![]() |
عليت در تاريخ
عليت در تاريخ
بحث درباره عليت در تاريخ است كه در جلسات گذشته مقداری از آن بحث شده ولی چون فاصله ای واقع شده ، اكنون دو مرتبه به طور خلاصه عرض میكنم ( 1 )ابتدای اين بحث اين است كه آيا در تاريخ كه قهرا بحث در تحولات تاريخی است اصل عليت حاكم هست يا حاكم نيست ؟ ( اصل عليت احتياج به تعريف ندارد ) در طبيعت كه اصل عليت حاكم است ، آيا در تاريخ هم اين اصل حاكم هست يا نه ؟ البته اگر شبههای باشد ، يعنی تفكيكی ميان تاريخ و طبيعت باشد ، ممكن است از اين جهت باشد كه كسی بگويد تاريخ را انسانها میسازند و انسانها موجودات مختار و آزادی هستند و اختيار با عليت منافات دارد ،
پاورقی :
. 1 [ ظاهرا قبل از اين جلسه ، جلسه ديگری بوده است كه متأسفانه نوار
يا متن پياده شده آن در دست نيست ]
بعد میگويد اولين كسی كه كه اول نيست ، بلكه بايد گفت از اولين كسانی كه متوجه اين نوع بحث در تاريخ شد منتسكيو است قبلا تاريخ صورت علمی نداشت زيرا صرفا وقايع را متعرض میشدند بدون اينكه به علل آن توجهی كنند تازه وقايعی كه ذكر میكردند وقايع جزئی مربوط به زندگی اشخاص بود نه وقايع مربوط به حالات جامعه و تحولات اجتماعی منتسكيو از اولين كسانی بود كه به اين مسأله توجه كرد و كتابی به نام " علل عظمت و انحطاط روم " نوشته است كه در آن ، تمدن قديم روم را كه بعد از تمدن يونان و قبل از تمدن اسلامی و حتی قبل از تمدن اسكندرانی بوده بررسی و بحث كرده است در كتاب " روح القوانين " هم راجع به اين موضوع سخن گفته است منتها او تكيه دارد روی " علل كلی " كه بعدا در بحث تصادف در اين باره بيشتر صحبت میكنيم و يك سلسله علل كلی را مؤثر میداند بحث معروفی كه درباب محرك تاريخ ميان علما هست كه نيروی محرك تاريخ چيست ؟ و بعضی میگويند اين محرك عوامل جغرافيايی است ، بعضی عوامل نژادی را محرك میدانند ، بعضی گفته اند عوامل شخصی يعنی قهرمان است ، بعضی گفته اند عوامل اقتصادی ، و بعضی عوامل دينی و الهی ، اين بحث مبتنی بر اين است كه ما اصل عليت را در تاريخ بپذيريم ، وگرنه ، با نپذيرفتن اصل عليت در تاريخ ، بحث محرك تاريخ قهرا بیمعنی خواهد بود
بعضی از علما كه خواسته اند به تاريخ علميت بدهند ، از راه ديگری وارد شده اند ، يعنی بجای تعليل حوادث ، به تفسير حوادث پرداخته اند البته اين تعبير را ما میگوييم و او اين گونه ذكر نكرده است حال ببينيم " بجای تعليل حوادث به تفسير حوادث پرداختن " چه معنی میدهد ؟ در منطق گفته میشود كه هر تفسيری در نهايت به تعليل منتهی میشود ولی تعليلها دو گونه است اين يعنی چه ؟ يك وقت يك شیء را اصلا تفسير نمیكنيد مثلا : اين چيست ؟ قالی است ، شيئی است كه میبينيد با اين ابعاد و حجم و اسمش هم قالی است و يك وقت هست كه ما اين قالی را میخواهيم تفسير كنيم و توضيح دهيم آنوقت توضيحش دو گونه است : يكی آنكه محتوای آن را میشكافيم ، يعنی اجزائش را تحليل میكنيم ، مثلا میگوييم اين از نخ پشم يا نخ پنبه است كه به اين شكل خاص و با اين كيفيت خاص ساخته شده است ديگر اينكه آن را با علتهای خارجیاش توضيح میدهيم ، مثلا میگوييم اين ، محصول فلان دستگاه است ( اگر طرف آن دستگاه را بشناسد ) و گاهی شیء را با علت غائی آن تعريف میكنيم ، مثلا میگوييم اين چيزی است كه از آن برای نشستن استفاده میكنند البته به يك معنا همه اينها تعليل است به اصطلاح منطق ، يك وقت ما يك شیء را به علت فاعلی يا علت غائی تعريف میكنيم و يك وقت به علت مادی و علت صوری ، يعنی اجزاء شیء هم به يك تعبير علل شیء هستند به اين معنا هر تفسيری در نهايت به تعليل برمیگردد ولی كسانی كه اين سخن را گفته اند مقصودشان از علت ، علت خارجی ، آن هم علت فاعلی است و به علت غائی كاری ندارند
گفتهاند برای اينكه تاريخ صورت علمی پيدا كند ، چه ضرورتی دارد كه ما دنبال علل برويم ؟ بلكه ما دنبال ماهيت میرويم ، ببينيم ماهيت يك واقعه چيست ؟ مثلا میگوييم مشروطيت در ايران پيدا شد يك وقت هست كه ما میرويم دنبال عللی كه باعث شدند نهضت مشروطه پيدا شود و منتهی شدند به وضعی كه ما اسمش را گذاشته ايم " مشروطه " ، و يك وقت هست كه ما اصلا به علت كاری نداريم بلكه میگوييم : مشروطيت چيست ؟ و ماهيت آنچه را كه وجود پيدا كرده است میشكافيم البته شكی نداريم كه تفسير كامل ، هم علت خارجی شیء را بيان میكند و هم ماهيت شیء را درباب علوم ، در اين بحث ، نهضتی پيدا شد گفتند علمای قديم خيلی كوشش میكردند دنبال علتها بروند ولی علم جديد تمايل پيدا كرد به اينكه دنبال علت نرود ، دنبال كيفيت و چگونگی برود ، زيرا اگر به كيفيت و چگونگی يك شیء دست بيابد بهتر میتواند از آن استفاده كند تا اينكه دنبال علت آن برود مثل كاری كه در شيمی انجام میدهند كه يك جسم را تجزيه میكنند ، فلان گياه را تجزيه میكنيم ، ماهيتش را به دست میآوريم حال علتش هر چه هست ، چگونه به دست میآيد ؟ چه علتی اين را به وجود میآورد ؟ اينها چه تأثيری دارد ؟ ماهيتش را كه شناختيم بهتر میتوانيم از وجودش استفاده كنيم يا مثلا اين لامپ در اين شرايط خاص ، اگر چيزی كه ما اسمش را گذاشته ايم الكتريسيته ، جريان پيدا كند روشن میشود چيزی كه برای ما مهم است اين است كه بدانيم اين تحت چه شرايطی روشن میشود ؟ چگونه خاموش میشود ؟ چطور ممكن است برق به يك انسان صدمه بزند ؟ چه عايقی برايش به وجود بياوريم ؟ اما اينكه برويم دنبال علت واقعی آن ، اثری برايمان ندارد اين بوده كه بعضی بجای اينكه در تاريخ دنبال علل تاريخی بروند ، دنبال بحثهای ماهيت تاريخی رفته اند ولی اين ، كار كاملی نيست ، چون تا علل شیء به دست نيايد ، ماهيتش نيز به درستی به دست نمیآيد
حال ، بحث اصلی اين است كه ما در تاريخ قائل به عليت بشويم يا نه ؟ قبول میكنند كه ما در تاريخ بايد قائل به اصل عليت بشويم واقعا هم حرف درستی است ، چون اصل عليت را در هيچ چيزی نمیشود انكار كرد
حال ، وظيفه مورخ بعد از اينكه معلوم شد كه بايد از اصل عليت استفاده كند چيست ؟ میگويند مورخ نبايد يكتاگرا باشد ، يعنی توجهش را به يك علت خاص معطوف كند ، بلكه بايد كوشش كند تا همه علل را مطرح كند ، چون اگر بخواهد دائما به يك موضوع نگاه كند و علل ديگر را نبيند ، به اشتباه میافتد ، يعنی بايد توجه داشته باشد كه در بافت علل تاريخی يك علت به تنهايی دخيل نيست ، علل متعددی دخيل هستند پس وظيفه اول مورخ توجه به جميع علل است
وظيفه دوم مورخ تحليل علل است تحليل علل يعنی چه ؟ يعنی علل ممكن است در عرض يكديگر و بیارتباط به يكديگر در حادثه ای مؤثر باشند ، و ممكن است تقدم و تأخر داشته باشند ، يعنی يكی علت است و ديگری علت علت است و ديگری علت علت علت است و تحليل علل ، وظيفه ديگر مورخ است ، يعنی بفهمد كدام علت اولی است و كدام علت دومی ، يا در مقابل ، كدام علتها هستند كه هيچكدام نسبت به يكديگر تقدم و تأخر ندارند ، كه همان بحث محرك تاريخ در واقع يك نوع تحليل علل است ، يعنی درباب محرك تاريخ ، ممكن است نظريات به صورت تكوينی باشد ، يكی میگويد عامل جغرافيا مؤثر است و عوامل ديگر هيچ ، ديگری میگويد عامل نژاد مؤثر است و عوامل ديگر هيچ ، سومی میگويد قهرمانها مؤثرند و عوامل ديگر هيچ ، و يكی ديگر میگويد اقتصاد مؤثر است و عوامل ديگر هيچ ، و ممكن است اينطور نباشد و از راه تحليل علل به نتيجه رسيده باشند ، يعنی آنكه میگويد عوامل جغرافيايی ، همه علل ديگر را قبول دارد ولی آن را علت اصلی میشناسد و به عبارت ديگر علت اصلی را عوامل جغرافيايی میداند و بقيه را علت فرعی وظيفه مورخ اين است كه بعد از طرح همه علل ، كوشش كند تقدم و تأخرها را به دست آورد ، ببيند كدام اصلی است و كدام فرعی ممكن است در بين علتها به يك علت اصلی برخورد كند ، ممكن است به دو علت اصلی كه در عرض يكديگرند برسد و ممكن است به سه علت اصلی برخورد نمايد ، و خلاصه وظيفه دوم مورخ اين است كه علل را مرتب نمايد
بعد اشاره میكند به اينكه علوم در دو جهت متضاد پيشرفت كرده ، هم به سوی پيچيدگی و هم به سوی سادگی ، يعنی از يك طرف با پيشرفت علم ، علل بيشتری روشن میشود و باعث پيچيدگی مسأله میشود ، و از طرف ديگر همين پيشرفت سبب میشود كه در مقام تحليل ، اين علل بيشتر تحليل میشود به علت اول و دوم و سوم و . . . و اين امر به سادگی مسأله منتهی میشود
اين ، اصلی است كه امروز مورد قبول واقع شده كه علوم در عين اينكه به طرف پيچيدگی پيش میروند ، از جنبه ديگر كه جنبه فلسفی قضيه است به طرف سادگی و وحدت پيشرفت دارند در واقع وحدتی در عين كثرت و كثرتی در عين وحدت است ، به سوی كثرت میرود در علل فرعی و به سوی وحدت میرود در علل اصلی
درباب عليت در تاريخ ، ما اصل عليت را قبول كرده و وظايف مورخ را نيز بيان كرديم يك مسأله خيلی مهم در اينجا مطرح است و آن مسأله جبر تاريخ است جبر تاريخ بستگی دارد به اصل عليت در تاريخ ، كما اينكه جبر طبيعت ناشی از حكومت اصل عليت در طبيعت است ، كه ما در " اصول فلسفه " اين اصل را به سه اصل تقسيم كرديم : . 1 حادثه ای كه در طبيعت رخ میدهد ناشی از علت خاص است
. 2 در رابطه علت با معلول يك نوع سنخيت حكمفرماست هر معلولی با يك علت خاص ارتباط دارد اگر آن علت خاص به وجود بيايد آن معلول به وجود میآيد ، و اگر بجای آن علت ، علت ديگری بود بجای آن معلول هم معلول ديگری بود
. 3 اين رابطه ، ضروری است ، يعنی با وجود آن علت و همه شرايط ، وجود آن معلول قطعی و خلاف ناپذير است ، و با نبودن آن علت يا يكی از شرايط آن ، عدم آن ضروری است ، يعنی وجودش محال است
اين میشود جبر طبيعت پس جبر در طبيعت به اين معنی است كه هر حادثه طبيعی بستگی دارد به يك رشته علل خاص كه با وجود آن علل ، وجود آن حادثه تخلف ناپذير است و با عدم آن علل و يا جانشين شدن يك سلسله علل ديگر بجای آن علل ، وجود اين معلول ممتنع است قهرا وقتی ما عليت را در تاريخ قبول كنيم ، ناچار بايد جبر تاريخ را هم بپذيريم ، يعنی بايد بپذيريم كه اگر فلان تحول تاريخی رخ داده است ، عينا مانند اين است كه میگوييم آب در 100 درجه بخار میشود ، يعنی اگر آبی باشد و حرارت صد درجه ای [ و شرايط لازم نيز موجود باشد ] جبرا و ضرورتا و با پيش بينی صددرصد میشود گفت آب به بخار تبديل میشود حوادث تاريخی هم همين طور است هر حادثه ای كه رخ داده بستگی دارد به يك سلسله علل خاص با بودن آن علل ، پيدايش اين معلول ، ضروری و غير قابل تخلف است اين میشود جبر تاريخ
اين جبر تاريخ كه بنا به گفته " كارل " تخم لقی بود كه اول بار هگل و بعد ماركس و ديگران شكاندند و در دهان مردم انداختند ، سبب میشود كه مسأله مسؤوليت از بين برود ، يعنی يك نوع تضاد و ناسازگاری ميان جبر و مسؤوليت وجود دارد ، چون مسؤوليت بستگی دارد به آزادی يك موجود آزاد و مختار میتواند مسؤول باشد ، يعنی میشود از او پرسيد : " چرا چنين كردی ؟ " مثلا اگر شما برای كسی در كاری مسؤوليت قائل شديد و گفتيد " تو مسؤول اين كار هستی ، اين كار بايد اينگونه انجام شود و اگر غير اين بشود مجازات میشوی " اين با فرض قبول اين است كه او در انجام كارش آزادی و اختيار دارد ، يعنی میتواند اين كار را انجام دهد و میتواند انجام ندهد اما اگر او در شرايطی باشد كه اساسا امكان [ انجام آن كار ] برای او نيست ، اينجا ديگر مسؤوليت معنی ندارد و مثل اين است كه نگهبانی را كه برای مدرسه گذاشته ايد مسؤول خرابی ناشی از زلزله بدانيد اين نگهبان ، مسؤول نيست زيرا او قدرتی و اختياری در مقابل اين قضيه ندارد آنگاه اين مسأله طرح میشود كه اگر حوادث و تحولات تاريخی كه به دست انسانها صورت میگيرد به صورت جبر باشد ، يعنی جبر تاريخ در كار باشد و با پيدايش يك سلسله علل ، پيدايش آنها ضروری باشد ، ضمنا قبول كرده ايم كه انسانها در كارهايشان مجبورند و هيچگونه اختياری ندارند و بنابراين هيچ مسؤوليت اخلاقی هم ندارند
اين است كه عده ای از قبيل " پاپر " و " سرايزيا برلين " گفتند كه تاريخ حوزه عمل انسان است و انسان يك موجود آزاد و مختار است و اين موجود مختار آزاد جلو هر تحولی را میتواند بگيرد و بنابراين چون پای انسان و اراده و مسؤوليت اخلاقی و اختيار انسان در كار است ، هيچگونه جبری بر تاريخ حكمفرما نيست خود نويسنده اين كتاب میخواهد راهی پيدا كند ، " امر بين الامرين " ی بيابد ، يعنی میخواهد هم اصل عليت و اصل جبر تاريخ را بپذيرد و هم مسؤوليت و اختيار انسان را ، ولی بيان عالمانه ای ندارد كسانی كه منكر اصل عليت در تاريخ شده اند قهرا اصل تصادف را پذيرفته اند و در واقع میگويند تاريخ مولود يك سلسله تصادفات است شواهدی هم از تاريخ آورده اند كه مسير تاريخ در نقاط حساسی در اثر يك امر تصادفی نه بر اثر علل كلی تغيير كرده ، مثل گاز گرفته شدن دست پلخانوف به وسيله يك ميمون ، و بهترين مثالش در تاريخ اسلامی يكی داستان مروان حكم است و ديگر داستان طغرل سوم از اين حوادث زياد پيدا شده است و گفته اند مسير تاريخ را حوادث جزئی عوض كردهاند
درباب تصادف دو سه مطلب هست كه بعضی را قبلا گفتيم يكی اينكه تصادف به معنای واقعی هرگز وجود ندارد ( اين كتاب هم اين بحث را دارد و خوب هم دارد ) اگر مقصود از تصادف اين باشد كه حادثه ای بدون علت به وجود بيايد ، چنين حادثه ای در عالم پديد نخواهد شد تمام حوادثی كه ما آنها را حوادث تصادفی میناميم علل آنها علل جزئی است نه علل كلی و عمومی مثلا يك شیء علت است برای شیء ديگر به طور كلی و عمومی ، يعنی هرگاه طبيعت اين علت پيدا بشود در هر زمانی و در هر شرايطی اين معلول پيدا میشود اين را ما علت كلی میناميم مثلا انسان میخواهد از تهران به قم برود حركت از تهران و در راه قم رفتن ، لازمه اش رسيدن به قم است بعد از يك مدت معين اينها علل دائمی و علل اكثری نام دارند علت اتفاقی آن است كه در شرايط خاص يك فرد مخصوص ، علت شده است مثلا روزی كه انسان میرود قم ، در بين راه از ماشين پياده شده میبيند مقداری اسكناس روی زمين ريخته ، نشانه ای نيز ندارد و برداشتن آن اشكال شرعی ندارد ، و اسكناسها را بر میدارد رفتن از تهران به قم علت كلی اين واقعه نيست كه باز فردا از همين جا عبور كنيم و دوباره اسكناس پيدا كنيم ، ولی در آن شرايط خاص و روز خاص و مكان خاص ، آن [ رفتن ] واقعا علت بوده است پس تصادف به معنی بلاعلت بودن معنی ندارد ولی به معنای علت كلی نبودن درست است
بنابراين بحث ما اگر بخواهد صورت علمی به خود بگيرد همان است كه منتسكيو بحث كرده است ( جمله ای از ماركس نقل میكند كه مبهم است ولی جمله ای از تروتسكی نقل میكند كه آن ، جمله عميق تری است ) و آن اين است كه بحث بر سر علل كلی است ، يعنی تصادف در دنيا زياد رخ میدهد ولی آنچه كه مسير را تعيين میكند تصادفات نيست ، آنچه كه مسير را تعيين میكند همان علل كلی و عمومی است مثل علل كلی و عمومی مثل كاروانی است كه تصميم گرفته از شهری به شهر ديگر برود اين علت كلی است در بين راه علل جزئی پيدا میشود كه مثلا در فلان نقطه به عللی مثلا راه خراب است يا پل خراب شده است بايد بپيچد به سمت راست و از راه اصلی خارج شود ولی بعد بازمیگردد به همان جاده مقدار ديگری میرود و دوباره علتی پيدا میشود اين بار میپيچد به سمت چپ ولی دوباره میافتد در همان جاده يعنی آن علل جزئی مؤثر هست ولی مؤثر جزئی است و مسير اصلی را او تعيين نمیكند منتسكيو حرفش اين است كه : برخی علل كلی بر تاريخ حاكم است كه علل جزئی گاهی ناشی از همان علل كلی است و اگر احيانا ناشی از آن علل كلی نباشد تأثير زيادی در وضع ندارد مثلا ما خيال میكنيم كه ادرار مروان حكم سبب انقراض بنیاميه شد انقراض بنیاميه يك سلسله علل كلی حاكم بر تاريخ دارد كه بر تاريخ فرعون زمان خودش حاكم بود و بر تاريخ فرعونهای زمانهای ديگر نيز حاكم است انقراض بنیاميه معلول يك سلسله علل كلی آن است ادرار مروان حكم در آن روز يك بهانه است شايد اين امر فقط چند روز قضيه را تسريع كرده است مسير را عوض نكرده ، يعنی اينجور نيست كه اگر او ادرار نمیكرد دولت بنیاميه مثلا پانصد سال ديگر هم بر سر كار بود ، بلكه در آن صورت نيز تاريخ دنيا به همين طرف كه سير كرده سير میكرد آن ، نقش تعيين كننده ندارد
ماركس مدعی شده است كه اگر تصادف نبود تاريخ صددرصد در اختيار اراده انسان بود چون میشد يك امر كلی و انسان میتوانست آن را تحت ضابطه در آورد اين تصادفات است كه تاريخ را از اختيار انسان خارج كرده است ولی تصادفات نقش زيادی ندارد يك تصادف اگر پيدا شد تصادف ديگری پيدا میشود و آن را خنثی میكند میخواهد بگويد علل اصلی تاريخ غير از علل تصادفی هستند تروتسكی حرف بهتری دارد ، میگويد نقش تصادف در تاريخ مانند نقش تصادف است در زيست شناسی ( مطابق نظريه داروين ) در نظريه داروين ، انتخاب طبيعی و انتخاب اصلح مطرح است ولی تصادف هم نقشی دارد ، به اين معنا كه در ميان يك عده موجودات ، طبيعت ، اقوی و اصلح را انتخاب میكند مثلا در ميان چند بچه كه به دنيا میآيند يكی ژنهايش ضعيف است و ديگری قوی طبيعت ، آن قوی را انتخاب میكند حال چطور اين قوی شده و آن ضعيف ، اين تابع يك علت تصادفی است قانون اصلی طبيعت ، قانون انتخاب طبيعی است ولی تصادف همين مقدار نقش دارد كه كأنه برای طبيعت زمينه میسازد كه چه را انتخاب كند
پس درباب تصادف اگر كسی بخواهد منكر تصادف بشود ، به اين معنا منكر میشود كه [ در پاسخ به اين سؤال كه ] آيا علت اصلی حوادث تاريخی و تحولات تاريخی تصادفات است ؟ میگويد خير ، تصادفات در عين اينكه بیتأثير نيست نقش اصلی از آن آنها نيست يك جريان زير پرده ای هست كه آن جريان كار خودش را انجام میدهد اگر تصادف هم رخ نمیداد آن باز كار خودش را انجام میداد از اين جهت نظير نظريه قهرمانان است كه عرض كرديم در نظريه قهرمانان ، آنان كه منكر بودند میگفتند قهرمان مظهر علت اصلی است نه اينكه قهرمان علت اصلی است شما وقتی میبينيد قهرمانی در زمانی آمد و تاريخ را ورق زد و آن را عوض كرد خيال میكنيد كه اين قهرمان ناگهان پيدا شد و دنيا را عوض كرد ، در حالی كه جريانی در بطن اجتماع و در زير پرده اجتماع وجود داشته [ كه موجد آن حادثه شده است ] مثل يك آب زيرزمينی كه در جايی جريان دارد ، میخواهد نقطه ای را پيدا كند كه از آن نقطه بجوشد قهرمان " مظهر " است ، چنانكه دهنه قنات را " مظهر قنات " مینامند شخصيت قهرمان مظهر اراده جامعه و مظهر اراده توده مردم است و الا قهرمان كارهای نيست
اينجا هم همين حرف را بايد بزنيم كه حادثه تصادفی يك نمايش است ، كسی كه عميق نباشد آن را علت میداند و میگويد ببينيد ! با يك ادرار كردن ، يك دولت به كلی منقرض میشود نمیداند كه اين يك بهانه ظاهری بود كه آن واقعه را دو روز جلو يا عقب انداخت يك جريان پشت پرده ای وجود داشت كه حكومت بنیاميه را محكوم به انقراض كرده بود و اگر آن ادرار هم نبود بالاخره اينها منقرض میشدند
اين مسأله ، مسأله قابل توجهی است و بستگی دارد به اين مسأله كه آيا بايد بپذيريم [ كه جامعه ، طبيعت و شخصيتی دارد و آن طبيعت و شخصيت رو به تكامل است ]
تكامل تاريخ
تكامل تاريخ ( 1 )
اين كتاب بحثی دارد تحت عنوان " تاريخ به منزله پيشرفت " ( 1 ) بحثی است اساسی و روح بحث ، مسأله تكامل تاريخ است كه آيا تاريخ رو به تكامل میرود يا نه ؟ مسأله هدفداری ، فرعی از مسأله تكامل تاريخ بود اگر قائل به تكامل تاريخ نشويم قهرا ديگر مسأله هدف در آن مطرح نيست ، و اگر قائل به تكامل تاريخ بشويم اين را دو جور میشود توجيه كرد ، يكی اينكه تاريخ كه متكامل است هدفدار هم هست ، و ديگر اينكه تاريخ متكامل است بدون اينكه هدف داشته باشد ، چنانكه در تكامل زيست شناسی كه همه آن را قبول دارند اين مسأله اكنون محل بحث است كه آيا تكامل هدف دارد يا اينكه با آنكه هدف در كار نيست معذلك تكامل رخ میدهد ؟
پاورقی :
. 1 به نقل آقای حداد ، در اروپا روی كلمه " پروگرس " ( Progress )
مدتها بحث بود كه آيا به كار بردنش صحيح است يا نه ؟ به هر حال مفهوم
پيشرفت با تكامل تفاوت دارد هر تكاملی پيشرفت هست ولی هر پيشرفتی
تكامل نيست ، مثلا پيشرفت سربازان در جبهه جنگ تكامل ناميده نمیشود ،
همچنانكه پيشرفت بيماری از قبيل سل و سرطان تكامل بيماری شمرده نمیشود
در مفهوم پيشرفت ، همسطحی مأخوذ است ، ولی در مفهوم تكامل تعالی مأخوذ
است و لااقل در مفهوم پيشرفت شرطش ناهمسطحی نيست و اعم است پس
پيشرفت يا مطلق حركت است اعم از افقی و عمودی و يا خصوص افقی است
ولی تكامل ، حركت عمودی است
بسياری از كسانی كه قائل به تكامل هستند قائل به هدف نيستند مثلا نظريه ماركسيستی طرفدار تكامل است و اصلا در مفهوم " ديالكتيك " تكامل هست بدون اينكه هدفداری در كار باشد بنابراين ما بايد مسأله را بر اساس تكامل طرح كنيم نه بر اساس هدفداری ، يعنی مسأله هدف كه اينجا مطرح میشود جزئی از مسأله تكامل است
حال بايد ببينيم كه ما تاريخ را متكامل بدانيم يا ندانيم و اگر تاريخ را متكامل میدانيم آيا هدفداری بدانيم يا هدفدار ندانيم ؟ و به علاوه بايد تكامل را تعريف كنيم ، و مسأله عمده اين است كه معنای تكامل در تاريخ چيست ؟
پاورقی :
. 1 بنابر نظريه تصادف ، اگر هيچ قانونی در كار نباشد ، بايد گفت
تاريخ در طبع خود متكامل نيست ، تكامل سرنوشت تاريخ نيست ، ولی نمیشود
منكر شد كه در گذشته ولو به صورت يك تصادف ، تكامل رخ نداده است اما
اگر قائل به تصادف شويم و يك سلسله قوانين ضمنی هم قائل شويم مانعی
ندارد كه تكامل سرنوشت تاريخ باشد و طبيعی باشد آنچنانكه تكامل زيستی
داروينی چنين است
. 2 نظريه دوری به دو گونه تقرير میشود : يكی به صورت دائره و ديگر به
صورت حلزونی و خطوط مارپيچی متصاعد بنابر فرض دوم ، تكامل معنی و مفهوم
دارد بنابر نظريه اول تكامل هست ولی تكامل بازگشت كننده و حركت تاريخ
از قبيل حركت چرخ و فلك بچهها میشود
همچنين ممكن است ملاك تكامل را قدرت بدانيم البته قدرت با ثروت بستگی دارد ولی عين همديگر نيستند ( 2 ) درباب قدرت هم اگر بگوييم قدرت به معنای تسلط بيشتر است اين سؤال مطرح میشود كه تسلط بيشتر بر چه ؟
پاورقی :
. 1 اعراف / 2 10 ثروت و قدرت به نوعی با يكديگر خويشاوندند ، ثروت
، قدرت به وجود میآورد و قدرت ، ثروت اينكه میگويند " توانا بود هر
كه دانا بود " در عمل در دنيای امروز بايد گفت " توانا بود هر كه دارا
بود " حقيقت اين است كه دانايی و دارايی و توانايی با يكديگر نوعی
تلازم دارند البته دانا ، توانا و دارا هم میشود آنچنانكه غرب چون دانا
شد دارا و توانا هم شد ولی دارايی ملازم با دانايی و توانايی نيست ، بعضی
كشورها دارا هستند ( عربستان سعودی ) ولی دانا و توانا نيستند توانايی هم
ملازم با دانايی و دارايی به طور صددرصد نيست بلكه بايد گفت اين سه معنی
در عين اينكه به نوعی ملازم يكديگرند همه از هم قابل تفكيك میباشند حتی
دانايی اگر دانايی غير فنی باشد مثلا پزشكی يا ادبی يا علوم يا فلسفه باشد
مستقيما سبب توانايی و دارايی نمیشود
ممكن است پيشرفت بر اساس آگاهی علمی توجيه شود آگاهی علمی غير از جنبه فنی فقط است ، چون فن يك رشته از علم است و همه علوم نيست مثلا اگر جامعه ای در پزشكی خيلی پيشرفت كرده باشد اين ، ملاك قدرتش نسبت به جامعه ديگر نمیشود ممكن است بهترين اطباء چشم و بهترين جراحان در آن جامعه وجود داشته باشند و مثلا سرطان را در آنجا معالجه كنند ، ولی اين هرگز ملاك ابرقدرتی نمیشود
همچنين ممكن است بگوييم اصلا ملاك پيشرفت چيز ديگر است و آن امور معنوی و انسانی است بشر هر چه بيشتر به سوی آزادی يعنی آزادی انسان از طبيعت و آزادی انسان از انسانهای ديگر و آزادی انسان از خودش پيش برود متكاملتر و مترقیتر است مثلا ما اخلاق را در نظر بگيريم ، اموری كه " ارزشهای انسانی " ناميده میشود ، بگوييم پيشرفت اين است كه انسانها به مرحله ای برسند كه از نظر اجتماعی هيچ نيازی نباشد به اينكه قوه مجريه در كارها دخالت كند بلكه مردم به طور خودكار موازين اخلاقی را با يك انگيزه اخلاقی و درونی عمل كنند و قهرا از همين جا [ اين نظريه ] برمیگردد به مسأله تسلط انسان بر خود كه اين نيز بر میگردد به آزادی انسان از انگيزه های درونی خودش آزادی معنوی كه اديان هميشه انسان را دعوت میكنند به اينكه بر نفس خود مسلط بشود و از حكومت هواهای نفسانی و شهوات خويش آزاد باشد همين است ( 1 ) .
پاورقی :
. 1 ولی ارزشهای انسانی را در آزادی ولو شامل آزادی از هواهای نفسانی و
شهوات حيوانی هم باشد
نمیتوان خلاصه كرد آزادی معنوی صرفا جنبه تخليه دارد برخی از ارزشها
جنبه تحليه و اثباتی دارد ، مثل ايثار ، مهربانی ، خدمت تقوا شرط اساسی
ساير ارزشهاست ولی تمام ارزش نيست
اگر ما بعضی از اين امور را ملاك پيشرفت بگيريم به سادگی میشود گفت تاريخ متكامل است مثلا اگر ما قدرت را بالخصوص در نظر بگيريم بسياری از جامعه ها را بايد گفت " جامعه های پيشرفته " ، مخصوصا جامعه های غربی مثل آمريكا ، چون قدرتشان [ نسبت به گذشته ] خيلی بيشتر است ، مثلا از نظر ثروت [ قدرتشان نسبت به گذشته ] خيلی بيشتر است ولی اگر مثلا جنبه های انسانی را در نظر بگيريم قدری كميت آنها لنگ میشود ، يعنی خود غربيها نيز ديگر مدعی پيشرفت نيستند مسأله ای كه در اينجا طرح كرده است تحت عنوان " انحطاط غرب " كه اكنون مسأله مهمی در دنيا شده است و آن را طرح میكنند ارتباطی با مسأله قدرت ندارد در حالی كه غرب از نظر تكنيك روز به روز پيشتر میرود ، همواره صحبت از انحطاط غرب است ، و تازه غرب نه فقط با معيار ارزشهای اخلاقی انحطاط دارد [ بلكه با برخی معيارهای ديگر نيز انحطاط دارد ] بگذار انحطاط داشته باشد در شرايطی كه روز به روز از نظر فنی قوی تر و مجهزتر میشود ، در حال انحطاطی است كه منجر به سقوط آن خواهد شد ، و به همين دليل اينها را بايد انحطاط گفت ، يعنی از درون خودش ، خودش را دارد میخورد و همين سبب اضمحلال و فنا و سقوطش خواهد شد ، ( 1 ) كه مؤلف اين كتاب كوشش دارد كه بگويد اينطور نيست ،
پاورقی :
. 1 ارزش امور معنوی در حدی است كه يك جامعه با همه قدرتها و ثروتها
و امكانات و علوم و فنون از درون پوك و خالی میشود و خطر سقوط آن را
تهديد میكند
سولژ نيتسين به نقل امير طاهری در مقاله " از مجمع الجزائر گولاك .
. " در كيهان . . . [ میگويد : " غرب ] به دو مصيبت گرفتار است و به
همين جهت تهديد به سقوط میشود : يكی خلا آرمانی ، ديگر : جهنم خوشيها "
اين خلا آرمانی كه او میگويد مربوط میشود به مسأله ای كه ما در كتاب قيام
و انقلاب مهدی ( ع ) طرح كرديم كه تكامل انسان در جهت رهايی از وابستگی
به طبيعت بيرونی و درونی و انسانهای ديگر و به سوی وابستگی به عقيده و
آرمان بوده و خواهد بود
مسأله تكامل جامعه يك مسأله بسيار اساسی است من در آنوقت كه مقاله " قيام و انقلاب مهدی ( ع ) را مینوشتم ، بدون اينكه توجه زيادی به اين كتاب داشته باشم مسأله تكامل را طرح كردم حالا كه فكر میكنم میبينم با اينكه اين چيزها را نديده بودم مسأله در آنجا با اساس خوبی طرح شده است
جنبه های زيادی هست كه اين جنبه ها را بايد از اين كتاب ببينيم اول چيزی كه اينجا طرح میكند اين است كه از شخصی به نام پروفسور پوويك نقل میكند كه او گفته است : " اشتياق به تفسير تاريخ چنان ريشه دار است كه اگر فاقد بينش سازنده ای از گذشته باشيم به عرفان يا مشرب كلبی كشانده میشويم "
بعد خودش توضيح میدهد كه : " مقصود از عرفان خيال میكنم نظريه ای است كه مفهوم تاريخ را خارج از تاريخ در قلمرو حكمت الهی يا مقوله رستاخيز میپندارد يعنی نظريه نويسندگانی چون برديااف و توين بی كه آخرين مورخ زمان ما بوده است مقصود از مشرب كلبی عقيده ای است كه تاريخ را بیمعنی يا واجد مفاهيم بالسويه متغير يا نامتغير يا معنايی خودسرانه كه ما بدان میدهيم میداند و من نمونه آن را چندين بار نقل كردم "
مؤلف روی يك جمله تكيه میكند ، اينكه " ما بايد بينش سازنده ای از تاريخ داشته باشيم " اين را ما در گذشته ، خودمان طرح كرديم كه بينش سازنده از تاريخ يعنی چه ؟ گفتيم يعنی تاريخ چگونه جريانی دارد كه اگر ما آن جريان را آگاه بشويم بعد میتوانيم تاريخ آينده را با استفاده از تجربيات گذشته بسازيم
بعد نظرياتی را طرح میكند كه طبق اين نظريات بينش ما از تاريخ بينش سازنده نخواهد بود يكی را بينش كلبی و ديگری را بينش عرفانی مینامد میگويد بينش كلبی اصلا برای تاريخ معنايی قائل نيست و تاريخ را تقريبا مجموعه حوادث بیسنت و بیقاعده و [ مقرون به ] هرج و مرج میداند كلبيون گروهی از يونانيان هستند كه يك روش زهدمنشی خيلی افراطی داشته اند شخصيت خيلی معروفشان ديوژن است و قبل از او استاد ديوژن به نام انتيس تنس است اينها در واقع از منشعبين سقراط شمرده میشوند كه بخشی از روش سقراط را به نحو افراطی دنبال میكردند ، و چون سعادت را از درون خود انسان جستجو میكنند ملاك سعادت را درون خود انسان و بینيازی از بيرون میدانند كه خيلی به فكر بودايی نزديك میشود و اينكه بايد كوشش كرد تا حد امكان ، نيازها را از بيرون قطع كرد تا انسان از ناحيه درون خودش حالت غنا و بینيازی پيدا كند
داستان ديوژن و اسكندر معروف است كه بعد از آنكه اسكندر در جايی فاتح شده بود همه طبقات و از جمله دانشمندان به ديدن او میآمدند و تبريك میگفتند ديوژن نيامد اسكندر گفت : حال كه او نيامده ما به سراغ او میرويم و رفت . ديوژن در بيابان ، لخت و عور آفتاب گرفته بود اسكندر با سران سپاه میرفت ديوژن از دور صدای سم اسبها را شنيد خيلی تعجب كرد و خودش را نيم خيز كرد اسكندر آمد بالای سر ديوژن و قدری با او صحبت كرد ديوژن خيلی با بیاعتنايی جواب داد بعد اسكندر گفت از من چه میخواهی ؟ گفت : اينكه بروی كنار و سايه ات را از سر من كم كنی چون آفتاب گرفته بودم و تو مانع شدی اسكندر خيلی متعجب شد و با خود گفت : يعنی تا اين حد استغنا و بینيازی ! وقتی آمد بيرون ، سران سپاه داشتند انتقاد میكردند كه اين مرد احمق ولی اسكندر خيلی تحت تأثير قرار گرفته بود و اين جمله معروف را گفت كه " اگر اسكندر نبودم دوست داشتم ديوژن باشم "
و اما آنچه او نظريه عرفانی مینامد اينها هميشه در مسأله تفسير الهی تاريخ ، موضوع را به گونه خاصی تفسير میكنند كه اتفاقا عكس قضيه است ما هميشه گفته ايم كه تفسير الهی تاريخ اتفاقا يك نظريه علمی است و نظريه بسيار دقيقی است و علوم هم هر چه پيش رفته آن را تأييد كرده و آن اين است كه انسان و جامعه انسان در ارتباطش با كل جهان اينچنين نيست كه يك حالت مجزا و منفردی داشته باشد به اين معنی كه انسان و جامعه انسان چه در جهت تكامل خودش كه بعد خواهيم گفت اين تكامل توأم با امور انسانی و معنوی است كه ما اين امور را از نظر قرآن " صلاح و تقوا " میناميم : « و لو ان اهل القری امنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء »( 1 ) و چه در جهت خلاف آن ، بیارتباط با كل جهان نيست اگر بشر در جهت كمال و صلاح و تقوای خود و به تعبير ديگر در راه رضای حق ، و در راه قرب به حق گام بردارد روشی هماهنگ با جهان دارد و جهان عكس العمل موافق با او دارد ، يعنی جهان او را تأييد میكند و ضامن بقايش میشود ،
پاورقی : . 1 اعراف / . 96
و اگر بر عكس در جهت مخالف حركت كند مثل عضوی در بدن میشود كه با اعضاء ديگر ناهماهنگ است ، و وقتی يك عضو با اعضای ديگر ناهماهنگ شد ناچار طبيعت كلی بدن آن عضو را حذف خواهد كرد و از بين خواهد برد ، و اتفاقا سازنده ترين بينشها همين استيادتان هست كه در جلسات اول گفتيم اگر ما تاريخ را دارای ضابطه و قاعده ندانيم و به قول كتاب مثل كلبيون فكر كنيم ديگر تاريخ برای ما درس نيست ، فقط قضايای تاريخی برای خيال ما غذای خوبی است ، مثل افسانه جن و پری است ، و واقعيات تاريخی ديگر نمیتواند درس آموز باشد ، چون ضابطه ندارد كه قابل آموزش و به كار بستن باشد و اگر تاريخ ضابطه داشته باشد ولی ضابطه اش خارج از اختيار بشر باشد ، تاريخ آموزش علمی دارد ، يعنی يك امر فراگرفتنی است ، بدين معنی كه صرفا غذای خيال نيست غذای فكر هم هست ، اما از قبيل اموری است كه خارج از اختيار ما میباشد و ما فقط میتوانيم تماشاگر خوبی باشيم مثل اطلاعی كه ما درباره دورترين كهكشانها داشته باشيم كه اثرش فقط اين است كه ما میدانيم در آنجا چه خبر است ولی نمیتوانيم در آن زمينه كاری بكنيم و اگر تاريخ سنت و ضابطه داشته باشد و اين سنت و ضابطه در اختيار بشر باشد ولی عوامل مؤثر در تاريخ اموری از قبيل زر و زور و حتی علم باشد ، مثلا سنت تاريخ بر اين باشد كه هر جا كه زر بيشتر است تفوق بيشتر است و بقا با اوست ، يا هر جا كه زور بيشتر است بقا و تفوق از آن او است ، در اين صورت تاريخ درس میآموزد ولی درس بسيار بدی میآموزد ، يعنی كسی كه تاريخ را مطالعه میكند میرسد به اين كه مسأله ، مسأله زر و زور است ، جامعه يا بايد تن به فنا و نيستی بدهد و يا بايد برای بقای خود هر چه كه زر میيابد به آن چنگ بياندازد و هر جا زوری میيابد در خدمت خود بگيرد . در اين صورت تاريخ میشود بدترين معلمهای عالم
ولی اگر تاريخ بر اساس سنتها و ضوابط باشد و عوامل مؤثر در اين سنتها عوامل انسانی باشد البته نمیخواهيم بگوييم عوامل منحصر ، بلكه میخواهيم بگوييم عوامل تعيين كننده برای جامعه عوامل انسانی باشد يا لااقل عوامل انسانی جزء شرايط اصلی باشد يعنی بدون آنها جامعه نمیتواند باقی بماند و پيشرفت كند و اگر پيشرفت هم بكند امری است موقت ، و پس از مدتی از درون خودش منفجر خواهد شد و از بين خواهد رفت آنوقت است كه تاريخ برای ما آموزنده است ، معلم است و معلم بسيار خوبی ، معلمی كه به ما پند و اندرز میدهد
آنها كه برای تاريخ بعد الهی قائل هستند به همين معنا بعد الهی قائلند نه آنكه معنای الهی اين است كه هيچ عاملی در كار نيست ، خدا به طور جبر ، به صورت عاملی بيرون از تاريخ و به صورت يك عامل بيرونی میآيد وضع تاريخ را تغيير میدهد ، مثلا يك فرشته از بيرون میفرستد كه بيايد مجرای تاريخ را عوض كند و بعد برود سر جای خودش بنشيند اينطور نيست اين عامل ، خارج از تاريخ هست ، داخل آن هم هست خارج است به معنای اينكه عكس العملی است كه اين جهان ، حكيمانه در مقابل آن نشان میدهد ، و داخل است به اين معنا كه اصلا تاريخ به صورت يك امر مجزا از ساير اجزاء دستگاه عالم وجود ندارد قبلا گفته ايم اصل دوم ديالكتيسين ها ( اصل تأثير متقابل ) معنايش اين است كه هيچ چيزی به صورت مستقل در عالم وجود ندارد ، هر چه در عالم وجود دارد به صورت يك جزء و يك عضو وجود دارد نظريه مذكور بيش از اين نمیگويد بعد الهی تاريخ معنايش اين است كه جامعه انسانی بايد خود را به منزله عضوی از كل جهان هستی بداند ( كل هم كه میگويد مقصودش منظومه شمسی نيست ) در اين صورت است كه بينش ما درباره تاريخ بينش سازنده است ، يعنی آنچه كه اينها میگويند درست عكس قضيه است ، و سازنده ترين بينشها همين است بعد كه برسيم به مسأله تكامل خواهيد ديد كه اينها در توجيه تكامل ، حسابی درماندهاند
تا اينجا اين مقدار گفته شد كه ما ملاك تكامل را چه اموری بدانيم قدرت بدانيم ؟ زر بدانيم ؟ زور بدانيم ؟ امور مادی بدانيم ؟ تكنيك بدانيم ؟ چه بدانيم ؟ آيا امور معنوی را هم قائل باشيم ؟ اينها هم بالاخره مجبورند كه بگويند جنبه های معنوی را نيز بايد در نظر گرفت بعد اين بحث مطرح میشود كه آيا تاريخ هدف دارد يا هدف ندارد ؟ نمیتوانند هدف را مشخص نمايند كه اگر هدف دارد هدف چيست ؟ لااقل حتی جهت چيست ؟ وقتی میگوييم " تكامل " به كدام سو تكامل است ؟ بعضی طرح میكنند كه آيا تاريخ مبدئی و منتهايی دارد ؟ جايی هست كه آخرين حد كمال است ؟ مؤلف به اين تعبير نمیگويد ولی بعضی ديگر گفته اند كه كمال وجود ندارد تكامل وجود دارد چون كمال يك مفهوم استاتيك است و تكامل يك مفهوم ديناميك تاريخ همين طور رو به كمال است ولی خود كمال وجود ندارد ، يعنی يك مسير غير متناهی است حال اين مسأله را فعلا طرح نمیكنيم
بسيار خوب ، به قول شما كمال وجود ندارد تكامل وجود دارد ، آيا در خود تكامل ، راه ، مشخص هست كه ما بگوييم راه چيست ؟ در اين باره هم حرفی ندارند میگويد هر دوره كه پيش بيايد خودش آنوقت نشان میدهد كه دوره بعد چيست ، يعنی محتوای تكامل را الان نمیتوانيم مشخص كنيم حال را نسبت به گذشته میتوانيم حساب كنيم و مثلا بگوييم آنچه امروز وجود دارد نسبت به گذشته كاملتر است اما الان نمیتوانيم بگوييم در آينده چه بايد باشد تا از امروز كاملتر بشود نمیتوانيم بگوييم [ آينده ] چيست ، خود آينده وقتی آمد مشخص میكند مثل يك قافله كه جلويش كاملا تاريك است ، حتی قدم بعد را هم نمیداند چيست يكوقت چراغ در دست انسان است ، دو قدم جلوتر را میبيند بعد قدمش را میگذارد ، و يكوقت هيچ جلويش را نمیبيند ، آن قدم را كه گذاشت خودش تكامل میشود محتوا چيست ؟ محتوا را بايد همانوقت برايمان معين كند كه چيست ، و اين ، درماندن در تفسير تكامل است ( 1 )
پاورقی :
. 1 اين ، نظريه اين كتاب است كه همانطور كه تاريخ متكامل میشود ،
مورخ و نظريات او هم پا به پای تاريخ متكامل میشود و به تعبير صحيحتر
فيلسوف تاريخ و نظرياتش هم تدريجا متكامل میشود . اشكالی
كه هست اين است كه ما كه اكنون نظر میدهيم به تكامل تاريخ و تكامل
نظريات فلسفی تاريخ ، از هم اكنون بايد مقياسی در دست داشته باشيم كه
با آن مقياس بگوييم اين دو متكامل میشود درباره تاريخ میتوانيم بگوييم
كه در هر دوره طبق نظريات فلسفی آن دوره متكامل است ، ولی درباره خود
آن نظريات چه معياری هم اكنون داريم ؟ اگر امروز معياری برای تكامل
نظريات فلسفه تاريخ داريم ، همان معيارها و يا مانند آنها میتواند معيار
تكامل تاريخ باشد صرف اينكه نظريات بعدی در زمان بعد است نمیتواند
معيار باشد ، زيرا اولا خود مؤلف قائل به تراجع تاريخ است ، ثانيا اگر
چنين است باز هم ما نيازی به نظريات معياری در آينده نداريم ، از هم
اكنون میگوييم تاريخ آينده چون متعلق به آينده است ، آيندگی و تأخر
زمانيش مساوی است با تكاملش اين ، نظريه اين كتاب بود كه انتقاد شد
ولی ماركسيستها از هم اكنون خط سير آينده را تعيين میكنند و آن رسيدن
به جامعه بیطبقه است ولی البته ماركسيسم كه قائل به تطور نظريات مطابق
تطور اجتماع است ، نمیتواند چنين نظريه ای بدهد ، در اين زمان ، برای
زمان ديگر نظريه دادن ، ضد اصول ماركسيسم است
ما كه از طرفی قائل به تكامل تاريخ هستيم ، از طرف ديگر ، فكر و نظر
را مشمول قوانين عمومی ماده نمیدانيم ، و از طرف ديگر تاريخ را نتيجه
سرشت متكامل انسان میدانيم نه تكامل غير قابل پيش بينی ابزار توليد ،
به آسانی میتوانيم آينده متكامل تاريخ را پيش بينی كنيم
پاورقی :
. 1 اين اشكال بر نظريه مؤلف وارد است كه فرضا ما چيزی از تكامل
آينده زيستی ندانيم ضرری به جايی نمیرساند ، و امور زيستی از شعب علوم
نظری است و كار علم كشف واقعيات است ، جهل به آينده زيانی به حال
حاضر نمیزند اما در مورد تاريخ كه ما نيازمند به بينش سازنده به قول
مؤلف " تاريخ
چيست " هستيم جهل به خط سير تكامل در آينده جهل به آنچه بايد است
نه جهل به آنچه خواهد بود ، پس ما چگونه میتوانيم بينش سازنده داشته
باشيم ؟ ما قافله را میخواهيم به " نمیدانم كجا " ببريم ، هم جهل به
مقصد است و هم جهل به راه
يعنی میخواستند تاريخ را با طبيعت تطبيق بدهند نه طبيعت را با تاريخ میگويد دانشمندان قرن نوزدهم دو عمل متناقض انجام میدادند ، از يك طرف میگفتند تاريخ ، جزئی از طبيعت است و از طرف ديگر میگفتند در تاريخ پيشرفت است اين دو با هم ناسازگار بود زيرا در طبيعت تكامل نبود ولی در تاريخ تكامل بود بعد میگويد نظريه داروين كه پيدا شد كه در طبيعت هم قائل به تكامل شد قهرا توافقی حاصل شد ولی باز هم اينها با همديگر فرق میكند ، از دو جهت : يك جهت اينكه تكامل طبيعت آنقدر بطیء است كه در طول چندين هزار سال كه ما سراغ داريم ، از نظر زيستی هيچگونه تغييری و تكاملی در انسان پيدا نشده و حال آنكه از نظر اجتماعی و تاريخی فوق العاده تحولات پيدا شده است ، و بعلاوه در تكامل طبيعت عامل انتقال مرحله قبل به مرحله بعد عوامل وراثتی است و در جامعه عوامل اكتسابی ، يعنی هيچ جنبه زيستی ندارد و اينطور نيست كه يك جامعه كه پيشرفت كرد نسل بعد اين جامعه كه میآيد با حالت پيشرفته متولد میشوند ، بلكه اينها باز بايد ياد بگيرند ، يعنی امكانات موجودی كه هست بايد به آنها منتقل بشود بنابراين ميان تكامل تاريخ و تكامل طبيعت اختلاف است
توين بی مورخ انگليسی كه دو سه سال پيش فوت كرد در مقدمه كتاب " محاكمه تمدن " پيروزمندانه میگويد : " گذر تاريخ به حكمت الهی سوق میيابد " میخواهد بگويد تاريخ در نهايت امر به اين سو است كه بايد تفسيرش تفسيری از قبيل تفسير حكمت الهی باشد ، درست عكس نظريه مورخين از قرن هجدهم به اين طرف كه در اين دوره ، تاريخ بيشتر از حكمت الهی دور میشد ، چنانكه مؤلف هم نظرش همين است و آن تفسير را " تفسير عرفانی " مینامد توين بی چنين اعتقادی داشته و اين خيلی جالب است میخواهد بگويد هر چه كه نظريات شناخت درباب تاريخ جلو میرود به آن سو نزديكتر میشود و تفسيرها بيشتر جنبه حكمت الهی به خود میگيرند خود مؤلف نيز نظرش اين است كه تدريجا چاره ای نيست از اين كه تاريخ را بايد با موازين حكمت الهی توجيه كرد
از جمله حرفهايی كه به ماركسيستها ايراد میگيرند و آنها جواب ندارند همين است كه اينها درباب تاريخ معتقدند كه جامعه های سرمايه داری جبرا منتهی میشوند به جامعه های سوسياليستی ، و جامعه سوسياليستی هم به نهايت خودش كه جامعه كمونيستی و جامعه بیطبقه است منتهی میشود كه در آنجا ديگر نه طبقه ای هست و نه دولتی وجود دارد آنگاه سؤال میشود كه بعدش چی ؟ ناچارند برای تاريخ پايانی قائل شوند و پايان قائل شدن برای تاريخ بر خلاف اصول ماركسيستی است كه مطابق آن ، حركت لازمه ذاتی طبيعت و تاريخ است ناچارند برای تاريخ يك حالت ايستا قائل شوند و علتش همان مسأله تضاد است چون اينها عامل حركت را همان تضاد میدانند وقتی كه جامعه رسيد به مرحله بیتضادی و بیطبقاتی ، عامل حركت از بين میرود عامل حركت كه از بين رفت جامعه بیحركت میشود
ولی طبق آن نظريه هايی كه قائل به اين هستند كه تضاد آهنگ حركت را تندتر میكند اما علت اصلی حركت تضاد نيست بلكه حركت نتيجه يك ميل درونی و ذاتی در همه اشياء است كه ميل به تكامل دارند و بنابراين اگر جامعه به حد بیطبقه برسد نيز " خير " ( « فاستبقوا الخيرات »( 1 " مسأله ای است كه باز پيش روی جامعه است ، مطابق آن نظريه ها جامعه ها میرسند به مرحله ای كه فقط در خيرات بر يكديگر پيش میگيرند بدون اينكه مسأله تضاد يا تنازع در كار باشد ( 2 )
پاورقی : . 1 بقره / . 148 . 2 مسأله پايان يا غايت ، يا كمال تاريخ ، مسأله جالبی است ، نظريه مؤلف كه در صفحه 29 گذشت ، اگرچه انتقاداتی داشت ولی از يك اشكال فرار كرده بود و آن اشكال ، بن بست در حركت تاريخ است ولی نظريه ماركسيسم اگرچه آن ايرادها را كمتر داشت ولی دچار نظريه بن بست در حركت تاريخ میشود ، چون رسيدن به جامعه بیطبقه ، رسيدن به جامعه بدون تضاد است و طبق اصول ديالكتيك رسيدن به جامعه بیتضاد رسيدن به به سكون و مرك است تنها نظريه الهی است كه میتواند حركت انسان را به سوی خيرات لايتناهی معنوی توجيه نمايد مسأله " يا اهل يثرب لا مقام لكم " است فرضا انسان برسد به مساوات كامل ، تعاون ، ايثار ، عدالت ، ارزشهای خودكار اخلاقی ، و به قول آقايان يگانگی نيكی ، زيبايی ، راستی ، آيا قرنها و صدها قرن در يك مرحله توقف خواهد كرد ؟ !
ما دو تاريخ داريم ، يكی وجود عينی تاريخ ، يعنی همان حركتی كه در جامعه بشری وجود دارد ، و ديگر تاريخ به معنی علم تاريخ يكوقت هست كه ما تاريخ به معنی جريان عينی موجود در جامعه را تعريف میكنيم ، در اين صورت بايد عبارتمان چنين باشد : " جريان تكاملی تاريخ ، پيشرفت به سوی آزادی است " ( او تكامل را در آزادی میداند ) و يك وقت تاريخ به معنی علم تاريخ را كه به صورت يك دانش در كتابها ثبت میشود تعريف میكنيم در اين حال بايد بگوييم " علم تاريخ يعنی علم پيشرفت به سوی ادراك آزادی " ، علمی كه بتواند ادراك ما را نسبت به آزادی بيشتر كند ( چون جريان تاريخ همان جريان آزادی است ) به اين جهت علم و ادراك ما پيشرفت بيشتر بدهد قهرا بايد گفت هدف تاريخ آزادی است . ( آكتون چنين حرفی زده است )بنابر نظر ماركسيسم ، تاريخ حركتی يكنواخت دارد و رجوع در تاريخ معنی ندارد يك موجود زنده طبيعی مثلا يك گياه هر روز نسبت به روز قبلش رشد بيشتری دارد ، يعنی اينطور واقع نمیشود كه يك گياه برسد به يك مرحله و دوباره برگردد به مرحله قبل يك نهال امسال ، سال آينده رشد بيشتری دارد ، سال بعدش رشد بيشتر دارد و ، ديگر نمیشود در سال چهارم باز گردد به حال سال اول درباب تاريخ هم نظريه ماركسيستها چنين است كه جامعه در هر وضعی از وضع قبلی خود متكامل تر است ، چرا ؟ زيرا تكامل را به صورت تضاد توجيه میكنند كه جامعه در هر وضعی كه هست در درونش تضادی برقرار میشود و اين تضاد ، ميان عوامل نو و پيش برنده و عوامل كهنه و مرتجع میباشد ، و اين مبارزه شدت پيدا میكند و در نهايت امر جبرا به سود عوامل پيشرو خاتمه پيدا میكند و هيچگاه امكان ندارد كه به سود عوامل مرتجع به پايان برسد ممكن است اين عوامل ، پيروزی عوامل پيشرو را تأخير بياندازد ولی هميشه به سود اينها خاتمه میپذيرد ، و بعد در يك حركت جهش وار ، جامعه دگرگون میشود و آن گروه حاكم از بين میرود و قهرا اين مرحله كاملتر از مرحله قبل خواهد بود بعد او به نوبه خود ضدش را در درون خود میپرورد و تضاد جديدی رخ میدهد آنها میآيند و اينها را بر میاندازند مرحله سوم از مرحله دوم كاملتر است ، و همين طور در اين فرضيه ، تراجع و انحطاط معنی ندارد ، يعنی هر نظامی از نظام پيشين خود كاملتر و از نظام بعدی ناقصتر است
جبرا چنين چيزی است ( 1 )
نظريه هايی كه منكر تكامل بودند میگفتند اصلا ما دليلی نداريم كه قائل به تكامل بشويم ولو در مجموع جامعه های بشری ، و اصولا ممكن است تاريخ دور بزند ولی يك نظريه ديگر درباب تكامل كه نظريه صحيح هم همين است و اين كتاب نيز آن را انتخاب كرده است اين است كه تاريخ در مجموع خودش رو به تكامل است ولی اين بدان معنی نيست كه تاريخ مانند قافله ای است كه دائما قدم به قدم جلو میرود ، چون عاملش انسان است نه طبيعت ، و انسان يك موجود آزاد و مختار است تاريخ بايد در يك مسيری حركت كند ولی جامعه گاهی ممكن است به چپ منحرف شود ، گاهی ممكن است از حركت باز ايستد ( چنين نيست كه بايد هر لحظه حركت كند ، ممكن است جامعه يك مدت موقتی حالت ايستا داشته باشد ) و گاهی ممكن است برای مدتی به عقب برگردد و مزايای كمالی خود را از دست بدهد ، ولی در مجموع ، حركت تكاملی دارد ، ( 2 ) يعنی اگر مجموع حركتها را در نظر بگيريم حالت قافله ای را پيدا میكند كه گاهی حركت میكند ، گاهی میايستد ، گاهی از اين طرف میرود ، گاهی از آن طرف ، و احيانا گاهی چند قدم به عقب برمیگردد ، ولی در مجموع هميشه از مبدأ دور و به مقصد نزديك میشود
پاورقی :
. 1 ممكن است ماركسيستها از نظريه خود دفاع كنند كه همانطور كه در
طبيعت فنا و اضمحلال و پيری و فرسودگی هست ، در تاريخ هم هست آن چيزی
كه در تاريخ نيست بازگشت به عقب است پيری و فرسودگی غير از بازگشت
به عقب است هيچ جامعه ای به دورانهای توحش اوليه برنمیگردد ولی به
نيستی و سقوط میگرايد
اشكال نظريه ماركسيستها اين است كه طبق قوانين ديالكتيك ، جايی برای
پيری و مرگ نه در فرد و نه در جامعه نيست بنابراين نبايد در طبيعت و
در تاريخ پيری و فرسودگی و مرگ وجود داشته باشد
. 2 يعنی طبيعت حركتش بدون وقفه و بدون برگشت و روی خط مستقيم است
، برخلاف تاريخ كه همه اينها را در ضمن حركت تكاملی خود دارد
دور مارپيچی كه ماركسيستها [ نيز بدان ] عقيده دارند ، روی حساب آنها در حدی است كه به معنی پيروزی موقت نيروهای ارتجاعی و عقب برنده میباشد ولی اين پيروزی موقت است ، يعنی اينطور نيست كه نيروهای پيش برنده از بين میروند ، بلكه نيروهای ارتجاعی ، مقداری انقلاب را تأخير میاندازند ، و الا با اصول آنها وفق نمیدهد
مصر تمدنی داشته از تمدن هزار سال بعدش خيلی قويتر ، و آن تمدن رفت و ديگر برنگشت ، هزار سال دو هزار سال گذشت و برنگشت مسأله ای كه ما میگوييم اين است كه تمدن ، طلوع و افول دارد و اين با نظر ماركسيستها جور در نمیآيد تمدن طلوع و غروب دارد يعنی در يك جامعه طلوع میكند ، بعد در آنجا به انحطاط كشيده میشود و در جای ديگر طلوع میكند اين سخن حضرت رسول است درباره قرآن كه میفرمايد : « يجری كما يجری الشمس و القمر » ( 1 ) جريان پيدا میكند همانطور كه ماه و خورشيد جريان پيدا میكنند ، يعنی اگر از ميان مردمی غروب كند همانگاه از ميان مردم ديگر طلوع میكند .
پاورقی : . 1 تفسير عياشی ، ج / 1 ص . 11
« من يرتد منكم عن دينه فسوف ياتی الله بقوم يحبهم و يحبونه » ( 1 ) . غروب نمیكند ولی از اينها غروب میكند يك وقت حساب قرآن است كه آيا قرآن غروب میكند يا نمیكند ؟ نه ، قرآن غروب نمیكند ولی يكوقت صحبت جامعه است جامعه ای كه میبايست از پرتو آن استفاده كند منحط میشود و از بين میرود فرهنگ بشری ، فرهنگ انسانی ، خود يك امری است علل اين را هم ذكر میكنند كه چرا يك جامعه اين حالت را پيدا میكند كه وقتی به حالت رشد و كمال میرسد [ انحطاط پيدا میكند ] حتی توين بی معتقد است كه طبيعتا بايد اينطور باشد ، گو اينكه میگويد میتوان جلوی آن را گرفتبحثی است كه وقتی جامعه به يك مرحله از كمال رسيد عوامل انحطاط نه عوامل ضدش كه میخواهد از درونش يك جامعه ديگر بيرون بيايد عامل پيری و فرسودگی از درون خودش پيدا میشود ، جامعه را پير و فرسوده میكند و به انحطاط میكشاند ، آيا اين عوامل انحطاط ، جبری است يعنی جلويش را نمیشود گرفت ، مثل پيری در گياهان و حيوانات كه جلويش را نمیشود گرفت ، فقط میشود آن را كمی عقب انداخت و عمرش را قدری زيادتر كرد ولی ²ما جعلنا لبشر من قبلك الخلدغ (2) هيچ بشری مخلد نيست ، آيا هيچ جامعه ای هم مخلد نيست ؟ يا نه ، میشود جلو اينها را گرفت ؟ توين بی میگويد میشود جلو اينها را گرفت ، يعنی جامعه را میشود نو به نو كرد ، عوامل كهنگی و فرسودگی میآيد ، جامعه را نو كرد و نو كرد و نگذاشت هيچگاه به انحطاط كشيده شود به هر حال اينها هيچكدام با نظر ماركسيستها جور در نمیآيد
پاورقی : . 1 مائده / . 54 . 2 انبياء / . 34


