![]() |
جامعه و فرد
جامعه و فرد ( 1 )
خلاصه ای از بحث فصل بعد را كه فصل دوم است عرض میكنمبحثی دارد تحت عنوان " جامعه و فرد " در اينجا مسائل زيادی بحث میشود يك مسأله اين است كه آيا جامعه اصل است و فرد فرع ، يا به عكس ، فرد اصل است و جامعه فرع ؟ ( البته اينها كلمه اصل و فرع را به كار نمیبرند ، كلمه ديگری تعبير میكنند ، ولی من مطلبش را عرض میكنم ) آيا جامعه فرد را میسازد يا فرد جامعه را میسازد ؟ اگر بگوييم فرد جامعه را میسازد پس فرد يك پديده طبيعی است ، يعنی فرد ساخته شده طبيعت است و جامعه ساخته شده فرد ، يعنی شخصيت فرد قبلا در طبيعت ساخته میشود و جامعه ، شخصيتی داشته باشد يا نداشته باشد هر چه هست محصول افراد است كه افراد در طبيعت ساخته شده اند عكس قضيه اين است كه جامعه اصل است و فرد فرع ، يعنی جامعه سازنده فرد است نه فرد سازنده جامعه فرد از آن جهت كه ساخته طبيعت است يك شخص هست ولی يك شخصيت نيست از اين جهت او فقط يك حيوان است ، يعنی طبيعت فقط يك حيوان خلق میكند مثل حيوانهای ديگر . ولی فرد به اعتبار شخصيتش ، يعنی به اعتبار علم و دانشش ، زبانش ، و به اعتبار فرهنگش فرد است اگر شما از يك فرد انسان ، مكتسباتش از جامعه را بگيريد اين فردی كه در آنجا نشسته يك زبان میداند ، يك سلسله افكار دارد ، يك سلسله قضاوتها دارد ، يك سلسله احساسات دارد ، اينها را اگر از او بگيريد چه باقی میماند ؟ فقط يك تن باقی میماند ، يعنی يك جسم و يك اندام شك ندارد كه اين جسم و اندام مخلوق طبيعت است نه جامعه ، ولی يكديگر نوعی اثر میگذارند ، فعل و انفعالی صورت میگيرد و از اين فعل و انفعال يك پديده جديد به نام " آب " به وجود میآيد كه واقعا پديده جديد است اين را میگوييم مركب حقيقی
مركب اعتباری آن است كه اگر ما شيئی را يك مركب حساب میكنيم واقعا تركيبی ميان افراد نيست ، فقط اجتماع است ، يعنی يكجا جمع شدن است نه بيش از اين درختهای يك باغ هر كدام فقط خودش برای خودش هست ، يعنی وجود اين درخت در اينجا هيچ اثری در وجود آن درخت ديگر ندارد ، هر كدام مستقلا از خاك و آب و هوا و نور استفاده میكنند ، فقط يكجا جمع هستند گوسفندان يك گله نيز فقط با هم در يك جا جمع هستند ، اين آب خودش را میخورد و علف خودش را میچرد و آن آب خودش را میخورد و علف خودش را میچرد بدون اينكه روی يكديگر اثر بگذارند اينها را میگوييم مركب اعتباری
درباب جامعه انسانها اين سؤال هست : آيا افراد انسان كه يك جامعه را تشكيل میدهند به صورت يك مركب واقعی در میآيند ؟ يعنی جامعه يك مركب واقعی است و افراد به منزله عناصری كه بعد از تركيب در ضمن مركب هستند ؟ يا نه ، جامعه هيچ فرقی با اجتماع درختها و غيره ندارد ، فقط زندگی در كنار يكديگر است ؟ تصور ابتدائی هر انسانی قهرا اينجور خواهد بود كه جامعه يك امر اعتباری است ، يعنی انسان را بيشتر به عنوان يك پديده طبيعی میبينند : يك عده موجوداتی انسان به دنيا میآيند ولی همانطور كه گوسفندها نمیتوانند تنها زندگی كنند ، انسانها هم نمیتوانند تنها زندگی كنند ، با هم زندگی میكنند ، حداكثر تقسيم كار صورت میگيرد ، كارها را ميان همديگر تقسيم میكنند و ديگر بيش از اين نيست
نظريه جديدی پيدا شده است كه در ابتدا خيلی عجيب به نظر میآيد كه اين نظريه را به دور كهيم معروف نسبت میدهند و از او نقل میكنند او گفته است كه جامعه يك مركب حقيقی است . ( و حتی ديدم كه مثال زده به يا جامعه حقيقی است و فرد انتزاعی ؟ اينها حتی انتخاب میكنند كه جامعه حقيقی است و فرد انتزاعی روی اين حساب از جنبه منش ، از جنبه " من " و شخصيت نه از جنبه به اصطلاح زيستی همه مسائلی را كه قبلا در حوزه روانشناسی میدانستند داخل حوزه جامعه شناسی كردند ، زيرا روانشناسی افراد را از ديد فردی میديد ، يعنی چنين فرض میكرد كه انسانها در طبيعت با چنين غرايز و تمايلاتی به وجود میآيند ، من روانی عليحده دارم ، شما روانی عليحده داريد ، او روانی عليحده دارد ، روانها مثل تن ها از همديگر جدا هستند و اين روانها هستند كه دارای چنين خصلت و چنان خصلت میباشند ولی روی اين حساب اصلا روانها همه ساخته شده جامعه است و جنبه فرديش جنبه انتزاعی است مسائل روانی را از ديد اجتماعی يعنی آن وحدت اجتماعی میبينند نه از ديد روح انفرادی
نظريه سومی در اينجا میتوان ابراز كرد و نظريه حق هم همين است كه ما از همان سابق اين نظريه را انتخاب كرده بوديم و آن اين است كه تركيب جامعه از افراد ، نوع سومی از تركيب است ، نه مانند تركيب عناصر است و نه از نوع تركيبهای صددرصد اعتباری اگر از نوع تركيب عناصر باشد ، واقعا به قول اينها فرد امر انتزاعی است ، چون شما در يك مركب طبيعی ، ديگر عنصری نمیبينيد ، مثلا از آب خاصيت اكسيژن انتظار نداريد ، خاصيت ئيدروژن هم انتظار نداريد ، بلكه میگوييد عناصر در مركب ، بالقوه موجود است ، به اين معنی كه قبلا وجود داشته ، حالا تبديل شده به اين حالت ، و بعدا هم میتوان مثلا اين آب را به عناصر اوليه تجزيه كرد اما اكنون چطور ؟ اكنون ديگر مسأله اكسيژن و ئيدروژن مطرح نيست ، اكنون واقعيت ديگری وجود دارد به نام آب
اگر اينطور باشد ، فرد در جامعه هيچ استقلال و اصالتی ندارد ، و از عوارض ديگر اين نظريه اين است كه نه تنها نظريه قهرمانان محكوم است كه قهرمانان مؤثر در تاريخند و سرنوشت تاريخ را در دست میگيرند ، بلكه اصلا " خوب و بد " و " اختيار " از بين میرود ، چون انسان صددرصد ساخته جامعه است ، هر كس كه بد است ، جامعه او را بد ساخته ، خوب است ، جامعه او را خوب ساخته ، يعنی اين يك جبری میشود كه از هر جبری بالاتر است ، ديگر مسأله اختيار افراد حرف مفت میشود
پس بنابراين گونه " اصالت اجتماع " كه معنايش انتزاعيت فرد است ، آزادی فرد ، اختيار فرد و نقش فرد قهرا به كلی از ميان میرود و فقط جامعه است كه نقش دارد ، نقش اصيل از آن جامعه است و بس ولی بنابر نظريه اصالت فرد به آن معنا كه عرض كرديم افراد هستند و هر فردی به فراخور شخصيت خودش [ نقش دارد ، ] جامعه هيچكاره است نظر سوم اين است كه در عين اينكه جامعه واقعا مركب است ، ولی اين تركيب با تركيبهای ديگر فرق میكند ، يعنی اينچنين نيست كه شخصيت فرد به كلی نابود شده باشد آنچنان كه در مركبات طبيعی شخصيت عناصر اوليه ديگر هيچ نقشی ندارد ، بلكه در عين اينكه جامعه يك شیء مركب هست ، عناصر تشكيل دهنده جامعه از نوعی شخصيت و آزادی و استقلال بهره مندند كه اين میشود اصالت فرد در عين اصالت جامعه و اصالت جامعه در عين اصالت فرد ، نه اينكه آيا فرد اصيل است و جامعه انتزاعی ، يا جامعه اصيل است و فرد انتزاعی ؟ ! اين نظريه سوم بعدها خيلی به درد میخورد
نظريه هگل كه مكرر گفته ايم منطق ماركسيسم از او گرفته شده است تقريبا يك نظريه اصالت اجتماعی است با يك خصوصيت خاصی كه بعد عرض میكنيم ماركسيسم بنايش بر اصالت جامعه است اين است كه مسلك ماركسيسم يك مسلك جبر اجتماعی است منتها چون زيربنای تشكيلات جامعه را اقتصاد میداند ، جبر اجتماعیاش برمیگردد به جبر اقتصادی ، و از بس كه در مسأله اصالت جامعه افراط شد نظريات جديدی كه در اروپا پيدا شده است [ اصالت فردی است ] همين نظريه اگزيستانسياليسم ، نوعی احياء اصالت فرد است در مقابل جامعه ، كه سارتر و ديگران اينهمه تكيه كرده اند روی اختيار و آزادی انسان و اينكه انسان خودش ماهيت خودش را میسازد نه جامعه و نه عامل ديگر البته آن به يك شكل افراطی باز از اين طرف رفته ، ولی اين افراط نتيجه آن تفريط است
بنابر اينكه ما برای جامعه اصالت قائل باشيم چه اصالت به آن شكل جبری ، و چه به شكلی كه با آزادی انسان منافات نداشته باشد يك مسأله ديگر در اينجا مطرح است : آيا خود تاريخ هدف دارد يا نه ؟ افراد هدف دارند ، آيا تاريخ در آن جهت حركت میكند كه افراد هدف تاريخ را مشخص میكنند ؟ هر كدام از ما هدفی داريم ، آيا هدف تاريخ ، آن جهت حركت تاريخ ، به اصطلاح برآيند مجموع هدفهاست ؟ يا نه ، هدف افراد يك چيز است ، تاريخ برای خودش هدف ديگری دارد ، و لهذا هميشه افراد به سويی حركت میكنند و برای مقصدی كاری را انجام میدهند ، ولی تاريخ بیاعتنا به اينها به سوی مقصد خودش میرود ؟ دومی را قبول كردند اين دومی هم باز دو نظريه و دو گونه است : آيا اينكه برآيند تاريخ غير از هدفهای افراد است ، به معنی اين است كه قوه تسخير كننده ای در ماورای انسانها وجود دارد و اوست كه دارد تاريخ را به سوی هدفی كه دارد پيش میبرد ؟ يا نه ، چنين چيزی نيست ولی مجموعا و خود به خود اينطور میشود ، مثل خيلی كارهايی كه انسانها برای هدفی انجام میدهند ولی چون با نيروی ديگری مواجه هستند ، جور ديگری میشود ، مانند اينكه فردی میآيد در زير يك ساختمان سوراخی میكند برای مقصدی ، غافل از اينكه بعد از همه اين كارها يكدفعه ساختمان پايين میآيد و آنچه كه او میخواسته چيز ديگری میشود فقها سخنی دارند ، میگويند : در بعضی موارد ما وقع لم يقصد و ما قصد لم يقع ، يعنی چيزی را آدمی قصد میكند آن واقع نمیشود ، و آنكه واقع میشود قصد نشده است مثل عقد متعه در اسلام مهر به هر حال برای عقد لازم است اگر عقد دائمی بدون ذكر مهر بشود عقد دائم عقد دائم است و صحيح هم هست منتها بعد بجای مهرالمسمی بايد مهرالمثل بدهند ، ولی در عقد متعه حتما بايد ذكر مهر بشود ، اگر ذكر مهر نشد منقلب میشود به عقد دائم در اينجا قصد عقد متعه داشته اند ولی آنكه وقوع پيدا میكند عقد دائم است
اينها مدعی هستند كه در تاريخ هميشه اينجور است گفت : " من در چه خيالم و فلك در چه خيال " انسانها میخواهند تاريخ را به گونه ای بسازند ، ولی تاريخ هيچ تابع اراده انسانها نيست ، او طوری ساخته میشود كه بسا هست هيچ فردی آن را نخواسته ، ولی خود به خود اينطور است نه اينكه يك نيروی هدفدار در كار است ، كما اينكه نظريه ماركسيستها نيز همين طور است ، اينها جبر كور تاريخ را كه بيان میكنند میگويند تاريخ خود بخود به سوی اين جبر كشيده میشود بدون اينكه خودش بخواهد و بدون اينكه انسانها بخواهند ، در ماورای اراده انسانها و خود تاريخ هم كه اراده ای ندارد جبرا به اين سو كشيده میشود
ولی نظريه ديگری بوده است كه میگويد خير ، اصلا يك چيزی وجود دارد كه اوست كه كار میكند و اراده افراد را هم او تسخير كرده است خود هگل يكچنين نظريه ای داشته : " نظريه روح زمان " او معتقد به روح زمان است كه اين نظريه بعدها خيلی در اروپا طرفدار پيدا كرد يكی از دوستان میگفت كه من در يك سخنرانی در خارج گفتم كه شما مسيحیها زمانی قائل به روح القدس بوديد ، اكنون روح القدس را برداشته قائل به روح الزمان شده ايد ، و اين چه مصيبتی است كه شما گرفتارش هستيد ؟ ! در اين كتاب میگويد آدام اسميت اقتصاددان معروف انگلستان قائل به دست غيبی در تاريخ بود كه هميشه يك دست غيبی هست كه تاريخ را در جهتی ماورای اراده افراد هدايت میكند هگل نظريه ای راجع به عقل مطلق دارد ، اگر چه عقل مطلق او در نهايت امر به همان معنی خدا خواهد بود . او تعبير به نيرنگ عقل كرده : " . . . و نيرنگ عقل كه افراد را وا میدارد تا برايش كار كنند و مقاصدش را تحقق بخشند ، در حالی كه افراد تصور دارند كه در پی ارضای هوسهای شخصی خويشند "
او به اين شكل گفته است بعد ، از هگل مطلبی را نقل میكند كه عبارتش اين است : " هگل گفته است : مرد بزرگ دوران كسی است كه بيان كننده اراده زمان خود باشد "
قائل به مرد بزرگ شده ، ولی قائل شده كه خود زمان اراده ای دارد مرد بزرگ آن كسی است كه بيان كننده اراده زمان خود باشد ، يعنی آنچه كه زمان اراده كرده ، او مظهر اراده زمان باشد " به عصر خود بگويد كه اراده آن چيست ( اراده زمان چيست ) و آن را عمل كند اعمال چنين فردی جان و ذات عصر اوست وی به زمان خويش فعليت میبخشد "
يكچنين حرفی هگل داشته است اين هم خودش نظريه ای است و قابل بحث است
بعضی تعبيرشان " مشيت الهی " است كه تاريخ را به سوی هدفی سوق میدهد ، تاريخ مقصدی و هدفی دارد كه به آن سو میرود البته همه اينها فرع بر اين است كه ما برای جامعه شخصيت و روح قائل باشيم ، روح اجتماعی قائل باشيم و يا فرد را انتزاعی محض بدانيم ، يا اگر فرد را هم انتزاعی نمیدانيم و برايش شخصيت مستقل قائل هستيم ، برای جامعه هم شخصيت قائل باشيم
يكی از مطالب اين است كه : اين كه نظريه قهرمانان به اين شدت در اروپا محكوم شد ، به واسطه پا گرفتن نظريه اصالت جامعه و انتزاعيت فرد بود به هر نسبت كه از قدرت اين نظريه كاسته شود به همان نسبت نظريه قهرمانان احياء میشود نويسنده ، اين بحث را در واقع برای دو چيز طرح كرده است ، يكی همان مطلبی كه در فصل پيش گفتيم : هر مورخی ساخته جامعه خودش است ، روحش همان روح زمان خودش است ، نمیتواند از روح زمان خودش خارج شود و بنابراين تاريخ هر عصری را كه بنويسد با روح زمان خودش مینويسد . معنايش اين میشود كه نوشته هر مورخی آينه شخصيت خود آن مورخ است و شخصيت آن مورخ آينه جامعه خودش است ، و بنابراين هيچ مورخی نمیتواند خودش را از جامعه خودش آزاد كند ، كه وقتی میخواهد تاريخ جامعه ديگری غير از جامعه خودش را بنويسد با يك حالت بيطرفانه بنويسد میگويد مثل جامعه و تاريخ مثل مردمی است كه در حال رژه و حركتند و ايستا نيستند ، مورخ خودش هم يكی از همان افرادی است كه دارد حركت میكند و در يك جا نيست مورخ نبايد خودش را مانند عقابی خيال كند كه روی يك تيغه كوه قرار گرفته و دارد رژه را تماشا میكند و خودش در رژه و حركت شركت ندارد بعد شواهد و امثال میآورد ، میگويد هر مورخی در هر زمانی كه بوده است ، تاريخ هر زمانی را كه نوشته ، مطابق زمان خودش نوشته است مثلا آن مورخی كه در جامعه ای بوده كه آن جامعه در حال پيشروی بوده است او اعتقادش اين بوده كه اصلا تاريخ هميشه در حال پيشروی بود و مورخهای آن زمان خوشبين بودند و به تاريخ جهان به عنوان يك امر پيشرو نگاه میكردند تا بعد قضيه بر عكس شد ، يعنی انحطاط و شكستی برای انگلستان رخ داد نظريه " توين بی " پيدا شد او قائل به ادوار تاريخ شد كه نه ، تاريخ دور میزند ، ابتدا اعتلا پيدا میكند ، سپس انحطاط پيدا میكند ، باز اعتلا پيدا میكند ، و همين طور كمی كه اوضاع بدتر شد عده ای پيدا شدند و گفتند اساسا تاريخ ملاك و ضابطه ندارد
پس باز برمیگردد و از " اصالت جامعه " اين نتيجه را میگيرد كه نظريه هيچ مورخی نمیتواند صحت مطلق داشته باشد
يك نتيجه ديگر كه میگيرد اين است كه مورخ ، گذشته از اينكه خودش از شرايط زمان خودش خالی نيست ، همان نتيجه را بايد بگيرد كه به هر تاريخی هم كه نگاه میكند بايد توجه داشته باشد كه آن مورخ نيز از شرايط زمان خودش خالی نبوده است
اينجا يك مطلب هست و آن مطلب كه مچ اينها در اينجا گرفته میشود اين است كه مؤلف در مواردی اعتراف میكند كه : پس مورخ بايد با توجه به اين امور تاريخ بنويسد ، با توجه به اينكه من در چه شرايطی هستم و آن زمانی كه تاريخ آن را مینويسم در چه شرايطی بوده است اينجا قهرا اين مسأله مطرح میشود كه گيرم مورخ بتواند يكچنين توجهی بكند ، آيا مورخ میتواند خودش را از شرايط زمانش خارج كند يا نمیتواند ؟ مطابق آن اصلی كه شما میگوييد كه انسان جبرا محكوم شرايط زمان خودش است ، همان وقتی هم كه میخواهد فكر كند كه خودش را [ از شرايط زمانش ] خارج كند ، چون در شرايط زمان واقع است ، همان كار را هم باز تحت شرايط زمان انجام میدهد ، يعنی نمیتواند از آن بيرون بيايد و چنين چيزی امكان ندارد
اينجاست كه بايد آن مسأله ای را كه قبلا مطرح كرديم مطرح كنيم و آن اين است كه شكی نيست كه ذهن انسان خطا میكند ، يعنی قابل خطاست ، تحت تأثير شرايط ذهنی و عينی خودش قرار میگيرد و كج قضاوت میكند ، همين طور كه يك آينه ، چيزی را احيانا خلاف نشان میدهد ، ولی مسأله اين است كه آيا انسان قادر هست ذهن خودش را تصحيح كند يا نه ؟ يعنی آيا انسان قادر هست خودش را از آن شرايطی كه موجب خطای اوست آزاد كند يا نه ؟ آيا انسان در قضاوت ، يك پايگاه آزاد دارد يا ندارد ؟ " منطق " معنايش همان پايگاه آزاد انسان است كه درست است كه من خطا میكنم ولی میتوانم خطاياب باشم با معيارهايی كه آن معيارها حتما خطا نيست يعنی مطلق است اگر اينجور باشد خطايابی معنی دارد ، ولی اگر هر معياری كه انسان بخواهد برای خطايابی به كار ببرد مانند خطاهای اول آسيب پذير باشد ، مثل اين است كه يك آينه معيوب ، صورتی را غلط نشان میدهد ، بعد ما بخواهيم با يك آينه معيوب ديگر خطای آن را اصلاح كنيم كه كجايش خطا بوده و كجايش خطا نبوده بديهی است آينه ديگری كه عين عيبهای آينه اول را دارد نمیتواند عيبهای آن را نشان بدهد اين نظريه همان نظريه ماركسيستهاست كه میگويند لازمه اصل تأثير متقابل اين است كه فكر انسان صرفا نتيجه تأثير متقابل مغز و محيط خودش است ، و چون نتيجه تأثير متقابل مغز و محيط است و غير از اين چيزی نيست خصوصيت محيط و خصوصيت مغز هر گونه باشد جبرا قضاوت آنگونه است و نمیتواند غير از اين باشد ، پس مسأله تصحيح خطا و اين حرفها همه حرف مفت است
میگويد : " كروچه اعلام داشت كه " تمام تاريخ " تاريخ معاصر " است " و در پاورقی میگويد " متن كامل گفته معروف فوق بدين شرح است : " مقتضيات عملی كه زمينه هر قضاوت تاريخی را تشكيل میدهند به همه تاريخ كيفيت " تاريخ معاصر " میبخشند ، چون حوادث هر چقدر هم قديمی به نظر رسند اشاره تاريخ در حقيقت به حوائج و موقعيتهای كنونی است كه حوادث مورد بحث در آن نوسان دارند " از اين اشكال چگونه اينها فرار میكنند ؟ نمیتوانند از اين اشكال فرار كنند ، و لهذا نظريه " اصالت جامعه " به اين شكلی كه میگويند ، حتما نظريه غلطی است با اينكه ما به اعتباريت جامعه قائل نيستيم و برای جامعه واقعا اصالت قائليم ولی در عين حال شخصيت هم برای فرد قائل هستيم ، و مسأله فطرت كه در اسلام آمده همين است
اين كه هر دو را قبول دارد نمیخواهد بگويد اصالت با جامعه است و فرد هيچكاره است
چرا ، حرفش همين است
آنجا كه میگويد مورخ خودش كار میكند بالاخره يك شخصيتی برای او قائل است
میگويد " مورخ به عنوان يك پديده اجتماعی " اينها تصورشان از مورخ يك پديده اجتماعی است كه خودش ساخته اجتماع و صددرصد محكوم و مجبور اجتماع است نمیگويد مورخ وجود ندارد ، [ میگويد ] مورخ وجود دارد ولی اين مورخی كه شما میبينيد خودش يك پديده اجتماعی است و صددرصد ساخته شده اجتماع است و قضاوتش محكوم به وضع اجتماعی اوست
اين نظريه را از روی اصلش رد نمیكنيم ، از روی عوارضش رد میكنيم ، مثلا با بحث شخصيت و بحث حقيقت و . .
اولا كه نظريه اينها دليل ندارد دليلهای ديگر هم ما داريم كه اصل نظريه را كه فرد يك امر انتزاعی است و تمام شخصيت فرد را جامعه میدهد رد میكنيم اين برمیگردد به آن نظر كه قسمتی از شخصيت انسان ، فطری است ( 1 ) و قسمت ديگر پديده اجتماعی است خيلی بحث خوب و عالیيی هم هست
يك مثالی آقای جعفری میزدند راجع به فرد و اجتماع میگفتند فرد را ما میتوانيم مانند بذری در نظر بگيريم كه در زمين كاشته میشود ، و اجتماع را مانند باغبانی كه آن را آبياری میكند و پرورش میدهد مثلا تخم لوبيا نمیتواند چيز ديگری بدهد درست است ،
پاورقی :
. 1 يعنی اين كه اينها میگويند انسان صددرصد پديده اجتماعی است ، صحيح
نيست ، انسان پديده ای است مركب از طبيعت و اجتماع آن قسمتهايی كه
پديده طبيعی انسان است همانهايی است كه میگوييم فطريات انسان يا فطرت
انسان و به دست خلقت به وجود آمده است اينها فطرت است و لا يتغير و
جامعه نمیتواند روی آنها اثر بگذارد
فرق بين تربيت و صنعت چيست ؟ تربيت يعنی پرورش دادن استعدادهای درونی مربی بيش از صدی پنجاه تابع موضوع تربيت است يعنی مربی بايد استعدادهای موضوع تربيت را بشناسد ، در جهت استعدادهای او كار كند و او را رشد بدهد ، مثل يك گلكار است ، يك گلكار نمیتواند طبيعت گل شمعدانی يا گل ياس را عوض كند ، از شمعدانی ياس بسازد و از ياس شمعدانی ، بلكه كوشش میكند با تجربيات خود ، طبيعت آن گل را بشناسد كه اين را از چه راه وارد بشويم بهتر میتوانيم شكوفا كنيم ، و آن را از چه راه وارد بشويم بهتر ، و در مورد هر كدام ، از استعدادها و فطريات خودش استفاده میكند اين ، كار تربيت است
ولی كار صنعت مثل كاری است كه نجار روی چوب میكند درست است كه كاری كه نجار روی چوب میكند روی آهن نمیتواند بكند ، ولی اين به معنای آن نيست كه استعدادهای چوب را پرورش میدهد ، يعنی اگر از اين چوب " در " میسازد اينجور نيست كه اين چوب خودش به سوی " در " شدن در حركت است ، او كوشش میكند قانون " در " شدن آن را بشناسد و آن را در راه خودش كمك كند ، بلكه صورتی را كه دل خودش میخواهد بر اين چوب تحميل میكند صنعتگر هميشه فكر خودش را بر موضوع صنعتش تحميل میكند فرق موضوعات اين است كه بعضی موضوعات ، فكر صنعتگر بهتر بر آنها تحميل میشود و بعضی كمتر مثلا از آلومينيم يا پروفيل میخواهند " در " بسازند ، اين بهتر قابل تحميل است و آن كمتر ، ولی هيچكدام اينها " شدن " نيست و اينطور نيست كه اين میخواهد آن بشود
درباب " جامعه و فرد " هم عينا همين طور است يكوقت ما میگوييم " فرد " پيكره ای است كه هر لباسی را كه ما از خارج به تنش بپوشانيم میپذيرد ، بستگی دارد ما چه لباسی به او بدهيم ، اين لباس را يا آن لباس را ، و يكوقت میگوييم خير ، اينجور نيست ، همان مثال دانه گندم است ، اين " تن " نيست كه بخواهی به آن لباس بپوشانی ، اين گندم است كه بايد پرورشش بدهی چون گندم را بايد پرورش بدهی تو بايد صدی پنجاه تابع آن باشی ، يعنی بايد ببينی استعداد چه چيزی را دارد اين استعداد گندم شدن را دارد ، تو نمیتوانی از آن برنج بسازی ، جو هم نمیتوانی بسازی يا بايد آن را دور بريزی يا اگر میخواهی چيزی از آن بسازی بايد گندم بسازی ، ولی تو میتوانی از آن ، گندم خوب بسازی میتوانی آن را در يك زمين نامناسب بكاری كه ضايع بشود ، يا خوب عمل نكنی ، مثلا ده تخم يا پنج تخم از آن بگيری ، و میتوانی در يك زمين مساعد با شرايط مساعد از آن صد يا دويست تخم بگيری آنچه در اختيار توست اين است ولی به هر حال [ فقط میتوانی ] آن را در همين راه خودش كمك بكنی اين است كه مسأله فطرت در اين باب نقش اصيلی دارد
اين بحث كه در طبيعيات قديم میشود درباره اين كه غايت طبيعت ، نوع است يا فرد ، آيا به اين مربوط نمیشود ؟ نه ، آن به هر حال مسأله غايت داشتن است آيا از جنبه تاريخ میگوييد ؟ يعنی از جهت اينكه اين بحث شبيه آن بحث است . بله ، قدمای ما میگويند كه هدف طبيعت ، فرد نيست ، بقای نوع است . مثلا اين كه پدر مقدمه پسر هست آيا اين جور است كه هر كسی مقدمه است برای بعد از خودش ؟ اين انسان خلق میشود برای انسان بعد از او ، باز او خلق میشود برای انسان بعد از او و ؟ آنها میگويند نه ، مطلب اينطور نيست غايت طبيعت ابقاء نوع است طبيعت میخواهد نوع را نگاه دارد ولی اگر نوع بخواهد در طبيعت باشد افراد نوع بايد در طبيعت باشند چون فرد قابل بقاء نيست و نمیتواند برای هميشه در طبيعت بماند و طبيعت اين امر را نمیپذيرد ، اين است كه طبيعت ، بقاء نوع را به وسيله افراد ادامه میدهد ، و الا هدف طبيعت اين نيست كه آقای زيد از آن جهت كه آقای زيد است باقی باشد و آقای عمرو از آن جهت كه [ آقای عمرو است باقی باشد بلكه ] او میخواهد نوع انسان را نگاه دارد ولی نوع انسان بدون اين كه اين افراد متوالی را حفظ كند [ باقی نمیماند ]
بله ، شايد تا حدی بشود از همان راه در مسأله هدف تاريخ وارد شد
ماديون اصلا به غايت در تاريخ قائل نيستند
آنها كه به غايت قائل نيستند اين ، بنابر نظريه كسانی است كه قائل به غايت هستند
در مورد نوع سوم تركيب كه فرموديد ، در فيزيك نمونه اش را داريم : تركيب رنگها اينها نحوه تركيبشان طوری است كه در عين حال كه از مجموعه اش خاصيت جديدی حادث میشود مع الوصف خواص هر يك از امواج هم حفظ میشود مثلا از تركيب رنگ قرمز و سبز رنگ زرد پديد میآيد بدون اين كه هيچكدام از آن امواج وضع خودشان را تغيير بدهند
نمیدانم ، شايد هم اينجور باشد
دور كهيم در پديده های اجتماعی از پديده " ايمرجنس " ( 1 ) نام میبرد
پاورقی : emergence - 1
میگويد ما در اجتماع ، پديده هايی میبينيم كه در افراد نيست ، يعنی از تركيب افراد پديده جديدی ظهور میكندپس معلوم میشود كه اين ، تركيب جديد است ، يعنی اين را دليل میگيرد بر اين كه شخصيت جامعه امر عليحده است
آيا همين جا نمیتوانيم استدلال كنيم بر اين كه افراد هم در به وجود آمدن اين [ مركب ] مؤثرند ؟ اين كه افراد به عنوان عناصری باشند كه در به وجود آمدن يك مركب مؤثرند ايرادی ندارد
آنها كه اصلا معتقد به انتزاعی بودن فردند يعنی فرد را به اصطلاح پديده مهمی نمیدانند . .
گفتيم اينكه میگويد فرد انتزاعی است مقصودش " من " فرد است نه تن فرد ، شخصيت فرد است نه شخص فرد همه اين شخصيتها در واقع همان خصوصيتهای فرهنگی ، خصوصيت فرهنگیای كه در شماست ، خصوصيت فرهنگیای كه در من است همه اينها اجزاء يك فرهنگ كل اند ، يعنی در جامعه يك فرهنگ كلی وجود دارد كه شخصيت فرهنگی من جزئی از اوست ، شخصيت فرهنگی شما جزء ديگری از اوست پس شخصيتهای ما اعضاء اندام اجتماعند و فرد به عنوان يك شیء مستقل وجود ندارد مثل اين است كه در پيكر ما انگشت ، هم وجود دارد و هم وجود ندارد وجود دارد به معنای يك عضو ، كه اگر بخواهيم تعريف صحيحی از آن بكنيم به صورت يك عضو میتوانيم تعريف كنيم ، و وجود ندارد به صورت يك شیء مستقل اگر شما بگوييد يكی از موجودات عالم اين انگشت من است و انگشت را مجزا از اندام خود فرض كنيد ، بگوييد [ اين انگشت ] يعنی مجموعه ای از استخوانها و گوشت و پوست و رگها و پیها ، شيئی به اين حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
آيا از لحاظ فلسفی میتوانيم قبول كنيم كه در " كل " خاصيتی باشد كه در هيچيك از اجزاء نباشد ؟ بله ، اين اتفاقا خيلی هم قابل قبول است بايد هم همين جور باشد البته مسأله " روح زمان " را بعد بحث میكنيم در مركبات طبيعی ، عقيده فلاسفه قديم همين است و میگويند غير از اين چيزی نيست آنها كه قائل به مسأله ماده و صورت و اين حرفها هستند میگويند وقتی كه دو عنصر با هم تركيب میشوند و يك شیء سومی به وجود میآيد اين شیء سوم ، درست است كه از نظر مادی چيزی افزون از آن دو عنصر نيست ، عين همان است ، نه چيزی كم شده و نه چيزی زياد ، ولی يك چيز ديگر كه اسمش را میگذارند " صورت " يا " قوه " يا " مبدأ اثر " يا " فعليت " هر چه میخواهيد بگوييد افزوده شده يعنی نبوده و پيدا شده است ، منتها آن چيز اگر چه مادی هست يعنی در ماده حلول دارد اما چون خودش يك ماده جدای از اين ماده نيست بلكه به منزله كيفيتی است كه در اين ماده پيدا شده است ( از كيفيت هم البته بالاتر است ) نمیشود يك شیء را به صورتی و ماده ای تجزيه كرد ولی صورت وجود دارد و اوست ملاك شخصيت واقعی مثلا آب كه آب است به اعتبار صورتش آب است نه به اعتبار مادهاش
در مورد جامعه هم اگر كسی قائل به تركيب حقيقی شد بايد به چيزی به منزله حيات و روح جامعه قائل بشود كه جامعه خود حياتی دارد و حيات جامعه مجموع حيات افراد نيست ، حيات جامعه به منزله آن صورتی حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
آيا اين پديده جديد علت نمیخواهد ؟ علتش حتما بايد ماوراء باشد اين خودش دليل ماوراء است و هميشه اين را دليل ماوراء طبيعت میگيرند میگويند اگر طبيعت ماورائی نمیداشت هرگز هيچ مركب حقيقی به وجود نمیآمد
پس علتش آن عناصر قبلی يقينا نيست ؟ عناصر قبلی ، مقدمات هست آنها را میگويند علت مادی ولی علت فاعلی نيست مقدمات قبلی زمينه است برای پيدايش اين حالت جديد ، و اين حالت جديد صددرصد حادث است
حال اين منشهای به اصطلاح نبوتی كه فرهنگهای جديدی به وجود میآورند مستقل از جامعه ، و برای خودشان يك منش مستقلی هستند و جامعه در آنها اثری نداشته . .
ما قبول داريم ، اينها كه قبول ندارند
يعنی اين رد آن حساب میشود
شك ندارد . اينها روی همين حسابها كه كليت میدهند [ به ساخته شدن شخصيت و منش افراد توسط جامعه ، ] حتی میبينيد كه نقش قهرمانها را انكار میكنند تا چه رسد به اين كه بيايند برای پيغمبران يك امر به اصطلاح ماوراء اجتماعی قائل شوند بديهی است كه وحی يك امر ماوراء اجتماعی است اينها كه اين جور فكر میكنند قهرا آن را قبول نمیكنند
حتی در ميان اشخاص معمولی افرادی هستند كه منشهايی را به وجود میآورند كه آن منشها در جامعه وجود ندارد
اين را ما قبول داريم . بعد هم به اين مطلب میرسيم
مثل چی ؟ مثلا ماركس يك منش ماركسيستی را در جامعه به وجود آورد
نه ، اينها را قبول ندارند . خودشان همان شخصيت ماركس را هم ساخته جامعه میدانند
جامعه و فرد ( 2 )
در بخش " فرد و جامعه " میگويد : " مردم شناسان عموما بر اين عقيده اند كه فرديت انسان اوليه كمتر از انسان متمدن بود و به نحوی كامل تر ، از قالب اجتماعی خود شكل میگرفت "حرف خوبی است ، كه يك وقتی هم بحث كرديم كه انسان تدريجا وابستگيش از طبيعت و از اجتماع كمتر میشود اين يك مسأله روحی و اخلاقی و ضد ماركسيسم میشود و آن اين است كه انسان هر چه ابتدايیتر است هم به محيط طبيعيش وابسته تر است و هم به محيط اجتماعیاش ، يعنی بيشتر تحت تأثير محيط طبيعی است و بيشتر شخصيتش را محيط میسازد ، و هر مقدار كه انسان در جهت آزادی تكامل پيدا میكند هم از محيط طبيعی آزاد میشود و هم از محيط اجتماعی ، و خودش میشود سازنده خودش میگويد مردم شناسان اين حرف را زده اند حرف خوبی هم هست
البته بعد تقريبا همين را رد كرده
بسيار خوب ، رد كرده باشد مقصود اين است . حال ممكن است او قبول نداشته باشد . او برخی تمايلات ماركسيستی دارد . نشان میدهد . ولی مطلب اين است
بعد میگويد : " اين عنصر فريبنده طبيعت انسانی آنقدر از قرن به قرن و كشور به كشور تغيير كرده كه مشكل میتوان آن را جز پديده ای تاريخی متأثر از شرايط و حدود اجتماعی موجود به حساب آورد " يعنی حرف شما میشود در مورد فطرت
بله همين است اين ضد آن حرف است ما اين حرفش را به همين جهت قبول نداريم ما در مسأله جامعه و فرد گفتيم كه در اينجا اصالت فرد است در عين اصالت جامعه معنايش اين است كه قسمتی از شخصيت انسان نه آن جنبه جسمانی كه جنبه به اصطلاح بيولوژيك دارد اصالتهای فطری است كه اينها به دست خلقت صورت گرفته و تغيير پذير هم نيست : « فطرش الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله »( 1 ) و بر روی اين است كه تأثيرات اجتماعی پيدا میشود مثلا حال در غير مسأله دين و مذهب در انسان به طور فطری غريزه علم جويی وجود دارد اين يك حالت روحی معنوی فطری است ، يعنی جويندگی علم را جامعه به انسان نداده است طبق نظريه اينها انسان در ذات خودش يك موجود بیتفاوتی است ، حتی تمايل به علم را هم محيط به او میدهد و اين عشق را هم محيط برای او میآفريند ولی طبق نظريه فطری چنين نيست ، در انسان اساسا ميل به جويندگی ، كاوشگری و عقب زدن پرده جهالت و نادانی ، يك ميل طبيعی است ، فورانی است كه از درون انسان هميشه میجوشد ،
پاورقی : . 1 روم / . 30
و يك اصل علمی است ، ولی اين كه اين ميل چگونه بايد هدايت شود به جامعه مربوط است مثلا در محيطی كه جامعه در مرحله ای است كه در آن فقط مكتبخانه وجود دارد و در مكتبخانه هم فقط میآيند از الفبا و الف زبر ان و الف سرگردان و ابجد سخن میگويند او قهرا غريزه اش به اين شكل ارضاء و اشباع میشود و در واقع نقشهايی كه آن حالت طبيعی اقتضا میكند به اين صورت میشود آنگاه مثلا اگر [ آن محيط ] تحت يك دين و مذهب باشد قهرا شخصيت دينی و مذهبی به او میدهد همچنين زبانی كه به او ياد میدهد زبان همان محيط مثلا فارسی است ولی اگر محيط ديگری باشد صورت ديگری خواهد داشت اما به هر حال آن سائقه علم در همه به طور يكسان وجود دارد درست مثل فورانی است كه يك چشمه از زمين دارد كه از زمين میجوشد و میريزد اين به هر حال يك فوران طبيعی است و مثلا در يك دشت میريزد اما اينكه بعد در اين دشت چگونه با آن عمل كنند ، در مسير خودش به باتلاق بريزد يا از آن استفاده كشاورزی و يا استفاده ديگر كنند ، مسأله ديگری است ، ولی به هر حال اصل فوران وجود داردپس در اينجا يك فوران طبيعی [ به عنوان امر فطری ] داريم و يك نقشهای اجتماعی
اين نظريه كه اينجا میگويد معنايش انكار همه اين حرفهاست در نظريه فطرت ، مسير انسان را يك مقدار همان فطرت اوليه خود انسان تعيين میكند و يك مقدار جامعه البته خود جامعه هم مجبور است از يك نوع فطرتی پيروی كند
فطرت اوليه در مورد همه انسانها يك شكل است يا فرق میكند ؟ تقاضا البته به يك شكل است ، شكلهای مختلف و متنوع نيست ، منتها شدت و ضعف دارد ، مثل همين استعدادهايی كه شما از نظر روانشناسی در بچه ها سراغ داريد مثلا استعداد هنری در همه وجود دارد اما شدت و ضعف دارد ، يكی استعداد هنری بيشتر دارد يكی كمتر هيچكس نيست كه فاقد استعداد هنری باشد باز در خود استعداد هنری ، در انواع هنرها و كارهای فنی و امور مربوط به زيبايی و اين جور چيزها نيز استعدادها متفاوت است ، يكی در اين قسمت استعداد بيشتری دارد يكی در آن قسمت . مثلا طاهر خوشنويس از اول يك عشقی به خط داشته جز با يك عشق فوق العاده امكان ندارد كه يك انسان اينهمه چيز بنويسد ، مثلا چهل قرآن به خطوط مختلف ، درشت تر ، ريزتر و امثال اينها بنويسد ذوق هنری در همه افراد هست اما در يكی بيشتر در يكی كمتر ، و خصوصيتش هم فرق میكند ، در يكی به اين شكل است و در يكی به آن شكل
يا مثلا همين علاقه به تعلم در همه افراد هست ولی خيلی شدت و ضعف دارد فردی را شما میبينيد به صورت يك آدمی در میآيد كه اصلا ديوانه علم است يعنی همه چيز را در مقابل علم فراموش میكند ، هيچ چيزی برايش اصالت ندارد و فقط میخواهد بفهمد ولی ديگری در عين اين كه او هم به تعلم عشق میورزد اما به آن شدت نيست اختلافات در ميان افراد هست بدون آن كه در اصل اصول با همديگر اختلاف داشته باشند همه ، همه استعدادها را دارند
قبلا اشاره ای كرديم ، گفتيم در اين مسأله كه آيا انسان ، اجتماعی آفريده شده يا فردی و اجتماع به او تحميل شده ، دو نظريه است : يكی همان نظريه معروف ارسطو و يكی هم نظريه ای كه در عصر اخير پيدا شده ، كه شايد بيشتر همان نظريه [ ارسطو ] را تأييد میكنند و اين حرف هم تا حدی همان [ نظريه است ] نظريه ارسطو نظريه درستی است ، يعنی انسان در فطرتش ، هم فطرت فردی دارد و هم فطرت اجتماعی ، به اين معنا كه در عين اين كه استعدادهای انسانی را همه افراد دارند ولی اين استعدادها طوری تعبيه شده است كه همه مشابه و همسطح نيستند و اگر چنين میبود اساسا زندگی اجتماعی غير ممكن بود اصل " « كل حزب بما لديهم فرحون »( 1 " ) را دو جور میشود معنی كرد يكی اين كه هر گروهی هر چه را دارند ، چون دارند به آن شادمانند يعنی اين شادمانی بعد از داشتن پيدا میشود : هر كسی هر چه دارد به دليل اين كه دارد به آن دلخوش است .
پاورقی : . 1 روم / . 32
ديگر اين كه نه ، اشخاص اول به آن خوشند بعد انتخاب میكنند از آن جهت به آنچه دارند خوشند كه طبيعت ، هر كسی را به سوی همانچه كه بيشتر استعدادش را دارد راهنمايی میكند مثلا اگر همه مردم مثل ابوريحان بيرونی باشند يعنی ديوانه علم باشند اصلا جامعه میخوابد در يكی استعداد فنی هست ، در يكی استعداد تجارتی هست ، البته همه استعدادها در همه هست اما در يكی وفورش در اين قسمت است ، در ديگری وفورش در آن قسمت است ، و همين سبب میشود كه مردم به طور طبيعی گروه گروه شوند ، و شما میبينيد حتی در يك خانواده ذوقها مختلف است ، رشته هايی كه افراد آن خانواده انتخاب میكنند ( هستند افرادی كه واقعا انتخاب میكنند ) متفاوت است و ذوقشان مختلف كشيده میشود و اين خودش يك نوع حالت طبيعی اجتماعی است ، يعنی فطرت اجتماعی انسان اقتضا میكند كه هر يك از انسانها [ به سوی رشته ای كشيده شود به طوری كه ] افراد تا حدی حالت اعضای يك اندام را پيدا میكنند ، و لهذا بسياری از امور از نظر جريانهای اجتماعی قابل پيش بينی نيست ولی فطرت كار خودش را میكند مثلا در يك شرايطی يك چيزی به كلی همه شرايط عليه اوست كه انسان فكر میكند اين ديگر بايد به كلی از بين برود ، يك وقت میبينيد همان از يك جای ديگر جوانه میزندويل دورانت در كتاب " درسهای تاريخ " كه كتاب بدی نيست از اين نظر كه نكته های زيادی دارد ولی نه به اندازه كتابهای علمی در بحثی كه راجع به دين دارد ( او خودش يك آدم ضد دين است ) میگويد : " دين صد جان دارد ، هر چه او را بكشند دو مرتبه زنده میشود " میگويد در خيلی جاهای دنيا بوده كه دين را ريشه كن كرده اند مثال هم میآورد دو مرتبه جوانه زده است ، دين نمیميرد البته او به آن تعبيری كه ما میگوييم نمیگويد كه پس معلوم میشود دين از فطرت بشر ناشی میشود . . . ( 1 )
پاورقی :
. 1 [ در اينجا چند دقيقه از بيانات استاد روی نوار ضبط نشده است
قرائن نشان میدهد كه در اين چند
دقيقه استاد شهيد داستان مهاجرت خود در سنين نوجوانی به مشهد و قم
برای تحصيل علوم دينی عليرغم مخالفت شديد رضاخان و اربابانش با
روحانيت را نقل كردهاند ]
غرض اين است كه اين فطرت در همه افراد هست اما گاهی میبينيد در يك فرد جوشش بيشتری دارد ، و عللش را هم انسان نمیتواند به دست بياورد كه چگونه است كه در اين فرد جوشش بيشتری دارد اجمالا انسان میفهمد كه حساب ديگری در كار است ماورای [ حس و ظاهر ]
آيا انسان میتواند فطرت را به دست خودش از بين ببرد يا آن را رشد بدهد ؟ بله ، اتفاقا اين در انسان هست و مسأله خيلی خوبی هم هست ، مسأله ای است كه از نظر معارف اسلامی فوق العاده قابل تأمل است و من يادداشتهای زيادی در اين زمينه دارم و فلاسفه و عرفا در اين زمينه خيلی بحث كرده اند اين به صورت يك استعداد است در انسان و مانند هر استعداد ديگری قابل رشد دادن است و باز مانند هر استعداد ديگری قابل محو كردن و از بين بردن است كه اين در واقع به منزله خشكاندن است و حتی قابل اين هست كه ضدش بر آن تحميل شود كه در نتيجه صورت روح انسان [ دگرگون میشود ] چون شخصيت انسانی انسان به همان فطرتهای انسانی اوست ، هر چه انسان آن فطرتها را رشد بدهد ، به قول حضرات ، آن صورت ملكوتی انسانی خودش را رشد داده ، يعنی همان طور كه جسما و بدنا انسان است روحا هم انسان خواهد بود ولی ممكن است درست در جهت عكس باشد ، يعنی بر ضد فطرت خودش رفتار كند . [ در اين حالت ، صورت ضد فطرتش در او منتقش میشود ] حكمای الهی میگويند رابطه ای است ميان روح و بدن : النفس و البدن يتعا كسان ايجابا و اعدادا میگويند همين طور كه هر عمل موافق يك فطرت ، آن فطرت را رشد میدهد ، هر عمل ضدی نيز يك صورت ضدی در انسان منتقش میسازد و اگر اين صورت ضد زياد تكرار شود و به صورت يك ملكه در آيد ، آن صورت باطنی عوض میشود و تبديل به صورت ديگری میگردد و اين همان است كه به آن میگويند " مسخ " ، " مسخ درونی " ، يعنی انسان در درون خودش مسخ میشود ، بدين معنا كه آن فطرت اولی از بين میرود
اگر ما به " فطرت " قائل نباشيم " مسخ " معنی ندارد اين كه امروز كافكا و ديگران از " مسخ " دم میزنند ، اگر فطرتی نباشد اصلا مسخی وجود ندارد مثلا اين ديوار مسخ ندارد چون لااقتضاء است از اينكه ما در آن چه نقشی ايجاد كنيم ، هر نقشی وارد كنيم همان نقش خودش را وارد كرده ايم و به نقشی دون نقش ، اولويت ندارد ولی اگر شما به درختی كه استعداد يك ميوه بالخصوص را دارد ميوه ديگری را تحميل كنيد طبيعتش را عوض كرده ايد درباره او " مسخ " معنی دارد ( البته اگر پست تر از خودش باشد میشود " مسخ " در اثر تكرار اعمال خلاف فطرت ، باطن انسان تدريجا مسخ میشود اين كه میگويند گناه اثر میگذارد ، طاعت هم اثر میگذارد همين است اگر انسان عملی را كه با طبيعت يك حيوان ديگر مشابهت دارد نه با طبيعت انسان مثلا با طبيعت سگ مشابهت دارد نه با طبيعت انسان يك عمل ضد انسانی ، يك عمل فجيع را تكرار كند ، كم كم صورت معنا و صورت باطن او در واقع و نفس الامر نه به صورت يك مجاز تبديل به يك سگ میشود مسخی كه در امتهای انبياء گذشته بوده همين است نه اين كه آنها انسان بودند بعد آن پيغمبر آمد انسانها را سگ كرد آنها در واقع سگهايی بودند و باطنشان سگ بود ، و آن حداكثر اعجاز اين است كه ناگهان بدن تبدل پيدا میكند به شكلی كه متناسب با همان روح واقعی هست ، و لذا اين افراد اگر مسخ هم نشده بودند و میمردند به همان صورت [ محشور میشدند ] اين است كه میگويند در قيامت فقط بعضی از افراد انسان به صورت انسان محشور میشوند و باقی ديگر مردم به صورت حيوانهای مختلف ، به صورت هر حيوانی كه كارهای آن فرد ملكات آن حيوان را در او به وجود آورده است در قرآن است : « يوم ينفخ فی الصور فتأتون افواجا »( 1 ) در قيامت ، مردم در گروههای مختلف محشور اين مسأله " خود و ناخود " كه خود واقعی چيست و خود تحميلی چيست و حتی خود خيالی چيست يك بحث بسيار عالی و عميق است كه ان شاء الله در جای خود در اين باره بحث خواهيم كرد
در مورد رابطه فرد و اجتماع ، آيا شما چنين تقسيم بندی نكرديد كه تأثير فرد در اجتماع متغير است ، ممكن است افرادی پيدا شوند كه اجتماع را تغيير دهند و بسازند ولی افراد ديگر خيلی كمتر تأثير دارند
همان مسأله نقش قهرمانان است كه در گذشته درباره اش بحث كرده ايم در مسأله قهرمانان هم اينها سعی دارند كه اصلا نقش قهرمانان را هيچ حساب كنند ، قهرمانان را صرفا و صرفا مظهر خواستی كه در جامعه هست تلقی كنند و برای قهرمان ، هيچ امتيازی قائل نباشند در آنجا مثال زديم ، گفتيم اگر دو سر ريسمان نازكی را به دست دو نفر بدهند كه اينها با قدرت زياد بكشند اين ريسمان بالاخره پاره میشود چون زور اينها از مقاومت ريسمان بيشتر است ، منتها ريسمان از جايی پاره میشود كه ضعيف تر است اگر آن نقطه را تقويت كنيم و دوباره ريسمان را بكشند ، در نقاط باقيمانده ، هر كدام ضعيف تر است از همانجا ريسمان پاره میشود هر كدام را تقويت كنيم بالاخره ريسمان از جايی پاره میشود و نمیشود كه از هيچ جا پاره نشود
همچنين آبی كه در زير زمين هست و میخواهد از جايی بجوشد ، بالاخره از جايی میجوشد اگر فلان جا مناسب تر است از آنجا میجوشد اگر آنجا را محكم كنيم از جای ديگر میجوشد
مثال ديگر : وقتی كه خون انسان فاسد باشد ، در نقطه ای از بدن ، زخمی پيدا میشود اگر شما آنجا را معالجه كرديد از يك جای ديگر سر در میآورد ، ولی اگر از درون معالجه كنيد ديگر به كلی پاك میشود
اينها نيز اينچنين فكر میكنند ، میگويند نابغه مظهر خواست جامعه است اگر او نبود يكی ديگر بجای او پيدا میشد ، اگر او نبود يك كس ديگر بجای او پيدا میشد ، و همين طور
اين نظريه ، نظريه درستی نيست گفتيم راسل در كتاب " جهان بينی علمی " راجع به نوابغ علمی مثال میزند ، میگويد اگر حدود صد نابغه علمیای را كه در سه چهار قرن اخير پيدا شدند كسی میآمد انتخاب میكرد و همه اينها را میكشت و از بين میبرد قطعا علم امروز به اين مرحله نمیرسيد اينطور نيست كه علم میخواسته از يك جايی پيدا بشود ، حالا گاليله بود گاليله اين كار را كرد ، گاليله نبود بجايش " ماليله " پيدا میشد اگر هم پيدا میشد صد سال بعد پيدا میشد چنين نيست كه نابغه هيچ نقشی در تاريخ نداشته باشد مثلا چگونه میشود گفت كه اين خواست جامعه بوده كه كتابها و آثار بوعلی سينا پيدا بشود ، اكنون در وجود او ظهور كرده ، اگر او نبود يك كس ديگر در همان زمان پيدا میشد و همان كار را میكرد نه ، اينجور نيست اگر او نبود شايد صد سال ، دويست سال بعد چنين كسی پيدا میشد افرادی كه اين جور نبوغ دارند ، افرادی كه يك شخصيت فردی دارند قهرا روی جامعه اثر میگذارند اينها حركت جامعه را سريعتر میكنند اگر بوعلی سينا پيدا نشده بود ديگر بهمنيار زمان خودش هم پيدا نمیشد ، ولی بوعلی سينا كه پيدا میشود بهمنيارهايی در زمان خود او به وجود میآورد ، و بهمنيارها كه پيدا میشوند يك سلسله كارها انجام میدهند پس اينها حركت جامعه را سريعتر میكنند اين است كه نقش فرد را در جامعه نمیتوان انكار كرد
اين كه افرادی را تشبيه میكنند به خمير كه هر چه جامعه آنها را بسازد به همان شكل در میآيند . .
برای اينكه فرديت را اصلا قبول ندارند . نه ، اين جور نيست
افرادی هم هستند در تاريخ كه واقعا جامعه آنها را ساخته است
در آن مثال آب كه ذكر كردم همين طور است . به قول شما اينها خميری هستند كه جامعه به هر شكل كه بخواهد اينها را میسازد افراد ، ماده ای هستند كه جامعه آنها را میسازد ، ولی ماده ها مختلفند يك ماده صددرصد منفعل از جامعه است مثل گچ شلی كه هر قالبی كه برايش انتخاب كنند آن قالب را میپذيرد اگر قالب كله سقراط درست كنند ، از اين گچ كله سقراط درست میشود ، اگر قالب موش باشد موش درست میشود ولی بعضی ماده ها در مقابل قالبها عصيان دارند البته همه افراد كم و بيش از جامعه اثر میپذيرند جز پيغمبران كه آن هم اعتقاد ماست كه هيچ از جامعه خود متأثر نمیشوند البته حرف ، حرف درستی است منتها چون در سطح اينها نيست اكنون ما بحث نمیكنيم اينها موجوداتی هستند به قول حكما " مكتفی بذاته " ، يعنی فقط از درون خودشان مدد میگيرند و روی جامعه خود اثر میگذارند و از جامعه در حدودی اثر میپذيرند كه به شخصيت آنها ارتباط ندارد ، مثلا زبان جامعه را میگيرند به هر حال افراد نابغه نيز هميشه در مقابل جامعه خود حالت عصيان دارند
اگزيستانسياليستها كه اصالت فردی هستند روی مسأله " عصيان " تكيه كرده اند اينها در حد افراط در مقابل اصالت اجتماعیها ايستاده اند و حرفشان تا حدی حرف درستی هم هست و آن اين است كه فرد در مقابل جامعه خود قدرت عصيان دارد و قهرا اين قدرت عصيان در نابغه ها بيشتر است در هر فردی قدرت عصيان هست اما بعضی افراد آنقدر ضعيفند كه اگر نگوييم صدی صد ، صدی نود و نه منفعل از جامعه هستند ، فقط میپذيرند ، پذيرنده هستند ولی افراد ديگری هستند كه اگر صدی ده بپذيرند صدی نود میخواهند روی جامعه خود اثر بگذارند و جامعه را تغيير دهند ، و اين به شخصيت فردی آنها مربوط است
آيا در اين نود درصد ، خودش ، خودش را میسازد ؟ بله ، يعنی به شخصيت فرديش مربوط است شخصيت فرديش كه اين جور هست ، در مقابل تأثيری كه جامعه میگذارد عكس العملی ايجاد میكند . بسا هست كه آن عكس العمل صددرصد مخالف وضع آن جامعه است كه عليه جامعه خودش قيام میكند ، يا تركيبی است از آنچه كه جامعه داده و آنچه كه شخصيت خودش اقتضا كرده ، كه به قول اينها میشود " سنتز "
اين حرفی كه بعضی درباب افراد میگويند حرف درستی است میگويند ذكورت و انوثت همين طور كه در اجسام هست در ارواح هم هست ، يعنی همين طور كه انسانها از نظر جسمی بعضی مذكرند و بعضی مؤنث ، بعضی فاعلند و بعضی منفعل ، از نظر روحی هم بعضی افراد هميشه فاعلند يا بيشتر از آن كه منفعل باشند فاعلند و بعضی افراد بيشتر منفعلند مثلا افرادی استعداد رهبری دارند اينها را تحت رهبری هر كس قرار دهيد خودشان را فاسد میكنيد آنها را هم فاسد میكنيد اصلا اينها بايد رهبر باشند و افراد ديگری فقط استعداد مريدی و تبعيت دارند گويی خدا اينها را ساخته كه مريد كسی باشند ، حال مريد اين نشد مريد يك نفر ديگر ، مريد آن نشد مريد يك نفر ديگر ، هميشه بايد كسی را پيدا كند كه او را برای خودش پيشوا و رهبر و مطاع بداند و خودش را فانی در او بكند ، يعنی از او بخواهد بگيرد ، ولی هيچ قدرت آن را ندارد كه او يك كس ديگر را رهبری كند و ديگری را در خودش فانی كند
اين اختلافات در افراد هست . چگونه میتوان منكر اينها شد ؟ ! همين كه بعضی افراد بيشتر رهبر و فاعل آفريده شده اند و بعضی افراد بيشتر منفعل آفريده شده اند نقش قهرمانان را روشن میكند قهرمانها آنهايی هستند كه بيش از ديگران حال در همه جنبه ها يا در يك جنبه مثلا در جنبه سياسی [ فاعل و رهبر میباشند ] ناپلئون يا نادر افرادی هستند رهبر و سياسی و مدير و اين گونه كه ديگران را دور خودشان جمع كنند ، اراده خودشان را بر ديگران تحميل نمايند و ديگران را در اراده تابع خودشان كنند ، اين طور آفريده شده اند و لذا نيرو ايجاد میكنند و میتوانند همه اراده ها را در جهت خواست خودشان حركت بدهند چطور میشود نقش اينها را انسان انكار كند و بگويد نابغه مظهر خواست جامعه است . البته شك ندارد كه نابغه هم اگر بخواهد بر ضد خواست جامعه عمل كند مثل شناگر ماهری است كه میخواهد بر ضد جريان آب حركت كند اين را ما انكار نمیكنيم بلكه اصلا نابغه آن كسی است كه جريان را كشف كند و بفهمد در چه جهتی بايد حركت كرد نابغه كج سليقه میخواهد جامعه را بر ضد احتياجها و نيازهای آن حركت دهد و قهرا محكوم به شكست است ، ولی نابغه ای كه خواست و نيازهای واقعی جامعه را میفهمد جامعه را حركت میدهد ، و بالاخره نابغه است كه میتواند جامعه را حركت بدهد ، غير نابغه نمیتواند جامعه را حتی در جهت خواست جامعه حركت دهد البته ما نمیگوييم كه نابغه يك آدمی است كه جامعه تابع هوس اوست حتی پيغمبران نيز اين طور نبودند پيغمبران هم كه جامعه را حركت میدادند ، در جهت فطرت حركت میدادند ، يعنی اگر در مردم يك فطرت الهی و دينی نبود حضرت رسول هم نمیتوانست آن حركت را در مردم به وجود بياورد پس ما آن جنبه نياز واقعی و خواست درونی را انكار نمیكنيم ولی در عين حال میگوييم در واقع آن خواست درونی همان قوه منفعله است و نابغه قوه فاعله ، يعنی آن خواست درونی حالت پذيرايی است ، در او يك دغدغه ای هست ، میخواهد در اين جهت حركت كند ، اقتضای حركت دارد ولی يك نيرو میخواهد كه او را حركت بدهد ، نابغه آن نيرويی است كه میآيد او را حركت میدهد


