next page

fehrest page

back page

تكامل تاريخ ( 2 )

اين بحث " تكامل و پيشرفت " نشان می‏دهد كه خود مؤلف هم در يك بن‏ بستی گرفتار است كه ما پيشرفت را چه تعريف كنيم و در چه جهتی بدانيم و قهرا تا مفهوم پيشرفت روشن نشود مفهوم انحطاط روشن نمی‏شود به علاوه اين‏ نظريه ای كه بعضی می‏گويند " تمدن غرب رو به انحطاط است " منظورشان‏ چيست ؟ در چه جهت در انحطاط است ؟ اين بحث در اينجا بحث خيلی سر در گمی هست
در زبان عربی دو لغت نزديك به يكديگر داريم ، يكی لغت " تمام " و ديگر لغت " كمال " و در مقابل هر دو هم كلمه " نقص " به كار برده‏ می‏شود می‏گوييم تام و ناقص ، يا می‏گوييم كامل و ناقص آيا اين دو لغت‏ يك مفهوم و يك معنا دارد ؟ تام يعنی كامل و كامل يعنی تام ؟ يا ايندو با همديگر فرق دارند ؟ می‏گويند كه ايندو با همديگر فرق دارند و اين نكته‏ ای بوده كه از قديم به آن توجه داشته اند از جمله بوعلی در " شفا " به‏ مناسبت خاصی كه فلاسفه تقسيمی می‏كنند در موجودات ، می‏گويند موجودات بر چند قسمند يا تامند يا ناقص يا مستكفی و يا فوق التمام اين بحث را مطرح‏ می‏كند كه فرق ميان تام و كامل چيست ؟ و همين بحث به مناسبتی در تفسير آمده يعنی بحث قرآنی شده است ، چون در آيه كريمه آمده است : « اليوم‏ اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی و رضيت لكم الاسلام دينا »( 1 )
دين شما را كامل كردم و نعمت را تمام كردم در مورد كلمه " دين " لفظ " اكمال " آمده است و در مورد " نعمت " كلمه " اتمام " تفسير الميزان نيز در ذيل همين آيه اين بحث تمام و كمال را مطرح كرده كه فرق‏ اين دو با يكديگر چيست ؟ من الان دقيقا يادم نيست كه در تفسير الميزان‏ چه مطلبی هست ولی علی‏الظاهر همين چيزی است كه اكنون عرض می‏كنم
يك شی‏ء اگر مركب باشد از يك سلسله اجزاء ، چنانچه فاقد يك يا چند جزء از اجزاء لازم باشد می‏گوييم ناقص است ، و اگر همه اجزاء را داشته‏ باشد می‏گوييم تمام است مثلا يك خانه برای اينكه خانه بشود به اجزائی‏ نياز دارد از پايه و ديوار و سقف گرفته تا لوازم اولی مثل لوله كشی و سيم كشی تا وقتی كه يك يا چند تا از اينها نباشد ، می‏گوييم هنوز ساختمان‏ ناقص است ، وقتی كه همه اجزاء به آخر رسيد می‏گوييم آلان اين ساختمان‏ تمام است پس " تمام " را در جايی می‏گوييم كه يك " كل " موجود باشد مركب از اجزاء ، وقتی كه جامعه همه اجزاء باشد به آن می‏گوييم " تما " ، اگرفاقد باشد می‏گوييم ناقص ( در مقابل تمام ) بنابراين اگر بچه ای‏ متولد بشود در حالی كه يك انگشت نداشته باشد يا كور مادرزاد متولد بشود ، می‏گوييم ناقص متولد شده ولی اگر اينجور نباشد بلكه نقطه مقابلش باشد و همه اركان و عناصرش وجود داشته باشد می‏گوييم تمام خلقت متولد شده‏ است

پاورقی : . 1 مائده / . 3

و اما كامل در مقابل ناقص ، معنی ديگری دارد . يك شی‏ء كه از نظر اجزاء تمام است و از اين نظر نقصی ندارد ولی بالقوه می‏تواند چيز ديگری‏ بشود ، يعنی می‏تواند متحول بشود از مرتبه ای و درجه ای به مرتبه و درجه‏ بالاتری ، مادامی كه آن مراتب را طی نكرده به آن می‏گوييم " ناقص " ، وقتی كه مراتب ممكن را طی كند به آن می‏گوييم " كامل " پس " تمام " در مقايسه با اجزاء است و " كمال " در مقايسه با مراتب و درجات‏ كودكی كه تمام خلقت متولد می‏شود ، از نظر انسان بودن ناقص است ، يعنی‏ انسان كامل نيست ، انسان تمام هست ولی انسان كامل نيست ، زيرا هنوز انسانی است كه می‏تواند عالم باشد و عالم نيست ، می‏تواند صنعتگر باشد و صنعتگر نيست ، می‏تواند كارهايی را انجام بدهد ولی هنوز آن كارها را انجام نداده است همه اينها را بالقوه داراست ، بالقوه مجتهد است ولی‏ اكنون مجتهد نيست ، چون همه چيز را بالقوه دارد و هيچ چيز هنوز برايش‏ فعليت پيدا نكرده ، بايد مراحلی را طی كند تا استعدادهايش به فعليت‏ برسد ، هر وقت استعدادهايش به فعليت رسيد آنوقت به او می‏گوييم " انسان كامل " اگر رسيد به مرحله ای كه تمام استعدادهای انسانی او حال ، استعدادهای انسانی هر چه هست به مقام فعليت رسيد به او می‏گوييم " كامل‏ " . اين است كه در ذيل آن آيه شريفه كه راجع به مسأله خلافت اميرالمؤمنين‏ است : « اليوم اكملت لكم دينكم و اتممت عليكم نعمتی »اساسا به مجموع‏ اسلام به دو ديد نگاه شده از يك ديد ، دين مجموعه ای است از دستورها كه‏ از ناحيه خدا يكی بعد از ديگری می‏آيد مثلا نماز يك دستور است ، روزه‏ دستور ديگری است ، حج ، زكات و خمس هر يك دستور ديگری است و هر يك‏ از اين دستورها نعمتی است برای ما به اعتبار اين كه آخرين دستور رسيده و مثل اين است كه آخرين جزء و آخرين خشت اين ساختمان گذاشته شده است ، به اين اعتبار اتمام نعمت گفته اند اما به اعتبار يك امر ديگر اكمال‏ دين گفته شده است و آن امر ديگر حقيقت دين است كه حقيقت دين چيزی‏ است از نوع معارف و معنويت ، اين دستورها پوششهای دين است ، يعنی به‏ اصطلاح مقررات ظاهری است ، پيكری است كه روح اين پيكر همان معارف و معنويات است ، مثل خود توحيد و نبوت و امامت انسان بدون نبوت با فكر شخصی خودش می‏تواند به يك توحيدی برسد اما نه توحيدی كه شايسته يك انسان است بلكه يك توحيد ناقص همچنين‏ هيچيك از توحيد و نبوت بدون اينكه امامت باشد به مرحله كمال خود نمی‏رسند ، يعنی نبوت مكمل توحيد است ، به اين معنی كه مبين توحيد است‏ ( البته هدف اصلی همه اينها توحيد است ) و به وسيله نبوت ، آنكه روح‏ دين است يعنی توحيد كمال پيدا می‏كند و به وسيله امامت بيشتر پس ، از آن نظر كه معنويت به آخرين حد و به اوج خود می‏رسد ، اين طی مراحل است [ و كلمه ] " « اكملت » " [ به كار رفته است ، و ] به آن اعتبار كه‏ دستوری از دستورهای دين رسيده و اين دستور كه پس از دستورهای ديگر آمده‏ ، آخرين خشتی است كه در اين ساختمان به كار رفته ، كلمه " « اتممت " استعمال شده است
در اصطلاح ما نيز كلمه " كمال " بنابر همين تعريف در جايی گفته می‏شود كه يك استعداد طبيعی در يك شی‏ء وجود داشته باشد و اين استعداد ، امكان‏ اين را كه به فعليت برسد دارا باشد اين امر بالقوه وقتی كه به صورت‏ طبيعی به حال بالفعل در می‏آيد يعنی در طبيعت شی‏ء باشد و به مرحله فعليت‏ برسد هر مرحله فعليت نسبت به مرحله امكان قبلی كمال است چون همان است‏ كه به مرحله وجود و واقعيت می‏رسد ، يعنی قبل از اين به صورت بطون و به‏ طور مضمر و ضمنی در شی‏ء وجود دارد ، [ و در اين مرحله به فعليت می‏رسد ] مثلا در يك تخم هندوانه ، بالقوه يك هندوانه واقعی وجود دارد ولی فعليت‏ ندارد اما وقتی كه ما اين تخم را كاشتيم و درست مراقبت كرديم و بعد ، از اين تخم بوته ای به وجود آمد و از آن بوته چندين هندوانه پديد آمد ، اين همان قوه است كه به فعليت رسيده و قهرا هر فعليتی نسبت به قوه‏ خودش كمال است ، چون در نهايت كمال و نقص به وجود و عدم برمی‏گردد كما اينكه فعليت و قوه هم به وجود و عدم برمی‏گردد ، يعنی نيستی‏ای كه امكان‏ هستی دارد تبديل به هستی می‏شود
بنابراين ما تكامل جامعه را اينجور می‏توانيم تعريف كنيم : [ به فعليت‏ رسيدن ] استعدادهای فطری ای كه در جامعه هست و می‏تواند به مرحله فعليت‏ برسد با كشف استعدادها فعليت را می‏توان به دست آورد كما اينكه با شناخت فعليت گاهی استعدادها [ كشف می‏شود ] ( 1 ) البته اين را ما به‏ طور جزم نمی‏گوييم كه هميشه قبلا ( قبل از مرحله فعليت ) قوه و امكان را می‏توان به دست آورد و از امكان ، فعليت را ، زيرا گاهی تشخيص آن خيلی‏ مشكل است ، و گاه انسان در خودش استعداد يك امری هست و خودش از استعداد خودش بی‏خبر است ، بعد كه حادثه ای پيش می‏آيد ، اين استعداد ، خودش را نشان می‏دهد ، يعنی به مرحله ای از فعليت می‏رسد و تازه انسان‏ وجود اين استعداد را و در واقع خودش را كشف می‏كند ، و كمتر كسی است كه‏ [ قبل از آنكه دست به كاری بزند استعداد خود در آن كار را دريابد ، ] مثلا يك نويسنده قبل از اينكه دست به نويسندگی بزند استعداد خودش را در نويسندگی كشف نمی‏كند بلكه همين قدر كه دست به قلم می‏برد می‏بيند كه‏ استعداد دارد
بنابراين ، تعريف تكامل روی اين حسابها تا اندازه ای روشن می‏شود ولی‏ كشف اين مطلب كه كمال انسان در چيست و كمال جامعه انسان در چيست ، می‏توان گفت كه اين ، مسأله ای است كه هنوز درباره آن لااقل وحدت نظر پيدا نشده است اين است كه مسأله تكامل خيلی مشكل می‏شود اصلا ما چرا بحث‏ را روی جامعه ببريم ، از اول روی خود انسان و فرد ببريم كه ساده تر هست‏ ( 2 ) .

پاورقی : . 1 آيا به وسيله كشف استعدادها می‏توان فعليت آينده را شناخت ؟ آيا به وسيله شناخت فعليت ، استعداد كشف می‏شود ؟ انسان نمی‏تواند بدون‏ تجربه و عمل استعداد خود را كشف كند ، در عمل غالبا خود را كشف می‏كند ، ولی انسان با يك جرقه عملی می‏تواند ميزان استعداد خود يا ديگری را كشف‏ كند . ( داستان بوعلی و بهمنيار و خواستن آتش از همسايه )
. 2 همان اشكالی كه در شناخت انسان كامل و معيارهای آن هست ، به طريق‏ اولی در شناخت جامعه كامل هست

در اين صورت نيز هنوز نظريه واحدی در جهان برای كمال انسان پيدا نشده به عبارت ديگر انسان كامل چه انسانی است ؟ در يكی دو سال پيش حدود پانزده سخنرانی كردم در مسجد جاويد و غيره راجع‏ به مسأله " انسان كامل " كه اصلا انسان كامل يعنی چه و تعريفش چيست ؟ انسان با چه چيز ( ( انسان كامل " می‏شود ؟ اين كلمه " انسان كامل " هم‏ از اصطلاحاتی است كه عرفا برای اولين بار خلق كردند و می‏گويند محی‏الدين‏ عربی اول كسی است كه اين اصطلاح را به كار برده است ، و ما چند كتاب به‏ نام " الانسان الكامل " در عرفان داريم فيلسوفان ، انسان كامل را يك‏ جور تعريف می‏كنند ، عارفها جور ديگری تعريف می‏كنند ، فيلسوفان جديد هر گروهی جور ديگری و به سبكهای مختلف تعريف می‏كنند ، ماركسيستها جور ديگر تعريف می‏كنند و اگزيستانسياليستها به گونه ديگر اين از آن جهت است كه‏ اصلا كمال انسان هنوز مشخص نيست كه انسان كامل يعنی چه ؟ فلاسفه قديم‏ بيشتر روی كلمه " حكمت " يعنی دانش فكر می‏كردند آنها چون جوهر انسان‏ را عقل می‏دانستند و بس و غير عقل از جوهر انسان را هر چه بود تبع و طفيلی می‏دانستند ، كمال انسان را در كمال عقل يعنی در كمال تعقل به معنی‏ كمال " دريافت " می‏دانستند و می‏گفتند " انسان كامل " يعنی انسان‏ دانا ، انسانی كه حداكثر آنچه ممكن است ، دانا باشد ، به اين معنا كه‏ لااقل نظامات كلی جهان را دريافت كند ، هستی را از اول تا آخر [ دريابد ، ] و لو اين امر به طور جزئی و فرد فرد امكان ناپذير است ولی صورت كلی‏ هستی را بتواند در ذهن خود منتقش كند اين انسان كامل است پس جوهر انسان عقل است و كمال انسان در ادراك و دريافت عقلانی است و بنابراين‏ انسان كامل انسانی است كه به كمال عقل رسيده باشد قهرا روی حساب آنها جامعه كامل هم جامعه ای است كه دريافت عقلی و فكريش هر چه بيشتر باشد ، و مدينه فاضله افلاطون می‏شود " مدينة الحكماء " ( چون افلاطون چنين‏ نظری داشته ) يعنی هر چه كه افراد جامعه به سوی حكمت و دانايی و فرزانگی‏ سوق داده شوند جامعه كمال بيشتری پيدا می‏كند اين ، تعريفی است كه فيلسوفان كرده‏اند ( 1 )
حال آيا خود اين تعريف كامل است يا نه ؟ در اين كه در اين تعريف ، جزئی از حقيقت هست شكی نيست ، يعنی كمال انسان را بدون كمال حكمت و دانش و دانايی نمی‏شود در نظر گرفت اگر نگوييم تمام كمال انسان در دانايی است لااقل ركنی از كمال انسان در دانايی هست در كلمات حضرت‏ امير در نهج البلاغه جزء اموری كه برای جامعه زمان حضرت حجت كه از نظر اسلام جامعه كامل و جامعه ايدآل انسان است ذكر شده است می‏فرمايد : « و يغبقون كأس الحكمة بعد الصبوح » ( 2 ) يك اصطلاح تقريبا شاعرانه و غزلسرايانه است " صبوح " جام بامدادی را می‏گويند و " غبوق " جام‏ شبانه . را حافظ می‏گويد :
می‏صبوح و شكر خواب صبحدم تا چند
به عذر نيم شبی كوش و گريه سحری
می‏صبوح يعنی ميی كه ميگساران صبحگاهان می‏خورند و می‏غبوق يعنی ميی كه‏ شامگاهان می‏خورند می‏فرمايد « و يغبقون كأس الحكمة بعد الصبوح » جام‏ حكمت را غبوق و بعد از صبوح می‏نوشند ، يعنی صبح و شام غرق در حكمت‏ هستند ، هر صبح و هر شب جام حكمت می‏نوشند
عرفای ما كمال انسان را در كمال حكمت به اين معنا كه حكما می‏گويند نمی‏دانند ( 3 ) . آنها اولا حكمت را به معنی " دريافت " قبول دارند كه‏ آن كمال انسان است ولی نه دريافت عقلانی و فكری و استدلالی ، بلكه‏ دريافت شهودی ، يعنی در نوع دريافت بحث دارند حكيم ، دريافتی كه‏ می‏گويد ، مقصودش دريافت فكری و استدلالی و مدرسه ای است ، مثل دريافتی‏ كه انسان در علوم طبيعی با دلائل ، يا در علوم رياضی با دلائل [ مطلب را ] می‏فهمد ولی عرفا اين دريافتها را دريافتهای ناقص تلقی‏ می‏كنند و می‏گويند دريافت حقيقی دريافت حضوری و شهودی است ، دريافتی‏ است كه انسان بتواند با تصفيه خود ، هستی را در درون خودش شهود كند

پاورقی : . 1 جامعه كامل از نظر فلاسفه يعنی جامعه فيلسوف
. 2 نهج البلاغه ، حكمت . 148 . 3 نظريه [ عرفای اسلامی ] بر دريافت حقيقت است ( نه حقايق ) آن هم‏ دريافت عينی و شهودی نه ذهنی و فكری

و ثانيا گذشته از اينكه نوع دريافت را قبول ندارند نوع كمال را هم در صرف دريافت از آن جهت كه دريافت است نمی‏دانند ، در رسيدن به حقيقت‏ می‏دانند آنها می‏گويند اولا كشف حقيقت كمال انسان نيست ، وصول به حقيقت‏ كمال انسان است ، و ثانيا وصول به حقيقت است نه حقايق ، و حقيقت مطلق‏ هم ذات خداوند است ، پس كمال انسان در اين است كه حلقه هستی انسان‏ متصل بشود به حلقه ربوبيت ، يعنی اين قطره به آن دريا متصل بشود آنها هم‏ حرفهايی دارند كه در اين زمينه ما در همان جلسات مفصل بحث كرديم
در نظرياتی كه بعد جديدی ها آوردند نظريات مختلفی ظهور كرد بعضی اساسا كمال انسان را در قدرت تشخيص دادند ، گفتند كمال يعنی قدرت و قدرت‏ يعنی كمال ، انسان كامل يعنی انسان قدرتمند ، و قهرا جامعه كامل يعنی‏ جامعه قدرتمند ، انسانيت كامل يعنی انسانيت قدرتمند و امثال بيكن از علم تعبير قدرت كردند ، يعنی علم را فقط به عنوان يك قدرت شناختند و گفتند هر علمی كه به انسان قدرت ندهد آن ، علم نيست آن علمی كه به تو قدرت و توانايی می‏دهد [ علم است ] در نتيجه " توانا بود هر كه دانا بود " شعار قرار گرفت و قهرا دانايی آن دانايی است كه توانايی باشد اگر يك دانايی ولو اينكه دانايی خيلی زيادی باشد به تو توانايی ندهد اين‏ دانايی به دردت نمی‏خورد ، بايد دانايی‏ای داشته باشی كه به تو توانايی‏ بدهد ، و اين بود كه مسأله علوم تجربی و علوم فنی و علومی كه به بشر توانايی داد مطرح شد
آيا اين توانايی ، توانايی معنوی را هم شامل می‏شد ؟ خير ، آنها به توانايی معنوی نظر نداشتند از " كمال " به توانايی‏ تفسير كردند و قهرا علمی را علم دانستند كه توانايی باشد بعضی نيز گفتند كمال در توانايی است ولی توانايی را محدود به توانايی فنی نكردند ، مسأله‏ توانايی اراده را مطرح كردند ، اين كه انسان يك اراده توانا داشته باشد كه در مقابل اراده اش چيزی [ مانع نباشد ، ] يك استقامت فوق العاده و يك اراده آهنين بعضی كمال را در آزادی تفسير كردند بعضی كمال را در برابری توصيف كردند كه انسان كامل انسانی است كه با انسانهای ديگر برابر باشد ، نه برده انسانی باشد و نه مالك انسانی ، پس كمال يعنی‏ برابری ، و وقتی انسانها به برابری برسند به كمال رسيده اند
البته با قبول هر يك از اينها قهرا آن امور ديگر از بين می‏رود . مثلا می‏گويند برابری برسد بگذار آزادی از بين برود تقريبا می‏شود گفت كه در انسان كامل ماركسيسم چنين چيزی هست ، يعنی ماركسيستها فكر می‏كنند آن‏ موضوعی كه انسان را ناقص می‏كند و به قول هگل و بعد به قول اينها " خود " انسان را از او می‏گيرد و با خودش بيگانه می‏كند مسأله مالكيت و مسأله‏ استثمار و اينجور مسائل است ، و انسان كامل يعنی انسان به خود باز آمده‏ ، و انسان به خود باز آمده انسانی است كه نه استثمار كند و نه استثمار شود ، انسانی است كه [ با انسانهای ديگر ] برابر باشد در واقع اينها به‏ كمالی در مورد انسان قائل نشده اند ، به رفع نقصها قائل شده و گفته اند در اثر مالكيت و در اثر استثمار يك نوع كاستيها و كمبوديها در فرد پيدا می‏شود ، اين را از بين ببريم تا برگردد به حال اول ، و اين كمال است يا اگزيستانسياليستها بيشتر تكيه شان روی مسأله آزادی و مسأله مسؤوليت است‏
در آن قسمتها انسان كامل را می‏توانستيم مستقل از ديگران تعريف كنيم‏ اما در اينجا وقتی ما برابری را مطرح می‏كنيم معنی ندارد كه بگوييم انسان‏ با خودش برابر باشد ، در واقع در رابطه اش با مجموعه بايد . .
درست است . به همين جهت بود كه الان عرض كردم كه آنها در واقع به‏ يك نوع كمال در انسان قائل نيستند بلكه می‏گويند انسان چون در جامعه است كه به كسری و كاستی می‏رسد ، جامعه بايد درست بشود ، آن همان‏ كمالش است و كمالش چيز ديگری نيست البته در اينجا خيلی مسائل ديگر مطرح است مثلا نظريه روسو هم تقريبا چنين نظريه ای است روسو معتقد است‏ كه جامعه به طور كلی انسان را فاسد می‏كند ، چون او نظريه طبيعی دارد و معتقد است كه انسان در طبيعت ، كامل است و در جامعه فاسد می‏شود يعنی‏ انسان در طبيعت ، خودش است با حقيقت خودش ، در جامعه كه می‏آيد جامعه‏ ، انسان را فاسد می‏كند از نظر روسو انسان مدنی بالطبع نيست بلكه منفرد بالطبع است ، اجبارا اجتماع را انتخاب كرده و همين انتخاب اجباری او را فاسد كرده است و هر چه انسان بتواند به طبيعت برگردد به سوی كمال‏ باز می‏گردد پس مدينه فاضله و جامعه ايدآل جامعه ای است كه فرد تا آخرين‏ حد ممكن ، اصالت و استقلال و رابطه خود را با طبيعت حفظ كند و كمتر تحت‏ تأثير جامعه قرار گيرد
غرضم اين جهت بود كه ما می‏بينيم اين مسأله كه كمال فرد در چيست ، و به عبارت ديگر كمال انسان قطع نظر از جامعه در چيست ، هنوز مشخص نشده‏ اين آقايان كه مسأله پيشرفت را كه همان مسأله تكامل است و خودشان هم‏ گاهی می‏گويند تكامل مطرح می‏كنند اولا بگويند كه كمال انسان به چيست ؟ ( 1 ) تا اندازه ای الكسيس كارل در كتاب " انسان موجود ناشناخته " در اين‏ زمينه بحث كرده كه برای اين مسأله به آنجا هم بايد مراجعه كرد ويل‏ دورانت هم در يكی دو بخش از كتاب " درسهای تاريخ " در اين زمينه‏ خوب و مفصل بحث كرده است كتاب " جدال با مدعی " نيز همين بحث‏ تكامل را مطرح كرده ، ولی هيچكدام از اينها سر رشته مطلب را به دست‏ نداده اند كه اين پيشرفت كه ما می‏گوييم يعنی چه ؟ اينها اول بايد درباره‏ خود پيشرفت ( تكامل ) سخن بگويند ،

پاورقی : . 1 تا كمال مشخص نشود و تا مقصد و راه مشخص نشود تكامل معنی ندارد

مثلا بگويند كه مقصود ما از تكامل اين‏ است كه در رابطه انسان با طبيعت هر چه بيشتر انسان بر طبيعت مسلط شود و از اسارت طبيعت آزاد گردد اين تكامل است‏ ممكن است اين جور بگويند ولی اين را نمی‏گويند چون در جای ديگر به اشكال‏ برخورد می‏كنند اگر اينجا اينطور بگوييم ، تكامل جامعه در فن و تكنيك‏ خلاصه می‏شود ، يعنی اگر كمال انسان را در تسلط انسان بر طبيعت كه نقطه‏ مقابلش اسارت انسان در مقابل طبيعت است بدانيم ، اين كمال قهرا در علم ( البته علوم فنی و تكنيك ) خلاصه می‏شود بشر گذشته در مقابل طبيعت‏ خيلی اسير بود ، در مقابل بيماريها ، طوفانها و سيلها ، در مقابل گرما و سرما بيچاره بود ، ولی بشر امروز بدون شك يك قدرت و تسلطی پيدا كرده ، اولا اسير يك منطقه خاص نيست ، با اين وسائل نقليه ای كه هست از جايی‏ به جايی نقل مكان می‏كند يا با وسائل فنی محيط را عوض می‏كند در مناطقی كه‏ در قديم جهنمهای سوزانی به شمار می‏رفت و هيچ انسانی جرأت نداشت در آنجا پا بگذارد بشر امروز با وسائل مصنوع ساختمان می‏كند ، آبادی می‏كند ، وسائلی در آنجا تهيه می‏كند كه انسان در آنجا كه هست مثل اين است كه در بهترين نقاط دنيا زندگی می‏كند مرحوم دكتر ناظرزاده يك سال با دكتر امينی‏ به مكه رفته بود دوره ملك سعود بود اينها را به كاخ ملك سعود در رياض‏ دعوت كرده بودند ، باغی به وسعت چندين كيلومتر در چندين كيلومتر می‏گفت‏ انگار يك بهشت شداد را در يك جهنم سوزان درست كرده باشيد اطرافش كه‏ می‏آمديد چند قدم آن طرف تر كوخهای عجيب و غريب و مردم گرسنه ای را می‏ديديد كه رمق در بدن اينها نيست و گويی در عمرشان ويتامين نخورده اند می‏رفتی آنجا انگار در يك بهشت رفته بودی می‏گفت دستگاه تهويه ای كه در آنجا در زير درختها و گلها نصب كرده بودند برای اينكه زمين زياد داغ‏ نشود ، گفته اند به قدرت اين دستگاه تهويه فقط در آمريكا يكی وجود دارد آن هم در ارتش آمريكا در آنجا ملك فيصل حورالعين هايی برای خودش تهيه‏ كرده بود ، انواع گلهای دنيا را جمع كرده بود و اين وسائل امروز است‏ وسائل امروز می‏تواند در صحرای رياض هم چنين جايی را به وجود بياورد
تسلط انسان بر مبارزه با بيماريها ، بر مهار كردن رودخانه ها ، بر بيرون‏ آوردن معدنهای زير زمين كه مثلا نفت را از عمق پنج شش هزار متری بيرون‏ می‏كشند ، تسلط انسان حتی بر باران و امثال اينها [ قابل انكار نيست ] اگر ملاك تكامل ، تسلط انسان بر طبيعت باشد ، قضيه بسيار روشن است ، و نيز روشن است كه جامعه بشری رو به تكامل رفته است
از اين كه بگذريم می‏رسيم به رابطه انسان با جامعه خودش كه رابطه ای‏ باشد بر اساس آزادی افراد تا آخرين حد امكان بديهی است كه آزادی مطلق‏ امكان ندارد در جامعه باشد لازمه طبيعت جامعه اين است كه آزاديها محدود شود ، يعنی آزادی هر فرد به آزادی فرد ديگر محدود گردد ، مواهب اجتماعی‏ به طور عادلانه در ميان افراد تقسيم شود ، نظامات اجتماعی نظاماتی دست و پا گير نباشد و افراد به حداكثر آنچه كه در آن جامعه ممكن است بتوانند به كمال خودشان برسند ، يعنی امكانات برای افراد به طور متساوی و در حد كمال امكان فراهم باشد
به اين معنا نمی‏توانيم بگوييم كه جامعه امروز به كمال رسيده بسا هست‏ در بعضی يا بسياری از قسمتها جامعه های گذشته دويست سال پيش و سيصد سال‏ پيش و هزار سال پيش خيلی بيشتر از جامعه های امروز از اين مواهب بهره‏ مند بوده اند ، يعنی محدوديتهايی كه امروز از نظر اجتماعی به وجود آمده‏ در گذشته نبوده است ، مخصوصا مسأله آزادی فكری اين خودش يك مسأله خيلی‏ مهمی است : آزادی انتخاب و آزادی فكری مقصودم اين است كه يكی از مواهب برای انسان اين است كه شرايط برايش فراهم باشد ولی هيچ چيز برای‏ او تحميلی نباشد گاهی فكر هم برای انسان تحميلی است ، ذوق هم تحميلی‏ است ، عاطفه هم تحميلی است و اين مصيبت تمدن جديد است شما ببينيد امروز اين وسائل ارتباط جمعی و به قول اينها رسانه های عمومی دارد انسانها را مسخ می‏كند ، يعنی انسانها را آن طور می‏سازند كه دل خودشان‏ بخواهد نه آنطور كه مصلحت واقعی آنهاست يا مطابق آنچه كه انسانها خودشان برای خودشان انتخاب كرده‏اند . يك چيزی را وقتی بخواهند ، دائما به گوش آدم می‏خوانند ، جلو چشم آدم‏ می‏آورند ، آنقدر می‏آورند كه اصلا روح انسان را مسخ می‏كنند و انسان‏ نمی‏تواند غير از آن فكر كند
اين مسأله مسخ انسان كه در تمدن امروز وجود دارد هيچ زمانی مشابهش‏ وجود نداشته الان به شكلی است كه هيچ كس در انتخاب هيچ چيزی نمی‏تواند آزادی داشته باشد با اينكه انسان امروز در يك حد بالاتری از دانش و معرفت قرار دارد مثلا انسان می‏خواهد يك لباس انتخاب كند هزار و يك لم‏ و كلك و فن است كه آن لباسی را كه فلان كارخانه توليد كرده به تن او بپوشانند آنقدر تبليغات می‏كنند ، آنقدر تلويزيون نشان می‏دهد كه وقتی‏ شخص از كنار خيابان رد می‏شود ، در حالی كه مثلا يك مانكن با هزاران‏ طنازی در يك فروشگاه هست ، اين بدبخت بی‏جهت كشيده می‏شود آنجا نمی‏خواهد آن لباس را بخرد روی اين جهت اغفال می‏شود می‏رود به خيال خودش‏ دو سه كلمه با او حرف بزند ، ده دقيقه حرف می‏زند ، يكوقت به خود می‏آيد می‏بيند كه چند تكه لباس هم زير بغلش است و دارد خارج می‏شود مجبور است‏ آن را بپوشد اين است كه اين امر به او تحميل می‏شود تازه اينها تحميلهای‏ خيلی ساده است و الا همه جور فكر و ذوق و سليقه و عاطفه و همه چيز به‏ مردم به زور تحميل می‏شود
اين چه كمالی است برای انسان ؟ ! همان چيزی است كه خودشان اسمش را گذاشته اند " از خود بيگانگی " نهايت از خود بيگانگی در تمدن امروز وجود دارد ، يعنی در عين اينكه انسان به طور كلی از اسارت طبيعت آزاد شده است ولی همين سبب اسارت انسان برای انسان شده به شكل ديگری ، و به‏ نوعی بردگی منجر شده است به شكل ديگری
اين است كه ما در اين جهات نمی‏توانيم بگوييم [ جامعه انسانها تكامل‏ يافته است ] حتی اگر بگوييم كمال در برابری است ، عملا [ برابری ] در هيچ جای دنيا وجود ندارد ( 1 ) . اگر بگوييم كمال در آزادی است ، [ آزادی ]

پاورقی : . 1 در دنيای امروز نابرابری بيش از گذشته است

در هيچ جای دنيا وجود ندارد اگر آن كمالاتی را كه حكما و عرفا می‏گفتند در نظر بگيريم كه كمال انسان در حكمت و در وصول به حق است ، آنجور مسائل‏ كه ديگر هيچ چيزش برای انسان نيست
اين است كه در اين بحثهايی كه اينها می‏كنند ابتدا بايد خود كمال و استعدادهای انسان را تعريف كنند و بعد بيايند كمال جامعه را كه همان‏ كمال انسان است مشخص كنند كه جامعه در چه نظامی می‏تواند انسان را به‏ نهايت استعدادهای خودش ، به كمال فرهنگی خودش ، به كمال اخلاقی خودش ، به كمال معنوی خودش برساند گذشته از اينكه برای پيشرفت و كمال هيچ‏ تعريفی ندارند ، ( ( پيشرفت " برای اينها مثل يك امر كوركورانه است‏ كه تدريجا بشر [ به نقطه ای ] می‏رسد يكوقت هست كه انسان از اينجا كه‏ حركت می‏كند يك هدف مشخص و يك مسير مشخصی دارد ، می‏رود و يكوقت‏ انسان همين قدر جلويش يك مقدار باز است ، می‏گوييد كجا می‏روی ؟ می‏گويد عجالتا به آنجا بروم تا بعد ببينم كجا بروم آنجا كه رفت تصميم می‏گيرد بعد كجا برود ، و همين طور لهذا [ مؤلف ] می‏گويد هدفها تدريجا متغير است هدف كه متغير است راه مشخص نيست حال از كجا كه اين پيشرفت باشد ؟ ! آيا به دليل اينكه ما به آنجا كه رسيديم آنجا تصميم می‏گيريم ؟ ! اگر پيشرفت را يك امر جبری می‏دانست آنچنان كه ماركسيستها دانسته اند كه‏ اين قبول ندارد يعنی می‏گفت هر مرحله بعدی جبرا نسبت به مرحله قبلی‏ پيشرفت است و نمی‏تواند پيشرفت نباشد ، آنطور كه آنها برايش فرمول‏ درست كرده اند ، اگر چنين می‏بود نوعی برهان فلسفی بود بر پيشرفت بدون‏ آنكه خود پيشرفت محسوس و ملموس باشد يا آثارش مشاهده شود ، می‏گفتيم‏ بسيار خوب ، به دليل اينكه آن مرحله ، بعد از اين مرحله است حتما پيشرفت است در آن صورت مسأله زمان ( زمان تقويمی ) به اين شكل بود كه‏ هميشه ما تاريخ را بايد در نظر بگيريم ، هر چه بر حسب تقويم ديرتر پيدا شده نسبت به آنچه كه تقويما مقدم است كاملتر است ، و اين اولا حرف‏ مفتی است و ثانيا خود اين شخص قبول ندارد . در آن صورت انحطاط نبايد در عالم وجود داشته باشد ( 1 ) و حال آنكه خود مؤلف ، انحطاط را قبول دارد ، می‏گويد جامعه ها به يك مرحله ای كه می‏رسند به‏ انحطاط كشيده می‏شوند و بعد در جای ديگری می‏بينيد كه تكامل شروع می‏شود
بنابراين صرف اينكه آن زمانا بعد از اين است نمی‏تواند مقياس باشد
پس مقياس ديگری بايد داشته باشيم ، مثلا بگوييم از اين نقطه رفتيم به آن‏ نقطه ، ديديم قدرتمان بيشتر شد ، حالا كه قدرتمان بيشتر شد ، چون ملاك‏ قدرت است پس ما به كمال رسيديم بعد می‏رويم نقطه ديگر ، اگر ديديم به‏ قدرت بيشتری رسيديم به كمال بيشتری رسيده ايم در اين صورت يك معيار در دست داريم يك وقت ما معياری در دست داريم به نام قدرت ، معياری‏ داريم به نام حكمت ، معياری داريم به نام آزادی ، معياری داريم به نام‏ برابری ، در اين صورت می‏توانيم قضاوت كنيم و الا همينطور بگوييم هدفها تدريجا [ مشخص می‏شود ] و وقتی بپرسند جامعه به كدام سو می‏رود ، بگوييم‏ به " نمی‏دانم كجا " و به " ناكجا آباد " می‏رود كه خود اينها می‏گويند و اصطلاحی است كه يكی از فرنگيها دارد ولی اين كمال است ، در اين صورت‏ اين سؤال مطرح می‏شود كه به چه دليل كمال است ؟ ! اينها می‏خواهند تكامل‏ را نسبت به آينده قبول كنند بدون اينكه راه و مقصد ، خط سير و هدف را نشان بدهند ، و اين نمی‏شود
اگر ما بخواهيم قبول كنيم كه در آينده تكامل هست ، اول بايد كمال و تكامل را تعريف كنيم ، راه و مقصد را مشخص كنيم ، بعد هم دليل بياوريم‏ كه جامعه در اين مسير و به سوی اين مقصد می‏رود ، تا قبول كنيم كمال است‏ پس ما نمی‏توانيم مطمئن باشيم كه جامعه در آينده رو به كمال می‏رود مگر آنكه قبلا كمال را كاملا تعريف كرده و راه رسيدن به آن را مشخص كرده‏ باشيم و بعد بگوييم جامعه در آينده در اين راه و به سوی اين هدف می‏رود پس جامعه متكامل است اما هيچ معياری برای كمال به دست ندهيم ،

پاورقی : . 1 اگر تقويم ملاك باشد ، انحطاط مفهوم ندارد

همين قدر بگوييم جامعه رو به پيشرفت است [ نمی‏توانيم چنين‏ ادعايی كنيم ] اين است كه به نظر من يك ابهام اينچنينی در سخنان اينها هست
اين مسأله كه گفتيد ماركسيستها می‏گويند هر مرحله نسبت به مرحله قبل‏ پيش رفته است ايرادهايش چيست ؟ اولا اين حرف دليلی ندارد آنها اين سخن را بر مقياس اصل تضاد می‏گويند و اصل تضاد اين است كه هر چيزی جبرا در درون خودش ضد خودش را می‏پرورد و بعد كشمكش اضداد پيدا می‏شود و اين تضاد بر اساس تكامل ابزار توليد است و ابزار توليد جبرا تكامل پيدا می‏كند ( بحث ماركسيسم را الان مطرح‏ نمی‏كنيم ، در آينده داريم ) همه اين مقدمات مخدوش است و خود نويسنده‏ هم با اينكه تمايل ماركسيستی دارد اين را قبول ندارد و اساسا بر اساس‏ حرف اينها بايد هيچ جامعه ای از درون خودش به انحطاط كشيده نشود اولين‏ دليل بطلانش اين است كه با واقعيت تاريخ جور در نمی‏آيد بنابر نظريه‏ ماركسيستها بايد هيچ جامعه ای از درون خودش به فساد و انحطاط و اضمحلال‏ كشيده نشود ، فقط از بيرون چنين شود يعنی نيرويی از بيرون دخالت كند مانند موجود زنده ای كه قدرتی از بيرون می‏آيد و او را می‏كشد مثلا گياهی كه‏ در حال روييدن است ، شما ريشه اش را می‏كنيد اين امر به طبيعت آن گياه‏ مربوط نيست به حساب اينها هيچگاه يك جامعه نبايد از درون خودش فاسد و منحط بشود و كارش به انقراض بكشد ، بلكه هر جامعه ای اگر از يك جنبه‏ به انحطاط كشيده می‏شود از جنبه ديگر به تكامل می‏رسد ، بعد كم كم آن‏ نيروهای نو و متكاملش پيروزی پيدا می‏كنند و جامعه تولد جديد را پيدا می‏كند
ولی تاريخ عالم اينجور نشان نمی‏دهد تاريخ عالم نشان می‏دهد كه تمدنها پيدا شدند ، اعتلا پيدا كردند ، بعد به انحطاط كشيده شدند و بعد به‏ انقراض و اضمحلال به هر حال در اين باره در آينده بحث خواهيم كرد
خود مؤلف ، مسأله انحطاط را قبول دارد و از اين جهت است كه نظريه‏ ماركسيستها را قبول ندارد
راجع به اين مسأله كه فرموديد انسان در رابطه اش با طبيعت تكامل پيدا كرده ، اگر ما يك بعدی در نظر نگيريم و بگوييم اگر ما از اين جهت تكامل‏ پيدا كرده‏ايم لازمه اين تكامل يك چشم پوشی‏هايی از آزاديهای اين طرف است‏ . .
نه ، بحث ما اين بود كه آيا اين تكامل همه جانبه است يا نه ؟ ما كه‏ نگفتيم هيچ جانبه است ما گفتيم اگر جنبه های مختلف تكامل را در نظر بگيريم ، در حالی كه از آن جنبه تكامل پيدا كرده ، از اين جنبه كمال‏ خودش را از دست داده است
در مجموع تكامل پيدا كرده
صحبت مجموع نيست كه جمع و تفريق كنيم ببينيم آيا در مجموع تكامل پيدا كرده يا تكامل پيدا نكرده اتفاقا در مجموع هم اينطور نيست يك وقت هست‏ كه ما می‏گوييم جامعه رو به تكامل است يعنی دائما در همه جنبه ها سود می‏برد ، و يك وقت شما می‏گوييد نه ، از يك جنبه سود می‏برد و از جنبه‏ ديگر زيان ، بعد مجموع سود و زيانها را حساب كنيم ، ببينيم سود بيشتر بوده يا زيان حال اگر ما برسيم به همين مسأله سود و زيان ، چنانچه انسان‏ در آنچه كه به جنبه های انسانی و ماهيت انسانيش مربوط است انحطاط پيدا می‏كند و در اموری كه به ماهيت انسانيش مربوط نيست بلكه به يك امر عارضی و خارج از انسانيتش مربوط است پيشرفت كند ، آيا كداميك كمال‏ است ؟ آزادی جوهر انسان است ، واقعيت انسان است ، خود واقعی انسان‏ است مثلا آدم بخيل و ممسك دائما پول جمع می‏كند ولی برای او يك حالت‏ خودفراموشی پيدا شده و پول برای او هدف شده است ، بجای اينكه برای خود كار كند برای پول كار می‏كند ، بجای اينكه پول را وسيله خودش قرار دهد خودش را وسيله پول قرار می‏دهد دائما بر پول‏ می‏افزايد و از خودش كاسته می‏شود حال به نظر شما يك انسان فقير منيع‏ الطبع و بی‏اعتنا به پول ارزش بيشتری دارد يا يك انسان ميليونر پولداری‏ كه می‏تواند مثل اين تهران را بخرد ولی يكچنين حالتی دارد ، يعنی‏ انسانيتش را از دست داده ولی پول جمع كرده ؟ گفت :
آنكه از دو نان به منت خواستی
بر تن افزودی و از جان كاستی
حال اگر انسان بر تن بيفزايد و از جان بكاهد چگونه است ؟ اين كه سود و زيان پولی نيست كه بخواهيم به عدد حساب كنيم ، بگوييم اگر از تجارت‏ ضرر كردم از ملاكی استفاده كردم ، حسابش روشن است ، جمع و تفريق می‏كنم ، می‏گويم اينجا يك ميليون تومان ضرر كردم ، آنجا يك ميليون و پانصد هزار تومان درآمد داشتم پس پانصد هزار تومان استفاده كردم اينجا امور كيفی‏ است ، با اينها نمی‏شود قياس كرد سعدی خوب حرفی می‏زند : انسان زير بار منت می‏رود و از كسی پولی می‏گيرد ، بعد خودش را چاق می‏كند در حالی كه‏ روح خودش را خوار و ذليل كرده است اينجا ما مقياس واحدی نداريم كه‏ ايندو را در ترازو بگذاريم ، ولی آيا وجدان بشر چه می‏گويد ؟ می‏گويد بهتر است از جان كاسته شود و بر تن افزوده گردد ؟ يا می‏گويد اگر امر دائر ميان ايندو شد بگذار انسان فقير و ضعيف و لاغر بماند ولی مناعت و شخصيتش را حفظ كند ؟ اگر بنا باشد انسان در تكنولوژی پيش برود ولی انسانيتش را از دست‏ بدهد و جوهر انسانيت هم به قول اينها همان آزادی و انتخاب باشد ، يا به‏ حساب ما همان معنويت و عواطف انسانی باشد [ نه تنها تكامل پيدا نكرده‏ بلكه رو به انحطاط هم رفته است ] بشر تكنولوژی اش پيش می‏رود ، هواپيما می‏سازد ، قدرتش زياد می‏شود ، شهری را با يك بمب خراب می‏كند ، ولی‏ عاطفه انسانی ، آزادمنشی و گوهر انسانيت را از دست می‏دهد
پس اولا بحث ما روی مجموع نبود ، بحث ما اين بود كه تكامل را يكجانبه‏ نمی‏شود در نظر گرفت ، همه جانبه بايد در نظر گرفت ، و ثانيا نمی‏توانيم‏ بگوييم در مجموع [ بشر تكامل پيدا كرده است ]
شما يك ابوذری را در نظر بگيريد می‏بينيد انسانی با لباسهای بسيار ژنده‏ ، مشك كهنه ای به دوش انداخته و روی شتر لاغری سوار است و بقچه ای هم‏ دارد كه كمی نان خشك در آن است اما اين آدم موج می‏زند از انسانيت‏ معاويه زمان نمی‏تواند روح او را خاضع كند اگر آسمان به زمين بيايد برای‏ اينكه يك كلمه دروغ به زبان اين آدم بيايد نمی‏آيد يك پارچه صداقت ، امانت و معنويت است ، يك پارچه شخصيت و حريت است اما با يكچنين‏ زندگی ، او هست و يك كوزه آب و يك دستمال نان و يك كوخی كه ارزش‏ نشستن ندارد اما بياييد يك انسان خيلی عاليمقام غبغب انداخته امروزی را در نظر بگيريد كه می‏آيد پشت يك فرستنده به عنوان گوينده راديو دائما دروغ پراكنی می‏كند ، يعنی يك دستگاه چندين ميليون تومانی در اختيار اوست اما با اين دستگاه چه می‏كند ؟ جز مسخ كردن و منحرف كردن فكر مردم‏ كاری ندارد حال كداميك بهتر است ؟ آدم خوب است ابوذر آن گونه باشد ، همان شتر لاغر و همان كوزه سفالين را داشته باشد ، يا همين آدم باشد با ماشين آخرين سيستم و با عالی‏ترين لباسها و آخرين مدها و گرانترين عطرها و يك دستگاه چند ميليون تومانی هم در اختيارش باشد ؟ كداميك كامل است ؟ نمی‏شود كمال را در علم آن هم علم طبيعی و در فن و تكنولوژی [ خلاصه كرد ] و هی گفت : پيشرفت يكی از گمراه كننده ترين حرفها ، همين مسأله " پيشرفت " و " ملتهای پيشرفته " است و پيشرفتگی را هم ما خلاصه می‏كنيم‏ در ابزار روی اين حساب ، انسان خودش ديگر وجود ندارد ، فقط مسأله ابزار مطرح است ( 1 )

پاورقی : . 1 پيشرفت انسان يا ابزار انسان ؟ ممكن است گفته شود كه دو نوع‏ پيشرفت داريم ، پيشرفت تمدن و پيشرفت فرهنگ ، آنچه ملاك پيشرفت‏ واقعی است ، پيشرفت فرهنگ است نه تمدن

از نظر آزادی در انتخاب ، می‏توانيم بگوييم كه در قديم آزادی در انتخاب بوده منتها موارد انتخاب خيلی كم بوده و از آن نظر محدوديت‏ بوده است ، مثلا در قديم شخص هر شغلی را كه می‏خواسته انتخاب كند آزاد بوده ، منتها در دسترسش نبوده
درست است ولی آن كه جوهر انسان است انتخاب است اما اينكه انسان سر دو راهی باشد يا سر ده راهی ، از دو راه يكی را انتخاب كند يا از ده راه‏ ، اين در جوهر انسان كه انتخاب و آزادی است تأثيری ندارد
منظورم اين است كه در قديم مثلا اگر كسی می‏خواست درس بخواند ، در اين‏ كار آزاد بود ولی نمی‏توانست
امكانات برايش نبود . قبول داريم آن جنبه ديگر قضيه است برمی‏گردد به‏ مسأله قدرت و توانايی شما بگوييد " آزادی در حيطه قدرت و توانايی " ، بگوييد در قديم حيطه قدرت و توانايی محدود بود ولی در آن حيطه آزادی بود ، امروز حيطه قدرت و توانايی خيلی وسيع شده ولی در همان حيطه ، حتی كمتر از آن حيطه قديم ، آزادی نيست بسيار خوب ، اين ، دو مسأله مقابل يكديگر است ما كه نگفتيم آزادی يگانه ملاك است و به قدرت كاری نداريم شك‏ ندارد كه بشر امروز از اين نظر متكاملتر است نمی‏شود كمال ناشی از قدرت‏ را نديده گرفت و گفت كمال ناشی از قدرت ، كمال نيست خير ، كمال است‏ ولی در ارزشيابی و به قول اينها در نظام ارزشها اگر بخواهيم حساب كنيم‏ ببينيم آيا تسلط بر طبيعت ارزش بيشتری برای انسان دارد يا آزادی ، و از اين دو ارزش كداميك ارزش بيشتری است ، اينجا بود كه گفتيم اگر امر دائر باشد كه بشر از اين دو ارزش يكی را انتخاب كند ، بايد آزادی را انتخاب كند نه تسلط بر طبيعت را
next page

fehrest page

back page