next page

fehrest page

back page

جامعه و فرد

جامعه و فرد ( 1 )

خلاصه ای از بحث فصل بعد را كه فصل دوم است عرض می‏كنم
بحثی دارد تحت عنوان " جامعه و فرد " در اينجا مسائل زيادی بحث‏ می‏شود يك مسأله اين است كه آيا جامعه اصل است و فرد فرع ، يا به عكس‏ ، فرد اصل است و جامعه فرع ؟ ( البته اينها كلمه اصل و فرع را به كار نمی‏برند ، كلمه ديگری تعبير می‏كنند ، ولی من مطلبش را عرض می‏كنم ) آيا جامعه فرد را می‏سازد يا فرد جامعه را می‏سازد ؟ اگر بگوييم فرد جامعه را می‏سازد پس فرد يك پديده طبيعی است ، يعنی فرد ساخته شده طبيعت است و جامعه ساخته شده فرد ، يعنی شخصيت فرد قبلا در طبيعت ساخته می‏شود و جامعه ، شخصيتی داشته باشد يا نداشته باشد هر چه هست محصول افراد است‏ كه افراد در طبيعت ساخته شده اند عكس قضيه اين است كه جامعه اصل است‏ و فرد فرع ، يعنی جامعه سازنده فرد است نه فرد سازنده جامعه فرد از آن‏ جهت كه ساخته طبيعت است يك شخص هست ولی يك شخصيت نيست از اين‏ جهت او فقط يك حيوان است ، يعنی طبيعت فقط يك حيوان خلق می‏كند مثل‏ حيوانهای ديگر . ولی فرد به اعتبار شخصيتش ، يعنی به اعتبار علم و دانشش ، زبانش ، و به اعتبار فرهنگش‏ فرد است اگر شما از يك فرد انسان ، مكتسباتش از جامعه را بگيريد اين‏ فردی كه در آنجا نشسته يك زبان می‏داند ، يك سلسله افكار دارد ، يك‏ سلسله قضاوتها دارد ، يك سلسله احساسات دارد ، اينها را اگر از او بگيريد چه باقی می‏ماند ؟ فقط يك تن باقی می‏ماند ، يعنی يك جسم و يك‏ اندام شك ندارد كه اين جسم و اندام مخلوق طبيعت است نه جامعه ، ولی‏ يكديگر نوعی اثر می‏گذارند ، فعل و انفعالی صورت می‏گيرد و از اين فعل و انفعال يك پديده جديد به نام " آب " به وجود می‏آيد كه واقعا پديده‏ جديد است اين را می‏گوييم مركب حقيقی
مركب اعتباری آن است كه اگر ما شيئی را يك مركب حساب می‏كنيم واقعا تركيبی ميان افراد نيست ، فقط اجتماع است ، يعنی يكجا جمع شدن است نه‏ بيش از اين درختهای يك باغ هر كدام فقط خودش برای خودش هست ، يعنی‏ وجود اين درخت در اينجا هيچ اثری در وجود آن درخت ديگر ندارد ، هر كدام‏ مستقلا از خاك و آب و هوا و نور استفاده می‏كنند ، فقط يكجا جمع هستند گوسفندان يك گله نيز فقط با هم در يك جا جمع هستند ، اين آب خودش را می‏خورد و علف خودش را می‏چرد و آن آب خودش را می‏خورد و علف خودش را می‏چرد بدون اينكه روی يكديگر اثر بگذارند اينها را می‏گوييم مركب اعتباری‏
درباب جامعه انسانها اين سؤال هست : آيا افراد انسان كه يك جامعه را تشكيل می‏دهند به صورت يك مركب واقعی در می‏آيند ؟ يعنی جامعه يك مركب‏ واقعی است و افراد به منزله عناصری كه بعد از تركيب در ضمن مركب هستند ؟ يا نه ، جامعه هيچ فرقی با اجتماع درختها و غيره ندارد ، فقط زندگی در كنار يكديگر است ؟ تصور ابتدائی هر انسانی قهرا اينجور خواهد بود كه جامعه يك امر اعتباری است ، يعنی انسان را بيشتر به عنوان يك پديده طبيعی می‏بينند : يك عده موجوداتی انسان به دنيا می‏آيند ولی همانطور كه گوسفندها نمی‏توانند تنها زندگی كنند ، انسانها هم نمی‏توانند تنها زندگی كنند ، با هم زندگی می‏كنند ، حداكثر تقسيم كار صورت می‏گيرد ، كارها را ميان همديگر تقسيم می‏كنند و ديگر بيش از اين نيست
نظريه جديدی پيدا شده است كه در ابتدا خيلی عجيب به نظر می‏آيد كه اين‏ نظريه را به دور كهيم معروف نسبت می‏دهند و از او نقل می‏كنند او گفته‏ است كه جامعه يك مركب حقيقی است . ( و حتی ديدم كه مثال زده به‏ يا جامعه حقيقی است و فرد انتزاعی ؟ اينها حتی انتخاب می‏كنند كه جامعه‏ حقيقی است و فرد انتزاعی روی اين حساب از جنبه منش ، از جنبه " من " و شخصيت نه از جنبه به اصطلاح زيستی همه مسائلی را كه قبلا در حوزه‏ روانشناسی می‏دانستند داخل حوزه جامعه شناسی كردند ، زيرا روانشناسی افراد را از ديد فردی می‏ديد ، يعنی چنين فرض‏ می‏كرد كه انسانها در طبيعت با چنين غرايز و تمايلاتی به وجود می‏آيند ، من‏ روانی عليحده دارم ، شما روانی عليحده داريد ، او روانی عليحده دارد ، روانها مثل تن ها از همديگر جدا هستند و اين روانها هستند كه دارای چنين‏ خصلت و چنان خصلت می‏باشند ولی روی اين حساب اصلا روانها همه ساخته شده‏ جامعه است و جنبه فرديش جنبه انتزاعی است مسائل روانی را از ديد اجتماعی يعنی آن وحدت اجتماعی می‏بينند نه از ديد روح انفرادی
نظريه سومی در اينجا می‏توان ابراز كرد و نظريه حق هم همين است كه ما از همان سابق اين نظريه را انتخاب كرده بوديم و آن اين است كه تركيب‏ جامعه از افراد ، نوع سومی از تركيب است ، نه مانند تركيب عناصر است‏ و نه از نوع تركيبهای صددرصد اعتباری اگر از نوع تركيب عناصر باشد ، واقعا به قول اينها فرد امر انتزاعی است ، چون شما در يك مركب طبيعی ، ديگر عنصری نمی‏بينيد ، مثلا از آب خاصيت اكسيژن انتظار نداريد ، خاصيت‏ ئيدروژن هم انتظار نداريد ، بلكه می‏گوييد عناصر در مركب ، بالقوه موجود است ، به اين معنی كه قبلا وجود داشته ، حالا تبديل شده به اين حالت ، و بعدا هم می‏توان مثلا اين آب را به عناصر اوليه تجزيه كرد اما اكنون چطور ؟ اكنون ديگر مسأله اكسيژن و ئيدروژن مطرح نيست ، اكنون واقعيت ديگری‏ وجود دارد به نام آب
اگر اينطور باشد ، فرد در جامعه هيچ استقلال و اصالتی ندارد ، و از عوارض ديگر اين نظريه اين است كه نه تنها نظريه قهرمانان محكوم است كه‏ قهرمانان مؤثر در تاريخند و سرنوشت تاريخ را در دست می‏گيرند ، بلكه اصلا " خوب و بد " و " اختيار " از بين می‏رود ، چون انسان صددرصد ساخته‏ جامعه است ، هر كس كه بد است ، جامعه او را بد ساخته ، خوب است ، جامعه او را خوب ساخته ، يعنی اين يك جبری می‏شود كه از هر جبری بالاتر است ، ديگر مسأله اختيار افراد حرف مفت می‏شود
پس بنابراين گونه " اصالت اجتماع " كه معنايش انتزاعيت فرد است‏ ، آزادی فرد ، اختيار فرد و نقش فرد قهرا به كلی از ميان می‏رود و فقط جامعه است كه نقش دارد ، نقش اصيل از آن جامعه است و بس ولی بنابر نظريه اصالت فرد به آن معنا كه عرض كرديم افراد هستند و هر فردی به‏ فراخور شخصيت خودش [ نقش دارد ، ] جامعه هيچكاره است نظر سوم اين‏ است كه در عين اينكه جامعه واقعا مركب است ، ولی اين تركيب با تركيبهای ديگر فرق می‏كند ، يعنی اينچنين نيست كه شخصيت فرد به كلی‏ نابود شده باشد آنچنان كه در مركبات طبيعی شخصيت عناصر اوليه ديگر هيچ‏ نقشی ندارد ، بلكه در عين اينكه جامعه يك شی‏ء مركب هست ، عناصر تشكيل‏ دهنده جامعه از نوعی شخصيت و آزادی و استقلال بهره مندند كه اين می‏شود اصالت فرد در عين اصالت جامعه و اصالت جامعه در عين اصالت فرد ، نه‏ اينكه آيا فرد اصيل است و جامعه انتزاعی ، يا جامعه اصيل است و فرد انتزاعی ؟ ! اين نظريه سوم بعدها خيلی به درد می‏خورد
نظريه هگل كه مكرر گفته ايم منطق ماركسيسم از او گرفته شده است تقريبا يك نظريه اصالت اجتماعی است با يك خصوصيت خاصی كه بعد عرض می‏كنيم‏ ماركسيسم بنايش بر اصالت جامعه است اين است كه مسلك ماركسيسم يك‏ مسلك جبر اجتماعی است منتها چون زيربنای تشكيلات جامعه را اقتصاد می‏داند ، جبر اجتماعی‏اش برمی‏گردد به جبر اقتصادی ، و از بس كه در مسأله‏ اصالت جامعه افراط شد نظريات جديدی كه در اروپا پيدا شده است [ اصالت‏ فردی است ] همين نظريه اگزيستانسياليسم ، نوعی احياء اصالت فرد است در مقابل جامعه ، كه سارتر و ديگران اينهمه تكيه كرده اند روی اختيار و آزادی انسان و اينكه انسان خودش ماهيت خودش را می‏سازد نه جامعه و نه‏ عامل ديگر البته آن به يك شكل افراطی باز از اين طرف رفته ، ولی اين‏ افراط نتيجه آن تفريط است
بنابر اينكه ما برای جامعه اصالت قائل باشيم چه اصالت به آن شكل جبری‏ ، و چه به شكلی كه با آزادی انسان منافات نداشته باشد يك مسأله‏ ديگر در اينجا مطرح است : آيا خود تاريخ هدف دارد يا نه ؟ افراد هدف‏ دارند ، آيا تاريخ در آن جهت حركت می‏كند كه افراد هدف تاريخ را مشخص‏ می‏كنند ؟ هر كدام از ما هدفی داريم ، آيا هدف تاريخ ، آن جهت حركت‏ تاريخ ، به اصطلاح برآيند مجموع هدفهاست ؟ يا نه ، هدف افراد يك چيز است ، تاريخ برای خودش هدف ديگری دارد ، و لهذا هميشه افراد به سويی‏ حركت می‏كنند و برای مقصدی كاری را انجام می‏دهند ، ولی تاريخ بی‏اعتنا به‏ اينها به سوی مقصد خودش می‏رود ؟ دومی را قبول كردند اين دومی هم باز دو نظريه و دو گونه است : آيا اينكه برآيند تاريخ غير از هدفهای افراد است‏ ، به معنی اين است كه قوه تسخير كننده ای در ماورای انسانها وجود دارد و اوست كه دارد تاريخ را به سوی هدفی كه دارد پيش می‏برد ؟ يا نه ، چنين‏ چيزی نيست ولی مجموعا و خود به خود اينطور می‏شود ، مثل خيلی كارهايی كه‏ انسانها برای هدفی انجام می‏دهند ولی چون با نيروی ديگری مواجه هستند ، جور ديگری می‏شود ، مانند اينكه فردی می‏آيد در زير يك ساختمان سوراخی‏ می‏كند برای مقصدی ، غافل از اينكه بعد از همه اين كارها يكدفعه ساختمان‏ پايين می‏آيد و آنچه كه او می‏خواسته چيز ديگری می‏شود فقها سخنی دارند ، می‏گويند : در بعضی موارد ما وقع لم يقصد و ما قصد لم يقع ، يعنی چيزی را آدمی قصد می‏كند آن واقع نمی‏شود ، و آنكه واقع می‏شود قصد نشده است مثل‏ عقد متعه در اسلام مهر به هر حال برای عقد لازم است اگر عقد دائمی بدون‏ ذكر مهر بشود عقد دائم عقد دائم است و صحيح هم هست منتها بعد بجای‏ مهرالمسمی بايد مهرالمثل بدهند ، ولی در عقد متعه حتما بايد ذكر مهر بشود ، اگر ذكر مهر نشد منقلب می‏شود به عقد دائم در اينجا قصد عقد متعه داشته‏ اند ولی آنكه وقوع پيدا می‏كند عقد دائم است
اينها مدعی هستند كه در تاريخ هميشه اينجور است گفت : " من در چه‏ خيالم و فلك در چه خيال " انسانها می‏خواهند تاريخ را به گونه ای بسازند ، ولی تاريخ هيچ تابع اراده انسانها نيست ، او طوری ساخته می‏شود كه بسا هست هيچ فردی آن را نخواسته ، ولی خود به خود اينطور است نه‏ اينكه يك نيروی هدفدار در كار است ، كما اينكه نظريه ماركسيستها نيز همين طور است ، اينها جبر كور تاريخ را كه بيان می‏كنند می‏گويند تاريخ‏ خود بخود به سوی اين جبر كشيده می‏شود بدون اينكه خودش بخواهد و بدون‏ اينكه انسانها بخواهند ، در ماورای اراده انسانها و خود تاريخ هم كه‏ اراده ای ندارد جبرا به اين سو كشيده می‏شود
ولی نظريه ديگری بوده است كه می‏گويد خير ، اصلا يك چيزی وجود دارد كه‏ اوست كه كار می‏كند و اراده افراد را هم او تسخير كرده است خود هگل‏ يكچنين نظريه ای داشته : " نظريه روح زمان " او معتقد به روح زمان است‏ كه اين نظريه بعدها خيلی در اروپا طرفدار پيدا كرد يكی از دوستان می‏گفت‏ كه من در يك سخنرانی در خارج گفتم كه شما مسيحی‏ها زمانی قائل به روح‏ القدس بوديد ، اكنون روح القدس را برداشته قائل به روح الزمان شده ايد ، و اين چه مصيبتی است كه شما گرفتارش هستيد ؟ ! در اين كتاب می‏گويد آدام اسميت اقتصاددان معروف انگلستان قائل به‏ دست غيبی در تاريخ بود كه هميشه يك دست غيبی هست كه تاريخ را در جهتی‏ ماورای اراده افراد هدايت می‏كند هگل نظريه ای راجع به عقل مطلق دارد ، اگر چه عقل مطلق او در نهايت امر به همان معنی خدا خواهد بود . او تعبير به نيرنگ عقل كرده : " . . . و نيرنگ عقل كه افراد را وا می‏دارد تا برايش كار كنند و مقاصدش را تحقق بخشند ، در حالی كه افراد تصور دارند كه در پی ارضای‏ هوسهای شخصی خويشند "
او به اين شكل گفته است بعد ، از هگل مطلبی را نقل می‏كند كه عبارتش‏ اين است : " هگل گفته است : مرد بزرگ دوران كسی است كه بيان كننده اراده زمان‏ خود باشد "
قائل به مرد بزرگ شده ، ولی قائل شده كه خود زمان اراده ای دارد مرد بزرگ آن كسی است كه بيان كننده اراده زمان خود باشد ، يعنی آنچه كه‏ زمان اراده كرده ، او مظهر اراده زمان باشد " به عصر خود بگويد كه اراده آن چيست ( اراده زمان چيست ) و آن را عمل كند اعمال چنين فردی جان و ذات عصر اوست وی به زمان خويش فعليت‏ می‏بخشد "
يكچنين حرفی هگل داشته است اين هم خودش نظريه ای است و قابل بحث‏ است
بعضی تعبيرشان " مشيت الهی " است كه تاريخ را به سوی هدفی سوق‏ می‏دهد ، تاريخ مقصدی و هدفی دارد كه به آن سو می‏رود البته همه اينها فرع‏ بر اين است كه ما برای جامعه شخصيت و روح قائل باشيم ، روح اجتماعی‏ قائل باشيم و يا فرد را انتزاعی محض بدانيم ، يا اگر فرد را هم انتزاعی‏ نمی‏دانيم و برايش شخصيت مستقل قائل هستيم ، برای جامعه هم شخصيت قائل‏ باشيم
يكی از مطالب اين است كه : اين كه نظريه قهرمانان به اين شدت در اروپا محكوم شد ، به واسطه پا گرفتن نظريه اصالت جامعه و انتزاعيت فرد بود به هر نسبت كه از قدرت اين نظريه كاسته شود به همان نسبت نظريه‏ قهرمانان احياء می‏شود نويسنده ، اين بحث را در واقع برای دو چيز طرح‏ كرده است ، يكی همان مطلبی كه در فصل پيش گفتيم : هر مورخی ساخته جامعه‏ خودش است ، روحش همان روح زمان خودش است ، نمی‏تواند از روح زمان‏ خودش خارج شود و بنابراين تاريخ هر عصری را كه بنويسد با روح زمان خودش می‏نويسد . معنايش اين می‏شود كه نوشته هر مورخی آينه‏ شخصيت خود آن مورخ است و شخصيت آن مورخ آينه جامعه خودش است ، و بنابراين هيچ مورخی نمی‏تواند خودش را از جامعه خودش آزاد كند ، كه وقتی‏ می‏خواهد تاريخ جامعه ديگری غير از جامعه خودش را بنويسد با يك حالت‏ بيطرفانه بنويسد می‏گويد مثل جامعه و تاريخ مثل مردمی است كه در حال رژه‏ و حركتند و ايستا نيستند ، مورخ خودش هم يكی از همان افرادی است كه‏ دارد حركت می‏كند و در يك جا نيست مورخ نبايد خودش را مانند عقابی‏ خيال كند كه روی يك تيغه كوه قرار گرفته و دارد رژه را تماشا می‏كند و خودش در رژه و حركت شركت ندارد بعد شواهد و امثال می‏آورد ، می‏گويد هر مورخی در هر زمانی كه بوده است ، تاريخ هر زمانی را كه نوشته ، مطابق‏ زمان خودش نوشته است مثلا آن مورخی كه در جامعه ای بوده كه آن جامعه در حال پيشروی بوده است او اعتقادش اين بوده كه اصلا تاريخ هميشه در حال‏ پيشروی بود و مورخهای آن زمان خوشبين بودند و به تاريخ جهان به عنوان يك‏ امر پيشرو نگاه می‏كردند تا بعد قضيه بر عكس شد ، يعنی انحطاط و شكستی‏ برای انگلستان رخ داد نظريه " توين بی " پيدا شد او قائل به ادوار تاريخ شد كه نه ، تاريخ دور می‏زند ، ابتدا اعتلا پيدا می‏كند ، سپس انحطاط پيدا می‏كند ، باز اعتلا پيدا می‏كند ، و همين طور كمی كه اوضاع بدتر شد عده‏ ای پيدا شدند و گفتند اساسا تاريخ ملاك و ضابطه ندارد
پس باز برمی‏گردد و از " اصالت جامعه " اين نتيجه را می‏گيرد كه‏ نظريه هيچ مورخی نمی‏تواند صحت مطلق داشته باشد
يك نتيجه ديگر كه می‏گيرد اين است كه مورخ ، گذشته از اينكه خودش از شرايط زمان خودش خالی نيست ، همان نتيجه را بايد بگيرد كه به هر تاريخی‏ هم كه نگاه می‏كند بايد توجه داشته باشد كه آن مورخ نيز از شرايط زمان‏ خودش خالی نبوده است
اينجا يك مطلب هست و آن مطلب كه مچ اينها در اينجا گرفته می‏شود اين‏ است كه مؤلف در مواردی اعتراف می‏كند كه : پس مورخ بايد با توجه به‏ اين امور تاريخ بنويسد ، با توجه به اينكه من در چه شرايطی هستم و آن‏ زمانی كه تاريخ آن را می‏نويسم در چه شرايطی بوده است اينجا قهرا اين‏ مسأله مطرح می‏شود كه گيرم مورخ بتواند يكچنين توجهی بكند ، آيا مورخ‏ می‏تواند خودش را از شرايط زمانش خارج كند يا نمی‏تواند ؟ مطابق آن اصلی‏ كه شما می‏گوييد كه انسان جبرا محكوم شرايط زمان خودش است ، همان وقتی‏ هم كه می‏خواهد فكر كند كه خودش را [ از شرايط زمانش ] خارج كند ، چون‏ در شرايط زمان واقع است ، همان كار را هم باز تحت شرايط زمان انجام‏ می‏دهد ، يعنی نمی‏تواند از آن بيرون بيايد و چنين چيزی امكان ندارد
اينجاست كه بايد آن مسأله ای را كه قبلا مطرح كرديم مطرح كنيم و آن اين‏ است كه شكی نيست كه ذهن انسان خطا می‏كند ، يعنی قابل خطاست ، تحت‏ تأثير شرايط ذهنی و عينی خودش قرار می‏گيرد و كج قضاوت می‏كند ، همين طور كه يك آينه ، چيزی را احيانا خلاف نشان می‏دهد ، ولی مسأله اين است كه‏ آيا انسان قادر هست ذهن خودش را تصحيح كند يا نه ؟ يعنی آيا انسان قادر هست خودش را از آن شرايطی كه موجب خطای اوست آزاد كند يا نه ؟ آيا انسان در قضاوت ، يك پايگاه آزاد دارد يا ندارد ؟ " منطق " معنايش‏ همان پايگاه آزاد انسان است كه درست است كه من خطا می‏كنم ولی می‏توانم‏ خطاياب باشم با معيارهايی كه آن معيارها حتما خطا نيست يعنی مطلق است‏ اگر اينجور باشد خطايابی معنی دارد ، ولی اگر هر معياری كه انسان بخواهد برای خطايابی به كار ببرد مانند خطاهای اول آسيب پذير باشد ، مثل اين‏ است كه يك آينه معيوب ، صورتی را غلط نشان می‏دهد ، بعد ما بخواهيم با يك آينه معيوب ديگر خطای آن را اصلاح كنيم كه كجايش خطا بوده و كجايش‏ خطا نبوده بديهی است آينه ديگری كه عين عيبهای آينه اول را دارد نمی‏تواند عيبهای آن را نشان بدهد اين نظريه همان نظريه ماركسيستهاست كه می‏گويند لازمه اصل‏ تأثير متقابل اين است كه فكر انسان صرفا نتيجه تأثير متقابل مغز و محيط خودش است ، و چون نتيجه تأثير متقابل مغز و محيط است و غير از اين‏ چيزی نيست خصوصيت محيط و خصوصيت مغز هر گونه باشد جبرا قضاوت آنگونه‏ است و نمی‏تواند غير از اين باشد ، پس مسأله تصحيح خطا و اين حرفها همه‏ حرف مفت است
می‏گويد : " كروچه اعلام داشت كه " تمام تاريخ " تاريخ معاصر " است‏ " و در پاورقی می‏گويد " متن كامل گفته معروف فوق بدين شرح است : " مقتضيات عملی كه زمينه هر قضاوت تاريخی را تشكيل می‏دهند به همه تاريخ‏ كيفيت " تاريخ معاصر " می‏بخشند ، چون حوادث هر چقدر هم قديمی به نظر رسند اشاره تاريخ در حقيقت به حوائج و موقعيتهای كنونی است كه حوادث‏ مورد بحث در آن نوسان دارند " از اين اشكال چگونه اينها فرار می‏كنند ؟ نمی‏توانند از اين اشكال فرار كنند ، و لهذا نظريه " اصالت جامعه " به اين شكلی كه می‏گويند ، حتما نظريه غلطی است با اينكه ما به اعتباريت‏ جامعه قائل نيستيم و برای جامعه واقعا اصالت قائليم ولی در عين حال‏ شخصيت هم برای فرد قائل هستيم ، و مسأله فطرت كه در اسلام آمده همين‏ است
اين كه هر دو را قبول دارد نمی‏خواهد بگويد اصالت با جامعه است و فرد هيچكاره است
چرا ، حرفش همين است
آنجا كه می‏گويد مورخ خودش كار می‏كند بالاخره يك شخصيتی برای او قائل‏ است
می‏گويد " مورخ به عنوان يك پديده اجتماعی " اينها تصورشان از مورخ‏ يك پديده اجتماعی است كه خودش ساخته اجتماع و صددرصد محكوم و مجبور اجتماع است نمی‏گويد مورخ وجود ندارد ، [ می‏گويد ] مورخ وجود دارد ولی‏ اين مورخی كه شما می‏بينيد خودش يك پديده اجتماعی است و صددرصد ساخته‏ شده اجتماع است و قضاوتش محكوم به وضع اجتماعی اوست
اين نظريه را از روی اصلش رد نمی‏كنيم ، از روی عوارضش رد می‏كنيم ، مثلا با بحث شخصيت و بحث حقيقت و . .
اولا كه نظريه اينها دليل ندارد دليلهای ديگر هم ما داريم كه اصل نظريه‏ را كه فرد يك امر انتزاعی است و تمام شخصيت فرد را جامعه می‏دهد رد می‏كنيم اين برمی‏گردد به آن نظر كه قسمتی از شخصيت انسان ، فطری است ( 1 ) و قسمت ديگر پديده اجتماعی است خيلی بحث خوب و عالی‏يی هم هست
يك مثالی آقای جعفری می‏زدند راجع به فرد و اجتماع می‏گفتند فرد را ما می‏توانيم مانند بذری در نظر بگيريم كه در زمين كاشته می‏شود ، و اجتماع را مانند باغبانی كه آن را آبياری می‏كند و پرورش می‏دهد مثلا تخم لوبيا نمی‏تواند چيز ديگری بدهد درست است ،

پاورقی : . 1 يعنی اين كه اينها می‏گويند انسان صددرصد پديده اجتماعی است ، صحيح‏ نيست ، انسان پديده ای است مركب از طبيعت و اجتماع آن قسمتهايی كه‏ پديده طبيعی انسان است همانهايی است كه می‏گوييم فطريات انسان يا فطرت‏ انسان و به دست خلقت به وجود آمده است اينها فطرت است و لا يتغير و جامعه نمی‏تواند روی آنها اثر بگذارد

اين همان قول به فطرت است حرف درستی است ، به اين‏ معنا كه يكوقت هست كه نسبت فرد و اجتماع را به منزله انسانی كه لباس‏ به تنش می‏كنند [ در نظر می‏گيريم ] او پيكره ای است كه شما هر لباسی به‏ تنش بكنيد همان لباس را می‏پذيرد ، يعنی در اينجا بدن نمی‏خواهد تبديل به‏ لباس بشود [ بلكه می‏خواهد آن را بپذيرد ] اگر بدن بخواهد تبديل به لباس‏ بشود يك راه معين دارد
فرق بين تربيت و صنعت چيست ؟ تربيت يعنی پرورش دادن استعدادهای‏ درونی مربی بيش از صدی پنجاه تابع موضوع تربيت است يعنی مربی بايد استعدادهای موضوع تربيت را بشناسد ، در جهت استعدادهای او كار كند و او را رشد بدهد ، مثل يك گلكار است ، يك گلكار نمی‏تواند طبيعت گل‏ شمعدانی يا گل ياس را عوض كند ، از شمعدانی ياس بسازد و از ياس‏ شمعدانی ، بلكه كوشش می‏كند با تجربيات خود ، طبيعت آن گل را بشناسد كه‏ اين را از چه راه وارد بشويم بهتر می‏توانيم شكوفا كنيم ، و آن را از چه‏ راه وارد بشويم بهتر ، و در مورد هر كدام ، از استعدادها و فطريات خودش‏ استفاده می‏كند اين ، كار تربيت است
ولی كار صنعت مثل كاری است كه نجار روی چوب می‏كند درست است كه‏ كاری كه نجار روی چوب می‏كند روی آهن نمی‏تواند بكند ، ولی اين به معنای‏ آن نيست كه استعدادهای چوب را پرورش می‏دهد ، يعنی اگر از اين چوب " در " می‏سازد اينجور نيست كه اين چوب خودش به سوی " در " شدن در حركت است ، او كوشش می‏كند قانون " در " شدن آن را بشناسد و آن را در راه خودش كمك كند ، بلكه صورتی را كه دل خودش می‏خواهد بر اين چوب‏ تحميل می‏كند صنعتگر هميشه فكر خودش را بر موضوع صنعتش تحميل می‏كند فرق‏ موضوعات اين است كه بعضی موضوعات ، فكر صنعتگر بهتر بر آنها تحميل‏ می‏شود و بعضی كمتر مثلا از آلومينيم يا پروفيل می‏خواهند " در " بسازند ، اين بهتر قابل تحميل است و آن كمتر ، ولی هيچكدام اينها " شدن " نيست و اينطور نيست كه اين می‏خواهد آن بشود
درباب " جامعه و فرد " هم عينا همين طور است يكوقت ما می‏گوييم " فرد " پيكره ای است كه هر لباسی را كه ما از خارج به تنش بپوشانيم‏ می‏پذيرد ، بستگی دارد ما چه لباسی به او بدهيم ، اين لباس را يا آن‏ لباس را ، و يكوقت می‏گوييم خير ، اينجور نيست ، همان مثال دانه گندم‏ است ، اين " تن " نيست كه بخواهی به آن لباس بپوشانی ، اين گندم‏ است كه بايد پرورشش بدهی چون گندم را بايد پرورش بدهی تو بايد صدی‏ پنجاه تابع آن باشی ، يعنی بايد ببينی استعداد چه چيزی را دارد اين‏ استعداد گندم شدن را دارد ، تو نمی‏توانی از آن برنج بسازی ، جو هم‏ نمی‏توانی بسازی يا بايد آن را دور بريزی يا اگر می‏خواهی چيزی از آن بسازی‏ بايد گندم بسازی ، ولی تو می‏توانی از آن ، گندم خوب بسازی می‏توانی آن را در يك زمين نامناسب بكاری كه ضايع بشود ، يا خوب عمل نكنی ، مثلا ده‏ تخم يا پنج تخم از آن بگيری ، و می‏توانی در يك زمين مساعد با شرايط مساعد از آن صد يا دويست تخم بگيری آنچه در اختيار توست اين است ولی‏ به هر حال [ فقط می‏توانی ] آن را در همين راه خودش كمك بكنی اين است‏ كه مسأله فطرت در اين باب نقش اصيلی دارد
اين بحث كه در طبيعيات قديم می‏شود درباره اين كه غايت طبيعت ، نوع‏ است يا فرد ، آيا به اين مربوط نمی‏شود ؟ نه ، آن به هر حال مسأله غايت داشتن است آيا از جنبه تاريخ می‏گوييد ؟ يعنی از جهت اينكه اين بحث شبيه آن بحث است . بله ، قدمای ما می‏گويند كه هدف طبيعت ، فرد نيست ، بقای نوع‏ است . مثلا اين كه پدر مقدمه پسر هست آيا اين جور است كه هر كسی مقدمه‏ است برای بعد از خودش ؟ اين انسان خلق می‏شود برای انسان بعد از او ، باز او خلق می‏شود برای انسان بعد از او و ؟ آنها می‏گويند نه ، مطلب‏ اينطور نيست غايت طبيعت ابقاء نوع است طبيعت می‏خواهد نوع را نگاه‏ دارد ولی اگر نوع بخواهد در طبيعت باشد افراد نوع بايد در طبيعت باشند چون فرد قابل بقاء نيست و نمی‏تواند برای هميشه در طبيعت بماند و طبيعت‏ اين امر را نمی‏پذيرد ، اين است كه طبيعت ، بقاء نوع را به وسيله افراد ادامه می‏دهد ، و الا هدف طبيعت اين نيست كه آقای زيد از آن جهت كه‏ آقای زيد است باقی باشد و آقای عمرو از آن جهت كه [ آقای عمرو است‏ باقی باشد بلكه ] او می‏خواهد نوع انسان را نگاه دارد ولی نوع انسان بدون‏ اين كه اين افراد متوالی را حفظ كند [ باقی نمی‏ماند ]
بله ، شايد تا حدی بشود از همان راه در مسأله هدف تاريخ وارد شد
ماديون اصلا به غايت در تاريخ قائل نيستند
آنها كه به غايت قائل نيستند اين ، بنابر نظريه كسانی است كه قائل به‏ غايت هستند
در مورد نوع سوم تركيب كه فرموديد ، در فيزيك نمونه اش را داريم : تركيب رنگها اينها نحوه تركيبشان طوری است كه در عين حال كه از مجموعه‏ اش خاصيت جديدی حادث می‏شود مع الوصف خواص هر يك از امواج هم حفظ می‏شود مثلا از تركيب رنگ قرمز و سبز رنگ زرد پديد می‏آيد بدون اين كه‏ هيچكدام از آن امواج وضع خودشان را تغيير بدهند
نمی‏دانم ، شايد هم اينجور باشد
دور كهيم در پديده های اجتماعی از پديده " ايمرجنس " ( 1 ) نام‏ می‏برد

پاورقی : emergence - 1

می‏گويد ما در اجتماع ، پديده هايی می‏بينيم كه در افراد نيست ، يعنی از تركيب افراد پديده جديدی ظهور می‏كند
پس معلوم می‏شود كه اين ، تركيب جديد است ، يعنی اين را دليل می‏گيرد بر اين كه شخصيت جامعه امر عليحده است
آيا همين جا نمی‏توانيم استدلال كنيم بر اين كه افراد هم در به وجود آمدن‏ اين [ مركب ] مؤثرند ؟ اين كه افراد به عنوان عناصری باشند كه در به وجود آمدن يك مركب‏ مؤثرند ايرادی ندارد
آنها كه اصلا معتقد به انتزاعی بودن فردند يعنی فرد را به اصطلاح پديده‏ مهمی نمی‏دانند . .
گفتيم اينكه می‏گويد فرد انتزاعی است مقصودش " من " فرد است نه تن‏ فرد ، شخصيت فرد است نه شخص فرد همه اين شخصيتها در واقع همان‏ خصوصيتهای فرهنگی ، خصوصيت فرهنگی‏ای كه در شماست ، خصوصيت فرهنگی‏ای كه‏ در من است همه اينها اجزاء يك فرهنگ كل اند ، يعنی در جامعه يك‏ فرهنگ كلی وجود دارد كه شخصيت فرهنگی من جزئی از اوست ، شخصيت فرهنگی‏ شما جزء ديگری از اوست پس شخصيتهای ما اعضاء اندام اجتماعند و فرد به‏ عنوان يك شی‏ء مستقل وجود ندارد مثل اين است كه در پيكر ما انگشت ، هم‏ وجود دارد و هم وجود ندارد وجود دارد به معنای يك عضو ، كه اگر بخواهيم‏ تعريف صحيحی از آن بكنيم به صورت يك عضو می‏توانيم تعريف كنيم ، و وجود ندارد به صورت يك شی‏ء مستقل اگر شما بگوييد يكی از موجودات عالم‏ اين انگشت من است و انگشت را مجزا از اندام خود فرض كنيد ، بگوييد [ اين انگشت ] يعنی مجموعه ای از استخوانها و گوشت و پوست و رگها و پی‏ها ، شيئی به اين حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان‏ كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
آيا از لحاظ فلسفی می‏توانيم قبول كنيم كه در " كل " خاصيتی باشد كه‏ در هيچيك از اجزاء نباشد ؟ بله ، اين اتفاقا خيلی هم قابل قبول است بايد هم همين جور باشد البته‏ مسأله " روح زمان " را بعد بحث می‏كنيم در مركبات طبيعی ، عقيده فلاسفه‏ قديم همين است و می‏گويند غير از اين چيزی نيست آنها كه قائل به مسأله‏ ماده و صورت و اين حرفها هستند می‏گويند وقتی كه دو عنصر با هم تركيب‏ می‏شوند و يك شی‏ء سومی به وجود می‏آيد اين شی‏ء سوم ، درست است كه از نظر مادی چيزی افزون از آن دو عنصر نيست ، عين همان است ، نه چيزی كم شده و نه چيزی زياد ، ولی يك چيز ديگر كه اسمش را می‏گذارند " صورت " يا " قوه " يا " مبدأ اثر " يا " فعليت " هر چه می‏خواهيد بگوييد افزوده‏ شده يعنی نبوده و پيدا شده است ، منتها آن چيز اگر چه مادی هست يعنی در ماده حلول دارد اما چون خودش يك ماده جدای از اين ماده نيست بلكه به‏ منزله كيفيتی است كه در اين ماده پيدا شده است ( از كيفيت هم البته‏ بالاتر است ) نمی‏شود يك شی‏ء را به صورتی و ماده ای تجزيه كرد ولی صورت‏ وجود دارد و اوست ملاك شخصيت واقعی مثلا آب كه آب است به اعتبار صورتش آب است نه به اعتبار ماده‏اش
در مورد جامعه هم اگر كسی قائل به تركيب حقيقی شد بايد به چيزی به‏ منزله حيات و روح جامعه قائل بشود كه جامعه خود حياتی دارد و حيات‏ جامعه مجموع حيات افراد نيست ، حيات جامعه به منزله آن صورتی‏ حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان‏ كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
حجم ، چنين چيزی وجود ندارد اين كه وجود دارد به عنوان يك عضو وجود دارد ، و آن كه عضو است همان كل است فرق جزء و كل فرق اعتباری است جزء همان‏ كل است اگر شخصيت فرد را شما بخواهيد به عنوان يك امر مستقل در نظر بگيريد اين وجود ندارد ، انتزاع و اعتبار ذهن شماست
آيا اين پديده جديد علت نمی‏خواهد ؟ علتش حتما بايد ماوراء باشد اين خودش دليل ماوراء است و هميشه اين‏ را دليل ماوراء طبيعت می‏گيرند می‏گويند اگر طبيعت ماورائی نمی‏داشت هرگز هيچ مركب حقيقی به وجود نمی‏آمد
پس علتش آن عناصر قبلی يقينا نيست ؟ عناصر قبلی ، مقدمات هست آنها را می‏گويند علت مادی ولی علت فاعلی‏ نيست مقدمات قبلی زمينه است برای پيدايش اين حالت جديد ، و اين‏ حالت جديد صددرصد حادث است
حال اين منشهای به اصطلاح نبوتی كه فرهنگهای جديدی به وجود می‏آورند مستقل از جامعه ، و برای خودشان يك منش مستقلی هستند و جامعه در آنها اثری نداشته . .
ما قبول داريم ، اينها كه قبول ندارند
يعنی اين رد آن حساب می‏شود
شك ندارد . اينها روی همين حسابها كه كليت می‏دهند [ به ساخته شدن‏ شخصيت و منش افراد توسط جامعه ، ] حتی می‏بينيد كه نقش قهرمانها را انكار می‏كنند تا چه رسد به اين كه بيايند برای پيغمبران يك امر به اصطلاح‏ ماوراء اجتماعی قائل شوند بديهی است كه وحی يك امر ماوراء اجتماعی است‏ اينها كه اين جور فكر می‏كنند قهرا آن را قبول نمی‏كنند
حتی در ميان اشخاص معمولی افرادی هستند كه منشهايی را به وجود می‏آورند كه آن منشها در جامعه وجود ندارد
اين را ما قبول داريم . بعد هم به اين مطلب می‏رسيم
مثل چی ؟ مثلا ماركس يك منش ماركسيستی را در جامعه به وجود آورد
نه ، اينها را قبول ندارند . خودشان همان شخصيت ماركس را هم ساخته‏ جامعه می‏دانند

جامعه و فرد ( 2 )

در بخش " فرد و جامعه " می‏گويد : " مردم شناسان عموما بر اين عقيده‏ اند كه فرديت انسان اوليه كمتر از انسان متمدن بود و به نحوی كامل تر ، از قالب اجتماعی خود شكل می‏گرفت "
حرف خوبی است ، كه يك وقتی هم بحث كرديم كه انسان تدريجا وابستگيش‏ از طبيعت و از اجتماع كمتر می‏شود اين يك مسأله روحی و اخلاقی و ضد ماركسيسم می‏شود و آن اين است كه انسان هر چه ابتدايی‏تر است هم به محيط طبيعيش وابسته تر است و هم به محيط اجتماعی‏اش ، يعنی بيشتر تحت تأثير محيط طبيعی است و بيشتر شخصيتش را محيط می‏سازد ، و هر مقدار كه انسان‏ در جهت آزادی تكامل پيدا می‏كند هم از محيط طبيعی آزاد می‏شود و هم از محيط اجتماعی ، و خودش می‏شود سازنده خودش می‏گويد مردم شناسان اين حرف‏ را زده اند حرف خوبی هم هست
البته بعد تقريبا همين را رد كرده
بسيار خوب ، رد كرده باشد مقصود اين است . حال ممكن است او قبول نداشته باشد . او برخی تمايلات ماركسيستی دارد . نشان می‏دهد . ولی‏ مطلب اين است
بعد می‏گويد : " اين عنصر فريبنده طبيعت انسانی آنقدر از قرن به قرن و كشور به كشور تغيير كرده كه مشكل می‏توان آن را جز پديده ای تاريخی متأثر از شرايط و حدود اجتماعی موجود به حساب آورد " يعنی حرف شما می‏شود در مورد فطرت
بله همين است اين ضد آن حرف است ما اين حرفش را به همين جهت قبول‏ نداريم ما در مسأله جامعه و فرد گفتيم كه در اينجا اصالت فرد است در عين اصالت جامعه معنايش اين است كه قسمتی از شخصيت انسان نه آن جنبه‏ جسمانی كه جنبه به اصطلاح بيولوژيك دارد اصالتهای فطری است كه اينها به‏ دست خلقت صورت گرفته و تغيير پذير هم نيست : « فطرش الله التی فطر الناس عليها لا تبديل لخلق الله »( 1 ) و بر روی اين است كه تأثيرات‏ اجتماعی پيدا می‏شود مثلا حال در غير مسأله دين و مذهب در انسان به طور فطری غريزه علم جويی وجود دارد اين يك حالت روحی معنوی فطری است ، يعنی جويندگی علم را جامعه به انسان نداده است طبق نظريه اينها انسان در ذات خودش يك موجود بی‏تفاوتی است ، حتی تمايل به علم را هم محيط به او می‏دهد و اين عشق را هم محيط برای او می‏آفريند ولی طبق نظريه فطری چنين‏ نيست ، در انسان اساسا ميل به جويندگی ، كاوشگری و عقب زدن پرده جهالت‏ و نادانی ، يك ميل طبيعی است ، فورانی است كه از درون انسان هميشه‏ می‏جوشد ،

پاورقی : . 1 روم / . 30

و يك اصل علمی است ، ولی اين كه اين ميل چگونه بايد هدايت‏ شود به جامعه مربوط است مثلا در محيطی كه جامعه در مرحله ای است كه در آن فقط مكتبخانه وجود دارد و در مكتبخانه هم فقط می‏آيند از الفبا و الف‏ زبر ان و الف سرگردان و ابجد سخن می‏گويند او قهرا غريزه اش به اين شكل‏ ارضاء و اشباع می‏شود و در واقع نقشهايی كه آن حالت طبيعی اقتضا می‏كند به اين صورت می‏شود آنگاه‏ مثلا اگر [ آن محيط ] تحت يك دين و مذهب باشد قهرا شخصيت دينی و مذهبی‏ به او می‏دهد همچنين زبانی كه به او ياد می‏دهد زبان همان محيط مثلا فارسی‏ است ولی اگر محيط ديگری باشد صورت ديگری خواهد داشت اما به هر حال آن‏ سائقه علم در همه به طور يكسان وجود دارد درست مثل فورانی است كه يك‏ چشمه از زمين دارد كه از زمين می‏جوشد و می‏ريزد اين به هر حال يك فوران‏ طبيعی است و مثلا در يك دشت می‏ريزد اما اينكه بعد در اين دشت چگونه با آن عمل كنند ، در مسير خودش به باتلاق بريزد يا از آن استفاده كشاورزی و يا استفاده ديگر كنند ، مسأله ديگری است ، ولی به هر حال اصل فوران وجود دارد
پس در اينجا يك فوران طبيعی [ به عنوان امر فطری ] داريم و يك‏ نقشهای اجتماعی
اين نظريه كه اينجا می‏گويد معنايش انكار همه اين حرفهاست در نظريه‏ فطرت ، مسير انسان را يك مقدار همان فطرت اوليه خود انسان تعيين می‏كند و يك مقدار جامعه البته خود جامعه هم مجبور است از يك نوع فطرتی پيروی‏ كند
فطرت اوليه در مورد همه انسانها يك شكل است يا فرق می‏كند ؟ تقاضا البته به يك شكل است ، شكلهای مختلف و متنوع نيست ، منتها شدت و ضعف دارد ، مثل همين استعدادهايی كه شما از نظر روانشناسی در بچه‏ ها سراغ داريد مثلا استعداد هنری در همه وجود دارد اما شدت و ضعف دارد ، يكی استعداد هنری بيشتر دارد يكی كمتر هيچكس نيست كه فاقد استعداد هنری‏ باشد باز در خود استعداد هنری ، در انواع هنرها و كارهای فنی و امور مربوط به زيبايی و اين جور چيزها نيز استعدادها متفاوت است ، يكی در اين قسمت استعداد بيشتری دارد يكی در آن قسمت . مثلا طاهر خوشنويس از اول يك عشقی به خط داشته جز با يك عشق فوق العاده‏ امكان ندارد كه يك انسان اينهمه چيز بنويسد ، مثلا چهل قرآن به خطوط مختلف ، درشت تر ، ريزتر و امثال اينها بنويسد ذوق هنری در همه افراد هست اما در يكی بيشتر در يكی كمتر ، و خصوصيتش هم فرق می‏كند ، در يكی‏ به اين شكل است و در يكی به آن شكل
يا مثلا همين علاقه به تعلم در همه افراد هست ولی خيلی شدت و ضعف دارد فردی را شما می‏بينيد به صورت يك آدمی در می‏آيد كه اصلا ديوانه علم است‏ يعنی همه چيز را در مقابل علم فراموش می‏كند ، هيچ چيزی برايش اصالت‏ ندارد و فقط می‏خواهد بفهمد ولی ديگری در عين اين كه او هم به تعلم عشق‏ می‏ورزد اما به آن شدت نيست اختلافات در ميان افراد هست بدون آن كه در اصل اصول با همديگر اختلاف داشته باشند همه ، همه استعدادها را دارند
قبلا اشاره ای كرديم ، گفتيم در اين مسأله كه آيا انسان ، اجتماعی‏ آفريده شده يا فردی و اجتماع به او تحميل شده ، دو نظريه است : يكی همان‏ نظريه معروف ارسطو و يكی هم نظريه ای كه در عصر اخير پيدا شده ، كه شايد بيشتر همان نظريه [ ارسطو ] را تأييد می‏كنند و اين حرف هم تا حدی همان [ نظريه است ] نظريه ارسطو نظريه درستی است ، يعنی انسان در فطرتش ، هم‏ فطرت فردی دارد و هم فطرت اجتماعی ، به اين معنا كه در عين اين كه‏ استعدادهای انسانی را همه افراد دارند ولی اين استعدادها طوری تعبيه شده‏ است كه همه مشابه و همسطح نيستند و اگر چنين می‏بود اساسا زندگی اجتماعی‏ غير ممكن بود اصل " « كل حزب بما لديهم فرحون »( 1 " ) را دو جور می‏شود معنی كرد يكی اين كه هر گروهی هر چه را دارند ، چون دارند به آن‏ شادمانند يعنی اين شادمانی بعد از داشتن پيدا می‏شود : هر كسی هر چه دارد به دليل اين كه دارد به آن دلخوش است .

پاورقی : . 1 روم / . 32

ديگر اين كه نه ، اشخاص‏ اول به آن خوشند بعد انتخاب می‏كنند از آن جهت به آنچه دارند خوشند كه‏ طبيعت ، هر كسی را به سوی همانچه كه بيشتر استعدادش را دارد راهنمايی‏ می‏كند مثلا اگر همه مردم مثل ابوريحان بيرونی باشند يعنی ديوانه علم باشند اصلا جامعه می‏خوابد در يكی استعداد فنی هست ، در يكی استعداد تجارتی هست‏ ، البته همه استعدادها در همه هست اما در يكی وفورش در اين قسمت است‏ ، در ديگری وفورش در آن قسمت است ، و همين سبب می‏شود كه مردم به طور طبيعی گروه گروه شوند ، و شما می‏بينيد حتی در يك خانواده ذوقها مختلف‏ است ، رشته هايی كه افراد آن خانواده انتخاب می‏كنند ( هستند افرادی كه‏ واقعا انتخاب می‏كنند ) متفاوت است و ذوقشان مختلف كشيده می‏شود و اين‏ خودش يك نوع حالت طبيعی اجتماعی است ، يعنی فطرت اجتماعی انسان‏ اقتضا می‏كند كه هر يك از انسانها [ به سوی رشته ای كشيده شود به طوری كه‏ ] افراد تا حدی حالت اعضای يك اندام را پيدا می‏كنند ، و لهذا بسياری از امور از نظر جريانهای اجتماعی قابل پيش بينی نيست ولی فطرت كار خودش‏ را می‏كند مثلا در يك شرايطی يك چيزی به كلی همه شرايط عليه اوست كه‏ انسان فكر می‏كند اين ديگر بايد به كلی از بين برود ، يك وقت می‏بينيد همان از يك جای ديگر جوانه می‏زند
ويل دورانت در كتاب " درسهای تاريخ " كه كتاب بدی نيست از اين‏ نظر كه نكته های زيادی دارد ولی نه به اندازه كتابهای علمی در بحثی كه‏ راجع به دين دارد ( او خودش يك آدم ضد دين است ) می‏گويد : " دين صد جان دارد ، هر چه او را بكشند دو مرتبه زنده می‏شود " می‏گويد در خيلی‏ جاهای دنيا بوده كه دين را ريشه كن كرده اند مثال هم می‏آورد دو مرتبه‏ جوانه زده است ، دين نمی‏ميرد البته او به آن تعبيری كه ما می‏گوييم‏ نمی‏گويد كه پس معلوم می‏شود دين از فطرت بشر ناشی می‏شود . . . ( 1 )

پاورقی : . 1 [ در اينجا چند دقيقه از بيانات استاد روی نوار ضبط نشده است‏ قرائن نشان می‏دهد كه در اين چند دقيقه استاد شهيد داستان مهاجرت خود در سنين نوجوانی به مشهد و قم‏ برای تحصيل علوم دينی عليرغم مخالفت شديد رضاخان و اربابانش با روحانيت را نقل كرده‏اند ]

آری ، در حالی كه تمام شرايط اجتماعی بر ضد يك جريان است می‏بينيد آن‏ چيزی كه فطرت فرد و فطرت جامعه است و نبايد از بين برود از يك جای‏ ديگر و بلكه از جاهای ديگر طلوع می‏كند ، چنانكه دهها نفر امثال من در آن‏ زمان همين طور بودند
غرض اين است كه اين فطرت در همه افراد هست اما گاهی می‏بينيد در يك‏ فرد جوشش بيشتری دارد ، و عللش را هم انسان نمی‏تواند به دست بياورد كه‏ چگونه است كه در اين فرد جوشش بيشتری دارد اجمالا انسان می‏فهمد كه حساب‏ ديگری در كار است ماورای [ حس و ظاهر ]
آيا انسان می‏تواند فطرت را به دست خودش از بين ببرد يا آن را رشد بدهد ؟ بله ، اتفاقا اين در انسان هست و مسأله خيلی خوبی هم هست ، مسأله ای‏ است كه از نظر معارف اسلامی فوق العاده قابل تأمل است و من يادداشتهای‏ زيادی در اين زمينه دارم و فلاسفه و عرفا در اين زمينه خيلی بحث كرده اند اين به صورت يك استعداد است در انسان و مانند هر استعداد ديگری قابل‏ رشد دادن است و باز مانند هر استعداد ديگری قابل محو كردن و از بين بردن‏ است كه اين در واقع به منزله خشكاندن است و حتی قابل اين هست كه ضدش‏ بر آن تحميل شود كه در نتيجه صورت روح انسان [ دگرگون می‏شود ] چون‏ شخصيت انسانی انسان به همان فطرتهای انسانی اوست ، هر چه انسان آن‏ فطرتها را رشد بدهد ، به قول حضرات ، آن صورت ملكوتی انسانی خودش را رشد داده ، يعنی همان طور كه جسما و بدنا انسان است روحا هم انسان خواهد بود ولی ممكن است درست در جهت عكس باشد ، يعنی بر ضد فطرت خودش‏ رفتار كند . [ در اين حالت ، صورت ضد فطرتش در او منتقش می‏شود ] حكمای الهی می‏گويند رابطه ای است ميان روح‏ و بدن : النفس و البدن يتعا كسان ايجابا و اعدادا می‏گويند همين طور كه‏ هر عمل موافق يك فطرت ، آن فطرت را رشد می‏دهد ، هر عمل ضدی نيز يك‏ صورت ضدی در انسان منتقش می‏سازد و اگر اين صورت ضد زياد تكرار شود و به صورت يك ملكه در آيد ، آن صورت باطنی عوض می‏شود و تبديل به صورت‏ ديگری می‏گردد و اين همان است كه به آن می‏گويند " مسخ " ، " مسخ درونی‏ " ، يعنی انسان در درون خودش مسخ می‏شود ، بدين معنا كه آن فطرت اولی‏ از بين می‏رود
اگر ما به " فطرت " قائل نباشيم " مسخ " معنی ندارد اين كه امروز كافكا و ديگران از " مسخ " دم می‏زنند ، اگر فطرتی نباشد اصلا مسخی وجود ندارد مثلا اين ديوار مسخ ندارد چون لااقتضاء است از اينكه ما در آن چه‏ نقشی ايجاد كنيم ، هر نقشی وارد كنيم همان نقش خودش را وارد كرده ايم و به نقشی دون نقش ، اولويت ندارد ولی اگر شما به درختی كه استعداد يك‏ ميوه بالخصوص را دارد ميوه ديگری را تحميل كنيد طبيعتش را عوض كرده‏ ايد درباره او " مسخ " معنی دارد ( البته اگر پست تر از خودش باشد می‏شود " مسخ " در اثر تكرار اعمال خلاف فطرت ، باطن انسان تدريجا مسخ‏ می‏شود اين كه می‏گويند گناه اثر می‏گذارد ، طاعت هم اثر می‏گذارد همين است‏ اگر انسان عملی را كه با طبيعت يك حيوان ديگر مشابهت دارد نه با طبيعت انسان مثلا با طبيعت سگ مشابهت دارد نه با طبيعت انسان يك عمل‏ ضد انسانی ، يك عمل فجيع را تكرار كند ، كم كم صورت معنا و صورت باطن‏ او در واقع و نفس الامر نه به صورت يك مجاز تبديل به يك سگ می‏شود مسخی كه در امتهای انبياء گذشته بوده همين است نه اين كه آنها انسان‏ بودند بعد آن پيغمبر آمد انسانها را سگ كرد آنها در واقع سگهايی بودند و باطنشان سگ بود ، و آن حداكثر اعجاز اين است كه ناگهان بدن تبدل پيدا می‏كند به شكلی كه متناسب با همان روح واقعی هست ، و لذا اين افراد اگر مسخ هم نشده بودند و می‏مردند به همان صورت [ محشور می‏شدند ] اين است كه می‏گويند در قيامت‏ فقط بعضی از افراد انسان به صورت انسان محشور می‏شوند و باقی ديگر مردم‏ به صورت حيوانهای مختلف ، به صورت هر حيوانی كه كارهای آن فرد ملكات‏ آن حيوان را در او به وجود آورده است در قرآن است : « يوم ينفخ فی‏ الصور فتأتون افواجا »( 1 ) در قيامت ، مردم در گروههای مختلف محشور اين مسأله " خود و ناخود " كه خود واقعی چيست و خود تحميلی چيست و حتی خود خيالی چيست يك بحث بسيار عالی و عميق است كه ان شاء الله در جای خود در اين باره بحث خواهيم كرد
در مورد رابطه فرد و اجتماع ، آيا شما چنين تقسيم بندی نكرديد كه تأثير فرد در اجتماع متغير است ، ممكن است افرادی پيدا شوند كه اجتماع را تغيير دهند و بسازند ولی افراد ديگر خيلی كمتر تأثير دارند
همان مسأله نقش قهرمانان است كه در گذشته درباره اش بحث كرده ايم‏ در مسأله قهرمانان هم اينها سعی دارند كه اصلا نقش قهرمانان را هيچ حساب‏ كنند ، قهرمانان را صرفا و صرفا مظهر خواستی كه در جامعه هست تلقی كنند و برای قهرمان ، هيچ امتيازی قائل نباشند در آنجا مثال زديم ، گفتيم اگر دو سر ريسمان نازكی را به دست دو نفر بدهند كه اينها با قدرت زياد بكشند اين ريسمان بالاخره پاره می‏شود چون زور اينها از مقاومت ريسمان‏ بيشتر است ، منتها ريسمان از جايی پاره می‏شود كه ضعيف تر است اگر آن‏ نقطه را تقويت كنيم و دوباره ريسمان را بكشند ، در نقاط باقيمانده ، هر كدام ضعيف تر است از همانجا ريسمان پاره می‏شود هر كدام را تقويت كنيم‏ بالاخره ريسمان از جايی پاره می‏شود و نمی‏شود كه از هيچ جا پاره نشود
همچنين آبی كه در زير زمين هست و می‏خواهد از جايی بجوشد ، بالاخره از جايی می‏جوشد اگر فلان جا مناسب تر است از آنجا می‏جوشد اگر آنجا را محكم‏ كنيم از جای ديگر می‏جوشد
مثال ديگر : وقتی كه خون انسان فاسد باشد ، در نقطه ای از بدن ، زخمی‏ پيدا می‏شود اگر شما آنجا را معالجه كرديد از يك جای ديگر سر در می‏آورد ، ولی اگر از درون معالجه كنيد ديگر به كلی پاك می‏شود
اينها نيز اينچنين فكر می‏كنند ، می‏گويند نابغه مظهر خواست جامعه است‏ اگر او نبود يكی ديگر بجای او پيدا می‏شد ، اگر او نبود يك كس ديگر بجای او پيدا می‏شد ، و همين طور
اين نظريه ، نظريه درستی نيست گفتيم راسل در كتاب " جهان بينی علمی‏ " راجع به نوابغ علمی مثال می‏زند ، می‏گويد اگر حدود صد نابغه علمی‏ای را كه در سه چهار قرن اخير پيدا شدند كسی می‏آمد انتخاب می‏كرد و همه اينها را می‏كشت و از بين می‏برد قطعا علم امروز به اين مرحله نمی‏رسيد اينطور نيست كه علم می‏خواسته از يك جايی پيدا بشود ، حالا گاليله بود گاليله‏ اين كار را كرد ، گاليله نبود بجايش " ماليله " پيدا می‏شد اگر هم پيدا می‏شد صد سال بعد پيدا می‏شد چنين نيست كه نابغه هيچ نقشی در تاريخ نداشته‏ باشد مثلا چگونه می‏شود گفت كه اين خواست جامعه بوده كه كتابها و آثار بوعلی سينا پيدا بشود ، اكنون در وجود او ظهور كرده ، اگر او نبود يك‏ كس ديگر در همان زمان پيدا می‏شد و همان كار را می‏كرد نه ، اينجور نيست‏ اگر او نبود شايد صد سال ، دويست سال بعد چنين كسی پيدا می‏شد افرادی كه‏ اين جور نبوغ دارند ، افرادی كه يك شخصيت فردی دارند قهرا روی جامعه‏ اثر می‏گذارند اينها حركت جامعه را سريعتر می‏كنند اگر بوعلی سينا پيدا نشده بود ديگر بهمنيار زمان خودش هم پيدا نمی‏شد ، ولی بوعلی سينا كه‏ پيدا می‏شود بهمنيارهايی در زمان خود او به وجود می‏آورد ، و بهمنيارها كه‏ پيدا می‏شوند يك سلسله كارها انجام می‏دهند پس اينها حركت جامعه را سريعتر می‏كنند اين است كه نقش فرد را در جامعه نمی‏توان انكار كرد
اين كه افرادی را تشبيه می‏كنند به خمير كه هر چه جامعه آنها را بسازد به همان شكل در می‏آيند . .
برای اينكه فرديت را اصلا قبول ندارند . نه ، اين جور نيست
افرادی هم هستند در تاريخ كه واقعا جامعه آنها را ساخته است
در آن مثال آب كه ذكر كردم همين طور است . به قول شما اينها خميری هستند كه جامعه به هر شكل كه بخواهد اينها را می‏سازد افراد ، ماده‏ ای هستند كه جامعه آنها را می‏سازد ، ولی ماده ها مختلفند يك ماده صددرصد منفعل از جامعه است مثل گچ شلی كه هر قالبی كه برايش انتخاب كنند آن‏ قالب را می‏پذيرد اگر قالب كله سقراط درست كنند ، از اين گچ كله سقراط درست می‏شود ، اگر قالب موش باشد موش درست می‏شود ولی بعضی ماده ها در مقابل قالبها عصيان دارند البته همه افراد كم و بيش از جامعه اثر می‏پذيرند جز پيغمبران كه آن هم اعتقاد ماست كه هيچ از جامعه خود متأثر نمی‏شوند البته حرف ، حرف درستی است منتها چون در سطح اينها نيست‏ اكنون ما بحث نمی‏كنيم اينها موجوداتی هستند به قول حكما " مكتفی بذاته‏ " ، يعنی فقط از درون خودشان مدد می‏گيرند و روی جامعه خود اثر می‏گذارند و از جامعه در حدودی اثر می‏پذيرند كه به شخصيت آنها ارتباط ندارد ، مثلا زبان جامعه را می‏گيرند به هر حال افراد نابغه نيز هميشه در مقابل جامعه‏ خود حالت عصيان دارند
اگزيستانسياليستها كه اصالت فردی هستند روی مسأله " عصيان " تكيه‏ كرده اند اينها در حد افراط در مقابل اصالت اجتماعی‏ها ايستاده اند و حرفشان تا حدی حرف درستی هم هست و آن اين است كه فرد در مقابل جامعه‏ خود قدرت عصيان دارد و قهرا اين قدرت عصيان در نابغه ها بيشتر است در هر فردی قدرت عصيان هست اما بعضی افراد آنقدر ضعيفند كه اگر نگوييم صدی‏ صد ، صدی نود و نه منفعل از جامعه هستند ، فقط می‏پذيرند ، پذيرنده هستند ولی افراد ديگری هستند كه اگر صدی ده بپذيرند صدی نود می‏خواهند روی جامعه‏ خود اثر بگذارند و جامعه را تغيير دهند ، و اين به شخصيت فردی آنها مربوط است
آيا در اين نود درصد ، خودش ، خودش را می‏سازد ؟ بله ، يعنی به شخصيت فرديش مربوط است شخصيت فرديش كه اين جور هست‏ ، در مقابل تأثيری كه جامعه می‏گذارد عكس العملی ايجاد می‏كند . بسا هست كه آن عكس العمل صددرصد مخالف وضع آن جامعه است كه‏ عليه جامعه خودش قيام می‏كند ، يا تركيبی است از آنچه كه جامعه داده و آنچه كه شخصيت خودش اقتضا كرده ، كه به قول اينها می‏شود " سنتز "
اين حرفی كه بعضی درباب افراد می‏گويند حرف درستی است می‏گويند ذكورت‏ و انوثت همين طور كه در اجسام هست در ارواح هم هست ، يعنی همين طور كه‏ انسانها از نظر جسمی بعضی مذكرند و بعضی مؤنث ، بعضی فاعلند و بعضی‏ منفعل ، از نظر روحی هم بعضی افراد هميشه فاعلند يا بيشتر از آن كه منفعل‏ باشند فاعلند و بعضی افراد بيشتر منفعلند مثلا افرادی استعداد رهبری دارند اينها را تحت رهبری هر كس قرار دهيد خودشان را فاسد می‏كنيد آنها را هم‏ فاسد می‏كنيد اصلا اينها بايد رهبر باشند و افراد ديگری فقط استعداد مريدی‏ و تبعيت دارند گويی خدا اينها را ساخته كه مريد كسی باشند ، حال مريد اين نشد مريد يك نفر ديگر ، مريد آن نشد مريد يك نفر ديگر ، هميشه بايد كسی را پيدا كند كه او را برای خودش پيشوا و رهبر و مطاع بداند و خودش‏ را فانی در او بكند ، يعنی از او بخواهد بگيرد ، ولی هيچ قدرت آن را ندارد كه او يك كس ديگر را رهبری كند و ديگری را در خودش فانی كند
اين اختلافات در افراد هست . چگونه می‏توان منكر اينها شد ؟ ! همين كه‏ بعضی افراد بيشتر رهبر و فاعل آفريده شده اند و بعضی افراد بيشتر منفعل‏ آفريده شده اند نقش قهرمانان را روشن می‏كند قهرمانها آنهايی هستند كه‏ بيش از ديگران حال در همه جنبه ها يا در يك جنبه مثلا در جنبه سياسی [ فاعل و رهبر می‏باشند ] ناپلئون يا نادر افرادی هستند رهبر و سياسی و مدير و اين گونه كه ديگران را دور خودشان جمع كنند ، اراده خودشان را بر ديگران تحميل نمايند و ديگران را در اراده تابع خودشان كنند ، اين طور آفريده شده اند و لذا نيرو ايجاد می‏كنند و می‏توانند همه اراده ها را در جهت خواست خودشان حركت بدهند چطور می‏شود نقش اينها را انسان انكار كند و بگويد نابغه مظهر خواست جامعه است . البته شك ندارد كه نابغه هم‏ اگر بخواهد بر ضد خواست جامعه عمل كند مثل شناگر ماهری است كه می‏خواهد بر ضد جريان آب حركت كند اين را ما انكار نمی‏كنيم بلكه اصلا نابغه آن‏ كسی است كه جريان را كشف كند و بفهمد در چه جهتی بايد حركت كرد نابغه‏ كج سليقه می‏خواهد جامعه را بر ضد احتياجها و نيازهای آن حركت دهد و قهرا محكوم به شكست است ، ولی نابغه ای كه خواست و نيازهای واقعی جامعه را می‏فهمد جامعه را حركت می‏دهد ، و بالاخره نابغه است كه می‏تواند جامعه را حركت بدهد ، غير نابغه نمی‏تواند جامعه را حتی در جهت خواست جامعه‏ حركت دهد البته ما نمی‏گوييم كه نابغه يك آدمی است كه جامعه تابع هوس‏ اوست حتی پيغمبران نيز اين طور نبودند پيغمبران هم كه جامعه را حركت‏ می‏دادند ، در جهت فطرت حركت می‏دادند ، يعنی اگر در مردم يك فطرت‏ الهی و دينی نبود حضرت رسول هم نمی‏توانست آن حركت را در مردم به وجود بياورد پس ما آن جنبه نياز واقعی و خواست درونی را انكار نمی‏كنيم ولی‏ در عين حال می‏گوييم در واقع آن خواست درونی همان قوه منفعله است و نابغه قوه فاعله ، يعنی آن خواست درونی حالت پذيرايی است ، در او يك‏ دغدغه ای هست ، می‏خواهد در اين جهت حركت كند ، اقتضای حركت دارد ولی‏ يك نيرو می‏خواهد كه او را حركت بدهد ، نابغه آن نيرويی است كه می‏آيد او را حركت می‏دهد
next page

fehrest page

back page