next page

fehrest page

back page

تاريخ و علم ، تاريخ و مذهب ، تاريخ و اخلاق

تاريخ و علم

اين بحث در واقع سه بحث است : تاريخ و علم ، كه آيا تاريخ علم است‏ يا علم نيست ؟ تاريخ و مذهب ، كه آيا مذهب ( مقصود نيروهای ماوراء الطبيعه است ) عاملی است در تاريخ يا نه ؟ و تاريخ و اخلاق ، كه می‏شود مسأله مورخ و ارزشهای اخلاقی و نيز قضاوت كه آيا مورخ حق قضاوت اخلاقی‏ دارد يا ندارد اين سه بحث از همديگر جداست ابتدا می‏پردازيم به بحث‏ تاريخ و علم
راجع به اين كه تاريخ علم است يا علم نيست مسأله را كمی مبهم طرح‏ كرده است اين را از چند جهت می‏شود مورد بحث قرار داد يكی اين كه تاريخ‏ از آن جهت كه به انسان مربوط است علم نيست از باب اين كه علوم طبيعی‏ می‏تواند علم باشد از آن جهت كه علم عبارت است از كشف قوانين كلی حاكم‏ بر موضوع آن علم طب می‏تواند علم باشد زيرا می‏توان قوانين كلی حاكم بر بدن انسان را از نظر صحت و مرض به دست آورد فيزيك می‏تواند علم باشد ، گياه شناسی هم می‏تواند علم باشد ، ولی آنچه را كه مربوط به انسان است‏ نمی‏توان تحت ضابطه و قانون كلی در آورد و قهرا جامعه شناسی و تاريخ نمی‏توانند علم باشند چون هر دوی اينها به انسان‏ مربوط است و انسان يك موجود مختار و آزاد است و موجود مختار و آزاد كارش تحت ضابطه كلی و قانون كلی در نمی‏آيد طبيعت به قول قدمای ما يكنواخت كار می‏كند كه گفته اند علی و تيرش واحدش كار می‏كند مثلا آب يك‏ خصلت معين دارد ، هميشه خصلت خودش را بروز می‏دهد يا آهن يك خصلت‏ معين دارد و هميشه خصلت خودش را بروز می‏دهد ولی انسان به دليل اين كه‏ موجودی آزاد و مختار است ، آزاد است كه اين كار را بكند يا آن كار را ، و هيچ جبری بر او حكومت نمی‏كند ، رفتارش تحت ضابطه در نمی‏آيد ، و هر علمی كه مربوط به رفتار انسان باشد و لذا شامل روانشناسی نمی‏شود چون‏ روانشناسی به رفتار انسان مربوط نيست مثل جامعه شناسی و تاريخ تحت‏ ضابطه در نمی‏آيد و در واقع علم نيست . اين يك راه
از يك راه ديگر نيز كسی می‏تواند بگويد كه تاريخ علم نيست و آن اين‏ است كه علم با " ثبات " سر و كار دارد ، يعنی علم در مورد اشياء ثابت می‏تواند علم باشد مثلا اينكه " آهن در اثر حرارت انبساط پيدا می‏كند " كه يك امر ثابتی است در حال ، گذشته و آينده ولی تاريخ عبارت‏ است از يك جريان ، و امر ثابتی در تاريخ وجود ندارد كه ما بگوييم آن‏ امر ثابت دارای فلان قانون است بنابراين جامعه شناسی می‏تواند علم باشد زيرا جامعه شناسی به جامعه به عنوان يك امر ايستا نظر می‏كند ولی تاريخ‏ نمی‏تواند علم باشد زيرا ثبات ندارد و جريان است ، كه همه اينها را عرض‏ می‏كنيم
وجه سومی كه كسی می‏تواند بگويد كه تاريخ علم نيست اين است كه علم به‏ قول اينها عبارت است از اثر متقابل فرضيه و تجربه ، يعنی عالم ابتدا فرضيه ای می‏سازد ، بعد فرضيه اش را در عمل تجربه می‏كند ، اگر ديد آنچه‏ كه فرض كرده در عمل درست از آب در آمد آن را " قانون علمی " می‏نامد تاريخ قابل تجربه نيست چون مربوط به گذشته است وجود ندارد كه انسان‏ بخواهد آن را تجربه كند فقط انسان می‏تواند آن را ببيند چنانكه ستاره شناسی هم قابل تجربه نيست با اين كه در زمان حاضر هست زيرا انسان‏ فقط آن را می‏بيند ولی نمی‏تواند در عمل آزمايش كند و تحت تسلط عمل خودش‏ در آورد حداكثر مشاهده است تاريخ حتی از مشاهده هم يك درجه كمتر است‏ چون منقولات است پس به دليل اين كه تاريخ تحت تجربه در نمی‏آيد علم‏ نيست راه ديگر اين است كه كسی بگويد تاريخ علم نيست به معنی اين كه " تاريخ قانون نيست و نمی‏تواند قانون كلی داشته باشد " به دليل اين كه‏ همه علوم اين طور هستند البته اين فقط به " تاريخ " نمی‏خورد ، به همه‏ علوم می‏خورد امروز بحث خيلی دامنه داری هست در " فلسفه علم " كه‏ می‏گويند قدما به ضوابط و قواعد كلی در طبيعت معتقد بودند ، و عقيده‏ داشتند كه علم عبارت است از كشف قواعد كلی يعنی قواعد ضروری لا يتخلف‏ حتی در طبيعت بيجان امروز اين مسأله مورد ترديد است هم اصل مسأله مورد ترديد است كه آيا طبيعت حتی طبيعت بيجان قوانين ثابت و سنن لايتغيری‏ دارد يا ندارد ؟ و هم اين كه فرضا چنين قوانينی داشته باشد توفيق انسان‏ برای كشف اين قواعد و ضوابط محل اشكال و ترديد است ، و لهذا امروز تمام‏ قواعد علمی اموری است كه پذيرفته شده است ، يعنی اگر امروز ما مطلبی را در فيزيك يا شيمی به صورت قانون بيان می‏كنيم قرارداد است كه فعلا ما به‏ صورت قانون بپذيريم ، يعنی در حدود فرضيه ها و تجربه های ما تاكنون‏ مطلب از اين قرار بوده است ولی شايد بعد چيز ديگری تأييد شود ، و لهذا علم امروز بيشتر به شك تمايل دارد حال اين از چه جهت است ؟ آيا از اين‏ جهت است كه طبيعت قانون كلی ندارد ؟ يا اگر هم طبيعت قانون كلی دارد بشر به آن دسترسی ندارد ، و اين البته خاصيت علم تجربی است ، يعنی علمی‏ لذا يكی از ايرادهايی كه به ماركسيسم می‏گيرند همين است كه ماركسيسم خيلی‏ ساده انگاری كرده ، زيرا قانون قطعی برای علوم طبيعی حتی برای بيجانها ادعا كردن كه بر اين بيجانها فلان قانون قطعيت دارد ، از نظر علم‏ بی‏احتياطی است تا چه رسد در مورد جاندارها و تا چه رسد در مورد انسان و تا چه رسد در مورد جامعه انسان و تا چه رسد در مورد تاريخ جامعه انسان ، كه كسی بيايد يك سلسله قوانين جزمی عرضه بدارد كه من قانون تاريخ را كشف كردم ، علم اولين و آخرين تاريخ را كشف كردم ، همين است و همين نه‏ ، اين جور نيست علم متواضع تر از اين است كه در هيچ موردی و به طريق‏ اولی در تاريخ ادعای جزم كند بنابراين نقطه نظرها خيلی فرق می‏كند : . 1 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه به رفتار انسان وابسته است و رفتار انسان به عنوان يك موجود آزاد تحت ضابطه در نمی‏آيد پس تاريخ و جامعه شناسی هيچكدام نمی‏تواند علم باشد
. 2 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه علم در مورد اموری است كه‏ ايستا باشد ، اموری را كه در جريان است نمی‏شود تحت ضابطه و كليت در آورد ، چون كأنه اينجور است كه علم به منزله نشانه گذاری است و روی شی‏ء ساكن می‏شود نشانه گذاشت ولی روی شی‏ء متحرك نمی‏شود نشانه گذاشت ، پس‏ تاريخ نمی‏تواند علم باشد مثل معروفی ذكر می‏كنند ، می‏گويند كلاغ وقتی كه‏ گردو می‏دزدد می‏رود آن را در جايی كه مرز سايه و آفتاب است مخفی می‏كند كه بعد بيايد بردارد و ببرد ، غافل از اين كه سايه ساكن نيست و حركت‏ می‏كند ، الان مرز سايه و آفتاب اينجاست ، يك ساعت ديگر كه بيايد جای‏ آن عوض می‏شود وقتی می‏آيد هر چه می‏گردد پيدايش نمی‏كند ، زيرا روی يك‏ امر ثابت می‏شود نشانه گذاری كرد ، روی يك امر متحرك نمی‏شود نشانه‏ گذاری كرد
. 3 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه قابل تجربه نيست
. 4 [ " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه مانند ساير علوم تحت ضابطه‏ كلی در نمی‏آيد و نظريات ديگر ]
ولی همه اينها قابل جواب است اما اين كه تاريخ مربوط به انسان است و انسان رفتارش تحت ضابطه در نمی‏آيد ، اين حرف ، درست نيست ، كليات‏ رفتار انسانها تحت ضابطه در می‏آيد ولی انسان بسيار پيچيده تر از ساير موجودات است يك حرف خيلی خوبی فروغی از اگوست كنت نقل می‏كند ، و در حرفهای اگوست كنت حرف خوبش به نظر من همين است اگوست كنت علوم را به سبك مخصوصی تقسيم كرده تقسيم بندی علوم به شكلهای مختلف انجام شده‏ شكل قديميش همان شكل ارسطويی است بيكن به گونه ديگری تقسيم كرده ، اسپنسر به گونه ديگر ، و اگوست كنت به گونه ديگر ، و هنوز همان تقسيم‏ ارسطويی قوی تر از همه اينهاست اگوست كنت علوم را به اعتبار سادگی و پيچيدگی تقسيم كرده است می‏گويد ساده ترين علوم رياضيات است چون‏ رياضيات فقط روی محفوظات مجرد ذهن است و لذا ذهن خيلی روشن درك می‏كند و خيلی كم اشتباه می‏كند از رياضيات كه بگذريم ، ساده تر نسبی كه قدری‏ پيچيدگی پيدا می‏كند علوم مربوط به طبيعت بيجان است زيرا طبيعت بيجان‏ همان قوانين رياضی بر آن حاكم است علاوه بر اينكه قوانين مربوط به طبيعت‏ بيجان نيز با آن توأم می‏شود ، مثل مغناطيس و نور و به طور كلی فيزيك ، شيمی و نجوم
فلسفه را از اين موضوع جدا كرده
بله ، او به فلسفه ای غير از اينها قائل نيست فلسفه تحققی او بالاخره‏ همان علوم [ تجربی ] می‏شود
بعد می‏گويد از اينها پيچيده تر علوم زيستی است ، چون در علوم زيستی ، قوانين رياضی به علاوه قوانين [ طبيعت جاندار حاكم است ] ابتدا به‏ نباتات كامپيوتری است كه انسان توانايی كشف اين ضوابط را ندارد پس اين سخن كه‏ " تاريخ چون مربوط به انسان است ضابطه ندارد و هرج و مرج است " غلط است ، ضابطه دارد ولی ضوابطش [ بسيار مشكل ] به دست [ می‏آيد ] اگر شما بخواهيد پيش بينی حالت يك فرد انسان را بكنيد ، يك فردی كه دائما هم‏ تحت تربيت شما بوده ، مثلا يك بچه ای مانند ( ( اميل " روسو كه شما بالخصوص همه تربيت او را زير نظر گرفته ايد و بنابراين به تمام زوايای‏ روح او وارد هستيد ، در عين حال اگر حادثه ای پيش بيايد ، صددرصد نمی‏توانيد عكس العمل های روح او را پيش بينی كنيد ، چون انسان موجود بسيار پيچيده ای است و غير از يك اتومبيل است كه شما می‏توانيد عكس‏ العمل هايش را پيش بينی نماييد
بنابراين مسائل جامعه شناسی و مسائل تاريخی از آن جهت تخمينی‏ است كه انسان تا كشف آن قوانين خيلی فاصله دارد نه اين كه آن قوانين‏ وجود ندارد
بعد می‏آييم سراغ مسأله دوم كه بگوييم تاريخ از آن جهت علم نيست كه‏ جريان است جواب اين است كه خود جريان هم می‏تواند ضابطه داشته باشد درست است [ كه تاريخ جريان است ] ولی آيا جريان بی‏ضابطه ای است يا جريان با ضابطه ای است ؟ اصول تكامل داروين همه قانون است ولی قانون‏ يك جريان است مگر هر چه كه جريان شد حتما بی‏ضابطه است ؟ ! اين يك‏ مسأله خوبی است كه ما در كتاب " ختم نبوت " طرح كرده ايم كه بعضی‏ اين اشتباه را مرتكب شده و خيال كرده اند قانون كلی هميشه مربوط به‏ ثابتهاست و اگر چيزی در جريان بود قانونش هم بايد هميشه عوض شود از اين جهت می‏گويند كه انسان و جامعه انسان چون متحول است پس نمی‏تواند يك قانون ثابت دائم جاويد داشته باشد بنابراين دين و مخصوصا دين اسلام ( دين خاتم ) كه مدعی است كه من قوانين جاويد دارم ، اگر جامعه ايستا می‏بود می‏توانست قوانين جاويد داشته باشد ولی وقتی كه جامعه ، متحرك و متحول است قطعا قوانينش هم بايد عوض بشود چون قانون برای جامعه مثل‏ لباس است برای تن وقتی كه تن رشد می‏كند قهرا بايد لباس متناسب با آن‏ بپوشد ، و وقتی لاغر شد نيز بايد لباس ديگری متناسب با آن بپوشد
اينها اشتباه كرده اند ، خيال كرده اند هميشه قانون مساوی است با ايستا بودن ، در صورتی كه از جمله قوانين ، قوانين تحول است يعنی قانونی‏ كه ضابطه تحول را بيان می‏كند ، منتها برخی ضوابط تحول ، قهری و جبری‏ صورت می‏گيرد ، مثل ضوابط تحولی كه داروين معين كرده ، و برخی ديگر اختياری است ، يعنی بايدهايی است كه به صورت قانون روشن می‏كند كه از اين راه برو ، و قانون حكم مدار و مسير و حكم شاخصهايی را كه در راه قرار می‏دهند پيدا می‏كند اين نوع قانون ، قانون حركت است بنابراين بايد در ماهيت آن قانون دقت و تأمل كرد كه آيا ماهيت آن قانون ، ماهيتی است‏ كه ضابطه حركت و ضابطه تكامل را بيان كرده يا نه قانون تكامل كه به واسطه‏ تكامل از بين نمی‏رود اين مثل آن است كه ما بگوييم چون موجودات از پايين‏ ترين درجه متحول شده و به انسان رسيده اند ، پس قانون تكامل نقض شد نه‏ ، چون قانون تكامل هست اينها تحول پيدا كردند مدار را با منزل نبايد اشتباه كنيم اين قانون ، مدار است نه منزل بله ، ممكن است يك قانون هم‏ منزل باشد بنابراين به صرف اين كه جامعه متحول است نمی‏توانيم بگوييم‏ پس نمی‏تواند قانون ثابت هميشگی داشته باشد ما می‏گوييم بايد به ماهيت‏ آن قانون رسيدگی كرد كه آيا ماهيت آن ، ماهيتی است كه ضابطه حركت است‏ يا نه
اگر ما سراغ همين قوانين اخلاقی برويم می‏بينيم قوانين اخلاقی ، ضابطه‏ حركت است مثلا اگر راستی برای جامعه منزل نيست ضابطه حركت جامعه است‏ ، يعنی جامعه اگر می‏خواهد حركت كند بايد با اين ضابطه حركت كند جامعه‏ ای كه مردمش همواره دروغ می‏گويند سرنوشتش سقوط است همين طور است‏ استقامت و ساير ضوابط اخلاقی ، كه اين خود بحث دامنه داری است
بنابراين نمی‏شود گفت تاريخ به دليل اين كه عبارت است از جريان جامعه‏ بشر پس ضابطه و قانون ندارد و بنابراين نمی‏تواند علم باشد ، همين طور كه‏ نمی‏شود گفت قانون تكليفی ، قانون انشائی ، قانون شرعی كه تكليف است ، به دليل اين كه جامعه در آينده متحول است نمی‏تواند يك قانون هميشگی‏ باشد اين حرف نه درباره تاريخ درست است و نه درباره دين پس آن نظر هم‏ نظر غلطی است
تجديد نظر در تعريف علم است
نه ، تعريف تجديد نظر نشده علم همان كشف قوانين است ولی اين كه خيال‏ كرده اند قانون هميشه در مورد اشياء ساكن است غلط است ، يعنی اشياء متحرك هم تحت يك ضوابط و قوانينی حركت می‏كنند . يك وقت می‏گوييم " قانون انبساط آهن " اين ، قانون شی‏ء است نه در حال حركت ، قانون يك شی‏ء ثابت است ، يعنی ما طبيعت آهن را از چند هزار سال پيش‏ تا به امروز و تا آينده يكسان فرض كرده ايم بعد می‏گوييم اين طبيعت اين‏ خاصيت يكسان را در همه زمانها دارد و يك وقت ما قانونی مثل قانون‏ زيست شناسی قانون تكامل داروين را بيان می‏كنيم آن هم قانون است اما اين‏ قانون می‏گويد كه جريان تحول و تكامل در گذشته به اين شكل بوده است‏ همچنين اخلاق قانون تكامل است ولی برای آينده ، می‏گويد اگر تو در مسير حركتت می‏خواهی منحرف نشوی و می‏خواهی اعتلا پيدا كنی از اين مسير برو ، و به طور كلی هر ايدئولوژی ای نيز قانون است ولی قانون تكامل ، ضابطه است‏ ولی ضابطه تكامل . از اين هم بگذريم
می‏رويم سراغ ايراد ديگر كه تاريخ نمی‏تواند علم باشد به دليل اين كه‏ قابل تجربه نيست تا مقصود از تجربه چه باشد ؟ اگر مقصود تجربه لابراتواری‏ باشد [ كه با وسايل مخصوص انجام می‏شود ] بله قابل تجربه نيست ، ولی‏ تجربه تاريخی خودش تجربه است ، يعنی حادثه ای برای جامعه ای پيش می‏آيد و آن حادثه بعد عواقبی پيدا می‏كند و آن عواقب را ما می‏بينيم يا اطلاع‏ قطعی داريم مثلا جنگ بين الملل دوم را ديديم فاشيسم را در آلمان ديديم آن‏ بلند پروازيهای هيتلر را ديديم بعد هم آن شكست آلمان را ديديم بنابراين‏ تاريخ خودش يك لابراتوار است برای لابراتوار بودن لازم نيست كه حتما قرع‏ و انبيقی در كار باشد البته ما نمی‏گوييم كه " تمام قوانين تاريخی " ولی‏ تا حدودی اين قوانين كشف می‏شود
راجع به قانون كه فرموديد مثلا ايدئولوژيها هم خودشان قوانين اند منظورتان از قانون ، اعم از قوانين . .
مقصودمان ضابطه كلی است
بله ، چون در مورد قانون ، تعريفی دارند ، می‏گويند قانون آن چيزی است‏ كه دو خاصيت داشته باشد ، يكی اين كه بشود پديده های مربوط به آن را به‏ وسيله ضوابطی كه تنظيم كرده ايم توجيه كنيم ، و ديگر اين كه بشود به‏ وسيله اين قانون پديده های اتفاق نيفتاده را پيشگويی كرد با اين تعريف ، ديگر هر چيزی را نمی‏شود گفت قانون مثلا قانون تكامل ديگر قانون نيست
چرا ؟ چون اولا نمی‏توانيم به وسيله اين قانون همه پديده های گذشته را توجيه‏ كنيم ، و پديده های آينده را نيز نمی‏توانيم پيشگويی كنيم ، يعنی فقط می‏توانيم بگوييم كه تغيير می‏كند ولی به چه شكل می‏شود ديگر نمی‏توانيم‏ بگوييم
نه ، ممكن است كه آن را هم بتوانيم بگوييم شما می‏گوييد مطابق آن‏ تعريف اگر قانون ، قانون باشد آنچه واقع شده را توجيه و آينده را پيش‏ بينی می‏كند ، و نيز می‏گوييد قانون تكامل محدود است ، يعنی گذشته را توضيح داده ولی راجع به آينده سكوت كرده ، يعنی هنوز قانونی برای آينده‏ كشف نكرده است ( چون جريان را دارد توضيح می‏دهد ) همين قدر توانسته‏ كشف كند آنچه كه گذشته تحت اين ضوايط بوده تا به اينجا رسيده ولی از اين به بعد را نمی‏تواند پيشگويی كند اين نه معنايش اين است كه اين ، قانون نيست بلكه قانونی است كه فقط آن اندازه را بيان و از آن بيشتر را از اول سكوت كرده است
مسأله ديگر اين است كه خير ، قانون حتی می‏تواند نسبت به آينده هم‏ پيش بينی داشته باشد مثلا همان " قانون تكامل داروين " يك سلسله پيش‏ بينی‏ها راجع به آينده می‏كرد منتها خود قانون داروين اصولا بی‏اساس بود ، نسبت به گذشته هم بی‏اساس بود وقتی كه مسأله انتخاب طبيعی و انتخاب‏ اصلح را طرح كردند مسائلی راجع به جامعه بشر حتی راجع به بدن بشر پيش‏ بينی می‏كردند ، مثلا می‏گفتند چون بشر آينده سر و كارش بيشتر با اعصابش‏ خواهد بود تا اعضای ديگر ، و اين عضو بيشتر مورد نياز است و بيشتر كار می‏كند ، بيشتر رشد خواهد كرد ولی اعضای ديگرش نه‏ تدريجا عمر انسان آينده طولانی خواهد شد ، و موجودی می‏شود كه كله ای بزرگ‏ پيدا می‏كند ، همچنين چون به پا و دست كمتر احتياج پيدا می‏كند پاها و دستهايش كوچك می‏شود البته اگر اين ناقص است به اين علت است كه آن‏ قوانين نسبت به گذشته هم چندان اعتبار نداشت
در اين صورت اگر ما بخواهيم به وسيله قانون تكامل ، آينده را پيش‏ بينی كنيم لازمه اش اين است كه به تمام قوانين جاری بر آن واقف باشيم
احسنت . اتفاقا اين حرفتان حرف خيلی خوبی است و باز نشان دهنده اين‏ جهت است كه اطلاعات بشر ناقص است ، يعنی اين امر ( تكامل ) در واقع و نفس الامر قانون دارد ، آينده اش هم تحت قانونی پيش می‏رود
بله ، يعنی بی‏ضابطه نيست ولی كشف نشده است
بله ، مخصوصا راجع به ايدئولوژيها كه صد درجه مشكل تر است ، كه كسی‏ بتواند با كشف قوانين گذشته ، خط سير آينده بشر و دستورالعملش را كه چه‏ بايد بكند مشخص كند اين ، امری است كه علم از آن عاجز است و اين‏ همانجاست كه مسأله دين مطرح است مسأله دين برای همين جهت مطرح است كه‏ می‏گوييم از قدرت بشر خارج است كه خط سير تكاملی آينده را در مورد انسان‏ رسم كند آن حرفی كه از اگوست كنت نقل كرديم بالاخره منتهی می‏شود به‏ نظريه اديان وقتی كه انسان می‏رسد به آنجا كه خودش می‏شود مجهول ترين‏ مجهولات و به قول " كارل " انسان می‏شود " موجود ناشناخته " ، يعنی‏ انسان كه همه چيز ديگر را به دقت شناخته ، از اعماق دريا و از ماوراء جو اطلاعات زيادی به دست آورده ولی هنوز با آنهمه مطالعه نتوانسته از درون‏ خودش [ اطلاعات كافی ] به دست آورد و خودش را آنچنان كه هست نشناخته‏ و سيرش در گذشته را كه چگونه بوده است درست نشناخته ، چگونه می‏تواند برای آينده خودش طرح بدهد ؟ ! اين است كه يك نياز خيلی مبرم برای طرح آينده خودش پيدا می‏كند و اين همان‏ مسأله نياز به وحی است
پس اين كه آيا انسان قادر است [ ضوابط كلی حاكم بر تاريخ را كشف كند ] يا قادر نيست كه ما نمی‏گوييم قادر نيست يك مسأله است و اين كه‏ تاريخ ضابطه دارد يا ندارد مسأله ديگری است حرف ما اين است : ضابطه‏ دارد ولی بشر نمی‏تواند [ به آسانی به آن دست يابد ] به قول شما بشر با اين كه قانون تكامل تا امروز را به اين دقت شناخته ، راجع به آينده حتی‏ در تكامل زيست شناسی درمانده است بشر كه راجع به تكامل زيست شناسی‏ هنوز به طور قطع نمی‏تواند اظهار نظر كند كه آينده چه خواهد شد و ساكت‏ است ، به طريق اولی در مسائل روحی ، معنوی و اجتماعی نمی‏تواند اظهار نظر كند ، و لذا امثال ماركس كه راجع به گذشته اظهار نظر كرده اند گزاف‏ گفته اند تا چه رسد كه راجع به آينده بتوانند پيش بينی كنند كه چه می‏شود و چه نمی‏شود

آيا تاريخ ، علم است ؟

آيا تاريخ علم است ؟ می‏گويد تاريخ با خاص و جزئی سر و كار دارد و علم‏ با عام و كلی
اساسا يك نوع گنگی در بحث خود مؤلف ( ای اچ كار ) هست اين بحث‏ خوبی است كه آيا تاريخ علم است يا نه ؟ و بعد ايراد به اينكه تاريخ علم‏ است و بيان اينكه تاريخ علم نيست به همين جهت كه تاريخ به جزئی و [ امر ] شخصی تعلق می‏گيرد و حال آنكه علم به كلی ، و به عبارت ديگر علم‏ يعنی كشف قوانين كلی درباره هر چيزی ، در صورتی كه تاريخ ، جزئی است‏ چون مورخ فقط وقايع جزئی و شخصی را نقل می‏كند اين در واقع بحث اين است‏ كه در گذشته اكثر مورخين نقل وقايع می‏كردند بدون اينكه تحليلی از وقايع‏ كرده و آنها را تحت يك ضابطه كلی و علمی در آورند در دوره های بعد مثل‏ [ دوره ] ابن خلدون ، و در دوره اروپا تاريخ را به صورت يك علم و يك‏ فلسفه در آوردند ، يعنی خواستند برای تاريخ ضوابطی بيان كنند آيا اين‏ ممكن است يا نه ؟ مؤلف در بيان خودش در يك حال حمله و گريزی است ، مثل اشعريها و معتزليها كه هر كدام عقيده ای را انتخاب می‏كنند به دليل اينكه عقيده مخالف را رد می‏كنند اين امر در خيلی موارد پيش می‏آيد : دو عقيده است ، انسان به اشكالات يكی توجه می‏كند ، به آن‏ عقيده گرايش پيدا می‏كند ، در صورتی كه برای اثبات يك عقيده ، اشكالات‏ عقيده مقابل كافی نيست بلكه خود آن عقيده بايد ثابت شود مؤلف می‏گويد : " اگر بخواهيم در تاريخ به وقايع جزئی اكتفا كنيم پس مورخ می‏شود " وقايع نگار " پس چنين تاريخی مفيد نيست " اين كه محذور نشد بسيار خوب ، مفيد نباشد مگر ما از اول قول داده ايم كه تاريخ بايد به اين‏ صورت در بيايد تا اين بشود يك محذور ؟ ! مگر كسی می‏گويد تاريخ جز وقايع‏ جزئی هيچ ضابطه ديگری پيدا نمی‏كند ؟ ! از طرف ديگر می‏گويد : " حال اگر تاريخ را كلی گرفتيم تاريخ زياد انتزاعی می‏شود " بسيار خوب زياد انتزاعی بشود اين كه حرف نشد اصل‏ مطلب اين است كه ما در موارد ديگر كه ضابطه كلی به دست می‏آوريم ، اين‏ ضابطه در واقع از چه به دست می‏آيد ؟ اينجا آن بيانی كه فلاسفه ما می‏كنند خيلی رساتر است می‏گويند ما گاهی در افرادی مشتركاتی می‏بينيم و ما به‏ الامتيازهايی اولا اگر افراد از يكديگر امتياز نداشته باشند و صددرصد يكی‏ باشند اصلا كثرت پيدا نمی‏كنند ولی در عين حال كه اشياء با همديگر كثرت‏ دارند گاهی ميان افراد برخی گروهها يك جهت وحدتی هم هست كه اگر جهت‏ وحدت ، ذاتی بود يعنی مربوط به طبيعت آنها بود ما آنها را " نوع " واحد می‏شماريم مثل اينكه هيچ دو فردی از افراد انسان صددرصد شبيه يكديگر نيستند حتی دو برادر دوقلو با هم اختلاف دارند ولی در عين حال افراد انسان وجه مشترك هايی با يكديگر دارند كه وقتی آن وجه مشترك ها را تحليل می‏كنيم به يك وجه مشترك ذاتی می‏رسيم ، يعنی در همه اينها يك‏ طبيعت و يك ماهيت كشف می‏كنيم و می‏گوييم اين وجه مشترك و خصلتی كه‏ همه اينها دارند وابسته به آن ماهيت مشترك و آن طبيعت مشترك و آن‏ نوعيت است به اين دليل است كه در علوم می‏توانيم ضابطه و قانون كلی به‏ دست بياوريم مثلا در تشريح و فيزيولوژی ، بدن يك انسان [ برای كشف يك ضابطه كلی ] كافی نيست چون ممكن است همان‏ انسان استثنائی باشد ، اتفاقا دو قلبی باشد يا قلبش در طرف راستش باشد ، ولی اگر چند انسان را تجربه كردند ، ديگر آن ، الگو می‏شود برای همه‏ انسانها ، زيرا مشخصات آنها جهات مشترك انسانهاست
درباب تاريخ اگر ما دنبال كليت تاريخ می‏رويم باز بايد برگرديم به‏ انسان يا فرد انسان و يا جامعه انسان چون تاريخ را انسانها به وجود می‏آورند ، حال بر مبنای اصالت جامعه يا اصالت فرد ، در اين جهت فرق‏ نمی‏كند قائل به اصالت فرد شويم ، تاريخ را انسانها به وجود می‏آورند انسانها برخی جهات اختلاف با يكديگر دارند ولی جهات مشترك هم دارند آنگاه اگر انسانها پنج قرن پيش كاری كرده باشند و انسانهايی كه در اين‏ زمان هستند كاری ديگر ، مسلما حوادثی كه به وجود آورده اند نمی‏تواند صددرصد مشابه باشد ولی ممكن است جهات مشتركی وجود داشته باشد عين آنچه‏ كه درباره انسانهای پنج قرن پيش تجربه كرده ايم كافی است كه آن تجربه‏ را درباره انسانهای امروز جاری بدانيم و آن را تعميم دهيم مثلا بگوييم‏ روميها در دو هزار سال پيش چنين كردند و ما همان راهی را می‏رويم كه آنها رفتند و به فلان نتيجه رسيدند ، قطعا ما هم به همان نتيجه می‏رسيم چون‏ تشابهی ميان رفتار آنها و رفتار ما هست و هر دو انسانيم يا اگر بخواهيم‏ در [ ارتباط با ] جامعه انسان بگوييم ، می‏گوييم بين جامعه آنها و جامعه‏ ما شباهت هست ، بنابراين از تجربه ای كه درباره آن جامعه داريم برای‏ جامعه خودمان كه مشابه آن جامعه است نتيجه گيری می‏كنيم
پس اگر از ما بپرسند به چه دليل قائل به كليت می‏شويد ، می‏گوييم به‏ اين دليل كه به وجود آورنده تاريخ ، انسانها هستند و انسانها در شرايط مساوی ، همسان كار می‏كنند ، با اينكه جهات اختلاف داريم ولی از فلان جهت‏ و فلان جهت مساوی هستيم و چون در شرايط مساوی با آنها قرار گرفتيم و نتيجه رفتار آنها اينجور بوده نتيجه رفتار ما هم اينجور خواهد شد
اين ، جهتی است كه به آن جهت می‏گوييم ما می‏توانيم تاريخ را تعميم دهيم‏ يا به تعبيری كه قدمای ما می‏گويند : " حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد " يعنی اموری كه مشابه يكديگرند حكمشان در آنچه جايز و رواست‏ و در آنچه نارواست مانند يكديگر است ، يعنی اگر اموری با يكديگر مشابه‏ شدند هر چه بر آنها رواست بر اينها رواست و هر چه بر آنها نارواست بر اينها نارواست اين ، جهت تعميم تاريخ است
اما آن جهتی كه تاريخ را با علوم ديگر متفاوت می‏كند اين است كه با اينكه اين اصل كلی در مورد تاريخ و غير تاريخ به يك نحو صدق می‏كند ولی‏ چون موضوع تاريخ " انسان " است و اين موضوع ، موضوع پيچيده ای هست‏ تشخيص مسائلی كه به طبيعت انسان يا طبيعت جامعه مربوط است از مسائلی‏ كه جنبه شخصی و تصادفی دارد كار مشكلی است اين ديگر به ما كه مطالعه‏ كننده هستيم برمی‏گردد نه به [ طبيعت ] انسان ، يعنی زندگی انسان قانون‏ دارد و قانونش كليت دارد ولی موضوع مطالعه مشكل است بعضی موضوعات‏ مطالعه مثل [ موضوع ] رياضيات است در رياضيات از باب اينكه موضوع‏ مطالعه انسان ، مفروضات ساده ذهن است ذهن به سادگی اينها را تصور می‏كند و به سادگی هم حكمش را كشف می‏كند ، ولی همينها وقتی كه وارد طبيعت‏ بيجان می‏شود ، مشكل می‏شود ، وارد طبيعت جاندار [ مثل گياه ] می‏شود مشكلتر می‏شود ، وارد حيوان كه می‏شود از جاندار هم مشكل تر می‏شود ، وارد انسان كه می‏شود پيچيده تر می‏شود ، وارد جامعه انسان كه می‏شود از همه‏ پيچيده تر و يك كلاف سر در گم می‏گردد
اين است كه درباب تاريخ اگر ما می‏گوييم " تاريخ علم است " ريشه‏ اش [ طبيعت ] انسان است پس آن جهتی كه سبب می‏شود ما تاريخ را به‏ مثابه يك " علم " بدانيم به اين معنا كه تاريخ می‏تواند يك " علم " باشد اين است كه تاريخ نيز طبيعت كلی دارد ، طبيعت كلی مربوط به انسان‏ اما آن جهتی كه [ سبب می‏شود ] تاريخ هنوز جنبه احتمالی داشته باشد پيچيده بودن موضوع آن است ولی انسان تا حدود زيادی می‏تواند وقايع را تعميم بدهد . نمی‏گوييم بشر صددرصد قادر شده قوانين تاريخ را كشف كند ولی تا حدود زيادی می‏تواند [ وقايع را ] تعميم بدهد . بنابراين " تعميم " را نمی‏شود به كلی نفی كرد
مسأله ای را خود مؤلف طرح می‏كند كه آنهايی كه آمده اند طرح عظيم داده‏ اند و يكمرتبه برای تاريخ قانون قائل شدند و يك ضوابط ساده ای برای‏ تاريخ [ در نظر گرفتند ] اينها گويی فرض كرده اند كه در اين ضوابط ، ديگر تمام مسائل پيچيده زندگی بشر حل می‏شود مثل طرحی كه ماركسيسم می‏دهد كه مسائل را خيلی ساده و كوچك گرفته ، كه اقتصاد است و توليد و كار ، و اين شرايط توليدی است كه همه چيز را پشت سر خود عوض می‏كند اين يك نوع‏ ساده انگاری در قضاوتهای تاريخی است كه انسان خيال كند به اين سادگی‏ می‏تواند تاريخ را توجيه كند ولی چون مؤلف با وجود اينكه با طرح عظيم‏ مخالف است تمايل ماركسيستی دارد ، از آنجا كه ماركس هم حرفهای ضد و نقيض زياد گفته ، به نامه ای از ماركس توجه می‏كند كه در آن ، ماركس‏ اين طرح كلی تاريخ را رد كرده است ، و لهذا وقتی می‏خواهد سخن پوپر فيلسوف انگليسی در رد ماركس را رد كند اين نظريه ماركس را كه در رد طرح بزرگ آورده ذكر می‏كند ، در صورتی كه همه می‏دانند كه ماركس طرفدار آن طرح كلی بوده و خواسته است ادعا كند كه همانطور كه داروين برای زيست‏ شناسی قوانين مشخصی كشف كرد كه [ از نظر او ] ماوراء آن قوانين ، ديگر قانونی نيست و مسأله قطعی است ، تاريخ هم چنين قوانينی دارد
اين بحث كه آيا از تاريخ می‏توان درس آموخت يا نه ، تابع همين نظريه‏ است اگر تاريخ فقط وقايع جزئی باشد و نشود از تاريخ ، اصول كلی استخراج‏ كرد ، اصلا نمی‏شود درسی از تاريخ آموخت اما اگر تاريخ قابل تعميم بوده و اصول كلی داشته باشد می‏توان از آن درس آموخت و به تعبير قرآن تاريخ می‏تواند " عبرت " و درس آموز باشد مسأله پيش بينی تاريخ‏ هم چنين است آيا تاريخ می‏تواند حوادث آتی را پيش بينی كند ؟ آيا ما می‏توانيم از ضوابط گذشته پيش بينی كنيم كه تاريخ بشريت مثلا در سال 2000 چگونه خواهد بود ؟ اين نيز تابع اصل تعميم است كه ما تا چه اندازه‏ بتوانيم قوانين كلی برای تاريخ كشف كنيم اصلا اين دو مسأله " درسهای‏ تاريخ " و " پيش بينی تاريخ " هر دو يك مسأله است " درس " می‏گوييم از اين جهت كه چگونه عمل كنيم ، و " پيش بينی " می‏گوييم از آن جهت كه می‏خواهيم كشف كنيم ، و هر درسی تابع پيش بينی است هر دو يك مسأله است و جدا كردن اين دو ، كار صحيحی نبوده است
پس اصل مسأله اين است كه آيا تاريخ فقط وقايع جزئی است و از اين‏ وقايع نمی‏شود اصول كلی استخراج كرد يا می‏شود ؟ اگر می‏شود به چه دليل‏ می‏شود ؟ كه مؤلف اين كتاب دليلش را ذكر نكرد ما گفتيم دليلش طبيعت‏ انسان است و اگر نمی‏شود چرا نمی‏شود ؟ آيا انسان طبيعت مشخصی ندارد ؟ يا نه ، از بس پيچيده است كشف كردن دقيق آن كار مشكلی است
آنچه مسلم است اين است كه [ برای تاريخ ] تا حدودی قوانين كلی می‏شود كشف كرد و تا حدود قوانين كلی ، از تاريخ می‏توان درس آموخت و تا حدود همان قوانين كلی ، پيش بينی هم می‏توان كرد
در اينجا بعد از آنكه مثالهايی ذكر می‏كند درباره درسها كه مثلا جامعه‏ روم از جامعه يونان عبرت گرفت يعنی آن را الگوی خود قرار داد و از آن‏ استفاده كرد و بعد انگليسيها در دوره های اخير از مطالعه در تاريخ روم‏ استنباطها و استفاده ها كردند بحثی را مطرح می‏كند كه اصلا اين تمايزی كه‏ شما بين علم و تاريخ ذكر می‏كنيد و درباره علم می‏گوييد كه صددرصد می‏تواند پيش بينی كند ، علم هم صددرصد نمی‏تواند پيش بينی كند شما اين را يك‏ امر مسلم نگيريد ، زيرا قوانين علمی هم آن قاطعيتی را كه از آن انتظار می‏رود ندارد
در اينجا با استفاده از اصلی كه در گذشته گفتيم بايد توضيح داد كه علم‏ در بعضی از موارد می‏تواند پيش بينی كند هر اندازه موضوعات علمی ساده تر باشد پيش بينی‏اش هم ساده تر است گفتيم كه در طبيعت ، ساده ترين علوم‏ علم حركات است كه مربوط به جمادات می‏باشد چون موضوعش چندان پيچيده‏ نيست منجمان پيش بينی می‏كنند و پيش بينی خيلی قطعی هم هست كه اينجا ذكر نكرده خسوف ، كسوف يا حوادثی مثل عبور ستاره دنباله دار را پيش‏ بينی می‏كنند چرا ؟ چون ضوابط اين علوم ساده است ، می‏توان روی كاغذ حساب‏ كرد و پيش بينی نمود اما چرا راجع به زيست شناسی نمی‏توان پيش بينی كرد ؟ همانها كه تكامل را در گذشته تا حال صددرصد قبول كرده اند كه حيوانات‏ ، اين مراحل را تا اينجا طی كرده اند ، از اين به بعدش را نمی‏توانند پيش‏بينی كنند ، چون موضوع پيچيده است ، كار زيست شناسی است ، يعنی با جاندار سر و كار دارند ، و قهرا در علوم انسانی هم پيش بينی مشكل است‏ پس اينكه شما مسلم گرفته ايد كه علوم غير انسانی قابل پيش بينی است و پيش‏بينی‏ها قاطع است ولی تاريخ چنين نيست ، نه ، در آن موارد هم‏ پيش‏بينی‏ها آنقدر قاطع نيست اينها اقامه دليل ما بر علم بودن تاريخ‏ نيست بلكه رد اشكال آنهاست كه به اين دلايل تاريخ را علم نمی‏دانند
می‏گويد : در درسهای تاريخ ، ما فرض را بر اين گذاشته ايم كه از گذشته‏ برای حال درس بياموزيم اتفاقا اين تأثير ، متقابل است ، از گذشته برای‏ حال درس می‏آموزيم و از حال برای گذشته اين حرف درستی است و علت آن‏ اين است كه انسان طبيعت مشابهی دارد افرادی كه جامعه شناس اند و جامعه‏ زمان خود را خوب می‏شناسند بهتر می‏توانند جوامع گذشته را تفسير كنند من‏ يك درس شخصی را برای شما می‏گويم
در سال 25 كه مرحوم آقا سيد ابوالحسن فوت كرد و آقای بروجردی مرجع شد من در فاصله چند روز گفتم تمام مشكلات من درباب خلافت حل شد ، يعنی‏ گذشته را در پرتو حال شناختم آقای آقا سيد ابوالحسن بود و مرجع كل فی‏الكل و من حدود هشت سال بود كه در قم بودم و افراد زيادی را می‏شناختم كه آدمهای خوبی بودند يكمرتبه می‏خواست يك قدرت بزرگ روحانی‏ از مقامی به مقام ديگر منتقل شود يك امتحان بسيار بزرگ من يكمرتبه ديدم‏ مثل اينكه حوزه قم زير و رو شد يك حالت هول عجيبی به افراد افتاد حال ، هر كسی گرايشی به يك آقا داشت در راه گرايش به اين آقا و كوبيدن بقيه‏ آقايان همه چيز فراموش شده بود مثل اينكه موقتا همه ، همه چيز را فراموش كرده بودند يك حالت جنون آميزی به وجود آمده بود اين آن را تعديل می‏كرد و آن يكی را تفسيق ، و ديگری به عكس گفتم سبحان الله ! بشر چه موجودی است ! پس اگر روزی پيغمبری بخواهد بميرد و يك خلافت به آن‏ عظمت بخواهد منتقل شود می‏بيند آن عادل ترين عادلها تبديل می‏شود به فاسق‏ ترين فاسقها
از امتحانهايی كه در زمان حاضر برای بشر پيش می‏آيد انسان می‏تواند طبيعت بشر در گذشته را بفهمد ، كه می‏فهمد همين ماها هم اگر بوديم از همين كارها می‏كرديم چيز عجيبی نيست كه انسان فكر می‏كند آدمهای خيلی‏ استثنائی آمدند خلافت علی ( ع ) را غصب كردند نه ، اگر ماها هم بوديم‏ همين كارها را می‏كرديم اين است كه همان طور كه انسان مسائل حال را در پرتو گذشته می‏شناسد مسائل گذشته را نيز در پرتو حال می‏توان شناخت اين‏ حرف اساسی و درستی است
می‏گويد مورخ قادر به پيش بينی مشخص نيست برعكس ستاره شناس كه مثلا كسوفی را دقيق سر ساعت ، دقيقه و ثانيه مشخص می‏كند يك مورخ نمی‏تواند حوادث تاريخی را اينچنين پيش بينی كند ، يعنی نمی‏تواند بگويد در فلان‏ مملكت در فلان سال و در فلان ماه يك انقلاب اتفاق می‏افتد ، ولی در عين‏ حال می‏تواند راهنمايی كند مؤلف با اين دو كلمه خواسته مطلب را تمام شده تلقی كند كه " پيش بينی نه ، راهنمايی آری " و به عنوان‏ مثال می‏گويد وقتی كه در دبستانی ديده می‏شود كه فلان بيماری در ميان بچه ها شايع شده اينجا نمی‏توان پيش بينی كرد كه فلان پسر مثلا ژان مريض می‏شود ، ولی قابل راهنمايی هست ، يعنی به احتمال زياد اين مرض را بچه ها خواهند گرفت و فلان بچه و فلان بچه را پيشگيری كنيد مورخ هم تا اين حدود می‏تواند [ راهنمايی كند ]
طلبه ها تعبيری دارند ، می‏گويند گاهی چيزی به خاطر مقتضی پيدا می‏شود ولی مقتضی وقتی عمل می‏كند كه شرايط موجود و موانع مفقود باشد ، و وقتی‏ مقتضی قطعی باشد و شرايط مشكوك و موانع هم مشكوك باشد قطعا يك پيش‏ بينی احتمالی می‏شود و پيش بينی قطعی نمی‏شود حال ، وقتی كه يك بيماری‏ پيدا می‏شود يك مقتضی پيدا شده ولی اينكه حتما اين بچه می‏گيرد ، اين‏ گرفتن دو چيز می‏خواهد ، يكی آن شرط كه سرايت باشد ، كه اين را نمی‏شود پيش بينی كرد ، و ديگر [ فقدان ] مانع ممكن است بچه ای يك حالت طبيعی‏ داشته باشد ، مثلا مقاومتی در بدنش باشد كه با اينكه شرط هم محقق می‏شود ولی مانع نمی‏گذارد اين بيماری را بگيرد اينجا هم نمی‏شود پيش بينی كرد ولی اصل مقتضی وجود دارد
در تاريخ هم همين طور است مثلا ما می‏گوييم اوضاع آماده يك انفجار است‏ ، يعنی مقتضيات كاملا فراهم است اما اين دليل نمی‏شود كه صددرصد اين‏ انفجار رخ دهد درست مثل اينكه در يك محيط گاز پخش می‏شود ، می‏گوييم‏ شرايط برای انفجار فراهم است ، اما كبريت كوچكی می‏خواهد ، اگر نباشد انفجار رخ نمی‏دهد ، يا گاهی موانع نمی‏گذارد انفجار رخ دهد اين است كه [ در تاريخ ] پيش بينی صددرصد وجود ندارد تاريخ همين مقدار می‏تواند به ما درس بدهد كه ما از راه شناخت مقتضيات بتوانيم حوادث را به همين صورت‏ پيش بينی كنيم چون مقتضی حادثه را شناختيم پس خود حادثه را به همين شكل‏ پيش بينی كنيم كه وقتی می‏گوييم فلان حادثه مترقب است يعنی مقتضياتش‏ موجود است . مقتضيات را از كجا شناختيم ؟ از تجربه هايی كه در گذشته داريم از گذشته ، مقتضی حاضر را كشف می‏كنيم اما اين دليل نمی‏شود كه پيش بينی ما صددرصد [ درست ] باشد همين طور است كه پيش بينی‏های ماركس همه خلاف از آب در آمد البته اين‏ بدان جهت بود كه او صرفا برای يك مقتضی پيش بينی نكرده بود بلكه همه‏ مسائل را به خيال خود هضم كرده بود مثلا گفت در هر جا كه جامعه سرمايه‏ داری باشد لازمه سرمايه داری اين است كه روز به روز بر توليد افزوده شود و بعد مصرف زياد شود ، بعد مزد كارگر كم می‏شود و بعد انقلاب می‏شود ولی‏ پيش بينی نكرد كه ممكن است مثلا اختراعاتی هم به وجود آيد كه نياز به‏ كارگر را كم كند نياز به كارگر كه كم شد مزد كارگر بالا می‏رود مزد كارگر كه بالا رفت كارگر راضی می‏شود و اصلا آن خصلت انقلابی خود را از دست‏ می‏دهد اينها را ديگر پيش بينی نكرد و نتيجه اين شد كه در جوامعی كه پيش‏ بينی می‏كرد انقلاب رخ می‏دهد انقلاب پيش نيامد يا مثلا حكم می‏كرد روی‏ رقابتهای سرمايه داران كه لازمه سرمايه داری رقابت است ( چون انسان را اينطور توضيح می‏دهد ) ، بعد ديديم رقابت هم نيست ، اين كارتلها و تراستها كه تشكيل می‏شود با همديگر سازش می‏كنند ، هيچ رقابت نمی‏كنند ، دنيا را كنترل می‏كنند و هيچ حادثه‏ای هم پيش نمی‏آيد . ( ) .
گربه و موش چون به هم سازند
تخم بقال را براندازند
بنابراين تاريخ را به صورت قاطع نمی‏شود پيش بينی كرد و اين امر در نهايت برمی‏گردد به بغرنج بودن انسان
روح بحث ، ذهنی بودن تاريخ است كه در تاريخ و كلا در علوم انسانی ، اين انسان است كه كار انسان ديگر را مطالعه می‏كند ، بر عكس علوم طبيعی‏ كه عالم و معلوم دو چيز مجزا هستند اينجا چون انسان می‏خواهد كار انسان‏ ديگر را مطالعه و تحقيق كند شخصيت خود مورخ معيار قضاوت قرار می‏گيرد وقتی كه انسان درباره طبيعت می‏خواهد مطالعه كند مثلا آب را مطالعه كند ، در اينجا خودش و شخصيت خودش معيار برای قضاوت‏ درباره آب قرار نمی‏گيرد بلكه بيطرف است ، اما وقتی انسانی را می‏خواهد مطالعه كند خواه ناخواه خودش می‏شود معيار انسانهای ديگر ، و از اين جهت‏ هر كسی خودش هر جور هست تاريخ را آنجور تفسير می‏كند كه خودش هست و اين نكته خوبی است هر چند ما صددرصد آن را نمی‏پذيريم ، مثل آنچه كه‏ مولوی درباره تفسير قرآن می‏گويد كه هر كس كه قرآن را تفسير می‏كند او خودش را تفسير می‏كند نه قرآن را ، و قرآن را كسی می‏تواند تفسير كند كه‏ فانی باشد مقصودش اين است كه انسان به هر درجه كه اخلاص داشته و از خود بيرون باشد به تفسير واقعی قرآن نزديكتر است و به هر مقدار كه در خود بيشتر فرو رفته باشد خودش بيشتر [ به منزله ] عينكی است كه قرآن را از آن عينك تفسير می‏كند
اين حرف درباب تاريخ و عموما علوم انسانی حرف خيلی خوبی است ، يعنی‏ شخصيت عالم ، وضع عالم ، روحيه عالم در قضاوتهای علمی و فلسفی ، روانشناسی ، تاريخی و جامعه شناسی او مؤثر است در اين باره داستان‏ شيرينی را مطالعه می‏كردم كه كسروی در كتابش نوشته بود كه زمانی در مجله‏ ای آقايی آمد و مقاله ای آورد ، من ديدم در ستايش جنس زن است و اظهار تأسف برای جنس زن كه در جامعه ما عقب مانده ، زن چنين است ، زن چنان‏ است من به او گفتم اين به كار ما نمی‏خورد ، جای ديگر ببريد مقاله را چاپ نكرديم بعد از مدتی مقاله ديگری آورد كه آن را چاپ كنيم ديدم‏ تمامش در مذمت جنس زن است كه اين جنس چنين و چنان است قضيه چيست ؟ آنوقتی كه او آن مقاله را آورد عاشق زنی بوده و آن زن را چنين و چنان‏ می‏دانسته و از آن عينك نگاه می‏كرده ، ديگر جنس زن در نظر او فرشته بوده‏ است بعد معلوم شد با او ازدواج كرده و ماهيت او برايش معلوم شده ، حالا ديگر جنس زن در نظرش بد شده است . چون دنيای حالايش چنين است جنس زن‏ در نظرش بد شده است
حديثی هست كه من هميشه از آن نتيجه ای می‏گيرم ، و آن حديث اين است : « مجالسة الاشرار تورث سوء الظن بالاخيار » ( 1 ) همنشينی با بدان موجب‏ بدبينی به خوبان است اين يك حقيقتی است انسان اگر هميشه با آدمهای بد بنشيند همه انسانها را بد می‏بيند ، يعنی خوبها را هم نمی‏تواند تصور كند كه خوبند ، يعنی نمی‏تواند به خوب معتقد شود ، كما اينكه عكسش هم صادق‏ است ، كسی كه هميشه با خوبان نشسته باشد همه مردم را خوب می‏بيند و ديگر بدها را هم نمی‏تواند بد ببيند گفت : به حاجی كلباسی درباره دزدهايی كه‏ دستگير شده بودند گفتند اين دزدها سر شب تا نصف شب بيرون می‏روند برای‏ دزدی و به قافله ها حمله می‏كنند گفت : پس اينها كی نماز شب می‏خوانند ؟ ! خيال می‏كرد دزدها هم نماز شب می‏خوانند ، چون فقط در جو محيط خودش بود
حال اين را شما تعميم بدهيد به خود انسان نزديك‏ترين همنشين آدمی خود اوست ، يعنی آدمی كه در خودش بدی نمی‏بيند قهرا به همه مردم خوش‏بين‏ می‏شود ، و آدمی كه در خودش جز شرارت و جز حقه و تقلب و نفاق نمی‏بيند نمی‏تواند به آدم خوب معتقد شود شما به افرادی كه نمی‏توانند به پيامبران‏ ، صلحا و ائمه خوش باور باشند نگاه كنيد ، می‏بينيد خودش اصلا يك آدم بد ذات و بد جنسی است آدمی خواه ناخواه وجود خودش را معيار قرار می‏دهد آدم بد نمی‏تواند به خوب معتقد شود ، چون از خوبی چيزی سراغ ندارد و می‏گويد انسان يعنی موجودی مثل من ، هر كس را كه در نظر بگيرد فكر می‏كند اگر به جای او می‏بود چه می‏كرد ؟ من كه چنينم پس او هم چنين است
اگر انسان اين امر را در نظر بگيرد می‏بيند در علما و كسانی كه نظريات‏ بزرگ داده اند نيز اثر می‏گذارد وقتی ماركس يك يهودی باشد كه جز پول‏ چيزی سرش نمی‏شود ( روح يهودی اصلا روح پول پرستی است )

پاورقی : . 1 بحارالانوار ، ج / 74 ص . 191

فلسفه هم كه بسازد فلسفه كلی‏اش اين است كه بشر تمام همش پول است يا مثلا فرويد وقتی كه در وجود خودش جز پليدی جنسی چيز ديگری نمی‏بيند اصلا نظريه اش اين می‏شود كه تمام حركات و اعمال بشر را بايد با عالم جنسی‏ توجيه كرد
پس اين حرف تا اندازه ای حرف درستی است كه وضع و موقعيت شخص مورخ‏ [ در قضاوتش ] اثر دارد
بنابراين ، اين بحثی كه اينها به نام " اتحاد عالم و معلوم " باز كرده اند از اين جهت بحث خوبی است كه چون موضوع تاريخ مثل بعضی از علوم ديگر انسان است ، در واقع انسان وقتی درباره تاريخ می‏خواهد قضاوت‏ كند درباره خودش قضاوت می‏كند و چون درباره خودش قضاوت می‏كند خودش هر جور باشد ، تاريخ را ، روان را ، فلسفه اجتماعی را ، فلسفه اخلاقی را و همه چيز را از زاويه ديد خودش می‏بيند
البته ما اين را صددرصد قبول نداريم ، زيرا ما برای انسان قدرت تسلط بر نفس قائل هستيم اتفاقا من در سال گذشته بحثهايی ايراد كردم تحت‏ عنوان " خدا در انديشه انسان " كه رسيديم به اينجا كه قدرت تصحيح خطا در انسان هست اما اگر ما اين حرف را به طور كلی قبول كنيم مثل حرفی كه‏ ماركسيستها گفته اند نتيجه آن ، بی‏ارزشی همه چيز می‏شود ولی ما اصل مطلب‏ را انكار نمی‏كنيم چنانكه اصل خطای ذهن را انكار نمی‏كنيم ولی می‏گوييم‏ انسان مقياسی برای تصحيح خطا دارد در اينكه اگر انسان اينطور باشد اينچنين قضاوت می‏كند بحثی نيست اما آيا انسانها می‏توانند خودشان را از اين مهلكه نجات بدهند ؟ بله می‏توانند در پرتو يك ايمان می‏توانند خودشان‏ را از اين مهلكه ها نجات دهند ، يعنی اين امكان برای انسانها هست و آن‏ آدم شرور هم قابل اصلاح است
بحث ديگری هم طرح كرده كه چرا پيش بينی‏های تاريخ جور در نمی‏آيد ؟ و در واقع يكی از علل را ذكر كرده اين با همان اصلی كه ما گفتيم تطبيق‏ می‏كند می‏گويد اين امر بدان جهت است كه موضوع پيش بينی ، " انسان " است می‏بينيد خود پيش بينی گاهی علت عدم وقوع حادثه است و گاهی علت‏ تسريع در وقوع آن اما اين كه پيش بينی علت عدم وقوع است يعنی اگر پيش‏ بينی اظهار نشود حادثه واقع می‏شود مثال : شخصی پای يك ديوار مشرف به‏ خرابی نشسته است شما پيش بينی می‏كنيد كه اين آدم يك ساعت ديگر می‏رود زير آوار اگر اين پيش بينی را نكرده بوديد او می‏رفت زير آوار وقتی پيش‏ بينی به گوش او می‏رسد بلند می‏شود وقتی بلند شد پيش بينی واقع نمی‏شود ، يعنی پيش بينی مانع وقوع خودش می‏شود گاهی بر عكس ، اظهار پيش بينی‏ وقوع آن را تسريع می‏كند مثال : يك نفر برای انتخابات مجلس كانديد می‏شود مردم دو دسته می‏شوند : دسته موافق و دسته مخالف او در مجمع آنهايی‏ كه به او رأی نمی‏دهند می‏گويد من به هر حال وكيل می‏شوم به اين دلايل در نتيجه مردم می‏گويند به هر حال وكيل می‏شود پس به او رأی بدهيم حال بسا كه‏ اگر اين سخن را نگفته بود رأی نمی‏آورد ولی وقتی پيش بينی می‏كند و آنها را به اينكه او رأی می‏آورد معتقد می‏كند همين خودش سبب می‏شود كه رأی‏ بياورد
اين همان مطلبی است كه گفتيم مقتضی يك چيز است ، شرط چيز ديگر و مانع چيز ديگر ، يعنی گاهی خود پيش بينی به شكل يك مانع ظهور می‏كند و گاهی يك پيش بينی به شكل يك شرط ظاهر می‏شود نفس پيش بينی به صورت‏ يك عامل است درباب مانع ايجاد كردن ، اين حقه بازهايی كه می‏گويند جادو می‏كنند وقتی می‏خواهند طرف را بفريبند ، مثلا می‏گويند من به تو يك دعايی‏ می‏دهم ، اين دعا را بايد با اين شرط و اين شرط بخوانی و بعد در شب هفتم‏ بروی در يك قبرستان ، در فلان جا يك ميخ بكوبی ولی به شرط اينكه در آنوقت گرگ سياه در ذهنت نيايد ، اگر بيايد فايده ندارد اگر اين جادوگر نمی‏گفت " گرگ سياه " در ذهنش‏ نمی‏آمد ولی تا می‏رود آنجا می‏خواهد ميخ را بكوبد به ياد گرگ سياه می‏افتد بعد می‏گويد دعای او خوب بود ، من نتوانستم شرطش را عمل كنم همچنين است‏ نيت شخصی وسواس پيدا كرده بود ، رفت نزد مجتهد و گفت من در نيت‏ وسواس دارم ، هر كار می‏كنم نمی‏توانم نيت كنم مجتهد گفت تو مقلد كی‏ هستی ؟ گفت مقلد شما هستم گفت : اگر مقلد منی بر تو نيت كردن واجب‏ نيست ، اصلا نماز بی‏نيت از تو قبول است ، نيت نكن گفت خدا پدرت را بيامرزد رفت چند ساعت ديگر برگشت و گفت هر كار می‏كنم [ نيت به ذهنم‏ ] می‏آيد گفت چه بيايد چه نيايد نمازت صحيح است كارش درست شد
حال در تاريخ هم همين طور است ، چون انسان می‏تواند مانع وقوع [ پيش‏ بينی شود ] زيرا از گذشته درس می‏گيرد و به علت پيش بينی ، بعضی از پيش بينی‏ها در تاريخ غلط از آب در می‏آيد و اتفاق نمی‏افتد
دو مسأله ديگر را طرح كرده يك مسأله را به اسم مذهب آورده كه اگر می‏گفت ( ( خدا " يا " ماوراء الطبيعه " بهتر بود بحث اين است كه‏ آيا ما ماوراء الطبيعه را در تفسير تاريخ بايد دخالت دهيم يا نه ؟ يا اگر دخالت دهيم مضر است يا مضر نيست ؟ می‏گويد دو جور است : يكوقت‏ اينجور دخالت می‏دهيم [ كه می‏گوييم ] " خدا " يعنی آن حقيقتی كه انسان‏ را آفريده و قوانينی برای خلقت مقرر كرده است اين مضر به تاريخ نيست و يكوقت ما به خدايی قائل می‏شويم كه در حوادث تاريخی دخالت بيجا می‏كند ، مثلا در تاريخ فلان قوم تقلب می‏كند به اين معنی نمی‏توانيم خدا را در تاريخ‏ دخالت دهيم
اين حرفش تا اين اندازه حرف درستی است ، يعنی خدا را به عنوان‏ عاملی در كنار عوامل ديگر تاريخ به حساب آوردن كه مثلا می‏آيد در كشتار عمالقه دخالت می‏كند يا به نفع سپاه يوشع در تقويم تقلب كرده ساعت روز را ممتد می‏سازد صحيح نيست بحثی قبلا داشتيم كه اگر كسی بخواهد ماوراء الطبيعه را در طبيعت و تاريخ دخالت بدهد شكل ديگری دارد در اين كه‏ می‏گويد خدا قانون برای دنيا وضع كرده بحثی نيست صحبت اين نيست كه خدا قانون وضع كرده بعد خودش می‏آيد قانونش را به هم می‏زند به تعبير ديگر آيا عكس العمل جهانی برای حوادث تاريخ وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اين‏ بحثی می‏شود راجع به رابطه انسان و جهان انسان ، جزئی از جهان است همه‏ اينها قبول دارند كه اصل تأثير متقابل بر همه امور حكمفرماست از آن جمله‏ ميان انسان و جهان نمی‏شود اين را امری مستبعد شمرد آيا انسان در مسير صحيح كه قهرا مسير تكامل است و هماهنگ با طبيعت گام بردارد ، يا در مسير خلاف كه قهرا بر ضد مسير تكاملی طبيعت است يعنی يك نوع ناهماهنگی‏ كردن با طبيعت است گام بردارد ؟ و آيا طبيعت در هر دو طرف بی‏تفاوت‏ است ؟ ما در كتاب " انسان و سرنوشت " بحثی كرده‏ايم كه آيا خلقت و جهان نسبت به انسان بی‏تفاوت است ؟ يعنی انسان چه راه صحيح و درست و حق را كه همان راه تكامل است برود و چه راه غلط و باطل را برود برای‏ جهان علی‏السويه است يا نه ؟ ممكن است كسی بگويد علی‏السويه است تمام‏ نظريه های امروز ماترياليستی همين طور می‏گويند كه به اين جهان مربوط نيست كه ما اينجور باشيم يا آنجور ، هر جور بوديم كاری به جهان ندارد ولی در واقع درس بسيار بزرگ تاريخ و درس بسيار بزرگی كه اديان به ما از تاريخ می‏آموزند همين قسمت اساسی است و اين ، هم مبنای علمی و فلسفی‏ دارد و هم مبنای دينی و مذهبی اينكه در قرآن می‏فرمايد : " « و لو ان اهل‏ القری آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض »( 1 "

پاورقی : . 1 اعراف / . 96

معنايش اين است كه اگر انسان در مسير ايمان و تقوا كه همان مسير هماهنگی با نظام خلقت است حركت كند مثل اين است كه‏ يك نوع آشتی ميان انسان و طبيعت برقرار می‏شود ولی وقتی كه انسان يك‏ حالت تمرد پيدا می‏كند مثل عضوی از بدن می‏شود كه از مسير خود خارج شده و ساير اعضای بدن و اندامها تدريجا او را از خودشان طرد می‏كنند اين غير از اين مسأله است كه بگوييم خدا از بالای آسمانها می‏آيد در كارها دخالتی‏ می‏كند و برمی‏گردد می‏رود اين حرف ، عوامانه است اگر كسی قائل بشود كه‏ عامل ماوراء الطبيعه را در تاريخ بايد دخالت داد يا نداد اين مسأله از جنبه علمی قابل مطالعه است كه ما تاريخ را از اين بعد مطالعه كنيم كه‏ آيا جوامعی كه در مسير صحيح و تكاملی و اخلاقی و انسانی قدم برداشته اند زندگی‏هاشان هميشه مقرون با نوعی هماهنگی خلقت و طبيعت با آنها بوده و كسانی كه در جهت عكس بوده اند مواجه با يك عكس العمل مخالف شده اند يا نه ؟ چرا مورخ از اين جهت مطالعه نكند ؟ مسأله دومی كه طرح كرده ، مسأله هدف داشتن و هدف نداشتن تاريخ است ( خيلی از مسائل از لحاظ فلسفی برای اينها روشن نيست و خوب تجزيه و تحليل‏ نمی‏كنند ) اين مسأله ، هم به مسأله ای كه اكنون گفتيم مربوط می‏شود و هم‏ به مسأله تكامل اول آنكه تاريخ رو به تكامل است يا رو به تكامل نيست ؟ اين را در بخش آينده ( تاريخ به منزله پيشرفت ) خواهد گفت در صورت‏ اول آيا تاريخ كه متكامل هست هدف دارد يا هدف ندارد ؟ يعنی آيا متكامل‏ شدنش امری است تصادفی يا نه ؟ عين حرفی كه در زيست شناسی گفته می‏شود كه در اين تكاملی كه تاكنون رخ داده آيا طبيعت هدف داشته و می‏خواسته به‏ اين هدف برسد ، متوجه اين هدف بوده و راه خودش را گرفته تا رسيده به‏ اين حد ، يا طبيعت همين طور در دست تصادفات كور بوده و اتفاقا رسيده‏ به اينجا ، [ عين همين حرف در مورد تاريخ مطرح است ] می‏دانيم كه امروز در زيست شناسی مسأله " تكامل و هدفداری " يك مسأله اساسی است كه‏ كتاب " حيات و هدفداری " رووير ترجمه دكتر شيبانی و كتاب " خلقت‏ انسان " دكتر سحابی بحثی در اين زمينه دارد . شايد از همه اينها بهتر بحث تكاملی است كه لكنت دونوئی در كتاب " سرنوشت انسان " آورده كه تكامل هدفدار است خيلی بحث خوب و عالی‏ای است
عين اين بحث راجع به تاريخ هم پيش می‏آيد كه آيا جامعه انسانی كه به‏ سوی يك تكاملی پيش می‏رود هدف دارد و متوجه آن تكامل است ، چنانكه‏ طبيعت كه رو به تكامل می‏رود ، اگر در مسير انحرافی قرار بگيرد برمی‏گردد به حالت تعادلش ، گاهی از اين طرف می‏افتد برمی‏گردد به تعادل ، گاهی از آن طرف می‏افتد برمی‏گردد به تعادل ، ولی با اينكه راههای مارپيچی طی‏ می‏كند در نهايت امر به سوی آن هدف تكاملی خود پيش می‏رود ، آيا جامعه‏ هم همين جور است ؟ می‏گويد : الهيون قائل به چنين چيزی هستند و از غير الهيون نيز هگل كه معتقد به روح مطلق بود قائل به چنين مطلبی بوده است ( كه آن هم يك مطلب خيلی اساسی است و به همين سادگی‏ها نمی‏توان آن را رد كرد ) مسأله ای كه اكنون همه اديان راجع به حضرت حجت ( 1 ) پيش بينی‏ می‏كنند كه عدل كامل ، صلح كامل ، رفاه كامل ، سلامت كامل و امنيت كامل‏ برقرار خواهد شد ، همان پيش بينی تكامل تاريخ و تكامل بشريت است ، يعنی زندگی بشر در آينده منتهی می‏شود به عاليترين و كاملترين زندگيها كه‏ از جمله آثاری كه در آن هست آشتی انسان و طبيعت است و آن اين است كه‏ زمين تمام معادن خود را در اختيار انسان قرار می‏دهد ، آسمان تمام بركات‏ خود را در اختيار انسان قرار می‏دهد و همه اينها خود تكامل تاريخ است
چندی پيش هشت سخنرانی تحت عنوان " مدينه فاضله اسلامی " راجع به‏ حضرت حجت در كاشان كردم خيلی سخنرانيهای خوبی بود ولی بعد خود سخنرانيها را نتوانستيم پيدا كنيم ( 2 ) يادداشتهايش را متفرق دارم

پاورقی : . 1 [ مقصود يك منجی بشريت است كه در اسلام به عنوان مهدی موعود ( ع‏ ) معرفی شده است ]
. 2 [ متأسفانه شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد نيز هنوز موفق به‏ يافتن نوار يا متن اين سخنرانيها نشده است ]

اگر آن بحث چاپ بشود بحث بسيار خوبی در تكامل جامعه است
در مسأله تاريخ و اخلاق چند مسأله بايد مورد توجه قرار گيرد ، يكی اينكه‏ آيا مورخ حق دارد راجع به شخصيتهای گذشته قضاوت و داوری اخلاقی كند كه‏ فلان كس آدم خوبی بود ، فلان كس آدم بدی بود ؟ يا نه ، مورخ قاضی نيست ؟ يك نظريه كه بيشتر نظريه اينهاست می‏گويد اين امر به مورخ مربوط نيست و اين را هم مبتنی بر اصلی می‏كند كه بعد آن را توضيح می‏دهيم مسأله ديگر كه‏ در ضمن اين بحث گفته اند اين است كه اصلا خود تاريخ آيا قاضی هست يا قاضی نيست ؟ اين مسأله ديگری است ، به اين معنی كه انسانها در جامعه‏ خودشان كارهايی می‏كنند و كوشش می‏كنند برای اينكه پرده پوشی كنند ، حال‏ با اين وصف آيا تاريخ آينده قاضی برای گذشته هست يا نيست ؟ قهرا اگر بگوييم تاريخ قاضی هست و قاضی خوبی هم هست به مورخ هر زمانی هم حق‏ قضاوت می‏دهيم زيرا اين دو امر ملازمه‏ای دارند . در آينده راجع به اين‏ موضوع سخن می‏گوييم
مسأله ديگر اين است كه داوری اخلاقی در مورد افراد كردن از آن جهت‏ خطرناك است كه همان نظريه قهرمانان تأييد می‏شود كه تاريخ را قهرمانان‏ به وجود می‏آورند و حال آنكه نظريه قهرمانان محدود است ، فرد جزئی از جامعه است ، اگر در جامعه ای يك فرد كار بدی كرده است در واقع جامعه‏ مسؤول است و ما نبايد جامعه را به بهای فرد تبرئه كنيم ، فرد را مسؤول‏ بشناسيم تا جامعه تبرئه شود ، آنچنانكه در جهت عكسش هم صحيح نيست ، يعنی آنجا كه جامعه ای پيشرفتی می‏كند فرد را ستايش كنيم و جامعه را نديده بگيريم مطابق آن نظريه ، فرد و قهرمان نماينده جامعه هستند و ستايشها در درجه اول از آن جامعه است كه چنين افرادی پرورانده و به وجود آورده است در اينجا نمی‏گوييم كه چون ما قاضی نيستيم نبايد داوری كنيم ، بلكه می‏گوييم ازباب اينكه فرد اصالت ندارد ما نبايد فرد را موضوع داوری قرار دهيم ، بايد جامعه را مورد داوری قرار دهيم
مسأله ديگر مسأله مشكل بودن داوری است می‏گويد با چه معياری و با چه‏ مقياسی ما می‏توانيم داوری كنيم در حالی كه غالبا پيشرفتهای تاريخ ملازم‏ بوده با يك سلسله جنايتها و در واقع تاريخ هيچگاه گامی به جلو نگذاشته‏ است مگر اينكه پايش را روی يك سلسله قربانيان گذاشته است اگر ما با مقياس آن قربانيها نگاه كنيم بايد از نظر اخلاقی آن اعمال را محكوم كنيم‏ ولی از نظر پيشرفتهايی كه بعد حاصل شده بايد آن را تحسين نماييم اين همان‏ چيزی است كه در كتب ما مثلا در علم اصول باب " اهم و مهم " می‏گويند و در فلسفه امروز هم خيلی مطرح است گويا در جايی خواندم كه بين آلبر كامو و سارتر اين اختلاف نظر هست كه سارتر اين نظريه دوم را انتخاب می‏كند ، می‏گويد می‏توان ارزش كوچكتری را فدای ارزش بزرگتری كرد ، و كامو می‏گويد نه ، چرا ارزش كوچكتر را فدا كنيم ؟ ! ارزش ، ارزش است و مطلق است‏ اين همان بحث " تزاحم " ما در علم اصول است كه بحث شيرين و لطيفی‏ است
اما مسأله داوری اخلاقی كه درباره فرد نبايد اعمال كرد ، در اينجا يك‏ دليل [ بر اثبات آن ] ذكر می‏كند كه آن دليل خيلی نامربوط است نقل می‏كند از كروچه كه گفته است : " اتهام مورخان اين اختلاف بزرگ را ناديده می‏گيرد كه دادگاههای ما چه‏ قضائی و چه اخلاقی دادگاههای امروزی اند و برای افراد زنده ، فعال و خطرناك تعبيه شده اند و حال آنكه آن كسان ديگر قبلا در برابر دادگاه زمان‏ خويش حاضر گشته و نمی‏توان آنها را دو مرتبه محكوم يا تبرئه كرد آنها را نمی‏توان در پيشگاه هيچ دادگاهی مسؤول قرار داد زيرا در زمره گذشتگانند و به آرامش گذشته تعلق دارند اين اشخاص تنها می‏توانند موضوع تاريخ باشند و بجز قضاوتی كه روح كار آنان را درك و دريافت كند قضاوت ديگری درباره‏ آنها نبايد روا داشت "
اين استدلال بسيار غلط است بر اين اساس كه معيارهای امروز ما يك نوع‏ معيار است و معيارهای زمان آنها معيارهای ديگری بوده ، ما با معيارهای‏ خودمان نبايد آنها را محاكمه كنيم ، بعلاوه آنها در زمان خودشان محاكمه‏ شدند و كارشان تمام شده و پرونده شان بسته شده است تقريبا چنين می‏گويد كه هر كس در زمان خودش پرونده بازی داشته است و در زمان خودش هم‏ جامعه با مقياسهای خود درباره او قضاوت كرده و پرونده اش را بسته است‏ ، ما ديگر حق نداريم نبش قبور كنيم و پرونده های بسته را از نو باز كنيم‏ اين حرف مخصوصا با اين استدلال كه معيار ما با معيار آنها فرق می‏كند حرف‏ چرندی است و همان حرفی است كه در ميان ما معروف است ، می‏گوييم : اذكروا موتاكم بالخير ( همان جمله " به آرامش گذشته تعلق دارند " می‏گويند اين جمله از معاويه است اسم اين حرف را بايد بگذاريم " فلسفه‏ معاويه ای " كه هر جانی‏ای بيايد در دنيا جنايت كند ، همينكه رفت‏ بگوييم پرونده اش بسته شد چرا بسته شد ؟ ! اتفاقا بايد پرونده آنها باز باشد ، يعنی افرادی كه در سرنوشت آينده مؤثرند بايد جامعه ، پرونده آنها را باز نگهدارد ، خوبان را تحسين كند و بدها را مشمول ملعنت و نفرت و قضاوت قرار دهد
البته اين از لحاظ فقهی مسأله معروفی است ، كه درباب غيبت می‏گويند آيا غيبت راويان جايز است يا جايز نيست ؟ می‏گويند جايز است و اسمش‏ را می‏گذارند " جرح و تعديل " يعنی اگر كسی راوی احاديث است كه شامل‏ راوی تاريخ هم می‏شود و من می‏دانم كه اين راوی آدم خوبی نبوده ، فلان عيب‏ و فلان عيب را داشته و چنانچه من سكوت كنم او را آدم صحيح و معتبر و ثقه‏ می‏دانند و به حرفش اعتماد می‏كنند ، در اينجا من حق دارم در كتابم بنويسم‏ كه اين شخص آدم بدی بوده ، فلان فسق را داشته ، كذاب بوده ، و لهذا كتب‏ " رجال " ما پر است از جرح و تعديل ها درباب غيبت فقها می‏نويسند : " يكی از مواردی كه غيبت جايز است غيبت اموات است به عنوان جرح و تعديل " همين طور كه آن جايز است اين هم جايز است ، چون آن به حساب يك مصلحت اجتماعی است ، به حساب يك مصلحت دينی و اجتماعی غيبت جايز می‏شود ، اين هم همين طور است ، خصوصا در مورد افرادی‏ كه جانی درجه اول بوده اند اين از يك طرف بايد فكر معاويه ای باشد و از طرف ديگر يك فكر خشكه مقدسی
درباره يكی از زهاد اهل تسنن در اواخر قرن اول هجری می‏گويند در حضورش‏ صحبت حجاج را كردند ، بلند شد گفت " شنيدن غيبت جايز نيست " آن‏ جانی می‏آيد آن همه جنايت می‏كند ، مردم مؤمن را می‏كشد ، بعد از مردان او هم ما اسمش را نياوريم چون غيبت مؤمن است ، غيبت مسلمان جايز نيست ، هر چه باشد مسلمان است ، چون استماع غيبت است من گوش نمی‏كنم ! نه ، اين حرف ، حرف چرندی است ، و به علاوه " معيارها متفاوت است " يعنی‏ چه ؟ ! آيا معيار زمان معاويه با معيار امروز متفاوت است ؟ ! هيچ‏ متفاوت نيست عين همان كاری را كه معاويه آنروز كرده امروز هم اگر كسی‏ بكند جنايت است " معيارها متفاوت است " يعنی جنايت امروز را آنروز می‏كردند جنايت نبود و جنايت آنروز امروز جنايت نيست كدام كار را معاويه كرده كه اگر امروز بشود جنايت نباشد ؟ اگر گفتيم فرد هيچ اصالتی‏ ندارد و فقط جامعه است ، درست است ، معاويه كسی نيست ، او مظهر زمان‏ خودش است ، برويم راجع به زمان معاويه بحث كنيم نه خود معاويه چون فرد اصالت ندارد ولی ما گفتيم [ اصالت فرد ] به اين معنی غلط است ، يعنی‏ اين جبر اجتماعی غلط است ، ما ضمن اينكه جامعه را محكوم می‏كنيم فرد را هم محكوم می‏كنيم چون مقتضيات اجتماعی هيچگاه در حدی كه فرد را مجبور و از او سلب اختيار كند نيست
مسأله دومی كه ذكر می‏كند اين است كه حق جامعه را با تمجيد افراد نبايد از بين برد اين حرف درستی است حق فرد را هم به خاطر ستايش از جامعه‏ نبايد از بين برد چون وقتی گفتيم هم فرد اصيل است هم جامعه ، در اين‏ صورت هم فرد مسؤول است هم جامعه ، هم فرد قابل ستايش است هم جامعه‏ بله ، مطلب ديگری هست : اينها گفته اند افرادی كه پرونده شان بسته‏ شده از حساب خارجند ، ديگر ما نبايد درباره آنها بحث كنيم نقطه مقابل‏ قضيه را نيز می‏گويد كه گاهی ما فرد را در گذشته مسؤول می‏شناسيم برای‏ اينكه جامعه گذشته را مسؤول ندانيم گاهی فرد را آنچنان ستايش می‏كنيم كه‏ جامعه را نديده می‏گيريم ولی يك بالاتری هم دارد و آن اين است كه فردی در گذشته نكوهش بشود برای رفع مسؤوليت جامعه حاضر اين ديگر مسلم جنايت‏ است اگر به منظور رفع مسؤوليت از جامعه حاضر ، يك فرد نكوهش بشود اين‏ گناه در گناه است مثلا اگر جامعه زمان معاويه را رفع مسؤوليت كنيم به‏ خاطر معاويه كه چون معاويه بد بوده ديگر مردم تقصيری ندارند ، اين غلط است اگر مردم هيچ تقصيری نداشتند معاويه نمی‏توانست معاويه باشد از آن‏ بدتر اين است كه ما مثلا معاويه جانی زمان خودش را در نظر بگيريم و بگوييم ما امروز ديگر تقصيری نداريم ، خدا لعنت كند معاويه هزار و دويست سال پيش را اين همان مصيبتی است كه گرفتار آن هستيم ما خيال‏ می‏كنيم اگر ملعونهای صدر اول را لعنت كرديم ديگر امروز ما تقصيری نداريم‏ ، ديگر چون روز اول خراب كردند از روز دوم سوم هزارم كاری ساخته نيست ، همان روز اول نبايد اين كار می‏شد ، حالا كه شده قابل برگشت نيست ، ما نمی‏توانيم خوب باشيم ، ما بايد راه معاويه را در پيش بگيريم فقط او را لعن كنيم ، كار ديگری نداريم
اين خطر بزرگتری است كه يك فرد در گذشته مورد نكوهش و داوری قرار بگيرد به منظور تبرئه زمان حاضر ، در صورتی كه فلسفه آن نفرت تولی و تبری درست عكس اين قضيه است [ و اين اصل ] يعنی تولای شخصيتهای گذشتگان‏ برای اينكه جامعه حاضر آن را الگوی خود قرار بدهد و تبرا از آن فاسقان‏ برای اينكه جامعه حاضر ضد آن راه را در پيش بگيرد و آن راه را طرد و نفی‏ كند نه اينكه تبرای گذشتگان برای رفع مسؤوليت جامعه حاضر الان اين به‏ صورت يك بيماری در جامعه ما در آمده : همواره سرگرم گذشته بودن برای‏ غافل شدن از زمان حاضر كه اگر معاويه ای هم در زمان حاضر وجود داشته باشد تبرئه بشود چون معاويه ای در زمان گذشته وجود داشته است . اين كار درستی نيست
مسأله ديگر كه بحث خوبی است اين است كه گرچه گاهی به بهانه پيشرفت‏ ، جنايت می‏شود ، يعنی در واقع هدف جنايت است و پيشرفت بهانه ، ولی‏ اين واقعيت را نبايد فراموش كرد كه گاهی واقعا پيشرفت واقعی مستلزم‏ چيزی است كه سلب حق برخی افراد است به طوری كه سلب حق آن افراد را نكردن مستلزم سلب حق بيشتر افراد ديگر است ، و اين واقعيتی است مسأله‏ ای در فقه درباب جهاد مطرح است [ تحت عنوان ] " تترس به مسلمين " اگر كافر متترس به مسلمين شد تكليف مسلمان چيست ؟ " ترس " يعنی سپر ) يعنی در حالی كه كافر مهاجم است و خطر بزرگی ايجاد كرده است ولی اين‏ مهاجم گروهی از مسلمين را به شكل اسير گرفته و اين در قديم خيلی معمول‏ بوده و آنها را پيشاپيش سپاه خود حركت می‏دهد و سپر كرده و پيش می‏آيد لشكر مسلمان امرش دائر است ميان دو چيز : يا بايد به خاطر حفظ خون‏ مسلمانانی كه سپر قرار گرفته اند عقب نشينی كند و به كفار ميدان بدهد كه‏ پيش بيايند ( و در اين صورت ده برابر آنها را می‏كشند ، غارت می‏كنند و ضرری به بار می‏آيد هزار برابر آن ) و يا به كفار حمله كند و آن مسلمانان‏ بی‏گناه را بكشد و آنها شهيدند و مثل اين است كه به دست كفار كشته شده‏ اند در اينجا فقه در كمال صراحت اجازه می‏دهد [ كه آن مسلمانان بی‏گناه‏ كشته شوند ، ] بايد هم اجازه بدهد ، اگر اجازه ندهد جنايت بيشتری را اجازه داده است
اينجا مسأله ای است در قرآن كه از اول تعبير عرفانی قضيه را گرفتند و به تعبير تاريخی و اجتماعی آن توجه نكردند و اگر توجه می‏كردند يك فلسفه‏ بزرگ تاريخی اسلام روشن می‏شد و آن داستان موسی و خضر است كه از داستانهای زيبا و عميق قرآن می‏باشد به موسای اهل شريعت و اهل قانون و آنكه واجب و حرام و مستحب و مكروه برايش حساسيت خاصی دارد می‏گويند تو مأموری بروی نزد بنده ای از ما كه از پيش خودمان به او علم آموخته ايم‏ موسی ( ع ) همراه يوشع می‏رود . با ادب به خضر می‏گويد : اجازه می‏دهی كه در خدمت تو باشم تا قسمتی از آنچه را كه می‏دانی به من‏ جاهل بياموزی ؟ « هل اتبعك علی ان تعلمن مما علمت رشدا »( 1 ) آيا اجازه می‏دهی دنباله رو تو باشم برای اينكه معلم من باشی به برخی از آنچه‏ كه به تو داده‏اند ؟ نمی‏خواهد بگويد آنچه بلدی به من ياد بده خيلی‏ متواضعانه می‏گويد " . . . از آنچه آموخته شده ای از ناحيه حق " او هم‏ صريح می‏گويد : « انك لن تستطيع معی صبرا »( 2 ) تو تحمل نداری ، ظرفيت‏ نداری به يك پيغمبر می‏گويد : تو تابش را نداری می‏گويد اميدوارم كه‏ ظرفيت داشته باشم و بتوانم بيايم
سوار كشتی می‏شوند . موسی می‏بيند خضر دارد كشتی را سوراخ می‏كند تصرف در مال غير بدون اذن او حرام است خلاف شرع بين است ، و علاوه بر اين خطر غرق شدن هست : « ا خرقتها لتغرق اهلها »( 3 ) ؟ بندگان خدا را غرق‏ می‏كنی ؟ ! خضر گفت : نگفتم تو تاب نداری ، تحمل و ظرفيت نداری ؟ ! موسی به خود آمد و گفت : انشاء الله بعد از اين می‏آيند بيرون موسی پسر بچه ای را می‏بيند بی‏گناه و بدون تقصير خضر می‏زند او را می‏كشد داد موسی‏ بلند شد كه قتل نفس بدون تقصير و جرم ؟ ! چرا اين كار را كردی ؟ ! خضر گفت : نگفتم تو تاب نداری ؟ بعد گرسنه و تشنه وارد دهی شدند غذا خواستند به حول و قوه الهی هيچ كس حاضر نشد لقمه ای به آنها غذا بدهد گرسنه بيرون آمدند يك ديوار كج می‏بينند خضر می‏گويد ما بايد به اين مردم‏ خدمت كنيم ، پاچه ات را بالا بزن گل بسازيم و اين ديوار را درست كنيم‏ موسی ديد وقتی به غلام بی‏تقصير رسيد زد او را كشت ، اين مردم بد جنس كه‏ حاضر نيستند از مهمان پذيرايی كنند ، حال گل درست كرده كه من می‏خواهم به‏ اينها خدمت كنم ! بار سوم اعتراض كرد خضر گفت : نگفتم كه تو قادر به‏ صبر نيستی ؟ ! « هذا فراق بينی و بينك »( 4 )

پاورقی : 1 و . 2 كهف / 66 و . 67 . 3 كهف / . 71 . 4 كهف / . 78

بعد يك يك توضيح داد . ( آن ، داوری اخلاقی موسی بود ) گفت : اما كشتی می‏دانستم در پيش رو پادشاهی است كه كشتيها را غصبی می‏گيرد مگر معيوبها را من كشتی را معيوب كردم برای آنكه نجات پيدا كند من خدمت‏ می‏كردم ولی به صورت خيانت اما داستان غلام او فرزند يك پدر و مادر مؤمن‏ بود ، بيم آن بود كه وقتی بزرگ شود طغيان كند كفر ورزد و آنها را از بين‏ ببرد در واقع من خدمتی به پدر و مادرش كردم اما آن ديوار مال دو تا بچه‏ بود كه پدر و مادرشان آدمهای صالحی بودند و احسان و خدمت به آنها اقتضا می‏كرد كه من اين كار را انجام دهم اين پاداش نيكوكاری آنها بود
در اين داستان ، پيوسته چنين است كه در زير يك پرده كه آن پرده ، كار زشت است يك هدف عالی نهفته است كه آن را توجيه می‏كند برای كسی كه‏ نمی‏داند ، توجيه پذير نيست آن كسی كه نمی‏داند ، وظيفه اش اين است كه‏ از قانون مربوطه پيروی كند اما يكی هست كه آن طرف را می‏داند شكستن اين‏ قانون برای او توجيه دارد ولی برای اين توجيه ندارد برخی كارها برای‏ افرادی جايز می‏شود و برای افراد ديگر جايز نيست اين است كه وظيفه‏ پيغمبر و امام و ولی در خيلی موارد فرق می‏كند نه اينكه حكم برای پيغمبر و ما دو حكم است حكم برای ما و پيغمبر يا برای ما و امام هر دو يكی است‏ اگر ما آنطرف تر را می‏ديديم وظيفه مان همان می‏شد ولی آنكه آنطرف تر را می‏بيند خود به خود حكم درباره او تغيير می‏كند
از ابتدا اين داستان را توجيه كردند و بيشتر بردند روی مسائل اخلاقی و عرفانی و معركه عرفا شده است كه : به می‏سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بی‏خبر نبود ز راه و رسم منزلها و اين كه آنجا كه ولی باشد كه طريقت را تشخيص بدهد ، می‏تواند حقيقت‏ شريعت را به خاطر طريقت بشكند ، در صورتی كه اين در رهبری اجتماعی‏ بيشتر مطرح است شما وقتی تاريخ زندگی پيامبر را مطالعه می‏كنيد می‏بينيد همه آن ، داستان موسی و خضر است پيغمبر آنجا كه تشخيص می‏دهد برای‏ بشريت چه كاری بايد بكند اهميت نمی‏دهد كه ديگران چه می‏گويند وقتی كه‏ تشخيص می‏دهد دشمن بايد تضعيف شود و اولين تضعيفی هم كه بايد به دشمن‏ وارد شود از جنبه اقتصادی است كه همين پول آنها تبديل به اسلحه می‏شود و به سر مسلمين می‏ريزد ( يا رسالت را رسالت الهی می‏داند يا نه اگر نمی‏داند كه بحثی نيست ، ولی اگر رسالت را الهی و لازم برای همه بشر می‏داند بايد دشمن تضعيف شود ) می‏گويد برويد كاروانشان را بزنيد تا قوت‏ نگيرند يا اگر تشخيص می‏دهد كه اين يهوديها جرثومه فسادند ، در يك جا می‏گويد هفتصدتاشان را از بين ببريد البته در مقياس كسی كه حال را دارد می‏بيند نه آينده را [ اين امور توجيه پذير نيست ] مثلا چنگيز ، زمانی كه‏ بچه چهار پنج ساله بوده ، سرش را جلوی هر كسی می‏بريدند می‏گفت جنايت‏ است ولی وقتی همين چنگيز بزرگ شد و ميليونها آدم كشت می‏گويند چه خوب‏ بود كسی او را در سنين چهار پنج سالگی گير می‏آورد و سرش را می‏بريد در آن‏ سن همه آنطور می‏گفتند چون آينده را نمی‏ديدند ، ولی آن كسی كه آينده را می‏بيند می‏تواند اين كار را بكند البته كسی نبايد اين را بهانه قرار دهد [ برای ارتكاب جنايت ] جز ولی حق كه می‏بيند ، كسی حق چنين كاری را ندارد
next page

fehrest page

back page