next page

fehrest page

مقدمه

كتاب حاضر اولين مجلد از مجموعه فلسفه تاريخ اثر متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری است . اين مجموعه در اصل ، درسهای آن فيلسوف گرانقدر پيرامون " فلسفه تاريخ " بوده است كه در سالهای 1355 تا 1357 ( تا زمان آغاز نهضت اسلامی ) در جمع برخی از شاگردان استاد و در منزل ايشان‏ ايراد می‏شده است روش درس به اين صورت بوده است كه كتابی در موضوع‏ مذكور معرفی می‏شده و دانشجويان به ترتيب روی فصول مختلف آن كتاب‏ كنفرانس می‏داده اند و استاد شهيد در ضمن كنفرانس افراد و يا پس از آن‏ ، مطالبی را بيان می‏كرده اند ابتدا بخشی از كتاب لذات فلسفه اثر ويل‏ دورانت مورد بحث قرار گرفته ، سپس كتاب تاريخ چيست ؟ اثر " ای ، اچ‏ ، كار " و بعد كتاب ماركس و ماركسيسم اثر آندره پی‏يتر جلد اول شامل‏ بحث پيرامون دو كتاب اول است
جهت رعايت اختصار ، از ذكر متن كامل بيانات شاگردان خودداری كرده به‏ درج خلاصه های آنها اكتفا نموديم سبك خاص درس كه استاد و شاگرد به متن‏ كتاب مورد بحث ، واقف بوده اند و در نتيجه گاهی مطالب به اشاره گفته‏ می‏شده است و اينكه متن كتابهای مورد بحث ، در كتاب حاضر آورده نشده‏ است ، شايد موجب شده باشد كه در موارد اندكی ، در نظر اول احساس‏ نارسايی شود ، اگر چه مواردی كه نياز به توضيح داشته ، توضيح داده شده‏ است
اين مجلد شامل هفت بخش است كه در بخش اول ( عوامل محرك تاريخ ) كتاب لذات فلسفه مورد بحث بوده است و در بخشهای بعد ، كتاب تاريخ‏ چيست ؟ مطالب كتاب در نوع خود بديع و جالب توجه است ، خصوصا كه يك‏ فيلسوف مسلم اسلامی درباره مسائل " فلسفه تاريخ " اظهار نظر كرده و نظرات دانشمندان غربی نيز بررسی شده است لازم به ذكر است كه از آغاز فصل " آيا تاريخ علم است ؟ " تا انتهای‏ فصل اول بخش " تكامل تاريخ " يعنی كمتر از يك پنجم كتاب حاضر نوارهای آن در دست نبود و تنظيم آن بر روی متونی كه در زمان حيات استاد توسط شركت كنندگان در درس از روی نوار پياده شده صورت گرفته است كه‏ اگر احيانا در حين تنظيم ، در موردی احساس نارسايی می‏شد امكان رجوع به‏ نوار وجود نداشت
اميد است كه اين اثر نيز همچون ديگر آثار آن شهيد فرزانه مورد استفاده‏ طالبان حقيقت قرار گيرد و راه مقدس انقلاب اسلامی را با بينشی هر چه‏ روشن تر و با گامهايی هر چه استوارتر تا رسيدن به آخرين هدفها بپيماييم
12 ارديبهشت 69 شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مطهری

عوامل محرك تاريخ

عوامل محرك تاريخ

به يك اعتبار همه چيز در عالم تاريخ دارد ، چون تاريخ يعنی سرگذشت ، وقتی كه يك شی‏ء حالت متغيری داشته باشد و از حالی به حالی و از وضعی به‏ وضعی تغيير وضع و تغيير حالت بدهد اين همان سرگذشت داشتن و تاريخ داشتن‏ است ، برخلاف اينكه اگر يك شی‏ء به يك وضع ثابتی باشد ، يعنی هيچگونه‏ تغييری در آن رخ ندهد قهرا تاريخ هم ندارد مثلا اگر ما معتقد باشيم كه‏ زمين از ابتدا كه خلق شده و به وجود آمده به همين شكل و به همين وضع بوده‏ كه هست پس زمين تاريخی ندارد ، اما اگر زمين تغييراتی داشته باشد ، قبول كنيم كه زمين يك سلسله تغييرات و تحولات داشته ، پس زمين تاريخ‏ دارد ، كما اينكه ما " تاريخ طبيعی زمين " داريم
مسأله ديگر اين است كه آيا تاريخ بر اساس تصادف است يا بر اساس‏ اصل علی و معلولی ؟ يكی از نظريات درباب تاريخ اين است كه تاريخ را تصادفات به وجود آورده ، ولی آن كسی هم كه می‏گويد " تصادف " مقصودش‏ اين نيست كه [ وقايع تاريخی ] بدون علت به وجود آمده ، يعنی نظر هر كس را كه شما بشكافيد نمی‏خواهد بگويد كه حادثه ای خود بخود و بدون علت به وجود آمده است " تصادف " كه از قديم مسأله بخت و اتفاق و تصادف را مطرح می‏كردند [ به معنی علت نداشتن نيست ] در واقع‏ انسان به چيزی می‏گويد " تصادفی " كه كليت ندارد ، يعنی تحت ضابطه و قاعده در نمی‏آيد ، مثل همين مثال معروفی كه ذكر می‏كنند : انسان اگر چاه‏ بكند و به آب برسد ، اين يك امر تصادفی نيست چون دائما و لااقل اكثر ، كندن زمين در يك عمق معين به آب می‏رسد ولی اگر انسان چاه بكند و به گنج‏ برسد اين را يك امر تصادفی تلقی می‏كنيم ، می‏گوييم چاه كنديم تصادفا به‏ گنج رسيديم ، برای اينكه اين يك امر كلی نيست ، مخصوص اين مورد است ، يعنی مجموعه يك سلسله علل و شرايط خاص ايجاب كرده كه در اينجا گنجی‏ باشد ، و يك سلسله علل ديگر ايجاب كرده كه شما چاه بكنيد و نتيجه اين‏ دو اين شده كه در اينجا به گنج برسيد ، ولی چنين رابطه كلی و دائمی‏يی‏ ميان كندن چاه و پيدا شدن گنج وجود ندارد ، چون رابطه كلی وجود ندارد پس‏ ضابطه و قاعده ندارد نه اينكه علت ندارد
پس علت نداشتن يك مطلب است ، كليت نداشتن مطلب ديگر كسانی كه‏ می‏گويند تاريخ را تصادفات به وجود آورده ، يعنی يك سلسله وقايع به وجود آورده كه آن وقايع تحت ضابطه كلی در نمی‏آيد ، همان مثالهای معروفی كه‏ ذكر می‏كنند ، كه يك مورخی كتابی نوشته تحت عنوان " بينی كلئوپاترا " ( 1 ) كه اگر بينی او مثلا يك ذره كوچكتر يا بزرگتر می‏بود سرنوشت عالم‏ جور ديگری بود ، چون بينی او فلان جور بود پس فلان پادشاه عاشق او شد و در نتيجه عشق ايندو به همديگر حوادثی پيدا شد و اصلا اوضاع دنيا در اثر يكچنين امری تغيير كرد حال اين معنايش اين است كه اين يك امری نيست‏ كه تحت ضابطه در بيايد ، يك قانونی درست كنيم به نام " قانون بينی‏ كلئوپاترا " ، اين ، قانون بردار نيست اشخاصی كه قائل به تصادفند می‏گويند تمام حوادث بزرگ تاريخی و قضايای مهم تاريخی ، وقتی نگاه بكنيم می‏بينيم‏ يك امر جزئی [ علت آن بوده است ] ،

پاورقی : . 1 ملكه مصری

مثل جنگ بين الملل اول كه فلان‏ حادثه كوچك اتفاق افتاد ، فلان وليعهد در فلان مملكت كشته شد و آن به يك‏ قضيه ديگر كشيد و آن به يك قضيه ديگر ، و بعد يك جنگ بين المللی درست‏ شد ( 1 ) ديگر نمی‏شود از قتل آن وليعهد يك ضابطه كلی درست كرد پس‏ مسأله تصادف غير از مسأله علت نداشتن است
مسأله ديگر مسأله ارزش تاريخ است . اين هم بايد به دو مسأله تجزيه‏ شود : يكی مسأله ارزش فی نفسه تاريخ تاريخ به همان معنای سرگذشت جامعه‏ بشر ، و ارزش تاريخ يعنی ارزش شناخت سرگذشت جامعه بشر مثل اينكه‏ می‏گوييد " ارزش روانشناسی " ، يكوقت انسان می‏خواهد بگويد آيا تاريخ‏ يعنی شناخت واقعی جريان گذشته ارزش دارد يا ارزش ندارد ؟ اين يك‏ مسأله است ، مسأله ديگر مسأله ارزش تاريخ ثبت شده است ، يعنی تاريخ‏ نگاريها ، اين يك مسأله ديگری است كه جداگانه بايد طرح كرد ، يعنی چقدر می‏شود به تاريخهای مكتوب و به آثار تاريخی اعتماد كرد ؟ اينجاست كه‏ نظريه های افراطی و تفريطی وجود دارد ، بعضی صرفا ملا لغتی هستند و همين‏ قدر كه يك كتابی را پيدا كنند و يك نسخه خطی كه مثلا در هفتصد سال پيش‏ نوشته شده ، يا در فلان جا چاپ شده ، اين ديگر برايشان وحی منزل است
يك عده اساسا به كلی تاريخ را بی‏ارزش می‏دانند از باب اينكه می‏گويند : انسان هيچوقت نمی‏تواند خودش را از تعصبات و جانبداريها و عقده ها و كينه ها تخليه كند همه تاريخها را انسانهايی نوشته اند كه می‏خواسته اند منظور خاص خودشان را در لباس تاريخ بنويسند بعضی از آنها اساسا جعل‏ می‏كردند و دروغ می‏گفتند .

پاورقی : . 1 ممكن است اشخاص ديگر كه منكرند ، بگويند خير ، آن ظاهر قضيه و بهانه بود ، علت چيز ديگری بود

اينها افرادی بودند كه در دربار سلاطين و پادشاهان بودند ، هميشه به گونه ای وقايع را می‏نوشتند كه‏ مطابق ميل دل آنها باشد ، و حتی مورخينی كه انسان از آنها انتظار ندارد ، اينجور چيزها از آنان ديده می‏شود مثلا صاحب " ناسخ التواريخ " تا حدی‏ كه سراغ داريم مرد متدينی بوده ، اما تاريخش زياد اعتبار ندارد چون‏ يكتنه بوده و كار ديگر هم داشته و اينهمه تاريخ نويسی كار يك نفر نيست‏ كه بخواهد تاريخ دنيا را بنويسد ، ولی باز هم شايد معتبرترين تاريخی كه‏ او از نظر خودش نوشته تاريخهای دور است تاريخ زمان خودش را هم نوشته : " تاريخ قاجاريه " اما هيچ اعتبار ندارد چون معاصر با پادشاهان قاجار بوده تاريخ را طوری نوشته كه مطابق ميل آنها بوده است فتحعلی شاه از آن‏ طرف ، شهرهای ايران را از دست می‏داد ، او می‏گويد " در ذكر جهانگشايی‏ خاقان فتحعلی شاه " كدام جهانگشايی ؟ ! درباره اميركبير كه ناصرالدين‏ شاه او را می‏كشد می‏گويد به فلان بيماری مبتلا شد ، شكمش آماس كرد ، مرد ، نمی‏نويسد كه اميركبير را كشتند
البته مسأله ديگری هست و آن اين است كه آيا حقيقت تاريخی برای هميشه‏ قابل كتمان است ؟ و يا اينكه نه ، حقيقت بالاخره خود را ظاهر می‏كند ولو بطور موقت رويش را بپوشانند ، بعد از مدتها هر جور باشد ، خودش خودش‏ را آشكار و ظاهر می‏كند ، به يك شكلی بيرون می‏آيد كه برای اين قضيه ، نمونه خيلی زياد است و اين خود يك اصلی است
پس درباره مسأله ارزش تاريخ نگاری ، گفتيم بسياری از مورخين كه اصلا دروغ نويس اند و نمی‏شود به آنها اعتماد كرد كه عالما عامدا حقيقت را كتمان نكرده باشند تازه تاريخ نويسهای راستگو كه حاضر نبوده اند يك كلمه‏ دروغ بنويسند باز هم به علت اينكه تاريخ را برای يك منظور خاص‏ می‏نوشتند ، انتخاب می‏كردند ، يعنی حوادثی كه در خارج واقع شده به منزله‏ ماده بوده برای اينكه او به اين ماده ، صورت و شكل بدهد ، هيچ دروغ هم‏ نگفته است مثلا اگر شما به آقای بروجردی ارادت داشته باشيد ، در زندگی‏ آقای بروجردی اينقدر نقاط نورانی و خوب هست كه شما می‏توانيد يك‏ كتاب پر بكنيد ، بعد آقای بروجردی می‏شود يك مرد قديسی كه سراسر زندگيش‏ همه خير است و بركت و فضيلت ، و اگر شما با آقای بروجردی بد باشيد حتما آقای بروجردی در زندگی‏اش يك نقاط ضعفی هم دارد ، می‏رويد از راستها هم انتخاب می‏كنيد ، هيچ هم دروغ نمی‏گوييد ، در طول زندگی هشتاد ساله اين‏ مرد شما می‏توانيد يك عده داستان [ از اين نوع ] پيدا بكنيد ، همه هم‏ داستانهای راست باشد ، بعد بگوييد اين آقای بروجردی است ، در صورتی كه‏ آقای بروجردی نه اين است نه آن ، آقای بروجردی مجموع اينهاست ، يعنی‏ آنی است كه هم آن را داشته و هم اين را ، ولی وقتی شما می‏خواهيد از آقای‏ بروجردی يك چهره خوب ترسيم بكنيد آنها را انتخاب می‏كنيد ، دروغ هم‏ نگفته ايد ، و وقتی می‏خواهيد از آقای بروجردی يك چهره بدی رسم كنيد ، اينها را انتخاب می‏كنيد ، دروغ هم نگفته ايد اينهاست كه می‏گويند تاريخ‏ را بی‏ارزش كرده ، يعنی شما سراغ هر مورخی در دنيا برويد می‏بينيد كه در يك قضيه ، تمام وقايع را آنچنان كه بوده است ، اعم از آنچه كه زشت‏ باشد يا زيبا ، ننوشته ، بلكه انتخاب كرده ، و اين انتخاب بر حسب هدفی‏ بوده كه از تاريخ نگاری داشته است اين جهت است كه مسأله ارزش تاريخ‏ مطرح می‏شود ، يعنی تاريخ به معنی تاريخ نگاری ، تاريخهای مكتوب ، چقدر قابل اعتماد است و چقدر قابل اعتماد نيست ، كه در همين كتاب ( 1 ) هم‏ اولين بحثش درباره ارزش تاريخ است ، هر چند نام نمی‏برد
مسأله مهمی كه بايد عرض كنم اين است كه مسأله " محرك تاريخ " يك‏ مسأله است و مسأله " فلسفه تطور تاريخ " مسأله ديگر معمولا اين دو از يكديگر تفكيك نمی‏شوند می‏دانيم جامعه انسانی تحولات زيادی دارد از قبيل‏ انحطاطها ، ترقيها ، جنگها ، صلحها ، رفاهها ، محروميتها و امثال اينها يكوقت ما جامعه انسانی را از نظر تنوع ، در تمام طول تاريخ گذشته يك " نوع " می‏دانيم كه افرادش عوض می‏شوند ، افرادش اين جامعه‏ است ،

پاورقی : . 1 [ مقصود كتاب لذات فلسفه است ]

آن جامعه است ، اين ملت است ، آن ملت است ، ولی افرادی هستند در يك سطح ، يعنی آن هم جامعه ای است از نوع اين جامعه ، اين هم جامعه‏ ای است [ از نوع آن جامعه ] ، جامعه امروز با جامعه پنج هزار سال پيش [ در نوعيت ] فرقی نكرده ، يعنی يك " نوع " جامعه انسانی است در اين‏ صورت درباره اينها مسأله " محرك اصلی تاريخ " قابل بحث است كه‏ حوادث با ارزش تاريخ ( 1 ) [ علت اصلی آنها چيست ؟ و به عبارت ديگر ] محرك اصلی تاريخ چيست ؟ يعنی همين تحولات هم سطح را كه تحولات ، همه‏ هم سطح است [ چه چيز به وجود می‏آورد ؟ ] می‏گرديم دنبال علت اصلی اين‏ تحولات هم سطح ، يكوقت می‏گوييم دين است ، يك وقت می‏گوييم عامل‏ جغرافيايی است . .
اما يك وقت هست كه همين طور كه برای انواع ، از نظر زيست شناسی ، تحول و تطور قائل هستيم و می‏گوييم يك نوع متطور و متحول می‏شود به نوع‏ ديگر ، برای جوامع هم تحول و تطور قائل می‏شويم ، می‏گوئيم اصلا جامعه‏ انسانی اسمش جامعه انسانی است ، جامعه امروز ماهيتش با جامعه پانصد يا هزار سال پيش فرق دارد ، جامعه سوسياليستی ماهيتا با جامعه سرمايه داری‏ متفاوت است ، و جامعه سرمايه داری با جامعه فئودالی دو ماهيت دارد ، با جامعه قبلش دو ماهيت دارد ، ماهيتهای مختلف است ، آنگاه در فلسفه‏ اين تطور بحث می‏كنيم ، يعنی آن چيزی كه سبب می‏شود كه جامعه از نوعی به‏ نوع ديگر متحول بشود ، و به عبارت ديگر عامل اين تحول چيست ؟ اين مطلب‏ در اين كلمات ( 2 ) اندكی مغشوش است ،

پاورقی : . 1 در كتاب " تاريخ چيست " نيز هست كه حوادث تاريخ دو گونه است‏ : حوادث بی‏ارزش و حوادث با ارزش حوادث بی‏ارزش حوادثی است كه‏ تأثيری در رويدادهای بعدی نداشته ، و در واقع بود و نبود آن تأثيری در حوادث بعدی نداشته است حوادث با ارزش حوادثی است كه در اوضاع بعد تأثير داشته است
. 2 [ مقصود ، مطالب كتاب مورد بحث ( لذات فلسفه ) است ]

يعنی چندان اين دو از همديگر مشخص نيست صرف اينكه بگوييم " عامل‏ محرك تاريخ چيست ؟ " اين مفهوم را نمی‏رساند كه عامل تطور تاريخ چيست‏ ؟ گاهی كه درباره قوه محرك تاريخ بحث می‏كنند ، نظرشان به همان عامل‏ اصلی‏يی است كه همين تحولات ولو تحولات هم سطح را به وجود آورده است مثلا وقتی در نظريه كسی كه معتقد به عامل دين است دقت بكنيد ، در فكر او مسأله تطورات اجتماع هيچ مطرح نيست ، او فقط خواسته است علت اصلی‏ تحولات را كه غير از تطور است ، تغيير و تبديلهايی كه در تاريخ واقع‏ می‏شود : عزتها ، ذلتها و غيره به دست بياورد بدون اينكه اين مسأله را به‏ اين صورت طرح كرده باشد كه جامعه ها متحول می‏شوند ، عامل تحول به معنای‏ تنوع و تطور چيست ؟ ولی بعضی ديگر مثل ماركس اصلا دنبال اين می‏گردند كه كاری نظير كاری كه‏ داروين كرده انجام دهند می‏دانيم فرق داروين با يك زيست شناس عادی اين‏ جهت بود كه داروين دنبال تطور می‏گشت ، می‏خواست فلسفه تبدل انواع را به‏ دست بياورد ، يعنی در زيست شناسی تمام فكرش روی اين فلسفه بود كه تبدل‏ انواع ( تبدل نوعی ) طبق چه قانونی صورت می‏گيرد
اين يك نظر خاص است درباره تاريخ
تا آنجا كه من مطالعه دارم ايندو در كلمات اين آقايان چندان از يكديگر مشخص نشده اند ، مخصوصا طرفداران منطق ديالكتيك كه به اصل " گذار از كميت به كيفيت " قائلند الزاما به تطور نوعی جامعه قائلند مگر آنكه‏ برای جامعه شخصيت و وجود واقعی قائل نباشند
پس اين تطور تاريخ ، خودش معلول آن تحولات نيست ؟ يعنی تطور ملل ، اينكه نوع و ماهيتشان يكدفعه تغيير می‏كند ، اين خودش به اصطلاح يك تغيير كلی است كه در اثر آن تحولات كوچك به وجود آمده . آنجا كه صحبت از نقطه حساس بود ( 1 ) تا اندازه ای می‏شد اين حرف شما را درباره آن نقطه حساس ، يعنی آن گردشگاههای تبدل نوعی تاريخ ، گفت‏ اين مسأله به هر حال مسأله جداگانه ای است ممكن است شما اساسا نظريه ای‏ در اينجا ابراز بداريد و آن نظريه همين باشد ، بگوييد اين عاملهای خاصی‏ كه اينها ذكر كردند ، همين تبدلهای تدريجی ، تغييرهای تدريجی در همه شؤون‏ زندگی ، يكمرتبه جهش وار تبديل می‏شود به يك تغيير كيفی ممكن است كسی‏ اين نظر را بگويد ، ولی به هر حال اين مسأله غير از آن مسأله است اينكه‏ انسان دنبال اين باشد كه جامعه تبدل نوعی پيدا می‏كند يك مسأله است ، و اينكه علتش چيست مسأله ديگری است اولی پذيرفتن اين مسأله است كه اصلا ماهيت جامعه تغيير می‏كند ، بدين معنی كه تمام تشكيلات و نظامات جامعه‏ از آن بن گرفته تا رو ، به كلی عوض می‏شود [ و جامعه ] نوع ديگری شمرده‏ می‏شود غير از نوع اولش ، [ ولی دومی شامل اين مسأله نيست ] از نظر ماركسيستها نوع ابزار توليد كه تغيير كرد ، نوعيت جامعه نيز عوض می‏شود
گويا در ذيل بيان " توجيه تاريخ از راه دين " مطلب ديگری را گنجانده‏ كه به آن ارتباط ندارد ، يعنی نظريه ديگری درباره تاريخ هست و آن نظريه‏ ادواری بودن تاريخ است كه به دين هم ارتباط ندارد اين نظريه می‏گويد تاريخ هميشه يك حركت دوری را طی می‏كند ، حركت خود را از نقطه ای شروع‏ می‏كند ، بعد دو مرتبه برمی‏گردد به همان نقطه ، توجيه دينی هم نمی‏خواهند بكنند ، توجيه طبيعی می‏خواهند بكنند ، می‏گويند : ابتدا توحش است در توحش ، فكر و فرهنگ و تمدن نيست ولی اراده و قدرت روحی هست در اثر اين حالت توحش ، قدرت اجتماعی به وجود می‏آيد بعد قدرت ، تمدنی را به‏ وجود می‏آورد بعد كه تمدن و فرهنگ به وجود آمد ، به تدريج افكار خيلی‏ عالی و ظريف به وجود می‏آيد و هر چه كه بشر در تمدن و فرهنگ بالاتر برود از اراده اش كاسته می‏شود و تا حد زيادی نيز به تعبير ما نعمتزده می‏شود ،

پاورقی : . 1 [ اشاره به متن كتاب " لذات فلسفه " است ]

و اين نعمتزدگی ، افراد را [ خصوصا طبقه‏ حاكمه را ] سست می‏كند و همين منجر به يك سلسله انقلابات يا منجر به اين‏ می‏شود كه قوای ديگری از جای ديگر ظهور كند و اينها را به كلی منقرض‏ نمايد و از بين ببرد
فقط به جامعه نگاه نكنيد ، يك جور ديگر هم مثال بزنيم : معمولا در خانواده ها ، در اين زندگيهای ما ، می‏بينيد يك آدمی پيدا می‏شود خيلی‏ سختكوش ، پركار ، جدی ، تن به زحمت بده ، اين فرد يك كارخانه يا يك‏ تجارتخانه تأسيس می‏كند ، كار و ابتكار را به حد اعلا می‏رساند ، ولی خودش‏ چون از يك خانواده طبقه چهاری به وجود آمده ، عادت كرده به زندگی سخت‏ ، عادت كرده به گرما و سرما و تحمل سختی اينها او را يك انسان جدی بار آورده است بعدها زن و بچه اش در اين زندگی كه مقرون به رفاه است بزرگ‏ می‏شوند نسل بعد از او كه بچه های او باشند يك آدمهای متوسطی از آب در می‏آيند چون اوائل زندگيشان در زندگی همين آدم بوده و در سختی بزرگ شده‏ اند اينها هم تا حد زيادی آدمهای جدی و كارآمدی هستند و آن ثروت را حفظ می‏كنند ولی بچه های اينها كه به وجود می‏آيند ، چون اينها تدريجا زندگی و رفاه و خوشی را توسعه می‏دهند ، كم كم از اين منزل می‏روند به منزل ديگری ، اين فرش را تبديل می‏كنند به فرش ديگری ، خوراكشان تغيير می‏كند ، لباسشان تغيير می‏كند ، زيورشان تغيير می‏كند ، ديگر آن نسل سوم يك‏ موجودهايی می‏شوند نازپرورده كه فقط بايد به آنها رسيد ، از كوچكترين رنج‏ ناراحت می‏شوند ، در نتيجه قدرت اين را كه آن زندگی و آن ثروت را ضبط كنند ندارند ، همينكه پدر مرد ، در مدت كمی تمام زندگی را به باد می‏دهند ، دوباره برمی‏گردند به همان صورت فقيرهای درجه اول و به مفلوكيت ، بعد دو مرتبه بچه های اينها اگر بچه هايی باشند كه در فقر و مسكنت بزرگ‏ بشوند باز ممكن است از نوع همين حركت شروع بشود ، و لهذا در دنيای ما خيلی كم اتفاق می‏افتد كه يك خانواده ثروتمند چهار پنج نسل پشت سر هم ثروتمند باقی بماند ، بلكه منقرض می‏شوند
همچنين می‏بينيد دولت می‏آيد در يك خانواده ای ، دو سه نسل كه در ميان‏ اينها هست از بين می‏رود و از يك خانواده ديگر سر در می‏آورد ، باز همين‏ طور از خانواده ديگر سر در می‏آورد ، كه اين با اصول ماركسيستها هم جور در نمی‏آيد ، يعنی يك حساب ديگری است ، يك حساب روانشناسی است شما سلسله های سلاطين را نگاه كنيد ، هر سر سلسله ای يك مرد جدی ای بوده كه‏ در دامن سختيها پرورش پيدا كرده ، و او بوده كه توانسته قدرتی به وجود بياورد ، يك سلسله ای را براندازد و نظمی ، امنيتی ، قدرتی ، شوكتی به‏ وجود آورد ، زمينه برای بچه هاشان درست كردند ، بچه هاشان تا يكی دو نسل‏ از نظر اراده و سختكوشی بد نيستند ، ولی هر چه رو به اين طرف می‏آيد كم‏ كم اينها يك مردمان عشرت طلب و " نازپرورده تنعم " در می‏آيند شاه‏ اسماعيل صفوی را در نظر بگيريد و شاه سلطان حسين را ، او كه سر سلسله‏ است چه جور آدم مقتدری است و اين چه جور ؟ همه سر سلسله ها افرادی قوی‏ بوده‏اند ، و همه افرادی كه به دست آنها آن سلسله منقرض شده افرادی‏ ضعيف بوده‏اند ، ولی اين ضعفشان علت دارد و آن اين است كه اينها كم كم‏ به رفاه خو گرفته اند پس اين است كه [ می‏گويند تاريخ ] حركت دوری دارد
اينها معتقدند كه جامعه ها هم همين جور است ، يعنی ترقيها و انحطاطها نيز هميشه يك حركت دوری را طی می‏كند ، از يك مبدئی شروع می‏كند ، جبرا يك قوس صعودی را طی می‏كند و بعد جبرا مسير انحطاط را می‏پيمايد ، پس‏ حركت تاريخ يك حركت دوری است منتها حداكثر اين است كه آنهايی كه‏ اندكی دقيق تر هستند می‏گويند درست به آن نقطه اول نمی‏رسد ، بلكه چون از تجربيات گذشته تا حدی استفاده می‏شود می‏رسد به آن نقطه اول ولی در سطحی‏ بالاتر ، و لذا می‏گويند حركت تاريخ حركتی حلزونی است يعنی دور می‏زند می‏آيد به مقابل نقطه اول نه به عين نقطه اول ، و دو مرتبه دور می‏زند و همين طور ، ولی به هر حال حركت ، مستقيم نيست ، برگشت دارد ، هميشه تاريخ برگشت دارد مؤلف ، آن نظريه را می‏خواسته‏ بگويد ولی خيلی مجمل و مندمج گفته و در ذيل نظريه دين هم گفته ، با اينكه‏ ربطی به نظريه دين ندارد
و اما نظريه دين : نمی‏دانم اينها تعمد داشته اند كه اين را اينطور بگويند يا اصلا طرز تفكر فرنگيها همين طور است توجيه تاريخ بر اساس دين‏ به قول اينها به اين معنی غلط است كه ما مشيت الهی را كه مبدأ همه‏ جريانات و نظامات عالم است به عنوان يك علت خاص در نظر بگيريم ، بگوييم اينها نه ، او اين كه معنی ندارد ما بايد ببينيم كه اگر جهان بينی‏ ما جهان بينی الهی شد آنگاه مجموع نظام عالم در جهان بينی الهی چه شكلی‏ پيدا می‏كند ؟ بنابر نظريه الهی قهرا تاريخ خودش غايت و هدف دارد ، همين طور كه طبيعت هدف دارد ، تاريخ معنی و هدف دارد ، يعنی تاريخ به‏ سوی تكامل و كمال بشری پيش می‏رود ، و تاريخ معنی و هدف دارد اين‏ هدفداری را [ به يك شكل غلط بيان می‏كنند ] همينطور كه در طبيعت نيز اغلب اين فرنگی‏ها وقتی كه می‏خواهند مسأله دليل را نظم را ذكر بكنند در همين شكل غلط ذكر می‏كنند ، دليل نظم را به گونه ای بيان می‏كنند كه گويی‏ خدا مثل يك صانع بشری است كه دستی از بيرون می‏آيد اين ماده ها را پس و پيش می‏كند ، مثل يك كوزه گر يا خياط ، در صورتی كه معنايش اين نيست ، معنايش اين است كه در نظام عالم ، در خود طبيعت ، توجه به هدف و توجه‏ به نظام هست كه آن هم خودش يك حسابی دارد چون به اصطلاح مسخر است ، طبيعت " به خود واگذاشته " نيست ، طبيعت " تسخير شده " است ، و طبيعت تسخيرشده يعنی طبيعتی كه طبيعت است كه دارد كار می‏كند ولی تحت‏ تسخير يك نيروی ديگر دارد كار می‏كند ، مثل آنجا كه يك فردی با اراده‏ خودش دارد كار می‏كند ولی اين فرد آنچنان مجذوب يك فرد ديگر هست كه‏ هميشه توجهش به اوست و بر اساس آنچه كه او را مدل قرار داده كارش را انتخاب می‏كند
اين ، معنی غايت داشتن طبيعت است طبيعت وقتی كه غايت داشته‏ باشد ، يعنی مستشعرانه كار بكند ، معنايش اين است كه در جهت تكامل‏ بی‏تفاوت نيست ، يعنی حوادثی كه واقع می‏شود اگر يك حادثه ای باشد كه در جهت كمال انسانی انسان است ، طبيعت و عالم مجبور است با آن هماهنگی‏ نشان بدهد ، اگر در جهت ضد كمال انسانی است ، يعنی ضد آن هدفی كه خود طبيعت و تاريخ دارد ، آنگاه جهان عكس العمل مخالف نشان می‏دهد مثل اين‏ است كه می‏گوييد ساختمان بدن انسان به گونه ای است كه اگر غذايی وارد بدن بشود كه مجموعا برای بدن خوب باشد همه بدن هماهنگی نشان می‏دهد ولی‏ اگر يك چيز نامناسبی باشد البته در يك حد معينی بدن عكس العمل مخالف‏ نشان می‏دهد البته گاهی هر چه هم عكس العمل مخالف نشان بدهد او كار خودش را می‏كند آدمی كه سم می‏خورد باز هم بدن او عكس العمل مخالف نشان‏ می‏دهد ، خيلی هم كوشش می‏كند كه سم را دفع كند ولی سم وقتی كه زياد باشد كار خودش را می‏كند و بدن را از بين می‏برد
توجيه تاريخ بر اساس دين ، معنايش نفی قانون علت و معلول نيست اين‏ نظريه ، قانون علت و معلول يعنی اصل علت فاعلی را پذيرفته است توجيه‏ تاريخ بر اصل دين ، يعنی علاوه بر علت فاعلی ، علت غائی را هم پذيرفتن‏ پس اينكه اگر ما تاريخ را بر اساس دين توجيه كنيم پس تاريخ ديگر علم‏ نيست چون رابطه علت و معلول بهم می‏خورد ، اينها چيز ديگری پيش خودشان‏ فكر كرده اند نه ، ما بايد بگوييم گذشته از حوادثی از پشت سر تاريخ را می‏رانند يعنی گذشته ها ، اينهايی كه جلوتر واقع شده كه بعد از آن را به‏ وجود آورده يك هدف و غايتی هم از پيش رو تاريخ را به سوی خود می‏كشد ، كما اينكه در مسأله تكامل جانداران ، اكنون در ميان زيست شناس ها مطرح‏ است كه آيا تكامل ، هدفدار است يا هدفدار نيست ؟ يعنی آن اولين سلولی‏ كه در طبيعت به وجود آمده كه اكنون منتهی شده به انسان مطابق نظريه ای‏ كه مثلا " لكنت دونوئی " در كتاب " سرنوشت بشر " يا مؤلف كتاب " تكامل و هدفداری " دارد آيا واقعا آن سلول به طور آگاهانه به سوی انسان شدن در حركت بوده ، می‏رفته كه انسان بشود ، مثل يك موجودی كه هدف و مقصد خودش را تشخيص داده ، هی تلاش كرده تا برسد به آن مقصد ، يا نه ، تصادفات به همان معنا كه عرض كرديم : علل‏ اتفاقی ، علل بی‏ضابطه ، علل بی‏قاعده [ آن را به اينجا رسانده است ] ، مثل كاهی كه بر روی موج آب قرار بگيرد كه بدون ضابطه و قاعده يعنی با علل شخصی نه با علل كلی با علل بی‏ضابطه و قاعده ، به اين سو و آن سو می‏رود ، مثلا يكدفعه يك كسی دستش را در آب كرده يك موج بلند شده ، كمی‏ كاه را كشيده آن طرف ، يك كسی يك سنگ انداخته آن طرف ، يك موج‏ ايجاد شده و كاه را كشيده اين طرف ، هی رفته اين طرف و آن طرف ، و اكنون هم رسيده به يك نقطه خاص ، آيا آن اولين سلول كه بعد از ميليونها سال رسيده به انسان شدن ، تحت يك ضابطه و قاعده و يك كليتی به اينجا رسيده ، يا علل تصادفی و اتفاقی همينجور آن را كشيده از اينجا به آنجا ، تصادفا اينجور شد ، تصادفا آنجور شد ، تا آخر رسيد به اينجا ؟ درباره تاريخ هم عينا همين مطلب است ، كه هگل از كسانی است كه قائل‏ است كه تاريخ هدف دارد ، يعنی همين طور كه فرد انسان و نوع هر حيوانی [ روح و شخصيت دارد ] جامعه انسان هم يك روح و يك شخصيت دارد ( منتها او به شكل خاصی خواسته توجيه كند ) و آن روح ، اين جامعه را رو به كمال‏ می‏كشد ، و لهذا او معتقد است به اينكه " روح زمان " هرگز اشتباه‏ نمی‏كند ( خودش مسئله ای است و مسأله كوچكی هم نيست ) ، می‏گويد روح‏ زمان معصوم است ، روح زمان هرگز اشتباه نمی‏كند زيرا روح زمان ، تاريخ را به سوی كمال سوق می‏دهد
روح زمان را هم " خدا " می‏داند
البته خدايی كه او قائل است يك خدای مخصوصی است كه از حد انديشه‏ تجاوز نمی‏كند خدای هگل يك خدای عينی نيست به هر حال او معتقد است به‏ اينكه روح زمان ، تاريخ را به سوی تكامل می‏برد
اين است معنای اينكه ما می‏گوييم در طبيعت عكس العملها وجود دارد : « و لو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض »( 1 )
رابطه جهان و انسان اينچنين است كه اگر انسان در آن مسير كمالی و انسانی خودش قرار بگيرد ، طبيعت با انسان هماهنگتر سر آشتی می‏گيرد حال‏ چه روابط مرموزی ماين طبيعت و انسان هست ، بسا هست كه ما بتواينم به‏ دست آوريم ، بسا هم هست كه نتوانيم بدست آوريم ، ولی چنين چيزی هست ، و اگر انسان بر ضد مسير خاص طبيعت قرار بگيرد يعنی بر ضد مسير تكامل‏ قرار بگيرد ، كشيده بشود به سوی فسق و فجور و آن چيزهايی كه انسان برای‏ آنها نيست ، كمال انسان نيست و ضد انسان است ، آنگاه طبيعت مثل بدنی‏ كه جزء بيگانه را از خود دفع و رد می‏كند ، يك عكس العمل اينچنينی نشان‏ می‏دهد كه اين عكس العملهاهاست كه به نام عذابها و اين جور چيزها گفته‏ شده است اينجاست كه تاريخ در اين ديد سه بعد پيدا می‏كند : بعد فردی ، بعد اجتماعی و بعد جهانی ( يعنی تاريخ از كل جهان خدا نيست ) بعد فردی‏ اين است كه در عين اينكه جامعه تركيبی است از افراد ، چون فرد در جامعه‏ [ استقلال دارد ، تاريخ بعد فردی نيز دارد ]
مسأله معروفی است كه امروز مطرح است تحت اين عنوان كه آيا جامعه اصل‏ است يا فرد اصل است ؟ آيا فرد اصل است و جامعه امر اعتباری است يا جامعه اصل است و فرد امر اعتباری ؟ اين را ما مكرر گفته‏ايم كه تركيب‏ جامعه يك تركيب خاصی است در قديم هم اين مسأله درباب اجسام مطرح بوده‏ حتی يك اختلاف نظری بين بوعلی و ملاصدرا هست كه وقتی دو يا چند عنصر با هم تركيب می‏شوند و يك مركب به وجود می‏آيد ، آيا عناصر تركيب كننده ، هويت خود را در ضمن مركب از دست می‏دهند و فقط مركب وجود دارد ، يعنی هويت مركب وجود دارد و آنها هيچ‏ هويتی ندارند ، هويت آنها معدوم و تبديل به هويت مركب شده است ؟

پاورقی : . 1 اعراف / . 96

يا نه ، در عين اين كه هويت مركب هويت جديدی است ، هويت اين اجزاء هم‏ در ضمن محفوظ است ، از بين نرفته ، و لهذا وقتی كه مركب تجزيه می‏شود همان عناصر عينا به حالت اوليه بر می‏گردد
در جامعه [ حفظ هويت افراد ] از اين هم بيشتر است عده ای می‏گويند جامعه اساسا مركب نيست ، هر چه هست فرد است اگر چنين گفتيم اصلا تاريخ‏ نمی‏تواند فلسفه داشته باشد چون در اين صورت ، زندگی فقط از آن افراد است نه از آن جامعه ، ولی اگر گفتيم جامعه [ مركب است ، اين سؤال مطرح‏ می‏شود كه ] آيا همين طور كه در طبيعت ، اجزاء لااقل استقلال خودشان را از دست می‏دهند [ اگر مطابق آن نظريه نگوييم هويتشان را نيز از دست می‏دهند ] در جامعه نيز افراد استقلالشان را از دست می‏دهند ؟ پاسخ اين است كه‏ خير ، استقلال و آزاديشان را از دست نمی‏دهند ، يعنی اين يك حالت خاصی‏ است كه در عين اينكه جامعه به عنوان انسان الكل كه ما از جامعه به " انسان الكل " تعبير می‏كنيم خودش شخصيت دارد ، فكر دارد ، روح دارد ، احساس و عاطفه دارد ، در عين حال فرد هم در جامعه هويتش از بين نرفته‏ است به اين معناست كه ما می‏گوييم تاريخ يك بعد فردی دارد ، چون افراد در جامعه خالی از استقلال نيستند ، و يك بعد اجتماعی دارد چون معتقديم‏ جامعه شخصيت دارد كه راجع به اينها جداگانه بحث خواهيم كرد و در عين‏ حال تاريخ يك بعد سوم دارد كه آن ، بعد جهانی يا بعد الهی باشد
پس " ديد مذهبی تاريخ " يعنی علاوه بر آن دو بعد يك بعد جهانی داشتن‏ ، يعنی مجموع جهان نسبت به جامعه انسان بی‏تفاوت نيست ، به اين معنی كه‏ اولا جامعه انسان رسالتی دارد و آن رسالت به سوی غائيت و به سوی تكامل‏ است و در اين مسير اگر درست گام بردارد عكس العمل جهانی نسبت به او يك عكس العمل موافق است ، و اگر منحرف بشود عكس العمل جهانی يك عكس العمل مخالف است ، پس جامعه از جهان جدا نيست ولی‏ نظريات ديگر چنين نيست ، جامعه را يك چيز جدای از جهان می‏دانند ، لااقل‏ به اين معنا كه جهان نسبت به جامعه انسانی بی‏تفاوت است ، مثلا برای اين‏ زمين و هوا و ابر و خورشيد ، برای اين زندگی و برای اين كون و هستی و آفرينش ، هيچ فرق نمی‏كند كه جامعه بشر را يكسره فسادها و تباهيها و ظلمها و جهلها گرفته باشد يا اينكه يكسره صلاحها ، تقواها ، عدالتها و پاكيها گرفته باشد ولی او می‏گويد فرق می‏كند بنابراين آن مطلب [ كه " توجيه تاريخ بر اساس دين " به معنی نفی قانون علت و معلول است ] چه‏ ربطی [ به ديد مذهبی تاريخ ] دارد ؟ ! بله ، اصل غائيت را بچگانه يا احمقانه توجيه كردن است كه [ چنين برداشتهايی را به دنبال دارد ، ] مثل‏ همان مثلی كه می‏آورد فلان كشيش به بچه هايش يا به ديگران می‏گفت شما ديده ايد كه طالبی خط خط است ، مثل اينكه هر خطش جای يك قاچ است ، می‏دانيد چرا طالبی خط خط شده ؟ برای اينكه وقتی ما می‏خواهيم در خانواده‏ آن را تقسيم كنيم قبلا تقسيم شده باشد ، ما كارد كه می‏كشيم درست قسمت‏ كنيم و دعوا نشود حال غائيت را در اين حد تنزل دادن و اينجور چيزها را بر اين اساس توجيه كردن ، جوابش هم همين جور حرفهاست مثل آن بابای‏ واعظی كه در بالای منبر می‏خواست در حكمت اشياء بحث بكند ، می‏گفت : ايهاالناس ! هيچ می‏دانيد خداوند چرا به شتر بال نداد ؟ برای اينكه اگر شتر بال می‏داشت می‏آمد روی خانه های گلی ما می‏نشست و خانه های ما خراب‏ می‏شد ! اگر انسان بخواهد خلقت را بر اساس اين حكمتها توجيه كند همين‏ حرفهای اينها در می‏آيد اما اگر كسی بخواهد مطلب را آنطور كه هست درك‏ بكند غير از اين حرفهاست
يك مسأله اين است كه عامل دينی را از نظر تاريخ می‏خواهيم بسنجيم و يك مسأله اين است كه می‏خواهيم ببينيم تاريخ عامل دين است
شما يك وقت می‏خواهيد بگوييد دين خودش در جامعه ها چه نقشی داشته ، اين مسأله ديگری است . آنچه در اين كتاب مطرح شده اين نيست ، مقصود از عامل دين عامل الهی يعنی مشيت الهی است آن يك حرف ديگری‏ است كه آيا دين خودش چه نقشی در جامعه داشته اين مسأله در اينجا مطرح‏ نيست
می‏توان گفت كه در اين كتاب از يك نظر خلط مبحث شده يا لااقل بگوييم‏ يك مطلب ناديده گرفته شده آن نظريه ای را كه به آن نام " نظريه دين " می‏دهند دو جور می‏شود توجيه كرد ، يكی اينكه " نظريه ای كه دين درباب‏ فلسفه تاريخ ابراز می‏دارد و آن قضا و قدر الهی است " ، پس اين را ما از آن جهت نظريه دينی می‏ناميم كه اينجور فكر می‏كنيم كه اين نظريه را دين‏ ابراز می‏دارد ، يعنی اگر از دين سؤال كنيم كه تاريخ را چه چيز متحول و دگرگون می‏كند ، علل انحطاطها و علل ترقيها در تاريخ چيست می‏گويد علتش‏ اراده الهی است اين يكجور بيان است كه خودش يك حرفی است ، حال به‏ شكلی كه آنها می‏گويند يا به شكل ديگر كه بحثش را تكرار نمی‏كنيم
مسأله ديگر اين است كه خود دين چه نقشی در تحول تاريخ دارد ؟ ممكن‏ است كسی بگويد مهمترين نقش را در تحول تاريخ ، دين داشته است ، يعنی‏ خود دين عامل تحول تاريخ است كه به تعبير ديگر اگر به آورندگان دين‏ بخواهيم نسبت بدهيم مسأله " نقش انبياء در تحول تاريخ " می‏شود ، البته انبياء از آن جهت كه دين آورده اند كه باز بر می‏گردد به نقش دين‏ در تحول تاريخ
پس اين دو مسأله را بايد از يكديگر تفكيك كنيم و اساسا اين ، دو نظريه است ، نظريه اول ، به اين شكل كه اينها می‏گويند ، گفتيم يك نظريه‏ بی‏معنی است ، و نظريه دوم يك امر بسيار قابل بررسی است كه عامل دينی‏ دين به عنوان يك عامل چه نقشی در تحول تاريخ داشته است ؟ آيا نمی‏شود اين را همان اولی بگيريم كه " نقش انبياء " يعنی اراده‏ الهی و قضا و قدر الهی ؟ خير ، اينها دو مسأله است آن كه می‏گويد اراده و قضا و قدر الهی ، يعنی‏ غير از قضا و قدر الهی چيزی نيست ، يعنی به هيچيك از عوامل ديگر اصالت‏ نمی‏دهد ، نه به خود دين نه به غير دين ، می‏گويد اينها همه معلول قضا و قدر الهی هستند ، پس اصل ، قضا و قدر الهی است
در اينجا كه مؤلف نظريات مختلف درباره عامل تحول تاريخ را شرح داده‏ است يك تحليلی بكنيم ببينيم اين عوامل همينطور كه اينها ذكر كرده اند قابل بررسی است يا ما بايد به شكل ديگری بررسی بكنيم ؟ چند نظريه است‏ كه مؤلف بر شمرده است يك نظريه اين است كه بگوييم نوابغ عامل مؤثر بوده اند نظريه دوم انباشته شدن دانش و در واقع دانش را عامل تحول‏ تاريخ می‏داند كه وقتی روی هم انباشته شده منشأ تحولات گرديده است عوامل‏ ديگری كه ذكر كرده اند عبارتند از : اختراعات ، نژادها يعنی خونها ، شرايط اقتصادی و مختصات جغرافيايی يعنی عامل جغرافيايی اينها را می‏شود بعضی را به بعضی تحويل كرد يا بعضی از اينها را به يك‏ عامل ديگر برگرداند كه اگر ما به آن شكل بحث كنيم شايد بهتر باشد ، مثلا اگر ما گفتيم نوابغ و بزرگان [ عامل تحول تاريخ بوده اند ] اين درست‏ است ، يك نظريه ای هم هست ، ولی اگر بخواهيم اين را تحليل بكنيم ، برمی‏گردد به عوامل زيستی ، يعنی در خلال تحولاتی كه نوع انسان پيدا می‏كند ، در اثر يك سلسله عوامل زيستی ، يك افراد فوق العاده ای ظهور می‏كنند و اين افراد فوق العاده منشأ تحول تاريخ می‏شوند ، و به عبارت ديگر اينكه‏ افراد فوق العاده عامل تحول تاريخ هستند ، به عوامل زيستی برمی‏گردد پس‏ در واقع ما عامل تحول تاريخ را برگردانديم به عوامل زيستی : اين چرا نابغه شده ؟ حتما يك عوامل خاص زيستی در او هست ، مثلا يك عوامل وراثتی [ در او وجود دارد ] ، يك سلسله پدرهای چنينی‏ داشته ، مادرهايش اينجور بوده اند ، و يك ژنهايی از آنها به او به ارث‏ رسيده و بعد يك تركيبی در ژن اين شخص صورت گرفته و يك ساختمان خاصی‏ به وجود آمده كه او يك فرد فوق العاده شده است دارای يك مغز خيلی فوق‏ العاده ، يك اعصاب خيلی فوق العاده و يك اراده خيلی فوق العاده پس در واقع مسأله " مردان بزرگ " از يك جهت برمی‏گردد به عوامل زيستی
حال می‏رويم سراغ عامل ديگر : " نيروی بر هم انباشته دانش " اين را شايد بشود عامل مستقلی به حساب آورد ولی اين عامل برمی‏گردد به اينكه‏ انسان يك خصوصيت نوعی دارد و آن خصوصيت نوعی انسان كه او را از نظر تاريخی هم متكامل می‏كند اين است كه می‏تواند تجارب و اندوخته های علمی‏ خود را حفظ و نگهداری كند در حيوانات چنين استعدادی [ استعداد علمی ] نيست و آن اينكه بتواند علم را به نسل ديگر منتقل كند كه علم نسل قبلی‏ با علم نسل بعدی كه او چيزی بر سرمايه نسل قبل می‏افزايد روی همديگر انباشته می‏شود ، جمع می‏شود ، متكامل می‏شود ، نسل ديگری می‏آيد ، باز تجربيات و معلومات بيشتری دارند و اينها با آنچه كه در نسل پيشين بوده‏ جمع می‏شود [ و به همين ترتيب دانش بشر متكامل می‏شود ] در ميان حيوانات‏ ، اين انسان است كه [ اين خصوصيت نوعی را دارد و ] اين برمی‏گردد به‏ همان استعداد كتابت ، نوشتن ، « علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم (1) و ديگر : « علمه البيان »( 2 ) . انسان از وقتی كه انسان شده اين دو توانايی در او بوده است ، يكی توانايی بيان ، [ و ديگر توانايی كتابت و نوشتن ] حال انسان كی و به چه شكل انسان شد ، كاری نداريم ، بالاخره يك‏ مرحله ای هست كه در آن مرحله ، انسان به همين مرحله انسانيت خود رسيده‏ كه می‏تواند ما فی‏الضمير خودش را ، انديشه خودش را ،

پاورقی : . 1 علق / 4 و . 5 . 2 الرحمن / . 4

اندوخته و تجربه خودش را به وسيله بيان با الفاظ و حروف و كلمات و علامات لفظی ، به ديگران منتقل كند كه اين فقط در زبان واحد مفيد و مؤثر است و هم‏ می‏تواند به وسيله يك سلسله علامات كتبی ( حال اينكه خطوط ، تكامل پيدا كرده به جای خود ) ، با يك سلسله علامات نقشی ، اندوخته و تجربه خودش‏ را باقی بدارد و حفظ كند اين سبب می‏شود كه معلومات هر نسلی به نسلهای‏ ديگر تا حد زيادی اگر نگوييم صددرصد ، لااقل صدی نود منتقل شود و با آنچه‏ كه در نسل بعد جمع می‏شود روی همديگر انباشته گردد و تدريجا بر سرمايه‏ تكامل انسان افزوده شود پس ريشه اين عامل برمی‏گردد به يك استعداد خاص‏ انسانی اگر ما بخواهيم بگوييم " انباشته شدن دانش " [ عامل تحول و تكامل تاريخ است ] بايد بگوييم كه يك خصلت و يك خاصيت در انسان هست‏ و آن خصلت و خاصيت ، همان استعداد بيان و استعداد نوشتن است كه به‏ موجب اين استعداد ، دانشهای بشری روی يكديگر انباشته می‏شود و اين‏ انباشته شدن دانشها سبب تكامل بشر می‏شود ، و اين خيلی نظريه عالی‏يی هم‏ هست ، اين را كوچك نمی‏شود شمرد ، با توجه به يك غريزه ای كه در انسان‏ هست و از آن غريزه هم نبايد صرف نظر كرد و آن ، غريزه كمالجويی و افزون‏ طلبی و قانع نشدن انسان به آن چيزی است كه دارد و اين كه هر مقدار كه‏ بشر واجد باشد باز می‏خواهد مرحله بالاتری را طی كند و افق جديدی را بگشايد شايد اين ميل به تكامل در فطرت همه موجودات هست ولی اين استعدادی كه‏ در انسان برای نگهداری تجربيات گذشته وجود دارد سبب می‏شود كه تاريخ در يك مرحله باقی نماند و قدم به قدم و مرحله به مرحله جلو برود ، و اين‏ خيلی نظريه خوبی هم هست ، و ديديم ريشه اش به كجا برمی‏گردد
فرموديد كه اين ميل به تكامل در تمام موجودات هست
اين اصل فلسفی است ، ديگر وارد آن بحث نشويم آن مقداری كه مربوط به‏ انسان هست قدر مسلم اين است كه در انسان چنين چيزی هست
قدرت اكتساب ، فراگيری و تربيت شدن ، غير از بيان و نوشتن و ميل به‏ كمال است ، باز خودش يك . . . .
اين دو به همديگر بستگی دارد ، يعنی از يك طرف انسان قدرت بيان دارد و از طرف ديگر قدرت فراگيری دارد درست است ، اينها با همديگر توأم‏ است و الا مثل اين است كه انسانی بخواهد با الاغ حرف بزند اگر از يك‏ طرف قدرت بيان باشد و از طرف ديگر قدرت فراگيری نباشد كه فايده ندارد
عامل ديگر ، اختراعات دانشمندان است اين را شايد ما امری مستقل از دانش بشری به حساب نياوريم ، يعنی شعبه ای از دانش بشری است ، اثر يك سلسله دانشهای بشری است دانشهای بشری مختلف است بسياری از دانشها نتيجه اش اين نيست كه ابزاری در خارج ساخته شود ، مثل دانشهای ادبی ، فلسفی ، ولی يك سلسله از دانشهای بشری نتيجه اش اين است كه انسان را بر طبيعت مسلط می‏كند دانش است كه انسان را بر طبيعت مسلط می‏كند ، يعنی قوانين طبيعت را به انسان می‏شناساند اينكه می‏گويند آگاهی منشأ توانايی است ، "
توانا بود هر كه دانا بود
" ، يكی از شاهدهايش همين است انسان وقتی كه طبيعت را بشناسد ، از قوانين طبيعت برای تسلط بر طبيعت استفاده می‏كند ، كه ابزارسازی انسان‏ همين است ، و اين نتيجه نوعی از دانش انسان است كه به مرحله عمل در می‏آيد اين را شايد نشود يك عامل مستقلی شمرد ، مگر اينكه كسی بگويد در ميان دانشهای بشر فقط دانشهايی سبب تقدم و تحول تاريخ شده اند كه‏ دانشهای طبيعی بوده اند : علم طبيعت و همچنين رياضيات تا حدی كه در طبيعت می‏توان آن را پياده كرد ، ولی دانشهای ديگر تأثيری در اين جهت نداشته‏اند
البته اين هم حرف درستی نيست زيرا تمدن و فرهنگ بشر ، نيمی از آن‏ مادی است و نيمی انسانی در اصطلاحی كه امروز می‏آيند فرق می‏گذارند ميان‏ تمدن و فرهنگ ، [ می‏گويند ] تمدن بشر را اختراعات به وجود آورده اما آنچه كه ما آن را " فرهنگ " می‏ناميم و آنچه كه به معنويات بشر مربوط است مثل اخلاق و دستورهای اجتماعی [ مولود اختراعات نيست ، مولود امر ديگری است ] يك بشر منحط از نظر اخلاق هرگز در قسمتهای ديگر هم نمی‏تواند موفق باشد اين است كه جنبه های معنوی تمدن انسانی نيز بدون شك مؤثر بوده اند و فوق العاده هم مؤثر بوده اند ، نمی‏تواند اينها مؤثر نباشد پس‏ اين را شايد نشود يك عامل جداگانه از دانش به شمار آورد
عامل ديگر مسأله خون و نژاد است اين هم يك نظريه ای است در اينكه‏ اكنون بشر نژادهای مختلف دارد : نژاد سفيد ، نژاد سياه ، نژاد زرد ، نژاد سرخ و امثال اينها [ ترديدی نيست ] اين نيز در خور علمای جامعه‏ شناس و روانشناس و شايد طبيعی دانهاست كه مطالعه كنند و ببينند كه آيا واقعا اين نژادها از نظر استعداد و نبوغ با يكديگر اختلاف دارند يا نه ؟ آيا بعضی از نژادها به اصطلاح فرهنگساز و تمدنساز هستند ولی بعضی نژادهای‏ ديگر قريب الافق به حيوان اند ، همين طور كه حيوان نمی‏تواند تمدنی به‏ وجود بياورد و فرهنگی ايجاد كند آنها هم نمی‏توانند ، و حداكثر فرق آنها با حيوان اين است كه می‏توانند تمدن و فرهنگ نژادهای ديگر را اقتباس‏ كنند ؟ می‏گويند ارسطو چنين نظريه ای درباب بردگان داشته و بردگی را كه توجيه‏ می‏كرده است معتقد بوده كه اساسا نژاد سفيد يا لااقل نژاد يونان يك نژاد برتر و يك نژاد سازنده فرهنگ و تمدن است و نژادهای ديگر اين استعداد را ندارند ، و به همان دليل كه اسب را به گاری بستن هيچ منع حقوقی ندارد كه چرا اسب را به گاری می‏بنديد ، چرا الاغ را به طويله می‏بريد و نمی‏آوريد در كاخ جای بدهيد و واقعا الاغ را در طويله بردن امری برخلاف عدل نيست چون طبيعت بيش از اين او را جلو نياورده و او برای‏ همين كار ساخته شده ، بردگان [ را به بردگی گرفتن نيز هيچ منع قانونی‏ ندارد و امری برخلاف عدل نيست ] چون جنبه نژادی دارد ، نژادهای خاصی‏ هستند كه فقط برای بردگی ساخته شده‏اند ، همين طور كه " « و الخيل و البغال و الحمير لتركبوها و زينة »( 1 " ) آنها هم اصلا برای همين خلق‏ شده اند ، نه اينكه يك امر موقت باشد برای يك مصلحت موقت يا آنچه كه‏ امروز خيلی‏ها درباب نژاد سياه می‏گويند كه اساسا نژاد سياه فلان استعداد را ندارد اين يك مسأله قابل بحث است كه آيا نژادها " عقب نگه داشته شده " هستند يا " عقب مانده " ؟ خيلی فرق ست كه اينها از نظر طبيعی عقب‏ مانده باشند يا عقب نگهداشته شده ؟ ظاهرا اين نظر از نظر كلی هيچ قابل قبول نيست كه كسی بيايد تفاوتی تا آن حد برای نژادها قائل باشد كه بعضی نژادها اساسا به هيچ وجه تمدن ساز و فرهنگ ساز نيستند و فقط قدرت اقتباس و تقليد را دارند و نه چيز ديگر ، [ و بعضی ديگر تمدن ساز و فرهنگ ساز هستند ] اما يك مسأله ديگر هست و آن اين است كه تفاوت نژادها را هم شايد نشود انكار كرد كه در عين اينكه‏ همه استعداد دارند ولی بعضی از نژادها استعداد بيشتری دارند در اين باره‏ ما نمی‏توانيم اظهار نظر قطعی كنيم ، اشخاصی حق دارند اظهار نظر بكنند كه‏ مطالعه زيادی روی نژادها دارند ، ولی مستبعد هم نيست كه ميان نژادها تا اندازه ای تفاوت باشد ، شايد هم نباشد ، ما اين را صددرصد نمی‏گوييم
ولی مطلب اين است كه اين آقايان آمده اند خون و نژاد را يك عامل‏ شمرده اند و محيط جغرافيايی را عامل جداگانه ، در صورتی كه اين ، تحويل‏ می‏شود به آن ، يعنی اگر نژادها فرقی داشته باشند ريشه اش محيط جغرافيايی‏ است ،

پاورقی : . 1 نحل / . 8

زيرا بدون شك همه نژادها به يك اصل برمی‏گردند ، اينجور نيست كه‏ مثلا اگر نژاد سفيد با نژاد سياه متفاوت است علتش اين است كه نژاد سفيد از يك حيوان متسلسل شده و نژاد سياه از حيوان ديگری ( به عقيده‏ اينها ) ، در اصل اينجور نبوده ، منطقه و محيط است كه او را نژاد سياه‏ كرده ، اين را سفيد كرده ، او را زرد كرده و آن ديگری را سرخ پس عامل‏ نژاد باز برمی‏گردد به عامل [ محيط جغرافيايی ، ] و لهذا انسانها وقتی‏ محيط را عوض می‏كنند همه خصوصياتشان عوض می‏شود ، يعنی حتی شكل افراد آن‏ محيط را می‏گيرند ولو اينكه با آنها ازدواج هم نكنند هستند اعرابی كه در عربستان يا مصر بزرگ شده اند ، در آنجا قيافه اش ، چشم و ابرو و رنگش‏ شكل ديگری دارد كه اگر بيايد در ميان يك عده ايرانی بنشيند معلوم است‏ كه اين مثلا مصری است و ايرانی نيست ، ولی همانها اگر مدتی در آب و هوای ايران بمانند ، بدون اينكه با ايرانيها ازدواج هم بكنند ، در ميان‏ خودشان هم ازدواج بكنند ، اصلا رنگ ايرانی به خودشان می‏گيرند ساداتی كه‏ به طور قطع ، صحيح النسب از حجاز آمده اند ، در هر منطقه ای كه هستند به‏ شكل مردم آن منطقه هستند ساداتی كه در ميان بربريها هستند ، بينيهايشان‏ بينی بربری است ، مثل بربريها كوسه هستند ، يعنی با بربريهای ديگر هيچ‏ فرق نمی‏كنند ، اگر به ژاپن بروند مثل همانها چشم مورب پيدا می‏كنند ، يعنی محيط اثر می‏گذارد
بنابراين اگر ما خون و نژاد را عامل بدانيم كه صددرصد نمی‏توانيم بگوييم‏ عامل است ، قطعا اينطور نيست كه فقط بعضی نژادها [ در پيشبرد فرهنگ و تمدن مؤثر ] هستند و نژادهای ديگر را به كلی بايد نيمه حيوان حساب كرد ، اين كه نظريه غلطی است ، ولی اگر هم تفاوتی قائل باشيم در مورد نژادها اين عامل برمی‏گردد به تفاوت در محيطهای جغرافيايی ، و مثل بوعلی از نظر طبی می‏گويند " اساسا منطقه های معتدله مزاجها و تركيبهای مادی و بدنی‏ معتدل تری به وجود می‏آورد و تركيبهای معتدل تر بدنی روحهای معتدل تری به‏ وجود می‏آورد " و اين بعيد نيست پس اين عامل بر برگشتند به ابزار بديهی است ابزار اختراع بشر است ) تدريجا تكامل پيدا می‏كند بسيار خوب ، اولا چرا خود بشر تكامل پيدا نمی‏كند ؟ چرا بشر از عهد حجر آمد به عهد مفرغ ، از عهد مفرغ آمد به عهد آهن ؟ به همان دليل كه‏ دانش بشر پيش می‏رود ، يعنی تجربيات بشر برای نسلهای بعد اندوخته می‏شود ، و نيز به دليل حس تكاملی كه در بشر هست ، يعنی انسان يك ابزار را كه‏ برای مقصد و هدفی می‏سازد ، باز فكر می‏كند و از نيروی ابتكار خود استفاده‏ می‏نمايد ماركسيستها هميشه به كار تكيه می‏كنند و به ابتكار كاری ندارند ، می‏گويند انسان ابزار ساز است و ابزار انسان ساز اين تا حدی درست است‏ انسان ابزار ساز را می‏سازد ، ولی سر و كار داشتن انسان با ابزارها ، يعنی‏ عمل ، خودش برای انسان تجربه است ، تجربه ای است كه انسان با طبيعت و با ساخته خودش دارد ، بدين معنی كه انسان با طبيعتی سر و كار دارد كه‏ ساخته خودش هم هست همين تجربه و همين كار ، انسان را می‏سازد به عبارت‏ ديگر تجربه ، فكر انسان را بالا می‏برد
اين " مطلب " تا اينجا درست است ، ولی يك حساب ديگر هم هست : چرا فقط انسان اينجور است كه اگر با ابزاری كار بكند ، بعد ابزارش را پيش می‏برد ؟ ما حيوانهای ديگر هم داريم كه با ابزار كار می‏كنند ، پرستو هم می‏آيد از خار و خاشاك برای خود لانه می‏سازد ولی چندين هزار سال است‏ كه لانه خود را به همين شكل درست كرده و يك ذره هم فرق نكرده است زنبور عسل می‏آيد برای خودش آن خانه های خيلی هندسی منظم را می‏سازد ولی هيچ پيش نرفته است او هم كار می‏كند ، با طبيعت و با ابزارهايی كه‏ خودش می‏سازد سر و كار دارد ، ولی يك قدم جلو نمی‏آيد ، اما انسان جلو می‏آيد ، ابزار توليد را متكامل می‏كند اين ناشی از همان استعداد خاص يعنی‏ ابتكار است كه در انسان هست ، چون انسان با عقل و فكر كار می‏كند و حيوان با غريزه غريزه يعنی قيمومت خود طبيعت ، ولی فكر برای انسان يك‏ عمل آزادانه است ، و چون يك عمل آزادانه است ، تدريجا بر فكر انسان‏ افزوده می‏شود ، و به عبارت ديگر فكر تكامل پذير است اين است كه انسان‏ با يك ابزاری مثلا با سنگ كار می‏كند ، در خلال عمل يك جرقه ای هم در مغزش پيدا می‏شود كه اين سنگ را آنطور بكنم ، به اين شكل در بياورم ، و تدريجا اين ابزار را متكامل می‏كند . اين مسأله ابتكار
پس خود تكامل ابزار توليد ، معلول همان چيزی است كه ما آن را تكامل‏ دانش می‏دانيم و به عبارت ديگر حس ابتكار و حس تقدم و اين كه بشر همواره می‏خواهد پيش برود و نمی‏خواهد در يك حد درجا بزند اين يك جهت‏ آن ، كه در اين جهت تقريبا می‏شود گفت كه با نظريه صنعت و اختراع يك‏ نظريه است با اين تفاوت كه آنها مطلق اختراعات را مطلق ابزار سازی را عامل می‏دانند و اينها فقط ابزار توليد را عامل می‏دانند و برای ابزارهای‏ ديگر نقشی قائل نيستند جهت ديگر ، يك نوع بينش خاصی است كه اينها درباره انسان دارند كه همان جهت است كه نظريه اينها را از نظريه ديگران‏ جدا می‏كند اينها نمی‏گويند مطلق ابزار ، می‏گويند " ابزار توليد " و [ اين ناشی از ] آن خصلت مادی ای است كه اينها در انسان سراغ دارند كه‏ معتقدند آن انگيزه اصلی‏ای كه در انسان هست فقط و فقط انگيزه تأمين حوائج‏ مادی است ، آن كه انسان را وادار به كار می‏كند و بعد هم منتهی به تكامل‏ می‏شود ، اين انگيزه است ، انگيزه های ديگر امور فرعی و امور تزئينی و بلكه اموری هستند به منزله روبنا و برای توجيه اين انگيزه ، و به تبع و طفيل آن به وجود می‏آيند ، اساس اين است
پس اين نظريه همان نظريه دانش و اختراع است ( كه گفتيم دو نظريه‏ دانش و اختراع به يك نظريه برمی‏گردد ) ، همان نظريه اختراع و صنعت‏ است ، با اين تفاوت كه آن را تخصيص می‏دهد به صنعت در ابزار توليد ، و ريشه اش هم اين طرز بينش مادی ای است كه در مورد انسان دارد كه تلاشهای‏ اصلی انسان به خاطر حوائج مادی است و هيچ اصالتی در انسان ندارد
بنابراين ، اين كه ابزار ، انسان را می‏سازد آيا در جهت ابتكار می‏سازد يا مطلقا می‏سازد ، حتی جهات اخلاقيش را نيز می‏سازد ؟ نه ، كاری به جهت اخلاقی ندارند ، مقصودشان اين است كه ابزار انسان را كامل می‏كند ، يعنی مثل مدرسه است ، بر تجربيات انسان می‏افزايد البته آن‏ جنبه های ديگر را هم بعد می‏گويند ، اينكه ابزار انسان را می‏سازد ، به‏ معنی اينكه ابزار توليد زيربناست ، البته اين را هم نتيجه گيری می‏كنند ، ولی آنچه كه در اينجا فعلا می‏گويند اين مسأله است كه چرا تكامل دست‏ می‏دهد ؟ می‏گويند انسان ابزار را می‏سازد ، و ابزار هم انسان را می‏سازد ، می‏خواهند توجيه كنند چرا انسان موفق می‏شود كه در مرحله بعد ابزار كاملتر را بسازد می‏گويند يك انسان بی‏تجربه ، اول يك ابزار ساده ای را می‏سازد ، ولی مدتی كه با آن عمل می‏كند تكامل پيدا می‏كند و آماده می‏شود برای اينكه‏ ابزار بعدی را [ كه كاملتر است بسازد ] اگر او روی اين ابزار كار نكرده‏ بود ، چنانچه باز هم می‏خواست ابزار بسازد ، مثل همين را می‏توانست بسازد نه بيشتر ، ولی كار كردن با اين ، تجربه اش را زياد می‏كند البته همان‏ طور كه شما هم توجه كرديد اينها بعد در نهايت امر می‏گويند اقتصاد همه‏ چيز را می‏سازد قضيه به آنجا هم خواهد رسيد
اين توضيحی بود كه برای مجموع اين عوامل لازم بود عرض كنيم
هگل سخنی دارد كه از بعضی جهات قابل توجه است او معتقد است به چيزی‏ كه آن را " روح زمان " می‏نامد ، و نظريه بسيار جالبی است اگر ما طور كلی اشتباه كرده است چنين چيزی ممكن نيست آنها كه از جنبه الهی‏ می‏خواهند توجيه كنند می‏خواهند بگويند كه خداوند متعال هرگز نظام عالم را اينطور قرار نداده كه يك وقت در يك مسأله همه افراد بشر اشتباه كنند سخن هگل درباب " روح زمان " چنين سخنی است ، منتها او می‏گويد روح‏ زمان متكامل است همچنين او ذهن و عين را يكی می‏داند ، يعنی ذهن و عين را دو وجهه از يك حقيقت به شمار می‏آورد اختلاف زيادی ميان ذهن و عين قائل‏ نيست " افكار اشتباه نمی‏كنند " يا " زمان در وجود عينی‏اش اشتباه‏ نمی‏كند " هر دو از نظر او تقريبا يك چيز است ، منتها او سخنی دارد و آن اينكه در مسأله نوابغ بعضی از افراد را مظهر روح زمان می‏داند ، و اين‏ كه می‏گويند ديكتاتوری را توجيه كرده به اين دليل است ، و در عين حال‏ نظريه نژاد هم تأييد می‏شود : در ميان نژادها بعضی نژادها هستند كه روح‏ زمان ، آنها را برای تكامل صالح می‏داند ، و معتقد شده كه نژاد ژرمن چنين‏ نژادی است ، و باز در اين نژاد بعضی افراد هستند كه مركز تجلی روح زمان‏ هستند و او امپراطور آلمان را چنين شخصی می‏داند
اين نظريه البته اينطور كه او می‏گويد ، قابل قبول نيست ولی اصل نظريه‏ [ قابل بحث است . ] گويا در يكی از جلسات گذشته نيز در اين باره بحث‏ كرديم كه اصلا ما در چه صورتی می‏توانيم برای تاريخ ضابطه و قاعده قائل‏ باشيم و آن را تصادف به همان معنا كه عرض كرديم ندانيم ؟ ظاهرا مطلبی‏ گفتم كه اكنون بايد متممی برايش عرض كنم گفتيم اگر ما در ميان اجزاء جامعه هيچ نوع وحدت و همبستگی قائل نباشيم ، يعنی جامعه را مجموع عوامل‏ مختلف و متفرقی بدانيم كه هيچ وابستگی ميان اين عوامل نيست مثل اجتماعی‏ كه عده زيادی از مردم در صحرا پديد می‏آورند ، يكی از اين طرف می‏رود يكی‏ از آن طرف فقط اراده های فردی حاكم است ، البته در اين بين ها هم ممكن‏ است كه اراده يك فرد وضع همه افراد را عوض كند ، مثلا [ در مثال مذكور ] اگر فردی در يك جا حريقی ايجاد كند ، تمام آن وضع تغيير می‏كند
شد اين چگونگی را توضيح نداده اند ) گروهی كه از وضع موجود منتفع هستند خود بخود و مكانيكی‏وار ، طرفدار بقاء وضع موجود و قوانين موجود می‏شوند ، و گروهی كه سود خود را در تغيير می‏بينند قهرا روشنفكر می‏شوند گروه اول‏ خود بخود مرتجع و تاريك فكر می‏شوند ، وجدانشان يك وجدان منحط می‏شود و می‏خواهند جامعه را در وضع موجود نگاه دارند ، و گروه دوم طبعا وضع زندگی‏شان آنها را روشنفكر می‏كند ، و مسأله‏ روشنفكری ما سوای مسأله سواد و معلومات و اين حرفهاست و هيچ به سواد و معلومات مربوط نيست از نظر اينها ممكن است كسی بی‏سواد باشد و روشنفكر ، و ممكن است با سواد باشد و تاريك فكر مبارزه قهرا در می‏گيرد ( باز قهرا در می‏گيرد ) ، شكل قهری دارد بدون اينكه هدف داشته باشد ، جبری و قهری صورت می‏گيرد آنچنان كه عوامل مكانيكی تأثيرشان جبری و قهری است ، اگر شما سه كيلو بار را در يك كفه ترازو بگذاريد و دو كيلو و نهصد و نود و نه گرم را در كفه ديگر بگذاريد ، و بعد التماس كنيد كه آقا اين يك‏ گرم ديگر چيزی نيست ، خواهش می‏كنم بلند شو ، او بلند نمی‏شود ، او حسابش مشخص است ، تا آن يك گرم ديگر را در آن كفه ترازو نگذاريد محال‏ است بلند شود پس يك مشخص تأثير عوامل مكانيكی ، جنبه قهری و جبری آن‏ و مشخص ديگرش جنبه بی‏هدفی آن است اين كفه كه بلند می‏شود هدف ندارد ، كشيده می‏شود ، زور بالايش می‏آيد ، نه اينكه هدف دارد و می‏خواهد به آسمان‏ نزديك شود
قهرا اين [ امر ، يعنی تقسيم جامعه به دو گروه مرتجع و روشنفكر ] به‏ مبارزه كشيده می‏شود ، ولی ابزار توليد جديد بالاخره كار خودش را می‏كند ابزار كهن تلاش می‏كند در جهت حفظ وضعی كه قابل نگهداری نيست ، كهنه‏ است و به حكم طبيعت و قانون طبيعت محكوم به زوال است اين نيروی جديد قهرا بر او پيروز می‏شود و او را شكست می‏دهد دو مرتبه ابزار توليد تكامل‏ پيدا می‏كند ، و باز همان وضع تكرار می‏شود : " تز ، آنتی‏تز ، سنتز " بنابراين نظريه ماركسيسم بر اساس همبستگی اجزاء و گروهها و افراد جامعه‏ است اما همبستگی‏ای كه از حد همبستگی مكانيكی تجاوز نمی‏كند اين يك نوع‏ همبستگی است
يك نظريه ديگر [ درباره تركيب جامعه ] هست و آن اين است كه : به‏ معنی واقعی نه به صورت شعر و مجاز "
بنی آدم اعضای يك پيكرند
" يعنی واقعا جامعه حكم يك پيكر را دارد و يك حيات بر جامعه‏ حكمفرماست . گفتيم تركيب جامعه نوعی تركيب است كه با تركيبهای ديگر شباهت ندارد ، مختص به خودش است ، ضمن اينكه افراد استقلال دارند در حدی كه حتی می‏توانند بر ضد اين اندام قيام كنند ، در عين حال يك روح بر جامعه حكمفرماست كه افراد و اجزاء را در خدمت خود دارد ، يعنی واقعا نه‏ مجازا هر فردی حكم يك سلول را دارد ، كه اين همان مسأله شخصيت جامعه‏ است كه عرض كرديم ما بايد اين را مستقل بحث بكنيم چون قطع نظر از حرفهای امروزيها اين مسأله مورد بحث بوده كه آيا قرآن برای جامعه شخصيت‏ قائل است يا شخصيت قائل نيست ؟ همان مسأله حيات اقوام است كه اقوام‏ زندگی دارند : « لكل امة اجل »( 1 ) امت به خودی خود حيات و عمر دارد ، و پايان و اجل دارد ، كه اين در ميان جامعه شناسان جديد هم نظريه خيلی‏ قويی هست و دور كهيم معروف نظريه اش درباب جامعه همين است ، معتقد است كه جامعه از خودش يك تشخص دارد ، از خودش يك حيات دارد ، از خودش روح دارد و از خودش اصالت دارد ، منتها تا حدی پيش می‏روند كه‏ می‏گويند اصلا فرد امر اعتباری است ، فقط جامعه است و فرد نيست اينها برخلاف كسانی كه فرد را اصيل و جامعه را اعتباری می‏دانند و در واقع برای‏ جامعه هيچ حكمی قائل نيستند ، جامعه را اصيل می‏دانند و فرد را اعتباری‏ البته در اين حد كه حرفشان درست نيست ولی تا آن مقدار درست است
حال اگر اينطور باشد حرف هگل هم می‏تواند تا اين حد درست باشد كه‏ جامعه به اعتبار اينكه خودش يك حيات دارد می‏تواند متكامل باشد چون يك‏ شخصيت است ، امر اعتباری نيست و افراد به منزله سلولهای بدن جامعه‏ هستند در يك اندام دائما سلولها عوض می‏شوند ولی آنكه اصالت دارد خود آن اندام است كه بايد باقی بماند و باقی می‏ماند اگر اين حرف را بگوييم‏ ، جامعه به حسب سرشت خود متكامل است ، جامعه يك سرشت پيدا می‏كنند ،

پاورقی : . 1 يونس / . 49

برخی انقراض پيدا می‏كنند ، جامعه اجل دارد ، مرگ دارد ، و حتی لازم نيست كه در يك زمان خاص [ مجموع جوامع بشری از يك زمان‏ خاص ماقبل آن جلوتر باشد و ] مثلا اگر ما قرن دوازدهم هجری را در نظر بگيريم ، بگوييم حتما بايد قرن دوازدهم هجری دنيا ( حتی در مجموع جامعه‏ های دنيا ) از قرن ششم هجری دنيا جلوتر باشد اين هم لزومی ندارد ، ولی‏ اگر مجموع جامعه ها را در مجموع زمانها و به عبارت ديگر بشريت را در مجموع زمانها در نظر بگيريم متكامل است ، كه اين از خصلت خاص زندگی‏ اجتماعی و خصوصيت بشر سرچشمه می‏گيرد
مجموع جامعه در زمان جاهليت ، منعكس بوده ، يك فرد آمده . .
" مجموع جامعه ها در مجموع زمانها " شما يك زمان خاص را در نظر گرفته ايد اينكه عرض كردم " قرن دوازدهم " مقصودم همين بود ، يعنی‏ مانعی ندارد كه مجموع جامعه ها در يك زمان از دو قرن پيش از آن عقب تر برود در نظريه ماركسيستها جبرا بايد جلو بيايد ، ولی از نظر ما اينطور نيست . در نظريه ما مجموع جامعه ها در مجموع زمانها جلو می‏آيد نه در يك‏ زمان خاص ، يعنی ممكن است قرن چهاردهم از قرن سيزدهم عقب تر باشد ، ولی اين درست مثل اين است كه يك شی‏ء به طرف جلو حركت می‏كند ، گاهی‏ برمی‏گردد ، باز جلو می‏رود ، باز برمی‏گردد ، ولی هميشه مجموع جلو رفتن ها بيشتر از مجموع برگشتن هاست ، يعنی مثلا ده قدم جلو می‏رود ، پنج قدم‏ برمی‏گردد ، باز ده قدم ديگر جلو می‏رود ، باز هشت قدم ديگر برمی‏گردد ، و همين طور ، ولی در مجموع جلو می‏رود اين است معنی آنچه كه عرض می‏كنم ، نه اين كه مثلا ما ايرانيها امروز حتما از ايران ده قرن پيش جلوتر هستيم‏ ، يا اين قرن بيستم مسيحی حتما از قرن هفتم مسيحی جلوتر است
اگر با اين بيانی كه فرموديد در نظر بگيريم تقريبا می‏شود اينطور گفت‏ كه بشريت در مجموع از قديم جلوتر است
يعنی اگر ما مجموع زمانها را و به عبارت ديگر بشر را از روزی كه [ تمدن و فرهنگ خود را ] آغاز كرده در نظر بگيريم شك ندارد كه امروز جلوتر است اگر ما بشر امروز را با اولی كه وارد تمدن و فرهنگ خود شد مقايسه كنيم از همه جهت جلوتر است ، و اگر جلوتر نمی‏بود نمی‏ماند ، يعنی‏ در طبيعت ، يك موجود اگر صلاحيت برای بقاء نداشته باشد معدوم می‏شود ، يعنی محال است كه چندين هزار سال بر بشر بگذرد و در تمام اين چندين هزار سال بشر رو به عقب برود و بشر روی زمين [ باقی ] باشد
بنابراين ، آن نظريه هگل و روح زمان ، اگر چه به شكلی كه او گفته ما قبول نداريم ولی به يك شكل ديگر اين مطلب قابل توجه است كه جامعه يك‏ وحدت و يك شخصيت دارد و قهرا همان شخصيتش را می‏توانيم " روح جامعه‏ " يا " روح ملت " بناميم چند شب پيش در روزنامه اطلاعات شخصی به‏ نام " فرهت قائم مقامی " مقاله ای نوشته بود دو سه مقاله اولش بد نبود ولی بعد ديگر مقاله اش به نظرم ارزشی نداشت البته در بحثهايش‏ بعضی حرفها خوب بود و بعضی ايراد داشت بحثی كرده بود راجع به تمدن و فرهنگ‏ كه فرقی می‏گذارند ميان تمدن و فرهنگ و می‏گويند تمدن ، همگانی است ، يعنی تمدن به هيچ قومی اختصاص ندارد ، ولی فرهنگ رنگ ملی دارد ، يعنی‏ هر ملتی فرهنگ خاص خود را دارد و فرهنگ هر ملتی همان روح آن ملت است‏ اين مبتنی بر همان نظريه خاص دور كهيم و امثال او درباب جامعه است كه‏ جامعه خودش يك روح دارد ، روحش همان فرهنگش است ، و هر ملتی مادامی‏ كه فرهنگش باقی باشد باقی است و اگر فرهنگش از بين برود او ديگر از بين رفته است ، و اين است كه می‏گويند برای اينكه ملتی را از بين ببرند اول فرهنگش را از او می‏گيرند ، فرهنگش را كه از او بگيرند ، روحش را از او گرفته اند ، وقتی روحش را از او بگيرند ديگر او مرده است ، يك‏ لاشه بيشتر نيست و ديگر نمی‏تواند باقی بماند منتها بعد اين بحث مطرح‏ است كه آيا ما يك فرهنگ بشری داريم يا فرهنگ ، هميشه ملی است ؟ اينهايی كه دارند ناسيوناليزم را در دنيا ترويج می‏كنند كه البته خود اين‏ ، ريشه سياسی دارد يعنی برای حفظ يك منافعی است كه اين نظريه را ابراز می‏دارند ، می‏خواهند بگويند اصلا فرهنگ بشری وجود ندارد و فقط فرهنگ ملی‏ وجود دارد ، و اين است كه می‏خواهند به ملتها بگويند : تو اگر می‏خواهی‏ باقی بمانی فقط بايد فرهنگ ملی خودت را حفظ كنی و ديگر دنبال يك‏ فرهنگ بشری نروی ( يكچنين حرفی )
او ( نويسنده مقاله ) هم از جمله مواردی كه خيلی حرفهايش مورد اعتراض‏ بود همين بود كه ما فرهنگ بشری و عمومی و بين المللی نداريم بعد مسأله‏ اسلام را طرح كرده بود در تعبيراتش نسبت به اسلام بی‏احترامی نمی‏كند ، می‏گويد درست است كه اسلام يك فرهنگ بين المللی داشت و هيچ رنگ ملی‏ نداشت ولی ديديم كه اين هم در عمل به صورت يك امر ملی در آمد و عربها آن را به خودشان نسبت دادند و از اين حرفها كه البته حرف بی‏اساس است‏
به هر حال فرهنگ يعنی روح جامعه حال آن مسأله فعلا برايمان مطرح نيست كه آيا فرهنگ هميشه ملی است يا فرهنگ بين المللی هم هست ، يا لااقل همه فرهنگهای ملی ، يك اصول مشترك بين المللی دارند اين خودش‏ يك مطلبی است در همه فرهنگهای ملی ، ملتها نمی‏توانند خود را از يك‏ سلسله اصول مشترك بين المللی خالی كنند مثلا توجه به بسياری از مسائل‏ معنوی از قبيل آزادی و عدالت و صلح و بشر دوستی كه كم و بيش در همه‏ فرهنگهای دنيا هست ، وجوه مشترك فرهنگهاست
اين چيزی كه در مورد رابطه مكانيكی فرموديد ، البته از نظر توجيهش‏ نتيجه همان چيزی است كه فرموديد ، ولی اينطور كه من شنيده ام خود ماركسيستها معتقدند كه دو نوع رابطه در جهان می‏تواند وجود داشته باشد ، يكی رابطه مكانيكی و ديگر رابطه ارگانيك ( به اصطلاح رابطه عضوی ) و خودشان معتقدند به رابطه ارگانيك ، يعنی می‏گويند انسانها در اجتماع با همديگر رابطه ارگانيك دارند ، يعنی اصلا فرد منهای اجتماع هيچ ارزشی‏ ندارد ، مثل اينكه اگر معده را از انسان جدا كنيم ديگر اصلا معده نيست و چيزی است كه هيچ ارزشی ندارد البته نتيجه اش همان چيزی است كه فرموديد ، يعنی ابتكار را از فرد سلب می‏كند
بله ، اين را من توجه دارم ، هر وقت به حرف آنها برسيم [ بحث می‏كنيم‏ ] ولی لازمه رابطه مكانيكی اين نيست كه جزء ، استقلال داشته باشد اگر شما يك ابزار مربوط به اتومبيل را از اتومبيل بگيريد هيچ به درد نمی‏خورد
يعنی آنها اين را می‏گويند كه اگر يك پيچ را از يك ماشين جدا كنيم باز هم پيچ است
اگر پيچی را از يك ماشين جدا كنيم ديگر به درد غير آن ماشين نمی‏خورد ، يعنی به درد غير جای خودش نمی‏خورد فقط مربوط به همان جاست اين لازمه‏ جزئيت و عضويت است نه لازمه به اصطلاح ارگانيك بودن به معنای حياتی‏ بودن آنها چون برای حيات اصالت قائل نيستند ، فرق زيادی ميان اينها قائل نيستند در مسأله حيات چنين است كه يك قوه‏ مسلط كه به يك تعبير می‏توان گفت " قوه مرموز " بر همه ابعاد و اجزاء [ شی‏ء ذی حيات ] حكومت می‏كند كه آن قوه ، اينها را مسخر خود كرده و همه‏ نيروها را در تسخير خويش دارد اگر ما بگوييم " ارگانيزم " مقصودمان‏ اين است آنها به چنين چيزی معتقد نيستند آنها همان ذی حيات ها را هم‏ طوری تعبير می‏كنند كه ما آن را تعبير مكانيكی می‏دانيم ما می‏گوييم خود حيات ، نيرويی است كه مسلط است بر مجموع اجزاء [ شی‏ء ذی حيات ] به‏ طوری كه تمام نيروها را در جهت واحد تسخير كرده و در جهت واحد می‏راند ، ولی آنها به چنين چيزی اعتقاد ندارند درباب جامعه نيز حتی دور كهيم هم‏ اگر معتقد به " روح ملت " است مقصودش چنين چيزی است ، منتها چون‏ می‏گويد فرد وجود ندارد ، می‏خواهد بگويد در واقع يك فرهنگ وجود دارد كه‏ افراد تجلی‏گاه آن فرهنگ هستند و نه چيزی بيشتر ، آن فرهنگ است كه دارد كار می‏كند و افراد ابزار هستند برای آن فرهنگ ولی ماركسيسم هرگز به اين‏ شكل قائل نيست ، و الا آن را من توجه دارم البته اين را هم توجه داشته‏ باشيد كه بعدها در اثر ايرادهای زيادی كه بر فلسفه شان وارد شده در مقام‏ توجيه بر آمده اند و حرفهايی می‏زنند كه برخلاف اصول مسلم ماركسيسم است ، مثل حرفهايی كه " اريك فروم " می‏زند كه اخيرا می‏خواهد ماركسيسم را اصلاح كند ، يعنی به كلی آن را از جنبه های مادی خارج كند و يك جنبه‏ انسانی به آن بدهد كه اگر حرف او فی حد ذاته درست باشد بر اساس‏ ماركسيسم اين حرفها را نمی‏زند
next page

fehrest page