![]() |
نارسائی مفاهيم فلسفی غرب
دومين علتی كه در مورد گرايشهای مادی دسته جمعی در جهان غرب بسيار قابل اهميت است ، نارسايی مفاهيم فلسفی غرب استحقيقت اين است كه غرب در آنچه حكمت الهی ناميده میشود ، بسيار عقب است و شايد عدهای نتوانند بپذيرند كه غرب به فلسفه الهی مشرق و خصوصا فلسفه اسلامی نرسيده است . بسياری از مفاهيم فلسفی كه در اروپا سر و صدای زيادی بپا میكند ، از جمله مسائل پيش پا افتاده فلسفه اسلامی است . در ترجمههای فلسفه غربی به مطالب مضحكی بر میخوريم كه به عنوان مطالب فلسفی از فيلسوفان بسيار بزرگ اروپا نقل شده است ، و هم به مطالبی بر میخوريم كه میبينيم فيلسوفان دچار برخی مشكلات در مسائل الهی بودهاند و نتوانستهاند آنها را حل كنند ، يعنی معيارهای فلسفی شان نارسا بوده است . بديهی است كه اين نارساييها زمينه فكری را به نفع ماترياليسم آماده میكرده است
مشكل " علت نخستين "
يكی از مسائلی كه خوب است به عنوان نمونه ذكر كنيم ، داستان فلسفی " علت نخستين " در فلسفه غرب است . هر چند مطلب قدری دشوار است ، اما اميدوارم خوانندگان قدری تحمل داشته باشندهگل از فيلسوفان بزرگ و معروف جهان است كه حقا بزرگیاش را نبايد انكار كرد و در سخنان وی مطالب صحيح ، بسيار است . مطالبی از اين فيلسوف بزرگ درباره يكی از مهمترين مسائل الهيات نقل میكنيم و سپس آن را با آنچه در فلسفه اسلامی آمده مقايسه میكنيم . آن مطلب درباره علت نخستين يعنی درباره ذات " واجب الوجود " است از آن جهت كه نخستين علت موجودات است . هگل میگويد : " در حل معمای جهان آفرينش به دنبال علت فاعلی نبايد برويم ، زيرا از طرفی ذهن به تسلسل راضی نمی گردد و ناچار علت نخستين میخواهد ، و از طرفی چون علت نخستين را در نظر گرفتيم ، معما حل نگشته و طبع قانع نمی گردد و اين مشكل باز باقی است كه علت نخستين چرا علت نخستين شده است ؟ برای اينكه معما گشوده شود بايد غايت يا وجه و دليل وجود را دريابيم : چه اگر دانستيم برای چه موجود شده است ، و به عبارت ديگر ، چون معلوم شد كه امری معقول است ، طبع قانع می شود و علت ديگری نمی جويد ، و روشن است كه هرچيز توجيه لازم دارد اما خود وجه ، توجيه نمی خواهد "
شارحين كلام او نتوانستهاند مراد او را توجيه كنند ، ولی شايد بتوان با دقتی دانست كه درد اين مرد چه بوده است
اگر بخواهيم مطلب را به زبان فلسفه خودمان طوری تقرير كنيم كه با نظر هگل منطبق شود و لااقل نزديك گردد ، بايد بگوييم خدا را به صورت امری كه مستقيما مورد قبول ذهن است - نه به صورت امری كه ذهن با نوعی اجبار ملزم گردد آن را بپذيرد - بايد پذيرفت . فرق است ميان مطلبی كه ذهن مستقيما لميت آن را درك میكند و پذيرشش يك پذيرش طبيعی است و ميان اينكه مطلبی را از آن جهت بپذيرد كه دليل نفی و بطلان نقطه مقابل آن مطلب او را ملزم میكند ، و در حقيقت ، از آن جهت میپذيرد كه جوابی ندارد به دليلی كه بر بطلان نقطه مقابل آن اقامه شده است بدهد . و از طرفی ، وقتی كه نقطه مقابل يك مطلب به حكم برهان ، باطل شناخته شد طبعا و بالاجبار خود آن مطلب را بايد پذيرفت ، چون ممكن نيست هم نقطه مقابل يك مطلب ، نادرست باشد و هم خود آن مطلب ، بلكه از دو نقيض يكی را بايد پذيرفت . بطلان يكی از دو نقيض ، دليل صحت و درستی نقيض ديگر است
پذيرفتن مطلبی به دليل بطلان نقيض آن مطلب ، نوعی الزام و اجبار برای ذهن به وجود میآورد ولی اقناع نمی آورد ، و فرق است ميان اجبار و الزام ذهن با اقناع و ارضای آن . بسيار اتفاق میافتد كه انسان در مقابل يك دليل ساكت میشود ، اما در عمق وجدان خود نوعی شك و ترديد نسبت به مدعا احساس میكند
اين تفاوت را ميان " برهان مستقيم " و " برهان خلف " می بينيم . گاهی ذهن از " مقدمه " و " حد وسط " ( 1 ) به طور طبيعی و عادی و آگاهانه عبور میكند و به " نتيجه " میرسد . " نتيجه " مولود مستقيم " حد وسط " است ، آنچنانكه در برهانهای " لمی " مشاهده میشود . در اين گونه براهين ، ذهن به طور طبيعی نتيجه را از مقدمات استنتاج میكند . نتيجه برای ذهن حكم فرزندی را دارد كه به طور طبيعی از پدر و مادر متولد میشود . اما " برهان خلف " چنين نيست . حتی " برهان انی " نيز چنين نيست . در " برهان خلف " ، ذهن به حكم اجبار نتيجه را قبول میكند . حالت ذهن حالت كسی است كه در مقابل يك قوه قهريه قرار گرفته و نمیتواند سرپيچی كند ، از آن جهت میپذيرد كه نمیتواند رد كند
در اين گونه براهين چون از دو طرف احتمال ، يك طرف با دليل باطل میشود ، ذهن مجبور است طرف ديگر را بپذيرد . آن طرف ديگر كه مورد قبول ذهن واقع شده است ، از اين جهت مورد قبول ذهن است كه طرف مخالف رد شده و از دو طرف يكی بايد مقبول باشد و ممكن نيست هر دو طرف مردود باشد ، زيرا مستلزم ارتفاع نقيضين است ، پس اين طرف را الزاما و اجبارا قبول میكند ، پس پذيرش اين طرف يك پذيرش اجباری است نه طبيعی
پاورقی :
. 1 برای توضيح اصطلاحات اين قسمت به كتابهای منطق رجوع كنيد
نظير آنچه هگل در باب علت نخستين گفته است كانت و سپنسر نيز گفتهاند . سپنسر میگويد : " مشكل اينجاست كه عقل بشر از يك طرف برای هر امری علت میجويد و از طرف ديگر از دور و تسلسل امتناع دارد ، علت بی علت را هم نه میيابد و نه فهم میكند ، چنانكه كشيش چون به كودك میگويد دنيا را خدا خلق كرده است ، كودك میپرسد خدا را كی خلق كرده است ؟ " و همچنين نظير اينها و بلكه بی پايهتر از اينهاست آنچه ژان پل سارتر در اين باره گفته است . وی به نقل پل فولكيه درباره علت نخستين میگويد : " تناقض است اينكه وجودی خودش علت خودش باشد "
پل فولكيه در توضيح گفته سارتر چنين میگويد : " برهان مزبور كه سارتر آن را تشريح نمی كند معمولا اينچنين عرضه میگردد : اگر ادعا كنيم كه خود وجود خويش را پايه گذاردهايم ، بايد اين را نيز باور داشت كه پيش از وجود خود وجود داشتهايم ، و اين همان تناقض آشكاری است كه رخ میگشايد " ( 1 )
پاورقی : . 1 پل فولكيه : اگزيستانسياليسم ، ترجمه فارسی ، ص . 96
اكنون بايد ببينيم تصوير واقعی نظريه علت نخستين از نظر فلسفی چگونه است ؟ آيا به اين شكل است كه ژان پل سارتر و گروهی ديگر فرض كردهاند كه يك شیء به وجود آورنده خود باشد و به اصطلاح ، پايه گذار وجود خود باشد ؟ كه لازمهاش اين است يك شیء خودش علت خودش و معلول خودش باشد . و يا معنی علت نخستين آن است كه كانت و هگل و سپنسر تصور كردهاند ، يعنی موجودی كه درباره او استثنائی در قانون عليت صورت گرفته است ، يعنی با آنكه هر چيزی نيازمند به علت است و ممكن نيست بدون علت باشد ، استثنائا علت نخستين چنين نيست . و آيا امتناع تسلسل كه ما را ملزم میكند به قبول علت نخستين ، ملزم میكند به اينكه قبول كنيم يك چيزی خودش علت خودش است ؟ آيا ذهن ما برای فرار از يك محال ، ملزم میگردد به قبول يك محال ديگر ؟ چرا ؟ اگر بناست ذهن محال را نپذيرد ، هيچ محالی را نمی پذيرد . چرا استثناء قائل شود ؟ ! مطابق تصوير سارتر ، علت نخستين نيز مانند همه اشياء نيازمند به علت است ، ولی اين نياز را خودش برای خودش بر میآورد . اما مطابق تصوير كانت و هگل و سپنسر ، در ميان اشيايی كه همه از نظر عقل مانند هم هستند ، يكی را الزاما و برای فرار از امتناع تسلسل بايد استثناء كنيم و بگوييم همه اشياء نيازمند به علتاند جز يكی و آن يك همان علت نخستين استاما اينكه چه فرقی ميان علت نخستين و ساير اشياء است كه همه آنها نيازمند به علتاند و آن يكی مورد استثناء واقع شده است ، جواب اين است كه از نظر عقل هيچ فرقی نيست ، تنها برای فرار از تسلسل ممتنع مجبوريم يكی را بی نياز از علت فرض كنيم
در اين تصوير فرض نشده كه علت نخستين نيازمند به علت است ولی خودش نياز خودش را بر آورده است ( چنانكه در تصوير سارتر اينچنين بود ) ، بلكه فرض شده كه علت نخستين نياز به علتی كه او را به وجود آورد ، ندارد ، يعنی علت نخستين از اين قاعده مستثنی است . اما اينكه چرا نياز ندارد ، چرا مستثنی است ، معلوم نيست
تصوير اول بسيار كودكانه است . هيچ فيلسوف و نيمه فيلسوف و حتی اكثر انسانهای عامی چنان تصويری از خدا ندارد . اندكی درباره تصوير دوم بحث میكنيم و ضمنا تصوير صحيح آن را به دست میدهيم
از نظر ما ترديد و شك امثال كانت و هگل و سپنسر درباره علت نخستين به دو مطلب اساسی فلسفی بستگی دارد كه هيچ كدام از آنها در فلسفه غرب حل نشده بوده است . آن دو مسأله اساسی يكی مسأله " اصالت وجود " است و ديگر مسأله " مناط احتياج به علت " است
اكنون جای بحث و توضيح درباره " اصالت ماهيت " و يا " اصالت وجود " كه نقطه مقابل آن است نيست ، اما همين اندازه توضيح میدهيم كه بنابر اصالت ماهيت آن هم با يك نظر ابتدايی و غير عميق ، يعنی با اين فرض كه خدا نيز مانند ديگر ذوات ، دارای ماهيتی و وجودی است ( كه البته حتی به نظر طرفداران اصالت ماهيت نيز سخنی مردود است و آنها نيز ذات خدا را وجود محض میدانند ) جای اين پرسش هست كه چرا هر ذاتی علت میخواهد و ذات خدا علت نمیخواهد ؟ چرا يك ذات ، " واجب الوجود " است و ذوات ديگر " ممكن الوجود ؟ " مگر نه اينكه همه ذوات ، ماهيتهايی هستند كه وجود بر آنها عارض گشته است ؟ ليكن بنابر " اصالت وجود " كه قهرمان آن ، از نظر اثبات فلسفی و اقامه براهين ، صدرالمتألهين شيرازی است طرز تفكر عوض میشود
بنابر نظريه اول ، تصوير ما درباره اشياء چنين خواهد بود كه ذات آنها چيزی است كه به خودی خود غير " هستی " است و " هستی " را يك موجود ديگر بايد به او افاضه نمايد . ما آن موجود ديگر را " علت " میناميم
اما بنابر اصالت وجود ، ذات حقيقی اشياء همان بهره آنها از هستی است و هستی ، ذاتی نيست كه يك موجود ديگر بخواهد به آن هستی بدهد . پس اگر لازم باشد كه علت خارجی ، چيزی را به اشياء افاضه نمايد آن چيز همان ذات اشياء است كه عين هستی است نه يك امر عارض و علاوه بر ذات اشياء
آنگاه مطلب ديگری مطرح میشود و آن اينكه آيا هستی از آن جهت كه هستی است يعنی در هر لباس و در هر مظهر و در هر مرتبه باشد لازم است كه از ناحيه يك موجود ديگر افاضه شود ، و لازمه اين مطلب اين است كه وجود از آن جهت كه وجود است ، عين افاضه و عين فيض و عين وابستگی و تعلق و عين اثر بودن و مؤخر بودن است و قهرا عين محدوديت است ، يا جهت ديگری در كار است ؟ پاسخ اين است كه حقيقت هستی كه در عين دارا بودن مراتب و مظاهر مختلف ، يك حقيقت بيش نيست ، هرگز ايجاب نمی كند احتياج و افتقار به شیء ديگر را ، زيرا معنی احتياج و افتقار در هستی ( برخلاف احتياج و افتقاری كه قبلا در ماهيات فرض میشد ) اين است كه هستی عين احتياج و افتقار باشد و اگر حقيقت هستی عين احتياج و افتقار باشد ، لازم میآيد تعلق و وابستگی داشته باشد به حقيقتی ديگر غير خود ، و حال آنكه برای هستی غير و ماورايی تصور ندارد
غير هستی ، نيستی است و ماهيت است كه آن نيز علی الفرض " اعتباری " است و برادر نيستی . پس حقيقت هستی از آن جهت كه حقيقت هستی است ، ايجاب میكند استقلال و غنا و بی نيازی و عدم وابستگی به غير خود را وهم ايجاب میكند اطلاق و رهايی و لا محدوديت را ، يعنی ايجاب میكند كه به هيچ وجه عدم و سلب در او راه نداشته باشد . نياز و فقر و وابستگی و همچنين محدوديت و توأم با نيستی بودن ، از اعتباری ديگر غير از صرافت هستی ناشی میشود ، ناشی از تأخر و معلوليت است . يعنی هستی از آن جهت كه هستی است قطع نظر از هر اعتبار ديگر ايجاب میكند استغنا و استقلال از علت را ، اما نيازمندی به علت ، و به عبارت ديگر ، اينكه هستی در مرحله و مرتبهای نيازمند به علت باشد ، از آن ناشی میشود كه عين حقيقت هستی نباشد تا از ذات حق به صورت يك فيض صدور يابد . لازمه فيض بودن ، تأخير و نيازمندی است بلكه به حقيقت ، چيزی جز آن نيست
از اينجا میفهميم كه بنابر اصالت وجود اگر نظر عقل را به حقيقت هستی بدوزيم ، در آنجا بی نيازی و استغنا و اوليت میبينيم ، و به عبارت ديگر ، حقيقت هستی مساوی است با وجوب ذاتی ، و به تعبيری كه هگل را پسند آيد ، وجه معقول حقيقت هستی بی نيازی از علت است . نياز به علت از اعتباری علاوه بر حقيقت هستی پيدا میشود كه همان تأخر و محدوديت است ، و به تعبيری ديگر ، نياز به علت عين تأخر مرتبه هستی از حقيقت هستی است ، و به تعبيری متناسب با تعبير هگل ، نياز به علت وجه غير معقول هستی است
اين است معنی اينكه میگويند صديقين چون به حقيقت وجود مینگرند و هستی را قطع نظر از هر قيد و اضافهای تحت مطالعه قرار میدهند ، اولين چيزی كه كشف میكنند ذات واجب الوجود و علت نخستين است ، سپس از ذات واجب الوجود به آثار و معلولاتش كه هستی محض نيستند و هستيهای محدود و توأم با عدماند ، استدلال میكنند . و اين است معنی اينكه در اين منطق هيچ چيزی واسطه اثبات ذات حق نيست ، ذات خدا خود گواه بر وجود خويش است : " « شهد الله انه لا اله الا هو و الملائكة و اولوا العلم » " ( 1 )
| آفتاب آمد دليل آفتاب |
| گر دليلت بايد از وی رخ متاب |
| سايه گر از وی نشانی میدهد |
| شمس هر دم نور جانی میدهد |
توضيح جهان با دليل و نه علت
هگل معتقد شد كه توضيح جهان از راه علت نخستين ، خواه اين علت را ذهن بدانيم يا ماده يا خدا ، ناممكن است ، زيرا خود علت نخستين توضيح ناپذير است . پس بايد برای توضيح جهان راه ديگری جستجو كرد .پاورقی : . 1 آل عمران / . 18
وی گفت نخست ببينيم " توضيح " چيست ؟ " معمولا هنگامی میگوييم كه امر بخصوصی برای ما توضيح داده شده كه علت آن كشف شده باشد ، و اگر نتوانيم آن علت را معين كنيم میگوييم كه آن امر بی توضيح مانده است . . . ولی كائنات را به اين شيوه نمی توان توضيح داد . اگر چنين فرض شود كه كائنات علتی دارد ، آن علت يا خود معلول علت پيشينی است و يا نيست . يا زنجيره علتها تا بی نهايت واپس میرود و يا در جايی میتوان علت العلل يا علت نخستينی را يافت كه معلول هيچ علت پيشينی نباشد . اگر اين زنجيره پايان ناپذير باشد ، يافتن توضيح غايی و نهايی ناممكن است ، و اگر علت نخستينی در كار است ، اين علت نخستين ، خود امری توضيح ناپذير است . . . توضيح كائنات به ياری چيزی كه خود رازی غايی است ، بی گمان هيچ مشكلی را حل نخواهد كرد " ( 1 )هگل بعد گفت اصل عليت نه تنها كائنات را نمی تواند توضيح دهد ، حتی از توضيح امور جزئی نيز عاجز است ، زيرا توضيح يك چيزی عبارت است از بيان رابطه منطقی آن چيز با چيز ديگر . هرگاه چيزی از چيزی منطقا استنتاج شود ، به وسيله آن چيز توضيح داده شده است
پاورقی : . 1 استيس : فلسفه هگل ، ترجمه دكتر حميد عنايت ، ص . 68
مثلا آنگاه كه میدانيم زاويه " الف " مساوی با زاويه " ب " است و زاويه " ب " مساوی با زاويه " ج " است ، منطقا نتيجه می گيريم كه زاويه " الف " مساوی زاويه " ج " است . ذهن در میيابد كه ضرورتا بايد چنين باشد و نمی تواند چنين نباشد ، يعنی محال و ممتنع است كه چنين نباشد . اينجاست كه مساوی بودن زاويه " الف " با زاويه " ج " به ياری دو مقدمه توضيح داده شده است . آن دو مقدمه " دليل " مساوی بودن زاويه " الف " با زاويه " ج " است نه " علت " آناما عليت چيزی را توضيح نمیدهد . عليت تنها يك " قضيه وجوديه " را بيان میكند نه يك " قضيه ضروريه " را ، زيرا عليت از تجربه به دست میآيد نه از استنتاج عقلی . مثلا به تجربه دريافتهايم كه آب در اثر حرارت بخار میشود و در اثر سرما منجمد میگردد . از اين رو میگوييم حرارت علت بخار شدن و سرما علت منجمد شدن آب است اما هرگز ذهن ما حكم نمی كند كه ضرورتا و منطقا بايد چنين باشد . فرضا ما در تجربه عكس آن را دريافته بوديم ، يعنی هميشه آب در حرارت منجمد میشد و در سرما بخار میگشت ، از نظر ذهن ما فرقی نمیكرد . پس اين فرض از نظر ذهن امری ممتنع و محال نيست ، به خلاف مساوی نبودن زاويه " الف " با زاويه " ج " در مثال گذشته كه فرض امری محال و ممتنع است . عليت توضيح نمیدهد كه آنچه معلول است بايد معلول باشد و منطقا بايد چنين باشد ، و آنچه علت است منطقا بايد علت باشد . پس جهان را از طريق " دليل " بايد توضيح داد نه از طريق " علت " . فرق دليل و علت اين است كه علت ، چيزی " منفرد " است ، يعنی وجود مستقل از معلول خود دارد ، برخلاف دليل كه چيزی " منفرد " و وجودی مستقل از مدلول نيست . مثلا مساوی بودن زاويه " الف " با زاويه " ب " و مساوی بودن زاويه " ب " با زاويه " ج " دليل مساوی بودن زاويه " الف " با زاويه " ج " است . ولی اين دليلها در خارج ، وجودی مستقل و جدا از مدلول خود ندارند ، آنچنانكه علتها وجودهايی مستقل از معلولات خود میباشند
وحدت ذهن و عين
هگل آنگاه به اصل ديگری میپردازد كه از آن به اصل " وحدت شناسايی و هستی " و يا اصل " وحدت ذهن و عين " و يا اصل " وحدت عقل و خارج " تعبير میشود . وی كوشش دارد ديوار دوگانگی ذهن و عين را فرو ريزد . از نظر هگل ذهن و عين دو حقيقت از هم مستقل و بيگانه نيستند ، يعنی مانند دو شیء كاملا متفاوت نيستند كه در برابر يكديگر قرار گرفته باشند ، بلكه هر دو يكی هستند ، زيرا دو رويه گوناگون يك حقيقتاند . حكمت اعتقاد به اين حكم اين است كه اگر آن را نپذيريم ، مسأله اينكه معرفت چگونه ممكن میگردد ظاهرا غير قابل قبول خواهد بود ( 1 )هگل براساس اين دو اصل ، يكی اينكه " دليل " میتواند جهان را توضيح دهد نه " علت " و ديگر اصل " وحدت شناسايی و هستی " ( وحدت علم و معلوم ) ، فلسفه خود را آغاز میكند و از نخستين دليل كه به زعم او " هستی " است آغاز میكند و از " هستی " ، " نيستی " را استنتاج مینمايد و از آن به " شدن " كه مفهوم حركت است میرسد و به اين ترتيب ديالكتيك خود را ادامه میدهد
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 97
ما در اينجا نمی توانيم به نقد فلسفه هگل و ريشه اشتباهات او با معيارهای فلسفی اسلامی كه داستانی دلكش و طولانی است بپردازيم . اينجا همين قدر اشاره میكنيم كه بنابر فلسفه اصالت وجود و با توجه به برهان خاص " صديقين " ، اين جدايی كه هگل ميان علت و دليل و " لم ثبوتی " و " لم اثباتی " فرض كرده ، همه نقش بر آب میشود . علت نخستين بنابراين فلسفه ، هم " خود سامان " است و بی نياز از علت و هم " خود پيدا " و بی نياز از دليل ، هم علت همه اشياء و هم دليل آنها و توضيح دهنده آنهابرای حل مسأله معرفت ( مسأله شناخت ) نيز نيازی به اصل " وحدت شناسايی و هستی " ، آنچنانكه هگل فرض كرده ، نيست . مسأله معرفت و شناخت كه از مشكلترين و پيچيدهترين مسائل فلسفی است ، راه حل ديگری دارد . شرح اين دو مطلب را به جای ديگر موكول میكنيم
توضيح داديم كه بنابر اصالت وجود اين سؤال كه علت نخستين چرا علت نخستين شده است ، بكلی بی معنی است . اكنون میگوييم حتی بنابر " اصالت ماهيت " نيز اين سؤال باقی نيست ، زيرا سؤال وقتی باقی است كه الزاما فرض كنيم ذات واجب الوجود هم مانند ساير ذوات ماهيتی دارد و وجودی كه عارض بر آن ماهيت شده است . اما الزامی به چنين فرضی نداريم ، بلكه الزام بر خلاف آن است ، يعنی همينكه به حكم امتناع تسلسل ناچاريم وجود علت نخستين را كه واجب الوجود است بپذيريم ، به حكم اينكه واجب الوجود نمی تواند حقيقتی مركب از ماهيت و وجود باشد ، حكم میكنيم كه او وجود محض و " انيت صرف " است و طبعا سؤال ما منتفی میشود
اين استدلال ، بنابر " اصالت ماهيت " نيز استدلال تمامی است
افرادی نظير بوعلی سينا از همين راه رفتهاند . سؤالی اگر باقی بماند در جای ديگر است و آن اينكه اگر حقيقت ذات واجب ، وجود محض است ، حقيقت ساير اشياء چيست ؟ آيا حقيقت ساير اشياء ، ماهيت آنهاست و وجود در آنها امر اعتباری است و در نتيجه جهان هستی دو حقيقتی است ، و يا حقيقت در ساير اشياء نيز همان بهره آنها از وجود است ؟ پاسخ صحيح اين سؤال به آن است كه شق دوم را انتخاب كنيم و اين همان اصالة الوجود است
و البته امثال ابن سينا منكر اصالت وجود نبودهاند . در زمان آنها هنوز مسأله اصالت ماهيت و اصالت وجود در ميان فلاسفه و غير فلاسفه طرح نشده بوده است . لهذا اين سؤال بر بيان ابن سينا سؤالی است كه در آن وقت طرح نشده بوده است ، نه اشكالی بر بيان وی . به هر حال ، قطع نظر از اصالت وجود نيز ايراد امثال كانت و هگل و سپنسر ايراد درستی نيست
اكنون درباره " ملاك نياز معلول به علت " توضيحی میدهيم
ريشه نيازمندی اشياء به علت
قانون عليت و رابطه سببی و مسببی اشياء نسبت به يكديگر از قطعی ترين معارف بشری است . پيوند و ارتباط معلول به علت ، صوری و ظاهری نيست ، عميق است و در متن واقعيت معلول نفوذ دارد . يعنی معلول به تمام واقعيت خود وابسته و متكی به علت است و به طوری است كه اگر واقعيت علت نبود ، محال بود كه واقعيت معلول تحقق يابد . علوم بشری بر پايه اين قانون بنا شده است . ما در جای خود اثبات كردهايم كه گريز از اين قانون مساوی است با نفی هرگونه نظامی در هستی و نفی هرگونه قانون علمی و فلسفی و منطقی و رياضی . در اينجا بيش از اين لازم نمی دانيم كه درباره اين اصل بحث كنيمفلاسفه اسلامی مسألهای در اين زمينه طرح كردهاند ( 1 ) كه از نظری مقدم بر اصل عليت است و آن اينكه ملاك نيازمندی به علت چيست ؟ بنابراين در هر موردی ، مثلا در مورد عليت " الف " برای " ب " ، دو سؤال و دو چرا مطرح است : يكی اينكه چرا " ب " موجود شده است ؟ پاسخ اين است كه وجود " الف " اقتضا كرده كه " ب " موجود گردد و اگر " الف " موجود نمیشد ، قطعا " ب " موجود نمیشد . پس وجود " الف " خود پاسخ اين پرسش است . فرض كنيد خانهای در جريان سيل خراب میشود . شخصی از ما میپرسد چرا اين خانه خراب شد ؟ پاسخ میدهيم چون سيل آمد . ديگر اينكه چرا " ب " نيازمند به " الف " است و بدون " الف " نمیتواند وجود پيدا كند ؟ چرا " ب " از " الف " بی نياز نيست ؟ بديهی است كه پاسخ اين پرسش اين نيست كه وجود " الف " چنين اقتضا كرده است ، پاسخ ديگری برای اين پرسش بايد جستجو كرد
پاورقی :
. 1 اين مسأله برای اولين بار در فلسفه اسلامی طرح شده و مانند بسياری
از مسائل ديگر نتيجه مناقشات و ناخن زدنهای متكلمين است . متكلمين با
ناخن زدنهای خود سبب شدند كه مسائل خاصی در فلسفه مطرح شود و از اين نظر
، حق بزرگی بر فلسفه دارند
اما اينكه چرا " ب " نيازمند به " الف " است ؟ چرا مستقل و بی نياز از " الف " و هر علت ديگر نيست ؟ سؤالی است كه پاسخ آن از قلمرو علوم خارج است ، با آزمايش و تجربه و تجزيه و تركيب و قرع و انبيق و لابراتوار برای اين پرسش پاسخی نمیتوان يافت . اينجاست كه پای تجزيه و تحليلهای فلسفی و محاسبات دقيق عقلی به ميان میآيد . به همان دليل كه مورد سؤال يك پديده عينی نيست ، زيرا نيازمندی معلول به علت در عين اينكه يك حقيقت غير قابل انكار است ، پديدهای جدا از علت و معلول نيست ، يعنی در خارج سه پديده نداريم : يكی علت و يكی معلول و سوم نيازمندی معلول به علت ، عينا به همان دليل ، علم كه كارش پديده شناسی است از پاسخگويی ناتوان است و فلسفه كه قادر به كشف اين روابط و نفوذ در عمق حقايق است تنها مقام صلاحيتدار پاسخگويی به اين گونه پرسشهاست
پاورقی :
. 1 البته بيان بالا مبنی بر نوعی تسامح است . علم از اثبات رابطه علی
و معلولی يعنی اثبات نيازمندی معلول به علت نيز ناتوان است . حداكثر
آنچه در حوزه علوم است اثبات تقارن يا توالی پديدههاست و ما اين مطلب
را در پاورقيهای جلد دوم اصول فلسفه كاملا روشن كردهايم
فلاسفه اسلامی و همچنين متكلمين كه آغاز كننده اين بحث بودند ، هرگز فرض نكردند كه صرف شيئيت و موجوديت ملاك نيازمندی و وابستگی باشد كه لازمهاش اين است كه موجود از آن جهت كه موجود است بايد وابسته باشد بلكه اين مطلب را قطعی دانستند كه حيثيت و جهت ديگری كه به جنبههای نقص و عدمی اشياء بر میگردد ، بايد ريشه اين نيازمندی و وابستگی باشد
در اينجا مجموعا سه نظريه ابراز شد :
الف . نظريه متكلمين :
متكلمين ملاك وابستگی و نيازمندی معلولها به علتها و عدم استقلال آنها را " حدوث " يعنی سابقه نيستی دانستند و ريشه بی نيازی يك شیء از علت را " قدم " و دائمی بودن وجود دانستند . متكلمين گفتند اگر موجودی وجودش مسبوق به عدم بوده و نيستی بر هستی اش پيشی داشته باشد ، و به عبارت ديگر اگر موجودی در يك زمان نبود و در زمان ديگر بعد از آن زمان " بود " شد ، چنين موجودی به اين دليل كه نبوده و بعد " بود " شده ، نيازمند به علتی است كه او را پديد آورد و وجودش يك وجود وابسته به غير خواهد بود . و اما اگر موجودی فرض شود كه هميشه بوده است ، هيچ گاه نبوده كه نبوده است ، چنين موجودی مستقل و بی نياز از علت است و به هيچ وجه وابسته به غير خود نخواهد بود . متكلمين گفتند كه اساسا معنی عليت چيزی برای چيزی ، مثلا عليت " الف " برای " ب " ، اين است كه " الف " ، " ب " را از نيستی به هستی آورده است و اين در صورتی متصور است كه " ب " سابقه نيستی داشته باشد ، و اما اگر فرض شود كه " ب " هميشه بوده است ، هيچ گاه نبوده كه نبوده باشد ، عليت " الف " برای آن معنی ندارددر حقيقت ، متكلمين آن نقصی كه منشأ نيازمندی اشياء و وابستگی آنها به غير خودشان میشود ، نيستی پيشين يعنی نيستی مقدم بر هستی از حيث زمان دانستند و منشأ كمال و بی نيازی و استقلال از غير را " قدم " و نداشتن سوء سابقه نيستی دانستند . پس از نظر متكلمين موجود يا ناقص است و نيازمند است و حادث است و وابسته به غير است ، و يا كامل است و بی نياز است و قديم است و مستقل از غير است
ب . نظريه قدمای فلاسفه اسلامی مانند بوعلی تا دوره صدرالمتألهين :
اين فلاسفه بر نظريه متكلمين كه حدوث و عدم پيشين را ملاك نقص و نيازمندی و وابستگی به غير دانستند ، ايرادهای اساسی وارد كردند كه اكنون مجال ذكر آن ايرادها نيست . گفتند درست است كه هر حادثی نيازمند به علت است ، اما ملاك نيازمندی حادث ، حدوثش نيست ، چيز ديگر است . و گفتند " قدم " به هيچ وجه ملاك بی نيازی و كمال و استقلال نيست . فلاسفه مدعی شدند كه ملاك نقص و كمال و نيازمندی و بی نيازی اشياء را در مرتبه ذات و ماهيت آنها بايد جستجو كرد ، نه در سابقه نيستی كه " حدوث " ناميده میشود و ازليت وجود كه " قدم " ناميده میشوداشياء در مرتبه ذات از نظر هستی دو گونهاند يا لااقل دو گونه فرض میشوند : يكی اينكه هستی عين ذات آنها باشد ، يعنی ماهيتی غير از هستی نداشته باشند و به عبارت ديگر " چيستی " و " هستی " آنها يكی باشد ، ديگر اينكه ذات شیء چيزی باشد غير از هستی و غير از نيستی . نوع اول را " واجب الوجود " میناميم و نوع دوم را " ممكن الوجود " . واجب الوجود از آن نظر كه عين وجود است و معنی ندارد كه شیء از خودش خالی باشد بلكه محال است كه خودش كه عين هستی است ، " هست " نباشد ، بی نياز از علت است ، زيرا عليت عبارت است از اينكه علت به ذات معلول ، هستی ببخشد و وقتی كه ذات شیء عين هستی است و از اين نظر خعی ندارد نيازی به علت ندارد . ولی ممكن الوجود نظر به اينكه نه عين هستی است و نه عين نيستی ، و نسبت به هر دو بی تفاوت و لا اقتضاست و نسبت به هر دو خع دارد ، نيازمند به چيز ديگر است كه آن خع را پر كند و آن علت است . وجود علتها آن خع را از هستی پر میكند و ممكن الوجود بالذات ، واجب الوجود بالغير میگردد و عدم علت ، آن خع را از نيستی پر میكند و ممكن الوجود بالذات ، ممتنع الوجود بالغير میگردد
فلاسفه نام اين خع را " امكان ذاتی " میگذارند و میگويند ملاك نيازمندی اشياء به علت ، امكان ذاتی است ، همچنانكه نام آن " مع " وجودی را " وجوب ذاتی " مینهند
در حقيقت ، از نظر فلاسفه آن نقص ذاتی كه موجودات را نيازمند و ناقص و وابسته به غير میكند ، همان خع ذاتی است و آن كمال ذاتی كه منشأ كمال موجودات است و آنها را از وابستگی به غير بی نياز میسازد ، " مع " ذاتی يعنی عينيت ذات و وجود است
از نظر اين فلاسفه نظر به اينكه ريشه و ملاك نيازمندی ، خع ذاتی است نه سابقه نيستی ، فرضا موجودی در عالم وجود داشته باشد كه هميشه بوده و هيچ گاه نبوده كه نبوده است و به هيچ وجه سابقه نيستی ندارد اما ممكن الوجود است ، يعنی ماهيتش عين هستی نيست و در مرتبه ذات خود خع هستی دارد ، چنين موجودی معلول و مخلوق و وابسته به غير است هر چند ازلی و ابدی باشد . به عقيده حكما چنين موجوداتی وجود دارند و آنها را " عقول قاهره " مینامند
ج . نظريه خاص صدرالمتألهين و پيروان مكتبش :
صدرالمتألهين قبول كرد كه هر حادثی نيازمند به غير است و هم قبول كرد كه هر ممكن الوجودی نيازمند به علت است ، ايرادهای فلاسفه را بر متكلمين وارد دانست و نظر فلاسفه را درباره اينكه هيچ مانعی ندارد كه موجودی ، قديم زمانی و دائم الوجود و ازلی و ابدی باشد و در عين حال وجودش وابسته و مخلوق و معلول باشد ، پذيرفت ، همچنانكه نظر فلاسفه را درباره اينكه ملاك نيازمنديها و وابستگيها را در درون اشياء بايد جستجو كرد نه در عدم پيشين ، صحيح دانست ، ولی ثابت كرد همچنانكه " حدوث " نمیتواند ملاك نيازمندی باشد ، " امكان ذاتی " و به تعبير ما " خع ذاتی " نيز نمیتواند ملاك نيازمندی و وابستگی باشد ، زيرا " امكان ذاتی " از احكام ماهيت است ، اين ماهيت است كه گفته میشود در مرتبه ذات نسبت به هستی و نيستی بی تفاوت است و اجوف است و در درون خود پوك و خالی است و غيری بايد تا آن را پر كند . اما نظر به اينكه ماهيت ، اعتباری است نه واقعی ، از حريم نياز و بی نيازی و عليت و معلوليت و تأثير و تأثر و بلكه از حريم موجوديت و معدوميت خارج است . " امكان ماهوی " نمیتواند ريشه اصلی اين نياز باشد . همه اينها يعنی موجوديت و معدوميت و عليت و معلوليت و نياز و بی نيازی را به ماهيت میتوان نسبت داد اما بالعرض و المجاز و بالتبع ، يعنی به تبع وجودی كه ماهيت از آن انتزاع و اعتبار شده است . پس ريشه اصلی نياز حقيقی و بی نيازی حقيقی را بايد در خود وجود جستجو كردصدرالمتألهين همان طور كه " اصالت وجود " را اثبات كرد ، " تشكيك وجود " يعنی ذی مراتب بودن حقيقت وجود را نيز اثبات كرد . پس همان طور كه بی نيازی ، از حقيقت وجود خارج نيست ، نياز نيز از حقيقت وجود خارج نيست و همان طوری كه كمال از حقيقت وجود بيرون نيست بلكه مساوی با وجود است ، نقص نيز از حقيقت وجود بيرون نيست . اين حقيقت وجود است كه كمال و نقص ، استغنا و فقر ، بی نيازی و نياز ، شدت و ضعف ، وجوب و امكان ، و لا محدودی و محدودی را در درون خود میپذيرد ، بلكه عين همه اينهاست . چيزی كه هست حقيقت وجود بر صرافت خودش و در مرتبه ذات خودش مساوی است با كمال و استغنا و بی نيازی و شدت و وجوب و لا محدوديت ، اما نقص و فقر و نياز و امكان و امثال اينها از تأخر از مرتبه ذات و از معلوليت كه لازمهاش نقص است بر میخيزد
از نظر صدرالمتألهين مسأله خلو ذاتی ماهيت از هستی و نيازمندی به شیء ديگر كه آن خع را پر كند ، بنابر اصالت ماهيت درست است نه بنابر اصالت وجود . بنابر اصالت وجود نسبت نيازمندی و خلو ذاتی به ماهيت و اينكه چيزی ديگر به نام علت ، پر كننده اين خع است تنها با نوعی تسامح فلسفی درست است . عليت و معلوليت و نيازمندی و بی نيازی همه از شؤون آن چيزی است كه عين عينيت و متن واقعيت است يعنی وجود . ريشه نيازمندی يك هستی به هستی ديگر ، قصور ذاتی و محدوديت ذاتی آن هستی است
بنابر نظريه صدرالمتألهين - برخلاف نظريه متكلمين و نظريه جمهور فلاسفه - نياز و نيازمند و ملاك نياز ، امور جداگانه نيستند . در اينجا نياز و نيازمند و ملاك نياز هر سه يك چيز است . برخی از مراتب هستی به حكم قصور ذاتی و به حكم تأخر ذاتی از منبع اصلی وجود ، عين نياز به مرتبه ديگر از هستی میباشند
صدرالمتألهين آنجا كه به طور كلاسيك مسأله " ملاك نياز به علت " را طرح میكند ، از همان روش امثال بوعلی پيروی میكند ، ولی در جاهای ديگر نظر خويش را در اين مسأله كه نتيجه قطعی اصولی است كه تأسيس كرده و جز اين نمیتوانست باشد بيان كرده است . و چون آنجا كه به طور كلاسيك مسأله را طرح كرده ، از روش قدما پيروی كرده است ، متأخران و پيروان مكتبش مانند مرحوم حاجی سبزواری ، چنين پنداشتهاند كه صدرالمتألهين در اين مسأله نظر جداگانهای ندارد . و ما برای اولين بار در پاورقيهای اصول فلسفه اين مطلب را روشن كرديم و مورد استفاده ديگران قرار داديم
و به هر حال آنچه در اين ميان ، بنابر همه مكاتب ، مسلم شد اين است كه ريشه نيازمندی اشياء به علت ، صرف " شیء " بودن يا " موجود " بودن نيست و اشياء فقط به دليل اينكه موجودند ، نيازمند به علت نمی باشند . موجوديت بيش از آنكه دليل نياز باشد ، دليل بی نيازی است
از مجموع آنچه كه تاكنون گفتيم دو مطلب معلوم شد : الف . اينكه احيانا میگوييم " هر چيزی و يا هر موجودی علت میخواهد " تعبير ناصحيحی است ، بلكه يك غلط فاحش است . تعبير صحيح اين است كه هر ناقصی نيازمند به علت است ، و چنانكه دانستيم مكاتب مختلفی كه در اين باره بحث كردهاند ، در ارائه نقصی كه ملاك نيازمندی به علت میشود اختلاف نظر دارند ، ولی قدر مسلم اين است كه هر ناقصی نيازمند به علت است ، نه هر چيز اعم از آنكه ناقص باشد يا كامل
ب . تصور ما درباره علت نخستين روشن شد . معلوم شد علت نخستين كه همان ذات قديم كامل واجب الوجود نامتناهی است ، از آن جهت علت نخستين است كه هستی عين ذات اوست ، و هستی كامل است نه ناقص ، و نا محدود است نه محدود ، تا منشأ نياز به علت پيدا شود . معنی علت نخستين اين نيست كه او خودش علت خود و پايه گذار خود و سامان دهنده خويش است ، و هم معنی علت نخستين اين نيست كه با ساير موجودات ديگر از نظر نياز به علت فرقی ندارد و او به حكم يك استثناء از قانون عليت خارج شده است
اينجا ممكن است در ذهن افرادی كه تمرينی در اين مسائل ندارند ، يك سؤال ديگر طرح شود و آن اينكه درست است كه علت نخستين چون قديم و كامل و نا محدود و واجب الوجود است بی نياز از هرگونه وابستگی است و ساير اشياء چون چنين نيستند وابسته و نيازمندند ، ولی چرا علت نخستين ، علت نخستين شد ؟ يعنی چرا تنها او در ميان موجودات جهان ، قديم و كامل و نا محدود و واجب الوجود شد ؟ چرا او حادث و ناقص نشد ؟ و چرا يك موجود ديگر از موجودات كه اكنون ناقص و نيازمند است ، مقام واجب الوجود را حيازت نكرد ؟ با تذكر مطالب گذشته پاسخ اين پرسش واضح است . در اين پرسش چنين فرض شده كه ممكن بود واجب الوجود ، واجب الوجود نباشد و علتی دخالت كرد و آن را واجب الوجود كرد نه ممكن الوجود ، و هم ممكن بود كه ممكن الوجود ، ممكن الوجود نباشد و در اثر دخالت علتی خاص ممكن الوجود شد
و به تعبير ديگر ، ممكن بود وجود كامل الذات نا محدود ، ناقص و محدود باشد و وجود ناقص محدود ، كامل الذات و نا محدود باشد و عاملی دخالت كرد و آن يكی را كامل الذات و نامحدود ساخت و ديگری را ناقص الذات و محدود . آری ، اين است ريشه اين پرسش
پرسش كننده توجه ندارد كه مرتبه هر موجود عين ذات آن موجود است ، همچنانكه مرتبه هر عدد عين ذات آن عدد است . عليهذا اگر موجودی به حكم غنای ذاتی و كمال ذاتی مستغنی از علت شد ، پس هيچ علتی هيچ گونه دخالتی در او نمی تواند داشته باشد و هيچ علتی او را به وجود نياورده است و هيچ علتی هم او را در مرتبها ی كه هست قرار نداده است . سؤال از اينكه چرا علت نخستين ، علت نخستين شد - كه در فلسفه غرب يك سؤال بلا جواب تلقی شده است - سؤالی است بی معنی . علت نخستين ، موجوديتش عين حقيقت و عين ذاتش است و هم علت نخستين بودنش عين ذاتش است و در هر دو حيثيت ، بی نياز از علت است
اين پرسش درست مثل اين است كه بگوييم چرا عدد يك عدد يك شد و عدد دو نشد و چرا عدد دو عدد دو شد و عدد يك نشد و در جای عدد يك ننشست ؟ ما در كتاب عدل الهی درباره اينكه مرتبه هر موجودی عين ذات آن موجود است بحث بيشتری كردهايم و در اينجا تكرار نمی كنيم
در پايان اين قسمت از بحث ، مناسب است سخنی از برتراند راسل فيلسوف معاصر درباره علت نخستين نقل كنيم و تصور فيلسوفانه ( ! ) او را نيز درباره اين مسأله غامض به دست آوريم
راسل كتاب كوچكی دارد به نام چرا مسيحی نيستم ؟ در آن كتاب تنها مسيحيت را انتقاد نمی كند ، بلكه اساسا انديشههای مذهبی را عموما و انديشه خدا را خصوصا كه برخی غير مذهبيها نيز قبول دارند مورد ايراد و انتقاد قرار میدهد . وی در آن كتاب از جمله مطالبی كه ايراد میگيرد " برهان علت نخستين " است . برای اينكه بدانيم آقای راسل اين فيلسوف بزرگ غرب كه نامش همه جا را گرفته اين مسائل را به چه شكلی در ذهن خود تصوير میكرده است ، عبارت او را نقل میكنيم . میگويد : " اساس اين برهان عبارت از اين است كه تمام آنچه را ما در اين جهان میبينيم دارای علتی است و اگر زنجير علتها را دنبال كنيم سرانجام به نخستين علت میرسيم و اين نخستين علت را علة العلل يا خدا میناميم "
راسل آنگاه اين برهان را اينچنين انتقاد میكند : " به هنگام جوانی درباره اين مسائل ژرف نمی انديشيدم و برهان علة العلل را تا مدتی مديد پذيرفتم ، تا اينكه روزی به سن هيجده سالگی ضمن خواندن اتوبيوگرافی جان ستوارت ميل بدين جمله برخوردم : " پدرم به من میگفت كه اين پرسش : چه كسی مرا آفريده است ؟ جواب ندارد ، زيرا بلافاصله اين سؤال مطرح میشود چه كسی خدا را آفريد ؟ " جملهای بدين سادگی ، دروغ برهان علة العلل را برايم آشكار ساخت و هنوز هم آن را دروغ میدانم
اگر هر چيز بايد علتی داشته باشد ، پس خدای را نيز علتی بايد . اگر چيزی بدون علت وجود تواند داشت ، اين چيز میتواند هم خدا باشد و هم جهان پوچی اين برهان به همين جهت است "
سخنان گذشته ما پوچی سخن راسل را روشن میكند . سخن در اين نيست كه آيا هر چيز بايد علت داشته باشد يا استثنائا يك موجود بدون علت وجود تواند داشت ، و اگر يك چيز بدون علت میتواند وجود داشته باشد چه فرق میكند كه خدا باشد يا جهان . سخن در اين است كه هر چيز و هر موجود از آن جهت كه چيز است و به نوعی دارای هستی است ، نه ملاك نياز به علت است و نه ملاك بی نيازی ، تاگفته شود چه فرقی در اين جهت ميان چيزهاست . سخن در اين است كه در ميان چيزها و موجودات ، چيزی و موجودی هست كه وجود صرف و كمال مطلق است و هر كمالی از اوست و به سوی اوست و او چون هستی عين ذاتش است ، بی نياز از علت است ، برخلاف چيزهايی كه هستی را به صورت عاريت دارند . آنچنان موجودی نه وجود و نه كمالات وجود را فاقد است تا طلب كند و به سوی آن بشتابد ، و نه اين كمالات را از دست می دهد
از طرف ديگر ، ما در جهانی زندگی میكنيم كه همه چيز در آن جنبه موقتی دارد ، همه چيز در جستجوی چيز ديگری است كه ندارد ، همه چيز آنچه را دارد در وقت ديگر از دست میدهد . در جهانی زندگی میكنيم كه همه چيز در آن در معرض فنا و زوال و تغيير و تحول است ، همه علامات فقر و نياز و عاريتی بودن و عاريتی داشتن در جبين همه اجزايش نمودار است . پس چنين جهانی نمی تواند علت نخستين و واجب الوجود باشد ، و اين است استدلال ابراهيمی كه در قرآن كريم آمده است : " « و كذلك نری ابراهيم ملكوت السموات و الارض و ليكون من الموقنين 0 فلما جن عليه الليل رأی كوكبا قال هذا ربی فلما افل قال لا احب الافلين 0 فلما رأی القمر بازغا قال هذا ربی فلما افل قال لئن لم يهدنی ربی لاكونن من القوم الضالين 0 فلما رأی الشمس بازغة قال هذا ربی هذا اكبر فلما افلت قال يا قوم انی بریء مما تشركون 0 انی وجهت وجهی للذی فطر السموات و الارض حنيفا و ما انا من المشركين »" ( 1 )
خلاصه استدلال اين است كه به سائقه فطرت و به حكم بديهی عقل ، خود را مربوب و دست پرورده و مقهور میبيند و در جستجوی پروردگار و قاهر خود قرار میگيرد . ستاره و ماه و خورشيد به ترتيب نظرش را جلب میكند ، اما با اندك ملاحظه ، آثار مربوبيت و مقهوريت و دست پروردگی را در آنها كه درخشندهترين موجوداتاند و مردم عصر و زمان ابراهيم آنها را مدير و مدبر جهان میدانستند و در ساير موجودات جهان طبيعت مشاهده میكند ، سودا را يكجا میكند و روی دل را به سوی قدرت قاهرهای میآورد كه " رب " مطلق و قاهر مطلق است و نشانهای از مربوبيت و مقهوريت و حدوث و فنا و فقر و ناداری در او نيست . از اين فقر و فناها و حدوث و زوالها و مربوبيتها و مقهوريتها به وجود آن قاهريت و كمال پی میبرد
پاورقی : . 1 انعام / 75 - . 79


