![]() |
برهان نظم
ساده ترين و عمومی ترين برهانی كه بر وجود خداوند اقامه میشود ، برهان نظم است . قرآن كريم موجودات جهان را به عنوان " آيات " يعنی علائم و نشانههايی از خداوند ياد میكند . معمولا چنين گفته میشود كه نظم و سازمان اشياء دليل بر اين است كه نيروی نظم دهندهای در كار است . گفته میشود اين برهان برخلاف ساير براهين از قبيل برهان محرك اول و برهان وجوب و امكان و برهان حدوث و قدم و برهان صديقين كه ماهيت فلسفی و كلامی و عقلانی محض دارند يك برهان طبيعی و تجربی است و ماهيت تجربی دارد ، نظير ساير براهين و استدلالاتی كه محصول تجربه بشر استدر غرب ديويد هيوم فيلسوف انگليسی قرن هيجدهم بر اين برهان خدشههايی وارد كرده و از آن هنگام تاكنون بسياری از غربيها را عقيده بر آن است كه برهان نظم كه بزرگترين تكيه گاه الهيون است از اعتبار افتاده است . بی اعتبار شدن ادله اثبات خدا ، خصوصا دليل نظم ، يكی از علل گرايش به ماديگری در جهان غرب است . اينك به بررسی خدشههای جناب هيوم میپردازيم
هيوم كتابی تأليف كرده به نام محاورات درباره دين طبيعی . در آن كتاب ، شخصی فرضی به نام " كلئانتس " از برهان نظم دفاع میكند و شخص فرضی ديگری به نام " فيلون " بر آن خدشه وارد میسازد و به اين ترتيب ميان اين دو نفر محاوره صورت میگيرد . البته هيوم شخصا ماترياليست نيست . او میكوشد ثابت كند كه ادلهای كه الهيون اقامه كردهاند ، استحكام علمی ندارد ، همچنانكه ادله ماديون نيز چنين است . او معتقد است ايمان ، امری قلبی است و از نظر عقلانی اگر بنا شود برهان نظم ملاك قرار گيرد ، همين قدر میتوان گفت كه : " نظم مشهود در طبيعت اگر دليل كافی نيست لااقل قرينه است بر اينكه علت يا علل نظم در جهان احتمالا شباهتی به عقل و خرد انسانی دارد . اما ورای اين ، ما راهی برای بسط و تعميم اين دليل به منظور اثبات خصوصيات اين علت با اين علل نداريم " ( 1 )
پاورقی : . 1 ريچارد پاپكين و آوروم استرول : كليات فلسفه ، ترجمه دكتر سيد جلال مجتبوی ، ص . 231
هيوم شخصا از نظر فلسفی ، شكاك و " لا ادری " است ، ولی اصرار دارد كه ثابت كند برهان نظم ، ناتمام بلكه مخدوش است . میگويند : " هيوم در تمام عمر خويش با بحث درباره ارزش و اعتبار ادله گوناگونی كه مفاد آنها اثبات هستی يك موجود الهی است ، سر و كار داشت . . . هيوم در آثار متنوع خود استدلالی را كه بعضی از فيلسوفان دينی به كار برده بودند مورد انتقاد شديد قرار داد ، و اين امر شايد به علت شيوع و رواج برهان نظم در آن ايام بوده است . وی در اين باره در حدود بيست و پنج سال متناوبا كار كرد و كتاب مشهور خود محاورات درباره دين طبيعی را به انجام رسانيد " ( 1 )هيوم برهان نظم را از زبان كلئانتس چنين تقرير میكند : " به اطراف جهان بنگريد ، در كل و هر جزء آن نظاره كنيد ، خواهيد يافت كه جهان چيزی جز يك ماشين عظيم نيست كه به يك عده نامتناهی ماشينهای كوچكتر تقسيم شده و باز هم قبول تقسيم میكند تا حدی كه حواس و قوای انسانی ديگر نتواند پی جويی و تعيين كند . تمام اين ماشينهای گوناگون ، و حتی كوچكترين اجزای آن ، با چنان دقتی با يكديگر متعادل و هماهنگ است كه تحسين و شگفت همه آدميان را كه درباره آنها میانديشند ، بر میانگيزد و آنان را شيفته و مجذوب میسازد . سازگاری شگفت انگيز وسايل نسبت به غايات در سراسر طبيعت دقيقا هر چند خيلی عظيم تر به محصولات و اختراعات انسانی و فراوردههای طرح و فكر و هوش و خرد انسانی شباهت دارد .
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 211
بنابراين ، از شباهت ميان آثار طبيعی و مصنوعات انسانی ، ما از راه قياس به شباهت ميان علل آنها حكم میكنيم و سازنده طبيعت را نظير روح انسان میدانيم ، هرچند كه به تناسب عظمت دستگاه طبيعت ، سازنده آن دارای قوايی عظيم تر است . تنها به دليل اين دليل غير اولی ( متأخر بر تجربه ) است كه ما بی درنگ وجود خدا و همانندی او را با روح و عقل انسانی اثبات میكنيم " ( 1 )هيوم از زبان فيلون شكاك ، خطاب به كلئانتس نظريه او را اينچنين مورد خدشه قرار میدهد : " اگر ما خانهای ببينيم - كلئانتس ! - با بزرگترين يقين و اطمينان نتيجه میگيريم كه آن خانه معمار يا بنايی داشته ، زيرا اين دقيقا آن نوع معلولی است كه تجربه كردهايم كه از آن نوع علت ناشی و صادر میشود . اما مطمئنا تصديق نخواهيم كرد كه جهان چنين شباهتی به يك خانه دارد كه ما بتوانيم با همان يقين و اطمينان ، يك علت مشابه استنباط كنيم يا بگوييم شباهت در اينجا تمام و كامل است . اين عدم شباهت طوری روشن است كه بيشترين ادعايی كه میتوانی بكنی فقط يك حدس و ظن و فرضی درباره يك علت مشابه است
ممكن است ماده علاوه بر روح ، در اصل ، منشأ يا سرچشمه نظم در درون خود باشد و تصور اينكه چندين عنصر به واسطه يك علت درونی ناشناخته ممكن است به عالی ترين نظم و ترتيب درآيد ، از تصور اينكه صور و معانی آنها در روح بزرگ جهانی به واسطه يك علت درونی ناشناخته همانند به نظم و ترتيب درآيد مشكل تر نيست
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص 209 و . 210
آيا كسی جدا به من خواهد گفت كه يك جهان منظم بايد ناشی از فكر و صنعتی انسان وار باشد ، زيرا كه ما آن را تجربه كردهايم ؟ برای محقق ساختن اين استدلال لازم است كه درباره مبدأ جهانها تجربه داشته باشيم و مطمئنا اين كافی نيست كه ديده باشيم كه كشتيها و شهرها ناشی از صنعت و اختراع انسانی است. . . آيا میتوانی ادعا كنی كه چنين شباهتی را ميان ساخت يك خانه و پيدايش يك جهان نشان دهی ؟ آيا طبيعت را در چنان وضعی همانند نخستين نظم و ترتيب عناصر ديدهای ؟ آيا جهانها زير چشم تو صورت پذيرفتهاند ؟ و آيا فرصت و مجال آن را داشتهای كه تمام پيشرفت پديدار ( فنومن ) را از نخستين ظهور نظم تا كمال نهايی آن مشاهده كنی ؟ اگر داشتهای پس تجربه خود را ذكر كن و نظريه خويش را ارائه ده
ثانيا تو بنابر نظريه خودت دليلی نداری برای اسناد كمال به خدا ، يا برای اين فرض كه او از هر خطا و اشتباه يا بی نظمی در افعال خود منزه و مبراست . . . لااقل بايد اعتراف كنی كه برای ما غير ممكن است كه با افكار و انظار محدود خود بگوييم كه آيا اين نظام اگر با ساير نظامهای ممكن و حتی واقعی مقايسه شود ، شامل اشتباهات و خطاهای بزرگ است يا شايسته تحسين و تقديری شگرف ؟ آيا يك روستايی اگر " انئيد " ( شعر حماسی ويرژيل ) برای او خوانده شود میتواند اظهار نظر كند كه آن شعر مطلقا بی عيب است ، يا مقام شايسته آن را در ميان محصولات هوش انسانی تعيين كند در حالی كه وی هيچ محصول ديگری هرگز نديده است ؟ اما اگر اين عالم ، محصول كاملی باشد باز هم نامعلوم و مشكوك است كه همه خوبيهای آن اثر را بتوان بحق به سازنده آن نسبت داد . اگر يك كشتی را بررسی كنيم ، البته انديشه عالی و بلند درباره هوشمندی سازنده چنين ماشين پيچيده و سودمند و زيبايی پيدا خواهيم كرد ، اما وقتی دانستيم كه آن مكانيكدان كودنی است كه به ديگران تأسی كرده و از صنعتی تقليد نموده كه طی ادوار و اعصار متوالی پس از بسی آزمايشها و اشتباهات و تصحيحات و سنجشها و گفتگوها تدريجا اصلاح شده و پيشرفت كرده است ، آيا باز نسبت به او همان احساس را خواهيم داشت ؟ پيش از اينكه نظام موجود رقم زده شود ، ممكن است عوالم بسيار در سراسر ازل سر هم بندی شده باشد و پيشرفت و بهبود ، آهسته اما مداوم در طی ادوار و اعصار نامتناهی ، صنعت ساخت جهان را پيش برده باشد . در چنين مسائلی چه كسی میتواند تعيين كند كه حقيقت چيست و حتی كه میتواند حدس بزند كه در ميان بسی فرضها كه ممكن است پيشنهاد يا تصور شود ، فرضی كه بيشتر احتمال وقوع دارد كدام است ؟ ما هيچ معلوماتی برای اظهار نظر درباره تكوين بين جهان ( نظر درباره مبادی جهان ) نداريم . تجربه ما كه خود ، هم از جهت قلمرو و هم از حيث دوام و استمرار ، اين قدر ناقص و محدود است نمی تواند هيچ فرضيهای درباره كل اشياء به ما تلقين كند . اما اگر ما ناگزير و لزوما بايد فرضيهای برگزينيم ، بر حسب چه قاعدهای بايستی انتخاب خود را معين كنيم ؟ آيا قاعده ديگری غير از بيشتر بودن شباهت ميان اشياء مورد مقايسه وجود دارد ؟ و آيا يك گياه يا يك حيوان كه با رويش و زايش به وجود میآيد ، بيش از يك ماشين مصنوعی كه از عقل و تدبير ناشی میشود ، شباهت قوی تری به عالم ندارد ؟ استدلال تمثيلی كه در آن برهان به كار رفته است ، به فرض اينكه وجود ناظمی را ثابت كند ، به هيچ وجه مشعر بر صفات پسنديدهای كه به آن ناظم نسبت میدهند نيست . تصور خداوندی نيكوكار و عادل و مهربان از مقايسه آثار طبيعی با اعمال انسان نتيجه نمی شود . اگر آن ناظم فرض شود كه مانند انسان است ، ديگر دليلی نداريم برای اين فرض كه صفت اخلاقی خاصی وجود دارد كه متعلق به خالق طبيعت است . وقتی كسی محصول يعنی طبيعت را مطالعه كند و همه اوصاف ناخوشايند آن ، يعنی طوفانها و زلزلهها و منازعات يك قسمت طبيعت با قسمت ديگر را مشاهده كند ، آيا میتواند نتيجه بگيرد كه آن طرح ريزی از يك عقل سليم و خوب ناشی شده است ؟ " ( 1 ) خلاصه نظريات هيوم در تقرير و بيان برهان نظم اين است : الف . برهان نظم يك برهان تعقلی محض براساس بديهيات اوليه نيست ، برهانی تجربی است و مولود تجربه طبيعت است و بايد واجد شرايط براهين تجربی باشد
ب . اين برهان مدعی است كه از تجارب ممتد درباره طبيعت ، شباهت كامل ميان طبيعت و ميان مصنوعات انسان از قبيل ماشين و كشتی و خانه به دست میآيد و روشن میگردد كه جهان از نظر رابطه اجزايش با يكديگر و از نظر تطابق ميان ساختمان جهان و آثار و نتايجی كه بر آن مترتب میشود ، عينا مانند يك ماشين بزرگ است
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص 212 - . 224
ج . به حكم قاعده كلی كه در براهين تجربی مورد استفاده قرار میگيرد ، شباهت معلولات دليل بر شباهت علل است و نظر به اينكه معلومات و مصنوعات انسان از يك روح و عقل و انديشه ناشی شده است ، پس جهان نيز از يك روح و عقل و انديشه بزرگ ناشی شده استو خلاصه نظريه وی در نقد اين برهان اين است : الف . اساس اين برهان بر شباهت ميان مصنوعات طبيعت و مصنوعات انسان است ، بر اين است كه جهان از نظر تركيب و تأليف اجزا مانند يك خانه و يا يك ماشين است كه يك قوه بيرونی ذی شعور ، يعنی عقل و روح ، آنها را برای دست يافتن به يك سلسله هدفها و غرضها به يكديگر پيوند داده است . اما اين شباهت كامل نيست ، يعنی قطعی و يقينی نيست ، ظن و احتمال است . نمی توان گفت كه شباهت جهان به يك ماشين از شباهت آن به يك گياه يا يك حيوان كه دارای يك نيروی خود تنظيمی درونی است و به هيچ وجه از بيرون تنظيم نمی شود ، بيشتر است
ب . اين برهان آنگاه يك برهان تجربی بود كه مكرر تجربه شده بود ، يعنی مكرر جهانهايی به همين شكل و همين وضع و همين نظام از موجوداتی شاعر و انسان ماب صادر شده بود و ما با تجربه رابطه چنين نوع معلولی را با علتی انسان ماب احساس كرده بوديم ، پس از آن با ديدن جهانی شبيه جهانهای تجربه شده ، حكم میكرديم كه اين جهان نيز مانند آن جهانها علتی انسان ماب دارد . در صورتی كه چنين نيست . تجربهای كه در مورد ساخت كشتی و خانه و شهر داريم با تجربهای كه در مورد جهان بايد داشته باشيم ، يك سنخ نيست ، پيدايش و تكوين جهان كه در طول ميلياردها سال تدريجا رخ داده ، شباهتی به تكوين كشتی يا خانه ندارد
ج . از اينها گذشته ، اين برهان میخواهد وجود باری تعالی را اثبات كند كه مساوی است با حكمت بالغه و قدرت نامتناهی و كمال مطلق . فرضا ثابت شود كه مبدأ جهان موجودی انسانگونه است ، برای مدعات كافی نيست . اين برهان آنگاه برای اثبات ذات باری كافی بود كه ما به تجربه دريافته باشيم كه اين جهان ، كامل ترين جهان ممكن است و منطبق بر حكمت بالغه است . در صورتی كه برای ما كه تنها با همين يك جهان سر و كار داشته و داريم و جهانی ديگر نديده تا ميان آنها و اين جهان مقايسه كنيم ، غير ممكن است كه بتوانيم بفهميم اين جهان براساس حكمت بالغه ساخته شده ، يعنی بهترين جهان ممكن است . درست مثل اين است كه از يك روستايی كه جز يك كتاب در عمرش نخوانده ( هرچند فرضا آن كتاب عالی ترين شاهكار باشد ) درخواست كنيم كه نظر خود را درباره تنها كتابی كه خوانده اعلام دارد كه بهترين كتاب است
د . فرضا اين جهان بهترين جهان ممكن باشد كه بهتر از آن امكان پذير نباشد ، بازهم دليلی بر وجود باری تعالی كه كمال مطلق و غنی بالذات و واجب الوجود است ( بر حسب فرض ) نمی شود ، زيرا اين برهان آنگاه دليل بر وجود ذات باری تعالی است كه ثابت كند علاوه بر اينكه اين جهان كامل ترين جهان ممكن است و بهتر از آن فرض نمی شود ، اولين جهانی است كه خداوند آفريده و خداوند قبلا تجربهای در كار خلقت نداشته و تدريجا صنعت خود را تكميل نكرده و بعلاوه از هيچ صنعت ديگر هم تقليد نكرده است . ولی هيچ يك از اينها ثابت شدنی نيست . از كجا معلوم كه صانع اين عالم ، اين صنعت را از جای ديگر تقليد نكرده است ؟ و از كجا معلوم كه خودش در سراسر ازل ، صنعت عالم سازی را تكرار و تجربه نكرده و تدريجا به اين پيشرفت عظيم در صنعت نائل نشده است ؟ ه . گذشته از همه اينها در جهان موجود ، نقصها و بديها و زشتيها ديده میشود كه با حكمت بالغه الهيه جور نمی آيد از قبيل طوفانها ، زلزلهها ، بيماريها و غيره
اينها خلاصهای است از ايرادهای هيوم كه ما به زبانی نسبتا شرقی آنها را تقرير كرديم
اكنون به بررسی اين ايرادها میپردازيم : 1 اينكه آقای هيوم پنداشته است كه برهان نظم ماهيت تجربی دارد ، مانند همه برهانهای تجربی ديگر ، اشتباه است . براهين تجربی در مواردی است كه بخواهيم رابطه يك پديده محسوس را با يك پديده قابل احساس ديگر كشف نماييم . به عبارت ديگر ، برهان تجربی تنها در مورد كشف رابطه ميان دو جزء از طبيعت میتواند جاری باشد ، نه در مورد كشف رابطه ميان طبيعت و ماورای طبيعت . به عبارت ديگر ، تجربه آنجا ميسر است كه پديدهای را در طبيعت مشاهده میكنيم و میخواهيم علت يا علل آن پديده را با آزمايش كشف كنيم و يا میخواهيم آثار و نتايج و معلولات آن را به دست آوريم
مثلا با تجربه ، رابطه ميان حرارت آب و بخار شدنش و يا رابطه ميان سردی آب و منجمد شدنش را میيابيم . وقتی كه دو عامل را در پی يكديگر ديديم و از دخالت عاملی ديگر هم مطمئن شديم ، حكم میكنيم كه يكی از ايندو علت ديگری است . پس شرط تجربی بودن يك رابطه اين است كه هر دو طرف رابطه ، قابل احساس و تحت تسلط مشاهده حسی ما باشند
اكنون ببينيم آيا استدلال از راه نظم جهان بر وجود ناظم ذی شعور ، يك برهان تجربی است ؟ پيش از آنكه وارد ماهيت برهان نظم گرديم ، لازم است ماهيت يك استدلال رايج ديگر را كه آقای هيوم صددرصد آن را تجربی میداند و برهان نظم را چيزی شبيه آن میشمارد ، بررسی كنيم و آن ، برهان و استدلال از آثار و مصنوعات انسان بر عقل و انديشه و هوش انسان است
آيا آن استدلال رايج و عادی ما در مورد انسانها كه از آثار و مصنوعات انسان ، عقل و انديشه و ميزان معلومات او را كشف میكنيم ، واقعا يك دليل تجربی است از نوع تجربههايی كه در مورد كشف روابط اجزای طبيعت ، نظير رابطه حرارت و بخار و رابطه سردی و انجماد ، به كار میرود يا نه ؟ به عبارت ديگر ، آيا كشف عقل و هوش و علم صانعهای انسانی از مصنوعاتشان يك دليل تجربی است يا يك برهان عقلی ؟ ما از كجا میدانيم كه مثلا بوعلی فيلسوف يا طبيب بوده و يا سعدی شاعر و اديبی با ذوق بوده است ؟ ما كه با اشخاص مختلف از دوست و رفيق و معلم و شاگرد و همكلاسی هميشه روبرو میشويم ، از كجا میفهميم كه آن يكی با هوش و ديگری كم هوش و سومی با معلومات و چهارمی كم اطلاع است ؟ بديهی است كه از آثاری كه از آنها بروز میكند ، از سخنانی كه از آنها میشنويم ، از رفتاری كه از آنها میبينيم يا از آثار و نوشتههای آنها كه مطالعه میكنيم . ما كه هوش و عقل و معلومات آنها را نمی توانيم مستقيما مشاهده كنيم يا لمس نماييم
اساسا چيزهايی از قبيل انديشه و معلومات ، قابل حس و لمس نيست
فرضا مغز آنها را تشريح كنيم يا به وسايلی از مغز آنها عكس برداری كنيم ، ممكن است يك سلسله آثار در آن مغزها ببينيم ولی هرگز انديشهها را نمی توانيم حس كنيم يا لمس نماييم ، بلكه ما آنچه از قبيل انديشه و عقل و هوش است ، جز همان مقدار كه در درون خود داريم يعنی عقل و هوش و انديشه خود را مستقيما درك نمی كنيم . ما تنها به معلومات و عقل و انديشه خود مستقيما دسترسی داريم و بس . از اين رو هيچ عقل و انديشهای در دسترسی تجربه ما نيست كه بتوانيم با آزمايش ، رابطه يك اثر را با آنها درك كنيم ، بلكه از نظر تجربی ، از وجود عقل و انديشهای جز عقل و انديشه خودمان بی خبريم
در عين حال چرا و به چه دليل به وجود عقل و انديشه در ساير افراد انسان حكم میكنيم و شك نداريم ، و به چه دليل از روی آثار و مصنوعات و تجليات عملی آنها به ميزان عقل و هوش و انديشه و معلومات و تجليات عملی آنها به ميزان عقل و هوش و انديشه و معلومات ذوق و احساس آنها پی میبريم ؟ مگر دكارت نمی گفت كه حيوانات عموما به استثنای انسان ماشينهای غير ذی شعوری هستند و طوری ساخته شدهاند كه شبيه جاندارها عكس العمل نشان میدهند ؟ از كجا كه اين طور نباشد ؟ و از كجا كه نه تنها حيوانات ماشينهای بی جان و بی شعور هستند كه آثاری شبيه جانداران از خود بروز میدهند بلكه هر انسانی جز خود من چنين نباشد ؟ من كه مستقيما از وجود هيچ عقل و هيچ انديشه و احساس ، جز عقل و انديشه و احساسات خود آگاه نيستم . شايد عقل و انديشه و احساس منحصرا در من وجود داشته باشد و در هيچ موجود ديگری وجود نداشته باشد . چه دليل تجربی هست كه اين طور نيست ؟ دريافت عقل و انديشه در خودم كافی نيست برای اينكه حكم كنم كه عينا شبيه آنچه در من هست در ديگران هم هست ، زيرا اين به اصطلاح منطقی ، " تمثيل " است ، يعنی مقياس قرار دادن يك فرد است برای افراد ديگر ، نه تجربه كه عبارت است از مورد آزمايش قرار دادن افراد زياد يك نوع تا آنجا كه يقين حاصل شود آثار مربوطه اختصاص به افراد آزمايش شده ندارد ، در همه افراد نوع موجود است
حقيقت اين است كه اكتشاف عقل و هوش در انسانها از روی آثار و مصنوعاتشان ، نه از قبيل " تمثيل " منطقی است و نه از قبيل استدلال تجربی ، بلكه نوعی برهان عقلی است . درست است كه انسان وجود موجودی به نام عقل يا اراده يا انديشه را تنها در درون خود مستقيما میيابد و به نوع كارش كه تدبير و تقدير و انتخاب است يعنی در ميان امكانات فراوان ، يكی را كه با هدفش مناسب باشد بر میگزيند آشنا میشود ، ولی آنجا كه در كار ديگران مطالعه میكند ، هر چند عقل و شعور را در آنها شهود نمی كند ، اما عمل " گزينش " ؟ را در كارهای آنها مشاهده مینمايد ، يعنی هنگامی كه كارهای آنها را مورد مطالعه قرار میدهد ، میبيند همواره در ميان انواع و اقسام كارها ، بلكه در ميان هزار شكل و صورت كارها ، تنها يك شكل و يك صورت به نتيجهای مطلوب میرسد و ساير شكلها به نتيجه نمیرسد . آنها همان شكل و همان صورت خاص را بر میگزينند كه به نتيجه مطلوب میرسد ، ساير شكلها و صورتها را رها میكنند . مثلا اگر انسانی قلم به دست بگيرد و بخواهد آن را روی كاغذ بكشد كه يك سياهی به يك شكل رسم شود ، هزار گونه ممكن است ، كه يكی از آنها اين است كه مثلا به شكل " م " درآيد و اگر ادامه دهد و قلم را روی كاغذ بكشد ، هزار گونه شكل ممكن است رسم شود كه يكی از آنها " - ن " است ، و اگر نوبت ديگر عمل خود را تكرار كند ، هزار گونه ممكن است كه يكی از آنها شكل " ت " است . حالا اگر قلم به دست گرفت و شكل " منت " درآمد ، در حقيقت بايد گفت يكهزارم احتمالات از يكهزارم احتمالات از يكهزارم احتمالات صورت گرفته است . و اگر كار خود را ادامه داد و چند سطر نوشت و از مجموع آنها اين شكل پديدار شد : " منت خدای را عزوجل كه طاعتش موجب قربت است و به شكر اندرش مزيد نعمت . هر نفسی كه فرو میرود ممد حيات است و چون بر میآيد مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود و بر هر نعمتی شكری واجب .
" . ، احتمال اينكه همه اين حروف تصادفا و نه از روی گزينش ، يعنی نه از روی توجه و انتخاب ، صورت گرفته است آن قدر ضعيف است كه قابل تصور نيست ، يعنی عقل انسان عادتا آن را محال میداند . از اينجاست كه حكم میكند نيروی " گزينش " ، يعنی همان چيزی كه عقل و اراده ناميده میشود ، وجود دارد
اين است مسأله اينكه میگوييم استدلال از آثار و مصنوعات انسانها بر وجود عقل و انديشه در آنها نه يك تمثيل منطقی است كه صرفا از مقياس قرار دادن فرد خودش را برای ديگران پيدا میشود ( مثل اينكه مثلا اگر خودش دل درد داشته باشد حكم كند كه همه مردم دل درد دارند ) و نه يك دليل تجربی است كه به دليل اينكه مكرر رابطه چنان آثاری را با عقل انسانها آزمايش كرده ، يعنی عقل و آثار آن را مستقيما تحت مطالعه قرار داده ، رابطه آنها را كشف كرده است ، بلكه نوعی برهان عقلی است شبيه برهانی كه ذهن در مورد صدق قضايای متواتر تاريخی اقامه میكند ( 1 )
پاورقی :
. 1 ما تحقيق و تفصيل بيشتر بحث درباره ماهيت اين گونه استدلالها را
در بحثهای " شناخت " كردهايم ، اميدواريم به نشر آنها توفيق حاصل
نماييم
اخيرا اين اشتباه نصيب بسياری از نويسندگان مسلمان عرب و دنباله روان ايرانی آنها شده است ، گمان بردهاند كه دعوت قرآن كريم به مطالعه " آيات تكوين " ، در حقيقت ، به معنی دعوت به خداشناسی تجربی است ، گمان بردهاند همينكه ما آيات تكوين را مورد مطالعه قرار داديم و از اين طريق به معرفت خداوند نائل شديم ، با يك دليل تجربی خدا را شناختهايم ، و از اينجا به يك نتيجه گيری مضحك ديگر پرداختهاند و آن اينكه در مسائل الهيات از همان راه میرويم كه علمای طبيعی برای شناخت طبيعت رفتند و ديگر نيازی به آن بحثهای دقيق و ظريف فلسفی در مسائل الهيات نداريم ، بلكه برای اينكه عار ندانستن و نفهميدن آنها را بر خود هموار نماييم ، همه آنها را بی اساس اعلام مینماييم . غافل از اينكه حد تجربه فقط شناخت آثار خداوند است . اما شناخت خداوند به كمك آثار شناخته شده از راه تجربه ، نوعی استدلال عقلی محض است
2 آقای هيوم پنداشته است كه الهيون میخواهند ثابت كنند كه عالم كاملا شبيه آثار و مصنوعات انسان است و از راه اينكه تشابه معلولات دليل تشابه علل است ، خواستهاند ثابت كنند كه پس عالم كه عينا مانند يك ماشين و يك خانه است سازندهای نظير سازنده ماشين و خانه دارد
آقای هيوم میفرمايند : اينچنين نيست ، جهان بيش از آنكه شبيه به يك كشتی يا يك ماشين يا يك خانه باشد ، شبيه دستگاه منظم و خود تنظيم يك گياه يا يك حيوان است
اولا در پاسخ آقای هيوم میگوييم : معنی سخن شما اين است كه جهان مانند يك ماشين يا كشتی نيست ، بلكه مانند خودش است ! مگر شما انتظار داشتيد كه جهان مانند خودش نباشد ؟ مگر گياه يا حيوان جزئی از جهان نيستند ؟ در حقيقت ، سخن بر سر همان گياه و يا حيوان است كه به قول شما چنان ساخته شده كه مانند يك دستگاه صنعتی بسيار پيشرفته هزار درجه از كشتی و ماشينهای بشری پيشرفته تر از درون خود تنظيم میشود . پس نشانههای " صنع " در گياه و حيوان بيش از كشتی و ماشين است . پس اگر سازنده كشتی و ماشين از عقل و انديشه بهرهمند است ، سازنده جهان كه نمونهاش گياه و حيوان است ، به طريق اولی دارای عقل و دانايی است
ثانيا اينكه آقای هيوم میگويد اين برهان از نظر ماهيت نوعی " تشبيه " است و منظور ، اثبات كمال مشابهت ميان صنع صانع طبيعت و ميان صنع انسان است ، اشتباه است . محال است كه صنع صانع طبيعت ( خدا ) شباهت كامل به صنع انسان داشته باشد ، بلكه صانع طبيعت همچنانكه از نظر ذات و صفات منزه است از اينكه شبيه انسان باشد ، از نظر فعل و صنع نيز منزه از شباهت است
انسان جزئی از طبيعت است . به حكم اينكه جزئی از طبيعت است ، موجودی است در حال " شدن " و تكامل . همه تلاشش اين است كه خود را از قوه به فعل و از نقص به كمال برساند
تمام تلاشهای انسان نوعی حركت از قوه به فعل و از نقص به كمال است . و نيز به حكم اينكه جزئی از اجزای طبيعت است نه خالق طبيعت ، تصرف او در طبيعت به شكل برقرار كردن رابطه مصنوعی ( غير طبيعی ) ميان اجزای طبيعت است . ساختههای انسان از قبيل شهر و خانه و كشتی عبارت است از يك سلسله مواد طبيعی كه با يك ارتباط مصنوعی به خاطر يك هدف و غايتی كه آن هدف و غايت ، هدف صانع و سازنده است نه هدف مصنوع و ساخته شده ، و سازنده میخواهد به وسيله اين ارتباط مصنوعی به هدف و غرضی نائل آيد ، با يكديگر پيوند يافتهاند
پس مقوم صنع بشری دو چيز است : الف . پيوند اجزای مصنوع ، پيوند مصنوعی است و نه طبيعی
ب . هدف و غرضی كه در اين صنع به كار رفته ، هدف و غرض صانع است ، يعنی اين صانع است كه به وسيله اين مصنوع ، خود را به هدفی میرساند و از خود رفع نقص میكند و به نوعی خود را از قوه به فعليت میرساند
هيچ يك از اين دو ركن در صنع باری تعالی نمیتواند وجود داشته باشد
نه ممكن است رابطه اجزای مصنوع با يكديگر يك رابطه غير طبيعی باشد و نه ممكن است هدف موجود هدف صانع باشد ، بلكه بايد پيوند اجزای مصنوع با يكديگر پيوند طبيعی باشد ، آنچنان كه در پيوند اجزای منظومه شمسی يا منظومه اتمی يا در اجزای يك مركب طبيعی جمادی يا در اجزای گياهان يا حيوانات يا انسان مشاهده میكنيم
اين است معنی سخن حكمای الهی كه میگويند : غايات افعال باری همه غايات فعلاند نه غايات فاعل ، و يا میگويند : حكمت انسان به معنی انتخاب فاضل ترين وسيلهها برای بهترين غايتهاست و حكمت باری تعالی به معنی رساندن موجودات است به غايات خودشان
| اذ مقتضی الحكمة و العناية |
| ايصال كل ممكن لغاية |
حقيقت اين است كه تصور هيوم و همه فلاسفه غرب از قديم الايام تا عصر حاضر از برهان نظم همان تصور كودكانه عوامانه است براساس اينكه خدا را صانعی مانند صانعهای بشر فرض كرده و در اطراف نفی و اثبات چنين صانعی به بحث پرداختهاند ، و حال آنكه تنها با اثبات چنين صانعی است كه به هيچ وجه خدا را اثبات نكردها يم ، مخلوقی در حد انسان اثبات كردهايم
پاورقی :
. 1 منظومه حكمت سبزواری
3 آقای هيوم میگويد : فرضا با اين برهان ثابت شود كه صانع جهان از عقل و هوشی مانند عقل و هوش انسان برخوردار است ، مدعا كه اثبات كمال لا يتناهی خداوندی است اثبات نشده است
اشتباه آقای هيوم در اينجا اين است كه پنداشته كسانی كه خداوند را كمال مطلق و لا يتناهی دانستهاند ، با اتكا به برهان نظم كه به قول او يك دليل تجربی است بوده است
ما در جلد پنجم اصول فلسفه يادآور شديم كه ارزش برهان نظم تنها در اين حد است كه ما را تا مرز ماوراء الطبيعه سوق میدهد . اين برهان همين قدر ثابت میكند كه طبيعت ماورايی دارد و مسخر آن ماوراء است و آن ماوراء ، مستشعر به ذات و مستشعر به افعال خود است . اما اينكه آن ماوراء واجب است يا ممكن ، حادث است يا قديم ، واحد است يا كثير ، محدود است يا نامحدود ، علم و قدرتش متناهی است يا نامتناهی ، از حدود اين برهان خارج است . اينها مسائلی است كه تنها و تنها برعهده فلسفه الهی است و فلسفه الهی با براهين ديگری اينها را اثبات میكند
4 آقای هيوم میگويد : فرضا جهان ما كامل ترين جهان ممكن باشد ، از كجا كه صانع جهان آن را از جای ديگر كپيه نكرده باشد و يا خود به تدريج و ممارست ، صنعت خود را تكميل نكرده باشد ؟ اين اشكال نيز ناشی از آن است كه هيوم از حدود كاربرد برهان نظم غافل است . او پنداشته همه مسائل الهيات را از يك برهان استنتاج میكنند و آن برهان نظم است . در جلد پنجم اصول فلسفه گفتهايم كه كاربرد برهان نظم اين است كه ثابت میكند طبيعت به خود واگذاشته نيست ، قوای طبيعت ، قوای تسخير شده است . طبيعت به اصطلاح فلاسفه فاعل بالتسخير است ، و به عبارت ديگر ، طبيعت ماورايی دارد و آن ماوراء حاكم بر طبيعت و مدبر آن است . برهان نظم كه كاربردش در اين حد است ، در حدود همين كاربرد ، رسا و كافی است . اما اينكه آن ماوراء چه وضعی دارد ، مثلا آيا كمالش ذاتی است يا مكتسب است ، آيا تدريجا به دست آورده و يا مانند ذاتش قديم است و امثال اينها ، يك سلسله مسائل است كه با يك سلسله براهين ديگر قابل تحقيق است ، و فرضا با براهين ديگری قابل تحقيق نباشد و از مسائلی باشد كه برای هميشه برای بشر مجهول خواهد ماند كه البته اين طور نيست و قابل تحقيق است از ارزش برهان نظم نمی كاهد . هدف برهان نظم اين است كه ما را از طبيعت تا مرز ماورای طبيعت رهبری كند . ماورای اين مرز ، خارج از مسؤوليت اين برهان است
5 آقای هيوم مسأله شرور و آفات و طوفانها و زلزلهها را به عنوان نقضی بر " نظم معقول " جهان ذكر میكند
ما نظر به اينكه درباره اين مطلب در كتاب عدل الهی مشروحا بحث كرده ايم ، از طرح آن در اينجا خودداری میكنيم و خوانندگان را به آن كتاب ارجاع میدهيم
نارسائی مفاهيم اجتماعی و سياسی
سومين علت گرايشهای مادی ، نارسايی برخی مفاهيم اجتماعی و سياسی بوده است . در تاريخ فلسفه سياسی میخوانيم كه آنگاه كه مفاهيم خاص اجتماعی و سياسی در غرب مطرح شد و مسأله حقوق طبيعی و مخصوصا حق حاكميت ملی به ميان آمد وعدهای طرفدار استبداد سياسی شدند و برای توده مردم در مقابل حكمران حقی قائل نشدند و تنها چيزی كه برای مردم در مقابل حكمران قائل شدند وظيفه و تكليف بود ، اين عده در استدلالهای خود برای اينكه پشتوانهای برای نظريات سياسی استبداد مابانه خود پيدا كنند ، به مسأله خدا چسبيدند و مدعی شدند كه حكمران در مقابل مردم مسؤول نيست ، بلكه او فقط در برابر خدا مسؤول است ، ولی مردم در مقابل حكمران مسؤولاند و وظيفه دارند . مردم حق ندارند حكمران را بازخواست كنند كه چرا چنين و چنان كردهای ؟ و يا برايش وظيفه معين كنند كه چنين و چنان كن ، فقط خداست كه میتواند او را مورد پرسش و بازخواست قرار دهد . مردم حقی بر حكمران ندارند ، ولی حكمران حقوقی دارد كه مردم بايد ادا كننداز اين رو طبعا در افكار و انديشهها نوعی ملازمه و ارتباط تصنعی به وجود آمد ميان اعتقاد به خدا از يك طرف ، و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران و سلب حق هرگونه مداخلهای در برابر كسی كه خدا او را برای رعايت و نگهبانی مردم برگزيده است و او را فقط در مقابل خود مسؤول ساخته است از طرف ديگر . و همچنين قهرا ملازمه به وجود آمد ميان حق حاكميت ملی از يك طرف ، و بی خدايی از طرف ديگر
آقای دكتر محمود صناعی در كتاب آزادی فرد و قدرت دولت نوشتهاند : " در اروپا مسأله استبداد سياسی و اينكه اساسا آزادی از آن دولت است نه مال افراد ، با مسأله خدا توأم بوده است . افراد فكر میكردند كه اگر خدا را قبول كنند ، استبداد قدرتهای مطلقه را نيز بايد بپذيرند ، بپذيرند كه فرد در مقابل حكمران هيچ گونه حقی ندارد و حكمران نيز در مقابل فرد هيچ گونه مسؤوليتی نخواهد داشت ، حكمران تنها در پيشگاه خدا مسؤول است . لذا افراد فكر میكردند كه اگر خدا را بپذيرند بايد اختناق اجتماعی را نيز بپذيرند ، و اگر بخواهند آزادی اجتماعی داشته باشند بايد خدا را انكار كنند ، پس آزادی اجتماعی را ترجيح دادند "
از نظر فلسفه اجتماعی اسلامی ، نه تنها نتيجه اعتقاد به خدا پذيرش حكومت مطلقه افراد نيست و حاكم در مقابل مردم مسؤوليت دارد ، بلكه از نظر اين فلسفه ، تنها اعتقاد به خداست كه حاكم را در مقابل اجتماع مسؤول میسازد و افراد را ذی حق میكند و استيفای حقوق را يك وظيفه لازم شرعی معرفی میكند
اميرالمؤمنين پيشوای سياسی و اجتماعی و امام معصوم و برگزيده حضرت حق در گيرودار صفين با مردم سخن گفت و فرمود : « اما بعد ، فقط جعل الله سبحانه لی عليكم حقا بولاية امركم ، و لكم علی من الحق مثل الذی لی عليكم . . . لا يجری لاحد الا جری عليه ، و لا يجری عليه الا جری له ، و لو كان لاحد ان يجری له و لا يجری عليه لكان ذلك خالصا لله سبحانه دون خلقه ، لقدرته علی عباده و لعدله فی كل ما جرت عليه صروف قضائه » ( 1 )
حق تعالی با حكومت من بر شما برای من حقی بر شما قرار داده است و شما را همان اندازه حق بر عهده من است كه مرا برعهده شماست . حق همواره دو طرفی است ، كسی را بر ديگری حقی نيست مگر اينكه آن ديگری را هم بر او حقی است . و اگر كسی باشد كه بر ديگران حق دارد و ديگران بر او حقی ندارند ، او تنها خداست و آفريدگانش را چنين مزيتی نيست ، زيرا او بر بندگانش توانايی و قدرت دارد و قضای گوناگون او جز بر عدالت جاری نمی گردد
يعنی حق ، متبادل است ، هر كس از آن بهرهمند شد مسؤوليتی در مقابل خواهد داشت
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 207
از نظر اسلام ، مفاهيم دينی هميشه مساوی آزادی بوده است ، درست برعكس آنچه طبق نقل آقای دكتر صناعی در غرب جريان داشته ، يعنی اينكه مفاهيم دينی مساوی با اختناق اجتماعی بوده استپر واضح است كه چنين روشی ، جز گريزاندن افراد از دين و سوق دادن ايشان به سوی ماترياليسم و ضديت با مذهب و خدا و هرچه رنگ خدايی دارد ، محصولی نخواهد داشت
سه علت ديگر برای گرايش به ماديگری هست كه لازم است ذكر شود . اين سه علت ، هم در ميان ما وجود دارد و هم در ميان مسيحيان . اين سه علت مربوط میشود به روش تبليغی و يا عملی كه پيروان اديان در گذشته و يا زمان حاضر داشته و دارند
اظهار نظر غير متخصص
در بعضی مسائل همه مردم به خود حق میدهند كه اظهار نظر كنند . در قديم درباره مسائل بهداشتی ، مطلب اينچنين بود . اگر كسی میگفت من فلان ناراحتی دارم ، هر كس كه میشنيد اظهار نظر میكرد كه بلی ، علتش اين است و اثرش اين است و چارهاش و علاجش هم اين است ، و ديگری كه میشنيد به نحوی ديگر اظهار نظر میكرد . حق اظهار نظر را همه برای خود محفوظ میدانستند و اگر احيانا نفوذ و قدرتی میداشتند و لااقل بيمار نوعی رودرواسی از آنها میداشت ، او را مجبور میكردند كه اين دستور را كه نتيجهاش قطعی است به كار ببندد . كمتر فكر میكردند كه اظهار نظر در مسائل بهداشتی نيازمند به تخصص است ، بايد پزشك بود ، داروشناس بود ، بايد سالها نزد استاد درس خواند ، بايد مدتها تجربه علمی آموخت . اما گويی همه خود را پزشك میدانستند . الان هم در ميان يك طبقه وضع همين استدر مسائل دينی نيز عينا همين طور بود و هنوز هم همين طور هست و ادامه دارد . همه كس به خود حق میدهد كه اظهار نظر كند . مسائل دينی خصوصا قسمتهای خداشناسی و توحيدی از جمله پيچيدهترين مسائل علمی است كه همه كس شايستگی اظهار نظر ندارد . البته اساس خداشناسی آن اندازه كه عموم مردم مكلف اند بدانند و ايمان داشته باشند ، ساده و فطری است ، اما يك قدم كه آن طرفتر برويم ، بحث صفات و اسماء و افعال و قضا و قدر الهی به ميان میآيد و فوق العاده پيچيده میگردد . به تعبير اميرالمؤمنين علی ( عليه السلام ) " دريايی عميق است " ، تنها نهنگها میتوانند در اعماق اين دريا شناوری كنند . شناسايی و بررسی صفات و اسماء ذات حق كاری نيست كه از همه كس ساخته باشد ، و حال اينكه میبينيم همه كس خود را در اين قسمت اهل نظر میداند و به بحث و اظهار نظر و استدلال میپردازد و گاه سر از سخنان مضحكی در میآورد
مینويسند كشيشی میخواست " اصل غائيت " را تعريف كند و بيان كند كه نظام جهان يك نظام هدفدار است و جهان يك جريان هدفداری را طی میكند و از اين راه میخواست حكمت باری تعالی و علم و اراده او را به ثبوت برساند . و البته چنانكه میدانيم اين مطلب دشواری نيست ، از خلقت هر موجودی میتوان شاهد آورد ، اما كشيش خطوط روی طالبی را به عنوان مثال ذكر كرد ، گفت علت اينكه خطوط منظم روی طالبی كشيده شده اين است كه وقتی ما میخواهيم طالبی را برای افراد خانواده تقسيم و قاچ كنيم ، قبلا محل گذاشتن كارد مشخص باشد كه عادلانه تقسيم كنيم و بچهها دعوا نكنند و جار و جنجال راه نيندازند ! مثالی هم از خودمان ذكر كنم . میگويند شخصی اين مطلب را عنوان كرده كه چرا خداوند به كبوتر بال داده است اما به شتر نداده است ؟ جواب میداد : اگر شتر بال میداشت ، ديگر برای ما زندگی نمی ماند ، شتر پرواز میكرد و خانههای خشت و گلی ما خراب میشد ! از ديگری پرسيدند چه دليلی بر وجود خدا هست ؟ گفت : " تا نباشد چيزكی مردم نگويند چيزها " ! ضعف منطقهايی كه غالبا ديده میشود كه افراد نا وارد در مسائل مربوط به حكمت الهی ، عدل الهی ، قضا و قدر الهی ، اراده و مشيت الهی ، قدرت كامله الهی ، جبر و اختيار ، حدوث و قدم عالم ، قبر و برزخ و معاد و بهشت و جهنم و صراط و ميزان و غيره از خود نشان میدهند و غالبا مستمعان آنها میپندارند كه آنچه اين جاهلان و بی خبران میگويند متن تعليمات دينی است و اينها به اعماق آن تعليمات رسيدهاند ، يكی از موجبات بزرگ لا مذهبی و گرايشهای مادی است
چقدر مصيبت است برای اهل معرفت كه افرادی كه نه با مكتب الهيون آشنا هستند و نه با مكتب ماديون ، از هرج و مرج و بی نظمی كه در سيستم تبليغات دينی خصوصا در جامع تشيع وجود دارد استفاده كرده ، در رد ماديون كتاب مینويسند ، لا طائلاتی به هم میبافند كه اسباب تمسخر و استهزا است
بديهی است كه چنين تبليغاتی به سود ماديگری است . از كتبی كه در زمان خود ما در اين زمينه نوشته شده است فراوان میتوان مثال آورد
خداپرستی يا زندگی ؟ !
در اينجا مقدمتا بايد مطلبی را خاطر نشان كنيم تا منظور كاملا روشن گردد : بشر محكوم است از غرايز خود پيروی كند . در وجود بشر غرايزی نهاده شده تا او را به سوی هدفی كه در متن خلقت منظور است ، بكشاند . البته مقصود اين نيست كه بشر چشم بسته بايد تابع غرايز خود باشد ، مقصود اين است كه وجود غرايز ، عبث نيست ، نتوان آنها را ناديده گرفت ، نتوان آنها را مهمل گذاشت و نبايد به معارضه و مبارزه كلی آنها پرداخت . غرايز را بايد اصلاح و تعديل و رهبری كرد ، كه اين مطلب ديگری استمثلا در انسان تمايل به فرزند هست . اين تمايل امر كوچكی نيست ، از شاهكارهای خلقت الهی است . اگر اين تمايل نبود ، خلقت ادامه نمی يافت . منتها در كارخانه خلقت ، اين تمايل به صورت يك امر لذيذ و شيرين در كام هر حيوانی ريخته شده است تا هر نسلی در خدمت نسل آينده خويش باشد و از اين خدمت نيز لذت ببرد . اين علاقه را تنها در نسل قبلی قرار نداده است . در انسان ، نسل بعد را نيز به نسل قبلی علاقمند گردانيده است ، اما نه به آن شدت كه گذشته را به آينده علاقمند كرده است . اين علاقهها رمز پيوندهاست
يكی ديگر از غرايز بشری ، حس حقيقت جويی و دانش طلبی و كاوش است
ممكن است مردم را در زمانی موقت از تحقيق و دانش و كاوش منصرف كرد ، اما برای هميشه نمی توان بر ضد روح حقيقت جويی و دانش طلبی بشر قيام كرد
از جمله غرايز انسان مال دوستی است . البته مال دوستی يك غريزه مستقيم در انسان نيست ، يعنی اينچنين نيست كه انسان مال را به خاطر مال دوست بدارد و مورد علاقه او باشد ، اما چون به حسب طبع و غريزه ، حوايج مادی زندگی خود را میخواهد رفع كند و در پارهای اجتماعات مانند اجتماع ما وسيله رفع حوايج ، پول و ثروت است اگر انسان پول داشته باشد كليد همه قفلها را در دست دارد و اگر نداشته باشد همه درها به رويش بسته میماند از اين نظر ، آدمی پول را به عنوان كليد همه قفلها از نظر ماديات زندگی دوست میدارد
همچنانكه گفتيم با يك امر طبيعی و غريزی نمی توان مبارزه كرد ، بدين معنی كه برای هميشه نمی توان آن را تعطيل كرد هرچند ممكن است در يك مدت محدود جامعه را بدان سو كشاند و هم ممكن است افرادی محدود را برای هميشه بدان سو كشاند ، اما بشر و جامعه بشری را نمی توان از مقتضيات يكی از غرايز برای هميشه منصرف كرد ، مثلا امكان ندارد كه بتوانيم همه افراد را برای هميشه قانع كنيم كه راضی شوند همه درها به رويشان بسته باشد و از آن كليد مرموز و جادويی به نام " پول " يا " ثروت " به عنوان يك شیء پليد و منفور دوری گزينند
حالا اگر با نام خدا و با نام دين ، با اين غرايز مبارزه شود ، اگر تحت نام و عنوان دين ، تجرد و رهبانيت مقدس شمرده شود و ازدواج پليدی ، اگر تحت آن نام و عنوان ، جهل موجب نجات معرفی گردد و علم سبب گمراهی ، اگر با آن نام و عنوان ، ثروت و قدرت و تمكن مايه بدبختی شناخته شود و فقر و ضعف و دستنارسی مايه سعادت و خوشبختی ، چه عوارضی دست میدهد ؟ انسانی را در نظر بگيريد كه از طرفی تحت تأثير جاذبه دينی و تلقينات دينی است و از طرف ديگر تحت تأثير جاذبه شديد اين امور ، بالاخره يا اين طرف را میگيرد يا آن طرف را و يا مانند بسياری از مردم در كشاكش اين دو جاذبه گرفتار میشود ، از كسانی میشود كه دربارهشان گفتهاند :
| يك دست به مصحفيم و يك دست به جام |
| گه نزد حلاليم و گهی نزد حرام |
كار دين و رسالت دين محو غرايز نيست ، تعديل و اصلاح و رهبری و حكومت و تسلط بر آنهاست . چون غرايز را نمی توان و نبايد از بين برد ، قهرا در اجتماعاتی كه با نام خدا و دين و مذهب برای نابودی غرايز قيام میكنند و خداپرستی را با زندگی ، متضاد معرفی می كنند ، خود اين معانی و مفاهيم عالی شكست میخورند و ماترياليسم و ساير مكتبهای ضد خدايی و ضد دينی رواج میگيرد . لهذا بدون ترديد بايد گفت كه زاهد مابان جاهل هر محيطی كه بدبختانه در ميان خود ما هم زياد هستند از عوامل مهم گرايش مردم به ماديگری میباشند
راسل میگويد تعليمات كليسايی ، بشر را در ميان دو بدبختی و حرمان قرار میدهد : يا بدبختی دنيا و حرمان از نعمتهای آن ، و يا بدبختی و حرمان از آخرت و حور و قصور آن . میگويد از نظر كليسا انسان الزاما بايد يكی از دو بدبختی را تحمل كند : يا به بدبختی دنيا تن دهد و خود را محروم و منزوی نگه دارد و در مقابل در آخرت و جهان ديگر از لذتها بهرهمند گردد ، يا اگر خواست در دنيا از نعمتها و لذتها بهرهمند باشد بايد بپذيرد كه در آخرت محروم خواهد ماند
اولين سؤال و ايرادی كه بر اين منطق وارد است از ناحيه منطق و توحيد و خداشناسی است . آخر چرا خدا الزاما بشر را به تحمل يكی از دو بدبختی محكوم كرده است ؟ چرا جمع ميان دو خوشبختی نا ممكن است ؟ مگر خداوند بخيل است ؟ ! مگر از خزانه رحمت او كم میشود ؟ ! چه مانعی دارد خدا ، هم خوشبختی دنيا را برای ما بخواهد و هم خوشبختی آخرت را ؟ اگر خدايی در كار است كه از وجود و قدرت غير متناهی لبريز است ، بايستی سعادت كامل ما را بخواهد ، و اگر سعادت كامل ما را میخواهد ، هم خوشبختی دنيای ما را میخواهد و هم خوشبختی آخرت ما را
برتراند راسل از كسانی است كه اين تعليم كليسايی سخت او را آزار میداده است و شايد اين تعليم تأثير فراوانی در گرايشهای ضد خدايی و ضد دينی او داشته است
كسانی كه اين فكر را تبليغ كرده و میكنند ، خيال كردهاند كه علت اينكه در دين يك سلسله چيزها از قبيل شراب و قمار و زنا و ظلم و غيره نهی شده اين است كه اين امور سعادت و خوشبختی و بهجت میآورد و دين با خوشی و بهجت مخالف است و خدا خواسته او در دنيا خوشی و سعادت و مسرت نداشته باشد تا بتواند در آخرت خوشبخت باشد ! و حال اينكه امر ، درست برعكس اين است
اين جلوگيريها و محدوديتها به خاطر اين است كه اين امور موجب بدبختی و تيرگی زندگی میگردد . اگر خدا گفت شراب مخور ، معنايش اين نيست كه اگر شراب بخوری در دنيا خوشبخت میشوی و خوشبختی دنيا با خوشبختی آخرت ناسازگار است ، بلكه چون شراب موجب بدبختی است ، هم در دنيا و هم در آخرت از آن جلوگيری شده است . تمام محرمات اينچنين اند ، يعنی اگر موجب بدبختی نبودند حرام نمی شدند
و همچنين در مورد واجبات ، يعنی واجبات چون موجب خوشبختی هستند و در همين زندگی دنيا نيز اثر نيك دارند ، واجب شدهاند ، نه اينكه واجب شدهاند تا قدری از خوشبختی دنيا بكاهند
قرآن با كمال صراحت فوايد و مصالح واجبات و مضار و مفاسد محرمات را توضيح میدهد . مثلا در دو آيه نيروبخشی نماز و روزه را بيان میكند ، میفرمايد : « استعينوا بالصبر و الصلاه و انها لكبيره الا علی الخاشعين »( 1 )
پاورقی : . 1 بقره / . 45
از شكيبايی و نماز كمك جوييد و آن [ نماز ] بسی سنگين است مگر برای خشوع پيشگانو درباره روزه میفرمايد : « يا ايها الذين آمنوا كتب عليكم الصيام كما كتب علی الذين من قبلكم لعلكم تتقون »( 1 )
ای كسانی كه ايمان آوردهايد ! روزه بر شما نوشته شده است ، همچنانكه بر كسانی كه قبل از شما بودند نوشته شد ، شايد كه با تقوی شويد
يعنی نماز بخوانيد و روزه بگيريد تا روحتان نيرومند گردد و اخلاق زشت از شما زدوده شود . نماز و روزه نوعی كار و عمل و نوعی تمرين و تربيت اند كه جلوی فحشاء و كارهای زشتتان را میگيرند
در اين تعليمات ، نه تنها مسائل زندگی و مسائل معنوی را با يكديگر متناقض نمی داند ، بلكه مسائل معنوی را وسيله سازش بيشتر با يك محيط زندگی سعادتمندانه معرفی میكند
تعليمات خلاف حقيقت برخی مبلغين ، موجب گشت كه مردم از دين فراری شوند و خداشناسی را مستلزم قبول محروميت و تحمل بدبختی و ذلت اين جهانی بپندارند
پاورقی : . 1 بقره / . 183


