![]() |
مقدمه
كتاب حاضر اولين مجلد از مجموعه فلسفه تاريخ اثر متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری است . اين مجموعه در اصل ، درسهای آن فيلسوف گرانقدر پيرامون " فلسفه تاريخ " بوده است كه در سالهای 1355 تا 1357 ( تا زمان آغاز نهضت اسلامی ) در جمع برخی از شاگردان استاد و در منزل ايشان ايراد میشده است روش درس به اين صورت بوده است كه كتابی در موضوع مذكور معرفی میشده و دانشجويان به ترتيب روی فصول مختلف آن كتاب كنفرانس میداده اند و استاد شهيد در ضمن كنفرانس افراد و يا پس از آن ، مطالبی را بيان میكرده اند ابتدا بخشی از كتاب لذات فلسفه اثر ويل دورانت مورد بحث قرار گرفته ، سپس كتاب تاريخ چيست ؟ اثر " ای ، اچ ، كار " و بعد كتاب ماركس و ماركسيسم اثر آندره پیيتر جلد اول شامل بحث پيرامون دو كتاب اول استجهت رعايت اختصار ، از ذكر متن كامل بيانات شاگردان خودداری كرده به درج خلاصه های آنها اكتفا نموديم سبك خاص درس كه استاد و شاگرد به متن كتاب مورد بحث ، واقف بوده اند و در نتيجه گاهی مطالب به اشاره گفته میشده است و اينكه متن كتابهای مورد بحث ، در كتاب حاضر آورده نشده است ، شايد موجب شده باشد كه در موارد اندكی ، در نظر اول احساس نارسايی شود ، اگر چه مواردی كه نياز به توضيح داشته ، توضيح داده شده است
اين مجلد شامل هفت بخش است كه در بخش اول ( عوامل محرك تاريخ ) كتاب لذات فلسفه مورد بحث بوده است و در بخشهای بعد ، كتاب تاريخ چيست ؟ مطالب كتاب در نوع خود بديع و جالب توجه است ، خصوصا كه يك فيلسوف مسلم اسلامی درباره مسائل " فلسفه تاريخ " اظهار نظر كرده و نظرات دانشمندان غربی نيز بررسی شده است لازم به ذكر است كه از آغاز فصل " آيا تاريخ علم است ؟ " تا انتهای فصل اول بخش " تكامل تاريخ " يعنی كمتر از يك پنجم كتاب حاضر نوارهای آن در دست نبود و تنظيم آن بر روی متونی كه در زمان حيات استاد توسط شركت كنندگان در درس از روی نوار پياده شده صورت گرفته است كه اگر احيانا در حين تنظيم ، در موردی احساس نارسايی میشد امكان رجوع به نوار وجود نداشت
اميد است كه اين اثر نيز همچون ديگر آثار آن شهيد فرزانه مورد استفاده طالبان حقيقت قرار گيرد و راه مقدس انقلاب اسلامی را با بينشی هر چه روشن تر و با گامهايی هر چه استوارتر تا رسيدن به آخرين هدفها بپيماييم
12 ارديبهشت 69 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری
عوامل محرك تاريخ
عوامل محرك تاريخ
به يك اعتبار همه چيز در عالم تاريخ دارد ، چون تاريخ يعنی سرگذشت ، وقتی كه يك شیء حالت متغيری داشته باشد و از حالی به حالی و از وضعی به وضعی تغيير وضع و تغيير حالت بدهد اين همان سرگذشت داشتن و تاريخ داشتن است ، برخلاف اينكه اگر يك شیء به يك وضع ثابتی باشد ، يعنی هيچگونه تغييری در آن رخ ندهد قهرا تاريخ هم ندارد مثلا اگر ما معتقد باشيم كه زمين از ابتدا كه خلق شده و به وجود آمده به همين شكل و به همين وضع بوده كه هست پس زمين تاريخی ندارد ، اما اگر زمين تغييراتی داشته باشد ، قبول كنيم كه زمين يك سلسله تغييرات و تحولات داشته ، پس زمين تاريخ دارد ، كما اينكه ما " تاريخ طبيعی زمين " داريممسأله ديگر اين است كه آيا تاريخ بر اساس تصادف است يا بر اساس اصل علی و معلولی ؟ يكی از نظريات درباب تاريخ اين است كه تاريخ را تصادفات به وجود آورده ، ولی آن كسی هم كه میگويد " تصادف " مقصودش اين نيست كه [ وقايع تاريخی ] بدون علت به وجود آمده ، يعنی نظر هر كس را كه شما بشكافيد نمیخواهد بگويد كه حادثه ای خود بخود و بدون علت به وجود آمده است " تصادف " كه از قديم مسأله بخت و اتفاق و تصادف را مطرح میكردند [ به معنی علت نداشتن نيست ] در واقع انسان به چيزی میگويد " تصادفی " كه كليت ندارد ، يعنی تحت ضابطه و قاعده در نمیآيد ، مثل همين مثال معروفی كه ذكر میكنند : انسان اگر چاه بكند و به آب برسد ، اين يك امر تصادفی نيست چون دائما و لااقل اكثر ، كندن زمين در يك عمق معين به آب میرسد ولی اگر انسان چاه بكند و به گنج برسد اين را يك امر تصادفی تلقی میكنيم ، میگوييم چاه كنديم تصادفا به گنج رسيديم ، برای اينكه اين يك امر كلی نيست ، مخصوص اين مورد است ، يعنی مجموعه يك سلسله علل و شرايط خاص ايجاب كرده كه در اينجا گنجی باشد ، و يك سلسله علل ديگر ايجاب كرده كه شما چاه بكنيد و نتيجه اين دو اين شده كه در اينجا به گنج برسيد ، ولی چنين رابطه كلی و دائمیيی ميان كندن چاه و پيدا شدن گنج وجود ندارد ، چون رابطه كلی وجود ندارد پس ضابطه و قاعده ندارد نه اينكه علت ندارد
پس علت نداشتن يك مطلب است ، كليت نداشتن مطلب ديگر كسانی كه میگويند تاريخ را تصادفات به وجود آورده ، يعنی يك سلسله وقايع به وجود آورده كه آن وقايع تحت ضابطه كلی در نمیآيد ، همان مثالهای معروفی كه ذكر میكنند ، كه يك مورخی كتابی نوشته تحت عنوان " بينی كلئوپاترا " ( 1 ) كه اگر بينی او مثلا يك ذره كوچكتر يا بزرگتر میبود سرنوشت عالم جور ديگری بود ، چون بينی او فلان جور بود پس فلان پادشاه عاشق او شد و در نتيجه عشق ايندو به همديگر حوادثی پيدا شد و اصلا اوضاع دنيا در اثر يكچنين امری تغيير كرد حال اين معنايش اين است كه اين يك امری نيست كه تحت ضابطه در بيايد ، يك قانونی درست كنيم به نام " قانون بينی كلئوپاترا " ، اين ، قانون بردار نيست اشخاصی كه قائل به تصادفند میگويند تمام حوادث بزرگ تاريخی و قضايای مهم تاريخی ، وقتی نگاه بكنيم میبينيم يك امر جزئی [ علت آن بوده است ] ،
پاورقی :
. 1 ملكه مصری
مسأله ديگر مسأله ارزش تاريخ است . اين هم بايد به دو مسأله تجزيه شود : يكی مسأله ارزش فی نفسه تاريخ تاريخ به همان معنای سرگذشت جامعه بشر ، و ارزش تاريخ يعنی ارزش شناخت سرگذشت جامعه بشر مثل اينكه میگوييد " ارزش روانشناسی " ، يكوقت انسان میخواهد بگويد آيا تاريخ يعنی شناخت واقعی جريان گذشته ارزش دارد يا ارزش ندارد ؟ اين يك مسأله است ، مسأله ديگر مسأله ارزش تاريخ ثبت شده است ، يعنی تاريخ نگاريها ، اين يك مسأله ديگری است كه جداگانه بايد طرح كرد ، يعنی چقدر میشود به تاريخهای مكتوب و به آثار تاريخی اعتماد كرد ؟ اينجاست كه نظريه های افراطی و تفريطی وجود دارد ، بعضی صرفا ملا لغتی هستند و همين قدر كه يك كتابی را پيدا كنند و يك نسخه خطی كه مثلا در هفتصد سال پيش نوشته شده ، يا در فلان جا چاپ شده ، اين ديگر برايشان وحی منزل است
يك عده اساسا به كلی تاريخ را بیارزش میدانند از باب اينكه میگويند : انسان هيچوقت نمیتواند خودش را از تعصبات و جانبداريها و عقده ها و كينه ها تخليه كند همه تاريخها را انسانهايی نوشته اند كه میخواسته اند منظور خاص خودشان را در لباس تاريخ بنويسند بعضی از آنها اساسا جعل میكردند و دروغ میگفتند .
پاورقی :
. 1 ممكن است اشخاص ديگر كه منكرند ، بگويند خير ، آن ظاهر قضيه و
بهانه بود ، علت چيز ديگری بود
البته مسأله ديگری هست و آن اين است كه آيا حقيقت تاريخی برای هميشه قابل كتمان است ؟ و يا اينكه نه ، حقيقت بالاخره خود را ظاهر میكند ولو بطور موقت رويش را بپوشانند ، بعد از مدتها هر جور باشد ، خودش خودش را آشكار و ظاهر میكند ، به يك شكلی بيرون میآيد كه برای اين قضيه ، نمونه خيلی زياد است و اين خود يك اصلی است
پس درباره مسأله ارزش تاريخ نگاری ، گفتيم بسياری از مورخين كه اصلا دروغ نويس اند و نمیشود به آنها اعتماد كرد كه عالما عامدا حقيقت را كتمان نكرده باشند تازه تاريخ نويسهای راستگو كه حاضر نبوده اند يك كلمه دروغ بنويسند باز هم به علت اينكه تاريخ را برای يك منظور خاص مینوشتند ، انتخاب میكردند ، يعنی حوادثی كه در خارج واقع شده به منزله ماده بوده برای اينكه او به اين ماده ، صورت و شكل بدهد ، هيچ دروغ هم نگفته است مثلا اگر شما به آقای بروجردی ارادت داشته باشيد ، در زندگی آقای بروجردی اينقدر نقاط نورانی و خوب هست كه شما میتوانيد يك كتاب پر بكنيد ، بعد آقای بروجردی میشود يك مرد قديسی كه سراسر زندگيش همه خير است و بركت و فضيلت ، و اگر شما با آقای بروجردی بد باشيد حتما آقای بروجردی در زندگیاش يك نقاط ضعفی هم دارد ، میرويد از راستها هم انتخاب میكنيد ، هيچ هم دروغ نمیگوييد ، در طول زندگی هشتاد ساله اين مرد شما میتوانيد يك عده داستان [ از اين نوع ] پيدا بكنيد ، همه هم داستانهای راست باشد ، بعد بگوييد اين آقای بروجردی است ، در صورتی كه آقای بروجردی نه اين است نه آن ، آقای بروجردی مجموع اينهاست ، يعنی آنی است كه هم آن را داشته و هم اين را ، ولی وقتی شما میخواهيد از آقای بروجردی يك چهره خوب ترسيم بكنيد آنها را انتخاب میكنيد ، دروغ هم نگفته ايد ، و وقتی میخواهيد از آقای بروجردی يك چهره بدی رسم كنيد ، اينها را انتخاب میكنيد ، دروغ هم نگفته ايد اينهاست كه میگويند تاريخ را بیارزش كرده ، يعنی شما سراغ هر مورخی در دنيا برويد میبينيد كه در يك قضيه ، تمام وقايع را آنچنان كه بوده است ، اعم از آنچه كه زشت باشد يا زيبا ، ننوشته ، بلكه انتخاب كرده ، و اين انتخاب بر حسب هدفی بوده كه از تاريخ نگاری داشته است اين جهت است كه مسأله ارزش تاريخ مطرح میشود ، يعنی تاريخ به معنی تاريخ نگاری ، تاريخهای مكتوب ، چقدر قابل اعتماد است و چقدر قابل اعتماد نيست ، كه در همين كتاب ( 1 ) هم اولين بحثش درباره ارزش تاريخ است ، هر چند نام نمیبرد
مسأله مهمی كه بايد عرض كنم اين است كه مسأله " محرك تاريخ " يك مسأله است و مسأله " فلسفه تطور تاريخ " مسأله ديگر معمولا اين دو از يكديگر تفكيك نمیشوند میدانيم جامعه انسانی تحولات زيادی دارد از قبيل انحطاطها ، ترقيها ، جنگها ، صلحها ، رفاهها ، محروميتها و امثال اينها يكوقت ما جامعه انسانی را از نظر تنوع ، در تمام طول تاريخ گذشته يك " نوع " میدانيم كه افرادش عوض میشوند ، افرادش اين جامعه است ،
پاورقی :
. 1 [ مقصود كتاب لذات فلسفه است ]
اما يك وقت هست كه همين طور كه برای انواع ، از نظر زيست شناسی ، تحول و تطور قائل هستيم و میگوييم يك نوع متطور و متحول میشود به نوع ديگر ، برای جوامع هم تحول و تطور قائل میشويم ، میگوئيم اصلا جامعه انسانی اسمش جامعه انسانی است ، جامعه امروز ماهيتش با جامعه پانصد يا هزار سال پيش فرق دارد ، جامعه سوسياليستی ماهيتا با جامعه سرمايه داری متفاوت است ، و جامعه سرمايه داری با جامعه فئودالی دو ماهيت دارد ، با جامعه قبلش دو ماهيت دارد ، ماهيتهای مختلف است ، آنگاه در فلسفه اين تطور بحث میكنيم ، يعنی آن چيزی كه سبب میشود كه جامعه از نوعی به نوع ديگر متحول بشود ، و به عبارت ديگر عامل اين تحول چيست ؟ اين مطلب در اين كلمات ( 2 ) اندكی مغشوش است ،
پاورقی :
. 1 در كتاب " تاريخ چيست " نيز هست كه حوادث تاريخ دو گونه است
: حوادث بیارزش و حوادث با ارزش حوادث بیارزش حوادثی است كه
تأثيری در رويدادهای بعدی نداشته ، و در واقع بود و نبود آن تأثيری در
حوادث بعدی نداشته است حوادث با ارزش حوادثی است كه در اوضاع بعد
تأثير داشته است
. 2 [ مقصود ، مطالب كتاب مورد بحث ( لذات فلسفه ) است ]
اين يك نظر خاص است درباره تاريخ
تا آنجا كه من مطالعه دارم ايندو در كلمات اين آقايان چندان از يكديگر مشخص نشده اند ، مخصوصا طرفداران منطق ديالكتيك كه به اصل " گذار از كميت به كيفيت " قائلند الزاما به تطور نوعی جامعه قائلند مگر آنكه برای جامعه شخصيت و وجود واقعی قائل نباشند
پس اين تطور تاريخ ، خودش معلول آن تحولات نيست ؟ يعنی تطور ملل ، اينكه نوع و ماهيتشان يكدفعه تغيير میكند ، اين خودش به اصطلاح يك تغيير كلی است كه در اثر آن تحولات كوچك به وجود آمده . آنجا كه صحبت از نقطه حساس بود ( 1 ) تا اندازه ای میشد اين حرف شما را درباره آن نقطه حساس ، يعنی آن گردشگاههای تبدل نوعی تاريخ ، گفت اين مسأله به هر حال مسأله جداگانه ای است ممكن است شما اساسا نظريه ای در اينجا ابراز بداريد و آن نظريه همين باشد ، بگوييد اين عاملهای خاصی كه اينها ذكر كردند ، همين تبدلهای تدريجی ، تغييرهای تدريجی در همه شؤون زندگی ، يكمرتبه جهش وار تبديل میشود به يك تغيير كيفی ممكن است كسی اين نظر را بگويد ، ولی به هر حال اين مسأله غير از آن مسأله است اينكه انسان دنبال اين باشد كه جامعه تبدل نوعی پيدا میكند يك مسأله است ، و اينكه علتش چيست مسأله ديگری است اولی پذيرفتن اين مسأله است كه اصلا ماهيت جامعه تغيير میكند ، بدين معنی كه تمام تشكيلات و نظامات جامعه از آن بن گرفته تا رو ، به كلی عوض میشود [ و جامعه ] نوع ديگری شمرده میشود غير از نوع اولش ، [ ولی دومی شامل اين مسأله نيست ] از نظر ماركسيستها نوع ابزار توليد كه تغيير كرد ، نوعيت جامعه نيز عوض میشود
گويا در ذيل بيان " توجيه تاريخ از راه دين " مطلب ديگری را گنجانده كه به آن ارتباط ندارد ، يعنی نظريه ديگری درباره تاريخ هست و آن نظريه ادواری بودن تاريخ است كه به دين هم ارتباط ندارد اين نظريه میگويد تاريخ هميشه يك حركت دوری را طی میكند ، حركت خود را از نقطه ای شروع میكند ، بعد دو مرتبه برمیگردد به همان نقطه ، توجيه دينی هم نمیخواهند بكنند ، توجيه طبيعی میخواهند بكنند ، میگويند : ابتدا توحش است در توحش ، فكر و فرهنگ و تمدن نيست ولی اراده و قدرت روحی هست در اثر اين حالت توحش ، قدرت اجتماعی به وجود میآيد بعد قدرت ، تمدنی را به وجود میآورد بعد كه تمدن و فرهنگ به وجود آمد ، به تدريج افكار خيلی عالی و ظريف به وجود میآيد و هر چه كه بشر در تمدن و فرهنگ بالاتر برود از اراده اش كاسته میشود و تا حد زيادی نيز به تعبير ما نعمتزده میشود ،
پاورقی :
. 1 [ اشاره به متن كتاب " لذات فلسفه " است ]
فقط به جامعه نگاه نكنيد ، يك جور ديگر هم مثال بزنيم : معمولا در خانواده ها ، در اين زندگيهای ما ، میبينيد يك آدمی پيدا میشود خيلی سختكوش ، پركار ، جدی ، تن به زحمت بده ، اين فرد يك كارخانه يا يك تجارتخانه تأسيس میكند ، كار و ابتكار را به حد اعلا میرساند ، ولی خودش چون از يك خانواده طبقه چهاری به وجود آمده ، عادت كرده به زندگی سخت ، عادت كرده به گرما و سرما و تحمل سختی اينها او را يك انسان جدی بار آورده است بعدها زن و بچه اش در اين زندگی كه مقرون به رفاه است بزرگ میشوند نسل بعد از او كه بچه های او باشند يك آدمهای متوسطی از آب در میآيند چون اوائل زندگيشان در زندگی همين آدم بوده و در سختی بزرگ شده اند اينها هم تا حد زيادی آدمهای جدی و كارآمدی هستند و آن ثروت را حفظ میكنند ولی بچه های اينها كه به وجود میآيند ، چون اينها تدريجا زندگی و رفاه و خوشی را توسعه میدهند ، كم كم از اين منزل میروند به منزل ديگری ، اين فرش را تبديل میكنند به فرش ديگری ، خوراكشان تغيير میكند ، لباسشان تغيير میكند ، زيورشان تغيير میكند ، ديگر آن نسل سوم يك موجودهايی میشوند نازپرورده كه فقط بايد به آنها رسيد ، از كوچكترين رنج ناراحت میشوند ، در نتيجه قدرت اين را كه آن زندگی و آن ثروت را ضبط كنند ندارند ، همينكه پدر مرد ، در مدت كمی تمام زندگی را به باد میدهند ، دوباره برمیگردند به همان صورت فقيرهای درجه اول و به مفلوكيت ، بعد دو مرتبه بچه های اينها اگر بچه هايی باشند كه در فقر و مسكنت بزرگ بشوند باز ممكن است از نوع همين حركت شروع بشود ، و لهذا در دنيای ما خيلی كم اتفاق میافتد كه يك خانواده ثروتمند چهار پنج نسل پشت سر هم ثروتمند باقی بماند ، بلكه منقرض میشوند
همچنين میبينيد دولت میآيد در يك خانواده ای ، دو سه نسل كه در ميان اينها هست از بين میرود و از يك خانواده ديگر سر در میآورد ، باز همين طور از خانواده ديگر سر در میآورد ، كه اين با اصول ماركسيستها هم جور در نمیآيد ، يعنی يك حساب ديگری است ، يك حساب روانشناسی است شما سلسله های سلاطين را نگاه كنيد ، هر سر سلسله ای يك مرد جدی ای بوده كه در دامن سختيها پرورش پيدا كرده ، و او بوده كه توانسته قدرتی به وجود بياورد ، يك سلسله ای را براندازد و نظمی ، امنيتی ، قدرتی ، شوكتی به وجود آورد ، زمينه برای بچه هاشان درست كردند ، بچه هاشان تا يكی دو نسل از نظر اراده و سختكوشی بد نيستند ، ولی هر چه رو به اين طرف میآيد كم كم اينها يك مردمان عشرت طلب و " نازپرورده تنعم " در میآيند شاه اسماعيل صفوی را در نظر بگيريد و شاه سلطان حسين را ، او كه سر سلسله است چه جور آدم مقتدری است و اين چه جور ؟ همه سر سلسله ها افرادی قوی بودهاند ، و همه افرادی كه به دست آنها آن سلسله منقرض شده افرادی ضعيف بودهاند ، ولی اين ضعفشان علت دارد و آن اين است كه اينها كم كم به رفاه خو گرفته اند پس اين است كه [ میگويند تاريخ ] حركت دوری دارد
اينها معتقدند كه جامعه ها هم همين جور است ، يعنی ترقيها و انحطاطها نيز هميشه يك حركت دوری را طی میكند ، از يك مبدئی شروع میكند ، جبرا يك قوس صعودی را طی میكند و بعد جبرا مسير انحطاط را میپيمايد ، پس حركت تاريخ يك حركت دوری است منتها حداكثر اين است كه آنهايی كه اندكی دقيق تر هستند میگويند درست به آن نقطه اول نمیرسد ، بلكه چون از تجربيات گذشته تا حدی استفاده میشود میرسد به آن نقطه اول ولی در سطحی بالاتر ، و لذا میگويند حركت تاريخ حركتی حلزونی است يعنی دور میزند میآيد به مقابل نقطه اول نه به عين نقطه اول ، و دو مرتبه دور میزند و همين طور ، ولی به هر حال حركت ، مستقيم نيست ، برگشت دارد ، هميشه تاريخ برگشت دارد مؤلف ، آن نظريه را میخواسته بگويد ولی خيلی مجمل و مندمج گفته و در ذيل نظريه دين هم گفته ، با اينكه ربطی به نظريه دين ندارد
و اما نظريه دين : نمیدانم اينها تعمد داشته اند كه اين را اينطور بگويند يا اصلا طرز تفكر فرنگيها همين طور است توجيه تاريخ بر اساس دين به قول اينها به اين معنی غلط است كه ما مشيت الهی را كه مبدأ همه جريانات و نظامات عالم است به عنوان يك علت خاص در نظر بگيريم ، بگوييم اينها نه ، او اين كه معنی ندارد ما بايد ببينيم كه اگر جهان بينی ما جهان بينی الهی شد آنگاه مجموع نظام عالم در جهان بينی الهی چه شكلی پيدا میكند ؟ بنابر نظريه الهی قهرا تاريخ خودش غايت و هدف دارد ، همين طور كه طبيعت هدف دارد ، تاريخ معنی و هدف دارد ، يعنی تاريخ به سوی تكامل و كمال بشری پيش میرود ، و تاريخ معنی و هدف دارد اين هدفداری را [ به يك شكل غلط بيان میكنند ] همينطور كه در طبيعت نيز اغلب اين فرنگیها وقتی كه میخواهند مسأله دليل را نظم را ذكر بكنند در همين شكل غلط ذكر میكنند ، دليل نظم را به گونه ای بيان میكنند كه گويی خدا مثل يك صانع بشری است كه دستی از بيرون میآيد اين ماده ها را پس و پيش میكند ، مثل يك كوزه گر يا خياط ، در صورتی كه معنايش اين نيست ، معنايش اين است كه در نظام عالم ، در خود طبيعت ، توجه به هدف و توجه به نظام هست كه آن هم خودش يك حسابی دارد چون به اصطلاح مسخر است ، طبيعت " به خود واگذاشته " نيست ، طبيعت " تسخير شده " است ، و طبيعت تسخيرشده يعنی طبيعتی كه طبيعت است كه دارد كار میكند ولی تحت تسخير يك نيروی ديگر دارد كار میكند ، مثل آنجا كه يك فردی با اراده خودش دارد كار میكند ولی اين فرد آنچنان مجذوب يك فرد ديگر هست كه هميشه توجهش به اوست و بر اساس آنچه كه او را مدل قرار داده كارش را انتخاب میكند
اين ، معنی غايت داشتن طبيعت است طبيعت وقتی كه غايت داشته باشد ، يعنی مستشعرانه كار بكند ، معنايش اين است كه در جهت تكامل بیتفاوت نيست ، يعنی حوادثی كه واقع میشود اگر يك حادثه ای باشد كه در جهت كمال انسانی انسان است ، طبيعت و عالم مجبور است با آن هماهنگی نشان بدهد ، اگر در جهت ضد كمال انسانی است ، يعنی ضد آن هدفی كه خود طبيعت و تاريخ دارد ، آنگاه جهان عكس العمل مخالف نشان میدهد مثل اين است كه میگوييد ساختمان بدن انسان به گونه ای است كه اگر غذايی وارد بدن بشود كه مجموعا برای بدن خوب باشد همه بدن هماهنگی نشان میدهد ولی اگر يك چيز نامناسبی باشد البته در يك حد معينی بدن عكس العمل مخالف نشان میدهد البته گاهی هر چه هم عكس العمل مخالف نشان بدهد او كار خودش را میكند آدمی كه سم میخورد باز هم بدن او عكس العمل مخالف نشان میدهد ، خيلی هم كوشش میكند كه سم را دفع كند ولی سم وقتی كه زياد باشد كار خودش را میكند و بدن را از بين میبرد
توجيه تاريخ بر اساس دين ، معنايش نفی قانون علت و معلول نيست اين نظريه ، قانون علت و معلول يعنی اصل علت فاعلی را پذيرفته است توجيه تاريخ بر اصل دين ، يعنی علاوه بر علت فاعلی ، علت غائی را هم پذيرفتن پس اينكه اگر ما تاريخ را بر اساس دين توجيه كنيم پس تاريخ ديگر علم نيست چون رابطه علت و معلول بهم میخورد ، اينها چيز ديگری پيش خودشان فكر كرده اند نه ، ما بايد بگوييم گذشته از حوادثی از پشت سر تاريخ را میرانند يعنی گذشته ها ، اينهايی كه جلوتر واقع شده كه بعد از آن را به وجود آورده يك هدف و غايتی هم از پيش رو تاريخ را به سوی خود میكشد ، كما اينكه در مسأله تكامل جانداران ، اكنون در ميان زيست شناس ها مطرح است كه آيا تكامل ، هدفدار است يا هدفدار نيست ؟ يعنی آن اولين سلولی كه در طبيعت به وجود آمده كه اكنون منتهی شده به انسان مطابق نظريه ای كه مثلا " لكنت دونوئی " در كتاب " سرنوشت بشر " يا مؤلف كتاب " تكامل و هدفداری " دارد آيا واقعا آن سلول به طور آگاهانه به سوی انسان شدن در حركت بوده ، میرفته كه انسان بشود ، مثل يك موجودی كه هدف و مقصد خودش را تشخيص داده ، هی تلاش كرده تا برسد به آن مقصد ، يا نه ، تصادفات به همان معنا كه عرض كرديم : علل اتفاقی ، علل بیضابطه ، علل بیقاعده [ آن را به اينجا رسانده است ] ، مثل كاهی كه بر روی موج آب قرار بگيرد كه بدون ضابطه و قاعده يعنی با علل شخصی نه با علل كلی با علل بیضابطه و قاعده ، به اين سو و آن سو میرود ، مثلا يكدفعه يك كسی دستش را در آب كرده يك موج بلند شده ، كمی كاه را كشيده آن طرف ، يك كسی يك سنگ انداخته آن طرف ، يك موج ايجاد شده و كاه را كشيده اين طرف ، هی رفته اين طرف و آن طرف ، و اكنون هم رسيده به يك نقطه خاص ، آيا آن اولين سلول كه بعد از ميليونها سال رسيده به انسان شدن ، تحت يك ضابطه و قاعده و يك كليتی به اينجا رسيده ، يا علل تصادفی و اتفاقی همينجور آن را كشيده از اينجا به آنجا ، تصادفا اينجور شد ، تصادفا آنجور شد ، تا آخر رسيد به اينجا ؟ درباره تاريخ هم عينا همين مطلب است ، كه هگل از كسانی است كه قائل است كه تاريخ هدف دارد ، يعنی همين طور كه فرد انسان و نوع هر حيوانی [ روح و شخصيت دارد ] جامعه انسان هم يك روح و يك شخصيت دارد ( منتها او به شكل خاصی خواسته توجيه كند ) و آن روح ، اين جامعه را رو به كمال میكشد ، و لهذا او معتقد است به اينكه " روح زمان " هرگز اشتباه نمیكند ( خودش مسئله ای است و مسأله كوچكی هم نيست ) ، میگويد روح زمان معصوم است ، روح زمان هرگز اشتباه نمیكند زيرا روح زمان ، تاريخ را به سوی كمال سوق میدهد
روح زمان را هم " خدا " میداند
البته خدايی كه او قائل است يك خدای مخصوصی است كه از حد انديشه تجاوز نمیكند خدای هگل يك خدای عينی نيست به هر حال او معتقد است به اينكه روح زمان ، تاريخ را به سوی تكامل میبرد
اين است معنای اينكه ما میگوييم در طبيعت عكس العملها وجود دارد : « و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض »( 1 )
رابطه جهان و انسان اينچنين است كه اگر انسان در آن مسير كمالی و انسانی خودش قرار بگيرد ، طبيعت با انسان هماهنگتر سر آشتی میگيرد حال چه روابط مرموزی ماين طبيعت و انسان هست ، بسا هست كه ما بتواينم به دست آوريم ، بسا هم هست كه نتوانيم بدست آوريم ، ولی چنين چيزی هست ، و اگر انسان بر ضد مسير خاص طبيعت قرار بگيرد يعنی بر ضد مسير تكامل قرار بگيرد ، كشيده بشود به سوی فسق و فجور و آن چيزهايی كه انسان برای آنها نيست ، كمال انسان نيست و ضد انسان است ، آنگاه طبيعت مثل بدنی كه جزء بيگانه را از خود دفع و رد میكند ، يك عكس العمل اينچنينی نشان میدهد كه اين عكس العملهاهاست كه به نام عذابها و اين جور چيزها گفته شده است اينجاست كه تاريخ در اين ديد سه بعد پيدا میكند : بعد فردی ، بعد اجتماعی و بعد جهانی ( يعنی تاريخ از كل جهان خدا نيست ) بعد فردی اين است كه در عين اينكه جامعه تركيبی است از افراد ، چون فرد در جامعه [ استقلال دارد ، تاريخ بعد فردی نيز دارد ]
مسأله معروفی است كه امروز مطرح است تحت اين عنوان كه آيا جامعه اصل است يا فرد اصل است ؟ آيا فرد اصل است و جامعه امر اعتباری است يا جامعه اصل است و فرد امر اعتباری ؟ اين را ما مكرر گفتهايم كه تركيب جامعه يك تركيب خاصی است در قديم هم اين مسأله درباب اجسام مطرح بوده حتی يك اختلاف نظری بين بوعلی و ملاصدرا هست كه وقتی دو يا چند عنصر با هم تركيب میشوند و يك مركب به وجود میآيد ، آيا عناصر تركيب كننده ، هويت خود را در ضمن مركب از دست میدهند و فقط مركب وجود دارد ، يعنی هويت مركب وجود دارد و آنها هيچ هويتی ندارند ، هويت آنها معدوم و تبديل به هويت مركب شده است ؟
پاورقی : . 1 اعراف / . 96
يا نه ، در عين اين كه هويت مركب هويت جديدی است ، هويت اين اجزاء هم در ضمن محفوظ است ، از بين نرفته ، و لهذا وقتی كه مركب تجزيه میشود همان عناصر عينا به حالت اوليه بر میگردددر جامعه [ حفظ هويت افراد ] از اين هم بيشتر است عده ای میگويند جامعه اساسا مركب نيست ، هر چه هست فرد است اگر چنين گفتيم اصلا تاريخ نمیتواند فلسفه داشته باشد چون در اين صورت ، زندگی فقط از آن افراد است نه از آن جامعه ، ولی اگر گفتيم جامعه [ مركب است ، اين سؤال مطرح میشود كه ] آيا همين طور كه در طبيعت ، اجزاء لااقل استقلال خودشان را از دست میدهند [ اگر مطابق آن نظريه نگوييم هويتشان را نيز از دست میدهند ] در جامعه نيز افراد استقلالشان را از دست میدهند ؟ پاسخ اين است كه خير ، استقلال و آزاديشان را از دست نمیدهند ، يعنی اين يك حالت خاصی است كه در عين اينكه جامعه به عنوان انسان الكل كه ما از جامعه به " انسان الكل " تعبير میكنيم خودش شخصيت دارد ، فكر دارد ، روح دارد ، احساس و عاطفه دارد ، در عين حال فرد هم در جامعه هويتش از بين نرفته است به اين معناست كه ما میگوييم تاريخ يك بعد فردی دارد ، چون افراد در جامعه خالی از استقلال نيستند ، و يك بعد اجتماعی دارد چون معتقديم جامعه شخصيت دارد كه راجع به اينها جداگانه بحث خواهيم كرد و در عين حال تاريخ يك بعد سوم دارد كه آن ، بعد جهانی يا بعد الهی باشد
پس " ديد مذهبی تاريخ " يعنی علاوه بر آن دو بعد يك بعد جهانی داشتن ، يعنی مجموع جهان نسبت به جامعه انسان بیتفاوت نيست ، به اين معنی كه اولا جامعه انسان رسالتی دارد و آن رسالت به سوی غائيت و به سوی تكامل است و در اين مسير اگر درست گام بردارد عكس العمل جهانی نسبت به او يك عكس العمل موافق است ، و اگر منحرف بشود عكس العمل جهانی يك عكس العمل مخالف است ، پس جامعه از جهان جدا نيست ولی نظريات ديگر چنين نيست ، جامعه را يك چيز جدای از جهان میدانند ، لااقل به اين معنا كه جهان نسبت به جامعه انسانی بیتفاوت است ، مثلا برای اين زمين و هوا و ابر و خورشيد ، برای اين زندگی و برای اين كون و هستی و آفرينش ، هيچ فرق نمیكند كه جامعه بشر را يكسره فسادها و تباهيها و ظلمها و جهلها گرفته باشد يا اينكه يكسره صلاحها ، تقواها ، عدالتها و پاكيها گرفته باشد ولی او میگويد فرق میكند بنابراين آن مطلب [ كه " توجيه تاريخ بر اساس دين " به معنی نفی قانون علت و معلول است ] چه ربطی [ به ديد مذهبی تاريخ ] دارد ؟ ! بله ، اصل غائيت را بچگانه يا احمقانه توجيه كردن است كه [ چنين برداشتهايی را به دنبال دارد ، ] مثل همان مثلی كه میآورد فلان كشيش به بچه هايش يا به ديگران میگفت شما ديده ايد كه طالبی خط خط است ، مثل اينكه هر خطش جای يك قاچ است ، میدانيد چرا طالبی خط خط شده ؟ برای اينكه وقتی ما میخواهيم در خانواده آن را تقسيم كنيم قبلا تقسيم شده باشد ، ما كارد كه میكشيم درست قسمت كنيم و دعوا نشود حال غائيت را در اين حد تنزل دادن و اينجور چيزها را بر اين اساس توجيه كردن ، جوابش هم همين جور حرفهاست مثل آن بابای واعظی كه در بالای منبر میخواست در حكمت اشياء بحث بكند ، میگفت : ايهاالناس ! هيچ میدانيد خداوند چرا به شتر بال نداد ؟ برای اينكه اگر شتر بال میداشت میآمد روی خانه های گلی ما مینشست و خانه های ما خراب میشد ! اگر انسان بخواهد خلقت را بر اساس اين حكمتها توجيه كند همين حرفهای اينها در میآيد اما اگر كسی بخواهد مطلب را آنطور كه هست درك بكند غير از اين حرفهاست
يك مسأله اين است كه عامل دينی را از نظر تاريخ میخواهيم بسنجيم و يك مسأله اين است كه میخواهيم ببينيم تاريخ عامل دين است
شما يك وقت میخواهيد بگوييد دين خودش در جامعه ها چه نقشی داشته ، اين مسأله ديگری است . آنچه در اين كتاب مطرح شده اين نيست ، مقصود از عامل دين عامل الهی يعنی مشيت الهی است آن يك حرف ديگری است كه آيا دين خودش چه نقشی در جامعه داشته اين مسأله در اينجا مطرح نيست
میتوان گفت كه در اين كتاب از يك نظر خلط مبحث شده يا لااقل بگوييم يك مطلب ناديده گرفته شده آن نظريه ای را كه به آن نام " نظريه دين " میدهند دو جور میشود توجيه كرد ، يكی اينكه " نظريه ای كه دين درباب فلسفه تاريخ ابراز میدارد و آن قضا و قدر الهی است " ، پس اين را ما از آن جهت نظريه دينی میناميم كه اينجور فكر میكنيم كه اين نظريه را دين ابراز میدارد ، يعنی اگر از دين سؤال كنيم كه تاريخ را چه چيز متحول و دگرگون میكند ، علل انحطاطها و علل ترقيها در تاريخ چيست میگويد علتش اراده الهی است اين يكجور بيان است كه خودش يك حرفی است ، حال به شكلی كه آنها میگويند يا به شكل ديگر كه بحثش را تكرار نمیكنيم
مسأله ديگر اين است كه خود دين چه نقشی در تحول تاريخ دارد ؟ ممكن است كسی بگويد مهمترين نقش را در تحول تاريخ ، دين داشته است ، يعنی خود دين عامل تحول تاريخ است كه به تعبير ديگر اگر به آورندگان دين بخواهيم نسبت بدهيم مسأله " نقش انبياء در تحول تاريخ " میشود ، البته انبياء از آن جهت كه دين آورده اند كه باز بر میگردد به نقش دين در تحول تاريخ
پس اين دو مسأله را بايد از يكديگر تفكيك كنيم و اساسا اين ، دو نظريه است ، نظريه اول ، به اين شكل كه اينها میگويند ، گفتيم يك نظريه بیمعنی است ، و نظريه دوم يك امر بسيار قابل بررسی است كه عامل دينی دين به عنوان يك عامل چه نقشی در تحول تاريخ داشته است ؟ آيا نمیشود اين را همان اولی بگيريم كه " نقش انبياء " يعنی اراده الهی و قضا و قدر الهی ؟ خير ، اينها دو مسأله است آن كه میگويد اراده و قضا و قدر الهی ، يعنی غير از قضا و قدر الهی چيزی نيست ، يعنی به هيچيك از عوامل ديگر اصالت نمیدهد ، نه به خود دين نه به غير دين ، میگويد اينها همه معلول قضا و قدر الهی هستند ، پس اصل ، قضا و قدر الهی است
در اينجا كه مؤلف نظريات مختلف درباره عامل تحول تاريخ را شرح داده است يك تحليلی بكنيم ببينيم اين عوامل همينطور كه اينها ذكر كرده اند قابل بررسی است يا ما بايد به شكل ديگری بررسی بكنيم ؟ چند نظريه است كه مؤلف بر شمرده است يك نظريه اين است كه بگوييم نوابغ عامل مؤثر بوده اند نظريه دوم انباشته شدن دانش و در واقع دانش را عامل تحول تاريخ میداند كه وقتی روی هم انباشته شده منشأ تحولات گرديده است عوامل ديگری كه ذكر كرده اند عبارتند از : اختراعات ، نژادها يعنی خونها ، شرايط اقتصادی و مختصات جغرافيايی يعنی عامل جغرافيايی اينها را میشود بعضی را به بعضی تحويل كرد يا بعضی از اينها را به يك عامل ديگر برگرداند كه اگر ما به آن شكل بحث كنيم شايد بهتر باشد ، مثلا اگر ما گفتيم نوابغ و بزرگان [ عامل تحول تاريخ بوده اند ] اين درست است ، يك نظريه ای هم هست ، ولی اگر بخواهيم اين را تحليل بكنيم ، برمیگردد به عوامل زيستی ، يعنی در خلال تحولاتی كه نوع انسان پيدا میكند ، در اثر يك سلسله عوامل زيستی ، يك افراد فوق العاده ای ظهور میكنند و اين افراد فوق العاده منشأ تحول تاريخ میشوند ، و به عبارت ديگر اينكه افراد فوق العاده عامل تحول تاريخ هستند ، به عوامل زيستی برمیگردد پس در واقع ما عامل تحول تاريخ را برگردانديم به عوامل زيستی : اين چرا نابغه شده ؟ حتما يك عوامل خاص زيستی در او هست ، مثلا يك عوامل وراثتی [ در او وجود دارد ] ، يك سلسله پدرهای چنينی داشته ، مادرهايش اينجور بوده اند ، و يك ژنهايی از آنها به او به ارث رسيده و بعد يك تركيبی در ژن اين شخص صورت گرفته و يك ساختمان خاصی به وجود آمده كه او يك فرد فوق العاده شده است دارای يك مغز خيلی فوق العاده ، يك اعصاب خيلی فوق العاده و يك اراده خيلی فوق العاده پس در واقع مسأله " مردان بزرگ " از يك جهت برمیگردد به عوامل زيستی
حال میرويم سراغ عامل ديگر : " نيروی بر هم انباشته دانش " اين را شايد بشود عامل مستقلی به حساب آورد ولی اين عامل برمیگردد به اينكه انسان يك خصوصيت نوعی دارد و آن خصوصيت نوعی انسان كه او را از نظر تاريخی هم متكامل میكند اين است كه میتواند تجارب و اندوخته های علمی خود را حفظ و نگهداری كند در حيوانات چنين استعدادی [ استعداد علمی ] نيست و آن اينكه بتواند علم را به نسل ديگر منتقل كند كه علم نسل قبلی با علم نسل بعدی كه او چيزی بر سرمايه نسل قبل میافزايد روی همديگر انباشته میشود ، جمع میشود ، متكامل میشود ، نسل ديگری میآيد ، باز تجربيات و معلومات بيشتری دارند و اينها با آنچه كه در نسل پيشين بوده جمع میشود [ و به همين ترتيب دانش بشر متكامل میشود ] در ميان حيوانات ، اين انسان است كه [ اين خصوصيت نوعی را دارد و ] اين برمیگردد به همان استعداد كتابت ، نوشتن ، « علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم (1) و ديگر : « علمه البيان »( 2 ) . انسان از وقتی كه انسان شده اين دو توانايی در او بوده است ، يكی توانايی بيان ، [ و ديگر توانايی كتابت و نوشتن ] حال انسان كی و به چه شكل انسان شد ، كاری نداريم ، بالاخره يك مرحله ای هست كه در آن مرحله ، انسان به همين مرحله انسانيت خود رسيده كه میتواند ما فیالضمير خودش را ، انديشه خودش را ،
پاورقی : . 1 علق / 4 و . 5 . 2 الرحمن / . 4
اندوخته و تجربه خودش را به وسيله بيان با الفاظ و حروف و كلمات و علامات لفظی ، به ديگران منتقل كند كه اين فقط در زبان واحد مفيد و مؤثر است و هم میتواند به وسيله يك سلسله علامات كتبی ( حال اينكه خطوط ، تكامل پيدا كرده به جای خود ) ، با يك سلسله علامات نقشی ، اندوخته و تجربه خودش را باقی بدارد و حفظ كند اين سبب میشود كه معلومات هر نسلی به نسلهای ديگر تا حد زيادی اگر نگوييم صددرصد ، لااقل صدی نود منتقل شود و با آنچه كه در نسل بعد جمع میشود روی همديگر انباشته گردد و تدريجا بر سرمايه تكامل انسان افزوده شود پس ريشه اين عامل برمیگردد به يك استعداد خاص انسانی اگر ما بخواهيم بگوييم " انباشته شدن دانش " [ عامل تحول و تكامل تاريخ است ] بايد بگوييم كه يك خصلت و يك خاصيت در انسان هست و آن خصلت و خاصيت ، همان استعداد بيان و استعداد نوشتن است كه به موجب اين استعداد ، دانشهای بشری روی يكديگر انباشته میشود و اين انباشته شدن دانشها سبب تكامل بشر میشود ، و اين خيلی نظريه عالیيی هم هست ، اين را كوچك نمیشود شمرد ، با توجه به يك غريزه ای كه در انسان هست و از آن غريزه هم نبايد صرف نظر كرد و آن ، غريزه كمالجويی و افزون طلبی و قانع نشدن انسان به آن چيزی است كه دارد و اين كه هر مقدار كه بشر واجد باشد باز میخواهد مرحله بالاتری را طی كند و افق جديدی را بگشايد شايد اين ميل به تكامل در فطرت همه موجودات هست ولی اين استعدادی كه در انسان برای نگهداری تجربيات گذشته وجود دارد سبب میشود كه تاريخ در يك مرحله باقی نماند و قدم به قدم و مرحله به مرحله جلو برود ، و اين خيلی نظريه خوبی هم هست ، و ديديم ريشه اش به كجا برمیگرددفرموديد كه اين ميل به تكامل در تمام موجودات هست
اين اصل فلسفی است ، ديگر وارد آن بحث نشويم آن مقداری كه مربوط به انسان هست قدر مسلم اين است كه در انسان چنين چيزی هست
قدرت اكتساب ، فراگيری و تربيت شدن ، غير از بيان و نوشتن و ميل به كمال است ، باز خودش يك . . . .
اين دو به همديگر بستگی دارد ، يعنی از يك طرف انسان قدرت بيان دارد و از طرف ديگر قدرت فراگيری دارد درست است ، اينها با همديگر توأم است و الا مثل اين است كه انسانی بخواهد با الاغ حرف بزند اگر از يك طرف قدرت بيان باشد و از طرف ديگر قدرت فراگيری نباشد كه فايده ندارد
عامل ديگر ، اختراعات دانشمندان است اين را شايد ما امری مستقل از دانش بشری به حساب نياوريم ، يعنی شعبه ای از دانش بشری است ، اثر يك سلسله دانشهای بشری است دانشهای بشری مختلف است بسياری از دانشها نتيجه اش اين نيست كه ابزاری در خارج ساخته شود ، مثل دانشهای ادبی ، فلسفی ، ولی يك سلسله از دانشهای بشری نتيجه اش اين است كه انسان را بر طبيعت مسلط میكند دانش است كه انسان را بر طبيعت مسلط میكند ، يعنی قوانين طبيعت را به انسان میشناساند اينكه میگويند آگاهی منشأ توانايی است ، "
| توانا بود هر كه دانا بود |
البته اين هم حرف درستی نيست زيرا تمدن و فرهنگ بشر ، نيمی از آن مادی است و نيمی انسانی در اصطلاحی كه امروز میآيند فرق میگذارند ميان تمدن و فرهنگ ، [ میگويند ] تمدن بشر را اختراعات به وجود آورده اما آنچه كه ما آن را " فرهنگ " میناميم و آنچه كه به معنويات بشر مربوط است مثل اخلاق و دستورهای اجتماعی [ مولود اختراعات نيست ، مولود امر ديگری است ] يك بشر منحط از نظر اخلاق هرگز در قسمتهای ديگر هم نمیتواند موفق باشد اين است كه جنبه های معنوی تمدن انسانی نيز بدون شك مؤثر بوده اند و فوق العاده هم مؤثر بوده اند ، نمیتواند اينها مؤثر نباشد پس اين را شايد نشود يك عامل جداگانه از دانش به شمار آورد
عامل ديگر مسأله خون و نژاد است اين هم يك نظريه ای است در اينكه اكنون بشر نژادهای مختلف دارد : نژاد سفيد ، نژاد سياه ، نژاد زرد ، نژاد سرخ و امثال اينها [ ترديدی نيست ] اين نيز در خور علمای جامعه شناس و روانشناس و شايد طبيعی دانهاست كه مطالعه كنند و ببينند كه آيا واقعا اين نژادها از نظر استعداد و نبوغ با يكديگر اختلاف دارند يا نه ؟ آيا بعضی از نژادها به اصطلاح فرهنگساز و تمدنساز هستند ولی بعضی نژادهای ديگر قريب الافق به حيوان اند ، همين طور كه حيوان نمیتواند تمدنی به وجود بياورد و فرهنگی ايجاد كند آنها هم نمیتوانند ، و حداكثر فرق آنها با حيوان اين است كه میتوانند تمدن و فرهنگ نژادهای ديگر را اقتباس كنند ؟ میگويند ارسطو چنين نظريه ای درباب بردگان داشته و بردگی را كه توجيه میكرده است معتقد بوده كه اساسا نژاد سفيد يا لااقل نژاد يونان يك نژاد برتر و يك نژاد سازنده فرهنگ و تمدن است و نژادهای ديگر اين استعداد را ندارند ، و به همان دليل كه اسب را به گاری بستن هيچ منع حقوقی ندارد كه چرا اسب را به گاری میبنديد ، چرا الاغ را به طويله میبريد و نمیآوريد در كاخ جای بدهيد و واقعا الاغ را در طويله بردن امری برخلاف عدل نيست چون طبيعت بيش از اين او را جلو نياورده و او برای همين كار ساخته شده ، بردگان [ را به بردگی گرفتن نيز هيچ منع قانونی ندارد و امری برخلاف عدل نيست ] چون جنبه نژادی دارد ، نژادهای خاصی هستند كه فقط برای بردگی ساخته شدهاند ، همين طور كه " « و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة »( 1 " ) آنها هم اصلا برای همين خلق شده اند ، نه اينكه يك امر موقت باشد برای يك مصلحت موقت يا آنچه كه امروز خيلیها درباب نژاد سياه میگويند كه اساسا نژاد سياه فلان استعداد را ندارد اين يك مسأله قابل بحث است كه آيا نژادها " عقب نگه داشته شده " هستند يا " عقب مانده " ؟ خيلی فرق ست كه اينها از نظر طبيعی عقب مانده باشند يا عقب نگهداشته شده ؟ ظاهرا اين نظر از نظر كلی هيچ قابل قبول نيست كه كسی بيايد تفاوتی تا آن حد برای نژادها قائل باشد كه بعضی نژادها اساسا به هيچ وجه تمدن ساز و فرهنگ ساز نيستند و فقط قدرت اقتباس و تقليد را دارند و نه چيز ديگر ، [ و بعضی ديگر تمدن ساز و فرهنگ ساز هستند ] اما يك مسأله ديگر هست و آن اين است كه تفاوت نژادها را هم شايد نشود انكار كرد كه در عين اينكه همه استعداد دارند ولی بعضی از نژادها استعداد بيشتری دارند در اين باره ما نمیتوانيم اظهار نظر قطعی كنيم ، اشخاصی حق دارند اظهار نظر بكنند كه مطالعه زيادی روی نژادها دارند ، ولی مستبعد هم نيست كه ميان نژادها تا اندازه ای تفاوت باشد ، شايد هم نباشد ، ما اين را صددرصد نمیگوييم
ولی مطلب اين است كه اين آقايان آمده اند خون و نژاد را يك عامل شمرده اند و محيط جغرافيايی را عامل جداگانه ، در صورتی كه اين ، تحويل میشود به آن ، يعنی اگر نژادها فرقی داشته باشند ريشه اش محيط جغرافيايی است ،
پاورقی : . 1 نحل / . 8
زيرا بدون شك همه نژادها به يك اصل برمیگردند ، اينجور نيست كه مثلا اگر نژاد سفيد با نژاد سياه متفاوت است علتش اين است كه نژاد سفيد از يك حيوان متسلسل شده و نژاد سياه از حيوان ديگری ( به عقيده اينها ) ، در اصل اينجور نبوده ، منطقه و محيط است كه او را نژاد سياه كرده ، اين را سفيد كرده ، او را زرد كرده و آن ديگری را سرخ پس عامل نژاد باز برمیگردد به عامل [ محيط جغرافيايی ، ] و لهذا انسانها وقتی محيط را عوض میكنند همه خصوصياتشان عوض میشود ، يعنی حتی شكل افراد آن محيط را میگيرند ولو اينكه با آنها ازدواج هم نكنند هستند اعرابی كه در عربستان يا مصر بزرگ شده اند ، در آنجا قيافه اش ، چشم و ابرو و رنگش شكل ديگری دارد كه اگر بيايد در ميان يك عده ايرانی بنشيند معلوم است كه اين مثلا مصری است و ايرانی نيست ، ولی همانها اگر مدتی در آب و هوای ايران بمانند ، بدون اينكه با ايرانيها ازدواج هم بكنند ، در ميان خودشان هم ازدواج بكنند ، اصلا رنگ ايرانی به خودشان میگيرند ساداتی كه به طور قطع ، صحيح النسب از حجاز آمده اند ، در هر منطقه ای كه هستند به شكل مردم آن منطقه هستند ساداتی كه در ميان بربريها هستند ، بينيهايشان بينی بربری است ، مثل بربريها كوسه هستند ، يعنی با بربريهای ديگر هيچ فرق نمیكنند ، اگر به ژاپن بروند مثل همانها چشم مورب پيدا میكنند ، يعنی محيط اثر میگذاردبنابراين اگر ما خون و نژاد را عامل بدانيم كه صددرصد نمیتوانيم بگوييم عامل است ، قطعا اينطور نيست كه فقط بعضی نژادها [ در پيشبرد فرهنگ و تمدن مؤثر ] هستند و نژادهای ديگر را به كلی بايد نيمه حيوان حساب كرد ، اين كه نظريه غلطی است ، ولی اگر هم تفاوتی قائل باشيم در مورد نژادها اين عامل برمیگردد به تفاوت در محيطهای جغرافيايی ، و مثل بوعلی از نظر طبی میگويند " اساسا منطقه های معتدله مزاجها و تركيبهای مادی و بدنی معتدل تری به وجود میآورد و تركيبهای معتدل تر بدنی روحهای معتدل تری به وجود میآورد " و اين بعيد نيست پس اين عامل بر برگشتند به ابزار بديهی است ابزار اختراع بشر است ) تدريجا تكامل پيدا میكند بسيار خوب ، اولا چرا خود بشر تكامل پيدا نمیكند ؟ چرا بشر از عهد حجر آمد به عهد مفرغ ، از عهد مفرغ آمد به عهد آهن ؟ به همان دليل كه دانش بشر پيش میرود ، يعنی تجربيات بشر برای نسلهای بعد اندوخته میشود ، و نيز به دليل حس تكاملی كه در بشر هست ، يعنی انسان يك ابزار را كه برای مقصد و هدفی میسازد ، باز فكر میكند و از نيروی ابتكار خود استفاده مینمايد ماركسيستها هميشه به كار تكيه میكنند و به ابتكار كاری ندارند ، میگويند انسان ابزار ساز است و ابزار انسان ساز اين تا حدی درست است انسان ابزار ساز را میسازد ، ولی سر و كار داشتن انسان با ابزارها ، يعنی عمل ، خودش برای انسان تجربه است ، تجربه ای است كه انسان با طبيعت و با ساخته خودش دارد ، بدين معنی كه انسان با طبيعتی سر و كار دارد كه ساخته خودش هم هست همين تجربه و همين كار ، انسان را میسازد به عبارت ديگر تجربه ، فكر انسان را بالا میبرد
اين " مطلب " تا اينجا درست است ، ولی يك حساب ديگر هم هست : چرا فقط انسان اينجور است كه اگر با ابزاری كار بكند ، بعد ابزارش را پيش میبرد ؟ ما حيوانهای ديگر هم داريم كه با ابزار كار میكنند ، پرستو هم میآيد از خار و خاشاك برای خود لانه میسازد ولی چندين هزار سال است كه لانه خود را به همين شكل درست كرده و يك ذره هم فرق نكرده است زنبور عسل میآيد برای خودش آن خانه های خيلی هندسی منظم را میسازد ولی هيچ پيش نرفته است او هم كار میكند ، با طبيعت و با ابزارهايی كه خودش میسازد سر و كار دارد ، ولی يك قدم جلو نمیآيد ، اما انسان جلو میآيد ، ابزار توليد را متكامل میكند اين ناشی از همان استعداد خاص يعنی ابتكار است كه در انسان هست ، چون انسان با عقل و فكر كار میكند و حيوان با غريزه غريزه يعنی قيمومت خود طبيعت ، ولی فكر برای انسان يك عمل آزادانه است ، و چون يك عمل آزادانه است ، تدريجا بر فكر انسان افزوده میشود ، و به عبارت ديگر فكر تكامل پذير است اين است كه انسان با يك ابزاری مثلا با سنگ كار میكند ، در خلال عمل يك جرقه ای هم در مغزش پيدا میشود كه اين سنگ را آنطور بكنم ، به اين شكل در بياورم ، و تدريجا اين ابزار را متكامل میكند . اين مسأله ابتكار
پس خود تكامل ابزار توليد ، معلول همان چيزی است كه ما آن را تكامل دانش میدانيم و به عبارت ديگر حس ابتكار و حس تقدم و اين كه بشر همواره میخواهد پيش برود و نمیخواهد در يك حد درجا بزند اين يك جهت آن ، كه در اين جهت تقريبا میشود گفت كه با نظريه صنعت و اختراع يك نظريه است با اين تفاوت كه آنها مطلق اختراعات را مطلق ابزار سازی را عامل میدانند و اينها فقط ابزار توليد را عامل میدانند و برای ابزارهای ديگر نقشی قائل نيستند جهت ديگر ، يك نوع بينش خاصی است كه اينها درباره انسان دارند كه همان جهت است كه نظريه اينها را از نظريه ديگران جدا میكند اينها نمیگويند مطلق ابزار ، میگويند " ابزار توليد " و [ اين ناشی از ] آن خصلت مادی ای است كه اينها در انسان سراغ دارند كه معتقدند آن انگيزه اصلیای كه در انسان هست فقط و فقط انگيزه تأمين حوائج مادی است ، آن كه انسان را وادار به كار میكند و بعد هم منتهی به تكامل میشود ، اين انگيزه است ، انگيزه های ديگر امور فرعی و امور تزئينی و بلكه اموری هستند به منزله روبنا و برای توجيه اين انگيزه ، و به تبع و طفيل آن به وجود میآيند ، اساس اين است
پس اين نظريه همان نظريه دانش و اختراع است ( كه گفتيم دو نظريه دانش و اختراع به يك نظريه برمیگردد ) ، همان نظريه اختراع و صنعت است ، با اين تفاوت كه آن را تخصيص میدهد به صنعت در ابزار توليد ، و ريشه اش هم اين طرز بينش مادی ای است كه در مورد انسان دارد كه تلاشهای اصلی انسان به خاطر حوائج مادی است و هيچ اصالتی در انسان ندارد
بنابراين ، اين كه ابزار ، انسان را میسازد آيا در جهت ابتكار میسازد يا مطلقا میسازد ، حتی جهات اخلاقيش را نيز میسازد ؟ نه ، كاری به جهت اخلاقی ندارند ، مقصودشان اين است كه ابزار انسان را كامل میكند ، يعنی مثل مدرسه است ، بر تجربيات انسان میافزايد البته آن جنبه های ديگر را هم بعد میگويند ، اينكه ابزار انسان را میسازد ، به معنی اينكه ابزار توليد زيربناست ، البته اين را هم نتيجه گيری میكنند ، ولی آنچه كه در اينجا فعلا میگويند اين مسأله است كه چرا تكامل دست میدهد ؟ میگويند انسان ابزار را میسازد ، و ابزار هم انسان را میسازد ، میخواهند توجيه كنند چرا انسان موفق میشود كه در مرحله بعد ابزار كاملتر را بسازد میگويند يك انسان بیتجربه ، اول يك ابزار ساده ای را میسازد ، ولی مدتی كه با آن عمل میكند تكامل پيدا میكند و آماده میشود برای اينكه ابزار بعدی را [ كه كاملتر است بسازد ] اگر او روی اين ابزار كار نكرده بود ، چنانچه باز هم میخواست ابزار بسازد ، مثل همين را میتوانست بسازد نه بيشتر ، ولی كار كردن با اين ، تجربه اش را زياد میكند البته همان طور كه شما هم توجه كرديد اينها بعد در نهايت امر میگويند اقتصاد همه چيز را میسازد قضيه به آنجا هم خواهد رسيد
اين توضيحی بود كه برای مجموع اين عوامل لازم بود عرض كنيم
هگل سخنی دارد كه از بعضی جهات قابل توجه است او معتقد است به چيزی كه آن را " روح زمان " مینامد ، و نظريه بسيار جالبی است اگر ما طور كلی اشتباه كرده است چنين چيزی ممكن نيست آنها كه از جنبه الهی میخواهند توجيه كنند میخواهند بگويند كه خداوند متعال هرگز نظام عالم را اينطور قرار نداده كه يك وقت در يك مسأله همه افراد بشر اشتباه كنند سخن هگل درباب " روح زمان " چنين سخنی است ، منتها او میگويد روح زمان متكامل است همچنين او ذهن و عين را يكی میداند ، يعنی ذهن و عين را دو وجهه از يك حقيقت به شمار میآورد اختلاف زيادی ميان ذهن و عين قائل نيست " افكار اشتباه نمیكنند " يا " زمان در وجود عينیاش اشتباه نمیكند " هر دو از نظر او تقريبا يك چيز است ، منتها او سخنی دارد و آن اينكه در مسأله نوابغ بعضی از افراد را مظهر روح زمان میداند ، و اين كه میگويند ديكتاتوری را توجيه كرده به اين دليل است ، و در عين حال نظريه نژاد هم تأييد میشود : در ميان نژادها بعضی نژادها هستند كه روح زمان ، آنها را برای تكامل صالح میداند ، و معتقد شده كه نژاد ژرمن چنين نژادی است ، و باز در اين نژاد بعضی افراد هستند كه مركز تجلی روح زمان هستند و او امپراطور آلمان را چنين شخصی میداند
اين نظريه البته اينطور كه او میگويد ، قابل قبول نيست ولی اصل نظريه [ قابل بحث است . ] گويا در يكی از جلسات گذشته نيز در اين باره بحث كرديم كه اصلا ما در چه صورتی میتوانيم برای تاريخ ضابطه و قاعده قائل باشيم و آن را تصادف به همان معنا كه عرض كرديم ندانيم ؟ ظاهرا مطلبی گفتم كه اكنون بايد متممی برايش عرض كنم گفتيم اگر ما در ميان اجزاء جامعه هيچ نوع وحدت و همبستگی قائل نباشيم ، يعنی جامعه را مجموع عوامل مختلف و متفرقی بدانيم كه هيچ وابستگی ميان اين عوامل نيست مثل اجتماعی كه عده زيادی از مردم در صحرا پديد میآورند ، يكی از اين طرف میرود يكی از آن طرف فقط اراده های فردی حاكم است ، البته در اين بين ها هم ممكن است كه اراده يك فرد وضع همه افراد را عوض كند ، مثلا [ در مثال مذكور ] اگر فردی در يك جا حريقی ايجاد كند ، تمام آن وضع تغيير میكند
شد اين چگونگی را توضيح نداده اند ) گروهی كه از وضع موجود منتفع هستند خود بخود و مكانيكیوار ، طرفدار بقاء وضع موجود و قوانين موجود میشوند ، و گروهی كه سود خود را در تغيير میبينند قهرا روشنفكر میشوند گروه اول خود بخود مرتجع و تاريك فكر میشوند ، وجدانشان يك وجدان منحط میشود و میخواهند جامعه را در وضع موجود نگاه دارند ، و گروه دوم طبعا وضع زندگیشان آنها را روشنفكر میكند ، و مسأله روشنفكری ما سوای مسأله سواد و معلومات و اين حرفهاست و هيچ به سواد و معلومات مربوط نيست از نظر اينها ممكن است كسی بیسواد باشد و روشنفكر ، و ممكن است با سواد باشد و تاريك فكر مبارزه قهرا در میگيرد ( باز قهرا در میگيرد ) ، شكل قهری دارد بدون اينكه هدف داشته باشد ، جبری و قهری صورت میگيرد آنچنان كه عوامل مكانيكی تأثيرشان جبری و قهری است ، اگر شما سه كيلو بار را در يك كفه ترازو بگذاريد و دو كيلو و نهصد و نود و نه گرم را در كفه ديگر بگذاريد ، و بعد التماس كنيد كه آقا اين يك گرم ديگر چيزی نيست ، خواهش میكنم بلند شو ، او بلند نمیشود ، او حسابش مشخص است ، تا آن يك گرم ديگر را در آن كفه ترازو نگذاريد محال است بلند شود پس يك مشخص تأثير عوامل مكانيكی ، جنبه قهری و جبری آن و مشخص ديگرش جنبه بیهدفی آن است اين كفه كه بلند میشود هدف ندارد ، كشيده میشود ، زور بالايش میآيد ، نه اينكه هدف دارد و میخواهد به آسمان نزديك شود
قهرا اين [ امر ، يعنی تقسيم جامعه به دو گروه مرتجع و روشنفكر ] به مبارزه كشيده میشود ، ولی ابزار توليد جديد بالاخره كار خودش را میكند ابزار كهن تلاش میكند در جهت حفظ وضعی كه قابل نگهداری نيست ، كهنه است و به حكم طبيعت و قانون طبيعت محكوم به زوال است اين نيروی جديد قهرا بر او پيروز میشود و او را شكست میدهد دو مرتبه ابزار توليد تكامل پيدا میكند ، و باز همان وضع تكرار میشود : " تز ، آنتیتز ، سنتز " بنابراين نظريه ماركسيسم بر اساس همبستگی اجزاء و گروهها و افراد جامعه است اما همبستگیای كه از حد همبستگی مكانيكی تجاوز نمیكند اين يك نوع همبستگی است
يك نظريه ديگر [ درباره تركيب جامعه ] هست و آن اين است كه : به معنی واقعی نه به صورت شعر و مجاز "
| بنی آدم اعضای يك پيكرند |
حال اگر اينطور باشد حرف هگل هم میتواند تا اين حد درست باشد كه جامعه به اعتبار اينكه خودش يك حيات دارد میتواند متكامل باشد چون يك شخصيت است ، امر اعتباری نيست و افراد به منزله سلولهای بدن جامعه هستند در يك اندام دائما سلولها عوض میشوند ولی آنكه اصالت دارد خود آن اندام است كه بايد باقی بماند و باقی میماند اگر اين حرف را بگوييم ، جامعه به حسب سرشت خود متكامل است ، جامعه يك سرشت پيدا میكنند ،
پاورقی : . 1 يونس / . 49
برخی انقراض پيدا میكنند ، جامعه اجل دارد ، مرگ دارد ، و حتی لازم نيست كه در يك زمان خاص [ مجموع جوامع بشری از يك زمان خاص ماقبل آن جلوتر باشد و ] مثلا اگر ما قرن دوازدهم هجری را در نظر بگيريم ، بگوييم حتما بايد قرن دوازدهم هجری دنيا ( حتی در مجموع جامعه های دنيا ) از قرن ششم هجری دنيا جلوتر باشد اين هم لزومی ندارد ، ولی اگر مجموع جامعه ها را در مجموع زمانها و به عبارت ديگر بشريت را در مجموع زمانها در نظر بگيريم متكامل است ، كه اين از خصلت خاص زندگی اجتماعی و خصوصيت بشر سرچشمه میگيردمجموع جامعه در زمان جاهليت ، منعكس بوده ، يك فرد آمده . .
" مجموع جامعه ها در مجموع زمانها " شما يك زمان خاص را در نظر گرفته ايد اينكه عرض كردم " قرن دوازدهم " مقصودم همين بود ، يعنی مانعی ندارد كه مجموع جامعه ها در يك زمان از دو قرن پيش از آن عقب تر برود در نظريه ماركسيستها جبرا بايد جلو بيايد ، ولی از نظر ما اينطور نيست . در نظريه ما مجموع جامعه ها در مجموع زمانها جلو میآيد نه در يك زمان خاص ، يعنی ممكن است قرن چهاردهم از قرن سيزدهم عقب تر باشد ، ولی اين درست مثل اين است كه يك شیء به طرف جلو حركت میكند ، گاهی برمیگردد ، باز جلو میرود ، باز برمیگردد ، ولی هميشه مجموع جلو رفتن ها بيشتر از مجموع برگشتن هاست ، يعنی مثلا ده قدم جلو میرود ، پنج قدم برمیگردد ، باز ده قدم ديگر جلو میرود ، باز هشت قدم ديگر برمیگردد ، و همين طور ، ولی در مجموع جلو میرود اين است معنی آنچه كه عرض میكنم ، نه اين كه مثلا ما ايرانيها امروز حتما از ايران ده قرن پيش جلوتر هستيم ، يا اين قرن بيستم مسيحی حتما از قرن هفتم مسيحی جلوتر است
اگر با اين بيانی كه فرموديد در نظر بگيريم تقريبا میشود اينطور گفت كه بشريت در مجموع از قديم جلوتر است
يعنی اگر ما مجموع زمانها را و به عبارت ديگر بشر را از روزی كه [ تمدن و فرهنگ خود را ] آغاز كرده در نظر بگيريم شك ندارد كه امروز جلوتر است اگر ما بشر امروز را با اولی كه وارد تمدن و فرهنگ خود شد مقايسه كنيم از همه جهت جلوتر است ، و اگر جلوتر نمیبود نمیماند ، يعنی در طبيعت ، يك موجود اگر صلاحيت برای بقاء نداشته باشد معدوم میشود ، يعنی محال است كه چندين هزار سال بر بشر بگذرد و در تمام اين چندين هزار سال بشر رو به عقب برود و بشر روی زمين [ باقی ] باشد
بنابراين ، آن نظريه هگل و روح زمان ، اگر چه به شكلی كه او گفته ما قبول نداريم ولی به يك شكل ديگر اين مطلب قابل توجه است كه جامعه يك وحدت و يك شخصيت دارد و قهرا همان شخصيتش را میتوانيم " روح جامعه " يا " روح ملت " بناميم چند شب پيش در روزنامه اطلاعات شخصی به نام " فرهت قائم مقامی " مقاله ای نوشته بود دو سه مقاله اولش بد نبود ولی بعد ديگر مقاله اش به نظرم ارزشی نداشت البته در بحثهايش بعضی حرفها خوب بود و بعضی ايراد داشت بحثی كرده بود راجع به تمدن و فرهنگ كه فرقی میگذارند ميان تمدن و فرهنگ و میگويند تمدن ، همگانی است ، يعنی تمدن به هيچ قومی اختصاص ندارد ، ولی فرهنگ رنگ ملی دارد ، يعنی هر ملتی فرهنگ خاص خود را دارد و فرهنگ هر ملتی همان روح آن ملت است اين مبتنی بر همان نظريه خاص دور كهيم و امثال او درباب جامعه است كه جامعه خودش يك روح دارد ، روحش همان فرهنگش است ، و هر ملتی مادامی كه فرهنگش باقی باشد باقی است و اگر فرهنگش از بين برود او ديگر از بين رفته است ، و اين است كه میگويند برای اينكه ملتی را از بين ببرند اول فرهنگش را از او میگيرند ، فرهنگش را كه از او بگيرند ، روحش را از او گرفته اند ، وقتی روحش را از او بگيرند ديگر او مرده است ، يك لاشه بيشتر نيست و ديگر نمیتواند باقی بماند منتها بعد اين بحث مطرح است كه آيا ما يك فرهنگ بشری داريم يا فرهنگ ، هميشه ملی است ؟ اينهايی كه دارند ناسيوناليزم را در دنيا ترويج میكنند كه البته خود اين ، ريشه سياسی دارد يعنی برای حفظ يك منافعی است كه اين نظريه را ابراز میدارند ، میخواهند بگويند اصلا فرهنگ بشری وجود ندارد و فقط فرهنگ ملی وجود دارد ، و اين است كه میخواهند به ملتها بگويند : تو اگر میخواهی باقی بمانی فقط بايد فرهنگ ملی خودت را حفظ كنی و ديگر دنبال يك فرهنگ بشری نروی ( يكچنين حرفی )
او ( نويسنده مقاله ) هم از جمله مواردی كه خيلی حرفهايش مورد اعتراض بود همين بود كه ما فرهنگ بشری و عمومی و بين المللی نداريم بعد مسأله اسلام را طرح كرده بود در تعبيراتش نسبت به اسلام بیاحترامی نمیكند ، میگويد درست است كه اسلام يك فرهنگ بين المللی داشت و هيچ رنگ ملی نداشت ولی ديديم كه اين هم در عمل به صورت يك امر ملی در آمد و عربها آن را به خودشان نسبت دادند و از اين حرفها كه البته حرف بیاساس است
به هر حال فرهنگ يعنی روح جامعه حال آن مسأله فعلا برايمان مطرح نيست كه آيا فرهنگ هميشه ملی است يا فرهنگ بين المللی هم هست ، يا لااقل همه فرهنگهای ملی ، يك اصول مشترك بين المللی دارند اين خودش يك مطلبی است در همه فرهنگهای ملی ، ملتها نمیتوانند خود را از يك سلسله اصول مشترك بين المللی خالی كنند مثلا توجه به بسياری از مسائل معنوی از قبيل آزادی و عدالت و صلح و بشر دوستی كه كم و بيش در همه فرهنگهای دنيا هست ، وجوه مشترك فرهنگهاست
اين چيزی كه در مورد رابطه مكانيكی فرموديد ، البته از نظر توجيهش نتيجه همان چيزی است كه فرموديد ، ولی اينطور كه من شنيده ام خود ماركسيستها معتقدند كه دو نوع رابطه در جهان میتواند وجود داشته باشد ، يكی رابطه مكانيكی و ديگر رابطه ارگانيك ( به اصطلاح رابطه عضوی ) و خودشان معتقدند به رابطه ارگانيك ، يعنی میگويند انسانها در اجتماع با همديگر رابطه ارگانيك دارند ، يعنی اصلا فرد منهای اجتماع هيچ ارزشی ندارد ، مثل اينكه اگر معده را از انسان جدا كنيم ديگر اصلا معده نيست و چيزی است كه هيچ ارزشی ندارد البته نتيجه اش همان چيزی است كه فرموديد ، يعنی ابتكار را از فرد سلب میكند
بله ، اين را من توجه دارم ، هر وقت به حرف آنها برسيم [ بحث میكنيم ] ولی لازمه رابطه مكانيكی اين نيست كه جزء ، استقلال داشته باشد اگر شما يك ابزار مربوط به اتومبيل را از اتومبيل بگيريد هيچ به درد نمیخورد
يعنی آنها اين را میگويند كه اگر يك پيچ را از يك ماشين جدا كنيم باز هم پيچ است
اگر پيچی را از يك ماشين جدا كنيم ديگر به درد غير آن ماشين نمیخورد ، يعنی به درد غير جای خودش نمیخورد فقط مربوط به همان جاست اين لازمه جزئيت و عضويت است نه لازمه به اصطلاح ارگانيك بودن به معنای حياتی بودن آنها چون برای حيات اصالت قائل نيستند ، فرق زيادی ميان اينها قائل نيستند در مسأله حيات چنين است كه يك قوه مسلط كه به يك تعبير میتوان گفت " قوه مرموز " بر همه ابعاد و اجزاء [ شیء ذی حيات ] حكومت میكند كه آن قوه ، اينها را مسخر خود كرده و همه نيروها را در تسخير خويش دارد اگر ما بگوييم " ارگانيزم " مقصودمان اين است آنها به چنين چيزی معتقد نيستند آنها همان ذی حيات ها را هم طوری تعبير میكنند كه ما آن را تعبير مكانيكی میدانيم ما میگوييم خود حيات ، نيرويی است كه مسلط است بر مجموع اجزاء [ شیء ذی حيات ] به طوری كه تمام نيروها را در جهت واحد تسخير كرده و در جهت واحد میراند ، ولی آنها به چنين چيزی اعتقاد ندارند درباب جامعه نيز حتی دور كهيم هم اگر معتقد به " روح ملت " است مقصودش چنين چيزی است ، منتها چون میگويد فرد وجود ندارد ، میخواهد بگويد در واقع يك فرهنگ وجود دارد كه افراد تجلیگاه آن فرهنگ هستند و نه چيزی بيشتر ، آن فرهنگ است كه دارد كار میكند و افراد ابزار هستند برای آن فرهنگ ولی ماركسيسم هرگز به اين شكل قائل نيست ، و الا آن را من توجه دارم البته اين را هم توجه داشته باشيد كه بعدها در اثر ايرادهای زيادی كه بر فلسفه شان وارد شده در مقام توجيه بر آمده اند و حرفهايی میزنند كه برخلاف اصول مسلم ماركسيسم است ، مثل حرفهايی كه " اريك فروم " میزند كه اخيرا میخواهد ماركسيسم را اصلاح كند ، يعنی به كلی آن را از جنبه های مادی خارج كند و يك جنبه انسانی به آن بدهد كه اگر حرف او فی حد ذاته درست باشد بر اساس ماركسيسم اين حرفها را نمیزند

