![]() |
مروری ديگر بر مسأله " عشق "
به طور كلی از مجموع سؤالات معلوم میشود كه اين بحث " عشق " كه ما مطرح كرديم خيلی سؤال انگيز بوده و شايد بهتر اين بود كه طرح نمیكرديمنوشتهاند كه اين كلمه در زبان عربی مسيری كه از كوفه به طرف شام به طرف لشكرگاه معاويه حركت میكردند ، رسيدند به همين سرزمين نينوا ( سرزمين كربلا ) ، در آنجا يك مشت از اين خاك را برداشتند و بوييدند و بعد فرمودند : « ايه لك ايتها التربه ، ليحشرن منك اقوام يدخلون الجنه بغير حساب » . يعنی خوشا به تو كه از ميان تو گروهی محشور خواهند شد كه بدون حساب وارد بهشت میشوند . بعد فرمود : « مناخ ركاب و مصارع عشاق » ( 2 ) ، كه نسبت به اصحاب امام حسين كلمه " عشاق " تعبير شده . اين روايت در كتب مقاتل از جمله كتاب نفس المهموم مرحوم حاج شيخ عباس قمی هست . پس به اين قرصی كه اصلا در قرآن و روايات اسلامی ، اين كلمه و مشتقات آن به چشم نمیخورد ، به اين شدت نيست ، هست ولی كم است
پاورقی :
. 1 كافی ، ج / 2 ص . 83
. 2 نفس المهموم ، ص 206 : [ اينجا بار انداز سواران و قتلگاه عاشقان
است ]
| قياس كردم تدبير عقل در ره عشق |
| چو شبنمی است كه بر بحر میكشد رقمی |
| نيكخواهانم نصيحت میكنند |
| خشت بر دريا زدن بی حاصل است |
| شوق را بر صبر قوت غالب است |
| عقل را با عشق دعوی باطل است |
همچنين اينها معتقدند كه اين يك امری است كه اگر رخ بدهد ، در انسان وحدت و تمركز ايجاد میكند ، يعنی او را از هزاران رشته تعلق جدا میكند
پاورقی :
. 1 حال من به عقيده اينها ، درست يا نادرست ، كاری ندارم
سؤال ديگر اين است كه : آيا پرستش را به مفهوم عبوديت به كار میبريد ؟ اگر چنين است پس با توضيحی كه در مورد پرستش فرموديد كه مرحله نهايی عشق است ، عبادتی را كه بندگان فقط به قصد انجام وظيفه انجام میدهند چه میتوان ناميد ؟
پاورقی : . 1 بقره / . 256 . 2 بينه / . 5
عبادت حقيقی
اين كه جواب روشنی دارد و آن اين است كه اين ، جزء اصول مسلم معارف اسلامی است كه در عبادت ، اخلاص شرط است : « و ما امروا الا ليعبدوا الله مخلصين له الدين »( 2 ) و يكی از اخلاصها ، بلكه بالاترين اخلاصها اين است كه انسان معبودش هوای نفس خودش نباشد . حال هر جا كه هوای نفس باشد قهرا نوعی شرك در آنجا وجود دارد ، در اين بحثی نيست ، ولی يك وقت هست كه شرك انسان ، به معنای متعارف شرك است ، در واقع توحيد است ، يعنی توحيد در غير خداپرستی است كه اكثر مردم موحدند در خداناپرستی . گفتند مرحوم شيخ جعفر شوشتری ، آن سالهايی كه آن منبرهای معروف را در تهران میرفت يك روز رفت بالای منبر و گفت : ايها الناس ! همه پيغمبران آمدهاند شما را به توحيد دعوت كردهاند ، من آمدهام شما را به شرك دعوت میكنم . خيلی نظرها را به خود جلب كرد كه اين چه میگويد ؟ بعد گفت كه همه پيغمبران آمدهاند گفتهاند فقط خدا را بپرستيد ، فقط برای خدا كار كنيد ، من میگويم يك كمی هم برای خدا كار كنيد ، يعنی همه كارهايتان خالصانه برای غير خدا نباشدكاری كه خالصانه برای غير خداست يعنی كاری كه آدمی فقط برای دنيا انجام میدهد كه هيچ به خدا ارتباط پيدا نمیكند ، ولی انسان در برخی از كارها خدا را وسيله قرار میدهد برای خواستههای نفسانی خودش . اين گونه كارها ولو در آن " خدا " وسيله است و هدف نيست اما باز يك نوع رفتن به در خانه خداست : من میدانم خداست كه سررشته كارهای دنيا در درستش است ، خداست كه میتواند مشكلات دنيايی مرا حل كند ، اگر به خاطر مشكلات دنيا نبود به طرف خانه خدا نمیرفتم ولی حالا میروم به در خانه خدا اما برای مشكلات دنيا . شك ندارد كه اين خودش نوعی شرك است ، يعنی پرستشی است كه خدا از هدف بودن خارج ، و وسيله شده است برای خواسته نفسانی
ولی خداوند متعال اين نوع شركها را كه شركهای خفی است به نوعی از انسان میپذيرد ، يعنی همان چيزی را كه انسان میخواهد به او میدهد
در آخرت هم همين طور است . اگر انسان عبادت را انجام بدهد برای خواستههای اخروی ، خدای متعال همان خواستههای اخروی را به او میدهد ، اما اين ، عبادت به معنای واقعی عبادت و پرستش خدا كه خدا پرستش شده باشد نيست ، خدا آنوقت پرستش شده است كه خدا برای خود خدا پرستش شده باشد ، يعنی پرستش حقيقی و اخلاص حقيقی فقط و فقط آن است ، باقی ديگر اينها مراتب و درجاتی از شرك است ولی شركهای خفی است كه اين شركهای خفی ، عقوبت در عالم آخرت ندارد ، اما شك ندارد كه اينها شرك است ، يعنی توحيد يك درجه و يك مرتبه نيست ، حتی حديثی هست - خيلی عجيب است - كه : « ان دبيب الشرك فی القلب اخفی من دبيب النمله السوداء علی الصخره الصماء فی الليله الظلماء » ( 1 ) . ( اين نشان میدهد كه توحيد ، عجيب دقيق است ) يعنی پيدايش مخفيانه شرك در قلب انسان آنقدر مخفی میماند از خود انسان كه مانند حركت كردن مورچه سياه است در شب تاريك روی سنگ سياه . مورچه سياه باشد ، شب هم تاريك باشد ، سنگ هم سياه باشد ، آيا چشم او را میبيند ؟ بنابراين ما يك عبادت حقيقی داريم و يك عبادتهای مجازی . عبادت حقيقی همان است كه : « ما عبدتك خوفا من نارك و لا طمعا فی جنتك بل وجدتك اهلا للعباده فعبدتك » ( 2 )
پاورقی :
. 1 [ در بحار الانوار ، ج 72 ، باب / 98 ص 96 به اين صورت آمده است
: ان الشرك اخفی من دبيب النمل فی الليله الظلماء علی المسح الاسود
] .
. 2 بحار الانوار ، ج 41 ، باب / 101 ص 14 با اندكی اختلاف
تمثيل سعدی
چه عالی آورده است سعدی اين داستان را ، البته تمثيل و مثل است و مقدمهاش منظور نيست . میدانيد كه از عشقهای تمثيلی ، عشق سلطان محمود و اياز است . میگو يد به سلطان محمود عيب میگرفتند كه آخر اين چه حسنی دارد ؟ چه زيبايیای دارد ؟ اين شكل و قيافه ندارد ، چرا اينقدر نسبت به اين عشق و محبت میورزی ؟ او میخو است يك وقت عملا به اينها نشان بدهد كه چرا چنين است و به خاطر آنهايی كه شما خيال میكنيد نيست ، دليل ديگری دارد ، نه اينكه من عاشق آب و رنگ او هستم ، بنده واقعی و خالص من اوست كه مرا به خاطر خودم دوست میدارد . در بوستان است :| يكی خرده بر شاه غزنين گرفت |
| كه حسنی ندارد اياز ای شگفت |
| گلی را كه نه رنگ باشد نه بو |
| دريغ است سودای بلبل بر او |
| به محمود گفت اين حكايت كسی |
| بپيچيد ز انديشه بر خود بسی |
| كه عشق من ای خواجه بر خوی اوست |
| نه بر قد و بالای دلجوی اوست |
| شنيدم كه در تنگنايی شتر |
| بيفتاد و بشكست صندوق در |
| به يغما ملك آستين بر فشاند |
| وز آنجا به تعجيل مركب براند |
| سواران پی در و مرجان شدند |
| ز سلطان به يغما پريشان شدند |
| نماند از وشاقان گردن فراز |
| كسی در قفای ملك جز اياز |
| بگفتا كه ای سنبلت پيچ پيچ |
| ز يغما چه آوردهای ؟ گفت هيچ |
| من اندر قفای تو میتاختم |
| ز خدمت به نعمت نپرداختم |
| خلاف طريقت بود كه اوليا |
| تمنا كنند از خدا جز خدا |
| گر از دوست چشمت به احسان اوست |
| تو در بند خويشی نه در بند دوست |
اين شركها را خداوند به تفضل خودش از ما پذيرفته است
حال گيرم كه اين لغت ( عشق ) به كار نرفته است ، معنا چطور ؟ اين لغت در مورد خدا هم به كار برده نشده است الا همان جمله « من عشق العباده و احبها » يا كم به كار برده شده است ، ولی اين معنا به كار برده شده است . مگر در دعای كميل نمیخوانيم : ²و اجعل قلبی بحبك متيما» . " متيم " همان حالتی را میگويند كه ما " عشق " میناميم . در چند تعبير ديگر نيز در دعای كميل نظير اين مطلب هست . سؤال ديگر در همين زمينه است و باز مسأله عشق و هوای نفس و اين جور چيزها . عرض كرديم آنهايی كه اين حرف را زدهاند اولا مدعی هستند كاری ندارم كه حرفشان درست است يا نادرست كه عشق دو نوع است ، يك نوعش اساسا شهوت است ، آن را " جسمانی " مینامند و میگويند رهايش كنيد
يك نوع ديگرش هست كه میگويند آن شهوت نيست و امر روحی است ، تازه آن هم كه امر روحی است خودش فی حد ذاته يك كمالی برای انسان نيست
میگويند وقتی كه انسان اين حالت روحی را پيدا كرد و يك حالت شبه جنون در او پيدا شد خاصيتش اين است كه انسان را از غير آن معشوق از همه چيز میبرد و جدا میكند و انسان تازه آمادگی پيدا میكند برای اينكه يكدفعه از خلق يكجا ببرد و در معشوق تمركز پيدا كند
داستان زليخا كه در روايات آمده است همين است . زليخا عاشق يوسف میشود . تعبير قرآن به جای " عشق " چنين است : « قد شغفها حبا »( 1 ) كه " « شغفها »" ظاهرا گفتهاند يعنی اين كه مجامع قلبش را گرفته بود ، اصلا قلبش را مثل مشت در اختيار گرفته بود . اين حالت در اين زن پيدا میشود . بعدها اين زن كه قبلا دين شوهرش را داشته است شرك بوده يا چيز ديگر موحد میشود و يك موحد خداپرست كامل میشود . در قصص و حكايات آمده است كه يوسف آن اواخر میرود سراغ زليخا . زليخا ديگر به او اعتنا نمیكند . میگويد من يوسفام ، من همانی هستم كه تو چنين میكردی . هر چه میگويد ، زليخا به او اعتنا نمیكند . میگويد چرا ؟ میگويد اكنون من كسی را پيدا كردهام كه ديگر به تو اعتنا ندارم . همان حالت قبلی كه شك ندارد در مرحله خودش چيز بدی بود [ تبديل به اين حالت شده بود ، ] يعنی اگر همان عشق مجازی يوسف ، او را يكدفعه از همه چيز نبريده بود و به يكچنين حالت روحی وارد نكرده بود در مرحله بعد به يك مرحله عشق الهی نمیرسيد كه به همان يوسف هم ديگر اعتنا نداشته باشد . اينها يكچنين حرفی میزنند
پاورقی : . 1 يوسف / . 30
فطری بودن دين
میتوان گفت كه جنابعالی خواستيد بفرماييد كه اينها سه بيان مختلف در توجيه و تعبير دين دارند ( 1 ) . ولی میشود گفت كه اين سه بيان ، سه بيان مختلف نيست ، همه گوشههايی از يك نظريه و يك فرضيه و يك بيان استدر نظريهای كه ديگران عامل جهل يا عامل ترس را سبب پيدايش دين دانستهاند آنها در واقع به عامل اجتماعی توجه نكردهاند و توجهشان به عامل فردی بوده و به عبارت ديگر توجيه روانشناسانه كردهاند نه توجيه جامعه شناسانه . آنها گفتند انسان - به همان دلايلی كه قبلا گفتيم : يا به علت جهلش و يا به علت ترسش ، به همان علل - گرايش به دين پيدا كرده است . روی حساب اينها میتواند در دورهای كه اينها اسم آن را دوره اشتراك اوليه گذاشتهاند نيز دين وجود داشته باشد ، يعنی در آن دورهای كه به قول اينها مسأله طبقات و مالكيت وجود نداشته باز هم دين میتواند وجود داشته باشد ، چون منشأش يك جنبه شخصی و فردی و روانشناسی است
پاورقی :
. 1 [ قبل از بيانات استاد ، كنفرانس درباره مقاله سابق الذكر ادامه
يافته است ]
ماركسيسم و پيدايش دين
در نظريه ماركسيستها چنين نيست ، الزاما بايد قبول كنيم كه در دوره اشتراك اوليه ، دين حتما وجود نداشته ، دين بعد از مالكيت و بعد از آنكه جامعه به دو گروه استثمارگر و استثمار شده ، غنی و فقير تقسيم شد ، پيدا شده است . اين يك تفاوت . بنابراين دين را طبقه حاكمه وضع كردهاند . طبق نظريه اينها ما بايد قبول كنيم كه واضعين اوليه دين ، خودشان جزء طبقه حاكمه بودهاند . ولی نظريات گذشته به طبقات كار نداشت ، طبقه حاكم و محكوم نمیشناخت و برايش فرق نمیكرد . بنابراين اگر تاريخ نشان بدهد كه اينجور نيست ، يعنی اگر تاريخ نشان بدهد كه همه اديان يا اكثر اديان از طبقاتی بروز كردهاند كه طبقات حاكمه نبودهاند قهرا نظريه اينها رد میشود . اينها میگويند كه دين را طبقه حاكمه وضع كرده است برای حفظ امتيازات خودش . میگويند اين طبقه يك سلسله امتيازات داشته و آن طبقه ديگر يك سلسله محروميتها . اينها برای حفظ اين امتيازات به عاملی معنوی و درونی هم احتياج داشتند و آن عامل درونی قهرا بايد در طبقه محكوم به صورت ايمان و اعتقاد باشد . طبقه حاكم قهرا خودش بی عقيده است چون امامزاده را خودش ساخته ، فقط طبقه محكوم را معتقد میكند و بنابراين طبقه محكوم بايد با ايمان و با اعتقاد باشد . آنگاه دين برای طبقه محكوم چگونه است ؟ اولا برای آنها مايه تسلی است . به آنها میگويند هر چه در اينجا از دست دادی در دنيای ديگر به دست میآوری ، غصه نخور ، همه برای اين كه انقلاب نكن . در اين صورت بايد تمام تعليمات دين در جهت تسليم و تسكين باشد . اگر قضا و قدر است برای اين است كه بگويند آقا فايده ندارد ، مگر با قضا و قدر میشود جنگيد ؟ ! اگر برای احساس مغبونيت است ، میگويند جبران در عالم آخرت وجود دارد . پس تمام تعليمات اديان در جهت تسليم و تمكين و تسكين است ، و حال آنكه تعليماتی در اديان مثلا در اسلام پيدا میشود در جهت خلاف ، يعنی تعليماتی در جهت انقلابی ، نه تنها دين از ميان طبقه حاكمه بروز نكرده است ، بالاتر از آن ، خواه از ميان طبقه حاكمه بروز كرده باشد و خواه از طبقه ديگر ، در جهت منافع طبقه محكوم و دعوت به ثوره و انقلاب استاين ديگر با اين حرفها جور در نمیآيد . به حساب آنها نمیتواند تخلف داشته باشد ، بايد در متن اين تعليمات ، چيزی [ بر خلاف منافع طبقه حاكمه نباشد ] . مثلا در همين نظامات اجتماعی كه خودمان در آن هستيم آيا امكان دارد از دستگاههای ارتباط جمعی روزنامهها ، راديو تلويزيون يك وقت مطلبی انسان بشنود در جهت تحريك مردم بر عليه هيئت حاكمه ؟ ، نه ، خود هيئت حاكمه هر چه میگويد در جهت توجيه خودش میگويد و امكان ندارد در جهت خلافش باشد . پس دين را طبقه حاكمه وضع میكند و در تعليماتش بايد مايههای نااميد كننده مثل قضا و قدر و مايههای تسلی بخش [ مثل ] وعدههای عالم آخرت وجود داشته باشد ، و قهرا بايد فرض كنيم كه طبقه ديندار ، جاهل هم هست چون اگر جاهل نباشد زير بار اين جور تعليمات نمیرود
پس ، از اين جهت ما نمیتوانيم به آنها ايراد بگيريم كه نظريات مختلف در اين زمينه دادهاند ، يعنی اين كه میگويند دين ساخته طبقه حاكمه است و اين كه میگويند از جهل توده استفاده كردهاند با همديگر منافات ندارد . آن نظريه اول میخواست بگويد كه توده خودش از آن جهت كه جاهل بود دين را برای خود اختراع كرد ، اينها میگويند طبقه حاكمه از جهل توده استفاده كرد و دين را اختراع كرد ( 1 )
نقد نظريه ماركسيسم
نقاط ضعف اين نظريه يكی مربوط به تاريخ اديان است ، يعنی تاريخ اديان نشان میدهد كه از قديمترين ايامی كه بشر بر روی زمين بوده است ، از همان دورهای كه اينها آن را دوره اشتراك اوليه مینامند آثار پرستش وجود دارد ، ماكس مولر حتی معتقد است كه بر خلاف نظريه معروف كه میگويند دين ، اول از پرستش طبيعت و اشياء و بتپرستی و ارباب انواع شروع شده و بعد رسيده به پرستش خدای واحد ، ديرينه شناسی ثابت كرده و ثابت هم میكند كه از قديمترين ايام ، پرستش خدای يگانه وجود داشته است
پاورقی :
. 1 يك نظريه كه چنين نظريهای ما نداريم اين است كه ممكن است كسی
بگويد طبقه محروم خودش برای تسلی خودش دين را وضع كرد . ماركسيستها
عامل تسلی را آوردهاند ولی میگويند طبقه حاكمه برای اينها مايه تسلی وضع
كرد
ثانيا موسی در خانه فرعون در واقع به سود بنی اسرائيل قيام میكند ، پس گروه استثمار شده هستند كه قيام میكنند ، قيام ، قيام فرعونيها نيست ، قيام عليه فرعونيها است يعنی قيام بنی اسرائيل است
پس باز درست صد در صد بر ضد حرفهايی است كه اينها میگويند كه دين را طبقه حاكم وضع [ كرده است . مطابق اين نظريه ] بايد بگوييم دين يهود را در دستگاه فرعون وضع كردند برای ايجاد حس تسليم و تمكين در قوم بنی اسرائيل . در صورتی كه دين يهود آمد برای تحريك و تهييج بنی اسرائيل و وادار كردنشان به قيام : « و تلك نعمه تمنها علی ان عبدت بنیاسرائيل »( 1 ) ( اعتراض به تعبيد بنی اسرائيل است )
« يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی كتب الله لكم »( 2 )
همه آن تهييج است : نترسيد ، پايداری كنيد ، واصبروا ، توكل بر خدا كنيد ، خداوند چنين و چنان میكند
خود اسلام چنين دينی است : « و نريد ان نمن علی الذين استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين »( 3 )
« وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض..
و ليمكنن لهم دينهم الذی ارتضی لهم و ليبدلنهم من بعد خوفهم امنا »(4)
نويد است برای مردم ، مردمی كه ديگران خلافت زمين را گرفتهاند ، كه خلافت زمين را ما به شما میدهيم ، زمين را ارث شما قرار میدهيم : . . . « ان الارض لله يورثها من يشاء »( 5 )
پاورقی : . 1 شعراء / . 22 . 2 مائده / . 21 . 3 قصص / . 5 . 4 نور / . 55 . 5 اعراف / . 128
« و لقد كتبنا فی الزبور من بعد الذكر ان الارض يرثها عبادی الصالحون ( 1 )طه حسين كتاب شيرينی نوشته به نام الوعد الحق كه آقای احمد آرام ترجمه كرده به نام وعده راست . اين كتاب الوعد الحق عنوانش همين آيه است : " « وعد الله الذين آمنوا منكم و عملوا الصالحات ليستخلفنهم فی الارض . . " . بيست نفر از مردمی را كه همه از طبقه برده و مستضعف و محروم و زير دست بودهاند و اين وعده قرآن به آنها حيات و جان داد مانند عمار ياسر و ابوذر غفاری و عبدالله بن مسعود انتخاب كرده [ و در اين باره سخن گفته است ] . از كتابهای خيلی خوب و خواندنی است كه برای بچهها و جوانها بايد توصيه كرد . اصلا تاريخ اسلام چنين تاريخی است ، عبدالله بن مسعود میآيد با ابوجهل ارباب خودش میجنگد ، يعنی ثوره بندگان و بردگان است . اين امر با اين تز اساسا جور در نمیآيد . تعليماتی كه میگويد : « لا يحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم »، ( 2 ) يا آن آيهای كه میفرمايد : « و الشعراء يتبعهم الغاوون الم تر انهم فی كل واد يهيمون و انهم يقولون ما لا يفعلون الا الذين آمنوا و عملوا الصالحات . . . و انتصروا من بعد ما ظلموا » ( 3 ) ، كه با شعر و هجو و با اين بيانهای تبليغاتی ، در اين موارد اجازه میدهد [ مظلوم تظلم نمايد ، ] يا غيبت را تحريم میكند الا در اين گونه موارد - يكی و دو تا نيست - ، اين تعليمات با اين منطقها جور در نمیآيد ، يعنی اينها يك حرفهای ديكته شده است ، بايد پذيرفت بدون اينكه با هيچ واقعيتی منطبق باشد
پاورقی : . 1 انبياء / . 105 . 2 نساء / . 148 . 3 شعراء / 224 - . 227
آيا دين مولود جهل است ؟
از آن بالاتر منطق كسانی است كه دين را صرفا معلول جهل افراد میدانستند و جنبه روانشناسانه به قضيه میدادند و نويسنده مقاله هم ايراد گرفت ، گفت اگر اينجور است بايد همين قدر كه مردم عالم شدند دين خود به خود منتفی شود . مقايسه كنيد : هر معتقدی غير دين در گذشته كه مولود جهالت مردم بوده است ، صرف اينكه علم آمده درست همان طور كه با آمدن چراغ ، ظلمت از بين میرود خود به خود از بين رفته است . مطابق اين نظريه بايد كاملا به موازات پيشرفت علم ، دين منتفی بشود ، يعنی در ميان طبقات علما نبايد دينداری وجود داشته باشد ، در صورتی كه گويا خود راسل است كه میگويد ما میبينيم كه در ميان طبقه جاهل ، هم بی دين هست و هم ديندار ، ( 1 ) در طبقه علما نيز هم ديندار داريم و هم بی دين ، و بلكه شايد آن عالمترين عالمها در هر زمانی حتی در زمان ما میبينيم او خودش دين دارد
پاورقی :
. 1 همين جهال و داش مشتیهای خودمان ، اينهايی كه جز عربده كشيدن چيزی
سرشان نمیشود ، آيا در ميان اينها ديندار بيشتر است يا بی دين ؟ هم
ديندار دارند و هم بی دين
ديگر اينكه به حساب ماركسيستها امتيازات طبقاتی را از بين ببرند دين خود به خود از بين میرود ، يعنی احتياج ندارد شما با دين مبارزه كنيد
به منطق آنها جهل را از بين ببريد دين خود به خود از بين میرود ، و به منطق اينها امتيازات طبقاتی را از بين ببريد ، جامعه سوسياليستی ايجاد كنيد ، خود به خود ديگر دينی وجود نخواهد داشت . كذبش در خود كشورهای سوسياليست [ آشكار شد ] . خود كشورهای سوسياليست بهترين دليل بر رد اينهاست . اينكه اينها هنوز هم در كشور شوروی تبليغات زياد عليه دين میكنند برای چيست ؟ امتيازات طبقاتی ديگر وجود ندارد ، ولی باز هر چند يك بار میگويند در جوانان دين رسوخ كرده ، شروع كنيد به مبارزه كردن
در حالی كه علت كه از بين رفت ديگر معلول از بين میرود . شما میگوييد كه علت پيدايش دين امتيازات طبقاتی بوده ، در اينجا هم كه جامعهتان طبقاتی نيست ، پس چرا گرايش به دين پيدا كردند ؟ پس ريشه ديگری بايد داشته باشد . يا در كشورهای ديگر ، مثلا در كشورهای اسلامی ، ما بايد چنين فرض كنيم : همين قدر كه يكی از كشورهای اسلامی سوسياليست شد ديگر درب تمام مسجدها خود به خود بسته میشود ، و حال آنكه میبينيم كشورهای اسلامی نه خود دغدغهای دارند و نه ما برايشان دغدغهای داريم . كشورها دارند سوسياليست میشوند و هيچ اين خطر برايشان وجود ندارد . اگر يك لامذهبیهايی در كشورهای سوسياليست وجود دارد در كشورهای طبقاتی بيشتر وجود دارد
الان در كشورهای طبقاتی آيا گروههای حاكمه بيشتر با دين و مذهب مبارزه میكنند يا گروههای محكوم ؟ [ بديهی است كه گروههای حاكمه ، و حال آنكه مطابق ماركسيسم مذهب ساخته طبقه حاكمه است ، ] و اينها واقعيات اجتماعی است كه با آن روبرو هستيم . اينها با منطق اين افراد چگونه توجيه میشود ؟ چگونه میتوانند اينها را توجيه كنند ؟ !
سخن ويل دورانت
ويل دورانت با اينكه خودش يك آدم لامذهبی است ، در كتاب درسهای تاريخ تعبيری دارد كه معلوم است از روی ناراحتی و خشم است ، توجيهاتی را كه راجع به پيدايش دين كردهاند نقل میكند و میگويد اينها درست نيست ، و در پايان میگويد " دين صد جان دارد ، هر چه آن را بكشی دو مرتبه زنده میشود " . و اين يك حقيقتی است . نمیخواهد بگويی صد جان دارد ، همين قدر بگو جان دارد خودت را راحت كن ، يعنی فطری است . چرا میگويی صد جان دارد ؟ ! فطرت بشر را نمیشود كشت . میگويد اينهمه در جاهايی با دين و مذهب مبارزه كردند و به حساب خودشان به كلی آن را ريشه كن كردند [ اما دوباره زنده شد ] . هر عادتی ، يك نسل كه با آن مبارزه كردند ديگر در نسل دوم نمیتواند وجود داشته باشد . میگويد هر چه میزنندش دو مرتبه از نو زنده میشود- بايد به او گفت تا جانت در بيايد
واقعا همين طور است : تا جان تو در بيايد . حتی همين نويسنده مقاله هم كه خودش يك آدم ماترياليستی هست ، اينجا خيلی خوب میگويد ، همين نظريه طبقاتی را كه ذكر میكند ، میگويد : " مطابق اين نظريه ، طبقات مولد و پيشرو مانند طبقه كارگر پيوندی با مذهب ندارند ( يعنی بالذات پيوندی ندارند، كاری به آن ندارند ) چون طرز تفكر آنها در نتيجه شرايط زيست آنها مترقی و علمی است ! برعكس طبقات استثمارگر و غير مولد كه برای حفظ منافع خود نياز به مذهب دارند "
حال اين شخص جواب میدهد : " اين نظريه نيز چندان با واقعيت وفق نمیدهد ( 1 ) و مشاهدات و آمار خلاف آن را ثابت میكند . كشاورزان شايد مولدترين طبقه اجتماع باشند و در عين حال مذهبیترين آن . روشنفكران به عكس ، عموما غير مولد ولی كمتر از تمام طبقات با مذهب پيوند دارند . ( پس به مسأله طبقه روشنفكر و غيره مربوط نيست . ) بيكاران كمتر از كارگران شاغل ، به مذهب علاقه نشان میدهند . در ميان كارگران كشورهای صنعتی گرايش به مذهب در قرن حاضر بيش از قرن گذشته و در دهههای اخير بيش از دهههای پيشين است . از همه مهمتر در كشور شوروی و دمكراتهای تودهای كه طبق ادعای خودشان در آنها اختلاف طبقاتی از ميان رفته و تمام افراد ، مولد هستند مذهب نه تنها از بين نرفته بلكه نفوذ آن روز افزون است "
پاورقی :
. 1 انور خامهای ( نويسنده مقاله ) از سران كمونيستهای ايران بوده و
سالها همين حرف را تبليغ میكرده است
نظريه خاص ماكس مولر كه توحيد قبل از شرك وجود داشته ، نظريهای است كه وجود دارد ولی پيرو زياد ندارد ، اغلب نظريهشان اين است كه شرك قبل از توحيد وجود داشته . البته با منطق دين و اسلام چنين است كه توحيد قبل از شرك وجود داشته ، يعنی شرك يك توحيد منحرف شده است . نظريه اينها اين است كه شرك قبل از توحيد وجود داشته ، ولی هر جا كه تاريخ نشان میدهد كه از بشر نشانهای هست كه مسأله اشتراك اوليه را از روی نشانهها به دست آوردهاند و به عبارت ديگر هر جا كه از بشر نشانهای پيدا شده ، از پرستش نشانهای هست . من اين را ديگر به عنوان نقل نظريه ديگران نمیگويم ، به عنوان نظريه دينی و مذهبی چرا ، ولی به عنوان نظريه ديگران نمیگويم كه [ هر جا از بشر نشانهای پيدا شده ] از " توحيد " نشانهای هست . هر جا كه از زندگی بشر - اعم از اشتراكی و غير اشتراكی و اختصاصی - نشانهای هست ، از پرستش هم نشانهای هست . هنوز اثری از زندگی بشر به دست نيامده است كه آثار پرستش در آن وجود نداشته باشد
- برخی گفتهاند كه در دوران قبل از آتش اثری از پرستش ديده نشده است
اين را من به اين خصوصيات نمیدانم ، ولی میدانم كه اين حرف بر خلاف نظريه عموم است . تازه اين كه شما میگوييد ، باز به مسأله اشتراك اوليه بر نمیخورد . شما میگوييد كه از وقتی آتش [ كشف شد پرستش نيز پديد آمد ] . آنچه كه ما به موجب آن ، نظريه ماركسيستها را رد كرديم اين بود كه طبق اين نظريه ، در دوره اشتراك اوليه ( 1 ) و قبل از دوره كشاورزی كه اينها معتقدند مالكيت از دوره كشاورزی پيدا شد امكان ندارد كه پرستش وجود داشته باشد ، در صورتی كه قبل از آن دوره قطعا به اقرار خود آنها پرستش وجود دارد . حال اين مسألهای كه شما میگوييد كه در دوران قبل از آتش اثری از پرستش ديده نشده ضرری به جايی نمیزند . به علاوه " ديده نشده " دليل بر عدم نيست
پاورقی :
. 1 البته دوره اشتراك اوليه چند دوره بعد است ، بايد گفت " در
دوره زندگی دسته جمعی قبيلهای " ، همان دوره قبل از دوره كشاورزی ، كه
دوره صيد و شكار و غيره است
بررسی و نقد نظريه دوركهيم
نظريه ششمی كه در اين مقاله درباره منشأ پيدايش دين و مذهب بيان شده است تحت عنوان " بازگشت به از خودبيگانگی " مطرح گرديده كه تحت اين عنوان نظريه جامعهشناس معروف فرانسوی به نام دوركهيم را ذكر میكندسخنان دوركهيم در زمينه منشأ پيدايش مذهب فعلا جزء مشهورترين سخنان جهان است ، و خيال میكنم كه نويسنده اين مقاله يك مقداری نظريات خاص خودش را هم مخلوط كرده است ، يعنی اين كه ما نظريه دوركهيم را نوعی " بازگشت به از خودبيگانگی " بدانيم شايد تعبير مخصوص نويسنده اين مقاله باشد ، يعنی من در جای ديگر اين تعبير را نديدهام . تا آنجا كه ما با نظريات دوركهيم سابقه داريم دوركهيم يك فردی است كه اصاله الاجتماعی میانديشد ، يعنی برای جامعه اصالت قائل است و برای فرد در واقع اصالتی قائل نيست . به اين معنا كه او معتقد است كه جامعه يك تركيب حقيقی از افراد است نه يك تركيب اعتباری
مركب اعتباری و مركب حقيقی
ما مركبهای اعتباری داريم و مركبهای حقيقی . مركب اعتباری يعنی مجموع اشيائی كه يك نوع همبستگی ميانشان هست بدون آنكه شخصيت خود را از دست داده باشند و شخصيتشان در شخصيت " كل " مستحيل شده باشد . مثلا ما مجموع درختهايی را كه در يك محوطه هست " باغ " میناميم ، يك درخت را " باغ " نمیگوييم ، اين مجموع را " باغ " میگوييم ، ولی اين مجموعه به نام " باغ " هر جزء آن ، شخصيت مستقلی دارد ، اين درخت شخصيتش مستقل است ، آن درخت هم شخصيتش مستقل است ، اين درخت اگر در اين باغ هم نبود باز همين درخت بود ، اگر تنها خودش هم میبود باز خودش همين بود كه هست ، اگر هم [ در اثر بودن در اين باغ ] تغييری در آن باشد خيلی سطحی است و عمقی نيست ، مثلا يك درخت آلبالو در اين باغ شخصيتش در اين مجموع حل نشده و شخصيتش باقی است به طوری كه اگر تمام اين درختها هم نبودند و تنها اين درخت آلبالو بود باز خودش همينجور بود كه اكنون هست ، و همچنين درختان ديگر . اينها را ما میگوييم " مركبهای اعتباری "ولی در مركبهای حقيقی ، اجزاء مركب شخصيتشان در شخصيت " كل " مستحيل میشود ، يعنی آن وضع سابق خودشان را ندارند ، ماهيت خودشان را در واقع از دست میدهند و ماهيت جديد پيدا میكنند كه همان ماهيت كل است ، مثل مركبات شيميايی يا مركبات طبيعی . در طبيعت هر چه مركب داريم از اين قبيل است . مثلا اگر آب را يك جسم مركب میدانيم ، آن را مركب از دو عنصر مختلف میدانيم كه آن دو عنصر در آن در يك حالت تغيير يافته و تغيير ماهيت داده وجود دارند ، يعنی ديگر اكسيژن به صورت اكسيژن در آب موجود نيست و خاصيت خودش را هم ندارد ، هيدروژن هم به صورت هيدروژن وجود ندارد ، اينها با يكديگر تركيب شدهاند ، در ماهيت شیء سوم مستحيل شدهاند و واقعا يك ماهيت جديد به وجود آمده است كه ماهيت آب باشد . بله آب را میشود بار ديگر تجزيه كرد و به همان عناصر اولیاش برگرداند ولی اكنون اينطور نيست ، و همچنين ساير مركبات طبيعی
تركيب جامعه انسانی چه نوع تركيبی است ؟
حال اين بحث در مورد جامعه انسانی هست كه آيا جامعه انسانی يك مركب حقيقی است يا يك مركب اعتباری ؟ شك ندارد كه اگر ملاك ، بدنها و جسمهای افراد جامعه باشد جامعه يك مركب اعتباری است ، با درختهای يك باغ فرقی نمیكند ، اين فرد با همه خصلتهای به اصطلاح بيولوژيكی خودش كه از مادر متولد شده است اكنون وجود دارد ، آن فرد ديگر هم همين طور ، و همين طور افراد ديگر . يك آدمی كه از مادر متولد میشود اگر بروند او را در غاری هم بزرگ كنند باز از نظر زيست شناسی همان طور رشد میكند كه در جامعه رشد میكند ، نمیگويم هيچ فرق ندارد ولی فرق ماهيتی ندارد ، يعنی اينطور نيست كه بدن او تبديل به بدن ديگر بشود . ولی انسان بر خلاف حيوان [ يك جنبه روحی دارد ] . حيوان شخصيتش به همان بدنش است و شخصيت روانيش هم تقريبا مانند شخصيت بدنيش میباشد ، يعنی كمتر ، از افراد ديگر تأثير میپذيرد . از نظر روانی هم يك حيوان با غرائزی كه در او آفريده میشود در جمع حيوانها باشد يا نباشد خيلی متفاوت نيستولی انسان يك جنبه فرهنگی دارد يا به زبان خودمان يك جنبه روحی دارد ، يك جنبهای دارد كه به شخصيت او مربوط است نه به شخص او . اين چطور ؟ فلاسفه پيشين هم قبول داشتهاند ك ه بر خلاف حيوانات كه با غرائز مجهز و آماده شده به دنيا میآيند راجع به فطرت هم كه بحث میكرديم گفتيم انسان با خصلتهای بالقوه به دنيا میآيد . به قول كسانی كه به فطرتی قائل نيستند روح انسان در زمان تولد يك صفحه بی نقش است كه چيزی در آن نيست ، هر چه بنويسند همان است ، بر خلاف حيوان كه در ابتدای تولد يك صفحه تمام شده و نقاشی شده است . تازه قائل به فطرت كه بشويم معنايش اين است كه استعدادهای يك سلسله امور بالقوه در انسان موجود است آنچنانكه در بذر استعداد فلان ميوه يا درخت موجود است . به قول كسانی كه منكر فطرت هستند انسان در ابتدای تولد حكم تخته سياه را دارد ، يعنی يك صفحه خالی است ، هر چه روی آن بنويسيد همان را نوشتهايد ، برای آن فرق نمیكند كه آيه قرآن بنويسيد يا مثلا فحش بنويسيد ، و به قول كسانی كه قائل به فطرتاند انسان حكم يك بذر را دارد ، اكنون كه بذر است بالفعل درخت نيست ، برگ نيست ، شاخه نيست ، ميوه نيست اما استعداد اين شدن در ذاتش هست ، اگر او را بسوزانيم و خاكستر كنيم استعدادش را به فعليت نرساندهايم
پس اين مقدار هست كه انسان به هر حال يك موجود بالقوه است ، جامعه است كه به او فعليت میبخشد ، يعنی جامعه است كه به انسان شخصيت روحی میدهد ، انسان زبانش را از جامعه میگيرد . آداب و رسومش و افكار و عقايدش را از جامعه میگيرد ، جامعه است كه ظرفيت روحی او را پر میكند و برايش شخصيت میسازد ، او هم به نوبه خود در ديگران اثر میبخشد ، او صرفا يك موجود منفعل نيست ، يك موجود منفعل و فعال است ، يعنی از يك طرف میگيرد ، از طرف ديگر پس میدهد ، نسبت به يك فرد متعلم است ، نسبت به فرد ديگر معلم ، و حتی نسبت به همان معلم خودش ، هم معلم است و هم متعلم ، اين از فكر خودش ، از خصلتهای روحی خودش و از آنچه آموخته يا ابتكار كرده است به آن میآموزد و آن به اين میآموزد ، يعنی روی همديگر تأثير میكنند . افراد جامعه از نظر روانی و روحی و فرهنگی حكم عناصر تشكيل دهنده آب را دارند يعنی در يكديگر اثر میكنند ، همين طور كه اكسيژن و هيدروژن وقتی كه با يكديگر جمع شدند ميل تركيبی دارند ، روی يكديگر اثر میگذارند و بعد از يك سلسله فعل و انفعالها يك ماهيت جديد به وجود میآيد ، افراد انسان هم روی يكديگر تأثير فرهنگی میگذارند و از مجموع افراد اجتماع كه روی يكديگر اثر میگذارند ، يك مركب حقيقی به وجود میآيد به نام " قوم " يا " ملت "
پس انسانها از نظر فرهنگی دارای دو " خود " هستند : خود فردی و خود اجتماعی ، چنانكه در آب نيز اكسيژن و هيدروژن در يك حد خاصی از همديگر متمايز هستند ولی در يك حد ديگر و در يك سطح ديگر هر دو آبند و در آب بودن وحدت پيدا كردهاند و اگر اينها من خود را احساس میكردند دو " من " در خود احساس میكردند ، اكسيژن يك " من " احساس میكرد كه من اكسيژنم ، يك " من " ديگر احساس میكرد كه من آبم ، هيدروژن هم يك " من " احساس میكرد كه من هيدروژنم ، يك " من " ديگر احساس میكرد كه من آبم ، و " من آبم " همان " من " مشترك اكسيژن و هيدروژن است
بنابراين در هر فردی واقعا دو " من " وجود دارد : يك " من " من فردی و " من " ديگر من اجتماعی


