![]() |
مجموعه اضداد
از بحثهايی كه در اين بخش داشتيم به اين نتيجه دست يافتيم كه فرمول اصلی آفرينش جهان ، فرمول تضاد است و دنيا جز مجموعهای از اضداد نيست . هستی و نيستی ، حيات و موت ، بقا و فنا ، سلامتی و بيماری ، پيری و جوانی ، و بالاخره خوشبختی و بدبختی در اين جهان توأمند . به قول سعدی :| " گنج و مار و گل و خار و غم و شادی بهمند " . |
| رنج ، گنج آمد كه رحمتها در او است |
| مغز تازه شد چو بخراشيد پوست |
| ای برادر موضع تاريك و سرد |
| صبر كردن بر غم و سستی و درد |
| چشمه حيوان و جام مستی است |
| كان بلنديها همه در پستی است |
| آن بهاران مضمر است اندر خزان |
| در بهار است آن خزان مگريز از آن |
| همره غم باش و با وحشت بساز |
| میطلب در مرگ خود عمر دراز |
اگر بخواهيم به مسأله ، رنگ فلسفی بدهيم بايد بگوييم : قابليت ماده از برای پذيرش صورتهای گوناگون ، و تضاد صور با يكديگر ، هم عامل تخريب است و هم عامل ساختن ، هم عامل از بين بردن است و هم عامل ايجاد كردن ، تخريب گذشته و ساختن آينده ، بردن صورتها و نقشهای كهنه و آوردن نقشهای تازه . هم انهدام و ويرانی معلول تضاد است و هم تنوع و تكامل ، زيرا اگر چيزی منهدم نمیشد ، تشكل تازه اجزاء با يكديگر و تركيب و تكامل مفهوم نداشت . تا اجزاء و عناصر با يكديگر نجنگند و در يكديگر اثر نكنند ، مزاج متوسط و تركيب جديد پيدا نمیشود . پس صحيح است كه بگوييم : " تضاد ، منشأ خيرات و قائمه جهان است و نظام عالم بر آن استوار است " . ما در بخش اول اين كتاب آنجا كه درباره ماهيت عدل بحث میكرديم كه چيست ، سخن پر مغز صدرالمتألهين را از جلد دوم " اسفار " نقل كرديم كه چگونه دو اقتضاء در مادهها و صورتها وجود دارد و همان اقتضاهای متضاد ايجاب میكند كه نقشها دائما تغيير كنند و عوض شوند . اكنون سخن ديگری از مشار اليه نقل میكنيم : صدرالمتألهين در جای ديگر میگويد ( 1 ) : لولا التضاد ما صح دوام الفيض عن المبدأ الجواد . " اگر تضاد نمیبود ادامه فيض از خدای بخشنده صورت نمیگرفت "
جهان طبيعت ، مملو از قطعها و وصلها ، بريدنها و پيوند زدنها ، قيچی كردنها و دوختنهاست و اين لازمه ساختمان مخصوص اين عالم است . ماده جهان همچونسرمايه ای است كه در گردش است و سودهايی كه توليد میكند رهين جريان و گردش آن است .
پاورقی : . 1 اسفار ، ج 3 ص . 117
اگر جهان ، ثابت و لا يتغير بود ، مانند سرمايههای راكد میشد كه نه سودی توليد میكند و نه زيانی ببار میآوردسرمايه ای معين و مخصوص كه در يك بازار به جريان میافتد ، گاهی سود میآورد و گاهی زيان میبرد ، اما اگر مجموع سرمايهها را در نظر بگيريم ديگر زيانی وجود ندارد و جريان سرمايهها حتما زاينده و فزاينده است
در نظام جهان نيز بكار افتادن همه مواد جهان كه به وسيله فرمول قابليت ماده و تضاد صور انجام میگيرد قطعا سودآور است و جهان را به سوی كمال سوق میدهد . در منطق ديالكتيك ، " مسأله تضاد " با اهميت فوق العاده تلقی شده و مبنای جهان بينی ديالكتيكی قرار گرفته است . ولی خيلی قبل از ظهور اين فلسفه ، فلاسفه و عرفای اسلام ، به اصل تضاد توجه كرده و نكات جالبی در اين زمينه بيان كرده اند ، و حتی از بعضی از منقولات حكمت يونان بدست میآيد كه توجه به اين اصل در ميان فلاسفه يونان نيز سابقه داشته است
طنطاوی در تفسير " الجواهر " ( 1 ) از سقراط نقل میكند كه وی " اصل تضاد " را به عنوان دليلی برای اثبات زندگی پس از مرگ بكار میبرده است
طنطاوی مینويسد : زمانی كه میخواستند سقراط را اعدام كنند ، وی در لحظات آخر زندگی برای اثبات اينكه پس از مرگ زندگی ديگری وجود دارد چنين استدلال كرد : " ما مینگريم كه در جهان همواره ضدها از يكديگر متولد میشوند : زيبايی از زشتی ، عدالت از ستمگری ، بيداری از خواب ، خواب از بيداری ، نيرومندی از ناتوانی و بالعكس . . . هر چيزی از ضد خودش پديد میآيد .
. مرگ و زندگی و نيستی و هستی نيز مشمول همين قاعده كلی خواهند بود و به اين دليل بايد از مرگ ، يك زندگی ديگر بوجود آيد و الا قاعده عمومی طبيعت نقض میگردد "
مولوی درباره پرورش اضداد در شكم يكديگر ، میگويد :
| با خود آمد گفت ای بحر خوشی |
| ای نهاده هوشها در بيهشی |
| خواب در ، بنهادهای بيداری ای |
| بستهای در بيدلی دلدادهای |
پاورقی : . 1 ج 11 ص . 5
| منعمی پنهان كنی در ذل فقر |
| طوق دولت بندی اندر غل فقر |
| ضد ، اندر ضد ، پنهان مندرج |
| آتش ، اندر آب سوزان ، مندمج |
| روضهای در آتش نمرود درج |
| دخلها رويان شده از بذل و خرج |
| تا به گفته مصطفی شاه نجاح |
| السماح يا اولی النعما رباح |
| ما نقص مال من الصدقات قط |
| انما الخيرات نعم المرتبط |
| ميوه شيرين نهان در شاخ و برگ |
| زندگی جاودان در زير مرگ |
| در تك دريا گهر با سنگها است |
| فخرها اندر ميان ننگها است |
| تو از آن روزی كه در هست آمدی |
| آتشی يا خاك يا بادی بدی |
| از مبدل ، هستی اول نماند |
| هستی ديگر بجای او نشاند |
| همچنين تا صد هزاران هستها |
| بعد يكديگر دوم به ز ابتدا |
| اين جهان جنگ است چون كل بنگری |
| ذره ذره همچو دين با كافری |
| آن يكی ذره همی پرد به چپ |
| و آن دگر سوی يمين اندر طلب |
| جنگ فعلی ، جنگ طبعی ، جنگ قول |
| در ميان جزوها حربی است هول |
| اين جهان زين جنگ قائم میبود |
| در عناصر در نگر تا حل شود |
| چار عنصر چار استون قوی است |
| كه بر ايشان سقف دنيا مستوی است |
| هر ستونی اشكننده آن دگر |
| استن آب اشكننده هر شرر |
| پس بنای خلق بر اضداد بود |
| لا جرم جنگی شد اندر ضر و سود |
| هست احوالت خلاف يكديگر |
| هر يكی با هم مخالف در اثر |
| فوج لشكرهای احوالت ببين |
| هر يكی با ديگران در جنگ و كين |
" كشمكش ، يك پايه اساسی زندگی انسانها و يك عنصر اصلی در سرشت بشر است "
هگل فيلسوف معروف آلمانی كه قبلا نيز قسمتی از سخنش را نقل كرديم نظر خاصی درباره اضداد دارد كه به " ديالكتيك هگل " معروف است و بطور افراط مورد استناد متفلسفان است . وی میگويد : " هر حالی از فكر و يا از اشياء و هر تصور و وضعی در عالم ، به شدت به سوی ضد خود كشيده میشود ، بعد با آن متحد شده يك كل برتر و معقدتر تشكيل میدهد . . . هر وضع و اثری مستلزم يك نقيض و ضدی است كه تطور بايد آن دو را آشتی داده به وحدت مبدل سازد " ( 1 )
اميرالمؤمنين علی عليه السلام در مواردی متعدد از خطبههای خويش به قانون تضاد اشاره فرموده است . در خطبه 184 میفرمايد : " « بتشعيره المشاعر عرف ان لا مشعر له و بمضادته بين الاشياء عرف ان لا ضد له ، و بمقارنته بين الاشياء عرف ان لا قرين له . ضاد النور بالظلمة ، و الوضوح بالبهمة ، و الجمود بالبلل ، و الحرور بالصرد ، مؤلف بين متعادياتها ، مقارن بين متبايناتها ، مقرب بين متباعداتها ، مفرق بين متدانياتها » "
در اينجا اين امام بزرگوار درباره معرفت خدا ، از اين اصل كه " او مانند هيچ چيز ديگر نيست " استفاده كرده و مقايسهای منفی بين خدا و جهان بعمل آورده است
ترجمه و معنی جملهها اين است : " از اينكه خدا جهازهای حس و شعور را پديد آورده است میتوان فهميد كه او خود ، عضوها و جهازهايی اينچنين ندارد . به عبارت ديگر : اينكه برای شعور و ادراك مخلوقات ، محل و آلت قرار داده دليل است كه شعور و ادراك خود او به وسيله آلت و محل نيست . از تضادی كه بين موجودات برقرار كرده است دانسته میشود كه برای او ضدی نمیباشد . از مقارنه ای كه بين ايشان ايجاد كرده است شناخته میشود كه وی قرينی ندارد . ميان نور و ظلمت ، وضوح و ابهام ، خشكی و نم ، گرما و سرما تضاد برقرار ساخته است . بين طبيعتهای دشمن و متضاد ، الفت انداخته و بيگانهها را به هم پيوند كرده است ، دورها را با يكديگر نزديك ، و نزديكها را از يكديگر دور ساخته است "
پاورقی :
. 1 " تاريخ فلسفه " ويل دورانت ، ترجمه دكتر زرياب خويی ، ص 249
در اينجا اميرالمؤمنين ( ع ) پس از بيان اين كه خدا گل آدم را از قسمتهای متفاوتی از زمين سرشت و سپس در او روح دميد ، در توصيف انسان ساخته شده میفرمايد : " با سرشتهای گوناگون عجين شده ، در او اجزاء همسان و متشابه بكار رفته و هم اشياء ناهمسان و متضاد "
مبنای فلسفی تضاد
در جهانی كه حركت و جنبش ، مقوم آن است ، حتما بايد تضاد حكومت كند ، زيرا چنانكه حكما گفتهاند " حركت بدون وجود معاوق ممكن نيست " ( 1 ) ، حركت ، تكاپو و تلاش است و تلاش وقتی محقق میشود كه اصطكاك و تصادم وجود داشته باشدبه بيانی ديگر میتوان گفت : هيچ حركت طبيعی بدون قسر ممكن نيست
وقتی جسم به سوی محل طبيعی خود حركت میكند كه در غير محل طبيعی خودش قرار بگيرد ، اما زمانی كه جسم در محل طبيعی خود باشد ساكن و بی حركت خواهد بود . انسان نيز وقتی به سوی كمال میشتابد كه فاقد آن باشد
همواره سعادت انسان در مطلوب داشتن است ، و مطلوب داشتن زمانی تحقق میپذيرد كه فقدان و محروميت در كار باشد ( 2 )
منطق ديالكتيك ، تا آنجا كه به اصل حركت و اصل تضاد و اصل پيوستگی اجزاء طبيعت متكی است مورد قبول ما است . اين اصول از دورترين ايام مورد توجه حكمای الهی بوده است . آنچه راه ما را از آنها جدا میكند و در حقيقت هسته اصلی تفكر ديالكتيكی از هگل به بعد شمرده میشود چيزهای ديگر است ، از آن جمله اينكه
پاورقی :
. 1 طبيعيات " شفا " فن اول ، مقاله چهارم ، فصل نهم . ايضا "
اسفار " امور عامه ، مرحله هشتم ، فصل چهاردهم
. 2 رجوع شود به مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " نوشته مرتضی
مطهری در نشريه " مقالات و بررسيها " شماره 1 از انتشارات دانشكده
الهيات و معارف اسلامی ، [ اين مقاله در جلد اول كتاب " مقالات فلسفی
" نيز به چاپ رسيده است ]
در اينجا اميرالمؤمنين ( ع ) پس از بيان اين كه خدا گل آدم را از قسمتهای متفاوتی از زمين سرشت و سپس در او روح دميد ، در توصيف انسان ساخته شده میفرمايد : " با سرشتهای گوناگون عجين شده ، در او اجزاء همسان و متشابه بكار رفته و هم اشياء ناهمسان و متضاد "
مبنای فلسفی تضاد
در جهانی كه حركت و جنبش ، مقوم آن است ، حتما بايد تضاد حكومت كند ، زيرا چنانكه حكما گفتهاند " حركت بدون وجود معاوق ممكن نيست " ( 1 ) ، حركت ، تكاپو و تلاش است و تلاش وقتی محقق میشود كه اصطكاك و تصادم وجود داشته باشدبه بيانی ديگر میتوان گفت : هيچ حركت طبيعی بدون قسر ممكن نيست
وقتی جسم به سوی محل طبيعی خود حركت میكند كه در غير محل طبيعی خودش قرار بگيرد ، اما زمانی كه جسم در محل طبيعی خود باشد ساكن و بی حركت خواهد بود . انسان نيز وقتی به سوی كمال میشتابد كه فاقد آن باشد
همواره سعادت انسان در مطلوب داشتن است ، و مطلوب داشتن زمانی تحقق میپذيرد كه فقدان و محروميت در كار باشد ( 2 )
منطق ديالكتيك ، تا آنجا كه به اصل حركت و اصل تضاد و اصل پيوستگی اجزاء طبيعت متكی است مورد قبول ما است . اين اصول از دورترين ايام مورد توجه حكمای الهی بوده است . آنچه راه ما را از آنها جدا میكند و در حقيقت هسته اصلی تفكر ديالكتيكی از هگل به بعد شمرده میشود چيزهای ديگر است ، از آن جمله اينكه
پاورقی :
. 1 طبيعيات " شفا " فن اول ، مقاله چهارم ، فصل نهم . ايضا "
اسفار " امور عامه ، مرحله هشتم ، فصل چهاردهم
. 2 رجوع شود به مقاله " اصل تضاد در فلسفه اسلامی " نوشته مرتضی
مطهری در نشريه " مقالات و بررسيها " شماره 1 از انتشارات دانشكده
الهيات و معارف اسلامی ، [ اين مقاله در جلد اول كتاب " مقالات فلسفی
" نيز به چاپ رسيده است ]
. 2 فيض الهی ، يعنی فيض هستی كه سراسر جهان را در بر گرفته ، نظام خاص دارد ، يعنی تقدم و تأخر ، و سببيت و مسببيت ، و عليت و معلوليت ، ميان آنها حكمفرماست و اين نظام ، غير قابل تخلف است ، يعنی برای هيچ موجودی امكان تخلف و تجافی از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر وجود ندارد . سير تكامل موجودات ، بالخصوص سير تكاملی انسان ، به معنی سرپيچی از مرتبه خود و اشغال مرتبه ديگر نيست ، بلكه به معنی " سعه وجودی " انسان است . لازمه درجات و مراتب داشتن هستی اين است كه نوعی اختلاف و تفاوت از نظر نقص و كمال ، و شدت و ضعف در ميان آنها حكمفرما باشد ، و اينگونه اختلافها تبعيض نيست
. 3 صنع خدا كلی است نه جزئی ، ضروری است نه اتفاقی . ريشه ديگر اشتباهات در اين زمينه ، مقايسه صنع خدا با صنع انسان از اين نظر است كه پنداشته میشود ممكن است صنع الهی مانند صنع انسان ، جزئی و اتفاقی باشد
انسان به حكم اينكه مخلوقی از مخلوقات و جزء نظام است و اراده اش بازيچه علل جزئی و اتفاقی است تصميم میگيرد در زمان معين و مكان معين و البته تحت شرايط معين مثلا خانهای بسازد ، يك مقدار آجر و سيمان و آهن و خاك و گچ و آهك كه هيچ پيوند طبيعی با يكديگر ندارند گرد میآورد و با يك سلسله پيوندهای مصنوعی آنها را با يكديگر به شكل خاص مربوط میكند و خانه میسازد
خداوند چطور ؟ آيا صنع متقن الهی از نوع پيوند مصنوعی و عاريتی برقرار كردن ميان چند امر بيگانه است ؟ ايجاد پيوندهای مصنوعی و عاريتی ، در خور مخلوقی مانند انسان است كه اولا جزئی از نظام موجود و محكوم قوانين موجود آن است ، و ثانيا در محدودهای معين میخواهد از قوا و نيروها و خاصيتهای موجود اشياء بهره گيری كند ، و ثالثا اراده اش بازيچه علل جزئی است ( مثلا حفاظت خود از گرما و سرما به وسيله خانه ) و رابعا فاعليتش در حد فاعليت حركت است نه فاعليت ايجادی ، يعنی هيچ چيز را ايجاد نمیكند ، بلكه موجودات را از راه حركت دادن و جا به جا كردن ، به يكديگر مربوط میكند ، اما خداوند فاعل ايجادی است ، آفريننده اشياء با همه قوا و نيروها و خاصيتهاست و آن قوا و نيروها و خاصيتها بطور يكسان در همه موارد عمل میكنند
مثلا خدا آتش ، آب ، برق را میآفريند . اما انسان از آب و آتش و برق موجود ، با برقرار كردن نوعی رابطه مصنوعی بهره گيری میكند . انسان اين پيوند مصنوعی را طوری ترتيب میدهد كه در يك لحظه و يك مورد كه برايش مفيد است از آن استفاده میكند ( مثلا كليد برق را میزند ) و در لحظهای ديگر كه برايش مفيد نيست از آن استفاده نمیكند ( مثلا برق را خاموش میكند ) ولی خداوند ، خالق و آفريننده اين امور است با همه خاصيتها و اثرهاشان . لازمه وجود آتش اين است كه گرم كند يا بسوزاند . لازمه برق اين است كه روشنايی دهد يا حركت ايجاد كند . خدا آتش يا برق را برای شخص خاص نيافريده و معنی ندارد آفريده باشد ، كه مثلا كلبه او را گرم كند اما جامهاش را نسوزاند . خدا آتش را خلق كرده كه خاصيتش احراق است . پس آتش را از نظر حكمت بالغه الهيه ، در كليتش در نظام هستی بايد در نظر گرفت كه وجودش در كل عالم مفيد و لازم است يا زائد و مضر ؟ نه در جزئيتش كه خانه چه كسی را گرم كرد و در انبار چه كسی حريق به وجود آورد
به عبارت ديگر ، علاوه بر اينكه بايد غايات را ، غايت فعل باری گرفت نه غايت ذات باری ، بايد بدانيم كه غايات افعال باری ، غايات كليه است نه غايات جزئيه ، و غايات ضروری است نه اتفاقی
. 4 برای وجود يافتن يك چيز ، تام الفاعليه بودن خداوند ، كافی نيست ، قابليت قابل هم شرط است . عدم قابليت قابلها منشأ بی نصيب ماندن برخی موجودات از برخی مواهب است . شروری كه از نوع نيستيهاست كه قبلا به آنها اشاره شد ، يعنی عجزها ، ضعفها ، جهلها ، از آن جهت كه به ذات اقدس الهی مربوط است ، يعنی از نظر كليت نظام ( نه از آن جهت كه به بشر مربوط است ، يعنی جنبههای جزئی و اتفاقی نظام ) ناشی از نقصان قابليتهاست
. 5 خداوند متعال همانطور كه واجب الوجود بالذات است ، واجب من جميع الجهات و الحيثيات است ، از اين رو واجب الافاضه و واجب الوجود است . محال است كه موجودی امكان وجود يا امكان كمال وجود پيدا كند و از طرف خداوند افاضه فيض و اعطاء وجود نشود . آنچه به نظر میرسد كه در مواردی يك موجود قابليت يك كمالی را دارد و از آن بی نصيب است ، امكان به حسب علل جزئی و اتفاقی است نه امكان به حسب علل كلی و ضروری
. 6 شرور ، يا اعدامند و يا وجوداتی كه منشأ عدم در اشياء ديگرند و از آن جهت شرند كه منشأ عدمند
. 7 شريت شرور نوع دوم ، در وجود اضافی و نسبی آنهاست نه در وجود فی نفسه شان
. 8 آنچه واقعا وجود دارد و جعل و خلق و عليت به آن تعلق میگيرد ، وجود حقيقی است نه وجود اضافی
. 9 شرور ، مطلقا مجعول و مخلوق بالتبع و بالعرضند نه مجعول بالذات
. 10 جهان يك واحد تجزيه ناپذير است ، حذف بعضی از اجزاء جهان و ابقاء بعضی ، توهم محض و بازيگری خيال است
. 11 شرور و خيرات ، دو صف و دو رده جدا نيستند ، به هم آميختهاند ، عدمها از وجودها ، و وجودهای اضافی از وجودهای حقيقی تفكيك ناپذيرند
. 12 نه تنها عدمها از وجودها ، و وجودهای اضافی از وجودهای حقيقی تفكيك ناپذيرند ، وجودهای حقيقی نيز به حكم اصل تجزيه ناپذيری جهان ، پيوسته و جدا ناشدنی هستند
. 13 موجودات به اعتبار انفراد و استقلال ، حكمی دارند و به اعتبار جزء بودن و عضويت در يك اندام ، حكمی ديگر
. 14 آنجا كه اصل پيوستگی و انداموارگی حكمفرماست ، وجود انفرادی و مستقل ، اعتباری و انتزاعی است
. 15 اگر شر و زشتی نبود ، خير و زيبايی معنی نداشت
. 16 شرور و زشتيها نمايانگر خيرات و زيبائيهاست
. 17 شرور ، منبع خيرات ، و مصائب ، مادر خوشبختيهاست
6 مرگ و ميرها
پديده مرگ
يكی از انديشههايی كه همواره بشر را رنج داده است انديشه مرگ و پايان يافتن زندگی است . آدمی از خود میپرسد چرا به دنيا آمدهايم و چرا میميريم ؟ منظور از اين ساختن و خراب كردن چيست ؟ آيا اين كار لغو و بيهوده نيست ؟ منسوب به خيام است :| تركيب پيالهای كه در هم پيوست |
| بشكستن آن روا نمیدارد مست |
| چندين قد سرو نازنين و سر و دست |
| از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟ |
| جامی است كه عقل آفرين میزندش |
| صد بوسه ز مهر بر جبين میزندش |
| اين كوزه گرد هر چنين جام لطيف |
| میسازد و باز بر زمين میزندش |
| دارنده كه تركيب طبايع آراست |
| از بهر چه افكند و را در كم و كاست ؟ |
اين تصور ، آنان را دچار سرگشتگی و حيرت ساخته و احيانا فكر خودكشی را به آنها القاء كرده و میكند ، با خود میانديشند اگر بنابر رفتن و مردن است نمیبايست میآمديم ، حالا كه بدون اختيار آمدهايم اين اندازه لااقل از ما ساخته هست كه نگذاريم اين بيهودگی ادامه يابد ، پايان دادن به بيهودگی خود عملی خردمندانه است
و نيز منسوب به خيام است :
| گر آمدنم به خود بدی نامدمی |
| ور نيز شدن به من بدی كی شدمی |
| به زآن نبدی كه اندرين دير خراب |
| نه آمدمی نه شدمی نه بدمی |
| چون حاصل آدمی در اين شورستان |
| جز خوردن غصه نيست تا كندن جان |
| خرم دل آنكه زين جهان زود برفت |
| و آسوده كسی كه خود نيامد به جهان |
| بر شاخ اميد اگر بری يافتمی |
| هم رشته خويش را سری يافتمی |
| تا چند به تنگنای زندان وجود |
| ای كاش سوی عدم رهی يافتمی |
نگرانی از مرگ
پيش از اينكه مسأله مرگ و اشكالی را كه از اين ناحيه بر نظامات جهان ايراد میگردد بررسی كنيم ، لازم است به اين نكته توجه كنيم كه ترس از مرگ و نگرانی از آن ، مخصوص انسان است . حيوانات درباره مرگ ، فكر نمیكنند . آنچه در حيوانات وجود دارد غريزه فرار از خطر و ميل به حفظ حيات حاضر است . البته ميل به بقاء به معنای حفظ حيات موجود ، لازمهانديشه او را به خود مشغول میدارد چيزی جدا از غريزه فرار از خطر است كه عكس العملی است آنی و مبهم در هر حيوانی در مقابل خطرها . كودك انسان نيز پيش از آنكه آرزوی بقاء به صورت يك انديشه در او رشد كند به حكم غريزه فرار از خطر ، از خطرات پرهيز میكند" نگرانی از مرگ " زاييده ميل به خلود است ، و از آنجا كه در نظامات طبيعت هيچ ميلی گزاف و بيهوده نيست ، میتوان اين ميل را دليلی بر بقاء بشر پس از مرگ دانست . اين كه ما از فكر نيست شدن رنج میبريم خود دليل است بر اينكه ما نيست نمیشويم . اگر ما مانند گلها و گياهان ، زندگی موقت و محدود میداشتيم ، آرزوی خلود به صورت يك ميل اصيل در ما بوجود نمیآمد . وجود عطش دليل وجود آب است . وجود هر ميل و استعداد اصيل ديگر هم دليل وجود كمالی است كه استعداد و ميل به سوی آن متوجه است . گويی هر استعداد ، سابقهای ذهنی و خاطرهای است از كمالی كه بايد به سوی آن شتافت . آرزو و نگرانی درباره خلود و جاودانگی كه همواره انسان را به خود مشغول میدارد ، تجليات و تظاهرات نهاد و واقعيت نيستی ناپذير انسان است . نمود اين آرزوها و نگرانيها عينا مانند نمود رؤياهاست كه تجلی ملكات و مشهودات انسان در عالم بيداری است . آنچه در عالم رؤيا ظهور میكند تجلی حالتی است كه قبلا در عالم بيداری در روح ما وارد شده و احيانا رسوخ كرده است ، و آنچه در عالم بيداری به صورت آرزوی خلود و جاودانگی در روح ما تجلی میكند كه به هيچ وجه با زندگی موقت اين جهان متجانس نيست ، تجلی و تظاهر واقعيت جاودانی ماست كه خواه ناخواه از " وحشت زندان سكندر " رهايی خواهد يافت و " رخت بر خواهد بست و تا ملك سليمان خواهد رفت " . مولوی اين حقيقت را بسيار جالب بيان كرده آنجا كه میگويد :
| پيل بايد تا چو خسبد اوستان |
| خواب بيند خطه هندوستان |
| خر نبيند هيچ هندستان به خواب |
| خر زهندستان نكرده است اغتراب |
| ذكر هندستان كند پيل از طلب |
| پس مصور گردد آن ذكرش به شب |
مرگ ، نسبی است
اشكال مرگ از اينجا پيدا شده كه آن را نيستی پنداشتهاند و حال آنكه مرگ برای انسان نيستی نيست ، تحول و تطور است ، غروب از يك نشئه و طلوع در نشئه ديگر است ، به تعبير ديگر ، مرگ نيستی است ولی نه نيستی مطلق بلكه نيستی نسبی ، يعنی نيستی در يك نشئه و هستی در نشئه ديگرانسان مرگ مطلق ندارد . مرگ ، از دست دادن يك حالت و بدست آوردن يك حالت ديگر است و مانند هر تحول ديگری فناء نسبی است . وقتی خاك تبديل به گياه میشود ، مرگ او رخ میدهد ولی مرگ مطلق نيست ، خاك ، شكل سابق و خواص پيشين خود را از دست داده و ديگر آن تجلی و ظهوری را كه در صورت جمادی داشت ندارد ، ولی اگر از يك حالت و وضع مرده است ، در وضع و حالت ديگری زندگی يافته است
| از جمادی مردم و نامی شدم |
| وز نما مردم به حيوان سر زدم |
| مردم از حيوانی و آدم شدم |
| پس چه ترسم كی زمردن كم شدم ؟ |
| حمله ديگر بميرم از بشر |
| تا بر آرم از ملائك بال و پر |
| وز ملك هم بايدم جستن ز جو |
| كل شیء هالك الا وجهه |
دنيا ، رحم جان
انتقال از اين جهان به جهان ديگر ، به تولد طفل از رحم مادر بی شباهت نيست . اين تشبيه ، از جهتی نارسا و از جهتی ديگر رساست . از اين جهت نارساست كه تفاوت دنيا و آخرت ، عميق تر و جوهری تر از تفاوت عالم رحم و بيرون رحم است . رحم و بيرون رحم ، هر دو ، قسمتهايی از جهان طبيعت و زندگی دنيا میباشند ، اما جهان دنيا و جهان آخرت دو نشئه و دو زندگی اند با تفاوتهای اساسی ، ولی اين تشبيه از جهتی ديگر رساست ، از اين جهت كه اختلاف شرايط را نشان میدهد . طفل در رحم مادر به وسيله جفت و از راه ناف ، تغذيه میكند ، ولی وقتی پا به اين جهان گذاشت ، آن راه مسدود میگردد و از طريق دهان و لوله هاضمه ، تغذيه میكند . در رحم ، ششها ساخته میشود اما بكار نمیافتد و زمانی كه طفل به خارج رحم منتقل شود ،ششها مورد استفاده او قرار میگيردشگفت آور است كه جنين تا در رحم است كوچك ترين استفادهای از مجرای تنفس و ريهها نمیكند ، و اگر فرضا در آن وقت اين دستگاه لحظهای بكار افتد ، منجر به مرگ او میگردد ، اين وضع تا آخرين لحظهای كه در رحم است ادامه دارد ، ولی همينكه پا به بيرون رحم گذاشت ناگهان دستگاه تنفس بكار میافتد و از اين ساعت اگر لحظهای اين دستگاه تعطيل شود خطر مرگ است
اينچنين ، نظام حيات قبل از تولد با نظام حيات بعد از تولد تغيير میكند ، كودك قبل از تولد در يك نظام حياتی ، و بعد از تولد در نظام حياتی ديگر زيست مینمايد
اساسا جهاز تنفس با اينكه در مدت توقف در رحم ساخته میشود ، برای آن زندگی يعنی برای مدت توقف در رحم نيست ، يك پيش بينی و آمادگی قبلی است برای دوره بعد از رحم . جهاز باصره و سامعه و ذائقه و شامه نيز با آنهمه وسعت و پيچيدگی ، هيچكدام برای آن زندگی نيست ، برای زندگی در مرحله بعد است
دنيا نسبت به جهان ديگر مانند رحمی است كه در آن اندامها و جهازهای روانی انسان ساخته میشود و او را برای زندگی ديگر آماده میسازد
استعدادهای روانی انسان ، بساطت و تجرد ، تقسيم ناپذيری و ثبات نسبی " من " انسان ، آرزوهای بی پايان ، انديشههای وسيع و نامتناهی او ، همه ، ساز و برگهايی است كه متناسب با يك زندگی وسيع تر و طويل و عريض تر و بلكه جاودانی و ابدی است . آنچه انسان را " غريب " و " نامتجانس " با اين جهان فانی و خاكی میكند همينهاست . آنچه سبب شده كه انسان در اين جهان حالت " نيی " داشته باشد كه او را از " نيستان " بريدهاند ، " از نفيرش مرد و زن بنالند " و همواره جويای " سينهای شرحه شرحه از فراق " باشد تا " شرح درد اشتياق " را بازگو نمايد همين است
آنچه سبب شده انسان خود را " بلند نظر پادشاه سدره نشين " بداند و جهان را نسبت به خود " كنج محنت آباد " بخواند و يا خود را " طاير گلشن قدس " و جهان را " دامگه حادثه " ببيند همين است
قرآن كريم میفرمايد : « افحسبتم انما خلقناكم عبثا و انكم الينا لا ترجعون » ( 1 )
" آيا گمان برديد كه ما شما را ( با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها ) عبث آفريديم و غايت و هدفی متناسب با اين خلقت و اين ساز و برگها در كار نيست و شما به سوی ما بازگردانده نمیشويد ؟ "
پاورقی : . 1 مؤمنون / . 115
اگر انسان با اينهمه تجهيزات و ساز و برگها بازگشتی به سوی خدا ، به سوی جهانی كه ميدان وسيع و مناسبی است برای اين موجود مجهز ، نداشته باشد درست مثل اين است كه پس از عالم رحم ، عالم دنيايی نباشد و تمام جنينها پس از پايان دوره رحم فانی گردند ، اينهمه جهازات باصره و سامعه و شامه و مغز و اعصاب و ريه و معده كه به كار رحم نمیخورد و برای زندگی گياهی رحم زائد است لغو و عبث آفريده شود و بدون استفاده از آنها رهسپار عدم گرددآری ، مرگ ، پايان بخشی از زندگی انسان و آغاز مرحلهای نوين از زندگی او است
مرگ ، نسبت به دنيا مرگ است و نسبت به جهان پس از دنيا تولد است ، همچنانكه تولد يك نوزاد نيز نسبت به دنيا تولد ، و نسبت به زندگی پيشين او مرگ است
دنيا ، مدرسه انسان
دنيا برای بشر نسبت به آخرت مرحله تهيؤ و تكميل و آمادگی است . دنيا نسبت به آخرت نظير دوره مدرسه و دانشگاه است برای يك جوان ، دنيا حقيقتا مدرسه و دار التربيه استدر نهج البلاغه ، بخش كلمات قصار ، آمده است كه شخصی آمد خدمت اميرالمؤمنين علی ( ع ) و زبان به ذم دنيا گشود كه دنيا چنين است و دنيا چنان ، دنيا انسان را فريب میدهد ، دنيا انسان را فاسد میكند ، دنيا دغلباز و جنايتكار است ، و از اين قبيل سخنان . اين مرد شنيده بود كه بزرگان ، دنيا را مذمت میكنند ، خيال كرده بود مقصود از مذمت دنيا مذمت واقعيت اين جهان است ، مقصود اين است كه جهان فی حد ذاته بد است ، نمیدانست كه آنچه بد است دنيا پرستی است ، آنچه بد است ديد كوتاه و خواست محدود است كه با انسان و سعادت انسان ناسازگار است
علی ( ع ) به او فرمود : تو فريب دنيا میخوری ، دنيا تو را فريب نمیدهد ، تو بر دنيا جنايت وارد آوردهای ، دنيا بر تو جنايت نكرده است . .
تا آنجا كه فرمود : دنيا با كسی كه با صداقت رفتار كند صديق است و برای كسی كه آن را درك كند مايه عافيت است ، دنيا معبد دوستان خدا ، مصلای فرشتگان خدا ، فرودگاه وحی خدا ، تجارتخانه اولياء خداست . .
شيخ فريدالدين عطار اين داستان را به نظم آورده میگويد :


