![]() |
تاريخ و علم ، تاريخ و مذهب ، تاريخ و اخلاق
تاريخ و علم
اين بحث در واقع سه بحث است : تاريخ و علم ، كه آيا تاريخ علم است يا علم نيست ؟ تاريخ و مذهب ، كه آيا مذهب ( مقصود نيروهای ماوراء الطبيعه است ) عاملی است در تاريخ يا نه ؟ و تاريخ و اخلاق ، كه میشود مسأله مورخ و ارزشهای اخلاقی و نيز قضاوت كه آيا مورخ حق قضاوت اخلاقی دارد يا ندارد اين سه بحث از همديگر جداست ابتدا میپردازيم به بحث تاريخ و علمراجع به اين كه تاريخ علم است يا علم نيست مسأله را كمی مبهم طرح كرده است اين را از چند جهت میشود مورد بحث قرار داد يكی اين كه تاريخ از آن جهت كه به انسان مربوط است علم نيست از باب اين كه علوم طبيعی میتواند علم باشد از آن جهت كه علم عبارت است از كشف قوانين كلی حاكم بر موضوع آن علم طب میتواند علم باشد زيرا میتوان قوانين كلی حاكم بر بدن انسان را از نظر صحت و مرض به دست آورد فيزيك میتواند علم باشد ، گياه شناسی هم میتواند علم باشد ، ولی آنچه را كه مربوط به انسان است نمیتوان تحت ضابطه و قانون كلی در آورد و قهرا جامعه شناسی و تاريخ نمیتوانند علم باشند چون هر دوی اينها به انسان مربوط است و انسان يك موجود مختار و آزاد است و موجود مختار و آزاد كارش تحت ضابطه كلی و قانون كلی در نمیآيد طبيعت به قول قدمای ما يكنواخت كار میكند كه گفته اند علی و تيرش واحدش كار میكند مثلا آب يك خصلت معين دارد ، هميشه خصلت خودش را بروز میدهد يا آهن يك خصلت معين دارد و هميشه خصلت خودش را بروز میدهد ولی انسان به دليل اين كه موجودی آزاد و مختار است ، آزاد است كه اين كار را بكند يا آن كار را ، و هيچ جبری بر او حكومت نمیكند ، رفتارش تحت ضابطه در نمیآيد ، و هر علمی كه مربوط به رفتار انسان باشد و لذا شامل روانشناسی نمیشود چون روانشناسی به رفتار انسان مربوط نيست مثل جامعه شناسی و تاريخ تحت ضابطه در نمیآيد و در واقع علم نيست . اين يك راه
از يك راه ديگر نيز كسی میتواند بگويد كه تاريخ علم نيست و آن اين است كه علم با " ثبات " سر و كار دارد ، يعنی علم در مورد اشياء ثابت میتواند علم باشد مثلا اينكه " آهن در اثر حرارت انبساط پيدا میكند " كه يك امر ثابتی است در حال ، گذشته و آينده ولی تاريخ عبارت است از يك جريان ، و امر ثابتی در تاريخ وجود ندارد كه ما بگوييم آن امر ثابت دارای فلان قانون است بنابراين جامعه شناسی میتواند علم باشد زيرا جامعه شناسی به جامعه به عنوان يك امر ايستا نظر میكند ولی تاريخ نمیتواند علم باشد زيرا ثبات ندارد و جريان است ، كه همه اينها را عرض میكنيم
وجه سومی كه كسی میتواند بگويد كه تاريخ علم نيست اين است كه علم به قول اينها عبارت است از اثر متقابل فرضيه و تجربه ، يعنی عالم ابتدا فرضيه ای میسازد ، بعد فرضيه اش را در عمل تجربه میكند ، اگر ديد آنچه كه فرض كرده در عمل درست از آب در آمد آن را " قانون علمی " مینامد تاريخ قابل تجربه نيست چون مربوط به گذشته است وجود ندارد كه انسان بخواهد آن را تجربه كند فقط انسان میتواند آن را ببيند چنانكه ستاره شناسی هم قابل تجربه نيست با اين كه در زمان حاضر هست زيرا انسان فقط آن را میبيند ولی نمیتواند در عمل آزمايش كند و تحت تسلط عمل خودش در آورد حداكثر مشاهده است تاريخ حتی از مشاهده هم يك درجه كمتر است چون منقولات است پس به دليل اين كه تاريخ تحت تجربه در نمیآيد علم نيست راه ديگر اين است كه كسی بگويد تاريخ علم نيست به معنی اين كه " تاريخ قانون نيست و نمیتواند قانون كلی داشته باشد " به دليل اين كه همه علوم اين طور هستند البته اين فقط به " تاريخ " نمیخورد ، به همه علوم میخورد امروز بحث خيلی دامنه داری هست در " فلسفه علم " كه میگويند قدما به ضوابط و قواعد كلی در طبيعت معتقد بودند ، و عقيده داشتند كه علم عبارت است از كشف قواعد كلی يعنی قواعد ضروری لا يتخلف حتی در طبيعت بيجان امروز اين مسأله مورد ترديد است هم اصل مسأله مورد ترديد است كه آيا طبيعت حتی طبيعت بيجان قوانين ثابت و سنن لايتغيری دارد يا ندارد ؟ و هم اين كه فرضا چنين قوانينی داشته باشد توفيق انسان برای كشف اين قواعد و ضوابط محل اشكال و ترديد است ، و لهذا امروز تمام قواعد علمی اموری است كه پذيرفته شده است ، يعنی اگر امروز ما مطلبی را در فيزيك يا شيمی به صورت قانون بيان میكنيم قرارداد است كه فعلا ما به صورت قانون بپذيريم ، يعنی در حدود فرضيه ها و تجربه های ما تاكنون مطلب از اين قرار بوده است ولی شايد بعد چيز ديگری تأييد شود ، و لهذا علم امروز بيشتر به شك تمايل دارد حال اين از چه جهت است ؟ آيا از اين جهت است كه طبيعت قانون كلی ندارد ؟ يا اگر هم طبيعت قانون كلی دارد بشر به آن دسترسی ندارد ، و اين البته خاصيت علم تجربی است ، يعنی علمی لذا يكی از ايرادهايی كه به ماركسيسم میگيرند همين است كه ماركسيسم خيلی ساده انگاری كرده ، زيرا قانون قطعی برای علوم طبيعی حتی برای بيجانها ادعا كردن كه بر اين بيجانها فلان قانون قطعيت دارد ، از نظر علم بیاحتياطی است تا چه رسد در مورد جاندارها و تا چه رسد در مورد انسان و تا چه رسد در مورد جامعه انسان و تا چه رسد در مورد تاريخ جامعه انسان ، كه كسی بيايد يك سلسله قوانين جزمی عرضه بدارد كه من قانون تاريخ را كشف كردم ، علم اولين و آخرين تاريخ را كشف كردم ، همين است و همين نه ، اين جور نيست علم متواضع تر از اين است كه در هيچ موردی و به طريق اولی در تاريخ ادعای جزم كند بنابراين نقطه نظرها خيلی فرق میكند : . 1 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه به رفتار انسان وابسته است و رفتار انسان به عنوان يك موجود آزاد تحت ضابطه در نمیآيد پس تاريخ و جامعه شناسی هيچكدام نمیتواند علم باشد
. 2 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه علم در مورد اموری است كه ايستا باشد ، اموری را كه در جريان است نمیشود تحت ضابطه و كليت در آورد ، چون كأنه اينجور است كه علم به منزله نشانه گذاری است و روی شیء ساكن میشود نشانه گذاشت ولی روی شیء متحرك نمیشود نشانه گذاشت ، پس تاريخ نمیتواند علم باشد مثل معروفی ذكر میكنند ، میگويند كلاغ وقتی كه گردو میدزدد میرود آن را در جايی كه مرز سايه و آفتاب است مخفی میكند كه بعد بيايد بردارد و ببرد ، غافل از اين كه سايه ساكن نيست و حركت میكند ، الان مرز سايه و آفتاب اينجاست ، يك ساعت ديگر كه بيايد جای آن عوض میشود وقتی میآيد هر چه میگردد پيدايش نمیكند ، زيرا روی يك امر ثابت میشود نشانه گذاری كرد ، روی يك امر متحرك نمیشود نشانه گذاری كرد
. 3 " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه قابل تجربه نيست
. 4 [ " تاريخ " علم نيست از آن جهت كه مانند ساير علوم تحت ضابطه كلی در نمیآيد و نظريات ديگر ]
ولی همه اينها قابل جواب است اما اين كه تاريخ مربوط به انسان است و انسان رفتارش تحت ضابطه در نمیآيد ، اين حرف ، درست نيست ، كليات رفتار انسانها تحت ضابطه در میآيد ولی انسان بسيار پيچيده تر از ساير موجودات است يك حرف خيلی خوبی فروغی از اگوست كنت نقل میكند ، و در حرفهای اگوست كنت حرف خوبش به نظر من همين است اگوست كنت علوم را به سبك مخصوصی تقسيم كرده تقسيم بندی علوم به شكلهای مختلف انجام شده شكل قديميش همان شكل ارسطويی است بيكن به گونه ديگری تقسيم كرده ، اسپنسر به گونه ديگر ، و اگوست كنت به گونه ديگر ، و هنوز همان تقسيم ارسطويی قوی تر از همه اينهاست اگوست كنت علوم را به اعتبار سادگی و پيچيدگی تقسيم كرده است میگويد ساده ترين علوم رياضيات است چون رياضيات فقط روی محفوظات مجرد ذهن است و لذا ذهن خيلی روشن درك میكند و خيلی كم اشتباه میكند از رياضيات كه بگذريم ، ساده تر نسبی كه قدری پيچيدگی پيدا میكند علوم مربوط به طبيعت بيجان است زيرا طبيعت بيجان همان قوانين رياضی بر آن حاكم است علاوه بر اينكه قوانين مربوط به طبيعت بيجان نيز با آن توأم میشود ، مثل مغناطيس و نور و به طور كلی فيزيك ، شيمی و نجوم
فلسفه را از اين موضوع جدا كرده
بله ، او به فلسفه ای غير از اينها قائل نيست فلسفه تحققی او بالاخره همان علوم [ تجربی ] میشود
بعد میگويد از اينها پيچيده تر علوم زيستی است ، چون در علوم زيستی ، قوانين رياضی به علاوه قوانين [ طبيعت جاندار حاكم است ] ابتدا به نباتات كامپيوتری است كه انسان توانايی كشف اين ضوابط را ندارد پس اين سخن كه " تاريخ چون مربوط به انسان است ضابطه ندارد و هرج و مرج است " غلط است ، ضابطه دارد ولی ضوابطش [ بسيار مشكل ] به دست [ میآيد ] اگر شما بخواهيد پيش بينی حالت يك فرد انسان را بكنيد ، يك فردی كه دائما هم تحت تربيت شما بوده ، مثلا يك بچه ای مانند ( ( اميل " روسو كه شما بالخصوص همه تربيت او را زير نظر گرفته ايد و بنابراين به تمام زوايای روح او وارد هستيد ، در عين حال اگر حادثه ای پيش بيايد ، صددرصد نمیتوانيد عكس العمل های روح او را پيش بينی كنيد ، چون انسان موجود بسيار پيچيده ای است و غير از يك اتومبيل است كه شما میتوانيد عكس العمل هايش را پيش بينی نماييد
بنابراين مسائل جامعه شناسی و مسائل تاريخی از آن جهت تخمينی است كه انسان تا كشف آن قوانين خيلی فاصله دارد نه اين كه آن قوانين وجود ندارد
بعد میآييم سراغ مسأله دوم كه بگوييم تاريخ از آن جهت علم نيست كه جريان است جواب اين است كه خود جريان هم میتواند ضابطه داشته باشد درست است [ كه تاريخ جريان است ] ولی آيا جريان بیضابطه ای است يا جريان با ضابطه ای است ؟ اصول تكامل داروين همه قانون است ولی قانون يك جريان است مگر هر چه كه جريان شد حتما بیضابطه است ؟ ! اين يك مسأله خوبی است كه ما در كتاب " ختم نبوت " طرح كرده ايم كه بعضی اين اشتباه را مرتكب شده و خيال كرده اند قانون كلی هميشه مربوط به ثابتهاست و اگر چيزی در جريان بود قانونش هم بايد هميشه عوض شود از اين جهت میگويند كه انسان و جامعه انسان چون متحول است پس نمیتواند يك قانون ثابت دائم جاويد داشته باشد بنابراين دين و مخصوصا دين اسلام ( دين خاتم ) كه مدعی است كه من قوانين جاويد دارم ، اگر جامعه ايستا میبود میتوانست قوانين جاويد داشته باشد ولی وقتی كه جامعه ، متحرك و متحول است قطعا قوانينش هم بايد عوض بشود چون قانون برای جامعه مثل لباس است برای تن وقتی كه تن رشد میكند قهرا بايد لباس متناسب با آن بپوشد ، و وقتی لاغر شد نيز بايد لباس ديگری متناسب با آن بپوشد
اينها اشتباه كرده اند ، خيال كرده اند هميشه قانون مساوی است با ايستا بودن ، در صورتی كه از جمله قوانين ، قوانين تحول است يعنی قانونی كه ضابطه تحول را بيان میكند ، منتها برخی ضوابط تحول ، قهری و جبری صورت میگيرد ، مثل ضوابط تحولی كه داروين معين كرده ، و برخی ديگر اختياری است ، يعنی بايدهايی است كه به صورت قانون روشن میكند كه از اين راه برو ، و قانون حكم مدار و مسير و حكم شاخصهايی را كه در راه قرار میدهند پيدا میكند اين نوع قانون ، قانون حركت است بنابراين بايد در ماهيت آن قانون دقت و تأمل كرد كه آيا ماهيت آن قانون ، ماهيتی است كه ضابطه حركت و ضابطه تكامل را بيان كرده يا نه قانون تكامل كه به واسطه تكامل از بين نمیرود اين مثل آن است كه ما بگوييم چون موجودات از پايين ترين درجه متحول شده و به انسان رسيده اند ، پس قانون تكامل نقض شد نه ، چون قانون تكامل هست اينها تحول پيدا كردند مدار را با منزل نبايد اشتباه كنيم اين قانون ، مدار است نه منزل بله ، ممكن است يك قانون هم منزل باشد بنابراين به صرف اين كه جامعه متحول است نمیتوانيم بگوييم پس نمیتواند قانون ثابت هميشگی داشته باشد ما میگوييم بايد به ماهيت آن قانون رسيدگی كرد كه آيا ماهيت آن ، ماهيتی است كه ضابطه حركت است يا نه
اگر ما سراغ همين قوانين اخلاقی برويم میبينيم قوانين اخلاقی ، ضابطه حركت است مثلا اگر راستی برای جامعه منزل نيست ضابطه حركت جامعه است ، يعنی جامعه اگر میخواهد حركت كند بايد با اين ضابطه حركت كند جامعه ای كه مردمش همواره دروغ میگويند سرنوشتش سقوط است همين طور است استقامت و ساير ضوابط اخلاقی ، كه اين خود بحث دامنه داری است
بنابراين نمیشود گفت تاريخ به دليل اين كه عبارت است از جريان جامعه بشر پس ضابطه و قانون ندارد و بنابراين نمیتواند علم باشد ، همين طور كه نمیشود گفت قانون تكليفی ، قانون انشائی ، قانون شرعی كه تكليف است ، به دليل اين كه جامعه در آينده متحول است نمیتواند يك قانون هميشگی باشد اين حرف نه درباره تاريخ درست است و نه درباره دين پس آن نظر هم نظر غلطی است
تجديد نظر در تعريف علم است
نه ، تعريف تجديد نظر نشده علم همان كشف قوانين است ولی اين كه خيال كرده اند قانون هميشه در مورد اشياء ساكن است غلط است ، يعنی اشياء متحرك هم تحت يك ضوابط و قوانينی حركت میكنند . يك وقت میگوييم " قانون انبساط آهن " اين ، قانون شیء است نه در حال حركت ، قانون يك شیء ثابت است ، يعنی ما طبيعت آهن را از چند هزار سال پيش تا به امروز و تا آينده يكسان فرض كرده ايم بعد میگوييم اين طبيعت اين خاصيت يكسان را در همه زمانها دارد و يك وقت ما قانونی مثل قانون زيست شناسی قانون تكامل داروين را بيان میكنيم آن هم قانون است اما اين قانون میگويد كه جريان تحول و تكامل در گذشته به اين شكل بوده است همچنين اخلاق قانون تكامل است ولی برای آينده ، میگويد اگر تو در مسير حركتت میخواهی منحرف نشوی و میخواهی اعتلا پيدا كنی از اين مسير برو ، و به طور كلی هر ايدئولوژی ای نيز قانون است ولی قانون تكامل ، ضابطه است ولی ضابطه تكامل . از اين هم بگذريم
میرويم سراغ ايراد ديگر كه تاريخ نمیتواند علم باشد به دليل اين كه قابل تجربه نيست تا مقصود از تجربه چه باشد ؟ اگر مقصود تجربه لابراتواری باشد [ كه با وسايل مخصوص انجام میشود ] بله قابل تجربه نيست ، ولی تجربه تاريخی خودش تجربه است ، يعنی حادثه ای برای جامعه ای پيش میآيد و آن حادثه بعد عواقبی پيدا میكند و آن عواقب را ما میبينيم يا اطلاع قطعی داريم مثلا جنگ بين الملل دوم را ديديم فاشيسم را در آلمان ديديم آن بلند پروازيهای هيتلر را ديديم بعد هم آن شكست آلمان را ديديم بنابراين تاريخ خودش يك لابراتوار است برای لابراتوار بودن لازم نيست كه حتما قرع و انبيقی در كار باشد البته ما نمیگوييم كه " تمام قوانين تاريخی " ولی تا حدودی اين قوانين كشف میشود
راجع به قانون كه فرموديد مثلا ايدئولوژيها هم خودشان قوانين اند منظورتان از قانون ، اعم از قوانين . .
مقصودمان ضابطه كلی است
بله ، چون در مورد قانون ، تعريفی دارند ، میگويند قانون آن چيزی است كه دو خاصيت داشته باشد ، يكی اين كه بشود پديده های مربوط به آن را به وسيله ضوابطی كه تنظيم كرده ايم توجيه كنيم ، و ديگر اين كه بشود به وسيله اين قانون پديده های اتفاق نيفتاده را پيشگويی كرد با اين تعريف ، ديگر هر چيزی را نمیشود گفت قانون مثلا قانون تكامل ديگر قانون نيست
چرا ؟ چون اولا نمیتوانيم به وسيله اين قانون همه پديده های گذشته را توجيه كنيم ، و پديده های آينده را نيز نمیتوانيم پيشگويی كنيم ، يعنی فقط میتوانيم بگوييم كه تغيير میكند ولی به چه شكل میشود ديگر نمیتوانيم بگوييم
نه ، ممكن است كه آن را هم بتوانيم بگوييم شما میگوييد مطابق آن تعريف اگر قانون ، قانون باشد آنچه واقع شده را توجيه و آينده را پيش بينی میكند ، و نيز میگوييد قانون تكامل محدود است ، يعنی گذشته را توضيح داده ولی راجع به آينده سكوت كرده ، يعنی هنوز قانونی برای آينده كشف نكرده است ( چون جريان را دارد توضيح میدهد ) همين قدر توانسته كشف كند آنچه كه گذشته تحت اين ضوايط بوده تا به اينجا رسيده ولی از اين به بعد را نمیتواند پيشگويی كند اين نه معنايش اين است كه اين ، قانون نيست بلكه قانونی است كه فقط آن اندازه را بيان و از آن بيشتر را از اول سكوت كرده است
مسأله ديگر اين است كه خير ، قانون حتی میتواند نسبت به آينده هم پيش بينی داشته باشد مثلا همان " قانون تكامل داروين " يك سلسله پيش بينیها راجع به آينده میكرد منتها خود قانون داروين اصولا بیاساس بود ، نسبت به گذشته هم بیاساس بود وقتی كه مسأله انتخاب طبيعی و انتخاب اصلح را طرح كردند مسائلی راجع به جامعه بشر حتی راجع به بدن بشر پيش بينی میكردند ، مثلا میگفتند چون بشر آينده سر و كارش بيشتر با اعصابش خواهد بود تا اعضای ديگر ، و اين عضو بيشتر مورد نياز است و بيشتر كار میكند ، بيشتر رشد خواهد كرد ولی اعضای ديگرش نه تدريجا عمر انسان آينده طولانی خواهد شد ، و موجودی میشود كه كله ای بزرگ پيدا میكند ، همچنين چون به پا و دست كمتر احتياج پيدا میكند پاها و دستهايش كوچك میشود البته اگر اين ناقص است به اين علت است كه آن قوانين نسبت به گذشته هم چندان اعتبار نداشت
در اين صورت اگر ما بخواهيم به وسيله قانون تكامل ، آينده را پيش بينی كنيم لازمه اش اين است كه به تمام قوانين جاری بر آن واقف باشيم
احسنت . اتفاقا اين حرفتان حرف خيلی خوبی است و باز نشان دهنده اين جهت است كه اطلاعات بشر ناقص است ، يعنی اين امر ( تكامل ) در واقع و نفس الامر قانون دارد ، آينده اش هم تحت قانونی پيش میرود
بله ، يعنی بیضابطه نيست ولی كشف نشده است
بله ، مخصوصا راجع به ايدئولوژيها كه صد درجه مشكل تر است ، كه كسی بتواند با كشف قوانين گذشته ، خط سير آينده بشر و دستورالعملش را كه چه بايد بكند مشخص كند اين ، امری است كه علم از آن عاجز است و اين همانجاست كه مسأله دين مطرح است مسأله دين برای همين جهت مطرح است كه میگوييم از قدرت بشر خارج است كه خط سير تكاملی آينده را در مورد انسان رسم كند آن حرفی كه از اگوست كنت نقل كرديم بالاخره منتهی میشود به نظريه اديان وقتی كه انسان میرسد به آنجا كه خودش میشود مجهول ترين مجهولات و به قول " كارل " انسان میشود " موجود ناشناخته " ، يعنی انسان كه همه چيز ديگر را به دقت شناخته ، از اعماق دريا و از ماوراء جو اطلاعات زيادی به دست آورده ولی هنوز با آنهمه مطالعه نتوانسته از درون خودش [ اطلاعات كافی ] به دست آورد و خودش را آنچنان كه هست نشناخته و سيرش در گذشته را كه چگونه بوده است درست نشناخته ، چگونه میتواند برای آينده خودش طرح بدهد ؟ ! اين است كه يك نياز خيلی مبرم برای طرح آينده خودش پيدا میكند و اين همان مسأله نياز به وحی است
پس اين كه آيا انسان قادر است [ ضوابط كلی حاكم بر تاريخ را كشف كند ] يا قادر نيست كه ما نمیگوييم قادر نيست يك مسأله است و اين كه تاريخ ضابطه دارد يا ندارد مسأله ديگری است حرف ما اين است : ضابطه دارد ولی بشر نمیتواند [ به آسانی به آن دست يابد ] به قول شما بشر با اين كه قانون تكامل تا امروز را به اين دقت شناخته ، راجع به آينده حتی در تكامل زيست شناسی درمانده است بشر كه راجع به تكامل زيست شناسی هنوز به طور قطع نمیتواند اظهار نظر كند كه آينده چه خواهد شد و ساكت است ، به طريق اولی در مسائل روحی ، معنوی و اجتماعی نمیتواند اظهار نظر كند ، و لذا امثال ماركس كه راجع به گذشته اظهار نظر كرده اند گزاف گفته اند تا چه رسد كه راجع به آينده بتوانند پيش بينی كنند كه چه میشود و چه نمیشود
آيا تاريخ ، علم است ؟
آيا تاريخ علم است ؟ میگويد تاريخ با خاص و جزئی سر و كار دارد و علم با عام و كلیاساسا يك نوع گنگی در بحث خود مؤلف ( ای اچ كار ) هست اين بحث خوبی است كه آيا تاريخ علم است يا نه ؟ و بعد ايراد به اينكه تاريخ علم است و بيان اينكه تاريخ علم نيست به همين جهت كه تاريخ به جزئی و [ امر ] شخصی تعلق میگيرد و حال آنكه علم به كلی ، و به عبارت ديگر علم يعنی كشف قوانين كلی درباره هر چيزی ، در صورتی كه تاريخ ، جزئی است چون مورخ فقط وقايع جزئی و شخصی را نقل میكند اين در واقع بحث اين است كه در گذشته اكثر مورخين نقل وقايع میكردند بدون اينكه تحليلی از وقايع كرده و آنها را تحت يك ضابطه كلی و علمی در آورند در دوره های بعد مثل [ دوره ] ابن خلدون ، و در دوره اروپا تاريخ را به صورت يك علم و يك فلسفه در آوردند ، يعنی خواستند برای تاريخ ضوابطی بيان كنند آيا اين ممكن است يا نه ؟ مؤلف در بيان خودش در يك حال حمله و گريزی است ، مثل اشعريها و معتزليها كه هر كدام عقيده ای را انتخاب میكنند به دليل اينكه عقيده مخالف را رد میكنند اين امر در خيلی موارد پيش میآيد : دو عقيده است ، انسان به اشكالات يكی توجه میكند ، به آن عقيده گرايش پيدا میكند ، در صورتی كه برای اثبات يك عقيده ، اشكالات عقيده مقابل كافی نيست بلكه خود آن عقيده بايد ثابت شود مؤلف میگويد : " اگر بخواهيم در تاريخ به وقايع جزئی اكتفا كنيم پس مورخ میشود " وقايع نگار " پس چنين تاريخی مفيد نيست " اين كه محذور نشد بسيار خوب ، مفيد نباشد مگر ما از اول قول داده ايم كه تاريخ بايد به اين صورت در بيايد تا اين بشود يك محذور ؟ ! مگر كسی میگويد تاريخ جز وقايع جزئی هيچ ضابطه ديگری پيدا نمیكند ؟ ! از طرف ديگر میگويد : " حال اگر تاريخ را كلی گرفتيم تاريخ زياد انتزاعی میشود " بسيار خوب زياد انتزاعی بشود اين كه حرف نشد اصل مطلب اين است كه ما در موارد ديگر كه ضابطه كلی به دست میآوريم ، اين ضابطه در واقع از چه به دست میآيد ؟ اينجا آن بيانی كه فلاسفه ما میكنند خيلی رساتر است میگويند ما گاهی در افرادی مشتركاتی میبينيم و ما به الامتيازهايی اولا اگر افراد از يكديگر امتياز نداشته باشند و صددرصد يكی باشند اصلا كثرت پيدا نمیكنند ولی در عين حال كه اشياء با همديگر كثرت دارند گاهی ميان افراد برخی گروهها يك جهت وحدتی هم هست كه اگر جهت وحدت ، ذاتی بود يعنی مربوط به طبيعت آنها بود ما آنها را " نوع " واحد میشماريم مثل اينكه هيچ دو فردی از افراد انسان صددرصد شبيه يكديگر نيستند حتی دو برادر دوقلو با هم اختلاف دارند ولی در عين حال افراد انسان وجه مشترك هايی با يكديگر دارند كه وقتی آن وجه مشترك ها را تحليل میكنيم به يك وجه مشترك ذاتی میرسيم ، يعنی در همه اينها يك طبيعت و يك ماهيت كشف میكنيم و میگوييم اين وجه مشترك و خصلتی كه همه اينها دارند وابسته به آن ماهيت مشترك و آن طبيعت مشترك و آن نوعيت است به اين دليل است كه در علوم میتوانيم ضابطه و قانون كلی به دست بياوريم مثلا در تشريح و فيزيولوژی ، بدن يك انسان [ برای كشف يك ضابطه كلی ] كافی نيست چون ممكن است همان انسان استثنائی باشد ، اتفاقا دو قلبی باشد يا قلبش در طرف راستش باشد ، ولی اگر چند انسان را تجربه كردند ، ديگر آن ، الگو میشود برای همه انسانها ، زيرا مشخصات آنها جهات مشترك انسانهاست
درباب تاريخ اگر ما دنبال كليت تاريخ میرويم باز بايد برگرديم به انسان يا فرد انسان و يا جامعه انسان چون تاريخ را انسانها به وجود میآورند ، حال بر مبنای اصالت جامعه يا اصالت فرد ، در اين جهت فرق نمیكند قائل به اصالت فرد شويم ، تاريخ را انسانها به وجود میآورند انسانها برخی جهات اختلاف با يكديگر دارند ولی جهات مشترك هم دارند آنگاه اگر انسانها پنج قرن پيش كاری كرده باشند و انسانهايی كه در اين زمان هستند كاری ديگر ، مسلما حوادثی كه به وجود آورده اند نمیتواند صددرصد مشابه باشد ولی ممكن است جهات مشتركی وجود داشته باشد عين آنچه كه درباره انسانهای پنج قرن پيش تجربه كرده ايم كافی است كه آن تجربه را درباره انسانهای امروز جاری بدانيم و آن را تعميم دهيم مثلا بگوييم روميها در دو هزار سال پيش چنين كردند و ما همان راهی را میرويم كه آنها رفتند و به فلان نتيجه رسيدند ، قطعا ما هم به همان نتيجه میرسيم چون تشابهی ميان رفتار آنها و رفتار ما هست و هر دو انسانيم يا اگر بخواهيم در [ ارتباط با ] جامعه انسان بگوييم ، میگوييم بين جامعه آنها و جامعه ما شباهت هست ، بنابراين از تجربه ای كه درباره آن جامعه داريم برای جامعه خودمان كه مشابه آن جامعه است نتيجه گيری میكنيم
پس اگر از ما بپرسند به چه دليل قائل به كليت میشويد ، میگوييم به اين دليل كه به وجود آورنده تاريخ ، انسانها هستند و انسانها در شرايط مساوی ، همسان كار میكنند ، با اينكه جهات اختلاف داريم ولی از فلان جهت و فلان جهت مساوی هستيم و چون در شرايط مساوی با آنها قرار گرفتيم و نتيجه رفتار آنها اينجور بوده نتيجه رفتار ما هم اينجور خواهد شد
اين ، جهتی است كه به آن جهت میگوييم ما میتوانيم تاريخ را تعميم دهيم يا به تعبيری كه قدمای ما میگويند : " حكم الامثال فيما يجوز و فيما لا يجوز واحد " يعنی اموری كه مشابه يكديگرند حكمشان در آنچه جايز و رواست و در آنچه نارواست مانند يكديگر است ، يعنی اگر اموری با يكديگر مشابه شدند هر چه بر آنها رواست بر اينها رواست و هر چه بر آنها نارواست بر اينها نارواست اين ، جهت تعميم تاريخ است
اما آن جهتی كه تاريخ را با علوم ديگر متفاوت میكند اين است كه با اينكه اين اصل كلی در مورد تاريخ و غير تاريخ به يك نحو صدق میكند ولی چون موضوع تاريخ " انسان " است و اين موضوع ، موضوع پيچيده ای هست تشخيص مسائلی كه به طبيعت انسان يا طبيعت جامعه مربوط است از مسائلی كه جنبه شخصی و تصادفی دارد كار مشكلی است اين ديگر به ما كه مطالعه كننده هستيم برمیگردد نه به [ طبيعت ] انسان ، يعنی زندگی انسان قانون دارد و قانونش كليت دارد ولی موضوع مطالعه مشكل است بعضی موضوعات مطالعه مثل [ موضوع ] رياضيات است در رياضيات از باب اينكه موضوع مطالعه انسان ، مفروضات ساده ذهن است ذهن به سادگی اينها را تصور میكند و به سادگی هم حكمش را كشف میكند ، ولی همينها وقتی كه وارد طبيعت بيجان میشود ، مشكل میشود ، وارد طبيعت جاندار [ مثل گياه ] میشود مشكلتر میشود ، وارد حيوان كه میشود از جاندار هم مشكل تر میشود ، وارد انسان كه میشود پيچيده تر میشود ، وارد جامعه انسان كه میشود از همه پيچيده تر و يك كلاف سر در گم میگردد
اين است كه درباب تاريخ اگر ما میگوييم " تاريخ علم است " ريشه اش [ طبيعت ] انسان است پس آن جهتی كه سبب میشود ما تاريخ را به مثابه يك " علم " بدانيم به اين معنا كه تاريخ میتواند يك " علم " باشد اين است كه تاريخ نيز طبيعت كلی دارد ، طبيعت كلی مربوط به انسان اما آن جهتی كه [ سبب میشود ] تاريخ هنوز جنبه احتمالی داشته باشد پيچيده بودن موضوع آن است ولی انسان تا حدود زيادی میتواند وقايع را تعميم بدهد . نمیگوييم بشر صددرصد قادر شده قوانين تاريخ را كشف كند ولی تا حدود زيادی میتواند [ وقايع را ] تعميم بدهد . بنابراين " تعميم " را نمیشود به كلی نفی كرد
مسأله ای را خود مؤلف طرح میكند كه آنهايی كه آمده اند طرح عظيم داده اند و يكمرتبه برای تاريخ قانون قائل شدند و يك ضوابط ساده ای برای تاريخ [ در نظر گرفتند ] اينها گويی فرض كرده اند كه در اين ضوابط ، ديگر تمام مسائل پيچيده زندگی بشر حل میشود مثل طرحی كه ماركسيسم میدهد كه مسائل را خيلی ساده و كوچك گرفته ، كه اقتصاد است و توليد و كار ، و اين شرايط توليدی است كه همه چيز را پشت سر خود عوض میكند اين يك نوع ساده انگاری در قضاوتهای تاريخی است كه انسان خيال كند به اين سادگی میتواند تاريخ را توجيه كند ولی چون مؤلف با وجود اينكه با طرح عظيم مخالف است تمايل ماركسيستی دارد ، از آنجا كه ماركس هم حرفهای ضد و نقيض زياد گفته ، به نامه ای از ماركس توجه میكند كه در آن ، ماركس اين طرح كلی تاريخ را رد كرده است ، و لهذا وقتی میخواهد سخن پوپر فيلسوف انگليسی در رد ماركس را رد كند اين نظريه ماركس را كه در رد طرح بزرگ آورده ذكر میكند ، در صورتی كه همه میدانند كه ماركس طرفدار آن طرح كلی بوده و خواسته است ادعا كند كه همانطور كه داروين برای زيست شناسی قوانين مشخصی كشف كرد كه [ از نظر او ] ماوراء آن قوانين ، ديگر قانونی نيست و مسأله قطعی است ، تاريخ هم چنين قوانينی دارد
اين بحث كه آيا از تاريخ میتوان درس آموخت يا نه ، تابع همين نظريه است اگر تاريخ فقط وقايع جزئی باشد و نشود از تاريخ ، اصول كلی استخراج كرد ، اصلا نمیشود درسی از تاريخ آموخت اما اگر تاريخ قابل تعميم بوده و اصول كلی داشته باشد میتوان از آن درس آموخت و به تعبير قرآن تاريخ میتواند " عبرت " و درس آموز باشد مسأله پيش بينی تاريخ هم چنين است آيا تاريخ میتواند حوادث آتی را پيش بينی كند ؟ آيا ما میتوانيم از ضوابط گذشته پيش بينی كنيم كه تاريخ بشريت مثلا در سال 2000 چگونه خواهد بود ؟ اين نيز تابع اصل تعميم است كه ما تا چه اندازه بتوانيم قوانين كلی برای تاريخ كشف كنيم اصلا اين دو مسأله " درسهای تاريخ " و " پيش بينی تاريخ " هر دو يك مسأله است " درس " میگوييم از اين جهت كه چگونه عمل كنيم ، و " پيش بينی " میگوييم از آن جهت كه میخواهيم كشف كنيم ، و هر درسی تابع پيش بينی است هر دو يك مسأله است و جدا كردن اين دو ، كار صحيحی نبوده است
پس اصل مسأله اين است كه آيا تاريخ فقط وقايع جزئی است و از اين وقايع نمیشود اصول كلی استخراج كرد يا میشود ؟ اگر میشود به چه دليل میشود ؟ كه مؤلف اين كتاب دليلش را ذكر نكرد ما گفتيم دليلش طبيعت انسان است و اگر نمیشود چرا نمیشود ؟ آيا انسان طبيعت مشخصی ندارد ؟ يا نه ، از بس پيچيده است كشف كردن دقيق آن كار مشكلی است
آنچه مسلم است اين است كه [ برای تاريخ ] تا حدودی قوانين كلی میشود كشف كرد و تا حدود قوانين كلی ، از تاريخ میتوان درس آموخت و تا حدود همان قوانين كلی ، پيش بينی هم میتوان كرد
در اينجا بعد از آنكه مثالهايی ذكر میكند درباره درسها كه مثلا جامعه روم از جامعه يونان عبرت گرفت يعنی آن را الگوی خود قرار داد و از آن استفاده كرد و بعد انگليسيها در دوره های اخير از مطالعه در تاريخ روم استنباطها و استفاده ها كردند بحثی را مطرح میكند كه اصلا اين تمايزی كه شما بين علم و تاريخ ذكر میكنيد و درباره علم میگوييد كه صددرصد میتواند پيش بينی كند ، علم هم صددرصد نمیتواند پيش بينی كند شما اين را يك امر مسلم نگيريد ، زيرا قوانين علمی هم آن قاطعيتی را كه از آن انتظار میرود ندارد
در اينجا با استفاده از اصلی كه در گذشته گفتيم بايد توضيح داد كه علم در بعضی از موارد میتواند پيش بينی كند هر اندازه موضوعات علمی ساده تر باشد پيش بينیاش هم ساده تر است گفتيم كه در طبيعت ، ساده ترين علوم علم حركات است كه مربوط به جمادات میباشد چون موضوعش چندان پيچيده نيست منجمان پيش بينی میكنند و پيش بينی خيلی قطعی هم هست كه اينجا ذكر نكرده خسوف ، كسوف يا حوادثی مثل عبور ستاره دنباله دار را پيش بينی میكنند چرا ؟ چون ضوابط اين علوم ساده است ، میتوان روی كاغذ حساب كرد و پيش بينی نمود اما چرا راجع به زيست شناسی نمیتوان پيش بينی كرد ؟ همانها كه تكامل را در گذشته تا حال صددرصد قبول كرده اند كه حيوانات ، اين مراحل را تا اينجا طی كرده اند ، از اين به بعدش را نمیتوانند پيشبينی كنند ، چون موضوع پيچيده است ، كار زيست شناسی است ، يعنی با جاندار سر و كار دارند ، و قهرا در علوم انسانی هم پيش بينی مشكل است پس اينكه شما مسلم گرفته ايد كه علوم غير انسانی قابل پيش بينی است و پيشبينیها قاطع است ولی تاريخ چنين نيست ، نه ، در آن موارد هم پيشبينیها آنقدر قاطع نيست اينها اقامه دليل ما بر علم بودن تاريخ نيست بلكه رد اشكال آنهاست كه به اين دلايل تاريخ را علم نمیدانند
میگويد : در درسهای تاريخ ، ما فرض را بر اين گذاشته ايم كه از گذشته برای حال درس بياموزيم اتفاقا اين تأثير ، متقابل است ، از گذشته برای حال درس میآموزيم و از حال برای گذشته اين حرف درستی است و علت آن اين است كه انسان طبيعت مشابهی دارد افرادی كه جامعه شناس اند و جامعه زمان خود را خوب میشناسند بهتر میتوانند جوامع گذشته را تفسير كنند من يك درس شخصی را برای شما میگويم
در سال 25 كه مرحوم آقا سيد ابوالحسن فوت كرد و آقای بروجردی مرجع شد من در فاصله چند روز گفتم تمام مشكلات من درباب خلافت حل شد ، يعنی گذشته را در پرتو حال شناختم آقای آقا سيد ابوالحسن بود و مرجع كل فیالكل و من حدود هشت سال بود كه در قم بودم و افراد زيادی را میشناختم كه آدمهای خوبی بودند يكمرتبه میخواست يك قدرت بزرگ روحانی از مقامی به مقام ديگر منتقل شود يك امتحان بسيار بزرگ من يكمرتبه ديدم مثل اينكه حوزه قم زير و رو شد يك حالت هول عجيبی به افراد افتاد حال ، هر كسی گرايشی به يك آقا داشت در راه گرايش به اين آقا و كوبيدن بقيه آقايان همه چيز فراموش شده بود مثل اينكه موقتا همه ، همه چيز را فراموش كرده بودند يك حالت جنون آميزی به وجود آمده بود اين آن را تعديل میكرد و آن يكی را تفسيق ، و ديگری به عكس گفتم سبحان الله ! بشر چه موجودی است ! پس اگر روزی پيغمبری بخواهد بميرد و يك خلافت به آن عظمت بخواهد منتقل شود میبيند آن عادل ترين عادلها تبديل میشود به فاسق ترين فاسقها
از امتحانهايی كه در زمان حاضر برای بشر پيش میآيد انسان میتواند طبيعت بشر در گذشته را بفهمد ، كه میفهمد همين ماها هم اگر بوديم از همين كارها میكرديم چيز عجيبی نيست كه انسان فكر میكند آدمهای خيلی استثنائی آمدند خلافت علی ( ع ) را غصب كردند نه ، اگر ماها هم بوديم همين كارها را میكرديم اين است كه همان طور كه انسان مسائل حال را در پرتو گذشته میشناسد مسائل گذشته را نيز در پرتو حال میتوان شناخت اين حرف اساسی و درستی است
میگويد مورخ قادر به پيش بينی مشخص نيست برعكس ستاره شناس كه مثلا كسوفی را دقيق سر ساعت ، دقيقه و ثانيه مشخص میكند يك مورخ نمیتواند حوادث تاريخی را اينچنين پيش بينی كند ، يعنی نمیتواند بگويد در فلان مملكت در فلان سال و در فلان ماه يك انقلاب اتفاق میافتد ، ولی در عين حال میتواند راهنمايی كند مؤلف با اين دو كلمه خواسته مطلب را تمام شده تلقی كند كه " پيش بينی نه ، راهنمايی آری " و به عنوان مثال میگويد وقتی كه در دبستانی ديده میشود كه فلان بيماری در ميان بچه ها شايع شده اينجا نمیتوان پيش بينی كرد كه فلان پسر مثلا ژان مريض میشود ، ولی قابل راهنمايی هست ، يعنی به احتمال زياد اين مرض را بچه ها خواهند گرفت و فلان بچه و فلان بچه را پيشگيری كنيد مورخ هم تا اين حدود میتواند [ راهنمايی كند ]
طلبه ها تعبيری دارند ، میگويند گاهی چيزی به خاطر مقتضی پيدا میشود ولی مقتضی وقتی عمل میكند كه شرايط موجود و موانع مفقود باشد ، و وقتی مقتضی قطعی باشد و شرايط مشكوك و موانع هم مشكوك باشد قطعا يك پيش بينی احتمالی میشود و پيش بينی قطعی نمیشود حال ، وقتی كه يك بيماری پيدا میشود يك مقتضی پيدا شده ولی اينكه حتما اين بچه میگيرد ، اين گرفتن دو چيز میخواهد ، يكی آن شرط كه سرايت باشد ، كه اين را نمیشود پيش بينی كرد ، و ديگر [ فقدان ] مانع ممكن است بچه ای يك حالت طبيعی داشته باشد ، مثلا مقاومتی در بدنش باشد كه با اينكه شرط هم محقق میشود ولی مانع نمیگذارد اين بيماری را بگيرد اينجا هم نمیشود پيش بينی كرد ولی اصل مقتضی وجود دارد
در تاريخ هم همين طور است مثلا ما میگوييم اوضاع آماده يك انفجار است ، يعنی مقتضيات كاملا فراهم است اما اين دليل نمیشود كه صددرصد اين انفجار رخ دهد درست مثل اينكه در يك محيط گاز پخش میشود ، میگوييم شرايط برای انفجار فراهم است ، اما كبريت كوچكی میخواهد ، اگر نباشد انفجار رخ نمیدهد ، يا گاهی موانع نمیگذارد انفجار رخ دهد اين است كه [ در تاريخ ] پيش بينی صددرصد وجود ندارد تاريخ همين مقدار میتواند به ما درس بدهد كه ما از راه شناخت مقتضيات بتوانيم حوادث را به همين صورت پيش بينی كنيم چون مقتضی حادثه را شناختيم پس خود حادثه را به همين شكل پيش بينی كنيم كه وقتی میگوييم فلان حادثه مترقب است يعنی مقتضياتش موجود است . مقتضيات را از كجا شناختيم ؟ از تجربه هايی كه در گذشته داريم از گذشته ، مقتضی حاضر را كشف میكنيم اما اين دليل نمیشود كه پيش بينی ما صددرصد [ درست ] باشد همين طور است كه پيش بينیهای ماركس همه خلاف از آب در آمد البته اين بدان جهت بود كه او صرفا برای يك مقتضی پيش بينی نكرده بود بلكه همه مسائل را به خيال خود هضم كرده بود مثلا گفت در هر جا كه جامعه سرمايه داری باشد لازمه سرمايه داری اين است كه روز به روز بر توليد افزوده شود و بعد مصرف زياد شود ، بعد مزد كارگر كم میشود و بعد انقلاب میشود ولی پيش بينی نكرد كه ممكن است مثلا اختراعاتی هم به وجود آيد كه نياز به كارگر را كم كند نياز به كارگر كه كم شد مزد كارگر بالا میرود مزد كارگر كه بالا رفت كارگر راضی میشود و اصلا آن خصلت انقلابی خود را از دست میدهد اينها را ديگر پيش بينی نكرد و نتيجه اين شد كه در جوامعی كه پيش بينی میكرد انقلاب رخ میدهد انقلاب پيش نيامد يا مثلا حكم میكرد روی رقابتهای سرمايه داران كه لازمه سرمايه داری رقابت است ( چون انسان را اينطور توضيح میدهد ) ، بعد ديديم رقابت هم نيست ، اين كارتلها و تراستها كه تشكيل میشود با همديگر سازش میكنند ، هيچ رقابت نمیكنند ، دنيا را كنترل میكنند و هيچ حادثهای هم پيش نمیآيد . ( ) .
| گربه و موش چون به هم سازند |
| تخم بقال را براندازند |
روح بحث ، ذهنی بودن تاريخ است كه در تاريخ و كلا در علوم انسانی ، اين انسان است كه كار انسان ديگر را مطالعه میكند ، بر عكس علوم طبيعی كه عالم و معلوم دو چيز مجزا هستند اينجا چون انسان میخواهد كار انسان ديگر را مطالعه و تحقيق كند شخصيت خود مورخ معيار قضاوت قرار میگيرد وقتی كه انسان درباره طبيعت میخواهد مطالعه كند مثلا آب را مطالعه كند ، در اينجا خودش و شخصيت خودش معيار برای قضاوت درباره آب قرار نمیگيرد بلكه بيطرف است ، اما وقتی انسانی را میخواهد مطالعه كند خواه ناخواه خودش میشود معيار انسانهای ديگر ، و از اين جهت هر كسی خودش هر جور هست تاريخ را آنجور تفسير میكند كه خودش هست و اين نكته خوبی است هر چند ما صددرصد آن را نمیپذيريم ، مثل آنچه كه مولوی درباره تفسير قرآن میگويد كه هر كس كه قرآن را تفسير میكند او خودش را تفسير میكند نه قرآن را ، و قرآن را كسی میتواند تفسير كند كه فانی باشد مقصودش اين است كه انسان به هر درجه كه اخلاص داشته و از خود بيرون باشد به تفسير واقعی قرآن نزديكتر است و به هر مقدار كه در خود بيشتر فرو رفته باشد خودش بيشتر [ به منزله ] عينكی است كه قرآن را از آن عينك تفسير میكند
اين حرف درباب تاريخ و عموما علوم انسانی حرف خيلی خوبی است ، يعنی شخصيت عالم ، وضع عالم ، روحيه عالم در قضاوتهای علمی و فلسفی ، روانشناسی ، تاريخی و جامعه شناسی او مؤثر است در اين باره داستان شيرينی را مطالعه میكردم كه كسروی در كتابش نوشته بود كه زمانی در مجله ای آقايی آمد و مقاله ای آورد ، من ديدم در ستايش جنس زن است و اظهار تأسف برای جنس زن كه در جامعه ما عقب مانده ، زن چنين است ، زن چنان است من به او گفتم اين به كار ما نمیخورد ، جای ديگر ببريد مقاله را چاپ نكرديم بعد از مدتی مقاله ديگری آورد كه آن را چاپ كنيم ديدم تمامش در مذمت جنس زن است كه اين جنس چنين و چنان است قضيه چيست ؟ آنوقتی كه او آن مقاله را آورد عاشق زنی بوده و آن زن را چنين و چنان میدانسته و از آن عينك نگاه میكرده ، ديگر جنس زن در نظر او فرشته بوده است بعد معلوم شد با او ازدواج كرده و ماهيت او برايش معلوم شده ، حالا ديگر جنس زن در نظرش بد شده است . چون دنيای حالايش چنين است جنس زن در نظرش بد شده است
حديثی هست كه من هميشه از آن نتيجه ای میگيرم ، و آن حديث اين است : « مجالسة الاشرار تورث سوء الظن بالاخيار » ( 1 ) همنشينی با بدان موجب بدبينی به خوبان است اين يك حقيقتی است انسان اگر هميشه با آدمهای بد بنشيند همه انسانها را بد میبيند ، يعنی خوبها را هم نمیتواند تصور كند كه خوبند ، يعنی نمیتواند به خوب معتقد شود ، كما اينكه عكسش هم صادق است ، كسی كه هميشه با خوبان نشسته باشد همه مردم را خوب میبيند و ديگر بدها را هم نمیتواند بد ببيند گفت : به حاجی كلباسی درباره دزدهايی كه دستگير شده بودند گفتند اين دزدها سر شب تا نصف شب بيرون میروند برای دزدی و به قافله ها حمله میكنند گفت : پس اينها كی نماز شب میخوانند ؟ ! خيال میكرد دزدها هم نماز شب میخوانند ، چون فقط در جو محيط خودش بود
حال اين را شما تعميم بدهيد به خود انسان نزديكترين همنشين آدمی خود اوست ، يعنی آدمی كه در خودش بدی نمیبيند قهرا به همه مردم خوشبين میشود ، و آدمی كه در خودش جز شرارت و جز حقه و تقلب و نفاق نمیبيند نمیتواند به آدم خوب معتقد شود شما به افرادی كه نمیتوانند به پيامبران ، صلحا و ائمه خوش باور باشند نگاه كنيد ، میبينيد خودش اصلا يك آدم بد ذات و بد جنسی است آدمی خواه ناخواه وجود خودش را معيار قرار میدهد آدم بد نمیتواند به خوب معتقد شود ، چون از خوبی چيزی سراغ ندارد و میگويد انسان يعنی موجودی مثل من ، هر كس را كه در نظر بگيرد فكر میكند اگر به جای او میبود چه میكرد ؟ من كه چنينم پس او هم چنين است
اگر انسان اين امر را در نظر بگيرد میبيند در علما و كسانی كه نظريات بزرگ داده اند نيز اثر میگذارد وقتی ماركس يك يهودی باشد كه جز پول چيزی سرش نمیشود ( روح يهودی اصلا روح پول پرستی است )
پاورقی : . 1 بحارالانوار ، ج / 74 ص . 191
فلسفه هم كه بسازد فلسفه كلیاش اين است كه بشر تمام همش پول است يا مثلا فرويد وقتی كه در وجود خودش جز پليدی جنسی چيز ديگری نمیبيند اصلا نظريه اش اين میشود كه تمام حركات و اعمال بشر را بايد با عالم جنسی توجيه كردپس اين حرف تا اندازه ای حرف درستی است كه وضع و موقعيت شخص مورخ [ در قضاوتش ] اثر دارد
بنابراين ، اين بحثی كه اينها به نام " اتحاد عالم و معلوم " باز كرده اند از اين جهت بحث خوبی است كه چون موضوع تاريخ مثل بعضی از علوم ديگر انسان است ، در واقع انسان وقتی درباره تاريخ میخواهد قضاوت كند درباره خودش قضاوت میكند و چون درباره خودش قضاوت میكند خودش هر جور باشد ، تاريخ را ، روان را ، فلسفه اجتماعی را ، فلسفه اخلاقی را و همه چيز را از زاويه ديد خودش میبيند
البته ما اين را صددرصد قبول نداريم ، زيرا ما برای انسان قدرت تسلط بر نفس قائل هستيم اتفاقا من در سال گذشته بحثهايی ايراد كردم تحت عنوان " خدا در انديشه انسان " كه رسيديم به اينجا كه قدرت تصحيح خطا در انسان هست اما اگر ما اين حرف را به طور كلی قبول كنيم مثل حرفی كه ماركسيستها گفته اند نتيجه آن ، بیارزشی همه چيز میشود ولی ما اصل مطلب را انكار نمیكنيم چنانكه اصل خطای ذهن را انكار نمیكنيم ولی میگوييم انسان مقياسی برای تصحيح خطا دارد در اينكه اگر انسان اينطور باشد اينچنين قضاوت میكند بحثی نيست اما آيا انسانها میتوانند خودشان را از اين مهلكه نجات بدهند ؟ بله میتوانند در پرتو يك ايمان میتوانند خودشان را از اين مهلكه ها نجات دهند ، يعنی اين امكان برای انسانها هست و آن آدم شرور هم قابل اصلاح است
بحث ديگری هم طرح كرده كه چرا پيش بينیهای تاريخ جور در نمیآيد ؟ و در واقع يكی از علل را ذكر كرده اين با همان اصلی كه ما گفتيم تطبيق میكند میگويد اين امر بدان جهت است كه موضوع پيش بينی ، " انسان " است میبينيد خود پيش بينی گاهی علت عدم وقوع حادثه است و گاهی علت تسريع در وقوع آن اما اين كه پيش بينی علت عدم وقوع است يعنی اگر پيش بينی اظهار نشود حادثه واقع میشود مثال : شخصی پای يك ديوار مشرف به خرابی نشسته است شما پيش بينی میكنيد كه اين آدم يك ساعت ديگر میرود زير آوار اگر اين پيش بينی را نكرده بوديد او میرفت زير آوار وقتی پيش بينی به گوش او میرسد بلند میشود وقتی بلند شد پيش بينی واقع نمیشود ، يعنی پيش بينی مانع وقوع خودش میشود گاهی بر عكس ، اظهار پيش بينی وقوع آن را تسريع میكند مثال : يك نفر برای انتخابات مجلس كانديد میشود مردم دو دسته میشوند : دسته موافق و دسته مخالف او در مجمع آنهايی كه به او رأی نمیدهند میگويد من به هر حال وكيل میشوم به اين دلايل در نتيجه مردم میگويند به هر حال وكيل میشود پس به او رأی بدهيم حال بسا كه اگر اين سخن را نگفته بود رأی نمیآورد ولی وقتی پيش بينی میكند و آنها را به اينكه او رأی میآورد معتقد میكند همين خودش سبب میشود كه رأی بياورد
اين همان مطلبی است كه گفتيم مقتضی يك چيز است ، شرط چيز ديگر و مانع چيز ديگر ، يعنی گاهی خود پيش بينی به شكل يك مانع ظهور میكند و گاهی يك پيش بينی به شكل يك شرط ظاهر میشود نفس پيش بينی به صورت يك عامل است درباب مانع ايجاد كردن ، اين حقه بازهايی كه میگويند جادو میكنند وقتی میخواهند طرف را بفريبند ، مثلا میگويند من به تو يك دعايی میدهم ، اين دعا را بايد با اين شرط و اين شرط بخوانی و بعد در شب هفتم بروی در يك قبرستان ، در فلان جا يك ميخ بكوبی ولی به شرط اينكه در آنوقت گرگ سياه در ذهنت نيايد ، اگر بيايد فايده ندارد اگر اين جادوگر نمیگفت " گرگ سياه " در ذهنش نمیآمد ولی تا میرود آنجا میخواهد ميخ را بكوبد به ياد گرگ سياه میافتد بعد میگويد دعای او خوب بود ، من نتوانستم شرطش را عمل كنم همچنين است نيت شخصی وسواس پيدا كرده بود ، رفت نزد مجتهد و گفت من در نيت وسواس دارم ، هر كار میكنم نمیتوانم نيت كنم مجتهد گفت تو مقلد كی هستی ؟ گفت مقلد شما هستم گفت : اگر مقلد منی بر تو نيت كردن واجب نيست ، اصلا نماز بینيت از تو قبول است ، نيت نكن گفت خدا پدرت را بيامرزد رفت چند ساعت ديگر برگشت و گفت هر كار میكنم [ نيت به ذهنم ] میآيد گفت چه بيايد چه نيايد نمازت صحيح است كارش درست شد
حال در تاريخ هم همين طور است ، چون انسان میتواند مانع وقوع [ پيش بينی شود ] زيرا از گذشته درس میگيرد و به علت پيش بينی ، بعضی از پيش بينیها در تاريخ غلط از آب در میآيد و اتفاق نمیافتد
دو مسأله ديگر را طرح كرده يك مسأله را به اسم مذهب آورده كه اگر میگفت ( ( خدا " يا " ماوراء الطبيعه " بهتر بود بحث اين است كه آيا ما ماوراء الطبيعه را در تفسير تاريخ بايد دخالت دهيم يا نه ؟ يا اگر دخالت دهيم مضر است يا مضر نيست ؟ میگويد دو جور است : يكوقت اينجور دخالت میدهيم [ كه میگوييم ] " خدا " يعنی آن حقيقتی كه انسان را آفريده و قوانينی برای خلقت مقرر كرده است اين مضر به تاريخ نيست و يكوقت ما به خدايی قائل میشويم كه در حوادث تاريخی دخالت بيجا میكند ، مثلا در تاريخ فلان قوم تقلب میكند به اين معنی نمیتوانيم خدا را در تاريخ دخالت دهيم
اين حرفش تا اين اندازه حرف درستی است ، يعنی خدا را به عنوان عاملی در كنار عوامل ديگر تاريخ به حساب آوردن كه مثلا میآيد در كشتار عمالقه دخالت میكند يا به نفع سپاه يوشع در تقويم تقلب كرده ساعت روز را ممتد میسازد صحيح نيست بحثی قبلا داشتيم كه اگر كسی بخواهد ماوراء الطبيعه را در طبيعت و تاريخ دخالت بدهد شكل ديگری دارد در اين كه میگويد خدا قانون برای دنيا وضع كرده بحثی نيست صحبت اين نيست كه خدا قانون وضع كرده بعد خودش میآيد قانونش را به هم میزند به تعبير ديگر آيا عكس العمل جهانی برای حوادث تاريخ وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اين بحثی میشود راجع به رابطه انسان و جهان انسان ، جزئی از جهان است همه اينها قبول دارند كه اصل تأثير متقابل بر همه امور حكمفرماست از آن جمله ميان انسان و جهان نمیشود اين را امری مستبعد شمرد آيا انسان در مسير صحيح كه قهرا مسير تكامل است و هماهنگ با طبيعت گام بردارد ، يا در مسير خلاف كه قهرا بر ضد مسير تكاملی طبيعت است يعنی يك نوع ناهماهنگی كردن با طبيعت است گام بردارد ؟ و آيا طبيعت در هر دو طرف بیتفاوت است ؟ ما در كتاب " انسان و سرنوشت " بحثی كردهايم كه آيا خلقت و جهان نسبت به انسان بیتفاوت است ؟ يعنی انسان چه راه صحيح و درست و حق را كه همان راه تكامل است برود و چه راه غلط و باطل را برود برای جهان علیالسويه است يا نه ؟ ممكن است كسی بگويد علیالسويه است تمام نظريه های امروز ماترياليستی همين طور میگويند كه به اين جهان مربوط نيست كه ما اينجور باشيم يا آنجور ، هر جور بوديم كاری به جهان ندارد ولی در واقع درس بسيار بزرگ تاريخ و درس بسيار بزرگی كه اديان به ما از تاريخ میآموزند همين قسمت اساسی است و اين ، هم مبنای علمی و فلسفی دارد و هم مبنای دينی و مذهبی اينكه در قرآن میفرمايد : " « و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض »( 1 "
پاورقی : . 1 اعراف / . 96
معنايش اين است كه اگر انسان در مسير ايمان و تقوا كه همان مسير هماهنگی با نظام خلقت است حركت كند مثل اين است كه يك نوع آشتی ميان انسان و طبيعت برقرار میشود ولی وقتی كه انسان يك حالت تمرد پيدا میكند مثل عضوی از بدن میشود كه از مسير خود خارج شده و ساير اعضای بدن و اندامها تدريجا او را از خودشان طرد میكنند اين غير از اين مسأله است كه بگوييم خدا از بالای آسمانها میآيد در كارها دخالتی میكند و برمیگردد میرود اين حرف ، عوامانه است اگر كسی قائل بشود كه عامل ماوراء الطبيعه را در تاريخ بايد دخالت داد يا نداد اين مسأله از جنبه علمی قابل مطالعه است كه ما تاريخ را از اين بعد مطالعه كنيم كه آيا جوامعی كه در مسير صحيح و تكاملی و اخلاقی و انسانی قدم برداشته اند زندگیهاشان هميشه مقرون با نوعی هماهنگی خلقت و طبيعت با آنها بوده و كسانی كه در جهت عكس بوده اند مواجه با يك عكس العمل مخالف شده اند يا نه ؟ چرا مورخ از اين جهت مطالعه نكند ؟ مسأله دومی كه طرح كرده ، مسأله هدف داشتن و هدف نداشتن تاريخ است ( خيلی از مسائل از لحاظ فلسفی برای اينها روشن نيست و خوب تجزيه و تحليل نمیكنند ) اين مسأله ، هم به مسأله ای كه اكنون گفتيم مربوط میشود و هم به مسأله تكامل اول آنكه تاريخ رو به تكامل است يا رو به تكامل نيست ؟ اين را در بخش آينده ( تاريخ به منزله پيشرفت ) خواهد گفت در صورت اول آيا تاريخ كه متكامل هست هدف دارد يا هدف ندارد ؟ يعنی آيا متكامل شدنش امری است تصادفی يا نه ؟ عين حرفی كه در زيست شناسی گفته میشود كه در اين تكاملی كه تاكنون رخ داده آيا طبيعت هدف داشته و میخواسته به اين هدف برسد ، متوجه اين هدف بوده و راه خودش را گرفته تا رسيده به اين حد ، يا طبيعت همين طور در دست تصادفات كور بوده و اتفاقا رسيده به اينجا ، [ عين همين حرف در مورد تاريخ مطرح است ] میدانيم كه امروز در زيست شناسی مسأله " تكامل و هدفداری " يك مسأله اساسی است كه كتاب " حيات و هدفداری " رووير ترجمه دكتر شيبانی و كتاب " خلقت انسان " دكتر سحابی بحثی در اين زمينه دارد . شايد از همه اينها بهتر بحث تكاملی است كه لكنت دونوئی در كتاب " سرنوشت انسان " آورده كه تكامل هدفدار است خيلی بحث خوب و عالیای استعين اين بحث راجع به تاريخ هم پيش میآيد كه آيا جامعه انسانی كه به سوی يك تكاملی پيش میرود هدف دارد و متوجه آن تكامل است ، چنانكه طبيعت كه رو به تكامل میرود ، اگر در مسير انحرافی قرار بگيرد برمیگردد به حالت تعادلش ، گاهی از اين طرف میافتد برمیگردد به تعادل ، گاهی از آن طرف میافتد برمیگردد به تعادل ، ولی با اينكه راههای مارپيچی طی میكند در نهايت امر به سوی آن هدف تكاملی خود پيش میرود ، آيا جامعه هم همين جور است ؟ میگويد : الهيون قائل به چنين چيزی هستند و از غير الهيون نيز هگل كه معتقد به روح مطلق بود قائل به چنين مطلبی بوده است ( كه آن هم يك مطلب خيلی اساسی است و به همين سادگیها نمیتوان آن را رد كرد ) مسأله ای كه اكنون همه اديان راجع به حضرت حجت ( 1 ) پيش بينی میكنند كه عدل كامل ، صلح كامل ، رفاه كامل ، سلامت كامل و امنيت كامل برقرار خواهد شد ، همان پيش بينی تكامل تاريخ و تكامل بشريت است ، يعنی زندگی بشر در آينده منتهی میشود به عاليترين و كاملترين زندگيها كه از جمله آثاری كه در آن هست آشتی انسان و طبيعت است و آن اين است كه زمين تمام معادن خود را در اختيار انسان قرار میدهد ، آسمان تمام بركات خود را در اختيار انسان قرار میدهد و همه اينها خود تكامل تاريخ است
چندی پيش هشت سخنرانی تحت عنوان " مدينه فاضله اسلامی " راجع به حضرت حجت در كاشان كردم خيلی سخنرانيهای خوبی بود ولی بعد خود سخنرانيها را نتوانستيم پيدا كنيم ( 2 ) يادداشتهايش را متفرق دارم
پاورقی :
. 1 [ مقصود يك منجی بشريت است كه در اسلام به عنوان مهدی موعود ( ع
) معرفی شده است ]
. 2 [ متأسفانه شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد نيز هنوز موفق به
يافتن نوار يا متن اين سخنرانيها نشده است ]
در مسأله تاريخ و اخلاق چند مسأله بايد مورد توجه قرار گيرد ، يكی اينكه آيا مورخ حق دارد راجع به شخصيتهای گذشته قضاوت و داوری اخلاقی كند كه فلان كس آدم خوبی بود ، فلان كس آدم بدی بود ؟ يا نه ، مورخ قاضی نيست ؟ يك نظريه كه بيشتر نظريه اينهاست میگويد اين امر به مورخ مربوط نيست و اين را هم مبتنی بر اصلی میكند كه بعد آن را توضيح میدهيم مسأله ديگر كه در ضمن اين بحث گفته اند اين است كه اصلا خود تاريخ آيا قاضی هست يا قاضی نيست ؟ اين مسأله ديگری است ، به اين معنی كه انسانها در جامعه خودشان كارهايی میكنند و كوشش میكنند برای اينكه پرده پوشی كنند ، حال با اين وصف آيا تاريخ آينده قاضی برای گذشته هست يا نيست ؟ قهرا اگر بگوييم تاريخ قاضی هست و قاضی خوبی هم هست به مورخ هر زمانی هم حق قضاوت میدهيم زيرا اين دو امر ملازمهای دارند . در آينده راجع به اين موضوع سخن میگوييم
مسأله ديگر اين است كه داوری اخلاقی در مورد افراد كردن از آن جهت خطرناك است كه همان نظريه قهرمانان تأييد میشود كه تاريخ را قهرمانان به وجود میآورند و حال آنكه نظريه قهرمانان محدود است ، فرد جزئی از جامعه است ، اگر در جامعه ای يك فرد كار بدی كرده است در واقع جامعه مسؤول است و ما نبايد جامعه را به بهای فرد تبرئه كنيم ، فرد را مسؤول بشناسيم تا جامعه تبرئه شود ، آنچنانكه در جهت عكسش هم صحيح نيست ، يعنی آنجا كه جامعه ای پيشرفتی میكند فرد را ستايش كنيم و جامعه را نديده بگيريم مطابق آن نظريه ، فرد و قهرمان نماينده جامعه هستند و ستايشها در درجه اول از آن جامعه است كه چنين افرادی پرورانده و به وجود آورده است در اينجا نمیگوييم كه چون ما قاضی نيستيم نبايد داوری كنيم ، بلكه میگوييم ازباب اينكه فرد اصالت ندارد ما نبايد فرد را موضوع داوری قرار دهيم ، بايد جامعه را مورد داوری قرار دهيم
مسأله ديگر مسأله مشكل بودن داوری است میگويد با چه معياری و با چه مقياسی ما میتوانيم داوری كنيم در حالی كه غالبا پيشرفتهای تاريخ ملازم بوده با يك سلسله جنايتها و در واقع تاريخ هيچگاه گامی به جلو نگذاشته است مگر اينكه پايش را روی يك سلسله قربانيان گذاشته است اگر ما با مقياس آن قربانيها نگاه كنيم بايد از نظر اخلاقی آن اعمال را محكوم كنيم ولی از نظر پيشرفتهايی كه بعد حاصل شده بايد آن را تحسين نماييم اين همان چيزی است كه در كتب ما مثلا در علم اصول باب " اهم و مهم " میگويند و در فلسفه امروز هم خيلی مطرح است گويا در جايی خواندم كه بين آلبر كامو و سارتر اين اختلاف نظر هست كه سارتر اين نظريه دوم را انتخاب میكند ، میگويد میتوان ارزش كوچكتری را فدای ارزش بزرگتری كرد ، و كامو میگويد نه ، چرا ارزش كوچكتر را فدا كنيم ؟ ! ارزش ، ارزش است و مطلق است اين همان بحث " تزاحم " ما در علم اصول است كه بحث شيرين و لطيفی است
اما مسأله داوری اخلاقی كه درباره فرد نبايد اعمال كرد ، در اينجا يك دليل [ بر اثبات آن ] ذكر میكند كه آن دليل خيلی نامربوط است نقل میكند از كروچه كه گفته است : " اتهام مورخان اين اختلاف بزرگ را ناديده میگيرد كه دادگاههای ما چه قضائی و چه اخلاقی دادگاههای امروزی اند و برای افراد زنده ، فعال و خطرناك تعبيه شده اند و حال آنكه آن كسان ديگر قبلا در برابر دادگاه زمان خويش حاضر گشته و نمیتوان آنها را دو مرتبه محكوم يا تبرئه كرد آنها را نمیتوان در پيشگاه هيچ دادگاهی مسؤول قرار داد زيرا در زمره گذشتگانند و به آرامش گذشته تعلق دارند اين اشخاص تنها میتوانند موضوع تاريخ باشند و بجز قضاوتی كه روح كار آنان را درك و دريافت كند قضاوت ديگری درباره آنها نبايد روا داشت "
اين استدلال بسيار غلط است بر اين اساس كه معيارهای امروز ما يك نوع معيار است و معيارهای زمان آنها معيارهای ديگری بوده ، ما با معيارهای خودمان نبايد آنها را محاكمه كنيم ، بعلاوه آنها در زمان خودشان محاكمه شدند و كارشان تمام شده و پرونده شان بسته شده است تقريبا چنين میگويد كه هر كس در زمان خودش پرونده بازی داشته است و در زمان خودش هم جامعه با مقياسهای خود درباره او قضاوت كرده و پرونده اش را بسته است ، ما ديگر حق نداريم نبش قبور كنيم و پرونده های بسته را از نو باز كنيم اين حرف مخصوصا با اين استدلال كه معيار ما با معيار آنها فرق میكند حرف چرندی است و همان حرفی است كه در ميان ما معروف است ، میگوييم : اذكروا موتاكم بالخير ( همان جمله " به آرامش گذشته تعلق دارند " میگويند اين جمله از معاويه است اسم اين حرف را بايد بگذاريم " فلسفه معاويه ای " كه هر جانیای بيايد در دنيا جنايت كند ، همينكه رفت بگوييم پرونده اش بسته شد چرا بسته شد ؟ ! اتفاقا بايد پرونده آنها باز باشد ، يعنی افرادی كه در سرنوشت آينده مؤثرند بايد جامعه ، پرونده آنها را باز نگهدارد ، خوبان را تحسين كند و بدها را مشمول ملعنت و نفرت و قضاوت قرار دهد
البته اين از لحاظ فقهی مسأله معروفی است ، كه درباب غيبت میگويند آيا غيبت راويان جايز است يا جايز نيست ؟ میگويند جايز است و اسمش را میگذارند " جرح و تعديل " يعنی اگر كسی راوی احاديث است كه شامل راوی تاريخ هم میشود و من میدانم كه اين راوی آدم خوبی نبوده ، فلان عيب و فلان عيب را داشته و چنانچه من سكوت كنم او را آدم صحيح و معتبر و ثقه میدانند و به حرفش اعتماد میكنند ، در اينجا من حق دارم در كتابم بنويسم كه اين شخص آدم بدی بوده ، فلان فسق را داشته ، كذاب بوده ، و لهذا كتب " رجال " ما پر است از جرح و تعديل ها درباب غيبت فقها مینويسند : " يكی از مواردی كه غيبت جايز است غيبت اموات است به عنوان جرح و تعديل " همين طور كه آن جايز است اين هم جايز است ، چون آن به حساب يك مصلحت اجتماعی است ، به حساب يك مصلحت دينی و اجتماعی غيبت جايز میشود ، اين هم همين طور است ، خصوصا در مورد افرادی كه جانی درجه اول بوده اند اين از يك طرف بايد فكر معاويه ای باشد و از طرف ديگر يك فكر خشكه مقدسی
درباره يكی از زهاد اهل تسنن در اواخر قرن اول هجری میگويند در حضورش صحبت حجاج را كردند ، بلند شد گفت " شنيدن غيبت جايز نيست " آن جانی میآيد آن همه جنايت میكند ، مردم مؤمن را میكشد ، بعد از مردان او هم ما اسمش را نياوريم چون غيبت مؤمن است ، غيبت مسلمان جايز نيست ، هر چه باشد مسلمان است ، چون استماع غيبت است من گوش نمیكنم ! نه ، اين حرف ، حرف چرندی است ، و به علاوه " معيارها متفاوت است " يعنی چه ؟ ! آيا معيار زمان معاويه با معيار امروز متفاوت است ؟ ! هيچ متفاوت نيست عين همان كاری را كه معاويه آنروز كرده امروز هم اگر كسی بكند جنايت است " معيارها متفاوت است " يعنی جنايت امروز را آنروز میكردند جنايت نبود و جنايت آنروز امروز جنايت نيست كدام كار را معاويه كرده كه اگر امروز بشود جنايت نباشد ؟ اگر گفتيم فرد هيچ اصالتی ندارد و فقط جامعه است ، درست است ، معاويه كسی نيست ، او مظهر زمان خودش است ، برويم راجع به زمان معاويه بحث كنيم نه خود معاويه چون فرد اصالت ندارد ولی ما گفتيم [ اصالت فرد ] به اين معنی غلط است ، يعنی اين جبر اجتماعی غلط است ، ما ضمن اينكه جامعه را محكوم میكنيم فرد را هم محكوم میكنيم چون مقتضيات اجتماعی هيچگاه در حدی كه فرد را مجبور و از او سلب اختيار كند نيست
مسأله دومی كه ذكر میكند اين است كه حق جامعه را با تمجيد افراد نبايد از بين برد اين حرف درستی است حق فرد را هم به خاطر ستايش از جامعه نبايد از بين برد چون وقتی گفتيم هم فرد اصيل است هم جامعه ، در اين صورت هم فرد مسؤول است هم جامعه ، هم فرد قابل ستايش است هم جامعه بله ، مطلب ديگری هست : اينها گفته اند افرادی كه پرونده شان بسته شده از حساب خارجند ، ديگر ما نبايد درباره آنها بحث كنيم نقطه مقابل قضيه را نيز میگويد كه گاهی ما فرد را در گذشته مسؤول میشناسيم برای اينكه جامعه گذشته را مسؤول ندانيم گاهی فرد را آنچنان ستايش میكنيم كه جامعه را نديده میگيريم ولی يك بالاتری هم دارد و آن اين است كه فردی در گذشته نكوهش بشود برای رفع مسؤوليت جامعه حاضر اين ديگر مسلم جنايت است اگر به منظور رفع مسؤوليت از جامعه حاضر ، يك فرد نكوهش بشود اين گناه در گناه است مثلا اگر جامعه زمان معاويه را رفع مسؤوليت كنيم به خاطر معاويه كه چون معاويه بد بوده ديگر مردم تقصيری ندارند ، اين غلط است اگر مردم هيچ تقصيری نداشتند معاويه نمیتوانست معاويه باشد از آن بدتر اين است كه ما مثلا معاويه جانی زمان خودش را در نظر بگيريم و بگوييم ما امروز ديگر تقصيری نداريم ، خدا لعنت كند معاويه هزار و دويست سال پيش را اين همان مصيبتی است كه گرفتار آن هستيم ما خيال میكنيم اگر ملعونهای صدر اول را لعنت كرديم ديگر امروز ما تقصيری نداريم ، ديگر چون روز اول خراب كردند از روز دوم سوم هزارم كاری ساخته نيست ، همان روز اول نبايد اين كار میشد ، حالا كه شده قابل برگشت نيست ، ما نمیتوانيم خوب باشيم ، ما بايد راه معاويه را در پيش بگيريم فقط او را لعن كنيم ، كار ديگری نداريم
اين خطر بزرگتری است كه يك فرد در گذشته مورد نكوهش و داوری قرار بگيرد به منظور تبرئه زمان حاضر ، در صورتی كه فلسفه آن نفرت تولی و تبری درست عكس اين قضيه است [ و اين اصل ] يعنی تولای شخصيتهای گذشتگان برای اينكه جامعه حاضر آن را الگوی خود قرار بدهد و تبرا از آن فاسقان برای اينكه جامعه حاضر ضد آن راه را در پيش بگيرد و آن راه را طرد و نفی كند نه اينكه تبرای گذشتگان برای رفع مسؤوليت جامعه حاضر الان اين به صورت يك بيماری در جامعه ما در آمده : همواره سرگرم گذشته بودن برای غافل شدن از زمان حاضر كه اگر معاويه ای هم در زمان حاضر وجود داشته باشد تبرئه بشود چون معاويه ای در زمان گذشته وجود داشته است . اين كار درستی نيست
مسأله ديگر كه بحث خوبی است اين است كه گرچه گاهی به بهانه پيشرفت ، جنايت میشود ، يعنی در واقع هدف جنايت است و پيشرفت بهانه ، ولی اين واقعيت را نبايد فراموش كرد كه گاهی واقعا پيشرفت واقعی مستلزم چيزی است كه سلب حق برخی افراد است به طوری كه سلب حق آن افراد را نكردن مستلزم سلب حق بيشتر افراد ديگر است ، و اين واقعيتی است مسأله ای در فقه درباب جهاد مطرح است [ تحت عنوان ] " تترس به مسلمين " اگر كافر متترس به مسلمين شد تكليف مسلمان چيست ؟ " ترس " يعنی سپر ) يعنی در حالی كه كافر مهاجم است و خطر بزرگی ايجاد كرده است ولی اين مهاجم گروهی از مسلمين را به شكل اسير گرفته و اين در قديم خيلی معمول بوده و آنها را پيشاپيش سپاه خود حركت میدهد و سپر كرده و پيش میآيد لشكر مسلمان امرش دائر است ميان دو چيز : يا بايد به خاطر حفظ خون مسلمانانی كه سپر قرار گرفته اند عقب نشينی كند و به كفار ميدان بدهد كه پيش بيايند ( و در اين صورت ده برابر آنها را میكشند ، غارت میكنند و ضرری به بار میآيد هزار برابر آن ) و يا به كفار حمله كند و آن مسلمانان بیگناه را بكشد و آنها شهيدند و مثل اين است كه به دست كفار كشته شده اند در اينجا فقه در كمال صراحت اجازه میدهد [ كه آن مسلمانان بیگناه كشته شوند ، ] بايد هم اجازه بدهد ، اگر اجازه ندهد جنايت بيشتری را اجازه داده است
اينجا مسأله ای است در قرآن كه از اول تعبير عرفانی قضيه را گرفتند و به تعبير تاريخی و اجتماعی آن توجه نكردند و اگر توجه میكردند يك فلسفه بزرگ تاريخی اسلام روشن میشد و آن داستان موسی و خضر است كه از داستانهای زيبا و عميق قرآن میباشد به موسای اهل شريعت و اهل قانون و آنكه واجب و حرام و مستحب و مكروه برايش حساسيت خاصی دارد میگويند تو مأموری بروی نزد بنده ای از ما كه از پيش خودمان به او علم آموخته ايم موسی ( ع ) همراه يوشع میرود . با ادب به خضر میگويد : اجازه میدهی كه در خدمت تو باشم تا قسمتی از آنچه را كه میدانی به من جاهل بياموزی ؟ « هل اتبعك علی ان تعلمن مما علمت رشدا »( 1 ) آيا اجازه میدهی دنباله رو تو باشم برای اينكه معلم من باشی به برخی از آنچه كه به تو دادهاند ؟ نمیخواهد بگويد آنچه بلدی به من ياد بده خيلی متواضعانه میگويد " . . . از آنچه آموخته شده ای از ناحيه حق " او هم صريح میگويد : « انك لن تستطيع معی صبرا »( 2 ) تو تحمل نداری ، ظرفيت نداری به يك پيغمبر میگويد : تو تابش را نداری میگويد اميدوارم كه ظرفيت داشته باشم و بتوانم بيايم
سوار كشتی میشوند . موسی میبيند خضر دارد كشتی را سوراخ میكند تصرف در مال غير بدون اذن او حرام است خلاف شرع بين است ، و علاوه بر اين خطر غرق شدن هست : « ا خرقتها لتغرق اهلها »( 3 ) ؟ بندگان خدا را غرق میكنی ؟ ! خضر گفت : نگفتم تو تاب نداری ، تحمل و ظرفيت نداری ؟ ! موسی به خود آمد و گفت : انشاء الله بعد از اين میآيند بيرون موسی پسر بچه ای را میبيند بیگناه و بدون تقصير خضر میزند او را میكشد داد موسی بلند شد كه قتل نفس بدون تقصير و جرم ؟ ! چرا اين كار را كردی ؟ ! خضر گفت : نگفتم تو تاب نداری ؟ بعد گرسنه و تشنه وارد دهی شدند غذا خواستند به حول و قوه الهی هيچ كس حاضر نشد لقمه ای به آنها غذا بدهد گرسنه بيرون آمدند يك ديوار كج میبينند خضر میگويد ما بايد به اين مردم خدمت كنيم ، پاچه ات را بالا بزن گل بسازيم و اين ديوار را درست كنيم موسی ديد وقتی به غلام بیتقصير رسيد زد او را كشت ، اين مردم بد جنس كه حاضر نيستند از مهمان پذيرايی كنند ، حال گل درست كرده كه من میخواهم به اينها خدمت كنم ! بار سوم اعتراض كرد خضر گفت : نگفتم كه تو قادر به صبر نيستی ؟ ! « هذا فراق بينی و بينك »( 4 )
پاورقی : 1 و . 2 كهف / 66 و . 67 . 3 كهف / . 71 . 4 كهف / . 78
بعد يك يك توضيح داد . ( آن ، داوری اخلاقی موسی بود ) گفت : اما كشتی میدانستم در پيش رو پادشاهی است كه كشتيها را غصبی میگيرد مگر معيوبها را من كشتی را معيوب كردم برای آنكه نجات پيدا كند من خدمت میكردم ولی به صورت خيانت اما داستان غلام او فرزند يك پدر و مادر مؤمن بود ، بيم آن بود كه وقتی بزرگ شود طغيان كند كفر ورزد و آنها را از بين ببرد در واقع من خدمتی به پدر و مادرش كردم اما آن ديوار مال دو تا بچه بود كه پدر و مادرشان آدمهای صالحی بودند و احسان و خدمت به آنها اقتضا میكرد كه من اين كار را انجام دهم اين پاداش نيكوكاری آنها بوددر اين داستان ، پيوسته چنين است كه در زير يك پرده كه آن پرده ، كار زشت است يك هدف عالی نهفته است كه آن را توجيه میكند برای كسی كه نمیداند ، توجيه پذير نيست آن كسی كه نمیداند ، وظيفه اش اين است كه از قانون مربوطه پيروی كند اما يكی هست كه آن طرف را میداند شكستن اين قانون برای او توجيه دارد ولی برای اين توجيه ندارد برخی كارها برای افرادی جايز میشود و برای افراد ديگر جايز نيست اين است كه وظيفه پيغمبر و امام و ولی در خيلی موارد فرق میكند نه اينكه حكم برای پيغمبر و ما دو حكم است حكم برای ما و پيغمبر يا برای ما و امام هر دو يكی است اگر ما آنطرف تر را میديديم وظيفه مان همان میشد ولی آنكه آنطرف تر را میبيند خود به خود حكم درباره او تغيير میكند
از ابتدا اين داستان را توجيه كردند و بيشتر بردند روی مسائل اخلاقی و عرفانی و معركه عرفا شده است كه : به میسجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها و اين كه آنجا كه ولی باشد كه طريقت را تشخيص بدهد ، میتواند حقيقت شريعت را به خاطر طريقت بشكند ، در صورتی كه اين در رهبری اجتماعی بيشتر مطرح است شما وقتی تاريخ زندگی پيامبر را مطالعه میكنيد میبينيد همه آن ، داستان موسی و خضر است پيغمبر آنجا كه تشخيص میدهد برای بشريت چه كاری بايد بكند اهميت نمیدهد كه ديگران چه میگويند وقتی كه تشخيص میدهد دشمن بايد تضعيف شود و اولين تضعيفی هم كه بايد به دشمن وارد شود از جنبه اقتصادی است كه همين پول آنها تبديل به اسلحه میشود و به سر مسلمين میريزد ( يا رسالت را رسالت الهی میداند يا نه اگر نمیداند كه بحثی نيست ، ولی اگر رسالت را الهی و لازم برای همه بشر میداند بايد دشمن تضعيف شود ) میگويد برويد كاروانشان را بزنيد تا قوت نگيرند يا اگر تشخيص میدهد كه اين يهوديها جرثومه فسادند ، در يك جا میگويد هفتصدتاشان را از بين ببريد البته در مقياس كسی كه حال را دارد میبيند نه آينده را [ اين امور توجيه پذير نيست ] مثلا چنگيز ، زمانی كه بچه چهار پنج ساله بوده ، سرش را جلوی هر كسی میبريدند میگفت جنايت است ولی وقتی همين چنگيز بزرگ شد و ميليونها آدم كشت میگويند چه خوب بود كسی او را در سنين چهار پنج سالگی گير میآورد و سرش را میبريد در آن سن همه آنطور میگفتند چون آينده را نمیديدند ، ولی آن كسی كه آينده را میبيند میتواند اين كار را بكند البته كسی نبايد اين را بهانه قرار دهد [ برای ارتكاب جنايت ] جز ولی حق كه میبيند ، كسی حق چنين كاری را ندارد


