![]() |
مبنا و منشأ مذهب
دانستن نظريات اينها ( 1 ) راجع به مبنا و منشأ مذهب ، يك فايده اساسيش برای ما اين است كه بفهميم اصلا تعصب در لا مذهبی يعنی چههميشه به ما درباره تعصب مذهبی گفتهاند ، كه مذهبيها متعصبند و چون متعصب هستند از روی كمال تعصب نظريههايی را ابراز میدارند . ببينيد آنهايی كه در لا مذهبی متعصبند يعنی اول ، فرضشان نفی مذهب است برای توجيه اين نفی چه ياوهها بافتهاند كه امكان ندارد يك انسان بی طرف تا اين حد ياوه بافی كند ، و همچنين ببينيد در نهايت امر چگونه در بن بست توجيه مذهب گير كردهاند ، يعنی اصلا حقارت نظريات اينها را شما خواهيد فهميد
پاورقی :
. 1 [ لازم به ذكر است كه قبل از بيانات استاد ، پيرامون مقالهای در
موضوع " نظريات درباره منشأ پيدايش دين " نوشته انور خامهای كنفرانس
داده شده است ]
نويسنده مقاله ، ابتدا تاريخچه مختصری ذكر میكند و بعد میگويد اول كسی كه به طور منظم اين مسأله را تحليل كرد يك فيلسوف مادی خيلی معروف است كه يكی از دو منبع فكری كارل ماركس نيز هموست به نام فويرباخ . فويرباخ ، آلمانی است و او را به منزله استاد كارل ماركس گرفتهاند ولی نه به معنای اينكه رسما در كلاس او تحصيل كرده باشد بلكه به عنوان كسی كه از افكار او خيلی استفاده كرده و به افكار او استناد كرده است . افكار كارل ماركس دو ركن دارد ، از نظر منطق و طرز تفكر تابع هگل است ، يعنی منطق ديالكتيك ، [ و از نظر فلسفه اجتماعی تابع فويرباخ ] . ولی هگل ماترياليست نبوده است ، يك نوع افكار خاصی دارد كه حتی بعضی میگويند او ايدهآليستی است كه در عين حال قائل به خدا نيست ، ولی برخی میگويند قائل به خدا هست . نه ، قائل به خدا هست ولی تصورش از خدا با تصور ديگران اندكی فرق دارد . فويرباخ شهرتش در افكار مادی در همين تحليلی است كه از مذهب كرده است و آن تحليلش اين است كه گفته است مذهب ناشی از همين حالت از خود بيگانگی انسان نسبت به خودش است . " از خود بيگانگی " نيز در فلسفه اروپا برای اولين بار بوسيله هگل طرح میشود ، چيزی در فلسفه انسان به نام " از خود بيگانگی " كه شايد تعبير صحيحترش " با خود بيگانگی " باشد يعنی برای انسان عواملی پيش میآيد كه خودش از خودش ( با خودش ) بيگانه میشود . حال اين خودش يك مسألهای است كه چطور میشود كه انسان خودش با خودش بيگانه بشود ؟ اصلا چنين چيزی امكان دارد ؟ چون بيگانگی و نقطه مقابلش خويشاوندی دو طرف میخواهد . در اين صورت چطور میشود كه انسان خودش با خودش بيگانه بشود ؟ اين معنايش اين است كه انسان خودش را با غير خودش اشتباه میكند ، يعنی انسان يك واقعيتی دارد ، يك خود واقعی دارد ، بعد چيزی را كه او " ناخود " است - يعنی او خودش نيست ولی خودش را او میپندارد - با خود اشتباه میكند ، به جای اينكه مثلا برای خود كار كند برای آن " ناخود " كار میكند كه ما در كتاب سيری در نهج البلاغه اگر چه نه به طور مفصل ولی به طور اجمال اين مسأله را طرح كردهايم
خود را باختن ، خود را فراموش كردن
يادم است كه در حدود بيست سال پيش يكی دو سال بعد از آنكه به تهران آمده بودم ( من در سال 31 به تهران آمدم ) يك جلسه تفسير خصوصی مختصری در منزل يكی از رفقای تجار بازاری داشتيم كه من آنجا میرفتم تفسير میگفتم ، تفسير هم نمیتوان گفت ، بحثی درباره آيات منتخبه و يك جلسه موعظه و تذكر بود ، برای خود من اين مسأله اولين بار آن وقت مطرح شد ، مطلبی را از قرآن آن وقت الهام گرفتم و يادم است كه در آن جلسه همين مسأله را طرح كردم ، مكرر هم بعد طرح میكردم كه از قرآن استنباط میشود كه انسان گاهی حالتی پيدا میكند كه خودش با خودش فاصله پيدا میكند ( من آنجا تعبير فاصله میكردم ) ، خودش از خودش دور میشود ، چون اين تعبير در قرآن مكرر آمده است : خود را باختن ( خود باختن ) باختن به همان معنايی كه در قمار میگويند يا در معامله میگويند فلان شخص باخت ، زيان كرد ، سرمايه را باخت و از دست داد ، در صورتی كه باور كردن اين امر برای انسان خيلی مشكل است ، زيرا وقتی انسان چيزی را كه مملوك و در حيطه ملكيتش باشد ببازد يعنی او را به ديگری میدهد اما اينكه انسان خودش را ببازد چگونه میشود ؟ قرآن میفرمايد : « قل ان الخاسرين الذين خسروا انفسهم »( 1 ) بگو زيانكاران ، فقط يعنی زيانكار حقيقی آناناند كه خود را زيان كردهاند ، يعنی آن كسی كه مالش را زيان میكند او زيانكار حقيقی نيست ، آن ، چيز مهمی نيست ، زيانكار واقعی آن است كه اصلا خودش را زيان كرده ، اصلا خودش را يكجا باخته . " نسيان خود " يعنی خود را فراموش كردن ، اين هم از نظر فلسفی خيلی تصورش مشكل است زيرا علم انسان به خودش علم حضوری است و علم حضوری قابل فراموشی نيست ، علم حصولی قابل فراموشی است ، يعنی انسان اصلا جوهر ذاتش علم است و خودش همان علم خود به خود استسخن مولوی
خود را باختن ، خود را فراموش كردن ، اين برای من همان وقت مبدأ يك فكر شد . البته بعدها ديدم كه حكما و بالاخص عرفای اسلامی اين مطلب را سالها قبل از ما درك كرده و خيلی هم روی آن تكيه كردهاند راجع به اينكه من واقعی انسان چيست و كيست ، و بلكه اساس عرفان بر پيدا كردن خود واقعی و من واقعی است يعنی دريدن پردههای خود خيالی و من خيالی و رسيدن به من واقعی ، يعنی " خود را گم كردن " ، " خود را اشتباه كردن " ، " خود را باختن " ، " خود را از دست دادن " اين يك معنیای بوده كه آن را خيلی خوب از قرآن الهام گرفتهاند و بعد خوب هم شرح و تفسير كردهاند كه يكی از آن تفسيرها و تمثيلهای بسيار عالی كه انصافا شاهكار است تمثيلی است كه مولوی بيان كرده است میدانيد كه او مطلب را به صورت تمثيل ذكر میكند در اين زمينه كه انسان خود عالی خودش را با خوددانیاش اشتباه میكند ، يا بگوييد جنبه روحی و معنوی خودش را كه خود واقعی است با جنبه نفس و تن اشتباه میكند ، يعنی خودش را اين خيال میكندپاورقی : . 1 زمر / . 15
مثل اينجور میآورد : فرض كنيد شخصی زمينی دارد . شروع میكند آن زمين را ساختن ، مصالح میبرد : آجر میبرد ، گچ و سيمان و خاك میبرد ، چوب و آهن میبرد و يك خانه بسيار مجلل در آن زمين میسازد . فردا میخواهد برود به خانه خودش . وقتی میخواهد اسباب كشی كند ، میرود آنجا ، يك وقت متوجه میشود كه خانه را روی زمين همسايه ساخته ، اشتباه كرده ، آن زمينی كه مال او بوده آن است ، اين زمين مال ديگری است و او هر چه ساخته در زمين بيگانه ساخته . طبق قانون هم كه حق ندارد از همسايه چيزی بگيرد ، چون همسايه میگويد من كه نگفتم بساز ، خودت آمدی ساختی ، بيا همه را بردار ببر ، و اگر بخواهد خانه را خراب كند بايد پول ديگری خرج كند ، مجبور است رها كند و برود . مولوی در بيان كردن اين لطائف روحی عجيب است ، میگويد :| در زمين ديگران خانه مكن |
| كار خود كن كار بيگانه مكن |
| كيست بيگانه ، تن خاكی تو |
| كز برای اوست غمناكی تو |
| تا تو تن را چرب و شيرين میدهی |
| گوهر جان را نيابی فربهی |
| گر ميان مشك تن را جا شود |
| وقت مردن گند آن پيدا شود |
| مشك را بر تن مزن بر جان بمال |
| مشك چه بود ؟ نام پاك ذوالجلال |
قرآن ميان " يافتن خود " و " يافتن خدا " تلازم قائل است . قرآن میگويد فقط كسانی خود را يافتهاند كه خدا را يافته باشند و كسانی كه خدا را يافتهاند خودشان را يافتهاند . ( « من عرف نفسه عرف ربه » و متقابلا : « من عرف ربه عرف نفسه » . ) در منطق قرآن ، جدايی نيست . اگر انسانی خيال كند كه خود واقعیاش را دريافته است بدون اينكه خدا را دريافته باشد اشتباه كرده . اين از اصول معارف قرآن است
اين مطلبی كه امروز به نام " از خود بيگانگی " يا صحيحترش " با خود بيگانگی " میگويند ، در معارف اسلامی سابقه خيلی زياد دارد ، يعنی از قرآن شروع میشود و سابقهای بيش از هزار سال دارد با يك سير مخصوص به خود . در اروپا اين مطلب از هگل شروع میشود و بعد از هگل مكتبهای ديگر اين مسأله را طرح كردند بدون اينكه [ " خود " را شناسانده باشند ! ] چون مسأله " با خود بيگانگی " اولين سؤالش اين است كه خود آن " خود " چيست كه صحبت از بيگانگی میكنی ؟ آخر شما میگوييد انسان از خود بيگانه شده است .
پاورقی : . 1 حشر / . 19
اول آن " خود " را به ما بشناسانيد كه آن " خود " چيست تا بعد " بيگانگی با خود " يا " بيگانگی از خود " مشخص بشود . بدون اينكه روی آن " خود " بحث كنند و بدون آنكه آن " خود " را شناخته باشند و حتی آن " خود " را نفی میكنند [ دم از " از خود بيگانگی " میزنند ] . اساس اين فلسفههای مادی بر اين است كه اصلا " خود " يك امر اعتباری است . تمام فلسفههای مادی بر اين عقيدهاند كه انسان " خود " ی ندارد ، آنچه كه تو " خود " خيال میكنی ، يك مفهوم انتزاعی است ، يك سلسله تصورات پی در پی دائما میآيند و رد میشوند ، تو خيال میكنی در اين بين يك " خود " ی وجود دارد ، خير " خود " ی وجود ندارداينها از يك طرف اساس فلسفهشان بر اين است كه اصلا " خود " ی وجود ندارد ، و از طرف ديگر میآيند فلسفه " از خود بيگانگی " برای مردم درست میكنند ، و اين خيلی عجيب است !
منشأ پيدايش دين از نظر فويرباخ
جناب فويرباخ كه يك فيلسوف مادی است حرف عجيبی زده است . خواسته دين و مذهب را تحليل روانشناسانه و جامعه شناسانه كرده باشد بر همان اساسی كه گفتيم از اول فرض بر اين است كه مذهب مبنای منطقی نداردمیگويد انسان دارای دوگانگی وجود است . ( خود همين حرف را از مذهب گرفته ) . انسان ، وجودی عالی دارد و وجودی دانی . همين چيزی كه ما میگوييم جنبه علوی و جنبه سفلی . جنبه سفلی انسان جنبه حيوانيت انسان است كه مانند حيوان جز خور و خواب و خشم و شهوت چيزی سرش نمیشود ، و جنبه علوی انسان همان انسانيت انسان است - كه فويرباخ اين را ديگر جزء وجود انسان دانسته و ناچار برای آن اصالت قائل شده است - ، و آن همانی است كه دارای يك سلسله فضائل است ، شرافت ، كرامت ، رحمت ، خوبی ، نيكی ، همه اين حرفها در آنجاست . بعد میگويد كه انسان ( ناچار بايد بگويد كه همه انسانها اينجور هستند ) تن میدهد به دنائتها يعنی تابع جنبه سفلی وجودش میشود ، بعد كه تابع جنبه سفلی وجود خودش شد میبيند آن جنبههای علوی با خودش جور در نمیآيد ، چون خودش حالا شده يك حيوان پست منحط . بعد در حالی كه همين شرافتها و اصالتها در خودش است فكر میكند كه پس اينها در ماورای اوست ، و خدا را بر اساس وجود خودش میسازد
يك فيلسوف فرنگی گفته است كه در تورات آمده است : " ان الله خلق آدم علی صورته خدا آدم را بر صورت خويش آفريد ، يعنی آدم را نمونه صفات كماليه خودش قرار داد " آن فيلسوف فرنگی گفته ولی قضيه بر عكس است : انسان خداوند را بر سيرت خود آفريد يعنی انسان چون دارای يك طبيعت ذاتی كمالیای بود كه در آن طبيعت همه ، شرافت و كمال و رحمت و غيره بود و اينها را از خودش جدا كرد و با خودش بيگانه شد آنگاه فكر كرد كه اينها از آن وجودی است ماورای من ، و فكر نكرد كه همه اينها در درون خودش است
پس ، از اينجا - به قول او - انسان خودش با خودش بيگانه شد يعنی برخی امور را كه در وجود خودش بود از وجود خودش انتزاع كرد ، و فرض كرد كه اينها در ماورای وجود اوست . ولی میگويد تدريجا اين جنبه ماورايی نزديك شده . اول از انسان دور شد ، در خدايان مذاهب بدوی خيلی دور بود ، بعد در خدای يهود [ نزديكتر شد ، ] خدای يهود شبيه انسان میشود ، مانند انسان احساسات و عواطف و خشم و رضايت دارد ، در مسيحيت از آن هم نزديكتر میشود ، به صورت يك انسان در میآيد كه مسيح باشد ، و مسيح میشود خدا . در واقع يك قوس طی كرده است : ابتدا انسان اين صفات را از خودش جدا كرده ، آن دور دورها قرار داده و بين آن موجود دور و انسان هيچ رابطهای برقرار نبوده ، بعد كم كم آن موجود ، برگشته و آمده به طرف انسان ، به مسيح كه رسيده ديگر خيلی نزديك شده و يك انسان خدا شده ( چون در دين مسيحيت ، مسيح همان خداست ، يعنی انسان است و خدا ، در آن واحد هم انسان است و هم خدا ) ، فقط يك قدم ديگر باقی مانده ، هر چه انسان خودش را بيشتر بشناسد بيشتر اين
نقد نظريه فويرباخ
يكی از جنبههايی كه اين نظريه را رد میكند همان است كه به اين آقای فويرباخ بايد گفت شما كه به خدا اساسا اعتقاد نداری و انسان را هم به طريق اولی يك موجود صد در صد مادی میدانی ، پس اين دو گانگی وجود انسان را چگونه توجيه میكنی ؟ اين دو گانگی را مذاهب میتوانند بيان كنند كه انسان را مركب میدانند از يك حقيقت خاكی و يك حقيقت ملكوتی : « فاذا سويته و نفخت فيه من روحی »( 1 ) . از يك طرف " « سويته »" است ( كاملش كردم ، از نظر جهازات تمامش كردم ) اما يك چيز ديگر دنبالش دارد : « و نفخت فيه من روحی ». يا تعبيری كه در سوره " « قد افلح المؤمنون »" آمده است كه : « و لقد خلقنا الانسان من سلاله من طين » تا آنجا كه میگويد : « ثم انشأناه خلقا آخر »( 2 ) بعد آن را چيز ديگر كرديم . آن چيز ديگر شدن [ مهم است ] . آنها میتوانند اين حرف را بگويند ولی شما چه میتوانيد بگوييد ؟پاورقی : . 1 ص / . 72 . 2 مؤمنون / 12 - . 14
ثانيا ما طبق اين فلسفه بايد قبول كنيم كه هيچ انسانی در جهان به شرافت اصلی خودش باقی نيست . میگويد انسان در ذات خودش دارای دوگانگی است ، بعد كه در زندگی اجتماعی انحطاط پيدا میكند به آن جنبه دانی و دنی خودش و در حيوانيت سقوط میكند میآيد جنبههای عالی و شريف وجود خودش را از خودش انتزاع میكند . از اينجا اعتقاد به مذهب پيدا میشود . معنای اين سخن اين است كه اولا ما بايد همه افراد بشر را ساقط شده در حيوانيت فرض كنيم و ثانيا بايد همه اين ساقط شدههای در حيوانيت را مذهبی فرض كنيم ، در صورتی كه : اولا انسانها هميشه دو گونه بودهاند : انسانهايی كه به شرافت انسانيت خودشان باقی بودهاند و در همه زمانها بودهاند و انسانهايی كه در حيوانيت سقوط كردهاند ، و ثانيا بايد ببينيم آنهايی كه به مذهب گرايش پيدا میكنند كه اتفاقا اين جزء يكی از ادله ماست ، هميشه در دنيا مشتريهای مذهب چه گروههايی هستند ؟ آيا مردمان شريف ، آنهايی كه اصالتهای انسانيت در آنان باقی است به سوی مذهب گرايش دارند يا انسانهايی كه در حيوانيت سقوط كردهاند ؟ حتی غير مذهبیها هم در اين جهت انكار ندارند و لهذا میگويند اگر شما میبينيد افراد ، مذهبی هستند ، اين مذهبی بودن شرافت ذاتی اينهاست ، به آن مذهبی كه گرايش پيدا كردهاند مربوط نيست ، به شرافت خود اينها مربوط است ، يعنی مشتريهای واقعی مذهب هميشه از ميان افراد شريف انتخاب میشوند . شما میگوييد چون انسان شرافتش را از دست میدهد و در حيوانيت سقوط میكند اين امر منشأ اعتقاد به خدا میشود ، در حالی كه قضيه برعكس است : آنهايی كه در خودشان اين شرافت را احساس میكنند و باقی بر اصالتهای انسانی هستند آنها هستند كسانی كه اعتقاد و ايمان به خدا و اصول مذهب پيدا میكنند . به هر حال نظريه اين جناب يك نظريه منسوخی استفكر میكرد كه اين كه در خوابش آمده يك موجودی است واقعا از خارج آمده نزد او ، و چون میدانست كه او جسمش در زير خاك پوسيده پس معتقد شد كه او يك روحی دارد . اينجا بود كه معتقد شد همه ما انسانها روحی داريم و بدنی . بعد اين را تعميم داد به همه اشياء ، يعنی برای همه اشياء جان قائل شد ، برای دريا جان قائل شد ، برای طوفان جان قائل شد ، برای خورشيد جان قائل شد
. . ، آنگاه در گرفتاری و هنگامی كه با اين نيروهای طبيعی مصادف میشد همچنانكه وقتی با يك انسان قدرتمند مصادف میشد همچنانكه وقتی با يك انسان قدرتمند مصادف میشد برايش هديه و نذر میبرد ، احيانا تملق میكرد و از اينجور كارها ، شروع كرد همين كارها را يعنی پرستش در مقابل نيروهای طبيعت انجام دادن ( اسپنسر مسأله پرستش را توجيه میكند كه اول بار پرستش از كجا پيدا شد ) ، و از اينجا پرستش نيروهای طبيعت پديد آمد
پس اگوست كنت فقط توجيه نظری و فكری مطلب را بيان میكند ، اسپنسر ريشه پرستش را بيان كرده كه اولين بار پرستش از كجا شروع شد ، از پرستش نيروهای طبيعت شروع شد و اين عملی است از قبيل تملقها و پيشكش بردنها و هديه بردنهايی كه انسانها برای انسانهای زورمندتر از خودشان انجام میدهند . همان طور كه برای انسانها هديه میبردند برای آنها قربانی میكردند ، و همان طور كه در مقابل انسانها تملق میگفتند در مقابل آنها عبادت میكردند ، ذكر میگفتند و امثال اينها
طبق اين نظريه ، با رفتن جهل يعنی شناختن علل ( آنطور كه اگوست كنت گفت ) ، اعتقاد به اينكه خير ، اشياء جاندار نيستند و همه بی جان هستند ، دريا بی جان است ، زمين بی جان است ، باران بی جان است ، و حتی اين كه انسان خودش هم يك روحی داشته باشد قهرا مورد شك و ترديد يا نفی قرار بگيرد ، در اين حال پرستش موضوع ندارد ، يعنی با گسترش علم ، خود به خود مذهب منتفی میشود
نويسنده مقاله جواب میدهد كه اين حرف به دلائلی درست نيست . يكی از دلائل اين است كه تجربه خلاف اين مطلب را ثابت كرده . میگويد ما میبينيم كه در ميان جاهلها ، هم مذهب هست هم مسأله لا مذهبی ، در ميان عالمها نيز هم مذهب هست هم لا مذهبی ، يعنی مسأله مذهب و لا مذهبی هيچ به علم و جهل ارتباط ندارد ، اگر مذهب مولود جهل بود میبايست به هر نسبت كه مردم بيسوادترند مذهبیتر باشند و به هر نسبت كه باسوادتر و عالمتر هستند لامذهبتر باشند ، پس حتما علمای طراز اول بايد لامذهب باشند ، در صورتی كه عملا چنين نيست ، بعد میگويد مثل كی و كی ، و حتی میگويد داروين نيز لا مذهب نبود
- . . . نكتهای كه در اين مقاله انور خامهای بود دو تا استنادی بود كه به نظر من لا اقل ، خيلی غلط میرسيد ، يكی آن شعر مولوی را نقل كرده كه " ابلهی شو تا بمانی دين درست " ، و ديگر آن شعر ابوالعلا را كه با وجود نظراتی كه در مورد ابوالعلای معری هست لا اقل اين شعرش بعيد است كه به اين هدف گفته شده باشد كه [ دين ناشی از جهل است ] . میگويد :
| اثنان اهل الارض ذو عقل بلا دين |
| و آخر دين لا عقل له |
ابوالعلای معری ، البته حكيم و فيلسوف هم بوده ولی شاعر مسلك است يعنی يك آدمی است كه در حالات مختلف ، مختلف حرف میزند و لهذا وضع ابوالعلا خيلی روشن نيست . البته من هم مطالعه زيادی روی شخص ابوالعلا ندارم ، آن مقداری كه مطالعه دارم همين است : در گفتههای ابوالعلا ، هم توحيد و دينداری و اسلام ، خيلی قوی هست و هم حرفهايی كه ضد اينهاست پيدا میشود
و اما شعر مولوی ، من اصلش را پيدا نكردم . درباره مولوی كسی نمیتواند چنين احتمالی بدهد . من حدس خيلی قوی دارم كه مولوی به حكم اينكه عارف است و با فيلسوفان در میافتد و میخواهد نظريه تسليم را [ بيان كند ] میخواهد بگويد اصلا انسان تا در مقابل حقيقت تسليم نباشد [ به آن نمیرسد ، ] آنچه را كه از خودش دارد بايد بگذارد كنار و بيايد آنجا . و يك نفر عارف هميشه اينجور فكر میكند ، میگويد هر چه را از خود داری بگذار بيرون كه اينها [ انانيت ] است ، بعد خودت بيا جلو . [ مولوی ] حتی آن حديث " « عليكم بدين العجائز » " را - كه البته حديث بودنش هم مسلم نيست ، در عين حال به صورت يك حديث نقل كردهاند - به همين معنا توجيه كرده يعنی " عجائز " را از " عجز " يعنی حالت انكسار گرفته است . در بسياری از اشعار مولوی عقل محكوم شده ، ولی عقلی كه محكوم شده آن عقل حكيمانه است در مقابل عشق عارفانه ، يعنی در تضاد عقل و عشق ، عقل را محكوم كرده و به عشق چسبيده . البته عرفان همين است . میگويد :
| آزمودم عقل دور انديش را |
| بعد از اين ديوانه سازم خويش را |
نظر راسل : دين ناشی از ضعف و زبونی ( ترس ) است
- میگويد نظريه ديگری مذهب را ناشی از ضعف و زبونی انسان میشماردكه همان مسأله ترس است
- كه همان مسأله ترس است و شايد كسی كه بيشترين تأكيد را دارد راسل باشد كه خوب است چند نقل قول از او را بخوانم
كتاب برگزيده افكار راسل از كتاب تعليم و تربيت و نظم اجتماعی او چنين نقل میكند : اعتقاد به خدا و زندگی پس از مرگ اين امكان را به ما میدهد كه زندگی را با شهامت پرهيزكارانه كمترين بالنسبه به شكاكيون ادامه دهيم ، يعنی اينكه اعتقاد به دين ، ما را كم شهامتتر میكند . گروه بسياری زيادی از مردم ايمان خود را به اين احكام مذهبی در سنينی كه يأس و نوميدی زود بر انسان چيره میشود از دست میدهند و بنابراين نسبت به افرادی كه هرگز پرورش مذهبی نداشتهاند بايد با ناكاميهای بسيار سختتری مقابله كنند
مسيحيت دلائلی ارائه میدهد كه از مرگ و يا كائنات نترسيم ولی برای حصول بدين منظور در تعليم مكفی صفت شهامت موفق نمیشود در حالی كه اشتياق به اعتقاد مذهبی به مقدار معتنابهی محصول ترس آدمی است
طرفداران مذهب به اين فكر كه بعضی از انواع ترس را نبايد به حساب آورد ابراز تمايل میكنند . به نظر من ايشان از اين بابت سخت در اشتباهند
اينكه بگذاريم كسی جهت اجتناب از ترسها به اعتقادات دل خوش كننده تمسك جويد هرگز زندگی كردن به بهترين راه ممكن ناميده نمیشود . تا مادامی كه مذهب به ترس پناه میبرد از ارزش و مقام انسانی خواهد كاست
همچنين از كتاب اجتماع انسانی راسل چنين نقل میكند : فكر میكنم انسانی كه نتواند وجود مهلكههای زندگی را بدون قبول افسانههای تسلی بخش تحمل كند وجودی ضعيف و قابل تهديد است . چنين انسانی قطعا در بخشی از وجود خود بدين حقيقت معترف است كه آنچه را او قبول كرده جز افسانه و اسطوره نيست و قبول آنها صرفا به خاطر آرامشی است كه به وجود میآورند اما هرگز جرأت روبرو شدن با چنين افكاری را ندارد . حتی میتوان گفت كه او چون به غير منطقی بودن افكارش داناست پس بنابراين نسبت به آنها تعصب میورزد و از بحث و مباحثه پيرامونشان گريزان است
تشريح مطلب اين است كه انسان ، پديدههايی را میديده و میترسيده و در ترس از اينها احتياج داشته كه اين اضطراب و نگرانی درون خودش را به يك صورتی به آرامش مبدل كند . نمیتوانسته با علم و با شناخت واقعی پديدهها كه بعد منجر به پيدا كردن يك راه حل مناسبی برايش میشود اين آرامش را كسب كند ، ناگزير میآمده به جای علاج واقعی به مسكن پناه میبرده و میآمده به جای علاج واقعی به مسكن پناه میبرده و میآمده يك دل خوشی كنكی برای خودش ايجاد میكرده ، مثلا با اعتقاد به قضا و قدر ، ناملايمات زندگی را برای خودش حل میكرده ، با اعتقاد به بهشت و اعتقاد به اينكه اگر اينجا ما ناراحتی میكشيم در عوض بهشتی است ، ناملايمات را برای خودش آسان میكرده ، و از اين قبيل ، . .
نقد و بررسی
باز میگردم به آن نكتهای كه در ابتدا گفتم . شايد هم آن را درست توضيح ندادم . يك اصطلاحی دارند علمای " اصول " ما ، میگويند كه فلان دليل بر فلان دليل ديگر حكومت دارد يا میگويند بر آن دليل ورود دارد . مقصودشان اين است كه گاهی دو تا دليل نمیتوانند با يكديگر تعارض پيدا كنند زيرا يك دليل ، مشروط به يك شرطی است كه وقتی آن دليل ديگر آمد ، شرط او را از بين میبرد ، وقتی شرطش از بين رفت او خود بخود منتفی است ، نه اينكه دو تا دليل با هم میجنگند ، ديگر جای جنگ برای آنها باقی نمیماند . حال اگر بخواهم راجع به آن بحث كنم دور میشويم ، اشخاصی كه اندكی وارد باشند خودشان میداننداينها همانطور كه گفتم از اول ، فرضشان بر اين است كه يك منطق نمیتوانسته منشأ پيدايش فكر مذهب باشد ، حال كه چنين است پس برويم دنبال آن امور غير منطقی : ترس و جهل و غيره
به اينها بايد گفت گاهی يك فكر برای بشر ، هر چند باطل باشد ، ولی منشأ گرايش بشر به آن فكر باز هم منطق بشر بوده نه چيزی ماورای منطقش
مثلا چند هزار سال بود كه بشر فكر میكرد كه خورشيد به دور زمين میگردد و زمين ثابت است . آيا هيچگاه ما دنبال اين میرويم كه چه علتی سبب گرديد كه بشر معتقد شد كه زمين مركز است و خورشيد و ستارگان به دور زمين میگردند ، آيا مثلا ترس از اموات بود و اينجور مسائل ؟ نه . میگوييم جريان فكری و منطقی ، [ بشر را به آنجا رساند ] ، هيچ عاملی ماورای فكر و منطق در كار نبوده ، گو اينكه اشتباه بوده ، بشر نگاه میكرد ، به حس ظاهر اينجور میآيد كه خورشيد و ستارگان به دور زمين میچرخند . همين طور كه میديد ، حكم میكرد . اين ديگر دليلی غير از خود ديدن و خود فكر انسان ندارد ، دليلی از خارج ندارد ، مثل [ اعتقاد به نحوست ] سيزده نيست كه بگوييم در اينجا عامل ديگری [ غير از عقل بشر ] دخالت كرده است
از اينها بايد پرسيد كه آيا بشر ، همان بشر گذشته چند هزار سال پيش كه خوشبختانه آثاری كه اكنون از بشر چند هزار سال پيش گذشته از مسأله پيغمبران در علم و فن و صنعت و حتی فكر و نظر به دست آمده ، بعضی از آنها در سطح بسيار بالايی است و بسياری نيز اثرش اكنون در دست نيست ، قديمترين كتابهايی كه از چين و غيره به دست آمده حاوی فكرهايی فلسفی است كه به قدری دقيق و بلند است كه اسباب حيرت بشر امروزی است ، شما میبينيد اهرام مصر را اشخاص امروز مثل هشترودی نمیتوانند باور كنند كه اين ساخته بشر آن روز است يعنی آنقدر اينها نمايشگر يك فن و صنعت پيشرفته است كه میگويند اين را انسانهای ديگر از كرات ديگر آمدهاند ساختهاند ، آری ، آيا بشر ، همان بشر گذشته اين مقدار فكر نداشت كه فكرش او را به مذهب و خدا كشانده باشد ؟ همين كه شما میگوييد درباره حوادث فكر میكرد و میگفت يك علتی دارد ، بسيار خوب ، يك قدم آن طرفتر برود كه خود آن علت چيست ؟ اين ، يك قدم سادهای است كه فكر بشر برسد به آنجا ، ديگر همان قدم اول نمیايستد ، همينقدر كه اسمش را گذاشت " اله " و " خدا " نمیايستد ، میگويد اين باران ، يك چيزی هست كه آن را میگرداند ، بعد میرود سراغ آن چيز ، آن چيز خودش چگونه است ؟ اين جزء افكار ابتدايی انسان است ، يعنی انسان مدرسه ديده و درس خوانده نمیخواهد ، بلكه هر انسانی زود منتقل میشود كه آنچه من میبينم به صورت يك مقهور و مربوب است
قرآن و مسأله خداشناسی
ببينيد قرآن چه اعجازی به خرج میدهد كه داستان را از ابراهيم ( ع ) نقل میكند كه جزء قديمترين پيغمبران است قبل از مسيحيت و يهوديت و همه اينها ، از ابراهيم جوان هم نقل میكند ، از ابراهيم به صورت يك كسی كه [ به علل خاصی از جامعه دور بوده است ]اين خيلی نكته فوق العادهای است كه قرآن مخصوصا اين داستان را نقل میكند كه ابراهيم به يك علل خاصی از اجتماع و جامعه دور بوده و در غار زندگی میكرده ، ( 1 ) برای اولين بار كه اين جهان را میبيند ، هنگامی كه ستارهای نورانی را میبيند نظرش را بيش از همه جلب میكند ، میگويد « هذا ربی »( حال يا به صورت استفهام و يا به صورت قبول ) رب من ، گرداننده من ، پرورش دهنده من ، مدبر من اين است . يك وقت مشاهده میكند كه بعد از مدت كمی جايش عوض شد و افول كرد ، میبيند كه آن خصلتی كه در خودش هست كه دنبال رب برای خودش میرود ، يعنی مقهور بودن ، مربوب بودن و مسخر بودن ، در اين هم كه درباره او گفت " « هذا ربی »" هست . گفت : « لا احب الافلين ». .
پاورقی :
. 1 من مكرر گفتهام " حی بن يقظان " قرآن ، ابراهيم ( ع ) است . "
حی بن يقظان " يعنی يك آدم فرضی كه فلاسفه فرض میكنند كه او را در يك
غاری و در جايی كه هيچ انسانی را نبيند و فكری از كسی نگيرد بزرگ كنند ،
يكمرتبه او را در مقابل عالم قرار دهند ببينند خودش چگونه فكر میكند
ولی قرآن يك حی بن يقظان دارد كه ضمنا آدم واقعی هم هست
خورشيد را میبيند : " « هذا ربی هذا اكبر فلما افلت ». . . " يكدفعه دست از همه اينها شست ، يعنی حسابهايش را كرد ، خيلی حساب سادهای هم هست : همه اينهايی كه من میبينم يك جورند ( گفت : " سودا چنين خوش است كه يكجا كند كسی " ، همه اين اشياء در حركتند و مسخرند و گردش داده میشوند ، يعنی عالم را به صورت يك واحد مربوب ديد . قرآن میگويد فكر انسان اولی هم میرسد به اين مطلب كه همه عالم يكجا حكم يك مربوب را دارند ، پس رب ، آن است كه خصلت اينها را نداشته باشد : " « و جهت وجهی للذی فطر السموات و الارض »"
به اينها بايد گفت آيا انسان شناسی ، اينطور درستتر است يا آنطور كه شما میگوييد ؟ آيه ذر نيز - اگر تفسير الميزان را مطالعه كنيد ، و اگر برسيم روی آن بحث میكنيم - [ بيانگر همين مطلب است ] . « و اذ اخذ ربك من بنیآدم من ظهورهم ذريتهم و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربكم قالوا » « بلی »(1) . قرآن میگويد [ اين امر مربوط به ] تعليم و تربيت و [ غيره نيست ] ، انسان بدوی و اولی و انسان وسط و انسان نهايی ، همه در اين جهت يكسان هستند و اين جزء فطرت انسان است : " « الست بربكم » " آيا من پروردگار شما نيستم ؟ ! يعنی انسان احساس میكند كه خودش و هر چه كه خصلتی مانند خصلت او را دارد مربوب است و رب غير مربوب دارد ، چون ربی كه مربوب باشد او باز جزء مربوبهاست
وقتی كه يك مطلب ، چنين پايه منطقی دارد ، يعنی منطق هم كافی بوده كه بشر را برساند به آنجا ، اين چه بيماری است كه انسان برود دنبال اين جور توجيه و تحليلها ؟ ! اين مثل اين است كه درب اين سالن باز است ، يك وقت میبينيم يك آقايی در اين سالن پيدا شد ، بعد بگوييم آيا اين آقا از سوراخ زير اين كولر آمد ؟ آيا ديوار را سوراخ كرد ؟ سقف را سوراخ كرد ؟ میگويند در باز است ، از در آمد . يك وقت " در " قفل است ، وقتی آدمی میبيند يك انسان اينجا سبز شد ، میرود گوشه و كنارها را بگردد ، اما وقتی كه در باز است اين يك بيماری است كه آدمی فكر كند كه آن انسان از كدام سوراخ وارد شد
حال آيا منطق قرآنی قویتر است يا منطق اينها ؟ قرآن مخصوصا مثال را برای ابراهيم ذكر میكند ، ابراهيمی كه تا حدود شانزده سالگی در جايی بوده كه عالم را نديده بوده و جز غار جای ديگر نبوده . میگويد انسان ابتدايی - در واقع میخواهد بگويد ابتدايیترين انسانها ، يعنی فطرت بی آلايش انسان - همان انسان ابتدايی ابتدايی ، با فطرت خودش اينجور حكم میكند ، يعنی اين سادهترين مسائل است . اين يك جهت
پاورقی : . 1 اعراف / . 172
جهت دوم اينكه آيا انسانهای ابتدايی همين نظم حيرت انگيز را در عالم نمیديدند ؟ انسان ابتدايی درخت نمیكاشت ؟ وقتی كه میديد يك هستهای ، يك شیء خيلی سادهای زيرزمين میرود ، بعد به صورت درختی در میآيد و بعد اينهمه برگها ، گلها ، شكوفهها و ميوهها میدهد ، اينها تعجبش را بر نمیانگيخت ؟ آيا تشكيلات وجود خودش را نمیديد ؟ همين نظمها حيرت بشر اوليه را بر نمیانگيخت كه بگوييم همينها [ موجب گرايش انسان به خدا و مذهب بوده است ؟ ] حال شما بگوييد غلط ، من میگويم آيا اينها برای اينكه اين فكر را در بشر به وجود بياورد كافی نبوده ؟ چطور با بودن اينهمه مبنا برای فكر بشر ، ( 1 ) با باز بودن چنين درهای منطقی و فكری ، ما اينها را نديده بگيريم ، بعد بگوييم آيا ترس سبب شد كه بشر به فكر خدا افتاد ؟ آيا جهل و نشناختن علل [ حوادث ] سبب شد ؟ اينكه [ مردگان را ] خواب میديده و به دوگانگی روحها رسيده سبب شد ؟ . . . وقتی كه يكچنين دری باز است اين چه جنونی است و چه علتی دارد كه انسان برود دنبال اينها ؟ ! و نبايد برود ، يعنی يكچنين مبنای فكری و منطقی داشته است . اولا برای بشر ابتدايی هم اين مقدار كافی است [ برای اينكه فكر خدا برای او پيدا شود ، ] و ثانيا تاريخ نشان میدهد كه در همان دورههايی هم كه اينها میگويند " دوره ما قبل تاريخ " - آن مقداری كه آثار تاريخی هست - بشرهای خيلی مفكر وجود داشتهاند ( به قول ما پيغمبران و به قول اينها فيلسوفان ) كه كافی بوده همانها تذكر را به بشر بدهند
پاورقی :
. 1 گفتيم مبنا برای فكر بشر يعنی انسان با فكرش برسد به آنجا ولو
اشتباه كرده باشد ، مثل همان حركت زمين و حركت خورشيد
جهلی و اعتقاد فطری به عليت ، چون اگر اعتقاد به عليت نباشد جهل تنها كافی نيست . من تعبير قدم اول و قدم دوم كردم ، گفتم قدم اول اين است كه بشر میگويد اين حادثه نمیتواند بدون علت باشد ، ذهن بشر ، حتی ذهن يك بچه سه چهار ساله ، وقتی به حادثهای برخورد میكند دنبال سبب و علت آن میرود ، مثلا يك بچه سه چهار ساله وقتی میبيند صدايی پيدا شد حال تداعی معانی است يا چيز ديگر ، هر چه میخواهيد بگوييد میگردد اين طرف و آن طرف ، میخواهد ببيند علت آن چيست ، يعنی ذهنش قبول نمیكند كه صدا خود به خود پيدا شده باشد . پس بشر اوليه هميشه دنبال علت میرفته است
اما قدم دوم . میخواهم بگويم قدم دوم يك قدم بسيار سادهای است ، يك قدمی نيست كه بايد قرن بيستم رسيده باشد تا فكر بشر به آن برسد كه خود آن علت چگونه پديد آمده ( مسأله علت علت ) ، و بعد اين مسأله پيش میآيد كه آيا يك چيز است كه علت همه اين اشياء است يا چنين چيزی نيست ؟ اين سؤال ، خيلی به زودی برای بشر طرح میشود ، وقتی هم كه سؤال طرح بشود آن حرفی كه قرآن ميگويد ، در فطرت انسان است ، میگويد از اين جهت كه بشر مربوبيت را ، يعنی تغيير را میبيند - وقتی كه میبيند اشياء تغيير میكنند و بدون آنكه خودشان بخواهند میآيند و میروند - دنبال عامل تغيير میرود ، چون آنهايی را كه جستجو میكند میبيند همه به همين درد مبتلا هستند ، يعنی حس میكند كه در ناصيه همه اينها نوشته شده كه خود اين هم يك متغيری است كه قدرتی و قدرتهايی بر آن حكومت میكند و محكوم و مربوب و تحت تأثير شیء ديگر است ، فورا اين فكر برای او پيدا میشود كه آيا يك قدرتی كه آن فقط حاكم باشد و محكوم نباشد ، تغيير دهنده باشد ولی تغيير نكند ، وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اين فكر ، خيلی طبيعی ماورای منطق و دستگاه ادراك جستجو كردن چرا ؟ هنگامی ما بايد برويم به دنبال علتی ماورای دستگاه ادراك و فكر كه از نظر دستگاه ادراكی و فكری هيچ گونه توجيهی نداشته باشيم ، بگوييم چون هيچ گونه توجيهی ندارد پس امری غير از دستگاه ادراكی عامل آن بوده است
آنچه كه اينها میگويند " جهل " غير از آن چيزی است كه شما میگوييد
مسأله اين نيست كه بشر فكر و استدلال میكرده ولی در استدلالش اشتباه كرده ،همان جهلی كه يك فيلسوف در فلسفه خودش و يك عالم در علم خودش دارد
جهلی كه اينها میگويند يعنی جهلی كه صرفا يك واهمه است ، مثلا بشر خواب میديده ، در خواب دوگانگی خودش را احساس میكرده و بعد خيال میكرده كه پس همه اشياء جان و روح دارند
- مثلا آمدن باران را فورا منتسب میكرده به يك چيزی و اسمش را میگذاشته " خدا " . .
همان اصل عليت است
- سخن من همين مطلب بود كه اينها به خاطر عدم آگاهی از علل واقعی مادی ، فورا منتسب میكردند به يك عامل ماورای طبيعت . نه ، اينها يك مقدار را كه مسأله اصل عليت است قبول میكنند ، يعنی در بيان اينها هم - مخصوصا در بيان اگوست كنت - اين جهت هست كه بشر از اول در مقام تعليل برآمده ، ولی فكر بشر را در همينجا متوقف كردند و رفتند دنبال اوهام . گويی فكر بشر از اينجا يك قدم آن طرفتر نرفته است ، فقط اصل عليت را قبول كردند ، ديگر از آن بيشتر پيش نرفتند ، كأنه بشر بيش از اين نمیتوانسته فكر كند و همينجا ايستاده است ، و چون فكر نتوانسته اين قضيه را حل كند بشر فرضياتی و صرفا اوهامی كه با هيچ فكر و منطقی جور در نمیآيد ساخته است ، يعنی نه غلطی است منطقی ، بلكه فقط جای وهم و جای فرضی است كه وهم انسان میكند . ما میگوييم نه ، اين تفكر منطقی بشر بوده از اول تا آخر كه او را به آنجا رسانده ، اگر فرض هم بكنيم اشتباه است از نوع اشتباه [ منطقی است ، يعنی فكر و منطق بشر ، او را به اين اشتباه رسانده است ] ( 1 )
پاورقی :
. 1 [ چند دقيقه آخر بيانات استاد متأسفانه روی نوار ضبط نشده است ]
عشق و عبادت
جواب سؤالات را بدهيم . يك سؤال اين است كه : با آنكه در زبان عربی كلمه " عشق " به همين مفهوم متداول در زبان ما به كار میرود مع الوصف در تمام قرآن و روايات اسلامی اين كلمه و مشتقات آن به چشم نمیخورد . آيا همين نمیتواند دليل غير معنوی بودن اين مقوله باشد ؟

