![]() |
علل گرايش به ماديگری
ماترياليسم
موضوع بحث ، علل گرايش به ماديگری ( ماترياليسم ) است . اول بايد ماديگری ( ماترياليسم ) را كه موضوع بحث امروز ماست ، از نظر اصطلاح متداول فعلی تعريف كنيم و حدود آن را بيان نماييم ، سپس وارد بحث شويمواژه ماترياليسم استعمالات مختلفی دارد كه همه آنها - اكنون كه درباره علل گرايش به ماترياليسم بحث میكنيم - نمی تواند موضوع بحث ما باشد
مثلا گاهی ماترياليسم میگويند و مراد مكتب اصالت ماده است ، اما به اين معنی كه ماده يك امر اصيل و يك امر واقعی در جهان هستی است ، نه يك امر فرضی و ذهنی و نمايشی و ساخته ذهن ، در مقابل ايدهآليسم كه منكر واقعيت ماده است و آن را مخلوق ذهن بشر میداند . اگر ماترياليسم را به اين معنی بگيريم بايد همه الهيون را - چه مسلمان و چه غير مسلمان - ماترياليست بخوانيم ، زيرا اينها همه ماده را كه واقعيتی است در بستر زمان و مكان ، و حقيقتی است متغير و متحول و متكامل و محسوس و ملموس ، امری عينی و ماورای ذهنی و ذی اثر میدانند . مادی بودن و ماترياليست بودن به اين معنی با مسأله خدا و توحيد منافاتی ندارد ، بلكه عالم ماده و طبيعت به عنوان يك واحد " كار " و يك واحد " مصنوع " ، بهترين وسيله برای شناسايی خداوند است . اراده حكيمانه خداوند در جريان همين تحولات مادی كشف میشود . قرآن كريم پديدههای مادی را به عنوان آيات الهی ياد می كند
و گاهی اين كلمه استعمال میشود و مراد از آن انكار موجود ماورای ماده است ، يعنی مكتب انحصار ، مكتبی كه هستی و نظام وجود را در انحصار ماده میداند و هستی را در چهارچوب آنچه در تغير و تبدل است و در بستر زمان و مكان واقع است محدود و محصور میكند و آنچه را كه از چهار ديواری تغير و تبدل و احساس و لمس بشر بيرون است ، منكر است و معدوم و نيست میپندارد
اكنون بحث ما پيرامون علل گرايش به اين مكتب يعنی مكتب انحصار است كه چطور شد گروهی از بشر طرفدار انحصار گشتند و به مكتب نفی گراييدند و در صدد انكار خدا برآمده ، بيرون از جهان ماده را نيست پنداشتند
آيا انسان بالفطره الهی است يا مادی ؟
طرح اين بحث به اين كيفيت كه علل گرايشهای مادی چيست ، طبعا نمودار اين است كه ما مدعی هستيم انسان بالطبع نمی بايست گرايش مادی پيدا كند ، ماديگری يك جريان مخالف طبيعت و فطرت انسان است و چون برخلاف اصل است ، بايد به جستجوی علت آن پرداخت و از سببی كه آن را برخلاف اصل و قاعده به وجود آورده كاوش نمود . و به عبارت سادهتر ، اعتقاد به خدا حكم سلامت را دارد و گرايش مادی حكم بيماری راهيچ گاه از سر سلامت نبايد پرسيد ، زيرا سلامت بر طبق مسير و جريان طبيعی نظام خلقت است ، اما اگر ديديم فردی يا جمعيتی بيمارند ، آنجا بايد پرسيد : چرا اين افراد بيمار شدند ؟ چه موجباتی سبب بيماری آنها شده است ؟ اين نظر ما درست بر خلاف آن است كه در كتب " تاريخ اديان " معمولا اظهار نظر میكنند . نويسندگان آن كتب غالبا به دنبال اين میگردند كه چرا بشر گرايش دينی پيدا كرد ؟ از نظر ما گرايش دينی نيازی به پرسش ندارد . آن ، كشش فطرت است ، بلكه بايد كاوش كرد كه چرا بشر گرايش به بی دينی پيدا كرد ؟ فعلا نمیخواهيم اين بحث را دنبال كنيم كه آيا دينی بودن يك امر طبيعی است و بی دينی امری غير طبيعی و يا برعكس است ؟ زيرا از نظر موضوع بحث اصلی ، ضرورتی نمیبينيم
البته اين مطلب را بايد توجه داشت كه مقصود اين نيست كه چون گرايش توحيدی يك گرايش فطری و طبيعی است ، آنگاه كه در سطح تعقلات علمی و فلسفی طرح میشود هيچ گونه سؤالی به وجود نمی آورد . خير ، مقصود اين نيست . اين مسأله مانند هر مسأله ديگر هر چند مورد تأييد يك غريزه فطری باشد ، آنگاه كه در سطح تعقل طرح میشود ، طبعا سؤالات و اشكالات و شكوك و شبهاتی برای مبتدی به وجود میآورد و راه حلهای لذت بخشی هم در همان سطح دارد
عليهذا ما نمی خواهيم شكوك و شبهاتی كه واقعا برای افرادی پيش میآيد ناديده بگيريم و يا آنها را ناشی از خبث طينت و سوء سريره آنها بدانيم . خير ، چنين نيست . پيدايش شكوك و شبهات در اين زمينه آنگاه كه بشر میخواهد همه مسائل مربوط به اين موضوع را حل كند ، يك امر طبيعی و عادی است و همين شكوك است كه محرك بشر به سوی تحقيق بيشتر است . و لهذا ما اين نوع شكوك را كه منجر به تحقيق بيشتر میشود ، مقدس میشماريم ، زيرا مقدمه وصول به يقين و ايمان و اطمينان است . شك آنگاه بد است كه به صورت وسواس درآيد و آدمی را به خود سرگرم كند ، آنچنانكه میبينيم بعضی افراد از اينكه میتوانند در مسائل ترديد كنند لذت میبرند و آخرين منزل سير فكری خود را ترديد و دو دلی میدانند . اين حالت ، حالت بسيار خطرناكی است ، برخلاف حالت اول كه مقدمه كمال است . لهذا مكرر گفتهايم ك ه شك ، گذرگاه خوب و لازمی است اما توقفگاه و سر منزل بدی
بحث ما اكنون درباره افراد يا گروههايی است كه شك را توقفگاه و آخرين منزل خويش ساختند . به عقيده ما ماترياليسم هر چند خود را يك مكتب جزمی معرفی میكند ، ولی جزء مكاتب شك است . منطق قرآن نيز درباره اينها همين است . قرآن میگويد : " حداكثر اين است كه دچار برخی شكوك و ظنون هستند ، ولی در عمل ، آن را به صورت جزم و علم و يقين در میآورند "
سابقه تاريخی
اين طرز تفكر چيز تازه و جديدی نيست . نبايد پنداشت كه پيدايش اين طرز تفكر از نتايج تحولات علمی و صنعتی جديد است و در يكی دو قرن اخير برای اولين بار به وجود آمده است ، مانند بسياری از نظريات علمی كه در دورانهای قبل نبود و سپس بشر بر آنها دست يافت . نه ، مسلما گرايش مادی بشر پديده مخصوص قرنهای اخير نيست ، بلكه از جمله افكار بسيار قديمی است . در تاريخ فلسفه میخوانيم كه بسياری از فلاسفه يونان باستان ، قبل از دوران سقراط و نهضت فلسفی او ، مادی بوده و ماورای ماده را انكار میكردنددر ميان مردم جاهليت مقارن زمان بعثت نيز گروهی چنين فكری داشتند و قرآن در مقام مبارزه با آنها برآمده ، سخنشان را نقل و انتقاد میكند : « و قالوا ما هی الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر ( 1 )
و گفتند : زندگی نيست جز همين زندگی دنيای ما . میميريم و زنده میشويم و نمی ميراند ما را جز دست روزگار
اين جمله كه قرآن از مردمی نقل میكند ، هم انكار خدا را در بر دارد و هم انكار معاد را
پاورقی : . 1 جاثيه / . 24
ماترياليسم در دوره اسلامی
كلمه " دهر " يعنی روزگار . به مناسبت همين آيه و همين كلمه كه در اين آيه آمده است ، در دوره اسلامی افرادی را كه منكر خدا بودند ، " دهری " میگفتند . در دوره اسلامی به افرادی برخورد میكنيم كه دهری و مادی بودهاند ، خصوصا در دوران عباسيان كه فرهنگها و روشهای مختلف فلسفی وارد جهان اسلام شد . به واسطه آزادی فكری كه در آن دوره برای افكار علمی و فلسفی و دينی ( البته تا حدودی كه با سياست عباسيين تضاد نداشت ) وجود داشت ، رسما عدهای به عنوان مادی مسلك و منكر خدا شناخته میشدند . اين عده با مسلمانان و ساير پيروان اديان و معتقدين به خدا مباحثه و مجادله میكردند و دلايل خود را بازگو مینمودند و به دلايل اهل توحيد ايراد میگرفتند و بالاخره میگفتند و میشنيدند و آزادانه عقايد خود را ابراز میداشتند . تاريخچه اينها در متن كتب اسلامی ثبت شده استافرادی در زمان امام صادق ( عليه السلام ) در مسجد پيغمبر ( ص ) جلسه میكردند و از اين نوع سخنان میگفتند . كتاب توحيد مفضل زاييده يكی از اين جريانهاست
يكی از اصحاب امام صادق ( ع ) به نام مفضل بن عمر میگويد : در مسجد پيغمبر نماز خواندم و سپس در انديشه فرو رفتم و درباره پيغمبر ( صلی الله عليه و آله ) و عظمت آن حضرت فكر میكردم . در همان حال عبدالكريم بن ابی العوجاء كه به اصطلاح آن وقت زنديق بوده است آمد و به فاصله دورتری نشست . سپس يكی ديگر از هم مسلكان وی آمد . دو نفری شروع كردند به كفر گفتن ، يعنی خدا را انكار كردند و پيغمبر را فقط به عنوان يك مفكر و نابغه بزرگ نه به عنوان فرستاده خدا و مبعوث از جانب او و به عنوان كسی كه از مبدئی غيبی وحی تلقی میكرده است ياد كردند . میگفتند او نابغهای بود كه افكارش را به صورت وحی عرضه داشت تا بتواند در مردم نفوذ كند ، و الا نه خدايی هست و نه وحيی و نه قيامتی
مفضل از شنيدن سخنان آنها سخت ناراحت شد و به آنها ناسزا گفت . سپس به محضر امام صادق ( عليه السلام ) آمد و جريان را به عرض رسانيد . حضرت او را دلداری داد و فرمود من تو را مجهز میكنم به سخنانی كه بتوانی با آنان مواجه شوی و سخنانشان را جواب گويی . سپس امام صادق ( عليه السلام ) در چند جلسه طولانی تعليماتی به مفضل داد ، مفضل نوشت و به اين ترتيب كتاب توحيد مفضل به وجود آمد
ماترياليسم در قرون جديد
چنانكه میدانيم در قرنهای هجدهم و نوزدهم ، ماترياليسم به صورت يك مكتب درآمد ، و حال آنكه در گذشته اينچنين نبوده است و آنچه به بعضی مكاتب يونان قديم نسبت میدهند ، اساس درستی ندارد . معمولا تاريخ فلسفه نويسها خودشان فلسفه نمی دانند و چون بعضی كلمات از برخی فلاسفه در مورد قدم زمانی ماده و يا چيزی از اين قبيل میبينند ، خيال میكنند لازمه اين فكر ، انكار خدا و ماورای طبيعت است . از نظر ما ثابت نيست كه قبل از قرون جديد مكتبی مادی وجود داشته است ، بلكه قبلا فقط گرايشهای فردی به سوی ماديگری در يونان و غير يونان وجود داشته است و همين است كه برای بسياری اين احتمال را به وجود آورده است كه شايد پيدايش ماترياليسم به صورت يك مكتب ، رابطه مستقيم با علم و پيشرفتهای علمی داردخود ماترياليستها البته بسيار میكوشند كه مطلب را به همين صورت جلوه دهند و ديگران را به اين مطلب مذعن نمايند كه علت نضج و رواج ماترياليسم در قرون هيجده و نوزده ، طلوع نظريات علمی بوده و توسعه علم ، بشر را به اين سو كشانده است . اين مطلب به شوخی نزديكتر است تا به يك حقيقت جدی
گرايش مادی از دورانهای باستان ، هم در طبقات دانشمند بوده و هم در طبقات جاهل . در دوره جديد نيز همين طور ، در تمام طبقات افرادی مادی پيدا میشوند ، همچنانكه در تمام طبقات و قشرها خصوصا در طبقه دانشمند گرايشهای الهی و معنوی و ماوراء الطبيعی وجود دارد . اگر مطلب به اين منوال بود كه ماترياليستها میگويند ، بايد به همان نسبت كه علم پيشروی كرده است و دانشمندان بزرگ در جهان پيدا شدهاند ، گرايشهای مادی در تيپ دانشمند بيشتر باشد و افراد هرچه دانشمندتر باشند مادیتر باشند ، و حال اينكه واقعيت خلاف آن را نشان میدهد
امروز ما از يك طرف افرادی معروف و مشهور را میبينيم مانند راسل كه تا حدود زيادی خود را ماترياليست نشان میدهند . وی میگويد : " بشر مولود عواملی است كه در ايجاد او تدبيری به كار نرفته و غايتی در نظر گرفته نشده است . اصل بشر ، نمو و حتی عواطف او چون آرزو ، ترس ، عشق و عقيده چيزی جز مظهر تلفيق تصادفی اتمهای مختلف نيست . . . " ( 1 )
راسل به اين ترتيب وجود نيروی شاعر و مدبر حاكم بر جهان را انكار میكند ، هرچند گاهی در بعضی گفتههای خود ، خود را شكاك و " لا ادری " قلمداد میكند ( 2 )
از طرف ديگر ، اينشتاين نابغه علمی قرن بيستم را میبينيم كه درست در جهت خلاف نظر راسل ، نظر میدهد و میگويد : " در عالم مجهول ، نيروی عاقل و قادری وجود دارد كه جهان گواه وجود اوست " ( 3 )
آيا میتوان گفت راسل با مفاهيم علمی امروز آشناست ، اما اينشتاين آشنا نيست ؟ ! يا فلان فيلسوف قرن هيجدهم يا نوزدهم با مفاهيم علمی زمان خويش آشنا بوده اما پاستور خداشناس ، آشنا نبوده و جاهل بوده است ؟ ! يا میتوانيم بگوييم ويليام جيمز ، مرد موحد بلكه عارف عصر خويش يا برگسون و الكسيس كارل و امثال اينها با مفاهيم علمی زمان خود آشنا نبودهاند و با مقياس هزار سال قبل فكر میكردهاند ، اما فلان جوان ايرانی كه يكدهم آنها معلومات ندارد و به خدا معتقد نيست ، با مفاهيم علمی زمان خود آشناست ؟ ! گاهی ديده میشود دو نفر رياضی دان ، يكی معتقد به خدا و دين است و ديگری مادی است ، يا دو نفر فيزيك دان ، دو نفر زيست شناس ، دو نفر ستاره شناس ، يكی مادی فكر میكند و ديگری الهی . پس مسأله به اين سادگی نيست كه بگوييم علم آمده است و مسائل ماورای طبيعت را منسوخ كرده است . اين يك سخن كودكانه است
پاورقی :
. 1 كتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 99 به نقل " ايروينگ
ويليام نبلوچ "
. 2 عرفان و منطق
. 3 كتاب اثبات وجود خدا ، چاپ سوم ، ص 76 به نقل " مارلين بوكس
كريدر "
اين گرايشهای دسته جمعی ، يك سلسله علل تاريخی و اجتماعی دارد كه بايد مورد بررسی قرار گيرد
ما در مطالعات خود به عللی برخوردهايم و همانها را در اينجا ذكر میكنيم . شايد افرادی كه مطالعات بيشتری در زمينههای اجتماعی ، خصوصا در تاريخ اروپا دارند ، علل و اسباب ديگری را بشناسند . ما در اينجا محصول مطالعات خودمان را ذكر میكنيم
نقش كليسا در گرايشهای مادی
كليسا چه از نظر مفاهيم نارسايی كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غير انسانیاش با توده مردم ، خصوصا طبقه دانشمندان و آزاد فكران ، از علل عمده گرايش جهان مسيحی و به طور غير مستقيم جهان غير مسيحی به ماديگری استما اين عامل را در دو بخش بررسی میكنيم : . 1 نارسايی مفاهيم كليسايی در مورد خدا و ماوراء الطبيعه
. 2 خشونتهای كليسا
اما بخش اول : در قرون وسطی كه مسأله خدا به دست كشيشها افتاد ، يك سلسله مفاهيم كودكانه و نارسا درباره خدا به وجود آمد كه به هيچ وجه با حقيقت وفق نمی داد و طبعا افراد با هوش و روشنفكر را نه تنها قانع نمی كرد ، بلكه متنفر میساخت و بر ضد مكتب الهی بر میانگيخت
تصوير انسانی خدا
كليسا به خدا تصوير انسانی داد و خدا را در قالب بشری به افراد معرفی نمود . افراد تحت تأثير نفوذ مذهبی كليسا از كودكی خدا را با همين قالبهای انسانی و مادی تلقی كردند و پس از رشد علمی دريافتند كه اين مطلب با موازين علمی و واقعی و عقلی صحيح سازگار نيست . و از طرف ديگر ، توده مردم طبعا اين مقدار قدرت نقادی ندارند كه فكر كنند ممكن است مسائل مربوط به ماورای طبيعت ، مفاهيم معقولی داشته باشد و كليسا اشتباه كرده باشد . چون ديدند مفاهيم كليسايی با مقياسهای علمی تطبيق نمی كند ، مطلب را از اساس انكار كردندكتابی است به نام اثبات وجود خدا كه مجموعهای است از چهل مقاله از چهل نفر از دانشمندان متخصص در رشتههای گوناگون كه هر كدام از راه مطالعات تخصصی خود ، برای اثبات خدا استدلال كردهاند . اين كتاب به زبان فارسی ترجمه شده است . از جمله ، يكی از آن دانشمندان به نام والتر اسكار لندبرگ بحثی علمی درباره خداشناسی میكند و در ضمن بحث ، تحقيقی دارد در اين زمينه كه چرا عدهای ، حتی از دانشمندان ، گرايش مادی پيدا كردهاند . وی دو علت ذكر میكند كه يك علتش همين است كه ما ذكر كرديم ، يعنی نارسايی مفاهيمی كه به اين نام و عنوان در خانه يا در كليسا به افراد ياد میدادهاند
اينكه فقط نام كليسا را میبريم ، به اين معنی نيست كه در منابر و مساجد ما هميشه افراد مطلع و با صلاحيت ، مفاهيم دينی را تعليم میدهند و میدانند چه تعليم دهند و با عمق تعليمات اسلامی آشنا هستند . اينكه فقط نام كليسا را میبريم يكی بدان جهت است كه بحث در علل گرايشهای مادی است و اين گرايشها در محيطهای مسيحی بوده نه در محيطهای اسلامی در محيطهای اسلامی هر چه پيدا شده كپيه و تقليدی بوده و هست از اروپا ديگر اينكه در محيط اسلامی در سطح فلاسفه و حكمای الهی ، مكتبی وجود داشته است كه پاسخگوی اهل تحقيق بوده و مانع بوده كه كار دانشمندان بدانجا بكشد كه در اروپا كشيده شد ، ولی در محيطهای كليسايی چنين مكتبی وجود نداشته است
به هر حال ، آقای والتر اسكار لندبرگ چنين میگويد : " اينكه توجه بعضی دانشمندان در مطالعات علمی منعطف به درك وجود خدا نمیشود ، علل متعددی دارد كه از آن جمله دو علت را ذكر میكنيم : نخست آنكه غالبا شرايط سياسی استبدادی يا كيفيت اجتماعی و يا تشكيلات مملكتی ، انكار وجود صانع را ايجاب میكند ، دوم آنكه فكر انسانی هميشه تحت تأثير بعضی اوهام قرار دارد و با آنكه شخص هيچ عذاب روحی و جسمی هم نداشته باشد ، باز فكر او در انتخاب و اختيار راه درست كاملا آزاد نيست . در خانوادههای مسيحی اغلب اطفال در اوايل عمر به وجود خدايی شبيه انسان ايمان میآورند ، مثل اينكه بشر به شكل خدا آفريده شده است
اين افراد هنگامی كه وارد محيط علمی میشوند و به فراگرفتن و تمرين مسائل علمی اشتغال میورزند ، اين مفهوم انسانگونه و ضعيف از خدا نمی تواند با دلايل منطقی و مفاهيم علمی جور در بيايد و بالنتيجه بعد از مدتی كه اميد هرگونه سازش از بين میرود ، مفهوم خدا نيز بكلی متروك و از صحنه فكر خارج می شود . علت مهم اين كار آن است كه دلايل منطقی و تعريفات علمی ، وجدانيات يا معتقدات پيشين اين افراد را عوض نمی كند و احساس اينكه در ايمان به خدا قبلا اشتباه شده و همچنين عوامل ديگر روانی باعث میشوند كه شخص از نارسايی اين مفهوم بيمناك شود و از خداشناسی اعراض و انصراف حاصل كند " ( 1 )
خلاصه سخن : چيزی كه در برخی تعليمات دينی و مذهبی مشاهده میشود و متأسفانه كم و بيش در ميان خود ما هم هست اين است كه در ايام صباوت مفهومی با مشخصات خاصی با نام و عنوان خدا به خورد كودك میدهند . كودك وقتی بزرگ میشود و دانشمند میگردد ، میبيند چنين چيزی معقول نيست و نمی تواند موجود باشد تا خدا باشد يا غير خدا . كودك پس از آنكه بزرگ شد ، بدون اينكه فكر كند يا انتقاد كند كه ممكن است مفهوم صحيحی برای آن تصور كرد ، يكسره الوهيت را انكار میكند . او خيال میكند خدايی را كه انكار میكند همان است كه خداشناسان قبول دارند . پس چون اين ساخته شده ذهن خود را كه اوهام عاميانه برايش ساختهاند قبول ندارد ، خدا را قبول ندارد ، ديگر فكر نمی كند خدای به آن مفهوم را كه او انكار میكند ، خداشناسان نيز انكار دارند و انكار او انكار خدا نيست ، بلكه انكار همان است كه بايد انكار كرد . فلاماريون در كتاب خدا در طبيعت میگويد : كليسا به اين شكل خدا را معرفی كرد كه : " چشم راستش تا چشم چپش شش هزار فرسخ فاصله دارد " . بديهی است افرادی كه از دانش بهرهای داشته باشند - و لو بسيار مختصر - به چنين موجودی نمی توانند معتقد شوند
پاورقی : . 1 اثبات وجود خدا ، ص . 51
خدا از عينك اگوست كنت
فلاماريون از اگوست كنت كه پايه گذار " پوزيتيويسم " است و به اصطلاح " اصالة العلمی " است ، مطلبی نقل میكند كه دورنمای خوبی است برای نشان دادن اينكه تصويری كه دانشمندانی مانند اگوست كنت در محيط كليسايی آن روز از خدا داشتهاند ، چگونه تصويری بوده است . فلاماريون میگويد آگوست كنت گفته است : " علم ، پدر طبيعت و كائنات را از شغل خود منفصل [ كرد ] و او را به محل انزوا سوق داد و در حالی كه از خدمات موقت او اظهار قدردانی كرد ، او را تا سرحد عظمتش هدايت نمود "مقصودش اين است كه قبلا هر حادثهای در جهان پيدا میشد ، با استناد به خدا تعليل میشد . مثلا كسی تب میكرد و اين پرسش به وجود میآمد كه چرا تب كرده است ؟ تب از كجا پيدا شد ؟ جواب اين بود كه خدا تب را آورده . مفهوم عمومی از اين جمله اين نبود كه گرداننده چرخ كائنات خداست و اينكه میگوييم خدا تب را آورد يعنی خداوند گرداننده اصلی و كلی جهان است ، بلكه مفهوم اين جمله اين بود كه خدا مانند موجود مرموزی و مانند جادوگری كه جادو میكند ، يكمرتبه تصميم گرفت بدون مقدمه تب بيافريند و آفريد . بعد علم آمد علت آن را كشف كرد ، ديدند تب را خدا نياورده است بلكه فلان نوع ميكرب موجب تب شده است . در اينجا خدا يك قدم عقب نشينی كرد . بعد خداشناس مجبور بود بگويد بحث را به ميكرب منتقل میكنيم . ميكرب را كی آورد ؟ علم علت ميكرب را هم كشف كرد كه در چه شرايطی ميكرب به وجود می آيد . باز در اينجا خدا قدمی عقبتر رفت . باز از علت آن علت بحث میشد . و همچنين عقب نشينی خدا ادامه يافت تا آنجا كه بالاخره علم توسعه يافت و عموميت پيدا كرد و علت بسياری از پديدهها كشف شد و آن پديدههايی هم كه علت آنها مجهول ماند ، يقين حاصل شد كه علتی از نوع علتهای شناخته شده دارد . اينجا بود كه بشر برای هميشه عذر خدا را خواست ، زيرا جايی و پستی برايش باقی نمانده بود . حالت خدا در اين وقت حالت كارمندی است در يك مؤسسه كه شغل مهمی به او واگذار شده و آنگاه افراد شايستهتری پيدا میشوند و تدريجا كارهای او را از او میگيرند تا جايی كه پست او و مشاغل او يكجا گرفته میشود و پستی و جايی برايش باقی نمی ماند . در اين وقت مدير مؤسسه میآيد و ضمن قدردانی از خدمات گذشته او برای هميشه عذرش را میخواهد ، ابلاغ خاتمه خدمت را به دستش میدهد و برای هميشه مرخصش مینمايد
اگوست كنت از خدا به " پدر طبيعت " تعبير كرده است . اين تعبير درباره خدا نشان دهنده طرز تفكر كليسايی اوست . او با تعليمات كليسا مخالف است ، اما تفكرش درباره خدا تفكر كليسايی بوده و نتوانسته است خود را از اين طرز تفكر آزاد كند
مجموع گفته اگوست كنت نشان میدهد كه خدا در نظر او يعنی چيزی مانند جزئی از جهان و عاملی در عرض ساير عوامل جهان ، ولی عاملی مجهول و مرموز . از طرف ديگر ، پديدههای جهان نيز بر دو قسم است : معلوم و مجهول . هر پديده مجهولی را بايد به آن عامل مرموز و مجهول نسبت داد . طبعا هر چه پديدهها در اثر علم ، مكشوف و معلوم میگردند از حوزه تأثير آن عامل مجهول كاسته می گردد
اين طرز تفكر ، تفكر او تنها نبوده است ، تفكر محيط و عصر و زمان او بوده است
پست خدايی
پس عمده اين است كه به اصطلاح ، مقام الوهيت را تشخيص دهيم و جا و مقام و پست خدايی را بشناسيم . آيا جای خدا در هستی و مقام الوهيت در عالم وجود اين است كه او را در رديف يكی از موجودات عالم وجزئی از عالم بدانيم و در ميان كارهای جهان كاری را به او اختصاص دهيم و به اصطلاح تقسيم كار به عمل آوريم ، آنگاه در تشخيص كار مخصوص خدا كه چيست و چگونه است برويم ببينيم در ميان آثار و معلولات كدام اثر است كه علت و سبب آن بر ما مجهول است و هر جا علت و سبب ، مجهول بود بگوييم اين يكی ديگر كار خداست ؟ نتيجه اين طرز تفكر اين است كه خدا را در ميان مجهولات خود جستجو كنيم . طبعا هر چه بر معلومات ما افزوده میگردد و از مجهولات ما كاسته میشود ، منطقه خداشناسی ما محدودتر میگردد تا جايی كه اگر فرض كنيم جميع مجهولات بشر يك روز حل شود ، ديگر جايی برای خدا و خداشناسی باقی نمی ماندطبق اين طرز تفكر ، تنها برخی موجودات جهان آيت و حكايت و آينه وجود خداوند میباشند و آنها همان موجوداتی هستند كه علل آنها مجهول است ، اما موجودات شناخته شده از نظر اسباب و علل ، از قلمرو آيت و معرف بودن ذات پروردگار خارجاند
سبحان الله ! چقدر اين طرز تفكر غلط است و اين چقدر گمراهی است و چقدر نا آشنايی به مقام و جايگاه الوهيت است ! در اينجا بايد تعبير قرآن را ذكر كنيم كه میفرمايد : " « ما قدروا الله حق قدره »" ( 1 ) خدا را آنچنانكه شايسته است و ممكن است ، تصور نكرده و اندازهگيری نكردهاند
الفبای خداشناسی اين است كه او خدای همه عالم است و با همه اشياء نسبت متساوی دارد . همه اشياء بدون استثناء مظهر قدرت و علم و حكمت و اراده و مشيت اويند و آيت و حكايت كمال و جمال و جلال او میباشند
فرقی ميان پديدههای معلوم العله و مجهول العله در اين جهت نيست . جهان با همه نظامات و علل و اسبابش يكجا قائم به ذات اوست . او بر زمان و مكان تقدم دارد . زمان و زمانيات و مكان و مكانيات ، اعم از آنكه متناهی باشند يا غير متناهی ، يعنی اعم از آنكه رشته زمان محدود باشد يا از ازل تا ابد كشيده شده باشد ، و ابعاد مكانی و فضايی جهان نيز اعم از اينكه به جايی منتهی شود يا نشود و بالاخره دامنه موجودات ، اعم از آنكه در زمان و مكان نامتناهی باشد يا متناهی ، متأخر از ذات و هستی اوست و فيضی از فيضهای او به شمار میرود
پاورقی : . 1 انعام / . 91
پس منتهای جهالت است كه " كليسايی " فكر كنيم و مانند اگوست كنت انتظار داشته باشيم كه در يك گوشه عالم ضمن جستجو از علت يك شیء خاص ، يكمرتبه وجود خدا را در آن گوشه كشف كنيم و آنگاه جشن بگيريم و شادمانی كنيم كه خدا را در فلان جا پيدا كرديم ، و اگر موفق نشديم و پيدا نكرديم ، بد بين شويم و يكسره وجود خداوند را انكار نماييم . بر عكس ، تنها در اين صورت است كه بايد منكر خدا بشويم . يعنی آن خدايی كه مانند يكی از اجزای عالم است و ضمن جستجوهايی كه از پديدهها میشود ، او هم مانند يك پديده كشف میشود ، او قطعا خدا نيست و بايد منكرش شداگر به زبان سادهتر بخواهيم بگوييم ، بايد بگوييم كه اين گونه جستجو از خدا در عالم ، شبيه اين است كه ساعت را به كسی نشان دهيم و بگوييم اين ساعت سازندهای دارد . او بخواهد ساعت ساز را در لابلای چرخهای ساعت و اجزای آن بيابد و پس از آنكه مدتی در لابلای چرخها جستجو كرد و غير از اجزای ساعت چيزی نيافت ، بگويد من ساعت ساز را نيافتم ، پس اين دليل اين است كه ساعت سازی وجود ندارد . يا مثل اين است كه لباس دوخته زيبايی را به كسی نشان بدهند و بگويند اين لباس ، دوزنده و خياطی دارد ، و او بگويد من اگر خياط را در جيبهای آن لباس پيدا كردم ، وجودش را قبول میكنم و الا نه
اين طرز تفكر از نظر تعليمات اسلامی صددرصد غلط است . خدا از نظر معارف اسلامی در رديف علل طبيعی نيست كه ما بگوييم اين موجود خارجی را خدا درست كرده يا فلان علت طبيعی ؟ اين ترديد ، غلط و بی معناست . ميان خدا و علل طبيعی ترديد و " يا " متخلل نمی شود تا سؤال را بدين گونه مطرح كنيم . اين نحو تفكر ، تفكر ضد خدايی است . خداشناسی به اين معنی است كه تمام مجموعه طبيعت از اول تا به آخر ، يك واحد كار است و همه مجموعا كار خداست ، نه اينكه جزئی از اين كار را بگوييم آيا خدا كرده يا طبيعت ، آنگاه اگر علت آن را خوب نشناختيم ، بگوييم خدا كرده و اگر علت طبيعی آن را شناختيم ، بگوييم مربوط به طبيعت است و ديگر ربطی به خدا ندارد
دوره های سه گانه اگوست كنت
اگوست كنت در مورد ادوار زندگی بشر ، تقسيمی دارد كه با كمال تأسف كم و بيش پذيرفته شده است ، در صورتی كه از نظر آشنايان به فلسفه اسلامی سخنی كاملا بچگانه است . میگويد بشر سه دوره را گذرانده است : . 1 دوره ربانی ، در آن دوره بشر حوادث را با قوای ماوراء الطبيعه توجيه میكرد و علت هر چيز را خدا يا خدايان میدانست. 2 دوره فلسفی ، كه در آن دوره بشر به اصل عليت پی برده بود ، اما هنوز به تفصيل ، علل اشياء را نمی دانست . چون به اصل عليت پی برده بود ، درباره هر حادثهای حكم میكرد كه اجمالا علتی در خود طبيعت دارد . در اين دوره بشر به وجود قوه در طبيعت پی برده بود و سربسته حكم میكرد كه در طبيعت يك سلسله قوا وجود دارد كه در حوادث ، نقش اصلی را بر عهده دارد . در اين دوره نظر به اينكه بشر كلی و فلسفی فكر میكرد ، جز اين نمی توانست اظهار نظر كند كه فلان حادثه علتی دارد ، اما اينكه آن علت چيست و چه مشخصاتی دارد ، پاسخی نداشت
. 3 دوره علمی ، كه در اين دوره بشر به تفصيل ، علل اشياء را در طبيعت شناخته است . در اين دوره ، بشر از تفكر كلی و فلسفی روی گردانيد و روش تجربی و پديده شناسی را پيشه ساخت و پديدهها را با يكديگر تعليل كرد . برايش كاملا روشن شد كه يك رابطه زنجيری پديدهها را به يكديگر مربوط میكند . علم امروز اين روش را صحيح میداند و لهذا اين دوره را " دوره علمی " میخوانيم
اين سه دوره كه اگوست كنت بيان كرده است ، از نظر عامه و توده مردم ممكن است صحيح باشد ، به اين معنی كه در يك دوره مردم علت يك حادثه مثلا بيماری را موجوداتی نامرئی از قبيل ديو و جن میدانستند ، همچنانكه الان هم حتی در ميان تحصيلكردههای اروپايی چنين افراد و طبقاتی وجود دارند ، و در يك دوره ديگر ، به نظامات طبيعی پی برده بودند و علت بيماری را در عللی كه بر بيمار احاطه كرده است میدانستند و اجمالا میدانستند تأثيراتی از ناحيه طبيعت سبب بيماری شده است ، همچنانكه همه كسانی كه طب نخواندهاند و اطلاعات طبی ندارند ولی به نظامات طبيعی ايمان دارند ، طبعا تصورشان به همين شكل است ، و در دوره ديگر ، رابطه خود پديدهها را از راه تجربيات علمی كشف كردهاند ، كه اين هم تازگی ندارد ، هم در قديم بوده هم در جديد ، و البته در دوره جديد ، گرايش بشر به پديده شناسی و تعليل پديدهها به يكديگر بيشتر است
ولی تقسيم بندی فكر بشر به اين نحو غلط است . اگر بخواهيم ادوار تفكر بشر را تقسيم بندی كنيم ، بايد افكار مفكران بشر را نه توده و عامه را مقياس دورهها قرار دهيم و به اصطلاح ، جهان بينی افراد برجسته بشر را در نظر بگيريم . در اينجاست كه میبينيم تقسيم بندی اگوست كنت سر تا پا غلط است . هرگز انديشه بشری كه مفكران هر دورهای نمايندگان آن هستند ، اينچنين سه دورهای طی نكرده است
يكی از ادوار تفكر و يا حلقههای تفكر ، دوره و حلقه تفكر اسلامی است
از نظر متد اسلامی همه اين تفكرات در يك شكل خاص با هم امكان اجتماع دارند . يعنی در يك طرز تفكر خاص كه ما آن را اسلامی میناميم همه آن سه نوع تفكر با يكديگر قابل جمع است . به عبارت ديگر ، يك فرد در آن واحد میتواند طرز تفكری داشته باشد كه هم الهی باشد ، هم فلسفی و هم علمی . از نظر يك متفكر آشنا به تفكر اسلامی . اين مطلب مطرح نيست كه آيا علت حادثه آن است كه علم نشان میدهد يا آن است كه فلسفه به صورت قوه نشان میدهد يا علت حادثه آن است كه به نام خدا ناميده میشود
پس در اينجا به امثال آقای اگوست كنت بايد يادآور شد كه طرز تفكر چهارمی در جهان بوده كه شما از آن بی خبريد
خشنونتهای كليسا
تا اينجا نقش كليسا را در گرايش به ماديگری از نظر نارسايی مفاهيم الهی كليسايی بيان كرديم . كليسا از نظر ديگر نيز نقش مهمی در سوق دادن مردم به ضد خدايی دارد كه از نارسايی مفاهيم الهی كليسايی بسی مؤثرتر بوده است و آن تحميل عقايد و نظريات خاص مذهبی و علمی كليسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادی عقيده در اين دو قسمت استكليسا علاوه بر عقايد خاص مذهبی ، يك سلسله اصول علمی مربوط به جهان و انسان را كه غالبا ريشههای فلسفی يونانی و غير يونانی داشت و تدريجا مورد قبول علمای بزرگ مذهب مسيح قرار گرفته بود ، در رديف اصول عقايد مذهبی قرار داد و مخالفت با آن " علوم رسمی " را جايز نمی شمرد ، بلكه به شدت با مخالفان آن عقايد مبارزه میكرد
ما فعلا به مسأله آزادی مذهب و عقايد مذهبی و اينكه اصول عقايد مذهبی اجبارا بايد آزادانه مورد تحقيق واقع شود و گرنه با روح مذهب كه هدايت و راهنمايی است منافی است ، كاری نداريم . اينكه اصول دين بايد تحقيقی باشد نه تقليدی و يا تحميلی ، تزی است كه اسلام طرفدار آن است ، برخلاف مسيحيت كه اصول دين را برای عقل ، " منطقه ممنوعه " اعلام كرده است
خطای عمده كليسا در دو جهت ديگر بود : يكی اينكه كليسا پارهای معتقدات علمی بشری موروث از فلاسفه پيشين و علمای كلام مسيحی را در رديف اصول مذهبی قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست ، ديگر اينكه حاضر نبود صرفا به ظهور ارتداد اكتفا كند و هر كس كه ثابت و محقق شد مرتد است ، او را از جامعه مسيحيت طرد كند ، بلكه با نوعی رژيم پليسی خشن در جستجوی عقايد و مافی الضمير افراد بود و با لطائف الحيل كوشش میكرد كوچكترين نشانهای از مخالفت با عقايد مذهبی در فردی يا جمعی پيدا كند و با خشونتی وصف ناشدنی آن فرد يا جمع را مورد آزار قرار دهد
اين بود كه دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه كليسا آن را علم میداند بينديشند ، يعنی مجبور بودند آنچنان بينديشند كه كليسا میانديشد . اين فشار شديد بر انديشهها كه از قرن 12 تا 19 در كشورهای فرانسه ، انگلستان ، آلمان ، هلند ، پرتغال ، لهستان و اسپانيا معمول بود ، بالطبع عكس العمل بسيار بدی نسبت به دين و مذهب به طور كلی ايجاد كرد
كليسا محاكمی به نام " انگيزيسيون " يا " تفتيش عقايد " به وجود آورد كه نام اين محاكم از وظيفهای كه به عهده آنها گذاشته شده بود ، حكايت میكند
ويل دورانت مینويسد : " محكمه تفتيش عقايد ، قوانين و آيين دادرسی ای خاص خود داشت
پيش از آنكه ديوان محاكمات آن در شهری تشكيل شود ، از فراز منابر كليساها فرمان ايمان را به گوش میرسانيد و از مردم میخواست كه هر كدام ، از ملحد و بی دين و بدعتگذاری سراغ دارند به سمع اعضای محكمه تفتيش برسانند . آنها را به خبرچينی ، به متهم ساختن همسايگان ، دوستان و خويشاوندان تحريض و تشويق میكردند . . . به خبرچينان قول راز پوشی كامل و حمايت داده میشد و آن كس كه ملحدی را میشناخت و رسوا نمی ساخت يا در خانه خويش پنهان میداشت ، به لعن و تكفير و نفرين گرفتار میگشت .
. طرق شكنجه در جاها و زمانهای مختلف ، متفاوت بود . گاه میشد كه دست متهم را به پشتش میبستند و سپس با آنها میآويختندش . ممكن بود كه او را ببندند چنانكه نتواند حركت كند و آنگاه چندان آب در گلويش بچكانند كه به خفگی افتد . ممكن بود كه طنابی چند بر اطراف بازوان و ساقهايش ببندند و چندان محكم كنند كه در گوشتهای تنش فرو رود و به استخوان برسد " ( 1 )
پاورقی : . 1 تاريخ تمدن ، ج / 18 ص 349 و . 351
و هم او میگويد : " شماره قربانيان . . . از سال 1480 تا 1488 [ يعنی در مدت 8 سال بالغ بر ] 8800 تن سوخته و 96494 تن محكوم به مجازاتهای ديگر ، و از سال 1480 تا 1808 بالغ بر 31912 تن سوخته و 291450 تن محكوم به مجازاتهای سنگين تخمين زده شده است " ( 1 )جرج سارتون متخصص و قهرمان معروف تاريخ علم ، در كتاب شش بال علم بحثی تحت عنوان " جادوگری " باز كرده است و نشان میدهد كه كليسا به نام مبارزه با جادوگری چه جناياتی مرتكب شده است . مینويسد : " . . . علمای الهی و دين ، آگاهانه يا ناآگاه ، زندقه را با جادوگری يكی تصور میكردند . آدمی زود به اين نتيجه میرسد كه كسانی كه با او توافق ندارند مردم بدی هستند . جادوگران مردان يا زنانی بودند كه روح خود را به شيطان فروخته بودند . با فرض اينكه زنديقان و بددينان نيز رابطهای با شيطان دارند ، تنبيه كردن و عذاب دادن به آنها به سهولت جايز شمرده میشد و مردمی كه در دين خود مستقيم بودند ، ممكن بود با خود بگويند كه اين ماجراجويان و آشوبگران ، جادوگرند و بايد به همين صورت با ايشان معامله شود ، نه شايسته آنند كه ايمان صحيح داشته باشند و نه آنكه مورد عفو قرار گيرند "
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 360
جرج سارتون از كتابی به نام چكش ساحران نام میبرد كه توسط دو نفر كشيش دومينيكی به اشاره پاپ اينوسنت هشتم ( پاپ 1484 - 1492 ميلادی ) نوشته شد و در حقيقت ، دستور العمل تفتيش عقايد متهمان به زندقه و جادوگری بود . میگويد : " كتاب چكش دستور العملی برای راهنمايی بازرسان عقايد مردم بود و جزئيات طرز كشف و محكوم كردن و به مجازات رساندن ساحران در آن ديده میشود . . . ترس از جادوگران علت اصلی كشتن ايشان بود و خود اين كشتن سبب زياد شدن ترس میشد . در آن زمان يك بيماری روانی تودهای پيدا شده بود كه نظير آن تا عصر منور حاضر ديده نشد . صورتمجلس بعضی از آن محاكمات به دقت ثبت شده و برای ما باقی مانده است . بازرسان عقيده مردم بدی نبودند ، خود را لااقل از حد وسط مردم بهتر میپنداشتند . مگر نه اين است كه لاينقطع برای اعلای كلمه حق و نام خدا میكوشيدند و كار میكردند ؟ ! نيكولا رمی بازرس عقيده " لورن " سبب آن شد كه نهصد جادوگر را در ظرف مدت 15 سال ( 1575 - 1590 ) به آتش بسوزانند . وی مرد با وجدانی بود ! و در آخر عمر از آن جهت كه از كشتن چند كودك چشم پوشيده بود ، خود را گناهكار احساس میكرد : مگر كسی حق دارد از كشتن بچه افعی خودداری كند ؟ ! اسقف ترز پتر بينزفلد فرمان مرگ ششهزار و پانصد نفر را صادر كرده بود "آنگاه مینويسد : " هنگامی كه بازرسان عقيده به ناحيه تازهای در میآمدند ، اعلان میكردند كه هر كس نسبت به ساحری مظنون است اطلاعات خود را بدهد . اگر كسی اطلاعات خود را مخفی میكرد ، در معرض آن قرار میگرفت كه وی را تبعيد كنند و مبلغی به عنوان جريمه از وی بستانند . دادن اطلاع در اين زمينه عنوان تكليف و وظيفه داشت و كسانی كه خبر میدادند نامشان افشا نمی شد
اشخاص متهم را كه ممكن بود در ميان آنان كسانی بوده باشند كه دشمنان شخصی ، بی جهت در حق ايشان سعايت كردهاند از جرمی كه به ايشان نسبت داده شده و از دلايل آن جرم ، بی خبر میگذاشتند . چنان فرض و قبول میشد كه اين مردم ، گناهكار و بزهكارند و برايشان بود كه گناهكاری خود را ثابت كنند . داوران هرگونه وسيله فكری و بدنی را برای وادار كردن ايشان به اعتراف به گناه و شناساندن همدستان خود به كار میبردند . برای تشويق متهمين به اعتراف ، وعده بخشش يا تخفيف به ايشان میدادند . ولی آن داوران چنان میپنداشتند كه برای وفا كردن به عهدی كه با جادوگران و بد دينان بستهاند ، هيچ الزام اخلاقی ندارند و اين وعده را برای مدت مختصری كه در آن فاصله متهم آنچه گفتنی است بگويد ، مراعات میكردند . هر عمل خارج از حدود شرافتمندی را كه نسبت به آن متهمان انجام میشد ، چون به منظور مقدسی میدانستند ، روا میداشتند . هرچه بيشتر مردم را عذاب و شكنجه میدادند ، اين كار را ضروری تر تصور میكردند . اينها كه گفتيم ممكن است به آسانی با مراجعه به چكش و كتابهای ديگر و نيز به صورت مجسم تر با مطالعه صورتمجلسهای محاكمات كه عددشان فراوان است ، تأييد شود " ( 1 )
پاورقی : . 1 شش بال ، ص 296 - . 298
جرج سارتون پس از سه چهار صفحه بحث در اين زمينه ، میگويد : " اعتقاد به جادوگری به راستی يك بيماری دماغی بود كه از سفليس خطرناك تر بود و سبب مرگ وحشت انگيز هزاران مرد و زن بيگناه شد . از آن گذشته ، توجه به اين امر جنبه تاريكی از رنسانس را نشان میدهد كه معمولا فريبندگی آن از چيزهای ديگری كه معمولا درباره اين دوره گفته میشود كمتر است ، ولی دانستن آن برای فهم صحيح حوادث اين دوره ضرورت دارد . رنسانس دوره طلايی هنر و ادبيات بود ، ولی در عين حال ، دوره عدم تسامح دينی و قساوت و بيرحمی نيز بود . نامردمی آن دوره به اندازهای است كه جز در زمان حاضر در هيچ دورهای چنين نبوده است " ( 1 )مذهب كه میبايست دليل هدايت و پيامآور محبت باشد ، در اروپا به اين صورت درآمد كه مشاهده میكنيم . تصور هر كس از دين و خدا و مذهب ، خشونت بود و اختناق و استبداد . بديهی است كه عكس العمل مردم در مقابل چنين روشی جز نفی مذهب از اساس و نفی آن چيزی كه پايه اولی مذهب است ، يعنی خدا ، نمی توانست باشد . هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبی مردم كه مردم در هر حال آنها را نماينده واقعی مذهب تصور میكنند پوست پلنگ میپوشند و دندان ببر نشان میدهند و متوسل به تكفير و تفسيق میشوند ، مخصوصا هنگامی كه اغراض خصوصی به اين صورت در میآيد ، بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگری وارد میشود
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 303


