next page

fehrest page

back page

3 . گرايش به جمال و زيبايی

سوم : مقوله زيبايی . در انسان گرايش به جمال و زيبايی چه به معنی‏ زيبايی دوستی و چه به معنی زيبايی آفرينی كه نامش هنر است به معنی مطلق‏ وجود دارد . اين هم خود يك گرايشی است در انسان و هيچ كس نيست كه از اين حس فارغ و خالی باشد . انسان لباس هم كه می‏پوشد كوشش می‏كند تا حدی‏ كه برايش ممكن باشد وضع زيباتری برای خودش به وجود بياورد . اتاقش را [ زيبا می‏كند ] . همين سالن را در نظر بگيريد . كار اوليه‏ای كه اين سالن‏ برای آن ساخته شده است چيست ؟ اجتماع دانش‏آموزان يا اجتماع اولياء دانش آموزان برای گزارش كارها ، برای سخنرانی كردن و خلاصه اجتماع عمومی‏ . حال اينكه آن پرده‏ها اين جور باشد ديگر جزء موضوع نيست . آيا آن‏ پرده‏ها اين جور باشد يا نباشد ، مثلا صدا را بهتر می‏رساند ؟ نه ، ولی اين‏ خودش فی حد ذاته [ مطلوب انسان است و ] اصلا زيبايی برای انسان موضوعيت دارد . همچنين‏ انسان ساختمان را در درجه اول برای حفظ خود از گرما و سرما و دزد و امثال‏ اينها می‏سازد ولی هميشه آن را با حس زيبايی خودش مخلوط می‏كند ، يعنی‏ هميشه می‏خواهد منظره آن ساختمان ، مبلمان و فرش اتاقش زيبا باشد . اين‏ زيبايی يك چيزی است در انسان . انسان زيباييهای طبيعت را دوست دارد
يك جا كه يك آب صاف و زلال می‏بيند ، يك استخر ، يك دريا ، از ديدنش‏ لذت می‏برد ، از مناظر خيلی عالی طبيعی لذت می‏برد ، از منظره آسمان ، از افق ، از كوهها ، از همه اينها لذت می‏برد ، يعنی اينها را زيبا می‏بيند و از زيبايی اينها لذت می‏برد
و همين طور است مسأله هنر كه خودش خلق نوعی زيبايی است ، اموری كه‏ از قديم " صنايع مستظرفه " ناميده شده‏اند ، مثل خط كه يك هنر خيلی‏ قديمی است . خط بسيار زيبا برای انسان ارزش فوق العاده‏ای دارد و آن را حفظ می‏كند . قرآنی كه با خط بسيار زيبا نوشته شده باشد ، ده بار هم اگر انسان آن را ديده باشد دفعه يازدهم باز می‏خواهد ببيند ، بلكه صد بار هم‏ ديده باشد دفعه صد و يكم باز می‏خواهد تماشا كند
مرحوم ابوی ما ( رضوان الله عليه ) كه خط خودشان هم خوب بود ، به " خط " مخصوصا علاقه خاصی داشتند . ايشان می‏گفتند اگر قرآن خيلی خوش خط دست من باشد ديگر نمی‏توانم بخوانم ، چون آنقدر خيره می‏شوم به خطش و به‏ زيباييش كه از خواندن می‏مانم . نمونه خط زيبا كتيبه بايسنقر است در جلو ايوان مقصوره [ در حرم امام رضا عليه‏السلام ] در آن كتيبه بزرگی كه جلو پيشانی ايوان است ، و بايسنقر كه پسر گوهرشاد بوده ، خودش در آخر اين‏ كتيبه نوشته است : " كتبه بايسنقربن شاهرخ بن امير تيمور گوركان . " گوهرشاد زن‏ شاهرخ بوده است و بايسنقر پسر او . در خط ثلث ، ديگر نظيری برای‏ بايسنقر نيامده است ، نه قبل از او كسی چنين خط ثلثی نوشته است و نه‏ بعد از او كسی توانسته بنويسد . با اينكه عليرضا عباسی كه در زمان شاه‏ عباس می‏زيسته فوق العاده خطاط خوبی است و نمونه‏های خطش كه اكنون در اصفهان يا در قم در مقبره شاه عباس هست فوق العاده زيباست ولی [ هرگز به پای بايسنقر نمی‏رسد ]
خود قرآن ، يكی از جهات آيت بودنش از مقوله زيبايی يعنی فصاحت و بلاغت است ، و يكی از بزرگترين عاملهای جهانی كردن قرآن ، عامل زيبايی‏ يعنی فصاحت و بلاغت فوق العاده آن است
غرض اين است كه گرايش به زيبايی و مظاهر زيبايی نيز يك گرايش است‏ در انسان

4 . گرايش به خلاقيت و ابداع

يكی ديگر از گرايشها كه گرايش چهارم است خلاقيت و ابداع است . اين‏ گرايش در انسان هست كه می‏خواهد خلق كند و بيافريند ، چيزی را كه نبوده‏ است به وجود بياورد . درست است كه بشر برای رفع حوائج زندگيش هم به‏ كار صنعت و خلاقيت و ابداع پرداخته است ، ولی همين طور كه علم ، هم‏ وسيله‏ای بوده برای زندگی و هم خودش برای انسان هدف بوده است [ خلاقيت‏ نيز چنين بوده است ] . مسأله‏ای امروز مطرح است كه آيا علم برای علم يا علم برای زندگی ؟ جوابش اين است : هر دو ، يعنی علم برای بشر ، هم به‏ اصطلاح طلبه‏ها مطلوب بالذات است و هم مطلوب بالغير ، يعنی علم هم برای ذات خودش مطلوب است و هم [ برای آنكه ] وسيله‏ای‏ است برای حل مشكلات بشر . از آن جهت كه علم و كشف حقيقت است مطلوب‏ بالذات است ، و از آن جهت كه علم و كشف حقيقت است مطلوب بالذات‏ است ، و از آن جهت كه در عين حال قدرت است و توانايی و " توانا بود هر كه دانا بود " و وسيله‏ای است برای حل مشكلات زندگی ، مطلوب بالغير است
خلاقيت نيز همين طور است . شما ( 1 ) در دانش آموزان ، بهتر تجربه‏ كرده‏ايد و می‏دانيد يك بچه وقتی چيزی را خلق و ايجاد می‏كند چگونه به او سرور و فرح دست می‏دهد و احساس شخصيت به خودش می‏كند . وقتی كاردستی به‏ او می‏دهيد كه اين كاردستی را بساز [ مسرور می‏شود ] . می‏خواهد كه يك چيز جديدی به وجود آورده باشد . به طور كلی ابتكار در هر قسمتی ، خودش خلق‏ است . افرادی را شما می‏گوييد اينها ابتكار دارند . مثلا می‏گوييد كه در كار معلمی ، فلان شخص ابتكار دارد ، يعنی روشی را خلق می‏كند . افراد ديگر ممكن است تابع و مقلد باشند ، يعنی روشهای ديگران را تقليد و پيروی‏ می‏كنند ، ولی بعضی از افراد اين قدرت را دارند كه می‏توانند روش‏ بيافرينند . به طور كلی در طرحهای اجتماعی ، طرحهای مملكت داری ، طرحهای‏ شهرسازی ، در اموری كه مثلا يك شهرداری بايد طرح و ابتكار داشته باشد ، در برنامه ريزی‏ها و تأليف كتابها [ برخی مبتكرند و برخی مقلد ]
می‏بينيد خيلی از كتابها صرفا جنبه تقليدی دارد . مثل معروف ، می‏گويند : " كتابهای چاپی را خطی می‏كنند ، دو مرتبه خطيها را چاپی می‏كنند " يعنی‏ حرفهايی را كه از كتابهای چاپی گرفته‏اند می‏نويسند و دوباره می‏دهند به‏ چاپ

پاورقی : . 1 [ اشاره به حضار است كه عبارت از مديران و دبيران مدرسه نيكان‏ بوده‏اند ]

بديهی است كه در اين كار ابتكار نيست . ولی افرادی هستند كه كتابهايشان‏ ابتكار است ، خلق و آفرينندگی است ، و اين تمايل در هر انسانی هست كه‏ می‏خواهد آفريننده باشد
از اينها بالاتر در نظريه‏هاست . يك كسی يك نظريه خلق می‏كند ، بعد آن‏ را اثبات می‏كند و بعد ديگران نظريه او را می‏پذيرند . ( اين خودش يك‏ نوع قدرت و خلق است . ) مثل آن كسی كه " حركت جوهريه " را به عنوان‏ يك نظريه خلق كرد و بعد اثبات كرد و ديگران پيروی می‏كنند . البته اين‏ را هم توجه داريد كه در بعضی امور دو سه مقوله با همديگر توأم می‏شوند ، مثلا كسی كه شعری ابتكار می‏كند و مبتكر در شعر است ، مثل حافظ ، در آن‏ واحد دو كار كرده است ، يكی اينكه چيزی را " خلق " كرده يعنی آن حس‏ خلاقيت خودش را ارضاء كرده ، و ديگر آنكه يك " زيبا " آفريده است‏ يك شعر زيبا يعنی آن حس زيبايی را ارضاء كرده است ، و ممكن است حس‏ حقيقت جويی هم با آن ارضاء شده است . منافات ندارد كه يك شی‏ء در آن‏ واحد از چند مقوله شمرده شود

5 . عشق و پرستش

مقوله پنجم مقوله‏ای است كه ما عجالتا نام آن را مقوله " پرستش " يا مقوله " عشق و پرستش " می‏گذاريم . بر می‏گرديم به حرف اول خودمان كه‏ در جهان هيچ موجودی به اندازه انسان نيازمند به تفسير و توضيح نيست ، چون در انسان چيزها ديده می‏شود . كه در غير انسان ديده نمی‏شود ، و پيچيدگيهايی مشاهده می‏شود كه توضيح و تفسيرش آسان نيست بلكه فوق العاده‏ مشكل است ، و به همين جهت است كه انسان را " عالم صغير " ناميده‏اند يعنی به تنهايی خودش يك جهان است . عرفا اين را هم قبول ندارند كه انسان‏ عالم صغير باشد ، می‏گويند عالم ، انسان صغير است و انسان ، عالم كبير
مولوی می‏گويد :
چيست اندر خانه كاندر شهر نيست
چيست اندر جوی كاندر نهر نيست
خانه جزء است و شهر كل ، هر چه در خانه باشد در شهر قطعا هست . ولی‏ در شهر ممكن است چيزهايی باشد كه در خانه نباشد كه اغلب هم اينطور است‏
همچنين چيزی كه در جوی كوچك باشد در رودخانه البته هست . بعد نتيجه‏ گيری می‏كند و می‏گويد :
اين جهان جوی است دل چون نهر آب
اين جهان خانه است دل شهری عجاب
نه عكس قضيه كه بگويد اين انسان ( دل يعنی انسان ) خانه است و جهان‏ شهر
غرضم اهميت انسان است ، و در انسان خيلی چيزهاست كه نيازمند به‏ تفسير است و اين ساده‏انگاريها در موضوع انسان خيلی اشتباه است . اين‏ ساده‏انگاريها را همه كرده‏اند . حال موضوعی كه شايد بيشتر هم نياز باشد كه‏ ما شرح بدهيم مسأله " عشق و پرستش " و در واقع مسأله " عشق " است
خود همين عشق در انسان يك پديده معضل عجيبی است كه خيلی نياز به تفسير دارد . در باب عشق بعضی اصلا عشق را جز از مقوله شهوت ندانسته و گفته‏اند عشق همان هيجان غريزه جنسی است ، چيز ديگری غير از آن نيست ، يعنی‏ مبدئش غريزه جنسی است انتهايش هم غريزه جنسی است
نظريه ديگری هست كه معتقد است كه عشقها از غريزه جنسی شروع می‏شود ولی‏ بعد تلطيف می‏شود ، جنبه جنسی خودش را از دست می‏دهد و حالت روحانی به‏ خود می‏گيرد . و يك نظريه ديگر هست كه از اساس قائل به دو نوع عشق است‏ : عشقهای جسمانی كه مبدأ جسمانی و غايت جسمانی دارد ، و عشقهای روحانی‏ كه از ابتدا مبدأ روحانی دارد و غايتش هم روحانی است
مسأله عشق خصوصا در آنجا كه با پرستش توأم می‏شود و بلكه هر عشقی كه به‏ مرحله عشق واقعی برسد ( يعنی حساب شهوات را بايد جدا كرد ) به مرحله‏ پرستش می‏رسد ، يعنی اين دو در واقع از يكديگر تفكيك پذير نيستند به هر حال مسأله عشق و پرستش در انسان مسأله‏ای است كه فوق العاده نيازمند به‏ تحليل و تفسير و توضيح و توجيه است . بايد بررسی شود كه واقعا چه مبدئی‏ دارد ؟ آيا اين حرفی كه از قديم به افلاطون نسبت داده‏اند و لهذا امروز هم‏ می‏گويند " عشق افلاطونی " راست است ؟ آيا در انسان واقعا يك مبدأ غير جسمانی و غير مادی برای عشق وجود دارد ؟ و آيا عشقهای روحانی هم در انسان‏ وجود دارد و اگر وجود دارد چيست ؟

عشق و پرستش توجيه گرايشهای انسانی

بحث درباره يك سلسله گرايشها در انسان بود كه اين گرايشها در حيوان‏ وجود ندارد و گفتيم همين گرايشهاست كه انسان را موضوع مهمی برای توجيه و تفسير و فلسفه كرده است . چهار تا از اين گرايشها را در جلسه پيش گفتيم‏ ، حال به يك گرايش ديگر ولو به طور اجمال اشاره می‏كنيم . اين گرايش‏ همان چيزی است كه گفتيم می‏توانيم نام آن را " عشق و پرستش " بگذاريم‏ و بگوييم از مقوله " عشق و پرستش " است
توضيحی بايد عرض بكنم و آن اين است كه اين مطلب يك امر بسيار محسوسی هست كه در انسان زمينه چيزی وجود دارد كه ما آن را " عشق " می‏ناميم . عشق ، چيزی است مافوق محبت . محبت در حد عادی ، در هر زمينه نيز در انسان وجود دارد ، زمينه چيزی كه آن را معمولا " عشق " می‏نامند . در زبان عربی می‏گويند كلمه " عشق " در اصل از ماده " عشقه‏ " است ، و " عشقه " نام گياهی است كه در فارسی به آن " پيچك " می‏گويند كه به هر چيز برسد دور آن می‏پيچد ، مثلا وقتی به يك گياه ديگر می‏رسد دور آن چنان می‏پيچد كه آن را تقريبا محدود و محصور می‏كند و در اختيار خودش قرار می‏دهد . يكچنين حالتی [ در انسان پيدا می‏شود ] و اثرش‏ اين است كه بر خلاف محبت عادی انسان را از حال عادی خارج می‏كند ، خواب‏ و خوراك را از او می‏گيرد ، توجه را منحصر به همان معشوق می‏كند ، يعنی‏ يك نوع توحد و تأحد و يگانگی در او به وجود می‏آورد ، يعنی او را از همه‏ چيز می‏برد و تنها به يك چيز متوجه می‏كند به طوری كه همه چيزش او می‏شود ، يك چنين محبت شديدی
در حيوانات چنين حالتی مشاهده نشده است . در حيوانات ، علائق حداكثر در حدود علائقی است كه انسانها به فرزندانشان دارند . يا همسرها به‏ همسرها دارند . اگر غيرت دارند ، اگر تعصب دارند ، هر چه كه نسبت به‏ اينها دارند ، در حيوانات هم كم و بيش پيدا می‏شود . ولی اين حالت به‏ اين شكل ، مخصوص انسان است . اينكه اصلا ماهيت اين حالت چيست ، خود يكی از موضوعات فلسفه شده است . بوعلی سينا رساله مخصوصی دارد در " عشق " . همچنين ملاصدرا در كتاب اسفار در بخش الهيات ، صفحات زيادی‏ حدود چهل صفحه را اختصاص داده است به تفسير ماهيت عشق كه اين حالت‏ چيست كه در انسانها پيدا می‏شود ، كما اينكه امروز هم مسأله عشق در " روانكاوی " تحليل می‏شود كه واقعا ماهيت اين حالت در انسانها چيست ؟

نظريات درباره ماهيت عشق

نظريات مختلفی در اين باره داده شده است . بعضی خودشان را با اين‏ كلمه خلاص كرده‏اند كه اين يك بيماری است ، يك ناخوشی است ، يك مرض‏ است . اين نظريه ، می‏توان گفت فعلا تابع و پيرو ندارد كه عشق را صرفا يك بيماری بدانيم . نه تنها بيماری نيست بلكه می‏گويند يك موهبت است‏ . آنگاه مسأله اساسی در اينجا اين است‏كه آيا عشق به طور كلی يك نوع‏ بيشتر نيست يا دو نوع است ؟ بعضی نظريات اين است كه عشق يك نوع‏ بيشتر نيست و آن همان عشق جنسی است ، يعنی ريشه عضوی و فيزيولوژيك‏ دارد و يك نوع هم بيشتر نيست ، تمام عشقهايی كه در عالم وجود داشته و دارد با همه آثار و خواصش عشقهای به اصطلاح رمانتيك كه ادبيات دنيا را اين داستانهای عشقی پر كرده است مثل داستان مجنون عامری و ليلا تمام‏ اينها عشقهای جنسی است و جز اين چيز ديگری نيست . گروهی عشق را - همين عشق انسان به انسان را كه بحث درباره آن است - دو نوع می‏دانند . مثلا بوعلی سينا ، خواجه نصيرالدين طوسی و ملاصدرا عشق را دو نوع می‏دانند ، برخی عشقها را عشقهای جنسی می‏دانند كه اينها را عشق‏ مجازی می‏نامند نه عشق حقيقی و معتقدند كه بعضی عشقها عشق روحانی يعنی عشق‏ نفسانی است ، به اين معنا كه در واقع ميان دو روح نوعی كشش وجود دارد
عشق جسمانی منشأش غريزه است ، با رسيدن به معشوق و با اطفاء غريزه هم‏ پايان می‏يابد چون پايانش همين است ، اگر مبدأش ترشحات داخلی باشد با افراز شدنش قهرا پايان می‏يابد ، از آنجا آغاز می‏شود و به اينجا پايان می‏يابد . ولی اينها مدعی هستند كه انسان گاهی به‏ مرحله‏ای از عشق می‏رسد كه مافوق اين حرفهاست . خواجه نصيرالدين از آن به‏ " مشاكله بين النفوس " تعبير می‏كند ، كه يك نوع همشكلی ميان روحها وجود دارد ، و در واقع اينها مدعی هستند كه در روح انسان يك بذری برای‏ عشق روحانی و معنوی هست كه در واقع ، نفسی هم اگر اينجا وجود دارد او فقط محرك انسان است ، و معشوق حقيقی انسان يك حقيقت ماوراء طبيعی‏ است كه روح انسان با او متحد می‏شود و به او می‏رسد و او را كشف می‏كند ، و در واقع معشوق حقيقی در درون انسان است . ( فعلا ما داريم فرضيه‏ها و نظريات را می‏گوييم . ) در همين زمينه است كه داستانها نقل می‏كنند ، می‏گويند اينكه عشق می‏رسد به آنجا كه عاشق ، خيال محبوب را از خود محبوب عزيزتر و گرامی‏تر می‏دارد ، برای آن است كه خود محبوب و زمينه اولی تحريك در درون انسان است و او در درون خودش با يك حقيقت ديگری با همان صورت معشوق كه در روح او هست و در واقع صورت اين شی‏ء ( معشوق ظاهری ) نيست ، صورت يك شی‏ء ديگر است خو می‏گيرد و با او هم خوش است
اين داستان را حتی در كتابهای فلسفی نيز نقل می‏كنند كه مجنون بعد از اينكه آنهمه شعرها و غزلها در فراق ليلا و در عشق او گفته بود ، روزی در بيابان ، ليلا آمد بالای سرش و او را صدا زد : مجنون سرش را بلند كرد ، گفت : كی هستی ؟ گفت : منم ليلا ، آمده‏ام سراغت . ( به خيال اينكه ديگر حالا مجنون بلند می‏شود و اين محبوبی را كه در فراقش اينقدر ناليده چگونه‏ در آغوش می‏گيرد . ) گفت : نه ، برو : لی غنی عنك بعشقك من به عشق تو خوشم و از خودت بيزارم
اتفاقا نظير همين قضيه را در شرح حال شاعر معروف زمان خود ما شهريار می‏خواندم . شهريار دانشجوی سال آخر پزشكی بوده ، در همين تهران در خانه‏ای‏ پانسيون بوده است . ( او تبريزی است . ) در آنجا عاشق دختر صاحبخانه‏ می‏شود و چگونه هم عاشق می‏شود . آن دختر را به هر دليل به او نمی‏دهند و او هم ديگر مثل همان مجنون دست از همه چيز ، كار و شغل و تحصيل بر می‏دارد و می‏افتد دنبال او . بعد از سالها در يكی از ييلاقات ، همان خانم با شوهرش‏ به او می‏رسند و با او ملاقات می‏كنند . آن خانم می‏آيد به سراغش . او در عالم خودش بوده . شهريار به او می‏گويد : نه ، اصلا من به تو كاری ندارم ، من ديگر حالا با آن خيال خودم خوش هستم و به او هم خو گرفته‏ام ، از شوهرت هم طلاق بگيری من به تو كاری ندارم . شعری هم در اين زمينه دارد كه‏ بعد از اينكه اين خانم به سراغش می‏آيد اين شعر را می‏گويد ، يعنی وصف‏ حال خودش را می‏گويد در حالی كه بيان می‏كند كه من چگونه به عشق او خو كرده‏ام و التفاتی به خود او ندارم
حال اين را اجمالا می‏گويم برای اينكه شما به گوشه‏ای از ادبيات عرفانی‏ اسلامی توجه كنيد كه اين مسأله از آن مسائلی است كه فوق العاده قابل توجه‏ و قابل تحليل است . ملا صدرا اشعاری نقل می‏كند كه خيال می‏كنم اين اشعار از محی الدين عربی باشد يعنی به او می‏آيد . نمی‏گويد شاعر اين اشعار كيست‏ ، همينقدر می‏گويد كما اينكه " قائل " چنين گفته است ، ولی من حدس‏ می‏زنم از محی‏الدين باشد ، به او می‏خورد . او وقتی كه می‏خواهد اين مطلب‏ را بيان كند كه پاره‏ای از عشقها جسمانی نيست و نفسانی است ، به اين صورت بيان می‏كند ( خيلی شعر عالی‏ای هم هست ) ، می‏گويد :
و اعانقها و النفس بعد مشوقه
اليها و هل بعد العناق تدانی
می‏گويد دارم با او ( معشوقه ) معانقه می‏كنم و باز می‏بينم همين جور نفس‏ به او اشتياق دارد . مگر از معانقه نزديكتر هم چيزی وجود دارد ؟ ! می‏خواهد بگويد اگر دو جسم يكديگر را به سوی هم می‏كشند ديگر حالا رسيده‏اند ، وقتی كه [ اين امر ] به غايتش رسيده است ديگر بايد پايان بپذيرد
و الثم فاها كی تزول حرارتی
فيزداد ما القی من الهيجان
می‏گويد لبهايش را می‏بوسم برای اينكه حرارتم زايل شود ، می‏بينم افزايش‏ پيدا می‏كند و هی زيادتر می‏شود . حال آن نتيجه فلسفی‏ای كه می‏خواهد بگيرد اين است ، می‏گويد :
كأن فؤادی ليس يشفی غليله
سوی ان يری الروحان يتحدان
( 1 ) امكان ندارد كه اين آتش درونی من فرو بخوابد مگر آنگاه كه دو روح با يكديگر متحد گردند
پس اين نظريه ، نظريه‏ای است كه عشق را تقسيم می‏كند به عشق جسمانی و عشق نفسانی ، يعنی به نوعی عشق قائل است كه هم از نظر مبدأ با عشق‏ جسمانی متفاوت است يعنی مبدأش جنسی نيست ، ريشه‏ای در روح و فطرت‏ انسان دارد و هم از نظر غايت با عشق جنسی متفاوت است چون عشق جنسی با اطفاء شهوت خاتمه پيدا می‏كند ، ولی اين عشق در اينجاها پايان نمی‏پذيرد
اين هم يك نظريه

پاورقی : . 1 اسفار اربعه ، ج 7 ، ص . 179

ما عجالتا نمی‏خواهيم در مقام آن بحثهای فلسفی و استدلالهايی كه فلاسفه كرده‏اند برای اثبات اين گونه عشق كه عشق افلاطونی هم‏ ناميده می‏شود برآييم ، فقط قسمتهايی را كه بحثهای ساده است عرض می‏كنيم‏ و آن اين است : قدر مسلم اين است كه بشر عشق را ستايش می‏كند ، يعنی يك امر قابل‏ ستايش می‏داند ، در صورتی كه آنچه از مقوله شهوت است قابل ستايش نيست‏ . مثلا انسان شهوت خوردن يا ميل به غذا كه يك ميل طبيعی است دارد . آيا اين ميل از آن جهت كه يك ميل طبيعی است هيچ قابليت تقديس پيدا كرده‏ ؟ تا به حال شما ديده‏ايد حتی يك نفر در دنيا بيايد ميلش را به فلان غذا ستايش كند ؟ عشق هم تا آنجا كه به شهوت [ جنسی ] مربوط باشد ، مثل‏ شهوت خوردن است و قابل تقديس نيست ، ولی به هر حال اين حقيقت ، تقديس شده است و قسمت بزرگی از ادبيات دنيا را تقديس عشق تشكيل‏ می‏دهد . اين از نظر روانكاوی فردی يا اجتماعی فوق العاده قابل توجه است‏ كه اين [ پديده ] چيست ؟

فنای عاشق در معشوق

عجيب‏تر اين است كه بشر افتخار می‏كند به اينكه در زمينه معشوق ، همه‏ چيزش را فدا كند ، خودش را در مقابل او فانی و نيست نشان بدهد ، يعنی‏ اين برای او عظمت و شكوه است كه در مقابل معشوق از خود چيزی ندارد ، و هر چه هست اوست ، و به تعبير ديگر " فنای عاشق در مقابل معشوق "
چيزی است نظير آنچه كه در باب اخلاق گفتيم كه در اخلاق چيزی است كه با منطق منفعت جور در نمی‏آيد ولی فضيلت است ، مثل ايثار و از خود گذشتن
ايثار با خود محوری جور در نمی‏آيد ، فداكاری با خودمحوری جور در نمی‏آيد ولی معذلك‏ می‏بينيد انسان از جنبه خير اخلاقی ، جود را ، احسان را ، ايثار را ، فداكاری را تقديس می‏كند ، اينها را فضيلت می‏داند ، عظمت و بزرگی‏ می‏داند . در اينجا هم مسأله عشق با مسأله شهوت متفاوت است ، چون اگر شهوت باشد ، يعنی شيئی را برای خود خواستن . فرق بين شهوت و غير شهوت‏ در همين جاست . آنجا كه كسی عاشق ديگری است و مسأله ، مسأله شهوت است‏ هدف تصاحب و از وصال او بهره‏مند شدن است ، ولی در " عشق " اصلا مسأله‏ وصال و تصاحب مطرح نيست ، مسأله فنای عاشق در معشوق مطرح است ، يعنی‏ باز با منطق خود محوری سازگار نيست
اين است كه اين مسأله در اين شكل ، فوق العاده‏ای قابل بحث و قابل‏ تحليل است كه اين چيست در انسان ؟ اين چه حالتی است و از كجا سرچشمه‏ می‏گيرد كه فقط در مقابل او می‏خواهد تسليم محض باشد و از من او ، از خود او و از انانيتش چيزی باقی نماند . در اين زمينه مولوی شعرهای خيلی خوبی‏ دارد كه در ادبيات عرفانی فوق العاده است :
عشق قهار است و من مقهور عشق
چون قمر روشن شدم از نور عشق
مسأله پرستش اين است ، يعنی عشق ، انسان را می‏رساند به مرحله‏ای كه‏ می‏خواهد از معشوق ، خدايی بسازد و از خود ، بنده‏ای ، او را هستی مطلق‏ بداند و خود را در مقابل او نيست و نيستی حساب كند . اين از چه مقوله‏ای‏ است ؟ واقعيت اين [ حالت ] چيست ؟ گفتيم كه يك نظريه اين است كه می‏گويد عشق به طور مطلق ريشه و غايت‏ جنسی دارد ، روی همان خط غريزه جنسی حركت می‏كند و ادامه می‏يابد و تا آخر هم جنسی است
نظريه ديگر همان نظريه‏ای است كه عرض كرديم حكمای ما اين نظريه را تأييد می‏كنند كه به دو نوع عشق قائل هستند : عشقهای جنسی و جسمانی ، و عشقهای روحانی ، و می‏گويند زمينه عشق روحانی در همه افراد بشر وجود دارد
نظريه سومی وجود دارد كه خواسته جمع كند ميان دو نظريه ، [ نظريه فرويد و نظريه‏ای كه به عشق روحانی قائل است ] . فرويد ، اين روانكاو معروف كه‏ همه چيز را ناشی از غريزه جنسی می‏داند علم دوستی را ، خير را ، فضيلت را ، پرستش را و همه چيز را به طريق اولی عشق را جنسی می‏داند . ولی نظريه‏ او را امروز ديگر قبول نمی‏كنند ، نظريه ديگری پيدا شده است ، آن نظريه‏ ديده است كه در " عشق " احيانا كيفياتی پيدا می‏شود كه با جنبه‏های جنسی‏ سازگار نيست يعنی وابسته به غليان ترشحات جنسی نيست كه دائر مدار آن‏ باشد ، چون امر جنسی مثل همان گرسنگی است ، گرسنگی يك حالت طبيعی است‏ ، وقتی كه بدن احتياج به غذا پيدا كند و يك سلسله ترشحات بشود گرسنگی‏ هست و اگر چنين نباشد نيست ، در احتياج جنسی هم همين طور است ، وقتی‏ كه اين احتياج مادی باشد ، در هر حدی كه ترشحات باشد هست و اگر نه‏ نيست ، ولی " عشق " تابع اين خصوصيات نيست ، از اين رو اينطور گفتند كه عشق از نظر مبدأ ، جنسی است ولی از نظر منتها و كيفيت ، غير جنسی‏ است ، يعنی به طور جنسی شروع می‏شود ، اولش شهوت است ولی بعد تغيير كيفيت و تغيير حالت می‏دهد و در نهايت امر تبديل به يك حالت روحانی‏ می‏شود
ويل دورانت اين مورخ معروف فلسفه در كتاب لذات فلسفه بحثی درباره‏ عشق كرده است . او همين نظريه را انتخاب می‏كند و نظريه فرويد را طرح و رد می‏كند . او می‏گويد حقيقت اين است كه عشق بعدها تغيير مسير و تغيير جهت و حتی تغيير خصوصيت و تغيير كيفيت می‏دهد ، يعنی ديگر از حالت جنسی به طور كلی خارج می‏شود . او اساس نظريه فرويد را صحيح نمی‏داند
نظر ما در طرح مسأله عشق بيشتر به آن تمايلی است كه عاشق به فنای در معشوق پيدا می‏كند كه ما آن را " پرستش " می‏ناميم . اين هم چيزی است‏ كه با حسابهای مادی جور در نمی‏آيد

سخن ويليام جيمز

ويليام جيمز در كتاب دين و روان می‏گويد : به دليل يك سلسله تمايلات‏ كه در ما هست كه ما را به طبيعت وابسته كرده است ، يك سلسله تمايلات‏ ديگری هم در ما وجود دارد كه با حسابهای مادی و با حسابهای طبيعت جور در نمی‏آيد و همين تمايلات است كه ما را به ماوراء طبيعت مربوط می‏كند ، كه‏ توجيه و تفسيرش همان است كه حكمای اسلامی كرده‏اند و معتقدند كه اين‏ حالت فنايی كه عاشق پيدا می‏كند در واقع مرحله تكامل اوست ، اين فنا و نيستی نيست ، اگر معشوق واقعی‏اش همين شی‏ء مادی و جسمانی می‏بود ، فنا و غير قابل توجيه بود كه چطور يك شيی‏ء به سوی فنای خودش تمايل پيدا می‏كند ؟ ولی در واقع معشوق حقيقی او يك واقعيت ديگر است و اين ( معشوق ظاهری‏ ) نمونه‏ای و مظهری از اوست و اين در واقع با كاملتر از خودش و با يك‏ مقام كاملتر متحد می‏شود و به اين وسيله اين نفس به حد كمال خودش می‏رسد

سخن راسل

غربيها اينگونه عشقها را عشقهای شرقی می‏نامند و حتی تقديس هم می‏كنند
برتراند راسل در كتاب زناشويی و اخلاق می‏گويد : " ما امروزيها حتی در عالم تصور نمی‏توانيم روحيه آن شاعرانی را كه در اشعارشان از فنای خود سخن می‏راندند بی آنكه كوچكترين التفاتی از محبوب‏ بخواهند درك بكنيم . " می‏خواهد بگويد كه ما معمولا در عشقهايی كه خودمان سراغ داريم عشق را وسيله‏ای و مقدمه‏ای برای وصال می‏دانيم . ( در اين زمينه جمله‏های زيادی‏ دارد . ) می‏گويد در عشقهای شرقی اساسا عشق وسيله نيست و خودش فی حد ذاته هدف است ، و بعد خيلی هم تقديس می‏كند ، می‏گويد اين عشقهاست كه‏ به روح انسان عظمت و شكوه و شخصيت می‏دهد

توجيه پنج مقوله مذكور

حال برويم سراغ اصل مطلب . اين پنج مقوله‏ای كه در اين دو جلسه عرض‏ كرديم : مقوله حقيقت و دانايی ، مقوله هنر و زيبايی ، مقوله خير و فضيلت ، مقوله خلاقيت و فنانيت ، و مقوله عشق و پرستش ، اينها را ما چه بدانيم و چگونه توجيه كنيم ؟ به طور كلی دو توجيه اساسی دارد . يك‏ توجيه اين است كه همه اينها از فطرت انسان سرچشمه می‏گيرند . حقيقت‏ خواهی ( حقيقت جويی ) گرايشی است كه در سرشت روحی انسان نهاده شده است . انسان حقيقتی است مركب‏ از روح و بدن و روحش حقيقتی است الهی : « و نفخت فيه من روحی »( 1 ) . در انسان عنصری غير طبيعی وجود دارد همچنان كه عناصری طبيعی وجود دارد . عناصر طبيعی ، انسان را به طبيعت وابسته كرده‏اند و اين عنصر غير طبيعی‏ ، انسان را به اموری غير طبيعی و غير مادی وابسته كرده است . اينكه‏ انسان حقيقت جو و طالب حقيقت است ، خواسته‏ای است مربوط به روح او و سرشت روحی او ، زيبايی ، گرايشی است در روح او . فضيلت اخلاقی همچنين‏ تمايل به خلاقيت ، فنانيت و ابداع همچنين . و همينطور است تمايل به‏ پرستش معشوق كه در واقع پرتوی است از پرستش معشوق حقيقی ، يعنی معشوق‏ حقيقی انسان ذات مقدس باريتعالی است و به هر چيز ديگری هر گاه عشق‏ روحانی پيدا كند ، اين ، زنده شدن همان عشق حقيقی است كه عشق به ذات حق‏ است كه به اين صورت پيدا شده است . اين يك نوع توجيه از همه اينها

توجيه بر اساس نفی فطريات احساسی

توجيهات ديگر قهرا اين است كه " خير ، اينها فطری نيست . " وقتی‏ كه فطری نباشد ما بايد برای همه اينها توجيهاتی از برون انسان پيدا كنيم‏ . می‏رويم سراغ واضح‏ترين مصاديقش . مثلا گرايش انسان به علم و تقديس علم‏ برای چيست ؟ می‏گويند انسان با حيوان فرقی ندارد ، آنچه انسان به حسب‏ غريزه می‏خواهد همان مسائل معاشی است ، چيزهايی است كه به معاش و زندگيش و همين وسائل مادی طبيعی كه بايد برايش فراهم بشود [ مربوط است ] ولی انسان در اثر همين زندگی معاشی و همين حوائج مادی ، نياز پيدا می‏كند به يك سلسله امور ديگر كه اين نيازها به شكلهای مختلف پيدا می‏شود .

پاورقی : . 1 حجر / . 29

مثلا انسان احتياج به‏ قانون پيدا می‏كند . چرا احتياج به قانون پيدا می‏كند ؟ زيرا انسان وسائل‏ معاش خودش را فراهم می‏كند . بديهی است كه انسان ، تنها نمی‏تواند زندگی‏ كند و انسانها مجبورند با يكديگر زندگی كنند ، منافع و مصالحشان اقتضا می‏كند كه با يكديگر زندگی كنند ، بعد كه با يكديگر زندگی می‏كنند احساس‏ می‏كنند كه بايد ميان خودشان يك حدی و يك مرزی قائل بشوند ، ناچار می‏آيند مقرراتی برای خودشان وضع می‏كنند . اين مقررات ، قوانين است ولی‏ اين مقررات را هم رعايت می‏كنند برای اينكه منافع همه اينها اقتضا می‏كند كه اين مقررات را رعايت كنند . مثلا می‏آيند [ اصل ] عدالت را وضع‏ می‏كنند چون منافعشان چنين اقتضا می‏كند . وقتی همه می‏بينيم كه ما به اين‏ زندگی اجتماعی احتياج داريم و اين زندگی اجتماعی هم بدون عدالت امكان‏ پذير نيست می‏گوييم پس بياييم تسليم عدالت بشويم . من عدالت را می‏خواهم برای اينكه شما به من زور نگوييد ، شما هم عدالت را می‏خواهيد برای اينكه من به شما زور نگويم . اما اينكه من عدالت را برای خود عدالت بخواهم اساسا معنی ندارد . بعد بشر می‏بيند برای زندگی مادی خودش‏ هر چه كه بر طبيعت آگاهتر بشود و اطلاع بيشتری پيدا كند بهتر است ، علم‏ خيلی به زندگيش كمك می‏كند و اصلا بهترين ابزار و بهترين وسيله برای‏ زندگی مادی همين علم و اطلاع است . در نتيجه می‏آيد به آن قداست می‏بخشد و قداست برايش فرض می‏كند ، و الا اينكه علم يك قداست ذاتی داشته باشد كه من علم را به خاطر خود علم بخواهم معنی ندارد ، علم هم يك ابزار است ولی هيچ ابزاری به اندازه اين ابزار به درد زندگی مادی و معاشی انسان نمی‏خورد . پس انسان چون می‏بيند علم‏ بهترين ابزار است ، به آن قداست می‏بخشد . احيانا يك سلسله قداستها را نيرنگ به وجود می‏آورد ( يعنی اين جور توجيه می‏كنند ) ، طبقاتی كه به هر علتی معلوماتی به دست آورده‏اند ، اطلاعات بيشتری دارند و قهرا از مردم‏ ديگر واردتر هستند و همچنين زيرك‏تر و باهوش‏تر هستند و می‏توانند مردم‏ ديگر را فريب بدهند ، برای اينكه از محصول كار ديگران استفاده كنند می‏آيند برای علم يك قداست ذاتی قائل می‏شوند كه بله علم چنين است و عالم چنان ، پس چون ما عالم هستيم شما برويد كار كنيد و بدهيد ما بخوريم‏
برای هنر و زيبايی هم يكچنين توجيهی می‏كنند . همين طور برای خلق و ابداع . خلق و ابداع چيست ؟ آن هم چون وسيله‏ای است برای زندگی مادی و برای معاش ، [ انسان برای آن قداست فرض می‏كند ] و الا خودش فی حد ذاته‏ چيزی نيست . عشق و پرستش كه اساسا بی معنی است ، زيرا انسان را از خود بيگانه و از خود بيرون می‏كند . اينكه عاشق موجود ديگری بشود و بعد در راه‏ او اظهار فنا كند و همه چيزش را بخواهد فدای او كند اصلا با هيچ منطقی‏ جور در نمی‏آيد
[ اين توجيه از مقولات مذكور ] يعنی شستن زير پای همه اينها ، قهرا ارزشهای اخلاقی بی پايه می‏شود . ناچار بايد ارزشهای اخلاقی را جزء فرضيات‏ و مجعولات و ساخته‏ها و پرداخته‏های طبقات استثمارگر بخوانند كه اينها يعنی چه ؟ ! جود يعنی چه ؟ ! احسان يعنی چه ؟ ! ايثار يعنی چه ؟ ! فداكاری يعنی چه ؟ ! يعنی قهرا نمی‏توانند اينها را توجيه كنند ، منتها در اينجا بعضی از مكتبها اين شجاعت را داشته‏اند كه از اصول خودشان همان نتايج را بگيرند كه اين اصول‏ آن نتايج را می‏دهد ، اما بعضی مكتبهای ديگر اين شجاعت را ندارند

حسيون شجاع و غير شجاع

در بحث فطريات علمی عرض كرديم كه وقتی موج فلسفه حسی در اروپا پيدا شد يك گروه ، حسی شدند و از اين گروه عده‏ای واقعا حسی و وفادار به حسی‏ بودن خودشان و شجاع در التزام به لوازم حسی بودن باقی ماندند ، گفتند ما جز به آنچه كه با حواس خودمان آن را درك بكنيم به هيچ چيز ديگری ايمان‏ و اعتقاد نداريم ولی نفی هم نمی‏كنيم . به اين دو اصل وفادار ماندند : . 1 چيزی را كه حس نمی‏كنيم نه نفی می‏كنيم و نه اثبات . ( حرف حسابی‏ . چون گفت " حس " ، می‏گويد من اين را حس می‏كنم ، چون حس می‏كنم وجود دارد ولی حس كه به من نمی‏گويد هر چه من حس نمی‏كنم وجود ندارد ، بلكه‏ می‏گويد من حس نمی‏كنم )
. 2 در مورد خيلی از مسائل گفتند اگر چه تمام اذهان ، اينها را قبول‏ دارند ولی چون ما اكنون كه كاوش كرديم ديديم محسوس نيست می‏گوييم ما اينها را قبول نداريم ، مثل اصل عليت . گفتند اصل عليت ، محسوس نيست‏ . آنچه محسوس است اين است كه حوادث اين جهان با يكديگر احيانا توالی‏ دارند ، تعاقب دارند ، معيت دارند ، اما آنچه را كه ما به نام عليت‏ می‏شناسيم و می‏گوييم " الف " علت است از برای " ب " و تصويرمان از عليت اين است كه اگر " الف " نباشد محال است كه " ب " وجود پيدا كند و می‏گوييم وجود " ب " وابسته به وجود " الف " است ، اينها را كه انسان احساس نمی‏كند ، اينها را عقل ساخته ، و چون حس اينها را ثابت نمی‏كند ما قبول نداريم‏
اينها حسيون شجاع هستند يعنی حسيونی كه به لوازم حسی بودن مكتبشان كاملا مؤمن و معتقدند و از اين جهت قابل تكريم‏اند
ولی يك عده ديگر خواستند در مقدمات حسی باشند و در نتيجه گيری عقلی
ماديون همه از اين قبيل‏اند . ماديون از يك طرف در باب شناخت مانند حسيون اظهار نظر می‏كنند و از طرف ديگر در باب مسائل فلسفه ، مانند عقليون اظهار نظر می‏كنند ، يعنی تكيه می‏كنند روی مسائلی كه حس درباره آن‏ مسائل ساكت است

سخن نيچه

در باب گرايشها هم همين طور است . پيروان مكتب مادی انسانی - يعنی‏ آن مكتبی كه انسان را مادی محض می‏داند - تقسيم شدند به دو دسته . يك‏ گروه را ما ماديون شجاع می‏دانيم و گروه ديگر را ماديون غير شجاع يا بگوييم مزور . ماديون شجاع كسانی بودند كه به لوازم مادی بودن روح از هر جهت ملتزم شدند ، مثل نيچه . نيچه يك فيلسوف مادی است ، در مورد انسان به روح و اين جور مسائل معتقد نيست ، در نتيجه‏گيريهايش هم در مورد انسان كاملا بر اساس همين فلسفه خودش نتيجه گيری كرده است
می‏گويد آنچه را كه به نام " اخلاق " می‏گويند همه را بريزيد دور ، اگر تا كنون همه اخلاقيون دنيا آمده‏اند گفته‏اند كه دنبال هوای نفس نرويد من می‏گويم برويد ، چرا نرويد ؟ ! اگر همه اخلاقيون دنيا آمده‏اند گفته‏اند به كمك ضعيف‏ بشتابيد و به جنگ قوی كه به ضعيف تجاوز می‏كند بشتابيد من می‏گويم برعكس‏ ، اگر ضعيفی را ديديد [ شما هم حق او را پايمال كنيد ] . آن شاعر ما می‏گويد :
چو می‏بينی كه نابينا و چاه است
اگر خاموش بنشينی گناه است
اين می‏گويد اگر حرف بزنی گناه است . اگر ديدی كسی در چاه افتاد يك‏ سنگ هم تو روی او بيانداز . طبيعت ، همان طور كه تا كنون سير كرده همان‏ درست است . يك عده ضعيف شده‏اند يك عده قوی ، آنكه ضعيف شده به حكم‏ طبيعت محكوم به فناست ، به حكم اخلاق هم بايد محكوم به فنا باشد . ابر مرد چنگيز است . ترحم يعنی چه ؟ ! ترحم ضعف است . ايثار يعنی چه ؟ احمقی است
اين است كه تمام ارزشهای انسانی را نفی كرده است ، و به حق اگر ما در باب انسان ، انسان را موجودی صد در صد مادی بدانيم راهی جز نفی كردن‏ اينها نيست ، يعنی آنچه كه ما به نام " انسانيت " و " گرايشهای‏ انسانی " و " مقدسات انسانی " می‏ناميم ، همه موهوم و بی اساس است
از يك طرف ماترياليسم انسانی قائل شدن و از طرف ديگر دم از انسانيت و ارزشهای انسانی زدن ، تناقض است و قابل توجيه نيست . ارزشهای انسانی‏ با فطرت انسانی جور در می‏آيد و فطرت انسانی با اين جور در می‏آيد كه‏ انسان در سرشت خودش يك مايه انسانی دارد ، مايه‏ای برای همين گرايشهای‏ مقدس ، يعنی در سرشت انسان يك حقيقت مقدسی هست كه ميل به تعالی در ذات او نهفته است . تضاد درونی انسان ، تضاد حقيقی درونی فرد كه در حديث آمده و به دنبال آن در ادبيات ما آمده است [ بيانگر همين واقعيت‏ است ]

حديثی از " كافی "

در حديثی كه شيعه و سنی روايت كرده‏اند و در شيعه در كتاب كافی هست‏ آمده است كه خداوند متعال فرشته را آفريد و او را از عقل محض ساخت و حيوان را آفريد و او را از شهوت محض ساخت و انسان را آفريد و در انسان‏ اين دو را سرشت فرشته و سرشت حيوان را با يكديگر تركيب كرد و از او انسان آفريده شد : « ان الله تعالی خلق الملائكه و ركب فيهم العقل و خلق‏ البهائم و ركب فيهم الشهوه و خلق الانسان و ركب فيه العقل و الشهوه » ( 1 )
مولوی هم می‏گويد :
در حديث آمد كه خلاق مجيد
خلق عالم را سه گونه آفريد
بعد سه گونه را بر اساس همين حديث كه شيعه و سنی روايت كرده‏اند شرح‏ می‏دهد
اين تركيب انسان به تعبير حديث از جنبه فرشته‏ای و جنبه حيوانی ( يك‏ موجود فرشته - حيوان ) قهرا در انسان دو گرايش متضاد به وجود آورده ، گرايشی رو به بالا و گرايشی رو به پايين ، گرايشی آسمانی و گرايشی زمينی
آنگاه خدا به انسان عقل و اراده داده است و او را در ميان اين دو راه [ مختار كرده است : ] « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا »( 2 ) . او را در ميان دو راه قرار داده و به او اراده مطلق و آزاد داده است كه خودش از اين دو ، يكی را انتخاب كند

پاورقی : . 1 علل الشرايع ، ج 1 ، باب 6 ، ص 4 ، با اندكی اختلاف
. 2 انسان / . 3

تضادهای تاريخ هم از اين تضاد سرشتی انسانها سرچشمه می‏گيرد ، يعنی‏ انسانهايی كه در جهت آسمانی و عقلانی پيش رفته‏اند گروه اهل حق و جندالله‏ را تشكيل می‏دهند و انسانهايی كه در حيوانيت سقوط كرده‏اند ، انسانهای‏ حيوان صفت و پست ، [ گروه اهل باطل و جندالشيطان را ] . نبردهای انسانی‏ تاريخ ، صرف نبرد طبقه محروم با طبقه برخوردار به خاطر منافع نيست ، نبرد طبقه حق جو با طبقه منفعت جو است . البته قهرا طبقه محروم چون‏ برای او هم فال است و هم تماشا بيشتر گرايش به حق دارد ، زيرا برای او حق دو خصلت دارد ، يكی اينكه آن روح حق گرای او را و به تعبير قرآن روح‏ حنيف او را ، كه گفتيم " حنيف " يعنی حق‏گرا و " حنيفيت " يعنی حق‏ گرايی آن خصلت حنيفيت او را ارضاء می‏كند ، و ديگر آنكه ضمنا حقوقش را به دست می‏آورد

تمثيل مولوی

پس انسانيت در اين مكتب ناشی از آن جنبه معنوی روحی ملكوتی انسان‏ است بر خلاف گرايشهای مادی انسان ، و آنگاه انسان در ميان اين تضاد بايد يكی را انتخاب كند ، و چه مثل فوق العاده عالی‏ای در اين زمينه در مثنوی‏ مولوی آمده است و واقعا مولوی عجيب است در نشان دادن اين جور مسائل‏ روحی و معنوی . در همين زمينه‏ها بعد كه می‏گويد انسان اينچنين آفريده شده‏ است ، نيمی از انسان آسمانی است و نيم ديگر زمينی ، نيمی ملكوتی است و نيم خاكی ، و هميشه اين تضاد در كار است و انسان در نوسان است ، گاهی‏ از مرتبه مجنون فكرش رفت به سوی معشوق خودش و از اين حيوان غافل شد
حيوان هم باز به فكر معشوق و محبوب خودش كه در طويله بود افتاد و چون‏ ديد رها شده برگشت . چندين بار اين كار تكرار شد :
همچو مجنون در تنازع با شتر
گه شتر چربيد و گه مجنون حر
يك دم ار مجنون ز خود غافل شدی
ناقه گرديدی و وا پس آمدی
بعد می‏گويد كه آخر مجنون يكدفعه خودش را از روی اين شتر پرتاب كرد پايين و :
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقيم
ما دو ضد بس همره نالايقيم
من عاشقم تو هم عاشق ، من عاشق ليلا هستم از آن طرف بايد بروم ، تو عاشق بچه‏ات هستی به طرف طويله بايد بروی ، ما دو تا با همديگر نمی‏شود [ همسفر باشيم ، ] بالاخره يا بايد من و يا تو ، يكی از اين دو . آنگاه نتيجه می‏گيرد ، می‏گويد :
عشق مولا كی كم از ليلاستی
بنده بودن بهر او اولاستی
غرض اين است كه [ اگر ما انسان را موجودی صد در صد مادی ندانيم ] همه‏ مقولات انسانی ، همه مختصات انسانی ، همه ويژگيهای انسانی و همه اموری‏ كه انسان را از غير انسان متمايز می‏كند قابل توجيه است ، اگر نه ، قابل‏ توجيه نيست . توجيهاتی كه كرده‏اند ، توجيهات مادی ، مخصوصا توجيهات‏ ماركسيستی در واقع توجيه نيست و نتوانسته‏اند توجيه كنند . يك توجيهی در اين زمينه هست و آن توجيه اگزيستانسياليستهاست . اينها خواسته‏اند قضيه‏ را به شكل ديگر توجيه كنند ، يعنی در عين قبول كردن مادی بودن انسان‏ بتوانند سر ارزشهای انسانی را به يك بالينی به اصطلاح بگذارند . اين ديگر ان شاءالله باشد برای جلسه بعد

عشق روحانی ماركسيسم و ثبات ارزشهای انسانی

سؤال اول راجع به بحثی است كه ما در معنی فطريات كرديم ، در جمع ميان‏ آيه‏ای كه می‏فرمايد شما آفريده شديد در حالی كه چيزی نمی‏دانستيد ، و آياتی‏ كه آنها را آيات ميثاق و فطرت می‏ناميم . ما آنجا به اين شكل مطلب را بيان كرديم كه گفتيم نظريه فيلسوفان اسلامی به اين نحو است كه انسان يك‏ سلسله معلومات فطری دارد به معنی اينكه اين معلومات ، اكتسابی نيست نه‏ به معنی اين كه بالفعل همراه او هست و آنها را با خود آورده است . با خود بياورد و از اول داشته باشد يك مطلب است ، وقتی كه برايش پيدا می‏شود از راه كسب پيدا نمی‏شود مطلب ديگری است . اين به معنی آن است‏ كه همين قدر كه بر ذهن عرضه می‏شود ، بدون اينكه نيازی به دليل باشد ، ذهن‏ آن را در می‏يابد . در سؤال ، اين را برده‏اند به مسأله عالم ذر : آيا اين سؤال پيش نمی‏آيد كه پس آن تعهد و ميثاق الهی و " بلی " گفتن ما در عالم ذر چيست ؟ و اگر قرار باشد از آن تصديق كه‏ علم هم تصورات و تصديقاتی است چيزی در ما نمانده باشد چگونه خداوند به‏ آن استشهاد می‏كند و ارجاع می‏دهد ؟ نه ، اين با آن منافات ندارد . اگر می‏رسيديم كه ديگر نخواهيم رسيد آيه‏ ذر را درست بيان می‏كرديم ولی اينجا ما می‏توانيم شما را ارجاع بدهيم به‏ تفسير الميزان . در تفسير الميزان البته من ترجمه فارسی آن را نديده‏ام كه‏ چگونه ترجمه كرده‏اند ولی در جلد هشتم متن عربی الميزان كه اين قسمت را بحث كرده‏اند بسيار عالی و خوب بحث كرده‏اند . در بحث امروز ، ما می‏رسيم به مطالبی كه اين را بيشتر توضيح بدهيم

تحليلی ديگر از ماهيت عشق روحانی

سؤال دوم اين است : چطور می‏توان هر نوع عشق روحانی را هر چند معشوق ، انسانی عادی باشد همان عشق حقيقی به ذات باريتعالی و منبعث از آن دانست ؟ در آن نظريه‏ای كه ما نقل كرديم عرض كرديم كه اولا اينها معتقدند كه دو نوع عشق وجود دارد : عشقهای جسمانی و عشقهای روحانی ، يعنی پاره‏ای از عشقها عشقهای روحانی است نه هر عشقی . اين اشتباه نشود . به عقيده اينها پاره‏ای از عشقهای انسانها [ به يكديگر ] هم عشقهای روحانی است . حال‏ چگونه می‏توان آن را عشق حقيقی به ذات باريتعالی دانست ، آن بر اساس‏ اين مطلب است كه در واقع اينها می‏خواهند بگويند كه در عشق روحانی ، معشوق حقيقی ، اين‏ شخص نيست بلكه اين شخص به منزله يك محركی و به منزله يك مظهری هست‏ كه ولو خودش عاشق خيال می‏كند كه معشوق حقيقی‏اش اين است ولی در واقع‏ معشوق حقيقی او اين نيست . عرفا اساسا به عشق مجازی معتقد نيستند ، آنها تمام عشقها را حقيقی می‏دانند و می‏گويند يك جمال بيشتر وجود ندارد كه‏ جمال حق است و همه جمالهای ديگر پرتوی و آينه‏ای از آن جمال هستند . هر جمالی در هر حدی كه جمال است آن اندازه‏ای [ جمال ] است كه پرتوی از آن‏ را ارائه می‏دهد ، و فطرت انسان ، كمال و جمال را كه جستجو می‏كند كمال‏ محدود و جمال محدود را نمی‏خواهد ، كمال مطلق و جمال مطلق را می‏خواهد ، يعنی خواسته فطری انسان آن است ولی از باب اشتباه در مصداق سراغ اين‏ جمالهای محدود كه اينها به همان اندازه كه مظهر هستند معشوق واقع می‏شوند می‏رود و به همين دليل بعد از رسيدن ، از او سرخوردگی پيدا می‏كند و دنبال‏ محبوب ديگر می‏رود ، در شعور ناخودآگاه خود حس می‏كند كه اين ، آن چيزی‏ كه او می‏خواهد نيست
مسأله‏ای برای انسان مطرح است و آن اين است كه چرا انسان چيزهايی را كه ندارد اينقدر طالب است ؟ وقتی كه آنها را واجد شد ديگر آن حرارتش و آن طلبش از بين می‏رود و به اصطلاح حالت دلزدگی برايش پيدا می‏شود . اين‏ خودش يك مسأله‏ای است كه چرا انسان چيزی را كه ندارد اينقدر می‏خواهد و آرزو می‏كند ، همان را كه اينقدر می‏خواهد و آرزو می‏كند بعد كه به آن می‏رسد تدريجا نسبت به آن حالت دلزدگی پيدا می‏كند ، و به اصطلاح می‏گويند انسان‏ طالب تنوع و تفنن است ، چرا طالب تنوع است ؟ قاعده اقتضا می‏كند كه چيزی را كه مقتضای طبيعت است و می‏خواهد ، چون‏ می‏خواهد ، بايد به آن آرام بگيرد . چرا بعد می‏خواهد از آن بگذرد و طالب‏ تنوع است ، باز می‏خواهد به چيز ديگر برسد ، اين معشوق را رها كند معشوق‏ ديگر ، آن معشوق را رها كند معشوق ديگر ، تا آنجا كه اين مثل پيدا شده‏ است كه " انسان هميشه طالب آن چيزی است كه ندارد " و راست هم هست‏ ، انسان طالب چيزی است كه ندارد ، به معنی اينكه طالب چيزی است كه‏ ندارد و بيزار از چيزی است كه دارد . چرا اين جور است ؟ بعضی خيال‏ كرده‏اند كه اين لازمه ذات و فطرت انسان است . چرا لازمه ذات و فطرت‏ انسان اين باشد ؟ سرگردانی كه نمی‏تواند لازمه ذات انسان باشد ، بگوييم‏ لازمه ذات انسان اين باشد كه هميشه سرگردان باشد و دائما مطلوب عوض كند ! تحليل صحيح اين مطلب همين حرفی است كه گفته‏اند انسان اگر به آن چيزی‏ كه مطلوب حقيقی و واقعی اوست برسد آرام می‏گيرد . انسان در واقع و در عمق ذات خودش سرگردان نيست . اين سرگردانيها ناشی از اين است كه آن‏ حقيقت را به صورت مبهم می‏خواهد و برای [ رسيدن به ] او تلاش می‏كند ، به‏ يك چيزی می‏رسد خيال می‏كند اين همان است ، ولی يك مدتی كه از نزديك او را بو می‏كند طبيعت و فطرتش او را رد می‏كند ، می‏رود سراغ چيز ديگر ، و همين طور . اين است كه اگر به آن مطلوب حقيقی برسد به سعادت حقيقی كه‏ سعادت حقيقی‏اش قهرا آرامش به همان معنای فوق همه چيز است به آرامش‏ حقيقی می‏رسد . اين است كه قرآن می‏فرمايد : « الذين آمنوا و تطمئن قلوبهم بذكر الله » ، و بعد می‏فرمايد : « الا بذكر الله تطمئن القلوب »( 1 )
" « الا »" حرف تنبيه است ، در مقام تأكيد و تنبيه گفته می‏شود ( يعنی توجيه كنيد ! هان ! ) ، " « بذكر الله »" جار و مجرور است متعلق‏ به " « تطمئن القلوب »" كه بر آن مقدم شده ، و وقتی كه جار و مجرور بر فعل مقدم می‏شود علامت حصر است ، يعنی هر متعلق فعلی كه بر فعل مقدم‏ بشود علامت حصر است ، يعنی مفهوم " تنها " دارد . " « الا بذكر الله‏ تطمئن القلوب »" يعنی تنها با ياد خدا دلها آرام می‏گيرد ، يعنی رسيدن‏ به هيچ مطلوبی به انسان آرامش حقيقی نمی‏دهد ، يك آرامش موقت می‏دهد تا وقتی كه خيال می‏كند به مطلوب حقيقی رسيده است ، ولی يك مدتی كه فطرتش‏ او را از نزديك بو كرد و او را شناخت و درست درك كرد يك نوع عدم‏ سنخيت [ ميان خود و او ] درك می‏كند و حالت بيزاری در او پيدا می‏شود
تنها حقيقتی كه اگر به او برسد ديگر محال است نسبت به او بيزاری پيدا كند خداوند متعال است ، و اين ، زمانی است كه قلب انسان به " حقيقت‏ " ، به " او " ، به " توحيد " رسيده باشد
اين است كه عده‏ای می‏گويند بهشت بايد بدترين جاهای عالم هستی باشد ، زيرا بهشت يك وضع يكنواخت دارد و بعلاوه در بهشت همه چيز را انسان‏ دارد و وقتی همه چيز داشته باشد مثل اين است كه هيچ چيز نداشته باشد

پاورقی : . 1 رعد / . 28

انسان وقتی نداشته باشد بعد تلاش كند و به دست بياورد آن وقت برايش‏ لذت دارد و الا اگر داشته باشد . مثل يك بچه اعيان می‏شود كه از همان‏ لحظه اولی كه چشم به دنيا باز می‏كند موجبات خوشی برايش فراهم است ، هيچ چيز برايش تازگی ندارد و چون هيچ چيز برايش تازگی ندارد لذت برايش مفهوم ندارد
برای آن بچه فقير كه پای برهنه در كوچه حركت كرده يك جفت كفش خيلی‏ لذت دارد . ولی آنكه اصلا برايش پابرهنگی مفهوم نداشته و درد پا برهنگی‏ را احساس نكرده است لذت كفش داشتن را هم هرگز احساس نمی‏كند . اين‏ است كه روسو در كتاب اميل می‏گويد كسانی كه بچه‏های خود را غرق در نعمتها بزرگ می‏كنند ، آنها را به شكلی بزرگ می‏كنند كه نسبت به لذت هيچ‏ حساسيت ندارند يعنی از موجبات لذت واقعا لذت نمی‏برند ولی نسبت به‏ دردها خيلی حساسيت دارند يعنی كوچكترين درد پدرشان را در می‏آورد
برعكس ، بچه‏هايی كه از اول در ميان رنجها و سختيها بزرگ شده‏اند . نسبت‏ به درد ، حساسيت ندارند چون عادت كرده‏اند ، يعنی تحمل سختيها برايشان‏ آسان است بلكه سختی را اصلا حس نمی‏كنند و در مقابل ، كوچكترين موجبات‏ لذت ، حداكثر لذت را برايشان ايجاد می‏كند
اينها می‏گويند كه پس بهشت هم علی القاعده بايد از همه جای عالم هستی‏ خسته كننده‏تر و بی لذت‏تر باشد ، زيرا همه موجبات لذت در آنجا فراهم‏ است و بلكه آنجا می‏شود يك زندان و بدترين زندانها

پاورقی : . 1 كهف / 108 [ و با ما قبل آن چنين است : ان الذين امنوا و عملوا الصالحات كانت لهم جنات الفردوس نزلا، خالدين فيها لايبغون عنها حولا غ]

قرآن در يك جا گويی دارد به اين نكته جواب می‏دهد ، می‏فرمايد : « لايبغون عنها حولا »(1) ( در باب بهشت و نعمتهای بهشت است ) . يعنی‏ اهل بهشت طالب تحول نيستند ، يعنی بهشت برايشان خستگی آور نيست ، ( 1 ) چرا ؟ زيرا اگر بهشت مثل يك باغی می‏بود در دنيا منتها يك باغ جاويد ، يعنی همه چيزش دنيا می‏بود و انسان در انسانيت خودش همان كيفيت دنيايی خودش را می‏داشت قطعا چنين چيزی بود ، يعنی اگر بهشت را در دنيا برای بشری كه در دنياست بسازند و به فرض‏ محال جاودانگی هم به آن بدهند ، همين ايراد وارد است ، ولی مسأله اين‏ است كه بهشت برای بهشتی به عنوان انعامی از نعمتهای الهی است ، يعنی‏ حتی بهشت جسمانی و لذات جسمانی هم برای او عنوان كرامت الهی را دارد ، بدين معنی كه يك موجود تا در حدی از عرفان و معرفت نباشد بهشت برای او نمی‏تواند معنی پيدا كند . برای يك نفر بهشتی ، آن اساس لذتها اين است‏ كه الان مهمان خالق خودش هست ، بر سر سفره خالق خودش نشسته است ، يعنی‏ با آن حقيقت پيوند خورده است كه وقتی به آن حقيقت پيوند خورد ديگر مسأله خستگی و تنوع و تحول و از سر كوی او رفتن به جای ديگر معنی ندارد
به عبارت ديگر هر چيزی غير از خدا و يا آنچه كه عنوان كرامت الهی و لطف الهی و عنايت الهی و سفره الهی داشته باشد ، آنچه كه غير از خداست‏ ، برای انسان نمی‏تواند مطلوب جاودانه باشد و تنها خداست كه برای انسان‏ مطلوب جاودانه است . امكان اينكه در بهشت ، انسان حالت دلزدگی ، سيری‏ و تنوع خواهی و اينكه " از اينجا بروم جای ديگر " پيدا كند وجود ندارد ، در آنجا جای ديگر معنی ندارد ، " جای ديگر " در اين امور محدود فرض‏ می‏شود ، و اصلا بگوييد " جای ديگر " برايش تصور ندارد . از جايی به‏ جايی افتاديم . مسأله عشق روحانی را داشتيم می‏گفتيم ، مطلب به اينجا كشيده شد

پاورقی : . 1 در اين زمينه آيات ديگری نيز هست

next page

fehrest page

back page