next page

fehrest page

back page

مجموعه اضداد

از بحثهايی كه در اين بخش داشتيم به اين نتيجه دست يافتيم كه فرمول‏ اصلی آفرينش جهان ، فرمول تضاد است و دنيا جز مجموعه‏ای از اضداد نيست‏ . هستی و نيستی ، حيات و موت ، بقا و فنا ، سلامتی و بيماری ، پيری و جوانی ، و بالاخره خوشبختی و بدبختی در اين جهان توأمند . به قول سعدی :
" گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند " .
مولوی می‏گويد :
رنج ، گنج آمد كه رحمتها در او است
مغز تازه شد چو بخراشيد پوست
ای برادر موضع تاريك و سرد
صبر كردن بر غم و سستی و درد
چشمه حيوان و جام مستی است
كان بلنديها همه در پستی است
آن بهاران مضمر است اندر خزان
در بهار است آن خزان مگريز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
می‏طلب در مرگ خود عمر دراز
تغيير پذيری ماده جهان و پديد آمدن تكامل ، ناشی از تضاد است . اگر تضاد نمی‏بود هرگز تنوع و تكامل رخ نمی‏داد و عالم هر لحظه نقشی تازه بازی‏ نمی‏كرد و نقوشی جديد بر صفحه گيتی آشكار نمی‏شد
اگر بخواهيم به مسأله ، رنگ فلسفی بدهيم بايد بگوييم : قابليت ماده‏ از برای پذيرش صورتهای گوناگون ، و تضاد صور با يكديگر ، هم عامل تخريب‏ است و هم عامل ساختن ، هم عامل از بين بردن است و هم عامل ايجاد كردن ، تخريب گذشته و ساختن آينده ، بردن صورتها و نقشهای كهنه و آوردن نقشهای‏ تازه . هم انهدام و ويرانی معلول تضاد است و هم تنوع و تكامل ، زيرا اگر چيزی منهدم نمی‏شد ، تشكل تازه اجزاء با يكديگر و تركيب و تكامل مفهوم‏ نداشت . تا اجزاء و عناصر با يكديگر نجنگند و در يكديگر اثر نكنند ، مزاج متوسط و تركيب جديد پيدا نمی‏شود . پس صحيح است كه بگوييم : " تضاد ، منشأ خيرات و قائمه جهان است و نظام عالم بر آن استوار است " . ما در بخش اول اين كتاب آنجا كه درباره ماهيت عدل بحث می‏كرديم كه‏ چيست ، سخن پر مغز صدرالمتألهين را از جلد دوم " اسفار " نقل كرديم كه‏ چگونه دو اقتضاء در ماده‏ها و صورتها وجود دارد و همان اقتضاهای متضاد ايجاب می‏كند كه نقشها دائما تغيير كنند و عوض شوند . اكنون سخن ديگری‏ از مشار اليه نقل می‏كنيم : صدرالمتألهين در جای ديگر می‏گويد ( 1 ) : لولا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدأ الجواد . " اگر تضاد نمی‏بود ادامه فيض از خدای بخشنده صورت نمی‏گرفت "
جهان طبيعت ، مملو از قطعها و وصلها ، بريدنها و پيوند زدن‏ها ، قيچی‏ كردن‏ها و دوختنهاست و اين لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است . ماده‏ جهان همچونسرمايه ای است كه در گردش است و سودهايی كه توليد می‏كند رهين جريان و گردش آن است .

پاورقی : . 1 اسفار ، ج 3 ص . 117

اگر جهان ، ثابت و لا يتغير بود ، مانند سرمايه‏های راكد می‏شد كه نه سودی توليد می‏كند و نه زيانی ببار می‏آورد
سرمايه ای معين و مخصوص كه در يك بازار به جريان می‏افتد ، گاهی سود می‏آورد و گاهی زيان می‏برد ، اما اگر مجموع سرمايه‏ها را در نظر بگيريم‏ ديگر زيانی وجود ندارد و جريان سرمايه‏ها حتما زاينده و فزاينده است
در نظام جهان نيز بكار افتادن همه مواد جهان كه به وسيله فرمول قابليت‏ ماده و تضاد صور انجام می‏گيرد قطعا سودآور است و جهان را به سوی كمال‏ سوق می‏دهد . در منطق ديالكتيك ، " مسأله تضاد " با اهميت فوق العاده‏ تلقی شده و مبنای جهان بينی ديالكتيكی قرار گرفته است . ولی خيلی قبل از ظهور اين فلسفه ، فلاسفه و عرفای اسلام ، به اصل تضاد توجه كرده و نكات‏ جالبی در اين زمينه بيان كرده اند ، و حتی از بعضی از منقولات حكمت‏ يونان بدست می‏آيد كه توجه به اين اصل در ميان فلاسفه يونان نيز سابقه‏ داشته است
طنطاوی در تفسير " الجواهر " ( 1 ) از سقراط نقل می‏كند كه وی " اصل‏ تضاد " را به عنوان دليلی برای اثبات زندگی پس از مرگ بكار می‏برده‏ است
طنطاوی می‏نويسد : زمانی كه می‏خواستند سقراط را اعدام كنند ، وی در لحظات آخر زندگی برای اثبات اينكه پس از مرگ زندگی ديگری وجود دارد چنين استدلال كرد : " ما می‏نگريم كه در جهان همواره ضدها از يكديگر متولد می‏شوند : زيبايی‏ از زشتی ، عدالت از ستمگری ، بيداری از خواب ، خواب از بيداری ، نيرومندی از ناتوانی و بالعكس . . . هر چيزی از ضد خودش پديد می‏آيد .
. مرگ و زندگی و نيستی و هستی نيز مشمول همين قاعده كلی خواهند بود و به‏ اين دليل بايد از مرگ ، يك زندگی ديگر بوجود آيد و الا قاعده عمومی‏ طبيعت نقض می‏گردد "
مولوی درباره پرورش اضداد در شكم يكديگر ، می‏گويد :
با خود آمد گفت ای بحر خوشی
ای نهاده هوشها در بيهشی
خواب در ، بنهاده‏ای بيداری ای
بسته‏ای در بيدلی دلداده‏ای

پاورقی : . 1 ج 11 ص . 5

منعمی پنهان كنی در ذل فقر
طوق دولت بندی اندر غل فقر
ضد ، اندر ضد ، پنهان مندرج
آتش ، اندر آب سوزان ، مندمج
روضه‏ای در آتش نمرود درج
دخلها رويان شده از بذل و خرج
تا به گفته مصطفی شاه نجاح
السماح يا اولی النعما رباح
ما نقص مال من الصدقات قط
انما الخيرات نعم المرتبط
ميوه شيرين نهان در شاخ و برگ
زندگی جاودان در زير مرگ
در تك دريا گهر با سنگها است
فخرها اندر ميان ننگها است
تو از آن روزی كه در هست آمدی
آتشی يا خاك يا بادی بدی
از مبدل ، هستی اول نماند
هستی ديگر بجای او نشاند
همچنين تا صد هزاران هستها
بعد يكديگر دوم به ز ابتدا
اين جهان جنگ است چون كل بنگری
ذره ذره همچو دين با كافری
آن يكی ذره همی پرد به چپ
و آن دگر سوی يمين اندر طلب
جنگ فعلی ، جنگ طبعی ، جنگ قول
در ميان جزوها حربی است هول
اين جهان زين جنگ قائم می‏بود
در عناصر در نگر تا حل شود
چار عنصر چار استون قوی است
كه بر ايشان سقف دنيا مستوی است
هر ستونی اشكننده آن دگر
استن آب اشكننده هر شرر
پس بنای خلق بر اضداد بود
لا جرم جنگی شد اندر ضر و سود
هست احوالت خلاف يكديگر
هر يكی با هم مخالف در اثر
فوج لشكرهای احوالت ببين
هر يكی با ديگران در جنگ و كين
ابن خلدون ، بنا به نقل " علی الوردی " در كتاب " المهزلة " می‏گويد : " ان التنازع عنصر اساسی من عناصر الطبيعة البشرية "
" كشمكش ، يك پايه اساسی زندگی انسانها و يك عنصر اصلی در سرشت‏ بشر است "
هگل فيلسوف معروف آلمانی كه قبلا نيز قسمتی از سخنش را نقل كرديم نظر خاصی درباره اضداد دارد كه به " ديالكتيك هگل " معروف است و بطور افراط مورد استناد متفلسفان است . وی می‏گويد : " هر حالی از فكر و يا از اشياء و هر تصور و وضعی در عالم ، به شدت‏ به سوی ضد خود كشيده می‏شود ، بعد با آن متحد شده يك كل برتر و معقدتر تشكيل می‏دهد . . . هر وضع و اثری مستلزم يك نقيض و ضدی است كه تطور بايد آن دو را آشتی داده به وحدت مبدل سازد " ( 1 )
اميرالمؤمنين علی عليه السلام در مواردی متعدد از خطبه‏های خويش به‏ قانون تضاد اشاره فرموده است . در خطبه 184 می‏فرمايد : " « بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له و بمضادته بين الاشياء عرف ان‏ لا ضد له ، و بمقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له . ضاد النور بالظلمة ، و الوضوح بالبهمة ، و الجمود بالبلل ، و الحرور بالصرد ، مؤلف بين‏ متعادياتها ، مقارن بين متبايناتها ، مقرب بين متباعداتها ، مفرق بين‏ متدانياتها » "
در اينجا اين امام بزرگوار درباره معرفت خدا ، از اين اصل كه " او مانند هيچ چيز ديگر نيست " استفاده كرده و مقايسه‏ای منفی بين خدا و جهان بعمل آورده است
ترجمه و معنی جمله‏ها اين است : " از اينكه خدا جهازهای حس و شعور را پديد آورده است می‏توان فهميد كه او خود ، عضوها و جهازهايی اينچنين ندارد . به عبارت ديگر : اينكه‏ برای شعور و ادراك مخلوقات ، محل و آلت قرار داده دليل است كه شعور و ادراك خود او به وسيله آلت و محل نيست . از تضادی كه بين موجودات‏ برقرار كرده است دانسته می‏شود كه برای او ضدی نمی‏باشد . از مقارنه ای كه‏ بين ايشان ايجاد كرده است شناخته می‏شود كه وی قرينی ندارد . ميان نور و ظلمت ، وضوح و ابهام ، خشكی و نم ، گرما و سرما تضاد برقرار ساخته است‏ . بين طبيعتهای دشمن و متضاد ، الفت انداخته و بيگانه‏ها را به هم پيوند كرده است ، دورها را با يكديگر نزديك ، و نزديكها را از يكديگر دور ساخته است "

پاورقی : . 1 " تاريخ فلسفه " ويل دورانت ، ترجمه دكتر زرياب خويی ، ص 249

در خطبه 1 نهج البلاغه ، درباره آفرينش آدم می‏فرمايد : " « معجونا بطبيعة الالوان المختلفة ، و الاشباه المؤتلفة ، و الاضداد المتعادية ، و الاخلاط المتباينة » "
در اينجا اميرالمؤمنين ( ع ) پس از بيان اين كه خدا گل آدم را از قسمتهای متفاوتی از زمين سرشت و سپس در او روح دميد ، در توصيف انسان‏ ساخته شده می‏فرمايد : " با سرشتهای گوناگون عجين شده ، در او اجزاء همسان و متشابه بكار رفته و هم اشياء ناهمسان و متضاد "

مبنای فلسفی تضاد

در جهانی كه حركت و جنبش ، مقوم آن است ، حتما بايد تضاد حكومت كند ، زيرا چنانكه حكما گفته‏اند " حركت بدون وجود معاوق ممكن نيست " ( 1 ) ، حركت ، تكاپو و تلاش است و تلاش وقتی محقق می‏شود كه اصطكاك و تصادم وجود داشته باشد
به بيانی ديگر می‏توان گفت : هيچ حركت طبيعی بدون قسر ممكن نيست
وقتی جسم به سوی محل طبيعی خود حركت می‏كند كه در غير محل طبيعی خودش‏ قرار بگيرد ، اما زمانی كه جسم در محل طبيعی خود باشد ساكن و بی حركت‏ خواهد بود . انسان نيز وقتی به سوی كمال می‏شتابد كه فاقد آن باشد
همواره سعادت انسان در مطلوب داشتن است ، و مطلوب داشتن زمانی تحقق‏ می‏پذيرد كه فقدان و محروميت در كار باشد ( 2 )
منطق ديالكتيك ، تا آنجا كه به اصل حركت و اصل تضاد و اصل پيوستگی‏ اجزاء طبيعت متكی است مورد قبول ما است . اين اصول از دورترين ايام‏ مورد توجه حكمای الهی بوده است . آنچه راه ما را از آنها جدا می‏كند و در حقيقت هسته اصلی تفكر ديالكتيكی از هگل به بعد شمرده می‏شود چيزهای ديگر است ، از آن جمله اينكه

پاورقی : . 1 طبيعيات " شفا " فن اول ، مقاله چهارم ، فصل نهم . ايضا " اسفار " امور عامه ، مرحله هشتم ، فصل چهاردهم
. 2 رجوع شود به مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " نوشته مرتضی‏ مطهری در نشريه " مقالات و بررسيها " شماره 1 از انتشارات دانشكده‏ الهيات و معارف اسلامی ، [ اين مقاله در جلد اول كتاب " مقالات فلسفی‏ " نيز به چاپ رسيده است ]

در خطبه 1 نهج البلاغه ، درباره آفرينش آدم می‏فرمايد : " « معجونا بطبيعة الالوان المختلفة ، و الاشباه المؤتلفة ، و الاضداد المتعادية ، و الاخلاط المتباينة » "
در اينجا اميرالمؤمنين ( ع ) پس از بيان اين كه خدا گل آدم را از قسمتهای متفاوتی از زمين سرشت و سپس در او روح دميد ، در توصيف انسان‏ ساخته شده می‏فرمايد : " با سرشتهای گوناگون عجين شده ، در او اجزاء همسان و متشابه بكار رفته و هم اشياء ناهمسان و متضاد "

مبنای فلسفی تضاد

در جهانی كه حركت و جنبش ، مقوم آن است ، حتما بايد تضاد حكومت كند ، زيرا چنانكه حكما گفته‏اند " حركت بدون وجود معاوق ممكن نيست " ( 1 ) ، حركت ، تكاپو و تلاش است و تلاش وقتی محقق می‏شود كه اصطكاك و تصادم وجود داشته باشد
به بيانی ديگر می‏توان گفت : هيچ حركت طبيعی بدون قسر ممكن نيست
وقتی جسم به سوی محل طبيعی خود حركت می‏كند كه در غير محل طبيعی خودش‏ قرار بگيرد ، اما زمانی كه جسم در محل طبيعی خود باشد ساكن و بی حركت‏ خواهد بود . انسان نيز وقتی به سوی كمال می‏شتابد كه فاقد آن باشد
همواره سعادت انسان در مطلوب داشتن است ، و مطلوب داشتن زمانی تحقق‏ می‏پذيرد كه فقدان و محروميت در كار باشد ( 2 )
منطق ديالكتيك ، تا آنجا كه به اصل حركت و اصل تضاد و اصل پيوستگی‏ اجزاء طبيعت متكی است مورد قبول ما است . اين اصول از دورترين ايام‏ مورد توجه حكمای الهی بوده است . آنچه راه ما را از آنها جدا می‏كند و در حقيقت هسته اصلی تفكر ديالكتيكی از هگل به بعد شمرده می‏شود چيزهای ديگر است ، از آن جمله اينكه

پاورقی : . 1 طبيعيات " شفا " فن اول ، مقاله چهارم ، فصل نهم . ايضا " اسفار " امور عامه ، مرحله هشتم ، فصل چهاردهم
. 2 رجوع شود به مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " نوشته مرتضی‏ مطهری در نشريه " مقالات و بررسيها " شماره 1 از انتشارات دانشكده‏ الهيات و معارف اسلامی ، [ اين مقاله در جلد اول كتاب " مقالات فلسفی‏ " نيز به چاپ رسيده است ]

اگر از اول توجه داشته باشد كه حكيم بودن خدا به معنی اين است كه فعلش‏ غايت دارد نه ذاتش ، و حكمت هر مخلوقی غايتی است نهفته در نهاد آن‏ مخلوق ، و حكيم بودن خداوند به اين است كه مخلوقات را به سوی غايات‏ طبيعی آنها سوق می‏دهد ، پيشاپيش پاسخ خود را دريافت می‏دارد
. 2 فيض الهی ، يعنی فيض هستی كه سراسر جهان را در بر گرفته ، نظام‏ خاص دارد ، يعنی تقدم و تأخر ، و سببيت و مسببيت ، و عليت و معلوليت‏ ، ميان آنها حكمفرماست و اين نظام ، غير قابل تخلف است ، يعنی برای‏ هيچ موجودی امكان تخلف و تجافی از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر وجود ندارد . سير تكامل موجودات ، بالخصوص سير تكاملی انسان ، به معنی‏ سرپيچی از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر نيست ، بلكه به معنی " سعه‏ وجودی " انسان است . لازمه درجات و مراتب داشتن هستی اين است كه نوعی‏ اختلاف و تفاوت از نظر نقص و كمال ، و شدت و ضعف در ميان آنها حكمفرما باشد ، و اينگونه اختلافها تبعيض نيست
. 3 صنع خدا كلی است نه جزئی ، ضروری است نه اتفاقی . ريشه ديگر اشتباهات در اين زمينه ، مقايسه صنع خدا با صنع انسان از اين نظر است‏ كه پنداشته می‏شود ممكن است صنع الهی مانند صنع انسان ، جزئی و اتفاقی‏ باشد
انسان به حكم اينكه مخلوقی از مخلوقات و جزء نظام است و اراده اش‏ بازيچه علل جزئی و اتفاقی است تصميم می‏گيرد در زمان معين و مكان معين و البته تحت شرايط معين مثلا خانه‏ای بسازد ، يك مقدار آجر و سيمان و آهن و خاك و گچ و آهك كه هيچ پيوند طبيعی با يكديگر ندارند گرد می‏آورد و با يك سلسله پيوندهای مصنوعی آنها را با يكديگر به شكل خاص مربوط می‏كند و خانه می‏سازد
خداوند چطور ؟ آيا صنع متقن الهی از نوع پيوند مصنوعی و عاريتی برقرار كردن ميان چند امر بيگانه است ؟ ايجاد پيوندهای مصنوعی و عاريتی ، در خور مخلوقی مانند انسان است كه‏ اولا جزئی از نظام موجود و محكوم قوانين موجود آن است ، و ثانيا در محدوده‏ای معين می‏خواهد از قوا و نيروها و خاصيتهای موجود اشياء بهره گيری‏ كند ، و ثالثا اراده اش بازيچه علل جزئی است ( مثلا حفاظت خود از گرما و سرما به وسيله خانه ) و رابعا فاعليتش در حد فاعليت حركت است نه‏ فاعليت ايجادی ، يعنی هيچ چيز را ايجاد نمی‏كند ، بلكه موجودات را از راه حركت دادن و جا به جا كردن ، به يكديگر مربوط می‏كند ، اما خداوند فاعل ايجادی است ، آفريننده اشياء با همه قوا و نيروها و خاصيتهاست و آن قوا و نيروها و خاصيتها بطور يكسان در همه موارد عمل‏ می‏كنند
مثلا خدا آتش ، آب ، برق را می‏آفريند . اما انسان از آب و آتش و برق‏ موجود ، با برقرار كردن نوعی رابطه مصنوعی بهره گيری می‏كند . انسان اين‏ پيوند مصنوعی را طوری ترتيب می‏دهد كه در يك لحظه و يك مورد كه برايش‏ مفيد است از آن استفاده می‏كند ( مثلا كليد برق را می‏زند ) و در لحظه‏ای‏ ديگر كه برايش مفيد نيست از آن استفاده نمی‏كند ( مثلا برق را خاموش‏ می‏كند ) ولی خداوند ، خالق و آفريننده اين امور است با همه خاصيتها و اثرهاشان . لازمه وجود آتش اين است كه گرم كند يا بسوزاند . لازمه برق‏ اين است كه روشنايی دهد يا حركت ايجاد كند . خدا آتش يا برق را برای‏ شخص خاص نيافريده و معنی ندارد آفريده باشد ، كه مثلا كلبه او را گرم‏ كند اما جامه‏اش را نسوزاند . خدا آتش را خلق كرده كه خاصيتش احراق‏ است . پس آتش را از نظر حكمت بالغه الهيه ، در كليتش در نظام هستی‏ بايد در نظر گرفت كه وجودش در كل عالم مفيد و لازم است يا زائد و مضر ؟ نه در جزئيتش كه خانه چه كسی را گرم كرد و در انبار چه كسی حريق به وجود آورد
به عبارت ديگر ، علاوه بر اينكه بايد غايات را ، غايت فعل باری گرفت‏ نه غايت ذات باری ، بايد بدانيم كه غايات افعال باری ، غايات كليه‏ است نه غايات جزئيه ، و غايات ضروری است نه اتفاقی
. 4 برای وجود يافتن يك چيز ، تام الفاعليه بودن خداوند ، كافی نيست‏ ، قابليت قابل هم شرط است . عدم قابليت قابلها منشأ بی نصيب ماندن‏ برخی موجودات از برخی مواهب است . شروری كه از نوع نيستيهاست كه قبلا به آنها اشاره شد ، يعنی عجزها ، ضعفها ، جهلها ، از آن جهت كه به ذات‏ اقدس الهی مربوط است ، يعنی از نظر كليت نظام ( نه از آن جهت كه به‏ بشر مربوط است ، يعنی جنبه‏های جزئی و اتفاقی نظام ) ناشی از نقصان‏ قابليتهاست
. 5 خداوند متعال همانطور كه واجب الوجود بالذات است ، واجب من‏ جميع الجهات و الحيثيات است ، از اين رو واجب الافاضه و واجب الوجود است . محال است كه موجودی امكان وجود يا امكان كمال وجود پيدا كند و از طرف خداوند افاضه فيض و اعطاء وجود نشود . آنچه به نظر می‏رسد كه در مواردی يك موجود قابليت يك كمالی را دارد و از آن بی نصيب است ، امكان به حسب علل جزئی و اتفاقی است نه امكان به حسب علل كلی و ضروری‏
. 6 شرور ، يا اعدامند و يا وجوداتی كه منشأ عدم در اشياء ديگرند و از آن جهت شرند كه منشأ عدمند
. 7 شريت شرور نوع دوم ، در وجود اضافی و نسبی آنهاست نه در وجود فی‏ نفسه شان
. 8 آنچه واقعا وجود دارد و جعل و خلق و عليت به آن تعلق می‏گيرد ، وجود حقيقی است نه وجود اضافی
. 9 شرور ، مطلقا مجعول و مخلوق بالتبع و بالعرضند نه مجعول بالذات
. 10 جهان يك واحد تجزيه ناپذير است ، حذف بعضی از اجزاء جهان و ابقاء بعضی ، توهم محض و بازيگری خيال است
. 11 شرور و خيرات ، دو صف و دو رده جدا نيستند ، به هم آميخته‏اند ، عدمها از وجودها ، و وجودهای اضافی از وجودهای حقيقی تفكيك ناپذيرند
. 12 نه تنها عدمها از وجودها ، و وجودهای اضافی از وجودهای حقيقی‏ تفكيك ناپذيرند ، وجودهای حقيقی نيز به حكم اصل تجزيه ناپذيری جهان ، پيوسته و جدا ناشدنی هستند
. 13 موجودات به اعتبار انفراد و استقلال ، حكمی دارند و به اعتبار جزء بودن و عضويت در يك اندام ، حكمی ديگر
. 14 آنجا كه اصل پيوستگی و انداموارگی حكمفرماست ، وجود انفرادی و مستقل ، اعتباری و انتزاعی است
. 15 اگر شر و زشتی نبود ، خير و زيبايی معنی نداشت
. 16 شرور و زشتيها نمايانگر خيرات و زيبائيهاست
. 17 شرور ، منبع خيرات ، و مصائب ، مادر خوشبختيهاست

6 مرگ و ميرها

پديده مرگ

يكی از انديشه‏هايی كه همواره بشر را رنج داده است انديشه مرگ و پايان‏ يافتن زندگی است . آدمی از خود می‏پرسد چرا به دنيا آمده‏ايم و چرا می‏ميريم ؟ منظور از اين ساختن و خراب كردن چيست ؟ آيا اين كار لغو و بيهوده نيست ؟ منسوب به خيام است :
تركيب پياله‏ای كه در هم پيوست
بشكستن آن روا نمی‏دارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟
جامی است كه عقل آفرين می‏زندش
صد بوسه ز مهر بر جبين می‏زندش
اين كوزه گرد هر چنين جام لطيف
می‏سازد و باز بر زمين می‏زندش
دارنده كه تركيب طبايع آراست
از بهر چه افكند و را در كم و كاست ؟
گر نيك آمد ، شكستن از بهر چه بود ؟ ور نيك نيامد اين صور ، عيب‏ كه راست ؟ ناراحتی از مرگ يكی از علل پيدايش بدبينی فلسفی است . فلاسفه بدبين ، حيات و هستی را بی هدف و بيهوده و عاری از هر گونه حكمت تصور می‏كنند
اين تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حيرت ساخته و احيانا فكر خودكشی را به آنها القاء كرده و می‏كند ، با خود می‏انديشند اگر بنابر رفتن و مردن‏ است نمی‏بايست می‏آمديم ، حالا كه بدون اختيار آمده‏ايم اين اندازه لااقل از ما ساخته هست كه نگذاريم اين بيهودگی ادامه يابد ، پايان دادن به‏ بيهودگی خود عملی خردمندانه است
و نيز منسوب به خيام است :
گر آمدنم به خود بدی نامدمی
ور نيز شدن به من بدی كی شدمی
به زآن نبدی كه اندرين دير خراب
نه آمدمی نه شدمی نه بدمی
چون حاصل آدمی در اين شورستان
جز خوردن غصه نيست تا كندن جان
خرم دل آنكه زين جهان زود برفت
و آسوده كسی كه خود نيامد به جهان
بر شاخ اميد اگر بری يافتمی
هم رشته خويش را سری يافتمی
تا چند به تنگنای زندان وجود
ای كاش سوی عدم رهی يافتمی

نگرانی از مرگ

پيش از اينكه مسأله مرگ و اشكالی را كه از اين ناحيه بر نظامات جهان‏ ايراد می‏گردد بررسی كنيم ، لازم است به اين نكته توجه كنيم كه ترس از مرگ و نگرانی از آن ، مخصوص انسان است . حيوانات درباره مرگ ، فكر نمی‏كنند . آنچه در حيوانات وجود دارد غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر است . البته ميل به بقاء به معنای حفظ حيات موجود ، لازمه‏انديشه او را به خود مشغول می‏دارد چيزی جدا از غريزه فرار از خطر است كه‏ عكس العملی است آنی و مبهم در هر حيوانی در مقابل خطرها . كودك انسان‏ نيز پيش از آنكه آرزوی بقاء به صورت يك انديشه در او رشد كند به حكم‏ غريزه فرار از خطر ، از خطرات پرهيز می‏كند
" نگرانی از مرگ " زاييده ميل به خلود است ، و از آنجا كه در نظامات طبيعت هيچ ميلی گزاف و بيهوده نيست ، می‏توان اين ميل را دليلی‏ بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . اين كه ما از فكر نيست شدن رنج می‏بريم‏ خود دليل است بر اينكه ما نيست نمی‏شويم . اگر ما مانند گلها و گياهان ، زندگی موقت و محدود می‏داشتيم ، آرزوی خلود به صورت يك ميل اصيل در ما بوجود نمی‏آمد . وجود عطش دليل وجود آب است . وجود هر ميل و استعداد اصيل ديگر هم دليل وجود كمالی است كه استعداد و ميل به سوی آن متوجه‏ است . گويی هر استعداد ، سابقه‏ای ذهنی و خاطره‏ای است از كمالی كه بايد به سوی آن شتافت . آرزو و نگرانی درباره خلود و جاودانگی كه همواره‏ انسان را به خود مشغول می‏دارد ، تجليات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستی‏ ناپذير انسان است . نمود اين آرزوها و نگرانيها عينا مانند نمود رؤياهاست كه تجلی ملكات و مشهودات انسان در عالم بيداری است . آنچه‏ در عالم رؤيا ظهور می‏كند تجلی حالتی است كه قبلا در عالم بيداری در روح‏ ما وارد شده و احيانا رسوخ كرده است ، و آنچه در عالم بيداری به صورت‏ آرزوی خلود و جاودانگی در روح ما تجلی می‏كند كه به هيچ وجه با زندگی‏ موقت اين جهان متجانس نيست ، تجلی و تظاهر واقعيت جاودانی ماست كه‏ خواه ناخواه از " وحشت زندان سكندر " رهايی خواهد يافت و " رخت بر خواهد بست و تا ملك سليمان خواهد رفت " . مولوی اين حقيقت را بسيار جالب بيان كرده آنجا كه می‏گويد :
پيل بايد تا چو خسبد اوستان
خواب بيند خطه هندوستان
خر نبيند هيچ هندستان به خواب
خر زهندستان نكرده است اغتراب
ذكر هندستان كند پيل از طلب
پس مصور گردد آن ذكرش به شب
اين گونه تصورات و انديشه‏ها و آرزوها نشاندهنده آن حقيقتی است كه‏ حكما و عرفا آن را " غربت " يا " عدم تجانس " انسان در اين جهان‏ خاكی خوانده‏اند

مرگ ، نسبی است

اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستی پنداشته‏اند و حال آنكه‏ مرگ برای انسان نيستی نيست ، تحول و تطور است ، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است ، به تعبير ديگر ، مرگ نيستی است ولی نه نيستی‏ مطلق بلكه نيستی نسبی ، يعنی نيستی در يك نشئه و هستی در نشئه ديگر
انسان مرگ مطلق ندارد . مرگ ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن‏ يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگری فناء نسبی است . وقتی خاك‏ تبديل به گياه می‏شود ، مرگ او رخ می‏دهد ولی مرگ مطلق نيست ، خاك ، شكل سابق و خواص پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلی و ظهوری را كه در صورت جمادی داشت ندارد ، ولی اگر از يك حالت و وضع مرده است ، در وضع و حالت ديگری زندگی يافته است
از جمادی مردم و نامی شدم
وز نما مردم به حيوان سر زدم
مردم از حيوانی و آدم شدم
پس چه ترسم كی زمردن كم شدم ؟
حمله ديگر بميرم از بشر
تا بر آرم از ملائك بال و پر
وز ملك هم بايدم جستن ز جو
كل شی‏ء هالك الا وجهه

دنيا ، رحم جان

انتقال از اين جهان به جهان ديگر ، به تولد طفل از رحم مادر بی شباهت‏ نيست . اين تشبيه ، از جهتی نارسا و از جهتی ديگر رساست . از اين جهت‏ نارساست كه تفاوت دنيا و آخرت ، عميق تر و جوهری تر از تفاوت عالم‏ رحم و بيرون رحم است . رحم و بيرون رحم ، هر دو ، قسمتهايی از جهان‏ طبيعت و زندگی دنيا می‏باشند ، اما جهان دنيا و جهان آخرت دو نشئه و دو زندگی اند با تفاوتهای اساسی ، ولی اين تشبيه از جهتی ديگر رساست ، از اين جهت كه اختلاف شرايط را نشان می‏دهد . طفل در رحم مادر به وسيله جفت‏ و از راه ناف ، تغذيه می‏كند ، ولی وقتی پا به اين جهان گذاشت ، آن راه‏ مسدود می‏گردد و از طريق دهان و لوله هاضمه ، تغذيه می‏كند . در رحم ، ششها ساخته می‏شود اما بكار نمی‏افتد و زمانی كه طفل به خارج رحم منتقل شود ،ششها مورد استفاده او قرار می‏گيرد
شگفت آور است كه جنين تا در رحم است كوچك ترين استفاده‏ای از مجرای‏ تنفس و ريه‏ها نمی‏كند ، و اگر فرضا در آن وقت اين دستگاه لحظه‏ای بكار افتد ، منجر به مرگ او می‏گردد ، اين وضع تا آخرين لحظه‏ای كه در رحم است‏ ادامه دارد ، ولی همينكه پا به بيرون رحم گذاشت ناگهان دستگاه تنفس‏ بكار می‏افتد و از اين ساعت اگر لحظه‏ای اين دستگاه تعطيل شود خطر مرگ‏ است
اينچنين ، نظام حيات قبل از تولد با نظام حيات بعد از تولد تغيير می‏كند ، كودك قبل از تولد در يك نظام حياتی ، و بعد از تولد در نظام‏ حياتی ديگر زيست می‏نمايد
اساسا جهاز تنفس با اينكه در مدت توقف در رحم ساخته می‏شود ، برای آن‏ زندگی يعنی برای مدت توقف در رحم نيست ، يك پيش بينی و آمادگی قبلی‏ است برای دوره بعد از رحم . جهاز باصره و سامعه و ذائقه و شامه نيز با آنهمه وسعت و پيچيدگی ، هيچكدام برای آن زندگی نيست ، برای زندگی در مرحله بعد است
دنيا نسبت به جهان ديگر مانند رحمی است كه در آن اندامها و جهازهای‏ روانی انسان ساخته می‏شود و او را برای زندگی ديگر آماده می‏سازد
استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسيم ناپذيری و ثبات نسبی " من " انسان ، آرزوهای بی پايان ، انديشه‏های وسيع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهايی است كه متناسب با يك زندگی وسيع تر و طويل و عريض تر و بلكه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را " غريب " و " نامتجانس " با اين جهان فانی و خاكی می‏كند همينهاست . آنچه سبب شده كه انسان در اين جهان حالت " نيی " داشته باشد كه او را از " نيستان " بريده‏اند ، " از نفيرش مرد و زن بنالند " و همواره جويای " سينه‏ای شرحه شرحه‏ از فراق " باشد تا " شرح درد اشتياق " را بازگو نمايد همين است
آنچه سبب شده انسان خود را " بلند نظر پادشاه سدره نشين " بداند و جهان را نسبت به خود " كنج محنت آباد " بخواند و يا خود را " طاير گلشن قدس " و جهان را " دامگه حادثه " ببيند همين است
قرآن كريم می‏فرمايد : « افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون » ( 1 )
" آيا گمان برديد كه ما شما را ( با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها ) عبث آفريديم و غايت و هدفی متناسب با اين خلقت و اين ساز و برگ‏ها در كار نيست و شما به سوی ما بازگردانده نمی‏شويد ؟ "

پاورقی : . 1 مؤمنون / . 115

اگر انسان با اينهمه تجهيزات و ساز و برگ‏ها بازگشتی به سوی خدا ، به‏ سوی جهانی كه ميدان وسيع و مناسبی است برای اين موجود مجهز ، نداشته‏ باشد درست مثل اين است كه پس از عالم رحم ، عالم دنيايی نباشد و تمام‏ جنينها پس از پايان دوره رحم فانی گردند ، اينهمه جهازات باصره و سامعه‏ و شامه و مغز و اعصاب و ريه و معده كه به كار رحم نمی‏خورد و برای زندگی‏ گياهی رحم زائد است لغو و عبث آفريده شود و بدون استفاده از آنها رهسپار عدم گردد
آری ، مرگ ، پايان بخشی از زندگی انسان و آغاز مرحله‏ای نوين از زندگی‏ او است
مرگ ، نسبت به دنيا مرگ است و نسبت به جهان پس از دنيا تولد است‏ ، همچنانكه تولد يك نوزاد نيز نسبت به دنيا تولد ، و نسبت به زندگی‏ پيشين او مرگ است

دنيا ، مدرسه انسان

دنيا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهيؤ و تكميل و آمادگی است . دنيا نسبت به آخرت نظير دوره مدرسه و دانشگاه است برای يك جوان ، دنيا حقيقتا مدرسه و دار التربيه است
در نهج البلاغه ، بخش كلمات قصار ، آمده است كه شخصی آمد خدمت‏ اميرالمؤمنين علی ( ع ) و زبان به ذم دنيا گشود كه دنيا چنين است و دنيا چنان ، دنيا انسان را فريب می‏دهد ، دنيا انسان را فاسد می‏كند ، دنيا دغلباز و جنايتكار است ، و از اين قبيل سخنان . اين مرد شنيده بود كه‏ بزرگان ، دنيا را مذمت می‏كنند ، خيال كرده بود مقصود از مذمت دنيا مذمت واقعيت اين جهان است ، مقصود اين است كه جهان فی حد ذاته بد است ، نمی‏دانست كه آنچه بد است دنيا پرستی است ، آنچه بد است ديد كوتاه و خواست محدود است كه با انسان و سعادت انسان ناسازگار است
علی ( ع ) به او فرمود : تو فريب دنيا می‏خوری ، دنيا تو را فريب نمی‏دهد ، تو بر دنيا جنايت وارد آورده‏ای ، دنيا بر تو جنايت نكرده است . .
تا آنجا كه فرمود : دنيا با كسی كه با صداقت رفتار كند صديق است و برای‏ كسی كه آن را درك كند مايه عافيت است ، دنيا معبد دوستان خدا ، مصلای‏ فرشتگان خدا ، فرودگاه وحی خدا ، تجارتخانه اولياء خداست . .
شيخ فريدالدين عطار اين داستان را به نظم آورده می‏گويد :
آن يكی در پيش شير دادگر
ذم دنيا كرد بسياری مگر
تصور جاويد ماندن است ، يعنی تصوری از جاودانگی و زيباييش و جاذبه‏اش‏ داريم و اين جاذبه در ما آرزويی بزرگ بوجود آورده است كه برای هميشه‏ بمانيم و برای هميشه از موهبت حيات ، بهره‏مند گرديم
اگر يك سلسله افكار ماترياليستی به مغز ما هجوم آورد كه اين انديشه‏ها و آرزوها همه بيهوده است و از واقعيت جاودانگی خبری نيست ، حق داريم‏ مضطرب و ناراحت شويم و رنج و وحشت عظيمی در ما پديد آيد ، آرزو می‏كنيم‏ كه ای كاش نيامده بوديم و با اين رنج و وحشت روبرو نمی‏شديم . پس تصور لغو و بيهوده بودن هستی ، معلول ناهماهنگی ميان يك غريزه ذاتی و يك‏ تلقين اكتسابی است ، اگر آن غريزه نبود چنين تصوری در ما پديد نمی‏آمد ، همچنانكه اگر افكار غلط ماترياليستی به ما تلقين نمی‏شد باز هم اين تصور در ما پديد نمی‏آمد
انسان و ساختمان واقعی و پنهان انسان به گونه‏ای است كه آرزوی جاويد ماندن را به عنوان وسيله‏ای برای رسيدن به كمالی كه استعداد آن را دارد بوجود آورده است ، و چون اين ساختمان و استعدادهای موجود در آن ، بيش‏ از زندگی محدود چند روزه دنياست و اگر زندگی ، محدود به حيات دنيوی‏ گردد همه آن استعدادها لغو و بيهوده است ، انسان غير مؤمن به حيات ابدی‏ ميان ساختمان وجود خود از يك طرف و انديشه و آرزوی خود از طرف ديگر ناهماهنگی می‏بيند ، با زبان سر می‏گويد : " پايان هستی نيستی است و همه‏ راهها به فنا منتهی می‏شود پس حيات و زندگی لغو و بيهوده است " ولی با زبان استعدادها كه رساتر و جامع تر است می‏گويد : " نيستی در كار نيست‏ ، راهی بی پايان در پيش است ، اگر زندگی من محدود بود با استعداد جاودان ماندن و آرزوی جاودان ماندن آفريده نمی‏شدم "
از اينرو همچنانكه قبلا هم گفتيم قرآن كريم انديشه نفی قيامت را با بيهوده دانستن آفرينش مرادف می‏شمرد : « ا فحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون »( 1 )
" آيا پنداشته‏ايد كه ما شما را بيهوده آفريده ايم و بازگشت شما به‏ سوی ما نيست ؟ " آری ، كسی كه دنيا را " مدرسه " و " دار التكميل " بداند و به‏ حيات ديگر و نشئه ديگر مؤمن باشد ، ديگر زبان به اعتراض نمی‏گشايد كه يا نمی‏بايد ما را به دنيا بياورند يا اكنون كه آورده‏اند نبايد بميريم ، چنانكه خردمندانه نيست كه كسی بگويد طفل يا نبايد به مدرسه فرستاده شود و يا اگر به مدرسه رفت هيچوقت نبايد مدرسه را ترك گويد

پاورقی : . 1 مؤمنون / . 115

بابا افضل كاشانی ، آن مرد دانشمند ، استاد يا استاد استاد خواجه‏ نصيرالدين طوسی ، در يك رباعی عالی ، فلسفه مرگ را بيان كرده است ، می‏توان آن را پاسخی به رباعی معروف خيام دانست ، و شايد اين رباعی در جواب آن رباعی‏ است . رباعی منسوب به خيام اين است :
آن يكی در پيش شير دادگر
ذم دنيا كرد بسياری مگر
تركيب پياله‏ای كه در هم پيوست
بشكستن آن ، روا نمی‏دارد مست
چندين قد سرو نازنين و سر و دست
از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟
بابا افضل می‏گويد :
تا گوهر جان در صدف تن پيوست
از آب حيات ، صورت آدم بست
گوهر چو تمام شد ، صدف چون بشكست
بر طرف كله گوشه سلطان بنشست
در اين رباعی ، جسم انسان ، همچون صدفی دانسته شده كه گوهر گرانبهای‏ روح انسانی را در دل خود می‏پروراند . شكستن اين صدف ، زمانی كه وجود گوهر كامل می‏گردد ، ضرورت دارد تا گوهر گرانقدر از جايگاه پست خود به‏ مقام والای كله گوشه انسان ارتقاء يابد . فلسفه مرگ انسان نيز اين است‏ كه از محبس جهان طبيعت به فراخنای بهشت برين كه به وسعت آسمانها و زمين است منتقل گردد و در جوار مليك مقتدر و خدای عظيمی كه در تقرب به‏ او هر كمالی حاصل است ، مقام گزيند ( 1 ) ، و اين است معنای : « انا لله و انا اليه راجعون »( 2 )
" ما متعلق به خداييم و ما به سوی وی بازگشت داريم "
ايراد " چرا می‏ميريم ؟ " و پاسخ آن ، به صورت نغزی در يكی از داستانهای مثنوی آمده است :
گفت موسی ای خداوند حساب
نقش كردی ، باز چون كردی خراب ؟
نر و ماده نقش كردی جانفزا
وانگهی ويران كنی آن را ، چرا ؟
گفت حق : دانم كه اين پرسش تورا
نيست از انكار و غفلت وز هوی

پاورقی : . 1 ان المتقين فی جنات و نهر 0 فی معقد صدق عند مليك مقتدر »
قمر / 54 - 55 . 2 بقره / . 156

ورنه تأديب و عتابت كردمی
بهر اين پرسش تو را آزردمی
ليك می‏خواهی كه در افعال ما
باز جويی حكمت و سر قضا
تا از آن واقف كنی مر عام را
پخته گردانی بدين هر خام را
پس بفرمودش خدا ای ذو لباب
چون بپرسيدی بيا بشنو جواب
موسيا تخمی بكار اندر زمين
تا تو خود هم وادهی انصاف اين
چونكه موسی كشت و كشتش شد تمام
خوشه‏هايش يافت خوبی و نظام
داس بگرفت و مر آنها را بريد
پس ندا از غيب در گوشش رسيد
كه چرا كشتی كنی و پروری
چون كمالی يافت آن را می‏بری ؟
گفت يارب ز آن كنم ويران و پست
كه در اينجا دانه هست و كاه هست
دانه لايق نيست در انبار كاه
كاه در انبار گندم ، هم تباه
نيست حكمت اين دو را آميختن
فرق ، واجب می‏كند در بيختن
گفت اين دانش ز كه آموختی ؟
نور اين شمع از كجا افروختی ؟
گفت تمييزم تو دادی ای خدا
گفت پس تمييز چون نبود مرا ؟
در خلايق روحهای پاك هست
روحهای تيره گلناك هست
اين صدفها نيست در يك مرتبه
در يكی در است و در ديگر شبه
واجب است اظهار اين نيك و تباه
همچنان كاظهار گندمها ز كاه

مرگ ، گسترش حيات است

در بحث از پديده موت ، به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه پديده‏های‏ " موت " و " حيات " نظام متعاقبی را در جهان هستی بوجود می‏آورند ، همواره مرگ يك گروه ، زمينه حيات را برای گروهی ديگر فراهم می‏سازد
لاشه جانورانی كه می‏ميرند بی مصرف نمی‏ماند ، از آنها گياهها يا جانداران‏ تازه نفس و پرطراوت ديگری ساخته می‏شود . صدفی می‏شكند و گوهر تابناكی‏ تحويل می‏دهد ، بار ديگر از همان جرم و ماده ، صدفی نو تشكيل می‏گردد و گوهر گرانبهای ديگری در دل آن پرورش می‏يابد . صدف شكستن و گوهر تحويل‏ دادن ، بينهايت مرتبه تكرار می‏گردد و بدينوسيله فيض حيات در امتداد بی‏ پايان زمان گسترش می‏يابد . اگر مردمی كه در هزار سال قبل می‏زيستند نمی‏مردند نوبت زندگی به انسانهای امروز نمی‏رسيد ، همچنانكه مردم امروز اگر جا تهی نكنند ، امكان وجود برای آيندگان نخواهد بود . اگر گلهای سال‏ گذشته از رويه زمين برچيده نشده بودند گلهای با طراوت و جوان سال جديد ، ميدانیبرای خودنمايی نمی‏يافتند . ماده برای پذيرش حيات ، از لحاظ مكان ، ظرفيت محدودی دارد ولی از لحاظ زمان ظرفيتش نامتناهی است . اين جالب‏ است كه جرم عالم هر اندازه از نظر فضا وسيع باشد ، وسعتی هم از لحاظ زمان دارد و هستی در اين بعد نيز گسترش بی نظير دارد
خيام كه خود از ايراد گيران از مرگ است ( البته منسوب به او است ) نكته‏ای را يادآور می‏شود كه ضمنا جواب به اعتراضهای خود اوست . می‏گويد :
از رنج كشيدن ، آدمی حر گردد
قطره چو كشد حبس صدف ، در گردد
گر مال نماند سر بماناد بجای
پيمانه چو شد تهی ، دگر پر گردد
از تهی شدن پيمانه نبايد انديشه كرد ، كه بار ديگر ساقی پيمانه را پر می‏كند . هم او می‏گويد :
برخيز و مخور غم جهان گذران
بنشين و دمی به شادمانی گذران
در طبع جهان اگر وفايی بودی
نوبت به تو خود نيامدی از دگران
شاعر ، اين جهت را به حساب بيوفايی دنيا می‏گذارد ، آری ، اگر تنها همين شخصی كه اكنون نوبت اوست مقياس باشد بايد بيوفايی ناميده شود ، اما اگر حساب ديگران را هم كه بايد بيايند و دوره خود را طی كنند بكنيم‏ نام عوض می‏شود و بجای بيوفايی بايد بگوييم انصاف و عدالت و رعايت‏ نوبت
اينجا ممكن است كسی بگويد قدرت خداوند ، غيرمتناهی است ، چه مانعی‏ دارد كه هم اينها كه هستند برای هميشه باقی بمانند و هم برای آيندگان فكر جا و زمين و مواد غذايی بشود ؟ ! اينها نمی‏دانند كه آنچه امكان وجود دارد از طرف پروردگار افاضه شده و می‏شود ، آنچه موجود نيست همان است كه امكان وجود ندارد . فرض جای ديگر و محيط مساعد ديگر به فرض امكان ، زمينه وجود انسانهای ديگری را در همانجا فراهم می‏كند ، و باز در آنجا و اينجا اشكال سر جای خود باقی است‏ كه بقاء افراد و دوام آنها راه وجود و ورود را بر آيندگان می‏بندد
اين نكته ، مكمل پاسخی است كه تحت عنوان " مرگ ، نسبی است " ياد كرديم . حاصل جمع اين دو نكته اين است كه ماده جهان با سير طبيعی و حركت جوهری خويش ، گوهرهای تابناك روحهای مجرد را پديد می‏آورد ، روح‏ مجرد ، ماده را رها می‏كند و به زندگی عالی تر و نيرومندتری ادامه می‏دهد و ماده مجددا گوهر ديگری در دامن خويش می‏پروراند . در اين نظام ، جز تكامل و توسعه حيات‏ چيزی نيست و اين توسعه در نقل و انتقالها انجام می‏گيرد
ايراد گيری بر مرگ و تشبيه آن به شكستن كوزه‏های كوزه‏گر و آرزوی اينكه‏ مبدأ هستی و كارگردان نظام آفرينش درس خود را از كوزه‏گر بياموزد ، آنچنان كودكانه است كه لايق بحث نيست . اين گونه انديشه‏ها احيانا تفنن‏ شاعرانه و نوعی خيالبافی ظريف هنرمندانه است كه ارزش هنری دارد و بس‏ . به احتمال قوی گوينده اشعار منسوب به خيام چنين منظوری داشته است و يا از طرز فكر محدود ماترياليستی ناشی شده است ، ولی در فلسفه كسی كه‏ می‏گويد " آنطور كه به خواب می‏رويد می‏ميريد و آنطور كه از خواب‏ برمی‏خيزيد زنده می‏شويد " ( 1 ) همه اشكالها حل است . چنين كسی نه تنها از مرگ نمی‏ترسد بلكه همچون علی ( ع ) مشتاق آن است و آن را رستگاری‏ می‏شمرد ( 2 )
ميرداماد ، آن فيلسوف بزرگ الهی می‏گويد : " از تلخی مرگ مترس ، كه تلخی آن در ترسيدن از آن است "
سهروردی ، فيلسوف الهی اشراقی اسلامی می‏گويد : " ما حكيم را حكيم نمی‏دانيم مگر وقتی كه بتواند با اراده خود ، خلع‏ بدن نمايد " . كه خلع بدن برای او كار ساده و عادی گردد و ملكه او شده‏ باشد
نظير اين بيان از ميرداماد حكيم محقق و پايه گذار حوزه اصفهان نقل شده‏ است
اين است منطق كسانی كه گوهر گرانبهايی را كه در دل جسم بوجود می‏آيد می‏شناسند . اما كسی كه در تنگنای انديشه‏های نارسا و محدود ماترياليستی‏ گرفتار است البته از مرگ نگران است ، زيرا از نظر او مرگ ، نيستی‏ است . او رنج می‏برد كه چرا اين تن ( كه به گمان او تمام هويت و شخصيت‏ از همين تن است ) منهدم می‏گردد ، لهذا انديشه مرگ ، باعث بدبينی او به‏ جهان می‏گردد . چنين كسی بايد در تفسيری كه نسبت به جهان می‏كند تجديد نظر كند و بايد بداند كه خرده‏گيری او مربوط به تصور غلطی است كه از جهان‏ دارد

پاورقی : . 1 كما تنامون تموتون ، و كما تستيقظون تبعثون » - حديث نبوی
. 2 وقتی علی ( ع ) ضربت خورد فرمود : فزت و رب الكعبه » " به‏ خدای كعبه رستگار شدم "

اين بحث مرا به ياد داستان كتابفروش ساده دلی در مدرسه فيضيه‏ می‏اندازد : " در سالهايی كه در قم تحصيل می‏كردم ، مرد ساده لوحی در مدرسه فيضيه ، كتابفروشی می‏كرد . اين مرد بساط خويش را می‏گسترد و طلاب از او كتاب‏ می‏خريدند . گاهی كارهای عجيبی می‏كرد و سخنان مضحكی می‏گفت كه دهان به‏ دهان می‏گشت . يكی از طلاب نقل می‏كرد كه روزی برای خريدن كتابی به وی‏ مراجعه كرده پس از ملاحظه كتاب ، قيمت را پرسيدم ، گفت نمی‏فروشم ، گفتم چرا ؟ گفت اگر بفروشم بايد يك نسخه ديگر بخرم و سر جای اين بگذارم‏
می‏گفت از سخن اين كتابفروش خنده‏ام گرفت ، كتابفروش اگر دائما در حال داد و ستد و مبادله نباشد كتابفروش نيست و سودی نمی‏برد "
گويی آن كتابفروش از مكتب شعری خيام پيروی می‏كرد آنجا كه می‏گويد :
تا زهره و مه در آسمان گشت پديد
بهتر ز می‏ناب كسی هيچ نديد
من در عجبم ز ميفروشان كايشان
به زانچه فروشند چه خواهند خريد ؟ !
بر می‏فروش خرده می‏گيرد كه چرا می‏را می‏فروشد ؟ البته اين خرده‏گيری به‏ زبان شعر است نه به زبان جد ، لطف و زيبايی خود را نيز مديون همين جهت‏ است . اما وقتی كه اين منطق را با مقياس " جد " می‏سنجيم می‏بينيم كه‏ چگونه يك ميخواره كار ميفروش را با كار خودش اشتباه می‏كند . برای‏ ميخواره ، می ، هدف است ، اما برای ميفروش ، وسيله است . ميفروش‏ كارش خريدن و فروختن و سود بدست آوردن و باز از نو همين عمل را تكرار كردن است . كسی كه كارش اين است ، از دست دادن كالا او را ناراحت‏ نمی‏كند بلكه خوشحال می‏شود زيرا جزئی از هدف وسيع اوست
عارفی كو كه كند فهم ، زبان سوسن تا بپرسد كه چرا رفت و چرا باز آمد ؟ آفرينش همچون سوداگری است . بازار جهان بازار تهيه و فروش و تحصيل‏ سود و باز تكرار اين كار است . " نظام مرگ و زندگی " نظام مبادله‏ است ، نظام افزايش و تكميل است . آنكه مبادله آفرينش را مورد انتقاد قرار می‏دهد قانون جهان و هدف آن را نشناخته است . هر نقش را كه ديدی ، جنسش زلامكان است گر نقش رفت غم نيست ، اصلش چو جاودان است

7 مجازاتهای اخروی

next page

fehrest page

back page