![]() |
ارزش وجدان انسان
توضيحی راجع به بعضی مطالب گذشته میدهم ، راجع به آنچه كه مربوط به ارزش وجدان انسان ( 1 ) ( ارزش فكر انسان ) است از نظر ماركسيسم اين را از دو جنبه مختلف بايد مورد بررسی قرار داد ، يكی از همان جنبه فلسفه تاريخی ماركسيسم يعنی بنياد فلسفی تاريخی ماركسيسم كه عرض كرديم كه ماركسيسم يك بنياد فلسفی دارد و يك بنياد منطقی ، بنياد فلسفیاش هم يك بنياد فلسفی جهانی دارد و يك بنياد فلسفی اجتماعی كه قهرا ناشی از آن بنياد فلسفی جهانی است بنياد ديالكتيكیاش ( بنياد منطقیاش ) همان منطق ديالكتيك است كه در يكی از جلسات درباره آن بحث كرديم بنياد فلسفی جهانی آن همان اصالت ماده در تفسير جهان است ، و بنياد فلسفی اجتماعيش همان چيزی است كه از آن به " ماترياليسم تاريخی " تعبير میكنند ، يعنی اصالت ماده در اجتماع و به عبارت ديگر اصالت جنبه های مادی زندگی در تحولات تاريخ ، كه شؤون معنوی به تعبيری كه خودشان میگويند
پاورقی :
. 1 فعلا مقصودمان وجدان عقلانی يعنی فكر انسان است
جهت ديگر كه اصالت فكر و اصالت قضاوت را در انسان نفی میكند جنبه منطقی و ديالكتيكی آن است قسمتی از اين جنبه را هم در بيانات گذشته گفتيم ولی بعد متوجه شديم كه از يك جهت ناتمام بوده كه حال آن را تكميل میكنيم
آنجا كه هسته اصلی تفكر ديالكتيكی را تشريح میكرديم گفتيم كه اگر اين تفكر تنها متوجه اين جهت باشد كه اشياء را در حالت حركت و در حال جريان ببيند ، اين امری نيست كه ديگران با آن اختلاف داشته باشند گو اينكه اينها سعی دارند كه ديگران را مخالف با اين اصل جلوه دهند ولی واقعيت اينجور نيست اصل تأثير متقابل اشياء در يكديگر هم گفتيم اصلی است كه مورد انكار نيست اصل تضاد هم اجمالا اصلی است كه مورد انكار نيست ، به معنی تضاد عناصر طبيعت ، و تضاد عناصر اجتماع با يكديگر و حتی تأثيری كه تضاد در حركتها دارد و حركتها در تضادها بعد گفتيم ولی آن چيزی كه هسته اصلی اين تفكر است و به اين دليل تفكر ديالكتيكی را ما نفی میكنيم يعنی به اين يك قسمتش نظر داريم كه در ماركسيسم اصيل اين قسمت مخصوصا مورد توجه است اين است كه اصل حركت و اصل جريان حتی بر فكر هم حاكم است يعنی افكار هم مشمول اين قانون هستند ، كه لازمه اين مطلب اين است كه اصول هم متغير باشد ، زيرا قانون قوانين علمی يا قوانين فلسفی كه ما درك میكنيم آن وقت قانون است كه صورت كليت به خود بگيرد مثلا در زيست شناسی جريانی كه در مورد يك حيوان بالخصوص وجود دارد يك امر جزئی است ، جريانی هم كه در مورد يك فرد ديگر از حيوان است يك امر جزئی است ، در مورد حيوان ديگر هم امر جزئی است ، [ اما يك قانون زيستی كه كليت دارد شامل همه اين موارد جزئی میشود ] در طبيعت هيچ چيزی به صورت كلی وجود ندارد ، هر چه در طبيعت وجود دارد به صورت فردی و شخصی وجود دارد اينكه میگويند " كلی طبيعی " در خارج موجود است كلی طبيعی يعنی آن چيزی كه نه كلی است و نه جزئی و الا كلی با صفت كليت فقط در ذهن وجود دارد آنگاه ذهن انسان از اينها ( كلیها ) قوانين كلی و كليتی را انتزاع میكند ، كه اين ( قانون كلی ) با صفت كليتش در ذهن وجود دارد و به صورت كليتش است كه يك اصل است اگر بنا بشود كه فكر هم جبرا مانند ماده متحول و متغير باشد لازمهاش اين است كه هيچ اصل ثابتی در عالم وجود نداشته باشد و همه اصول عالم متغير باشد چون محتوای فكر هر چه هست متغير است ، يعنی محتوای ماده و طبيعت و از آن جمله مغز كه ماده و طبيعت است متغير است و ناچار تمام اصول علمی و تمام اصول فلسفی و تمام اصول منطقی و از آن جمله خود همين اصول فلسفی ماترياليسم و اصول منطقی ديالكتيك ، اصول متغيری هستند كه در يك زمان وجود دارند ، در زمان ديگر نمیتوانند وجود داشته باشند ، يعنی هيچ چيزی و از جمله همين اصول قهرا جاويد نيست
اين يك جهت بود كه گفتيم ما به اين معنا هيچگاه اصل حركت را به طوری كه شامل افكار هم بدانيم قبول نداريم و اين جايی است كه راه جدا میشود . ديگر اينكه گفتيم درباب تضاد ، آن شكل خاص تضادی را كه هگل گفته و بعد اينها گفته اند ، نه تنها ما قبول نداريم بلكه علم نيز نمیتواند به اين شكل بپذيرد كه جريان و حركت طبيعت هميشه به اين نحو است كه به سوی نفی خودش و به سوی ضد خودش انجام میگيرد و هميشه مرحله بعدی نفی كننده مرحله قبلی است ، كه اينها خودشان هم بالاخره نتوانستند اين را در طبيعت پياده كنند ، هر چه هم توجيه و تعبير میكنند جور در نمیآيد ، و وقتی در طبيعت صادق نيست ديگر نوبت به فكر نمیرسد
اينها را تقريبا در جلسات پيش هم عرض كرديم ، تكرار كرديم برای اين كه بتر در اذهان متمركز بشود
مسأله ديگر كه اين هم مهم است و اين هم مربوط به منطق ديالكتيك میشود و باز اين هم اصالت فكر را به كلی نفی میكند اين است كه اينها اصل تأثير متقابل را نيز كه در جلسات پيش شرح داديم به گونه خاصی تفسير میكنند و همچنين آن را تعميم میدهند حتی به افكار و اصول حال ببينيم نتيجه چه در میآيد ؟ گفتيم در اصل تأثير متقابل اينجور میگويند كه همه اشياء در يكديگر مؤثرند اين معنايش اين است كه هر چيزی را در محيطش بايد در نظر گرفت و در واقع همه چيز برای همه چيز محيط است و همه چيز برای همه چيز محاط ، نه اينكه محيط يك چيز است و محاط چيز ديگر ، مثلا اگر بگوييم اين محيط در من اثر میگذارد ولی من در اين محيط اثر نمیگذارم غلط است اگر اين درخت جزء محيط من است من هم جزء محيط اين درخت هستم آنگاه اين اصل را در مورد افكار هم ناچار سرايت میدهند و تصريح هم میكنند ، كه نتيجه اش همان میشود كه فكر انسان هيچ اصالتی نداشته باشد میگويند هر فكری صددرصد زاييده شرايط ذهنی و عينی خودش است و غير از اين هم نمیتواند باشد ، فكر هر فيلسوفی ، فكر هر پيغمبری ، فكر هر مصلحی ، فكر هر بدخواهی و فكر هر نيكخواهی تابع شرايط ذهنی و عينی خودش است ، يعنی سوابق ذهنی هر شخص به ذهن او يك رنگ خاص میدهد وقتی كه يك فكر برای او پيدا میشود رنگ همان شرايط را به خود میگيرد شرايط عينی هم يعنی شرايط خارجی ، مثلا وضع زندگی و امثال آن رنگ خاص به ذهن و فكر او میدهد كه ما در مقام تشبيه گفته ايم ذهن انسان از اين جهت مثل آينه است ، آينه هر رنگی كه داشته باشد ، صورتی كه در آن منعكس میشود همان رنگ را پيدا میكند ، يا مثل ضبط صوت است كه هر صوتی را به هر شكل كه در آن ضبط شود همان طور منعكس میكند ، و يا مثل كوه است كه صدا را [ باز میگرداند ] ، چون مسأله ، مسأله ردالفعل و عكس العمل است ، هميشه عكس العمل ها بستگی دارد به نحوه عمل و صددرصد تابع عمل است در كوه اگر بگويی " هو " ، " هو " جواب میدهد ، بگويی " ها " ، " ها " جواب میدهد ، ديگر نمیشود تو بگويی " هو " او " ها " جواب دهد يا بگويی " ها " او " هو " جواب بدهد بنابراين هر فكری ، صددرصد زاييده شرايط ذهنی و عينی فكر كننده است در واقع اينجور است : شما شرايط ذهنی و عينی فكر كننده را به من بگوييد تا من به شما بگويم كه او چگونه فكر میكند
مخصوصا بحث را میبريم روی شرايط عينی باز همان نتيجه گرفته میشود كه يك نفر در كاخ و در ويرانه نمیتواند يك جور فكر كند ، زيرا شرايط عينی كاخ نشين يك شرايط است و شرايط عينی ويرانه نشين شرايط ديگری است اين غير از مسأله اصالت اقتصاد است كه جنبه فلسفی قضيه بود اين ، جنبه منطقی قضيه است كه به طور كلی به دليل اين كه شرايط مختلف است و اگر شرايط به شكل ديگر ( غير از جنبه اقتصادی ) هم مختلف باشد شخص مختلف فكر میكند از نظر منطق ديالكتيك ، اين امر اختصاص به شرايط اقتصادی ندارد اگر ما باشيم و اين منطق ، چنانچه جو سياسی شخص نيز مختلف باشد [ تفكر او مختلف است ، ] مثلا آدمی كه در يك جو دموكراتيك زندگی میكند و آدمی كه در يك جو استبدادی زندگی میكند ، همچنين آدمی كه در جو استبدادی خودش مستبد است بر ديگران ، و آدمی كه مورد استبداد ديگران قرار گرفته ، [ دو گونه فكر میكنند ] اين شرايط اقتصادی نيست ، شرايط سياسی زندگی است ولی خواه ناخواه در تفكر اثر میگذارد ، كه اين ناشی از همان اصل تأثير متقابل است وقتی كه ما اصل تأثير متقابل را تعميم بدهيم حتی به افكار ، نتيجه اش اين است كه اصالت را از فكر بگيريم آنگاه فكر انسان از اين جهت صددرصد حكم همان آينه را پيدا میكند كه جز منعكس كردن صورتها و شكلها و اوضاعی كه بر آن احاطه دارد كار ديگری برای او امكان پذير نيست حال اين راه ( راه فلسفه الهی در اين باب از راه فلسفه مادی ) چگونه جدا میشود ، مسأله ای است كه ما در " اصول فلسفه " طرح كرده ايم اينجا مسأله منطق طرح میشود و بعد روشن میگردد كه چگونه خود اين نظريه ، اين منطق را نفی میكند
بشر متوجه اين مطلب شده است كه ذهن خطاپذير است در اين جهت ذهن مثل آينه است آينه نيز خطاپذير است ، اگر كج يا شكسته باشد ، صورت را كج يا شكسته نشان میدهد ولی يك خصلت برای ذهن بشر شناخته شده است [ كه آينه دارای چنين خصلتی نيست ] و آن خصلت خطايابی و خطاسنجی و خطا اصلاحی است ، يعنی انسان میتواند خطای خودش را بيابد و بعد با معيارهايی آن خطاها را اصلاح كند از اين جا منطق به وجود آمده آينه ديگر اين كار را نمیتواند انجام دهد آينه خطا میكند ولی چون موجود " خودآگاه " نيست [ نمیتواند خطای خود را اصلاح كند ]
يكی از فرقهای آينه و ذهن اين است كه ذهن خودش را میيابد ولی آينه خودش را نمیيابد ، خودش را منعكس نمیكند فرق ديگر آينه و ذهن اين است كه آينه كه خطا میكند ، نه به خطای خودش آگاه است و نه میتواند خودش خطای خودش را اصلاح كند ، حال اگر به وسيله آينه ديگر بشود اصلاح كرد باز انسانها هستند كه اصلاح میكنند ، خودش اين خصلت را ندارد ، ولی ذهن انسان میتواند خطاهای خودش را اصلاح كند كه " منطق " كوششی است برای اين كار ، يعنی برای اصلاح قسمتی از خطاها نه همه خطاها ، چون منطق ( منطق صورت يا منطق ارسطو ) اصلاح صورت قياس را میكند نه ماده قياس را راجع به اينكه آيا منطقی برای اصلاح ماده هم هست يا نيست ، كوششهايی در عصر جديد شده است به هر حال منطق يعنی آن معياری كه با آن معيار انسان خطاهای خودش را اصلاح میكند اگر انسان يك پايگاه آزاد از شرايط عينی و ذهنی و يك پايگاه مستقل در فكر خودش داشته باشد [ در اين صورت " منطق " میتواند مفهوم داشته باشد ] ضمن اينكه انسان در برخی قسمتها تحت تأثير شرايط عينی و ذهنی خودش قرار میگيرد كه اين واقعا حقيقت هم هست ، به قول مولوی :
| چون تو برگردی و برگردد سرت |
| خانه را گردنده بيند منظرت |
| گر تو باشی تنگدل از ملحمه |
| تنگ بينی جو دنيا را همه |
| ور تو خوش باشی به كام دوستان |
| اين جهان بنمايدت چون بوستان |
كلام اميرالمؤمنين است : « من عشق شيئا اعشی بصره و امرض قلبه » ( 1 )
| چون غرض آمد هنر پوشيده شد |
| صد حجاب از دل به سوی ديده شد |
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 107
گذشته از دلايل ديگری كه میتوان بر ضد اين مطلب اقامه كرد ، خود اين دليل كه اكنون عرض كرديم كه روی اين حساب اصلا منطق ، ديگر در دنيا غلط است ، بلكه اساسا صحيح و خطا در دنيا غلط است ، [ برای رد اين مطلب كافی است ] اينها مجبور شدند كه مسأله حقيقت نسبی و خطای نسبی را كه ما در " اصول فلسفه " طرح كرده ايم مطرح كنند ، و ما در آنجا گفته ايم كه اين به هيچ وجه قابل توجيه نيست ما يا بايد مسأله خطا و حقيقت را بدون مسأله نسبيت [ در نظر بگيريم ] يعنی برای ذهن آن ارزش را قائل باشيم كه بدون مسأله نسبيت ، خطا و حقيقت را درك میكند ، و يا اگر همين قدر گفتيم خطا نسبی و حقيقت نسبی است ، ديگر ذهن را از اعتبار انداخته ايم به علاوه ، " حقيقت نسبی است " يعنی چه ؟ اگر حقيقت نسبی باشد ، كاخ نشين آنچه فكر میكند حقيقت است ، چون [ مطابق اين نظريه ] معنی " حقيقت " مطابقت با واقع و نفس الامر نيست بلكه مطابقت با شرايط محيط است و آن با شرايط محيط او منطبق است و او آينه ای است كه شرايط خودش را خوب منعكس میكند آن آدمی هم كه در ويرانه نشسته حرفش حقيقت است ، زيرا او هم شرايط خودش را بازگو میكند و درست بازگو میكند طبق اين منطق ، كسی كه در كاخ است نمیتواند مانند يك ويرانه نشين اظهار نظر كند اگر چنين چيزی ممكن بود نظر او خطا بود ، ولی چنين چيزی ممكن نيست يك ويرانه نشين هم نمیتواند مانند يك كاخ نشين قضاوت كند اگر ممكن بود ، قضاوت او خطا بود ولی طبق فرض اينها چنين چيزی محال است البته عملا خلافش پيدا شده ، ولی ما طبق فرضيه اينها سخن میگوييمبنابراين ، مسأله ای كه خيلی بايد به آن توجه كرد ، مسأله انسان است هميشه انسان و خدا با هم نفی میشوند و با هم اثبات میشوند ، يعنی هر جا كه شما ديديد خدا نفی شده است ، انسان به نحوی نفی شده است نگاه نكنيد به شعارهای آن مكتب كه از انسانيت دفاع میكند ما خيلی مكتبها داريم كه شعارشان ، شعار دفاع از انسانيت است ولی اصولشان ضد انسانی است ، از جمله مكتب راسل است ، همين راسل معاصر خودمان شعارهای او همه ، شعارهای انسانی است ولی فرضيه هايش درباره انسان ، ضد انسانی است ، مثلا فرضيه اش درباره اخلاق ، تقريبا تمام مظالم دنيا را تجويز میكند همين شخص كه طرفدار مظلومان و محرومان است فلسفه اش در اخلاق بر اساس هوشياری است و میگويد اخلاق هيچ مبنايی ندارد جز هوشياری ، يعنی انطباق منافع جامعه با منافع فرد انسان نمیتواند از منافع خود صرف نظر كند آنها تخيل است اخلاق معنايش اين است كه من اين قدر بفهمم كه نفع من در نفع ديگران است ، من بايد اينقدر شعور داشته باشم كه در جامعه ، نفع من در نفع همه انسانهای ديگر است مثال میزند كه اگر من گاو همسايه ام را بدزدم ، همسايه هم میآيد گاو مرا میدزدد ، پس بهتر اين است كه من گاو او را ندزدم تا او هم گاو مرا ندزدد اين منطق برای منی كه با همسايه ، هم زور هستم يا كم زورتر از او هستم درست است ولی اگر من در سطحی باشم كه از هزار احتمال ، نهصد و نود و نه احتمال اين است كه همسايه هيچ زوری ندارد [ درست نيست ] وقتی كه من بشوم خروشچف ، يا نيكسون و يا جرالدفورد و آن طرف ديگر آدمی باشد كه میبينم او هرگز به اندازه من قدرت ندارد ، من میتوانم گاوهای او را ببرم و او هرگز نخواهد توانست گاوهای مرا ببرد من میتوانم نفتهای ديگران را ببرم و احتمال اينكه آنها بيايند نفت مرا ببرند اصلا وجود ندارد ، در اين صورت چه تضمين اخلاقی هست كه من اين كار را نكنم ؟ ! چه تكليفی است كه به آنها میكنيد [ كه اين كار را انجام ندهيد ، زيرا مطابق اين منطق كه اخلاق بر اساس هوشياری توجيه میشود ، عمل اخلاقی آن است كه اين كار را انجام دهند ]
غرض اين است كه اين كه شعار يك مكتب ، انسانی باشد با اين كه اصولش انسانی باشد دو تاست ماركسيسم خيلی دم از انسانيت میزند ولی اصولش ابدا انسانی نيست يكی از مواردی كه انسان در اين فلسفه نفی میشود در مسأله اصالت [ يا عدم اصالت ] قضاوت انسان است اصالت قضاوت انسان يعنی توانايی انسان بر حقيقت انديشی و بر آزادانديشی مستقل از شرايط [ عينی و ذهنی ] كه انسان بتواند احيانا بر ضد شرايط عينی و ذهنی خودش قضاوت كند ، معيارهايی در خودش داشته باشد كه به حكم آن معيارها خطاهای خودش را كشف كند و بيابد اين فلسفه ، اين حرفها را به كلی نفی میكند اين است كه در اين مكتب انسان در واقع از انسانيت ساقط میشود ، و هميشه هر جا كه انسان در يك قسمت نفی میشود همان جاست كه خدا نفی میشود اين اصلی است كه هيچگاه تخلف ندارد شما نمیتوانيد مكتبی را پيدا كنيد كه اصولش نه شعارهايش انسانی باشد و در همان حال ماترياليستی باشد اين دو با يكديگر سازگار نيست
اين مطلب [ كه همه حوادث و از جمله جنگها ناشی از انگيزه های اقتصادی است ] از گفته های ماركس و ديگران خيلی روشن نيست ، يعنی مفسرين هم مختلف نظر داده اند گفتيم از بعضی نظريات چنين استفاده میشود كه اساسا در انسان يك غريزه اصيل بيشتر وجود ندارد كه همان غريزه به اصطلاح اقتصادی است ، يعنی اموری كه مربوط به جنبه های معيشت آدمی است ، و ساير غرائز ، همه طفيلی است ، كه حتی راسل هم از حرف ماركس چنين استنباطی دارد اين را رد كرده اند ، يعنی از نظر روانشناسی ، اين قضيه رد میشود كه خير ، غريزه قدرت طلبی ( برتری طلبی ) يك غريزه اصيل در انسان است همين طور غريزه جنسی هيچ معنی ندارد كه انسان بگويد غريزه جنسی منبعث از جنبههای معيشتی و اقتصادی است ولی از بعضی اقوالی كه از ماركس نقل میكنند اين مطلب فهميده میشود كه نمیخواهد اصالت آن غرائز را نفی كند ( اينها جزء مسائلی است كه بعدها كه متون حرفهای اينها را میبينيم بايد بيشتر روی خود آن متون دقت كنيم ، اكنون به صورت سؤال برايمان باقی بماند عيب ندارد ) ، میخواهد بگويد اينها اثر تعيين كننده ندارد ، يعنی ممكن است كسی به خاطر جاه طلبی ، حادثه ای بلكه حوادثی را به وجود بياورد ولی اين حوادث در مسير تاريخ اثری نمیگذارند . تاريخ حكم قافله ای را دارد كه يك خط معين و يك مسير را دارد طی میكند آن ، اساس كار است ولی در بين راه برای قافله خيلی قضايای ديگر هم پيش میآيد قافله ای كه در حال حركت است ناگاه يك منظره خيلی خوش آب و هوا را میبيند و عاشق آن میشود ، میگويد بگذاريد دو سه شبانه روز اينجا اطراق كنيم و اطراق میكنند در اينجا فقط همان منظره بوده كه اينها را به آنجا كشيده ، اگر آن منظره نبود اين واقعه رخ نمیداد ، ولی اين يك امر طفيلی و فرعی برای اين قافله است ، كار نهايی نيست ، بعد دو مرتبه قافله در همان مسيری میافتد و در همان راهی میرود كه قبلا میرفت
درباب جنگها ما دو جور میتوانيم بحث كنيم يكی اين كه بگوييم همه جنگهای دنيا ريشه اقتصادی داشته است ، يعنی جنگها را جزء حوادث مهمی كه در تحولات تاريخ مؤثر بوده اند بدانيم ولی خود جنگ را منبعث از علل اقتصادی بدانيم ديگر اين كه بگوييم خير ، جنگها با آن همه عظمتش جزء حوادث مهم تاريخ نيست ، به نظر میآيد كه جزء حوادث مهم است ولی چنين نيست و مسير تاريخ را جنگها عوض نمیكند بله مغول پيدا میشود ، میآيد قتل عام میكند ، مثلا ثلث مردم منطقه ای را میكشد و زندگيها را بر باد میدهد ، اما در عين حال بعد فراموش میشود ، باز قافله همان راه خودش را طی میكند ، يعنی مسير خود را عوض نمیكند
اگر چه ظاهر بسياری از حرفهايشان اين است كه خير ، جنگها حوادث مهمی است ولی اين حوادث مهم هم علل اقتصادی دارد كه ويل دورانت نيز روی اين قضيه خيلی تكيه میكند ولی طبق نظريه اينها بايد جنگها را جزء حوادث بزرگ به شمار نياورد ، چون میگويند تكامل ابزار توليد است كه تاريخ را تغيير میدهد و متحول میكند ، يك وقت جنگ مقارن با تحول ابزار توليد هست و يك وقت نيست ، اگر باشد تحول پيدا میشود ، و اگر نباشد خير مثلا در قرون وسطی ، در دوره ای كه آن را " دوره كشاورزی " مینامند خيلی جنگهای بزرگ در دنيا رخ داده ولی دوره عوض نشده است ، دوره همان دوره است ، اما در دوره ای كه يكمرتبه صنعت تغيير كرد و دوره صنعتی پيش آمد ، همان پيشامد ، تاريخ را متحول كرد و شكل ديگری به آن داد با اينكه جنگی در كار نبود طبق اين نظريه جنگها معلول تحولات اصلی تاريخ اند نه علت تحولات اصلی تاريخ ، كه اگر ثابت شود كه جنگ خودش علت يك تحول بوده كه ثابت هم میشود آنگاه اين نظريه نقض میشود ، چون جنگها هم به نوبه خود در تغيير ابزار تأثير داشته اند ، يعنی آنها حتی علت تغيير ابزارها هستند دليلش اين است كه جنگ خودش در عين اينكه خرابی به بار میآورد سبب يك نوع تحول و پيشروی هم هست ، زيرا ملتها در حال جنگ در اثر رقابت جنگی چون مسأله موت و حيات در كار است نهايت تلاش را برای حفظ و بقای خود به كار میبرند و دانشمندان هر كشوری حداكثر كوشش را برای ساختن ابزار جنگی مصروف میدارند كه اين مقدار كوشش در حال صلح و آرامش ، عملی نيست ، يعنی يكچنين شرايط فوق العاده ای لازم است تا مغزها [ حداكثر تلاش خود را به كار برند ]
میگويند مغزهای انسانها اغلب آن حداكثر نيروی خود را به كار نمیبرند ، شايد يك صدم نيرويی را كه میتوانند به كار ببرند ، به كار میبرند اغلب ، اشخاص میميرند در حالی كه مثلا 90 يا 95 درصد مغز آنها به صورت ماده ای است كه مورد استفاده قرار نگرفته است ولی وقتی كه مسأله رقابت مثبت در كار باشد آنگاه روی مغزها فشار میآيد ، و آن وقت است كه اختراعات صورت میگيرد و ابزار جنگی اختراع میشود ، ولی جنگ كه خوابيد همان اختراعات ، در مسائل توليدی مورد استفاده قرار میگيرد بعد از همين جنگ دوم جهانی ، خيلی از اين اختراعات ( 1 ) در راه توليد به كار گرفته شد ، كارخانه هايی كه در حين جنگ برای ساختن ابزارهای جنگی به وجود آمده بود در حين صلح برای توليد مورد استفاده قرار گرفت ، يعنی از همان ماشينهای بسيار قوی برای توليد وسائل ديگر استفاده شد
پاورقی :
. 1 مثلا بمب در آن زمان اختراع شد ، اتم را در آن دوره كشف كردند ، و
خيلی چيزهای ديگر
درست است ، ولی ما اين مطلب را از جنبه ديگر بحث كرديم اولا كه خود اين مسأله به اين سادگی قابل قبول نيست هرگز همه جنگهای دنيا برای مقاصد اقتصادی نيست آيا واقعا همين جنگ جهانی دوم را میشود اينطور توجيه كرد ؟ يك وقت شما میبينيد كه يك ديوانهای در رأس يك كشور قرار میگيرد ، اصلا سرنوشت دنيا را عوض میكند آيا آن جاه طلبی هيتلر و موسولينی ، شخصيت خاص آنها و فكر " نژاد ژرمن برترين نژادهاست " [ در وقوع اين جنگ ] بیاثر بوده ؟ اينها همه فقط شعار بوده و در زير اينها مقاصد اقتصادی بوده است ؟ يا او میخواست امپراطور جهان بشود ، جنون امپراطوری جهان در كله اش پيدا شده بود و همينها بود كه اين جنگ را به وجود آورد همان طور كه عرض كردم بعدها روی اينها بحث میكنيم
. . . میگويد تمام جنگها به خاطر رسيدن به وضع اقتصادی بهتر است و خلاصه ، جنگ اقتصادی است نه جنگ سياسی مثال میزند به اينكه قدرت مصر قديم به خاطر داشتن معادن آهن بود . .
بله ، گفتيم اينها را با همديگر مخلوط كرده اينكه ثروت منشأ قدرت است يك مسأله است ، و اينكه ثروت عامل محرك انسانهاست مسأله ديگری است ويل دورانت هم اينها را مخلوط كرده است
. . . مثلا میگويد جنگ تروا به خاطر زيبايی يك زن هرزه روی نداده ، جنگ معروف تروا كه میگويند به خاطر يك زن بعد میگويد اگر وجود هلن واقعا راست باشد فقط بهانه ای بوده برای روپوشی مقاصد اقتصادی . .
ژرژ پنجم انگلستان ( پدر بزرگ ملكه اليزابت ) به خاطر يك زن از سلطنت صرف نظر كرد او عاشق زنی شد و مقررات انگلستان اجازه نمیداد كه با آن زن ازدواج كند و او هم پافشاری داشت ، آخر گفتند از يكی از اين دو بايد صرف نظر كنی ، يا از تخت سلطنت يا از آن زن او هم با كمال رضايت از سلطنت صرف نظر كرد حال اينها اين را چگونه توجيه میكنند ؟ . . . میگويد " توجه كنيد كه چگونه كار كردن غلامان برای يونانيان سبب شد كه صنعت و اختراع در يونان قديم پيشرفت نكرد و چگونه اسارت زنان موجب شد كه عشق حقيقی رشد نكند و مردان به پسران عشق ببازند و چگونه پسردوستی در هنر پيكر تراشی يونانيان اثر كرد "
اين چه حرفی است ؟ ! به هنر مربوط نبوده اگر زنها اسير نمیبودند ، به جای مجسمه پسر ، مجسمه زن میتراشيدند
شك ندارد كه در مسأله هنر يا علم ، يك فراغتی برای هنرمند يا عالم و يا فيلسوف لازم است ، يعنی بايد شرايط زندگی او به گونهای باشد كه به او مجال و فرصت [ كار هنری يا علمی ] بدهد چرا در قديم میآمدند مدرسه بعد همان دو مقاله در كتاب " جهانی از خود بيگانه " چاپ شد آن كتاب ظاهرا از دانشمند معروف " ماركس وبر " است كه او نظريه اش درست عكس نظريه ماركس است و میخواهد بگويد كه نه ، هميشه يا خيلی اوقات ، عوامل معنوی به وجود آورنده عوامل اقتصادی بوده اند نه برعكس ، و مثال میزند به انقلاب پروتستان و اينكه اصلا سرنوشت اروپا را اين انقلاب عوض كرد و خود انقلاب پروتستان را معلول برخوردهايی میداند كه دنيای مسيحيت با مشرق زمين پيدا كرد ، يعنی عكس اين چيزی كه ويل دورانت اظهار نظر میكند خيلی مقاله خوب و عالمانه ای است
. . . میگويد " افراد ممكن است برای انگيزه های غير اقتصادی كار كنند مثلا خود را برای فرزندانشان يا دوستانشان و يا خدايانشان فدا كنند ، اما اين قهرمانيها و حماقتهای پراكنده در تعيين سقوط و يا اعتلای اقوام اهميتی ندارد "
بنابراين اگر كسی برای فرزندش فداكاری كند حماقت است ، و به طريق اولی اگر برای بيگانه فداكاری كند حماقت است پس به طور كلی فداكاريها حماقت است فداكاری كه نمیتواند علل اقتصادی داشته باشد ، يعنی شخص فداكاری كند كه بعد به يك هدف اقتصادی برسد ؟ ! اينطور كه نيست طبق اين منطق هر كس كه فداكاری میكند حماقت میكند
الان خودشان در آنگولا دارند حماقت میكنند
بله ديگر البته میگويد از نظر رؤسا همينطور هم هست آن رؤسا يك عده احمق را به كار واداشته اند و آنها استفاده اش را میبرند اصلا توجيه اين فلسفه اين است كه اين كار حماقت است
. . . میگويد در كمين هر حادثه بزرگی عوامل اقتصادی نشسته است . . . و آنجا كه لينكلن برده ها را آزاد ساخت اقدام جنگی بود برای ضعيف ساختن جنوب . .
اين منطق ، همان منطق گربه میشود خلاصه مطلب اين میشود كه همه انسانها مثل گربه ها هستند ، همانطوری كه هيچ گربه ای محض رضای خدا موش نمیگيرد ، انسانها هم [ به خاطر نوعدوستی و اخلاق ، كاری انجام نمیدهند ، ] قصه ، قصه گربه است و موش گرفتن در زير هر جريان كه اسمش را جريان انسانی میگذاريم يك مسأله موش گرفتنی در كار است
میگويد در هر وضعی و در هر حالی غايت و مقصد ، احتياجات مادی است و جمله بندی های اخلاقی سرپوش و روپوش است و حتی ايدآل ها و غايات اجتماعی هم همينطور است يعنی تمام ايدآل ها و غايات اجتماعی نيز بالاخره رسيدن به اقتصاد است
بعضی از ماركسيستها مثل ژرژ پوليتسر آمده اند تفكيك كرده اند [ ميان ايدآليسم فلسفی و ايدآليسم اخلاقی ، ] چون ديده اند اين حرفها جای خيلی كوبنده ای برای ماركسيسم است آمده اند ايدآليسم اخلاقی را وضع كرده اند كه نه ، ما منكر ايدآليسم فلسفی هستيم ولی طرفدار ايدآليسم اخلاقی " طرفدار ايدآليسم اخلاقی هستيم " يعنی چه ؟ ! اساسا اين فلسفه جايی برای ايدآليسم اخلاقی باقی نمیگذارد مطابق اين فلسفه كه محرك انسان را جبرا علل اقتصادی میداند و در زير هر پرده ای يك امر اقتصادی [ را مستور ] میداند ، ايدآليسم اخلاقی هم يعنی روی پرده ، زير پرده چيز ديگر است ، ماترياليسم اقتصادی است پس اين چه ايدآليسم اخلاقی است ؟ ! طبق خود فلسفه ماركسيسم ، اين شعارهايی كه الان ماركسيستهای دنيا به قول خودشان به نفع ملتهای استثمار شده میدهند چه ماهيتی دارد ؟ شعارهايی كه عليه امپرياليسم میدهند چه ماهيتی دارد ؟ شعارهايی كه له مردم استثمار شده میدهند چه ماهيتی دارد ؟ ( چين میگويد ، شوروی هم میگويد ) آيا اين غير از اين است كه طبق همين فلسفه خودش میگويد حرف مرا باور نكن ، من هم كه میگويم ، يك مطامعی دارم ، من هم گرگ ديگری هستم مثل آن گرگ ، عجالتا مقصود گرگانه خودم را زير اين شعارها پنهان كرده ام قصه همان شعری است كه سعدی آورده :
| شنيدم گوسفندی را بزرگی |
| رهانيد از دهان و چنگ گرگی |
| شبانگه كارد بر حلقش بماليد |
| روان گوسفند از وی بناليد |
| كه از چنگال گرگم در ربودی |
| بديدم عاقبت گرگم تو بودی |
به همين جهت چون ايمان به فلسفه شان دارند میروند سراغ كارگرها و طبقه دهقان كه از اين رشد محروم اند يعنی واقعا تحميق میشوند
تعجب اين است كه طبقه به اصطلاح روشنفكر ، يا بايد گفت نيمه روشنفكر ، يعنی طبقه دانشجو [ فريب شعارهای اينها را میخورند ! ] اين يك حقيقتی است مولوی شعرهايی دارد راجع به " نيم ها " كه من خيلی اوقات فكر كرده ام مقاله ای تحت عنوان " نيم ها " بنويسم كه خيلی چيزها وجود ناقصش خطرش بيشتر از عدم محض است میگويند غزالی راجع به علم اين حرف را زده و گفته است : " هر چيزی وجود ناقصش به از عدم محض است مگر علم كه وجود ناقصش بدتر از عدم محض است " و اين ريشه اش هم معلوم است ، آدمی كه هيچ عالم نيست ، چون میداند عالم نيست لااقل در مقابل عالم تسليم است ، مثل كسی كه طبيب نيست و میداند كه طبيب نيست ، ديگر لااقل در مقابل طبيب تسليم است و در نتيجه از وجود طبيب بهره میبرد ، ولی نيمچه طبيب چون خودش را طبيب میداند تسليم يك طبيب نيست ، میخواهد از همان علم ناقصش استفاده كند ، در نتيجه بجای سود ، زيان میبرد از همين جا برويد سراغ نيمچه مجتهدها و نيم روشنفكرها و نيم های ديگر ، اينهايی كه يك چيزكی میدانند . گفت :
| قل للذی يدعی فی العلم فلسفة |
| حفظت شيئا و غابت عنك اشياء |
برای جلسات آينده ، كار چه میشود ؟ اگر اين كتاب " ماترياليسم تاريخی " را كه تقريبا متون گفته های رهبران ماركسيسم است و از بهترين كتابهايی است كه درباب فلسفه تاريخ نوشته شده و مربوط به دوره نهضت توده ای در بيست و پنج شش سال پيش است يك دوره میخوانديم خيلی خوب بود
نوشته چه كسی است ؟ اسم مستعار است به نام " پ رويان " از قضاوتهايش معلوم است كه يك ماركسيست خيلی اصيل بوده ، ولی عمده اين است كه آن متونی كه از آنها نقل كرده الان در دسترس ما نيست و در اين جهت بسيار كتاب خوبی است ، تمام آن از متون اصلی است
ارزش تاريخ
ارزش تاريخ
اين بحث در واقع همان بحثی است كه در آن كتاب تحت عنوان " ارزش تاريخ " خوانديم يك نفر مورخ كه امروز میخواهد در تاريخ صد سال ، هزار سال پيش تحقيق كند ، آن وقايع [ موجود نيست ] تاريخ اين تفاوت را با علوم طبيعی دارد كه در علوم طبيعی ، موضوع علم يك امر موجود و قابل مشاهده و آزمايش است ولی مورخ درباره وقايعی میخواهد بحث كند كه وجود ندارد ، به گذشته تعلق دارد و قابل آزمايش نيست حال كه نيست از چه راه میتواند آن را كشف كند ؟ يك راهش آثار است ، از راه آثار عينیای كه از گذشته وجود دارد ، مثل ساختمانها راه عمومیتر آن همان است كه بايد به نقل انسانهای ديگر اعتماد كند ، نقلی كه " ناقلان آثار و راويان اخبار ، طوطيان شكر شكن شيرين گفتار " در كتابها آورده اند آن اولی زبان ندارد بايد روی آن اجتهاد كرد البته آن هم خودش راه درستی است ، يعنی از بررسی آثار تمدنهای گذشته ، خيلی چيزها را میشود فهميد و [ آثار ] از خيلی جهات معتبرتر از آن چيزی است كه در كتب ، ثبت و نوشته شده است و اما آنچه كه در كتب نوشته شده ، گفتيم دو عيب در آن هست يكی اين كه اينها غرض آلود و خلاصه دروغ است اكثر مورخين اگر نگوييم همه مورخين اجير و در استخدام قدرتهای وقت بوده اند و در نتيجه هميشه تاريخ را به نفع قدرت وقت نوشته اند مثلا ميرزا مهدی خان " دره نادره " يا " جهانگشای نادری " مینويسد در حالی كه خودش وزير و دبير نادر است يا بيهقی و ديگران كه راجع به غزنوی نوشته اند ، اغلب جزء كس و كارهای آنها بوده اند كسانی كه تاريخ صفويه را نوشته اند جزء كس و كارهای خود آنها بوده اند همين طور تاريخ قاجاريه ، و قهرا اينها تاريخ را طوری مینوشته اند كه مطابق ميل اربابهايشان باشد بنابراين چگونه میشود به اين حرفها اعتماد كرد ؟ ديگر اين كه غير از افرادی كه اجير بوده و مطابق ميل ديگران مینوشته اند ، افراد ديگری هم كه اجير نبودند لااقل به عقيده ای وابسته بودند ، دچار يك تعصب وطنی ، مذهبی و غيره بوده اند اينها هم به فرض اين كه نمیخواستند دروغ بنويسند ، ولی وقايع را انتخاب میكردند ، غربال میكردند ، يعنی از وقايعی كه اطلاع داشتند آن را كه با فكر و عقيده شان متناسب بود نقل میكردند و آن را كه با عقايدشان متناسب نبود نقل نمیكردند ، دروغی هم نگفته بودند مورخ با انبوهی از وقايع روبرو میشود ، از آنها چيزی را انتخاب میكند ، معلوم است ، وقتی چيزی انتخاب بشود چهره قضيه فرق میكند در همان جا گفتيم كه بالاخره در زندگی هر كسی زشتيها هست ، و زيباييها را آنچنان كه بوده بنويسند ، مثل چهره ای كه وقتی میخواهند ترسيمش كنند ، آن وقت آن را ترسيم كرده اند كه تمام جزئياتش را ترسيم كرده باشند ، اگر بخواهند بعضی را انتخاب كنند و بعضی را دور بريزند چيز ديگری از آب در میآيد ، زيباييهايش را انتخاب كنند ، زشتيهايش را دور بريزند ، چهره زيبايی در میآيد كه با واقعيت تطبيق نمیكند ، زشتيهايش را بگيرند ، زيباييهايش را دور بريزند باز چهره ديگری در میآيد غير از آن چيزی كه در واقع هست از اين جهت عده ای آمده اند اعتمادشان را از وقايع تاريخی به كلی بريده و گفته اند به هيچ كتاب تاريخی نمیشود اعتماد كرد چنانكه به اين روزنامه ها كه وقايع روز ما را مینويسند چقدر میشود اعتماد كرد ؟ هر قضيه ای كه انسان خودش اطلاع داشته باشد و بعد از اطلاع او در روزنامه آمده باشد و بعد ، از روزنامه بخواند میبيند كه بدون كم و زياد نيست فقط انسان در مورد قضايايی كه اطلاع ندارد كمی به روزنامه اعتماد میكند ، يعنی اشتباه میكند ، و الا قضايايی كه اطلاع دارد ، تا نگاه میكند میبيند كه كم يا زياد شده است به قولی اين روزنامه ها ، مثلا اطلاعات و كيهان هر دوشان متفقا تقويم ساعت را مینويسند كه اذان ظهر چه ساعتی ، اذان صبح چه ساعتی ، هر دو از دكتر عباس رياضی كرمانی است ( روزنامه رستاخيز هم ديدم مینويسد ) همان را دو سه جور مینويسند ما كه يك دكتر عباس رياضی بيشتر نداريم اين دكتر عباس رياضی هم حالا درست استخراج كرده يا غلط ، حساب ديگری است مسلم تقويم را يك جور به همه روزنامه ها داده ، ولی يكی مینويسد مثلا اذان صبح ساعت پنج و نوزده دقيقه ، ديگری مینويسد پنج و هفده دقيقه از اينجا میفهميم كه وقايع ديگر اينها از چه قرار است ! اين معنی بیارزشی تاريخ است تازه مورخ ، آن كسی است كه وقايع را در آن زمان نوشته [ و شرايط اجتماعی موجود نيز در انتخاب او مؤثر بوده است ، چنانكه ] آن كسی هم كه امروز دارد مینويسد همينطور است اين است كه بعضی گفته اند اساسا تاريخ از مقوله علم نيست ، از مقوله هنر است ، چون علم يعنی كشف وقايع آنچنان كه بوده ، و هنر يعنی ساختن يك چيز آنچنانكه دل خودمان میخواهد ، مثل مجسمه سازی هر مورخی برای خودش يك هنرمند است ، يعنی چيزی را ساخته است آنچنان كه دل خودش میخواسته است ، و به تعبير فلسفی ، مصنوع يك مورخ ، ماده ای دارد و صورتی مورخهای خيلی امين در ماده دخل و تصرف نكرده اند ولی در صورت ، دخل و تصرف كرده اند مورخينی كه امين نيستند هم در ماده دخل و تصرف میكنند و هم در صورت از اين جهت اساسا تاريخ ، علم نيستپس در مسأله " مورخ و وقايعی كه در اختيار دارد " در واقع بحث درباره اين ارزش علمی تاريخ است كه آيا تاريخ میتواند علم باشد يا به دليل بیاعتباری آن نمیتواند علم باشد
. . . خلاصه واقعيت تاريخی هست ولی مورخ میآيد در آن دخل و تصرف میكند و آن را به اشكال مختلف عرضه میدارد
- اين كه میگوييد واقعيتی هست در كجا هست ؟ در كتابها هست يا در خارج ؟ اين شامل هر دو است يك مورخ هست كه خودش حاضر و شاهد واقعه است ، مثل او و آن حوادثی كه مشاهده میكند و بعد آنها را نقل میكند ، مثل همان كسی است كه میرود ماهی را میخرد و بعد آن را میپزد ، ديگر طرز پختنش به سليقه او مربوط است ، و لذا فرق میكند ، او از آن ماهی يك نوع غذا به وجود میآورد ، همان ماهی را شخص ديگری میبرد در خانه اش و از آن غذای ديگری [ به وجود میآورد ] در عين حال اين دو غذا ماهی است ، اينطور نيست كه اين ماهی در بيايد و آن مثلا مرغ در بيايد ، ولی در عين اين كه هر دو ماهی است تفاوتهايی دارند مورخ كه میآيد وقايع را نقل میكند ، آن كسی كه بعد از صد سال ، دويست سال میخواهد تاريخ بنويسد ، برای او ماده تاريخی ، نقلهايی است كه در كتاب آمده او نيز با همين نقلهايی كه از فيلتر آنها به آن شكل در آمده ، عينا همين عمل را انجام میدهد ، يعنی آنچه كه در متون تاريخی كتابها میبيند برای او میشود ماده خام ، و اين ماده خام را مطابق ذوق و سليقه خود به صورت پخته در میآورد
تصرف در تصرف میكند
قهرا اين طور است ، و لهذا میبينيد نقل هر مقدار كه واسطه اش بيشتر باشد ضعيف تر است علمای حديث ما هم اگر دو حديث با يكديگر متعارض باشند آن را كه سندش كوتاهتر است ترجيح میدهند بر آن كه سندش بلندتر است مثلا حديثی از امام صادق ( ع ) نقل میشود ، راوی هم معتبر است ولی احاديث با يكديگر متعارضند ، اما اين حديث را آقای زيد نقل كرده از عمرو از بكر از امام صادق عليه السلام ( با سه واسطه ) ، ديگری را حسن نقل كرده از احمد از محمود از ابوالقاسم از جعفر از محمد از امام صادق عليه السلام ( با شش واسطه ) ، اينها اشخاص معتبری هستند ، آنها هم اشخاص معتبری هستند ولی چون آن كمتر سند خورده معتبرتر است ( قلت سند ) ، زيرا هر چه بيشتر واسطه بخورد قهرا ضعيف تر میشود ، اولا گذشته از مسأله تعمد احتمال اشتباه بيشتر است ، و [ ثانيا ] احتمال تصرف آگاهانه يا ناآگاهانه بيشتر است
مسأله ارزش تاريخ به هر حال مسأله مهمی است كه در گذشته هم درباره اش بحث كرديم اينها حتی خود همين آقای " ای اچ كار " روی مسأله صداقت وجدان بشر هيچ تكيه ای ندارند يعنی تقريبا نظير ماركسيستها [ میگويند ] به وجدان بشر هيچ نمیشود اعتماد كرد ، هر مورخی در هر شرايطی كه قرار داشته باشد ، تاريخ را از ديد خودش مینويسد و تحت تأثير تعصبات و اغراض خودش قرار میگيرد و قهرا اين امر كار را مشكل و دشوار میكند شك ندارد كه اين حرف تا اندازه ای درست است ولی به اين شدت قطعا درست نيست اين مطلب را از دو نظر بايد مورد دقت قرار داد ( ببينيد همينطور هست يا نيست ) يكی اين كه هميشه انسانها اينجور نيستند كثيرا اينطور است كه افرادی آنچنان پايبند وجدان خود هستند كه عاری از اغراض و تعصبات و منافع خود وقايع را آنچنان كه هست مینويسند
در آن قضايای تقريبا چهل سال پيش مسجد گوهرشاد چون در فريمان ما هم بلوا و آشوبی شد ، بعد از آن قضايا جزء كسانی كه گرفتند و بردند زندان ، ابوی ما بودند البته بعد از حدود يك ماه قرار منع تعقيب صادر شد و آزاد شدند ، بعد دو مرتبه ، يك بار ديگر همان اشخاص را تحت تعقيب قرار دادند ، يعنی آن محاكمه ها همه مورد اتهام قرار گرفت دفعه دوم را اخوی بزرگ ما میگفت من آنجا بودم ( دفعه اول را من هم يادم است ، بچه بودم ) وقتی ابوی ما آمدند گفتند من رفتم آنجا و آنها گفتند بردار بنويس با خود گفتم : « النجاش فی الصدق » حقيقت را بايد نوشت ، هر چه بود نوشتم ( ابوی ما اينجور بودند كه غير از راستی اصلا به زبانشان نمیآمد ) اين دفعه دوم كه يك بازرس مخصوص از تهران آورده بودند و خود رضاشاه يك بازرس مورد اعتماد را فرستاده بود چون به او گزارش داده بودند كه محاكمات مشهد كه اسدی را محكوم كردند همه قلابی بوده ، اين دفعه آن بازرس به ابوی ما گفته بود شما خودتان هر چه وقايع بوده بنويسيد ، به اخوی ما هم گفته بود تو هم هر مقدار اطلاع داری بردار بنويس ابوی ما خطش خوب بود ، اخوی ما هم خطش بد نبود ايشان میگفتند بعد از آنكه نوشتيم ، ابتدا اين دو ورقه را برداشت نگاه كرد و گفت به به ! پدر از پسر بهتر مینويسد ، پسر از پدر بهتر بعد ورقه مرا برداشت خواند ، وقتی خواند يك نگاهی كرد و گفت : " آقا ! از لحن اين نوشته پيداست كه شما آدم راستگويی هستيد چون هر چه بوده ولو به ضرر خودت بوده نوشته ای " ( در واقعه ای كه خود ايشان ذينفع بودند آن واقعه را همان طور كه واقع شده بود نوشته بودند اعم از اين كه به ضرر خودشان بوده يا به نفع خودشان ) بعد گفت : چون تو يكچنين آدم صديق و راستگويی هستی من قرار منع تعقيب صادر میكنم
غرض اين كه نمیشود بشر را متهم كرد كه هميشه مطابق منافع خودش [ وقايع را نقل میكند ]
ديگر اين كه بعضی وقايع است كه اساسا در يك حدش دروغ بردار نيست شما میبينيد بسياری از قضايا را دو طرف متخاصم نوشته اند امكان تحريف در بعضی قضايا نيست قضايايی كه در سطح عموم واقع میشود اصلا امكان تحريف [ آنها ] وجود ندارد ، يعنی قضيه به صورت تواتر نقل میشود كه ديگر اصلا قابل اينكه اغراض افراد در آن دخالت كرده باشد نيست شما در همين تاريخهای اسلامی میبينيد البته شك ندارد كه شيعه عقايد خاصی داشته و سنی عقايد خاصی تواريخی كه اهل تسنن نوشته اند با تواريخی كه شيعه نوشته اند در خيلی موارد با هم اختلاف دارد ، سنيها يك جور نوشته اند ، شيعه ها جور ديگر ، ولی در عين حال مسائل مشترك ، زياد وجود دارد ، حتی مسائلی كه به نفع يك فرقه معين است در عين حال در كتابهای هر دو فرقه نوشته شده ، يعنی در اينجا اغراض نتوانسته است دخالت كند كه مثلا فرقه اهل تسنن فلان قضيه را كه به نفع شيعه بوده ، چون سنیاند حتما ننويسند ما الان چقدر وقايع داريم كه به نفع تشيع است و در كتب اهل تسنن هست ؟ ثالثا مسأله اغراض و تعصبات ، برای عموم بشر حكم يك امر عرضی را دارد ، يعنی اغراض مثل پرده هايی است كه میآيد جلوی حقيقت را میگيرد و بعد پس میرود ، يعنی حقيقت ، چهره خودش را ، تمام يا نيمش را خود بخود آشكار میكند و اين پرده برای هميشه باقی نمیماند اين خودش يك مطلبی است خيلی وقايع را در يك زمان روی آن پرده میكشند ولی آن نسل كه عوض میشود و نسل بعد میآيد ، حقيقت ، خودش را از پرده بيرون میاندازد اين حرف ظاهرا از يك فرنگی است ، حرف خوبی هم هست ، میگويد : " همگان را برای هميشه نمیشود فريب داد " حرف درستی است ، يعنی همه مردم را به طور موقت میشود فريب داد كه بعد حقيقت را بفهمند ، در يك زمان موقت فريب میخورند بعد [ حقيقت را میفهمند ] ، بعضی از مردم را هم برای هميشه میشود فريب داد ، اما همه مردم را برای هميشه نمیشود فريب داد ، يعنی اينجور نيست كه بشود حقيقت را از همه مردم برای هميشه كتمان و مخفی كرد كه به هيچ شكل آشكار نشود
بنابراين در مسأله بیارزشی تاريخ و بیاعتمادی به وجدان انسان مبالغه شده است اين مقدار بدبينی به بشر صحيح نيست همچنين به اين مسأله توجه نشده است كه بعضی وقايع به شكلی صورت میگيرد كه غير قابل اخفاء و كتمان است حتی برای كسی كه نه تنها ذينفع نيست بلكه ذی خسران است مسأله ديگر اين است كه فطرت بشر به شكلی است كه حقيقت را بالاخره آشكار میكند ، يعنی چون كتمان حقيقت ، جعل و تحريف ، حكم يك پرده را دارد ، يك امر عرضی است و يك امر تحميلی بر وجدان عموم افراد بشر است ، برای يك مدت موقت برقرار است ، بعد میبينيد حقيقت آشكار میشود مثلا فردی كه از دروغ گفتن باك ندارد ، اكنون كه منافعش اقتضا میكند ، يك دروغ میگويد ، ولی بعد ، اين امر مثل گربه ای كه در جوال باشد كه هی میخواهد بيرون بيايد ، بالاخره روزی از گوشه كلامش بروز میكند ، يعنی نمیتواند [ بروز نكند ] ، حقيقت خودش را آشكار میكند . از اين بگذريم
مسأله واقعيات تاريخی ، در گذشته هم بحث شد ، تكرارش عيب ندارد گفتيم واقعيات تاريخی يعنی واقعياتی كه در وقايع آينده تأثير دارد اين به كوچكی و بزرگی واقعه هم مربوط نيست كه حجمش بزرگ باشد يا كوچك ممكن است مثلا در يك شهر يكدفعه يك بلوا بشود ، ده هزار نفر هم كشته شوند اما يك كار بیاساس باشد ، دو تا بچه با همديگر دعوا كرده اند ، بعد مادرهايشان با هم دعوا كرده اند ، بعد بچه های ديگر ريخته اند به همديگر ، بعد همسايه ها و فاميل ، و كم كم يك جنگ مقلوبه شده ، ده هزار نفر هم كشته شده اند اين از يك حادثه كوچك شروع شده ، بعد هم منشأ هيچ حادثه بزرگی در عالم نمیشود ، يعنی جريانی را عوض نمیكند ولی گاهی يك واقعه در وقايع آينده تأثير دارد ، خودش فی حد ذاته امر كوچكی است اما منشأ وقايع بزرگی در تاريخ میشود
اين است كه همه وقايع را كه در زندگی بشر رخ میدهد نمیتوان وقايع تاريخی " دانست . وقايع تاريخی يعنی وقايع مؤثر در سلسله وقايع ديگر تاريخ گفتيم مثلا اينكه فلان خانواده امشب برای شام خودشان نان و پنير و سبزی را انتخاب كرده باشند يا فلان آش را ، عدس پلو انتخاب كرده باشند يا ماش پلو ، اين هم خودش يك واقعه ای است اما يك واقعه تاريخی نيست كه در وقايع ديگر مؤثر باشد ، ولی برخی وقايع ديگر مثل همان وقايعی كه خودشان به بينی كلئوپاترا مثال میزنند و ما به " فتق " آقای بروجردی مثال زديم مسأله كوچكی است اما مسأله كوچكی است كه در وقايعی بزرگ مؤثر واقع میشود پيرمردی كه هيچ قصد ندارد كه از بروجرد حركت كند و به قم بيايد ناگهان يك پايش را كمی بلندتر حركت میدهد ، فتقش پاره میشود ، میآيد تهران ، بعد میرود قم و بعد يك مرجعيت بزرگ تأسيس میشود و خود اين مرجعيت بزرگ منشأ وقايعی میشود كه در اوضاع ايران اثر داشته است حال ، آقای بروجردی قبل از آمدن به قم يك شخصيت تاريخی در ايران نبود ، ملايی بود از ملاهای شهرستانها ، ولی بعد كه آمد قم و به صورت يك مرجع در آمد ، يك شخصيت تاريخی شد اصل حادثه ، حادثه كوچكی بود ولی منشأ آفرينش حوادث بسيار بزرگ شد
اين است كه مورخ بايد واقعيات تاريخی را برگزيند يك مورخ میآيد [ وقايعی را كه تأثيری در وقايع آينده نداشته مینويسد ] ، مثل تاريخ نويسی ناصرالدين شاه : امروز كجا رفتيم ، مليجك كمی تب كرده بود ، طبيب آورديم ، نبض مليجك را ديد . .
میبينيد اغلب در اين سفرنامه ناصر الدين شاه همان شرح حال مليجك است اينها چه اثری دارد ؟ ! مورخ بايد كوشش كند وقايعی را برگزيند كه در حلقات بعدی و در اوضاع مؤثر بوده است و الا وقايع ديگر مانند اينكه ما نشستيم با انيس الدوله چنين گفتيم ، چنين خورديم و چنين خنديديم ، اينها تاريخ نيست ، البته گذشته ای هست ولی حلقه تاريخی نيست
يكوقت هست كه ما میخواهيم وظيفه مورخ در اين عصر را بيان كنيم و به همين دليل مشكلات كارش را توضيح میدهيم كه مورخ نبايد يك حالت ساده دلی داشته باشد و خيال كند هر چه كه در كتب تاريخ گذشته نوشته شده عين حقيقت و عين واقعيت است ، وقايعی كه در گذشته نوشته شده اساسا نمیتواند عين حقيقت و واقعيت باشد ، چيزهايی است كه از آينه انديشه مورخ گذشته و مورخ رنگ خودش را به آن وقايع داده خواه از نظر اين كه نوعی تعصب به خرج داده له چيزی و عليه چيزی ، وقايع را تحريف كرده ، دروغ نوشته ، يا حداقل از راه گزينش ، اين خيانت را مرتكب شده ، هيچ دروغ ننوشته ولی از راستها آنچه را كه با هدف او منطبق بوده انتخاب كرده و آنچه را كه با هدف او منطبق نبوده دور ريخته و قهرا شكل قضيه تغيير كرده است
مثلا در همين تاريخ اسلام يا تراجم و شرح حال ها ما افرادی داريم كه اينها صددرصد راستگو و صادق هستند ، ولی در عين حال نتيجه آنچه كه به ما ارائه داده اند با آنچه كه در واقع و نفس الامر بوده ممكن است از جهاتی متفاوت باشد آنهايی كه در دنيای اسلام تراجم احوال نوشته اند معمولا دو سه گروه بيشتر نيستند ، يكی محدثين هستند كه چون اهل حديث اهل رجال هم هستند ، اينها رجال و تراجم و شرح احوال هم نوشته اند ، و ديگر ، عرفا و دراويش هستند اينها هم علاقه ای داشتند به شرح حال نوشتن زيرا به سلسله مشايخ معتقد بودند محدثين از آن جهت [ شرح احوال مینوشته اند ] كه به سلسله روات اعتقاد داشتند ، يعنی هر كسی حديث میكرد ( روايت میكرد ) از استاد خودش ، او از استاد خودش ، تا میرسيد به زمان ائمه ، و لهذا ما يك سلسله كتابها داريم به نام " اجازات " كه اين كتب حاوی شرح احوال زيادی است ، و به تبع اين اجازات كه از مشايخ بوده شرح حال ديگران را هم مینوشتند عرفا هم به نوعی " اجازات " قائل بودند ، يعنی مريد و مرادی ، كه فلان شخص مثلا تلقين ذكر را از استادش گرفته ، و او از استاد خودش ، يا استادش او را به قطبيت معرفی كرده ، و همينطور همين جهت سبب بوده كه اينها هم شرح حال زياد مینوشتند
اين است كه اين دو گروه شرح حالشان خوب نوشته شده و حتی بيش از مقداری كه بودند بزرگ معرفی شدند ، چون معلوم است ، مثلا يك محدث اگر چه اعمال غرض نمیكند ولی مطابق شناختی كه دارد شرح حال مینويسد حاج شيخ عباس قمی ، مثلا " مجلسی " را میشناسد آنچنانكه هست ، اما ابوريحان بيرونی را كه حاج شيخ عباس قمی نمیشناسد و نمیتواند هم بشناسد در نتيجه وقتی كتاب " كنی و القاب " حاج شيخ عباس را میخوانيم ، به مجلسی برسيم میبينيم چهار صفحه درباره اش بحث كرده با القاب خيلی زياد ، به ابوريحان بيرونی برسيم میبينيم چهار سطر نوشته اگر ما از جای ديگر اطلاع نداشته باشيم میگوييم اين ابوريحان بيرونی كسی نبوده ، غافل از اينكه نويسنده كسی است كه مجلسی را میشناخته و به او علاقه مند بوده و ارادت داشته است ، هيچ هم دروغ نگفته ، هر چه كه راجع به فضيلت او سراغ داشته نوشته ، ولی ابوريحان را نمیشناخته ، علاقه ای هم به او نداشته و شرح حال او را طردا للباب نوشته است
در مورد عرفا هم همين جور است میبينيد شرح حال دراويش به دقت نوشته شده ، گذشته از كشف و كرامت هايی كه غير قابل قبول هم هست ، جزئيات زندگی آنها نوشته شده و خلاصه هر چه فضيلت داشته اند رو آمده اين دو طبقه خوب شناسانده شده اند اما طبقات ديگر آنچنان كه بايد شناسانده نشده اند مثلا فلاسفه سخنگو نداشته اند ، در ميان فلاسفه ، ترجمه نويس وجود نداشته ، اگر وجود میداشت اينها هم از طبقه خودشان خوب دفاع میكردند غير از چند تايی مثل بوعلی سينا كه شهرت جهانی داشته اند ، باقی ديگر اسمشان را هم به زور میتوان از لابلای كتابها پيدا كرد چرا ؟ چون اينها در طبقه خودشان مترجم نداشتهاند . اين است كه يك مورخ ، آن كسی كه امروز میخواهد تاريخ بنويسد بايد توجه به اين مسائل در گذشته داشته باشد مثلا ممكن است شخصی در گذشته فوق العاده مرد بزرگی بوده از قلمها افتاده ، يا اصلا اسمش نيامده يا اگر اسمش آمده آنچنانكه بايد معرفی نشده ، و بر عكس شخص ديگری حجمی پيدا كرده بيش از حجم واقعی خودش اينها چيزهايی است كه يك مورخ بايد بداند . خيال نمیكنم اين فصل بحث ديگری داشته باشد جز اينكه در واقع دعوت به اين است كه مورخی كه امروز تاريخ مینويسد بايد اجتهاد كند ، به منقولات گذشته اعتماد نكند به دلائلی كه گفتيم و آنچه مورخان گذشته نوشته اند اثری است كه نتيجه تأثير متقابل مورخ است در واقعيات و واقعيات در مورخ ، نه همه آن ذهنيات مورخ است كه با واقعيات ارتباط نداشته باشد و نه همه آن عين واقعيات است ، بلكه نتيجه تأثير واقعيات در مورخ و مورخ در واقعيات ، چيزی در آمده به صورت تاريخ ، مثلا ناسخ التواريخ يا تاريخ طبری
آيا امكان ندارد كه مورخی هم بوده كه طبق يك ديد واقع بينانه وقايع را نوشته است ؟ اتفاقا در بحث بعد كه تحت عنوان " جامعه و فرد " دارد ، همين بحث توضيح داده میشود به عقيده ما چرا ، كه در يكی از جلسات گذشته هم در اين باره بحث كرديم ، بعد نيز روی آن بحث میكنيم نظر مذكور يك نوع نظری است كه اخيرا در اروپا پيدا شده و كمی هم بوی ماركسيستی میدهد خود همين " ای اچ كار " گويا بیعلاقه به كمونيسم هم نيست .


