![]() |
توجيه اقتصادی تاريخ
دوره اشتراك اوليه همان دوره شكار و شبانی است يعنی دوره ای كه بشر در اثر بدويت زندگی قادر نبوده كه هر فردی بيش از مقدار احتياج خود توليد كند قهرا اين زمينه ، زمينه اشتراك است زيرا در اين دوره انسانها مثل حيوانات زندگی میكرده اند ، مثل مرغی كه میرود دانه میچيند و فقط آن دانه ای است كه میچيند و میخورد ، آن مرغ ديگر هم همان كار را بايد بكند و يك مرغ نمیتواند مرغ ديگر را استثمار كند دوره شكار و شبانی منطبق میشود با دوره اشتراك اوليه و لازمه اش اشتراك است دوره دوم دوره كشاورزی است در دوره كشاورزی ، بشر تحولی پيدا میكند و میرسد به آنجا كه میتواند مازاد بر زندگی فردی خود توليد كند زمينه آنوقت برای استثمار درست میشود كه يك فرد خودش كار نكند و ديگری بتواند آنقدر كار كند كه هم خودش بخورد و هم مازاد را آن فرد از او بگيرد اين دوره كه از نظر ابزاری دوره كشاورزی ناميده میشود از نظر نظام اجتماعی دوره فئوداليزم نام دارد ، يعنی برده داری و فئوداليزم از يكديگر جدا نيستند ، مراحل مختلف دوره كشاورزی هستند . دوره برده داری يا دوره فئوداليسم دوره استثمار است ولی استثمار به اين شكل كه عده ای از كار يدی ديگران استثمار میكنند ، منتها يك وقت به شكل برده داری است كه عده ای اساسا مالك آن افراد میشوند ، و يك وقت به شكل ارباب رعيتی است البته تقسيمات اينها با همان دنيای اروپا تطبيق میكند كه در آن ، نظامی بوده به نام نظام " سرواژ " كه اين نظام در مشرق زمين وجود نداشته است و يك حالت بينابين بوده ميان برده داری و ارباب رعيتی كه در مشرق زمين وجود داشته است ، به اين معنی كه رعيت از نظر سهمی كه میبرده مالكيت شخصی داشته ولی جزء زمين بوده است ، يعنی رعيتی كه مال فلان ده بود حق انتقال از آن ده به ده ديگر را نداشت ، ارباب كه میآمد اين ده را میفروخت با رعيتهايش میفروخت ، يعنی رعيت هم جزء اين ده بود و حق انتقال از جايی به جايی را نداشت اين هم خودش يك دوره تقريبا شبه بردگی بوده بنابراين ، دوره بردگی و فئوداليسم هر دو میشود يك دوره ، از نظر نظام اجتماعی بايد اسمش را برده داری يا فئوداليسم بگذاريم ولی از نظر ابزاری بايد آن را دوره كشاورزی بناميمبعد میرسيم به دوره صنعتی كه اين دوره را نيز با دو سه دوره میتوان تطبيق كرد ولی همه را يك دوره حساب میكنند ، دوره ای كه بشر رسيده به حدی كه ديگر كار ، كار يدی نيست ، كار فنی است ، يعنی استثمار شكل ديگری پيدا میكند ، به صورت سرمايه و ابزار صنعتی در میآيد
بنابراين اينها با هم تناقض ندارند نمیشود گفت كه از نظر ابزاری مثلا سه يا چهار دوره داريم ولی از نظر نظام اجتماعی پنج دوره داريم ، زيرا اين تناقض است ، يعنی آنها كه میگويند اساسا تحولات اجتماعی تابع تكامل ابزار توليد است ، نمیشود ابزار توليد سه دوره داشته باشد و نظامات اجتماعی چهار يا پنج دوره خواستم توضيحی در اين باره داده باشم
اجازه بدهيد كه من توضيحی راجع به اصول چهارگانه ديالكتيك بدهم . در اينجا نكاتی هست كه به صورت سؤال طرح میكنيم صرف اين اصول چهارگانه را ما نمیتوانيم مشخص مكتبی كه امروز آن را مكتب ديالكتيك مینامند چه ديالكتيك هگل و چه ديالكتيك ماركس بدانيم از اين چهار اصل ، اصل ارتباط اشياء با يكديگر را و اينكه همه اجزاء عالم با يكديگر پيوندی دارند از قبيل پيوند اعضای يك اندام با يكديگر ، خود اينها هم قبول كرده اند ، و اين يك اصل بسيار قديمی و مسأله ای است كه از قديم الايام مطرح بوده و حتی ارسطو هم آن را طرح كرده و در كتابهايی مثل اسفار نيز نقل میشود ما هم در جلد پنجم " اصول فلسفه " مسأله وحدت عالم را طرح كرده ايم ، و اتفاقا فقط ماديين قديم مثل ذيمقراطيس بوده اند كه اين اصل را قبول نداشته و معتقد بوده اند ماده به صورت اجزاء پراكنده متفرقی است كه اين اجزاء از ازل حركات نامنظمی داشته اند و بعد به طور تصادف ، وابستگيهای پيدا شده است ، يا مثل نظريه ای كه به كانت ولاپلاس يا به دكارت نسبت میدهند ( نظريه گردبادها ) ولی ارسطو و پيروان او معتقد بودند كه خير ، بر عالم يك نوع وحدت و يك نوع ارتباط حكمفرماست ، كه بعد در اينكه اين ارتباط را چگونه بايد تصوير كرد مختلف نظر داده اند از جمله گفته اند ارتباط اجزاء عالم با يكديگر از قبيل ارتباط اجزاء يك ماشين با يكديگر است ، يعنی پيوندی نظير پيوند فيزيكی ، اشياء را به يكديگر مربوط كرده است مانند پيوندی كه سيارات منظومه شمسی با هم دارند كه يك قدرت جاذبه كه قدرت جاذبه خورشيد است نظام خاصی به اين منظومه داده است ، باز خود خورشيد تحت تأثير قدرت بزرگتری است و آن تحت تأثير قدرت بزرگتری ، و بالاخره همه اجزاء عالم با يكديگر يك نوع پيوند و يك نوع پيوستگی و يك نوع ارتباط دارند ، و به عبارت ديگر عالم يك ماشين بزرگ است
نظريه ديگر كه بالاتر از اين نظريه است میگويد عالم يك جاندار بزرگ است ( پيوند را قويتر میكند ) يعنی اجزاء عالم كه در مقياسی كه ما مطالعه میكنيم آنها را بیارتباط میپنداريم ، در يك مقياس بزرگتر همه عضو يك اندام هستند . در مقام مثال مثل اين است كه ما ديدمان [ در مورد بدن انسان ] در يك مقياس كوچكی مثلا در حد گلبولهای سفيد خون باشد ، در اين صورت ما اين گلبولها را به صورت موجوداتی جدا از يكديگر میبينيم ، يك عده موجود جدا كه در محيطی كه همان محيط خون باشد دارند شناوری میكنند و احيانا همكاری هم میكنند اما وقتی از يك ديد بالاتر نگاه میكنيم میبينيم كه آن گلبولها همه گروهی هستند كه رسالتی را در خون انجام میدهند ، تازه خود خون جزئی از يك جهاز ديگر است كه جهاز قلب و جهاز دموی باشد ، و تمام اين جهاز باز عضوی است از يك اندام از اين مقياس كه نگاه میكنيم میبينيم نه تنها آن گلبول سفيدی كه در خون است و ساير گلبولها با هم ارتباط دارند بلكه هر سلول از سلولهای بدن مثلا آن سلولی كه استخوان يا ناخن دست را تشكيل داده و آن گلبول سفيد با همديگر در ارتباط هستند چون يك حيات كلیتری بر همه اينها حاكم است
بنابراين ، اين اصل ملاك ديالكتيك نيست اگر ملاك باشد بايد بگوييم همه كسانی كه در اين باب [ چنين ] فكر كرده اند ديالكتيكی فكر میكنند در ديالكتيك اين اصل پذيرفته شده اما نه اينكه اين اصل ملاك منحصر به فرد آن است
میرويم سراغ اصل حركت اصل حركت هم از مختصات اينها نيست اين اصل نظريه ای بوده كه از هراكليت گرفته تا [ فلاسفه امروز ] اين نظريه را ابراز كرده اند و بلكه حركتهايی كه ديگران گفته اند خيلی عميق تر از حركتی است كه اينها گفته اند بنابراين اصل حركت را نيز نمیتوان از مختصات مكتب ديالكتيك شمرد
میآييم ، سراغ اصل تضاد اصل تضاد نيز همينطور است ، يعنی اگر ما باشيم و اصل تضاد ، اين اصل ملاك تفكر ديالكتيكی نيست مثلا مولوی هميشه بر اساس اصل تضاد فكر میكند اصلا اساس بينش او درباره انسان و عالم بر اساس همين اصل است كه انسان از دو نيروی علوی و سفلی تشكيل شده و عالم [ نيز محل جنگ اضداد است ] :
| اين جهان جنگ است چون كل بنگری |
| ذره ذره همچو دين با كافری |
| جنگ فعلی ، جنگ طبعی ، جنگ قول |
| در ميان جزوها حربی است هول |
میآييم سراغ اصل چهارم كه اصل تبدل كميت به كيفيت است اين اصل ، اصل نسبتا جديدی است ولی اصل جديدی است كه مبتكرش اينها نيستند و مخصوصا زيست شناسها بدون اينكه به يك مكتب فلسفی خاص وابستگی داشته باشند ، اين قضيه را برای اولين بار درك كردند ، بعد فيلسوفان بر اساس مطالعات آنها آمدند اين اصل را قدری تعميم دادند ، و میخواهند به همه اجزاء عالم تعميم بدهند كه البته تعميمش به همه اجزاء عالم كار ساده و آسانی نيست ، به زور میخواهند اين كار را بكنند ، يعنی نمیشود گفت كه همه تغييرات كمی و تدريجی هميشه در نهايت امر متبدل به يك تغيير كيفی میشود اين امر كليت ندارد ، ولی به آن اندازه هم كه صادق است باز به اينها ارتباط ندارد ، و شايد خود ماركس و ديگران زياد به اين اصل توجه نداشتند ، هنوز در زمان آنها كشف نشده بود و بعد از دوره آنها بود كه اين اصل مسلم شد
آن چيزی كه مشخص تفكر ديالكتيكی شمرده میشود دو چيز است كه اغلب به اينها توجه ندارند و بعضی افراد خيال میكنند هر كس كه مثلا طرز تفكرش به قول خود اينها طرز تفكر ديناميك بود نه استاتيك ، يعنی اشياء را در حال جريان و حركت مطالعه كرد ، يا تفكرش بر اساس تضاد بود اين فرد تفكر ديالكتيكی دارد ولی اينطور نيست ، آن هسته اصلی تفكر ديالكتيكی دارد ولی اينطور نيست ، آن هسته اصلی تفكر ديالكتيكی كه ديگران در آن جهت با آن مخالفت میكنند دو چيز است : يكی اينكه اينها اصول ديالكتيك را همينطور كه بر طبيعت تعميم میدهند بر افكار و بر اصول تفكر هم تعميم میدهند و میگويند همه چيز در حركت است ، همه چيز مشمول اصل تضاد است حتی خود فكر و خود اصول تفكر ، كه اين را ديگران نفی میكنند قائل شده اند كه عين همان حركتی كه در طبيعت هست در علم هست ، و اين بعدها مورد ايراد ديگران واقع شده كه علم را نمیشود آنچنان كه طبيعت مشمول قانون حركت است مشمول حركت دانست ديگر كه اين هم خيلی مهم است تفكر خاص اينها درباب تضاد است البته اين از خود هگل ناشی میشود ، و آن اين است كه " اضداد از درون يكديگر بيرون میآيند " ديگر تفكر مولوی بر اين جهت نيست البته او اين را هم دارد : ضد از ضد بيرون میشود ، ضد اندر ضد مندمج ، و بعد مثالی میزند تا میرساند به اين كه از فقر دارايی پيدا میشود و از دارايی فقر . .
اينها حرفشان اين است كه هر چيزی در درون خودش ضد خودش را پرورش میدهد . آن نقطه اصلی در ديالكتيك هگل اين است اين را من مكرر گفته ام : خيلی افراد میبينند اسلام با اصل حركت مخالف نيست ، اصل تضاد را هم تأييد میكند ، میگويند پس تفكر اسلام تفكر ديالكتيكی است نه ، تفكر ديالكتيكی صرف حركت نيست ، بلكه همچنين شامل اين اصل است كه هر چيزی در درون خودش جبرا ضد خودش را پرورش میدهد ، و از اين جهت جنگ اضداد را جنگ نو و كهنه میدانند ، يعنی میگويند اين شیء تمايل دارد به نفی خودش ، يعنی تمايل دارد به چيزی كه آن چيز نفی كننده خودش است و آن نفی كننده از درون خودش پيدا میشود ، و باز او در درون خودش نفی كننده خودش را به وجود میآورد هگل هم عين اين مطلب را گفته است ، يعنی اين اصل مال هگل است منتها هگل سه پايه را اينطور فرض كرده ، میگويد اين شیء تمايل دارد به نفی خودش و به نقيض خودش كه اينها با يكديگر تناقض دارند و غير قابل جمع اند ولی در آن سومی اين تناقض حل میشود به اين صورت كه آن سومی چنين قدرتی را دارد كه اين دو را در آن واحد با يكديگر جمع كند ، كما اينكه میگويد هستی كه مقولاتش هم از هستی شروع میشود اولين مقوله است ولی هستی را اگر مطلق در نظر بگيريم مساوی با نيستی و عين نيستی است ، پس هستی نيستی است ، پس هست نيست ، نيست هم قهرا هست ، ولی بعد هستی و نيستی كه با هم تركيب میشوند از آن ، حركت به وجود میآيد ، و حركت تركيب هستی و نيستی است پس اين آن اصل اول است يا به قول خودشان تز كه بعد میشود آنتیتز و بعد میشود سنتز در دور دوم يك در ميان شروع میكند ، میگويد همان مركب باز به نوبه خود تز است و با نفی خودش تركيب میشود و در مرحله پنجم مركب ديگری پيدا میشود ولی اينها يك در ميان نمیگويند ، میگويند تز ، آنتیتز ، سنتز ، اين تز است ، اين آنتیتز و اين سنتز ، ولی همين آنتیتز برای خودش باز يك تزی است و اين آنتیتز اوست ، كه اين دو بيان با هم فرق میكند
غرض اينكه عمده اين است كه ما در تفكر ديالكتيكی بايد اين [ اصل ] را در نظر بگيريم كه هر چيزی جبرا ضد خودش را در درون خودش پرورش میدهد و ضدش از خودش بيرون میآيد و تدريجا رشد میكند ، در نتيجه هميشه دو نيرو در دل هر چيزی به وجود میآيد ، يكی آن نيرويی كه حالت اول را به وجود آورده ، و اين نيرو تمايل دارد به حفظ حالت خودش ، و ديگر ضدی كه در درونش نشأت پيدا كرده و تمايل دارد به اينكه حالت اول را نفی كند ، میخواهد آن را خراب و منهدم نمايد آنگاه يك نوع كشمكش در درون شیء در میگيرد ميان آن نيروی كهنه و قديمی كه حالت اول را به وجود آورده و میخواهد آن را حفظ كند ( میشود محافظه كار ) و اين نيروی دوم كه میخواهد اين وضع را تغيير دهد و وضع جديدی به وجود آورد ( قهرا میشود نيروی انقلابی ) ، يعنی در طبيعت عين اين دو حالت هست ، حالت محافظه كاری برای نيروی كهنه و حالت انقلابی برای نيروی نو ، و عين همين دو حالت در اجتماع هم قهرا هست ، گروهی ( طبقه ای ) كه تعلق دارد به وضع قديم قهرا محافظه كار از آب در میآيد و گروهی كه از بطن همين گروه به وجود میآيد و زاده میشود تمايل دارد به وضع جديد و میخواهد وضع قديم را نفی كند
بنابراين هسته اصلی تفكر ديالكتيكی كه ما نمیتوانيم آن را بپذيريم و نمیپذيريم و نقطه ضعف ديالكتيك هم در واقع در همين است يكی اين است كه ما اصول ديالكتيك را تعميم بدهيم حتی به محتوای فكر و اصول تفكر ، و ديگر اين است كه ما لزوما تضاد را در همه اشياء به اين صورت بپذيريم كه از درون شیء ، ضدش ناشی میشود همين مطلب است كه آن حرف خودشان را نقض میكند ، چون در اين صورت اين سؤال مطرح میشود كه آيا حركت منشأ تضاد است يا تضاد منشأ حركت ؟ شما الان گفتيد كه تضاد منشأ حركت است هراكليت هم از قديم گفته است كه " نزاع ، مادر پيشرفتهاست " اگر بگوييم تضاد منشأ حركت است پس قهرا بايد تقدمی برای تضاد نسبت به حركت قائل باشيم و بگوييم تضاد است كه حركت را به وجود میآورد اينها ناچارند بگويند درباب جامعه هم ( چون میخواهند اين مطلب را در جامعه پياده كنند ) تضادها و كشمكشهاست كه جامعه را پيش میبرد اگر تضاد در جامعه از بين برود جامعه به حالت سكون و ركود در میآيد قهرا اين سؤال پيش میآيد : شما كه میگوييد ضد از درون خود شیء پيدا میشود ، همين كه شیء ضد خود را در درون خود میپروراند خودش حركت است ، يعنی تغيير است خود آن ناشی از چيست ؟ فرض اين است كه الان دو تا ضد است شما میگوييد اين ضد از درون آن به وجود آمده ، به وجود آمدن اين خودش حركت است ، تغيير و تبدل است پس حركت است كه تضاد را به وجود آورده ، نه اين كه تضاد است كه حركت را به وجود آورده است ، يعنی اگر هم اين نوع تضاد را قبول كنيم ، و قبول كنيم كه سير طبيعت و تاريخ هميشه به اين دليل است ، بايد قبول كنيم كه همواره حركت تضاد را به وجود میآورد ، يعنی حركت طبيعت هميشه به شكلی است كه به سوی ضد خودش تمايل دارد ، مثل شاقولی كه شما آن را عمودی میآويزيد ، بعد از تعادل خارج میكنيد و بعد رها مینماييد ، میآيد روی همان خط عمود ، ولی نمیايستد ، در جهت مخالف میرود اينجا اين حركت است كه اين تضاد را به وجود میآورد ، يعنی اين شیء را در ميان دو ضد دائما در حركت دارد البته اين [ شاقول ] تدريجا [ به حالت تعادل باز میگردد ] منتها اينجا حركت ديالكتيكی است و قهرا حرف آنها رد میشود ، زيرا اين نوسانها به تدريج كم میشود و به تعادل باز میگردد ، و اين رد نظريه آنهاست
غرض اين جهت است كه اين مسأله كه تضاد حركت را به وجود میآورد ، كار حركت را مختل میكند ، يعنی اگر ما بگوييم تضاد بايد حركت را به وجود بياورد عملا اشكال پيش میآيد كه پس خود ضد از اول روی چه قانونی به وجود میآيد ؟ خود ضد روی قانون حركت به وجود میآيد غرضم اشاره ای به هسته اصلی تفكر ديالكتيكی بود
ممكن است كسی سؤال كند كه چه رابطه و ملازمه ای است ميان آن بينش ديالكتيكی و اين مسأله كه ما در اجتماع ، اساس را و به قول خود آنها زير بنا را اقتصاد بدانيم ؟ آيا ميان اينها ارتباطی هست ؟ يا نه ، اين نظريه ای است جدا از آن نظريات ؟ نه ، اين ارتباط دارد اينها به قول خودشان از نظر فلسفی تئوريشان تئوری مادی است : " ماترياليسم " يعنی اصالت ماده و اينكه روح و معنا جز خصلتی از ماده و جز يك امر تابع و طفيلی از ماده در طبيعت چيز ديگری نيست اين ، تئوری فلسفی آنهاست ، و اصول چهارگانه ديالكتيك را اصول منطقی میشمارند ، يعنی مربوط به طرز تفكر و متد فكر میدانند ، و ماترياليسم ديالكتيك يعنی تئوری فلسفی بر اساس منطق و بينش ديالكتيك در اين صورت وقتی كه ما وارد فلسفه اجتماع میشويم تئوری فلسفی ما در [ باره ] اجتماع چه خواهد بود ؟ ماترياليسم اجتماعی يا ماترياليسم تاريخی يعنی اصالت ماده در تاريخ و جامعه ، يعنی آن تئوری فلسفی اگر بخواهد در اجتماع پياده شود ناچار فلسفه ما در اجتماع میشود فلسفه مادی كه اسمش ماترياليسم تاريخی يا ماديت تاريخی است ، يعنی اصالت ماده در اجتماع ، يعنی همچنانكه در طبيعت ، فكر و روح و معنا اصالت ندارند ، تابع و طفيلی ماده هستند و بلكه خودشان هم در حقيقت مادی و شكلی از ماده هستند ، در جامعه نيز كه برخی جنبه های مادی خالص دارد كه همان توليد و توزيع باشد ، و برخی جنبه های معنوی دارد كه عبارت است از فلسفه حاكم بر جامعه ، دين ، هنر ، اخلاق ، قانون ، در اينجا هم ناچار اين فلسفه میگويد اينها صددرصد تابع و طفيلی بنيه مادی جامعه است پس جامعه يك اندام مادی دارد كه اقتصاد است ، و يك كيفيات روحی دارد كه عبارت است از دين و فلسفه و اخلاق و قانون و هنر و غيره همينطور كه ما در طبيعت ، روح و فكر و معنا را تابع میدانيم ، اينجا هم قهرا بايد تابع بدانيم ، آنگاه منطق ديالكتيك همين طور كه در طبيعت پياده میشود ، قهرا در اقتصاد هم پياده میشود
پس اين يك امر تصادفی نيست كه اينها آمده اند در اجتماع قائل به اصالت اقتصاد شده اند ، بلكه همان گسترش دادن ماترياليسم در اقتصاد است ، چون از نظر اينها جامعه نيز اندامی دارد و فكری و روحی ، ماده ای دارد و معنايی آن كه در طبيعت ، ماده را اصل میداند و معنا را فرع ، قهرا در جامعه هم خواه ناخواه بايد ماده را اصل بداند و معنا را فرع
در اينجا ويل دورانت مسأله ای را ذكر كرده كه من خيال میكنم [ بیجهت آن را به ماركس نسبت داده است ] چون اينها واقعيت كه نيست ، او به صورت يك داستان آورده ، قسمتی از آن را خيال میكنم بیجهت به ماركس نسبت داده است ، اينها به ماركسيسم مربوط نيست ، به همان اصالت ماده ای كه شامل سرمايه داری هم باشد مربوط میشود آن مسأله ، مسأله قدرت است ، و آن اين است كه تحولاتی كه در جامعه ها پيدا شده ، در اثر قدرت پيدا شده ، و قدرت از ثروت پيدا میشود ، يعنی منبع قدرت هميشه ثروت است قسمتی از اين بحثها در اطراف اين مطلب است كه هر جا قدرتی در عالم بوده از ثروت بوده است ، هر جا كه ثروت پيدا شده ، قدرت پيدا شده ، قدرت كه پيدا شده تحول پيدا شده است ماركس به اين مطلب تكيه ندارد پس به چه جهت تكيه دارد ؟ برای يافتن پاسخ اين سؤال لازم است سؤال ديگری را پاسخ گوييم و آن اين است كه آيا نظريه ماديت تاريخی ماركس از يك نوع روانشناسی يا بينش خاص فلسفی درباره انسان پيدا میشود يا از يك نوع جامعه شناسی ناشی میگردد ؟ بيانی كه قبلا عرض كردم تقريبا همان شق اول بود ، میگويد همين طور كه در طبيعت ، اصل ماده است و معنا فرع ، در انسان هم از نظر محركات انسانی ، ماده اصل است و غير ماده فرع ، يعنی يگانه محرك اصيل در انسان ، ماديات زندگی است ، معنويات در انسان اصالت ندارد ، معنويات ، ساخته و تابع ماديات است ، و لهذا تمام انواع وجدانهای انسان يعنی وجدان فلسفی ، وجدان اخلاقی ، وجدان هنری ، وجدان دينی و مذهبی ، همه تابع وضع معيشت او است
اينها در نظريات ماركسيستها خيلی شكافته نشده خود ماركس هم اين مطالب را نشكافته است و لهذا اكنون ماركسيستها خيلی مختلف توجيه میكنند تا عصر ما بيشتر از همين جنبه توجيه میكردند ، يعنی میگفتند كه [ اين نظريه ] در مقابل نظريه فرويد [ است ] حتی برتراند راسل حرف ماركس را همينطور توجيه میكند كه مثلا فرويد اصالت را در محركات انسان به غريزه جنسی میداد و ماركس طبق اين نظريه اصالت را در محركات انسان به غريزه مادی و اقتصادی میدهد
اينجاست كه اگر ما حرف ماركس را اينجور توجيه كنيم امثال راسل رد میكنند و میگويند خير ، اينطور نيست ، كما اينكه حرف فرويد هم درست نيست ، حرف كسانی مثل بعضی از شاگردان فرويد ( آدلر و غيره ) هم كه طرفدار اصالت قدرت بودند و میگفتند غريزه برتری طلبی يگانه غريزه اصيل در انسان است درست نيست خود راسل معتقد است كه اين هر سه غريزه در انسان اصالت دارد ، هيچكدام تابع ديگری نيست ، واقعا بعضی از فعاليتها و حتی حركتهای بزرگ اجتماعی ناشی از غريزه برتری طلبی انسان است و هيچ محرك اقتصادی يا جنسی ندارد ، بعضی صرفا محرك جنسی دارد و هيچ محرك اقتصادی يا برتری طلبی ندارد ، و بعضی فقط محرك اقتصادی دارد آيا ما میتوانيم حرف ماركس را ناشی از اين جهت بدانيم ، بگوييم كه چون قائل به ماديت فلسفی در تاريخ بوده است قائل به ماديت اخلاقی در انسان هم شده است ؟ البته اينها حتما ملازمه ندارند ، كما اينكه راسل از نظر فلسفی مادی است ولی از نظر اخلاقی به اين شكل مادی نيست آيا نظريه ماركس ناشی از اين جهت است كه قائل به ماديت اخلاقی است و چون انسان از نظر اخلاقی مادی و اقتصادی است و يگانه محركش [ امور اقتصادی ] میباشد پس قهرا تمام وجدانهايی كه در جامعه هست تابع اين جهت است ؟ مسلم چنين چيزی در نظريات ماركس هست ، اگر تمام نظريات ماركس نباشد قسمتی از نظريات ماركس متوجه اين مطلب هست برداشت ديگر اين است كه نظريه اصالت اقتصاد در فلسفه ماركس جنبه روانشناسی نداشته باشد بلكه جنبه جامعه شناسی داشته باشد ، به اين معنا كه جامعه به خيلی چيزها نياز دارد ، به قانون نياز دارد ، به اخلاق نيكو نياز دارد ( حال موقت يا غير موقت ) ، به فلسفه نياز دارد ، به هنر نياز دارد ، به توليد و توزيع هم نياز دارد آنها معنوی هستند و اين مادی روابط اقتصادی خشن است ، يعنی يك نوع جبر بر آن حاكم است انسان نمیتواند از قوانين اقتصادی تخلف كند ، برخلاف امور معنوی كه اموری فانتزی و تا حد زيادی اختياری و انتخابی است مثلا بشر میآيد با دست قالی توليد میكند ابتدا بايد پشم يا پنبه را با دست پاك كند ، بعد رشته نمايد و سپس با دست ببافد اين امر مقداری نيروی كار میبرد ، كه وقتی اين فرش بيرون میآيد اگر به پول امروز مثلا ده هزار تومان كمتر باشد صرف نمیكند ، يعنی لااقل ده هزار تومان نيروی كار روی آن صرف شده است يكمرتبه يك اختراع صورت میگيرد ، يك ماشين ساخته میشود كه قدرت دارد همين فرش را با صرف نيروی كار خيلی كمتر به وجود آورد كه برای آن توليد كننده بجای ده هزار تومان دو هزار تومان تمام شود ، يعنی با آن ده هزار تومان بجای يك فرش ، پنج فرش عرضه میدارد او آن فرش را كمتر از ده هزار تومان نمیتواند به بازار عرضه بدارد ولی كسی كه از ماشين استفاده میكند میتواند مثلا به پنج هزار تومان عرضه بدارد اين امر جبری است كه محصول اول از بين میرود ، اين ديگر اختياری و انتخابی نيست نظامات اقتصادی ، خودش را بر انسان تحميل میكند
اما مسائل اخلاقی و معنوی ، پيچش دست خود ماست ، اين متد اخلاقی را انتخاب كنيم يا آن متد را ما ناچاريم آنچه را كه در اختيار ماست تابع آن چيزی قرار بدهيم كه در اختيار ما نيست ( جبرا اينجور میشود ) مسائل اقتصادی خودش را به ما تحميل كرده و ما نمیتوانيم از جبر او آزاد باشيم و بايد او را داشته باشيم ، در نتيجه هميشه بشر مسائل اخلاقی و معنوی را تابع آن قرار میدهد اين مطلب فی حد ذاته تا حدی مطلب درستی است ( هميشه بايد جنبه های مثبت و منفی حرفها هر دو را گفت ) در اينكه وجدان انسان در بسياری از مواقع تابع ضرورتهای عملی است نمیتوان شك كرد
به عنوان مثال ذكر اين داستان ، مناسب به نظر میرسد : شخصی بود نجف آبادی به نام " آقا شيخ محمد حسن " ، خيلی مرد خوبی بود و اندكی در كارها وسواس داشت ، مخصوصا در طهارت ، نجاست و وضو گرفتن رفت مكه و برگشت مثل اينكه همان سال حاجی كويتیها بود و با ماشين رفتند آنجا وسيله نبود يك آفتابه آب داشتند كه پانزده نفر میبايست با آن وضو بگيرند گفت من آنجا ديدم خيلی ساده با يك استكان آب هم میشود وضو گرفت
آدمی كه در مدرسه جده هميشه يك رودخانه آب از جلويش رد میشود ، خيلی دير يقين پيدا میكند كه صورتش را شست يا نشست اما آنجايی كه بيش از يك استكان آب وجود ندارد زودتر هم يقين میكند آب قليل خودش احكامی دارد ، ولی مردمی كه هميشه سر و كارشان با آب لوله و آب جاری و استخر داخل حياط است ، كم كم طهارت با آب قليل به آنها نمیچسبد . اين همان ساختن شرايط محيط است شرايط كه عوض شود میبيند خوب هم میسازد ، حسابی هم میچسبد
شما میبينيد بسياری از اصلاحات را ضرورت به وجود میآورد ما خودمان در همين مسائل دينی ديده ايم : خيلی حرفها منطقی است آدمهای فهميده قبل از آنكه ضرورت پيدا شود يك حرف منطقی را عرضه میدارند ، جامعه قبول نمیكند بلكه در مقابلش مقاومت میكند چون در آن شرايط است ، ولی وقتی كه ضربات و فشار زياد وارد شد منطقها هم عوض میشود ، آنوقت میگويند نه ، درست است منطق كه همان منطق است ، منطق كه فرق نكرده ، يعنی از نظر دليل و منطق و نيروی اقناع فكری ، وضعيت با آن وقت هيچ فرق نكرده ، ولی تا وقتی كه زور نيامده انسانها حاضر نيستند خودشان را تطبيق دهند ، وقتی كه زور آمد فكرشان هم عوض میشود
اين حرفی هم كه اينها میگويند ، در اين جهت ، جزئی و چيزكی از حقيقت [ در آن وجود دارد ] اگر اينطور بخواهيم تفسير كنيم ، يعنی بگوييم كه اين مسأله ، يك مسأله روانشناسی نيست كه نظر ماركس از ديد روانشناسی درباره انسان اين بوده كه انسان از نظر اخلاقی يك موجود مادی است و لهذا ماركسيستهای عصر جديد مانند اريك فروم كه به روانكاوی ديگری قائل هستند میخواهند حرفهای ماركس را توجيه كنند كه نه ، اصلا ماركس [ به اين مسأله نظر نداشته است ] ، اينها را به غلط [ به او نسبت داده اند ] ، از لنين گرفته تا به ماقبل و مابعدش در حرف ماركس اشتباه كرده اند ، حرف او را نفهميده اند ، او انسان را آنچنان كه اينها از نظر اخلاقی مادی میدانند مادی نمیداند و میخواهد قضيه را طور ديگری توجيه كند ، در اين صورت ، اين مسأله ، مسأله ديگری میشود ، يعنی مسأله برمیگردد به طبيعت امور اقتصادی كه نوعی جبر بر آن حاكم است ، يعنی امور اقتصادی نوعی جبر حاكم بر انسان دارند و انسان چاره ای ندارد جز اينكه خودش را با امور اقتصادی تطبيق دهد ، ولی ساير شؤون كه معنويات باشند جبری حاكم بر انسان ندارند البته در اينجا در عين حال از جنبه روانشناسی بايد بگويد كه حتی عقل و برهان عقلی اصالت ندارد ، اينكه شما میبينيد كه عقل در يك جا جزم حكم میكند ، شرايط اقتصاديش به او اجازه میدهد ، اگر شرايط اقتصادی عوض شود عقل هم حتی در مبادی اوليه خود تجديد نظر میكند وجدان اخلاقی در انسان اصالت ندارد بالاخره در اينجا هم يك نوع بیاصالتی قائل است ولی ريشه بیاصالتی را نه جنبه روانشناسی انسان بلكه جنبه خشونت و تحميل و جبری گری امور اقتصادی میداند و البته اين علی رغم آنچه كه اريك فروم ادعا میكند ملازم است با اينكه برای انواع وجدانهای انسان اصالت قائل نشود ، يعنی بايد بگويد وجدان دينی خواه ناخواه خودش را [ با شرايط اقتصادی ] تطبيق میكند ، عقل خواه ناخواه خودش را تطبيق میكند ، ذوق زيبايی خواه ناخواه خودش را تطبيق میكند ، و قهرا يك نوع بیاصالتی در اينجا قائل است در اين صورت مسأله چنين میشود كه اين تعبيری كه هميشه به كار میبرند كه از نظر ماركسيستها زيربنای جامعه اقتصاد است [ مقصود از " زيربنا " چيست ؟ ] اگر بتوانيد ريشه لغت فرنگیای را كه اين كلمه " زيربنا " از آن ترجمه شده به دست بياوريد ، ببينيد ترجمه چه كلمه ای است و خواسته اند به چه تشبيه كنند ، [ مناسب و بلكه لازم است ] ، چون يك وقت هست ما میگوييم " زيربنا " و مقصودمان طبقه زيرين است ، مثل اينكه در يك ساختمان چند طبقه ، يك طبقه زير قرار گرفته و طبقه های ديگر رو ، طبقه های رو متكی به طبقه زير هست ولی طبقه زير متكی به طبقه های رو نيست ، يعنی اگر اين خراب شود آن بالا خراب میشود ولی اگر بالا خراب شود اين خراب نمیشود ، اين شرط آن هست ولی آن شرط اين نيست آيا ماركس كه گفته است " اقتصاد زيربناست " میخواسته جامعه را تشبيه كند به يك ساختمان چند طبقه كه طبقه زيرينش اقتصاد است و امور ديگر طبقاتی است كه روی اين طبقه ساخته شده و لهذا اين كه متزلزل شود آنها متزلزل میشوند ، اين كه تغيير كند آنها متغير میشوند ، اين كه حركت كند خواه ناخواه آنها بايد حركت كنند ؟ يا اين كلمه " زيربنا " از اصطلاح خاص معمارها و بناها گرفته شده كه میگويند زيرساز و روساز ساختمان ، مثلا در يك اتاق ، آجر و آهن و ساير مصالحی را كه اساس استحكام آن را تشكيل میدهند میگويند " زيرساز " و چيزهايی را كه جنبه دكور و زينتی دارد مثل گچی كه روی ديوارها میكشند و رنگی كه میكنند میگويند " روساز " آيا منظور ماركس اين بوده است كه اساس جامعه ، يعنی آن كه استخوانبندی جامعه است اقتصاد است ، اينهای ديگر جنبه فانتزی دارد ؟ يعنی معيشت و معاش انسان اساس زندگی فرد و جامعه هر دو است و تا اين بعد درست نشده نوبت به هيچ چيز نمیرسد ، اگر اين بعد درست شد و فراغت و امكاناتی برای انسان پيدا شد آنگاه به دكورش هم میپردازد ، آنوقت گچی و رنگی و نقاشی و غيره ، و الا تا آن نباشد اين نيست ، كه خود اين هم اساسا يك فكری است ، مولوی میگويد : "
| آدمی اول اسير نان بود |
نه ، مقصودم اين است كه منظور از اين تشبيه از اول چه بوده ؟ ولی مثل و تشبيه است ، او به اين تشبيه كرده ما به چيز ديگر تشبيه میكنيم من میخواستم بفهمم كه آن گوينده اول نظرش چه بوده حال كداميك مستلزم ديگری است [ مطلب ديگری است ] درست است ، ممكن است يكی از ديگری كاملتر و جامع تر باشد من میخواستم بفهمم اين لغت كه رايج شده ، هی در زبان فارسی میگويند زيربنا روبنا ، زيرساز روساز ، [ نظر به چه داشته اند ] اين كلمه خيلی تكرار میشود ولی من هنوز نتوانسته ام بفهمم كه آن كلمه اصلی چه بوده و گوينده اصلی چه منظوری از اين كلمه داشته است [ در مورد حركت جامعه در اثر تضاد ميان روابط توليد و تكامل ابزار توليد از نظر ماركسيستها ] قهرا اينجور بايد بگوييم : قانونی كه توزيع و تقسيم را تنظيم میكند قبلا طوری تدوين شده بود كه با ابزار توليد قديم میخواند و متناسب با آن دوره بود ، اخلاق و قانونی وضع شده بود كه مثلا برای دوره كشاورزی خوب بود چنانكه اينها میگويند مسأله حجاب و پوشيدگی زن ، برای زندگی كشاورزی اختراع شده و برای زندگی كشاورزی هم امر مناسبی بوده ، وقتی كه زندگی عوض میشود و ابزار جديد میآيد بايد قانون ديگری تنظيم شود اين میشود تضاد ولی اگر صرفا به اين جهت بگوييم ، فورا میآيند آن قانون را تغيير میدهند ، پس چرا تغيير نمیدهند ؟ نه ، اين امر قهرا مسأله ديگری را پيش میآورد ، يعنی تضاد ميان ابزار توليد و روابط توليد كه در واقع تضاد ميان زيربنا و روبناست منجر به تقسيم جامعه به دو گروه و دو طبقه میشود ، طبقه ای كه طرفدار همان روبناست ، يعنی وابسته به ابزار كهن است و قهرا طرفدار همان روابط موجود است ، يعنی با اينكه زيربنا عوض شده میخواهد روبنا را حفظ كند ، و طبقه جديدی كه میخواهد خودش را با زيربنا يعنی با ابزار تكاملی جديد هماهنگ كند و روبنا را عوض نمايد اينجاست كه كشمكش و تضاد در میگيرد و روز به روز شدت پيدا میكند ، و الا خود ابزار توليد و روابط كه نمیتوانند با هم بجنگند ، انسانها هستند كه با يكديگر میجنگند ، انسانهای طرفدار روابط كهن كه اين روابط بر اساس ابزار توليد قديم بوده ، و انسانهای طرفدار روابط جديد متناسب با ابزار توليد جديد ، و لذا اينها میگويند تاريخ فقط جنگ طبقاتی است
آن ابزار توليدی كه اينها میگويند تكامل پيدا میكند مقصود خود انسانها نيست اينها معتقدند كه انسان ابزارساز است و ابزار هم انسان ساز ، نه اينكه خود انسانها ابزار هستند میخواهند بگويند كه انسان ابزار را میسازد ولی ابزار هم انسان را میسازد ، يعنی انسانهايی كه با ابزارهای جديد سر و كار دارند قهرا با انسانهايی كه با ابزارهای قديم سر و كار داشتند فرق میكنند و حتما تكامل يافته تر هستند بگذاريد مسأله ديگری را هم عرض كنم
در منطق ماركسيستها كلمه " حق و ناحق " و " بايد و نبايد " به آن معنا معنی ندارد ما در منطقهای خودمان اين حرف را به كار میبريم ، میگوييم : ( ( انسان بايد طرفدار فلان گروه باشد ، نبايد طرفدار فلان گروه ديگر باشد " ، ( ( اين كار خوب است و آن كار بد است " اين با منطق كسانی جور در میآيد كه انسان را محكوم يك جبر خاص زندگی نمیدانند ، يعنی در مورد يك موجود آزاد است كه بايد و نبايد معنی دارد كه اين را انتخاب كن نه آن را مقاله ششم " اصول فلسفه " بر اساس همين است كه مفهوم خوبی و بدی ، و حسن و قبح و بايد و نبايد ، اينها از كجا و چگونه پيدا شده اند ؟ در منطق اينها اصلا وجدان انسان خواه به آن علت روانشناسی و خواه به آن علت اجتماعی ، به هر علت جبرا تابع شرايط محيط خودش است ، مثلا به كسی كه در طبقه استثمارگر است گفتن اينكه " خوب است چنين كنی " يا " بايد چنين كنی " معنا ندارد ، زيرا او در آن طبقه و در آن وضعی كه هست اصلا وجدانش آنطور است ، چون وجدان انسان مثل يك آينه است كه در هر محيطی كه هست همان محيط خودش و منافع خودش را منعكس میكند معنی ندارد كه آينه ای را بياورند در مقابل صورت من قرار دهند و آينه ديگری را در مقابل صورت شما قرار دهند ، بعد به آينه ای كه در مقابل من قرار دارد بگويند تو بايد صورت فلان كس را منعكس كنی و به آينه ای كه مقابل شماست بگويند تو بايد صورت اين شخص را منعكس كنی آينه در مقابل هر شیء قرار گرفته نمیتواند غير از آن را منعكس كند لهذا انسان نمیتواند جز از پايگاه طبقاتی خودش قضاوت كند اصلا فلسفه اينها اين است كه انسان نمیتواند جز از پايگاه طبقاتی خودش قضاوت كند پس سير تاريخ سيری است نظير حركت گياه آيا معنی دارد كه ما به يك بوته گندم بگوييم ای گندم ! تو بايد امروز چنين باشی و فردا چنان ؟ ! او يك سير جبری را طی میكند كه در آن ، اختيار و بايد و نبايد نيست انسان هم در اين فلسفه آنچنان وجدانش منفعل است و آنچنان وجدانش حالت انعكاسی و تبعی دارد كه نمیتواند جز مطابق شرايط محيط فكر كند و جز اين چارهای ندارد
بنابراين ماركسيستها گاهی سخنانی میگويند كه با فلسفه شان جور در نمیآيد مثلا میگويند : " آن شخص بیشرمانه چنين كرد " [ بايد به آنها گفت ] در فلسفه شما اساسا اين حرفها غلط است ، اصلا ملامت كردن غلط است ، يك سرمايه دار را انسان بيايد ملامت كند كه " تو چرا استثمار میكنی ؟ " تو كه میگويی انسان در كاخ و در كوخ دو جور فكر میكند ، يعنی من كه آقای ماركس هستم اگر مرا در كاخ بگذاريد يك آدمم ، در كوخ بگذاريد آدم ديگری هستم ، يعنی اگر مرا بجای سرمايه دار بگذارند ، مثل سرمايه دار فكر میكنم ، سرمايه دار را هم بجای من بگذارند مثل من فكر میكند ، من بجای او باشم جبرا مثل او فكر میكنم ، او هم بجای من باشد جبرا مثل من فكر میكند ، بنابراين نه كار من تحسين دارد و نه كار او ملامت و لهذا اينكه اينها گاهی چنين سخنانی میگويند كه مثلا حق با اين است ، [ با فلسفه شان سازگار نيست ] خود ماركس هيچ حرفی از عدالت ، بايد و نبايد و اخلاق نمیزند ، اين نكته را میفهمد ، میگويد اين حرفها معنی ندارد و واقعا هم در فلسفه او معنی ندارد بنابراين اخلاق در اين مكتب چه خواهد بود ؟ میگويد " هر چه كه به انقلاب كمك كند " يعنی يك جريان تكاملی جبری را میبيند البته وقتی اختيار نباشد اخلاق اساسا غلط است و معنی ندارد ، وقتی جبر باشد اصلا اخلاق از ريشه غلط است ولی چون نمیتوانند اخلاق را نفی كنند میگويند " اخلاق كمونيستی " يعنی هر چه كه بسوی انقلاب باشد ، خوب و بد ما در همين يكی خلاصه میشود ، ديگر مفاهيم راستی ، درستی ، امانت ، حق شناسی ، حق ناشناسی و غيره حرف مفت است ، اين كار به آن آينده كمك میكند [ پس خوب است ] ، مثل اين كه بگوييم كود به رشد اين گياه كمك میكند يا نه ؟ كمك میكند ، پس خوب است اين كار هم به انقلاب كمك میكند پس خوب است ، به انقلاب صدمه میزند پس بد است . اگر ما تمام انبياء و اولياء را بكشيم انقلاب يك قدم پيش میرود ، پس خوب است و لهذا اينها در آن فرضيه " اصلاح يا انقلاب " مخالف اصلاح اند ، میگويند اصلاح ، انقلاب را به تأخير میاندازد ، پس اصلاح [ بد است ] قائل به اخلال هستند ، میگويند نابسامانی موجه است چون نابسامانی تضاد و كشمكش را بيشتر میكند ، وقتی كشمكش بيشتر شد جنگ و مبارزه شديدتر میشود و انقلاب سريعتر انجام میشود بنابراين ، اين حرفها اساسا در اين منطق درست نيست
اگر اين صحيح نباشد ، اصل تضاد چگونه میتواند اثبات وجود كند ؟ [ از نظر آنها ] اين يك جريانی است در طبيعت ، و مربوط به انسان تنها نيست اصلا طبيعت جريانش اين است كه هميشه به سوی ضد خودش تمايل دارد اين ديگر لازمه طبيعت است ، جامعه هم به عنوان يك واحد طبيعی اينطور است ، هميشه در درون خودش ضد خودش را میپروراند
آخر ضد چگونه میتواند اثبات وجود كند و آن را به زبان خودش نگويد ؟ به زبان خودش میگويد
لذا آنها هم میگويند ما به زبان خودمان میگوييم وقتی میگويد سرمايه دار بد است . . .
سرمايه دار هم میگويد تو بدی ولی اين فلسفه ، اين است كه سرمايه دار اصلا وجدانش همين است ، واقعا اينجور فكر میكند كه اين بد است و بايد هم همين طور فكر كند سخن اين است نمیگوييم كه نمیگويد " بد " بلكه میگوييم كه میگويد مفهوم " خوب است " و " بد است " هيچگاه از يك مقام آزاد نيست حرف ديگران اين است كه انسان يك وجدان آزاد دارد ، میتواند سرمايه دار باشد و سرمايه داری را تقبيح كند ، يا میتواند كارگر باشد و اشتراك را تقبيح كند ولی حرف اينها اين است كه [ چنين چيزی امكان ندارد ] نمیگويند كه مفهوم خوب و بد وجود ندارد ، بلكه میگويند مفهوم خوب و بد كه وجدان انسان را تشكيل میدهد يك خصلت جبری از انعكاس وضع طبقاتی است بگذاريد مثالی برايتان ذكر كنم . البته اين مثال بين طلبه ها به صورت يك شوخی نقل میشود
زمانی كه ما در قم بوديم اين شوخی را بعضی طلبه ها میكردند آن سالهای اولی كه به قم رفته بوديم هنوز آقای بروجردی نيامده بودند و آقای حجت و آقای صدر و آقای خوانساری بودند آنها مرجع خيلی تام و كامل نبودند و شهريه ای هم كه میدادند شهريه كمی بود قهرا يك ماه اين آقا بيشتر میداد و ماه ديگر آن آقا طلبه ها شوخی میكردند ، اين ماه كه مثلا آقای حجت بيشتر میداد میگفتند اين ماه آقای حجت اعلم است ، آن ماه كه آقای خوانساری بيشتر میداد میگفتند اين ماه آقای خوانساری اعلم و اعدل است ، و طلبه ای میگفته هر كسی كه به من پول بدهد من فقط پشت سر او نماز میخوانم و اين نماز هم درست است و باطل نيست چون تا به من پول میدهد اصلا خود به خود اعتقادم اين میشود كه اين عادل است و هر ماه كه به من پول نمیدهد خود به خود اعتقادم اين است كه اين فاسق است بنابراين اگر كسی به من پول بدهد و من بروم به او اقتدا كنم نمازم درست است زيرا گفته اند نماز را پشت سر كسی بخوان كه اعتقادات اين است كه او عادل است و او را عادل میدانی من واقعا هر كسی كه به من پول میدهد فورا اعتقادم اين میشود كه او عادل است
حرف اينها نظير همين است . سعدی میگويد : "
| مايه عيش آدمی شكم است |
بنابراين ، بايدها و نبايدها به معنايی كه ما میگوييم و خوب و بد به معنايی كه ما میگوييم اينها نمیتوانند بگويند ما مثلا میگوييم : ای آقای جرالد فورد تو در همان مقام هم كه هستی انسانی ، وجدان انسانی داری ، میفهمی كه اين كاری كه میكنی بد است و میفهمی كه آن كاری كه بايد بكنی ( كار خوب ) چيست تو كه میفهمی كه آن خوب است و اين بد چرا بد را انجام میدهی و خوب را انجام نمیدهی ؟ چرا پا روی وجدان خودت میگذاری ؟ ما اين حرف را میزنيم ولی حرف اينها اين است كه نه ، او در آن مقام اصلا آن كاری كه میكند ، همان را خوب میبيند ، نمیتواند غير از آن را خوب ببيند ، وجدان او نمیتواند مثل وجدان تو قضاوت كند ، او خوب را همان میبيند كه میكند و بد را همان میبيند كه نمیكند تو هم اگر بجای او بنشينی فورا وجدانت عوض میشود و مثل او فكر میكنی ، او را هم اگر لخت كنند و بياورند جای تو بنشانند فورا مثل تو میشود ، وجدانی پيدا میكند درست مثل وجدان تو ، يعنی اينقدر وجدان انسان تابع شرايط خارجی مادی خويش است
پس ما نمیگوييم كه اينها منكر مفهوم خوب و بد و مفهوم بايد و نبايد هستند ولی میگويند مفهوم خوب و بد و مفهوم بايد و نبايد از يك مقام آزاد در وجدانها صادر نمیشود چون مقام آزاد وجود ندارد ، و لذا ماركس در مسأله " ملاحظات اخلاقی ) ) سكوت كرده ، كأنه میگويد معنی ندارد كه كسی را تكليف كنند [ كه بايد چنين كنی ، ] و سوسياليسمهايی را كه فقط بر اساس تئوريهای اخلاقی باشد سوسياليسمهای خيالی میخواند و میگويد اينها گويی فقط احلامی است كه انسانها دارند ، سوسياليسم آن است كه جبر تاريخ [ جامعه را ] بكشد به سوی سوسياليسم نه انسانها به حكم وجدانشان سوسياليسم را بخواهند اصلا اين حرفها را قبول ندارد كه بشر چنين وجدان مثلا سوسياليستیای داشته باشد ، میگويد اگر بشر در شرايطش قرار گرفت به سوی سوسياليسم كشيده میشود ، و اگر در آن شرايط نبود كشيده نمیشود ، باقی ديگر همه تخيل محض است
آيا در اينجا اين اشكال پيش نمیآيد كه پس حقيقت هم به طور مجرد وجود ندارد ؟ نه ، اين را كه صريح هم میگويند
يعنی اخلاق وجود ندارد
نه تنها اخلاق وجود ندارد اخلاق كه از علوم عملی است در علوم نظری هم قهرا همينطور است و ناچار بايد پيدايش نظريات علمی را تابع [ شرايط اقتصادی بدانند ]
در اين صورت هر كه هر چه میگويد درست است
ما دو جور درستی داريم ، يك درستی منطقی داريم كه در مسائل نظری و علمی است ، و يك درستی اخلاقی داريم در درستی اخلاقی قهرا همينطور میشود ، يعنی هر كسی فكرش تابع شرايط عينی ذهن خودش است و قهرا در شرايط عينی و ذهنی خودش درست است ، و لهذا استالين میگويد مثلا دوره برده داری واقعا دوره تكامل يافته تری از دوره شكار و شبانی است برده دار را در ظرف خودش نكوهش كردن كار غلطی است و معنی ندارد میگويد اصلا عدل و ظلم به صورت يك حقايق واقعی مجرد از انسانها وجود ندارد
. . . خلاصه میگويند انگيزه و محرك تمام حوادث و جنگها انگيزه های اقتصادی و رسيدن به شرايط اقتصادی بهتر بوده است . ولی نه ، در فرد گاهی قبول میكند كه انگيزه های ديگر هم هست ، مثل انگيزه های جنسی يا مذهبی يا اخلاقی ، منتها میگويد اينها اصالتی ندارد
نظير آن چيزی را میگويد كه ما میگوييم شخصی تحت تأثير اوهام ، يعنی تحت تأثير يك سلسله تخيلات ، كارهايی را انجام میدهد اما اينها كارهای اساسی نيست كه نقش اساسی در تاريخ داشته باشد مثلا اين امر خيلی در تاريخ پيدا میشود كه انسانی خودش را به خاطر يك وهم به كشتن میدهد مثلا افرادی به اين دليل تهور به خرج میدهند كه نامشان در تاريخ باقی بماند اين يك انگيزه غير مادی است چون رضايت از يك امر غير مادی است ، و در عين حال يك امر موهوم است ، يعنی رضايت از امر واقعی نيست كه به آن برسد ، [ رضايت ] از يك خيال است ، امری است كه به صورت يك تخيل میباشد ، و لذا او هم اسمش را میگذارد " حماقتها " ، میگويد : . . . ولی در مقياس فرد گاهی كارهايی كه احمقانه شمرده میشود هست
متنبی ، شاعر معروف و زبردستی است ، در عرب تقريبا نظير سعدی [ در فارسی زبانان ] است و سعدی هم خيلی از او استفاده كرده تا آنجا كه كتابی به نام " سعدی و متنبی " نوشته اند خيلی از مضمونهای سعدی مضمونهايی است كه از متنبی استفاده كرده است متنبی در جاهای مختلفی بوده ، سالهای زيادی نزد پادشاهان و در دربارها بوده است رئيس يكی از قبايل ، از قديم كينه ای با او داشت بعد از سالها كه متنبی به وطن باز میگشت ( خودش بود و پسرش و يك غلام ) اتفاقا از نزديكی محلی میگذشت كه دشمنش در آنجا بود آن دشمن فهميد و به او حمله كرد متنبی و پسرش و آن غلام سه نفری از خودشان دفاع میكردند متنبی ديد كه اينها بيشترند و زورشان بيشتر است ، فرار كرد غلام به او گفت : تويی كه آن شعر را گفته ای كه :
| الخيل و الليل و البيداء تعرفنی |
| و السيف و الرمح و القرطاس و القلم |
غرض اين است كه ماركس هم [ انگيزه های غير اقتصادی را ] در اين حدود قبول دارد ولی برای اينها اصالتی قائل نيست ، چنانكه خود ما هم برای كارهای تقليدی نقشی قائل هستيم ولی برای اين كارها پری اصالت قائل نيستيم
من میخواستم در دنباله بحثهای جلسه پيش ، يكی از آقايان داوطلب شود ، مطالعه ای كند و كنفرانسی بدهد روی مسأله نژاد كه در جلسات پيش مطرح بود و اجمالا اشاره شد كه در دنيای اروپا برخی فلسفه های اجتماعی بر اساس نژاد پرستی به وجود آمد كه نازيسم آلمان و فاشيسم ايتاليا بر همين اساس بود و حتی هگل تا حدی به همين جنبه نژادپرستی تمايل دارد ، كنفرانسی داده شود راجع به اينكه چگونه شد و چه جريان تاريخی در اروپا رخ داد كه منتهی به اين فلسفه شد ، زيرا ما از يك طرف میبينيم كه آن حركت ادبی ابتدايیای كه در اروپا پيدا شد حركت در جهت حقوق بشر بود مثل اعلاميه استقلال آمريكا و اعلاميه حقوق بشر فرانسه و اينها همه در اطراف وحدت بشريت و اينكه هيچ امتيازی ميان نژادها نيست دور میزد اصلا اعلاميه حقوق بشر فرانسه و همچنين اعلاميه استقلال آمريكا بر اين اساس است كه همه افراد بشر متساوی آفريده شده اند و ميان قومی و قومی ، و نژادی و نژادی ، امتيازی نيست چطور شد كه يكمرتبه اين افكار نژادی به وجود آمد ؟ كه البته میگويند بعد از انقلاب فرانسه كه بر اساس همان اعلاميه بود و آلمانيها هم خيلی از اين فكر استقبال كردند ، در عمل ديدند كه اين اعلاميه حقوق بشر فرانسه هم وسيله ای شده برای استثمار ، يعنی فرانسويها ملتهای ديگر و از آن جمله آلمانيها را به نام اعلاميه حقوق بشر [ استثمار میكنند و ] امتيازی برای خود نسبت به ملتهای ديگر قائل هستند از اينجا فكر ناسيوناليسم به وسيله فيخته و ساير فيلسوفان در آلمان ظهور كرد اينها برای اينكه خودشان را از استثمار فرانسه نجات دهند آمدند فكر ناسيوناليسم و اصالت نژاد ژرمن را به وجود آوردند دلم میخواست كه تاريخچه فاشيسم و نازيسم و ريشه های آن كه اين فلسفه از كجا پيدا شد و مسأله ناسيوناليسم در دنيا اكنون چه حالتی دارد اگر چه امروز ناسيوناليسم را میخواهند از جنبه نژادی و خونی خارج كنند و جنبه فرهنگی به آن بدهند مورد بحث قرار گيرد اگر كنفرانسی روی اين موضوع داده شود خيلی خوب است


