![]() |
تكامل تاريخ ( 2 )
اين بحث " تكامل و پيشرفت " نشان میدهد كه خود مؤلف هم در يك بن بستی گرفتار است كه ما پيشرفت را چه تعريف كنيم و در چه جهتی بدانيم و قهرا تا مفهوم پيشرفت روشن نشود مفهوم انحطاط روشن نمیشود به علاوه اين نظريه ای كه بعضی میگويند " تمدن غرب رو به انحطاط است " منظورشان چيست ؟ در چه جهت در انحطاط است ؟ اين بحث در اينجا بحث خيلی سر در گمی هستدر زبان عربی دو لغت نزديك به يكديگر داريم ، يكی لغت " تمام " و ديگر لغت " كمال " و در مقابل هر دو هم كلمه " نقص " به كار برده میشود میگوييم تام و ناقص ، يا میگوييم كامل و ناقص آيا اين دو لغت يك مفهوم و يك معنا دارد ؟ تام يعنی كامل و كامل يعنی تام ؟ يا ايندو با همديگر فرق دارند ؟ میگويند كه ايندو با همديگر فرق دارند و اين نكته ای بوده كه از قديم به آن توجه داشته اند از جمله بوعلی در " شفا " به مناسبت خاصی كه فلاسفه تقسيمی میكنند در موجودات ، میگويند موجودات بر چند قسمند يا تامند يا ناقص يا مستكفی و يا فوق التمام اين بحث را مطرح میكند كه فرق ميان تام و كامل چيست ؟ و همين بحث به مناسبتی در تفسير آمده يعنی بحث قرآنی شده است ، چون در آيه كريمه آمده است : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »( 1 )
دين شما را كامل كردم و نعمت را تمام كردم در مورد كلمه " دين " لفظ " اكمال " آمده است و در مورد " نعمت " كلمه " اتمام " تفسير الميزان نيز در ذيل همين آيه اين بحث تمام و كمال را مطرح كرده كه فرق اين دو با يكديگر چيست ؟ من الان دقيقا يادم نيست كه در تفسير الميزان چه مطلبی هست ولی علیالظاهر همين چيزی است كه اكنون عرض میكنم
يك شیء اگر مركب باشد از يك سلسله اجزاء ، چنانچه فاقد يك يا چند جزء از اجزاء لازم باشد میگوييم ناقص است ، و اگر همه اجزاء را داشته باشد میگوييم تمام است مثلا يك خانه برای اينكه خانه بشود به اجزائی نياز دارد از پايه و ديوار و سقف گرفته تا لوازم اولی مثل لوله كشی و سيم كشی تا وقتی كه يك يا چند تا از اينها نباشد ، میگوييم هنوز ساختمان ناقص است ، وقتی كه همه اجزاء به آخر رسيد میگوييم آلان اين ساختمان تمام است پس " تمام " را در جايی میگوييم كه يك " كل " موجود باشد مركب از اجزاء ، وقتی كه جامعه همه اجزاء باشد به آن میگوييم " تما " ، اگرفاقد باشد میگوييم ناقص ( در مقابل تمام ) بنابراين اگر بچه ای متولد بشود در حالی كه يك انگشت نداشته باشد يا كور مادرزاد متولد بشود ، میگوييم ناقص متولد شده ولی اگر اينجور نباشد بلكه نقطه مقابلش باشد و همه اركان و عناصرش وجود داشته باشد میگوييم تمام خلقت متولد شده است
پاورقی : . 1 مائده / . 3
و اما كامل در مقابل ناقص ، معنی ديگری دارد . يك شیء كه از نظر اجزاء تمام است و از اين نظر نقصی ندارد ولی بالقوه میتواند چيز ديگری بشود ، يعنی میتواند متحول بشود از مرتبه ای و درجه ای به مرتبه و درجه بالاتری ، مادامی كه آن مراتب را طی نكرده به آن میگوييم " ناقص " ، وقتی كه مراتب ممكن را طی كند به آن میگوييم " كامل " پس " تمام " در مقايسه با اجزاء است و " كمال " در مقايسه با مراتب و درجات كودكی كه تمام خلقت متولد میشود ، از نظر انسان بودن ناقص است ، يعنی انسان كامل نيست ، انسان تمام هست ولی انسان كامل نيست ، زيرا هنوز انسانی است كه میتواند عالم باشد و عالم نيست ، میتواند صنعتگر باشد و صنعتگر نيست ، میتواند كارهايی را انجام بدهد ولی هنوز آن كارها را انجام نداده است همه اينها را بالقوه داراست ، بالقوه مجتهد است ولی اكنون مجتهد نيست ، چون همه چيز را بالقوه دارد و هيچ چيز هنوز برايش فعليت پيدا نكرده ، بايد مراحلی را طی كند تا استعدادهايش به فعليت برسد ، هر وقت استعدادهايش به فعليت رسيد آنوقت به او میگوييم " انسان كامل " اگر رسيد به مرحله ای كه تمام استعدادهای انسانی او حال ، استعدادهای انسانی هر چه هست به مقام فعليت رسيد به او میگوييم " كامل " . اين است كه در ذيل آن آيه شريفه كه راجع به مسأله خلافت اميرالمؤمنين است : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی »اساسا به مجموع اسلام به دو ديد نگاه شده از يك ديد ، دين مجموعه ای است از دستورها كه از ناحيه خدا يكی بعد از ديگری میآيد مثلا نماز يك دستور است ، روزه دستور ديگری است ، حج ، زكات و خمس هر يك دستور ديگری است و هر يك از اين دستورها نعمتی است برای ما به اعتبار اين كه آخرين دستور رسيده و مثل اين است كه آخرين جزء و آخرين خشت اين ساختمان گذاشته شده است ، به اين اعتبار اتمام نعمت گفته اند اما به اعتبار يك امر ديگر اكمال دين گفته شده است و آن امر ديگر حقيقت دين است كه حقيقت دين چيزی است از نوع معارف و معنويت ، اين دستورها پوششهای دين است ، يعنی به اصطلاح مقررات ظاهری است ، پيكری است كه روح اين پيكر همان معارف و معنويات است ، مثل خود توحيد و نبوت و امامت انسان بدون نبوت با فكر شخصی خودش میتواند به يك توحيدی برسد اما نه توحيدی كه شايسته يك انسان است بلكه يك توحيد ناقص همچنين هيچيك از توحيد و نبوت بدون اينكه امامت باشد به مرحله كمال خود نمیرسند ، يعنی نبوت مكمل توحيد است ، به اين معنی كه مبين توحيد است ( البته هدف اصلی همه اينها توحيد است ) و به وسيله نبوت ، آنكه روح دين است يعنی توحيد كمال پيدا میكند و به وسيله امامت بيشتر پس ، از آن نظر كه معنويت به آخرين حد و به اوج خود میرسد ، اين طی مراحل است [ و كلمه ] " « اكملت » " [ به كار رفته است ، و ] به آن اعتبار كه دستوری از دستورهای دين رسيده و اين دستور كه پس از دستورهای ديگر آمده ، آخرين خشتی است كه در اين ساختمان به كار رفته ، كلمه " « اتممت " استعمال شده استدر اصطلاح ما نيز كلمه " كمال " بنابر همين تعريف در جايی گفته میشود كه يك استعداد طبيعی در يك شیء وجود داشته باشد و اين استعداد ، امكان اين را كه به فعليت برسد دارا باشد اين امر بالقوه وقتی كه به صورت طبيعی به حال بالفعل در میآيد يعنی در طبيعت شیء باشد و به مرحله فعليت برسد هر مرحله فعليت نسبت به مرحله امكان قبلی كمال است چون همان است كه به مرحله وجود و واقعيت میرسد ، يعنی قبل از اين به صورت بطون و به طور مضمر و ضمنی در شیء وجود دارد ، [ و در اين مرحله به فعليت میرسد ] مثلا در يك تخم هندوانه ، بالقوه يك هندوانه واقعی وجود دارد ولی فعليت ندارد اما وقتی كه ما اين تخم را كاشتيم و درست مراقبت كرديم و بعد ، از اين تخم بوته ای به وجود آمد و از آن بوته چندين هندوانه پديد آمد ، اين همان قوه است كه به فعليت رسيده و قهرا هر فعليتی نسبت به قوه خودش كمال است ، چون در نهايت كمال و نقص به وجود و عدم برمیگردد كما اينكه فعليت و قوه هم به وجود و عدم برمیگردد ، يعنی نيستیای كه امكان هستی دارد تبديل به هستی میشود
بنابراين ما تكامل جامعه را اينجور میتوانيم تعريف كنيم : [ به فعليت رسيدن ] استعدادهای فطری ای كه در جامعه هست و میتواند به مرحله فعليت برسد با كشف استعدادها فعليت را میتوان به دست آورد كما اينكه با شناخت فعليت گاهی استعدادها [ كشف میشود ] ( 1 ) البته اين را ما به طور جزم نمیگوييم كه هميشه قبلا ( قبل از مرحله فعليت ) قوه و امكان را میتوان به دست آورد و از امكان ، فعليت را ، زيرا گاهی تشخيص آن خيلی مشكل است ، و گاه انسان در خودش استعداد يك امری هست و خودش از استعداد خودش بیخبر است ، بعد كه حادثه ای پيش میآيد ، اين استعداد ، خودش را نشان میدهد ، يعنی به مرحله ای از فعليت میرسد و تازه انسان وجود اين استعداد را و در واقع خودش را كشف میكند ، و كمتر كسی است كه [ قبل از آنكه دست به كاری بزند استعداد خود در آن كار را دريابد ، ] مثلا يك نويسنده قبل از اينكه دست به نويسندگی بزند استعداد خودش را در نويسندگی كشف نمیكند بلكه همين قدر كه دست به قلم میبرد میبيند كه استعداد دارد
بنابراين ، تعريف تكامل روی اين حسابها تا اندازه ای روشن میشود ولی كشف اين مطلب كه كمال انسان در چيست و كمال جامعه انسان در چيست ، میتوان گفت كه اين ، مسأله ای است كه هنوز درباره آن لااقل وحدت نظر پيدا نشده است اين است كه مسأله تكامل خيلی مشكل میشود اصلا ما چرا بحث را روی جامعه ببريم ، از اول روی خود انسان و فرد ببريم كه ساده تر هست ( 2 ) .
پاورقی :
. 1 آيا به وسيله كشف استعدادها میتوان فعليت آينده را شناخت ؟ آيا
به وسيله شناخت فعليت ، استعداد كشف میشود ؟ انسان نمیتواند بدون
تجربه و عمل استعداد خود را كشف كند ، در عمل غالبا خود را كشف میكند ،
ولی انسان با يك جرقه عملی میتواند ميزان استعداد خود يا ديگری را كشف
كند . ( داستان بوعلی و بهمنيار و خواستن آتش از همسايه )
. 2 همان اشكالی كه در شناخت انسان كامل و معيارهای آن هست ، به طريق
اولی در شناخت جامعه كامل هست
حال آيا خود اين تعريف كامل است يا نه ؟ در اين كه در اين تعريف ، جزئی از حقيقت هست شكی نيست ، يعنی كمال انسان را بدون كمال حكمت و دانش و دانايی نمیشود در نظر گرفت اگر نگوييم تمام كمال انسان در دانايی است لااقل ركنی از كمال انسان در دانايی هست در كلمات حضرت امير در نهج البلاغه جزء اموری كه برای جامعه زمان حضرت حجت كه از نظر اسلام جامعه كامل و جامعه ايدآل انسان است ذكر شده است میفرمايد : « و يغبقون كأس الحكمة بعد الصبوح » ( 2 ) يك اصطلاح تقريبا شاعرانه و غزلسرايانه است " صبوح " جام بامدادی را میگويند و " غبوق " جام شبانه . را حافظ میگويد :
| میصبوح و شكر خواب صبحدم تا چند |
| به عذر نيم شبی كوش و گريه سحری |
عرفای ما كمال انسان را در كمال حكمت به اين معنا كه حكما میگويند نمیدانند ( 3 ) . آنها اولا حكمت را به معنی " دريافت " قبول دارند كه آن كمال انسان است ولی نه دريافت عقلانی و فكری و استدلالی ، بلكه دريافت شهودی ، يعنی در نوع دريافت بحث دارند حكيم ، دريافتی كه میگويد ، مقصودش دريافت فكری و استدلالی و مدرسه ای است ، مثل دريافتی كه انسان در علوم طبيعی با دلائل ، يا در علوم رياضی با دلائل [ مطلب را ] میفهمد ولی عرفا اين دريافتها را دريافتهای ناقص تلقی میكنند و میگويند دريافت حقيقی دريافت حضوری و شهودی است ، دريافتی است كه انسان بتواند با تصفيه خود ، هستی را در درون خودش شهود كند
پاورقی :
. 1 جامعه كامل از نظر فلاسفه يعنی جامعه فيلسوف
. 2 نهج البلاغه ، حكمت . 148
. 3 نظريه [ عرفای اسلامی ] بر دريافت حقيقت است ( نه حقايق ) آن هم
دريافت عينی و شهودی نه ذهنی و فكری
در نظرياتی كه بعد جديدی ها آوردند نظريات مختلفی ظهور كرد بعضی اساسا كمال انسان را در قدرت تشخيص دادند ، گفتند كمال يعنی قدرت و قدرت يعنی كمال ، انسان كامل يعنی انسان قدرتمند ، و قهرا جامعه كامل يعنی جامعه قدرتمند ، انسانيت كامل يعنی انسانيت قدرتمند و امثال بيكن از علم تعبير قدرت كردند ، يعنی علم را فقط به عنوان يك قدرت شناختند و گفتند هر علمی كه به انسان قدرت ندهد آن ، علم نيست آن علمی كه به تو قدرت و توانايی میدهد [ علم است ] در نتيجه " توانا بود هر كه دانا بود " شعار قرار گرفت و قهرا دانايی آن دانايی است كه توانايی باشد اگر يك دانايی ولو اينكه دانايی خيلی زيادی باشد به تو توانايی ندهد اين دانايی به دردت نمیخورد ، بايد دانايیای داشته باشی كه به تو توانايی بدهد ، و اين بود كه مسأله علوم تجربی و علوم فنی و علومی كه به بشر توانايی داد مطرح شد
آيا اين توانايی ، توانايی معنوی را هم شامل میشد ؟ خير ، آنها به توانايی معنوی نظر نداشتند از " كمال " به توانايی تفسير كردند و قهرا علمی را علم دانستند كه توانايی باشد بعضی نيز گفتند كمال در توانايی است ولی توانايی را محدود به توانايی فنی نكردند ، مسأله توانايی اراده را مطرح كردند ، اين كه انسان يك اراده توانا داشته باشد كه در مقابل اراده اش چيزی [ مانع نباشد ، ] يك استقامت فوق العاده و يك اراده آهنين بعضی كمال را در آزادی تفسير كردند بعضی كمال را در برابری توصيف كردند كه انسان كامل انسانی است كه با انسانهای ديگر برابر باشد ، نه برده انسانی باشد و نه مالك انسانی ، پس كمال يعنی برابری ، و وقتی انسانها به برابری برسند به كمال رسيده اند
البته با قبول هر يك از اينها قهرا آن امور ديگر از بين میرود . مثلا میگويند برابری برسد بگذار آزادی از بين برود تقريبا میشود گفت كه در انسان كامل ماركسيسم چنين چيزی هست ، يعنی ماركسيستها فكر میكنند آن موضوعی كه انسان را ناقص میكند و به قول هگل و بعد به قول اينها " خود " انسان را از او میگيرد و با خودش بيگانه میكند مسأله مالكيت و مسأله استثمار و اينجور مسائل است ، و انسان كامل يعنی انسان به خود باز آمده ، و انسان به خود باز آمده انسانی است كه نه استثمار كند و نه استثمار شود ، انسانی است كه [ با انسانهای ديگر ] برابر باشد در واقع اينها به كمالی در مورد انسان قائل نشده اند ، به رفع نقصها قائل شده و گفته اند در اثر مالكيت و در اثر استثمار يك نوع كاستيها و كمبوديها در فرد پيدا میشود ، اين را از بين ببريم تا برگردد به حال اول ، و اين كمال است يا اگزيستانسياليستها بيشتر تكيه شان روی مسأله آزادی و مسأله مسؤوليت است
در آن قسمتها انسان كامل را میتوانستيم مستقل از ديگران تعريف كنيم اما در اينجا وقتی ما برابری را مطرح میكنيم معنی ندارد كه بگوييم انسان با خودش برابر باشد ، در واقع در رابطه اش با مجموعه بايد . .
درست است . به همين جهت بود كه الان عرض كردم كه آنها در واقع به يك نوع كمال در انسان قائل نيستند بلكه میگويند انسان چون در جامعه است كه به كسری و كاستی میرسد ، جامعه بايد درست بشود ، آن همان كمالش است و كمالش چيز ديگری نيست البته در اينجا خيلی مسائل ديگر مطرح است مثلا نظريه روسو هم تقريبا چنين نظريه ای است روسو معتقد است كه جامعه به طور كلی انسان را فاسد میكند ، چون او نظريه طبيعی دارد و معتقد است كه انسان در طبيعت ، كامل است و در جامعه فاسد میشود يعنی انسان در طبيعت ، خودش است با حقيقت خودش ، در جامعه كه میآيد جامعه ، انسان را فاسد میكند از نظر روسو انسان مدنی بالطبع نيست بلكه منفرد بالطبع است ، اجبارا اجتماع را انتخاب كرده و همين انتخاب اجباری او را فاسد كرده است و هر چه انسان بتواند به طبيعت برگردد به سوی كمال باز میگردد پس مدينه فاضله و جامعه ايدآل جامعه ای است كه فرد تا آخرين حد ممكن ، اصالت و استقلال و رابطه خود را با طبيعت حفظ كند و كمتر تحت تأثير جامعه قرار گيرد
غرضم اين جهت بود كه ما میبينيم اين مسأله كه كمال فرد در چيست ، و به عبارت ديگر كمال انسان قطع نظر از جامعه در چيست ، هنوز مشخص نشده اين آقايان كه مسأله پيشرفت را كه همان مسأله تكامل است و خودشان هم گاهی میگويند تكامل مطرح میكنند اولا بگويند كه كمال انسان به چيست ؟ ( 1 ) تا اندازه ای الكسيس كارل در كتاب " انسان موجود ناشناخته " در اين زمينه بحث كرده كه برای اين مسأله به آنجا هم بايد مراجعه كرد ويل دورانت هم در يكی دو بخش از كتاب " درسهای تاريخ " در اين زمينه خوب و مفصل بحث كرده است كتاب " جدال با مدعی " نيز همين بحث تكامل را مطرح كرده ، ولی هيچكدام از اينها سر رشته مطلب را به دست نداده اند كه اين پيشرفت كه ما میگوييم يعنی چه ؟ اينها اول بايد درباره خود پيشرفت ( تكامل ) سخن بگويند ،
پاورقی :
. 1 تا كمال مشخص نشود و تا مقصد و راه مشخص نشود تكامل معنی ندارد
تسلط انسان بر مبارزه با بيماريها ، بر مهار كردن رودخانه ها ، بر بيرون آوردن معدنهای زير زمين كه مثلا نفت را از عمق پنج شش هزار متری بيرون میكشند ، تسلط انسان حتی بر باران و امثال اينها [ قابل انكار نيست ] اگر ملاك تكامل ، تسلط انسان بر طبيعت باشد ، قضيه بسيار روشن است ، و نيز روشن است كه جامعه بشری رو به تكامل رفته است
از اين كه بگذريم میرسيم به رابطه انسان با جامعه خودش كه رابطه ای باشد بر اساس آزادی افراد تا آخرين حد امكان بديهی است كه آزادی مطلق امكان ندارد در جامعه باشد لازمه طبيعت جامعه اين است كه آزاديها محدود شود ، يعنی آزادی هر فرد به آزادی فرد ديگر محدود گردد ، مواهب اجتماعی به طور عادلانه در ميان افراد تقسيم شود ، نظامات اجتماعی نظاماتی دست و پا گير نباشد و افراد به حداكثر آنچه كه در آن جامعه ممكن است بتوانند به كمال خودشان برسند ، يعنی امكانات برای افراد به طور متساوی و در حد كمال امكان فراهم باشد
به اين معنا نمیتوانيم بگوييم كه جامعه امروز به كمال رسيده بسا هست در بعضی يا بسياری از قسمتها جامعه های گذشته دويست سال پيش و سيصد سال پيش و هزار سال پيش خيلی بيشتر از جامعه های امروز از اين مواهب بهره مند بوده اند ، يعنی محدوديتهايی كه امروز از نظر اجتماعی به وجود آمده در گذشته نبوده است ، مخصوصا مسأله آزادی فكری اين خودش يك مسأله خيلی مهمی است : آزادی انتخاب و آزادی فكری مقصودم اين است كه يكی از مواهب برای انسان اين است كه شرايط برايش فراهم باشد ولی هيچ چيز برای او تحميلی نباشد گاهی فكر هم برای انسان تحميلی است ، ذوق هم تحميلی است ، عاطفه هم تحميلی است و اين مصيبت تمدن جديد است شما ببينيد امروز اين وسائل ارتباط جمعی و به قول اينها رسانه های عمومی دارد انسانها را مسخ میكند ، يعنی انسانها را آن طور میسازند كه دل خودشان بخواهد نه آنطور كه مصلحت واقعی آنهاست يا مطابق آنچه كه انسانها خودشان برای خودشان انتخاب كردهاند . يك چيزی را وقتی بخواهند ، دائما به گوش آدم میخوانند ، جلو چشم آدم میآورند ، آنقدر میآورند كه اصلا روح انسان را مسخ میكنند و انسان نمیتواند غير از آن فكر كند
اين مسأله مسخ انسان كه در تمدن امروز وجود دارد هيچ زمانی مشابهش وجود نداشته الان به شكلی است كه هيچ كس در انتخاب هيچ چيزی نمیتواند آزادی داشته باشد با اينكه انسان امروز در يك حد بالاتری از دانش و معرفت قرار دارد مثلا انسان میخواهد يك لباس انتخاب كند هزار و يك لم و كلك و فن است كه آن لباسی را كه فلان كارخانه توليد كرده به تن او بپوشانند آنقدر تبليغات میكنند ، آنقدر تلويزيون نشان میدهد كه وقتی شخص از كنار خيابان رد میشود ، در حالی كه مثلا يك مانكن با هزاران طنازی در يك فروشگاه هست ، اين بدبخت بیجهت كشيده میشود آنجا نمیخواهد آن لباس را بخرد روی اين جهت اغفال میشود میرود به خيال خودش دو سه كلمه با او حرف بزند ، ده دقيقه حرف میزند ، يكوقت به خود میآيد میبيند كه چند تكه لباس هم زير بغلش است و دارد خارج میشود مجبور است آن را بپوشد اين است كه اين امر به او تحميل میشود تازه اينها تحميلهای خيلی ساده است و الا همه جور فكر و ذوق و سليقه و عاطفه و همه چيز به مردم به زور تحميل میشود
اين چه كمالی است برای انسان ؟ ! همان چيزی است كه خودشان اسمش را گذاشته اند " از خود بيگانگی " نهايت از خود بيگانگی در تمدن امروز وجود دارد ، يعنی در عين اينكه انسان به طور كلی از اسارت طبيعت آزاد شده است ولی همين سبب اسارت انسان برای انسان شده به شكل ديگری ، و به نوعی بردگی منجر شده است به شكل ديگری
اين است كه ما در اين جهات نمیتوانيم بگوييم [ جامعه انسانها تكامل يافته است ] حتی اگر بگوييم كمال در برابری است ، عملا [ برابری ] در هيچ جای دنيا وجود ندارد ( 1 ) . اگر بگوييم كمال در آزادی است ، [ آزادی ]
پاورقی :
. 1 در دنيای امروز نابرابری بيش از گذشته است
اين است كه در اين بحثهايی كه اينها میكنند ابتدا بايد خود كمال و استعدادهای انسان را تعريف كنند و بعد بيايند كمال جامعه را كه همان كمال انسان است مشخص كنند كه جامعه در چه نظامی میتواند انسان را به نهايت استعدادهای خودش ، به كمال فرهنگی خودش ، به كمال اخلاقی خودش ، به كمال معنوی خودش برساند گذشته از اينكه برای پيشرفت و كمال هيچ تعريفی ندارند ، ( ( پيشرفت " برای اينها مثل يك امر كوركورانه است كه تدريجا بشر [ به نقطه ای ] میرسد يكوقت هست كه انسان از اينجا كه حركت میكند يك هدف مشخص و يك مسير مشخصی دارد ، میرود و يكوقت انسان همين قدر جلويش يك مقدار باز است ، میگوييد كجا میروی ؟ میگويد عجالتا به آنجا بروم تا بعد ببينم كجا بروم آنجا كه رفت تصميم میگيرد بعد كجا برود ، و همين طور لهذا [ مؤلف ] میگويد هدفها تدريجا متغير است هدف كه متغير است راه مشخص نيست حال از كجا كه اين پيشرفت باشد ؟ ! آيا به دليل اينكه ما به آنجا كه رسيديم آنجا تصميم میگيريم ؟ ! اگر پيشرفت را يك امر جبری میدانست آنچنان كه ماركسيستها دانسته اند كه اين قبول ندارد يعنی میگفت هر مرحله بعدی جبرا نسبت به مرحله قبلی پيشرفت است و نمیتواند پيشرفت نباشد ، آنطور كه آنها برايش فرمول درست كرده اند ، اگر چنين میبود نوعی برهان فلسفی بود بر پيشرفت بدون آنكه خود پيشرفت محسوس و ملموس باشد يا آثارش مشاهده شود ، میگفتيم بسيار خوب ، به دليل اينكه آن مرحله ، بعد از اين مرحله است حتما پيشرفت است در آن صورت مسأله زمان ( زمان تقويمی ) به اين شكل بود كه هميشه ما تاريخ را بايد در نظر بگيريم ، هر چه بر حسب تقويم ديرتر پيدا شده نسبت به آنچه كه تقويما مقدم است كاملتر است ، و اين اولا حرف مفتی است و ثانيا خود اين شخص قبول ندارد . در آن صورت انحطاط نبايد در عالم وجود داشته باشد ( 1 ) و حال آنكه خود مؤلف ، انحطاط را قبول دارد ، میگويد جامعه ها به يك مرحله ای كه میرسند به انحطاط كشيده میشوند و بعد در جای ديگری میبينيد كه تكامل شروع میشود
بنابراين صرف اينكه آن زمانا بعد از اين است نمیتواند مقياس باشد
پس مقياس ديگری بايد داشته باشيم ، مثلا بگوييم از اين نقطه رفتيم به آن نقطه ، ديديم قدرتمان بيشتر شد ، حالا كه قدرتمان بيشتر شد ، چون ملاك قدرت است پس ما به كمال رسيديم بعد میرويم نقطه ديگر ، اگر ديديم به قدرت بيشتری رسيديم به كمال بيشتری رسيده ايم در اين صورت يك معيار در دست داريم يك وقت ما معياری در دست داريم به نام قدرت ، معياری داريم به نام حكمت ، معياری داريم به نام آزادی ، معياری داريم به نام برابری ، در اين صورت میتوانيم قضاوت كنيم و الا همينطور بگوييم هدفها تدريجا [ مشخص میشود ] و وقتی بپرسند جامعه به كدام سو میرود ، بگوييم به " نمیدانم كجا " و به " ناكجا آباد " میرود كه خود اينها میگويند و اصطلاحی است كه يكی از فرنگيها دارد ولی اين كمال است ، در اين صورت اين سؤال مطرح میشود كه به چه دليل كمال است ؟ ! اينها میخواهند تكامل را نسبت به آينده قبول كنند بدون اينكه راه و مقصد ، خط سير و هدف را نشان بدهند ، و اين نمیشود
اگر ما بخواهيم قبول كنيم كه در آينده تكامل هست ، اول بايد كمال و تكامل را تعريف كنيم ، راه و مقصد را مشخص كنيم ، بعد هم دليل بياوريم كه جامعه در اين مسير و به سوی اين مقصد میرود ، تا قبول كنيم كمال است پس ما نمیتوانيم مطمئن باشيم كه جامعه در آينده رو به كمال میرود مگر آنكه قبلا كمال را كاملا تعريف كرده و راه رسيدن به آن را مشخص كرده باشيم و بعد بگوييم جامعه در آينده در اين راه و به سوی اين هدف میرود پس جامعه متكامل است اما هيچ معياری برای كمال به دست ندهيم ،
پاورقی :
. 1 اگر تقويم ملاك باشد ، انحطاط مفهوم ندارد
اين مسأله كه گفتيد ماركسيستها میگويند هر مرحله نسبت به مرحله قبل پيش رفته است ايرادهايش چيست ؟ اولا اين حرف دليلی ندارد آنها اين سخن را بر مقياس اصل تضاد میگويند و اصل تضاد اين است كه هر چيزی جبرا در درون خودش ضد خودش را میپرورد و بعد كشمكش اضداد پيدا میشود و اين تضاد بر اساس تكامل ابزار توليد است و ابزار توليد جبرا تكامل پيدا میكند ( بحث ماركسيسم را الان مطرح نمیكنيم ، در آينده داريم ) همه اين مقدمات مخدوش است و خود نويسنده هم با اينكه تمايل ماركسيستی دارد اين را قبول ندارد و اساسا بر اساس حرف اينها بايد هيچ جامعه ای از درون خودش به انحطاط كشيده نشود اولين دليل بطلانش اين است كه با واقعيت تاريخ جور در نمیآيد بنابر نظريه ماركسيستها بايد هيچ جامعه ای از درون خودش به فساد و انحطاط و اضمحلال كشيده نشود ، فقط از بيرون چنين شود يعنی نيرويی از بيرون دخالت كند مانند موجود زنده ای كه قدرتی از بيرون میآيد و او را میكشد مثلا گياهی كه در حال روييدن است ، شما ريشه اش را میكنيد اين امر به طبيعت آن گياه مربوط نيست به حساب اينها هيچگاه يك جامعه نبايد از درون خودش فاسد و منحط بشود و كارش به انقراض بكشد ، بلكه هر جامعه ای اگر از يك جنبه به انحطاط كشيده میشود از جنبه ديگر به تكامل میرسد ، بعد كم كم آن نيروهای نو و متكاملش پيروزی پيدا میكنند و جامعه تولد جديد را پيدا میكند
ولی تاريخ عالم اينجور نشان نمیدهد تاريخ عالم نشان میدهد كه تمدنها پيدا شدند ، اعتلا پيدا كردند ، بعد به انحطاط كشيده شدند و بعد به انقراض و اضمحلال به هر حال در اين باره در آينده بحث خواهيم كرد
خود مؤلف ، مسأله انحطاط را قبول دارد و از اين جهت است كه نظريه ماركسيستها را قبول ندارد
راجع به اين مسأله كه فرموديد انسان در رابطه اش با طبيعت تكامل پيدا كرده ، اگر ما يك بعدی در نظر نگيريم و بگوييم اگر ما از اين جهت تكامل پيدا كردهايم لازمه اين تكامل يك چشم پوشیهايی از آزاديهای اين طرف است . .
نه ، بحث ما اين بود كه آيا اين تكامل همه جانبه است يا نه ؟ ما كه نگفتيم هيچ جانبه است ما گفتيم اگر جنبه های مختلف تكامل را در نظر بگيريم ، در حالی كه از آن جنبه تكامل پيدا كرده ، از اين جنبه كمال خودش را از دست داده است
در مجموع تكامل پيدا كرده
صحبت مجموع نيست كه جمع و تفريق كنيم ببينيم آيا در مجموع تكامل پيدا كرده يا تكامل پيدا نكرده اتفاقا در مجموع هم اينطور نيست يك وقت هست كه ما میگوييم جامعه رو به تكامل است يعنی دائما در همه جنبه ها سود میبرد ، و يك وقت شما میگوييد نه ، از يك جنبه سود میبرد و از جنبه ديگر زيان ، بعد مجموع سود و زيانها را حساب كنيم ، ببينيم سود بيشتر بوده يا زيان حال اگر ما برسيم به همين مسأله سود و زيان ، چنانچه انسان در آنچه كه به جنبه های انسانی و ماهيت انسانيش مربوط است انحطاط پيدا میكند و در اموری كه به ماهيت انسانيش مربوط نيست بلكه به يك امر عارضی و خارج از انسانيتش مربوط است پيشرفت كند ، آيا كداميك كمال است ؟ آزادی جوهر انسان است ، واقعيت انسان است ، خود واقعی انسان است مثلا آدم بخيل و ممسك دائما پول جمع میكند ولی برای او يك حالت خودفراموشی پيدا شده و پول برای او هدف شده است ، بجای اينكه برای خود كار كند برای پول كار میكند ، بجای اينكه پول را وسيله خودش قرار دهد خودش را وسيله پول قرار میدهد دائما بر پول میافزايد و از خودش كاسته میشود حال به نظر شما يك انسان فقير منيع الطبع و بیاعتنا به پول ارزش بيشتری دارد يا يك انسان ميليونر پولداری كه میتواند مثل اين تهران را بخرد ولی يكچنين حالتی دارد ، يعنی انسانيتش را از دست داده ولی پول جمع كرده ؟ گفت :
| آنكه از دو نان به منت خواستی |
| بر تن افزودی و از جان كاستی |
پس اولا بحث ما روی مجموع نبود ، بحث ما اين بود كه تكامل را يكجانبه نمیشود در نظر گرفت ، همه جانبه بايد در نظر گرفت ، و ثانيا نمیتوانيم بگوييم در مجموع [ بشر تكامل پيدا كرده است ]
شما يك ابوذری را در نظر بگيريد میبينيد انسانی با لباسهای بسيار ژنده ، مشك كهنه ای به دوش انداخته و روی شتر لاغری سوار است و بقچه ای هم دارد كه كمی نان خشك در آن است اما اين آدم موج میزند از انسانيت معاويه زمان نمیتواند روح او را خاضع كند اگر آسمان به زمين بيايد برای اينكه يك كلمه دروغ به زبان اين آدم بيايد نمیآيد يك پارچه صداقت ، امانت و معنويت است ، يك پارچه شخصيت و حريت است اما با يكچنين زندگی ، او هست و يك كوزه آب و يك دستمال نان و يك كوخی كه ارزش نشستن ندارد اما بياييد يك انسان خيلی عاليمقام غبغب انداخته امروزی را در نظر بگيريد كه میآيد پشت يك فرستنده به عنوان گوينده راديو دائما دروغ پراكنی میكند ، يعنی يك دستگاه چندين ميليون تومانی در اختيار اوست اما با اين دستگاه چه میكند ؟ جز مسخ كردن و منحرف كردن فكر مردم كاری ندارد حال كداميك بهتر است ؟ آدم خوب است ابوذر آن گونه باشد ، همان شتر لاغر و همان كوزه سفالين را داشته باشد ، يا همين آدم باشد با ماشين آخرين سيستم و با عالیترين لباسها و آخرين مدها و گرانترين عطرها و يك دستگاه چند ميليون تومانی هم در اختيارش باشد ؟ كداميك كامل است ؟ نمیشود كمال را در علم آن هم علم طبيعی و در فن و تكنولوژی [ خلاصه كرد ] و هی گفت : پيشرفت يكی از گمراه كننده ترين حرفها ، همين مسأله " پيشرفت " و " ملتهای پيشرفته " است و پيشرفتگی را هم ما خلاصه میكنيم در ابزار روی اين حساب ، انسان خودش ديگر وجود ندارد ، فقط مسأله ابزار مطرح است ( 1 )
پاورقی :
. 1 پيشرفت انسان يا ابزار انسان ؟ ممكن است گفته شود كه دو نوع
پيشرفت داريم ، پيشرفت تمدن و پيشرفت فرهنگ ، آنچه ملاك پيشرفت
واقعی است ، پيشرفت فرهنگ است نه تمدن
درست است ولی آن كه جوهر انسان است انتخاب است اما اينكه انسان سر دو راهی باشد يا سر ده راهی ، از دو راه يكی را انتخاب كند يا از ده راه ، اين در جوهر انسان كه انتخاب و آزادی است تأثيری ندارد
منظورم اين است كه در قديم مثلا اگر كسی میخواست درس بخواند ، در اين كار آزاد بود ولی نمیتوانست
امكانات برايش نبود . قبول داريم آن جنبه ديگر قضيه است برمیگردد به مسأله قدرت و توانايی شما بگوييد " آزادی در حيطه قدرت و توانايی " ، بگوييد در قديم حيطه قدرت و توانايی محدود بود ولی در آن حيطه آزادی بود ، امروز حيطه قدرت و توانايی خيلی وسيع شده ولی در همان حيطه ، حتی كمتر از آن حيطه قديم ، آزادی نيست بسيار خوب ، اين ، دو مسأله مقابل يكديگر است ما كه نگفتيم آزادی يگانه ملاك است و به قدرت كاری نداريم شك ندارد كه بشر امروز از اين نظر متكاملتر است نمیشود كمال ناشی از قدرت را نديده گرفت و گفت كمال ناشی از قدرت ، كمال نيست خير ، كمال است ولی در ارزشيابی و به قول اينها در نظام ارزشها اگر بخواهيم حساب كنيم ببينيم آيا تسلط بر طبيعت ارزش بيشتری برای انسان دارد يا آزادی ، و از اين دو ارزش كداميك ارزش بيشتری است ، اينجا بود كه گفتيم اگر امر دائر باشد كه بشر از اين دو ارزش يكی را انتخاب كند ، بايد آزادی را انتخاب كند نه تسلط بر طبيعت را


