![]() |
3 . گرايش به جمال و زيبايی
سوم : مقوله زيبايی . در انسان گرايش به جمال و زيبايی چه به معنی زيبايی دوستی و چه به معنی زيبايی آفرينی كه نامش هنر است به معنی مطلق وجود دارد . اين هم خود يك گرايشی است در انسان و هيچ كس نيست كه از اين حس فارغ و خالی باشد . انسان لباس هم كه میپوشد كوشش میكند تا حدی كه برايش ممكن باشد وضع زيباتری برای خودش به وجود بياورد . اتاقش را [ زيبا میكند ] . همين سالن را در نظر بگيريد . كار اوليهای كه اين سالن برای آن ساخته شده است چيست ؟ اجتماع دانشآموزان يا اجتماع اولياء دانش آموزان برای گزارش كارها ، برای سخنرانی كردن و خلاصه اجتماع عمومی . حال اينكه آن پردهها اين جور باشد ديگر جزء موضوع نيست . آيا آن پردهها اين جور باشد يا نباشد ، مثلا صدا را بهتر میرساند ؟ نه ، ولی اين خودش فی حد ذاته [ مطلوب انسان است و ] اصلا زيبايی برای انسان موضوعيت دارد . همچنين انسان ساختمان را در درجه اول برای حفظ خود از گرما و سرما و دزد و امثال اينها میسازد ولی هميشه آن را با حس زيبايی خودش مخلوط میكند ، يعنی هميشه میخواهد منظره آن ساختمان ، مبلمان و فرش اتاقش زيبا باشد . اين زيبايی يك چيزی است در انسان . انسان زيباييهای طبيعت را دوست دارديك جا كه يك آب صاف و زلال میبيند ، يك استخر ، يك دريا ، از ديدنش لذت میبرد ، از مناظر خيلی عالی طبيعی لذت میبرد ، از منظره آسمان ، از افق ، از كوهها ، از همه اينها لذت میبرد ، يعنی اينها را زيبا میبيند و از زيبايی اينها لذت میبرد
و همين طور است مسأله هنر كه خودش خلق نوعی زيبايی است ، اموری كه از قديم " صنايع مستظرفه " ناميده شدهاند ، مثل خط كه يك هنر خيلی قديمی است . خط بسيار زيبا برای انسان ارزش فوق العادهای دارد و آن را حفظ میكند . قرآنی كه با خط بسيار زيبا نوشته شده باشد ، ده بار هم اگر انسان آن را ديده باشد دفعه يازدهم باز میخواهد ببيند ، بلكه صد بار هم ديده باشد دفعه صد و يكم باز میخواهد تماشا كند
مرحوم ابوی ما ( رضوان الله عليه ) كه خط خودشان هم خوب بود ، به " خط " مخصوصا علاقه خاصی داشتند . ايشان میگفتند اگر قرآن خيلی خوش خط دست من باشد ديگر نمیتوانم بخوانم ، چون آنقدر خيره میشوم به خطش و به زيباييش كه از خواندن میمانم . نمونه خط زيبا كتيبه بايسنقر است در جلو ايوان مقصوره [ در حرم امام رضا عليهالسلام ] در آن كتيبه بزرگی كه جلو پيشانی ايوان است ، و بايسنقر كه پسر گوهرشاد بوده ، خودش در آخر اين كتيبه نوشته است : " كتبه بايسنقربن شاهرخ بن امير تيمور گوركان . " گوهرشاد زن شاهرخ بوده است و بايسنقر پسر او . در خط ثلث ، ديگر نظيری برای بايسنقر نيامده است ، نه قبل از او كسی چنين خط ثلثی نوشته است و نه بعد از او كسی توانسته بنويسد . با اينكه عليرضا عباسی كه در زمان شاه عباس میزيسته فوق العاده خطاط خوبی است و نمونههای خطش كه اكنون در اصفهان يا در قم در مقبره شاه عباس هست فوق العاده زيباست ولی [ هرگز به پای بايسنقر نمیرسد ]
خود قرآن ، يكی از جهات آيت بودنش از مقوله زيبايی يعنی فصاحت و بلاغت است ، و يكی از بزرگترين عاملهای جهانی كردن قرآن ، عامل زيبايی يعنی فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است
غرض اين است كه گرايش به زيبايی و مظاهر زيبايی نيز يك گرايش است در انسان
4 . گرايش به خلاقيت و ابداع
يكی ديگر از گرايشها كه گرايش چهارم است خلاقيت و ابداع است . اين گرايش در انسان هست كه میخواهد خلق كند و بيافريند ، چيزی را كه نبوده است به وجود بياورد . درست است كه بشر برای رفع حوائج زندگيش هم به كار صنعت و خلاقيت و ابداع پرداخته است ، ولی همين طور كه علم ، هم وسيلهای بوده برای زندگی و هم خودش برای انسان هدف بوده است [ خلاقيت نيز چنين بوده است ] . مسألهای امروز مطرح است كه آيا علم برای علم يا علم برای زندگی ؟ جوابش اين است : هر دو ، يعنی علم برای بشر ، هم به اصطلاح طلبهها مطلوب بالذات است و هم مطلوب بالغير ، يعنی علم هم برای ذات خودش مطلوب است و هم [ برای آنكه ] وسيلهای است برای حل مشكلات بشر . از آن جهت كه علم و كشف حقيقت است مطلوب بالذات است ، و از آن جهت كه علم و كشف حقيقت است مطلوب بالذات است ، و از آن جهت كه در عين حال قدرت است و توانايی و " توانا بود هر كه دانا بود " و وسيلهای است برای حل مشكلات زندگی ، مطلوب بالغير استخلاقيت نيز همين طور است . شما ( 1 ) در دانش آموزان ، بهتر تجربه كردهايد و میدانيد يك بچه وقتی چيزی را خلق و ايجاد میكند چگونه به او سرور و فرح دست میدهد و احساس شخصيت به خودش میكند . وقتی كاردستی به او میدهيد كه اين كاردستی را بساز [ مسرور میشود ] . میخواهد كه يك چيز جديدی به وجود آورده باشد . به طور كلی ابتكار در هر قسمتی ، خودش خلق است . افرادی را شما میگوييد اينها ابتكار دارند . مثلا میگوييد كه در كار معلمی ، فلان شخص ابتكار دارد ، يعنی روشی را خلق میكند . افراد ديگر ممكن است تابع و مقلد باشند ، يعنی روشهای ديگران را تقليد و پيروی میكنند ، ولی بعضی از افراد اين قدرت را دارند كه میتوانند روش بيافرينند . به طور كلی در طرحهای اجتماعی ، طرحهای مملكت داری ، طرحهای شهرسازی ، در اموری كه مثلا يك شهرداری بايد طرح و ابتكار داشته باشد ، در برنامه ريزیها و تأليف كتابها [ برخی مبتكرند و برخی مقلد ]
میبينيد خيلی از كتابها صرفا جنبه تقليدی دارد . مثل معروف ، میگويند : " كتابهای چاپی را خطی میكنند ، دو مرتبه خطيها را چاپی میكنند " يعنی حرفهايی را كه از كتابهای چاپی گرفتهاند مینويسند و دوباره میدهند به چاپ
پاورقی :
. 1 [ اشاره به حضار است كه عبارت از مديران و دبيران مدرسه نيكان
بودهاند ]
از اينها بالاتر در نظريههاست . يك كسی يك نظريه خلق میكند ، بعد آن را اثبات میكند و بعد ديگران نظريه او را میپذيرند . ( اين خودش يك نوع قدرت و خلق است . ) مثل آن كسی كه " حركت جوهريه " را به عنوان يك نظريه خلق كرد و بعد اثبات كرد و ديگران پيروی میكنند . البته اين را هم توجه داريد كه در بعضی امور دو سه مقوله با همديگر توأم میشوند ، مثلا كسی كه شعری ابتكار میكند و مبتكر در شعر است ، مثل حافظ ، در آن واحد دو كار كرده است ، يكی اينكه چيزی را " خلق " كرده يعنی آن حس خلاقيت خودش را ارضاء كرده ، و ديگر آنكه يك " زيبا " آفريده است يك شعر زيبا يعنی آن حس زيبايی را ارضاء كرده است ، و ممكن است حس حقيقت جويی هم با آن ارضاء شده است . منافات ندارد كه يك شیء در آن واحد از چند مقوله شمرده شود
5 . عشق و پرستش
مقوله پنجم مقولهای است كه ما عجالتا نام آن را مقوله " پرستش " يا مقوله " عشق و پرستش " میگذاريم . بر میگرديم به حرف اول خودمان كه در جهان هيچ موجودی به اندازه انسان نيازمند به تفسير و توضيح نيست ، چون در انسان چيزها ديده میشود . كه در غير انسان ديده نمیشود ، و پيچيدگيهايی مشاهده میشود كه توضيح و تفسيرش آسان نيست بلكه فوق العاده مشكل است ، و به همين جهت است كه انسان را " عالم صغير " ناميدهاند يعنی به تنهايی خودش يك جهان است . عرفا اين را هم قبول ندارند كه انسان عالم صغير باشد ، میگويند عالم ، انسان صغير است و انسان ، عالم كبيرمولوی میگويد :
| چيست اندر خانه كاندر شهر نيست |
| چيست اندر جوی كاندر نهر نيست |
همچنين چيزی كه در جوی كوچك باشد در رودخانه البته هست . بعد نتيجه گيری میكند و میگويد :
| اين جهان جوی است دل چون نهر آب |
| اين جهان خانه است دل شهری عجاب |
غرضم اهميت انسان است ، و در انسان خيلی چيزهاست كه نيازمند به تفسير است و اين سادهانگاريها در موضوع انسان خيلی اشتباه است . اين سادهانگاريها را همه كردهاند . حال موضوعی كه شايد بيشتر هم نياز باشد كه ما شرح بدهيم مسأله " عشق و پرستش " و در واقع مسأله " عشق " است
خود همين عشق در انسان يك پديده معضل عجيبی است كه خيلی نياز به تفسير دارد . در باب عشق بعضی اصلا عشق را جز از مقوله شهوت ندانسته و گفتهاند عشق همان هيجان غريزه جنسی است ، چيز ديگری غير از آن نيست ، يعنی مبدئش غريزه جنسی است انتهايش هم غريزه جنسی است
نظريه ديگری هست كه معتقد است كه عشقها از غريزه جنسی شروع میشود ولی بعد تلطيف میشود ، جنبه جنسی خودش را از دست میدهد و حالت روحانی به خود میگيرد . و يك نظريه ديگر هست كه از اساس قائل به دو نوع عشق است : عشقهای جسمانی كه مبدأ جسمانی و غايت جسمانی دارد ، و عشقهای روحانی كه از ابتدا مبدأ روحانی دارد و غايتش هم روحانی است
مسأله عشق خصوصا در آنجا كه با پرستش توأم میشود و بلكه هر عشقی كه به مرحله عشق واقعی برسد ( يعنی حساب شهوات را بايد جدا كرد ) به مرحله پرستش میرسد ، يعنی اين دو در واقع از يكديگر تفكيك پذير نيستند به هر حال مسأله عشق و پرستش در انسان مسألهای است كه فوق العاده نيازمند به تحليل و تفسير و توضيح و توجيه است . بايد بررسی شود كه واقعا چه مبدئی دارد ؟ آيا اين حرفی كه از قديم به افلاطون نسبت دادهاند و لهذا امروز هم میگويند " عشق افلاطونی " راست است ؟ آيا در انسان واقعا يك مبدأ غير جسمانی و غير مادی برای عشق وجود دارد ؟ و آيا عشقهای روحانی هم در انسان وجود دارد و اگر وجود دارد چيست ؟
عشق و پرستش توجيه گرايشهای انسانی
بحث درباره يك سلسله گرايشها در انسان بود كه اين گرايشها در حيوان وجود ندارد و گفتيم همين گرايشهاست كه انسان را موضوع مهمی برای توجيه و تفسير و فلسفه كرده است . چهار تا از اين گرايشها را در جلسه پيش گفتيم ، حال به يك گرايش ديگر ولو به طور اجمال اشاره میكنيم . اين گرايش همان چيزی است كه گفتيم میتوانيم نام آن را " عشق و پرستش " بگذاريم و بگوييم از مقوله " عشق و پرستش " استتوضيحی بايد عرض بكنم و آن اين است كه اين مطلب يك امر بسيار محسوسی هست كه در انسان زمينه چيزی وجود دارد كه ما آن را " عشق " میناميم . عشق ، چيزی است مافوق محبت . محبت در حد عادی ، در هر زمينه نيز در انسان وجود دارد ، زمينه چيزی كه آن را معمولا " عشق " مینامند . در زبان عربی میگويند كلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه " است ، و " عشقه " نام گياهی است كه در فارسی به آن " پيچك " میگويند كه به هر چيز برسد دور آن میپيچد ، مثلا وقتی به يك گياه ديگر میرسد دور آن چنان میپيچد كه آن را تقريبا محدود و محصور میكند و در اختيار خودش قرار میدهد . يكچنين حالتی [ در انسان پيدا میشود ] و اثرش اين است كه بر خلاف محبت عادی انسان را از حال عادی خارج میكند ، خواب و خوراك را از او میگيرد ، توجه را منحصر به همان معشوق میكند ، يعنی يك نوع توحد و تأحد و يگانگی در او به وجود میآورد ، يعنی او را از همه چيز میبرد و تنها به يك چيز متوجه میكند به طوری كه همه چيزش او میشود ، يك چنين محبت شديدی
در حيوانات چنين حالتی مشاهده نشده است . در حيوانات ، علائق حداكثر در حدود علائقی است كه انسانها به فرزندانشان دارند . يا همسرها به همسرها دارند . اگر غيرت دارند ، اگر تعصب دارند ، هر چه كه نسبت به اينها دارند ، در حيوانات هم كم و بيش پيدا میشود . ولی اين حالت به اين شكل ، مخصوص انسان است . اينكه اصلا ماهيت اين حالت چيست ، خود يكی از موضوعات فلسفه شده است . بوعلی سينا رساله مخصوصی دارد در " عشق " . همچنين ملاصدرا در كتاب اسفار در بخش الهيات ، صفحات زيادی حدود چهل صفحه را اختصاص داده است به تفسير ماهيت عشق كه اين حالت چيست كه در انسانها پيدا میشود ، كما اينكه امروز هم مسأله عشق در " روانكاوی " تحليل میشود كه واقعا ماهيت اين حالت در انسانها چيست ؟
نظريات درباره ماهيت عشق
نظريات مختلفی در اين باره داده شده است . بعضی خودشان را با اين كلمه خلاص كردهاند كه اين يك بيماری است ، يك ناخوشی است ، يك مرض است . اين نظريه ، میتوان گفت فعلا تابع و پيرو ندارد كه عشق را صرفا يك بيماری بدانيم . نه تنها بيماری نيست بلكه میگويند يك موهبت است . آنگاه مسأله اساسی در اينجا اين استكه آيا عشق به طور كلی يك نوع بيشتر نيست يا دو نوع است ؟ بعضی نظريات اين است كه عشق يك نوع بيشتر نيست و آن همان عشق جنسی است ، يعنی ريشه عضوی و فيزيولوژيك دارد و يك نوع هم بيشتر نيست ، تمام عشقهايی كه در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش عشقهای به اصطلاح رمانتيك كه ادبيات دنيا را اين داستانهای عشقی پر كرده است مثل داستان مجنون عامری و ليلا تمام اينها عشقهای جنسی است و جز اين چيز ديگری نيست . گروهی عشق را - همين عشق انسان به انسان را كه بحث درباره آن است - دو نوع میدانند . مثلا بوعلی سينا ، خواجه نصيرالدين طوسی و ملاصدرا عشق را دو نوع میدانند ، برخی عشقها را عشقهای جنسی میدانند كه اينها را عشق مجازی مینامند نه عشق حقيقی و معتقدند كه بعضی عشقها عشق روحانی يعنی عشق نفسانی است ، به اين معنا كه در واقع ميان دو روح نوعی كشش وجود داردعشق جسمانی منشأش غريزه است ، با رسيدن به معشوق و با اطفاء غريزه هم پايان میيابد چون پايانش همين است ، اگر مبدأش ترشحات داخلی باشد با افراز شدنش قهرا پايان میيابد ، از آنجا آغاز میشود و به اينجا پايان میيابد . ولی اينها مدعی هستند كه انسان گاهی به مرحلهای از عشق میرسد كه مافوق اين حرفهاست . خواجه نصيرالدين از آن به " مشاكله بين النفوس " تعبير میكند ، كه يك نوع همشكلی ميان روحها وجود دارد ، و در واقع اينها مدعی هستند كه در روح انسان يك بذری برای عشق روحانی و معنوی هست كه در واقع ، نفسی هم اگر اينجا وجود دارد او فقط محرك انسان است ، و معشوق حقيقی انسان يك حقيقت ماوراء طبيعی است كه روح انسان با او متحد میشود و به او میرسد و او را كشف میكند ، و در واقع معشوق حقيقی در درون انسان است . ( فعلا ما داريم فرضيهها و نظريات را میگوييم . ) در همين زمينه است كه داستانها نقل میكنند ، میگويند اينكه عشق میرسد به آنجا كه عاشق ، خيال محبوب را از خود محبوب عزيزتر و گرامیتر میدارد ، برای آن است كه خود محبوب و زمينه اولی تحريك در درون انسان است و او در درون خودش با يك حقيقت ديگری با همان صورت معشوق كه در روح او هست و در واقع صورت اين شیء ( معشوق ظاهری ) نيست ، صورت يك شیء ديگر است خو میگيرد و با او هم خوش است
اين داستان را حتی در كتابهای فلسفی نيز نقل میكنند كه مجنون بعد از اينكه آنهمه شعرها و غزلها در فراق ليلا و در عشق او گفته بود ، روزی در بيابان ، ليلا آمد بالای سرش و او را صدا زد : مجنون سرش را بلند كرد ، گفت : كی هستی ؟ گفت : منم ليلا ، آمدهام سراغت . ( به خيال اينكه ديگر حالا مجنون بلند میشود و اين محبوبی را كه در فراقش اينقدر ناليده چگونه در آغوش میگيرد . ) گفت : نه ، برو : لی غنی عنك بعشقك من به عشق تو خوشم و از خودت بيزارم
اتفاقا نظير همين قضيه را در شرح حال شاعر معروف زمان خود ما شهريار میخواندم . شهريار دانشجوی سال آخر پزشكی بوده ، در همين تهران در خانهای پانسيون بوده است . ( او تبريزی است . ) در آنجا عاشق دختر صاحبخانه میشود و چگونه هم عاشق میشود . آن دختر را به هر دليل به او نمیدهند و او هم ديگر مثل همان مجنون دست از همه چيز ، كار و شغل و تحصيل بر میدارد و میافتد دنبال او . بعد از سالها در يكی از ييلاقات ، همان خانم با شوهرش به او میرسند و با او ملاقات میكنند . آن خانم میآيد به سراغش . او در عالم خودش بوده . شهريار به او میگويد : نه ، اصلا من به تو كاری ندارم ، من ديگر حالا با آن خيال خودم خوش هستم و به او هم خو گرفتهام ، از شوهرت هم طلاق بگيری من به تو كاری ندارم . شعری هم در اين زمينه دارد كه بعد از اينكه اين خانم به سراغش میآيد اين شعر را میگويد ، يعنی وصف حال خودش را میگويد در حالی كه بيان میكند كه من چگونه به عشق او خو كردهام و التفاتی به خود او ندارم
حال اين را اجمالا میگويم برای اينكه شما به گوشهای از ادبيات عرفانی اسلامی توجه كنيد كه اين مسأله از آن مسائلی است كه فوق العاده قابل توجه و قابل تحليل است . ملا صدرا اشعاری نقل میكند كه خيال میكنم اين اشعار از محی الدين عربی باشد يعنی به او میآيد . نمیگويد شاعر اين اشعار كيست ، همينقدر میگويد كما اينكه " قائل " چنين گفته است ، ولی من حدس میزنم از محیالدين باشد ، به او میخورد . او وقتی كه میخواهد اين مطلب را بيان كند كه پارهای از عشقها جسمانی نيست و نفسانی است ، به اين صورت بيان میكند ( خيلی شعر عالیای هم هست ) ، میگويد :
| و اعانقها و النفس بعد مشوقه |
| اليها و هل بعد العناق تدانی |
| و الثم فاها كی تزول حرارتی |
| فيزداد ما القی من الهيجان |
| كأن فؤادی ليس يشفی غليله |
| سوی ان يری الروحان يتحدان |
پس اين نظريه ، نظريهای است كه عشق را تقسيم میكند به عشق جسمانی و عشق نفسانی ، يعنی به نوعی عشق قائل است كه هم از نظر مبدأ با عشق جسمانی متفاوت است يعنی مبدأش جنسی نيست ، ريشهای در روح و فطرت انسان دارد و هم از نظر غايت با عشق جنسی متفاوت است چون عشق جنسی با اطفاء شهوت خاتمه پيدا میكند ، ولی اين عشق در اينجاها پايان نمیپذيرد
اين هم يك نظريه
پاورقی : . 1 اسفار اربعه ، ج 7 ، ص . 179
ما عجالتا نمیخواهيم در مقام آن بحثهای فلسفی و استدلالهايی كه فلاسفه كردهاند برای اثبات اين گونه عشق كه عشق افلاطونی هم ناميده میشود برآييم ، فقط قسمتهايی را كه بحثهای ساده است عرض میكنيم و آن اين است : قدر مسلم اين است كه بشر عشق را ستايش میكند ، يعنی يك امر قابل ستايش میداند ، در صورتی كه آنچه از مقوله شهوت است قابل ستايش نيست . مثلا انسان شهوت خوردن يا ميل به غذا كه يك ميل طبيعی است دارد . آيا اين ميل از آن جهت كه يك ميل طبيعی است هيچ قابليت تقديس پيدا كرده ؟ تا به حال شما ديدهايد حتی يك نفر در دنيا بيايد ميلش را به فلان غذا ستايش كند ؟ عشق هم تا آنجا كه به شهوت [ جنسی ] مربوط باشد ، مثل شهوت خوردن است و قابل تقديس نيست ، ولی به هر حال اين حقيقت ، تقديس شده است و قسمت بزرگی از ادبيات دنيا را تقديس عشق تشكيل میدهد . اين از نظر روانكاوی فردی يا اجتماعی فوق العاده قابل توجه است كه اين [ پديده ] چيست ؟فنای عاشق در معشوق
عجيبتر اين است كه بشر افتخار میكند به اينكه در زمينه معشوق ، همه چيزش را فدا كند ، خودش را در مقابل او فانی و نيست نشان بدهد ، يعنی اين برای او عظمت و شكوه است كه در مقابل معشوق از خود چيزی ندارد ، و هر چه هست اوست ، و به تعبير ديگر " فنای عاشق در مقابل معشوق "چيزی است نظير آنچه كه در باب اخلاق گفتيم كه در اخلاق چيزی است كه با منطق منفعت جور در نمیآيد ولی فضيلت است ، مثل ايثار و از خود گذشتن
ايثار با خود محوری جور در نمیآيد ، فداكاری با خودمحوری جور در نمیآيد ولی معذلك میبينيد انسان از جنبه خير اخلاقی ، جود را ، احسان را ، ايثار را ، فداكاری را تقديس میكند ، اينها را فضيلت میداند ، عظمت و بزرگی میداند . در اينجا هم مسأله عشق با مسأله شهوت متفاوت است ، چون اگر شهوت باشد ، يعنی شيئی را برای خود خواستن . فرق بين شهوت و غير شهوت در همين جاست . آنجا كه كسی عاشق ديگری است و مسأله ، مسأله شهوت است هدف تصاحب و از وصال او بهرهمند شدن است ، ولی در " عشق " اصلا مسأله وصال و تصاحب مطرح نيست ، مسأله فنای عاشق در معشوق مطرح است ، يعنی باز با منطق خود محوری سازگار نيست
اين است كه اين مسأله در اين شكل ، فوق العادهای قابل بحث و قابل تحليل است كه اين چيست در انسان ؟ اين چه حالتی است و از كجا سرچشمه میگيرد كه فقط در مقابل او میخواهد تسليم محض باشد و از من او ، از خود او و از انانيتش چيزی باقی نماند . در اين زمينه مولوی شعرهای خيلی خوبی دارد كه در ادبيات عرفانی فوق العاده است :
| عشق قهار است و من مقهور عشق |
| چون قمر روشن شدم از نور عشق |
نظريه ديگر همان نظريهای است كه عرض كرديم حكمای ما اين نظريه را تأييد میكنند كه به دو نوع عشق قائل هستند : عشقهای جنسی و جسمانی ، و عشقهای روحانی ، و میگويند زمينه عشق روحانی در همه افراد بشر وجود دارد
نظريه سومی وجود دارد كه خواسته جمع كند ميان دو نظريه ، [ نظريه فرويد و نظريهای كه به عشق روحانی قائل است ] . فرويد ، اين روانكاو معروف كه همه چيز را ناشی از غريزه جنسی میداند علم دوستی را ، خير را ، فضيلت را ، پرستش را و همه چيز را به طريق اولی عشق را جنسی میداند . ولی نظريه او را امروز ديگر قبول نمیكنند ، نظريه ديگری پيدا شده است ، آن نظريه ديده است كه در " عشق " احيانا كيفياتی پيدا میشود كه با جنبههای جنسی سازگار نيست يعنی وابسته به غليان ترشحات جنسی نيست كه دائر مدار آن باشد ، چون امر جنسی مثل همان گرسنگی است ، گرسنگی يك حالت طبيعی است ، وقتی كه بدن احتياج به غذا پيدا كند و يك سلسله ترشحات بشود گرسنگی هست و اگر چنين نباشد نيست ، در احتياج جنسی هم همين طور است ، وقتی كه اين احتياج مادی باشد ، در هر حدی كه ترشحات باشد هست و اگر نه نيست ، ولی " عشق " تابع اين خصوصيات نيست ، از اين رو اينطور گفتند كه عشق از نظر مبدأ ، جنسی است ولی از نظر منتها و كيفيت ، غير جنسی است ، يعنی به طور جنسی شروع میشود ، اولش شهوت است ولی بعد تغيير كيفيت و تغيير حالت میدهد و در نهايت امر تبديل به يك حالت روحانی میشود
ويل دورانت اين مورخ معروف فلسفه در كتاب لذات فلسفه بحثی درباره عشق كرده است . او همين نظريه را انتخاب میكند و نظريه فرويد را طرح و رد میكند . او میگويد حقيقت اين است كه عشق بعدها تغيير مسير و تغيير جهت و حتی تغيير خصوصيت و تغيير كيفيت میدهد ، يعنی ديگر از حالت جنسی به طور كلی خارج میشود . او اساس نظريه فرويد را صحيح نمیداند
نظر ما در طرح مسأله عشق بيشتر به آن تمايلی است كه عاشق به فنای در معشوق پيدا میكند كه ما آن را " پرستش " میناميم . اين هم چيزی است كه با حسابهای مادی جور در نمیآيد
سخن ويليام جيمز
ويليام جيمز در كتاب دين و روان میگويد : به دليل يك سلسله تمايلات كه در ما هست كه ما را به طبيعت وابسته كرده است ، يك سلسله تمايلات ديگری هم در ما وجود دارد كه با حسابهای مادی و با حسابهای طبيعت جور در نمیآيد و همين تمايلات است كه ما را به ماوراء طبيعت مربوط میكند ، كه توجيه و تفسيرش همان است كه حكمای اسلامی كردهاند و معتقدند كه اين حالت فنايی كه عاشق پيدا میكند در واقع مرحله تكامل اوست ، اين فنا و نيستی نيست ، اگر معشوق واقعیاش همين شیء مادی و جسمانی میبود ، فنا و غير قابل توجيه بود كه چطور يك شيیء به سوی فنای خودش تمايل پيدا میكند ؟ ولی در واقع معشوق حقيقی او يك واقعيت ديگر است و اين ( معشوق ظاهری ) نمونهای و مظهری از اوست و اين در واقع با كاملتر از خودش و با يك مقام كاملتر متحد میشود و به اين وسيله اين نفس به حد كمال خودش میرسدسخن راسل
غربيها اينگونه عشقها را عشقهای شرقی مینامند و حتی تقديس هم میكنندبرتراند راسل در كتاب زناشويی و اخلاق میگويد : " ما امروزيها حتی در عالم تصور نمیتوانيم روحيه آن شاعرانی را كه در اشعارشان از فنای خود سخن میراندند بی آنكه كوچكترين التفاتی از محبوب بخواهند درك بكنيم . " میخواهد بگويد كه ما معمولا در عشقهايی كه خودمان سراغ داريم عشق را وسيلهای و مقدمهای برای وصال میدانيم . ( در اين زمينه جملههای زيادی دارد . ) میگويد در عشقهای شرقی اساسا عشق وسيله نيست و خودش فی حد ذاته هدف است ، و بعد خيلی هم تقديس میكند ، میگويد اين عشقهاست كه به روح انسان عظمت و شكوه و شخصيت میدهد
توجيه پنج مقوله مذكور
حال برويم سراغ اصل مطلب . اين پنج مقولهای كه در اين دو جلسه عرض كرديم : مقوله حقيقت و دانايی ، مقوله هنر و زيبايی ، مقوله خير و فضيلت ، مقوله خلاقيت و فنانيت ، و مقوله عشق و پرستش ، اينها را ما چه بدانيم و چگونه توجيه كنيم ؟ به طور كلی دو توجيه اساسی دارد . يك توجيه اين است كه همه اينها از فطرت انسان سرچشمه میگيرند . حقيقت خواهی ( حقيقت جويی ) گرايشی است كه در سرشت روحی انسان نهاده شده است . انسان حقيقتی است مركب از روح و بدن و روحش حقيقتی است الهی : « و نفخت فيه من روحی »( 1 ) . در انسان عنصری غير طبيعی وجود دارد همچنان كه عناصری طبيعی وجود دارد . عناصر طبيعی ، انسان را به طبيعت وابسته كردهاند و اين عنصر غير طبيعی ، انسان را به اموری غير طبيعی و غير مادی وابسته كرده است . اينكه انسان حقيقت جو و طالب حقيقت است ، خواستهای است مربوط به روح او و سرشت روحی او ، زيبايی ، گرايشی است در روح او . فضيلت اخلاقی همچنين تمايل به خلاقيت ، فنانيت و ابداع همچنين . و همينطور است تمايل به پرستش معشوق كه در واقع پرتوی است از پرستش معشوق حقيقی ، يعنی معشوق حقيقی انسان ذات مقدس باريتعالی است و به هر چيز ديگری هر گاه عشق روحانی پيدا كند ، اين ، زنده شدن همان عشق حقيقی است كه عشق به ذات حق است كه به اين صورت پيدا شده است . اين يك نوع توجيه از همه اينهاتوجيه بر اساس نفی فطريات احساسی
توجيهات ديگر قهرا اين است كه " خير ، اينها فطری نيست . " وقتی كه فطری نباشد ما بايد برای همه اينها توجيهاتی از برون انسان پيدا كنيم . میرويم سراغ واضحترين مصاديقش . مثلا گرايش انسان به علم و تقديس علم برای چيست ؟ میگويند انسان با حيوان فرقی ندارد ، آنچه انسان به حسب غريزه میخواهد همان مسائل معاشی است ، چيزهايی است كه به معاش و زندگيش و همين وسائل مادی طبيعی كه بايد برايش فراهم بشود [ مربوط است ] ولی انسان در اثر همين زندگی معاشی و همين حوائج مادی ، نياز پيدا میكند به يك سلسله امور ديگر كه اين نيازها به شكلهای مختلف پيدا میشود .پاورقی : . 1 حجر / . 29
مثلا انسان احتياج به قانون پيدا میكند . چرا احتياج به قانون پيدا میكند ؟ زيرا انسان وسائل معاش خودش را فراهم میكند . بديهی است كه انسان ، تنها نمیتواند زندگی كند و انسانها مجبورند با يكديگر زندگی كنند ، منافع و مصالحشان اقتضا میكند كه با يكديگر زندگی كنند ، بعد كه با يكديگر زندگی میكنند احساس میكنند كه بايد ميان خودشان يك حدی و يك مرزی قائل بشوند ، ناچار میآيند مقرراتی برای خودشان وضع میكنند . اين مقررات ، قوانين است ولی اين مقررات را هم رعايت میكنند برای اينكه منافع همه اينها اقتضا میكند كه اين مقررات را رعايت كنند . مثلا میآيند [ اصل ] عدالت را وضع میكنند چون منافعشان چنين اقتضا میكند . وقتی همه میبينيم كه ما به اين زندگی اجتماعی احتياج داريم و اين زندگی اجتماعی هم بدون عدالت امكان پذير نيست میگوييم پس بياييم تسليم عدالت بشويم . من عدالت را میخواهم برای اينكه شما به من زور نگوييد ، شما هم عدالت را میخواهيد برای اينكه من به شما زور نگويم . اما اينكه من عدالت را برای خود عدالت بخواهم اساسا معنی ندارد . بعد بشر میبيند برای زندگی مادی خودش هر چه كه بر طبيعت آگاهتر بشود و اطلاع بيشتری پيدا كند بهتر است ، علم خيلی به زندگيش كمك میكند و اصلا بهترين ابزار و بهترين وسيله برای زندگی مادی همين علم و اطلاع است . در نتيجه میآيد به آن قداست میبخشد و قداست برايش فرض میكند ، و الا اينكه علم يك قداست ذاتی داشته باشد كه من علم را به خاطر خود علم بخواهم معنی ندارد ، علم هم يك ابزار است ولی هيچ ابزاری به اندازه اين ابزار به درد زندگی مادی و معاشی انسان نمیخورد . پس انسان چون میبيند علم بهترين ابزار است ، به آن قداست میبخشد . احيانا يك سلسله قداستها را نيرنگ به وجود میآورد ( يعنی اين جور توجيه میكنند ) ، طبقاتی كه به هر علتی معلوماتی به دست آوردهاند ، اطلاعات بيشتری دارند و قهرا از مردم ديگر واردتر هستند و همچنين زيركتر و باهوشتر هستند و میتوانند مردم ديگر را فريب بدهند ، برای اينكه از محصول كار ديگران استفاده كنند میآيند برای علم يك قداست ذاتی قائل میشوند كه بله علم چنين است و عالم چنان ، پس چون ما عالم هستيم شما برويد كار كنيد و بدهيد ما بخوريمبرای هنر و زيبايی هم يكچنين توجيهی میكنند . همين طور برای خلق و ابداع . خلق و ابداع چيست ؟ آن هم چون وسيلهای است برای زندگی مادی و برای معاش ، [ انسان برای آن قداست فرض میكند ] و الا خودش فی حد ذاته چيزی نيست . عشق و پرستش كه اساسا بی معنی است ، زيرا انسان را از خود بيگانه و از خود بيرون میكند . اينكه عاشق موجود ديگری بشود و بعد در راه او اظهار فنا كند و همه چيزش را بخواهد فدای او كند اصلا با هيچ منطقی جور در نمیآيد
[ اين توجيه از مقولات مذكور ] يعنی شستن زير پای همه اينها ، قهرا ارزشهای اخلاقی بی پايه میشود . ناچار بايد ارزشهای اخلاقی را جزء فرضيات و مجعولات و ساختهها و پرداختههای طبقات استثمارگر بخوانند كه اينها يعنی چه ؟ ! جود يعنی چه ؟ ! احسان يعنی چه ؟ ! ايثار يعنی چه ؟ ! فداكاری يعنی چه ؟ ! يعنی قهرا نمیتوانند اينها را توجيه كنند ، منتها در اينجا بعضی از مكتبها اين شجاعت را داشتهاند كه از اصول خودشان همان نتايج را بگيرند كه اين اصول آن نتايج را میدهد ، اما بعضی مكتبهای ديگر اين شجاعت را ندارند
حسيون شجاع و غير شجاع
در بحث فطريات علمی عرض كرديم كه وقتی موج فلسفه حسی در اروپا پيدا شد يك گروه ، حسی شدند و از اين گروه عدهای واقعا حسی و وفادار به حسی بودن خودشان و شجاع در التزام به لوازم حسی بودن باقی ماندند ، گفتند ما جز به آنچه كه با حواس خودمان آن را درك بكنيم به هيچ چيز ديگری ايمان و اعتقاد نداريم ولی نفی هم نمیكنيم . به اين دو اصل وفادار ماندند : . 1 چيزی را كه حس نمیكنيم نه نفی میكنيم و نه اثبات . ( حرف حسابی . چون گفت " حس " ، میگويد من اين را حس میكنم ، چون حس میكنم وجود دارد ولی حس كه به من نمیگويد هر چه من حس نمیكنم وجود ندارد ، بلكه میگويد من حس نمیكنم ). 2 در مورد خيلی از مسائل گفتند اگر چه تمام اذهان ، اينها را قبول دارند ولی چون ما اكنون كه كاوش كرديم ديديم محسوس نيست میگوييم ما اينها را قبول نداريم ، مثل اصل عليت . گفتند اصل عليت ، محسوس نيست . آنچه محسوس است اين است كه حوادث اين جهان با يكديگر احيانا توالی دارند ، تعاقب دارند ، معيت دارند ، اما آنچه را كه ما به نام عليت میشناسيم و میگوييم " الف " علت است از برای " ب " و تصويرمان از عليت اين است كه اگر " الف " نباشد محال است كه " ب " وجود پيدا كند و میگوييم وجود " ب " وابسته به وجود " الف " است ، اينها را كه انسان احساس نمیكند ، اينها را عقل ساخته ، و چون حس اينها را ثابت نمیكند ما قبول نداريم
اينها حسيون شجاع هستند يعنی حسيونی كه به لوازم حسی بودن مكتبشان كاملا مؤمن و معتقدند و از اين جهت قابل تكريماند
ولی يك عده ديگر خواستند در مقدمات حسی باشند و در نتيجه گيری عقلی
ماديون همه از اين قبيلاند . ماديون از يك طرف در باب شناخت مانند حسيون اظهار نظر میكنند و از طرف ديگر در باب مسائل فلسفه ، مانند عقليون اظهار نظر میكنند ، يعنی تكيه میكنند روی مسائلی كه حس درباره آن مسائل ساكت است
سخن نيچه
در باب گرايشها هم همين طور است . پيروان مكتب مادی انسانی - يعنی آن مكتبی كه انسان را مادی محض میداند - تقسيم شدند به دو دسته . يك گروه را ما ماديون شجاع میدانيم و گروه ديگر را ماديون غير شجاع يا بگوييم مزور . ماديون شجاع كسانی بودند كه به لوازم مادی بودن روح از هر جهت ملتزم شدند ، مثل نيچه . نيچه يك فيلسوف مادی است ، در مورد انسان به روح و اين جور مسائل معتقد نيست ، در نتيجهگيريهايش هم در مورد انسان كاملا بر اساس همين فلسفه خودش نتيجه گيری كرده استمیگويد آنچه را كه به نام " اخلاق " میگويند همه را بريزيد دور ، اگر تا كنون همه اخلاقيون دنيا آمدهاند گفتهاند كه دنبال هوای نفس نرويد من میگويم برويد ، چرا نرويد ؟ ! اگر همه اخلاقيون دنيا آمدهاند گفتهاند به كمك ضعيف بشتابيد و به جنگ قوی كه به ضعيف تجاوز میكند بشتابيد من میگويم برعكس ، اگر ضعيفی را ديديد [ شما هم حق او را پايمال كنيد ] . آن شاعر ما میگويد :
| چو میبينی كه نابينا و چاه است |
| اگر خاموش بنشينی گناه است |
اين است كه تمام ارزشهای انسانی را نفی كرده است ، و به حق اگر ما در باب انسان ، انسان را موجودی صد در صد مادی بدانيم راهی جز نفی كردن اينها نيست ، يعنی آنچه كه ما به نام " انسانيت " و " گرايشهای انسانی " و " مقدسات انسانی " میناميم ، همه موهوم و بی اساس است
از يك طرف ماترياليسم انسانی قائل شدن و از طرف ديگر دم از انسانيت و ارزشهای انسانی زدن ، تناقض است و قابل توجيه نيست . ارزشهای انسانی با فطرت انسانی جور در میآيد و فطرت انسانی با اين جور در میآيد كه انسان در سرشت خودش يك مايه انسانی دارد ، مايهای برای همين گرايشهای مقدس ، يعنی در سرشت انسان يك حقيقت مقدسی هست كه ميل به تعالی در ذات او نهفته است . تضاد درونی انسان ، تضاد حقيقی درونی فرد كه در حديث آمده و به دنبال آن در ادبيات ما آمده است [ بيانگر همين واقعيت است ]
حديثی از " كافی "
در حديثی كه شيعه و سنی روايت كردهاند و در شيعه در كتاب كافی هست آمده است كه خداوند متعال فرشته را آفريد و او را از عقل محض ساخت و حيوان را آفريد و او را از شهوت محض ساخت و انسان را آفريد و در انسان اين دو را سرشت فرشته و سرشت حيوان را با يكديگر تركيب كرد و از او انسان آفريده شد : « ان الله تعالی خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و خلق البهائم و ركب فيهم الشهوه و خلق الانسان و ركب فيه العقل و الشهوه » ( 1 )مولوی هم میگويد :
| در حديث آمد كه خلاق مجيد |
| خلق عالم را سه گونه آفريد |
اين تركيب انسان به تعبير حديث از جنبه فرشتهای و جنبه حيوانی ( يك موجود فرشته - حيوان ) قهرا در انسان دو گرايش متضاد به وجود آورده ، گرايشی رو به بالا و گرايشی رو به پايين ، گرايشی آسمانی و گرايشی زمينی
آنگاه خدا به انسان عقل و اراده داده است و او را در ميان اين دو راه [ مختار كرده است : ] « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »( 2 ) . او را در ميان دو راه قرار داده و به او اراده مطلق و آزاد داده است كه خودش از اين دو ، يكی را انتخاب كند
پاورقی :
. 1 علل الشرايع ، ج 1 ، باب 6 ، ص 4 ، با اندكی اختلاف
. 2 انسان / . 3
تمثيل مولوی
پس انسانيت در اين مكتب ناشی از آن جنبه معنوی روحی ملكوتی انسان است بر خلاف گرايشهای مادی انسان ، و آنگاه انسان در ميان اين تضاد بايد يكی را انتخاب كند ، و چه مثل فوق العاده عالیای در اين زمينه در مثنوی مولوی آمده است و واقعا مولوی عجيب است در نشان دادن اين جور مسائل روحی و معنوی . در همين زمينهها بعد كه میگويد انسان اينچنين آفريده شده است ، نيمی از انسان آسمانی است و نيم ديگر زمينی ، نيمی ملكوتی است و نيم خاكی ، و هميشه اين تضاد در كار است و انسان در نوسان است ، گاهی از مرتبه مجنون فكرش رفت به سوی معشوق خودش و از اين حيوان غافل شدحيوان هم باز به فكر معشوق و محبوب خودش كه در طويله بود افتاد و چون ديد رها شده برگشت . چندين بار اين كار تكرار شد :
| همچو مجنون در تنازع با شتر |
| گه شتر چربيد و گه مجنون حر |
| يك دم ار مجنون ز خود غافل شدی |
| ناقه گرديدی و وا پس آمدی |
| گفت ای ناقه چو هر دو عاشقيم |
| ما دو ضد بس همره نالايقيم |
| عشق مولا كی كم از ليلاستی |
| بنده بودن بهر او اولاستی |
عشق روحانی ماركسيسم و ثبات ارزشهای انسانی
سؤال اول راجع به بحثی است كه ما در معنی فطريات كرديم ، در جمع ميان آيهای كه میفرمايد شما آفريده شديد در حالی كه چيزی نمیدانستيد ، و آياتی كه آنها را آيات ميثاق و فطرت میناميم . ما آنجا به اين شكل مطلب را بيان كرديم كه گفتيم نظريه فيلسوفان اسلامی به اين نحو است كه انسان يك سلسله معلومات فطری دارد به معنی اينكه اين معلومات ، اكتسابی نيست نه به معنی اين كه بالفعل همراه او هست و آنها را با خود آورده است . با خود بياورد و از اول داشته باشد يك مطلب است ، وقتی كه برايش پيدا میشود از راه كسب پيدا نمیشود مطلب ديگری است . اين به معنی آن است كه همين قدر كه بر ذهن عرضه میشود ، بدون اينكه نيازی به دليل باشد ، ذهن آن را در میيابد . در سؤال ، اين را بردهاند به مسأله عالم ذر : آيا اين سؤال پيش نمیآيد كه پس آن تعهد و ميثاق الهی و " بلی " گفتن ما در عالم ذر چيست ؟ و اگر قرار باشد از آن تصديق كه علم هم تصورات و تصديقاتی است چيزی در ما نمانده باشد چگونه خداوند به آن استشهاد میكند و ارجاع میدهد ؟ نه ، اين با آن منافات ندارد . اگر میرسيديم كه ديگر نخواهيم رسيد آيه ذر را درست بيان میكرديم ولی اينجا ما میتوانيم شما را ارجاع بدهيم به تفسير الميزان . در تفسير الميزان البته من ترجمه فارسی آن را نديدهام كه چگونه ترجمه كردهاند ولی در جلد هشتم متن عربی الميزان كه اين قسمت را بحث كردهاند بسيار عالی و خوب بحث كردهاند . در بحث امروز ، ما میرسيم به مطالبی كه اين را بيشتر توضيح بدهيمتحليلی ديگر از ماهيت عشق روحانی
سؤال دوم اين است : چطور میتوان هر نوع عشق روحانی را هر چند معشوق ، انسانی عادی باشد همان عشق حقيقی به ذات باريتعالی و منبعث از آن دانست ؟ در آن نظريهای كه ما نقل كرديم عرض كرديم كه اولا اينها معتقدند كه دو نوع عشق وجود دارد : عشقهای جسمانی و عشقهای روحانی ، يعنی پارهای از عشقها عشقهای روحانی است نه هر عشقی . اين اشتباه نشود . به عقيده اينها پارهای از عشقهای انسانها [ به يكديگر ] هم عشقهای روحانی است . حال چگونه میتوان آن را عشق حقيقی به ذات باريتعالی دانست ، آن بر اساس اين مطلب است كه در واقع اينها میخواهند بگويند كه در عشق روحانی ، معشوق حقيقی ، اين شخص نيست بلكه اين شخص به منزله يك محركی و به منزله يك مظهری هست كه ولو خودش عاشق خيال میكند كه معشوق حقيقیاش اين است ولی در واقع معشوق حقيقی او اين نيست . عرفا اساسا به عشق مجازی معتقد نيستند ، آنها تمام عشقها را حقيقی میدانند و میگويند يك جمال بيشتر وجود ندارد كه جمال حق است و همه جمالهای ديگر پرتوی و آينهای از آن جمال هستند . هر جمالی در هر حدی كه جمال است آن اندازهای [ جمال ] است كه پرتوی از آن را ارائه میدهد ، و فطرت انسان ، كمال و جمال را كه جستجو میكند كمال محدود و جمال محدود را نمیخواهد ، كمال مطلق و جمال مطلق را میخواهد ، يعنی خواسته فطری انسان آن است ولی از باب اشتباه در مصداق سراغ اين جمالهای محدود كه اينها به همان اندازه كه مظهر هستند معشوق واقع میشوند میرود و به همين دليل بعد از رسيدن ، از او سرخوردگی پيدا میكند و دنبال محبوب ديگر میرود ، در شعور ناخودآگاه خود حس میكند كه اين ، آن چيزی كه او میخواهد نيستمسألهای برای انسان مطرح است و آن اين است كه چرا انسان چيزهايی را كه ندارد اينقدر طالب است ؟ وقتی كه آنها را واجد شد ديگر آن حرارتش و آن طلبش از بين میرود و به اصطلاح حالت دلزدگی برايش پيدا میشود . اين خودش يك مسألهای است كه چرا انسان چيزی را كه ندارد اينقدر میخواهد و آرزو میكند ، همان را كه اينقدر میخواهد و آرزو میكند بعد كه به آن میرسد تدريجا نسبت به آن حالت دلزدگی پيدا میكند ، و به اصطلاح میگويند انسان طالب تنوع و تفنن است ، چرا طالب تنوع است ؟ قاعده اقتضا میكند كه چيزی را كه مقتضای طبيعت است و میخواهد ، چون میخواهد ، بايد به آن آرام بگيرد . چرا بعد میخواهد از آن بگذرد و طالب تنوع است ، باز میخواهد به چيز ديگر برسد ، اين معشوق را رها كند معشوق ديگر ، آن معشوق را رها كند معشوق ديگر ، تا آنجا كه اين مثل پيدا شده است كه " انسان هميشه طالب آن چيزی است كه ندارد " و راست هم هست ، انسان طالب چيزی است كه ندارد ، به معنی اينكه طالب چيزی است كه ندارد و بيزار از چيزی است كه دارد . چرا اين جور است ؟ بعضی خيال كردهاند كه اين لازمه ذات و فطرت انسان است . چرا لازمه ذات و فطرت انسان اين باشد ؟ سرگردانی كه نمیتواند لازمه ذات انسان باشد ، بگوييم لازمه ذات انسان اين باشد كه هميشه سرگردان باشد و دائما مطلوب عوض كند ! تحليل صحيح اين مطلب همين حرفی است كه گفتهاند انسان اگر به آن چيزی كه مطلوب حقيقی و واقعی اوست برسد آرام میگيرد . انسان در واقع و در عمق ذات خودش سرگردان نيست . اين سرگردانيها ناشی از اين است كه آن حقيقت را به صورت مبهم میخواهد و برای [ رسيدن به ] او تلاش میكند ، به يك چيزی میرسد خيال میكند اين همان است ، ولی يك مدتی كه از نزديك او را بو میكند طبيعت و فطرتش او را رد میكند ، میرود سراغ چيز ديگر ، و همين طور . اين است كه اگر به آن مطلوب حقيقی برسد به سعادت حقيقی كه سعادت حقيقیاش قهرا آرامش به همان معنای فوق همه چيز است به آرامش حقيقی میرسد . اين است كه قرآن میفرمايد : « الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله » ، و بعد میفرمايد : « الا بذكر الله تطمئن القلوب »( 1 )
" « الا »" حرف تنبيه است ، در مقام تأكيد و تنبيه گفته میشود ( يعنی توجيه كنيد ! هان ! ) ، " « بذكر الله »" جار و مجرور است متعلق به " « تطمئن القلوب »" كه بر آن مقدم شده ، و وقتی كه جار و مجرور بر فعل مقدم میشود علامت حصر است ، يعنی هر متعلق فعلی كه بر فعل مقدم بشود علامت حصر است ، يعنی مفهوم " تنها " دارد . " « الا بذكر الله تطمئن القلوب »" يعنی تنها با ياد خدا دلها آرام میگيرد ، يعنی رسيدن به هيچ مطلوبی به انسان آرامش حقيقی نمیدهد ، يك آرامش موقت میدهد تا وقتی كه خيال میكند به مطلوب حقيقی رسيده است ، ولی يك مدتی كه فطرتش او را از نزديك بو كرد و او را شناخت و درست درك كرد يك نوع عدم سنخيت [ ميان خود و او ] درك میكند و حالت بيزاری در او پيدا میشود
تنها حقيقتی كه اگر به او برسد ديگر محال است نسبت به او بيزاری پيدا كند خداوند متعال است ، و اين ، زمانی است كه قلب انسان به " حقيقت " ، به " او " ، به " توحيد " رسيده باشد
اين است كه عدهای میگويند بهشت بايد بدترين جاهای عالم هستی باشد ، زيرا بهشت يك وضع يكنواخت دارد و بعلاوه در بهشت همه چيز را انسان دارد و وقتی همه چيز داشته باشد مثل اين است كه هيچ چيز نداشته باشد
پاورقی : . 1 رعد / . 28
انسان وقتی نداشته باشد بعد تلاش كند و به دست بياورد آن وقت برايش لذت دارد و الا اگر داشته باشد . مثل يك بچه اعيان میشود كه از همان لحظه اولی كه چشم به دنيا باز میكند موجبات خوشی برايش فراهم است ، هيچ چيز برايش تازگی ندارد و چون هيچ چيز برايش تازگی ندارد لذت برايش مفهوم نداردبرای آن بچه فقير كه پای برهنه در كوچه حركت كرده يك جفت كفش خيلی لذت دارد . ولی آنكه اصلا برايش پابرهنگی مفهوم نداشته و درد پا برهنگی را احساس نكرده است لذت كفش داشتن را هم هرگز احساس نمیكند . اين است كه روسو در كتاب اميل میگويد كسانی كه بچههای خود را غرق در نعمتها بزرگ میكنند ، آنها را به شكلی بزرگ میكنند كه نسبت به لذت هيچ حساسيت ندارند يعنی از موجبات لذت واقعا لذت نمیبرند ولی نسبت به دردها خيلی حساسيت دارند يعنی كوچكترين درد پدرشان را در میآورد
برعكس ، بچههايی كه از اول در ميان رنجها و سختيها بزرگ شدهاند . نسبت به درد ، حساسيت ندارند چون عادت كردهاند ، يعنی تحمل سختيها برايشان آسان است بلكه سختی را اصلا حس نمیكنند و در مقابل ، كوچكترين موجبات لذت ، حداكثر لذت را برايشان ايجاد میكند
اينها میگويند كه پس بهشت هم علی القاعده بايد از همه جای عالم هستی خسته كنندهتر و بی لذتتر باشد ، زيرا همه موجبات لذت در آنجا فراهم است و بلكه آنجا میشود يك زندان و بدترين زندانها
پاورقی : . 1 كهف / 108 [ و با ما قبل آن چنين است : ان الذين امنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا، خالدين فيها لايبغون عنها حولا غ]
قرآن در يك جا گويی دارد به اين نكته جواب میدهد ، میفرمايد : « لايبغون عنها حولا »(1) ( در باب بهشت و نعمتهای بهشت است ) . يعنی اهل بهشت طالب تحول نيستند ، يعنی بهشت برايشان خستگی آور نيست ، ( 1 ) چرا ؟ زيرا اگر بهشت مثل يك باغی میبود در دنيا منتها يك باغ جاويد ، يعنی همه چيزش دنيا میبود و انسان در انسانيت خودش همان كيفيت دنيايی خودش را میداشت قطعا چنين چيزی بود ، يعنی اگر بهشت را در دنيا برای بشری كه در دنياست بسازند و به فرض محال جاودانگی هم به آن بدهند ، همين ايراد وارد است ، ولی مسأله اين است كه بهشت برای بهشتی به عنوان انعامی از نعمتهای الهی است ، يعنی حتی بهشت جسمانی و لذات جسمانی هم برای او عنوان كرامت الهی را دارد ، بدين معنی كه يك موجود تا در حدی از عرفان و معرفت نباشد بهشت برای او نمیتواند معنی پيدا كند . برای يك نفر بهشتی ، آن اساس لذتها اين است كه الان مهمان خالق خودش هست ، بر سر سفره خالق خودش نشسته است ، يعنی با آن حقيقت پيوند خورده است كه وقتی به آن حقيقت پيوند خورد ديگر مسأله خستگی و تنوع و تحول و از سر كوی او رفتن به جای ديگر معنی نداردبه عبارت ديگر هر چيزی غير از خدا و يا آنچه كه عنوان كرامت الهی و لطف الهی و عنايت الهی و سفره الهی داشته باشد ، آنچه كه غير از خداست ، برای انسان نمیتواند مطلوب جاودانه باشد و تنها خداست كه برای انسان مطلوب جاودانه است . امكان اينكه در بهشت ، انسان حالت دلزدگی ، سيری و تنوع خواهی و اينكه " از اينجا بروم جای ديگر " پيدا كند وجود ندارد ، در آنجا جای ديگر معنی ندارد ، " جای ديگر " در اين امور محدود فرض میشود ، و اصلا بگوييد " جای ديگر " برايش تصور ندارد . از جايی به جايی افتاديم . مسأله عشق روحانی را داشتيم میگفتيم ، مطلب به اينجا كشيده شد
پاورقی :
. 1 در اين زمينه آيات ديگری نيز هست


