوری ارسطويی است كه‏ منطق ثابت است ، منطقی كه مفاهيم و معانی در آن تحرك ندارد ، و فلسفه‏ شدن به منطقی می‏انجامد كه در آن معانی و مفاهيم تحرك دارد كه همان منطق‏ ديالكتيك است . لازمه منطق ديالكتيك اين است كه همه چيز در جريان است‏ ، يعنی در منطق ديالكتيك همه چيز وارد تاريخ است ، همه چيز تاريخ دارد ، چون تاريخ به زمان مربوط است . بر اساس منطق ديالكتيك همه چيز تاريخی است . شی غير تاريخی يعنی شی غير متغير و متبدل كه در جريان زمان‏ قرار بگيرد نداريم . پس بهتر اين بود كه اين طور می‏گفت كه اين فلسفه به‏ منطقی می‏انجامد و اين فلسفه ديگر به منطق ديگر
البته بعد يك حرف ديگر زده است ، می‏گويد فلسفه هستی به ابديت و تغييرناپذيری روح و تغييرناپذيری حقيقت و تغييرناپذيری ارزشها و اصول‏ اخلاقی می‏انجامد ، بر خلاف فلسفه شدن كه به ابديت و تغييرناپذيری [ اين‏ امور قائل نيست ] بلكه [ طبق اين فلسفه ] اصلا امر ابدی وجود ندارد چون‏ همه چيز در جريان تاريخ قرار می‏گيرد يعنی " جريانی " است و آغازی دارد و انجامی ، و قهرا تغييرناپذيری روح معنی ندارد و مساله ثبات حقيقت هم‏ منتفی می‏شود . (حقيقت يعنی آنكه ما می‏گوييم حقايق علمی ، حقايق فلسفی
)می‏گويد همان‏طور كه واقعيت تاريخ دارد يعنی زمان دارد ، نسبی است ، تولدی دارد و مرگی ، حقيقت هم - يعنی هر حقيقتی كه شما آن را حقيقت‏ علمی يا فلسفی بدانيد - هيچ وقت جاودانه نيست يعنی موقت است . ما در اصول فلسفه درباره اين مطلب بحث كرده‏ايم . [ می‏گويند ] هر حقيقتی شما در نظر بگيريد موقت است . هيچ حقيقت ثابت نداريم ، كه از بحثهای‏ فوق‏العاده مهمی كه با اين ديالكتيسين‏ها هميشه هست اين است كه لازمه اين‏ حرف كه هيچ حقيقت جاودانی وجود ندارد اين است(1)كه حتی اگر ما الان‏ بگوييم دو دو تا چهار تا ، نمی‏توانيم بگوييم اين حقيقتی است كه از ازل‏ تا به ابد صادق بوده است . اين‏طور بايد بگوييم : الان دو دو تا چهار تاست ،

پاورقی : . 1 البته ما در اصول فلسفه از جنبه‏های متعدد اين قضيه را مورد بحث‏ قرار داده‏ايم كه در مقدمه مقاله چهارم خيلی مفصل بحث كرده‏ايم

اما [ اينكه ] اين حقيقتی بوده است كه در ميليونها سال قبل بوده‏ و در آينده هم باز دو دو تا چهارتا خواهد بود [ چنين نيست ] واحد ، هم قائل به فلسفه شدن باشيم هم بودن ، چون بودن ثبات است و شدن‏ تغيير و حركت ، هر دو را با همديگر نمی‏شود قائل شد ، يا اين يا آن ، كداميك را انتخاب می‏كنيد ؟ اينجاست كه باز ما يك حرف‏ خيلی اساسی داريم و آن اين است(اين را من به اين بيان تا حالا در جای‏ ديگر نگفته بودم ، يعنی به ذهنم نيامده بود . ) : عرض كرديم كه اين تقسيم از اينجا پيدا شده است كه در اين پسوندها به‏ دو پسوند برخورد كرده‏اند : پسوند " شدن " و پسوند " بودن " و گفته‏اند در يكی از اينها زمان هست و در ديگری زمان نيست . در " شدن) ] زمان‏ هست ، در " بودن " زمان نيست ، پس اين فلسفه فلسفه تغيير است و آن‏ فلسفه فلسفه ثبات . اينجا يك مغالطه خيلی روشن و واضحی هست و آن اين‏ است كه در " شدن " زمان هست ، در مفهوم " شدن " ، در پسوند " شدن‏ " زمان هست ، در پسوند " بودن " زمان نيست ولی بی‏زمانی هم نيست‏ بلكه او مطلق است ، يعنی شامل زمان و بی‏زمان هر دو می‏شود . اين را درست‏ توجه كنيد . فرض كنيد كه يك وقت ما می‏گوييم انسان . يك وقت می‏گوييم‏ انسان دانا ، يعنی " دانايی " را قيدش می‏آوريم . يك وقت می‏گوييم‏ انسان نادان ، يعنی " دانا نبودن " را قيد قرار می‏دهيم . ايندو با همديگر غير قابل جمع است . نمی‏تواند انسان ، هم دانا باشد هم نادان(البته از يك جهت) . اگر ما بگوييم انسان دانا ، اين را در اصطلاحات اصول ما و فلسفه ما می‏گويند " طبيعت به شرط شی) ] ، اگر بگوييم انسان نادان ، می‏گويند " طبيعت به شرط لا " ، يعنی به شرط نبود دانايی . ولی اينها می‏گويند ما فقط دو قسم نداريم ، قسم سوم داريم و آن‏ طبيعت لابشرط است : انسان ، كه هم شامل انسان دانا می‏شود و هم شامل‏ انسان نادان
حال فرق " شدن " و " بودن " چيست ؟ آيا شدن يعنی چيزی كه در آن " زمان " هست و بودن يعنی چيزی كه در آن بی‏زمانی هست ؟ شدن چيزی است كه‏ در آن تغيير است و بودن يعنی چيزی كه در آن ثبات است ؟ يا بودن يعنی‏ چيزی كه در آن نه تغيير است و نه ثبات ، نه زمان است و نه بی‏زمانی ؟ دومی درست است ، يعنی بودن يك مفهوم لابشرط است نسبت به شدن ، نه يك‏ مفهوم بشرط لا كه شدن بشرط شی آن باشد ، و لهذا امر ما داير نيست كه از دو فلسفه يا بودن را بپذيريم و يا شدن را ، نه ، ما می‏توانيم بودن را بپذيريم و در همان حال شدن را بپذيريم ، چرا ؟ چون بودن يك حقيقتی است‏ ، كه در فلسفه ما وقتی كه می‏گوييم " هستی " يا كلمه " وجود " را به‏ كار می‏بريم ، در حقيقت وجود نه ثبات افتاده است نه سيلان . حقيقت وجود منقسم می‏شود به وجود ثابت و وجود سيال ، ولی حقيقت وجود در ذات خودش‏ لابشرط است هم از ثبات ، هم از سيلان . اشتباه كردند كه فلسفه هستی را در مقابل‏ فلسفه شدن قرار دادند . خيال كردند در مفهوم هستی ثبات افتاده . در مفهوم هستی نه لاثبات افتاده نه ثبات ، نه تغيير افتاده نه لاتغيير . اين‏ است كه فلسفه هستی شامل فلسفه شدن می‏شود و غير شدن . و لهذا الان در فلسفه ما كه فلسفه هستی است ، هستی تقسيم می‏شود به هستی ثابت و هستی‏ سيال
بنابراين اساس اين تقسيم به كلی غلط می‏شود . پس [ اينكه ] ما دو نوع‏ فلسفه داريم : فلسفه هستی و فلسفه شدن ، از ايندو يا اين را بايد انتخاب‏ كرد يا آن را ، ارسطو و ديگری آن را انتخاب كردند هگل و ماركس اين را ، نه ، فلسفه سومی هم وجود دارد كه آن هم اسمش فلسفه هستی است ولی آن‏ فلسفه هستی فلسفه‏ای است كه هم شامل ثابت است هم شامل سيال . نه تنها در مقابل اينها قرار نمی‏گيرد ، بلكه هر دوی اينها را در بر می‏گيرد
- ممكن است آنها بپذيرند كه در فلسفه هستی " شدن " هست ولی بگويند حقيقت ثابت هم در آن هست كه در فلسفه " شدن " نيست
اتفاقا همان جهت است كه اين [ دو ] را جمع می‏كند . اين افراد می‏گويند اينها چون به فلسفه شدن قائل هستند و غير شدن را منكرند پس می‏گويند حقيقت جاودانی نيست . آن وقت به كسانی كه طرفدار فلسفه هستی هستند می‏گويند شما يا بايد منكر شدن باشيد و قبول كنيد كه پس حقيقت جاودانی‏ است ، ارزشهای اخلاقی هم جاودانی است ، يا بايد منكر شدن نشويد منكر آن‏ بشويد ، از ايندو بايد يكی را انتخاب كنيد . ما می‏گوييم هيچ وقت از ايندو يكی را انتخاب نمی‏كنيم ، ما هر دو را قبول داريم ، می‏گوييم آنچه‏ كه به طبيعت تعلق دارد شدن است ، آنچه كه به روح تعلق دارد ثبات است‏ . اين است كه در عين اينكه ما به اصل شدن در طبيعت معتقد هستيم و بلكه‏ ما شدن در طبيعت را خيلی عميقتر از اينها معتقديم ، به آن اشكالات و بن‏بستها هم گرفتار نمی‏شويم چون از اول دچار اين مشكل نبوده‏ايم
- می‏توانيم اين طور بگوييم كه وجود دو مرتبه دارد : مرتبه ثابت و مرتبه سيال
ولی [ اينكه ] پس وجود دو مرتبه دارد ، مرتبه ثابت و مرتبه سيال ، [ يعنی ] پس وجود در حقيقت خودش نه تقيد به ثبات دارد [ نه تقيد به‏ سيلان ، ] يعنی وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا نمی‏كند ثبات را كه‏ وجود سيال محال باشد ، و وجود از آن جهت كه وجود است اقتضا ندارد سيلان‏ را تا وجود ثابت محال باشد . وجود در ذات خودش می‏تواند ثابت باشد می‏تواند سيال باشد . مثل اينكه بگوييم وجود ذهنی و وجود عينی ، وجود بالقوه و وجود بالفعل . البته اينجا يك حرف ديگری هست كه خيلی حرف‏ عالی و خوبی هم هست - در اسفار هم هست - و آن اين است كه اين تقسيمات‏ كه ما می‏گوييم وجود يا ثابت است يا سيال ، وجود يا ذهنی است يا خارجی‏ ، وجود يا بالقوه است يا بالفعل ، اين تقسيمات به يك شكل مخصوصی است‏ كه در عين حال مقسم ، يكی از اين دو قسم است و يكی از اين دو قسم به نحو ديگر شامل قسم ديگر می‏شود ، به اين معنا : وقتی ما می‏گوييم وجود يا ذهنی‏ است يا عينی ، تقسيم درستی است ولی وجود ذهنی با مقايسه با وجود عينی‏ ذهنی است ، خودش هم نوعی از وجود عينی است ، اگر می‏گوييم وجود يا بالقوه است يا بالفعل ، هر بالقوه‏ای نسبت به بالفعل بالقوه است و الا اين بالقوه در بالقوه بودن خودش بالفعل است . همين طور اگر ما می‏گوييم‏ وجود يا ثابت است يا سيال ، حرف درستی است . دو وجود با قياس با يكديگر يكی ثابت است يكی سيال ولی اين وجود سيال در سيال بودن خودش‏ ديگر ثابت است ، در سيال بودن خودش ديگر سيال نيست . اين يك بحث‏ خيلی عالی شيرينی است كه در فلسفه ما هست . حالا بخوانيد ، كه اين يكی‏ از منشاهای بحثهايی است كه ما با اينها داريم
- در اين قسمت كه گفته بود [ فلسفه شدن ] به فلسفه تاريخ منتهی می‏شود ، كه به آن اشكال وارد كرديم ، خودش هم در آينده با لفظ " منطق " از اين قسمت ياد می‏كند . می‏گويد ماركس با پذيرفتن همان مبانی منطقی‏ ماده‏گرا شد
به هر حال تعبيرش در اينجا غلط است . فلسفه تاريخ غير از منطق است
فلسفه تاريخ يك چيز است ، منطق چيز ديگری . خود آن فلسفه تاريخ بر اساس اين منطق است ، يعنی فلسفه تاريخ ماركس بر اساس منطق ديالكتيك‏ است
فصل بعد را بگوييد : " جدل ، فلسفه پيشرفت " . - می‏گويد اين بيانی كه هگل كرد كه شدن هست و هر چيزی ابتدا پيدايش ، بعد نمو ، بعد نابودی [ دارد ، ] يك فكر مايوس كننده‏ای نيست ، بلكه از بين رفتنی است كه مقدمه يك خلاقيت است : " هگل باز می‏نويسد : به اين نوع تغييرات بلافاصله جنبه ديگری می‏پيوندد به طوری كه دوباره از مرگ زندگی نوينی متولد می‏شود . شرقيها چنين تصوری‏ داشتند كه شايد بزرگترين فكر و قله افكار ، متافيزيك آنان باشد . عقايد مربوط به تناسخ بيانگر همين تصور است و فنيكس نيز كه بی‏پايان از خاكسترهای خود ، سر بيرون می‏آورد چنين نشانه‏ای است . اما همه اينها تصاوير شرقی است كه بيشتر مناسب جسم است تا روح . باختر تصور ديگری‏ ارائه می‏دهد . روح نه فقط جوانتر بلكه برتر و روشنتر از پيش ظهور می‏كند . " (1) حرفی كه هگل در اينجا می‏زند همان اشاره به تولد نو است كه می‏گويد شرقيها فكر می‏كردند متافيزيك و اعتقاد به تناسخ بالاترين فكر است و فنيكس كه ظاهرا اسم پرنده‏ای است . .
حيوانی است كه از قديم گويا در ميان يونانيها ضرب‏المثل بوده است
معتقدند كه يك مرغ سفيد افسانه‏ای است (ققنوس). مثلا در كتابهای بوعلی و بهمنيار يا در كلمات ابوريحان همين كلمه " ققنوس " به كار رفته است‏ . [ در پاورقی ] می‏گويد : " مرغ خيالی افسانه‏های مصری كه در بيابانهای‏ عربستان زندگی می‏كرد . خود را در آتش به هلاكت می‏رساند و سپس ميان‏ خاكستر خود تجديد حيات می‏يافت " . " تجديد حيات می‏يافت " يعنی‏ فرزندان او [ تجديد حيات پيدا می‏كردند . ]

پاورقی : . 1 همان ، ص 18 و . 19

next page

fehrest page