fehrest page

back page

تكامل تاريخ ( 3 )

اين بحثی كه به قول خودش درباره مسأله " اتحاد عاقل و معقول در تاريخ‏ " در اينجا طرح كرده ، با اين كه بحث ما درباره تكامل و پيشرفت در تاريخ است ، می‏خواهيم ببينيم به چه مناسبت مطرح كرده است اين بحث به‏ قول او " اتحاد عاقل و معقول " را كه مقصود اين است كه در اينجا آنچه‏ كه مورد مطالعه قرار می‏گيرد با خود مطالعه كننده يكی است ( در اصطلاح‏ اينها ) چون انسان خود انسان را دارد مطالعه می‏كند ، و به اين معنا اسمش‏ را می‏گذارد اتحاد عاقل و معقول از آن جهت مطرح می‏كند كه اگر ما تاريخ را صرفا يك امر عينی ندانيم كما اينكه صرفا يك امر ذهنی هم نمی‏دانيم بلكه‏ در واقع عبارت از رابطه ای ميان ذهن و عين بدانيم ، توجيه تكامل اندكی‏ دشوارتر و مشكل تر می‏شود زيرا در اين صورت به دست آوردن معياری برای‏ تكامل مشكل است
من بحث را به صورت ديگری طرح می‏كنم به نظر می‏رسد كه خود نويسنده هم‏ در اينجا سر در گم است
درباب تكامل تاريخ دو موضوع است كه اينها بايد از هم تفكيك بشوند ، بدين معنی كه يك وقت تاريخ را به معنای سرگذشت انسان در نظر می‏گيريم [ و يك وقت به معنای تفسير سرگذشت انسان تاريخ به معنی اول چنانكه ] قبلا هم گفتيم يعنی يك سلسله حوادث عينی و به عبارت ديگر سرگذشت جامعه‏ انسان جامعه انسان هم يك سرگذشتی دارد و يك عينيتی دارد مانند همه‏ اعيان خارجی ديگر و بالخصوص مانند همه اعيان متسلسل و تاريخدار همان طور كه زمين يك تاريخ طبيعی دارد و حيوانات هر كدام يك تاريخ طبيعی دارند جامعه انسان هم تاريخی دارد و در واقع يك تاريخ طبيعی دارد يك وقت ما درباره تكامل تاريخ كه بحث می‏كنيم در واقع درباره تكامل انسان و جامعه‏ انسان بحث می‏كنيم از اين جهت هيچ فرقی نيست ميان جامعه انسان و اشياء ديگر ، يعنی همين طور كه مورد مطالعه ما در اشياء ديگر مثلا در نباتات‏ يك امر صددرصد عينی است اينجا هم مورد مطالعه ما جامعه انسان است كه‏ امری است صددرصد عينی اين كه ما خودمان انسان هستيم سبب نمی‏شود كه مورد مطالعه ما يك امر ذهنی باشد كما اين كه مثلا روانشناسی با اين كه در آن ، صددرصد انسان روی انسان روی روان انسان مطالعه می‏كند ولی اين دليل نمی‏شود كه امری ذهنی باشد ، زيرا وقتی كه من مطالعه می‏كنم ذهن ديگران را مطالعه‏ می‏كنم ، يا ذهن خودم را هم باز به عنوان يك امر عينی مطالعه می‏كنم
در بحث تكامل جامعه ، ما جامعه را مانند يك امر متحول و متكامل در نظر می‏گيريم آن وقت است كه يك سلسله سؤالات اساسی برای ما درباره‏ جامعه انسان طرح می‏شود كه اصلا تعريف تكامل جامعه انسانی چيست ؟ اين كه‏ می‏گوييم فلان جامعه پيشرفت كرده ، يعنی چه پيشرفت كرده ؟ در چه پيشرفت‏ كرده ؟ حال شايد مفهوم ( ( پيشرفت " احتياجی به تعريف ندارد عمده اين‏ است كه در هر چه كمال يافته ، پيشرفت كرده و جلو آمده ، چون گفتيم كمال‏ و نقص به وجود و عدم برمی‏گردد ، هر چه كه ازدياد پيدا بشود در يك امر ، می‏گوييم كمال آن امر است درباره كمال و تمام در جلسه پيش بحث كرديم ، حال فقط بحث اين است كه [ پيشرفت و كمال ] در چه ؟ گفتيم‏ يك وقت هست كه می‏گوييم جامعه انسان از نظر قدرت و تسلط بر طبيعت [ پيشرفت كرده است ] بله ، از نظر علوم ، از نظر فنون ، از نظر هنر ، از نظر روابط اجتماعی كه مثلا در گذشته روابط انسانها با يكديگر به يك شكل‏ نامطلوب بوده [ جامعه انسان پيشرفت كرده است ] حال ملاك آن نامطلوبی‏ چيست ، باز خودش بحث است مثلا انسانها بعضی ، بعضی را برده می‏گرفتند و حقوق ديگران را به خود اختصاص می‏دادند كه ما اين را می‏گوييم " بد " و " نقص " ، و هر چه كه جامعه بشر جلو آمده اين نقصها برطرف شده است ، يعنی به سوی آزادی و مساوات پيش رفته است
اگر چنين باشد ، اين بحث درباره خود سرگذشت جامعه انسانی است و نوع‏ خاصی از بحث است و خيلی هم به ضرس قاطع چنانكه بعضی در كلماتشان بود كه جامعه رو به تكامل می‏رود نمی‏شود گفت [ جامعه رو به تكامل می‏رود ] زيرا بدون شك در مسائل فنی يعنی در آنچه كه تمدن ناميده می‏شود [ و به‏ عبارت ديگر ] در دانشهای رياضی و طبيعی و در بسياری از دانشهای ادبی ، بشر پيشرفت كرده ، تسلط بشر بر طبيعت افزونی گرفته است و به اين معنا هيچ شكی نيست كه جامعه های امروز نسبت به جامعه های گذشته پيشرفت كرده‏ اند ، ولی آيا در مسائل انسانی ، در مسائل اخلاقی ، در عواطف انسانی و در روابط اجتماعی نيز همين طور است ؟ مثلا اگر عدالت و ظلم را يكی از معيارها قرار دهيم آيا مجموعا مظالم بشر بر بشر كاهش يافته يا فزونی‏ گرفته است ؟ اينجاست كه به ضرس قاطع نمی‏شود گفت [ كاهش يافته است ] خود مسأله اخلاق فردی يك مسأله ای است : مسأله تسلط انسان بر خود و مسأله اسير بودن انسان برای خود كه مقصود اين است كه استعدادهای عالی‏ انسان اسير استعدادهای دانی او باشد ، و آنچه كه ما از آن تعبير به بندگی‏ هوای نفس می‏كنيم آيا از اين نظر بشر امروز نسبت به بشر گذشته تكامل‏ پيدا كرده ؟ اينجاست كه نمی‏شود [ به ضرس قاطع قائل به تكامل جامعه شد ، و ] اين است كه خود اروپايی‏ها هم در اين مسأله بعضی می‏گويند مسلم است كه بشر به نسبتی كه در مسائل مادی پيشرفت كرده در مسائل معنوی پيشرفت نكرده است ، برخی می‏گويند بشر در اين مسائل درجا زده ، و بعضی می‏گويند حتی انحطاط پيدا كرده است به هر حال اين خودش يك‏ مسأله ای است
در مسائل معنوی نيز معيار به دست دادن كار آسانی نيست كه معيار تكامل‏ چيست ؟ ممكن است شما بگوييد عدالت اگر كسی آمد مسأله عدالت را يك‏ امر نسبی تلقی كرد كما اين كه خود اين آقايان می‏گويند ديگر اصلا تكامل‏ معنی ندارد زيرا در اين صورت يك چيز نسبت به يك شرايط و اوضاع عدالت‏ است و نسبت به شرايط و اوضاع ديگر عدالت نيست ، آنگاه می‏گوييم اين‏ يكی كاملتر است آن يكی ناقص ، و خيلی دشوار می‏شود به هر حال اين يك‏ مسأله است و در اينجا می‏بينيد كه در اين زمينه ها حرف حسابی ندارند
اما اگر تاريخ را نه به معنی سرگذشت عينی جامعه بشر بلكه به معنی يك‏ علم يعنی تفسير اين سرگذشت بشر در نظر بگيريم آنگاه وقتی می‏گوييم " تكامل تاريخ " يعنی تكامل علم تاريخ و اين ملازم با تكامل خود تاريخ‏ نيست ، چنانكه اگر ما بگوييم در قرن بيستم علم شناخت فضا تكامل پيدا كرده ملازم با اين نيست كه خود فضا هم در قرن بيستم نسبت به قرن نوزدهم‏ تكامل پيدا كرده باشد عكس مطلب هم ممكن است ممكن است موضوع علم ترقی‏ و تكامل پيدا كند و خود علم درجا بزند يا عقب برود پس مسأله دوم مسأله‏ تكامل علم تاريخ است
آنگاه مؤلف به اين مطلب می‏پردازد كه معيار تكامل علم تاريخ چيست ؟ مثلا به چه دليل می‏توانيم بگوييم تفسيرهايی كه در نيمه دوم قرن بيستم كرده‏ اند از تفسيرهای نيمه اول قرن بيستم كامل تر است يا تفسير قرن بيستم از تفسير قرن پانزدهم كامل تر است آيا همان تكاملی كه در جامعه انسان‏ می‏گوييم لزوما در تفسير هم بايد بگوييم ؟ ممكن است كسی اين سخن را بگويد ، بگويد قهرا هر مقدار كه جامعه رو به پيش می‏رود زمينه را برای‏ تفسير مورخ روشن تر می‏كند چرا ؟ بر اساس يك مسأله خوبی كه آن را طرح‏ كرده اند ، يعنی مسأله وابسته بودن گذشته و آينده كه گذشته و آينده دو چيز مجزا نيستند ، وابسته به يكديگرند قبلا گفتيم آينده را در پرتو گذشته‏ می‏توان شناخت و گذشته را در پرتو آينده ، يعنی بهترين تاريخ هر زمانی را در زمانهای بعد می‏نويسند نه در زمان خودش دوره بعد ، دوره قبل را بهتر می‏تواند تفسير كند چرا ؟ به علت رابطه دوره قبل با دوره بعد مثل اين كه‏ گاهی حادثه ای واقع می‏شود و آن حادثه محكوم می‏گردد آن كسی كه قهرمان‏ حادثه است می‏گويد " آينده اين قضيه را روشن خواهد كرد " يعنی گاهی‏ زمان حاضر قدرت ندارد كه حادثه ای را آنچنان كه هست تفسير كند ، بلكه‏ بايد آينده بيايد تا اين زمان را بتوان خوب تفسير كرد غالبا اينجور است‏ گاهی كارهای خيلی بزرگ در زمان خودشان محكوم می‏شوند ولی زمان آينده نشان‏ می‏دهد كه اين كار بی‏جهت در زمان خودش محكوم شده ، و بر عكس گاهی يك‏ كار در زمان خودش از نظر تفسير مورد تحسين قرار می‏گيرد ، خيلی قهرمانانه‏ تلقی می‏شود و " خوب " تفسير می‏شود ، بعد آينده نشان می‏دهد كه يك‏ اشتباه بزرگ بوده است
اين است كه می‏توان گفت كه تاريخ به معنای علم و تفسير هم رو به تكامل‏ است نه به دليل اين كه حتما آينده كامل تر از گذشته است ، بلكه فقط به‏ دليل رابطه ای كه ميان آينده و گذشته هست ، چون هر آينده ای به منزله‏ محصولی است كه بذرش در گذشته پاشيده شده است آن زمانی كه بذری را می‏پاشند نمی‏شود كاملا قضاوت كرد كه آيا اين كشاورز عملش را خوب انجام‏ داد يا آن يكی البته تا حدی می‏شود ممكن است بگويند ما ديديم كه اين يكی‏ زمين را خيلی خوب آبياری كرد ، زمين را خيلی خوب شخم زد ، فلان كار را كرد و بجا كرد ، فلان كار را آن يكی نكرد و بجا كرد ولی آينده كه موقع‏ برداشت محصول است بهتر قضيه روشن می‏شود كه آيا كار اين درست بوده يا نه بسا هست آن كه ما می‏گفتيم فلان كارش اشتباه است كار او درست از آب‏ در بيايد و آن كه فكر می‏كرديم كارش درست است كار او غلط از آب در بيايد اين حتی به تكامل هم صد در صد ارتباط ندارد به دليل اين كه آينده هميشه نتيجه گذشته است پس آينده بهتر می‏تواند گذشته را تفسير كند و لهذا اين غلط است كه ما می‏گوييم از نظر تفسيری نه‏ از نظر ثبت وقايع [ بهترين تاريخها نزديكترين تاريخهاست ] بله ، از نظر ثبت وقايع شايد بشود گفت بهترين تاريخها نزديك ترين تاريخهاست تازه‏ آن را هم نمی‏شود گفت ، چون آن كه در نزديك است بيشتر تحت تأثير عواطف و احساسات خودش است ولی از نظر تفسير نمی‏شود اين حرف را زد مثلا نمی‏شود گفت كسی كه در قرن اول هجری بوده بهتر می‏توانسته است حوادث‏ صدر اسلام را تفسير كند تا ما كه بعد از چهارده قرن آمده ايم نه ، اتفاقا ما كه بعد از چهارده قرن آمده ايم بهتر می‏توانيم آن حوادث را [ تفسير كنيم ] چون آن حوادث با دنباله ها و معلومات خودش حضور دارد ، مثل‏ بذری كه پاشيده شده و ثمر داده است ، اكنون ما بهتر می‏توانيم درباره آن‏ قضاوت كنيم
اگر ارزشها و معيارها در هر زمانی مشخص باشد افراد آن زمان طبق آن‏ ارزشها بهتر می‏توانند تشخيص دهند
اين يك " اگر " ی است كه شما می‏گوييد اين " اگر " هرگز اينجور نيست
يعنی ارزشها معين نيست ؟ اين كه ارزشها به طور كلی معين باشد غير از اين است كه در اينجا معين‏ باشد عرض كرديم : يك كسی يا يك جامعه ای در يك شرايطی يك تصميمی‏ می‏گيرد ارزشها مشخص است ولی اين كه اين تصميم با اين ارزش تطبيق می‏كند يا با آن ارزش ، خيلی روشن نيست آينده نشان می‏دهد كه اين مصداق اين يكی‏ است يا مصداق آن يكی مثلا ما زمان حاضر را در نظر می‏گيريم می‏بينيم كه‏ انور سادات تا حد زيادی از خود تمايل صلح آميز نشان می‏دهد . ما با معيارهای امروز يك قضاوتهايی می‏كنيم ، ممكن است عمل‏ او را تخطئه كنيم و ممكن است تقديس كنيم ، ولی آينده بهتر نشان می‏دهد كه آيا مصلحت جامعه مصری اين رفتار نرمش آميز او بوده است يا به عكس‏ يك رفتار تند و خشن ارزش اين تصميم را آينده بهتر می‏تواند درك كند در زمان حاضر نمی‏شود اين را خوب درك كرد اين را نمی‏توان انكار كرد آنگاه‏ از نظر علم تاريخ هم می‏شود گفت كه به اعتبار رابطه ای كه هميشه گذشته با آينده دارد ، آينده بهتر می‏تواند گذشته را تفسير كند اين هم يك مسأله
گفتيم ما به ترتيب اين كتاب بحث نمی‏كنيم بلكه روح مطالبی را كه در گوشه و كنار آن پيدا كرده ايم [ ذكر می‏كنيم ]
مسأله ای مطرح است كه اتفاقا مسأله ای اساسی است ، در غير تاريخ هم‏ مطرح می‏شود و حتی به حكمت الهی نيز مربوط می‏شود و آن اين است كه اگر ما قائل به تكامل تاريخ به معنی اول بشويم معنی آن قهرا اين است كه مرحله‏ بعدی بهتر از مرحله قبلی است ، چون تاريخ رو به پيشرفت است ، تاريخ‏ عقبگرد ندارد و به قول اينها عقربه زمان به عقب برنمی‏گردد ، هميشه جلو می‏رود آيا اين برای ما اين مسأله را به وجود نمی‏آورد كه هميشه آنچه هست‏ مساوی است با آنچه بايد باشد ؟ ما يك " آنچه هست " ی داريم و يك " آنچه بايد " ی يك وقت ما می‏گوييم فلان جريان ، فلان نظام ، فلان وضع وجود دارد آيا آنچه هم كه بايد وجود داشته باشد و خوب است وجود داشته باشد همين چيزی است كه وجود دارد ؟ يا نه ، آنچه وجود دارد آن چيزی است كه‏ نبايد وجود پيدا كند و آنچه بايد وجود می‏داشت آن است كه وجود ندارد ؟ آيا اگر ما قائل به تكامل تاريخ بشويم قائل به يك نوع تساوی ميان آنچه‏ هست و آنچه بايد نشده ايم كه آنچه هست همان چيزی است كه بايد ؟ تازه‏ اگر بگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " دچار يك اشكال‏ ديگری می‏شويم . اگر نگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " پس در واقع تكامل را انكار كرده ايم ، يعنی‏ می‏گوييم " كامل " آن چيزی است كه بايد ، اين چيزی كه هست ناقص است‏ ، پس اين تكامل نيست اگر بگوييم " آنچه هست مساوی است با آنچه بايد " معنايش اين است كه آنچه بايد همان چيزی است كه هميشه وجود پيدا می‏كند
آنگاه مسأله بايدها كه مسأله ارزشهاست و در واقع مسأله اين است كه‏ انسان تاريخ را به سوی آنچه بايد رهبری كند و نگذارد تاريخ به سوی آنچه‏ خود به خود پيش می‏رود برود مطرح می‏شود كه تكليف آن چه می‏شود ؟ مسأله‏ رهبری انسان تاريخ را و نقش انسان در تاريخ معنايش اين است كه انسان‏ می‏خواهد تاريخ را به خود وانگذارد ، می‏خواهد تاريخ را آنچنان كه بايد رهبری كند ، يعنی جلو سقوط تاريخ را در آنچه كه هست و واقعيت است‏ بگيرد پس مسأله " بايد " غير از مسأله " واقعيت " و " هست " می‏شود در گياهان می‏شود اين سخن را گفت كه آنچه بايد ، همان چيزی است كه‏ واقع می‏شود و هست فرضا در آن موارد كسی [ اين سخن را ] بگويد ، در تاريخ‏ انسان خيلی مشكل است اين سخن را انسان بگويد
وقتی كه جريان شهريور 20 پيش آمد سيد يعقوب انوار كه خودش جزو افراد دوره قبل بود گفت " الخير فيما وقع " اين " الخير فيما وقع " به يك‏ اعتبار حكم به تساوی آنچه بايد است با آنچه هست از طرف ديگر خود " الخير فيما وقع " يك منطقی دارد ، آن را هم نمی‏شود از دست داد ، و لهذا گفتم اين بحث خيلی وسيع تر از حد بحث اينها می‏شود
در اينجا نويسنده سه چيز را طرح می‏كند ، يكی واقعيت ، ديگر ارزشها و سوم حقيقت می‏گويد كه واقعيت همان چيزی است كه وجود دارد ارزشها يعنی‏ بايدها ، آنچه كه بايد باشد البته آنچه بايد باشد همان چيزی است كه چهره‏ ای زيبا دارد و خوب است باشد ولی اگر گفتيم واقعيت غير از بايدها و غير از ارزشهاست بدين معنی است كه آنچه وجود دارد كريه و زشت است و نبايد وجود داشته باشد اين است كه امروز اسم واقعيت را كه می‏برند می‏گويند چهره كريه واقعيت و چهره زيبای ارزشها
در اين ميان مؤلف حقيقت را طرح می‏كند كه حقيقت چيست ؟ آيا حقيقت‏ با واقعيت يكی است ؟ می‏گويد نه اگر گفتيم ارزشها از واقعيتها جدا می‏شوند پس حقيقت آن نيست آيا حقيقت يعنی ارزشها ؟ می‏گويد آن هم نه‏ می‏گويد حقيقت عبارت است از واقعيت توأم با ارزش ، يعنی آنگاه كه‏ واقعيت يعنی " هست ) ) ها مطابق است با بايدها آن وقت است كه‏ حقيقت رخ داده مثلا ما می‏گوييم اينكه اميرالمؤمنين به خلافت رسيد حقيقت‏ است ، يعنی واقعيتی است توأم با آنچه بايد همان واقع شد كه بايد واقع‏ می‏شد اما اينكه معاويه خليفه شد واقعيت كريه و زشت است ، يعنی آن چيزی‏ واقع شد كه نبايد واقع بشود و آنچه بايد واقع بشود واقع نشد
حال در اينجا چه بگوييم ؟ ما دچار بن بست هستيم اگر قائل به انفكاك‏ واقعيتها از ارزشها بشويم مسأله تكامل به خطر می‏افتد ، و اگر به مسأله‏ توأم بودن واقعيت و ارزش قائل شويم ، اين گذشته از همه ايرادهای ديگری‏ كه درباره گذشته دارد كه نمی‏شود گذشته را اين جور تفسير كرد كه آنچه واقع‏ شد همان چيزی است كه بايد واقع می‏شد و به احسن وجهی است كه واقع شده‏ است و بايد " الخير فيما وقع " را جاری بدانيم درباره هر چه واقع شد ، ببينيم در گذشته چه واقع شده ، بگوييم هر چه واقع شده همان بوده كه بايد واقع می‏شده و " خير " هم همان بوده است ، الخير فيما وقع ، آری گذشته‏ از اينها ، نقش انسان در آينده مورد ترديد قرار می‏گيرد كه در اين صورت‏ من چه نقشی در تاريخ آينده می‏خواهم داشته باشم ؟ تاريخ آينده بالاخره يك‏ واقعيتی است واقعيت ، خودش همان چيزی است كه بايد ، و حال آن كه " انسان به خاطر ارزشها كار می‏كند " يعنی كوشش می‏كند كه واقعيت را منطبق‏ بر ارزشها و بايدها كند و آنچه می‏خواهد واقع بشود آنچنان واقع بشود كه‏ بايد واقع بشود پس اين يك بن بستی است كه در اينجا ما گرفتارش هستيم‏
عرض كرديم نويسنده ، اين مطلب را به اين وضوح و روشنی طرح نكرده . ممكن است ما از اين بن بست به شكل خاصی نجات پيدا كنيم ، بگوييم اگر تكامل را به اين شكل توجيه كنيم و بگوييم هر چه واقع شد ولو جزئی‏ترين حوادث ، همان بهترين شكلی است كه بايد واقع بشود كه بعد شما بگوييد اين نه درباره گذشته صحيح است و نه درباره نقش انسان در آينده‏ ايراد وارد است ، ولی ما قبلا گفتيم كه تاريخ ترقی دارد و انحطاط دارد ، پيشروی دارد ، توقف دارد و عقبگرد دارد ، انحراف به راست دارد و انحراف به چپ دارد ، ولی در مجموع ، تاريخ متكامل است گفتيم مثل قافله‏ ای است كه در حركت باشد اين قافله يكسره به سوی مقصد حركت نمی‏كند ، چند ساعت هم يك جا متوقف می‏شود يك وقت هم راه به گونه ای است مثل‏ خيلی از راههای ايران كه گاهی انسان مقدار زيادی بايد به طرف مبدأ و دور از مقصد برود ، مثلا راه دور يك كوهستان می‏پيچد به طوری كه مقدار زيادی‏ از مقصد دور و به مبدأ نزديك می‏شود ولی بعد برمی‏گردد پس گاهی بازگشت‏ هم هست اما سخن در اين است كه اگر معدل گيری كنيم ، در مجموع حوادثی كه‏ پيش می‏آيد حاصل جمع و معدل مجموع چيست ؟ آيا در معدل مجموع ، جامعه‏ تكامل پيدا می‏كند يا تكامل پيدا نمی‏كند ؟ اگر اين سخن را بگوييم مشكل حل شده از يك طرف قائل شده ايم به تكامل‏ و از طرف ديگر همه واقعيتها را مطابق با ارزشها ندانسته ايم ولی اكثر واقعيتها را مطابق با ارزشها قائل شده ايم چون اكثريت ، چنين انطباقی را دارد آن واقعيتهايی كه كريه و زشت هستند ، اثرشان به اندازه اين‏ واقعيتهای زيبا و بايستنی‏ها نبوده است پس طبق اين بيان اشكال به كلی حل‏ می‏شود ، تكامل را توجيه كرديم بدون اين كه دچار آن اشكال شده باشيم
اگر بحث از نظر تاريخی باشد ، اشكال به همين صورت حل می‏شود ولی البته‏ مسأله تضاد ميان واقعيت و ارزش ، مسأله ای است كه اساسا در سطح فلسفه‏ قابل طرح كردن است يعنی در سطح كل جهان نه در سطح تاريخ در سطح تاريخ به‏ همين مقدار قضيه حل می‏شود . در سطح فلسفه ، مسائلی هست كه طبق آن مسائل به يك اعتبار همان " الخير فيما وقع ) ) را در جميع حوادث بايد گفت چون مسأله " نظام احسن " كه در هستی می‏گويند معنايش عالی‏ترين نظام ممكن است وقتی می‏گويند " عالی‏ترين‏ نظام ممكن " بنابراين واقعيتی كه نبايستنی باشد و با اين كه نبايستنی‏ بوده است معذلك باز وقوع پيدا كرده است ، با اصل نظام احسن و با اصل‏ " « الذی احسن كل شی‏ء خلقه »" ( 1 ) جور در نمی‏آيد . جواب اين اشكال‏ چيست ؟ اين البته مطلبی است كه به مسائل فلسفه مربوط می‏شود نه به اينجا همين قدر اجمالا گفتم برای اين كه توجه به اين مسأله داشته باشيد ولی از نظر مسأله تكامل تاريخ قضيه به همين شكل قابل حل است چون واقعا هم همين‏ جور است منتها اينجا بايد ما اين مسأله " بايد " ها را تحليل كنيم كه‏ اصلا اين " بايد " ها از كجا پيدا می‏شوند ؟ اين كه ذهن ما در مقابل " هست " ها ، " بايد " ها خلق می‏كند ، اين بايدها از كجا پيدا شده است‏ ؟ با تحليل اين بايدها آن مشكلات هم در جای خودش حل می‏شود كه حال آن يك‏ مسأله كلی و مسأله ديگری است
اين كه تكامل را در مجموع بايد حساب كنيم و در كليه ابعاد بايد ملاحظه‏ كند ، می‏بيند كه خير ، نه تنها تكامل نيافته بلكه رو به انحطاط رفته كه‏ اين همه بدبختی و فلاكت و ظلم و ستم و آوارگی پديد آمده است
خلاصه قبول كردن اين مطلب مشكل است
نه ، مشكل نيست يك حرف خوبی در همان مسائل خير و شر در فلسفه دارند كه هر شری زاينده يك سلسله خيرهاست ، يعنی اگر ما شر را در همان حال‏ خودش در نظر بگيريم يك حكم دارد ، و اگر به اعتبار زايندگيش در نظر بگيريم يعنی آثار و نتايجش را هم به حساب بياوريم و به قول اين كتاب‏ آينده اش را هم جزو حسابش بياوريم حكم ديگری پيدا می‏كند اينها هم متوجه‏ اين مطلب هستند در اينجا مؤلف كتاب " تاريخ چيست ؟ " تعبيری دارد ، می‏گويد " تمام شكستها ثمر بخشند " و نيز تعبير شيرينی دارد می‏گويد " تاريخ قائل به دير كرد عمل است " اين خيلی تعبير خوبی است مثل دير كردی كه بانكها می‏گيرند ، يعنی سود می‏گيرند ، بدين معنی كه بانك طلبش‏ را كه امروز بايد بگيرد ، اگر طرف نداد و مدتی تأخير انداخت ، بعد از آن مدت می‏گيرد با سود بيشتر می‏گويد " تاريخ قائل به دير كرد عمل است‏ " يعنی اگر جامعه ای درجا بزند ، عقب بماند ، منحط بشود ، ناراحتی بكشد ، همين سبب می‏شود كه بعد تاريخ ، اين را يعنی آنچه را كه طلب داشته با سودش بگيرد
ما بحثمان در اين نبود كه بياييم تأييد كنيم كه تاريخ متكامل هست يا نيست بحثی كه ما كرديم به خاطر اين بود كه اصلا فرض تكامل داشت دچار اشكال می‏شد معنی آن مسأله اين بود كه اصلا نمی‏شود قائل به تكامل شويم چون‏ اگر بخواهيم قائل به تكامل شويم بايد ارزشهای به وجود نيامده را نفی كنيم‏ ، يا به تعبير ديگر بايد معيارها فقط روی موفقيتها باشد ، ( 1 ) يعنی هر جا كه دو حريف مقابل يكديگر قرار گرفته‏اند ،

پاورقی : . 1 اگر معيار روی موفقيتها باشد بايد ارزشها را نفی كنيم

آن كه موفق شده است‏ بگوييم " بايد " و " خوب " هم همان بود مثلا اگر حضرت امير با معاويه طرف بشود و معاويه پيروز بشود ، چون موفقيت ملاك است زيرا واقعيت ملاك است و ما بايد جدا از موفقيت نداريم [ پس " بايد " و " خوب " هم همان پيروزی معاويه است ] ما می‏خواستيم كه اين اشكال كلی‏ را به اين صورت حل كنيم آن بحثی هم كه بعد دارد تحت عنوان " افق رو به‏ گسترش " در واقع دنباله همين بحث است

پيش بينی آينده

پيش بينی آينده

اين بحث كه تحت عنوان " افق رو به گسترش " آمده است در واقع‏ دنباله همان بحث " تاريخ به منزله پيشرفت " يعنی مسأله معروف‏ پيشرفت در تاريخ و تكامل در تاريخ است كه اين برای خود اروپايی‏ها محل‏ بحث بوده است كه اصلا پيشرفت در تاريخ معنی دارد يا ندارد ؟ و اگر بگوييم پيشرفت معنی دارد ، پيشرفت به سوی چه ؟ ممكن است كسی بگويد كه‏ نسبت به گذشته تا حال می‏شود پيشرفت و تكامل را تشريح كرد كه روی چه‏ اصول و خطوطی بوده ولی از اين به بعد را نمی‏شود به صورت پيش بينی و پيشگويی بيان كرد كه اصلا تكامل چيست و بعد اينطور خواهد شد يا نخواهد شد ، كه اين اساسا دو مسأله است و دو اشكال در آن هست ، يكی اين كه ما ببينيم آيا می‏توانيم تكامل را به طور مبهم پيش بينی كنيم و ديگر اين كه‏ خطوط اين تكامل را هم نسبت به آينده روشن كنيم گفتيم كه از نظر زيست‏ شناسی اين قضيه ميسر نيست ، يعنی در تكامل زيست شناسی ، ما گذشته را می‏توانيم شرح دهيم كه در حلقات گذشته چه حلقه ای نسبت به حلقه پيش‏ تكامل يافته تر بوده ولی از اين به بعد را نمی‏توانيم . مثلا اگر است كه آيا واقعا انسان به نوعی عالی‏تر از خودش از نظر زيستی متبدل‏ خواهد شد ، يا از نظر زيستی ، ديگر انسان به آخرين مرحله رسيده و اگر تكاملی باشد تكامل تاريخی است نه تكامل زيستی
چون بحث در تكامل تاريخی است ، در اين بحثی كه باز كرده تحت عنوان‏ " افق رو به گسترش " در واقع می‏خواهد به طور مبهم جهت تكامل تاريخی‏ بشر نسبت به آينده را نشان بدهد در بحث گذشته بحث راجع به گذشته بود كه آيا پيشرفت كرده ايم يا نكرده ايم ؟ بعضی گفتند نه ، بعضی گفتند آری‏ حال نسبت به آينده بحث می‏كند ( 1 ) . اگر يادتان باشد ، در گذشته گفتيم‏ كه ما بايد ببينيم با چه معياری می‏گوييم " پيشرفت " ؟ ممكن است معيار ، قدرت باشد يعنی انسان در آينده قدرتش بر آنچه كه اكنون دارد افزايش‏ پيدا خواهد كرد مقصود از " قدرت " ميزان تسلط انسان بر طبيعت است كه‏ در اين جهت علوم طبيعی و رياضی به او كمك می‏كند و هر چه بيشتر او را بر طبيعت مسلط می‏كند ، و اين قدرت مربوط به رابطه انسان با طبيعت می‏شود كه اين رابطه در جهت قدرت ، تكامل پيدا می‏كند ( 2 ) . اين يك مسأله ، كه نويسنده در اينجا به اين جهت هيچ توجهی نكرده است

پاورقی : . 1 بحث گذشته درباره گذشته بود كه آيا انسان نسبت به گذشته از نظر تاريخی متكامل شده يا نه ؟ اين بحث راجع به آينده است كه چه در گذشته‏ متكامل شده باشد و چه نشده باشد آيا در آينده متكامل خواهد شد يا نه ؟ . 2 رابطه انسان با طبيعت در جهت قدرت انسان و تسلط او بر طبيعت و در جهت آگاهی او از طبيعت تكامل يافته است و پيش بينی می‏شود كه در آينده نيز تكامل يابد

مسأله ديگر " آزادی " است ، يعنی جهت ديگر تكامل ( ما می‏خواهيم‏ جهت تكامل را نشان بدهيم ، می‏خواهيم جهت يابی كنيم ) آزادی است ، بدين‏ معنی كه انسان در آينده به سوی آزادی بيشتری خواهد شتافت ، و آزادی هم‏ در دو قسمت خلاصه می‏شود ( بلكه گفتيم در سه جهت خلاصه می‏شود ) يكی آزادی‏ انسان از اسارت طبيعت مثلا ما محكوم زمين هستيم و به يك معنا در زندان‏ زمين محبوس هستيم چون از اول عمر در اين زندان بوده ايم و مطمئنيم كه تا آخر عمر هم از اين زندان خارج نمی‏شويم احساس دلتنگی نمی‏كنيم ولی هر روزی‏ كه درب كرات ديگر به روی انسان باز بشود آن انسانی كه مجبور باشد هميشه‏ در روی زمين باشد مثل يك انسانی است كه او را ممنوع الخروج از كشور كرده باشند ، و اين می‏شود نوعی اسارت در مقابل طبيعت همچنين است‏ اسارت در مقابل بيماريهايی كه غير قابل علاج است از قبيل سرطان يا بعضی‏ بيماريهای قلبی كه انسان ذليل و زبون آن بيماريهاست و بالاخره خود مرگ‏ كه ديگر بالاترين اسارتهاست
پس يكی اين كه بگوييم بشر در جهت آزادی از محكوميت طبيعت پيش‏ خواهد رفت ديگر مسأله آزادی از حكومت خود بر خود يعنی [ آزادی از ] هواهای نفسانی خود است انسان از آن جهت كه انسان است اسير خودش است‏ از آن جهت كه يك حيوان است انسانيت انسان اسير حيوانيت او است ، يا اگر به تعبير دينی و مذهبی بخواهيم بگوييم ، ملكوت انسان ، جنبه علوی‏ انسان اسير جنبه سفلی اوست ، كه در تعبيرات شعرای ما وقتی كه انسان را تشبيه می‏كنند به يك يوسف كه در چاه افتاده است مقصودشان از " چاه " همان ظلمتكده طبيعت است كه وقتی روح انسان مطيع تمايلات نفسانی و طبيعی‏ باشد و عقل انسان جز در خدمت طبيعت و ماده نباشد ، اين هم اسارت ، بردگی و بندگی نفس تلقی می‏شود « ا رايت من اتخذ الهه هواه »( 1 )
اين همان است ، يعنی معبود واقع شدن هوای نفس

پاورقی : . 1 فرقان / . 43

ديكتاتوری پرولتاريا " كه باز همان دولت است و اسمش عوض شده

پاورقی : . 1 [ خواننده محترم مطلع است كه دنيای شرق نيز چندی است به آزادی و كم كردن تسلط دولت گراييده است افسوس كه استاد شهيد حضور نداشتند تا پس از تلاشهای بسيار برای اثبات بطلان تئوری ماركسيسم بطلان عملی آن را نيز شاهد باشند ، هر چند كاپيتاليسم نيز باطل ديگری است و دور نيست‏ زمانی كه بطلان عملی آن نيز آشكار گردد و مردم جهان با شناخت اسلام حقيقی‏ به اين آخرين پيام الهی روی آورند ]

ايشان ( نويسنده ) روی آزادی هم زياد تكيه نكرده " افق رو به گسترش‏ " يعنی افق آزادی رو به گسترش است روی اين هم زياد تكيه نكرده است ، كما اين كه روی قدرت هم زياد تكيه نكرده است كه آيا افق قدرت انسان رو به گسترش است يا خير ، ( 1 ) ولی جنبه سوم برای انسان آن چيزی است كه‏ ما از آن گاهی به عقل تعبير می‏كنيم ، گاهی به علم و گاهی به آگاهی يا خود آگاهی ، كه اينها وقتی به معنی اخص بخواهند بگويند " خود آگاهی " می‏گويند كه اصطلاح خاصی است كه فرنگيها در عصرهای اخير آورده اند و ميان‏ ما هم به عنوان " خود آگاهی " ترجمه شده و لفظ شايعی هم شده است‏ نويسنده در اين فصل " افق رو به گسترش ) ) تكيه اش روی مسأله آگاهی و خود آگاهی است می‏خواهد بگويد كه تاريخ بشر در جهت تكامل آگاهی بوده‏ است و اين را تقريبا توانسته [ تشريح كند ] چون آن دو تای ديگر به اشكال‏ برخورد می‏كرده ، مخصوصا آزادی ، يعنی هر چه كه تاريخ جلو آمده مثلا اگر قرن بيستم را با قرن نوزدهم و قرن نوزدهم را با قرن هجدهم مقايسه كنيم‏ می‏بينيم پر و بال آزادی چيده شده و منطقا چيده شده نمی‏شود گفت كه [ تاريخ ] در جهت آزادی پيش رفته و پيش می‏رود شايد آينده هم هر چه كه‏ جلوتر برود آزاديها محدودتر بشود تازه ما آزاديهايی را كه به اصطلاح ، منطق دارد می‏گوييم آزاديهای غير منطقی يعنی ديكتاتوريها و غيره به جای‏ خود ، عملا دنيا هر چه كه جلو آمده آزاديهای افراد را بيشتر سلب كرده‏ است ( 2 )

پاورقی : . 1 آيا افق زندگی در جهت قدرت و تسلط بر طبيعت و آزادی از آن رو به‏ گسترش است يا در جهت آزادی انسان از انسان يا در جهت آزادی انسان از حيوانيت خودش كه منشأ آزادی انسان از انسان هم بالتبع خواهد شد ، يا در جهت مبانی مثبت از قبيل تعاون ، مهرورزی به ديگران ، جود و ايثار ، قوت اراده ، راستی ، نيكی ، زيبايی معنوی ، بی‏عقدگی و بی‏تكبری و بی‏حسادتی و بی‏بخلی و بی‏حقدی ، و يا در جهت علم و آگاهی و حكمت به معنی‏ واقعی
. 2 آنچه می‏توان درباره تكامل و پيشرفت گذشته گفت و برای آينده هم‏ پيش بينی كرد اين است كه در گذشته رابطه انسان با طبيعت در جهت سلطه‏ انسان بر طبيعت و آزادی از محكوميت طبيعت و در جهت اطلاع و آگاهی بر طبيعت و در جهت خود آگاهی يعنی آگاهی به خود و موقعيت خود و بيدار خود بودن پيش رفته و پيش می‏رود ، ولی در دو جهت ديگر ، يكی آزادی از اسارت‏ انسانهای ديگر و آزادی از اسارت هوای نفس خود ، و همچنين در جهت‏ متلبس بودن به فضيلتهای عالی انسان از قبيل روح تعاون ، عاطفه و احسان ، ايثار و قوت اراده و تقوا و طرد عقده ها پيش نرفته است

در نتيجه نويسنده توجهش به مسأله آگاهی است و اين را به گونه ای بيان‏ كرده است كه تقريبا می‏گويد از فجر تاريخ تا امروز بشر در پی ازدياد آگاهی بوده است و در آينده هم به سوی آگاهی بيشتری خواهد رفت گو اين كه‏ ما نتوانيم آن خود آگاهيهای آينده را مشخص كنيم كه چيست ولی اينقدر می‏توانيم بگوييم كه اگر ما گذشته را مفسر آينده بدانيم بايد بگوييم كه‏ اين گذشته نشان می‏دهد كه چه افقی برای ما گشوده خواهد شد [ و افق ] وسيع‏ تر خواهد شد مطلب را اينچنين آغاز می‏كند ، می‏گويد كه تاريخ انسان از روزی آغاز شد كه انسان به آگاهی خودش در برابر طبيعت رسيد ، يا بگوييد به خود آگاهی در برابر طبيعت رسيد " تاريخ " را گاهی به معنی اعم‏ می‏گويند ، يعنی سرگذشت اگر تاريخ به معنی سرگذشت باشد همه چيز تاريخ‏ دارد ، زمين هم تاريخ دارد ، حيوانات هم تاريخ دارند ، گياهان هم تاريخ‏ دارند ، به اين معناست كه ما " تاريخ طبيعی " اطلاق می‏كنيم ، می‏گوييم‏ " تاريخ طبيعی زمين " ، " تاريخ طبيعی معدنها " ، " تاريخ طبيعی‏ گياهان " و " تاريخ طبيعی حيوانات " ولی زمين كه سرگذشت دارد در مقابل شرايطی كه به او احاطه پيدا كرده است خود آگاهی ندارد اگر زمين‏ مثلا از خورشيد جدا شده است نسبت به اين رابطه اش با خورشيد آگاهی‏ ندارد ، و همچنين گياهان و حيوانات ، و انسان هم تا دوره ای كه ما آن‏ دوره را دوره ماقبل تاريخ می‏ناميم تقريبا در اين جهت همين جورهاست يعنی‏ همين جور با حوادث پنجه نرم می‏كرده است بدون آن كه خودش توجهی داشته‏ باشد ، و يك حيات تقريبا گياهی و حيوانی داشته است آغاز تاريخ به معنی‏ واقعی برای بشر از وقتی است كه بشر به آگاهی خودش در برابر طبيعت رسيد ، يعنی خودش را چيزی حس كرد و طبيعت را چيزی ، و احساس كرد كه اين‏ طبيعت را بايد تحت تسلط خودش در بياورد حيوان با طبيعت بدون اين كه آگاهی داشته باشد در نبرد و ستيز است اسبی را شما رها می‏كنيد در يك علفزار ، او می‏چرد اما اين كه اين طبيعت است و من يك‏ حيوان هستم و من بايد بر اين طبيعت مسلط باشم ، در شعور او منعكس نيست‏
ولی انسان رسيد به مرحله ای كه خود را در برابر طبيعت نهاد ، و در واقع همان اصل " بر نهاد و برابر نهاد " [ به اجرا در آمد ] يعنی خود را در برابر طبيعت گذاشت و نتيجه اين كار ( آن بر نهاد و اين برابر نهاد ) اين بود كه رسيد به اين كه من بايد طبيعت را استخدام كنم ، يعنی‏ آگاهی‏ای بود كه بر لزوم تسلط بر طبيعت پيدا كرد
اين را بايد گفت فجر تاريخ انسان ، آغاز تاريخ انسان تاريخ به اين‏ معنا نه صرف سرگذشت كه حتی زمين هم تاريخ دارد و لهذا ما می‏گوييم " دوره تاريخ ) ) در اصطلاح متعارف وقتی می‏گويند " دوره تاريخ و دوره‏ ماقبل تاريخ " مقصودشان دوره ای است كه ما از آن دوره اثری مكتوب يا هنری از زندگی انسان داريم يا نداريم آن دوره ای كه هيچ اثر تاريخی از انسان در آن نيست اثری كه بتواند از زندگی انسان حكايت كند دوره ماقبل‏ تاريخ خوانده می‏شود مثلا ماقبل پيدايش خط را می‏گويند " ماقبل تاريخ " و مابعد آن را می‏گويند " تاريخ ) ) ولی اصطلاح نويسنده به شكل مذكور بوده ، و شايد ايندو با همديگر منطبق شوند
می‏گويد : آگاهی انسان به خودش در برابر طبيعت ، ابتدای تاريخ انسان‏ است بعد می‏گويد : مرحله دوم آگاهی انسان ، از دكارت شروع می‏شود و آن‏ آگاهی انسان نسبت به خود است چطور ؟ انسان آگاه است نسبت به طبيعت و حتی آگاه است نسبت به خود ، علم به خود دارد ، علم به طبيعت دارد ، ولی ممكن است كه علم به علم خودش نداشته باشد به طبيعت آگاه است اما به آگاهی خودش به طبيعت آگاه نيست حتی به خودش آگاه است ولی به‏ آگاهی خودش به خودش آگاه نيست كه اين را در اصطلاح قدما " علم بسيط " می‏گويند ( 1 ) قدما می‏گفتند " علم بسيط و جهل بسيط " ، " علم مركب و جهل مركب " می‏گفتند يكی جاهل است به جهل‏ بسيط يعنی نمی‏داند ولی می‏داند كه نمی‏داند مثل اين كه من رياضيات نمی‏دانم‏ ولی می‏دانم كه رياضيات نمی‏دانم ولی يكی ديگر جهلش مركب است نمی‏داند و نمی‏داند هم كه نمی‏داند اولی يك آگاهی آميخته به ناآگاهی است رياضيات‏ نمی‏دانم ، ناآگاهم ، ولی می‏دانم كه نمی‏دانم ، يعنی آگاهم به ناآگاهی خود آگاهی به ناآگاهی هم به اندازه آگاهی به آگاهی ارزش دارد
آن كس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به منزل برساند
ولی يك كسی نمی‏داند ، آگاه نيست ، و نمی‏داند هم كه نمی‏داند بلكه خيال‏ می‏كند كه می‏داند نمی‏داند ولی خيال می‏كند كه می‏داند ، يعنی يك موهومی در مغزش آمده ، كه اين را " جهل مركب " می‏گويند
آن كس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند
اما يكی می‏داند ولی نمی‏داند كه می‏داند اغلب ، انسانهای بسيط از اين‏ قبيل هستند يك بچه ، چيزی را می‏داند ولی خودش نمی‏داند كه می‏داند اما انسان وقتی كه رشد پيدا می‏كند در " اصول فلسفه " ما اين مطلب را به‏ اين شكل گفته ايم ذهن او به سوی خودش انعطاف پيدا می‏كند تا مراحلی از رشد انسان ذهن مثل نورافكنی است كه فقط بيرون را می‏بيند ، دستگاه‏ عكسبرداری است كه فقط بيرون را عكسبرداری می‏كند ولی ديگر نمی‏تواند برگردد خودش را و دستگاه عكسبرداری خودش را هم عكسبرداری كند

پاورقی : . 1 به عقيده مؤلف مرحله دوم آگاهی از دكارت شروع شد و آن آگاهی از آگاهی است " من می‏انديشم پس هستم " چه آگاهی از آگاهی خودش به‏ طبيعت و چه آگاهی از آگاهی خودش به خودش ( مرحله علم مركب ) ولی اين‏ مرحله دوم از زمانی شروع شد كه " منطق " پديد آمد " منطق " قوانين‏ خوب انديشيدن است كه البته فرع بر آگاهی از آگاهی و آگاهی بر امكان‏ خطای ذهن و آگاهی بر ضرورت كشف مقياسهايی برای سنجش خطاهای ذهن است

بعد ذهن می‏رسد به مرحله ای از رشد كه منعطف می‏شود به خودش يعنی‏ نورافكنش متوجه خودش می‏شود به گونه ای كه حتی متوجه خود نورافكن هم‏ می‏شود كه اين در " مسأله انديشه " يكی از مسائل فوق العاده عجيب است‏ كه اكنون جای بحثش نيست يك وقت در بحث " خدا در انديشه انسان " ما بحثی [ در اين باب ] كرديم كه يادداشتهايش را دارم ، يك وقتی بايد [ تنظيم نمايم ] غرض اين است كه آنگاه انسان می‏داند ، و همچنين می‏داند كه‏ می‏داند ، يعنی نورافكنش متوجه خودش هم می‏شود
پس اين دو حالت است : انسان ابتدايی يا انسان جاهل بسيط تعليم و تربيت نديده يا يك كودك خيلی چيزها را می‏داند اين كودك به پدرش آگاه‏ است ، به مادرش آگاه است ، به اندام خودش آگاه است ، به لباسش آگاه‏ است اما به اين كه آگاه است آگاه نيست نويسنده نام اين مرحله را " آگاهی از آگاهی " می‏گذارد اينها دلشان می‏خواهد كه اين را به خودشان‏ نسبت بدهند می‏گويد " آگاهی از آگاهی " از دكارت شروع شده چون دكارت‏ گفته است من می‏انديشم پس هستم يعنی توجه پيدا كرده به انديشه خود ( توجه به انديشه يعنی انديشه كردن انديشه ) و انديشه كرده است درباره‏ انديشه خود و از اين خواسته است استدلال كند كه من هستم ، پس اين آگاهی‏ مركب يعنی آگاهی به خود از دكارت شروع شده
اين ، حرف مهملی است مسأله " آگاهی از آگاهی " اقلا هزار سال و شايد چند هزار سال قبل از دكارت بوده است ، زيرا همين برهان دكارت را ديگران ذكر و رد كرده‏اند
به هر حال می‏گويد پس اين يك رشد آگاهی است قبل از دكارت آگاهی‏ انسان به طبيعت بود ولی از دوره دكارت آگاهی انسان به آگاهی شروع شد و افق آگاهی گسترده تر گرديد ( 1 ) .

پاورقی : . 1 مرحله دكارتی مرحله آگاهی و آگاهی از آگاهی است برای نفس آگاهی ( بعد جديد بعد دوم به عقل )

بعد می‏گويد باز دوره ديگری برای آگاهی پيش آمد ، و آن اين است كه در گذشته حتی تا دوره دكارت‏ انسان به اشياء كه نگاه می‏كرد ، به طبيعت كه نگاه می‏كرد فقط برای اين‏ بود كه طبيعت را بشناسد و درك كند و بفهمد ( مثلا می‏گويند ابوريحان همه‏ [ توصيه اش ] اين بود كه فهميدن از نفهميدن بهتر است : كدام دانستن‏ است كه بر ندانستن ترجيح نداشته باشد ؟ ) بعد كم كم يك مرحله ديگر از آگاهی پيش آمد : " آگاهی انسان از تاريخ خود برای نفوذ در تاريخ " يعنی قبلا چنين فكری وجود نداشت كه ما جريانی داريم به نام " تاريخ " انسان اصلا آگاه نبود به تاريخ خودش تا چه رسد كه بخواهد در تاريخ نفوذ كند يعنی بخواهد تاريخ را به اصطلاح در اختيار بگيرد ( 1 ) مؤلف مدعی‏ است كه اين امر از قرون هجدهم و نوزدهم پيدا شد كه به تاريخ به اين چشم‏ نگاه كردند كه تاريخ را بشناسند و در تاريخ نفوذ كنند به قول او عقل‏ انسان بعد ديگری پيدا كرد قبلا بعد عقل انسان اين بود كه فقط جهان را بشناسد اما اكنون انسانها غير از جهان ، سرگذشت انسان را ، برای نفوذ در همين سرگذشت و برای اين كه سرنوشت را به دست گيرند می‏شناسند : " آگاهی به سرگذشت برای تسلط بر سرنوشت " می‏گويد كه اين ، مرحله ديگری‏ از تاريخ است
از همين جاست كه كم كم وارد مسأله ماركسيسم می‏شويم ماركس جمله معروفی‏ دارد كه آن جمله مؤيد اين نظر است می‏گويد " ديگران گفته اند فلسفه‏ تفسير جهان است و من می‏گويم فلسفه تغيير جهان است " ( البته در اين‏ صورت " فلسفه ) ) معنی محدودتری پيدا می‏كند يعنی فقط فلسفه اجتماعی‏ می‏شود و شامل غير آن نمی‏شود ) مقصود او اين است كه ديگران به فلسفه فقط به چشم تفسير نگاه می‏كردند يعنی می‏خواستند فقط بشناسند و فقط بفهمند ،

پاورقی : . 1 مرحله سوم مرحله آگاهی از خود ( تاريخ خود ) است برای نفوذ در تاريخ ( قرن هجدهم ) نظريه ماركس : فلسفه تغيير جهان است نه تفسير جهان‏ در واقع مرحله اول مرحله آگاهی از خود و محيط برای نفوذ در محيط است و اين مرحله ، مرحله آگاهی از خود و جامعه خود است برای نفوذ در خود ( خود اجتماعی ) و اين بعد جديدی است كه به عقل انسان می‏دهد

بيش از اين نبوده است ، من به چشم ديگر نگاه می‏كنم و آن‏ فلسفه ای را فلسفه و قابل توجه می‏دانم كه وسيله ای باشد برای تغيير جهان‏ ، كه مقصود از تغيير جهان ، تغيير جامعه است كه بشود جامعه را تغيير داد اينجاست كه بحث نسبتا زيادی روی حرفهای ماركس و ديگران می‏كند
نكته جالبی كه اينجا دارد اين است كه چون خود نويسنده تمايلی به‏ ماركسيسم دارد كارهايی را كه لنين كرد و ماركس نكرده بود و مكمل كار ماركس است ، تا بتواند ، به صورت نقد نمی‏گويد لنين نه تنها خيلی‏ قسمتهای ماركسيسم را تكميل كرد بلكه همچنين برخی قسمتها را اصلاح كرد يعنی‏ قسمتهايی از حرفهای ماركس و ديگران را دور ريخت و به جای آن حرف ديگر آورد كه نويسنده دو نكته خيلی اساسی در اينجا آورده است ( 1 ) می‏گويد : " ماركس توجهش فقط به طبقات بود " البته ماركس يك تناقضی ، يك‏ تضادی ميان حرفهايش هست كه ماركسيستها هم نتوانسته اند آن را درست حل‏ كنند ، و آن اين است كه لازمه فلسفه ماركس كه اينجا هم همانها را نقل‏ كرده بدون اين كه جنبه تضاد اين حرفها را در نظر گرفته باشد اين است كه‏ " آگاهی صادق " هميشه اختصاص به يك طبقه خاص دارد ، يعنی وقتی كه‏ ابزار توليد تجديد می‏شود ، گروه وابسته به ابزار توليد كهن ، افكار ، وجدان و آگاهيشان همه غلط و كاذب است و آگاهی صادق در دوره مبارزه طبقه‏ كارگر با طبقه سرمايه دار از آن طبقه كارگر است و بس ، و در هر دوره‏ آگاهی صادق و وجدان صادق تعلق دارد به طبقه وابسته به ابزار توليدی جديد بنابراين آگاهی كسب كردنی نيست ،

پاورقی : . 1 آنچه لنين علاوه بر ماركس انجام داد : ماركس فقط از طبقات سخن‏ می‏گفت و تنها وجدان طبقه كارگر را در دوره سرمايه داری صادق می‏دانست و بس ، وجدان طبقه وابسته به ابزار كهن را در هر دوره وجدان كاذب می‏خواند

بستگی به وضع طبقاتی دارد يعنی آن كه‏ وضع طبقاتيش آنطور است خواه ناخواه افكار و آگاهيش كاذب است و اين‏ كه وضع طبقاتيش اينطور است خواه ناخواه آگاهيش آگاهی صادقی است و نمی‏تواند غير از اين باشد ( 1 ) آنگاه‏ اين امر با مسأله آگاهی اكتسابی ، تعليم دادن ، آگاه كردن و اينجور مسائل‏ سازگار نيست و لهذا خود ماركس هم اصلا دنبال اينها نرفته از نظر ماركس‏ كشف قوانين ديالكتيكی طبقاتی عينا مانند كشف اجزاء طبيعت و مانند كشف‏ قانون جاذبه است كشف قانون جاذبه يعنی چه ؟ يعنی ما چيزی را كشف كرده‏ ايم كه بايد صددرصد تابع آن باشيم و هيچ نمی‏توانيم آن را تغيير بدهيم چون‏ واقعيتی است كه وجود دارد تغيير دادن ما در اين حد است كه خودمان را از مسيرش خارج كنيم نه بيشتر وقتی قانون جاذبه هست پس اگر من روی اين‏ پشت بام پايم را كج بكنم به حكم قانون جاذبه به زمين می‏افتم ، سرم‏ می‏شكند ، پايم می‏شكند ، پس اين كار را نمی‏كنم اما ديگر در خود اين‏ طبيعت من نمی‏توانم كوچكترين تغييری بدهم و او كار خودش را به طور طبيعی‏ و خودكار انجام می‏دهد همين طور كه از نظر زيست شناسی ، طبيعت ، تكامل‏ خودش را ناآگاهانه و به طور خودكار انجام داده است تكامل تاريخی و اجتماعی هم به طور خودكار صورت می‏گيرد ( 2 ) . لازمه حرف ماركس اين‏ است مثلا اگر گفتيم انسان نيز حلقه ای است كه بعد از او حلقه ديگری‏ خواهد آمد ، اين خود بخود صورت خواهد گرفت چه ما بخواهيم و چه نخواهيم‏ او چنين حرفی زده كه عبارتهايش را كه اين كتاب نقل كرده است خواهيم‏ خواند

پاورقی : . 1 از نظر ماركس آگاهی كسب كردنی نيست ، بستگی به وضع طبقاتی دارد ، پس تعليم و تربيت و آگاهی بخشی معنی ندارد
. 2 از نظر ماركس عمل تكامل اجتماعی نظير عمل تكامل زيستی است ، يعنی‏ جبری است ( پس تكليف " فلسفه تغيير جهان است نه تفسير جهان " چه‏ می‏شود ؟ ! )

قهرا از نظر ماركس " روشنفكر " يعنی گروه وابسته به طبقه كارگر ، نه‏ طبقه جوان در مقابل طبقه كهنسال ، يعنی مفهوم نسلی ندارد ، و نه طبقه‏ تحصيلكرده در مقابل طبقه بی‏سواد ، مفهوم فرهنگی هم ندارد ، صرفا مفهوم‏ طبقاتی دارد و بس ، ( 1 ) ممكن است يك پير بی‏سواد چون در طبقه‏ پرولتاريا قرار گرفته است روشنفكر باشد و يك جوان تحصيلكرده چون وضع‏ طبقاتيش جور ديگری اقتضا می‏كند ، وجدان و آگاهی او خواه ناخواه كاذب‏ باشد
كذب اين حرف ماركس از يك طرف در جامعه سرمايه داری روشن شد يعنی‏ سرمايه دارها عملا كذبش را ثابت كردند ، [ و از طرف ديگر در جامعه‏ كمونيستی ، يعنی ] خود كمونيستها هم عملا كذبش را ثابت كردند منتها كمونيستها به روی خودشان نياوردند ولی آنها به روی خودشان آوردند ( 2 )
اين كه عرض كرديم كه طبقه سرمايه دار كذب اين حرف را ثابت كرد از اين جهت است كه آنها عملا نشان دادند كه پيش بينی‏های ماركس غلط از آب‏ در آمد مثلا او ماشين وار فكر می‏كرد كه پيشرفت ماشين كم كم به فلان مرحله‏ می‏كشد ، بعد سرمايه دار جبرا چنين می‏كند ، بعد چنين بحران ايجاد می‏شود و بعد انقلاب می‏شود معلوم شد كه نه ، سرمايه دار هم می‏تواند يك روشن‏ بينی‏ای در كار خودش داشته باشد و با پيش بينی وقايع ، جلو انقلابها را بگيرد انگلستان در مستعمرات خودش با يك پيش بينی و يك آگاهی و يك‏ زيركی و يك عقل توانست جلو انقلابها را بگيرد و بعد استفاده اش را استمرار بدهد ، چون پيش بينی كرد ، يعنی آگاهيش كاذب نبود و خوب درك‏ كرد قبل از آن كه انقلاب رخ بدهد آمد به اينها استقلال داد و بعد از آن ، منافعش بيش از پيش تأمين شد همچنين دو گل كه خودش وابسته به همان‏ طبقات بود آمد به الجزاير استقلال داد و بلكه وقتی هم كه به آراء عمومی‏ مراجع كرد اكثريت قريب به اتفاق مردم فرانسه رأی دادند به اين كه‏ الجزاير آزاد باشد ،

پاورقی : . 1 اين مطلب را در كتاب " جامعه و تاريخ " هم طرح كرده‏ايم
. 2 هم دنيای سرمايه داری و هم دنيای كمونيستی اين نظريه ماركس را باطل شناختند تأسيس حزب و تعليم و تربيت حزبی وسيله لنين به نوعی‏ تكذيب نظريه ماركس بود

و اكنون ضمن اين كه الجزاير مستقل شده ، منافعی كه‏ فرانسه از الجزاير می‏برد بيش از منافعی است كه در دوره استعمار خود می‏برد . اين نشان می‏دهد كه آگاهی سرمايه دار هم در كار خودش آگاهی كاذبی‏ نيست ، و به همين دليل در كشورهايی مثل انگلستان و آمريكا با پيش‏ بينی‏های خيلی زيركانه ای كه كردند توانستند جلو انقلابها را بگيرند بنابراين ، اين كه ماركس گفته بود طبقه سرمايه دار آگاهيش همه كاذب ، خيالات و موهوم است و اين طبقه ، طبقه مرتجع كوتاه فكری هست و واقعيات‏ را درك نمی‏كند ، معلوم شد اينطور نيست
خود كمونيستها هم اين را تكذيب كردند زيرا اگر اينها می‏خواستند به‏ حرفهای ماركس قانع باشند بايد صبر می‏كردند قضيه خود به خود رخ دهد ، مثل‏ بچه ای كه از مادر بايد متولد بشود ، ماما باشد يا نباشد بچه بالاخره‏ متولد می‏شود لهذا ماركس تكيه اش فقط روی طبقات بود چون آگاهی را از طبقه می‏دانست لنين كار بزرگی كه كرد اين بود كه آمد حزب تشكيل داد منتها گفت حزب است كه بايد آگاهی طبقات را منعكس كند اين اصلاحی است‏ در ماركسيسم از نظر ماركسيسم وجود حزب لغو است اين يك نارسايی در ماركسيسم بود ، ولی لنين بدون اين كه به روی خودش بياورد كه اين اصلاحی‏ است در ماركسيسم و تخطئه ای است از ماركسيسم و مكمل آن است ، گفت‏ بايد حزب وجود داشته باشد ( 1 )
نكته ديگر مسأله ايدئولوژی داشتن است برای ماركس مسأله ايدئولوژی يك‏ ايدئولوژی منظم مرتب مطرح نبود طبق طرز تفكری كه داشت خواه ناخواه اين‏ فكر به طور خودكار و طبيعی در افراد پيدا می‏شد ولی اين كه يك ايدئولوژی‏ لازم است ، حتی تعليم و تربيت كمونيستی و اين كه افراد بايد تعليمات‏ ببينند با تعليمات ماركس جور در نمی‏آيد ( 2 ) .

پاورقی : . 1 لنين ثابت كرد كه آگاهی را حزب می‏دهد نه طبقه
. 2 كار دوم لنين عرضه يك ايدئولوژی حساب شده بود كه ماركس نكرده‏ بود

اينها كارهايی بود كه‏ لنين كرد و در واقع نبوغ لنين اين كارها را كرد و ماركسيسم را لنين در دنيا نجات داد و الا در همان قلمرو خودش هم به كلی از بين رفته بود . نويسنده بدون اين كه اين قضيه را آب و تاب بدهد به‏ مطلب اقرار كرده است . اين هم اين مطلب
در ابتدا در صفحه 195 جمله ای می‏گويد راجع به همين بحث " افق رو به‏ گسترش " ، اشاره می‏كند به يك نظريه ای كه اساسا به آينده جهان بدبين‏ است ، چون ما دو مسأله را طرح كرديم ، يكی اين كه آيا آينده رو به تكامل‏ هست يا رو به تكامل نيست ؟ بحث ديگر اين است كه اصلا آينده ای خواهد بود يا نخواهد بود ؟ احتمال اين هست كه اصلا بشر در اثر همين پيشرفت‏ صنعت و تكنيك خودكشی كند ولی خودكشی دسته جمعی اگر يك جنگ جهانی با مقياس اسلحه های كنونی تا چه رسد به اسلحه هايی كه تا مثلا پنجاه سال‏ ديگر به وجود می‏آيد رخ بدهد ممكن است كره زمين خاكستر شود می‏گويد بله‏ اين احتمال را نمی‏شود نفی كرد ولی در عين حال ما نبايد بنا را بر اين‏ احتمال منفی بگذاريم اين احتمال هم هست كه اين قضيه رخ ندهد می‏گويد از مرگ خود فرد كه بالاتر نيست مگر فرد يقين ندارد كه می‏ميرد ؟ ولی به دليل‏ اين كه يقين دارد كه روزی می‏ميرد دست از طرح برای آن مقدار زندگی‏ای كه‏ احتمالا خواهد داشت بر نمی‏دارد
بعد وارد همين مسأله می‏شود عرض كرديم كه از آن سه قسمت : " قدرت ، آزادی و آگاهی " قدرت را كه اصلا طرح نمی‏كند ، آزادی را بعدها به طور مختصر طرح می‏كند ، بيشتر تكيه اش روی آگاهی است . می‏گويد : " آغاز تاريخ از وقتی است كه انسان به جای تصور گذشت زمان همچون‏ جريان طبيعی ، آن را رشته ای از حوادث مشخص پنداشت كه افراد آگاهانه‏ در آنها درگير بوده اند و می‏توانند آگاهانه بر آنها اثر بگذارند "
بعد يك تعريف خيلی شيرينی برای تاريخ از بوركهارت نقل می‏كند ، می‏گويد : " تاريخ عبارت است از جدايی از طبيعت در نتيجه بيداری حس آگاهی "
تاريخ به معنای سرگذشت را جمادات هم دارند ، زمين هم دارد تاريخ به‏ معنای اخص را می‏گويم خيلی تعبير خوبی است : " جدايی از طبيعت در نتيجه بيداری حس آگاهی ( 1 " . آن وقتی كه انسان رسيد به مرحله آگاهی ، حسابش از حساب طبيعت جدا شد ابتدا طبيعت به طور خودكار عمل می‏كرد ، انسان هم به طور خودكار ، بعد انسان رسيد به آنجا كه درگيريهايش با طبيعت به صورت آگاهی در آمد : طبيعت است ، منم در مقابل طبيعت ، من‏ بايد بر طبيعت اثر بگذارم ، كه اگرچه نويسنده اين تعبير را به كار نبرده‏ : بر نهاد و برابر نهاد و هم نهاد ، يعنی تز و آنتی‏تز و سنتز ، ولی عملا همان است بعد می‏گويد : " دوران كنونی ، اين كشمكش را به نحوی انقلابی‏ بسط داده است اينك بشر در صدد درك و نه فقط نفوذ در محيط بلكه در خويشتن است " آن مرحله ، مرحله آگاهی بر محيط و نفوذ در محيط بود اكنون‏ انسان رسيده به مرحله خودآگاهی ، آگاهی از خود و نفوذ در خود ( ( و اين‏ به اصطلاح بعد جديدی به عقل و نيز تاريخ داده است " اين هم يك مسأله
آنگاه می‏گويد : " دگرگونی در دنيای معاصر كه رشد آگاهی بشر از خويشتن را در برداشت‏ می‏توان گفت با دكارت آغاز شد "

پاورقی : . 1 همين مرحله است كه مرحله عقل و فروكش كردن غريزه است

اين هم حرفی است كه گفتيم صحيح نيست بعد می‏گويد : ولی اين رشد آگاهی‏ ( يعنی اينكه انسان به خود و مسائل خود انديشيد ) اگر چه از دكارت آغاز شد ولی ظهور و بروز و آشكار شدنش در دوره روسو در قرن هجدهم بود دكارت‏ در قرن شانزدهم بوده دو قرن بعد در دوره روسو يعنی دوره ای كه مناديان‏ آزادی برای آزادی ندا سر دادند اين رشد آگاهی آشكار شد ( 1 ) اينجا آزادی‏ را در واقع تحت الشعاع آگاهی قرار داده به اعتبار اين كه بحث از آگاهی‏ می‏كند بحث از آزادی را مطرح می‏كند نه اين كه آزادی را [ به طور مستقل‏ مطرح كرده باشد ، ] يعنی آزادی را به نوعی خودآگاهی تعبير كرده است
ما در ميان آزاديها يك آزادی را نگفتيم كه اتفاقا او بر همين يكی‏ بيشتر تكيه كرده است و آن آزادی از سنتها و قوانين موجود و به دست‏ گرفتن قوانين است كه انسان خود واضع قوانين باشد ( 2 ) ، كه اين هم‏ خودش مطلبی است آنهای ديگر را ذكر نكرده : آزادی در برابر طبيعت ، آزادی در مقابل تمايلات نفسانی خود ، آزادی انسان در مقابل انسانهای ديگر يكی ديگر آزادی از قيود و سنتهاست بشر قبل از دوره قرن هجدهم اين آزادی‏ را نداشت ، يعنی اين آگاهی را نداشت كه در مقابل سنتها می‏شود قيام كرد و می‏شود انسان آگاهانه خود واضع قانون باشد ، فكر می‏كرد كه هر چه كه سنت‏ است لازم الاتباع هم هست ، همين چيزی كه ما در اكثر مردم می‏بينيم و در قرآن از آن تعبير به تبعيت آباء شده است و ما به آن می‏گوييم " تقليد ( 3 " ( تقليد به اين معنا ) : « انا وجدنا آبائنا علی امة و انا علی‏ آثارهم مقتدون »( 4 ) .

پاورقی : . 1 [ به بيان ديگر ] دوره دوم كه از دكارت آغاز شد ، آگاهی از آگاهی‏ ، در حقيقت در قرن 18 به اوج خود رسيد كه به مسأله آزادی توجه شد
. 2 [ به عبارت ديگر ] مرحله ديگر خودآگاهی ، خودآگاهی در برابر سنتها و قوانين حاكم بر اجتماع و آزادی از اسارت آنها و به دست گرفتن ابتكار وضع قانون برای خود است
. 3 [ به بيان ديگر ] خودآگاهی در مقابل سنتها همان است كه قرآن از آن‏ به طرد تقليد تعبير می‏كند
. 4 زخرف / . 23

گذشتگان چنين می‏كردند ما هم بايد چنين كنيم ، مگر می‏شود چنين نكرد ؟ ! رسم است‏ در طبقات ضعيف [ از نظر فكری ] اين حرفها هست تا می‏گويی فلان كار را نكن ، می‏گويد " آقا رسم است ديگر " مثلا در عروسی يا عزايشان تا يك‏ چيزی می‏گويی می‏گويد " آقا رسم است ديگر ، رسم را كه نمی‏شود كاری كرد " در طبقه متجدد نيز " مد " يعنی رسم جديد مطرح است او هم تابع رسم و سنت است ، اين هم تابع رسم و سنت در اين كه هر دو اسير سنتها هستند فرقی نيست منتها او به سنت كهن چسبيده ، اين به سنت جديد ، و هر دو اسارت است
می‏گويد : " اين مرحله آزادی به آنجا رسيد كه انسان سنتهای كهن را برای‏ خودش كافی نديد و تصميم گرفت كه خود ، آگاهانه برای خود وضع قانون كند " يعنی با به كار بستن عقل ببيند اين سنتهايی كه وجود دارد درست است‏ يا درست نيست بعد قوانين را بر اساس آنچه كه عقل تشخيص می‏دهد و می‏پذيرد قرار بدهد اين هم يك مرحله از آگاهی . بعد می‏گويد : " انتقال از قرن هجدهم به دنيای كنونی ، طولانی و تدريجی بود فيلسوفان‏ مبرز اين تحول ، هگل و ماركس بودند و عقايد هر كدام از يكی از مكاتب‏ فكری دوگانه الهی و عقلی سرچشمه می‏گرفت ريشه افكار هگل در قوانين آسمانی‏ متمدن و قوانين عقلی استوار بود روح جهانی هگل با يك دست پروردگار و با دست ديگر عقل را محكم چسبيده است "
می‏گويد كه فيلسوفان مبرز اينها اين دو نفر هستند كه استاد و شاگرد می‏باشند : هگل و ماركس می‏خواهد بگويد كه گرايش هر دوی اينها به قوانين‏ عقلی است ، يعنی اينها گرايش به عقل پيدا كردند ، گرايششان هر چه بيشتر به عقل شد و قهرا اين گرايش به سوی آگاهی بود با اين تفاوت كه گرايش‏ هگل گرايش الهی و عقلی است [ و گرايش ماركس گرايش صرفا عقلی . ] در مسيحيت ، الهی بودن و عقلی بودن دو امر متضاد است يعنی عقل‏ و ايمان دو قطب مخالف يكديگر و غير قابل جمع اند می‏گويد هگل در يك‏ دست پروردگار را داشت و در دست ديگر عقل را ، می‏خواست اين دو را با يكديگر جمع كند بعد يك سخن بسيار عالی از آدام اسميت اقتصاددان معروف‏ جهان نقل می‏كند و می‏گويد " هگل در سخن خود طنين سخن آدام اسميت را منعكس كرده است " و آن سخن ، سخن بسيار عالی‏ای است كه اين آقای مؤلف‏ آن را نفهميده است حال من اين سخن را می‏گويم و بعد معنی می‏كنم و سپس‏ حرف مؤلف را می‏گويم
هگل قائل به " روح جهانی " است اين روح جهانی هگل كه " روح معقول ) ) هم می‏گويد معنی خاصی در فلسفه او دارد در واقع اين روح جهانی يك " مطلقی " است كه او قائل است و معتقد است كه همين حركت ديالكتيكی‏ جهان منتهی به روح جهانی می‏شود ، آن كه همه مقولات را در بردارد ، و از نظر او خدا همان است ولی اين با خدايی كه ساير فلاسفه می‏گويند در خيلی‏ جهات فرق می‏كند كه اكنون به آن كار نداريم . می‏گويد : " وی ( يعنی هگل ) طنين آدام اسميت را باز می‏تابد ( او چنين گفته‏ است : ) افراد تمايلات خود را اقناع می‏كنند اما در اين رهگذر چيزی‏ فزونتر كه از آن بی‏خبرند ولی در عمل آنان نهان است تحقق می‏يابد "
بعد می‏گويد : " هگل ) درباره غايت معقول روح جهانی می‏نويسد ( آن جمله ای است كه‏ طنين سخن آدام اسميت را دارد ) افراد بشر در حين تحقق بخشيدن اين مقصود ، اميال خود را كه دارای مفهومی دگرگونه است نيز بر می‏آورند اين به‏ عبارت ساده همان هماهنگی علائق است كه به زبان فلسفی " آرمان " برگردانده شده است مترادف دست غيبی آدام‏ اسميت ، در فلسفه هگل " نيرنگ عقل " مشهور اوست كه افراد را وادار به انجام مقاصدی می‏كند كه خود از آن ناآگاهند "
حرف آدام اسميت و حرف هگل ، مطلبی عالی است و اين در فلسفه ما هم‏ هست كه انسان در شعور آگاه خودش يعنی در مرحله شعور خودش ميلهای خود را بر می‏آورد و غير از اين چيزی نيست به هر كسی اگر بگويند تو با اين‏ فكر و اراده ات چه می‏كنی ؟ هر كاری را كه بگويد ، چنانچه به او بگويند چرا آن كار را می‏كنی ؟ برمی‏گردد به يك ميل ، يعنی انسانها در كارهای خود تمايلات خويش را ارضا می‏كنند ولی خود انسانها ناآگاهند كه وقتی به حساب‏ خودشان با اراده و اختيار خود اميال خويش را ارضا می‏كنند در واقع آن‏ طبيعت عينی اينهاست كه در زير اين دستگاه شعوری و فكری دارد به سوی‏ هدف خود حركت می‏كند و اين ميلها را استخدام كرده است ، انسان خيال‏ می‏كند كه دارد برای ميلش كار می‏كند ولی در واقع آن مرحله شعوری و فرهنگی‏ دارد طبيعت خودش را خدمت می‏كند ( 1 )
مثالی عرض می‏كنم شما يك انسان متوجه يعنی عالم و تحصيلكرده را در نظر نگيريد ، از يك بچه شروع می‏كنيم يك بچه گرسنه می‏شود داد می‏كشد كه من‏ غذا می‏خواهم تشنه می‏شود ، فرياد می‏كند كه من آب می‏خواهم ميل به بازی‏ پيدا می‏كند ، می‏گويد من اسباب بازی می‏خواهم اين بچه از نظر فهم خودش‏ همين است كه من اين را می‏خواهم ، چون می‏خواهم بايد برای من تهيه شود اين‏ غذا را می‏خواهم بايد بخورم اين آب را می‏خواهم بايد بنوشم اين اسباب‏ بازی را می‏خواهم بايد داشته باشم ولی آيا اين بچه آگاه هست كه در ماورای‏ شعور او يك طبيعتی در جريان است و اين طبيعت احتياج به آن شی‏ء دارد ؟ يعنی آيا می‏داند معده ای دارد ، روده ای دارد ، كبدی دارد ، جهاز هاضمه‏ ای دارد ،

پاورقی : . 1 در مقاله ششم " اصول فلسفه " آقای طباطبائی خيلی خوب اين مطلب‏ را بيان كرده‏اند

جهاز تنفسی دارد و او كه احساس گرسنگی می‏كند آن را به صورت يك ميل درك می‏كند ولی در واقع آن‏ دستگاه دارد اعلام می‏كند كه من احتياج به غذا دارم ، بدل ما يتحلل می‏خواهم‏ ؟ اگر او ميل ايجاد نمی‏كرد و می‏گفت بدل ما يتحلل می‏خواهم اين دنبال غذا نمی‏رفت ، ولی وقتی كه ميل است و لذت ، او دنبال لذت خودش می‏رود اما نمی‏داند كه دنبال لذت رفتنش كار كردن برای آن طبيعتی است كه او اكنون‏ آگاه از آن طبيعت نيست آب كه می‏خواهد ، اصل مطلب آن است كه طبيعت‏ است كه دنبال آب می‏گردد ولی اين كه مثل يك گياه نيست كه آبش را از رطوبت زمين استفاده كند ، آب را از خارج بايد بروند بياورند تا دستگاه‏ شعور و اراده ، ميلی و لذتی در كام او نريزد او بر نمی‏خيزد برود آب‏ بنوشد او می‏رود آب می‏نوشد به خيال خودش فقط برای اين كه لذت ببرد ولی‏ طبيعت او را وادار [ به اين كار ] می‏كند برای اين كه مايحتاج خودش را برآورد
اين است كه در زير اين دستگاه ظاهری يك دستگاه ديگری است معمولا ما می‏گوييم كه انسان در شعور خودش هدف دارد ولی طبيعت مثلا قلب يا معده‏ من هدف ندارد اتفاقا آنها از ما بيشتر هدف دارند ما در استخدام هدفهای‏ آنها هستيم يعنی شعور انسان در استخدام هدفهای طبيعت است
اين حرف آدام اسميت حرف بسيار خوبی است : " افراد تمايلات خود را اقناع می‏كنند ( يعنی آنچه كه آنها پيش خودشان درك می‏كنند اين است ) اما در اين رهگذر چيزی فزونتر كه از آن بی‏خبرند ولی در عمل آنان نهان‏ است تحقق می‏يابد " هگل هم عين همين مطلب را گفته است كه " افراد بشر در حين تحقق بخشيدن اين مقصود ، اميال خود را كه دارای مفهوم دگرگونه‏ است نيز بر می‏آورند " يعنی طبيعت مقصود خودش را دارد عمل می‏كند ولی‏ افراد هم ضمنا به ميلهای خودشان پاسخ مثبت داده اند نويسنده می‏گويد : " اين به عبارت ساده همان هماهنگی علائق است " ولی هماهنگی علائق غير از اين مطلب است بلكه اين ، هماهنگی تمايلات است با طبيعت نه هماهنگی علائق با يكديگر ، چون علائق مربوط به مرتبه شعور انسان است اينها خواسته اند هماهنگی علائق را با طبيعت بيان كنند نه هماهنگی علائق را با يكديگر اين است آن جهتی كه او درست درك نكرده است
اين مسأله اصلا طرح اين شخص ( نويسنده ) بود كه جهت اصلی رشد ، آگاهی‏ است ، يعنی ديديم او قدرت را انتخاب نكرد ، آزادی را هم حتی در قلمرو آگاهی انتخاب كرد نه در جهت آزادی ، يعنی آزادی را از باب اين كه‏ خودش نوعی آگاهی است انتخاب كرد در اين زمينه مولوی شعرهايی دارد كه‏ واقعا ناب و عجيب است :
جان چه باشد جز خبر در آزمون
هر كه را افزون خبر جانش فزون
می‏گويد اصلا جان يعنی چه ؟ يعنی خبر و آگاهی پس هر كه بيشتر خبر دارد جانش بيشتر است مگر جان جز اين چيز ديگری است ؟ ! منتها او در اين‏ مرحله نمی‏ماند ، بالاتر می‏رود و می‏گويد : تو خيال می‏كنی كه اين خبر در نهايت خبر از خودت است و اين من ، من توست ، در زير اين من تو من‏ بزرگتری هست و آن ذات حق تعالی است كه اين آگاهيها همه در نهايت‏ برمی‏گردد به آگاهی خود به ذات خودش ، كه اينها ديگر در اينجاها لنگ‏ هستند هگل در اين مسأله كه حقيقت رشد عبارت است از رشد آگاهی همين‏ راهی كه اين شخص طی كرد تعبير خيلی شيرينی دارد . مؤلف می‏گويد : " هگل فيلسوف انقلاب فرانسه ( 1 ) اولين فيلسوفی بود كه جوهر حقيقت‏ را در تغيير تاريخی و در رشد خودآگاهی انسان ديد "

پاورقی : . 1 ظاهرا مقصودش فيلسوف ناشی از انقلاب فرانسه است كه از آن الهام‏ گرفته است

[ می‏گويد هگل ] گفت جوهر حقيقت همين رشد خودآگاهی انسان است . بعد می‏گويد : " در اين زمان ( 1 ) رشد در تاريخ به معنای رشد در جهت مفهوم آزادی‏ بود " و آنگاه می‏گويد : پس از 1815 در اثر اينكه خاندان بوربون مسلط شدند الهامات انقلاب فرانسه بر باد رفت ولی دو مرتبه هگل اينها را زنده كرد ، و نقشهای هگل را بازگو می‏كند : " هگل از لحاظ سياسی زياد محدود و در سالهای آخر عمر چنان در بند حكومت وقت بود كه نتوانست مفهوم مشخصی به معتقدات ماوراء الطبيعه خود دهد ( چون نهايت تكامل را همان حكومت پادشاه زمان خودش می‏گرفت ) توصيف هر زن از آيين هگل به منزله " جبر و مقابله انقلاب " بسيار مناسب است هگل نمادها را ارائه كرد اما محتوی عملی بدانها نداد اين‏ ماركس بود كه حساب معادلات جبر هگل را روی كاغذ آورد "
می‏خواهد بگويد كه او طرحهای خود را به مرحله عمل در نياورد ولی ماركس‏ همان طرحهای هگل را تقريبا جنبه عملی داد
در مورد ارضای اميال كه فرموديد از يك طبيعت درونی سرچشمه می‏گيرد و برای آن است ، پس هميشه ارضای اميال بايد به نفع آن طبيعت باشد

پاورقی : . 1 اشاره به دوره انقلاب فرانسه قبل از هگل است

درست است ولی انسان ، همان رشد آگاهی انسان ، عقل انسان اين حسابها را به هم می‏زند در حيوان تقريبا می‏توان گفت صددرصد مطلب از همين قبيل‏ است ، يعنی ميل حيوان با طبيعت او هماهنگی دارد در انسان به حكم اينكه‏ از نظر ميل داشتن مانند حيوانات است ولی از جنبه عقل كه يك آگاهی‏ وسيعتری دارد اين خطا از عقل پيدا می‏شود و اشتباهات از ناحيه عقل‏ رخ می‏دهد و به علاوه زندگی اجتماعی ، زندگی طبيعی را از حالت اوليه خود خارج كرده و در نتيجه تا حد زيادی اين هماهنگی دستگاه ميل با دستگاه‏ طبيعت در زندگيهای اجتماعی از بين می‏رود در اثر عادات زياد ، كه عادات‏ طبيعت ثانوی برای انسان می‏شود ، يعنی انسان دو طبيعت پيدا می‏كند : طبيعت اولی و طبيعت ثانوی ، و طبيعت دوم بر ضد طبيعت اول است بعد انسان ميلهايی را كه ناشی از طبيعت دوم است ارضاء می‏كند بر ضد ميل‏ طبيعت اول مثلا انسان وقتی به سيگار كشيدن عادت كرد ميل بسيار شديد به‏ سيگار پيدا می‏كند اين ميل يك طبيعت دوم و عرضی است و با آن طبيعت‏ اولی هماهنگی ندارد ، و اين انسان است كه اينطور برای خودش طبيعتهای‏ ثانوی ايجاد می‏كند در حيوانات اين چيزها نيست مگر اينكه انسان به زور خودش حيوان را معتاد به عادتهايی كند ، مثل مارهايی به نام " عوامر " در عراق كه به وسيله انسان ، ترياكی می‏شوند
انسان موجود عجيبی است ، قادر است استثنائاتی در طبيعت خود به وجود آورد ، و لهذا انسانهای ابتدائی‏تر كمتر اينگونه ناهماهنگی در تمايلات و طبايعشان هست انسان هر چه متمدن تر می‏شود از طبيعت خودش دورتر می‏شود به عنوان مثال می‏توان از عادت كردن به غذاهای غير طبيعی نام برد در حيوانات مسأله پرخوری معنی ندارد ولی انسان گاهی بيش از ظرفيت خود می‏خورد ، چون با وسائل مصنوعی اشتهای كاذب برای خودش به وجود می‏آورد و اتساع معده ايجاد می‏كند و بعد از تكميل ظرفيت و رفع احتياج واقعا گرسنه‏ است ولی اين گرسنگی كاذب است ، می‏خورد و ناراحت می‏شود ، و اگر عقل و اراده و اختيار نداشت نمی‏توانست از مسير اصلی منحرف شود
آگاهی انسان به آگاهی خودش به معنای صرف آگاهی است يا نقد و امضای‏ آن ؟ صرف آگاهی است ، و وقتی انسان آگاه به آگاهی خود شد مرحله بعد می‏رسد كه ببيند آن آگاهی درست است يا نه ، كه همان مسأله (( منطق )) است ، يعنی اين حرف مفت كه اين شخص می‏زند كه اين آگاهی از دكارت شروع شد ، بايد در جواب او گفت: از زمانی كه (( منطق )) به وجود آمده است اين‏ آگاهی بوده است چون معنای (( منطق )) اين است كه انسان كه به جهان خارج‏ آگاه است آيا اين آگاهی صحيح است يا نه؟ منطق را وضع كرده‏اند به عنوان‏ يك معيار برای سنجش آگاهی خود

fehrest page

back page