next page

fehrest page

مقدمه

ماترياليسم در ايران

در مقدمه چاپ اول تذكر داده شد هسته اولی اين كتاب دو سخنرانی در همين موضوع در سالهای 48 و 49 است كه بنا به دعوت انجمن اسلامی‏ دانشجويان دانشسرای عالی در آن محل ايراد شد و اين بنده مطالب آن دو سخنرانی را با توضيحات و اضافاتی آماده كرد و در سال 1350 به چاپ‏ رسانيد . در سال 1352 كه تجديد چاپ شد مطالبی بر چاپ اول افزوده گشت و تا چاپ هفتم كه در سال گذشته صورت گرفت ، عينا به همان صورت بود كه‏ در چاپ دوم انجام شده بود
چند ماه پيش قرار شد چاپ هشتم كتاب با قطع و حروف جديدی صورت گيرد . فرصت را غنيمت شمرده ، برخی مطالب ديگر كه جای آنها را در اين كتاب‏ خالی می‏ديدم ، افزودم و اكنون به صورت جامع تری تقديم خوانندگان عزيز می‏شود . اين اضافات همه در بخش " نارسايی مفاهيم فلسفی " صورت گرفته‏ است . قسمت مختصری از اين اضافات ( حدود 3 صفحه ) ، توضيحاتی است پيرامون نظريه هگل درباره‏ " علت نخستين " و باقی كه در حدود 27 صفحه از اين كتاب را در بر می‏گيرد ، مطالب ديگری است در زمينه نارسايی مفاهيم فلسفی غرب . مخصوصا برای اولين بار نقدهای معروف ديويد هيوم فيلسوف مشهور انگليسی قرن‏ هفدهم را درباره برهان نظم - كه از نظر غربزدگان سه قرن است كه اين‏ برهان را از اعتبار انداخته است - با محكها و معيارهای اسلامی در بوته‏ نقد قرار دادم
آنچه در اين كتاب درباره علل گرايش به ماديگری آمده ، در حقيقت ، نقد و بررسی گوشه‏ای از تاريخ عقايد و انديشه‏های بشری است . تجزيه و تحليل وقايع تاريخی ، از اين جهت كه با عوامل پيچيده‏ای سرو كار دارد ، بسی دشوار است بويژه اگر به تحولات عقايد و انديشه‏ها مربوط باشد . اين‏ بنده مدعی نيست كه بحث جامع و مانعی در اين موضوع انجام داده است ، اما اميدوار است راهی به مطلوب باز كرده باشد و ديگران با دقت و فرصت‏ و امكانات بيشتر به بررسی اين مسأله بپردازند ، كه با توجه به جرياناتی‏ كه در كشور ما می‏گذارد ، فوق العاده ضروری و حياتی است . ماترياليسم در عصر ما - خصوصا در كشور ما - جامه منطق را از خود دور كرده و به سلاح " تبليغ " مجهز شده است ، از اين رو ابايی ندارد كه علل گرايشها و اعراضها از ماديگری را به گونه‏ای ديگر كه با هدفهای از پيش تعيين شده‏ سياسی و اجتماعی منطبق باشد ، توجيه و تفسير نمايد
موضوع اصلی بحث اين كتاب ، يعنی اثبات يا انكار خدا ، قطعا حساس‏ ترين و شورانگيزترين موضوعی است كه از فجر تاريخ تاكنون انديشه‏ها را به‏ خود مشغول داشته و می‏دارد
موضع انسان در اين مسأله ، در تمام ابعاد انديشه‏اش و در جهان بينی او و ارزيابيهايش از مسائل و در جهت گيريهای اخلاقی و اجتماعی‏اش تأثير و نقش تعيين كننده دارد . گمان نمی رود هيچ انديشه‏ای به اندازه اين انديشه " دغدغه آور " باشد . هر فردی كه اندكی‏ با تفكر و انديشه سرو كار داشته است ، لااقل دوره‏ای از عمر خويش را با اين " دغدغه " گذرانده است
تا آنجا كه من از تحولات روحی خودم به ياد دارم از سن سيزده سالگی اين‏ دغدغه در من پيدا شد و حساسيت عجيبی نسبت به مسائل مربوط به خدا پيدا كرده بودم . پرسشها - البته متناسب با سطح فكری آن دوره - يكی پس از ديگری بر انديشه‏ام هجوم می‏آورد . در سالهای اول مهاجرت به قم كه هنوز از مقدمات عربی فارغ نشده بودم ، چنان در اين انديشه‏ها غرق بودم كه شديدا ميل به " تنهايی " در من پديد آمده بود . وجود هم حجره را تحمل نمی‏ كردم و حجره فوقانی عالی را به نيم حجره‏ای د خمه مانند تبديل كردم كه‏ تنها با انديشه‏های خودم بسر برم . در آن وقت نمی خواستم در ساعات‏ فراغت از درس و مباحثه به موضوع ديگری بينديشم ، و در واقع ، انديشه در هر موضوع ديگر را پيش از آنكه مشكلاتم در اين مسائل حل گردد ، بيهوده و اتلاف وقت می‏شمردم . مقدمات عربی و يا فقهی و اصولی و منطقی را از آن‏ جهت می‏آموختم كه تدريجا آماده بررسی انديشه فيلسوفان بزرگ در اين مسأله‏ بشوم
به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگی كه در مشهد مقدمات عربی می‏خواندم ، فيلسوفان و عارفان و متكلمان - هر چند با انديشه‏هايشان آشنا نبودم - از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم تر و فخيم تر می‏نمودند تنها به اين دليل كه آنها را قهرمانان صحنه اين انديشه‏ها می‏دانستم . دقيقا به ياد دارم كه در آن سنين كه ميان 13 تا 15 سالگی بودم‏ ، در ميان آن همه علما و فضلا و مدرسين حوزه علميه مشهد ، فردی كه بيش از همه در نظرم بزرگ جلوه می‏نمود و دوست می‏داشتم به چهره‏اش بنگرم و در مجلسش بنشينم و قيافه و حركاتش را زير نظر بگيرم و آرزو می‏كردم كه روزی‏ به پای درسش بنشينم ، مرحوم " آقا ميرزا مهدی شهيدی رضوی " مدرس فلسفه الهی در آن‏ حوزه بود . آن آرزو محقق نشد ، زيرا آن مرحوم در همان سالها ( 1355 قمری‏ ) درگذشت
پس از مهاجرت به قم گمشده خود را در شخصيتی ديگر يافتم . همواره‏ مرحوم آقا ميرزا مهدی را بعلاوه برخی از مزايای ديگر در اين شخصيت می‏ديدم‏ ، فكر می‏كردم كه روح تشنه‏ام از سرچشمه زلال اين شخصيت سيراب خواهد شد
اگر چه در آغاز مهاجرت به قم هنوز از " مقدمات " فارغ نشده بودم و شايستگی ورود در " معقولات " را نداشتم ، اما درس اخلاقی كه وسيله‏ شخصيت محبوبم در هر پنجشنبه و جمعه گفته می‏شد و در حقيقت درس معارف و سير و سلوك بود نه اخلاق به مفهوم خشك علمی ، مرا سرمست می‏كرد . بدون‏ هيچ اغراق و مبالغه‏ای اين درس مرا آنچنان به وجد می‏آورد كه تا دوشنبه و سه شنبه هفته بعد خودم را شديدا تحت تأثير آن می‏يافتم . بخش مهمی از شخصيت فكری و روحی من در آن درس - و سپس در درسهای ديگری كه در طی‏ دوازده سال از آن استاد الهی فرا گرفتم - انعقاد يافت و همواره خود را مديون او دانسته و می‏دانم . راستی كه او " روح قدسی الهی " بود
تحصيل رسمی علوم عقلی را از سال 23 شمسی آغاز كردم . اين ميل را هميشه‏ در خود احساس می‏كردم كه با منطق و انديشه ماديين از نزديك آشنا گردم و آراء و عقايد آنها را در كتب خودشان بخوانم . دقيقا يادم نيست ، شايد در سال 25 بود كه با برخی كتب ماديين كه از طرف حزب توده ايران به‏ زبان فارسی منتشر می‏شد و يا به زبان عربی در مصر - مثلا - منتشر شده بود آشنا شدم . كتابهای دكتر تقی ارانی را هرچه می‏يافتم به دقت می‏خواندم و چون در آن وقت به علت آشنا نبودن با اصطلاحات فلسفی جديد فهم مطالب‏ آنها بر من دشوار بود ، مكرر می‏خواندم و يادداشت بر می‏داشتم و به كتب‏ مختلف مراجعه می كردم . بعضی از كتابهای ارانی را آنقدر مكرر خوانده بودم كه جمله‏ها در ذهنم نقش بسته بود . در سال 29 يا 30 بود كه كتاب اصول مقدماتی فلسفه‏ ژرژ پوليتسر استاد دانشكده كارگری پاريس به دستم رسيد . برای اينكه‏ مطالب كتاب در حافظه‏ام بماند ، همه مطالب را خلاصه كردم و نوشتم . هم‏ اكنون يادداشتها و خلاصه‏هايی را كه از آن كتاب و كتاب ماترياليسم‏ ديالكتيك ارانی برداشته‏ام ، دارم
در سال 29 در محضر درس حضرت استاد ، علامه كبير آقای طباطبايی روحی‏ فداه كه چند سالی بود به قم آمده بودند و چندان شناخته نبودند ، شركت‏ كردم و فلسفه بوعلی را از معظم له آموختم و در يك حوزه درس خصوصی كه‏ ايشان برای بررسی فلسفه مادی تشكيل داده بودند نيز حضور يافتم . كتاب‏ اصول فلسفه و روش رئاليسم - كه در بيست ساله اخير نقش تعيين كننده‏ای‏ در ارائه بی پايگی فلسفه مادی برای ايرانيان داشته است - در آن مجمع پر بركت پايه گذاری شد
برای من كه با شور و شوق و علاقه زائد الوصفی فلسفه الهی و فلسفه مادی‏ را تعقيب و مطالعه و بررسی می‏كردم ، در همان سالها كه هنوز در قم بودم‏ مسلم و قطعی شد كه فلسفه مادی واقعا فلسفه نيست و هر فردی كه عميقا فلسفه الهی را درك كند و بفهمد ، تمام تفكرات و انديشه‏های مادی را نقش‏ بر آب می‏بيند و تا امروز كه بيست و شش سال از آن تاريخ می‏گذرد و در همه اين مدت از مطالعه اين دو فلسفه فارغ نبوده‏ام ، روز به روز آن‏ عقيده‏ام تأييد شده كه فلسفه مادی فلسفه كسی است كه فلسفه نمی داند
از همان اوايل كه به مطالعه اين دو فلسفه پرداختم ، سعی‏ام اين بود كه‏ وجوه اختلاف اين دو فلسفه را دقيقا و عميقا درك كنم . می‏خواستم بدانم‏ راه اين دو فلسفه در كجا از هم جدا می‏شود و نقطه اصلی اختلاف نظر كجاست‏ ؟ آنچه خودم در اين جهت می‏فهميدم اين بود كه نقطه اصلی اختلاف نظر ، دايره " وجود " و " واقعيت " است
مادی ، واقعيت و وجود را در انحصار آنچه مادی است - يعنی در انحصار آنچه جسم و جسمانی است ، آنچه به نحوی دارای ابعاد مكانی و زمانی است ، آنچه دستخوش تغيير و تحول است ، آنچه قابل اشاره حسيه است ، آنچه‏ محدود و نسبی است - می‏داند و به واقعيتی ورای اين واقعيتها قائل نيست
اما الهی ، واقعيت و وجود را در انحصار اين امور نمی داند ، اين امور را بخشی از واقعيت می‏شمارد نه تمام واقعيت . الهی بر خلاف مادی به‏ واقعيات غير مادی و نامحسوس و مجرد از زمان و مكان و حركت ، به‏ واقعيت ثابت و جاودانه ، ايمان دارد . پس مكتب مادی مكتب انحصار است و مكتب الهی مكتب ضد انحصار
ولی وقتی كه به كتب ماديين مراجعه می‏كردم می‏ديدم مطلب به شكل ديگر طرح می‏شود . مثلا به اين شكل طرح می‏شود كه مسأله اساسی فلسفه - كه فلاسفه‏ را به دو اردوی كاملا مختلف تقسيم می‏كند - اين است كه آيا ماده مقدم‏ است يا شعور ؟ آيا عين مقدم است يا ذهن ؟ آنان كه ماده را مقدم بر شعور و عين را مقدم بر ذهن می‏دانند ، يعنی ماده را خالق شعور و عينيت را منشأ ذهنيت می‏شمارند ، گروه ماترياليستها هستند و آنان كه شعور را خالق ماده‏ و ذهن را آفريننده عين می‏دانند ، گروه ايده آليستها و متافيزيسينها و مذهبيها هستند . و يا آنجا كه منطق ديالكتيك را شرح می‏دهند می‏گويند : ديالكتيك برخلاف متافيزيك ، طبيعت را مجموعه تصادفات اشياء و پديده‏هايی كه از يكديگر مجزا و منفرد بوده و به يكديگر وابستگی ندارند ، نمی‏داند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك كه برای طبيعت يك حالت آرامش و ركود و سكون تغيير ناپذير قائل است ، آن را متحرك و در حال تحولات پی‏ در پی می‏داند ، ديالكتيك برخلاف متافيزيك . .
وقتی كه طرح اين مسائل را در كتب ماديين به اين شكل و به اين صورت‏ می‏ديدم ، در انديشه فرو می‏رفتم كه چرا مسائل به اين صورت طرح می‏شود ؟ ذهنم را به كتب و انديشه‏های الهيون كه با آنها آشنا بودم‏ معطوف می‏كردم ، می‏ديدم چنين مسائلی برای الهيون مطرح نيست و نمی تواند مطرح باشد . ذهن مقدم بر عين و خالق عين است يعنی چه ؟ كجا گفته‏اند جهان‏ يك سلسله اجزای منفرد و بی رابطه با يكديگر است ؟ كدام فلسفه الهی‏ می‏گويد جهان ثابت و راكد است ؟ عميق ترين نظريه‏ها درباره اينكه جهان‏ يك " واحد حركت " است ، از طرف الهيون عنوان و اثبات شده است
طولی نكشيد كه راز و رمز اين گونه طرح كردنها از طرف ماديين بر من‏ روشن شد . آن راز چه بود ؟ يك چيز ، يك چيز بسيار ساده : ضعف منطق‏ ماديين و ترس آنها از مواجهه با مسائل در چهره اصلی
ماديين كاملا احساس كرده‏اند كه اگر مسائل را به صورت اصلی و صحيح مطرح‏ كنند ، كلاهشان سخت پس معركه است ، ناچار كانالهای انحرافی ايجاد می‏كنند و مغلطه به كار می‏برند
انديشه‏های مادی در جهان اسلام و در فرهنگ و تمدن اسلامی سابقه طولانی‏ دارد . از آيات قرآن بر می‏آيد كه انديشه انكار خدا و معاد در عصر جاهليت در ميان مردم جزيره العرب وجود داشته است . از قرن دوم هجری كه‏ اختلاط ملل مختلف آغاز شد و برخورد عقايد و آراء سخت اوج گرفت ، ماديين‏ در كمال آزادی عقايد و انديشه‏های خويش را در محافل علمی و در مجالس‏ علنی ابراز می‏داشتند و ديگران را به پيروی از مكتب خويش دعوت می‏كردند . احيانا در مسجد الحرام و يا مسجد النبی حلقه تشكيل می‏دادند و به گفتگو درباره عقايد خويش می‏پرداختند . اينچنين آزادی برای ماديين در هيچ محيط مذهبی در جهان سابقه ندارد . با همه اينها ، با آنكه انديشه‏ها ی مادی‏ همواره در محافل علمی و غير علمی مطرح بود ، اين انديشه‏ها طرفدارانی از انديشمندان واقعی به دست نياورد . افرادی بوده‏اند كه مادی فكر می‏كرده‏اند ، ولی هيچ گاه شخصيت برجسته صاحبنظر علمی را نمی يابيم كه واقعا پيرو مكتب مادی باشد . آنچه احيانا به ابن مقفع و محمد بن زكريای رازی و يا خيام نسبت داده می‏شود ، اساس درستی ندارد و غالبا دشمنان اينها روی‏ اغراض شخصی اين نسبتها را داده‏اند ( 1 )
با اينكه در همه دوره‏ها زنادقه و دهريينی بوده‏اند كه با شعر و نثر و خطابه عقايد خويش را تبليغ می‏كرده‏اند ، ما از نظر تاريخ انديشه به‏ انديشه‏ای قابل طرح از ماديين بر نمی‏خوريم . انديشه‏هايی كه به سود فلسفه‏ مادی و به عنوان اشكال و ايرادی بر فلسفه الهی طرح شده - كه قابل بررسی‏ بوده است - از طرف خود الهيون طرح شده است . از اين رو ماديين در جهان‏ اسلام " تاريخ " و سرگذشت دارند ، اما انديشه‏های مادی " تاريخ " و سرگذشتی ندارد
در نيم قرن اخير ، فلسفه مادی در ايران و ساير كشورهای اسلامی در اثر ترجمه كتب فلاسفه مادی غرب جانی تازه گرفت و پيروانی به دست آورد ، ولی در همان حمله اول بی پايگی‏اش ظاهر شد و از پای درآمد ، معلوم شد كه‏ انديشه‏های مادی با همه زرق و برقهای ظاهری ، محتوايی ندارد . كاملا مشهود است كه ماترياليستهای ايران در برابر الهيون پاسخی ندارند و جز تكرار همان سخنان هميشگی كاری از آنها ساخته نيست . آنان ترجيح می‏دهند كه خود را درگير اين مسائل نكنند و همان روش " سراسر تبليغی " را كه با آن‏ آشنا هستيم ادامه دهند

پاورقی : . 1 رجوع شود به كتاب خدمات متقابل اسلام و ايران بخش سوم ، فصل‏ فلسفه و حكمت

ماترياليستهای ايران اخيرا به تشبثات مضحكی دست زده‏اند . اين تشبثات‏ بيش از پيش فقر و ضعف اين فلسفه را می‏رساند . يكی از اين تشبثات " تحريف شخصيتها " است . كوشش دارند از راه تحريف شخصيتهای‏ مورد احترام ، اذهان را متوجه مكتب و فلسفه خود بنمايند
يكی از شاعران به اصطلاح نوپرداز ، اخيرا ديوان لسان الغيب خواجه شمس‏ الدين حافظ شيرازی را با يك سلسله اصطلاحات كه داستان " شدرسنا " را به ياد می‏آورد به چاپ رسانيده و مقدمه‏ای بر آن نوشته است . مقدمه خويش‏ را اينچنين آغاز می‏كند : " به راستی كيست اين قلندر يك لاقبای كفرگو كه در تاريك ترين ادوار سلطه رياكاران زهد فروش ، در ناهار بازار زهد نمايان . . . يك تنه وعده‏ رستاخيز را انكار می‏كند ، خدا را عشق و شيطان را عقل می‏خواند و شلنگ‏ انداز و دست افشان می‏گذرد كه : اين خرقه كه من دارم در رهن شراب اولی وين دفتر بی معنی غرق می‏ناب‏ اولی . . . يا تسخير زنان می‏پرسد :
چو طفلان تا كی ای زاهد فريبی
به سيب بوستان و جوی شيرم
و يا آشكارا به باور نداشتن مواعيد مذهبی اقرار می‏كند كه فی المثل :
من كه امروزم بهشت نقد حاصل می‏شود
وعده فردای زاهد را چرا باور كنم؟
به راستی كيست اين مرد عجيب كه با اين همه ، حتی در خانه قشری ترين‏ مردم اين ديار نيز كتابش را با قرآن و مثنوی در يك طاقچه می‏نهند ، بی‏ طهارت دست به سويش نمی‏برند و چون به دست گرفتند همچون كتاب آسمانی‏ می‏بوسند و به پيشانی می‏گذارند ، سروش غيبی‏اش می‏دانند و سرنوشت اعمال و افعال خود را با اعتماد تمام بدو می‏سپارند ؟ كيست اين " كافر " كه‏ چنين به حرمت در صف پيغمبران و اولياء اللهش می‏نشانند ؟ " ( 1 )

پاورقی : . 1 احمد شاملو : حافظ شيراز ( مقدمه ) ، ص 25 و . 26

من اضافه می‏كنم : كيست اين مرد كه با " اين همه " كفر گوييها و انكارها و بی اعتقاديها همشاگردی‏اش در درس خواجه قوام الدين عبدالله كه‏ ديوان او را پس از مرگش جمع آوری كرد ، از او به عنوان " ذات ملك‏ صفات ، مولانا الاعظم السعيد ، المرحوم الشهيد ، مفخر العلماء ، استاد نحارير الادباء ، معدن اللطائف الروحانية ، مخزن المعارف السبحانية " ( 1 ) ياد می‏كند و علت موفق نشدن خود حافظ به جمع آوری ديوانش را اينچنين‏ توضيح می‏دهد : " به واسطه محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوا و احسان و بحث كشاف‏ و مفتاح و مطالعه مطالع و مصباح و تحصيل قوانين ادب و تجسس دواوين عرب‏ ، به جمع اشتات غزليات نپرداخت " ( 2 )
اين كيست كه استادش قوام الدين عبدالله كه حافظ سحرگاهان به درس او می‏رفته است " به كرات و مرات در اثنای محاوره ( به خواجه شمس الدين‏ حافظ ) گفتی كه اين " فرايد فوائد " را همه در يك عقد می‏بايد كشيد .
. و آن جناب ( حافظ ) حوالت رفع ترفيع اين بنابر ناراستی روزگار كردی
. . " ( 3 )
اين كيست كه استاد ديگرش علامه بزرگ و محقق نامدار مير سيد شريف‏ گرگانی " هرگاه در مجلس درسش شعر خوانده می‏شد می‏گفت به عوض اين‏ ترهات به فلسفه و حكمت بپردازيد . اما چون شمس الدين محمد می‏رسيد ، علامه گرگانی می‏پرسيد : بر شما چه الهام شده است ؟ غزل خود را بخوانيد

پاورقی : . 1 حافظ ، چاپ قزوينی ( مقدمه ) ، ص " ق " ( 100 )
. 2 همان كتاب ، ص " قو " ( 106 )
. 3 همان كتاب ، ص " قح " ( 108 )

شاگردان علامه به وی اعتراض می‏كردند : اين چه رازی است كه ما را از سرودن شعر منع می‏كنی ولی به شنيدن شعر حافظ رغبت نشان می‏دهی ؟ و استاد در پاسخ می‏گفت : شعر حافظ همه الهامات و حديث قدسی و لطايف حكمی و نكات قرآنی است " ( 1 )
به راستی اين كافر كيست كه از طرفی همه مواعيد مذهبی را انكار می‏كند و از طرف ديگر می‏گويد :
زحافظان جهان كس چو بنده جمع نكرد
لطايف حكمی با نكات قرآنی (2)
اين كيست كه از طرفی مطابق كشف بزرگ ( ! ) اين شاعر معاصر ، پس از يك سلسله جستجو به دنبال حقيقت ، خسته و سرخورده به فلسفه " خوش باشی‏ " و دم غنيمتی و عيش پرستی رو آورده و از غنيمت شمردن فرصت ، كامجويی‏ از عمر و از دست ندادن لحظه سخن می‏گويد : ساقيا سايه ابر است و بهار و لب جوی من نگويم چه كن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی يكرنگی از اين نقش نمی آيد خيز
دلق آلوده صوفی به می‏ناب بشوی
سفله طبع است جهان بركرمش تكيه مكن ای جهان ديده ثبات قدم از سفله‏ مجوی و بلافاصله عكس اين را دستور می‏دهد : دو نصيحت كنمت بشنو و صد گنج ببر از ره " عيش " درآو به ره عيب‏ مپوی
شكر آن را كه دگر باره رسيدی به بهار
بيخ نيكی بنشان و ره تحقيق بجوی
روی جانان طلبی آينه را قابل ساز
ورنه هرگز گل و نسرين ندمد زآهن و روی

پاورقی : . 1 مقدمه ابوالقاسم انجوی نقل از دكتر محمد معين در كتاب حافظ شيرين‏ سخن
. 2 حافظ ، چاپ قزوينی ، ص " قكو " ( 126 ) .

اين كيست كه در يك غزل ، اول مطابق نظر شاعر نوپرداز ، فلسفه " خوش‏ باشی " را تبليغ می‏كند و می‏گويد : صبا به تهنيت پير ميفروش آمد كه موسم طرب و " عيش " و ناز و نوش آمد
هوا مسيح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار كه غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش‏ آمد و بعد يكمرتبه زبان خودش را بر می‏گرداند و عيش و عشرت را به گونه‏ای‏ ديگر تعبير می‏كند و می‏گويد : به گوش هوش نيوش از من و به " عشرت " كوش كه اين سخن سحر از هاتفم به گوش آمد زفكر ( تفرقه ) باز آی تا شوی ( مجموع ) به حكم آنكه چو شد ( اهرمن ) ، ( سروش ) آمد آخر چه ارتباطی است ميان هاتف سحری و دستور عيش و عشرت ؟ ! چه‏ ارتباطی است ميان عيش و عشرت و باز آمدن از فكر " تفرقه " و مجموعه‏ شدن خاطرات و تمركز ذهن ؟ ! و چه ارتباطی است ميان باز آمدن از " تفرقه " و " مجموع " شدن ، با رفتن اهرمن و آمدن سروش ؟ ! آيا اينها يك سلسله سخنان ياوه و بی ربط نيست ؟ اگر اينها را ياوه و بی ربط ندانيم پس با كشف بزرگ شاعر سترگ معاصر ( ! ) چه كنيم ؟ اين كيست كه از يك طرف رستاخيز را انكار می‏كند و از طرف ديگر " انسان " را به گونه‏ای ديگر می‏بيند ، دل را " جام جم " ، " گوهری كه‏ از كان جهانی دگر " است ، قطره‏ای كه " خيال حوصله بحر می‏پزد " ، " پادشاه سدره نشين " می‏خواند و به " انسان قبل الدنيا " و " انسان بعد الدنيا " معتقد است ، دنيا را كشتزار جهانی ديگر معرفی‏ می‏كند ، دغدغه " نامه سياه " دارد و تن را غباری می‏داند كه " حجاب‏ چهره جانش " شده است
سالها دل طلب جام جم از ما می‏كرد
آنچه خود داشت زبيگانه تمنا می‏كرد
گوهری كز صدف كون و مكان بيرون است
طلب از گمشدگان لب دريا می‏كرد
گوهر جام جم از كان جهانی دگر است
تو تمنا زگل كوزه گران می‏داری
كه ای بلند نظر پادشاه سدره نشين نشيمن تو نه اين كنج محنت آباد است كاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه كه بس بی خبر از غلغل چندين جرسی
بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن
حيف باشد چو تو مرغی كه اسير قفسی
خيال حوصله بحر می‏پزد هيهات
چه هاست در سر اين نقطه محال انديش
حجاب چهره جان می‏شود غبار تنم
خوشا دمی كه از اين چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزای چومن خوش الحانی است
روم به روضه رضوان كه مرغ‏ آن چمنم
در آستين جان تو صد نافه مندرج
و آن را فدای طره ياری نمی كنی
آبرو می‏رود ای ابر خطا شوی ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده‏ايم
از نامه سياه نترسم كه روز حشر با فيض لطف او صد از اين نامه طی‏ كنم گوهر معرفت اندوز كه با خود ببری كه نصيب دگران است نصاب زر و سيم
تخم وفا و مهر در اين كهنه كشتزار
آنگه عيان شود كه بود موسم درو
مزرع سبز فلك ديدم و داس مه نو
يادم از كشته خويش آمد و هنگام درو
اين كافر كيست كه از طرفی مطابق تحقيق عميق و كشف بزرگ شاعر سترگ‏ معاصر ( ! ) در بی اعتقادی كامل بسر می‏برده و همه چيز را نفی و انكار می‏كرده ، و از طرف ديگر در طول شش قرن مردم فارسی زبان از دانا و بی‏ سواد او را در رديف اولياء الله شمرده‏اند و خودش هم جا و بی جا سخن از خدا و معاد و انسان ماورايی آورده است . ما كه كشف اين شاعر بزرگ‏ معاصر ( ! ) را نمی توانيم ناديده بگيريم ، پس معما را چگونه حل كنيم ؟ من حقيقتا نمی دانم آيا واقعا اين آقايان نمی فهمند يا خود را به نفهمی‏ می زنند ؟ مقصودم اين است كه آيا اينها نمی فهمند كه حافظ را نمی فهمند و يا می‏فهمند كه نمی فهمند ، ولی خود را به نفهمی می‏زنند ؟ شناخت كسی مانند حافظ آنگاه ميسر است كه فرهنگ حافظ را بشناسند و برای‏ شناخت فرهنگ حافظ لااقل بايد عرفان اسلامی را بشناسند و با زبان اين‏ عرفان گسترده آشنا باشند
عرفان ، گذشته از اينكه مانند هر علم ديگر اصطلاحاتی مخصوص به خود دارد ، زبانش زبان " رمز " است . خود عرفا در برخی كتب خود كليد اين‏ رمزها را به دست داده‏اند . با آشنايی با كليد رمزها بسياری از ابهامات‏ و ابهامات رفع می‏شود . اينجا به عنوان مثال موضوعی را طرح می‏كنم كه با اشعاری كه شاعر بزرگ معاصر ( ! ) به عنوان سند الحاد حافظ آورده مربوط می‏شود و آن موضوع " دم " يا " وقت " است
عرفا - و در اين جهت حكما نيز با آنها هم عقيده‏اند - معتقدند كه انسان‏ تا در اين جهان است بايد مراتب و مراحل آن جهان را طی كند ، و اين آيه‏ قرآن نيز مستند ايشان است : " « و من كان فی هذه اعمی فهو فی ا×خره‏ اعمی و اضل سبيلا »" ( 1 ) . محال است كه انسان در اين جهان چشم حقيقت‏ بينش باز نشده باشد و در آن جهان باز گردد . آنچه به نام " لقاء الله‏ " در قرآن كريم آمده است بايد در همين جهان تحصيل گردد . اينكه زاهدان‏ و متعبدان قشری می‏پندارند كه با انجام يك سلسله اعمال ظاهری ، بدون‏ اينكه نفس در اين جهان اطوار خود را طی كرده باشد ، می‏توان به جوار قرب‏ الهی رسيد ، خيال خام و وعده " نسيه " شيطانی است . فخرالدين رازی در يك رباعی چنين می‏گويد :
ترسم بروم ، عالم جان ناديده
بيرون روم از جهان ، جهان ناديده
در عالم جان چون روم از عالم تن ؟
در عالم تن ، عالم جان ناديده

پاورقی : . 1 اسراء / . 72

عارف كه همواره با زبان طنز ، زاهد را مورد ملامت قرار می‏دهد و از " نقد " دم می‏زند و نسيه را بی اعتبار می‏شمارد ، اين حقيقت را می‏گويد
اگر حافظ می‏گويد :
من كه امروز بهشت نقد حاصل می‏شود
وعده فردای زاهد را چرا باور كنم
چنين منظوری دارد و با اشعار ديگرش منافات ندارد
بعضی پنداشته‏اند حافظ تناقض گويی می‏كند و يا در يك دوره يك جور عقيده داشته و در دوره ديگر جور ديگر و يك گردش 180 درجه‏ای كرده است
بعضی ديگر پا را از اين هم بالاتر گذاشته و مدعی شده‏اند حافظ در هر شبانه‏ روز يك بار تغيير عقيده می‏داده است ، سرشب به عيش و نوش و باده‏ گساری و ساده بازی مشغول بوده و سحرگاه يكسره به دعا و نياز و نيايش و توبه و انابه می‏پرداخته است ، چون به همان اندازه كه درباره باده و ساده‏ سخن گفته است از سحر خيزی و گريه سحری سخن گفته است
من نمی دانم كسانی كه مفهوم عيش حافظ را به " خوش باشی " و به‏ اصطلاح به اپيكوريسم توجيه می‏كنند ، اين بيت را چگونه تفسير می‏كنند :
نمی بينم نشاط " عيش " در كس
نه درمان دلی نه درد دينی
يا می‏گويد :
عشرت كنيم ورنه به حسرت كشندمان
روزی كه رخت جان به جهان دگر كشيم
" دم " يا " وقت " كه عارف بايد آن را مغتنم شمارد تنها اين‏ نيست كه كار امروز را به فردا نيفكند ، بلكه هر سالكی در هر درجه و مرتبه‏ای كه هست " وقت " و " دم " مخصوص به خود دارد . حافظ می‏گويد : من اگر باده خورم ورنه چه كارم با كس حافظ راز خود و ( عارف وقت‏ ) خويشم يا می‏گويد : قدر ( وقت ) ار نشناسد دل و كاری نكند بس خجالت كه از اين حاصل‏ ( اوقات ) بريم فعلا مجال بيش از اين نيست . اين بنده در سه چهار سال پيش در دانشكده‏ الهيات و معارف اسلامی پنج كنفرانس درباره " عرفان حافظ " دادم . اقلا پنج كنفرانس ديگر هم لازم بود كه تا اندازه‏ای پرده از روی انديشه‏های‏ تابناك اين سالك راه حق كه بحق او را " لسان الغيب " خوانده‏اند ، برداشته شود . يادداشتهايش موجود است و شايد روزی موفق به تنظيم و پخش‏ و نشر آنها بشوم . جای تأسف است كه مردی آنچنان ، اينچنين تفسير می‏شود . به هر حال ، مادی مسلكان از چسباندن حافظ به خود طرفی نمی بندند
يكی ديگر از شخصيتهايی كه اخيرا مادی مسلكان برای توجيه خود دست به‏ تحريف او زده‏اند ، حسين بن منصور حلاج است . حلاج يك شخصيت جنجال انگيز در جهان اسلام است . من در اينجا نمی خواهم درباره اين شخصيت جنجالی‏ بحث كنم . درباره اين مرد دو نظريه مختلف وجود داشته است : عرفا ، و از آن جمله حافظ ، او را عارفی بلند قدر می‏دانند كه به مقام‏ " فناء فی الله " و " بقاء بالله " رسيده بوده است و از مقاماتش كه‏ برای مردم قشری قابل فهم و درك نبوده بازگو می‏كرده است و همين باعث‏ قتلش شد . حافظ می‏گويد :
مشكل خويش بر پير مغان بردم دوش
كو به تأييد نظر حل معما می‏كرد
گفت آن يار كزو گشت سردار بلند
جرمش آن بود كه اسرار هويدا می‏كرد
عرفا معتقدند كه " انا الحق " گفتن ادعای خدايی نيست ، ادعای فنا و انجذاب در خداست و اين گونه انجذابها را كسی درك می‏كند كه خود احيانا اين جاذبه را حس كرده باشد . حافظ می‏گويد :
رموز سر انا الحق چه داند آن غافل
كه منجذب نشد از جذبه‏های سبحانی
محمود شبستری در بيان اينكه " انا الحق " حلاج ، ادعای فنا و مظهريت‏ است نه الوهيت ، می‏گويد :
روا باشد انا الحق از درختی
چرا نبود روا از نيكبختی
او در اين بيت اشاره دارد به داستان موسی و وادی ايمن و شجره طور كه‏ در قرآن آمده موسی از درخت شنيد : " « اننی انا الله لا اله الا انا فاعبدنی »" ( 1 )
حاجی سبزواری حكيم و عارف بزرگ قرن سيزدهم می‏گويد : موسی يی نيست كه دعوی انا الحق شنود ورنه اين زمزمه اندر شجری نيست‏ كه نيست از طبقه عرفا و حكيمان عارف مشرب كه بگذاريم ، ديگران غالبا او را مردی شعبده باز دانسته‏اند كه ادعای عرفان و " حلول " می‏كرده است
بعضی مانند هجويری و عطار به دو شخصيت به اين نام قائل‏اند كه اتفاقا معاصر يكديگر بوده‏اند : يكی عارف كامل ، ديگری شعبده باز

پاورقی : . 1 طه / . 14

در ميان مستشرقين غربی ظاهرا هيچ كس به اندازه ماسينيون درباره‏ حلاج كار نكرده است . ماسينيون ، حلاج را يك عارف پاك مسلمان و شهيد عرفان می‏نامد
برخی مادی مسلكان معاصر خواسته‏اند از حلاج يك مادی منكر خدا بسازند كه‏ نه تنها اعتقاد به خدا نداشته است ، به هيچ وجه هم نمی خواسته با ادعای‏ حلول خدا در خود ، به خدا رسيدن و خدا شدن خود را تبليغ كند ، بلكه‏ می‏خواسته انديشه انكار خدا را تبليغ نمايد . اين گروه بر خلاف گروه اول‏ كه حلاج را يك عارف و اصل می‏دانند و او را مبلغ انديشه " وصل " می‏شمارند و بر خلاف گروه دوم كه او را يك دروغزن می‏دانند و مبلغ انديشه‏ " حلول " می‏شمارند و به هر حال هر دو دسته تبليغات حلاج را براساس‏ قبول وجود خداوند تلقی می‏كنند ، او را منكر خدا و مبلغ انديشه انكار و نفی خدا می‏شمارند . اينها می‏گويند حلاج نمی خواسته برای خود مقامی ، اعم‏ از " وصل " يا " حلول " ، اثبات كند ، بلكه فقط می‏خواسته خدا را نفی‏ و انكار نمايد . طبق نظر اين مدعيان ، حلاج نه تنها يك ماترياليست تمام‏ عيار بوده ، منطقا نيز از منطق ديالكتيك پيروی می‏كرده است . يعنی‏ ماترياليسم او ماترياليسم ديالكتيك بوده و همان فلسفه و منطق را داشته‏ كه هزار سال بعد از او ماركس و انگلس با تكيه بر ماترياليسم فوير باخ و منطق هگل در جهان علم كردند ، و نه تنها شخصا يك ماترياليست ديالكتيسين‏ بوده ، درد خلق و رنج توده‏های زحمتكش را داشته و هدفش تشكيل حزب و جمعيت برای واژگون كردن رژيم فئوداليسم حاكم و نهادهای وابسته به آن‏ بوده است
از نظر ما مهم اين نيست كه بدانيم آيا يك نفر به نام حسين حلاج وجود داشته و همه قضايايی كه نسبت داده می‏شود ، به يك نفر تعلق دارد و يا دو نفر بوده‏اند : يكی عارف و مسلمان و پاك نهاد ، و هم او بوده كه انا الحق گفته ، و ديگری مردی شعبده باز و حيله‏گر بوده كه با قرامطه ارتباط داشته است . و همچنين اين جهت برای ما مهم نيست كه بدانيم بر فرض اينكه يك نفر بوده نه دو نفر ، آيا او به عنوان يك‏ فرد ، مؤمن و مسلمان بوده يا ملحد و ماترياليست . آنچه فعلا برای ما مهم‏ است اين است كه بدانيم اين آقايان مادی مسلك معاصر چه اندازه در گفته‏های خود صداقت دارند و چه اندازه " علمی " می‏انديشند ، و ديگر اينكه بدانيم ماترياليسم در ايران از نظر منطقی چه اندازه در تنگنا قرار گرفته كه به اين تشبثات دست می‏زند
كتابی اخيرا به نام حلاج منتشر شده و يكی از روزنامه‏های ملی ( ! ) بدون‏ هيچ نظر خاصی و بدون هيچ انگيزه غير ملی ( ! ) دو صفحه در دو روز به‏ معرفی و تقريظ بر اين كتاب اختصاص داد ! اين كتاب مدعی است كه حلاج در دوره آخر عمر خود يك ماترياليست تمام عيار بوده است ، و مدعی است كه‏ افكار مترقی ماترياليستی حلاج همه در آن عده از آثار او بوده كه سوزانده‏ شده و اثری از آنها در دست نيست . ( اما به چه دليل چنين افكاری در آن‏ كتابها بوده است ، معلوم نيست . ) از نظر مؤلف اين كتاب حالا كه آنها از بين رفته و اظهار نظرهای گروههای مختلف موافق و مخالف حلاج همه مورد تخطئه قرار می‏گيرد ، پس يگانه مدرك ، آثار منسوب به اوست كه باقی‏ مانده است
مؤلف كتاب اقرار می‏كند كه اشعار فارسی منسوب به حلاج از او نيست
باقی می‏ماند كتاب طاسين الازل او كه مورد استناد ماسينيون است و ماسينيون به استناد آن اثر ، او را عارفی مسلمان و شهيد عرفان می‏داند ، و ديگر اشعار عربی او . مؤلف كتاب در انتساب طاسين الازل به حلاج ترديد می‏كند ، باقی می‏ماند اشعار عربی حلاج كه در اختيار همه بوده است ، و مدعی‏ می‏شود اين اشعار از نظر مضمون متناقض‏اند . بعضی اشعار ، او را متفكری‏ ملحد و بعضی ديگر او را عارفی زاهد می‏نمايانند . لهذا مؤلف بدون هيچ‏ دليل آن اشعار را به سه دوره مختلف از عمر حلاج تقسيم می‏كند : دوره عرفان‏ و تصوف كه دوره مذهبی بودن اوست ، دوره ترديد ، و بالاخره دوره الحاد و عصيان . از جمله اشعار دوره‏ عرفان و تصوف او - و به قول مؤلف كتاب حلاج " دوره از خود بيگانگی او " - اشعاری است به اين مضمون : " عنايت و ياری او كه مانند رمزی به نظر می‏رسد ، چونان برقی ناگهان‏ از افق رحمت خدايی جستن می‏كند و مانند برق همه را روشن می‏كند . . . همه‏ چيز گواهی می‏دهند كه هرچه هست اوست و من نيز بر اين عقيده‏ام و در حقيقت هرچه هست اوست " ( 1 )
اما آنچه بر دوره الحاد او دلالت دارد " انا الحق " گفتن او و يا اشعار معروف "
اقتلونی يا ثقاتی
أن فی قتلی حياتی
" است كه به اصطلاح مفهومی ديالكتيكی دارد ، زيرا زندگی را در درون مرگ‏ جستجو می‏كند ، يا اشعار ديگر عرفانی از اين قبيل كه مانند آنها را متشرع‏ ترين عرفا - كه حتی در نزد بعضی به قشری بودن متهم‏اند از قبيل خواجه‏ عبدالله انصاری - هم گفته‏اند و هر كس به اصطلاحات اهل عرفان آشنا باشد ، مفاهيم آنها را به خوبی درك می‏كند
اگر جمله‏هايی از قبيل "
ان فی قتلی حياتی
" دليل بر انديشه مادی ديالكتيكی باشد ، پس تكليف ما با نهج البلاغه‏ علی ( عليه السلام ) چه می‏شود كه می‏گويد : " « فالموت فی حياتكم مقهورين‏ ، و الحياه فی موتكم قاهرين » " ؟ ( 2 )
مؤلف از طرفی می‏گويد حلاج انديشه‏های ماترياليستی را تبليغ می‏كرد و از طرف ديگر اقرار دارد كه حلاج در پی ياد گرفتن شعبده و جادو و كارهای‏ معجزه مانند بود كه خود او را به صورت پيغمبران جلوه دهد ( 3 )

پاورقی : . 1 علی مير فطروس : حلاج ، ص . 140 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 51 . 3 علی ميرفطروس : حلاج ، ص . 148

اگر واقعا او انديشه ماترياليستی داشته ، يكی از انديشه‏هايی كه با آنها مبارزه می‏كرده معجزه و خرق عادت بوده است . آيا حلاج با معجزه و " شخصيت ، ثمره تكامل تاريخی - اجتماعی و شخصی و بروز ارزشهای‏ اجتماعی انسان است . شخصيت محصولی است از يك روند تاريخی - اجتماعی‏ كه در جريان پراتيك و درك ارزشهای اجتماعی حادث می‏شود ، شكل می‏گيرد ، قوام می‏يابد و برای پاسخ دادن به يك ضرورت عينی و تاريخی به ميدان‏ كشيده می‏شود " ( 1 )
از طرف ديگر ، آنجا كه پای شخصيت حلاج به عنوان يك متفكر بزرگ مادی‏ به ميان می‏آيد ، می‏گويد : " اشعاری كه انديشه‏های مترقی حلاج را بازگو می‏كردند ، اگر چه به طور كلی سوزانده شدند ، اما تعدادی از آثار و اشعار موجود او دارای ذخايری از انديشه‏های ا لحادی و ديالكتيكی می‏باشد . اين آثار بر وحدت و پيوستگی‏ متقابل اشياء و تبديل و تحول اشياء به يكديگر و بر پيدايی و ناپيدايی‏ آنها تأكيد می‏نمايد : " معرفه در ضمن نكره مخفی است و نكره در ضمن‏ معرفه مخفی است " . ( شرح شطحيات ، ص 428 " ( 2 )
من فعلا به مفهوم اين جمله‏ها كه از " شطحيات " حلاج شمرده شده كاری‏ ندارم ، می‏خواهم بدانم آيا طبق فلسفه‏ای كه شما پيرو آن هستيد ، امكان‏ دارد كه در يازده قرن پيش انديشه‏هايی كه به عقيده شما تنها در قرن 19 مسيحی و 13 هجری آن هم در محيط صنعتی اروپا می‏توانسته پديد آيد ، از مغز حلاج بيرون آمده باشد ؟ !

پاورقی : . 1 همان كتاب ، ص . 115 . 2 همان كتاب ، ص . 152

ماترياليسم در ايران در يكی دو سال اخير به نيرنگ تازه‏ای بس خطرناك‏ تر از " تحريف شخصيتها " دست يازيده است و آن تحريف آيات قرآن‏ كريم و تفسير مادی محتوای آيات با حفظ پوشش ظاهری كه فهميد همه پديده‏های اجتماعی ريشه مادی طبقاتی دارد ، خودبخود پيوند خويش را با مذهب قطع می‏كند

پاورقی : . 1 ماترياليسم ديالكتيك
. 2 ص 284 ، ضميمه چهاردهم

ماترياليسم در شكل جديد كه كمتر از نيم قرن است در ايران برای خود جای‏ پايی پيدا كرده است ، در ابتدا نه منطق الهيون را در سطحی كه بعد با آن‏ مواجه شد پيش بينی می‏كرد و نه مذهب را در ميان عموم طبقات و بالاخص‏ توده‏ها اين اندازه ريشه دار می‏دانست . می‏پنداشت به سادگی می‏تواند حريف‏ را ، هم از ميدان منطق و استدلال و هم از صحنه اجتماع خارج سازد . اما در عمل اين حساب غلط از آب در آمد . اكنون كه نه از راه منطق و استدلال و نه از راه به اصطلاح وارد كردن خود آگاهی طبقاتی در انديشه توده‏ها طرفی‏ نبسته و عملا قوی ترين و با نفوذترين نيروها را در ميان عموم طبقات ، و بالخصوص طبقه محروم و ستم كشيده ، نيروی مذهب تشخيص داده ، به اين فكر افتاده كه از خود مذهب عليه مذهب استفاده كند
مطالعه نوشته‏های به اصطلاح تفسيری كه در يكی دو سال اخير منتشر شده و می‏شود ، ترديدی باقی نمی گذارد كه توطئه عظيمی در كار است . در اينكه‏ چنين توطئه‏ای از طرف ضد مذهبها برای كوبيدن مذهب در كار است ، من‏ ترديد ندارم . آنچه فعلا برای من مورد ترديد است اين است كه آيا نويسندگان اين جزوه‏ها خود اغفال شده‏اند و نمی فهمند كه چه می‏كنند ، و يا خود اينها عالما عامدا با توجه به اينكه با كتاب مقدس هفتصد ميليون‏ مسلمان چه می‏كنند ، دست به چنين تفسيرهای ماترياليستی زده و می‏زنند ؟ ما نظر به اينكه در اين نوشته‏ها آثار و علائم خامی و بی سوادی را فراوان‏ می بينيم - و به چند نمونه اشاره خواهيم كرد - ترجيح می‏دهيم كه فعلا ماترياليسمی را كه به صورت تفسير آيات قرآن در اين يكی دو سال اخير تبليغ می‏شود ، " ماترياليسم اغفال شده " بناميم و اگر پس از اين‏ تذكرات ، باز هم راه انحرافی خود را تعقيب كردند ، ناچاريم آن ماترياليسم را " ماترياليسم منافق " اعلام نماييم
من در اينجا از همه سروران و فضلا و دانشمندان با حسن نيت اين كشور دعوت می كنم كه در آنچه من اكنون می‏گويم با ديده دقت و بی طرفی بنگرند و اگر واقعا احساس می‏كنند كه من اشتباه می‏كنم به من تذكر دهند و منطقا اشتباه مرا به من ثابت كنند . من خدا را گواه می‏گيرم كه حاضرم صريحا به‏ اشتباه خودم اعتراف كنم
به اين نكته توجه دارم كه تدبر در قرآن مجيد حق هر فرد مسلمانی است و در انحصار فرد يا گروهی نيست . و باز به اين نكته توجه دارم كه برداشتها هر اندازه بی غرضانه باشد ، يك جور از آب در نمی آيد . هر كسی ممكن‏ است ديدگاه ويژه‏ای داشته باشد و حق دارد با توجه به درك مفاهيم لغات و وارد بودن به اسلوب زبان عربی و اسلوب خاص قرآن و با توجه به شأن نزول‏ آيات و تاريخ صدر اسلام و با توجه به آنچه مسلم است كه از ناحيه ائمه‏ اطهار ( عليهم السلام ) در تفسير آيات رسيده است و با توجه به پيشرفتهای‏ علوم ، در آيات قرآن مجيد تدبر نمايد و برداشتهای خود را كه لااقل خودش‏ بينه و بين الله به آنها معتقد است ، به عنوان تفسير يا هر عنوان ديگری‏ در اختيار ديگران بگذارد . اما می‏دانيم در طول تاريخ از طرف گروههايی از " باطنيه " و غير باطنيه تفسيرهايی از آيات شده است كه آنها را به‏ حساب تفسير و برداشت نمی توان گذاشت ، مسخ و تحريف است نه برداشت و تفسير
من ترجيح می‏دهم در مطالبی كه می‏خواهم تذكر دهم ، خود اين نويسنده و يا نويسندگان را - كه فرض ما فعلا بر اين است كه اغفال شده‏اند و قصد خيانتی‏ در كار نيست - مخاطب قرار دهم
عزيزان من ! شما در مقدمه تفسير خود از وضع تفاسير و مفسرين گذشته‏ مطالبی نوشته‏ايد كه تنها در خطابه و منبر كه كسی از كسی مدرك و دليل نمی‏ خواهد بايد به كاربرده شود . كی و كجا وضع تفسير و مفسر آنچنان بوده كه‏ شما نوشته‏ايد ؟ آيا تاريخ را با چشم به هم گذاشتن و خطابه سرايی می‏توان رقم زد ؟ آيا اگر هزارها مفسر معروف و غير معروفی كه در تاريخ آمده و رفته‏اند به شما عرضه بدارند ، می‏توانيد با همان معيار طبقاتی خودتان آنها را توجيه كنيد ؟ من نمی خواهم بيش از اين‏ درباره اين بررسی - كه بسی طولانی است - با شما سخن بگويم
شما در تفسير خود ، معيار را اين قرار داده‏ايد كه كتاب هر مؤلف را از طريق آشنايی با خواست او و طرز تفكر او می‏توان تفسير كرد و ما خواست‏ خدا و طرز تفكر خدا را ( برای اولين بار ) به دست آورده‏ايم كه : " اراده خداوند ، " انقلابی " است و " طرز تفكر " خداوند بر اين‏ اساس استوار است كه توده‏های ضعيف و محروم شدگان تاريخ بر قدرتمندان و اربابان و صاحبان زر و زور چيره شوند و غالب گردند و برای تحقق اين‏ اراده است كه خداوند " تشكيل حزب " داده است ، حزبی كه همه نيروهای‏ متكامل جهان را به همراهی قشر پيشتاز انقلابگر در پوشش خود فرو برده است‏ ، و در مقابل ، قدرتمندان و طواغيت و شياطين‏اند كه مانع تحقق اراده‏ خداوند می‏گردند . تنها با ديد انقلابی و براساس ايدئولوژی و طرز تفكر خداوند است كه می‏توان به قرآن نگريست و حقايق آن را دريافت . . . "
از نظر شما قرآن جز " فلسفه مدون حزب خدا " نيست ، فلسفه‏ای كه تنها يك هدف دارد و آن پيروز گردانيدن محروم شدگان بر قدرتمندان است ، تمام‏ مسائل قرآن بر محور انقلاب و فلسفه انقلاب است ، خداوند حزب تشكيل داده‏ و حزب خدا همه نيروهای متكامل جهان - دارای هر عقيده و مذهب - می‏باشند و خداوند می‏خواسته است يك حزب تشكيل دهد و يك فلسفه انقلابی برای حزب‏ بنويسد و همين كار را هم كرده است ، برای فهم فلسفه انقلاب ، انقلابی‏ بودن كافی است و شرط ديگری ندارد و با انقلابی نبودن هيچ شرطی مفيد نيست‏ . لهذا آنجا كه خواسته‏ايد به مفسر بزرگ معاصر - كه البته گناه بزرگش تأليف كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نقد ماترياليسم ديالكتيك است - اهانت كنيد ، گفته‏ايد : " مفسر قرآن در نظام استعماری بايد كوهی از سواد و فلسفه و منطق و حكمت و كلام و فقه و اصول و صرف و نحو . . . باشد كه سنگينی آنها او را آزار داده و از ميان " تن " ها به " تنهايی " بكشاند ، زيرا به مفاد آيه كريمه هر كس وزنش سنگين تر باشد پيروز است . . . " ( 1 )
بدون شك برنامه مبارزه با طواغيت جزء برنامه قرآن است و بدون شك‏ اسلام يك دين انقلابی است ، ولی آيا همه مسائلی كه در قرآن مطرح شده در اين جهت و برای اين منظور است و قرآن برنامه ديگری جز اين برنامه ندارد و در نتيجه همه آيات قرآن و رواياتی كه درباره لوح و عرش و ملك و قيامت و نماز و روزه است ، بايد در اين زمينه پياده شود ؟ آيا انقلاب‏ قرآن و " حزب الله " ، انقلاب شكم است و ريشه اقتصادی و طبقاتی دارد ، يا انقلاب " سر " است و ريشه در فطرت آدمی دارد ؟ شما می‏گوييد منظور از اينكه امام بايد تفسير كند ، اين است كه : " انديشه مفسران به سان انديشه امام باشد و بر مبنای آموزشها و اعمال‏ او شكل گرفته باشد ، يعنی تفسيرگو كسی باشد كه در شرايط حساس و درگيريهای سخت و تضادهايی كه امامان ما با آنها روبرو بوده‏اند ، قرار بگيرد و از آگاهی و شناخت مخصوص امام برخوردار باشد تا از عهده حل اين‏ گونه تضادها برآيد . . "
خلاصه برای اينكه تفسير ، تفسير امام باشد دنبال سخن امام رفتن ضرورتی‏ ندارد ، بايد تفكر ، تفكر امام باشد و تفكر آنگاه تفكر امام خواهد بود كه‏ فرد از نظر طبقاتی در طبقه امام ( طبقه محرومان تاريخ ) باشد و عملا درگيريهای طبقاتی او را داشته باشد تا مانند او تجربه كند و بينديشد

پاورقی : . 1 از ادامه نقل اين اهانتها معذورم

آيا واقعا معنی رجوع به ائمه در تفسير آيات همين است ؟ آيا شما خودتان به اين مطلب معتقديد ، يا می‏خواهيد بدين وسيله ديگران را اغفال‏ كنيد ؟ شما از وجدان انقلابی و صداقت انقلابی دم می‏زنيد ، همان وجدان و صداقت انقلابی شما را به گواهی می‏طلبم . آيا واقعا شما نمی‏دانيد تعبيراتی‏ از اين قبيل : اراده خدا انقلابی است ، طرز تفكر خدا چنين است و خداوند برای تحقق خواست خودش حزب تشكيل داده است و قرآن جز يك فلسفه مدون‏ حزب انقلابی محتوايی ندارد ، صحيح نيست ؟ شما حتی اطلاع از تاريخ صدر اسلام و شأن نزول آيات را هم لازم نشمرده و زحمت يك بررسی مختصر تاريخ اسلام را هم به خود نداده‏ايد و آنگاه به‏ تفسير قرآن و تدوين ايدئولوژی اسلامی دست زده‏ايد . شما آنجا كه می‏خواهيد دو قطبی شدن جامعه اسلامی را بلافاصله بعد از پيغمبر توجيه كنيد و خانه‏ فاطمه را مركز محرومان و كسانی كه دستشان به اصطلاح به دم گاوی بند نبوده‏ معرفی كنيد و به گرايشهای شيعيان از قبيل ابوذر و مقداد و بلال جنبه مادی‏ و طبقاتی بدهيد ، درباره خانه فاطمه ( عليها السلام ) و مظلوميت اهل اين‏ خانه و به آتش كشيده شدن آن خانه داد سخن می‏دهيد ، آنگاه می‏گوييد : " در همان حال [ كه خانه فاطمه ( عليها السلام ) به آتش كشيده می‏شود ] در خانه روحانی بزرگ و يهودی منافق " عبدالله بن ابی " كه مدتها بر ضد انقلاب می‏جنگيد و اكنون وارد انقلاب شده و جبهه خارجی را مبدل به جبهه‏ داخلی كرده و بالاتر آنكه مفسر قرآن هم شده و حتی پس از گذشتن هزار و چهارصد سال هم می‏بينيم كه نبوغ تفسيری عده‏ای از مفسرين ما هم مرهون تجزيه‏ و تحليلها و برداشتها و اقوال همين مفسر شهير است و البته از موقعيت‏ خاصی هم برخوردار است چه از قدما می‏باشد هر روز صدها نفر در پای كرسی‏ تفسير او حاضر می‏شوند "
عبدالله بن ابی همان منافق مشهور است كه از اشراف مدينه بود و موقعيت مهمی داشت و به واسطه اسلام متزلزل شد و تا چند سال بعد بعد از پيغمبر رخ داد و نبردی سهمگين ميان مسلمانان و پيروان مسلمه كذاب‏ واقع شد نام می‏بريد و می‏گوييد : " تعداد زيادی از مسلمانان به قتل رسيدند كه تعداد كشته شدگان از هزار تا هزار و دويست نفر گفته شده است و در ميان آنان هفتصد و يا چهارصد و پنجاه و يا به كمترين شماره هفتاد تن از حاملان و حافظان قرآن بودند كه در تارك درخشان اين گروه نام سالم موسی بن حذيفه ( مولی ابی حذيفه ) ديده‏ می‏شود . . . پيداست كه بنيانگذاران اين جنگ چه كسانی بودند "
آيا می‏دانيد اين آقای سالم كه شما او را در تارك درخشان شهدای حافظ قرآن در يمامه قرار می‏دهيد كيست ؟ اين سالم همان فردی است كه گروه‏ يورش به خانه علی و زهرا و به آتش كشيدن آن خانه را رهبری می‏كرد . اين‏ شخص در گروه همان كسانی بود كه شما هم آنها را به طنز " صحابه كبار " می‏خوانيد و در قطب مخالف علی قرار می‏دهيد . اين فرد همان است كه خليفه‏ دوم هنگام مرگ گفت : اگر سالم زنده می‏بود كار را به شورا نمی افكندم ، يعنی در تقدم او بر علی و پنج عضو ديگر شورا ترديد نداشتم
سالم يك ايرانی آزاد شده اهل اصطخر است . من می‏دانم كه اين همه عنايت و لطف شما به او از آن جهت است كه او به تعبير شما از محرومان تاريخ و از به اسارت گرفته شده‏ها و مستضعفين تاريخ است
اسارت و بردگی سالم به دوره قبل از مدينه و قبل از جنگهای اسلامی منتهی‏ می‏شود . شما طبق فلسفه‏ای كه از آن پيروی می‏كنيد و آن را يكی از معيارهای‏ تفسير قرآن قرار داده‏ايد ، فكر كرده‏ايد كه چون سالم از محرومان تاريخ‏ است ، پس يك انقلابی واقعی و مؤمن واقعی است و از نظر موضع اجتماعی‏ همرديف سلمان و ابوذر و مقداد و بلال است ، يعنی موضع طبقاتی او كافی‏ است كه او را يك انقلابی واقعی قرار دهد و بر تارك درخشان همه شهيدان و حافظان قرآن يمامه بنشاند . غافل از آنكه آن خانه‏ای كه به اعتراف خود شما خانه مردم و خانه توده بوده است ( خانه فاطمه عليها السلام ) به دست‏ همين فرد توده‏ای به آتش كشيده شد
آيا اينها دليل بی اطلاعی شما از تاريخ صدر اسلام نيست ؟ آيا اينها معيارهای شما را در فلسفه تاريخ بكلی بی اعتبار نمی كند ؟ آيا اينها كافی‏ نيست كه شما در ارزيابيها و تفسيرهای خود از تاريخ تجديد نظر كنيد و فی‏ المثل قضاوتها و انديشه‏ها و گرايشها و تفكرات هزار ساله مفسرين و فقها و حكما و عرفا و زهاد و عباد را آن گونه توجيه مادی و طبقاتی نفرماييد ؟ ! شما در تفسير آيه كريمه " « الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون »" ( 1 ) درباره ايمان به غيب اينچنين می‏گوييد : " مفسرين ، غيب را آنچه كه ديدنی نيست ، اعم از خداوند يا فرشتگان و . . . از اين قبيل دانسته‏اند ، حال آنكه اولا خداوند و فرشتگان و . .
غيب نيستند ، ثانيا با طرح عنوان متقين ، مسأله ايمان به خدا مطرح شده و گذشته است "

پاورقی : . 1 بقره / . 3

آنگاه خودتان ، غيب و ايمان به غيب را اينچنين تفسير می‏كنيد : " منظور از غيب معهود و شناخته شده ( 1 ) ، همان مراحل ابتدايی رشد انقلاب توحيدی و زمان انجام تحولات كمی است "
خلاصه مدعی هستيد كه مقصود از ايمان به غيب كه در قرآن آمده ، اين است‏ كه مؤمنين بدانند انقلاب مرحله پنهانی دارد و در آن مرحله مبارزه بايد پنهانی باشد ، اين مرحله مرحله‏ای است كه نظام حاكم هنوز مسلط است و انقلاب مرحله رشد تدريجی را می‏پيمايد تا تغيير تدريجی كمی تبديل به تغيير كيفی دفعی شود ( اصل چهارم ديالكتيك ) و نظام جديد مستقر گردد و انقلاب‏ از مرحله غيب به مرحله شهادت برسد
من سخنم اين نيست كه انقلاب مرحله غيب و شهادت دارد يا نه ، قطعا دارد . انقلاب اسلامی كه برخلاف تصور شما انقلاب سر بود نه انقلاب شكم ، انقلاب انسانی و فطری بود نه انقلاب طبقاتی مرحله پنهان را در مكه طی كرد و مرحله آشكار را در مدينه . سخن من اين است كه آيا شما واقعا در وجدان‏ خودتان احتمال می‏دهيد كه منظور اين آيه همين مطلب باشد ؟ آيا انقلابيون‏ عصر پيغمبر از قبيل سلمان و ابوذر و مقداد مفهومشان از ايمان به غيب‏ همين معنی بود ؟ آيا آنها در دوره مدينه موضوع ايمان به غيب را منتفی‏ شده تلقی می‏كردند ؟ ! شما در تفسير جمله " « و با×خره هم يوقنون »" ( 2 ) می‏گوييد : " اينان به نظام برتر در مرحله شهادت انقلاب يقين دارند و می‏دانند كه‏ اين موضعگيريهای خاص و اين روش انقلابی ، سرانجام آنان را به هدف خويش‏ كه رسيدن به نظام برتر است ، می‏رساند . . "

پاورقی : . 1 يعنی الف و لام " الغيب " ، الف و لام عهد است
. 2 بقره / . 4

شما هر جا كه نام دنيا آمده آن را با كلمه " زندگی پست‏تر " ترجمه‏ كرده‏ايد ، كه اصل ترجمه درست است ، ولی مقصود از زندگی پست‏تر را منحصرا زندگی در نظام به اصطلاح سرمايه‏داری قرار داده‏ايد و آخرت را كه به " نظام برتر " ترجمه كرده‏ايد ، به معنی نظام عادلانه‏ سوسياليستی ، كه بعد از اين نظام برقرار خواهد شد ، دانسته‏ايد
آيا واقعا شما خود باور داريد كه منظور از آخرت در قرآن ، نظام برتر از زندگی در همين جهان است ؟ يعنی مقصود از دنيا ، زندگی در نظام‏ سرمايه‏داری و مالكيت است و مقصود از آخرت ، زندگی در نظام تكامل يافته‏ سوسياليستی است ؟ آيا اينها ملعبه قرار دادن قرآن نيست ؟ اگر نيست پس‏ چيست ؟ شما جمله " « و يقيمون الصلوه » " را اين طور تفسير كرده‏ايد : " آنان برای تحقق ايمان خود ، آن پيوستگی را كه در زبان مذاهب ، نماز خوانده می‏شود بر پای می‏دارند "
آنگاه چنين گفته‏ايد : " اين نشانه تنگ نظری و محدود نگری مفسرين و مترجمين است كه كلماتی‏ از اين قبيل را از معنای عام خود بازداشته و محدود و محصور ساخته‏اند ، زيرا معنی " صلوه " از نظر لغوی آن نماز نيست . نماز شكل خارجی اين‏ پيوستگی و ارتباط بين عناصر انقلابی همراه و نمودهای برتر و قوانين حاكم‏ بر آفرينش است . . . قرآن با انتخاب اين كلمه به يكی ديگر از اصول كلی‏ در همه انقلابات ، چه توحيدی و چه غير توحيدی ، توجه كرده ، منتها در انقلاب توحيدی ، اين اصول به نحو جالب تری خودنمايی می‏كند كه به روزگار غيب انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی پيوستگی ، چه از نظر فكری و ايدئولوژيكی و چه از نظر عملی و پايگاههای انقلابی و نحوه اجرای تاكتيكها ، حكمفرما باشد . . . ديدگاه باز كادر رهبری حزب توحيدی نه تنها لازمه‏ ايمان به غيب ( 1 ) را برپا داشتن اين پيوند و رابطه و مستحكم‏تر ساختن‏ هر چه بيشتر آن می‏داند ، بلكه می‏خواهد اين رابطه از سطح عناصر انقلابی‏ مؤمن نسبت به يكديگر برتر آمده و در سطح آفرينش در رابطه خداوند و همه قوای وجود مطرح‏ گردد و به صورت نماز ، صورت خارجی يابد "

پاورقی : . 1 غيب انقلاب

اولا در كدام لغت و كدام تاريخ ، نماز ( صلوه ) به معنی پيوستگی ميان‏ اعضای يك حزب يا پيوستگی به طور مطلق آمده است ؟ ثانيا مگر قرآن‏ پيوستگی ميان اهل ايمان ( حزب الله ) را صريحا توصيه و تأكيد نكرده است‏ ؟ : " « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا » " ( 1 ) ( همه با يكديگر به ريسمان الهی چنگ بزنيد و از يكديگر جدا مباشيد ) . اكنون چه‏ ضرورتی هست كه هر جا نام " صلوه " آمده آن را به معنی پيوستگی عناصر انقلابی بگيريم و نماز معهود را به عنوان صورت عينی اين پيوستگی در رابطه‏ با كل هستی به حساب آوريم ؟ ثالثا اينكه می‏گوييد " به روزگار غيب‏ انقلاب ، بايد بين عناصر انقلابی نوعی پيوستگی . . . باشد " مفهومش اين‏ است كه در روزگار شهادت انقلاب ، دستور " « اقيموا الصلوه »" ( 2 ) بلا موضوع است ، همچنانكه نظير اين را در مورد جمله " « و مما رزقناهم‏ ينفقون »" گفته‏ايد . آيا مسلمانان صدر اسلام در دوره مدينه ، كه دوره به‏ اصطلاح شهادت انقلاب بود ، دستور " « اقيموا الصلوه » " و دستور " « و مما رزقناهم ينفقون »" را اجرا نمی كردند ؟ ! از شما می‏پرسم آيا از نظر قرآن ، پيوستگی عناصر مؤمن ، مولود و تابع‏ وابستگی انسان با خداست يا وابستگی انسان با خدا تابع و مولود و مظهر وابستگی عناصر مؤمن انقلابی است ؟ آيا نماز معهود مسلمانان صورت خارجی‏ پيوستگی مؤمنان است يا پيوستگی مؤمنان در حكم صورت اجتماعی پيوستگی‏ مؤمنان با خداست ؟

پاورقی : . 1 آل عمران / . 103 . 2 حج / . 78

شما خلود و جاودانگی را كه در قرآن آمده است ، همان گونه تفسير می كنيد كه فلاسفه مادی تفسير كرده و می‏كنند ، كه خلاصه‏اش اين است كه اگر فرد در طريق تكامل جامعه فانی گردد ، جاودان می‏گردد ، زيرا راه جاودان‏ است و تكامل جاودان است ، هر چند فرد فانی است . بگذريم از همه اشكالات ديگر ، قرآن خلود و جاودانگی را مخصوص مؤمنان و پيشتازان تكامل ، و انقلاب نمی داند ، كافران و منافقان را هم جاويد و خالد می‏داند . خلود و جاودانگی آنها را چگونه توجيه می‏كنيد ؟ شما از يك طرف در تفسير سوره حمد می‏گوييد : " مسأله خداخواهی اصل اساسی در قرآن است . الله يعنی ذات مقدسی كه‏ همه موجودات ، مات و مبهوت و ديوانه او می‏باشند و برای پيوستن و رسيدن‏ به او تلاشی پيگير و خستگی ناپذير دارند . . . مگر نه اين است كه اسم‏ حاكی از مسمی و كاشف از اوست ؟ آيا [ انسان ] چگونه با نام الله به‏ مسمای خداوند می‏تواند پی ببرد ؟ مگر خداوند ، آفرينش را احاطه نكرده‏ است و مگر الله در جزء جزء موجودات راه ندارد و حكومت نمی كند ؟ مگر چگونه با نام الله به ذات او می‏توان راه يافت ؟ آيا با به كار گرفتن‏ همين نام ، چشم انداز انسان مؤمن به قرآن به اندازه پهنای همه آفرينش‏ گستردگی و انبساط نمی يابد و آيا ظرف وجودی او از همه آفرينش گسترده‏تر و منبسط تر نمی شود ؟ آيا از همين جا به مفهوم اين سخن زيبای خدايی پی‏ نمی بريم كه : " تنها دل بنده مؤمن جايگاه خداست " ؟ پس ضمن آنكه‏ عنصر مؤمن نام خدا می‏برد و خود را و اله و حيران عظمت و بزرگی و جبروت‏ او می‏بيند و برای رسيدن به او و در قلب خود جای دادنش تلاش می‏كند ، به‏ آفرينش و موجودات آن هم می‏انديشد كه همه جويای الله و پويای او می‏باشند و تنها دل بدو بسته و پيوند بندگی را با او محكم كرده و رو به سوی او دارند "
اينها همه صحيح و درست و قابل تحسين ، اما از طرف ديگر در ضمن تفسير آيه 9 از سوره بقره " « يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم ». . . " كلمه الله به گونه‏ای تفسير می‏شود كه يكمرتبه انديشه درباره جمله‏های بالا هم عوض می‏شود كه همه آن تعبيرات از قبيل ذات مقدس ، همه موجودات و اله عظمت و جبروت او هستند و او را می‏جويند و تنها دل به او بسته‏اند و امثال اينها ، نه درباره آن ذات‏ مقدسی است كه قرآن او را به عنوان الله می‏شناساند كه منزه از هر نقص و حالت منتظره و مجرد از زمان و مكان است ، بلكه درباره واقعيت ديگری‏ است كه همه با او آشنا هستيم . كدام واقعيت ؟ چه ؟ : تكامل
در ذيل آن آيه چنين می‏خوانيم : " راستی از الله چه می‏فهميم ؟ جز تكامل مطلق ؟ جز آفرينش با همه‏ ابعادش ؟ و بالاخره جهان با حركت تكاملی‏اش به سوی يك بی نهايت بزرگ‏ ؟ " آيا الله در منطق قرآن يعنی تكامل مطلق ؟ تكامل ، حركت به پيش است و خداوند ، كمال و كامل مطلق است . فرق است ميان كمال و تكامل . مادی‏ مسلكان تكامل مطلق را می‏پذيرند ، كمال مطلق را نمی پذيرند . اختلاف مادی‏ با الهی بر سر كمال مطلق است كه هيچ حالت منتظره و نيستی و كاستی و حركت ندارد ، نه بر سر تكامل مطلق
آيا الله يعنی آفرينش با همه ابعادش ، يا اينكه الله يعنی آفريننده‏ همه آفرينش با همه ابعادش ؟ آيا الله يعنی جهان با حركت تكاملی‏اش به‏ سوی بی نهايت بزرگ ، يا الله آن بی نهايت بزرگی است كه جهان از او سر زده و به سوی او در حركت و صيرورت است ( « الا الی الله المصير ») ؟ الله به معنی تكامل مطلق ، به معنی آفرينش با همه ابعادش ، به معنی‏ جهان با حركت تكاملی‏اش به سوی بی نهايت بزرگ ، چيزی است كه هر بی‏ اللهی هم او را می‏پذيرد . شما اگر از فوير باخ و ماركس و انگلس و لنين‏ و استالين هم بپرسيد ، به چنين اللهی اعتراف دارند
خلاصه در اين تفسير همه نامها مذهبی است و ابتدا جلب توجه می‏كند از قبيل الله ، توحيد ، نبوت ، وحی ، ملك ، آخرت ، بهشت ، دوزخ ، روح ، نعيم ، عذاب ، توكل ، صبر ، تكامل ، انقلاب . . . اما همينكه به عمق و ژرفای برداشتها وارد می‏شويم ، همه از نظر ناپديد می‏شوند و به جای اينها معانی و مفاهيم ديگری جايگزين می‏گردند و جز لفظ چيزی باقی نمی ماند
عجيب اين است كه ادعا می‏شود كه ما می‏خواهيم فرهنگ اسلامی را فرهنگی‏ انقلابی كنم . شگفتا ! آيا انقلابی بودن و يا به نظر شما انقلابی شدن فرهنگ‏ اسلامی در گرو اين است كه محتوای معنوی آن را از آن بگيريم و محتوای مادی‏ جايگزين آن سازيم ؟ ! آيا انقلاب منحصر به انقلاب شكم و انقلاب ناشی از محروميت و موضع طبقاتی است ؟ آيا پيغمبر اسلام انقلاب سر و انقلاب روح و قلب برپا نكرد ؟ آيا اين گونه برداشت از انقلاب ، دانسته يا ندانسته ، تبليغ به سود ماترياليسم نيست كه تنها با برداشتهای ماترياليستی و توجيه‏ مادی تاريخ و جامعه و بالاخره با ماترياليسم تاريخی است كه می‏توان از يك‏ فرهنگ انقلابی دم زد ؟ اين بود شمه‏ای از تذكراتی كه می‏خواستم خيرخواهانه و دوستانه به عزيزانی‏ كه هنوز فكر می‏كنم اغفال شده هستند ، بدهم . اميدوارم اين تذكرات ، سودمند واقع گردد . بار ديگر از همه فضلا و دانشمندان درخواست دارم كه به‏ دقت در آنچه گفته شد بنگرند ، اگر مرا بر خطا می‏بينند واقفم فرمايند كه‏ با سپاسگزاری فراوان خواهم پذيرفت ( 1 )
اول رجب 1398 هجری قمری مرتضی مطهری

پاورقی : . 1 [ ذكر اين نكته بی مناسبت نيست كه پاسخ افرادی كه استاد شهيد آنها را با لفظ " عزيزان " مورد خطاب قرار داده‏اند گلوله سربينی بود كه به مغز استاد اصابت نمود ، و اصولا يكی از عوامل ترور ناجوانمردانه آن‏ متفكر شهيد نگارش همين مقاله بوده است ]

next page

fehrest page