next page

fehrest page

back page

نقش نابغه در حركت تاريخ

مقصود مؤلف از " نابغه " غير از كسی است كه يك شخصيت اجتماعی مهم‏ است مثلا نمرود را نمی‏شود نابغه شمرد مقصودش از نابغه ، افراد استثنائی‏ هستند كه دارای يك فكر و هوش و اراده خارق العاده هستند حال همين نظريه‏ نوابغ را درست تحليل كنيم كه آن كسی كه روی نوابغ نظر داده مقصودش‏ چيست ؟ يك وقت هست ما به اين شكل می‏گوييم كه اساسا تاريخ را نوابغ به‏ حركت در آورده اند و حتی جهت تاريخ را هم آنها انتخاب كرده اند و هر طور كه دلشان خواسته تاريخ را ساخته اند ، انديشه و فكر آنها بوده كه‏ جامعه بشری اين طوری كه هست باشد و همانها بوده اند كه تاريخ را ساخته‏ اند ، معمارهای اين ساختمان بزرگ همان يك عده مردم نابغه بوده اند ، در هر ملتی يك يا چند نابغه وجود دارد كه تاريخ آن ملت را آنها نوشته اند ، مثلا فرانسه را ناپلئون ساخته ، روسيه را لنين به وجود آورده ، روسيه‏ ساخته دست لنين است ، به اين معنا كه اگر لنين نبود روسيه ای نبود ، و هر ملت ديگری همين طور است
اين نظريه به اين شكل علی‏الظاهر يك نظريه غلطی است كه نوابغ تا اين مقدار مؤثر باشند كه همه چيز را آنها انتخاب كرده باشند حتی جهت‏ تاريخ را ، يعنی اگر می‏خواستند تاريخ را در جهت ديگری ببرند در آن جهت‏ برده بودند اينطور كه نيست يك وقت هست كه كسی می‏گويد نوابغ مؤثرند به‏ معنای اين كه همه افراد بشر مؤثرند ، شريك در اجتماع هستند ، ولی افراد در يك سطح نيستند ، بعضی افراد كه استثنايی هستند در سطح بالايی هستند ، و در عين حال نمی‏خواهد تأثير توده ها را به اصطلاح نفی كند ، و همچنين‏ نمی‏خواهد بگويد انتخاب جهت تاريخ با آنهاست بلكه می‏خواهد بگويد آنها نبوغشان به خاطر اين است كه طبيعت را [ بهتر از ديگران شناخته اند ] نابغه های ديگر را در نظر بگيريد نابغه علم يا نابغه صنعت را در نظر بگيريد يك نابغه صنعت هنرش در اين بوده كه طبيعت را شناخته و بر اساس طبيعت قدم برداشته است ، يعنی توانسته است طبيعت را بشناسد و خودش را با طبيعت هماهنگ كند آن كسی كه هواپيما را ساخت اگر می‏خواست‏ از نبوغ خود استفاده كند و به قوانين طبيعت كاری نداشته باشد آيا می‏توانست هواپيما بسازد ؟ نه ، اصلا نبوغش در اين است كه طبيعت را بهتر از ديگران شناخته و بهتر از ديگران توانسته خودش را با طبيعت يا به تعبير ما فطرت هماهنگ كند نوابغ تاريخ هم نبوغشان به اين است كه‏ بهتر از ديگران طبيعت تاريخ را شناخته و خود را با طبيعت تاريخ هماهنگ‏ كرده اند پس تاريخ خودش طبيعتی دارد ، نه اينكه چيزی نيست ، آنها هوس‏ كرده بودند اينجور بشود اينجور شد ، و اگر هوس كرده بودند جور ديگری‏ بشود جور ديگر می‏شد نه ، اينطور نيست ، به هوس آنها بسته نيست
پس نه آنها در واقع جهت تاريخ را انتخاب كرده اند ( تاريخ خودش‏ جهتی دارد به سوی تكامل ) و نه ملتها و توده ها هيچ نقشی نداشته اند اگر هنگامی كه نابغه ظهور می‏كرد افرادی نبودند كه اراده او را اجرا كنند و طرح او را به مرحله عمل در آورند آيا كاری انجام می‏شد ؟ ! حال بگوييم خود ماركس يك نابغه طرحی آورده اگر مردم ديگری نبودند كه آن طرح را به مرحله اجرا در آورند آيا اكنون ماركسيسمی در دنيا وجود داشت ؟ ! پس معنی نابغه اين است : آن كسی كه از يك هوش و يك اراده خارق‏ العاده ای برخوردار است كه در اثر اين هوش و اراده خارق العاده خود بهتر از ديگران طبيعت تاريخ را شناخته و توانسته است نيروهای تاريخی را به خدمت بگيرد ، يعنی در جهت آن آگاهی صحيح و شناختی كه داشته توانسته‏ است نيروهای تاريخ را استخدام كند و به حركت در آورد
مثلا حضرت رسول ( ص ) ظهور می‏كند قطع نظر از مسأله وحی ، او نابغه‏ است ، يعنی بهتر از هر كس ديگری زمان و جامعه خودش را می‏شناسد ، و می‏داند راهی كه بايد از آن راه اين مردم را نجات داد چه راهی است چيزی‏ را او می‏فهمد كه ديگران نمی‏فهمند از يك هوش بيشتر و از يك اراده و تصميمی برخوردار است ، به علاوه يك سلسله صفات ديگر : « انك لعلی خلق‏ عظيم »( 1 ) ، يك سلسله خصلتها كه در جذب نيروهای ديگر تأثير دارد خود همان گذشت ، ايثار ، فداكاری ، تقوا و پاكی ، مجموع اينها كه در يك فرد جمع شود می‏تواند ناگهان نيروهای نهفته تاريخ را كه يا خفته اند و يا اگر حركتی دارند در جهت ضد تكامل تاريخ است بيدار كند مردم زمان او يكديگر را غارت می‏كنند ، به خاطر عصبيتها با همديگر جنگ و نزاع می‏كنند او نيروهای خفته را بيدار می‏كند ، نيروهايی را كه جهت انحرافی دارند در جهت اصلی می‏اندازد يكمرتبه شما می‏بينيد نيرويی تشكيل می‏دهد و جامعه را به جنبش می‏آورد كه دنيا را تغيير می‏دهد اين معنايش اين نيست كه [ كار او ] بر ضد احتياجات بوده حتما بر وفق احتياجات بوده است اگر بر ضد احتياجات باشد اصلا او نابغه نيست ، و اصولا نبوغ اين است كه احتياجات‏ را خوب تشخيص می‏دهد و نيز معنايش اين نيست كه مردم هيچكاره‏اند ، « فاذهب انت و ربك فقاتلا انا هيهنا قاعدون »( 2 ) ، ‏

پاورقی : . 1 قلم / . 4 . 2 مائده / . 24

به مردم نگفت شما برويد در خانه بنشينيد من كه نابغه هستم بجای شما می‏روم همه كارها را انجام می‏دهم بر عكس ، اين منطق را رد كرد ، گفت خود شما هستيد كه مسؤول‏ هستيد و بايد مجاهد باشيد ، يعنی نيروهای تاريخ را در جهت تكاملی تاريخ‏ به حركت در آورد حال اگر چنين بگوييم ، آيا در اين شك است كه نوابغ‏ نسبت به ديگران نقش بيشتری در ساختن تاريخ دارند ؟ شك ندارد ، جای‏ بحث هم نيست ، و حتی می‏شود گفت بسياری از مردم در اين دنيا می‏آيند كه‏ اصلا در تمدن شركت ندارند ، نمی‏گويم استعدادش را هيچ ندارند ، ولی‏ می‏آيند و می‏روند در حالی كه در تمدن و فرهنگ شركت نكرده اند آن بابايی‏ كه از اول عمرش به هر علتی در يك ده بوده و جز يك عمل تكراری هيچ كاری‏ انجام نداده آيا واقعا در تمدن و فرهنگ بشر شركت داشته ؟ نمی‏گويم‏ استعدادش را هيچ نداشته اگر مدرسه ای می‏بود می‏توانست شركت داشته باشد به هر علتی بالاخره او شركتی در تاريخ و جامعه خود نداشته ، يعنی نقشش در جامعه با نقش گاو زراعتی يا تراكتورش فرق نمی‏كند همان طور كه آن گاو فقط ابزاری بوده برای توليد ، اين بابای دهقان هم ابزاری بوده و برای‏ توليد و نقشی در تاريخ و جامعه خود نداشته است اينكه عرض كردم " نقش‏ نداشته " غير از اين است كه صلاحيت نداشته كه نقشی داشته باشد نه ، ممكن است صلاحيت داشته ولی بالاخره نقش نداشته است
شما همين جامعه خودمان را در نظر بگيريد از ميان سی ميليون جمعيت مردم‏ ايران ، شايد به پنجاه هزار نفر نمی‏رسند افرادی كه جامعه آينده را می‏سازند ، همين گروههايی هستند كه به شكلی روی ديگران اثر می‏گذارند ، و به قول خود اينها روشنفكرها ، سياستمداران و روحانيين ، اين گروههای‏ مختلف با همه جهتهای مختلفی كه دارند ، و الا باقی مردم يك خصلت انفعال‏ و پذيرشی دارند بابا پای راديو نشسته ببيند راديو چه می‏گويد ، هر چه‏ راديو بگويد همان را قبول می‏كند اگر يك سخنران مذهبی سخن بگويد همان را می‏پذيرد ، يك لا مذهب هم سخن بگويد همان را می‏پذيرد . در مدرسه هر چه‏ معلم بگويد [ همان را می‏پذيرد ] يك عده استاد و يك عده معلم ، يك عده‏ نويسنده ، يك عده روزنامه نويس ، يك عده واعظ و يك عده مؤلف ، يك‏ عده افرادی كه استقلال فكری دارند ، اينها هستند كه روح جامعه را می‏سازند باقی مردم نقشی ندارند ممكن است آدمی باشد كه پول خيلی زياد هم داشته‏ باشد ، يك ملاك فوق العاده يا يك تاجر درجه اول باشد ولی از نظر فكری و فرهنگی صددرصد منفعل و تأثيرپذير است ، تحت تأثير يك روشنفكر يا آخوند محل خودش قرار می‏گيرد بنابراين نقش افراد را در ساختن تاريخ و جامعه‏ نمی‏توان يكسان دانست
بنابراين يك مطلب هست كه تعبير از يك واقعيتی است كه اينجور هست‏ ولی آيا اين واقعيت صحيح است يا غير صحيح . . . . ما به صحيح و غير صحيحش كار نداريم صحبت اين است كه واقعا چی هست ؟ آيا تاريخ را نوابغ ساخته اند يا نوابغ نساخته اند ؟ عرض كرديم [ اين‏ نظر كه تاريخ را نوابغ ساخته اند ] اگر به معنی اين است كه می‏خواهد همه‏ چيز را حتی جهت تاريخ را هم از نوابغ بداند ، يعنی نوابغ منهای نياز و عدم نياز ، بدون اين كه نيازها را در نظر گرفته باشند ، بدون اينكه جهت‏ تكامل جامعه را در نظر گرفته باشند ، بدون اينكه جهت تكامل جامعه را در نظر گرفته باشند و بدون اينكه توده ها را هيچ دخالتی بدهند ، اگر چنين‏ بخواهيم بگوييم مسلم اين دروغ است نابغه ترين نابغه ها پيغمبران بودند قيام پيغمبران نه بر اين اساس بوده كه به مردم بگويند شما برويد در خانه‏ هاتان بنشينيد ، تنها من هستم ، با معجزه های خودم می‏آيم كار می‏كنم ، و نه برخلاف نيازهای واقعی جامعه بوده است ، بر عكس : « فاما الزبد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »( 1 ) . حرفشان اين‏ بوده كه سخن من به دليل اين كه حق و حقيقت است و با واقعيت منطبق است‏ ، باقی می‏ماند . « يريدون ان يطفؤا نور الله بافواههم و يأبی الله الا ان‏ يتم نوره و لو كره الكافرون ، »

پاورقی : . 1 رعد / . 17

« هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله »(1) . به‏ دليل " هدی " بودن آن باقی می‏ماند " هدی " يك واقعيت است " راهنمايی " يعنی راهی وجود دارد او آن راه را نشان می‏دهد نه راه را خلق‏ می‏كند او كه راه را خلق نمی‏كند هادی است هادی يعنی راهنما ، يعنی راهی‏ را كه در ذات خودش وجود دارد نشان می‏دهد نه اينكه راهی وجود ندارد راه‏ را خلق می‏كند ، و به علاوه روش او روش حق و حقيقت ( در مقابل پوچ ) است ، به راهی نمی‏برد و آئينی نمی‏دهد كه آخرش دست خالی و پوچی باشد ، حق است و واقعيت
بنابراين [ نظريه تأثير نوابغ ] اگر به آن معنا بخواهد باشد مسلم حرف‏ پوچی است ولی اگر به اين معنا در نظر بگيريم بدون شك [ سخن درستی است‏ ] ما نمی‏خواهيم نوابغ را تنها عامل بدانيم و بگوييم فقط نوابغ هستند كه‏ سازنده تاريخ و جامعه می‏باشند ، ولی بدون شك نوابغ نقش بسيار بسيار اساسی داشته اند ، فوق العاده هم نقش داشته اند منتها ماركس و پيروانش‏ نمی‏خواهند به عوامل زيستی و اين حرفها توجه كنند ، می‏گويند خود نابغه‏ محصول شرايط توليد است ( چون استقلال را از انسان می‏گيرند ) اين انديشه‏ را نابغه از كجا پيدا كرد ؟ الهامی است كه وضع اقتصادی به او كرده همين‏ طور كه نابغه مثل غير نابغه در يك شرايط خاص طبقاتی زندگی می‏كند و نمی‏تواند غير از اين باشد ، همچنين نمی‏تواند غير از آنچه كه شرايط اجتماعی و زندگی اقتصادی و پايگاه طبقاتيش به او الهام می‏كند فكر كند و بينديشد بنابراين نابغه ديگر نبوغی ندارد ، يعنی باز انسان را از اصالت‏ می‏اندازند ولی آن نظريه می‏گويد : خير ، انسان يك اصالتی دارد كه می‏تواند مافوق طبقه اش بينديشد ، بر ضد طبقه خود و بر ضد فرد خودش نيز قيام كند به هر حال نظريه تأثير نوابغ را نمی‏شود به كلی رد كرد و گفت نابغه و غير نابغه يكی است و همه مردم يكجورند مثلا آيا نادر در تاريخ اين مملكت هيچ نقش اختصاصی فردی نداشته است ؟

پاورقی : . 1 توبه / 32 و . 33

بديهی است در شرايط بعد از آمدن افغانها و آن اوضاع اجتماعی و آن بلبشو اگر نادری هم نبود سرنوشت‏ مملكت جور ديگری بود ناگهان يك آدمی كه فقط از يك خواص زيستی بهره‏ مند است ، يك آدمی با آن هيكل قوی ، آن اراده بسيار قوی ، آن جاه طلبی‏ فوق العاده و آن غيرت [ ظهور می‏كند و اوضاع را تغيير می‏دهد ] مسلم اگر نادر وجود نمی‏داشت اوضاع اينجور نبود ، اوضاع ديگری بود پس نبوغ را نمی‏شود انكار كرد ، نمی‏شود گفت اگر نادر نبود يك كس ديگر كار نادر را می‏كرد اگر كسی حرف اينها را بخواهد بگويد كه شرايط مادی و اقتصادی ، [ نابغه را ايجاد می‏كند ، ] نادر نبود يك فرد ديگر ، او نبود يك فرد ديگر ، و عين همان كار را كس ديگر می‏كرد [ بايد به او گفت ] اينطور نيست
با اين تعريف كه می‏فرماييد ، آيا نقش نوابغ لازم است كه مثبت باشد مثلا نقش معاويه . .
نه ، ممكن است گاهی منفی هم باشد نقش نوابغ در تغيير تاريخ لزومی‏ ندارد كه هميشه در جهت تكامل باشد ، يا تكامل از هر جهت باشد همان‏ معاويه بگذريد از مسأله حقيقت اسلام و اين جور مسائل از جنبه های سياسی‏ قدرت خارق العاده ای بود كه شايد اگر او نمی‏بود يا آدم ضعيفی بجای او می‏بود اوضاع جور ديگری بود همين امويها در مسأله سياست بگذريد از اينكه‏ آنجا كه تضاد منافع داشتند ديگر به هيچ چيز پايبند نبودند ، از اين يكی‏ اگر بگذريد می‏بينيد مردم خارق العاده ای بودند ، كوچك نبودند عباسيها هم‏ همينطور شايد در سلسله های سلاطين دنيا مثل امويها و مثل عباسيها نابغه كم‏ پيدا شده باشد مأمون مگر يك آدم كوچكی است ؟ ! در همه تاريخ دنيا شما بگرديد نابغه ای مثل مأمون و هارون پيدا نمی‏كنيد ، و بی‏جهت نبود كه‏ توانستند يكچنين امپراطوری به اين عظمت [ تشكيل بدهند ] بنی‏عباس پانصد سال [ سلطنت كردند ] كدام سلسله ديگر را در دنيا سراغ داريد كه پانصد سال سلطنت كرده باشند ؟ ! غرض اينكه لازمه نبوغ اين نيست كه نقشش هميشه مثبت و مفيد باشد البته نابغه از هر جهت قهرا اينجور است ، ولی اين نابغه ها اغلب از يك جهت نابغه هستند اسكندر نابغه ای است كه فقط در امر نظامی نابغه‏ است نادر هم همينطور است نادر يك نابغه نظامی است ، آن هم فقط در كارهای سپاهی‏گری در اداره مملكت كه اصلا از حد عادی هم منحط تر بود آدمی‏ بوده كه به همان نسبت كه در كار نظامی‏گری قوی بوده در كار مديريت‏ مملكت مرد منحط و پستی بوده است ، خيلی هم فضاحت راه انداخت می‏گويند اميركبير گفته است كه اگر شاه عباس پادشاه می‏بود و من صدراعظم و نادر وزير جنگ ، ما سه نفری دنيا را می‏گرفتيم نادر فقط همان نبوغ نظامی را دارد تا وقتی كه كار نظامی می‏كند همواره پيشرفت و قدرت است چهار صباح‏ كه ايستاده می‏خواهد مملكت را اداره كند افتضاح می‏كند ، هی آدم بكش ، آدم بكش از همين مردم داخل ، از كله ها مناره ها بساز چشم بچه خودش را كور كرد كارهای عجيبی كرد كه پست ترين آدمها هم اين كارها را نمی‏كنند

تأثير عوامل محرك تاريخ در يكديگر

بحث راجع به مسأله نوابغ و همچنين مسأله اختراعات است نظريه نوابغ و قهرمانان با اغلب نظريه های ديگری كه داشتيم منافات زيادی ندارد ، يعنی‏ قابل جمع است ، مثلا اگر كسی بخواهد تاريخ را بر اساس محيط جغرافيائی يا نژاد و يا حتی اختراعات توجيه كند ، مانعی ندارد كه در عين حال قائل‏ باشد كه نژاد يا محيط جغرافيايی ، نوابغی می‏سازند ، يعنی يك منطقه خاص‏ جغرافيايی است كه از آنجا نابغه بر می‏خيزد نه همه منطقه ها ، همين طور كه می‏گويند منطقه های خاصی هست كه ملتهای قوی در آنجا به وجود می‏آيند ، و قهرا در ميان افراد آن ملتها هم كه همه افراد علی‏السويه نيستند ، بدون‏ شك اختلاف و تفاوت هست باز افرادی هستند كه نسبت به افراد ديگر فوق‏ العادگی دارند ، و باز محيط جغرافيايی است كه نابغه به وجود می‏آورد و نابغه است كه نقش زيادی در حركت تاريخ دارد می‏توانيم محيط جغرافيايی‏ را بدون نابغه فرض كنيم ، مثلا بگوييم كه محيطهای شمالی ، افراد و ملتهای‏ قوی به وجود می‏آورند و همان خصلت طبيعی كه اين ملتها از محيطشان گرفته‏ اند اينها را وادار به حركتی در تاريخ می‏كند بدون اينكه نيازی به رهبر باشد ولی ممكن است كسی اين نظريه را به‏ اين شكل نپذيرد و بگويد : درست است كه محيط جغرافيايی در روحيه ملت‏ اثر می‏گذارد ولی بالاخره افراد برجسته و فوق العاده ای در ميان همانها به‏ وجود می‏آيد كه آنها هستند كه اين نيروها را در حركتها و كارهای نظامی جمع‏ و جور و رهبری می‏كنند قدرت رهبری و مديريت در نابغه فوق العاده است‏ افرادی نظير بيسمارك كه مؤلف مثال زده است يا نادر در ايران ، يا افراد ديگری كه تحولاتی به وجود آورده اند [ از اين قبيل اند ] درست است‏ كه نادر از نظر سربازی هم يك سرباز خيلی شجاع بود ولی خيلی سربازها بوده‏ اند كه مثل نادر شجاع و پهلوان بوده اند ، اما نادر خصوصيت خودش را از اين داشت كه قدرت رهبری داشت ، يعنی توانست نيروها را دور خود جمع‏ كند و رهبری و هدايت نمايد
نظريه نژاد نيز چنانكه گفتيم و بعد ديدم مؤلف هم در آخر همين را می‏گويد با نظريه محيط به يك اصل بر می‏گردند عين اين حرف را در آنجا هم‏ می‏شود گفت
می‏رسيم به مسأله اختراعات در آخر سخن همين شخص هم اين حرف بود ، می‏گويد : تاريخ يعنی اختراعات بزرگ در پشت تغييرات مكانيكی ، تغييرات‏ اقتصادی است و در پشت آن پيشرفت علوم طبيعی ، و در پشت آن ، تفكر مردان بزرگ در گوشه خلوت
می‏خواهد بگويد كه تا محيطی مساعد نباشد مردان بزرگ شرائط مساعدی برای‏ كارهای بزرگ پيدا نمی‏كنند و محيط بايد هم از نظر علمی و هم از نظر اقتصادی مساعد باشد و اينها را اختراعات مساعد می‏كند قهرا اين سؤال به‏ وجود می‏آيد كه اختراعات ناشی از كيست ؟ وقتی ما می‏گوييم " قهرمان " مقصود فقط قهرمان نظامی يا سياسی نيست ، بلكه قهرمان يعنی‏ فرد فوق العاده كسانی كه می‏گويند " قهرمانان ، تاريخ را به وجود آورده‏ اند " مقصودشان منحصر به قهرمانان نظامی و سياسی نيست آن كسی كه موفق‏ به يك اختراع می‏شود مسلم امتيازی با ديگران دارد ، يعنی قدرت مغزی ای‏ دارد كه ديگران ندارند ، و لهذا بعد [ مؤلف ] اقرار كرده كه اگر قهرمانان نقشی در تاريخ داشته باشند نقششان اين است كه اختراع بزرگ‏ می‏كنند و بعد در اثر اختراع بزرگ ، تاريخ را عوض می‏كنند
البته اين نظريه هم قابل رد است خير ، يكی از كارهايی كه مردان بزرگ‏ می‏كنند اختراع است و بسياری از مردان بزرگ هيچ اختراعی نداشته اند ، فقط كشف علمی داشته اند و بعد ديگران كشف علمی آنها را مبنای يك سلسله‏ اختراعات عملی قرار داده اند خيلی از مردان بزرگ ، بزرگيشان در جنبه‏ های ديگر مثلا جنبه های اخلاقی وتربيتی است ، يعنی توانسته اند روحيه و خلق و خوی ملتی را عوض كنند ، مثل بيماری كه خون كثيفی در رگهای اوست ، اين خونهای كثيف و مريض را از رگهايش بيرون بكشند و بعد يك خون سالم‏ وارد بدنش كنند ، و از اين راه او را تغيير دهند گاهی مردان بزرگی پيدا می‏شوند كه اخلاق و عادات پست و منحطی را كه به منزله خون كثيفی است كه‏ در رگهای مردمی هست و آنها را بيمار و ضعيف كرده ، از روح آن مردم‏ بيرون می‏كشند و بجای آن ، خون پاك ( اخلاق و عادات متعالی ) وارد روحشان‏ می‏كنند اينها هم جامعه ها را تغيير می‏دهند بله ، تنها نظريه ای كه نظريه‏ قهرمانان با آن صددرصد تناقض دارد همان نظريه توجيه اقتصادی تاريخ يا نظريه ماركسيسم است ، چون اين نظريه برای وجدان به معنی اعم هيچ گونه‏ اصالتی قائل نيست ، يعنی وجدان بشر را ساخته اوضاع و شرائط اقتصادی و در واقع انعكاس آن شرائط و اوضاع می‏داند ، بنابراين وضع عمومی زندگی مادی‏ است كه وجدان همه افراد و از آن جمله نوابغ را در يك جهت خاص می‏سازد نقش نوابغ فقط اين است كه آنها مظهر خواهند بود فرق است ميان اينكه‏ كسی مظهر اراده يك ملت باشد ( 1 ) [ و اينكه او رهبر و به حركت در آورنده آن ملت باشد ] نظريه‏ قهرمانان با اين نظريه صددرصد تناقض دارد نقش قهرمانان از ديدگاه اين‏ نظريه را بعد كه نظريه توجيه اقتصادی تاريخ مطرح شد بيان می‏كنيم

پاورقی : . 1 در واقع به منزله سمبل می‏شود ، يعنی قومی ، ملتی ، دارد حركتی را انجام می‏دهد ، يك فرد ، شاخص تر از ديگران است ، و او در همان جهت‏ حركتی است كه ديگران می‏كنند ، نه اينكه او اينها را به حركت در آورده ، بلكه اين حركت وجود دارد ، منتها او نمايانگر آنهاست ، ديگران ديده‏ نمی‏شوند او ديده می‏شود ، و الا او هم يكی از آنهاست

عامل جغرافيا و حركت تاريخ

در مسأله آب و هوا مسائلی هست كه بايد بيان شود تأثير منطقه گاهی‏ اينطور تعبير می‏شود كه مردم منطقه هايی كه در آنجا وسيله معيشت وجود ندارد به دليل نبود وسيله معيشت در حال بدويت باقی می‏مانند مردم مناطقی‏ هم كه در آنجا وسائل معيشت صددرصد از طرف طبيعت قبلا آماده شده است‏ باز به دليل اينكه احتياجی ندارند به اين كه كوشش كنند و با طبيعت‏ مبارزه كنند و مواد را به صورت مفيد در آورند چون مواد آماده را هميشه‏ از طبيعت می‏گيرند هيچوقت ترقی نمی‏كنند ولی در مناطق حد متوسط كه نه‏ فاقد وسيله معيشت است به كلی ، و نه وسيله معيشت كاملا در دسترس است‏ ، يك حالت حد وسطی هست كه زندگی انسان محصول دو چيز است : مواد اوليه‏ و كوششی كه خودش به عمل می‏آورد اين ملتها ترقی می‏كنند ممكن است كسی‏ بگويد توجيهی كه ارسطو و ديگران كرده اند روی اين جهت بوده ، ولی درباب‏ مناطق يك حرف ديگری هم هست كه قدما مثل بوعلی سينا كه حتما ارسطو هم‏ همين نظر را داشته دارند آنها اقليم ها را تقسيم می‏كردند به اقليم های‏ خيلی سرد ، خيلی گرم و معتدل ، و معتقد بودند كه در اقليمهای معتدل مزاجهای معتدلتر به وجود می‏آيد ( 1 ) و روی حسابهايی كه پيش خودشان داشتند ( 2 ) معتقد بودند كه در مناطق معتدل‏ تركيبات مادی و بدنی و به قول آنها مزاجهای معتدل تر به وجود می‏آيد و مزاجهای معتدل تر روحهای لطيف تر و قوی تر به وجود می‏آورد اين غير از آن‏ نظريه است كه مردم برخی مناطق ، به دليل اينكه مواد ، صددرصد در اختيارشان نيست و صددرصد هم از اختيارشان خارج نيست و زندگی آنها محصول‏ كار و ماده است ترقی می‏كنند ، بلكه مقصود اين است كه اساسا منطقه های‏ مختلف ، انسانهای مختلف می‏آفريند انسانهايی كه در مناطقی زندگی می‏كنند كه در واقع آن مناطق منطقه زندگی نيست ( مثل آدمهايی كه در تنور زندگی‏ می‏كنند ، در جايی زندگی می‏كنند كه جای زندگی نيست ) ساختمان بدنی آنها قهرا به گونه ای می‏شود كه بتواند با آنجا سازگار در آيد ، و بنيه های اين‏ انسانها از اعتدال خارج است ، آنهايی هم كه در مناطق خيلی سرد هستند بنيه هايشان از اعتدال كامل خارج است ، مردم مناطق حد وسط از بنيه های‏ معتدل برخوردارند و بنابراين مردم اين مناطق هستند كه تمدن ساز و فرهنگ‏ سازند به دليل اينكه ساختمان بدنی‏شان متفاوت است اين يك نظريه ديگر و غير از آن نظريه است
به علاوه ، نظريه درباب آب و هوا و منطقه را دو جور می‏شود تصوير كرد ( كما اين كه درباب نژاد هم همين حرف هست ) : يكی اينكه اختلاف مناطق‏ سبب تحرك شده ، ولی اين حركت از مناطق مخصوصی شروع می‏شود ، اما باز هم‏ تمدن را در واقع هر دو منطقه به وجود آورده گو اينكه از يك منطقه شروع‏ شده است ، نظير حركت هوا كه ما اسمش را " باد " می‏گذاريم اگر همه‏ هوای جو به يك درجه سرد و يا گرم باشد هيچوقت هوا تحرك پيدا نمی‏كند ،

پاورقی : . 1 مقصود از " مزاج " همان تركيب بدنی است . . 2 اينها يك نظريه ای دارند و معتقدند كه ماده هر مقدار كه اعتدالش‏ دقيقتر باشد به قول خود آنها صورتهای كاملتری پيدا می‏كند

هميشه ساكن و راكد است و قهرا اگر عفونتی يا بوی خوشی در فضا پخش شود هيچوقت از آنجا جدا نخواهد شد و هوا عوض‏ نمی‏شود ، ولی اگر اختلاف پيدا شود ، به علل خاصی جو در يك جا گرم تر و فراهم است گذشته از اينكه منطقه ، منطقه مرطوبی است و خود رطوبت اندكی‏ سستی ايجاد می‏كند احتياجشان به تلاش كم است ولی منطقه يزد يك منطقه بی‏ آب و علف است و از حوائج زندگی دور است ، نياز به تلاش در آنجا بيشتر است ، و شايد هيچ منطقه ای در ايران از اين جهت مثل يزد نباشد ، و به‏ اين دليل است كه مردم يزد نه تنها از مردم شمال بلكه از همه مردم ديگر ساير مناطق ايران فعالتر و كاری تر و بلكه باهوش تر هم هستند ، چون تلاش‏ قهرا هوش و تجربه را نيز زياد می‏كند ، و اين تأثير منطقه است ، يعنی‏ منطقه اين طور اثر می‏گذارد كه همان احتياجی كه مردم يزد بيشتر دارند به‏ اينكه مثلا آب را از چاههای خيلی عميق [ بيرون بياورند آنها را فعالتر و كاری تر می‏كند ] خيلی فرق است ميان كسی كه بخواهد آب را از چاه دويست‏ متری جاری كند و كسی كه در كنار نهری است كه همين طور از كوه می‏ريزد و هيچگاه احتياج ندارد [ كه برای به دست آوردن آب تلاش كند ] ، با دستش‏ هم می‏تواند آب را در مزرعه خود باز كند فرق است ميان كسی كه احيانا در منطقه ای است كه احتياج پيدا می‏كند زراعت را با دلو آب دهد ، و كسی كه‏ در منطقه ای است كه يك وقت ده شبانه روز باران پشت سر هم می‏بارد غرض‏ ، اين مثالی است برای اين مورد ، و مثال درستی هم هست
می‏بينيم كه در همه اين نظريات جزئی از حقيقت هست و نمی‏توان آن جزء را انكار كرد ، منتها منحصر كردن درست نيست ، هر كسی از يك زاويه ديده‏ ، و چون از همان يك زاويه بالخصوص نگاه كرده ديگر هر علت ديگری را به‏ كلی خواسته نفی كند ، [ گفته است ] هر چه هست همين است و غير از اين‏ چيزی نيست
اينكه مؤلف می‏گويد آب و هوا در اقوام ابتدائی اثر دارد ، بر اساس‏ همان حرف است كه منطقه است كه افراد را می‏سازد اقوام انسانها تا وقتی‏ كه با طبيعت بايد تلاش كنند ، و به عبارت ديگر اقوام ابتدائی كه به‏ همان محصولات ساخته طبيعت قناعت می‏كنند قهرا ميانشان تفاوت است ، ولی‏ وقتی كه مسأله می‏رسد به يك سطح تمدن بالاتر ، آنها ( ساكنان مناطق پر نعمت ) به همان اندازه كار احتياج پيدا می‏كنند كه اينها ( ساكنان مناطق‏ كم نعمت ) مثلا اگر بخواهند يك كارخانه برق در شمال ايران راه بيندازند همان مقدار احتياج به وقت و كار و فعاليت دارد كه در يزد پس مادامی كه‏ انسانها به صورت اقوام ابتدائی و وحشی هستند و تماسها تماسهای ابتدائی‏ با طبيعت است ميان مردم مناطق مختلف تفاوت است ولی وقتی كه سطح تمدن‏ بالا می‏رود ، ديگر اختلافشان يا از بين می‏رود و يا خيلی كم می‏شود و به بيان‏ ديگر تدريجا كمتر می‏شود
مؤلف می‏خواهد بگويد كه شرائط جغرافيايی منطقه هندوستان كه هوايش هم‏ گرم است و هم مرطوب و آدمهايی سست و بی‏حال و منفی به وجود می‏آورد ، يعنی منطقه طوری است كه حالت بيزاری از كار و فعاليت را در انسان‏ ايجاد می‏كند ، اين شرايط حتی در فلسفه هندی و در آداب و عاداتشان تأثير بخشيده است نظير آن حرفی كه ماركس می‏گويد : اوضاع اقتصادی در فكر و فلسفه و آداب مؤثر است اين می‏خواهد بگويد محيط جغرافيايی مؤثر است‏ اشاره به آن حرفی می‏كند كه آنها در فلسفه شان غايت و كمال انسان را چيزی‏ به نام " نيروانا " می‏دانند كه از آن به " عدم مطلق " تعبير كرده اند ، پس كمال نهايی انسان را در يك امر منفی جستجو می‏كنند می‏خواهد بگويد اين تأثير آب و هواست كه اينها را اينطور منفی كرده در مناطق ديگری‏ ممكن است كار نشانه تشخص باشد ولی اين منطقه چون حالت بيزاری از كار را به وجود آورده قهرا از نظر اخلاقی هم اثر بخشيده كه اخلاقا برای آنها كار نكردن تشخص باشد و كار كردن ننگ و عار كه در اين زمينه ها آداب و عادات عجيبی از متشخصين و راجه های هندی نقل می‏كنند و بعد مثالهايی ذكر می‏كند كه مثلا بعضی‏ها ناخنهايشان را نمی‏گرفتند به علامت اينكه معلوم باشد كه اين دستها كار نمی‏كند و احتياج‏ به كار ندارد دليل خلافش ، يعنی دليل بر اينكه اين امر كليت ندارد اين‏ است كه ما اكنون می‏بينيم كه در محيطهای ديگری هم كار نكردن علامت تشخص‏ است الان در همين محيطهای خودمان برای خانمها كار نكردن علامت تشخص است‏ مؤلف از آناتول فرانس [ در ذكر علائم تشخص و كار نكردن ] نقل می‏كند : " و كفشهای پاشنه بلند " كفشهای خيلی پاشنه بلند كه قديم معمول بود خانمها پايشان می‏كردند ، معلوم بود كه كفش كار نيست ، كفش تشخص و [ علامت كار نكردن است ] ، يا اين كه امروز برخی خانمها ناخنها را بلند می‏كنند برای اين است كه معلوم باشد كه اينها خيلی خانم هستند ، اينها كار نمی‏كنند ، علامت كار نكردن است اين كم كم به عبا و قباها و نعلينهای‏ ما هم می‏رسد ( « و ثيابك فطهر » ) ( 1 ) علامت اين است كه از كار معافيم ، و اتفاقا همين طور هم هست ، يا لااقل از نوعی كارها معاف هستيم‏ اينها دليل بر اين است كه اين آداب و عادات ، صددرصد به منطقه مربوط نيست ، يعنی گاهی علل ديگری اينها را به وجود می‏آورد
كنت گوبينو فرانسوی است او وزير مختار ايران بوده است در زمان‏ ناصرالدين شاه سه سال در ايران بوده و كتابی هم به نام " سه سال در ايران " نوشته است كه به فارسی ترجمه شده و در آن ، اوضاع آن زمان ( اوائل دوره ناصرالدين شاه ) را تشريح كرده است او نظريه خاصی درباره‏ تاريخ دارد كه به نام خودش معروف است : " گوبينيزم " و همان نظريه‏ نژادی تاريخ است به هر حال اين يك مسأله ای است و مسأله مهمی هم هست‏
مسأله ناسيوناليزم كه امروز مطرح است بيشتر جنبه خونی و نژادی دارد ، منتها امروز از ناسيوناليسم تعبير ديگری در دنيا می‏شود و آن تعبير فرهنگی‏ آن است ،

پاورقی : . 1 مدثر / . 4

يعنی معتقد به فرهنگ ملی و فرهنگ قومی هستند و می‏گويند هر قومی در عالم از خودش فرهنگی دارد و قوميت او به فرهنگش‏ بستگی دارد و قوام او هم فرهنگ اوست ، و لذا می‏گويند تمدن ، بشری است‏ چون تمدن مربوط به ابزار است و ابزار اختصاص به هيچ قومی ندارد ، ممكن‏ است قوم خاصی آن را به وجود آورده باشد ولی بعد به هيچ قومی اختصاص‏ پيدا نمی‏كند ، ولی فرهنگ مربوط به روح يك مردم است و هر مردمی يك روح‏ خاص دارند كه همان فرهنگ خاص آنهاست امروز می‏خواهند ناسيوناليسم را بر اساس فرهنگ توجيه كنند و حتی عده‏ای می‏خواهند منكر بشوند كه [ يك‏ فرهنگ می‏تواند فرهنگ جهانی باشد ، می‏گويند ] اصلا فرهنگ جهانی نداريم و نمی‏توانيم داشته باشيم ، فرهنگها همه قومی است ، پس ناسيوناليسم هم در جای خود درست است البته ريشه اين نظريه همان بحث نژاد بوده كه مخصوصا آلمانيها خيلی روی آن تكيه داشتند كه " نژاد ژرمن نژاد برتر است "
اين بحثی بود كه قبلا هم داشتيم و در آخر اين فصل نيز مؤلف همان را مطرح كرده است بعد از آنكه راجع به نژاد بحث زيادی می‏شود و مثالهايی از تاريخ ذكر می‏گردد و صاحب اين نظريه بعضی نژادها را نژادهای برتر می‏داند و بعضی را نژادهای پايين تر ، مؤلف در پايان می‏گويد آخر ، نژاد يعنی‏ مردمی كه به يك اصل واحد منتهی می‏شوند ولی ما می‏دانيم كه در نهايت امر همه اصلها به يك اصل برمی‏گردد ، بنابراين اختلافات جنبه نژادی ندارد و باز برمی‏گردد به جنبه منطقه ای و محيط جغرافيايی ، مثلا نژاد سفيد را منطقه اش نژاد سفيد كرده و در اصل با نژاد زرد و نژاد سياه يك ريشه‏ داشته است ، و همين طور نژادهای ديگر بنابراين اگر تفاوتی ميان نژادها هست معلول منطقه است ، پس بالاخره اصل برمی‏گردد به همان آب و هوا ، پس اين نظريه ، نظريه جديدی نيست
ولی يك چيزی من به نظرم رسيد و آن اينكه ممكن است كسی بيايد نژاد را از آب و هوا تفكيك كند و بگويد درست است كه همه نژادها در اصل به يك‏ اصل برمی‏گردند ولی مانعی ندارد كه بعضی از افراد برخی از نژادها ولو به علل تصادفی نه اينكه مربوط به آب و هوا باشد در زمانی‏ تغييراتی در ژن آنها پيدا شود كه در نسلهای بعد اصلا نسل عوض شود ، و اين‏ خودش ممكن است حتی يك علت تصادفی هم داشته باشد نه اينكه مربوط به آن‏ منطقه باشد ، همين طور كه در تكامل حيوانات می‏گويند كه گاهی چند فرزند از يك جفت به وجود می‏آيد ولی در ميان اينها به يك علت خاصی می‏بينيد يكی دارای يك امتياز فوق العاده می‏شود ، به طور جهش وار و ناگهانی‏ تغييراتی در ژنهای اصلی او پيدا می‏شود كه بعد به كلی نسل او با نسلهای‏ خواهر و برادرهايش متفاوت می‏شود ممكن است كسی بر اين اساس ادعا كند چنانكه افرادی مدعی بودند كه خونها و نژادها متفاوت است ( البته اينها دليل ندارد ) مثلا اگر بگويند نژاد سفيد برتر از نژاد سياه است ، می‏خواهند بگويند كه در آن اجداد خيلی قديمی نژاد سفيد تحولی در ژن آنها پيدا شده كه اين تحول در نژادهای ديگر پيدا نشده است بنابراين ممكن است‏ ما اين نظريه را از نظريه آب و هوا و منطقه جدا بدانيم
ما تا به حال به چند مورد برخورده ايم كه اين نظريات را به علتش‏ برگردانده ايم ، يعنی گفته ايم اين نظريه برمی‏گردد به نظريه قبلی ، ولی‏ ممكن است بگوييم ما كاری نداريم كه اين نظريه به چه برمی‏گردد ، می‏خواهيم‏ بگوييم آنچه مؤثر است چيست ؟ مثلا می‏گوييم تحت هر شرايطی اگر نژاد آريايی به وجود بيايد تاريخ را پيش می‏برد ، يعنی عامل مستقيم تاريخ نژاد آريايی است ، حال تحت شرايط آب و هوای معتدله به وجود بيايد يا آب و هوای سردسير
فرض اين است كه تحت هر شرايطی به وجود نمی‏آيد حرف او اين است كه‏ مثلا نژاد آريايی يعنی " نژاد ساخته شده اين منطقه " يعنی اگر شما همين‏ نژاد را قبلا گذاشته بوديد در منطقه ديگری ، اين ديگر اين نبود ، آن شده‏ بود ، و اگر آن را گذاشته بوديد اينجا آن نبود ، اين شده بود ، نه اين كه‏ مثلا نژاد آريا نژادی است كه اگر در آفريقا هم زندگی كرده بود همين‏ خصلتهای فعلی را داشت ، اگر در آنجا زندگی می‏كرد خصلتهای آفريقاييها را داشت
بر مبنای اينكه هر چيزی علتی دارد ، هر نظريه ای هم علتی دارد
ما علت نزديك و علت مباشر را داريم بحث می‏كنيم ، منتها اين علتها را كه در كنار يكديگر ذكر می‏كنيم اگر يكی علت ديگری باشد ديگر دومی عامل‏ مستقلی نيست ، يعنی هر دو برمی‏گردد به يك نظريه مثلا نظريه نژاد و نظريه‏ منطقه تقريبا هر دو برمی‏گردد به يك نظريه و ديگر نمی‏توانيم اينها را دو نظريه جدا حساب كنيم ، چون كسانی هم كه می‏گويند " منطقه " مقصودشان‏ اين نيست كه اگر گروهی را از يك جا به جای ديگر ببرند مثل كاری كه‏ امثال نادر می‏كردند ، يكدفعه يك كوچ دسته جمعی می‏دادند مثلا يكدفعه مردمی‏ را از عربستان به اين منطقه بياورند ، در ظرف يك يا دو سال فورا خلق و خويشان عوض می‏شود اينجور نيست ، بسا هست چندين نسل بايد بگذرد تا [ خلق و خويشان ] عوض شود ( به شرط اينكه ازدواج نكنند بله ، اگر ازدواج‏ كنند زودتر تغيير می‏كنند ) يعنی آب و هوا تأثير تدريجی روی اقوام می‏بخشد و چنين نيست كه يك تأثير دفعی داشته باشد
راجع به اين مسأله ای كه فرموديد امكان دارد كه تصادفا در يك ژن‏ تغييراتی ايجاد شود ، بايد ببينيم كه از نظر علم ژنتيك می‏تواند چنين‏ چيزی باشد يا نمی‏تواند ؟ البته تصادف كه ما می‏گوييم به همان معنايی است كه قبلا عرض كرديم ، يعنی يك علت غير كلی ، يك علت شخصی و فردی
يعنی بايد ببينيم آيا می‏شود كه در شخصی كه در ژنهای قبلی او شرايط يك‏ جور بوده ، يكدفعه در ژن بعد از او تغييرات خاصی صورت بگيرد ؟ بله ، اين را كه می‏گويند هست و تجربه هم نشان داده كه هست
البته در خواص اصليش می‏گويند نيست ولی در امور عرضی امكان آن وجود دارد در چی مثلا ؟ مثلا تصادف ، شكل پا و دست و چشم و غيره را عوض نمی‏كند اما امكان‏ دارد كه رنگ يا چهره را عوض كند
نه ، مثلا گوسفند قره كل ، ابتدا از نژاد همين گوسفندهای عادی است ولی‏ يكوقت شما می‏بينيد كه در يك زايش خاصی كه علم نتوانسته آن را تحت‏ ضابطه در آورد ( لابد ضابطه ای دارد ) بره ای به وجود می‏آيد كه پوستش‏ امتيازی دارد و با پوستهای ديگر از زمين تا آسمان متفاوت است كه اين را می‏گويند گوسفند قره كل
بالاخره گوسفند همان گوسفند است
بله ، گوسفند همان گوسفند است در گذشته همين تحولاتی كه به صورت جهش‏ صورت گرفته كه به قول اينها نوعی به نوع ديگر متبدل شده چگونه بوده است‏ ؟ در يك نسل يكمرتبه جهش وار اين كار انجام شده و اين جور نبوده كه‏ نظريه داروين تدريجا و به طور غير محسوس عملی شده است می‏گويند به مرحله‏ ای می‏رسد كه يكدفعه نسلی كه متولد می‏شود با نسل گذشته تفاوت خيلی زياد و عميقی دارد
تفاوت اصيل كه ندارد
تفاوت اصيل دارد به گونه ای كه او را از نوعی به نوع ديگر خارج می‏كند ( موتاسيون )
يعنی انسان به شكل چيز ديگری می‏شود ؟ بله ديگر البته هنوز از انسان به آن طرف پيدا نشده
يعنی انسان از نسل حيوان است ؟ مطابق نظريه اينها همين طور است اينها كه می‏گويند انسان از نسل حيوان‏ است چه می‏گويند ؟ همين را رد می‏كنند
نه ، از نظر علمی قابل رد نيست و نبايد هم رد كرد ، چرا بايد رد كرد ؟ ! نظر علمی كه رد كردنی نيست و دليل هم ندارد كه كسی بخواهد رد كند
تجربه و واقعيت نشان می‏دهد كه هيچ وقت يك حيوان گرچه تغييراتی در چهره و اندامش پيدا شده حيوان ديگری نشده است
ما كه اطلاع مستقيم نداريم ولی زيست شناس های امروز به چنين چيزی‏ معتقدند ، حال ممكن است روزی نظريه ديگری [ پيدا شود ]
فكر نمی‏كنم از نظر علمی ثابت شده باشد
نظريه " موتاسيون " كه امروز می‏گويند مگر غير از اين است ؟ نتوانسته اند ثابت كنند كه در طول يك ميليون سال مثلا موشی اسب شده‏ باشد
نه ، نمی‏گويند هر چيزی هر چيزی می‏شود ، به اين شكل نمی‏گويند كه مثلا يكدفعه يك موش اسب شود ، اما به صورتی كه مثلا يك موش ، يك‏ موش خرما شده باشد [ می‏گويند ] در همين حد است ، حلقاتی دارد ، ولی‏ تغييرات به طور ناگهانی انجام می‏شود ، مثلا در طول صد نسل هيچ تفاوتی‏ نيست ولی يكمرتبه در يك نسل يك تفاوت عميق پيدا می‏شود ، تفاوتی كه در ژنهای حيوان اثر می‏گذارد نه اينكه يك امر عرضی باشد كه باز اولاد او مثل‏ اجدادش باشند ، بلكه از آن به بعد اولاد او همه مثل خودش هستند
آيا ماديون هم همين را قبول دارند ؟ همه قبول دارند
ولی می‏گويند از راه ژنها فقط جسميات منتقل می‏شود و روحيات به هيچ وجه‏ انتقال پيدا نمی‏كند
اين درست است و همه قبول دارند مكتسبات ( نه روحيات ) يعنی اخلاق‏ اكتسابی منتقل نمی‏شود اما اخلاق فطری و طبيعی چرا ، يعنی اگر مثلا گوسفند يا سگی را تربيت خاصی كرده باشند هيچوقت تربيت آن سگ به توله هايش‏ منتقل نمی‏شود اگر به آن سگ چيزهايی ياد داده باشند معلوماتش منتقل‏ نمی‏شود اگر به آن سگ چيزهايی ياد داده باشند معلوماتش منتقل نمی‏شود كما اينكه در انسان هم همينطور است ، هيچوقت مثلا يك صنعتگر كه سالها زحمت‏ كشيده صنعتی را ياد گرفته بچه اش صنعتگر به دنيا نمی‏آيد ، چون [ صنعتگری‏ ] امری است اكتسابی يك عالم هم بچه اش عالم به دنيا نمی‏آيد يك با تربيت هم بچه اش با تربيت به دنيا نمی‏آيد اين درست است ، يعنی امور اكتسابی قابل وراثت نيست نظريه داروين بر اساس اين بود كه امور اكتسابی هم قابل وراثت است كه نظريه اش رد شد ولی يك سلسله امور فطری‏ هست كه حتی اينها روحی هم هست و خيلی اوقات ارثی است اين " الولد سر ابيه " كه می‏گويند ، يك تجربه ای است ، يعنی در خيلی از افراد همان‏ خصلتهای خلقی پدر [ وجود دارد ]
همين را معتقدند منتقل نمی‏شود ، يعنی ماديون می‏گويند فقط جسميات ، يعنی شكل پدر به فرزند منتقل می‏شود ولی روحيات او اصلا منتقل نمی‏شود
" اصلا " نيست ، البته كليت ندارد ولی " اصلا " نيست ، چون‏ می‏گويند وراثت وقتی كه منتقل می‏شود ظاهر نمی‏شود مثلا ممكن است كه اخلاق و خصلتهای يك فرد به فرزندش و به فرزند فرزندش منتقل شود بدون اينكه در او بروز داشته باشد ، در نسل هفتم هشتم و شايد هم بيشتر يكمرتبه تمام‏ خصلتهای آن جد هفتم هشتم در او بروز می‏كند
می‏گويند در مورد جسميات مثل رنگ چنين می‏شود ، مثلا ديده اند كه پدر سياه پوست بوده و مادر سفيد پوست ، در طول چهار نسل صفت مادر بر صفت‏ پدر چربيده ولی نسل پنجم سياه پوست شده است
خصلتهای روحی وابسته به جسم منتقل می‏شود بعضی خصلتهای روحی فقط يك‏ سلسله استعدادهاست كه بستگی دارد به ساختمان جسمی ، چنانكه قديمی‏ها افراد را [ از نظر مزاجی و اخلاقی ] تقسيم می‏كردند به افراد بلغمی ، افراد صفراوی و غيره اين بلغم و صفرا و گروه خون و غيره اموری جسمی است ولی‏ همينها در زمينه اخلاقی مؤثر است
ماديون ( ماركسيستها ) می‏گويند همه اينها اكتسابی است
اين نظريه به فلسفه ماركسيسم مربوط نيست ، حرفی است كه علمای فن بايد . بگويند غرض ، اين به صورت يك احتمال و يك نظريه احتمالی بود كه‏ عرض كردم ، حال اگر كسی منكر اين نظريه باشد [ مسأله منتفی است ] و به‏ علاوه ، لزومی ندارد كه ما آن نظريه نژادی را كه گفتيم ، به خصلتهای روحی‏ سرايت بدهيم ، در همان حد خصلتهای جسمی هم كافی است مثلا اگر بگوييم كه‏ نژاد سفيد در شرايط خاصی تحولی در آن پيدا شد كه قوی شد ، در نتيجه نسل اينها هميشه قوی تر هستند ، اعصاب قوی تری دارند يا مثلا خونشان گروه خاصی است ، باز می‏شود امر جسمی لزومی ندارد كه حتما ما روحيات را قابل انتقال بدانيم تا نظريه نژاد از آن نظر قابل توجيه باشد ، در جسميات فقط هم اگر بگوييم باز قابل توجيه است
. . . كه چطور ممكن است يك واقعه بزرگ در تاريخ مؤثر نباشد ؟ نه ، مقصود از " مؤثر نباشد " اين است كه نمی‏شود هيچ چيزی در هيچ‏ چيزی مؤثر نباشد آن زمانی كه هيتلر همه دنيا را گرفته بود و اسمش همه‏ دنيا را پر كرده بود ، روی همين خصلت نژادی ، " لرها " می‏گفتند كه اين‏ از نژاد " لر " است ، اسمش هم هيتلر است و نه هيتلر ، و متلكی هم‏ می‏گفتند به اصفهانيها كه هيتلر اصفهانی است و شيعه هم هست ، و نوع‏ سبكش هم اين بود كه :
دشمن عثمان و بوبكر و عمر
عبده الراجی آدولف هيتلر
اينها هم گفتند كه " مسيح " از اين نژاد بود خود مريم و مسيح را می‏بينيم كه در نقاشيها تصوير آنها را به صورت انسانهای سفيد و موبور می‏كشند ( مثل اروپاييها ) در صورتی كه مسيح و مريم فلسطينی بودند و مسلما دارای موی سياه بودند
next page

fehrest page

back page