![]() |
مقدمه
ماترياليسم در ايران
در مقدمه چاپ اول تذكر داده شد هسته اولی اين كتاب دو سخنرانی در همين موضوع در سالهای 48 و 49 است كه بنا به دعوت انجمن اسلامی دانشجويان دانشسرای عالی در آن محل ايراد شد و اين بنده مطالب آن دو سخنرانی را با توضيحات و اضافاتی آماده كرد و در سال 1350 به چاپ رسانيد . در سال 1352 كه تجديد چاپ شد مطالبی بر چاپ اول افزوده گشت و تا چاپ هفتم كه در سال گذشته صورت گرفت ، عينا به همان صورت بود كه در چاپ دوم انجام شده بودچند ماه پيش قرار شد چاپ هشتم كتاب با قطع و حروف جديدی صورت گيرد . فرصت را غنيمت شمرده ، برخی مطالب ديگر كه جای آنها را در اين كتاب خالی میديدم ، افزودم و اكنون به صورت جامع تری تقديم خوانندگان عزيز میشود . اين اضافات همه در بخش " نارسايی مفاهيم فلسفی " صورت گرفته است . قسمت مختصری از اين اضافات ( حدود 3 صفحه ) ، توضيحاتی است پيرامون نظريه هگل درباره " علت نخستين " و باقی كه در حدود 27 صفحه از اين كتاب را در بر میگيرد ، مطالب ديگری است در زمينه نارسايی مفاهيم فلسفی غرب . مخصوصا برای اولين بار نقدهای معروف ديويد هيوم فيلسوف مشهور انگليسی قرن هفدهم را درباره برهان نظم - كه از نظر غربزدگان سه قرن است كه اين برهان را از اعتبار انداخته است - با محكها و معيارهای اسلامی در بوته نقد قرار دادم
آنچه در اين كتاب درباره علل گرايش به ماديگری آمده ، در حقيقت ، نقد و بررسی گوشهای از تاريخ عقايد و انديشههای بشری است . تجزيه و تحليل وقايع تاريخی ، از اين جهت كه با عوامل پيچيدهای سرو كار دارد ، بسی دشوار است بويژه اگر به تحولات عقايد و انديشهها مربوط باشد . اين بنده مدعی نيست كه بحث جامع و مانعی در اين موضوع انجام داده است ، اما اميدوار است راهی به مطلوب باز كرده باشد و ديگران با دقت و فرصت و امكانات بيشتر به بررسی اين مسأله بپردازند ، كه با توجه به جرياناتی كه در كشور ما میگذارد ، فوق العاده ضروری و حياتی است . ماترياليسم در عصر ما - خصوصا در كشور ما - جامه منطق را از خود دور كرده و به سلاح " تبليغ " مجهز شده است ، از اين رو ابايی ندارد كه علل گرايشها و اعراضها از ماديگری را به گونهای ديگر كه با هدفهای از پيش تعيين شده سياسی و اجتماعی منطبق باشد ، توجيه و تفسير نمايد
موضوع اصلی بحث اين كتاب ، يعنی اثبات يا انكار خدا ، قطعا حساس ترين و شورانگيزترين موضوعی است كه از فجر تاريخ تاكنون انديشهها را به خود مشغول داشته و میدارد
موضع انسان در اين مسأله ، در تمام ابعاد انديشهاش و در جهان بينی او و ارزيابيهايش از مسائل و در جهت گيريهای اخلاقی و اجتماعیاش تأثير و نقش تعيين كننده دارد . گمان نمی رود هيچ انديشهای به اندازه اين انديشه " دغدغه آور " باشد . هر فردی كه اندكی با تفكر و انديشه سرو كار داشته است ، لااقل دورهای از عمر خويش را با اين " دغدغه " گذرانده است
تا آنجا كه من از تحولات روحی خودم به ياد دارم از سن سيزده سالگی اين دغدغه در من پيدا شد و حساسيت عجيبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پيدا كرده بودم . پرسشها - البته متناسب با سطح فكری آن دوره - يكی پس از ديگری بر انديشهام هجوم میآورد . در سالهای اول مهاجرت به قم كه هنوز از مقدمات عربی فارغ نشده بودم ، چنان در اين انديشهها غرق بودم كه شديدا ميل به " تنهايی " در من پديد آمده بود . وجود هم حجره را تحمل نمی كردم و حجره فوقانی عالی را به نيم حجرهای د خمه مانند تبديل كردم كه تنها با انديشههای خودم بسر برم . در آن وقت نمی خواستم در ساعات فراغت از درس و مباحثه به موضوع ديگری بينديشم ، و در واقع ، انديشه در هر موضوع ديگر را پيش از آنكه مشكلاتم در اين مسائل حل گردد ، بيهوده و اتلاف وقت میشمردم . مقدمات عربی و يا فقهی و اصولی و منطقی را از آن جهت میآموختم كه تدريجا آماده بررسی انديشه فيلسوفان بزرگ در اين مسأله بشوم
به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگی كه در مشهد مقدمات عربی میخواندم ، فيلسوفان و عارفان و متكلمان - هر چند با انديشههايشان آشنا نبودم - از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم تر و فخيم تر مینمودند تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشهها میدانستم . دقيقا به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگی بودم ، در ميان آن همه علما و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد ، فردی كه بيش از همه در نظرم بزرگ جلوه مینمود و دوست میداشتم به چهرهاش بنگرم و در مجلسش بنشينم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم و آرزو میكردم كه روزی به پای درسش بنشينم ، مرحوم " آقا ميرزا مهدی شهيدی رضوی " مدرس فلسفه الهی در آن حوزه بود . آن آرزو محقق نشد ، زيرا آن مرحوم در همان سالها ( 1355 قمری ) درگذشت
پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتی ديگر يافتم . همواره مرحوم آقا ميرزا مهدی را بعلاوه برخی از مزايای ديگر در اين شخصيت میديدم ، فكر میكردم كه روح تشنهام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد
اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از " مقدمات " فارغ نشده بودم و شايستگی ورود در " معقولات " را نداشتم ، اما درس اخلاقی كه وسيله شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته میشد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمی ، مرا سرمست میكرد . بدون هيچ اغراق و مبالغهای اين درس مرا آنچنان به وجد میآورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شديدا تحت تأثير آن میيافتم . بخش مهمی از شخصيت فكری و روحی من در آن درس - و سپس در درسهای ديگری كه در طی دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم - انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و میدانم . راستی كه او " روح قدسی الهی " بود
تحصيل رسمی علوم عقلی را از سال 23 شمسی آغاز كردم . اين ميل را هميشه در خود احساس میكردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم و آراء و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم . دقيقا يادم نيست ، شايد در سال 25 بود كه با برخی كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به زبان فارسی منتشر میشد و يا به زبان عربی در مصر - مثلا - منتشر شده بود آشنا شدم . كتابهای دكتر تقی ارانی را هرچه میيافتم به دقت میخواندم و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جديد فهم مطالب آنها بر من دشوار بود ، مكرر میخواندم و يادداشت بر میداشتم و به كتب مختلف مراجعه می كردم . بعضی از كتابهای ارانی را آنقدر مكرر خوانده بودم كه جملهها در ذهنم نقش بسته بود . در سال 29 يا 30 بود كه كتاب اصول مقدماتی فلسفه ژرژ پوليتسر استاد دانشكده كارگری پاريس به دستم رسيد . برای اينكه مطالب كتاب در حافظهام بماند ، همه مطالب را خلاصه كردم و نوشتم . هم اكنون يادداشتها و خلاصههايی را كه از آن كتاب و كتاب ماترياليسم ديالكتيك ارانی برداشتهام ، دارم
در سال 29 در محضر درس حضرت استاد ، علامه كبير آقای طباطبايی روحی فداه كه چند سالی بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند ، شركت كردم و فلسفه بوعلی را از معظم له آموختم و در يك حوزه درس خصوصی كه ايشان برای بررسی فلسفه مادی تشكيل داده بودند نيز حضور يافتم . كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم - كه در بيست ساله اخير نقش تعيين كنندهای در ارائه بی پايگی فلسفه مادی برای ايرانيان داشته است - در آن مجمع پر بركت پايه گذاری شد
برای من كه با شور و شوق و علاقه زائد الوصفی فلسفه الهی و فلسفه مادی را تعقيب و مطالعه و بررسی میكردم ، در همان سالها كه هنوز در قم بودم مسلم و قطعی شد كه فلسفه مادی واقعا فلسفه نيست و هر فردی كه عميقا فلسفه الهی را درك كند و بفهمد ، تمام تفكرات و انديشههای مادی را نقش بر آب میبيند و تا امروز كه بيست و شش سال از آن تاريخ میگذرد و در همه اين مدت از مطالعه اين دو فلسفه فارغ نبودهام ، روز به روز آن عقيدهام تأييد شده كه فلسفه مادی فلسفه كسی است كه فلسفه نمی داند
از همان اوايل كه به مطالعه اين دو فلسفه پرداختم ، سعیام اين بود كه وجوه اختلاف اين دو فلسفه را دقيقا و عميقا درك كنم . میخواستم بدانم راه اين دو فلسفه در كجا از هم جدا میشود و نقطه اصلی اختلاف نظر كجاست ؟ آنچه خودم در اين جهت میفهميدم اين بود كه نقطه اصلی اختلاف نظر ، دايره " وجود " و " واقعيت " است
مادی ، واقعيت و وجود را در انحصار آنچه مادی است - يعنی در انحصار آنچه جسم و جسمانی است ، آنچه به نحوی دارای ابعاد مكانی و زمانی است ، آنچه دستخوش تغيير و تحول است ، آنچه قابل اشاره حسيه است ، آنچه محدود و نسبی است - میداند و به واقعيتی ورای اين واقعيتها قائل نيست
اما الهی ، واقعيت و وجود را در انحصار اين امور نمی داند ، اين امور را بخشی از واقعيت میشمارد نه تمام واقعيت . الهی بر خلاف مادی به واقعيات غير مادی و نامحسوس و مجرد از زمان و مكان و حركت ، به واقعيت ثابت و جاودانه ، ايمان دارد . پس مكتب مادی مكتب انحصار است و مكتب الهی مكتب ضد انحصار
ولی وقتی كه به كتب ماديين مراجعه میكردم میديدم مطلب به شكل ديگر طرح میشود . مثلا به اين شكل طرح میشود كه مسأله اساسی فلسفه - كه فلاسفه را به دو اردوی كاملا مختلف تقسيم میكند - اين است كه آيا ماده مقدم است يا شعور ؟ آيا عين مقدم است يا ذهن ؟ آنان كه ماده را مقدم بر شعور و عين را مقدم بر ذهن میدانند ، يعنی ماده را خالق شعور و عينيت را منشأ ذهنيت میشمارند ، گروه ماترياليستها هستند و آنان كه شعور را خالق ماده و ذهن را آفريننده عين میدانند ، گروه ايده آليستها و متافيزيسينها و مذهبيها هستند . و يا آنجا كه منطق ديالكتيك را شرح میدهند میگويند : ديالكتيك برخلاف متافيزيك ، طبيعت را مجموعه تصادفات اشياء و پديدههايی كه از يكديگر مجزا و منفرد بوده و به يكديگر وابستگی ندارند ، نمیداند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك كه برای طبيعت يك حالت آرامش و ركود و سكون تغيير ناپذير قائل است ، آن را متحرك و در حال تحولات پی در پی میداند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك . .
وقتی كه طرح اين مسائل را در كتب ماديين به اين شكل و به اين صورت میديدم ، در انديشه فرو میرفتم كه چرا مسائل به اين صورت طرح میشود ؟ ذهنم را به كتب و انديشههای الهيون كه با آنها آشنا بودم معطوف میكردم ، میديدم چنين مسائلی برای الهيون مطرح نيست و نمی تواند مطرح باشد . ذهن مقدم بر عين و خالق عين است يعنی چه ؟ كجا گفتهاند جهان يك سلسله اجزای منفرد و بی رابطه با يكديگر است ؟ كدام فلسفه الهی میگويد جهان ثابت و راكد است ؟ عميق ترين نظريهها درباره اينكه جهان يك " واحد حركت " است ، از طرف الهيون عنوان و اثبات شده است
طولی نكشيد كه راز و رمز اين گونه طرح كردنها از طرف ماديين بر من روشن شد . آن راز چه بود ؟ يك چيز ، يك چيز بسيار ساده : ضعف منطق ماديين و ترس آنها از مواجهه با مسائل در چهره اصلی
ماديين كاملا احساس كردهاند كه اگر مسائل را به صورت اصلی و صحيح مطرح كنند ، كلاهشان سخت پس معركه است ، ناچار كانالهای انحرافی ايجاد میكنند و مغلطه به كار میبرند
انديشههای مادی در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی دارد . از آيات قرآن بر میآيد كه انديشه انكار خدا و معاد در عصر جاهليت در ميان مردم جزيره العرب وجود داشته است . از قرن دوم هجری كه اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقايد و آراء سخت اوج گرفت ، ماديين در كمال آزادی عقايد و انديشههای خويش را در محافل علمی و در مجالس علنی ابراز میداشتند و ديگران را به پيروی از مكتب خويش دعوت میكردند . احيانا در مسجد الحرام و يا مسجد النبی حلقه تشكيل میدادند و به گفتگو درباره عقايد خويش میپرداختند . اينچنين آزادی برای ماديين در هيچ محيط مذهبی در جهان سابقه ندارد . با همه اينها ، با آنكه انديشهها ی مادی همواره در محافل علمی و غير علمی مطرح بود ، اين انديشهها طرفدارانی از انديشمندان واقعی به دست نياورد . افرادی بودهاند كه مادی فكر میكردهاند ، ولی هيچ گاه شخصيت برجسته صاحبنظر علمی را نمی يابيم كه واقعا پيرو مكتب مادی باشد . آنچه احيانا به ابن مقفع و محمد بن زكريای رازی و يا خيام نسبت داده میشود ، اساس درستی ندارد و غالبا دشمنان اينها روی اغراض شخصی اين نسبتها را دادهاند ( 1 )
با اينكه در همه دورهها زنادقه و دهريينی بودهاند كه با شعر و نثر و خطابه عقايد خويش را تبليغ میكردهاند ، ما از نظر تاريخ انديشه به انديشهای قابل طرح از ماديين بر نمیخوريم . انديشههايی كه به سود فلسفه مادی و به عنوان اشكال و ايرادی بر فلسفه الهی طرح شده - كه قابل بررسی بوده است - از طرف خود الهيون طرح شده است . از اين رو ماديين در جهان اسلام " تاريخ " و سرگذشت دارند ، اما انديشههای مادی " تاريخ " و سرگذشتی ندارد
در نيم قرن اخير ، فلسفه مادی در ايران و ساير كشورهای اسلامی در اثر ترجمه كتب فلاسفه مادی غرب جانی تازه گرفت و پيروانی به دست آورد ، ولی در همان حمله اول بی پايگیاش ظاهر شد و از پای درآمد ، معلوم شد كه انديشههای مادی با همه زرق و برقهای ظاهری ، محتوايی ندارد . كاملا مشهود است كه ماترياليستهای ايران در برابر الهيون پاسخی ندارند و جز تكرار همان سخنان هميشگی كاری از آنها ساخته نيست . آنان ترجيح میدهند كه خود را درگير اين مسائل نكنند و همان روش " سراسر تبليغی " را كه با آن آشنا هستيم ادامه دهند
پاورقی :
. 1 رجوع شود به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران بخش سوم ، فصل
فلسفه و حكمت
يكی از شاعران به اصطلاح نوپرداز ، اخيرا ديوان لسان الغيب خواجه شمس الدين حافظ شيرازی را با يك سلسله اصطلاحات كه داستان " شدرسنا " را به ياد میآورد به چاپ رسانيده و مقدمهای بر آن نوشته است . مقدمه خويش را اينچنين آغاز میكند : " به راستی كيست اين قلندر يك لاقبای كفرگو كه در تاريك ترين ادوار سلطه رياكاران زهد فروش ، در ناهار بازار زهد نمايان . . . يك تنه وعده رستاخيز را انكار میكند ، خدا را عشق و شيطان را عقل میخواند و شلنگ انداز و دست افشان میگذرد كه : اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولی وين دفتر بی معنی غرق میناب اولی . . . يا تسخير زنان میپرسد :
| چو طفلان تا كی ای زاهد فريبی |
| به سيب بوستان و جوی شيرم |
| من كه امروزم بهشت نقد حاصل میشود |
| وعده فردای زاهد را چرا باور كنم؟ |
پاورقی : . 1 احمد شاملو : حافظ شيراز ( مقدمه ) ، ص 25 و . 26
من اضافه میكنم : كيست اين مرد كه با " اين همه " كفر گوييها و انكارها و بی اعتقاديها همشاگردیاش در درس خواجه قوام الدين عبدالله كه ديوان او را پس از مرگش جمع آوری كرد ، از او به عنوان " ذات ملك صفات ، مولانا الاعظم السعيد ، المرحوم الشهيد ، مفخر العلماء ، استاد نحارير الادباء ، معدن اللطائف الروحانية ، مخزن المعارف السبحانية " ( 1 ) ياد میكند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع آوری ديوانش را اينچنين توضيح میدهد : " به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احسان و بحث كشاف و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دواوين عرب ، به جمع اشتات غزليات نپرداخت " ( 2 )اين كيست كه استادش قوام الدين عبدالله كه حافظ سحرگاهان به درس او میرفته است " به كرات و مرات در اثنای محاوره ( به خواجه شمس الدين حافظ ) گفتی كه اين " فرايد فوائد " را همه در يك عقد میبايد كشيد .
. و آن جناب ( حافظ ) حوالت رفع ترفيع اين بنابر ناراستی روزگار كردی
. . " ( 3 )
اين كيست كه استاد ديگرش علامه بزرگ و محقق نامدار مير سيد شريف گرگانی " هرگاه در مجلس درسش شعر خوانده میشد میگفت به عوض اين ترهات به فلسفه و حكمت بپردازيد . اما چون شمس الدين محمد میرسيد ، علامه گرگانی میپرسيد : بر شما چه الهام شده است ؟ غزل خود را بخوانيد
پاورقی :
. 1 حافظ ، چاپ قزوينی ( مقدمه ) ، ص " ق " ( 100 )
. 2 همان كتاب ، ص " قو " ( 106 )
. 3 همان كتاب ، ص " قح " ( 108 )
به راستی اين كافر كيست كه از طرفی همه مواعيد مذهبی را انكار میكند و از طرف ديگر میگويد :
| زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد |
| لطايف حكمی با نكات قرآنی (2) |
| بوی يكرنگی از اين نقش نمی آيد خيز |
| دلق آلوده صوفی به میناب بشوی |
| شكر آن را كه دگر باره رسيدی به بهار |
| بيخ نيكی بنشان و ره تحقيق بجوی |
| روی جانان طلبی آينه را قابل ساز |
| ورنه هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روی |
پاورقی :
. 1 مقدمه ابوالقاسم انجوی نقل از دكتر محمد معين در كتاب حافظ شيرين
سخن
. 2 حافظ ، چاپ قزوينی ، ص " قكو " ( 126 ) .
| هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای |
| درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد |
| سالها دل طلب جام جم از ما میكرد |
| آنچه خود داشت زبيگانه تمنا میكرد |
| گوهری كز صدف كون و مكان بيرون است |
| طلب از گمشدگان لب دريا میكرد |
| گوهر جام جم از كان جهانی دگر است |
| تو تمنا زگل كوزه گران میداری |
| بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن |
| حيف باشد چو تو مرغی كه اسير قفسی |
| خيال حوصله بحر میپزد هيهات |
| چه هاست در سر اين نقطه محال انديش |
| حجاب چهره جان میشود غبار تنم |
| خوشا دمی كه از اين چهره پرده برفكنم | چنين قفس نه سزای چومن خوش الحانی است |
| روم به روضه رضوان كه مرغ آن چمنم |
| در آستين جان تو صد نافه مندرج |
| و آن را فدای طره ياری نمی كنی |
| آبرو میرود ای ابر خطا شوی ببار |
| كه به ديوان عمل نامه سياه آمدهايم |
| تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار |
| آنگه عيان شود كه بود موسم درو |
| مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو |
| يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو |
عرفان ، گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتی مخصوص به خود دارد ، زبانش زبان " رمز " است . خود عرفا در برخی كتب خود كليد اين رمزها را به دست دادهاند . با آشنايی با كليد رمزها بسياری از ابهامات و ابهامات رفع میشود . اينجا به عنوان مثال موضوعی را طرح میكنم كه با اشعاری كه شاعر بزرگ معاصر ( ! ) به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط میشود و آن موضوع " دم " يا " وقت " است
عرفا - و در اين جهت حكما نيز با آنها هم عقيدهاند - معتقدند كه انسان تا در اين جهان است بايد مراتب و مراحل آن جهان را طی كند ، و اين آيه قرآن نيز مستند ايشان است : " « و من كان فی هذه اعمی فهو فی ا×خره اعمی و اضل سبيلا »" ( 1 ) . محال است كه انسان در اين جهان چشم حقيقت بينش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد . آنچه به نام " لقاء الله " در قرآن كريم آمده است بايد در همين جهان تحصيل گردد . اينكه زاهدان و متعبدان قشری میپندارند كه با انجام يك سلسله اعمال ظاهری ، بدون اينكه نفس در اين جهان اطوار خود را طی كرده باشد ، میتوان به جوار قرب الهی رسيد ، خيال خام و وعده " نسيه " شيطانی است . فخرالدين رازی در يك رباعی چنين میگويد :
| ترسم بروم ، عالم جان ناديده |
| بيرون روم از جهان ، جهان ناديده |
| در عالم جان چون روم از عالم تن ؟ |
| در عالم تن ، عالم جان ناديده |
پاورقی : . 1 اسراء / . 72
عارف كه همواره با زبان طنز ، زاهد را مورد ملامت قرار میدهد و از " نقد " دم میزند و نسيه را بی اعتبار میشمارد ، اين حقيقت را میگويداگر حافظ میگويد :
| من كه امروز بهشت نقد حاصل میشود |
| وعده فردای زاهد را چرا باور كنم |
بعضی پنداشتهاند حافظ تناقض گويی میكند و يا در يك دوره يك جور عقيده داشته و در دوره ديگر جور ديگر و يك گردش 180 درجهای كرده است
بعضی ديگر پا را از اين هم بالاتر گذاشته و مدعی شدهاند حافظ در هر شبانه روز يك بار تغيير عقيده میداده است ، سرشب به عيش و نوش و باده گساری و ساده بازی مشغول بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز و نيايش و توبه و انابه میپرداخته است ، چون به همان اندازه كه درباره باده و ساده سخن گفته است از سحر خيزی و گريه سحری سخن گفته است
من نمی دانم كسانی كه مفهوم عيش حافظ را به " خوش باشی " و به اصطلاح به اپيكوريسم توجيه میكنند ، اين بيت را چگونه تفسير میكنند :
| نمی بينم نشاط " عيش " در كس |
| نه درمان دلی نه درد دينی |
| عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان |
| روزی كه رخت جان به جهان دگر كشيم |
يكی ديگر از شخصيتهايی كه اخيرا مادی مسلكان برای توجيه خود دست به تحريف او زدهاند ، حسين بن منصور حلاج است . حلاج يك شخصيت جنجال انگيز در جهان اسلام است . من در اينجا نمی خواهم درباره اين شخصيت جنجالی بحث كنم . درباره اين مرد دو نظريه مختلف وجود داشته است : عرفا ، و از آن جمله حافظ ، او را عارفی بلند قدر میدانند كه به مقام " فناء فی الله " و " بقاء بالله " رسيده بوده است و از مقاماتش كه برای مردم قشری قابل فهم و درك نبوده بازگو میكرده است و همين باعث قتلش شد . حافظ میگويد :
| مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش |
| كو به تأييد نظر حل معما میكرد |
| گفت آن يار كزو گشت سردار بلند |
| جرمش آن بود كه اسرار هويدا میكرد |
| رموز سر انا الحق چه داند آن غافل |
| كه منجذب نشد از جذبههای سبحانی |
| روا باشد انا الحق از درختی |
| چرا نبود روا از نيكبختی |
حاجی سبزواری حكيم و عارف بزرگ قرن سيزدهم میگويد : موسی يی نيست كه دعوی انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجری نيست كه نيست از طبقه عرفا و حكيمان عارف مشرب كه بگذاريم ، ديگران غالبا او را مردی شعبده باز دانستهاند كه ادعای عرفان و " حلول " میكرده است
بعضی مانند هجويری و عطار به دو شخصيت به اين نام قائلاند كه اتفاقا معاصر يكديگر بودهاند : يكی عارف كامل ، ديگری شعبده باز
پاورقی : . 1 طه / . 14
در ميان مستشرقين غربی ظاهرا هيچ كس به اندازه ماسينيون درباره حلاج كار نكرده است . ماسينيون ، حلاج را يك عارف پاك مسلمان و شهيد عرفان مینامدبرخی مادی مسلكان معاصر خواستهاند از حلاج يك مادی منكر خدا بسازند كه نه تنها اعتقاد به خدا نداشته است ، به هيچ وجه هم نمی خواسته با ادعای حلول خدا در خود ، به خدا رسيدن و خدا شدن خود را تبليغ كند ، بلكه میخواسته انديشه انكار خدا را تبليغ نمايد . اين گروه بر خلاف گروه اول كه حلاج را يك عارف و اصل میدانند و او را مبلغ انديشه " وصل " میشمارند و بر خلاف گروه دوم كه او را يك دروغزن میدانند و مبلغ انديشه " حلول " میشمارند و به هر حال هر دو دسته تبليغات حلاج را براساس قبول وجود خداوند تلقی میكنند ، او را منكر خدا و مبلغ انديشه انكار و نفی خدا میشمارند . اينها میگويند حلاج نمی خواسته برای خود مقامی ، اعم از " وصل " يا " حلول " ، اثبات كند ، بلكه فقط میخواسته خدا را نفی و انكار نمايد . طبق نظر اين مدعيان ، حلاج نه تنها يك ماترياليست تمام عيار بوده ، منطقا نيز از منطق ديالكتيك پيروی میكرده است . يعنی ماترياليسم او ماترياليسم ديالكتيك بوده و همان فلسفه و منطق را داشته كه هزار سال بعد از او ماركس و انگلس با تكيه بر ماترياليسم فوير باخ و منطق هگل در جهان علم كردند ، و نه تنها شخصا يك ماترياليست ديالكتيسين بوده ، درد خلق و رنج تودههای زحمتكش را داشته و هدفش تشكيل حزب و جمعيت برای واژگون كردن رژيم فئوداليسم حاكم و نهادهای وابسته به آن بوده است
از نظر ما مهم اين نيست كه بدانيم آيا يك نفر به نام حسين حلاج وجود داشته و همه قضايايی كه نسبت داده میشود ، به يك نفر تعلق دارد و يا دو نفر بودهاند : يكی عارف و مسلمان و پاك نهاد ، و هم او بوده كه انا الحق گفته ، و ديگری مردی شعبده باز و حيلهگر بوده كه با قرامطه ارتباط داشته است . و همچنين اين جهت برای ما مهم نيست كه بدانيم بر فرض اينكه يك نفر بوده نه دو نفر ، آيا او به عنوان يك فرد ، مؤمن و مسلمان بوده يا ملحد و ماترياليست . آنچه فعلا برای ما مهم است اين است كه بدانيم اين آقايان مادی مسلك معاصر چه اندازه در گفتههای خود صداقت دارند و چه اندازه " علمی " میانديشند ، و ديگر اينكه بدانيم ماترياليسم در ايران از نظر منطقی چه اندازه در تنگنا قرار گرفته كه به اين تشبثات دست میزند
كتابی اخيرا به نام حلاج منتشر شده و يكی از روزنامههای ملی ( ! ) بدون هيچ نظر خاصی و بدون هيچ انگيزه غير ملی ( ! ) دو صفحه در دو روز به معرفی و تقريظ بر اين كتاب اختصاص داد ! اين كتاب مدعی است كه حلاج در دوره آخر عمر خود يك ماترياليست تمام عيار بوده است ، و مدعی است كه افكار مترقی ماترياليستی حلاج همه در آن عده از آثار او بوده كه سوزانده شده و اثری از آنها در دست نيست . ( اما به چه دليل چنين افكاری در آن كتابها بوده است ، معلوم نيست . ) از نظر مؤلف اين كتاب حالا كه آنها از بين رفته و اظهار نظرهای گروههای مختلف موافق و مخالف حلاج همه مورد تخطئه قرار میگيرد ، پس يگانه مدرك ، آثار منسوب به اوست كه باقی مانده است
مؤلف كتاب اقرار میكند كه اشعار فارسی منسوب به حلاج از او نيست
باقی میماند كتاب طاسين الازل او كه مورد استناد ماسينيون است و ماسينيون به استناد آن اثر ، او را عارفی مسلمان و شهيد عرفان میداند ، و ديگر اشعار عربی او . مؤلف كتاب در انتساب طاسين الازل به حلاج ترديد میكند ، باقی میماند اشعار عربی حلاج كه در اختيار همه بوده است ، و مدعی میشود اين اشعار از نظر مضمون متناقضاند . بعضی اشعار ، او را متفكری ملحد و بعضی ديگر او را عارفی زاهد مینمايانند . لهذا مؤلف بدون هيچ دليل آن اشعار را به سه دوره مختلف از عمر حلاج تقسيم میكند : دوره عرفان و تصوف كه دوره مذهبی بودن اوست ، دوره ترديد ، و بالاخره دوره الحاد و عصيان . از جمله اشعار دوره عرفان و تصوف او - و به قول مؤلف كتاب حلاج " دوره از خود بيگانگی او " - اشعاری است به اين مضمون : " عنايت و ياری او كه مانند رمزی به نظر میرسد ، چونان برقی ناگهان از افق رحمت خدايی جستن میكند و مانند برق همه را روشن میكند . . . همه چيز گواهی میدهند كه هرچه هست اوست و من نيز بر اين عقيدهام و در حقيقت هرچه هست اوست " ( 1 )
اما آنچه بر دوره الحاد او دلالت دارد " انا الحق " گفتن او و يا اشعار معروف "
| اقتلونی يا ثقاتی |
| أن فی قتلی حياتی |
اگر جملههايی از قبيل "
| ان فی قتلی حياتی |
مؤلف از طرفی میگويد حلاج انديشههای ماترياليستی را تبليغ میكرد و از طرف ديگر اقرار دارد كه حلاج در پی ياد گرفتن شعبده و جادو و كارهای معجزه مانند بود كه خود او را به صورت پيغمبران جلوه دهد ( 3 )
پاورقی : . 1 علی مير فطروس : حلاج ، ص . 140 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 51 . 3 علی ميرفطروس : حلاج ، ص . 148
اگر واقعا او انديشه ماترياليستی داشته ، يكی از انديشههايی كه با آنها مبارزه میكرده معجزه و خرق عادت بوده است . آيا حلاج با معجزه و " شخصيت ، ثمره تكامل تاريخی - اجتماعی و شخصی و بروز ارزشهای اجتماعی انسان است . شخصيت محصولی است از يك روند تاريخی - اجتماعی كه در جريان پراتيك و درك ارزشهای اجتماعی حادث میشود ، شكل میگيرد ، قوام میيابد و برای پاسخ دادن به يك ضرورت عينی و تاريخی به ميدان كشيده میشود " ( 1 )از طرف ديگر ، آنجا كه پای شخصيت حلاج به عنوان يك متفكر بزرگ مادی به ميان میآيد ، میگويد : " اشعاری كه انديشههای مترقی حلاج را بازگو میكردند ، اگر چه به طور كلی سوزانده شدند ، اما تعدادی از آثار و اشعار موجود او دارای ذخايری از انديشههای ا لحادی و ديالكتيكی میباشد . اين آثار بر وحدت و پيوستگی متقابل اشياء و تبديل و تحول اشياء به يكديگر و بر پيدايی و ناپيدايی آنها تأكيد مینمايد : " معرفه در ضمن نكره مخفی است و نكره در ضمن معرفه مخفی است " . ( شرح شطحيات ، ص 428 " ( 2 )
من فعلا به مفهوم اين جملهها كه از " شطحيات " حلاج شمرده شده كاری ندارم ، میخواهم بدانم آيا طبق فلسفهای كه شما پيرو آن هستيد ، امكان دارد كه در يازده قرن پيش انديشههايی كه به عقيده شما تنها در قرن 19 مسيحی و 13 هجری آن هم در محيط صنعتی اروپا میتوانسته پديد آيد ، از مغز حلاج بيرون آمده باشد ؟ !
پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 115 . 2 همان كتاب ، ص . 152
ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازهای بس خطرناك تر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری كه فهميد همه پديدههای اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خودبخود پيوند خويش را با مذهب قطع میكند
پاورقی :
. 1 ماترياليسم ديالكتيك
. 2 ص 284 ، ضميمه چهاردهم
مطالعه نوشتههای به اصطلاح تفسيری كه در يكی دو سال اخير منتشر شده و میشود ، ترديدی باقی نمی گذارد كه توطئه عظيمی در كار است . در اينكه چنين توطئهای از طرف ضد مذهبها برای كوبيدن مذهب در كار است ، من ترديد ندارم . آنچه فعلا برای من مورد ترديد است اين است كه آيا نويسندگان اين جزوهها خود اغفال شدهاند و نمی فهمند كه چه میكنند ، و يا خود اينها عالما عامدا با توجه به اينكه با كتاب مقدس هفتصد ميليون مسلمان چه میكنند ، دست به چنين تفسيرهای ماترياليستی زده و میزنند ؟ ما نظر به اينكه در اين نوشتهها آثار و علائم خامی و بی سوادی را فراوان می بينيم - و به چند نمونه اشاره خواهيم كرد - ترجيح میدهيم كه فعلا ماترياليسمی را كه به صورت تفسير آيات قرآن در اين يكی دو سال اخير تبليغ میشود ، " ماترياليسم اغفال شده " بناميم و اگر پس از اين تذكرات ، باز هم راه انحرافی خود را تعقيب كردند ، ناچاريم آن ماترياليسم را " ماترياليسم منافق " اعلام نماييم
من در اينجا از همه سروران و فضلا و دانشمندان با حسن نيت اين كشور دعوت می كنم كه در آنچه من اكنون میگويم با ديده دقت و بی طرفی بنگرند و اگر واقعا احساس میكنند كه من اشتباه میكنم به من تذكر دهند و منطقا اشتباه مرا به من ثابت كنند . من خدا را گواه میگيرم كه حاضرم صريحا به اشتباه خودم اعتراف كنم
به اين نكته توجه دارم كه تدبر در قرآن مجيد حق هر فرد مسلمانی است و در انحصار فرد يا گروهی نيست . و باز به اين نكته توجه دارم كه برداشتها هر اندازه بی غرضانه باشد ، يك جور از آب در نمی آيد . هر كسی ممكن است ديدگاه ويژهای داشته باشد و حق دارد با توجه به درك مفاهيم لغات و وارد بودن به اسلوب زبان عربی و اسلوب خاص قرآن و با توجه به شأن نزول آيات و تاريخ صدر اسلام و با توجه به آنچه مسلم است كه از ناحيه ائمه اطهار ( عليهم السلام ) در تفسير آيات رسيده است و با توجه به پيشرفتهای علوم ، در آيات قرآن مجيد تدبر نمايد و برداشتهای خود را كه لااقل خودش بينه و بين الله به آنها معتقد است ، به عنوان تفسير يا هر عنوان ديگری در اختيار ديگران بگذارد . اما میدانيم در طول تاريخ از طرف گروههايی از " باطنيه " و غير باطنيه تفسيرهايی از آيات شده است كه آنها را به حساب تفسير و برداشت نمی توان گذاشت ، مسخ و تحريف است نه برداشت و تفسير
من ترجيح میدهم در مطالبی كه میخواهم تذكر دهم ، خود اين نويسنده و يا نويسندگان را - كه فرض ما فعلا بر اين است كه اغفال شدهاند و قصد خيانتی در كار نيست - مخاطب قرار دهم
عزيزان من ! شما در مقدمه تفسير خود از وضع تفاسير و مفسرين گذشته مطالبی نوشتهايد كه تنها در خطابه و منبر كه كسی از كسی مدرك و دليل نمی خواهد بايد به كاربرده شود . كی و كجا وضع تفسير و مفسر آنچنان بوده كه شما نوشتهايد ؟ آيا تاريخ را با چشم به هم گذاشتن و خطابه سرايی میتوان رقم زد ؟ آيا اگر هزارها مفسر معروف و غير معروفی كه در تاريخ آمده و رفتهاند به شما عرضه بدارند ، میتوانيد با همان معيار طبقاتی خودتان آنها را توجيه كنيد ؟ من نمی خواهم بيش از اين درباره اين بررسی - كه بسی طولانی است - با شما سخن بگويم
شما در تفسير خود ، معيار را اين قرار دادهايد كه كتاب هر مؤلف را از طريق آشنايی با خواست او و طرز تفكر او میتوان تفسير كرد و ما خواست خدا و طرز تفكر خدا را ( برای اولين بار ) به دست آوردهايم كه : " اراده خداوند ، " انقلابی " است و " طرز تفكر " خداوند بر اين اساس استوار است كه تودههای ضعيف و محروم شدگان تاريخ بر قدرتمندان و اربابان و صاحبان زر و زور چيره شوند و غالب گردند و برای تحقق اين اراده است كه خداوند " تشكيل حزب " داده است ، حزبی كه همه نيروهای متكامل جهان را به همراهی قشر پيشتاز انقلابگر در پوشش خود فرو برده است ، و در مقابل ، قدرتمندان و طواغيت و شياطيناند كه مانع تحقق اراده خداوند میگردند . تنها با ديد انقلابی و براساس ايدئولوژی و طرز تفكر خداوند است كه میتوان به قرآن نگريست و حقايق آن را دريافت . . . "
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفهای كه تنها يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده و حزب خدا همه نيروهای متكامل جهان - دارای هر عقيده و مذهب - میباشند و خداوند میخواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابی برای حزب بنويسد و همين كار را هم كرده است ، برای فهم فلسفه انقلاب ، انقلابی بودن كافی است و شرط ديگری ندارد و با انقلابی نبودن هيچ شرطی مفيد نيست . لهذا آنجا كه خواستهايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد ماترياليسم ديالكتيك است - اهانت كنيد ، گفتهايد : " مفسر قرآن در نظام استعماری بايد كوهی از سواد و فلسفه و منطق و حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگينی آنها او را آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايی " بكشاند ، زيرا به مفاد آيه كريمه هر كس وزنش سنگين تر باشد پيروز است . . . " ( 1 )
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك اسلام يك دين انقلابی است ، ولی آيا همه مسائلی كه در قرآن مطرح شده در اين جهت و برای اين منظور است و قرآن برنامه ديگری جز اين برنامه ندارد و در نتيجه همه آيات قرآن و رواياتی كه درباره لوح و عرش و ملك و قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه اقتصادی و طبقاتی دارد ، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمی دارد ؟ شما میگوييد منظور از اينكه امام بايد تفسير كند ، اين است كه : " انديشه مفسران به سان انديشه امام باشد و بر مبنای آموزشها و اعمال او شكل گرفته باشد ، يعنی تفسيرگو كسی باشد كه در شرايط حساس و درگيريهای سخت و تضادهايی كه امامان ما با آنها روبرو بودهاند ، قرار بگيرد و از آگاهی و شناخت مخصوص امام برخوردار باشد تا از عهده حل اين گونه تضادها برآيد . . "
خلاصه برای اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتی ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه فرد از نظر طبقاتی در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا درگيريهای طبقاتی او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد
پاورقی :
. 1 از ادامه نقل اين اهانتها معذورم
عبدالله بن ابی همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و موقعيت مهمی داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد بعد از پيغمبر رخ داد و نبردی سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسلمه كذاب واقع شد نام میبريد و میگوييد : " تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده میشود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند "
آيا میدانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ قرآن در يمامه قرار میدهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری میكرد . اين شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار " میخوانيد و در قطب مخالف علی قرار میدهيد . اين فرد همان است كه خليفه دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده میبود كار را به شورا نمی افكندم ، يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم
سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من میدانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شدهها و مستضعفين تاريخ است
اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی میشود . شما طبق فلسفهای كه از آن پيروی میكنيد و آن را يكی از معيارهای تفسير قرآن قرار دادهايد ، فكر كردهايد كه چون سالم از محرومان تاريخ است ، پس يك انقلابی واقعی و مؤمن واقعی است و از نظر موضع اجتماعی همرديف سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعنی موضع طبقاتی او كافی است كه او را يك انقلابی واقعی قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و حافظان قرآن يمامه بنشاند . غافل از آنكه آن خانهای كه به اعتراف خود شما خانه مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليها السلام ) به دست همين فرد تودهای به آتش كشيده شد
آيا اينها دليل بی اطلاعی شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها معيارهای شما را در فلسفه تاريخ بكلی بی اعتبار نمی كند ؟ آيا اينها كافی نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهای خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و فی المثل قضاوتها و انديشهها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادی و طبقاتی نفرماييد ؟ ! شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون »" ( 1 ) درباره ايمان به غيب اينچنين میگوييد : " مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدنی نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان و . . . از اين قبيل دانستهاند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . .
غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و گذشته است "
پاورقی : . 1 بقره / . 3
آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير میكنيد : " منظور از غيب معهود و شناخته شده ( 1 ) ، همان مراحل ابتدايی رشد انقلاب توحيدی و زمان انجام تحولات كمی است "خلاصه مدعی هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهانی دارد و در آن مرحله مبارزه بايد پنهانی باشد ، اين مرحله مرحلهای است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و انقلاب مرحله رشد تدريجی را میپيمايد تا تغيير تدريجی كمی تبديل به تغيير كيفی دفعی شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد
من سخنم اين نيست كه انقلاب مرحله غيب و شهادت دارد يا نه ، قطعا دارد . انقلاب اسلامی كه برخلاف تصور شما انقلاب سر بود نه انقلاب شكم ، انقلاب انسانی و فطری بود نه انقلاب طبقاتی مرحله پنهان را در مكه طی كرد و مرحله آشكار را در مدينه . سخن من اين است كه آيا شما واقعا در وجدان خودتان احتمال میدهيد كه منظور اين آيه همين مطلب باشد ؟ آيا انقلابيون عصر پيغمبر از قبيل سلمان و ابوذر و مقداد مفهومشان از ايمان به غيب همين معنی بود ؟ آيا آنها در دوره مدينه موضوع ايمان به غيب را منتفی شده تلقی میكردند ؟ ! شما در تفسير جمله " « و با×خره هم يوقنون »" ( 2 ) میگوييد : " اينان به نظام برتر در مرحله شهادت انقلاب يقين دارند و میدانند كه اين موضعگيريهای خاص و اين روش انقلابی ، سرانجام آنان را به هدف خويش كه رسيدن به نظام برتر است ، میرساند . . "
پاورقی :
. 1 يعنی الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است
. 2 بقره / . 4
آيا واقعا شما خود باور داريد كه منظور از آخرت در قرآن ، نظام برتر از زندگی در همين جهان است ؟ يعنی مقصود از دنيا ، زندگی در نظام سرمايهداری و مالكيت است و مقصود از آخرت ، زندگی در نظام تكامل يافته سوسياليستی است ؟ آيا اينها ملعبه قرار دادن قرآن نيست ؟ اگر نيست پس چيست ؟ شما جمله " « و يقيمون الصلوه » " را اين طور تفسير كردهايد : " آنان برای تحقق ايمان خود ، آن پيوستگی را كه در زبان مذاهب ، نماز خوانده میشود بر پای میدارند "
آنگاه چنين گفتهايد : " اين نشانه تنگ نظری و محدود نگری مفسرين و مترجمين است كه كلماتی از اين قبيل را از معنای عام خود بازداشته و محدود و محصور ساختهاند ، زيرا معنی " صلوه " از نظر لغوی آن نماز نيست . نماز شكل خارجی اين پيوستگی و ارتباط بين عناصر انقلابی همراه و نمودهای برتر و قوانين حاكم بر آفرينش است . . . قرآن با انتخاب اين كلمه به يكی ديگر از اصول كلی در همه انقلابات ، چه توحيدی و چه غير توحيدی ، توجه كرده ، منتها در انقلاب توحيدی ، اين اصول به نحو جالب تری خودنمايی میكند كه به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی پيوستگی ، چه از نظر فكری و ايدئولوژيكی و چه از نظر عملی و پايگاههای انقلابی و نحوه اجرای تاكتيكها ، حكمفرما باشد . . . ديدگاه باز كادر رهبری حزب توحيدی نه تنها لازمه ايمان به غيب ( 1 ) را برپا داشتن اين پيوند و رابطه و مستحكمتر ساختن هر چه بيشتر آن میداند ، بلكه میخواهد اين رابطه از سطح عناصر انقلابی مؤمن نسبت به يكديگر برتر آمده و در سطح آفرينش در رابطه خداوند و همه قوای وجود مطرح گردد و به صورت نماز ، صورت خارجی يابد "
پاورقی :
. 1 غيب انقلاب
پاورقی : . 1 آل عمران / . 103 . 2 حج / . 78
شما خلود و جاودانگی را كه در قرآن آمده است ، همان گونه تفسير می كنيد كه فلاسفه مادی تفسير كرده و میكنند ، كه خلاصهاش اين است كه اگر فرد در طريق تكامل جامعه فانی گردد ، جاودان میگردد ، زيرا راه جاودان است و تكامل جاودان است ، هر چند فرد فانی است . بگذريم از همه اشكالات ديگر ، قرآن خلود و جاودانگی را مخصوص مؤمنان و پيشتازان تكامل ، و انقلاب نمی داند ، كافران و منافقان را هم جاويد و خالد میداند . خلود و جاودانگی آنها را چگونه توجيه میكنيد ؟ شما از يك طرف در تفسير سوره حمد میگوييد : " مسأله خداخواهی اصل اساسی در قرآن است . الله يعنی ذات مقدسی كه همه موجودات ، مات و مبهوت و ديوانه او میباشند و برای پيوستن و رسيدن به او تلاشی پيگير و خستگی ناپذير دارند . . . مگر نه اين است كه اسم حاكی از مسمی و كاشف از اوست ؟ آيا [ انسان ] چگونه با نام الله به مسمای خداوند میتواند پی ببرد ؟ مگر خداوند ، آفرينش را احاطه نكرده است و مگر الله در جزء جزء موجودات راه ندارد و حكومت نمی كند ؟ مگر چگونه با نام الله به ذات او میتوان راه يافت ؟ آيا با به كار گرفتن همين نام ، چشم انداز انسان مؤمن به قرآن به اندازه پهنای همه آفرينش گستردگی و انبساط نمی يابد و آيا ظرف وجودی او از همه آفرينش گستردهتر و منبسط تر نمی شود ؟ آيا از همين جا به مفهوم اين سخن زيبای خدايی پی نمی بريم كه : " تنها دل بنده مؤمن جايگاه خداست " ؟ پس ضمن آنكه عنصر مؤمن نام خدا میبرد و خود را و اله و حيران عظمت و بزرگی و جبروت او میبيند و برای رسيدن به او و در قلب خود جای دادنش تلاش میكند ، به آفرينش و موجودات آن هم میانديشد كه همه جويای الله و پويای او میباشند و تنها دل بدو بسته و پيوند بندگی را با او محكم كرده و رو به سوی او دارند "اينها همه صحيح و درست و قابل تحسين ، اما از طرف ديگر در ضمن تفسير آيه 9 از سوره بقره " « يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم ». . . " كلمه الله به گونهای تفسير میشود كه يكمرتبه انديشه درباره جملههای بالا هم عوض میشود كه همه آن تعبيرات از قبيل ذات مقدس ، همه موجودات و اله عظمت و جبروت او هستند و او را میجويند و تنها دل به او بستهاند و امثال اينها ، نه درباره آن ذات مقدسی است كه قرآن او را به عنوان الله میشناساند كه منزه از هر نقص و حالت منتظره و مجرد از زمان و مكان است ، بلكه درباره واقعيت ديگری است كه همه با او آشنا هستيم . كدام واقعيت ؟ چه ؟ : تكامل
در ذيل آن آيه چنين میخوانيم : " راستی از الله چه میفهميم ؟ جز تكامل مطلق ؟ جز آفرينش با همه ابعادش ؟ و بالاخره جهان با حركت تكاملیاش به سوی يك بی نهايت بزرگ ؟ " آيا الله در منطق قرآن يعنی تكامل مطلق ؟ تكامل ، حركت به پيش است و خداوند ، كمال و كامل مطلق است . فرق است ميان كمال و تكامل . مادی مسلكان تكامل مطلق را میپذيرند ، كمال مطلق را نمی پذيرند . اختلاف مادی با الهی بر سر كمال مطلق است كه هيچ حالت منتظره و نيستی و كاستی و حركت ندارد ، نه بر سر تكامل مطلق
آيا الله يعنی آفرينش با همه ابعادش ، يا اينكه الله يعنی آفريننده همه آفرينش با همه ابعادش ؟ آيا الله يعنی جهان با حركت تكاملیاش به سوی بی نهايت بزرگ ، يا الله آن بی نهايت بزرگی است كه جهان از او سر زده و به سوی او در حركت و صيرورت است ( « الا الی الله المصير ») ؟ الله به معنی تكامل مطلق ، به معنی آفرينش با همه ابعادش ، به معنی جهان با حركت تكاملیاش به سوی بی نهايت بزرگ ، چيزی است كه هر بی اللهی هم او را میپذيرد . شما اگر از فوير باخ و ماركس و انگلس و لنين و استالين هم بپرسيد ، به چنين اللهی اعتراف دارند
خلاصه در اين تفسير همه نامها مذهبی است و ابتدا جلب توجه میكند از قبيل الله ، توحيد ، نبوت ، وحی ، ملك ، آخرت ، بهشت ، دوزخ ، روح ، نعيم ، عذاب ، توكل ، صبر ، تكامل ، انقلاب . . . اما همينكه به عمق و ژرفای برداشتها وارد میشويم ، همه از نظر ناپديد میشوند و به جای اينها معانی و مفاهيم ديگری جايگزين میگردند و جز لفظ چيزی باقی نمی ماند
عجيب اين است كه ادعا میشود كه ما میخواهيم فرهنگ اسلامی را فرهنگی انقلابی كنم . شگفتا ! آيا انقلابی بودن و يا به نظر شما انقلابی شدن فرهنگ اسلامی در گرو اين است كه محتوای معنوی آن را از آن بگيريم و محتوای مادی جايگزين آن سازيم ؟ ! آيا انقلاب منحصر به انقلاب شكم و انقلاب ناشی از محروميت و موضع طبقاتی است ؟ آيا پيغمبر اسلام انقلاب سر و انقلاب روح و قلب برپا نكرد ؟ آيا اين گونه برداشت از انقلاب ، دانسته يا ندانسته ، تبليغ به سود ماترياليسم نيست كه تنها با برداشتهای ماترياليستی و توجيه مادی تاريخ و جامعه و بالاخره با ماترياليسم تاريخی است كه میتوان از يك فرهنگ انقلابی دم زد ؟ اين بود شمهای از تذكراتی كه میخواستم خيرخواهانه و دوستانه به عزيزانی كه هنوز فكر میكنم اغفال شده هستند ، بدهم . اميدوارم اين تذكرات ، سودمند واقع گردد . بار ديگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم كه به دقت در آنچه گفته شد بنگرند ، اگر مرا بر خطا میبينند واقفم فرمايند كه با سپاسگزاری فراوان خواهم پذيرفت ( 1 )
اول رجب 1398 هجری قمری مرتضی مطهری
پاورقی :
. 1 [ ذكر اين نكته بی مناسبت نيست كه پاسخ افرادی كه استاد شهيد
آنها را با لفظ " عزيزان " مورد خطاب قرار دادهاند گلوله سربينی بود
كه به مغز استاد اصابت نمود ، و اصولا يكی از عوامل ترور ناجوانمردانه آن
متفكر شهيد نگارش همين مقاله بوده است ]

