next page

fehrest page

back page

مبنا و منشأ مذهب

دانستن نظريات اينها ( 1 ) راجع به مبنا و منشأ مذهب ، يك فايده‏ اساسيش برای ما اين است كه بفهميم اصلا تعصب در لا مذهبی يعنی چه
هميشه به ما درباره تعصب مذهبی گفته‏اند ، كه مذهبيها متعصبند و چون‏ متعصب هستند از روی كمال تعصب نظريه‏هايی را ابراز می‏دارند . ببينيد آنهايی كه در لا مذهبی متعصبند يعنی اول ، فرضشان نفی مذهب است برای‏ توجيه اين نفی چه ياوه‏ها بافته‏اند كه امكان ندارد يك انسان بی طرف تا اين حد ياوه بافی كند ، و همچنين ببينيد در نهايت امر چگونه در بن بست‏ توجيه مذهب گير كرده‏اند ، يعنی اصلا حقارت نظريات اينها را شما خواهيد فهميد

پاورقی : . 1 [ لازم به ذكر است كه قبل از بيانات استاد ، پيرامون مقاله‏ای در موضوع " نظريات درباره منشأ پيدايش دين " نوشته انور خامه‏ای كنفرانس‏ داده شده است ]

علمی در اروپا به وجود آمده است به نام " جامعه شناسی مذهب " كه‏ اين علم ابتدا يك چيزی را به عنوان " اصل موضوع " انتخاب می‏كند چنانكه هر علمی يك " اصل موضوع " دارد كه ابتدا نمی‏تواند آن را اثبات‏ كند بلكه آن را مفروض می‏گيرد بعد بر اساس آن " اصل موضوع " نظريات‏ خودش را بار می‏كند . در " جامعه شناسی مذهب " از ابتدا فرض بر اين‏ است كه مذهب يك پديده‏ای است كه مولود فعل و انفعالات جامعه است ، يعنی يك ريشه الهی و ماورائی ندارد ، و اصلا اين [ كه مذهب ريشه الهی‏ دارد ] جزء فرض نيست ، مثل اينكه اگر به ما بگويند راجع به علت‏ پيدايش فكر نحوست " سيزده " برويد تحقيق كنيد كه چطور شده كه فكر نحوست " سيزده " در ميان مردم پيدا شده ، چون انسان می‏بيند منطقا هيچ‏ فرقی ميان عدد سيزده و عدد چهارده يا عدد دوازده نيست كه انسان احتمال‏ بدهد كه يك دليل عقلی يا تجربی در كار است ، می‏گويد اين بايد يك ريشه‏ غير منطقی داشته باشد ، آن ريشه غيرمنطقی چيست ؟ اينها درباره دين و مذهب از اول بنا را بر اين گذاشتند كه دين يك‏ ريشه منطقی كه نمی‏تواند داشته باشد ، حال كه ريشه غير منطقی دارد آن ريشه‏ غير منطقی چيست ؟ پس ، اصل موضوعشان اين است [ كه دين يك ريشه منطقی‏ و الهی ندارد ]
نويسنده مقاله ، ابتدا تاريخچه مختصری ذكر می‏كند و بعد می‏گويد اول كسی‏ كه به طور منظم اين مسأله را تحليل كرد يك فيلسوف مادی خيلی معروف‏ است كه يكی از دو منبع فكری كارل ماركس نيز هموست به نام فويرباخ . فويرباخ ، آلمانی است و او را به منزله استاد كارل ماركس گرفته‏اند ولی نه به معنای اينكه رسما در كلاس‏ او تحصيل كرده باشد بلكه به عنوان كسی كه از افكار او خيلی استفاده كرده‏ و به افكار او استناد كرده است . افكار كارل ماركس دو ركن دارد ، از نظر منطق و طرز تفكر تابع هگل است ، يعنی منطق ديالكتيك ، [ و از نظر فلسفه اجتماعی تابع فويرباخ ] . ولی هگل ماترياليست نبوده است ، يك‏ نوع افكار خاصی دارد كه حتی بعضی می‏گويند او ايده‏آليستی است كه در عين‏ حال قائل به خدا نيست ، ولی برخی می‏گويند قائل به خدا هست . نه ، قائل‏ به خدا هست ولی تصورش از خدا با تصور ديگران اندكی فرق دارد . فويرباخ‏ شهرتش در افكار مادی در همين تحليلی است كه از مذهب كرده است و آن‏ تحليلش اين است كه گفته است مذهب ناشی از همين حالت از خود بيگانگی‏ انسان نسبت به خودش است . " از خود بيگانگی " نيز در فلسفه اروپا برای اولين بار بوسيله هگل طرح می‏شود ، چيزی در فلسفه انسان به نام " از خود بيگانگی " كه شايد تعبير صحيحترش " با خود بيگانگی " باشد يعنی‏ برای انسان عواملی پيش می‏آيد كه خودش از خودش ( با خودش ) بيگانه‏ می‏شود . حال اين خودش يك مسأله‏ای است كه چطور می‏شود كه انسان خودش با خودش بيگانه بشود ؟ اصلا چنين چيزی امكان دارد ؟ چون بيگانگی و نقطه‏ مقابلش خويشاوندی دو طرف می‏خواهد . در اين صورت چطور می‏شود كه انسان‏ خودش با خودش بيگانه بشود ؟ اين معنايش اين است كه انسان خودش را با غير خودش اشتباه می‏كند ، يعنی انسان يك واقعيتی دارد ، يك خود واقعی‏ دارد ، بعد چيزی را كه او " ناخود " است - يعنی او خودش نيست ولی‏ خودش را او می‏پندارد - با خود اشتباه می‏كند ، به جای اينكه مثلا برای خود كار كند برای آن " ناخود " كار می‏كند كه ما در كتاب سيری در نهج البلاغه اگر چه‏ نه به طور مفصل ولی به طور اجمال اين مسأله را طرح كرده‏ايم

خود را باختن ، خود را فراموش كردن

يادم است كه در حدود بيست سال پيش يكی دو سال بعد از آنكه به تهران‏ آمده بودم ( من در سال 31 به تهران آمدم ) يك جلسه تفسير خصوصی مختصری‏ در منزل يكی از رفقای تجار بازاری داشتيم كه من آنجا می‏رفتم تفسير می‏گفتم‏ ، تفسير هم نمی‏توان گفت ، بحثی درباره آيات منتخبه و يك جلسه موعظه و تذكر بود ، برای خود من اين مسأله اولين بار آن وقت مطرح شد ، مطلبی را از قرآن آن وقت الهام گرفتم و يادم است كه در آن جلسه همين مسأله را طرح كردم ، مكرر هم بعد طرح می‏كردم كه از قرآن استنباط می‏شود كه انسان‏ گاهی حالتی پيدا می‏كند كه خودش با خودش فاصله پيدا می‏كند ( من آنجا تعبير فاصله می‏كردم ) ، خودش از خودش دور می‏شود ، چون اين تعبير در قرآن مكرر آمده است : خود را باختن ( خود باختن ) باختن به همان معنايی‏ كه در قمار می‏گويند يا در معامله می‏گويند فلان شخص باخت ، زيان كرد ، سرمايه را باخت و از دست داد ، در صورتی كه باور كردن اين امر برای‏ انسان خيلی مشكل است ، زيرا وقتی انسان چيزی را كه مملوك و در حيطه‏ ملكيتش باشد ببازد يعنی او را به ديگری می‏دهد اما اينكه انسان خودش را ببازد چگونه می‏شود ؟ قرآن می‏فرمايد : « قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم »( 1 ) بگو زيانكاران ، فقط يعنی زيانكار حقيقی آنان‏اند كه خود را زيان كرده‏اند ، يعنی آن كسی كه مالش را زيان می‏كند او زيانكار حقيقی نيست ، آن ، چيز مهمی نيست ، زيانكار واقعی آن است كه اصلا خودش را زيان كرده ، اصلا خودش را يكجا باخته . " نسيان خود " يعنی خود را فراموش كردن ، اين‏ هم از نظر فلسفی خيلی تصورش مشكل است زيرا علم انسان به خودش علم‏ حضوری است و علم حضوری قابل فراموشی نيست ، علم حصولی قابل فراموشی‏ است ، يعنی انسان اصلا جوهر ذاتش علم است و خودش همان علم خود به خود است

سخن مولوی

خود را باختن ، خود را فراموش كردن ، اين برای من همان وقت مبدأ يك‏ فكر شد . البته بعدها ديدم كه حكما و بالاخص عرفای اسلامی اين مطلب را سالها قبل از ما درك كرده و خيلی هم روی آن تكيه كرده‏اند راجع به اينكه‏ من واقعی انسان چيست و كيست ، و بلكه اساس عرفان بر پيدا كردن خود واقعی و من واقعی است يعنی دريدن پرده‏های خود خيالی و من خيالی و رسيدن‏ به من واقعی ، يعنی " خود را گم كردن " ، " خود را اشتباه كردن " ، " خود را باختن " ، " خود را از دست دادن " اين يك معنی‏ای بوده كه‏ آن را خيلی خوب از قرآن الهام گرفته‏اند و بعد خوب هم شرح و تفسير كرده‏اند كه يكی از آن تفسيرها و تمثيلهای بسيار عالی كه انصافا شاهكار است تمثيلی است كه مولوی بيان كرده است می‏دانيد كه او مطلب را به صورت تمثيل ذكر می‏كند در اين زمينه كه انسان خود عالی خودش را با خوددانی‏اش اشتباه می‏كند ، يا بگوييد جنبه روحی و معنوی خودش را كه خود واقعی است با جنبه نفس و تن اشتباه می‏كند ، يعنی خودش را اين خيال‏ می‏كند

پاورقی : . 1 زمر / . 15

مثل اينجور می‏آورد : فرض كنيد شخصی زمينی دارد . شروع می‏كند آن زمين‏ را ساختن ، مصالح می‏برد : آجر می‏برد ، گچ و سيمان و خاك می‏برد ، چوب و آهن می‏برد و يك خانه بسيار مجلل در آن زمين می‏سازد . فردا می‏خواهد برود به خانه خودش . وقتی می‏خواهد اسباب كشی كند ، می‏رود آنجا ، يك وقت‏ متوجه می‏شود كه خانه را روی زمين همسايه ساخته ، اشتباه كرده ، آن زمينی‏ كه مال او بوده آن است ، اين زمين مال ديگری است و او هر چه ساخته در زمين بيگانه ساخته . طبق قانون هم كه حق ندارد از همسايه چيزی بگيرد ، چون همسايه می‏گويد من كه نگفتم بساز ، خودت آمدی ساختی ، بيا همه را بردار ببر ، و اگر بخواهد خانه را خراب كند بايد پول ديگری خرج كند ، مجبور است رها كند و برود . مولوی در بيان كردن اين لطائف روحی عجيب‏ است ، می‏گويد :
در زمين ديگران خانه مكن
كار خود كن كار بيگانه مكن
كيست بيگانه ، تن خاكی تو
كز برای اوست غمناكی تو
می‏گويد يك عمر داری برای تن و برای نفس كار می‏كنی و خيال می‏كنی برای‏ خودت داری كار می‏كنی
تا تو تن را چرب و شيرين می‏دهی
گوهر جان را نيابی فربهی
گر ميان مشك تن را جا شود
وقت مردن گند آن پيدا شود
می‏گويد اگر يك عمر تن را در مشك قرار بدهی [ هنگام مردن گند آن پيدا می‏شود ]
مشك را بر تن مزن بر جان بمال
مشك چه بود ؟ نام پاك ذوالجلال
چنانكه قرآن می‏فرمايد : " « و لا تكونوا كالذين نسوا الله فانسيهم انفسهم » " ( 1 )
قرآن ميان " يافتن خود " و " يافتن خدا " تلازم قائل است . قرآن‏ می‏گويد فقط كسانی خود را يافته‏اند كه خدا را يافته باشند و كسانی كه خدا را يافته‏اند خودشان را يافته‏اند . ( « من عرف نفسه عرف ربه » و متقابلا : « من عرف ربه عرف نفسه » . ) در منطق قرآن ، جدايی نيست . اگر انسانی خيال كند كه خود واقعی‏اش را دريافته است بدون اينكه خدا را دريافته باشد اشتباه كرده . اين از اصول معارف قرآن است
اين مطلبی كه امروز به نام " از خود بيگانگی " يا صحيحترش " با خود بيگانگی " می‏گويند ، در معارف اسلامی سابقه خيلی زياد دارد ، يعنی از قرآن شروع می‏شود و سابقه‏ای بيش از هزار سال دارد با يك سير مخصوص به‏ خود . در اروپا اين مطلب از هگل شروع می‏شود و بعد از هگل مكتبهای ديگر اين مسأله را طرح كردند بدون اينكه [ " خود " را شناسانده باشند ! ] چون مسأله " با خود بيگانگی " اولين سؤالش اين است كه خود آن " خود " چيست كه صحبت از بيگانگی می‏كنی ؟ آخر شما می‏گوييد انسان از خود بيگانه شده است .

پاورقی : . 1 حشر / . 19

اول آن " خود " را به ما بشناسانيد كه آن " خود " چيست تا بعد " بيگانگی با خود " يا " بيگانگی از خود " مشخص بشود . بدون اينكه روی آن " خود " بحث كنند و بدون آنكه آن " خود " را شناخته باشند و حتی آن " خود " را نفی می‏كنند [ دم از " از خود بيگانگی " می‏زنند ] . اساس اين‏ فلسفه‏های مادی بر اين است كه اصلا " خود " يك امر اعتباری است . تمام‏ فلسفه‏های مادی بر اين عقيده‏اند كه انسان " خود " ی ندارد ، آنچه كه تو " خود " خيال می‏كنی ، يك مفهوم انتزاعی است ، يك سلسله تصورات پی‏ در پی دائما می‏آيند و رد می‏شوند ، تو خيال می‏كنی در اين بين يك " خود " ی وجود دارد ، خير " خود " ی وجود ندارد
اينها از يك طرف اساس فلسفه‏شان بر اين است كه اصلا " خود " ی وجود ندارد ، و از طرف ديگر می‏آيند فلسفه " از خود بيگانگی " برای مردم‏ درست می‏كنند ، و اين خيلی عجيب است !

منشأ پيدايش دين از نظر فويرباخ

جناب فويرباخ كه يك فيلسوف مادی است حرف عجيبی زده است . خواسته‏ دين و مذهب را تحليل روانشناسانه و جامعه شناسانه كرده باشد بر همان‏ اساسی كه گفتيم از اول فرض بر اين است كه مذهب مبنای منطقی ندارد
می‏گويد انسان دارای دوگانگی وجود است . ( خود همين حرف را از مذهب‏ گرفته ) . انسان ، وجودی عالی دارد و وجودی دانی . همين چيزی كه ما می‏گوييم جنبه علوی و جنبه سفلی . جنبه سفلی انسان جنبه حيوانيت انسان‏ است كه مانند حيوان جز خور و خواب و خشم و شهوت چيزی سرش نمی‏شود ، و جنبه علوی انسان همان انسانيت انسان است - كه فويرباخ اين را ديگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار برای آن اصالت‏ قائل شده است - ، و آن همانی است كه دارای يك سلسله فضائل است ، شرافت ، كرامت ، رحمت ، خوبی ، نيكی ، همه اين حرفها در آنجاست . بعد می‏گويد كه انسان ( ناچار بايد بگويد كه همه انسانها اينجور هستند ) تن‏ می‏دهد به دنائتها يعنی تابع جنبه سفلی وجودش می‏شود ، بعد كه تابع جنبه‏ سفلی وجود خودش شد می‏بيند آن جنبه‏های علوی با خودش جور در نمی‏آيد ، چون‏ خودش حالا شده يك حيوان پست منحط . بعد در حالی كه همين شرافتها و اصالتها در خودش است فكر می‏كند كه پس اينها در ماورای اوست ، و خدا را بر اساس وجود خودش می‏سازد
يك فيلسوف فرنگی گفته است كه در تورات آمده است : " ان الله خلق‏ آدم علی صورته خدا آدم را بر صورت خويش آفريد ، يعنی آدم را نمونه‏ صفات كماليه خودش قرار داد " آن فيلسوف فرنگی گفته ولی قضيه بر عكس‏ است : انسان خداوند را بر سيرت خود آفريد يعنی انسان چون دارای يك‏ طبيعت ذاتی كمالی‏ای بود كه در آن طبيعت همه ، شرافت و كمال و رحمت و غيره بود و اينها را از خودش جدا كرد و با خودش بيگانه شد آنگاه فكر كرد كه اينها از آن وجودی است ماورای من ، و فكر نكرد كه همه اينها در درون خودش است
پس ، از اينجا - به قول او - انسان خودش با خودش بيگانه شد يعنی‏ برخی امور را كه در وجود خودش بود از وجود خودش انتزاع كرد ، و فرض‏ كرد كه اينها در ماورای وجود اوست . ولی می‏گويد تدريجا اين جنبه ماورايی‏ نزديك شده . اول از انسان دور شد ، در خدايان مذاهب بدوی خيلی دور بود ، بعد در خدای يهود [ نزديكتر شد ، ] خدای يهود شبيه انسان می‏شود ، مانند انسان احساسات و عواطف و خشم و رضايت دارد ، در مسيحيت از آن هم نزديكتر می‏شود ، به صورت يك‏ انسان در می‏آيد كه مسيح باشد ، و مسيح می‏شود خدا . در واقع يك قوس طی‏ كرده است : ابتدا انسان اين صفات را از خودش جدا كرده ، آن دور دورها قرار داده و بين آن موجود دور و انسان هيچ رابطه‏ای برقرار نبوده ، بعد كم‏ كم آن موجود ، برگشته و آمده به طرف انسان ، به مسيح كه رسيده ديگر خيلی‏ نزديك شده و يك انسان خدا شده ( چون در دين مسيحيت ، مسيح همان خداست‏ ، يعنی انسان است و خدا ، در آن واحد هم انسان است و هم خدا ) ، فقط يك قدم ديگر باقی مانده ، هر چه انسان خودش را بيشتر بشناسد بيشتر اين‏

نقد نظريه فويرباخ

يكی از جنبه‏هايی كه اين نظريه را رد می‏كند همان است كه به اين آقای‏ فويرباخ بايد گفت شما كه به خدا اساسا اعتقاد نداری و انسان را هم به‏ طريق اولی يك موجود صد در صد مادی می‏دانی ، پس اين دو گانگی وجود انسان‏ را چگونه توجيه می‏كنی ؟ اين دو گانگی را مذاهب می‏توانند بيان كنند كه‏ انسان را مركب می‏دانند از يك حقيقت خاكی و يك حقيقت ملكوتی : « فاذا سويته و نفخت فيه من روحی »( 1 ) . از يك طرف " « سويته »" است ( كاملش كردم ، از نظر جهازات تمامش كردم ) اما يك چيز ديگر دنبالش‏ دارد : « و نفخت فيه من روحی ». يا تعبيری كه در سوره " « قد افلح‏ المؤمنون »" آمده است كه : « و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين » تا آنجا كه می‏گويد : « ثم انشأناه خلقا آخر »( 2 ) بعد آن را چيز ديگر كرديم . آن چيز ديگر شدن [ مهم است ] . آنها می‏توانند اين حرف را بگويند ولی شما چه می‏توانيد بگوييد ؟

پاورقی : . 1 ص / . 72 . 2 مؤمنون / 12 - . 14

ثانيا ما طبق اين فلسفه بايد قبول كنيم كه هيچ انسانی در جهان به‏ شرافت اصلی خودش باقی نيست . می‏گويد انسان در ذات خودش دارای‏ دوگانگی است ، بعد كه در زندگی اجتماعی انحطاط پيدا می‏كند به آن جنبه‏ دانی و دنی خودش و در حيوانيت سقوط می‏كند می‏آيد جنبه‏های عالی و شريف‏ وجود خودش را از خودش انتزاع می‏كند . از اينجا اعتقاد به مذهب پيدا می‏شود . معنای اين سخن اين‏ است كه اولا ما بايد همه افراد بشر را ساقط شده در حيوانيت فرض كنيم و ثانيا بايد همه اين ساقط شده‏های در حيوانيت را مذهبی فرض كنيم ، در صورتی كه : اولا انسانها هميشه دو گونه بوده‏اند : انسانهايی كه به شرافت‏ انسانيت خودشان باقی بوده‏اند و در همه زمانها بوده‏اند و انسانهايی كه در حيوانيت سقوط كرده‏اند ، و ثانيا بايد ببينيم آنهايی كه به مذهب گرايش‏ پيدا می‏كنند كه اتفاقا اين جزء يكی از ادله ماست ، هميشه در دنيا مشتريهای مذهب چه گروههايی هستند ؟ آيا مردمان شريف ، آنهايی كه‏ اصالتهای انسانيت در آنان باقی است به سوی مذهب گرايش دارند يا انسانهايی كه در حيوانيت سقوط كرده‏اند ؟ حتی غير مذهبی‏ها هم در اين جهت‏ انكار ندارند و لهذا می‏گويند اگر شما می‏بينيد افراد ، مذهبی هستند ، اين‏ مذهبی بودن شرافت ذاتی اينهاست ، به آن مذهبی كه گرايش پيدا كرده‏اند مربوط نيست ، به شرافت خود اينها مربوط است ، يعنی مشتريهای واقعی‏ مذهب هميشه از ميان افراد شريف انتخاب می‏شوند . شما می‏گوييد چون انسان‏ شرافتش را از دست می‏دهد و در حيوانيت سقوط می‏كند اين امر منشأ اعتقاد به خدا می‏شود ، در حالی كه قضيه برعكس است : آنهايی كه در خودشان اين‏ شرافت را احساس می‏كنند و باقی بر اصالتهای انسانی هستند آنها هستند كسانی كه اعتقاد و ايمان به خدا و اصول مذهب پيدا می‏كنند . به هر حال‏ نظريه اين جناب يك نظريه منسوخی است
فكر می‏كرد كه اين كه در خوابش آمده يك موجودی است واقعا از خارج آمده‏ نزد او ، و چون می‏دانست كه او جسمش در زير خاك پوسيده پس معتقد شد كه او يك روحی‏ دارد . اينجا بود كه معتقد شد همه ما انسانها روحی داريم و بدنی . بعد اين را تعميم داد به همه اشياء ، يعنی برای همه اشياء جان قائل شد ، برای‏ دريا جان قائل شد ، برای طوفان جان قائل شد ، برای خورشيد جان قائل شد
. . ، آنگاه در گرفتاری و هنگامی كه با اين نيروهای طبيعی مصادف می‏شد همچنانكه وقتی با يك انسان قدرتمند مصادف می‏شد همچنانكه وقتی با يك‏ انسان قدرتمند مصادف می‏شد برايش هديه و نذر می‏برد ، احيانا تملق می‏كرد و از اينجور كارها ، شروع كرد همين كارها را يعنی پرستش در مقابل‏ نيروهای طبيعت انجام دادن ( اسپنسر مسأله پرستش را توجيه می‏كند كه اول‏ بار پرستش از كجا پيدا شد ) ، و از اينجا پرستش نيروهای طبيعت پديد آمد
پس اگوست كنت فقط توجيه نظری و فكری مطلب را بيان می‏كند ، اسپنسر ريشه پرستش را بيان كرده كه اولين بار پرستش از كجا شروع شد ، از پرستش نيروهای طبيعت شروع شد و اين عملی است از قبيل تملقها و پيشكش‏ بردنها و هديه بردنهايی كه انسانها برای انسانهای زورمندتر از خودشان‏ انجام می‏دهند . همان طور كه برای انسانها هديه می‏بردند برای آنها قربانی‏ می‏كردند ، و همان طور كه در مقابل انسانها تملق می‏گفتند در مقابل آنها عبادت می‏كردند ، ذكر می‏گفتند و امثال اينها
طبق اين نظريه ، با رفتن جهل يعنی شناختن علل ( آنطور كه اگوست كنت‏ گفت ) ، اعتقاد به اينكه خير ، اشياء جاندار نيستند و همه بی جان هستند ، دريا بی جان است ، زمين بی جان است ، باران بی جان است ، و حتی اين‏ كه انسان خودش هم يك روحی داشته باشد قهرا مورد شك و ترديد يا نفی‏ قرار بگيرد ، در اين حال پرستش موضوع ندارد ، يعنی با گسترش علم ، خود به خود مذهب منتفی می‏شود
نويسنده مقاله جواب می‏دهد كه اين حرف به دلائلی درست نيست . يكی از دلائل اين است كه تجربه خلاف اين مطلب را ثابت كرده . می‏گويد ما می‏بينيم كه در ميان جاهلها ، هم مذهب هست هم مسأله لا مذهبی ، در ميان‏ عالمها نيز هم مذهب هست هم لا مذهبی ، يعنی مسأله مذهب و لا مذهبی هيچ‏ به علم و جهل ارتباط ندارد ، اگر مذهب مولود جهل بود می‏بايست به هر نسبت كه مردم بيسوادترند مذهبی‏تر باشند و به هر نسبت كه باسوادتر و عالمتر هستند لامذهب‏تر باشند ، پس حتما علمای طراز اول بايد لامذهب‏ باشند ، در صورتی كه عملا چنين نيست ، بعد می‏گويد مثل كی و كی ، و حتی‏ می‏گويد داروين نيز لا مذهب نبود
- . . . نكته‏ای كه در اين مقاله انور خامه‏ای بود دو تا استنادی بود كه‏ به نظر من لا اقل ، خيلی غلط می‏رسيد ، يكی آن شعر مولوی را نقل كرده كه " ابلهی شو تا بمانی دين درست " ، و ديگر آن شعر ابوالعلا را كه با وجود نظراتی كه در مورد ابوالعلای معری هست لا اقل اين شعرش بعيد است كه به‏ اين هدف گفته شده باشد كه [ دين ناشی از جهل است ] . می‏گويد :
اثنان اهل الارض ذو عقل بلا دين
و آخر دين لا عقل له
اهل زمين دو فرقه‏اند يا دين دارند عقل ندارند و يا عقل دارند دين‏ ندارند ، كه هر دوی اينها من فكر می‏كنم كه طعنه‏ای بوده به متدينين قشری‏ كه مثلا تكفير می‏كردند ، و در جواب آنها بوده و نه به اين معنايی كه اين‏ جامعه شناسها [ در نظر گرفته‏اند كه ] واقعا عقيده داشته باشند كه دين از جهل ناشی شده است
ابوالعلای معری ، البته حكيم و فيلسوف هم بوده ولی شاعر مسلك است‏ يعنی يك آدمی است كه در حالات مختلف ، مختلف حرف می‏زند و لهذا وضع‏ ابوالعلا خيلی روشن نيست . البته من هم مطالعه زيادی روی شخص ابوالعلا ندارم ، آن مقداری كه مطالعه دارم همين است : در گفته‏های ابوالعلا ، هم‏ توحيد و دينداری و اسلام ، خيلی قوی هست و هم حرفهايی كه ضد اينهاست‏ پيدا می‏شود
و اما شعر مولوی ، من اصلش را پيدا نكردم . درباره مولوی كسی نمی‏تواند چنين احتمالی بدهد . من حدس خيلی قوی دارم كه مولوی به حكم اينكه عارف‏ است و با فيلسوفان در می‏افتد و می‏خواهد نظريه تسليم را [ بيان كند ] می‏خواهد بگويد اصلا انسان تا در مقابل حقيقت تسليم نباشد [ به آن نمی‏رسد ، ] آنچه را كه از خودش دارد بايد بگذارد كنار و بيايد آنجا . و يك نفر عارف هميشه اينجور فكر می‏كند ، می‏گويد هر چه را از خود داری بگذار بيرون‏ كه اينها [ انانيت ] است ، بعد خودت بيا جلو . [ مولوی ] حتی آن حديث‏ " « عليكم بدين العجائز » " را - كه البته حديث بودنش هم مسلم نيست‏ ، در عين حال به صورت يك حديث نقل كرده‏اند - به همين معنا توجيه كرده‏ يعنی " عجائز " را از " عجز " يعنی حالت انكسار گرفته است . در بسياری از اشعار مولوی عقل محكوم شده ، ولی عقلی كه محكوم شده آن عقل‏ حكيمانه است در مقابل عشق عارفانه ، يعنی در تضاد عقل و عشق ، عقل را محكوم كرده و به عشق چسبيده . البته عرفان همين است . می‏گويد :
آزمودم عقل دور انديش را
بعد از اين ديوانه سازم خويش را
او يكچنين سخنی می‏گويد نه مطلب اينها را

نظر راسل : دين ناشی از ضعف و زبونی ( ترس ) است

- می‏گويد نظريه ديگری مذهب را ناشی از ضعف و زبونی انسان می‏شمارد
كه همان مسأله ترس است
- كه همان مسأله ترس است و شايد كسی كه بيشترين تأكيد را دارد راسل‏ باشد كه خوب است چند نقل قول از او را بخوانم
كتاب برگزيده افكار راسل از كتاب تعليم و تربيت و نظم اجتماعی او چنين نقل می‏كند : اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ اين امكان را به ما می‏دهد كه زندگی‏ را با شهامت پرهيزكارانه كمترين بالنسبه به شكاكيون ادامه دهيم ، يعنی‏ اينكه اعتقاد به دين ، ما را كم شهامت‏تر می‏كند . گروه بسياری زيادی از مردم ايمان خود را به اين احكام مذهبی در سنينی كه يأس و نوميدی زود بر انسان چيره می‏شود از دست می‏دهند و بنابراين نسبت به افرادی كه هرگز پرورش مذهبی نداشته‏اند بايد با ناكاميهای بسيار سخت‏تری مقابله كنند
مسيحيت دلائلی ارائه می‏دهد كه از مرگ و يا كائنات نترسيم ولی برای حصول‏ بدين منظور در تعليم مكفی صفت شهامت موفق نمی‏شود در حالی كه اشتياق به‏ اعتقاد مذهبی به مقدار معتنابهی محصول ترس آدمی است
طرفداران مذهب به اين فكر كه بعضی از انواع ترس را نبايد به حساب آورد ابراز تمايل می‏كنند . به نظر من ايشان از اين بابت سخت در اشتباهند
اينكه بگذاريم كسی جهت اجتناب از ترسها به اعتقادات دل خوش كننده‏ تمسك جويد هرگز زندگی كردن به بهترين راه ممكن ناميده نمی‏شود . تا مادامی كه مذهب به ترس پناه می‏برد از ارزش و مقام انسانی خواهد كاست‏
همچنين از كتاب اجتماع انسانی راسل چنين نقل می‏كند : فكر می‏كنم انسانی كه نتواند وجود مهلكه‏های زندگی را بدون قبول‏ افسانه‏های تسلی بخش تحمل كند وجودی ضعيف و قابل تهديد است . چنين‏ انسانی قطعا در بخشی از وجود خود بدين حقيقت معترف است كه آنچه را او قبول كرده جز افسانه و اسطوره نيست و قبول آنها صرفا به خاطر آرامشی‏ است كه به وجود می‏آورند اما هرگز جرأت روبرو شدن با چنين افكاری را ندارد . حتی می‏توان گفت كه او چون به غير منطقی بودن افكارش داناست‏ پس بنابراين نسبت به آنها تعصب می‏ورزد و از بحث و مباحثه پيرامونشان‏ گريزان است
تشريح مطلب اين است كه انسان ، پديده‏هايی را می‏ديده و می‏ترسيده و در ترس از اينها احتياج داشته كه اين اضطراب و نگرانی درون خودش را به‏ يك صورتی به آرامش مبدل كند . نمی‏توانسته با علم و با شناخت واقعی‏ پديده‏ها كه بعد منجر به پيدا كردن يك راه حل مناسبی برايش می‏شود اين‏ آرامش را كسب كند ، ناگزير می‏آمده به جای علاج واقعی به مسكن پناه‏ می‏برده و می‏آمده به جای علاج واقعی به مسكن پناه می‏برده و می‏آمده يك دل‏ خوشی كنكی برای خودش ايجاد می‏كرده ، مثلا با اعتقاد به قضا و قدر ، ناملايمات زندگی را برای خودش حل می‏كرده ، با اعتقاد به بهشت و اعتقاد به اينكه‏ اگر اينجا ما ناراحتی می‏كشيم در عوض بهشتی است ، ناملايمات را برای‏ خودش آسان می‏كرده ، و از اين قبيل ، . .

نقد و بررسی

باز می‏گردم به آن نكته‏ای كه در ابتدا گفتم . شايد هم آن را درست توضيح‏ ندادم . يك اصطلاحی دارند علمای " اصول " ما ، می‏گويند كه فلان دليل بر فلان دليل ديگر حكومت دارد يا می‏گويند بر آن دليل ورود دارد . مقصودشان‏ اين است كه گاهی دو تا دليل نمی‏توانند با يكديگر تعارض پيدا كنند زيرا يك دليل ، مشروط به يك شرطی است كه وقتی آن دليل ديگر آمد ، شرط او را از بين می‏برد ، وقتی شرطش از بين رفت او خود بخود منتفی است ، نه‏ اينكه دو تا دليل با هم می‏جنگند ، ديگر جای جنگ برای آنها باقی نمی‏ماند . حال اگر بخواهم راجع به آن بحث كنم دور می‏شويم ، اشخاصی كه اندكی وارد باشند خودشان می‏دانند
اينها همانطور كه گفتم از اول ، فرضشان بر اين است كه يك منطق‏ نمی‏توانسته منشأ پيدايش فكر مذهب باشد ، حال كه چنين است پس برويم‏ دنبال آن امور غير منطقی : ترس و جهل و غيره
به اينها بايد گفت گاهی يك فكر برای بشر ، هر چند باطل باشد ، ولی‏ منشأ گرايش بشر به آن فكر باز هم منطق بشر بوده نه چيزی ماورای منطقش
مثلا چند هزار سال بود كه بشر فكر می‏كرد كه خورشيد به دور زمين می‏گردد و زمين ثابت است . آيا هيچگاه ما دنبال اين می‏رويم كه چه علتی سبب گرديد كه بشر معتقد شد كه زمين مركز است و خورشيد و ستارگان به دور زمين می‏گردند ، آيا مثلا ترس از اموات بود و اينجور مسائل ؟ نه . می‏گوييم جريان فكری و منطقی ، [ بشر را به آنجا رساند ] ، هيچ عاملی ماورای فكر و منطق در كار نبوده ، گو اينكه‏ اشتباه بوده ، بشر نگاه می‏كرد ، به حس ظاهر اينجور می‏آيد كه خورشيد و ستارگان به دور زمين می‏چرخند . همين طور كه می‏ديد ، حكم می‏كرد . اين ديگر دليلی غير از خود ديدن و خود فكر انسان ندارد ، دليلی از خارج ندارد ، مثل [ اعتقاد به نحوست ] سيزده نيست كه بگوييم در اينجا عامل ديگری [ غير از عقل بشر ] دخالت كرده است
از اينها بايد پرسيد كه آيا بشر ، همان بشر گذشته چند هزار سال پيش كه‏ خوشبختانه آثاری كه اكنون از بشر چند هزار سال پيش گذشته از مسأله‏ پيغمبران در علم و فن و صنعت و حتی فكر و نظر به دست آمده ، بعضی از آنها در سطح بسيار بالايی است و بسياری نيز اثرش اكنون در دست نيست ، قديمترين كتابهايی كه از چين و غيره به دست آمده حاوی فكرهايی فلسفی‏ است كه به قدری دقيق و بلند است كه اسباب حيرت بشر امروزی است ، شما می‏بينيد اهرام مصر را اشخاص امروز مثل هشترودی نمی‏توانند باور كنند كه‏ اين ساخته بشر آن روز است يعنی آنقدر اينها نمايشگر يك فن و صنعت‏ پيشرفته است كه می‏گويند اين را انسانهای ديگر از كرات ديگر آمده‏اند ساخته‏اند ، آری ، آيا بشر ، همان بشر گذشته اين مقدار فكر نداشت كه‏ فكرش او را به مذهب و خدا كشانده باشد ؟ همين كه شما می‏گوييد درباره‏ حوادث فكر می‏كرد و می‏گفت يك علتی دارد ، بسيار خوب ، يك قدم آن‏ طرف‏تر برود كه خود آن علت چيست ؟ اين ، يك قدم ساده‏ای است كه فكر بشر برسد به آنجا ، ديگر همان قدم اول نمی‏ايستد ، همينقدر كه اسمش را گذاشت " اله " و " خدا " نمی‏ايستد ، می‏گويد اين باران ، يك چيزی هست كه آن را می‏گرداند ، بعد می‏رود سراغ آن چيز ، آن چيز خودش چگونه است ؟ اين جزء افكار ابتدايی‏ انسان است ، يعنی انسان مدرسه ديده و درس خوانده نمی‏خواهد ، بلكه هر انسانی زود منتقل می‏شود كه آنچه من می‏بينم به صورت يك مقهور و مربوب‏ است

قرآن و مسأله خداشناسی

ببينيد قرآن چه اعجازی به خرج می‏دهد كه داستان را از ابراهيم ( ع ) نقل‏ می‏كند كه جزء قديمترين پيغمبران است قبل از مسيحيت و يهوديت و همه‏ اينها ، از ابراهيم جوان هم نقل می‏كند ، از ابراهيم به صورت يك كسی كه‏ [ به علل خاصی از جامعه دور بوده است ]
اين خيلی نكته فوق العاده‏ای است كه قرآن مخصوصا اين داستان را نقل‏ می‏كند كه ابراهيم به يك علل خاصی از اجتماع و جامعه دور بوده و در غار زندگی می‏كرده ، ( 1 ) برای اولين بار كه اين جهان را می‏بيند ، هنگامی كه‏ ستاره‏ای نورانی را می‏بيند نظرش را بيش از همه جلب می‏كند ، می‏گويد « هذا ربی »( حال يا به صورت استفهام و يا به صورت قبول ) رب من ، گرداننده من ، پرورش دهنده من ، مدبر من اين است . يك وقت مشاهده می‏كند كه بعد از مدت كمی جايش عوض‏ شد و افول كرد ، می‏بيند كه آن خصلتی كه در خودش هست كه دنبال رب برای‏ خودش می‏رود ، يعنی مقهور بودن ، مربوب بودن و مسخر بودن ، در اين هم كه‏ درباره او گفت " « هذا ربی »" هست . گفت : « لا احب الافلين ». .

پاورقی : . 1 من مكرر گفته‏ام " حی بن يقظان " قرآن ، ابراهيم ( ع ) است . " حی بن يقظان " يعنی يك آدم فرضی كه فلاسفه فرض می‏كنند كه او را در يك‏ غاری و در جايی كه هيچ انسانی را نبيند و فكری از كسی نگيرد بزرگ كنند ، يكمرتبه او را در مقابل عالم قرار دهند ببينند خودش چگونه فكر می‏كند
ولی قرآن يك حی بن يقظان دارد كه ضمنا آدم واقعی هم هست

ماه را كه بزرگتر بود ديد ، گفت : " « هذا ربی »" . وقتی ديد ماه هم‏ همان خصلت خودش از مربوبيت را دارد تعجب كرد . حس می‏كند ربی دارد اما اين نيست . عجب ! اين بار هم كه اشتباه كردم . " « لئن لم يهدنی‏ ربی »" اگر رب واقعی ، مرا هدايت نمی‏كرد سخت گمراه شده بودم
خورشيد را می‏بيند : " « هذا ربی هذا اكبر فلما افلت ». . . " يكدفعه‏ دست از همه اينها شست ، يعنی حسابهايش را كرد ، خيلی حساب ساده‏ای هم‏ هست : همه اينهايی كه من می‏بينم يك جورند ( گفت : " سودا چنين خوش‏ است كه يكجا كند كسی " ، همه اين اشياء در حركتند و مسخرند و گردش‏ داده می‏شوند ، يعنی عالم را به صورت يك واحد مربوب ديد . قرآن می‏گويد فكر انسان اولی هم می‏رسد به اين مطلب كه همه عالم يكجا حكم يك مربوب‏ را دارند ، پس رب ، آن است كه خصلت اينها را نداشته باشد : " « و جهت وجهی للذی فطر السموات و الارض »"
به اينها بايد گفت آيا انسان شناسی ، اينطور درست‏تر است يا آنطور كه‏ شما می‏گوييد ؟ آيه ذر نيز - اگر تفسير الميزان را مطالعه كنيد ، و اگر برسيم روی آن‏ بحث می‏كنيم - [ بيانگر همين مطلب است ] . « و اذ اخذ ربك من بنی‏آدم‏ من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربكم قالوا » « بلی »(1) . قرآن می‏گويد [ اين امر مربوط به ] تعليم و تربيت و [ غيره‏ نيست ] ، انسان بدوی و اولی و انسان وسط و انسان نهايی ، همه در اين‏ جهت يكسان هستند و اين جزء فطرت انسان است : " « الست بربكم » " آيا من پروردگار شما نيستم ؟ ! يعنی انسان احساس می‏كند كه خودش و هر چه‏ كه خصلتی مانند خصلت او را دارد مربوب است و رب غير مربوب دارد ، چون ربی كه مربوب باشد او باز جزء مربوبهاست
وقتی كه يك مطلب ، چنين پايه منطقی دارد ، يعنی منطق هم كافی بوده كه‏ بشر را برساند به آنجا ، اين چه بيماری است كه انسان برود دنبال اين جور توجيه و تحليل‏ها ؟ ! اين مثل اين است كه درب اين سالن باز است ، يك‏ وقت می‏بينيم يك آقايی در اين سالن پيدا شد ، بعد بگوييم آيا اين آقا از سوراخ زير اين كولر آمد ؟ آيا ديوار را سوراخ كرد ؟ سقف را سوراخ كرد ؟ می‏گويند در باز است ، از در آمد . يك وقت " در " قفل است ، وقتی‏ آدمی می‏بيند يك انسان اينجا سبز شد ، می‏رود گوشه و كنارها را بگردد ، اما وقتی كه در باز است اين يك بيماری است كه آدمی فكر كند كه آن‏ انسان از كدام سوراخ وارد شد
حال آيا منطق قرآنی قوی‏تر است يا منطق اينها ؟ قرآن مخصوصا مثال را برای ابراهيم ذكر می‏كند ، ابراهيمی كه تا حدود شانزده سالگی در جايی بوده‏ كه عالم را نديده بوده و جز غار جای ديگر نبوده . می‏گويد انسان ابتدايی - در واقع می‏خواهد بگويد ابتدايی‏ترين انسانها ، يعنی فطرت بی آلايش انسان‏ - همان انسان ابتدايی ابتدايی ، با فطرت خودش اينجور حكم می‏كند ، يعنی اين ساده‏ترين‏ مسائل است . اين يك جهت

پاورقی : . 1 اعراف / . 172

جهت دوم اينكه آيا انسانهای ابتدايی همين نظم حيرت انگيز را در عالم‏ نمی‏ديدند ؟ انسان ابتدايی درخت نمی‏كاشت ؟ وقتی كه می‏ديد يك هسته‏ای ، يك شی‏ء خيلی ساده‏ای زيرزمين می‏رود ، بعد به صورت درختی در می‏آيد و بعد اينهمه برگها ، گلها ، شكوفه‏ها و ميوه‏ها می‏دهد ، اينها تعجبش را بر نمی‏انگيخت ؟ آيا تشكيلات وجود خودش را نمی‏ديد ؟ همين نظمها حيرت بشر اوليه را بر نمی‏انگيخت كه بگوييم همينها [ موجب گرايش انسان به خدا و مذهب بوده است ؟ ] حال شما بگوييد غلط ، من می‏گويم آيا اينها برای‏ اينكه اين فكر را در بشر به وجود بياورد كافی نبوده ؟ چطور با بودن‏ اينهمه مبنا برای فكر بشر ، ( 1 ) با باز بودن چنين درهای منطقی و فكری ، ما اينها را نديده بگيريم ، بعد بگوييم آيا ترس سبب شد كه بشر به فكر خدا افتاد ؟ آيا جهل و نشناختن علل [ حوادث ] سبب شد ؟ اينكه [ مردگان‏ را ] خواب می‏ديده و به دوگانگی روحها رسيده سبب شد ؟ . . . وقتی كه‏ يكچنين دری باز است اين چه جنونی است و چه علتی دارد كه انسان برود دنبال اينها ؟ ! و نبايد برود ، يعنی يكچنين مبنای فكری و منطقی داشته‏ است . اولا برای بشر ابتدايی هم اين مقدار كافی است [ برای اينكه فكر خدا برای او پيدا شود ، ] و ثانيا تاريخ نشان می‏دهد كه در همان دوره‏هايی‏ هم كه اينها می‏گويند " دوره ما قبل تاريخ " - آن مقداری كه آثار تاريخی‏ هست - بشرهای خيلی مفكر وجود داشته‏اند ( به قول ما پيغمبران و به قول اينها فيلسوفان ) كه كافی بوده همانها تذكر را به بشر بدهند

پاورقی : . 1 گفتيم مبنا برای فكر بشر يعنی انسان با فكرش برسد به آنجا ولو اشتباه كرده باشد ، مثل همان حركت زمين و حركت خورشيد

- می‏توانيم بگوييم جهل بشر نسبت به يك سلسله از مبانی باعث شد كه‏ فكر بشر راه غلط پيدا كند . .
جهلی و اعتقاد فطری به عليت ، چون اگر اعتقاد به عليت نباشد جهل تنها كافی نيست . من تعبير قدم اول و قدم دوم كردم ، گفتم قدم اول اين است‏ كه بشر می‏گويد اين حادثه نمی‏تواند بدون علت باشد ، ذهن بشر ، حتی ذهن‏ يك بچه سه چهار ساله ، وقتی به حادثه‏ای برخورد می‏كند دنبال سبب و علت‏ آن می‏رود ، مثلا يك بچه سه چهار ساله وقتی می‏بيند صدايی پيدا شد حال‏ تداعی معانی است يا چيز ديگر ، هر چه می‏خواهيد بگوييد می‏گردد اين طرف و آن طرف ، می‏خواهد ببيند علت آن چيست ، يعنی ذهنش قبول نمی‏كند كه صدا خود به خود پيدا شده باشد . پس بشر اوليه هميشه دنبال علت می‏رفته است‏
اما قدم دوم . می‏خواهم بگويم قدم دوم يك قدم بسيار ساده‏ای است ، يك‏ قدمی نيست كه بايد قرن بيستم رسيده باشد تا فكر بشر به آن برسد كه خود آن علت چگونه پديد آمده ( مسأله علت علت ) ، و بعد اين مسأله پيش‏ می‏آيد كه آيا يك چيز است كه علت همه اين اشياء است يا چنين چيزی‏ نيست ؟ اين سؤال ، خيلی به زودی برای بشر طرح می‏شود ، وقتی هم كه سؤال‏ طرح بشود آن حرفی كه قرآن ميگويد ، در فطرت انسان است ، می‏گويد از اين‏ جهت كه بشر مربوبيت را ، يعنی تغيير را می‏بيند - وقتی كه می‏بيند اشياء تغيير می‏كنند و بدون آنكه خودشان بخواهند می‏آيند و می‏روند - دنبال عامل تغيير می‏رود ، چون آنهايی را كه جستجو می‏كند می‏بيند همه به‏ همين درد مبتلا هستند ، يعنی حس می‏كند كه در ناصيه همه اينها نوشته شده‏ كه خود اين هم يك متغيری است كه قدرتی و قدرتهايی بر آن حكومت می‏كند و محكوم و مربوب و تحت تأثير شی‏ء ديگر است ، فورا اين فكر برای او پيدا می‏شود كه آيا يك قدرتی كه آن فقط حاكم باشد و محكوم نباشد ، تغيير دهنده‏ باشد ولی تغيير نكند ، وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اين فكر ، خيلی طبيعی‏ ماورای منطق و دستگاه ادراك جستجو كردن چرا ؟ هنگامی ما بايد برويم به‏ دنبال علتی ماورای دستگاه ادراك و فكر كه از نظر دستگاه ادراكی و فكری‏ هيچ گونه توجيهی نداشته باشيم ، بگوييم چون هيچ گونه توجيهی ندارد پس‏ امری غير از دستگاه ادراكی عامل آن بوده است
آنچه كه اينها می‏گويند " جهل " غير از آن چيزی است كه شما می‏گوييد
مسأله اين نيست كه بشر فكر و استدلال می‏كرده ولی در استدلالش اشتباه كرده‏ ،همان جهلی كه يك فيلسوف در فلسفه خودش و يك عالم در علم خودش دارد
جهلی كه اينها می‏گويند يعنی جهلی كه صرفا يك واهمه است ، مثلا بشر خواب‏ می‏ديده ، در خواب دوگانگی خودش را احساس می‏كرده و بعد خيال می‏كرده كه‏ پس همه اشياء جان و روح دارند
- مثلا آمدن باران را فورا منتسب می‏كرده به يك چيزی و اسمش را می‏گذاشته " خدا " . .
همان اصل عليت است
- سخن من همين مطلب بود كه اينها به خاطر عدم آگاهی از علل واقعی مادی‏ ، فورا منتسب می‏كردند به يك عامل ماورای طبيعت . نه ، اينها يك مقدار را كه مسأله اصل عليت است قبول می‏كنند ، يعنی‏ در بيان اينها هم - مخصوصا در بيان اگوست كنت - اين جهت هست كه بشر از اول در مقام تعليل برآمده ، ولی فكر بشر را در همينجا متوقف كردند و رفتند دنبال اوهام . گويی فكر بشر از اينجا يك قدم آن طرف‏تر نرفته است‏ ، فقط اصل عليت را قبول كردند ، ديگر از آن بيشتر پيش نرفتند ، كأنه بشر بيش از اين نمی‏توانسته‏ فكر كند و همينجا ايستاده است ، و چون فكر نتوانسته اين قضيه را حل كند بشر فرضياتی و صرفا اوهامی كه با هيچ فكر و منطقی جور در نمی‏آيد ساخته‏ است ، يعنی نه غلطی است منطقی ، بلكه فقط جای وهم و جای فرضی است كه‏ وهم انسان می‏كند . ما می‏گوييم نه ، اين تفكر منطقی بشر بوده از اول تا آخر كه او را به آنجا رسانده ، اگر فرض هم بكنيم اشتباه است از نوع‏ اشتباه [ منطقی است ، يعنی فكر و منطق بشر ، او را به اين اشتباه رسانده‏ است ] ( 1 )

پاورقی : . 1 [ چند دقيقه آخر بيانات استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است ]

عشق و عبادت

جواب سؤالات را بدهيم . يك سؤال اين است كه : با آنكه در زبان عربی كلمه " عشق " به همين مفهوم متداول در زبان ما به كار می‏رود مع الوصف در تمام قرآن و روايات اسلامی اين كلمه و مشتقات‏ آن به چشم نمی‏خورد . آيا همين نمی‏تواند دليل غير معنوی بودن اين مقوله‏ باشد ؟
next page

fehrest page

back page