next page

fehrest page

back page

علل گرايش به ماديگری

ماترياليسم

موضوع بحث ، علل گرايش به ماديگری ( ماترياليسم ) است . اول بايد ماديگری ( ماترياليسم ) را كه موضوع بحث امروز ماست ، از نظر اصطلاح‏ متداول فعلی تعريف كنيم و حدود آن را بيان نماييم ، سپس وارد بحث شويم‏
واژه ماترياليسم استعمالات مختلفی دارد كه همه آنها - اكنون كه درباره‏ علل گرايش به ماترياليسم بحث می‏كنيم - نمی تواند موضوع بحث ما باشد
مثلا گاهی ماترياليسم می‏گويند و مراد مكتب اصالت ماده است ، اما به اين‏ معنی كه ماده يك امر اصيل و يك امر واقعی در جهان هستی است ، نه يك‏ امر فرضی و ذهنی و نمايشی و ساخته ذهن ، در مقابل ايده‏آليسم كه منكر واقعيت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر می‏داند . اگر ماترياليسم را به اين معنی‏ بگيريم بايد همه الهيون را - چه مسلمان و چه غير مسلمان - ماترياليست‏ بخوانيم ، زيرا اينها همه ماده را كه واقعيتی است در بستر زمان و مكان ، و حقيقتی است متغير و متحول و متكامل و محسوس و ملموس ، امری عينی و ماورای ذهنی و ذی اثر می‏دانند . مادی بودن و ماترياليست بودن به اين‏ معنی با مسأله خدا و توحيد منافاتی ندارد ، بلكه عالم ماده و طبيعت به‏ عنوان يك واحد " كار " و يك واحد " مصنوع " ، بهترين وسيله برای‏ شناسايی خداوند است . اراده حكيمانه خداوند در جريان همين تحولات مادی‏ كشف می‏شود . قرآن كريم پديده‏های مادی را به عنوان آيات الهی ياد می كند
و گاهی اين كلمه استعمال می‏شود و مراد از آن انكار موجود ماورای ماده‏ است ، يعنی مكتب انحصار ، مكتبی كه هستی و نظام وجود را در انحصار ماده‏ می‏داند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغير و تبدل است و در بستر زمان و مكان واقع است محدود و محصور می‏كند و آنچه را كه از چهار ديواری تغير و تبدل و احساس و لمس بشر بيرون است ، منكر است و معدوم و نيست‏ می‏پندارد
اكنون بحث ما پيرامون علل گرايش به اين مكتب يعنی مكتب انحصار است‏ كه چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مكتب نفی گراييدند و در صدد انكار خدا برآمده ، بيرون از جهان ماده را نيست پنداشتند

آيا انسان بالفطره الهی است يا مادی ؟

طرح اين بحث به اين كيفيت كه علل گرايشهای مادی چيست ، طبعا نمودار اين است كه ما مدعی هستيم انسان بالطبع نمی بايست‏ گرايش مادی پيدا كند ، ماديگری يك جريان مخالف طبيعت و فطرت انسان‏ است و چون برخلاف اصل است ، بايد به جستجوی علت آن پرداخت و از سببی‏ كه آن را برخلاف اصل و قاعده به وجود آورده كاوش نمود . و به عبارت‏ ساده‏تر ، اعتقاد به خدا حكم سلامت را دارد و گرايش مادی حكم بيماری را
هيچ گاه از سر سلامت نبايد پرسيد ، زيرا سلامت بر طبق مسير و جريان طبيعی‏ نظام خلقت است ، اما اگر ديديم فردی يا جمعيتی بيمارند ، آنجا بايد پرسيد : چرا اين افراد بيمار شدند ؟ چه موجباتی سبب بيماری آنها شده‏ است ؟ اين نظر ما درست بر خلاف آن است كه در كتب " تاريخ اديان " معمولا اظهار نظر می‏كنند . نويسندگان آن كتب غالبا به دنبال اين می‏گردند كه چرا بشر گرايش دينی پيدا كرد ؟ از نظر ما گرايش دينی نيازی به پرسش ندارد . آن ، كشش فطرت است ، بلكه بايد كاوش كرد كه چرا بشر گرايش به بی‏ دينی پيدا كرد ؟ فعلا نمی‏خواهيم اين بحث را دنبال كنيم كه آيا دينی بودن‏ يك امر طبيعی است و بی دينی امری غير طبيعی و يا برعكس است ؟ زيرا از نظر موضوع بحث اصلی ، ضرورتی نمی‏بينيم
البته اين مطلب را بايد توجه داشت كه مقصود اين نيست كه چون گرايش‏ توحيدی يك گرايش فطری و طبيعی است ، آنگاه كه در سطح تعقلات علمی و فلسفی طرح می‏شود هيچ گونه سؤالی به وجود نمی آورد . خير ، مقصود اين‏ نيست . اين مسأله مانند هر مسأله ديگر هر چند مورد تأييد يك غريزه فطری‏ باشد ، آنگاه كه در سطح تعقل طرح می‏شود ، طبعا سؤالات و اشكالات و شكوك‏ و شبهاتی برای مبتدی به وجود می‏آورد و راه حلهای لذت بخشی هم در همان سطح دارد
عليهذا ما نمی خواهيم شكوك و شبهاتی كه واقعا برای افرادی پيش می‏آيد ناديده بگيريم و يا آنها را ناشی از خبث طينت و سوء سريره آنها بدانيم‏ . خير ، چنين نيست . پيدايش شكوك و شبهات در اين زمينه آنگاه كه بشر می‏خواهد همه مسائل مربوط به اين موضوع را حل كند ، يك امر طبيعی و عادی‏ است و همين شكوك است كه محرك بشر به سوی تحقيق بيشتر است . و لهذا ما اين نوع شكوك را كه منجر به تحقيق بيشتر می‏شود ، مقدس می‏شماريم ، زيرا مقدمه وصول به يقين و ايمان و اطمينان است . شك آنگاه بد است كه‏ به صورت وسواس درآيد و آدمی را به خود سرگرم كند ، آنچنانكه می‏بينيم‏ بعضی افراد از اينكه می‏توانند در مسائل ترديد كنند لذت می‏برند و آخرين‏ منزل سير فكری خود را ترديد و دو دلی می‏دانند . اين حالت ، حالت بسيار خطرناكی است ، برخلاف حالت اول كه مقدمه كمال است . لهذا مكرر گفته‏ايم‏ ك ه شك ، گذرگاه خوب و لازمی است اما توقفگاه و سر منزل بدی
بحث ما اكنون درباره افراد يا گروههايی است كه شك را توقفگاه و آخرين منزل خويش ساختند . به عقيده ما ماترياليسم هر چند خود را يك‏ مكتب جزمی معرفی می‏كند ، ولی جزء مكاتب شك است . منطق قرآن نيز درباره اينها همين است . قرآن می‏گويد : " حداكثر اين است كه دچار برخی‏ شكوك و ظنون هستند ، ولی در عمل ، آن را به صورت جزم و علم و يقين در می‏آورند "

سابقه تاريخی

اين طرز تفكر چيز تازه و جديدی نيست . نبايد پنداشت كه پيدايش اين‏ طرز تفكر از نتايج تحولات علمی و صنعتی جديد است و در يكی دو قرن اخير برای اولين بار به وجود آمده است ، مانند بسياری از نظريات علمی كه در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست يافت . نه ، مسلما گرايش‏ مادی بشر پديده مخصوص قرنهای اخير نيست ، بلكه از جمله افكار بسيار قديمی است . در تاريخ فلسفه می‏خوانيم كه بسياری از فلاسفه يونان باستان ، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او ، مادی بوده و ماورای ماده را انكار می‏كردند
در ميان مردم جاهليت مقارن زمان بعثت نيز گروهی چنين فكری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده ، سخنشان را نقل و انتقاد می‏كند : « و قالوا ما هی الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر ( 1 )
و گفتند : زندگی نيست جز همين زندگی دنيای ما . می‏ميريم و زنده می‏شويم‏ و نمی ميراند ما را جز دست روزگار
اين جمله كه قرآن از مردمی نقل می‏كند ، هم انكار خدا را در بر دارد و هم انكار معاد را

پاورقی : . 1 جاثيه / . 24

ماترياليسم در دوره اسلامی

كلمه " دهر " يعنی روزگار . به مناسبت همين آيه و همين كلمه كه در اين آيه آمده است ، در دوره اسلامی افرادی را كه منكر خدا بودند ، " دهری " می‏گفتند . در دوره اسلامی به افرادی برخورد می‏كنيم كه دهری و مادی‏ بوده‏اند ، خصوصا در دوران عباسيان كه فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد . به واسطه آزادی فكری كه در آن دوره برای افكار علمی و فلسفی و دينی ( البته تا حدودی كه با سياست عباسيين تضاد نداشت ) وجود داشت ، رسما عده‏ای به عنوان مادی مسلك و منكر خدا شناخته می‏شدند . اين‏ عده با مسلمانان و ساير پيروان اديان و معتقدين به خدا مباحثه و مجادله‏ می‏كردند و دلايل خود را بازگو می‏نمودند و به دلايل اهل توحيد ايراد می‏گرفتند و بالاخره می‏گفتند و می‏شنيدند و آزادانه عقايد خود را ابراز می‏داشتند . تاريخچه اينها در متن كتب اسلامی ثبت شده است
افرادی در زمان امام صادق ( عليه السلام ) در مسجد پيغمبر ( ص ) جلسه‏ می‏كردند و از اين نوع سخنان می‏گفتند . كتاب توحيد مفضل زاييده يكی از اين جريانهاست
يكی از اصحاب امام صادق ( ع ) به نام مفضل بن عمر می‏گويد : در مسجد پيغمبر نماز خواندم و سپس در انديشه فرو رفتم و درباره پيغمبر ( صلی‏ الله عليه و آله ) و عظمت آن حضرت فكر می‏كردم . در همان حال عبدالكريم‏ بن ابی العوجاء كه به اصطلاح آن وقت زنديق بوده است آمد و به فاصله‏ دورتری نشست . سپس يكی ديگر از هم مسلكان وی آمد . دو نفری شروع كردند به كفر گفتن ، يعنی خدا را انكار كردند و پيغمبر را فقط به عنوان يك مفكر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان‏ كسی كه از مبدئی غيبی وحی تلقی می‏كرده است ياد كردند . می‏گفتند او نابغه‏ای بود كه افكارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم‏ نفوذ كند ، و الا نه خدايی هست و نه وحيی و نه قيامتی
مفضل از شنيدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت . سپس‏ به محضر امام صادق ( عليه السلام ) آمد و جريان را به عرض رسانيد . حضرت‏ او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز می‏كنم به سخنانی كه بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گويی . سپس امام صادق ( عليه السلام‏ ) در چند جلسه طولانی تعليماتی به مفضل داد ، مفضل نوشت و به اين ترتيب‏ كتاب توحيد مفضل به وجود آمد

ماترياليسم در قرون جديد

چنانكه می‏دانيم در قرنهای هجدهم و نوزدهم ، ماترياليسم به صورت يك‏ مكتب درآمد ، و حال آنكه در گذشته اينچنين نبوده است و آنچه به بعضی‏ مكاتب يونان قديم نسبت می‏دهند ، اساس درستی ندارد . معمولا تاريخ فلسفه‏ نويسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی كلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و يا چيزی از اين قبيل می‏بينند ، خيال می‏كنند لازمه اين‏ فكر ، انكار خدا و ماورای طبيعت است . از نظر ما ثابت نيست كه قبل از قرون جديد مكتبی مادی وجود داشته است ، بلكه قبلا فقط گرايشهای فردی به‏ سوی ماديگری در يونان و غير يونان وجود داشته است و همين است كه برای‏ بسياری اين احتمال را به وجود آورده است كه شايد پيدايش ماترياليسم به‏ صورت يك مكتب ، رابطه مستقيم با علم و پيشرفتهای علمی دارد
خود ماترياليستها البته بسيار می‏كوشند كه مطلب را به همين صورت جلوه‏ دهند و ديگران را به اين مطلب مذعن نمايند كه علت نضج و رواج ماترياليسم در قرون هيجده و نوزده ، طلوع نظريات علمی بوده و توسعه علم‏ ، بشر را به اين سو كشانده است . اين مطلب به شوخی نزديكتر است تا به‏ يك حقيقت جدی
گرايش مادی از دورانهای باستان ، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل . در دوره جديد نيز همين طور ، در تمام طبقات افرادی مادی‏ پيدا می‏شوند ، همچنانكه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرايشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبيعی وجود دارد . اگر مطلب به اين‏ منوال بود كه ماترياليستها می‏گويند ، بايد به همان نسبت كه علم پيشروی‏ كرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پيدا شده‏اند ، گرايشهای مادی در تيپ دانشمند بيشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادی‏تر باشند ، و حال اينكه واقعيت خلاف آن را نشان می‏دهد
امروز ما از يك طرف افرادی معروف و مشهور را می‏بينيم مانند راسل كه‏ تا حدود زيادی خود را ماترياليست نشان می‏دهند . وی می‏گويد : " بشر مولود عواملی است كه در ايجاد او تدبيری به كار نرفته و غايتی‏ در نظر گرفته نشده است . اصل بشر ، نمو و حتی عواطف او چون آرزو ، ترس‏ ، عشق و عقيده چيزی جز مظهر تلفيق تصادفی اتمهای مختلف نيست . . . " ( 1 )
راسل به اين ترتيب وجود نيروی شاعر و مدبر حاكم بر جهان را انكار می‏كند ، هرچند گاهی در بعضی گفته‏های خود ، خود را شكاك و " لا ادری " قلمداد می‏كند ( 2 )
از طرف ديگر ، اينشتاين نابغه علمی قرن بيستم را می‏بينيم كه درست در جهت خلاف نظر راسل ، نظر می‏دهد و می‏گويد : " در عالم مجهول ، نيروی عاقل و قادری وجود دارد كه جهان گواه وجود اوست " ( 3 )
آيا می‏توان گفت راسل با مفاهيم علمی امروز آشناست ، اما اينشتاين‏ آشنا نيست ؟ ! يا فلان فيلسوف قرن هيجدهم يا نوزدهم با مفاهيم علمی زمان‏ خويش آشنا بوده اما پاستور خداشناس ، آشنا نبوده و جاهل بوده است ؟ ! يا می‏توانيم بگوييم ويليام جيمز ، مرد موحد بلكه عارف عصر خويش يا برگسون و الكسيس كارل و امثال اينها با مفاهيم علمی زمان خود آشنا نبوده‏اند و با مقياس هزار سال قبل فكر می‏كرده‏اند ، اما فلان جوان ايرانی‏ كه يكدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نيست ، با مفاهيم علمی‏ زمان خود آشناست ؟ ! گاهی ديده می‏شود دو نفر رياضی دان ، يكی معتقد به خدا و دين است و ديگری مادی است ، يا دو نفر فيزيك دان ، دو نفر زيست شناس ، دو نفر ستاره شناس ، يكی مادی فكر می‏كند و ديگری الهی . پس مسأله به اين سادگی‏ نيست كه بگوييم علم آمده است و مسائل ماورای طبيعت را منسوخ كرده است . اين يك سخن كودكانه است

پاورقی : . 1 كتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 99 به نقل " ايروينگ‏ ويليام نبلوچ " . 2 عرفان و منطق
. 3 كتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 76 به نقل " مارلين بوكس‏ كريدر "

بحثی كه بيشتر بايد روی آن تكيه كرد اين است كه چه چيز موجب گشت در اروپا ماترياليسم به صورت يك مكتب ظهور كرد و گروندگان بسياری پيدا كرد ، هرچند قرن بيستم برخلاف قرنهای هيجدهم و نوزدهم از پيشروی‏ ماترياليسم كاست ، بلكه در اين قرن نوعی شكست نصيب ماترياليسم شد
اين گرايشهای دسته جمعی ، يك سلسله علل تاريخی و اجتماعی دارد كه بايد مورد بررسی قرار گيرد
ما در مطالعات خود به عللی برخورده‏ايم و همانها را در اينجا ذكر می‏كنيم . شايد افرادی كه مطالعات بيشتری در زمينه‏های اجتماعی ، خصوصا در تاريخ اروپا دارند ، علل و اسباب ديگری را بشناسند . ما در اينجا محصول‏ مطالعات خودمان را ذكر می‏كنيم

نقش كليسا در گرايشهای مادی

كليسا چه از نظر مفاهيم نارسايی كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غير انسانی‏اش با توده مردم ، خصوصا طبقه دانشمندان و آزاد فكران ، از علل عمده گرايش جهان مسيحی و به طور غير مستقيم جهان غير مسيحی به‏ ماديگری است
ما اين عامل را در دو بخش بررسی می‏كنيم : . 1 نارسايی مفاهيم كليسايی در مورد خدا و ماوراء الطبيعه
. 2 خشونتهای كليسا
اما بخش اول : در قرون وسطی كه مسأله خدا به دست كشيشها افتاد ، يك‏ سلسله مفاهيم كودكانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد كه به هيچ وجه با حقيقت وفق نمی داد و طبعا افراد با هوش و روشنفكر را نه تنها قانع نمی‏ كرد ، بلكه متنفر می‏ساخت و بر ضد مكتب الهی بر می‏انگيخت

تصوير انسانی خدا

كليسا به خدا تصوير انسانی داد و خدا را در قالب بشری به افراد معرفی‏ نمود . افراد تحت تأثير نفوذ مذهبی كليسا از كودكی خدا را با همين‏ قالبهای انسانی و مادی تلقی كردند و پس از رشد علمی دريافتند كه اين‏ مطلب با موازين علمی و واقعی و عقلی صحيح سازگار نيست . و از طرف ديگر ، توده مردم طبعا اين مقدار قدرت نقادی ندارند كه فكر كنند ممكن است‏ مسائل مربوط به ماورای طبيعت ، مفاهيم معقولی داشته باشد و كليسا اشتباه‏ كرده باشد . چون ديدند مفاهيم كليسايی با مقياسهای علمی تطبيق نمی كند ، مطلب را از اساس انكار كردند
كتابی است به نام اثبات وجود خدا كه مجموعه‏ای است از چهل مقاله از چهل نفر از دانشمندان متخصص در رشته‏های گوناگون كه هر كدام از راه‏ مطالعات تخصصی خود ، برای اثبات خدا استدلال كرده‏اند . اين كتاب به‏ زبان فارسی ترجمه شده است . از جمله ، يكی از آن دانشمندان به نام والتر اسكار لندبرگ بحثی علمی درباره خداشناسی می‏كند و در ضمن بحث ، تحقيقی‏ دارد در اين زمينه كه چرا عده‏ای ، حتی از دانشمندان ، گرايش مادی پيدا كرده‏اند . وی دو علت ذكر می‏كند كه يك علتش همين است كه ما ذكر كرديم‏ ، يعنی نارسايی مفاهيمی كه به اين نام و عنوان در خانه يا در كليسا به‏ افراد ياد می‏داده‏اند
اينكه فقط نام كليسا را می‏بريم ، به اين معنی نيست كه در منابر و مساجد ما هميشه افراد مطلع و با صلاحيت ، مفاهيم دينی را تعليم می‏دهند و می‏دانند چه تعليم دهند و با عمق تعليمات اسلامی آشنا هستند . اينكه فقط نام كليسا را می‏بريم يكی بدان جهت است كه بحث در علل گرايشهای مادی است و اين گرايشها در محيطهای مسيحی بوده نه در محيطهای اسلامی در محيطهای اسلامی هر چه پيدا شده كپيه و تقليدی بوده و هست از اروپا ديگر اينكه در محيط اسلامی در سطح فلاسفه و حكمای الهی ، مكتبی وجود داشته است كه پاسخگوی اهل تحقيق بوده و مانع بوده كه كار دانشمندان بدانجا بكشد كه در اروپا كشيده شد ، ولی در محيطهای كليسايی‏ چنين مكتبی وجود نداشته است
به هر حال ، آقای والتر اسكار لندبرگ چنين می‏گويد : " اينكه توجه بعضی دانشمندان در مطالعات علمی منعطف به درك وجود خدا نمی‏شود ، علل متعددی دارد كه از آن جمله دو علت را ذكر می‏كنيم : نخست آنكه غالبا شرايط سياسی استبدادی يا كيفيت اجتماعی و يا تشكيلات‏ مملكتی ، انكار وجود صانع را ايجاب می‏كند ، دوم آنكه فكر انسانی هميشه‏ تحت تأثير بعضی اوهام قرار دارد و با آنكه شخص هيچ عذاب روحی و جسمی‏ هم نداشته باشد ، باز فكر او در انتخاب و اختيار راه درست كاملا آزاد نيست . در خانواده‏های مسيحی اغلب اطفال در اوايل عمر به وجود خدايی‏ شبيه انسان ايمان می‏آورند ، مثل اينكه بشر به شكل خدا آفريده شده است
اين افراد هنگامی كه وارد محيط علمی می‏شوند و به فراگرفتن و تمرين مسائل‏ علمی اشتغال می‏ورزند ، اين مفهوم انسانگونه و ضعيف از خدا نمی تواند با دلايل منطقی و مفاهيم علمی جور در بيايد و بالنتيجه بعد از مدتی كه اميد هرگونه سازش از بين می‏رود ، مفهوم خدا نيز بكلی متروك و از صحنه فكر خارج می شود . علت مهم اين كار آن است كه دلايل منطقی و تعريفات علمی ، وجدانيات يا معتقدات پيشين اين افراد را عوض نمی كند و احساس اينكه‏ در ايمان به خدا قبلا اشتباه شده و همچنين عوامل ديگر روانی باعث می‏شوند كه شخص از نارسايی اين مفهوم بيمناك شود و از خداشناسی اعراض و انصراف حاصل كند " ( 1 )
خلاصه سخن : چيزی كه در برخی تعليمات دينی و مذهبی مشاهده می‏شود و متأسفانه كم و بيش در ميان خود ما هم هست اين است كه در ايام صباوت‏ مفهومی با مشخصات خاصی با نام و عنوان خدا به خورد كودك می‏دهند . كودك‏ وقتی بزرگ می‏شود و دانشمند می‏گردد ، می‏بيند چنين چيزی معقول نيست و نمی‏ تواند موجود باشد تا خدا باشد يا غير خدا . كودك پس از آنكه بزرگ شد ، بدون اينكه فكر كند يا انتقاد كند كه ممكن است مفهوم صحيحی برای آن تصور كرد ، يكسره الوهيت را انكار می‏كند . او خيال می‏كند خدايی را كه انكار می‏كند همان است كه خداشناسان قبول دارند . پس چون اين ساخته شده ذهن‏ خود را كه اوهام عاميانه برايش ساخته‏اند قبول ندارد ، خدا را قبول ندارد ، ديگر فكر نمی كند خدای به آن مفهوم را كه او انكار می‏كند ، خداشناسان‏ نيز انكار دارند و انكار او انكار خدا نيست ، بلكه انكار همان است كه‏ بايد انكار كرد . فلاماريون در كتاب خدا در طبيعت می‏گويد : كليسا به اين‏ شكل خدا را معرفی كرد كه : " چشم راستش تا چشم چپش شش هزار فرسخ‏ فاصله دارد " . بديهی است افرادی كه از دانش بهره‏ای داشته باشند - و لو بسيار مختصر - به چنين موجودی نمی توانند معتقد شوند

پاورقی : . 1 اثبات وجود خدا ، ص . 51

خدا از عينك اگوست كنت

فلاماريون از اگوست كنت كه پايه گذار " پوزيتيويسم " است و به‏ اصطلاح " اصالة العلمی " است ، مطلبی نقل می‏كند كه دورنمای خوبی است‏ برای نشان دادن اينكه تصويری كه دانشمندانی مانند اگوست كنت در محيط كليسايی آن روز از خدا داشته‏اند ، چگونه تصويری بوده است . فلاماريون‏ می‏گويد آگوست كنت گفته است : " علم ، پدر طبيعت و كائنات را از شغل‏ خود منفصل [ كرد ] و او را به محل انزوا سوق داد و در حالی كه از خدمات‏ موقت او اظهار قدردانی كرد ، او را تا سرحد عظمتش هدايت نمود "
مقصودش اين است كه قبلا هر حادثه‏ای در جهان پيدا می‏شد ، با استناد به‏ خدا تعليل می‏شد . مثلا كسی تب می‏كرد و اين پرسش به وجود می‏آمد كه چرا تب كرده است ؟ تب از كجا پيدا شد ؟ جواب اين بود كه خدا تب را آورده‏ . مفهوم عمومی از اين جمله اين نبود كه گرداننده چرخ كائنات خداست و اينكه می‏گوييم خدا تب را آورد يعنی خداوند گرداننده اصلی و كلی جهان‏ است ، بلكه مفهوم اين جمله اين بود كه خدا مانند موجود مرموزی و مانند جادوگری كه جادو می‏كند ، يكمرتبه تصميم گرفت بدون مقدمه تب بيافريند و آفريد . بعد علم آمد علت آن را كشف كرد ، ديدند تب را خدا نياورده‏ است بلكه فلان نوع ميكرب موجب تب شده است . در اينجا خدا يك قدم‏ عقب نشينی كرد . بعد خداشناس مجبور بود بگويد بحث را به ميكرب منتقل‏ می‏كنيم . ميكرب را كی آورد ؟ علم علت ميكرب را هم كشف كرد كه در چه‏ شرايطی ميكرب به وجود می آيد . باز در اينجا خدا قدمی عقب‏تر رفت . باز از علت آن علت بحث‏ می‏شد . و همچنين عقب نشينی خدا ادامه يافت تا آنجا كه بالاخره علم توسعه‏ يافت و عموميت پيدا كرد و علت بسياری از پديده‏ها كشف شد و آن‏ پديده‏هايی هم كه علت آنها مجهول ماند ، يقين حاصل شد كه علتی از نوع‏ علتهای شناخته شده دارد . اينجا بود كه بشر برای هميشه عذر خدا را خواست‏ ، زيرا جايی و پستی برايش باقی نمانده بود . حالت خدا در اين وقت‏ حالت كارمندی است در يك مؤسسه كه شغل مهمی به او واگذار شده و آنگاه‏ افراد شايسته‏تری پيدا می‏شوند و تدريجا كارهای او را از او می‏گيرند تا جايی كه پست او و مشاغل او يكجا گرفته می‏شود و پستی و جايی برايش باقی‏ نمی ماند . در اين وقت مدير مؤسسه می‏آيد و ضمن قدردانی از خدمات گذشته‏ او برای هميشه عذرش را می‏خواهد ، ابلاغ خاتمه خدمت را به دستش می‏دهد و برای هميشه مرخصش می‏نمايد
اگوست كنت از خدا به " پدر طبيعت " تعبير كرده است . اين تعبير درباره خدا نشان دهنده طرز تفكر كليسايی اوست . او با تعليمات كليسا مخالف است ، اما تفكرش درباره خدا تفكر كليسايی بوده و نتوانسته است‏ خود را از اين طرز تفكر آزاد كند
مجموع گفته اگوست كنت نشان می‏دهد كه خدا در نظر او يعنی چيزی مانند جزئی از جهان و عاملی در عرض ساير عوامل جهان ، ولی عاملی مجهول و مرموز . از طرف ديگر ، پديده‏های جهان نيز بر دو قسم است : معلوم و مجهول . هر پديده مجهولی را بايد به آن عامل مرموز و مجهول نسبت داد . طبعا هر چه‏ پديده‏ها در اثر علم ، مكشوف و معلوم می‏گردند از حوزه تأثير آن عامل‏ مجهول كاسته می گردد
اين طرز تفكر ، تفكر او تنها نبوده است ، تفكر محيط و عصر و زمان او بوده است

پست خدايی

پس عمده اين است كه به اصطلاح ، مقام الوهيت را تشخيص دهيم و جا و مقام و پست خدايی را بشناسيم . آيا جای خدا در هستی و مقام الوهيت در عالم وجود اين است كه او را در رديف يكی از موجودات عالم وجزئی از عالم بدانيم و در ميان كارهای جهان كاری را به او اختصاص دهيم و به‏ اصطلاح تقسيم كار به عمل آوريم ، آنگاه در تشخيص كار مخصوص خدا كه چيست‏ و چگونه است برويم ببينيم در ميان آثار و معلولات كدام اثر است كه علت‏ و سبب آن بر ما مجهول است و هر جا علت و سبب ، مجهول بود بگوييم اين‏ يكی ديگر كار خداست ؟ نتيجه اين طرز تفكر اين است كه خدا را در ميان‏ مجهولات خود جستجو كنيم . طبعا هر چه بر معلومات ما افزوده می‏گردد و از مجهولات ما كاسته می‏شود ، منطقه خداشناسی ما محدودتر می‏گردد تا جايی كه‏ اگر فرض كنيم جميع مجهولات بشر يك روز حل شود ، ديگر جايی برای خدا و خداشناسی باقی نمی ماند
طبق اين طرز تفكر ، تنها برخی موجودات جهان آيت و حكايت و آينه وجود خداوند می‏باشند و آنها همان موجوداتی هستند كه علل آنها مجهول است ، اما موجودات شناخته شده از نظر اسباب و علل ، از قلمرو آيت و معرف بودن‏ ذات پروردگار خارج‏اند
سبحان الله ! چقدر اين طرز تفكر غلط است و اين چقدر گمراهی است و چقدر نا آشنايی به مقام و جايگاه الوهيت است ! در اينجا بايد تعبير قرآن را ذكر كنيم كه می‏فرمايد : " « ما قدروا الله حق قدره »" ( 1 ) خدا را آنچنانكه شايسته است و ممكن است ، تصور نكرده و اندازه‏گيری‏ نكرده‏اند
الفبای خداشناسی اين است كه او خدای همه عالم است و با همه اشياء نسبت متساوی دارد . همه اشياء بدون استثناء مظهر قدرت و علم و حكمت و اراده و مشيت اويند و آيت و حكايت كمال و جمال و جلال او می‏باشند
فرقی ميان پديده‏های معلوم العله و مجهول العله در اين جهت نيست . جهان‏ با همه نظامات و علل و اسبابش يكجا قائم به ذات اوست . او بر زمان و مكان تقدم دارد . زمان و زمانيات و مكان و مكانيات ، اعم از آنكه‏ متناهی باشند يا غير متناهی ، يعنی اعم از آنكه رشته زمان محدود باشد يا از ازل تا ابد كشيده شده باشد ، و ابعاد مكانی و فضايی جهان نيز اعم از اينكه به جايی منتهی شود يا نشود و بالاخره دامنه موجودات ، اعم از آنكه‏ در زمان و مكان نامتناهی باشد يا متناهی ، متأخر از ذات و هستی اوست و فيضی از فيضهای او به شمار می‏رود

پاورقی : . 1 انعام / . 91

پس منتهای جهالت است كه " كليسايی " فكر كنيم و مانند اگوست كنت‏ انتظار داشته باشيم كه در يك گوشه عالم ضمن جستجو از علت يك شی‏ء خاص‏ ، يكمرتبه وجود خدا را در آن گوشه كشف كنيم و آنگاه جشن بگيريم و شادمانی كنيم كه خدا را در فلان جا پيدا كرديم ، و اگر موفق نشديم و پيدا نكرديم ، بد بين شويم و يكسره وجود خداوند را انكار نماييم . بر عكس ، تنها در اين صورت است‏ كه بايد منكر خدا بشويم . يعنی آن خدايی كه مانند يكی از اجزای عالم است‏ و ضمن جستجوهايی كه از پديده‏ها می‏شود ، او هم مانند يك پديده كشف می‏شود ، او قطعا خدا نيست و بايد منكرش شد
اگر به زبان ساده‏تر بخواهيم بگوييم ، بايد بگوييم كه اين گونه جستجو از خدا در عالم ، شبيه اين است كه ساعت را به كسی نشان دهيم و بگوييم اين‏ ساعت سازنده‏ای دارد . او بخواهد ساعت ساز را در لابلای چرخهای ساعت و اجزای آن بيابد و پس از آنكه مدتی در لابلای چرخها جستجو كرد و غير از اجزای ساعت چيزی نيافت ، بگويد من ساعت ساز را نيافتم ، پس اين دليل‏ اين است كه ساعت سازی وجود ندارد . يا مثل اين است كه لباس دوخته‏ زيبايی را به كسی نشان بدهند و بگويند اين لباس ، دوزنده و خياطی دارد ، و او بگويد من اگر خياط را در جيبهای آن لباس پيدا كردم ، وجودش را قبول می‏كنم و الا نه
اين طرز تفكر از نظر تعليمات اسلامی صددرصد غلط است . خدا از نظر معارف اسلامی در رديف علل طبيعی نيست كه ما بگوييم اين موجود خارجی را خدا درست كرده يا فلان علت طبيعی ؟ اين ترديد ، غلط و بی معناست . ميان‏ خدا و علل طبيعی ترديد و " يا " متخلل نمی شود تا سؤال را بدين گونه‏ مطرح كنيم . اين نحو تفكر ، تفكر ضد خدايی است . خداشناسی به اين معنی‏ است كه تمام مجموعه طبيعت از اول تا به آخر ، يك واحد كار است و همه‏ مجموعا كار خداست ، نه اينكه جزئی از اين كار را بگوييم آيا خدا كرده يا طبيعت ، آنگاه اگر علت آن را خوب نشناختيم ، بگوييم خدا كرده و اگر علت طبيعی آن را شناختيم ، بگوييم مربوط به طبيعت است و ديگر ربطی‏ به خدا ندارد

دوره های سه گانه اگوست كنت

اگوست كنت در مورد ادوار زندگی بشر ، تقسيمی دارد كه با كمال تأسف‏ كم و بيش پذيرفته شده است ، در صورتی كه از نظر آشنايان به فلسفه اسلامی‏ سخنی كاملا بچگانه است . می‏گويد بشر سه دوره را گذرانده است : . 1 دوره ربانی ، در آن دوره بشر حوادث را با قوای ماوراء الطبيعه‏ توجيه می‏كرد و علت هر چيز را خدا يا خدايان می‏دانست
. 2 دوره فلسفی ، كه در آن دوره بشر به اصل عليت پی برده بود ، اما هنوز به تفصيل ، علل اشياء را نمی دانست . چون به اصل عليت پی برده بود ، درباره هر حادثه‏ای حكم می‏كرد كه اجمالا علتی در خود طبيعت دارد . در اين دوره بشر به وجود قوه در طبيعت پی برده بود و سربسته حكم می‏كرد كه‏ در طبيعت يك سلسله قوا وجود دارد كه در حوادث ، نقش اصلی را بر عهده‏ دارد . در اين دوره نظر به اينكه بشر كلی و فلسفی فكر می‏كرد ، جز اين نمی‏ توانست اظهار نظر كند كه فلان حادثه علتی دارد ، اما اينكه آن علت چيست‏ و چه مشخصاتی دارد ، پاسخی نداشت
. 3 دوره علمی ، كه در اين دوره بشر به تفصيل ، علل اشياء را در طبيعت‏ شناخته است . در اين دوره ، بشر از تفكر كلی و فلسفی روی گردانيد و روش‏ تجربی و پديده شناسی را پيشه ساخت و پديده‏ها را با يكديگر تعليل كرد . برايش كاملا روشن شد كه يك رابطه‏ زنجيری پديده‏ها را به يكديگر مربوط می‏كند . علم امروز اين روش را صحيح‏ می‏داند و لهذا اين دوره را " دوره علمی " می‏خوانيم
اين سه دوره كه اگوست كنت بيان كرده است ، از نظر عامه و توده مردم‏ ممكن است صحيح باشد ، به اين معنی كه در يك دوره مردم علت يك حادثه‏ مثلا بيماری را موجوداتی نامرئی از قبيل ديو و جن می‏دانستند ، همچنانكه‏ الان هم حتی در ميان تحصيلكرده‏های اروپايی چنين افراد و طبقاتی وجود دارند ، و در يك دوره ديگر ، به نظامات طبيعی پی برده بودند و علت بيماری را در عللی كه بر بيمار احاطه كرده است می‏دانستند و اجمالا می‏دانستند تأثيراتی از ناحيه طبيعت سبب بيماری شده است ، همچنانكه همه كسانی كه‏ طب نخوانده‏اند و اطلاعات طبی ندارند ولی به نظامات طبيعی ايمان دارند ، طبعا تصورشان به همين شكل است ، و در دوره ديگر ، رابطه خود پديده‏ها را از راه تجربيات علمی كشف كرده‏اند ، كه اين هم تازگی ندارد ، هم در قديم‏ بوده هم در جديد ، و البته در دوره جديد ، گرايش بشر به پديده شناسی و تعليل پديده‏ها به يكديگر بيشتر است
ولی تقسيم بندی فكر بشر به اين نحو غلط است . اگر بخواهيم ادوار تفكر بشر را تقسيم بندی كنيم ، بايد افكار مفكران بشر را نه توده و عامه را مقياس دوره‏ها قرار دهيم و به اصطلاح ، جهان بينی افراد برجسته بشر را در نظر بگيريم . در اينجاست كه می‏بينيم تقسيم بندی اگوست كنت سر تا پا غلط است . هرگز انديشه بشری كه مفكران هر دوره‏ای نمايندگان آن هستند ، اينچنين سه دوره‏ای طی نكرده است
يكی از ادوار تفكر و يا حلقه‏های تفكر ، دوره و حلقه تفكر اسلامی است
از نظر متد اسلامی همه اين تفكرات در يك شكل خاص با هم امكان اجتماع‏ دارند . يعنی در يك طرز تفكر خاص كه ما آن را اسلامی می‏ناميم همه آن سه‏ نوع تفكر با يكديگر قابل جمع است . به عبارت ديگر ، يك فرد در آن واحد می‏تواند طرز تفكری داشته باشد كه هم الهی باشد ، هم فلسفی و هم علمی . از نظر يك متفكر آشنا به تفكر اسلامی . اين مطلب مطرح نيست كه آيا علت‏ حادثه آن است كه علم نشان می‏دهد يا آن است كه فلسفه به صورت قوه نشان‏ می‏دهد يا علت حادثه آن است كه به نام خدا ناميده می‏شود
پس در اينجا به امثال آقای اگوست كنت بايد يادآور شد كه طرز تفكر چهارمی در جهان بوده كه شما از آن بی خبريد

خشنونتهای كليسا

تا اينجا نقش كليسا را در گرايش به ماديگری از نظر نارسايی مفاهيم‏ الهی كليسايی بيان كرديم . كليسا از نظر ديگر نيز نقش مهمی در سوق دادن‏ مردم به ضد خدايی دارد كه از نارسايی مفاهيم الهی كليسايی بسی مؤثرتر بوده است و آن تحميل عقايد و نظريات خاص مذهبی و علمی كليسا به صورت‏ اجبار و سلب هرگونه آزادی عقيده در اين دو قسمت است
كليسا علاوه بر عقايد خاص مذهبی ، يك سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را كه غالبا ريشه‏های فلسفی يونانی و غير يونانی داشت و تدريجا مورد قبول علمای بزرگ مذهب مسيح قرار گرفته بود ، در رديف اصول عقايد مذهبی قرار داد و مخالفت با آن " علوم‏ رسمی " را جايز نمی شمرد ، بلكه به شدت با مخالفان آن عقايد مبارزه‏ می‏كرد
ما فعلا به مسأله آزادی مذهب و عقايد مذهبی و اينكه اصول عقايد مذهبی‏ اجبارا بايد آزادانه مورد تحقيق واقع شود و گرنه با روح مذهب كه هدايت‏ و راهنمايی است منافی است ، كاری نداريم . اينكه اصول دين بايد تحقيقی‏ باشد نه تقليدی و يا تحميلی ، تزی است كه اسلام طرفدار آن است ، برخلاف‏ مسيحيت كه اصول دين را برای عقل ، " منطقه ممنوعه " اعلام كرده است
خطای عمده كليسا در دو جهت ديگر بود : يكی اينكه كليسا پاره‏ای‏ معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پيشين و علمای كلام مسيحی را در رديف‏ اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست ، ديگر اينكه حاضر نبود صرفا به ظهور ارتداد اكتفا كند و هر كس كه ثابت و محقق‏ شد مرتد است ، او را از جامعه مسيحيت طرد كند ، بلكه با نوعی رژيم‏ پليسی خشن در جستجوی عقايد و مافی الضمير افراد بود و با لطائف الحيل‏ كوشش می‏كرد كوچكترين نشانه‏ای از مخالفت با عقايد مذهبی در فردی يا جمعی‏ پيدا كند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد يا جمع را مورد آزار قرار دهد
اين بود كه دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه كليسا آن را علم می‏داند بينديشند ، يعنی مجبور بودند آنچنان بينديشند كه كليسا می‏انديشد . اين فشار شديد بر انديشه‏ها كه از قرن 12 تا 19 در كشورهای‏ فرانسه ، انگلستان ، آلمان ، هلند ، پرتغال ، لهستان و اسپانيا معمول بود ، بالطبع عكس العمل بسيار بدی نسبت به دين و مذهب به طور كلی ايجاد كرد
كليسا محاكمی به نام " انگيزيسيون " يا " تفتيش عقايد " به وجود آورد كه نام اين محاكم از وظيفه‏ای كه به عهده آنها گذاشته شده بود ، حكايت می‏كند
ويل دورانت می‏نويسد : " محكمه تفتيش عقايد ، قوانين و آيين دادرسی ای خاص خود داشت
پيش از آنكه ديوان محاكمات آن در شهری تشكيل شود ، از فراز منابر كليساها فرمان ايمان را به گوش می‏رسانيد و از مردم می‏خواست كه هر كدام‏ ، از ملحد و بی دين و بدعتگذاری سراغ دارند به سمع اعضای محكمه تفتيش‏ برسانند . آنها را به خبرچينی ، به متهم ساختن همسايگان ، دوستان و خويشاوندان تحريض و تشويق می‏كردند . . . به خبرچينان قول راز پوشی كامل‏ و حمايت داده می‏شد و آن كس كه ملحدی را می‏شناخت و رسوا نمی ساخت يا در خانه خويش پنهان می‏داشت ، به لعن و تكفير و نفرين گرفتار می‏گشت .
. طرق شكنجه در جاها و زمانهای مختلف ، متفاوت بود . گاه می‏شد كه دست‏ متهم را به پشتش می‏بستند و سپس با آنها می‏آويختندش . ممكن بود كه او را ببندند چنانكه نتواند حركت كند و آنگاه چندان آب در گلويش بچكانند كه به خفگی افتد . ممكن بود كه طنابی چند بر اطراف بازوان و ساقهايش‏ ببندند و چندان محكم كنند كه در گوشتهای تنش فرو رود و به استخوان برسد " ( 1 )

پاورقی : . 1 تاريخ تمدن ، ج / 18 ص 349 و . 351

و هم او می‏گويد : " شماره قربانيان . . . از سال 1480 تا 1488 [ يعنی در مدت 8 سال بالغ بر ] 8800 تن سوخته و 96494 تن محكوم به مجازاتهای ديگر ، و از سال 1480 تا 1808 بالغ بر 31912 تن سوخته و 291450 تن محكوم به مجازاتهای‏ سنگين تخمين زده شده است " ( 1 )
جرج سارتون متخصص و قهرمان معروف تاريخ علم ، در كتاب شش بال علم‏ بحثی تحت عنوان " جادوگری " باز كرده است و نشان می‏دهد كه كليسا به‏ نام مبارزه با جادوگری چه جناياتی مرتكب شده است . می‏نويسد : " . . . علمای الهی و دين ، آگاهانه يا ناآگاه ، زندقه را با جادوگری‏ يكی تصور می‏كردند . آدمی زود به اين نتيجه می‏رسد كه كسانی كه با او توافق‏ ندارند مردم بدی هستند . جادوگران مردان يا زنانی بودند كه روح خود را به‏ شيطان فروخته بودند . با فرض اينكه زنديقان و بددينان نيز رابطه‏ای با شيطان دارند ، تنبيه كردن و عذاب دادن به آنها به سهولت جايز شمرده‏ می‏شد و مردمی كه در دين خود مستقيم بودند ، ممكن بود با خود بگويند كه‏ اين ماجراجويان و آشوبگران ، جادوگرند و بايد به همين صورت با ايشان‏ معامله شود ، نه شايسته آنند كه ايمان صحيح داشته باشند و نه آنكه مورد عفو قرار گيرند "

پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 360

جرج سارتون از كتابی به نام چكش ساحران نام می‏برد كه توسط دو نفر كشيش دومينيكی به اشاره پاپ اينوسنت هشتم ( پاپ 1484 - 1492 ميلادی ) نوشته شد و در حقيقت ، دستور العمل تفتيش عقايد متهمان به زندقه و جادوگری بود . می‏گويد : " كتاب چكش دستور العملی برای راهنمايی بازرسان عقايد مردم بود و جزئيات طرز كشف و محكوم كردن و به مجازات رساندن ساحران در آن ديده می‏شود . . . ترس از جادوگران علت اصلی كشتن ايشان بود و خود اين كشتن سبب زياد شدن ترس می‏شد . در آن زمان يك بيماری روانی توده‏ای‏ پيدا شده بود كه نظير آن تا عصر منور حاضر ديده نشد . صورتمجلس بعضی از آن محاكمات به دقت ثبت شده و برای ما باقی مانده است . بازرسان عقيده‏ مردم بدی نبودند ، خود را لااقل از حد وسط مردم بهتر می‏پنداشتند . مگر نه‏ اين است كه لاينقطع برای اعلای كلمه حق و نام خدا می‏كوشيدند و كار می‏كردند ؟ ! نيكولا رمی بازرس عقيده " لورن " سبب آن شد كه نهصد جادوگر را در ظرف مدت 15 سال ( 1575 - 1590 ) به آتش بسوزانند . وی مرد با وجدانی‏ بود ! و در آخر عمر از آن جهت كه از كشتن چند كودك چشم پوشيده بود ، خود را گناهكار احساس می‏كرد : مگر كسی حق دارد از كشتن بچه افعی خودداری‏ كند ؟ ! اسقف ترز پتر بينزفلد فرمان مرگ ششهزار و پانصد نفر را صادر كرده بود "
آنگاه می‏نويسد : " هنگامی كه بازرسان عقيده به ناحيه تازه‏ای در می‏آمدند ، اعلان می‏كردند كه هر كس نسبت به ساحری مظنون است اطلاعات خود را بدهد . اگر كسی‏ اطلاعات خود را مخفی می‏كرد ، در معرض آن قرار می‏گرفت كه وی را تبعيد كنند و مبلغی به عنوان جريمه از وی بستانند . دادن اطلاع در اين زمينه‏ عنوان تكليف و وظيفه داشت و كسانی كه خبر می‏دادند نامشان افشا نمی شد
اشخاص متهم را كه ممكن بود در ميان آنان كسانی بوده باشند كه دشمنان‏ شخصی ، بی جهت در حق ايشان سعايت كرده‏اند از جرمی كه به ايشان نسبت‏ داده شده و از دلايل آن جرم ، بی خبر می‏گذاشتند . چنان فرض و قبول می‏شد كه اين‏ مردم ، گناهكار و بزهكارند و برايشان بود كه گناهكاری خود را ثابت كنند . داوران هرگونه وسيله فكری و بدنی را برای وادار كردن ايشان به اعتراف‏ به گناه و شناساندن همدستان خود به كار می‏بردند . برای تشويق متهمين به‏ اعتراف ، وعده بخشش يا تخفيف به ايشان می‏دادند . ولی آن داوران چنان‏ می‏پنداشتند كه برای وفا كردن به عهدی كه با جادوگران و بد دينان بسته‏اند ، هيچ الزام اخلاقی ندارند و اين وعده را برای مدت مختصری كه در آن فاصله‏ متهم آنچه گفتنی است بگويد ، مراعات می‏كردند . هر عمل خارج از حدود شرافتمندی را كه نسبت به آن متهمان انجام می‏شد ، چون به منظور مقدسی‏ می‏دانستند ، روا می‏داشتند . هرچه بيشتر مردم را عذاب و شكنجه می‏دادند ، اين كار را ضروری تر تصور می‏كردند . اينها كه گفتيم ممكن است به آسانی‏ با مراجعه به چكش و كتابهای ديگر و نيز به صورت مجسم تر با مطالعه‏ صورتمجلسهای محاكمات كه عددشان فراوان است ، تأييد شود " ( 1 )

پاورقی : . 1 شش بال ، ص 296 - . 298

جرج سارتون پس از سه چهار صفحه بحث در اين زمينه ، می‏گويد : " اعتقاد به جادوگری به راستی يك بيماری دماغی بود كه از سفليس‏ خطرناك تر بود و سبب مرگ وحشت انگيز هزاران مرد و زن بيگناه شد . از آن گذشته ، توجه به اين امر جنبه تاريكی از رنسانس را نشان می‏دهد كه‏ معمولا فريبندگی آن از چيزهای ديگری كه معمولا درباره اين دوره گفته می‏شود كمتر است ، ولی دانستن آن برای فهم صحيح حوادث اين دوره ضرورت دارد . رنسانس دوره‏ طلايی هنر و ادبيات بود ، ولی در عين حال ، دوره عدم تسامح دينی و قساوت‏ و بيرحمی نيز بود . نامردمی آن دوره به اندازه‏ای است كه جز در زمان حاضر در هيچ دوره‏ای چنين نبوده است " ( 1 )
مذهب كه می‏بايست دليل هدايت و پيام‏آور محبت باشد ، در اروپا به اين‏ صورت درآمد كه مشاهده می‏كنيم . تصور هر كس از دين و خدا و مذهب ، خشونت بود و اختناق و استبداد . بديهی است كه عكس العمل مردم در مقابل‏ چنين روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چيزی كه پايه اولی مذهب است‏ ، يعنی خدا ، نمی توانست باشد . هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبی‏ مردم كه مردم در هر حال آنها را نماينده واقعی مذهب تصور می‏كنند پوست‏ پلنگ می‏پوشند و دندان ببر نشان می‏دهند و متوسل به تكفير و تفسيق می‏شوند ، مخصوصا هنگامی كه اغراض خصوصی به اين صورت در می‏آيد ، بزرگترين ضربت‏ بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگری وارد می‏شود

پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 303

next page

fehrest page

back page