تكامل تاريخ ( 3 )
اين بحثی كه به قول خودش درباره مسأله " اتحاد عاقل و معقول در تاريخ " در اينجا طرح كرده ، با اين كه بحث ما درباره تكامل و پيشرفت در تاريخ است ، میخواهيم ببينيم به چه مناسبت مطرح كرده است اين بحث به قول او " اتحاد عاقل و معقول " را كه مقصود اين است كه در اينجا آنچه كه مورد مطالعه قرار میگيرد با خود مطالعه كننده يكی است ( در اصطلاح اينها ) چون انسان خود انسان را دارد مطالعه میكند ، و به اين معنا اسمش را میگذارد اتحاد عاقل و معقول از آن جهت مطرح میكند كه اگر ما تاريخ را صرفا يك امر عينی ندانيم كما اينكه صرفا يك امر ذهنی هم نمیدانيم بلكه در واقع عبارت از رابطه ای ميان ذهن و عين بدانيم ، توجيه تكامل اندكی دشوارتر و مشكل تر میشود زيرا در اين صورت به دست آوردن معياری برای تكامل مشكل استمن بحث را به صورت ديگری طرح میكنم به نظر میرسد كه خود نويسنده هم در اينجا سر در گم است
درباب تكامل تاريخ دو موضوع است كه اينها بايد از هم تفكيك بشوند ، بدين معنی كه يك وقت تاريخ را به معنای سرگذشت انسان در نظر میگيريم [ و يك وقت به معنای تفسير سرگذشت انسان تاريخ به معنی اول چنانكه ] قبلا هم گفتيم يعنی يك سلسله حوادث عينی و به عبارت ديگر سرگذشت جامعه انسان جامعه انسان هم يك سرگذشتی دارد و يك عينيتی دارد مانند همه اعيان خارجی ديگر و بالخصوص مانند همه اعيان متسلسل و تاريخدار همان طور كه زمين يك تاريخ طبيعی دارد و حيوانات هر كدام يك تاريخ طبيعی دارند جامعه انسان هم تاريخی دارد و در واقع يك تاريخ طبيعی دارد يك وقت ما درباره تكامل تاريخ كه بحث میكنيم در واقع درباره تكامل انسان و جامعه انسان بحث میكنيم از اين جهت هيچ فرقی نيست ميان جامعه انسان و اشياء ديگر ، يعنی همين طور كه مورد مطالعه ما در اشياء ديگر مثلا در نباتات يك امر صددرصد عينی است اينجا هم مورد مطالعه ما جامعه انسان است كه امری است صددرصد عينی اين كه ما خودمان انسان هستيم سبب نمیشود كه مورد مطالعه ما يك امر ذهنی باشد كما اين كه مثلا روانشناسی با اين كه در آن ، صددرصد انسان روی انسان روی روان انسان مطالعه میكند ولی اين دليل نمیشود كه امری ذهنی باشد ، زيرا وقتی كه من مطالعه میكنم ذهن ديگران را مطالعه میكنم ، يا ذهن خودم را هم باز به عنوان يك امر عينی مطالعه میكنم
در بحث تكامل جامعه ، ما جامعه را مانند يك امر متحول و متكامل در نظر میگيريم آن وقت است كه يك سلسله سؤالات اساسی برای ما درباره جامعه انسان طرح میشود كه اصلا تعريف تكامل جامعه انسانی چيست ؟ اين كه میگوييم فلان جامعه پيشرفت كرده ، يعنی چه پيشرفت كرده ؟ در چه پيشرفت كرده ؟ حال شايد مفهوم ( ( پيشرفت " احتياجی به تعريف ندارد عمده اين است كه در هر چه كمال يافته ، پيشرفت كرده و جلو آمده ، چون گفتيم كمال و نقص به وجود و عدم برمیگردد ، هر چه كه ازدياد پيدا بشود در يك امر ، میگوييم كمال آن امر است درباره كمال و تمام در جلسه پيش بحث كرديم ، حال فقط بحث اين است كه [ پيشرفت و كمال ] در چه ؟ گفتيم يك وقت هست كه میگوييم جامعه انسان از نظر قدرت و تسلط بر طبيعت [ پيشرفت كرده است ] بله ، از نظر علوم ، از نظر فنون ، از نظر هنر ، از نظر روابط اجتماعی كه مثلا در گذشته روابط انسانها با يكديگر به يك شكل نامطلوب بوده [ جامعه انسان پيشرفت كرده است ] حال ملاك آن نامطلوبی چيست ، باز خودش بحث است مثلا انسانها بعضی ، بعضی را برده میگرفتند و حقوق ديگران را به خود اختصاص میدادند كه ما اين را میگوييم " بد " و " نقص " ، و هر چه كه جامعه بشر جلو آمده اين نقصها برطرف شده است ، يعنی به سوی آزادی و مساوات پيش رفته است
اگر چنين باشد ، اين بحث درباره خود سرگذشت جامعه انسانی است و نوع خاصی از بحث است و خيلی هم به ضرس قاطع چنانكه بعضی در كلماتشان بود كه جامعه رو به تكامل میرود نمیشود گفت [ جامعه رو به تكامل میرود ] زيرا بدون شك در مسائل فنی يعنی در آنچه كه تمدن ناميده میشود [ و به عبارت ديگر ] در دانشهای رياضی و طبيعی و در بسياری از دانشهای ادبی ، بشر پيشرفت كرده ، تسلط بشر بر طبيعت افزونی گرفته است و به اين معنا هيچ شكی نيست كه جامعه های امروز نسبت به جامعه های گذشته پيشرفت كرده اند ، ولی آيا در مسائل انسانی ، در مسائل اخلاقی ، در عواطف انسانی و در روابط اجتماعی نيز همين طور است ؟ مثلا اگر عدالت و ظلم را يكی از معيارها قرار دهيم آيا مجموعا مظالم بشر بر بشر كاهش يافته يا فزونی گرفته است ؟ اينجاست كه به ضرس قاطع نمیشود گفت [ كاهش يافته است ] خود مسأله اخلاق فردی يك مسأله ای است : مسأله تسلط انسان بر خود و مسأله اسير بودن انسان برای خود كه مقصود اين است كه استعدادهای عالی انسان اسير استعدادهای دانی او باشد ، و آنچه كه ما از آن تعبير به بندگی هوای نفس میكنيم آيا از اين نظر بشر امروز نسبت به بشر گذشته تكامل پيدا كرده ؟ اينجاست كه نمیشود [ به ضرس قاطع قائل به تكامل جامعه شد ، و ] اين است كه خود اروپايیها هم در اين مسأله بعضی میگويند مسلم است كه بشر به نسبتی كه در مسائل مادی پيشرفت كرده در مسائل معنوی پيشرفت نكرده است ، برخی میگويند بشر در اين مسائل درجا زده ، و بعضی میگويند حتی انحطاط پيدا كرده است به هر حال اين خودش يك مسأله ای است
در مسائل معنوی نيز معيار به دست دادن كار آسانی نيست كه معيار تكامل چيست ؟ ممكن است شما بگوييد عدالت اگر كسی آمد مسأله عدالت را يك امر نسبی تلقی كرد كما اين كه خود اين آقايان میگويند ديگر اصلا تكامل معنی ندارد زيرا در اين صورت يك چيز نسبت به يك شرايط و اوضاع عدالت است و نسبت به شرايط و اوضاع ديگر عدالت نيست ، آنگاه میگوييم اين يكی كاملتر است آن يكی ناقص ، و خيلی دشوار میشود به هر حال اين يك مسأله است و در اينجا میبينيد كه در اين زمينه ها حرف حسابی ندارند
اما اگر تاريخ را نه به معنی سرگذشت عينی جامعه بشر بلكه به معنی يك علم يعنی تفسير اين سرگذشت بشر در نظر بگيريم آنگاه وقتی میگوييم " تكامل تاريخ " يعنی تكامل علم تاريخ و اين ملازم با تكامل خود تاريخ نيست ، چنانكه اگر ما بگوييم در قرن بيستم علم شناخت فضا تكامل پيدا كرده ملازم با اين نيست كه خود فضا هم در قرن بيستم نسبت به قرن نوزدهم تكامل پيدا كرده باشد عكس مطلب هم ممكن است ممكن است موضوع علم ترقی و تكامل پيدا كند و خود علم درجا بزند يا عقب برود پس مسأله دوم مسأله تكامل علم تاريخ است
آنگاه مؤلف به اين مطلب میپردازد كه معيار تكامل علم تاريخ چيست ؟ مثلا به چه دليل میتوانيم بگوييم تفسيرهايی كه در نيمه دوم قرن بيستم كرده اند از تفسيرهای نيمه اول قرن بيستم كامل تر است يا تفسير قرن بيستم از تفسير قرن پانزدهم كامل تر است آيا همان تكاملی كه در جامعه انسان میگوييم لزوما در تفسير هم بايد بگوييم ؟ ممكن است كسی اين سخن را بگويد ، بگويد قهرا هر مقدار كه جامعه رو به پيش میرود زمينه را برای تفسير مورخ روشن تر میكند چرا ؟ بر اساس يك مسأله خوبی كه آن را طرح كرده اند ، يعنی مسأله وابسته بودن گذشته و آينده كه گذشته و آينده دو چيز مجزا نيستند ، وابسته به يكديگرند قبلا گفتيم آينده را در پرتو گذشته میتوان شناخت و گذشته را در پرتو آينده ، يعنی بهترين تاريخ هر زمانی را در زمانهای بعد مینويسند نه در زمان خودش دوره بعد ، دوره قبل را بهتر میتواند تفسير كند چرا ؟ به علت رابطه دوره قبل با دوره بعد مثل اين كه گاهی حادثه ای واقع میشود و آن حادثه محكوم میگردد آن كسی كه قهرمان حادثه است میگويد " آينده اين قضيه را روشن خواهد كرد " يعنی گاهی زمان حاضر قدرت ندارد كه حادثه ای را آنچنان كه هست تفسير كند ، بلكه بايد آينده بيايد تا اين زمان را بتوان خوب تفسير كرد غالبا اينجور است گاهی كارهای خيلی بزرگ در زمان خودشان محكوم میشوند ولی زمان آينده نشان میدهد كه اين كار بیجهت در زمان خودش محكوم شده ، و بر عكس گاهی يك كار در زمان خودش از نظر تفسير مورد تحسين قرار میگيرد ، خيلی قهرمانانه تلقی میشود و " خوب " تفسير میشود ، بعد آينده نشان میدهد كه يك اشتباه بزرگ بوده است
اين است كه میتوان گفت كه تاريخ به معنای علم و تفسير هم رو به تكامل است نه به دليل اين كه حتما آينده كامل تر از گذشته است ، بلكه فقط به دليل رابطه ای كه ميان آينده و گذشته هست ، چون هر آينده ای به منزله محصولی است كه بذرش در گذشته پاشيده شده است آن زمانی كه بذری را میپاشند نمیشود كاملا قضاوت كرد كه آيا اين كشاورز عملش را خوب انجام داد يا آن يكی البته تا حدی میشود ممكن است بگويند ما ديديم كه اين يكی زمين را خيلی خوب آبياری كرد ، زمين را خيلی خوب شخم زد ، فلان كار را كرد و بجا كرد ، فلان كار را آن يكی نكرد و بجا كرد ولی آينده كه موقع برداشت محصول است بهتر قضيه روشن میشود كه آيا كار اين درست بوده يا نه بسا هست آن كه ما میگفتيم فلان كارش اشتباه است كار او درست از آب در بيايد و آن كه فكر میكرديم كارش درست است كار او غلط از آب در بيايد اين حتی به تكامل هم صد در صد ارتباط ندارد به دليل اين كه آينده هميشه نتيجه گذشته است پس آينده بهتر میتواند گذشته را تفسير كند و لهذا اين غلط است كه ما میگوييم از نظر تفسيری نه از نظر ثبت وقايع [ بهترين تاريخها نزديكترين تاريخهاست ] بله ، از نظر ثبت وقايع شايد بشود گفت بهترين تاريخها نزديك ترين تاريخهاست تازه آن را هم نمیشود گفت ، چون آن كه در نزديك است بيشتر تحت تأثير عواطف و احساسات خودش است ولی از نظر تفسير نمیشود اين حرف را زد مثلا نمیشود گفت كسی كه در قرن اول هجری بوده بهتر میتوانسته است حوادث صدر اسلام را تفسير كند تا ما كه بعد از چهارده قرن آمده ايم نه ، اتفاقا ما كه بعد از چهارده قرن آمده ايم بهتر میتوانيم آن حوادث را [ تفسير كنيم ] چون آن حوادث با دنباله ها و معلومات خودش حضور دارد ، مثل بذری كه پاشيده شده و ثمر داده است ، اكنون ما بهتر میتوانيم درباره آن قضاوت كنيم
اگر ارزشها و معيارها در هر زمانی مشخص باشد افراد آن زمان طبق آن ارزشها بهتر میتوانند تشخيص دهند
اين يك " اگر " ی است كه شما میگوييد اين " اگر " هرگز اينجور نيست
يعنی ارزشها معين نيست ؟ اين كه ارزشها به طور كلی معين باشد غير از اين است كه در اينجا معين باشد عرض كرديم : يك كسی يا يك جامعه ای در يك شرايطی يك تصميمی میگيرد ارزشها مشخص است ولی اين كه اين تصميم با اين ارزش تطبيق میكند يا با آن ارزش ، خيلی روشن نيست آينده نشان میدهد كه اين مصداق اين يكی است يا مصداق آن يكی مثلا ما زمان حاضر را در نظر میگيريم میبينيم كه انور سادات تا حد زيادی از خود تمايل صلح آميز نشان میدهد . ما با معيارهای امروز يك قضاوتهايی میكنيم ، ممكن است عمل او را تخطئه كنيم و ممكن است تقديس كنيم ، ولی آينده بهتر نشان میدهد كه آيا مصلحت جامعه مصری اين رفتار نرمش آميز او بوده است يا به عكس يك رفتار تند و خشن ارزش اين تصميم را آينده بهتر میتواند درك كند در زمان حاضر نمیشود اين را خوب درك كرد اين را نمیتوان انكار كرد آنگاه از نظر علم تاريخ هم میشود گفت كه به اعتبار رابطه ای كه هميشه گذشته با آينده دارد ، آينده بهتر میتواند گذشته را تفسير كند اين هم يك مسأله
گفتيم ما به ترتيب اين كتاب بحث نمیكنيم بلكه روح مطالبی را كه در گوشه و كنار آن پيدا كرده ايم [ ذكر میكنيم ]
مسأله ای مطرح است كه اتفاقا مسأله ای اساسی است ، در غير تاريخ هم مطرح میشود و حتی به حكمت الهی نيز مربوط میشود و آن اين است كه اگر ما قائل به تكامل تاريخ به معنی اول بشويم معنی آن قهرا اين است كه مرحله بعدی بهتر از مرحله قبلی است ، چون تاريخ رو به پيشرفت است ، تاريخ عقبگرد ندارد و به قول اينها عقربه زمان به عقب برنمیگردد ، هميشه جلو میرود آيا اين برای ما اين مسأله را به وجود نمیآورد كه هميشه آنچه هست مساوی است با آنچه بايد باشد ؟ ما يك " آنچه هست " ی داريم و يك " آنچه بايد " ی يك وقت ما میگوييم فلان جريان ، فلان نظام ، فلان وضع وجود دارد آيا آنچه هم كه بايد وجود داشته باشد و خوب است وجود داشته باشد همين چيزی است كه وجود دارد ؟ يا نه ، آنچه وجود دارد آن چيزی است كه نبايد وجود پيدا كند و آنچه بايد وجود میداشت آن است كه وجود ندارد ؟ آيا اگر ما قائل به تكامل تاريخ بشويم قائل به يك نوع تساوی ميان آنچه هست و آنچه بايد نشده ايم كه آنچه هست همان چيزی است كه بايد ؟ تازه اگر بگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " دچار يك اشكال ديگری میشويم . اگر نگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " پس در واقع تكامل را انكار كرده ايم ، يعنی میگوييم " كامل " آن چيزی است كه بايد ، اين چيزی كه هست ناقص است ، پس اين تكامل نيست اگر بگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " معنايش اين است كه آنچه بايد همان چيزی است كه هميشه وجود پيدا میكند
آنگاه مسأله بايدها كه مسأله ارزشهاست و در واقع مسأله اين است كه انسان تاريخ را به سوی آنچه بايد رهبری كند و نگذارد تاريخ به سوی آنچه خود به خود پيش میرود برود مطرح میشود كه تكليف آن چه میشود ؟ مسأله رهبری انسان تاريخ را و نقش انسان در تاريخ معنايش اين است كه انسان میخواهد تاريخ را به خود وانگذارد ، میخواهد تاريخ را آنچنان كه بايد رهبری كند ، يعنی جلو سقوط تاريخ را در آنچه كه هست و واقعيت است بگيرد پس مسأله " بايد " غير از مسأله " واقعيت " و " هست " میشود در گياهان میشود اين سخن را گفت كه آنچه بايد ، همان چيزی است كه واقع میشود و هست فرضا در آن موارد كسی [ اين سخن را ] بگويد ، در تاريخ انسان خيلی مشكل است اين سخن را انسان بگويد
وقتی كه جريان شهريور 20 پيش آمد سيد يعقوب انوار كه خودش جزو افراد دوره قبل بود گفت " الخير فيما وقع " اين " الخير فيما وقع " به يك اعتبار حكم به تساوی آنچه بايد است با آنچه هست از طرف ديگر خود " الخير فيما وقع " يك منطقی دارد ، آن را هم نمیشود از دست داد ، و لهذا گفتم اين بحث خيلی وسيع تر از حد بحث اينها میشود
در اينجا نويسنده سه چيز را طرح میكند ، يكی واقعيت ، ديگر ارزشها و سوم حقيقت میگويد كه واقعيت همان چيزی است كه وجود دارد ارزشها يعنی بايدها ، آنچه كه بايد باشد البته آنچه بايد باشد همان چيزی است كه چهره ای زيبا دارد و خوب است باشد ولی اگر گفتيم واقعيت غير از بايدها و غير از ارزشهاست بدين معنی است كه آنچه وجود دارد كريه و زشت است و نبايد وجود داشته باشد اين است كه امروز اسم واقعيت را كه میبرند میگويند چهره كريه واقعيت و چهره زيبای ارزشها
در اين ميان مؤلف حقيقت را طرح میكند كه حقيقت چيست ؟ آيا حقيقت با واقعيت يكی است ؟ میگويد نه اگر گفتيم ارزشها از واقعيتها جدا میشوند پس حقيقت آن نيست آيا حقيقت يعنی ارزشها ؟ میگويد آن هم نه میگويد حقيقت عبارت است از واقعيت توأم با ارزش ، يعنی آنگاه كه واقعيت يعنی " هست ) ) ها مطابق است با بايدها آن وقت است كه حقيقت رخ داده مثلا ما میگوييم اينكه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد حقيقت است ، يعنی واقعيتی است توأم با آنچه بايد همان واقع شد كه بايد واقع میشد اما اينكه معاويه خليفه شد واقعيت كريه و زشت است ، يعنی آن چيزی واقع شد كه نبايد واقع بشود و آنچه بايد واقع بشود واقع نشد
حال در اينجا چه بگوييم ؟ ما دچار بن بست هستيم اگر قائل به انفكاك واقعيتها از ارزشها بشويم مسأله تكامل به خطر میافتد ، و اگر به مسأله توأم بودن واقعيت و ارزش قائل شويم ، اين گذشته از همه ايرادهای ديگری كه درباره گذشته دارد كه نمیشود گذشته را اين جور تفسير كرد كه آنچه واقع شد همان چيزی است كه بايد واقع میشد و به احسن وجهی است كه واقع شده است و بايد " الخير فيما وقع " را جاری بدانيم درباره هر چه واقع شد ، ببينيم در گذشته چه واقع شده ، بگوييم هر چه واقع شده همان بوده كه بايد واقع میشده و " خير " هم همان بوده است ، الخير فيما وقع ، آری گذشته از اينها ، نقش انسان در آينده مورد ترديد قرار میگيرد كه در اين صورت من چه نقشی در تاريخ آينده میخواهم داشته باشم ؟ تاريخ آينده بالاخره يك واقعيتی است واقعيت ، خودش همان چيزی است كه بايد ، و حال آن كه " انسان به خاطر ارزشها كار میكند " يعنی كوشش میكند كه واقعيت را منطبق بر ارزشها و بايدها كند و آنچه میخواهد واقع بشود آنچنان واقع بشود كه بايد واقع بشود پس اين يك بن بستی است كه در اينجا ما گرفتارش هستيم
عرض كرديم نويسنده ، اين مطلب را به اين وضوح و روشنی طرح نكرده . ممكن است ما از اين بن بست به شكل خاصی نجات پيدا كنيم ، بگوييم اگر تكامل را به اين شكل توجيه كنيم و بگوييم هر چه واقع شد ولو جزئیترين حوادث ، همان بهترين شكلی است كه بايد واقع بشود كه بعد شما بگوييد اين نه درباره گذشته صحيح است و نه درباره نقش انسان در آينده ايراد وارد است ، ولی ما قبلا گفتيم كه تاريخ ترقی دارد و انحطاط دارد ، پيشروی دارد ، توقف دارد و عقبگرد دارد ، انحراف به راست دارد و انحراف به چپ دارد ، ولی در مجموع ، تاريخ متكامل است گفتيم مثل قافله ای است كه در حركت باشد اين قافله يكسره به سوی مقصد حركت نمیكند ، چند ساعت هم يك جا متوقف میشود يك وقت هم راه به گونه ای است مثل خيلی از راههای ايران كه گاهی انسان مقدار زيادی بايد به طرف مبدأ و دور از مقصد برود ، مثلا راه دور يك كوهستان میپيچد به طوری كه مقدار زيادی از مقصد دور و به مبدأ نزديك میشود ولی بعد برمیگردد پس گاهی بازگشت هم هست اما سخن در اين است كه اگر معدل گيری كنيم ، در مجموع حوادثی كه پيش میآيد حاصل جمع و معدل مجموع چيست ؟ آيا در معدل مجموع ، جامعه تكامل پيدا میكند يا تكامل پيدا نمیكند ؟ اگر اين سخن را بگوييم مشكل حل شده از يك طرف قائل شده ايم به تكامل و از طرف ديگر همه واقعيتها را مطابق با ارزشها ندانسته ايم ولی اكثر واقعيتها را مطابق با ارزشها قائل شده ايم چون اكثريت ، چنين انطباقی را دارد آن واقعيتهايی كه كريه و زشت هستند ، اثرشان به اندازه اين واقعيتهای زيبا و بايستنیها نبوده است پس طبق اين بيان اشكال به كلی حل میشود ، تكامل را توجيه كرديم بدون اين كه دچار آن اشكال شده باشيم
اگر بحث از نظر تاريخی باشد ، اشكال به همين صورت حل میشود ولی البته مسأله تضاد ميان واقعيت و ارزش ، مسأله ای است كه اساسا در سطح فلسفه قابل طرح كردن است يعنی در سطح كل جهان نه در سطح تاريخ در سطح تاريخ به همين مقدار قضيه حل میشود . در سطح فلسفه ، مسائلی هست كه طبق آن مسائل به يك اعتبار همان " الخير فيما وقع ) ) را در جميع حوادث بايد گفت چون مسأله " نظام احسن " كه در هستی میگويند معنايش عالیترين نظام ممكن است وقتی میگويند " عالیترين نظام ممكن " بنابراين واقعيتی كه نبايستنی باشد و با اين كه نبايستنی بوده است معذلك باز وقوع پيدا كرده است ، با اصل نظام احسن و با اصل " « الذی احسن كل شیء خلقه »" ( 1 ) جور در نمیآيد . جواب اين اشكال چيست ؟ اين البته مطلبی است كه به مسائل فلسفه مربوط میشود نه به اينجا همين قدر اجمالا گفتم برای اين كه توجه به اين مسأله داشته باشيد ولی از نظر مسأله تكامل تاريخ قضيه به همين شكل قابل حل است چون واقعا هم همين جور است منتها اينجا بايد ما اين مسأله " بايد " ها را تحليل كنيم كه اصلا اين " بايد " ها از كجا پيدا میشوند ؟ اين كه ذهن ما در مقابل " هست " ها ، " بايد " ها خلق میكند ، اين بايدها از كجا پيدا شده است ؟ با تحليل اين بايدها آن مشكلات هم در جای خودش حل میشود كه حال آن يك مسأله كلی و مسأله ديگری است
اين كه تكامل را در مجموع بايد حساب كنيم و در كليه ابعاد بايد ملاحظه كند ، میبيند كه خير ، نه تنها تكامل نيافته بلكه رو به انحطاط رفته كه اين همه بدبختی و فلاكت و ظلم و ستم و آوارگی پديد آمده است
خلاصه قبول كردن اين مطلب مشكل است
نه ، مشكل نيست يك حرف خوبی در همان مسائل خير و شر در فلسفه دارند كه هر شری زاينده يك سلسله خيرهاست ، يعنی اگر ما شر را در همان حال خودش در نظر بگيريم يك حكم دارد ، و اگر به اعتبار زايندگيش در نظر بگيريم يعنی آثار و نتايجش را هم به حساب بياوريم و به قول اين كتاب آينده اش را هم جزو حسابش بياوريم حكم ديگری پيدا میكند اينها هم متوجه اين مطلب هستند در اينجا مؤلف كتاب " تاريخ چيست ؟ " تعبيری دارد ، میگويد " تمام شكستها ثمر بخشند " و نيز تعبير شيرينی دارد میگويد " تاريخ قائل به دير كرد عمل است " اين خيلی تعبير خوبی است مثل دير كردی كه بانكها میگيرند ، يعنی سود میگيرند ، بدين معنی كه بانك طلبش را كه امروز بايد بگيرد ، اگر طرف نداد و مدتی تأخير انداخت ، بعد از آن مدت میگيرد با سود بيشتر میگويد " تاريخ قائل به دير كرد عمل است " يعنی اگر جامعه ای درجا بزند ، عقب بماند ، منحط بشود ، ناراحتی بكشد ، همين سبب میشود كه بعد تاريخ ، اين را يعنی آنچه را كه طلب داشته با سودش بگيرد
ما بحثمان در اين نبود كه بياييم تأييد كنيم كه تاريخ متكامل هست يا نيست بحثی كه ما كرديم به خاطر اين بود كه اصلا فرض تكامل داشت دچار اشكال میشد معنی آن مسأله اين بود كه اصلا نمیشود قائل به تكامل شويم چون اگر بخواهيم قائل به تكامل شويم بايد ارزشهای به وجود نيامده را نفی كنيم ، يا به تعبير ديگر بايد معيارها فقط روی موفقيتها باشد ، ( 1 ) يعنی هر جا كه دو حريف مقابل يكديگر قرار گرفتهاند ،
پاورقی :
. 1 اگر معيار روی موفقيتها باشد بايد ارزشها را نفی كنيم
پيش بينی آينده
پيش بينی آينده
اين بحث كه تحت عنوان " افق رو به گسترش " آمده است در واقع دنباله همان بحث " تاريخ به منزله پيشرفت " يعنی مسأله معروف پيشرفت در تاريخ و تكامل در تاريخ است كه اين برای خود اروپايیها محل بحث بوده است كه اصلا پيشرفت در تاريخ معنی دارد يا ندارد ؟ و اگر بگوييم پيشرفت معنی دارد ، پيشرفت به سوی چه ؟ ممكن است كسی بگويد كه نسبت به گذشته تا حال میشود پيشرفت و تكامل را تشريح كرد كه روی چه اصول و خطوطی بوده ولی از اين به بعد را نمیشود به صورت پيش بينی و پيشگويی بيان كرد كه اصلا تكامل چيست و بعد اينطور خواهد شد يا نخواهد شد ، كه اين اساسا دو مسأله است و دو اشكال در آن هست ، يكی اين كه ما ببينيم آيا میتوانيم تكامل را به طور مبهم پيش بينی كنيم و ديگر اين كه خطوط اين تكامل را هم نسبت به آينده روشن كنيم گفتيم كه از نظر زيست شناسی اين قضيه ميسر نيست ، يعنی در تكامل زيست شناسی ، ما گذشته را میتوانيم شرح دهيم كه در حلقات گذشته چه حلقه ای نسبت به حلقه پيش تكامل يافته تر بوده ولی از اين به بعد را نمیتوانيم . مثلا اگر است كه آيا واقعا انسان به نوعی عالیتر از خودش از نظر زيستی متبدل خواهد شد ، يا از نظر زيستی ، ديگر انسان به آخرين مرحله رسيده و اگر تكاملی باشد تكامل تاريخی است نه تكامل زيستیچون بحث در تكامل تاريخی است ، در اين بحثی كه باز كرده تحت عنوان " افق رو به گسترش " در واقع میخواهد به طور مبهم جهت تكامل تاريخی بشر نسبت به آينده را نشان بدهد در بحث گذشته بحث راجع به گذشته بود كه آيا پيشرفت كرده ايم يا نكرده ايم ؟ بعضی گفتند نه ، بعضی گفتند آری حال نسبت به آينده بحث میكند ( 1 ) . اگر يادتان باشد ، در گذشته گفتيم كه ما بايد ببينيم با چه معياری میگوييم " پيشرفت " ؟ ممكن است معيار ، قدرت باشد يعنی انسان در آينده قدرتش بر آنچه كه اكنون دارد افزايش پيدا خواهد كرد مقصود از " قدرت " ميزان تسلط انسان بر طبيعت است كه در اين جهت علوم طبيعی و رياضی به او كمك میكند و هر چه بيشتر او را بر طبيعت مسلط میكند ، و اين قدرت مربوط به رابطه انسان با طبيعت میشود كه اين رابطه در جهت قدرت ، تكامل پيدا میكند ( 2 ) . اين يك مسأله ، كه نويسنده در اينجا به اين جهت هيچ توجهی نكرده است
پاورقی :
. 1 بحث گذشته درباره گذشته بود كه آيا انسان نسبت به گذشته از نظر
تاريخی متكامل شده يا نه ؟ اين بحث راجع به آينده است كه چه در گذشته
متكامل شده باشد و چه نشده باشد آيا در آينده متكامل خواهد شد يا نه ؟
. 2 رابطه انسان با طبيعت در جهت قدرت انسان و تسلط او بر طبيعت و
در جهت آگاهی او از طبيعت تكامل يافته است و پيش بينی میشود كه در
آينده نيز تكامل يابد
پس يكی اين كه بگوييم بشر در جهت آزادی از محكوميت طبيعت پيش خواهد رفت ديگر مسأله آزادی از حكومت خود بر خود يعنی [ آزادی از ] هواهای نفسانی خود است انسان از آن جهت كه انسان است اسير خودش است از آن جهت كه يك حيوان است انسانيت انسان اسير حيوانيت او است ، يا اگر به تعبير دينی و مذهبی بخواهيم بگوييم ، ملكوت انسان ، جنبه علوی انسان اسير جنبه سفلی اوست ، كه در تعبيرات شعرای ما وقتی كه انسان را تشبيه میكنند به يك يوسف كه در چاه افتاده است مقصودشان از " چاه " همان ظلمتكده طبيعت است كه وقتی روح انسان مطيع تمايلات نفسانی و طبيعی باشد و عقل انسان جز در خدمت طبيعت و ماده نباشد ، اين هم اسارت ، بردگی و بندگی نفس تلقی میشود « ا رايت من اتخذ الهه هواه »( 1 )
اين همان است ، يعنی معبود واقع شدن هوای نفس
پاورقی : . 1 فرقان / . 43
ديكتاتوری پرولتاريا " كه باز همان دولت است و اسمش عوض شده
پاورقی :
. 1 [ خواننده محترم مطلع است كه دنيای شرق نيز چندی است به آزادی و
كم كردن تسلط دولت گراييده است افسوس كه استاد شهيد حضور نداشتند تا
پس از تلاشهای بسيار برای اثبات بطلان تئوری ماركسيسم بطلان عملی آن را
نيز شاهد باشند ، هر چند كاپيتاليسم نيز باطل ديگری است و دور نيست
زمانی كه بطلان عملی آن نيز آشكار گردد و مردم جهان با شناخت اسلام حقيقی
به اين آخرين پيام الهی روی آورند ]
پاورقی :
. 1 آيا افق زندگی در جهت قدرت و تسلط بر طبيعت و آزادی از آن رو به
گسترش است يا در جهت آزادی انسان از انسان يا در جهت آزادی انسان از
حيوانيت خودش كه منشأ آزادی انسان از انسان هم بالتبع خواهد شد ، يا در
جهت مبانی مثبت از قبيل تعاون ، مهرورزی به ديگران ، جود و ايثار ،
قوت اراده ، راستی ، نيكی ، زيبايی معنوی ، بیعقدگی و بیتكبری و
بیحسادتی و بیبخلی و بیحقدی ، و يا در جهت علم و آگاهی و حكمت به معنی
واقعی
. 2 آنچه میتوان درباره تكامل و پيشرفت گذشته گفت و برای آينده هم
پيش بينی كرد اين است كه در گذشته رابطه انسان با طبيعت در جهت سلطه
انسان بر طبيعت و آزادی از محكوميت طبيعت و در جهت اطلاع و آگاهی بر
طبيعت و در جهت خود آگاهی يعنی آگاهی به خود و موقعيت خود و بيدار خود
بودن
پيش رفته و پيش میرود ، ولی در دو جهت ديگر ، يكی آزادی از اسارت
انسانهای ديگر و آزادی از اسارت هوای نفس خود ، و همچنين در جهت
متلبس بودن به فضيلتهای عالی انسان از قبيل روح تعاون ، عاطفه و احسان ،
ايثار و قوت اراده و تقوا و طرد عقده ها پيش نرفته است
ولی انسان رسيد به مرحله ای كه خود را در برابر طبيعت نهاد ، و در واقع همان اصل " بر نهاد و برابر نهاد " [ به اجرا در آمد ] يعنی خود را در برابر طبيعت گذاشت و نتيجه اين كار ( آن بر نهاد و اين برابر نهاد ) اين بود كه رسيد به اين كه من بايد طبيعت را استخدام كنم ، يعنی آگاهیای بود كه بر لزوم تسلط بر طبيعت پيدا كرد
اين را بايد گفت فجر تاريخ انسان ، آغاز تاريخ انسان تاريخ به اين معنا نه صرف سرگذشت كه حتی زمين هم تاريخ دارد و لهذا ما میگوييم " دوره تاريخ ) ) در اصطلاح متعارف وقتی میگويند " دوره تاريخ و دوره ماقبل تاريخ " مقصودشان دوره ای است كه ما از آن دوره اثری مكتوب يا هنری از زندگی انسان داريم يا نداريم آن دوره ای كه هيچ اثر تاريخی از انسان در آن نيست اثری كه بتواند از زندگی انسان حكايت كند دوره ماقبل تاريخ خوانده میشود مثلا ماقبل پيدايش خط را میگويند " ماقبل تاريخ " و مابعد آن را میگويند " تاريخ ) ) ولی اصطلاح نويسنده به شكل مذكور بوده ، و شايد ايندو با همديگر منطبق شوند
میگويد : آگاهی انسان به خودش در برابر طبيعت ، ابتدای تاريخ انسان است بعد میگويد : مرحله دوم آگاهی انسان ، از دكارت شروع میشود و آن آگاهی انسان نسبت به خود است چطور ؟ انسان آگاه است نسبت به طبيعت و حتی آگاه است نسبت به خود ، علم به خود دارد ، علم به طبيعت دارد ، ولی ممكن است كه علم به علم خودش نداشته باشد به طبيعت آگاه است اما به آگاهی خودش به طبيعت آگاه نيست حتی به خودش آگاه است ولی به آگاهی خودش به خودش آگاه نيست كه اين را در اصطلاح قدما " علم بسيط " میگويند ( 1 ) قدما میگفتند " علم بسيط و جهل بسيط " ، " علم مركب و جهل مركب " میگفتند يكی جاهل است به جهل بسيط يعنی نمیداند ولی میداند كه نمیداند مثل اين كه من رياضيات نمیدانم ولی میدانم كه رياضيات نمیدانم ولی يكی ديگر جهلش مركب است نمیداند و نمیداند هم كه نمیداند اولی يك آگاهی آميخته به ناآگاهی است رياضيات نمیدانم ، ناآگاهم ، ولی میدانم كه نمیدانم ، يعنی آگاهم به ناآگاهی خود آگاهی به ناآگاهی هم به اندازه آگاهی به آگاهی ارزش دارد
| آن كس كه نداند و بداند كه نداند |
| لنگان خرك خويش به منزل برساند |
| آن كس كه نداند و نداند كه نداند |
| در جهل مركب ابدالدهر بماند |
پاورقی :
. 1 به عقيده مؤلف مرحله دوم آگاهی از دكارت شروع شد و آن آگاهی از
آگاهی است " من میانديشم پس هستم " چه آگاهی از آگاهی خودش به
طبيعت و چه آگاهی از آگاهی خودش به خودش ( مرحله علم مركب ) ولی اين
مرحله دوم از زمانی شروع شد كه " منطق " پديد آمد " منطق " قوانين
خوب انديشيدن است كه البته فرع بر آگاهی از آگاهی و آگاهی بر امكان
خطای ذهن و آگاهی بر ضرورت كشف مقياسهايی برای سنجش خطاهای ذهن است
پس اين دو حالت است : انسان ابتدايی يا انسان جاهل بسيط تعليم و تربيت نديده يا يك كودك خيلی چيزها را میداند اين كودك به پدرش آگاه است ، به مادرش آگاه است ، به اندام خودش آگاه است ، به لباسش آگاه است اما به اين كه آگاه است آگاه نيست نويسنده نام اين مرحله را " آگاهی از آگاهی " میگذارد اينها دلشان میخواهد كه اين را به خودشان نسبت بدهند میگويد " آگاهی از آگاهی " از دكارت شروع شده چون دكارت گفته است من میانديشم پس هستم يعنی توجه پيدا كرده به انديشه خود ( توجه به انديشه يعنی انديشه كردن انديشه ) و انديشه كرده است درباره انديشه خود و از اين خواسته است استدلال كند كه من هستم ، پس اين آگاهی مركب يعنی آگاهی به خود از دكارت شروع شده
اين ، حرف مهملی است مسأله " آگاهی از آگاهی " اقلا هزار سال و شايد چند هزار سال قبل از دكارت بوده است ، زيرا همين برهان دكارت را ديگران ذكر و رد كردهاند
به هر حال میگويد پس اين يك رشد آگاهی است قبل از دكارت آگاهی انسان به طبيعت بود ولی از دوره دكارت آگاهی انسان به آگاهی شروع شد و افق آگاهی گسترده تر گرديد ( 1 ) .
پاورقی :
. 1 مرحله دكارتی مرحله آگاهی و آگاهی از آگاهی است برای نفس آگاهی (
بعد جديد بعد دوم به عقل )
از همين جاست كه كم كم وارد مسأله ماركسيسم میشويم ماركس جمله معروفی دارد كه آن جمله مؤيد اين نظر است میگويد " ديگران گفته اند فلسفه تفسير جهان است و من میگويم فلسفه تغيير جهان است " ( البته در اين صورت " فلسفه ) ) معنی محدودتری پيدا میكند يعنی فقط فلسفه اجتماعی میشود و شامل غير آن نمیشود ) مقصود او اين است كه ديگران به فلسفه فقط به چشم تفسير نگاه میكردند يعنی میخواستند فقط بشناسند و فقط بفهمند ،
پاورقی :
. 1 مرحله سوم مرحله آگاهی از خود ( تاريخ خود ) است برای نفوذ در
تاريخ ( قرن هجدهم ) نظريه ماركس : فلسفه تغيير جهان است نه تفسير جهان
در واقع مرحله اول مرحله آگاهی از خود و محيط برای نفوذ در محيط است و
اين مرحله ، مرحله آگاهی از خود و جامعه خود است برای نفوذ در خود ( خود
اجتماعی ) و اين بعد جديدی است كه به عقل انسان میدهد
نكته جالبی كه اينجا دارد اين است كه چون خود نويسنده تمايلی به ماركسيسم دارد كارهايی را كه لنين كرد و ماركس نكرده بود و مكمل كار ماركس است ، تا بتواند ، به صورت نقد نمیگويد لنين نه تنها خيلی قسمتهای ماركسيسم را تكميل كرد بلكه همچنين برخی قسمتها را اصلاح كرد يعنی قسمتهايی از حرفهای ماركس و ديگران را دور ريخت و به جای آن حرف ديگر آورد كه نويسنده دو نكته خيلی اساسی در اينجا آورده است ( 1 ) میگويد : " ماركس توجهش فقط به طبقات بود " البته ماركس يك تناقضی ، يك تضادی ميان حرفهايش هست كه ماركسيستها هم نتوانسته اند آن را درست حل كنند ، و آن اين است كه لازمه فلسفه ماركس كه اينجا هم همانها را نقل كرده بدون اين كه جنبه تضاد اين حرفها را در نظر گرفته باشد اين است كه " آگاهی صادق " هميشه اختصاص به يك طبقه خاص دارد ، يعنی وقتی كه ابزار توليد تجديد میشود ، گروه وابسته به ابزار توليد كهن ، افكار ، وجدان و آگاهيشان همه غلط و كاذب است و آگاهی صادق در دوره مبارزه طبقه كارگر با طبقه سرمايه دار از آن طبقه كارگر است و بس ، و در هر دوره آگاهی صادق و وجدان صادق تعلق دارد به طبقه وابسته به ابزار توليدی جديد بنابراين آگاهی كسب كردنی نيست ،
پاورقی :
. 1 آنچه لنين علاوه بر ماركس انجام داد : ماركس فقط از طبقات سخن
میگفت و تنها وجدان طبقه كارگر را در دوره سرمايه داری صادق میدانست و
بس ، وجدان طبقه وابسته به ابزار كهن را در هر دوره وجدان كاذب میخواند
پاورقی :
. 1 از نظر ماركس آگاهی كسب كردنی نيست ، بستگی به وضع طبقاتی دارد
، پس تعليم و تربيت و آگاهی بخشی معنی ندارد
. 2 از نظر ماركس عمل تكامل اجتماعی نظير عمل تكامل زيستی است ، يعنی
جبری است ( پس تكليف " فلسفه تغيير جهان است نه تفسير جهان " چه
میشود ؟ ! )
كذب اين حرف ماركس از يك طرف در جامعه سرمايه داری روشن شد يعنی سرمايه دارها عملا كذبش را ثابت كردند ، [ و از طرف ديگر در جامعه كمونيستی ، يعنی ] خود كمونيستها هم عملا كذبش را ثابت كردند منتها كمونيستها به روی خودشان نياوردند ولی آنها به روی خودشان آوردند ( 2 )
اين كه عرض كرديم كه طبقه سرمايه دار كذب اين حرف را ثابت كرد از اين جهت است كه آنها عملا نشان دادند كه پيش بينیهای ماركس غلط از آب در آمد مثلا او ماشين وار فكر میكرد كه پيشرفت ماشين كم كم به فلان مرحله میكشد ، بعد سرمايه دار جبرا چنين میكند ، بعد چنين بحران ايجاد میشود و بعد انقلاب میشود معلوم شد كه نه ، سرمايه دار هم میتواند يك روشن بينیای در كار خودش داشته باشد و با پيش بينی وقايع ، جلو انقلابها را بگيرد انگلستان در مستعمرات خودش با يك پيش بينی و يك آگاهی و يك زيركی و يك عقل توانست جلو انقلابها را بگيرد و بعد استفاده اش را استمرار بدهد ، چون پيش بينی كرد ، يعنی آگاهيش كاذب نبود و خوب درك كرد قبل از آن كه انقلاب رخ بدهد آمد به اينها استقلال داد و بعد از آن ، منافعش بيش از پيش تأمين شد همچنين دو گل كه خودش وابسته به همان طبقات بود آمد به الجزاير استقلال داد و بلكه وقتی هم كه به آراء عمومی مراجع كرد اكثريت قريب به اتفاق مردم فرانسه رأی دادند به اين كه الجزاير آزاد باشد ،
پاورقی :
. 1 اين مطلب را در كتاب " جامعه و تاريخ " هم طرح كردهايم
. 2 هم دنيای سرمايه داری و هم دنيای كمونيستی اين نظريه ماركس را
باطل شناختند تأسيس حزب و تعليم و تربيت حزبی وسيله لنين به نوعی
تكذيب نظريه ماركس بود
خود كمونيستها هم اين را تكذيب كردند زيرا اگر اينها میخواستند به حرفهای ماركس قانع باشند بايد صبر میكردند قضيه خود به خود رخ دهد ، مثل بچه ای كه از مادر بايد متولد بشود ، ماما باشد يا نباشد بچه بالاخره متولد میشود لهذا ماركس تكيه اش فقط روی طبقات بود چون آگاهی را از طبقه میدانست لنين كار بزرگی كه كرد اين بود كه آمد حزب تشكيل داد منتها گفت حزب است كه بايد آگاهی طبقات را منعكس كند اين اصلاحی است در ماركسيسم از نظر ماركسيسم وجود حزب لغو است اين يك نارسايی در ماركسيسم بود ، ولی لنين بدون اين كه به روی خودش بياورد كه اين اصلاحی است در ماركسيسم و تخطئه ای است از ماركسيسم و مكمل آن است ، گفت بايد حزب وجود داشته باشد ( 1 )
نكته ديگر مسأله ايدئولوژی داشتن است برای ماركس مسأله ايدئولوژی يك ايدئولوژی منظم مرتب مطرح نبود طبق طرز تفكری كه داشت خواه ناخواه اين فكر به طور خودكار و طبيعی در افراد پيدا میشد ولی اين كه يك ايدئولوژی لازم است ، حتی تعليم و تربيت كمونيستی و اين كه افراد بايد تعليمات ببينند با تعليمات ماركس جور در نمیآيد ( 2 ) .
پاورقی :
. 1 لنين ثابت كرد كه آگاهی را حزب میدهد نه طبقه
. 2 كار دوم لنين عرضه يك ايدئولوژی حساب شده بود كه ماركس نكرده
بود
در ابتدا در صفحه 195 جمله ای میگويد راجع به همين بحث " افق رو به گسترش " ، اشاره میكند به يك نظريه ای كه اساسا به آينده جهان بدبين است ، چون ما دو مسأله را طرح كرديم ، يكی اين كه آيا آينده رو به تكامل هست يا رو به تكامل نيست ؟ بحث ديگر اين است كه اصلا آينده ای خواهد بود يا نخواهد بود ؟ احتمال اين هست كه اصلا بشر در اثر همين پيشرفت صنعت و تكنيك خودكشی كند ولی خودكشی دسته جمعی اگر يك جنگ جهانی با مقياس اسلحه های كنونی تا چه رسد به اسلحه هايی كه تا مثلا پنجاه سال ديگر به وجود میآيد رخ بدهد ممكن است كره زمين خاكستر شود میگويد بله اين احتمال را نمیشود نفی كرد ولی در عين حال ما نبايد بنا را بر اين احتمال منفی بگذاريم اين احتمال هم هست كه اين قضيه رخ ندهد میگويد از مرگ خود فرد كه بالاتر نيست مگر فرد يقين ندارد كه میميرد ؟ ولی به دليل اين كه يقين دارد كه روزی میميرد دست از طرح برای آن مقدار زندگیای كه احتمالا خواهد داشت بر نمیدارد
بعد وارد همين مسأله میشود عرض كرديم كه از آن سه قسمت : " قدرت ، آزادی و آگاهی " قدرت را كه اصلا طرح نمیكند ، آزادی را بعدها به طور مختصر طرح میكند ، بيشتر تكيه اش روی آگاهی است . میگويد : " آغاز تاريخ از وقتی است كه انسان به جای تصور گذشت زمان همچون جريان طبيعی ، آن را رشته ای از حوادث مشخص پنداشت كه افراد آگاهانه در آنها درگير بوده اند و میتوانند آگاهانه بر آنها اثر بگذارند "
بعد يك تعريف خيلی شيرينی برای تاريخ از بوركهارت نقل میكند ، میگويد : " تاريخ عبارت است از جدايی از طبيعت در نتيجه بيداری حس آگاهی "
تاريخ به معنای سرگذشت را جمادات هم دارند ، زمين هم دارد تاريخ به معنای اخص را میگويم خيلی تعبير خوبی است : " جدايی از طبيعت در نتيجه بيداری حس آگاهی ( 1 " . آن وقتی كه انسان رسيد به مرحله آگاهی ، حسابش از حساب طبيعت جدا شد ابتدا طبيعت به طور خودكار عمل میكرد ، انسان هم به طور خودكار ، بعد انسان رسيد به آنجا كه درگيريهايش با طبيعت به صورت آگاهی در آمد : طبيعت است ، منم در مقابل طبيعت ، من بايد بر طبيعت اثر بگذارم ، كه اگرچه نويسنده اين تعبير را به كار نبرده : بر نهاد و برابر نهاد و هم نهاد ، يعنی تز و آنتیتز و سنتز ، ولی عملا همان است بعد میگويد : " دوران كنونی ، اين كشمكش را به نحوی انقلابی بسط داده است اينك بشر در صدد درك و نه فقط نفوذ در محيط بلكه در خويشتن است " آن مرحله ، مرحله آگاهی بر محيط و نفوذ در محيط بود اكنون انسان رسيده به مرحله خودآگاهی ، آگاهی از خود و نفوذ در خود ( ( و اين به اصطلاح بعد جديدی به عقل و نيز تاريخ داده است " اين هم يك مسأله
آنگاه میگويد : " دگرگونی در دنيای معاصر كه رشد آگاهی بشر از خويشتن را در برداشت میتوان گفت با دكارت آغاز شد "
پاورقی :
. 1 همين مرحله است كه مرحله عقل و فروكش كردن غريزه است
ما در ميان آزاديها يك آزادی را نگفتيم كه اتفاقا او بر همين يكی بيشتر تكيه كرده است و آن آزادی از سنتها و قوانين موجود و به دست گرفتن قوانين است كه انسان خود واضع قوانين باشد ( 2 ) ، كه اين هم خودش مطلبی است آنهای ديگر را ذكر نكرده : آزادی در برابر طبيعت ، آزادی در مقابل تمايلات نفسانی خود ، آزادی انسان در مقابل انسانهای ديگر يكی ديگر آزادی از قيود و سنتهاست بشر قبل از دوره قرن هجدهم اين آزادی را نداشت ، يعنی اين آگاهی را نداشت كه در مقابل سنتها میشود قيام كرد و میشود انسان آگاهانه خود واضع قانون باشد ، فكر میكرد كه هر چه كه سنت است لازم الاتباع هم هست ، همين چيزی كه ما در اكثر مردم میبينيم و در قرآن از آن تعبير به تبعيت آباء شده است و ما به آن میگوييم " تقليد ( 3 " ( تقليد به اين معنا ) : « انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون »( 4 ) .
پاورقی :
. 1 [ به بيان ديگر ] دوره دوم كه از دكارت آغاز شد ، آگاهی از آگاهی
، در حقيقت در قرن 18 به اوج خود رسيد كه به مسأله آزادی توجه شد
. 2 [ به عبارت ديگر ] مرحله ديگر خودآگاهی ، خودآگاهی در برابر سنتها
و قوانين حاكم بر اجتماع و آزادی از اسارت آنها و به دست گرفتن ابتكار
وضع قانون برای خود است
. 3 [ به بيان ديگر ] خودآگاهی در مقابل سنتها همان است كه قرآن از آن
به طرد تقليد تعبير میكند
. 4 زخرف / . 23
میگويد : " اين مرحله آزادی به آنجا رسيد كه انسان سنتهای كهن را برای خودش كافی نديد و تصميم گرفت كه خود ، آگاهانه برای خود وضع قانون كند " يعنی با به كار بستن عقل ببيند اين سنتهايی كه وجود دارد درست است يا درست نيست بعد قوانين را بر اساس آنچه كه عقل تشخيص میدهد و میپذيرد قرار بدهد اين هم يك مرحله از آگاهی . بعد میگويد : " انتقال از قرن هجدهم به دنيای كنونی ، طولانی و تدريجی بود فيلسوفان مبرز اين تحول ، هگل و ماركس بودند و عقايد هر كدام از يكی از مكاتب فكری دوگانه الهی و عقلی سرچشمه میگرفت ريشه افكار هگل در قوانين آسمانی متمدن و قوانين عقلی استوار بود روح جهانی هگل با يك دست پروردگار و با دست ديگر عقل را محكم چسبيده است "
میگويد كه فيلسوفان مبرز اينها اين دو نفر هستند كه استاد و شاگرد میباشند : هگل و ماركس میخواهد بگويد كه گرايش هر دوی اينها به قوانين عقلی است ، يعنی اينها گرايش به عقل پيدا كردند ، گرايششان هر چه بيشتر به عقل شد و قهرا اين گرايش به سوی آگاهی بود با اين تفاوت كه گرايش هگل گرايش الهی و عقلی است [ و گرايش ماركس گرايش صرفا عقلی . ] در مسيحيت ، الهی بودن و عقلی بودن دو امر متضاد است يعنی عقل و ايمان دو قطب مخالف يكديگر و غير قابل جمع اند میگويد هگل در يك دست پروردگار را داشت و در دست ديگر عقل را ، میخواست اين دو را با يكديگر جمع كند بعد يك سخن بسيار عالی از آدام اسميت اقتصاددان معروف جهان نقل میكند و میگويد " هگل در سخن خود طنين سخن آدام اسميت را منعكس كرده است " و آن سخن ، سخن بسيار عالیای است كه اين آقای مؤلف آن را نفهميده است حال من اين سخن را میگويم و بعد معنی میكنم و سپس حرف مؤلف را میگويم
هگل قائل به " روح جهانی " است اين روح جهانی هگل كه " روح معقول ) ) هم میگويد معنی خاصی در فلسفه او دارد در واقع اين روح جهانی يك " مطلقی " است كه او قائل است و معتقد است كه همين حركت ديالكتيكی جهان منتهی به روح جهانی میشود ، آن كه همه مقولات را در بردارد ، و از نظر او خدا همان است ولی اين با خدايی كه ساير فلاسفه میگويند در خيلی جهات فرق میكند كه اكنون به آن كار نداريم . میگويد : " وی ( يعنی هگل ) طنين آدام اسميت را باز میتابد ( او چنين گفته است : ) افراد تمايلات خود را اقناع میكنند اما در اين رهگذر چيزی فزونتر كه از آن بیخبرند ولی در عمل آنان نهان است تحقق میيابد "
بعد میگويد : " هگل ) درباره غايت معقول روح جهانی مینويسد ( آن جمله ای است كه طنين سخن آدام اسميت را دارد ) افراد بشر در حين تحقق بخشيدن اين مقصود ، اميال خود را كه دارای مفهومی دگرگونه است نيز بر میآورند اين به عبارت ساده همان هماهنگی علائق است كه به زبان فلسفی " آرمان " برگردانده شده است مترادف دست غيبی آدام اسميت ، در فلسفه هگل " نيرنگ عقل " مشهور اوست كه افراد را وادار به انجام مقاصدی میكند كه خود از آن ناآگاهند "
حرف آدام اسميت و حرف هگل ، مطلبی عالی است و اين در فلسفه ما هم هست كه انسان در شعور آگاه خودش يعنی در مرحله شعور خودش ميلهای خود را بر میآورد و غير از اين چيزی نيست به هر كسی اگر بگويند تو با اين فكر و اراده ات چه میكنی ؟ هر كاری را كه بگويد ، چنانچه به او بگويند چرا آن كار را میكنی ؟ برمیگردد به يك ميل ، يعنی انسانها در كارهای خود تمايلات خويش را ارضا میكنند ولی خود انسانها ناآگاهند كه وقتی به حساب خودشان با اراده و اختيار خود اميال خويش را ارضا میكنند در واقع آن طبيعت عينی اينهاست كه در زير اين دستگاه شعوری و فكری دارد به سوی هدف خود حركت میكند و اين ميلها را استخدام كرده است ، انسان خيال میكند كه دارد برای ميلش كار میكند ولی در واقع آن مرحله شعوری و فرهنگی دارد طبيعت خودش را خدمت میكند ( 1 )
مثالی عرض میكنم شما يك انسان متوجه يعنی عالم و تحصيلكرده را در نظر نگيريد ، از يك بچه شروع میكنيم يك بچه گرسنه میشود داد میكشد كه من غذا میخواهم تشنه میشود ، فرياد میكند كه من آب میخواهم ميل به بازی پيدا میكند ، میگويد من اسباب بازی میخواهم اين بچه از نظر فهم خودش همين است كه من اين را میخواهم ، چون میخواهم بايد برای من تهيه شود اين غذا را میخواهم بايد بخورم اين آب را میخواهم بايد بنوشم اين اسباب بازی را میخواهم بايد داشته باشم ولی آيا اين بچه آگاه هست كه در ماورای شعور او يك طبيعتی در جريان است و اين طبيعت احتياج به آن شیء دارد ؟ يعنی آيا میداند معده ای دارد ، روده ای دارد ، كبدی دارد ، جهاز هاضمه ای دارد ،
پاورقی :
. 1 در مقاله ششم " اصول فلسفه " آقای طباطبائی خيلی خوب اين مطلب
را بيان كردهاند
اين است كه در زير اين دستگاه ظاهری يك دستگاه ديگری است معمولا ما میگوييم كه انسان در شعور خودش هدف دارد ولی طبيعت مثلا قلب يا معده من هدف ندارد اتفاقا آنها از ما بيشتر هدف دارند ما در استخدام هدفهای آنها هستيم يعنی شعور انسان در استخدام هدفهای طبيعت است
اين حرف آدام اسميت حرف بسيار خوبی است : " افراد تمايلات خود را اقناع میكنند ( يعنی آنچه كه آنها پيش خودشان درك میكنند اين است ) اما در اين رهگذر چيزی فزونتر كه از آن بیخبرند ولی در عمل آنان نهان است تحقق میيابد " هگل هم عين همين مطلب را گفته است كه " افراد بشر در حين تحقق بخشيدن اين مقصود ، اميال خود را كه دارای مفهوم دگرگونه است نيز بر میآورند " يعنی طبيعت مقصود خودش را دارد عمل میكند ولی افراد هم ضمنا به ميلهای خودشان پاسخ مثبت داده اند نويسنده میگويد : " اين به عبارت ساده همان هماهنگی علائق است " ولی هماهنگی علائق غير از اين مطلب است بلكه اين ، هماهنگی تمايلات است با طبيعت نه هماهنگی علائق با يكديگر ، چون علائق مربوط به مرتبه شعور انسان است اينها خواسته اند هماهنگی علائق را با طبيعت بيان كنند نه هماهنگی علائق را با يكديگر اين است آن جهتی كه او درست درك نكرده است
اين مسأله اصلا طرح اين شخص ( نويسنده ) بود كه جهت اصلی رشد ، آگاهی است ، يعنی ديديم او قدرت را انتخاب نكرد ، آزادی را هم حتی در قلمرو آگاهی انتخاب كرد نه در جهت آزادی ، يعنی آزادی را از باب اين كه خودش نوعی آگاهی است انتخاب كرد در اين زمينه مولوی شعرهايی دارد كه واقعا ناب و عجيب است :
| جان چه باشد جز خبر در آزمون |
| هر كه را افزون خبر جانش فزون |
پاورقی :
. 1 ظاهرا مقصودش فيلسوف ناشی از انقلاب فرانسه است كه از آن الهام
گرفته است
میخواهد بگويد كه او طرحهای خود را به مرحله عمل در نياورد ولی ماركس همان طرحهای هگل را تقريبا جنبه عملی داد
در مورد ارضای اميال كه فرموديد از يك طبيعت درونی سرچشمه میگيرد و برای آن است ، پس هميشه ارضای اميال بايد به نفع آن طبيعت باشد
پاورقی :
. 1 اشاره به دوره انقلاب فرانسه قبل از هگل است
انسان موجود عجيبی است ، قادر است استثنائاتی در طبيعت خود به وجود آورد ، و لهذا انسانهای ابتدائیتر كمتر اينگونه ناهماهنگی در تمايلات و طبايعشان هست انسان هر چه متمدن تر میشود از طبيعت خودش دورتر میشود به عنوان مثال میتوان از عادت كردن به غذاهای غير طبيعی نام برد در حيوانات مسأله پرخوری معنی ندارد ولی انسان گاهی بيش از ظرفيت خود میخورد ، چون با وسائل مصنوعی اشتهای كاذب برای خودش به وجود میآورد و اتساع معده ايجاد میكند و بعد از تكميل ظرفيت و رفع احتياج واقعا گرسنه است ولی اين گرسنگی كاذب است ، میخورد و ناراحت میشود ، و اگر عقل و اراده و اختيار نداشت نمیتوانست از مسير اصلی منحرف شود
آگاهی انسان به آگاهی خودش به معنای صرف آگاهی است يا نقد و امضای آن ؟ صرف آگاهی است ، و وقتی انسان آگاه به آگاهی خود شد مرحله بعد میرسد كه ببيند آن آگاهی درست است يا نه ، كه همان مسأله (( منطق )) است ، يعنی اين حرف مفت كه اين شخص میزند كه اين آگاهی از دكارت شروع شد ، بايد در جواب او گفت: از زمانی كه (( منطق )) به وجود آمده است اين آگاهی بوده است چون معنای (( منطق )) اين است كه انسان كه به جهان خارج آگاه است آيا اين آگاهی صحيح است يا نه؟ منطق را وضع كردهاند به عنوان يك معيار برای سنجش آگاهی خود

