next page

fehrest page

back page

توجيه اقتصادی تاريخ

دوره اشتراك اوليه همان دوره شكار و شبانی است يعنی دوره ای كه بشر در اثر بدويت زندگی قادر نبوده كه هر فردی بيش از مقدار احتياج خود توليد كند قهرا اين زمينه ، زمينه اشتراك است زيرا در اين دوره انسانها مثل حيوانات زندگی می‏كرده اند ، مثل مرغی كه می‏رود دانه می‏چيند و فقط آن‏ دانه ای است كه می‏چيند و می‏خورد ، آن مرغ ديگر هم همان كار را بايد بكند و يك مرغ نمی‏تواند مرغ ديگر را استثمار كند دوره شكار و شبانی منطبق‏ می‏شود با دوره اشتراك اوليه و لازمه اش اشتراك است دوره دوم دوره‏ كشاورزی است در دوره كشاورزی ، بشر تحولی پيدا می‏كند و می‏رسد به آنجا كه‏ می‏تواند مازاد بر زندگی فردی خود توليد كند زمينه آنوقت برای استثمار درست می‏شود كه يك فرد خودش كار نكند و ديگری بتواند آنقدر كار كند كه‏ هم خودش بخورد و هم مازاد را آن فرد از او بگيرد اين دوره كه از نظر ابزاری دوره كشاورزی ناميده می‏شود از نظر نظام اجتماعی دوره فئوداليزم‏ نام دارد ، يعنی برده داری و فئوداليزم از يكديگر جدا نيستند ، مراحل‏ مختلف دوره كشاورزی هستند . دوره برده داری يا دوره فئوداليسم دوره استثمار است ولی استثمار به اين شكل‏ كه عده ای از كار يدی ديگران استثمار می‏كنند ، منتها يك وقت به شكل‏ برده داری است كه عده ای اساسا مالك آن افراد می‏شوند ، و يك وقت به‏ شكل ارباب رعيتی است البته تقسيمات اينها با همان دنيای اروپا تطبيق‏ می‏كند كه در آن ، نظامی بوده به نام نظام " سرواژ " كه اين نظام در مشرق زمين وجود نداشته است و يك حالت بينابين بوده ميان برده داری و ارباب رعيتی كه در مشرق زمين وجود داشته است ، به اين معنی كه رعيت از نظر سهمی كه می‏برده مالكيت شخصی داشته ولی جزء زمين بوده است ، يعنی‏ رعيتی كه مال فلان ده بود حق انتقال از آن ده به ده ديگر را نداشت ، ارباب كه می‏آمد اين ده را می‏فروخت با رعيتهايش می‏فروخت ، يعنی رعيت‏ هم جزء اين ده بود و حق انتقال از جايی به جايی را نداشت اين هم خودش‏ يك دوره تقريبا شبه بردگی بوده بنابراين ، دوره بردگی و فئوداليسم هر دو می‏شود يك دوره ، از نظر نظام اجتماعی بايد اسمش را برده داری يا فئوداليسم بگذاريم ولی از نظر ابزاری بايد آن را دوره كشاورزی بناميم
بعد می‏رسيم به دوره صنعتی كه اين دوره را نيز با دو سه دوره می‏توان‏ تطبيق كرد ولی همه را يك دوره حساب می‏كنند ، دوره ای كه بشر رسيده به‏ حدی كه ديگر كار ، كار يدی نيست ، كار فنی است ، يعنی استثمار شكل‏ ديگری پيدا می‏كند ، به صورت سرمايه و ابزار صنعتی در می‏آيد
بنابراين اينها با هم تناقض ندارند نمی‏شود گفت كه از نظر ابزاری مثلا سه يا چهار دوره داريم ولی از نظر نظام اجتماعی پنج دوره داريم ، زيرا اين تناقض است ، يعنی آنها كه می‏گويند اساسا تحولات اجتماعی تابع تكامل‏ ابزار توليد است ، نمی‏شود ابزار توليد سه دوره داشته باشد و نظامات‏ اجتماعی چهار يا پنج دوره خواستم توضيحی در اين باره داده باشم
اجازه بدهيد كه من توضيحی راجع به اصول چهارگانه ديالكتيك بدهم . در اينجا نكاتی هست كه به صورت سؤال طرح می‏كنيم صرف اين اصول‏ چهارگانه را ما نمی‏توانيم مشخص مكتبی كه امروز آن را مكتب ديالكتيك‏ می‏نامند چه ديالكتيك هگل و چه ديالكتيك ماركس بدانيم از اين چهار اصل‏ ، اصل ارتباط اشياء با يكديگر را و اينكه همه اجزاء عالم با يكديگر پيوندی دارند از قبيل پيوند اعضای يك اندام با يكديگر ، خود اينها هم‏ قبول كرده اند ، و اين يك اصل بسيار قديمی و مسأله ای است كه از قديم‏ الايام مطرح بوده و حتی ارسطو هم آن را طرح كرده و در كتابهايی مثل اسفار نيز نقل می‏شود ما هم در جلد پنجم " اصول فلسفه " مسأله وحدت عالم را طرح كرده ايم ، و اتفاقا فقط ماديين قديم مثل ذيمقراطيس بوده اند كه اين‏ اصل را قبول نداشته و معتقد بوده اند ماده به صورت اجزاء پراكنده متفرقی‏ است كه اين اجزاء از ازل حركات نامنظمی داشته اند و بعد به طور تصادف‏ ، وابستگيهای پيدا شده است ، يا مثل نظريه ای كه به كانت ولاپلاس يا به‏ دكارت نسبت می‏دهند ( نظريه گردبادها ) ولی ارسطو و پيروان او معتقد بودند كه خير ، بر عالم يك نوع وحدت و يك نوع ارتباط حكمفرماست ، كه‏ بعد در اينكه اين ارتباط را چگونه بايد تصوير كرد مختلف نظر داده اند از جمله گفته اند ارتباط اجزاء عالم با يكديگر از قبيل ارتباط اجزاء يك‏ ماشين با يكديگر است ، يعنی پيوندی نظير پيوند فيزيكی ، اشياء را به‏ يكديگر مربوط كرده است مانند پيوندی كه سيارات منظومه شمسی با هم دارند كه يك قدرت جاذبه كه قدرت جاذبه خورشيد است نظام خاصی به اين منظومه‏ داده است ، باز خود خورشيد تحت تأثير قدرت بزرگتری است و آن تحت‏ تأثير قدرت بزرگتری ، و بالاخره همه اجزاء عالم با يكديگر يك نوع پيوند و يك نوع پيوستگی و يك نوع ارتباط دارند ، و به عبارت ديگر عالم يك‏ ماشين بزرگ است
نظريه ديگر كه بالاتر از اين نظريه است می‏گويد عالم يك جاندار بزرگ‏ است ( پيوند را قويتر می‏كند ) يعنی اجزاء عالم كه در مقياسی كه ما مطالعه می‏كنيم آنها را بی‏ارتباط می‏پنداريم ، در يك مقياس بزرگتر همه‏ عضو يك اندام هستند . در مقام مثال مثل اين است كه ما ديدمان [ در مورد بدن‏ انسان ] در يك مقياس كوچكی مثلا در حد گلبولهای سفيد خون باشد ، در اين‏ صورت ما اين گلبولها را به صورت موجوداتی جدا از يكديگر می‏بينيم ، يك‏ عده موجود جدا كه در محيطی كه همان محيط خون باشد دارند شناوری می‏كنند و احيانا همكاری هم می‏كنند اما وقتی از يك ديد بالاتر نگاه می‏كنيم می‏بينيم‏ كه آن گلبولها همه گروهی هستند كه رسالتی را در خون انجام می‏دهند ، تازه‏ خود خون جزئی از يك جهاز ديگر است كه جهاز قلب و جهاز دموی باشد ، و تمام اين جهاز باز عضوی است از يك اندام از اين مقياس كه نگاه می‏كنيم‏ می‏بينيم نه تنها آن گلبول سفيدی كه در خون است و ساير گلبولها با هم‏ ارتباط دارند بلكه هر سلول از سلولهای بدن مثلا آن سلولی كه استخوان يا ناخن دست را تشكيل داده و آن گلبول سفيد با همديگر در ارتباط هستند چون‏ يك حيات كلی‏تری بر همه اينها حاكم است
بنابراين ، اين اصل ملاك ديالكتيك نيست اگر ملاك باشد بايد بگوييم‏ همه كسانی كه در اين باب [ چنين ] فكر كرده اند ديالكتيكی فكر می‏كنند در ديالكتيك اين اصل پذيرفته شده اما نه اينكه اين اصل ملاك منحصر به فرد آن است
می‏رويم سراغ اصل حركت اصل حركت هم از مختصات اينها نيست اين اصل‏ نظريه ای بوده كه از هراكليت گرفته تا [ فلاسفه امروز ] اين نظريه را ابراز كرده اند و بلكه حركتهايی كه ديگران گفته اند خيلی عميق تر از حركتی است كه اينها گفته اند بنابراين اصل حركت را نيز نمی‏توان از مختصات مكتب ديالكتيك شمرد
می‏آييم ، سراغ اصل تضاد اصل تضاد نيز همينطور است ، يعنی اگر ما باشيم‏ و اصل تضاد ، اين اصل ملاك تفكر ديالكتيكی نيست مثلا مولوی هميشه بر اساس اصل تضاد فكر می‏كند اصلا اساس بينش او درباره انسان و عالم بر اساس همين اصل است كه انسان از دو نيروی علوی و سفلی تشكيل شده و عالم‏ [ نيز محل جنگ اضداد است ] :
اين جهان جنگ است چون كل بنگری
ذره ذره همچو دين با كافری
جنگ فعلی ، جنگ طبعی ، جنگ قول
در ميان جزوها حربی است هول
ولی صرف اين را نمی‏شود گفت تفكر ديالكتيكی
می‏آييم سراغ اصل چهارم كه اصل تبدل كميت به كيفيت است اين اصل ، اصل‏ نسبتا جديدی است ولی اصل جديدی است كه مبتكرش اينها نيستند و مخصوصا زيست شناسها بدون اينكه به يك مكتب فلسفی خاص وابستگی داشته باشند ، اين قضيه را برای اولين بار درك كردند ، بعد فيلسوفان بر اساس مطالعات‏ آنها آمدند اين اصل را قدری تعميم دادند ، و می‏خواهند به همه اجزاء عالم‏ تعميم بدهند كه البته تعميمش به همه اجزاء عالم كار ساده و آسانی نيست‏ ، به زور می‏خواهند اين كار را بكنند ، يعنی نمی‏شود گفت كه همه تغييرات‏ كمی و تدريجی هميشه در نهايت امر متبدل به يك تغيير كيفی می‏شود اين امر كليت ندارد ، ولی به آن اندازه هم كه صادق است باز به اينها ارتباط ندارد ، و شايد خود ماركس و ديگران زياد به اين اصل توجه نداشتند ، هنوز در زمان آنها كشف نشده بود و بعد از دوره آنها بود كه اين اصل مسلم شد
آن چيزی كه مشخص تفكر ديالكتيكی شمرده می‏شود دو چيز است كه اغلب به‏ اينها توجه ندارند و بعضی افراد خيال می‏كنند هر كس كه مثلا طرز تفكرش به‏ قول خود اينها طرز تفكر ديناميك بود نه استاتيك ، يعنی اشياء را در حال‏ جريان و حركت مطالعه كرد ، يا تفكرش بر اساس تضاد بود اين فرد تفكر ديالكتيكی دارد ولی اينطور نيست ، آن هسته اصلی تفكر ديالكتيكی دارد ولی‏ اينطور نيست ، آن هسته اصلی تفكر ديالكتيكی كه ديگران در آن جهت با آن‏ مخالفت می‏كنند دو چيز است : يكی اينكه اينها اصول ديالكتيك را همينطور كه بر طبيعت تعميم می‏دهند بر افكار و بر اصول تفكر هم تعميم می‏دهند و می‏گويند همه چيز در حركت است ، همه چيز مشمول اصل تضاد است حتی خود فكر و خود اصول تفكر ، كه اين را ديگران نفی می‏كنند قائل شده اند كه عين همان حركتی كه در طبيعت هست در علم هست ، و اين بعدها مورد ايراد ديگران واقع شده كه‏ علم را نمی‏شود آنچنان كه طبيعت مشمول قانون حركت است مشمول حركت‏ دانست ديگر كه اين هم خيلی مهم است تفكر خاص اينها درباب تضاد است البته‏ اين از خود هگل ناشی می‏شود ، و آن اين است كه " اضداد از درون يكديگر بيرون می‏آيند " ديگر تفكر مولوی بر اين جهت نيست البته او اين را هم‏ دارد : ضد از ضد بيرون می‏شود ، ضد اندر ضد مندمج ، و بعد مثالی می‏زند تا می‏رساند به اين كه از فقر دارايی پيدا می‏شود و از دارايی فقر . .
اينها حرفشان اين است كه هر چيزی در درون خودش ضد خودش را پرورش‏ می‏دهد . آن نقطه اصلی در ديالكتيك هگل اين است اين را من مكرر گفته ام‏ : خيلی افراد می‏بينند اسلام با اصل حركت مخالف نيست ، اصل تضاد را هم‏ تأييد می‏كند ، می‏گويند پس تفكر اسلام تفكر ديالكتيكی است نه ، تفكر ديالكتيكی صرف حركت نيست ، بلكه همچنين شامل اين اصل است كه هر چيزی‏ در درون خودش جبرا ضد خودش را پرورش می‏دهد ، و از اين جهت جنگ اضداد را جنگ نو و كهنه می‏دانند ، يعنی می‏گويند اين شی‏ء تمايل دارد به نفی‏ خودش ، يعنی تمايل دارد به چيزی كه آن چيز نفی كننده خودش است و آن‏ نفی كننده از درون خودش پيدا می‏شود ، و باز او در درون خودش نفی كننده‏ خودش را به وجود می‏آورد هگل هم عين اين مطلب را گفته است ، يعنی اين‏ اصل مال هگل است منتها هگل سه پايه را اينطور فرض كرده ، می‏گويد اين‏ شی‏ء تمايل دارد به نفی خودش و به نقيض خودش كه اينها با يكديگر تناقض‏ دارند و غير قابل جمع اند ولی در آن سومی اين تناقض حل می‏شود به اين‏ صورت كه آن سومی چنين قدرتی را دارد كه اين دو را در آن واحد با يكديگر جمع كند ، كما اينكه می‏گويد هستی كه مقولاتش هم از هستی شروع می‏شود اولين‏ مقوله است ولی هستی را اگر مطلق در نظر بگيريم مساوی با نيستی و عين‏ نيستی است ، پس هستی نيستی است ، پس هست نيست ، نيست هم قهرا هست‏ ، ولی بعد هستی و نيستی كه با هم تركيب می‏شوند از آن ، حركت به وجود می‏آيد ، و حركت تركيب هستی و نيستی است پس اين آن اصل اول است يا به‏ قول خودشان تز كه بعد می‏شود آنتی‏تز و بعد می‏شود سنتز در دور دوم يك در ميان شروع می‏كند ، می‏گويد همان مركب باز به نوبه خود تز است و با نفی‏ خودش تركيب می‏شود و در مرحله پنجم مركب ديگری پيدا می‏شود ولی اينها يك در ميان نمی‏گويند ، می‏گويند تز ، آنتی‏تز ، سنتز ، اين تز است ، اين‏ آنتی‏تز و اين سنتز ، ولی همين آنتی‏تز برای خودش باز يك تزی است و اين‏ آنتی‏تز اوست ، كه اين دو بيان با هم فرق می‏كند
غرض اينكه عمده اين است كه ما در تفكر ديالكتيكی بايد اين [ اصل ] را در نظر بگيريم كه هر چيزی جبرا ضد خودش را در درون خودش پرورش می‏دهد و ضدش از خودش بيرون می‏آيد و تدريجا رشد می‏كند ، در نتيجه هميشه دو نيرو در دل هر چيزی به وجود می‏آيد ، يكی آن نيرويی كه حالت اول را به وجود آورده ، و اين نيرو تمايل دارد به حفظ حالت خودش ، و ديگر ضدی كه در درونش نشأت پيدا كرده و تمايل دارد به اينكه حالت اول را نفی كند ، می‏خواهد آن را خراب و منهدم نمايد آنگاه يك نوع كشمكش در درون شی‏ء در می‏گيرد ميان آن نيروی كهنه و قديمی كه حالت اول را به وجود آورده و می‏خواهد آن را حفظ كند ( می‏شود محافظه كار ) و اين نيروی دوم كه می‏خواهد اين وضع را تغيير دهد و وضع جديدی به وجود آورد ( قهرا می‏شود نيروی‏ انقلابی ) ، يعنی در طبيعت عين اين دو حالت هست ، حالت محافظه كاری‏ برای نيروی كهنه و حالت انقلابی برای نيروی نو ، و عين همين دو حالت در اجتماع هم قهرا هست ، گروهی ( طبقه ای ) كه تعلق دارد به وضع قديم قهرا محافظه كار از آب در می‏آيد و گروهی كه از بطن همين گروه به وجود می‏آيد و زاده می‏شود تمايل دارد به وضع جديد و می‏خواهد وضع قديم را نفی كند
بنابراين هسته اصلی تفكر ديالكتيكی كه ما نمی‏توانيم آن را بپذيريم و نمی‏پذيريم و نقطه ضعف ديالكتيك هم در واقع در همين است يكی اين است‏ كه ما اصول ديالكتيك را تعميم بدهيم حتی به محتوای فكر و اصول تفكر ، و ديگر اين است كه ما لزوما تضاد را در همه اشياء به اين صورت بپذيريم كه‏ از درون شی‏ء ، ضدش ناشی می‏شود همين مطلب است كه آن حرف خودشان را نقض می‏كند ، چون در اين صورت اين سؤال مطرح می‏شود كه آيا حركت منشأ تضاد است يا تضاد منشأ حركت ؟ شما الان گفتيد كه تضاد منشأ حركت است‏ هراكليت هم از قديم گفته است كه " نزاع ، مادر پيشرفتهاست " اگر بگوييم تضاد منشأ حركت است پس قهرا بايد تقدمی برای تضاد نسبت به‏ حركت قائل باشيم و بگوييم تضاد است كه حركت را به وجود می‏آورد اينها ناچارند بگويند درباب جامعه هم ( چون می‏خواهند اين مطلب را در جامعه‏ پياده كنند ) تضادها و كشمكشهاست كه جامعه را پيش می‏برد اگر تضاد در جامعه از بين برود جامعه به حالت سكون و ركود در می‏آيد قهرا اين سؤال‏ پيش می‏آيد : شما كه می‏گوييد ضد از درون خود شی‏ء پيدا می‏شود ، همين كه‏ شی‏ء ضد خود را در درون خود می‏پروراند خودش حركت است ، يعنی تغيير است‏ خود آن ناشی از چيست ؟ فرض اين است كه الان دو تا ضد است شما می‏گوييد اين ضد از درون آن به وجود آمده ، به وجود آمدن اين خودش حركت است ، تغيير و تبدل است پس حركت است كه تضاد را به وجود آورده ، نه اين كه‏ تضاد است كه حركت را به وجود آورده است ، يعنی اگر هم اين نوع تضاد را قبول كنيم ، و قبول كنيم كه سير طبيعت و تاريخ هميشه به اين دليل است ، بايد قبول كنيم كه همواره حركت تضاد را به وجود می‏آورد ، يعنی حركت‏ طبيعت هميشه به شكلی است كه به سوی ضد خودش تمايل دارد ، مثل شاقولی‏ كه شما آن را عمودی می‏آويزيد ، بعد از تعادل خارج می‏كنيد و بعد رها می‏نماييد ، می‏آيد روی همان خط عمود ، ولی نمی‏ايستد ، در جهت مخالف‏ می‏رود اينجا اين حركت است كه اين تضاد را به وجود می‏آورد ، يعنی اين شی‏ء را در ميان دو ضد دائما در حركت دارد البته اين [ شاقول ] تدريجا [ به حالت تعادل باز می‏گردد ] منتها اينجا حركت ديالكتيكی است‏ و قهرا حرف آنها رد می‏شود ، زيرا اين نوسانها به تدريج كم می‏شود و به‏ تعادل باز می‏گردد ، و اين رد نظريه آنهاست
غرض اين جهت است كه اين مسأله كه تضاد حركت را به وجود می‏آورد ، كار حركت را مختل می‏كند ، يعنی اگر ما بگوييم تضاد بايد حركت را به‏ وجود بياورد عملا اشكال پيش می‏آيد كه پس خود ضد از اول روی چه قانونی به‏ وجود می‏آيد ؟ خود ضد روی قانون حركت به وجود می‏آيد غرضم اشاره ای به‏ هسته اصلی تفكر ديالكتيكی بود
ممكن است كسی سؤال كند كه چه رابطه و ملازمه ای است ميان آن بينش‏ ديالكتيكی و اين مسأله كه ما در اجتماع ، اساس را و به قول خود آنها زير بنا را اقتصاد بدانيم ؟ آيا ميان اينها ارتباطی هست ؟ يا نه ، اين نظريه‏ ای است جدا از آن نظريات ؟ نه ، اين ارتباط دارد اينها به قول خودشان‏ از نظر فلسفی تئوريشان تئوری مادی است : " ماترياليسم " يعنی اصالت‏ ماده و اينكه روح و معنا جز خصلتی از ماده و جز يك امر تابع و طفيلی از ماده در طبيعت چيز ديگری نيست اين ، تئوری فلسفی آنهاست ، و اصول‏ چهارگانه ديالكتيك را اصول منطقی می‏شمارند ، يعنی مربوط به طرز تفكر و متد فكر می‏دانند ، و ماترياليسم ديالكتيك يعنی تئوری فلسفی بر اساس‏ منطق و بينش ديالكتيك در اين صورت وقتی كه ما وارد فلسفه اجتماع‏ می‏شويم تئوری فلسفی ما در [ باره ] اجتماع چه خواهد بود ؟ ماترياليسم‏ اجتماعی يا ماترياليسم تاريخی يعنی اصالت ماده در تاريخ و جامعه ، يعنی‏ آن تئوری فلسفی اگر بخواهد در اجتماع پياده شود ناچار فلسفه ما در اجتماع‏ می‏شود فلسفه مادی كه اسمش ماترياليسم تاريخی يا ماديت تاريخی است ، يعنی اصالت ماده در اجتماع ، يعنی همچنانكه در طبيعت ، فكر و روح و معنا اصالت ندارند ، تابع و طفيلی ماده هستند و بلكه خودشان هم در حقيقت‏ مادی و شكلی از ماده هستند ، در جامعه نيز كه برخی جنبه های مادی خالص‏ دارد كه همان توليد و توزيع باشد ، و برخی جنبه های معنوی دارد كه عبارت‏ است از فلسفه حاكم بر جامعه ، دين ، هنر ، اخلاق ، قانون ، در اينجا هم‏ ناچار اين فلسفه می‏گويد اينها صددرصد تابع و طفيلی بنيه مادی جامعه است‏ پس جامعه يك اندام مادی دارد كه اقتصاد است ، و يك كيفيات روحی دارد كه عبارت است از دين و فلسفه و اخلاق و قانون و هنر و غيره همينطور كه‏ ما در طبيعت ، روح و فكر و معنا را تابع می‏دانيم ، اينجا هم قهرا بايد تابع بدانيم ، آنگاه منطق ديالكتيك همين طور كه در طبيعت پياده می‏شود ، قهرا در اقتصاد هم پياده می‏شود
پس اين يك امر تصادفی نيست كه اينها آمده اند در اجتماع قائل به‏ اصالت اقتصاد شده اند ، بلكه همان گسترش دادن ماترياليسم در اقتصاد است ، چون از نظر اينها جامعه نيز اندامی دارد و فكری و روحی ، ماده ای‏ دارد و معنايی آن كه در طبيعت ، ماده را اصل می‏داند و معنا را فرع ، قهرا در جامعه هم خواه ناخواه بايد ماده را اصل بداند و معنا را فرع
در اينجا ويل دورانت مسأله ای را ذكر كرده كه من خيال می‏كنم [ بی‏جهت‏ آن را به ماركس نسبت داده است ] چون اينها واقعيت كه نيست ، او به‏ صورت يك داستان آورده ، قسمتی از آن را خيال می‏كنم بی‏جهت به ماركس‏ نسبت داده است ، اينها به ماركسيسم مربوط نيست ، به همان اصالت ماده‏ ای كه شامل سرمايه داری هم باشد مربوط می‏شود آن مسأله ، مسأله قدرت است‏ ، و آن اين است كه تحولاتی كه در جامعه ها پيدا شده ، در اثر قدرت پيدا شده ، و قدرت از ثروت پيدا می‏شود ، يعنی منبع قدرت هميشه ثروت است‏ قسمتی از اين بحثها در اطراف اين مطلب است كه هر جا قدرتی در عالم‏ بوده از ثروت بوده است ، هر جا كه ثروت پيدا شده ، قدرت پيدا شده ، قدرت كه پيدا شده تحول پيدا شده است ماركس به اين مطلب تكيه‏ ندارد پس به چه جهت تكيه دارد ؟ برای يافتن پاسخ اين سؤال لازم است‏ سؤال ديگری را پاسخ گوييم و آن اين است كه آيا نظريه ماديت تاريخی‏ ماركس از يك نوع روانشناسی يا بينش خاص فلسفی درباره انسان پيدا می‏شود يا از يك نوع جامعه شناسی ناشی می‏گردد ؟ بيانی كه قبلا عرض كردم‏ تقريبا همان شق اول بود ، می‏گويد همين طور كه در طبيعت ، اصل ماده است‏ و معنا فرع ، در انسان هم از نظر محركات انسانی ، ماده اصل است و غير ماده فرع ، يعنی يگانه محرك اصيل در انسان ، ماديات زندگی است ، معنويات در انسان اصالت ندارد ، معنويات ، ساخته و تابع ماديات است‏ ، و لهذا تمام انواع وجدانهای انسان يعنی وجدان فلسفی ، وجدان اخلاقی ، وجدان هنری ، وجدان دينی و مذهبی ، همه تابع وضع معيشت او است
اينها در نظريات ماركسيستها خيلی شكافته نشده خود ماركس هم اين‏ مطالب را نشكافته است و لهذا اكنون ماركسيستها خيلی مختلف توجيه‏ می‏كنند تا عصر ما بيشتر از همين جنبه توجيه می‏كردند ، يعنی می‏گفتند كه [ اين نظريه ] در مقابل نظريه فرويد [ است ] حتی برتراند راسل حرف ماركس‏ را همينطور توجيه می‏كند كه مثلا فرويد اصالت را در محركات انسان به‏ غريزه جنسی می‏داد و ماركس طبق اين نظريه اصالت را در محركات انسان به‏ غريزه مادی و اقتصادی می‏دهد
اينجاست كه اگر ما حرف ماركس را اينجور توجيه كنيم امثال راسل رد می‏كنند و می‏گويند خير ، اينطور نيست ، كما اينكه حرف فرويد هم درست‏ نيست ، حرف كسانی مثل بعضی از شاگردان فرويد ( آدلر و غيره ) هم كه‏ طرفدار اصالت قدرت بودند و می‏گفتند غريزه برتری طلبی يگانه غريزه اصيل‏ در انسان است درست نيست خود راسل معتقد است كه اين هر سه غريزه در انسان اصالت دارد ، هيچكدام تابع ديگری نيست ، واقعا بعضی از فعاليتها و حتی حركتهای بزرگ اجتماعی ناشی از غريزه برتری طلبی انسان است و هيچ محرك اقتصادی يا جنسی ندارد ، بعضی صرفا محرك جنسی دارد و هيچ محرك اقتصادی يا برتری طلبی ندارد ، و بعضی فقط محرك اقتصادی دارد آيا ما می‏توانيم حرف ماركس را ناشی از اين جهت‏ بدانيم ، بگوييم كه چون قائل به ماديت فلسفی در تاريخ بوده است قائل به‏ ماديت اخلاقی در انسان هم شده است ؟ البته اينها حتما ملازمه ندارند ، كما اينكه راسل از نظر فلسفی مادی است ولی از نظر اخلاقی به اين شكل مادی‏ نيست آيا نظريه ماركس ناشی از اين جهت است كه قائل به ماديت اخلاقی‏ است و چون انسان از نظر اخلاقی مادی و اقتصادی است و يگانه محركش [ امور اقتصادی ] می‏باشد پس قهرا تمام وجدانهايی كه در جامعه هست تابع‏ اين جهت است ؟ مسلم چنين چيزی در نظريات ماركس هست ، اگر تمام‏ نظريات ماركس نباشد قسمتی از نظريات ماركس متوجه اين مطلب هست‏ برداشت ديگر اين است كه نظريه اصالت اقتصاد در فلسفه ماركس جنبه‏ روانشناسی نداشته باشد بلكه جنبه جامعه شناسی داشته باشد ، به اين معنا كه جامعه به خيلی چيزها نياز دارد ، به قانون نياز دارد ، به اخلاق نيكو نياز دارد ( حال موقت يا غير موقت ) ، به فلسفه نياز دارد ، به هنر نياز دارد ، به توليد و توزيع هم نياز دارد آنها معنوی هستند و اين مادی‏ روابط اقتصادی خشن است ، يعنی يك نوع جبر بر آن حاكم است انسان‏ نمی‏تواند از قوانين اقتصادی تخلف كند ، برخلاف امور معنوی كه اموری‏ فانتزی و تا حد زيادی اختياری و انتخابی است مثلا بشر می‏آيد با دست قالی‏ توليد می‏كند ابتدا بايد پشم يا پنبه را با دست پاك كند ، بعد رشته‏ نمايد و سپس با دست ببافد اين امر مقداری نيروی كار می‏برد ، كه وقتی‏ اين فرش بيرون می‏آيد اگر به پول امروز مثلا ده هزار تومان كمتر باشد صرف‏ نمی‏كند ، يعنی لااقل ده هزار تومان نيروی كار روی آن صرف شده است‏ يكمرتبه يك اختراع صورت می‏گيرد ، يك ماشين ساخته می‏شود كه قدرت دارد همين فرش را با صرف نيروی كار خيلی كمتر به وجود آورد كه برای آن توليد كننده بجای ده هزار تومان دو هزار تومان تمام شود ، يعنی با آن ده هزار تومان بجای‏ يك فرش ، پنج فرش عرضه می‏دارد او آن فرش را كمتر از ده هزار تومان‏ نمی‏تواند به بازار عرضه بدارد ولی كسی كه از ماشين استفاده می‏كند می‏تواند مثلا به پنج هزار تومان عرضه بدارد اين امر جبری است كه محصول اول از بين‏ می‏رود ، اين ديگر اختياری و انتخابی نيست نظامات اقتصادی ، خودش را بر انسان تحميل می‏كند
اما مسائل اخلاقی و معنوی ، پيچش دست خود ماست ، اين متد اخلاقی را انتخاب كنيم يا آن متد را ما ناچاريم آنچه را كه در اختيار ماست تابع‏ آن چيزی قرار بدهيم كه در اختيار ما نيست ( جبرا اينجور می‏شود ) مسائل‏ اقتصادی خودش را به ما تحميل كرده و ما نمی‏توانيم از جبر او آزاد باشيم‏ و بايد او را داشته باشيم ، در نتيجه هميشه بشر مسائل اخلاقی و معنوی را تابع آن قرار می‏دهد اين مطلب فی حد ذاته تا حدی مطلب درستی است ( هميشه بايد جنبه های مثبت و منفی حرفها هر دو را گفت ) در اينكه وجدان‏ انسان در بسياری از مواقع تابع ضرورتهای عملی است نمی‏توان شك كرد
به عنوان مثال ذكر اين داستان ، مناسب به نظر می‏رسد : شخصی بود نجف‏ آبادی به نام " آقا شيخ محمد حسن " ، خيلی مرد خوبی بود و اندكی در كارها وسواس داشت ، مخصوصا در طهارت ، نجاست و وضو گرفتن رفت مكه و برگشت مثل اينكه همان سال حاجی كويتی‏ها بود و با ماشين رفتند آنجا وسيله‏ نبود يك آفتابه آب داشتند كه پانزده نفر می‏بايست با آن وضو بگيرند گفت من آنجا ديدم خيلی ساده با يك استكان آب هم می‏شود وضو گرفت
آدمی كه در مدرسه جده هميشه يك رودخانه آب از جلويش رد می‏شود ، خيلی‏ دير يقين پيدا می‏كند كه صورتش را شست يا نشست اما آنجايی كه بيش از يك استكان آب وجود ندارد زودتر هم يقين می‏كند آب قليل خودش احكامی‏ دارد ، ولی مردمی كه هميشه سر و كارشان با آب لوله و آب جاری و استخر داخل حياط است ، كم كم طهارت با آب قليل به آنها نمی‏چسبد . اين همان ساختن شرايط محيط است شرايط كه عوض شود می‏بيند خوب هم می‏سازد ، حسابی هم می‏چسبد
شما می‏بينيد بسياری از اصلاحات را ضرورت به وجود می‏آورد ما خودمان در همين مسائل دينی ديده ايم : خيلی حرفها منطقی است آدمهای فهميده قبل از آنكه ضرورت پيدا شود يك حرف منطقی را عرضه می‏دارند ، جامعه قبول‏ نمی‏كند بلكه در مقابلش مقاومت می‏كند چون در آن شرايط است ، ولی وقتی‏ كه ضربات و فشار زياد وارد شد منطقها هم عوض می‏شود ، آنوقت می‏گويند نه‏ ، درست است منطق كه همان منطق است ، منطق كه فرق نكرده ، يعنی از نظر دليل و منطق و نيروی اقناع فكری ، وضعيت با آن وقت هيچ فرق نكرده ، ولی‏ تا وقتی كه زور نيامده انسانها حاضر نيستند خودشان را تطبيق دهند ، وقتی‏ كه زور آمد فكرشان هم عوض می‏شود
اين حرفی هم كه اينها می‏گويند ، در اين جهت ، جزئی و چيزكی از حقيقت‏ [ در آن وجود دارد ] اگر اينطور بخواهيم تفسير كنيم ، يعنی بگوييم كه اين‏ مسأله ، يك مسأله روانشناسی نيست كه نظر ماركس از ديد روانشناسی‏ درباره انسان اين بوده كه انسان از نظر اخلاقی يك موجود مادی است و لهذا ماركسيستهای عصر جديد مانند اريك فروم كه به روانكاوی ديگری قائل هستند می‏خواهند حرفهای ماركس را توجيه كنند كه نه ، اصلا ماركس [ به اين مسأله‏ نظر نداشته است ] ، اينها را به غلط [ به او نسبت داده اند ] ، از لنين‏ گرفته تا به ماقبل و مابعدش در حرف ماركس اشتباه كرده اند ، حرف او را نفهميده اند ، او انسان را آنچنان كه اينها از نظر اخلاقی مادی می‏دانند مادی نمی‏داند و می‏خواهد قضيه را طور ديگری توجيه كند ، در اين صورت ، اين مسأله ، مسأله ديگری می‏شود ، يعنی مسأله برمی‏گردد به طبيعت امور اقتصادی كه نوعی جبر بر آن حاكم است ، يعنی امور اقتصادی نوعی جبر حاكم‏ بر انسان دارند و انسان چاره ای ندارد جز اينكه خودش را با امور اقتصادی‏ تطبيق دهد ، ولی ساير شؤون كه معنويات باشند جبری حاكم بر انسان ندارند البته در اينجا در عين حال از جنبه روانشناسی بايد بگويد كه حتی عقل و برهان عقلی اصالت ندارد ، اينكه شما می‏بينيد كه عقل در يك جا جزم حكم می‏كند ، شرايط اقتصاديش به او اجازه‏ می‏دهد ، اگر شرايط اقتصادی عوض شود عقل هم حتی در مبادی اوليه خود تجديد نظر می‏كند وجدان اخلاقی در انسان اصالت ندارد بالاخره در اينجا هم يك نوع‏ بی‏اصالتی قائل است ولی ريشه بی‏اصالتی را نه جنبه روانشناسی انسان بلكه‏ جنبه خشونت و تحميل و جبری گری امور اقتصادی می‏داند و البته اين علی رغم‏ آنچه كه اريك فروم ادعا می‏كند ملازم است با اينكه برای انواع وجدانهای‏ انسان اصالت قائل نشود ، يعنی بايد بگويد وجدان دينی خواه ناخواه خودش‏ را [ با شرايط اقتصادی ] تطبيق می‏كند ، عقل خواه ناخواه خودش را تطبيق‏ می‏كند ، ذوق زيبايی خواه ناخواه خودش را تطبيق می‏كند ، و قهرا يك نوع‏ بی‏اصالتی در اينجا قائل است در اين صورت مسأله چنين می‏شود كه اين‏ تعبيری كه هميشه به كار می‏برند كه از نظر ماركسيستها زيربنای جامعه‏ اقتصاد است [ مقصود از " زيربنا " چيست ؟ ] اگر بتوانيد ريشه لغت‏ فرنگی‏ای را كه اين كلمه " زيربنا " از آن ترجمه شده به دست بياوريد ، ببينيد ترجمه چه كلمه ای است و خواسته اند به چه تشبيه كنند ، [ مناسب‏ و بلكه لازم است ] ، چون يك وقت هست ما می‏گوييم " زيربنا " و مقصودمان طبقه زيرين است ، مثل اينكه در يك ساختمان چند طبقه ، يك‏ طبقه زير قرار گرفته و طبقه های ديگر رو ، طبقه های رو متكی به طبقه زير هست ولی طبقه زير متكی به طبقه های رو نيست ، يعنی اگر اين خراب شود آن بالا خراب می‏شود ولی اگر بالا خراب شود اين خراب نمی‏شود ، اين شرط آن‏ هست ولی آن شرط اين نيست آيا ماركس كه گفته است " اقتصاد زيربناست‏ " می‏خواسته جامعه را تشبيه كند به يك ساختمان چند طبقه كه طبقه زيرينش‏ اقتصاد است و امور ديگر طبقاتی است كه روی اين طبقه ساخته شده و لهذا اين كه متزلزل شود آنها متزلزل می‏شوند ، اين كه تغيير كند آنها متغير می‏شوند ، اين كه حركت كند خواه ناخواه آنها بايد حركت كنند ؟ يا اين‏ كلمه " زيربنا " از اصطلاح خاص معمارها و بناها گرفته شده كه می‏گويند زيرساز و روساز ساختمان ، مثلا در يك اتاق ، آجر و آهن و ساير مصالحی را كه اساس استحكام آن را تشكيل‏ می‏دهند می‏گويند " زيرساز " و چيزهايی را كه جنبه دكور و زينتی دارد مثل‏ گچی كه روی ديوارها می‏كشند و رنگی كه می‏كنند می‏گويند " روساز " آيا منظور ماركس اين بوده است كه اساس جامعه ، يعنی آن كه استخوانبندی‏ جامعه است اقتصاد است ، اينهای ديگر جنبه فانتزی دارد ؟ يعنی معيشت و معاش انسان اساس زندگی فرد و جامعه هر دو است و تا اين بعد درست نشده‏ نوبت به هيچ چيز نمی‏رسد ، اگر اين بعد درست شد و فراغت و امكاناتی‏ برای انسان پيدا شد آنگاه به دكورش هم می‏پردازد ، آنوقت گچی و رنگی و نقاشی و غيره ، و الا تا آن نباشد اين نيست ، كه خود اين هم اساسا يك‏ فكری است ، مولوی می‏گويد : "
آدمی اول اسير نان بود
" و حرف درستی هم هست ، [ حديث ] " « من لا معاش له لا معاد له » " نيز چنين مطلبی است ، البته نه اين كه يك قاعده كلی باشد ولی به طور تقريبا اكثريت می‏شود گفت يا بگوييم اصل اول در انسان اين است كه انسان‏ بايد شكمش سير باشد و مسكنی داشته باشد ، همينهايی كه با پول می‏شود آنها را تهيه كرد و با پول قابل معاوضه است ، يعنی ماديات ، اينها بايد درست بشود ، بعد كه درست شد ، آنوقت به اصطلاح دل و دماغ برای انسان‏ پيدا می‏شود ، آن امور چيزهايی است كه به اصطلاح به دل و دماغ مربوط است‏ ، اول اين شكم بايد سير شود ، وقتی كه شكم سير شد آنگاه نوبت فلسفه سازی‏ و هنر زيبايی و شعر و نقاشی و مجسمه سازی و به قول اينها دين و غيره‏ می‏رسد آيا خود ما نمی‏گوييم " شكم گرسنه ايمان ندارد " ؟ اين معنايش‏ اين است كه اول معاش است ، شكم گرسنه نه ايمان دارد ، نه عشق دارد ، نه اخلاق دارد ، نه فلسفه دارد ، معاش ، اساس و زيربناست ، اين كه‏ درست شد آنها هست ، بايد ريشه اين لغت " زيربنا " را در زبانهای فرنگی پيدا كرد تا ببينيم اين تشبيهی كه ماركس كرده است نمی‏دانيم شايد اول هم ماركس‏ نبوده [ كه اين تشبيه را كرده ، ] كسی ديگر اين تشبيه را كرده است مقصود تشبيه ساختمان جامعه است به يك ساختمان چند طبقه يا مقصود تشبيه‏ ساختمان جامعه است به ساختمانی كه زيرساز و روساز دارد ، روبنا و زيربنا به اين معنا دارد ؟ معنی دومی كه فرموديد شامل آن معنای اول هم می‏شود ، يعنی اگر استخوان‏ بندی را در نظر بگيريم . .
نه ، مقصودم اين است كه منظور از اين تشبيه از اول چه بوده ؟ ولی مثل‏ و تشبيه است ، او به اين تشبيه كرده ما به چيز ديگر تشبيه می‏كنيم من‏ می‏خواستم بفهمم كه آن گوينده اول نظرش چه بوده حال كداميك مستلزم ديگری‏ است [ مطلب ديگری است ] درست است ، ممكن است يكی از ديگری كاملتر و جامع تر باشد من می‏خواستم بفهمم اين لغت كه رايج شده ، هی در زبان فارسی‏ می‏گويند زيربنا روبنا ، زيرساز روساز ، [ نظر به چه داشته اند ] اين كلمه‏ خيلی تكرار می‏شود ولی من هنوز نتوانسته ام بفهمم كه آن كلمه اصلی چه بوده‏ و گوينده اصلی چه منظوری از اين كلمه داشته است [ در مورد حركت جامعه‏ در اثر تضاد ميان روابط توليد و تكامل ابزار توليد از نظر ماركسيستها ] قهرا اينجور بايد بگوييم : قانونی كه توزيع و تقسيم را تنظيم می‏كند قبلا طوری تدوين شده بود كه با ابزار توليد قديم می‏خواند و متناسب با آن دوره بود ، اخلاق و قانونی وضع شده بود كه مثلا برای دوره‏ كشاورزی خوب بود چنانكه اينها می‏گويند مسأله حجاب و پوشيدگی زن ، برای‏ زندگی كشاورزی اختراع شده و برای زندگی كشاورزی هم امر مناسبی بوده ، وقتی كه زندگی عوض می‏شود و ابزار جديد می‏آيد بايد قانون ديگری تنظيم شود اين می‏شود تضاد ولی اگر صرفا به اين جهت بگوييم ، فورا می‏آيند آن قانون‏ را تغيير می‏دهند ، پس چرا تغيير نمی‏دهند ؟ نه ، اين امر قهرا مسأله‏ ديگری را پيش می‏آورد ، يعنی تضاد ميان ابزار توليد و روابط توليد كه در واقع تضاد ميان زيربنا و روبناست منجر به تقسيم جامعه به دو گروه و دو طبقه می‏شود ، طبقه ای كه طرفدار همان روبناست ، يعنی وابسته به ابزار كهن است و قهرا طرفدار همان روابط موجود است ، يعنی با اينكه زيربنا عوض شده می‏خواهد روبنا را حفظ كند ، و طبقه جديدی كه می‏خواهد خودش را با زيربنا يعنی با ابزار تكاملی جديد هماهنگ كند و روبنا را عوض نمايد اينجاست كه كشمكش و تضاد در می‏گيرد و روز به روز شدت پيدا می‏كند ، و الا خود ابزار توليد و روابط كه نمی‏توانند با هم بجنگند ، انسانها هستند كه با يكديگر می‏جنگند ، انسانهای طرفدار روابط كهن كه اين روابط بر اساس‏ ابزار توليد قديم بوده ، و انسانهای طرفدار روابط جديد متناسب با ابزار توليد جديد ، و لذا اينها می‏گويند تاريخ فقط جنگ طبقاتی است
آن ابزار توليدی كه اينها می‏گويند تكامل پيدا می‏كند مقصود خود انسانها نيست اينها معتقدند كه انسان ابزارساز است و ابزار هم انسان ساز ، نه‏ اينكه خود انسانها ابزار هستند می‏خواهند بگويند كه انسان ابزار را می‏سازد ولی ابزار هم انسان را می‏سازد ، يعنی انسانهايی كه با ابزارهای جديد سر و كار دارند قهرا با انسانهايی كه با ابزارهای قديم سر و كار داشتند فرق‏ می‏كنند و حتما تكامل يافته تر هستند بگذاريد مسأله ديگری را هم عرض كنم‏
در منطق ماركسيستها كلمه " حق و ناحق " و " بايد و نبايد " به آن‏ معنا معنی ندارد ما در منطقهای خودمان اين حرف را به كار می‏بريم ، می‏گوييم : ( ( انسان بايد طرفدار فلان گروه باشد ، نبايد طرفدار فلان گروه‏ ديگر باشد " ، ( ( اين كار خوب است و آن كار بد است " اين با منطق‏ كسانی جور در می‏آيد كه انسان را محكوم يك جبر خاص زندگی نمی‏دانند ، يعنی در مورد يك موجود آزاد است كه بايد و نبايد معنی دارد كه اين را انتخاب كن نه آن را مقاله ششم " اصول فلسفه " بر اساس همين است كه‏ مفهوم خوبی و بدی ، و حسن و قبح و بايد و نبايد ، اينها از كجا و چگونه‏ پيدا شده اند ؟ در منطق اينها اصلا وجدان انسان خواه به آن علت روانشناسی‏ و خواه به آن علت اجتماعی ، به هر علت جبرا تابع شرايط محيط خودش است‏ ، مثلا به كسی كه در طبقه استثمارگر است گفتن اينكه " خوب است چنين‏ كنی " يا " بايد چنين كنی " معنا ندارد ، زيرا او در آن طبقه و در آن‏ وضعی كه هست اصلا وجدانش آنطور است ، چون وجدان انسان مثل يك آينه‏ است كه در هر محيطی كه هست همان محيط خودش و منافع خودش را منعكس‏ می‏كند معنی ندارد كه آينه ای را بياورند در مقابل صورت من قرار دهند و آينه ديگری را در مقابل صورت شما قرار دهند ، بعد به آينه ای كه در مقابل من قرار دارد بگويند تو بايد صورت فلان كس را منعكس كنی و به‏ آينه ای كه مقابل شماست بگويند تو بايد صورت اين شخص را منعكس كنی‏ آينه در مقابل هر شی‏ء قرار گرفته نمی‏تواند غير از آن را منعكس كند لهذا انسان نمی‏تواند جز از پايگاه طبقاتی خودش قضاوت كند اصلا فلسفه اينها اين است كه انسان نمی‏تواند جز از پايگاه طبقاتی خودش قضاوت كند پس‏ سير تاريخ سيری است نظير حركت گياه آيا معنی دارد كه ما به يك بوته‏ گندم بگوييم ای گندم ! تو بايد امروز چنين باشی و فردا چنان ؟ ! او يك‏ سير جبری را طی می‏كند كه در آن ، اختيار و بايد و نبايد نيست انسان هم در اين فلسفه آنچنان وجدانش منفعل‏ است و آنچنان وجدانش حالت انعكاسی و تبعی دارد كه نمی‏تواند جز مطابق‏ شرايط محيط فكر كند و جز اين چاره‏ای ندارد
بنابراين ماركسيستها گاهی سخنانی می‏گويند كه با فلسفه شان جور در نمی‏آيد مثلا می‏گويند : " آن شخص بی‏شرمانه چنين كرد " [ بايد به آنها گفت ] در فلسفه شما اساسا اين حرفها غلط است ، اصلا ملامت كردن غلط است‏ ، يك سرمايه دار را انسان بيايد ملامت كند كه " تو چرا استثمار می‏كنی ؟ " تو كه می‏گويی انسان در كاخ و در كوخ دو جور فكر می‏كند ، يعنی من كه‏ آقای ماركس هستم اگر مرا در كاخ بگذاريد يك آدمم ، در كوخ بگذاريد آدم‏ ديگری هستم ، يعنی اگر مرا بجای سرمايه دار بگذارند ، مثل سرمايه دار فكر می‏كنم ، سرمايه دار را هم بجای من بگذارند مثل من فكر می‏كند ، من بجای او باشم جبرا مثل او فكر می‏كنم ، او هم بجای من باشد جبرا مثل من فكر می‏كند ، بنابراين نه كار من تحسين دارد و نه كار او ملامت و لهذا اينكه اينها گاهی چنين سخنانی می‏گويند كه مثلا حق با اين است ، [ با فلسفه شان سازگار نيست ] خود ماركس هيچ حرفی از عدالت ، بايد و نبايد و اخلاق نمی‏زند ، اين نكته را می‏فهمد ، می‏گويد اين حرفها معنی ندارد و واقعا هم در فلسفه‏ او معنی ندارد بنابراين اخلاق در اين مكتب چه خواهد بود ؟ می‏گويد " هر چه كه به انقلاب كمك كند " يعنی يك جريان تكاملی جبری را می‏بيند البته‏ وقتی اختيار نباشد اخلاق اساسا غلط است و معنی ندارد ، وقتی جبر باشد اصلا اخلاق از ريشه غلط است ولی چون نمی‏توانند اخلاق را نفی كنند می‏گويند " اخلاق كمونيستی " يعنی هر چه كه بسوی انقلاب باشد ، خوب و بد ما در همين‏ يكی خلاصه می‏شود ، ديگر مفاهيم راستی ، درستی ، امانت ، حق شناسی ، حق‏ ناشناسی و غيره حرف مفت است ، اين كار به آن آينده كمك می‏كند [ پس‏ خوب است ] ، مثل اين كه بگوييم كود به رشد اين گياه كمك می‏كند يا نه ؟ كمك می‏كند ، پس خوب است اين كار هم به انقلاب كمك می‏كند پس خوب‏ است ، به انقلاب صدمه می‏زند پس بد است . اگر ما تمام انبياء و اولياء را بكشيم انقلاب‏ يك قدم پيش می‏رود ، پس خوب است و لهذا اينها در آن فرضيه " اصلاح يا انقلاب " مخالف اصلاح اند ، می‏گويند اصلاح ، انقلاب را به تأخير می‏اندازد ، پس اصلاح [ بد است ] قائل به اخلال هستند ، می‏گويند نابسامانی موجه‏ است چون نابسامانی تضاد و كشمكش را بيشتر می‏كند ، وقتی كشمكش بيشتر شد جنگ و مبارزه شديدتر می‏شود و انقلاب سريعتر انجام می‏شود بنابراين ، اين‏ حرفها اساسا در اين منطق درست نيست
اگر اين صحيح نباشد ، اصل تضاد چگونه می‏تواند اثبات وجود كند ؟ [ از نظر آنها ] اين يك جريانی است در طبيعت ، و مربوط به انسان‏ تنها نيست اصلا طبيعت جريانش اين است كه هميشه به سوی ضد خودش تمايل‏ دارد اين ديگر لازمه طبيعت است ، جامعه هم به عنوان يك واحد طبيعی‏ اينطور است ، هميشه در درون خودش ضد خودش را می‏پروراند
آخر ضد چگونه می‏تواند اثبات وجود كند و آن را به زبان خودش نگويد ؟ به زبان خودش می‏گويد
لذا آنها هم می‏گويند ما به زبان خودمان می‏گوييم وقتی می‏گويد سرمايه دار بد است . . .
سرمايه دار هم می‏گويد تو بدی ولی اين فلسفه ، اين است كه سرمايه دار اصلا وجدانش همين است ، واقعا اينجور فكر می‏كند كه اين بد است و بايد هم همين طور فكر كند سخن اين است نمی‏گوييم كه نمی‏گويد " بد " بلكه‏ می‏گوييم كه می‏گويد مفهوم " خوب است " و " بد است " هيچگاه از يك‏ مقام آزاد نيست حرف ديگران اين است كه انسان يك وجدان آزاد دارد ، می‏تواند سرمايه دار باشد و سرمايه داری را تقبيح كند ، يا می‏تواند كارگر باشد و اشتراك را تقبيح كند ولی حرف اينها اين است كه [ چنين چيزی‏ امكان ندارد ] نمی‏گويند كه مفهوم خوب و بد وجود ندارد ، بلكه می‏گويند مفهوم خوب و بد كه وجدان انسان را تشكيل می‏دهد يك خصلت جبری از انعكاس وضع طبقاتی است بگذاريد مثالی برايتان ذكر كنم . البته اين مثال‏ بين طلبه ها به صورت يك شوخی نقل می‏شود
زمانی كه ما در قم بوديم اين شوخی را بعضی طلبه ها می‏كردند آن سالهای‏ اولی كه به قم رفته بوديم هنوز آقای بروجردی نيامده بودند و آقای حجت و آقای صدر و آقای خوانساری بودند آنها مرجع خيلی تام و كامل نبودند و شهريه ای هم كه می‏دادند شهريه كمی بود قهرا يك ماه اين آقا بيشتر می‏داد و ماه ديگر آن آقا طلبه ها شوخی می‏كردند ، اين ماه كه مثلا آقای حجت‏ بيشتر می‏داد می‏گفتند اين ماه آقای حجت اعلم است ، آن ماه كه آقای‏ خوانساری بيشتر می‏داد می‏گفتند اين ماه آقای خوانساری اعلم و اعدل است ، و طلبه ای می‏گفته هر كسی كه به من پول بدهد من فقط پشت سر او نماز می‏خوانم و اين نماز هم درست است و باطل نيست چون تا به من پول می‏دهد اصلا خود به خود اعتقادم اين می‏شود كه اين عادل است و هر ماه كه به من‏ پول نمی‏دهد خود به خود اعتقادم اين است كه اين فاسق است بنابراين اگر كسی به من پول بدهد و من بروم به او اقتدا كنم نمازم درست است زيرا گفته اند نماز را پشت سر كسی بخوان كه اعتقادات اين است كه او عادل‏ است و او را عادل می‏دانی من واقعا هر كسی كه به من پول می‏دهد فورا اعتقادم اين می‏شود كه او عادل است
حرف اينها نظير همين است . سعدی می‏گويد : "
مايه عيش آدمی شكم است
" در اين فلسفه مايه همه چيز آدمی شكم است ، مايه فكر آدمی هم شكم است‏ ، مايه اخلاق آدمی هم شكم است و خلاصه مطلب همه راهها به شكم منتهی می‏شود
بنابراين ، بايدها و نبايدها به معنايی كه ما می‏گوييم و خوب و بد به‏ معنايی كه ما می‏گوييم اينها نمی‏توانند بگويند ما مثلا می‏گوييم : ای آقای‏ جرالد فورد تو در همان مقام هم كه هستی انسانی ، وجدان انسانی داری ، می‏فهمی كه اين كاری كه می‏كنی بد است و می‏فهمی كه آن كاری كه بايد بكنی ( كار خوب ) چيست تو كه می‏فهمی كه آن خوب است و اين بد چرا بد را انجام‏ می‏دهی و خوب را انجام نمی‏دهی ؟ چرا پا روی وجدان خودت می‏گذاری ؟ ما اين‏ حرف را می‏زنيم ولی حرف اينها اين است كه نه ، او در آن مقام اصلا آن‏ كاری كه می‏كند ، همان را خوب می‏بيند ، نمی‏تواند غير از آن را خوب ببيند ، وجدان او نمی‏تواند مثل وجدان تو قضاوت كند ، او خوب را همان می‏بيند كه می‏كند و بد را همان می‏بيند كه نمی‏كند تو هم اگر بجای او بنشينی فورا وجدانت عوض می‏شود و مثل او فكر می‏كنی ، او را هم اگر لخت كنند و بياورند جای تو بنشانند فورا مثل تو می‏شود ، وجدانی پيدا می‏كند درست مثل‏ وجدان تو ، يعنی اينقدر وجدان انسان تابع شرايط خارجی مادی خويش است
پس ما نمی‏گوييم كه اينها منكر مفهوم خوب و بد و مفهوم بايد و نبايد هستند ولی می‏گويند مفهوم خوب و بد و مفهوم بايد و نبايد از يك مقام‏ آزاد در وجدانها صادر نمی‏شود چون مقام آزاد وجود ندارد ، و لذا ماركس در مسأله " ملاحظات اخلاقی ) ) سكوت كرده ، كأنه می‏گويد معنی ندارد كه كسی‏ را تكليف كنند [ كه بايد چنين كنی ، ] و سوسياليسمهايی را كه فقط بر اساس تئوريهای اخلاقی باشد سوسياليسمهای خيالی می‏خواند و می‏گويد اينها گويی فقط احلامی است كه انسانها دارند ، سوسياليسم آن است كه جبر تاريخ‏ [ جامعه را ] بكشد به سوی سوسياليسم نه انسانها به حكم وجدانشان‏ سوسياليسم را بخواهند اصلا اين حرفها را قبول ندارد كه بشر چنين وجدان مثلا سوسياليستی‏ای داشته باشد ، می‏گويد اگر بشر در شرايطش قرار گرفت به سوی‏ سوسياليسم كشيده می‏شود ، و اگر در آن شرايط نبود كشيده نمی‏شود ، باقی‏ ديگر همه تخيل محض است
آيا در اينجا اين اشكال پيش نمی‏آيد كه پس حقيقت هم به طور مجرد وجود ندارد ؟ نه ، اين را كه صريح هم می‏گويند
يعنی اخلاق وجود ندارد
نه تنها اخلاق وجود ندارد اخلاق كه از علوم عملی است در علوم نظری هم‏ قهرا همينطور است و ناچار بايد پيدايش نظريات علمی را تابع [ شرايط اقتصادی بدانند ]
در اين صورت هر كه هر چه می‏گويد درست است
ما دو جور درستی داريم ، يك درستی منطقی داريم كه در مسائل نظری و علمی است ، و يك درستی اخلاقی داريم در درستی اخلاقی قهرا همينطور می‏شود ، يعنی هر كسی فكرش تابع شرايط عينی ذهن خودش است و قهرا در شرايط عينی و ذهنی خودش درست است ، و لهذا استالين می‏گويد مثلا دوره برده‏ داری واقعا دوره تكامل يافته تری از دوره شكار و شبانی است برده دار را در ظرف خودش نكوهش كردن كار غلطی است و معنی ندارد می‏گويد اصلا عدل و ظلم به صورت يك حقايق واقعی مجرد از انسانها وجود ندارد
. . . خلاصه می‏گويند انگيزه و محرك تمام حوادث و جنگها انگيزه های‏ اقتصادی و رسيدن به شرايط اقتصادی بهتر بوده است . ولی نه ، در فرد گاهی قبول می‏كند كه انگيزه های ديگر هم هست ، مثل‏ انگيزه های جنسی يا مذهبی يا اخلاقی ، منتها می‏گويد اينها اصالتی ندارد
نظير آن چيزی را می‏گويد كه ما می‏گوييم شخصی تحت تأثير اوهام ، يعنی تحت‏ تأثير يك سلسله تخيلات ، كارهايی را انجام می‏دهد اما اينها كارهای اساسی‏ نيست كه نقش اساسی در تاريخ داشته باشد مثلا اين امر خيلی در تاريخ پيدا می‏شود كه انسانی خودش را به خاطر يك وهم به كشتن می‏دهد مثلا افرادی به‏ اين دليل تهور به خرج می‏دهند كه نامشان در تاريخ باقی بماند اين يك‏ انگيزه غير مادی است چون رضايت از يك امر غير مادی است ، و در عين‏ حال يك امر موهوم است ، يعنی رضايت از امر واقعی نيست كه به آن برسد ، [ رضايت ] از يك خيال است ، امری است كه به صورت يك تخيل می‏باشد ، و لذا او هم اسمش را می‏گذارد " حماقتها " ، می‏گويد : . . . ولی در مقياس فرد گاهی كارهايی كه احمقانه شمرده می‏شود هست
متنبی ، شاعر معروف و زبردستی است ، در عرب تقريبا نظير سعدی [ در فارسی زبانان ] است و سعدی هم خيلی از او استفاده كرده تا آنجا كه كتابی‏ به نام " سعدی و متنبی " نوشته اند خيلی از مضمونهای سعدی مضمونهايی‏ است كه از متنبی استفاده كرده است متنبی در جاهای مختلفی بوده ، سالهای‏ زيادی نزد پادشاهان و در دربارها بوده است رئيس يكی از قبايل ، از قديم‏ كينه ای با او داشت بعد از سالها كه متنبی به وطن باز می‏گشت ( خودش‏ بود و پسرش و يك غلام ) اتفاقا از نزديكی محلی می‏گذشت كه دشمنش در آنجا بود آن دشمن فهميد و به او حمله كرد متنبی و پسرش و آن غلام سه نفری‏ از خودشان دفاع می‏كردند متنبی ديد كه اينها بيشترند و زورشان بيشتر است‏ ، فرار كرد غلام به او گفت : تويی كه آن شعر را گفته ای كه :
الخيل و الليل و البيداء تعرفنی
و السيف و الرمح و القرطاس و القلم
" خيل يعنی اسب و ميدان و شمشير و قلم است كه مرا می‏شناسد ( يعنی من‏ چنين مردی هستم " حال چطور فرار می‏كنی ؟ ! همين به رگ او برخورد ، برگشت ، خودش ، پسرش و غلامش هر سه كشته شدند خلاصه يك شعر و يك خيال [ باعث شد كه خودش و دو نفر ديگر را به كشتن دهد ] اول عقل‏ خود را به كار برد ، ديد زورش نمی‏رسد ، می‏رفت كه جانش را نجات دهد ، بعد به خاطر همين كه آخر منم كه اين شعر را گفته ام ، من ديگر نبايد فرار كنم ، همان حرف غلام ، او را برگرداند ، برگشت و كشته شد
غرض اين است كه ماركس هم [ انگيزه های غير اقتصادی را ] در اين حدود قبول دارد ولی برای اينها اصالتی قائل نيست ، چنانكه خود ما هم برای‏ كارهای تقليدی نقشی قائل هستيم ولی برای اين كارها پری اصالت قائل‏ نيستيم
من می‏خواستم در دنباله بحثهای جلسه پيش ، يكی از آقايان داوطلب شود ، مطالعه ای كند و كنفرانسی بدهد روی مسأله نژاد كه در جلسات پيش مطرح‏ بود و اجمالا اشاره شد كه در دنيای اروپا برخی فلسفه های اجتماعی بر اساس‏ نژاد پرستی به وجود آمد كه نازيسم آلمان و فاشيسم ايتاليا بر همين اساس‏ بود و حتی هگل تا حدی به همين جنبه نژادپرستی تمايل دارد ، كنفرانسی داده‏ شود راجع به اينكه چگونه شد و چه جريان تاريخی در اروپا رخ داد كه منتهی‏ به اين فلسفه شد ، زيرا ما از يك طرف می‏بينيم كه آن حركت ادبی‏ ابتدايی‏ای كه در اروپا پيدا شد حركت در جهت حقوق بشر بود مثل اعلاميه‏ استقلال آمريكا و اعلاميه حقوق بشر فرانسه و اينها همه در اطراف وحدت‏ بشريت و اينكه هيچ امتيازی ميان نژادها نيست دور می‏زد اصلا اعلاميه حقوق‏ بشر فرانسه و همچنين اعلاميه استقلال آمريكا بر اين اساس است كه همه‏ افراد بشر متساوی آفريده شده اند و ميان قومی و قومی ، و نژادی و نژادی ، امتيازی نيست چطور شد كه يكمرتبه اين افكار نژادی به وجود آمد ؟ كه‏ البته می‏گويند بعد از انقلاب فرانسه كه بر اساس همان اعلاميه بود و آلمانيها هم خيلی از اين فكر استقبال كردند ، در عمل ديدند كه اين اعلاميه حقوق بشر فرانسه هم وسيله ای شده برای استثمار ، يعنی‏ فرانسويها ملتهای ديگر و از آن جمله آلمانيها را به نام اعلاميه حقوق بشر [ استثمار می‏كنند و ] امتيازی برای خود نسبت به ملتهای ديگر قائل هستند از اينجا فكر ناسيوناليسم به وسيله فيخته و ساير فيلسوفان در آلمان ظهور كرد اينها برای اينكه خودشان را از استثمار فرانسه نجات دهند آمدند فكر ناسيوناليسم و اصالت نژاد ژرمن را به وجود آوردند دلم می‏خواست كه‏ تاريخچه فاشيسم و نازيسم و ريشه های آن كه اين فلسفه از كجا پيدا شد و مسأله ناسيوناليسم در دنيا اكنون چه حالتی دارد اگر چه امروز ناسيوناليسم‏ را می‏خواهند از جنبه نژادی و خونی خارج كنند و جنبه فرهنگی به آن بدهند مورد بحث قرار گيرد اگر كنفرانسی روی اين موضوع داده شود خيلی خوب است‏
next page

fehrest page

back page