next page

fehrest page

back page

قرآن و نهج البلاغه و پاره‏ای از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم و اهل بيت‏ اطهار را در يك اوج عالی احساس می‏كردم
در اين وقت فكر كردم ديدم اگر در اين رشته نبودم و فيض محضر اين‏ استاد را درك نمی‏كردم همه چيز ديگرم چه از لحاظ مادی و چه از لحاظ معنوی‏ ، ممكن بود بهتر از اين باشد كه هست ، همه آن چيزهايی كه اكنون دارم‏ داشتم و لااقل مثل و جانشين و احيانا بهتر از آن را داشتم ، اما تنها چيزی‏ كه واقعا نه خود آن را و نه جانشين آن را داشتم همين طرح فكری بود با نتايجش ، الان هم بر همان عقيده‏ام
بحث عدل الهی كه ابتدا در نظر بود به صورت ساده‏تری طرح شود تا پای‏ قله بحثهای عميق فلسفی كشيده شد . اگر بخواهيم بيشتر برويم بايد آماده‏ صعود به قله های مرتفع تری باشيم و به نظر نمی‏رسد چنين آمادگی در كار باشد . بهتر اين است با زبانی ساده‏تر و در سطحی پايين تر ، مطلب را مورد بررسی قرار دهيم . خوانندگانی كه فكر می‏كنم اين كتاب را خواهند خواند ، با بيان ساده‏تر ، بهتر مطلب را می‏فهمند . خلاصه سخن اينكه : جواب اجمالی اشكال " تبعيضها " و " شرور " مبنی بر اينكه " يك‏ سلسله مصالح در كار است و به خاطر منافع و فوائد و مصالحی كه بر آنها مترتب است وجود آنها شر محض نيست ، بلكه شر آميخته به خير است ، و چون جنبه خير بر جنبه شر می‏چربد مجموعا خير است نه شر " مبتنی بر اين‏ اصل است كه نظام اسباب و مسببات ، نظامی است قطعی و لا يتخلف و ذاتی‏ ، نه تشريفاتی و قراردادی . دانستن اين مطلب ، زمينه‏را برای بحث آينده‏ كه آنچه وجود دارد " تفاوت " است نه " تبعيض " آماده می‏سازد

تفاوت نه تبعيض

آنچه در خلقت وجود دارد " تفاوت " است نه " تبعيض " . " تبعيض " آن است كه در شرايط مساوی و استحقاقهای همسان ، بين اشياء فرق‏ گذاشته شود ، ولی " تفاوت " آن است كه در شرايط نامساوی ، فرق گذاشته‏ شود . به عبارت ديگر تبعيض از ناحيه دهنده است و تفاوت ، مربوط به‏ گيرنده
با يك مثال ساده ، مطلب روشن می‏شود : اگر دو ظرف را كه هر كدام‏ ظرفيت ده ليتر آب دارند در مقابل شير آب قرار دهيم و در يكی ده ليتر آب بريزيم و در ديگری پنج ليتر ، در اينجا تبعيضی صورت گرفته است ، منشأ اختلاف ، نيرويی است كه آب را خالی می‏كند ، و اما اگر دو ظرف‏ داشته باشيم يكی به ظرفيت ده ليتر و ديگری به ظرفيت پنج ليتر و هر دو را در دريا فرو بريم ، باز هم اختلاف هست ، اما منشأ اختلاف تفاوتی است كه خود آن دو ظرف از نظر گنجايش و استعداد دارند ، نه دريا و نيروی فشار آب
مثال ديگر : اگر يك معلم به دانش آموزانی كه همه در يك درجه هستند و كار آنها يكسان است نمره‏های مختلفی بدهد ، اين تبعيض است ، ولی اگر معلم ، همه را به يك ديده بنگرد و همه را يك جور تعليم دهد و يك جور امتحان كند و سؤالات امتحانی كه طرح می‏كند برای همه يكسان باشد ، آنگاه‏ برخی از شاگردان او به خاطر كودنی و كم هوشی ، يا به خاطر ساعی نبودن ، از عهده امتحان بخوبی يا اصلا بر نيايند و برخی ديگر از شاگردان به علت‏ استعداد قوی و كار خوب ، سؤالات امتحانی را كاملا جواب بدهند ، و معلم‏ به هر كدام آنها بر طبق جوابهای امتحانی نمره بدهد كه قهرا مختلف خواهد بود ، در اينجا تفاوت رخ داده نه تبعيض . عدالت اين نيست كه معلم ، همه نمره‏ها راجع كند و بعد بين همه دانش آموزان بطور مساوی قسمت كند ، عدالت اين است كه به هر كدام آنچه را كه استحقاق دارد بدهد . در اينگونه موارد ، فرق گذاشتن ، عين عدالت و مساوات است ، و فرق نگذاشتن‏ ، عين تبعيض و ظلم
در اينجا قهرا اين مطلب به ذهن می‏آيد كه : خدا را با يك آموزگار نتوان قياس كرد . خدا آفريننده موجودات است و هر تفاوتی كه هست از او به وجود آمده است ، ولی يك آموزگار خالق شاگردان نيست ، اگر يكی‏ باهوش است و ديگری كودن ، به آموزگار مربوط نيست ، اگر يكی استعداد دارد و كوشش كرده است و ديگری استعداد ندارد يا كوشا نبوده ، ربطی به‏ معلم ندارد . در مورد خدا و هستی بايد اعتراف كرد كه همه تفاوتها و اختلافها هم به دست خدا است . خدا در دو مرحله كار كرده ، در يك مرحله‏ موجودات را متفاوت آفريده و در مرحله ديگر به حساب تفاوتهايشان با آنها رفتار كرده و به هر يك آنچه را استحقاق داشته داده است . اشكال ، متوجه مرحله اول است كه چرا از آغاز ، همه را يكسان نيافريده است ؟ بايد ديد را از تفاوتها چيست ؟

راز تفاوتها

راز تفاوتها يك كلمه است : " تفاوت موجودات ، ذاتی آنها می‏باشد و لازمه نظام علت و معلول است‏ " . جمله سنگينی است ، ولی چاره‏ای نيست ، بايد توضيح داده شود . در اينجا ناچاريم آنچه يك نوبت گفته‏ايم ، بار ديگر با بيانی ديگر تكرار كنيم و بالاخره دشواری يك بحث عميق را بر خود هموار سازيم و به اميد دست يافتن‏ به نتيجه‏ای عالی و دلچسب ، دنباله بحث پيشين را بگيريم و اجبارا قدری‏ فيلسوف شويم
چنانكه قبلا اشاره شد ، در حكمت الهی ، اين بحث ، تحت عنوان " كيفيت صدور موجودات از ذات باری " مطرح می‏گردد . موضوع بحث اين است‏ كه : آيا اراده خدا بطور جدا جدا به آفرينش موجودات تعلق می‏گيرد ؟ مثلا اراده می‏كند و آقای " الف " را می‏آفريند ، اراده ديگری می‏كند و آقای‏ " ب " را می‏آفريند و اراده سومی می‏كند و فرضا شی‏ء " ج " را خلق‏ می‏كند ، و همين طور هر چيزی را با اراده‏ای جداگانه و مخصوص به آن چيز خلق می‏كند ؟ يا آنكه همه اشياء را با يك اراده واحد و بسيط ايجاد می‏نمايد ؟ گروهی از متكلمين كه در معارف الهی ، " سطحی " فكر می‏كنند طرفدار احتمال اول‏اند ، ولی آنچه را كه دلائل دندان شكن عقلی و براهين قاطع فلسفی‏ اثبات می‏كند و شواهدی از قرآن كريم نيز بر درستی آن هست ، نظريه دوم‏ است . به موجب اين نظريه ، همه جهان ، از آغاز تا انجام ، با يك اراده‏ الهی بوجود می‏آيد ، يعنی بی نهايت چيز بوجود می‏آيد و همه با اراده خدا بوجود می‏آيد ولی نه با اراده های جدا جدا ، بلكه فقط با يك اراده ، آن‏ هم يك اراده بسيط ، چنانكه قرآن كريم می‏فرمايد : « انا كل شی‏ء خلقناه بقدر 0 و ما امرنا الا واحدش كلمح بالبصر »( 1 )
" ما همه چيز را با اندازه و قدر مشخص آفريده‏ايم و كار ما جز يكی‏ نيست ، همچون چشم بر هم زدن "
به موجب اين عقيده ، برای آفرينش ، نظام خاص و قانون و ترتيب معينی‏ است و اراده خدا به وجود اشياء ، عين اراده نظام است . از همينجا است‏ كه قانون علت و معلول و يا " نظام اسباب و مسببات " بوجود می‏آيد
معنای " نظام اسباب و مسببات " اين است كه هر معلولی علت خاص ، و هر علتی معلول مخصوص دارد ، نه يك معلول مشخص ممكن است از هر علتی‏ بدون واسطه صدور يابد و موجود گردد و نه يك علت معين می‏تواند هر معلولی‏ را بی واسطه ايجاد كند .

پاورقی : . 1 قمر / 49 - . 50

معيندر حقيقت ، هر موجود و هر شيئی در نظام علت و معلول ، جای مشخص و مقام معلومی دارد ، يعنی آن معلول ، معلول شی‏ء40; است و علت شی‏ء معين ، و اين همان مفهوم دقيق " « انا كل شی‏ء خلقناه بقدر »" ( 1 ) است . برای روشن شدن اين مطلب ، نظام جهان را در دو قسمت : " نظام طولی " و " نظام عرضی " توضيح می‏دهيم :

نظام طولی

مقصود از نظام طولی علت و معلول ، ترتيب در آفريدن و خلق اشياء ، و به اصطلاح ترتيب در فاعليت خدا نسبت به اشياء و صدور اشياء از اوست
علو ذات پروردگار و قدوسيت او اقتضاء دارد كه موجودات ، رتبه به رتبه‏ و پشت سر يكديگر نسبت به او قرار داشته باشند ، صادر اولی باشد ، صادر دومی باشد ، صادر سومی باشد ، و هكذا ، يكی پس از ديگری ايجاد شوند و هر كدام معلول ما قبل خود باشند . البته مقصود ، اول بودن و دوم و سوم بودن‏ زمانی نيست ، در آنجا زمان مطرح نيست ، خود زمان يكی از مخلوقات است‏
آنچه در لسان دين ، به عنوان ملائكه و جنود الهی و رسل الهی ( رسل‏ تكوينی نه رسل تشريعی ) و مقسمات امر و مدبرات امر آمده است ، و مفاهيمی مانند عرش ، كرسی ، لوح و قلم ، كه وجود يك سلسله تشكيلات‏ معنوی و الهی را برای خدا معرفی می‏كند ، همه برای تفهيم همين حقيقت است‏ كه خدای متعال ، آفرينش را با نظام خاص و ترتيب مشخص ، اراده و اجرا می‏كند . اين مطلب را حكما با اصطلاح و زبان مخصوص بيان كرده‏اند و در معارف اسلامی با زبان ديگر بيان شده است . ما همان زبان اسلامی را كه‏ شيرين تر و رساتر است انتخاب می‏كنيم : در اين نظام ، ذات حق در رأس همه موجودات قرار دارد و ملائكه ، مجريان فرمان او هستند ، بين خود ملائكه نيز سلسله مراتب محقق است : بعضی رياست و فرماندهی دارند و بعضی از اعوان و انصار بشمار می‏روند ، ميكائيل فرشته مأمور ارزاق ، و عزرائيل ملك موت و موكل بر قبض ارواح‏ است ، و برای هر يك از آندو ، اعوان و يارانی نيز وجود دارد ، هر ملكی‏ پستی مشخص و جايی معين دارد : « و ما منا الا له مقام معلوم »( 2 )
" هر يك از ما فرشتگان ، مقام معينی داريم " .

پاورقی : . 1 قمر / . 49 . 2 الصافات / . 164

فراموش نكنيم كه نسبت خدا به موجودات ، نسبت آفريدن و ايجاد كردن و تكوين است . تشكيلات و دستگاه او را مانند تشكيلات اجتماعی و روابط قراردادی كه در اجتماع بشر دائر است ، نبايد پنداشت . نظام فرماندهی و اطاعت در بين خدا و ملائكه ، جنبه تكوينی و حقيقی دارد نه جنبه قراردادی‏ و اعتباری . فرمان خدا حرف نيست ، ايجاد است ، اطاعت ملائكه نيز متناسب با آن است ، وقتی می‏گوييم به فرشتگان فرمان داده كه چنين كنند معنايش اين است كه آنان را طوری ايجاد كرده كه علت و فاعل باشند برای‏ فعل و معلول مخصوص ، و معنای اطاعت ملائكه نيز همين عليت و معلوليت‏ تكوينی است . تشكيلات ياد شده ، مبين يك نظام تكوينی است
و از همين جا است كه قرآن كريم ، تدبير خلقت را گاهی به " خدا " نسبت می‏دهد و گاهی به فرشتگان ، گاه می‏گويد : « يدبر الامر من السماء الی الارض »( 1 )
" خدا كار را از آسمان به زمين تدبير می‏كند و می‏فرستد "
و گاه می‏گويد : « فالمدبرات امرا »( 2 )
" قسم به فرشتگان تدبير كننده كار "
گاهی قبض و دريافت نفوس انسانهايی را كه می‏ميرند به فرشتگان نسبت‏ می‏دهد ، و گاهی به فرشته خاص موت ، و گاهی به خدا
گاهی وحی را به يك فرشته نسبت می‏دهد : « نزل به الروح الامين علی قلبك »( 3 )
" روح الامين ( جبرائيل ) قرآن را بر قلب تو فرود آورد "
و گاهی به ذات اقدس احديت ، و می‏فرمايد :

پاورقی : . 1 سجده / . 5 . 2 نازعات / . 5 . 3 شعراء / 193 - . 194

علت خود قرار گيرد و علت به جای او بيايد ، و به اين حساب بايد ممكن‏ باشد كه خدا ، مخلوق گردد و مخلوق ، خدا گردد
واجب بودن واجب ، و ممكن بودن ممكن ، ذاتی آنها است ، يعنی نه اين‏ است كه ممكن الوجود ، ممكن بود واجب باشد ، و واجب الوجود ممكن بود كه‏ ممكن باشد ولی تصادفا و يا به واسطه يك علت خارجی ، آن يكی واجب شد و اين يكی ممكن . خير ، ممكن الوجود ، واجب الامكان است ، و واجب الوجود ، واجب الوجوب
همچنين است مراتب ممكنات . هر مرتبه از مراتب ممكنات ، در هر درجه‏ و هر مقامی از وجود كه هستند ، همين حال را دارند ، مثلا آنكه موكل بر بسط و رزق دادن موجودات است ، يا آنكه مأمور قبض و دريافت موجودات است‏ ، مقامی كه به او تفويض شده است ، لازمه نحوه وجود و مرتبه وجودی است‏ كه به او افاضه شده است . نه چنين است كه مثلا ممكن بود يك پشه با يك‏ ابلاغ جای ميكائيل را بگيرد ، و يك مورچه با ابلاغ ديگر جای عزرائيل را ، و يك انسان جای جبرائيل را
همه آن اشتباهات - كه فرض می‏شود كامل در جای ناقص بنشيند و ناقص در جای كامل - از آنجا پيدا شده است كه افراد ، قطعيت و ضرورت و روابط ذاتی موجودات را درك نمی‏كنند و مراتب موجودات را در جهان هستی از قبيل مراتب قراردادی و اعتباری افراد در محيط اجتماع فرض می‏كنند ، همه‏ اشتباهات از قياس خدا به انسان و قياس نظام ذاتی جهان به نظام‏ قراردادی اجتماع انسان ناشی می‏شود

پاورقی : . 1 دهر / . 23

اينگونه افراد پيش خود فكر می‏كنند همانطور كه هيچ مانعی نيست كه فلان‏ رئيس ، مرؤوس باشد و مرؤوس ، رئيس ، چرا نبايد گوسفند بجای انسان ، و انسان بجای گوسفند باشد ؟ چرا آن را گوسفند و اين را انسان قرار داد ؟ نمی‏دانند كه چنين چيزی محال است ، زيرا علت بودن علتی برای معلولی‏ معين ، و معلول واقع شدن معلولی برای علتی معين ، جعلی و قراردادی نيست‏ . اگر " الف " علت است از برای " ب " ، به خاطر خصوصيتی است كه‏ در ذات " الف " وجود دارد و آن را علت " ب " ساخته است ، و نيز " ب " كه معلول " الف " است خصوصيتی دارد كه به خاطر آن ، مربوط با " الف " گشته است ، و اين خصوصيت ، چيزی جز نحوه وجود آنها نيست‏ ، و به همين دليل ، آن خصوصيت ، امری واقعی است نه اعتباری و عارضی و قابل انتقال . عليهذا ارتباط هر علت با معلول خودش و ارتباط هر معلول‏ با علت خودش از ذات علت و ذات معلول بر می‏خيزد ، معلول به تمام ذات‏ خود مرتبط با علت است و علت نيز به تمام ذات خود منشأ صدور معلول‏ است
از اينجا - همانطوری كه قبلا اشاره كرديم - روشن می‏گردد كه مرتبه هر وجودی عين ذات او است و تخلف ناپذير است . درست مانند مراتب اعداد . در يك صف اتوبوس ، افراد را می‏توان عقب و جلو كرد ، ولی مراتب‏ اعداد را نمی‏توان عقب و جلو كرد ، عدد پنج كه رتبه‏اش بعد از عدد چهار قرار دارد ممكن نيست قبل از آن قرار بگيرد . قبل از عدد چهار ، جز عدد سه چيزی نمی‏تواند باشد ، حتی اگر آن را پنج هم بناميم ، فقط نام را عوض‏ كرده‏ايم و محال است كه واقعيت آن را عوض كنيم
بين همه موجودات جهان چنين نظامی ذاتی و عميق برقرار است . اين جمله‏ قرآن كريم درباره فرشتگان كه می‏گويد : « و ما منا الا له مقام معلوم »( 1 ) " نيست از ما كسی مگر آنكه مقام معلومی دارد " درباره همه موجودات‏ صادق است . هر چيزی جای خاصی دارد و فرض آن در غير جای خودش مساوی با از دست دادن ذات آن است و خلف است ( 2 )

نظام عرضی

علاوه بر نظام طولی كه ترتيب موجودات را از لحاظ فاعليت و خالقيت و ايجاد

پاورقی : . 1 صافات / . 164 . 2 برای تفصيل بيشتر به كتاب " اصول فلسفه و روش رئاليسم " مقاله‏ هشتم و نهم مراجعه شود

معين می‏كند ، نظام ديگری بر خصوص جهان طبيعت حاكم است كه شرايط مادی و اعدادی بوجود آمدن يك پديده را تعيين می‏نمايد ( 1 ) . اين نظام ، نظام‏ عرضی ناميده می‏شود و به موجب اين نظام است كه تاريخ جهان وضع قطعی و مشخصی پيدا می‏كند . هر حادثه در مكان و زمان خاصی پديد می‏آيد ، و هر زمان‏ خاص و مكان خاص ، ظرف حوادث معينی می‏گردد
ما معمولا وقتی يكی از پديده‏ها را مورد سؤال و ترديد قرار می‏دهيم فقط به‏ خود آن پديده توجه می‏كنيم ، حساب نمی‏كنيم كه آن پديده در نظام هستی چه‏ جايی و چه وضعی دارد ؟ در حالی كه هر پديده‏ای خواه نيك باشد يا بد ، معلول يك سلسله علل مخصوص و وابسته به شرايط معينی است ، هيچوقت يك‏ حريق بدون ارتباط به عوامل و حوادث ديگر رخ نمی‏دهد و جلوگيری از وقوع آن‏ نيز جدا از يك سلسله علل و عوامل ، خواه مادی و خواه معنوی ، امكان پذير نيست . هيچ حادثه‏ای در جهان ، " منفرد " و " مستقل " از ساير حوادث‏ نيست ، همه قسمتهای جهان با يكديگر متصل و مرتبط است . اين اتصال و ارتباط ، همه اجزاء جهان را شامل می‏گردد و يك پيوستگی عمومی و همه جانبه‏ را بوجود می‏آورد . اصل وابستگی اشياء به يكديگر ، و به عبارت ديگر اصل‏ وحدت واقعی جهان - وحدت اندام واری - اصلی است كه حكمت الهی تكيه‏ فراوان بر آن دارد . اصل وابستگی اشياء ، در حكمت الهی مفهوم جدی تری‏ پيدا می‏كند و آن مفهوم " تجزيه ناپذيری " جهان است . بعدا درباره اين‏ اصل توضيح بيشتری خواهيم داد
در فلسفه گفته می‏شود : " كل حادث مسبوق بمادش و مدش " يعنی هر پديده‏ای در چهارچوب زمان خاص و مكان خاص واقع می‏شود . هر پديده ، زمان‏ خاصی و مكان خاصی دارد . ممكن نيست كه همه زمانها يا همه مكانها برای‏ يك حادثه ، بی تفاوت باشد

پاورقی : . 1 علل مادی و زمانی ، مثل عليت پدر و مادر برای فرزند ، و عليت آب‏ و هوا و حرارت برای گياه . از نظر فلاسفه ، اين گونه عليتها ، عليت‏ اعدادی است نه ايجادی . اين علتها بوجود آورنده آن معلولات نيستند ، بلكه حكم مجرای عبور دارند و تنها زمينه بوجود آمدن و شرايط امكان وجود را از ناحيه خالق و فاعل ايجادی فراهم می‏كنند
فلاسفه ، اين علل را كه از لحاظ مرتبه وجود در عرض معلولات خود می‏باشند و احيانا معلولات در درجه‏ای عالی تر و كامل تر از علل خود قرار می‏گيرند هر چند از نظر زمان متأخر از علل خود می‏باشند " علل عرضی " و اما علل‏ موجده را كه از نظر مرتبه وجود در درجه‏ای عالی تر قرار دارند و محيط و مسلط بر اين عالمند " علل طولی " می‏نامند

مشاهدات عينی ما نيز اين مطلب را تأييد می‏كند . وقتی حريقی در يك‏ نقطه جهان واقع شود ، در زمان معين و مكان معين و در ماده خاصی واقع‏ می‏شود . وجود حريق به شرايطی بستگی دارد كه زمان و مكان آن را تعيين‏ می‏كنند . خود آن شرايط نيز به نوبه خود زمان و مكان مشخصی دارند و به علل‏ و عوامل خاصی وابسته هستند . اگر سير خودمان را دنبال كنيم به اين نتيجه‏ می‏رسيم كه سلسله حوادث ، مانند حلقه‏های ز نجير به يكديگر متصلند ، هر حادثه‏ای با حادثه قبل از خود و با حادثه بعد از خود ، و به عبارت ديگر هر شيئی با گذشته و آينده خود ، بستگی دارد ، و اين بستگی يك رشته ازلی‏ - ابدی را بوجود می‏آورد
جالب تر اين است كه در كاوش عميق تر ، بين پديده‏هايی كه در عرض‏ يكديگر قرار دارند و همزمان انجام می‏شوند ارتباط و پيوستگی كشف می‏كنيم
يك كارگر رفوگر ، فرشی را رفو می‏كند و يك طبيب جراح ، مريضی را تحت‏ عمل جراحی قرار می‏دهد . در نظر سطحی بين اين دو كار ، هيچگونه ارتباطی‏ ديده نمی‏شود ، ولی اگر متوجه شويم كه يك آتش سوزی موجب سوختن مريض و فرض هر دو تا بوده است ، تصديق می‏كنيم كه كار جراح و رفوگر از يك اصل‏ سرچشمه گرفته است ، يك حادثه است كه اگر نمی‏بود هيچ كدام از اين دو به‏ فعاليت نمی‏افتادند
كار همه انسانهايی كه از يك پدر بزرگ به وجود آمده‏اند ، به وجود آن‏ پدر بزرگ در زمان و مكان خاص خودش مربوط می‏گردد و بالنتيجه كار همه‏ اين انسانها نيز وابسته بهم خواهد بود
حادثه جدا شدن زمين از خورشيد ، نقطه مشترك همه كارها و حركاتی است‏ كه در روی زمين انجام می‏گيرد . اگر آن حادثه نمی‏بود هيچيك از حوادث‏ ديگر زمين نمی‏بود . وجود آن حادثه سبب شده است كه حوادث ديگر هم به‏ دنبال آن بوجود آيد
در فلسفه ، اصطلاحی هست تحت عنوان " وجوب بالقياس " و " امكان‏ بالقياس " . مورد اين اصطلاح اين است كه وقتی يك حادثه را با يك‏ حادثه ديگر مقايسه می‏كنيم ، اگر با فرض وجود حادثه اول ، وجود ديگری‏ ضروری باشد می‏گوييم حادثه دوم نسبت به حادثه اول " وجوب بالقياس " دارد ، ولی اگر با فرض حادثه اول ، وجود و عدم حادثه دوم هر دو تا ممكن‏ باشد می‏گوييم حادثه دوم نسبت به حادثه اول " امكان بالقياس " دارد
در نظر سطحی ، چنين پنداشته می‏شود كه بين برخی از حوادث و حوادث ديگر " وجوب بالقياس " است و مواردی هم هست كه بين دو حادثه هيچگونه‏ رابطه ضروری نيست و بين آنها " امكان بالقياس " حكمفرما است ، ولی‏ در نظر دقيق تر می‏يابيم كه بين هر دو حادثه " وجوب بالقياس " حكومت می‏كند و " امكان بالقياس‏ " تحقق خارجی ندارد ، زيرا همه حوادث بالاخره در يك " علت رأس " اشتراك دارند و چون بين هر علت و معلولی رابطه ضرورت وجود دارد ، بين‏ همه حوادث ، ضرورت حكمفرماست
اصولی كه اثبات اين پيوستگی ضروری و عمومی بر آن متكی است از اين‏ قرار است : . 1 قانون علت و معلول عمومی
. 2 ضرورت علت و معلول
. 3 سنخيت علت و معلول
. 4 جهان هستی ، همه به يك علت العلل منتهی می‏شود
اصل اول ، همان قانون پايه و بديهی‏ای است كه همه علوم به آن اتكاء دارند و انكار آن ، مستلزم انكار همه چيز و غرق شدن در غرقاب سوفسطائی‏ گری است
اصل دوم ، مبين اين حقيقت است كه هر معلول ، وقتی بوجود می‏آيد كه نه‏ تنها علت او موجود باشد بلكه از ناحيه وجود علت ، ضرورت پيدا كرده‏ باشد . مادامی كه وجود يك معلول از ناحيه علت خود ضروری نگردد محال‏ است كه آن معلول بوجود آيد ، و بالعكس ، وقتی كه علت تامه يك شی‏ء ، محقق شد ، وجود معلول را ايجاب می‏كند ، و در اين صورت موجود نشدن معلول‏ محال است . از اين اصل نتيجه می‏شود كه هر چيزی كه موجود شده ، وجودش‏ ضرورت داشته است و هر چيزی كه موجود نشده ، عدمش ضرورت داشته است
اصل سوم ، ارتباط مشخص علت و معلول را تضمين می‏كند و نتيجه می‏دهد كه‏ هيچ علتی نمی‏تواند بجای معلول خودش ، معلول ديگری را بوجود آورد ، و هيچ‏ معلولی نيز ممكن نيست از غير علت خودش بوجود آيد
از اين سه اصل ، نتيجه می‏شود كه جهان يك نظام قاطع و غير قابل تبديلی‏ دارد ، و با ضميمه شدن اصل چهارم كه همان اصل " توحيد مبدأ " است ، ارتباط و پيوستگی قاطع و عمومی بين همه حوادث جهان استنباط می‏گردد
در بخش سوم تحت عنوان " تفاوت ظرفيتها " توضيحات ديگری در اطراف‏ اين مطلب داده خواهد شد

سنت الهی

آنچه در اصطلاح فلسفه به نام " نظام جهان " و " قانون اسباب " خوانده می‏شود در زبان دين " سنت الهی " ناميده می‏شود . قرآن كريم در چند جا گفته است كه : " هرگز در سنت خدا تغييری نخواهی يافت " ( 1 )
يعنی كار خدا شيوه مخصوص و فرمول ثابتی دارد و تغييرپذير نيست
در سوره فاطر ، اين مضمون بطور مكرر و مؤكد ياد شده است : « فلن تجد لسنة الله تبديلا 0 و لن تجد لسنة الله تحويلا » ( 2 )
هرگز در سنت خدا تبديلی نمی‏يابی ( يعنی سنت الهی تبديل به سنت ديگر نمی‏شود ، مثل اينكه قانونی نسخ شود و قانونی ديگر جای آن را بگيرد ) و هرگز در سنت خدا تغييری نمی‏يابی ( نظير اينكه در يك قانون قراردادی ، تبصره‏ای اضافه می‏شود و يا قسمتی از آن لغو می‏شود و تغييراتی در آن داده‏ می‏شود بدون آنكه اصل قانون لغو شود )
شگفت جمله‏ای است از شگفت كتابی ! چه عظيم است قرآن ! پيشروی دانشها ، رفيق پرهيزكاران . انديشه بزرگ فيلسوفان سالها كاوش می‏كند و قانون‏ عليت عمومی و نظام آفرينش را بدست می‏آورد ، می‏خواهد به خود مغرور شود و ببالد كه عجب رازی را گشودم و چه عظيم قانونی را شناختم كه ناگهان‏ قرآن را در جلوی خود می‏بيند كه با تعبيری بسيار رسا و در عين حال ساده‏ اين را از را بيان كرده است : " هرگز سنت خدا تغيير نمی‏كند "
كه می‏تواند از اين روشن تر بگويد ؟ كدام جمله می‏تواند رساتر و محكم تر از اين باشد ؟ : " هرگز سنت خدا تغيير نمی‏كند "
قرآن كريم نه تنها بطور كلی ، قانونی بودن و سنت داشتن آفرينش را گوشزد می‏كند بلكه در مواردی ، برخی از سنن مخصوص را نيز معرفی می‏نمايد
درباره نيكبختی و بدبختی جامعه‏ها می‏گويد :

پاورقی : . 1 احزاب / 62 و فتح / . 23 . 2 فاطر / . 43

« ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم »( 1 )
" خداوند وضع هيچ ملتی را عوض نمی‏كند تا كه خودشان تغييری در خود ايجاد كنند "
اين آيه كريمه ، رمز جلو افتادن و عقب افتادن ملتها را بيان می‏كند
هيچ مردمی از بدبختی به خوشبختی نمی‏رسند مگر اينكه عوامل بدبختی را از خود دور سازند ، و بالعكس ، يك ملت خوشبخت را خدا بدبخت نمی‏كند مگر آنكه خودشان موجبات بدبختی را برای خويش فراهم آورند
ما ناله داريم كه چرا خدا يك مشت يهودی ژاندارم آمريكا را بر هفتصد ميليون مسلمان به صورتهای مختلف نظامی ، سياسی ، فكری ، اقتصادی مسلط می‏كند ؟ چرا صد ميليون عرب در جنگ پنجم ژوئن شكست خوردند ؟ چرا خدا مسلمانان را عزت نمی‏دهد ؟ چرا قوانين طبيعت را به نفع مسلمين نمی‏چرخاند ؟ عصبانی می‏شويم ، شب از غصه بيخواب می‏مانيم ، رنج می‏بريم و ناله‏ می‏كنيم ، دعا و استغاثه می‏كنيم ولی مستجاب نمی‏شود . پاسخی كه قرآن به ما می‏دهد يك جمله است : « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم »
خدا قانون خود را عوض نمی‏كند . ما بايد خودمان را عوض كنيم . ما غرق‏ در جهالتيم ، در فساد اخلاق غوطه وريم ، هيچگونه وحدت و اتفاق نداريم و در عين حال توقع داريم كه خدا ناصر ما و ياور ما باشد ! ما برای يك‏ حادثه كوچك هزار قسم شايعه می‏سازيم ، دروغگويی و نادرستی را شيوه خود قرار داده‏ايم و از هر فضيلتی تبری جسته استعفا كرده‏ايم و در عين حال‏ می‏خواهيم بر دنيا هم آقايی و سيادت داشته باشيم ! اين نشدنی است
در كتابهای آسمانی گذشته ، برای ملت يهود - كه در ميانشان به خاطر پليدی و ناپاكيشان بيش از هر ملت ديگر پيغمبر برانگيخته شده است ، زيرا بيشتر احتياج به مربی داشته‏اند - آری برای اين ملت ، دو جريان‏ اجتماعی ، دو انقلاب و تحول پيشگويی شده بود كه هر دو وقوع پيدا كرد و قرآن جريان اين پيشگوييها و سپس تحقق يافتن اينها را در تاريخ يهود ياد می‏كند . در اين پيشگويی آمده است كه ايشان دو نوبت در زمين فساد می‏كنند و خدا آنان را سركوبی می‏دهد

پاورقی : . 1 رعد / . 11

قرآن سپس يك فرمول كلی را يادآوری می‏كند . آن فرمول اين است كه هر فسادی ، مقدمه شكست و بدبختی است و هر تجديد نظر اصلاحی رحمت خدا را تجديد می‏كند . اينك متن آيات : « و قضينا الی بنی‏اسرائيل فی الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن‏ علوا كبيرا 0 فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی بأس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا 0 ثم رددنا لكم الكرش عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا 0 ان احسنتم احسنتم لانفسكم‏ و ان اسأتم فلها فاذا جاء وعد الاخرش ليسوؤا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول امرش و ليتبروا ما علوا تتبيرا 0 عسی ربكم ان يرحمكم و ان عدتم‏ عدنا و جعلنا جهنم للكافرين حصيرا »( 1 )
" به فرزندان اسرائيل اخطار كرديم كه شما دو بار در روی زمين فساد بپا می‏كنيد و علو و برتری می‏جوييد ( يعنی قدرت خود را بر مردم تحميل می‏كنيد و به حقوق ديگران تجاوز می‏نماييد ، همان كاری كه استعمارگران نسبت به‏ مستعمره‏ها انجام می‏دهند ) . به دنبال نوبت نخستين ، بندگانی از آن خود ، نيرومند ، بر می‏انگيزيم و بر شما مسلط می‏كنيم ، شما را بكوبند و در داخل‏ خاك شما نفوذ كنند
بار ديگر - وقتی كه شما خود را عوض كنيد - شما را بر دشمنانتان پيروز كنيم و با مال و فرزند و نفرات ، شما را مدد رسانيم
اگر نيكی پيشه سازيد ، به نفع خود شما خواهد بود و اگر بد كنيد نيز به‏ ضرر شما خواهد بود
چون فساد دوم را ايجاد كنيد ، مجددا دشمن را بر شما تسلط بخشيم تا شما را بدبخت سازند و دوباره در خاك شما و معبد شما پای بنهند و همه چيز را زير و رو كنند . اميد است پروردگارتان به شما ترحم كند ( يعنی ممكن است‏ پس از بدبختی ، دوباره شما را نيكبخت كند ) ولی اگر برگرديد باز هم ما برمی‏گرديم ( زيرا قانون ما اين است كه اگر صد بار فساد كنيد صد بار شما را بگوبيم ، و اگر در جهت خوبی و نيكی ، خود را عوض كنيد ما هم روش‏ خود را با شما عوض می‏كنيم ) و جهنم را در برگيرنده كافران قرار داده‏ايم‏ " . در حقيقت ، اين آيات ، بسط و گسترش همان فرمول كلی است كه : « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم »

پاورقی : . 1 اسراء / 4 - . 8

قانون چيست ؟

از آنچه تا كنون گفته شد دانستيم كه پديده‏های جهان ، محكوم يك سلسله‏ قوانين ثابت و سنتهای لا يتغير الهی می‏باشند ، و به تعبير ديگر ، خدا در جهان ، شيوه‏های معينی دارد كه گردش كارها را هرگز بيرون از آن شيوه‏ها انجام نمی‏دهد
اكنون بنگريم قانون چيست ؟ و سنت به چه معنی است ؟ آيا سنت و قانون‏ الهی از نوع قوانين موضوعه است و از قبيل تعهدات و قراردادهای اجتماعی‏ و التزامات ذهنی است ؟ يا آنكه مخلوق خاصی است كه خدا او را آفريده‏ است ؟ يا هيچيك از اين دو تعبير درباره سنت و قانون الهی صحيح نيست ؟ و در هر صورت آيا ممكن است خدا سنت خود را نيافريند يا قرار ندهد ؟ چرا تغيير قانون و سنت خدا غير ممكن است ؟ در پاسخ می‏گوييم : سنت و قانون ، چيزی نيست كه آفرينش خاص و خلقت‏ جداگانه ای به آن تعلق بگيرد . قانون ، يك مفهوم كلی و انتزاع ذهنی است‏ و در خارج به شكل كليت و قانون بودن وجود ندارد . آنچه در خارج وجود دارد همان نظام علت و معلول و درجات و مراتب وجود است كه در ذهن ما تجريد می‏يابد و انتزاع می‏شود و به صورت " قانون " منعكس می‏گردد
هستی درجاتی دارد و هر درجه آن موقعيت ثابت و مشخصی دارد . تصور ندارد كه علتی موقعيت خاص خود را به ديگری بسپارد و يا معلولی از جای خود نقل‏ مكان كند ، و همين حقيقت است كه اينگونه تعبير می‏شود : جهان قانون دارد
پس قانون آفرينش ، يك قرارداد و اعتبار نيست ، زيرا از چگونگی هستی‏ اشياء انتزاع شده است ، و به همين دليل ، تبديل و تغيير برای آن نيز محال است

استثناها

آيا قوانين آفرينش ، استثناء پذير است ؟ آيا معجزه‏ها و كارهای خارق‏ العاده ، نقض سنت خدا است ؟ پاسخ در هر دو مورد ، منفی است . نه قوانين آفرينش استثناء پذير است‏ و نه كارهای خارق العاده استثناء در قوانين آفرينش است
اگر تغييراتی در سنتهای جهان مشاهده می‏شود آن تغييرها معلول تغيير شرايط است و بديهی است كه هر سنتی در شرايط خاص جاری است و با تغيير شرايط ، سنتی ديگر جريان می‏يابد و آن سنت نيز در شرايط خاص خود كليت دارد
پس تغيير قانون و سنت ، به حكم قانون و سنت است ولی نه به اين معنی‏ كه قانونی به حكم قانونی نسخ می‏شود ، بلكه به اين معنی كه شرايط يك‏ قانون تغيير می‏كند و شرايط جديد به وجود می‏آيد و در شرايط جديد قانون‏ جديد حكمفرما می‏شود . در جهان ، جز قانون و سنت و ناموسهای لا يتغير وجود ندارد . اگر مرده‏ای بطور اعجاز زنده می‏شود ، آن خود حساب و قانونی دارد . اگر فرزندی همچون عيسی بن مريم ( ع ) بدون پدر متولد می‏شود ، بر خلاف‏ سنت الهی و قانون جهان نيست
بشر ، همه سنتها و قانونهای آفرينش را نمی‏شناسد و همينكه چيزی را بر ضد قانون و سنتی كه خود ، آگاهی دارد در نظر می‏گيرد ، می‏پندارد مطلقا بر خلاف قانون و سنت است ، استثناء است ، نقض قانون عليت است ، و در بسياری از موارد هم آنچه را كه به عنوان قانون می‏شناسد قشر قانون است نه‏ قانون واقعی . مثلا ما می‏پنداريم كه سنت آفرينش حيات ، اين است كه‏ همواره موجود زنده از ازدواج پدر و مادری بوجود آيد ، ولی اين قشر سنت‏ است نه خود سنت . آفرينش عيسی بن مريم قشر سنت را بر هم زده است نه‏ خود آن را . اينكه قانونهای واقعی آفرينش تخلف ناپذير است سخنی است و اينكه آيا قوانينی كه ما شناخته‏ايم ، قانونهای واقعی جهان است يا قشری‏ از قانون است سخنی ديگر است
معنای معجزه ، بی قانون بودن و يا فوق قانون بودن نيست . ماترياليستها دچار چنين اشتباهی شده‏اند كه بخشی از قوانين طبيعی جهان را كه به وسيله‏ علوم كشف گرديده ، قانونهای واقعی و منحصر فرض كرده‏اند و سپس معجزات‏ را نقض قانون پنداشته اند . ما می‏گوييم آنچه را كه علوم بيان كرده است‏ ، در شرايط مخصوص و محدودی صادق است و زمانی كه با اراده يك پيغمبر يا ولی خدا كاری خارق العاده انجام می‏گيرد ، شرايط عوض می‏شود ، يعنی يك‏ روح نيرومند و پاك و متصل به قدرت لا يزال الهی شرايط را تغيير می‏دهد ، و به عبارت ديگر ، عامل و عنصر خاصی وارد ميدان می‏شود . بديهی است در شرايط جديد كه از وجود عامل جديد يعنی اراده نيرومند و ملكوتی ولی حق‏ ناشی می‏شود قانون ديگری حكمفرما می‏گردد
در مورد تأثير دعا و صدقه در دفع بلاها و غيره نيز جريان از همين قرار است . در حديث آمده است كه از رسول اكرم ( صلی الله عليه و آله و سلم‏ ) سؤال شد كه با وجود اينكه هر حادثه‏ای كه در جهان رخ می‏دهد به تقدير الهی و قضاء حتمی او است ، دعا وسنتی ديگر جريان می‏يابد و آن سنت نيز در شرايط خاص خود كليت دارد
در روايت ديگر آمده است كه علی ( عليه‏السلام ) در پای ديواری نشسته‏ بود ، متوجه شد كه ديوار شكسته است و ممكن است فرو ريزد ، فورا برخاست‏ و از آنجا دور شد . مردی اعتراض كرد كه : از قضاء الهی می‏گريزی ؟ يعنی‏ اگر بنا باشد تو بميری خواه از كنار ديوار خراب فرار كنی يا فرار نكنی‏ خواهی مرد و اگر بنا نباشد صدمه‏ای به تو متوجه گردد باز هم در هر صورت‏ محفوظ خواهی بود ، بنابراين فرار از زير ديوار شكسته چه معنی دارد ؟ حضرت در پاسخ وی فرمود : « افر من قضاء الله الی قدره » ( 2 )
از قضاء الهی بسوی قدر الهی فرار می‏كنم
معنای اين جمله اين است كه هر حادثه كه در جهان پيش می‏آيد مورد قضا و تقدير الهی است . اگر آدمی خود را در معرض خطر قرار دهد و آسيب ببيند ، قضاء خدا و قانون خدا است ، و اگر از خطر بگريزد و نجات پيدا كند آن‏ هم قانون خدا و تقدير خدا است . اگر انسان در محيط ميكروبدار وارد شود و بيمار گردد قانون است و اگر هم دوا بخورد و از بيماری نجات يابد نيز قانون است . بنابراين اگر انسان از زير ديوار شكسته برخيزد و كنار برود ، كاری بر خلاف قانون خدا و قضاء الهی انجام نداده است و در چنين شرايطی‏ قانون خدا اين است كه از مرگ مصون بماند ، و اگر در زير ديوار بنشيند و با سقوط ديوار نابود گردد اين نيز قانون آفرينش است
قرآن كريم ، اين حقيقت را به شكل جالبی بيان فرموده است . در سوره‏ طلاق می‏خوانيم : « و من يتق الله يجعل له مخرجا و يرزقه من حيث لا يحتسب 0 و من يتوكل‏ علی الله فهو حسبه ، ان الله بالغ امره قد جعل الله لكل شی‏ء قدرا »(3)
" هر كس پرهيزكاری كند ، خداوند راه خروجی برای رهايی وی از مشكلات‏ قرار می‏دهد و از طريقی كه گمان ندارد روزيش را می‏رساند ، و هر كس بر خدا اعتماد كند و كار خود به وی واگذارد ، خدا برای او كفايت است
همانا خدا فرمان خويش را به نتيجه می‏رساند و آنچه را كه بخواهد تخلف ندارد . راستی كه خدا برای هر چيزی قدر و اندازه‏ای معين كرده است "

پاورقی : . 1 بحار الانوار ، چاپ جديد ، ج 5 ، ص . 78 . 2 توحيد صدوق ، چاپ سنگی ، ص . 337 . 3 طلاق / 2 - . 3

در اين آيه ، گويی قانونی كه فوق همه قوانين و حاكم بر همه آنهاست‏ بيان گرديده و آن ، قانون تقوا و توكل است
از اين آيه ، استنباط می‏شود كه به دنبال توكل ، عنايت پروردگار قطعی‏ است ، هر كس بر خدا به حقيقت توكل كند عنايت خدا را همراه دارد ، و با عنايت خدا و تأييد خدا كه خود يك جريان خاص دارد و يك سنت است و يك سلسله علل و معلولات در كار است ، رسيدن به هدف قطعی است . اين ، قانونی است كه بر همه قانونهای ديگر حكومت می‏كند . در عين حال برای‏ اينكه فراموش نشود كه كار خدا ، نظام و قانونی دارد ، بيان فرموده كه " خدا برای هر چيزی اندازه و حسابی قرار داده است " و هم فرموده كه " هر كس پرهيز كاری كند ، خدا برای وی راهی قرار می‏دهد " يعنی كار او بدون‏ قانون و بی وسيله نيست ، هر چند كه ممكن است آن وسيله ، از وسائل عادی‏ و راههای شناخته شده نبوده ، بلكه " « من حيث لا يحتسب »" باشد

قضا و قدر و مسئله جبر

با توجه به اينكه تقدير الهی به معنای قانون داشتن و سنت داشتن جهان‏ است ، اشكال جبر از ناحيه اعتقاد به قضا و قدر نيز حل می‏گردد . ما در كتاب " انسان و سرنوشت " درباره اين مطلب ، مفصل بحث كرده‏ايم و جويندگان را به آن كتاب ارجاع می‏كنيم . در اينجا به طور اجمال و اشاره‏ می‏گوييم : اين اشكال از اين ناحيه پيدا شده است كه گروهی پنداشته اند معنای‏ تقدير الهی اين است كه خدا مستقيما و بيرون از قانون جهان ، هر پديده‏ای‏ را اراده كرده است . منسوب به خيام است :
من می‏خورم و هر كه چو من اهل بود
می‏خوردن من به نزد او سهل بود
می‏خوردن من حق زازل می‏دانست
گر می‏نخورم علم خدا جهل بود
سراينده اين شعر پنداشته است كه اراده انسان نسبت به يك كار ، در مقابل اراده خدا و معارض با آن است ، و لذا گمان كرده است كه اگر انسان بخواهد می نخورد ، ممكن نيست ، زيرا اراده خدا اين بود كه می‏بخورد ، و چون اراده و علم خدا تخلف بردار نيست ، آدمی چه بخواهد و چه نخواهد ، ميخوارگی را انجام‏ می‏دهد
اين سخن بسيار سست است و از روی منتهای نادانی گفته شده است ، لذا بسختی می‏توان باور كرد كه گوينده آن خيام فيلسوف باشد . هر فيلسوف و نيمه فيلسوفی اينقدر می‏فهمد كه خدا نه " می " خوردن كسی را مستقيما اراده می‏كند و نه " می " نخوردن كسی را ، خدا برای جهان ، نظامی و قانونی پديد آورده است و هيچ كاری در جهان ، بيرون از قانون انجام‏ نمی‏گيرد . همانطوری كه هيچ حادثه طبيعی بدون علت طبيعی رخ نمی‏دهد ، افعال اختياری انسانها نيز بدون اراده و اختيار انسان رخ نمی دهد . قانون‏ خدا در مورد انسان اين است كه آدمی دارای اراده و قدرت و اختيار باشد و كارهای نيك يا بد را خود انتخاب كند . اختيار و انتخاب ، مقوم وجودی‏ انسان است . انسان غير مختار محال است ، يعنی اين كه فرض شده انسان‏ است و غير مختار ، فقط فرض است نه حقيقت ، و اگر انسان نباشد مكلف‏ نيست ، مثل اين است كه گاو يا الاغی سر در خم شراب ببرد و بنوشد . پس‏ قضا و قدر الهی كه انسان را خواسته است ، مختار بودن او را نيز خواسته‏ است . پس می‏خوردن انسان نه بر اساس اختيار و انتخاب خود او بلكه بر اساس يك جبر الهی بر خلاف علم ازلی است و اگر انسان به جبر الهی‏ می‏بخورد علم خدا جهل بود
امروز محققين ترديد می‏كنند كه خيام شاعر همان خيام فيلسوف باشد ، احتمال می‏دهند - بلكه ثابت می‏كنند - كه دو نفر و يا بيشتر وجود داشته‏اند و تاريخ ، آنها را بهم آميخته است . به هر صورت خواه چند نفر به نام‏ خيام بوده و يا يك خيام با دو شخصيت متضاد وجود داشته ، اين سخن كه علم‏ الهی و تقدير الهی ، علت ارتكاب گناه شمرده شود بطوری كه مسؤوليت ، از انسان كه عامل انتخاب كننده است سلب گردد باطل است ، در پاسخش بجا گفته شده است :
علم ازلی علت عصيان كردن
نزد عقلا ز غايت جهل بود
( 1 )

پاورقی : . 1 رجوع شود به كتاب " انسان و سرنوشت " تأليف مرتضی مطهری ، فصل‏ آخر كتاب

خلاصه

از بحث طولانی و شايد خسته كننده‏ای كه در اين بخش داشتيم ، پاسخ اشكال‏ تبعيضها و تفاوتها بدين نحو خلاصه می‏شود : . 1 جهان هستی با يك سلسله نظامات و قوانين ذاتی و لا يتغير اداره‏ می‏شود و به موجب آن هر شی‏ء و هر پديده ، مقام و مرتبه و موقع خاصی دارد ، تغيير و تبديل را در آن راه نيست
. 2 لازمه نظام داشتن هستی ، وجود مراتب مختلف و درجات متفاوت برای‏ هستی است و همين مطلب منشأ پيدايش تفاوتها و اختلافها و پيدايش‏ نيستيها و نقصها است
. 3 تفاوت و اختلاف ، آفريده نمی‏شود ، بلكه لازمه ذاتی آفريدگان می‏باشد ، و اين پندار خطاست كه كسی گمان كند آفريدگار ، ما بين موجودات ، تبعيضی روا داشته است
. 4 آنچه نقض بر عدالت يا حكمت می‏تواند باشد ، تبعيض است نه‏ تفاوت ، و آنچه در جهان وجود دارد تفاوت است نه تبعيض

4 شرور

بحثی در سه جهت

آنچه تا كنون بحث كرديم درباره تبعيضها و تفاوتها بود . همچنانكه قبلا گفتيم ايرادات و اشكالهای مربوط به " عدل الهی " در چند قسمت است : تبعيضها ، فناها و نيستيها ، نقصها و كمبودها ، آفتها
قبلا وعده داديم كه از اين چهار نوع ايراد ، قسمت اول را تحت عنوان " تبعيضها " مورد بحث قرار دهيم و سه قسمت ديگر را تحت عنوان " شرور " . اكنون كه از بحث درباره تبعيضها فارغ شديم وارد بحث شرور می‏شويم
پاسخی كه حكما به مسأله شرور داده‏اند شامل سه قسمت است : الف . ماهيت شرور چيست ؟ آيا بديها و شرور ، اموری وجودی و واقعی‏ هستند يا اموری عدمی و نسبی ؟ ب . خواه و شرور ، وجودی باشند و خواه عدمی ، آيا خيرات و شرور ، تفكيك پذيرند و يا تفكيك ناپذير ؟ و بر فرض دوم كه تفكيك ناپذيرند آيا مجموع جهان با همه نيكيها و بديها خير است يا شر ؟ يعنی آيا خيرات‏ بر شرور فزونی دارند و يا شرور جهان بر خيرات آن فزونی دارند ؟ و يا هيچكدام بر ديگری فزونی ندارد بلكه متساويند ؟ ج . خواه شرور ، وجودی باشند و خواه عدمی ، و نيز خواه از خيرات ، تفكيك پذير باشند و خواه تفكيك ناپذير ، آيا آنچه شر است واقعا شر است و جنبه خيريت در آن نيست ، يعنی لااقل پايه و مقدمه يك يا چند خير نيست ؟ يا اينكه در درون‏ هر شری خير و بلكه خيراتی مستتر است ، هر شری مولد يك يا چند خير است‏ ؟ در قسمت اول ، پاسخ " ثنويه " كه برای هستی ، دو نوع مبدأ قائل‏ شده‏اند داده می‏شود ، و با افزودن قسمت دوم ، ايراد ماترياليستها كه شرور را اشكالی بر حكمت الهی دانسته‏اند ، و هم ايراد كسانی كه با اشكال شرور ، عدل الهی را مورد خرده گيری قرار داده‏اند جواب داده می‏شود . قسمت سوم‏ بحث ، نظام زيبا و بديع جهان هستی را جلوه گر می‏سازد و می‏توان آن را پاسخی مستقل ، ولی اقناعی ، يا مكملی مفيد برای پاسخ اول دانست

سبك و روش ما

ما با استفاده از همان مطالبی كه حكمای اسلام در اين بحث آورده‏اند ، با سبك و طرحی نو به پاسخگويی شبهه شرور پرداخته ايم . جوابی كه در اين‏ كتاب عرضه می‏كنيم شامل همان عناصری است كه در كتب فلسفه اسلامی - مخصوصا كتابهای صدر المتألهين - در پاسخ اشكال شرور ذكر گرديده است و هر دو پاسخ از لحاظ ماهيت يكی است . تفاوت پاسخ ما و پاسخ آنان ، در شيوه‏ خاصی است كه ما اتخاذ كرده‏ايم و اين از آن جهت است كه ما مسأله " شرور " را از نظر " عدل الهی " مورد مطالعه قرار داده‏ايم ، در حالی كه‏ معمول حكماء اسلام اين بوده كه اين مسأله را در بحث توحيد و رد شبهه‏ ثنويه و يا در مسأله " عنايت و علم الهی " و اينكه نحوه تعلق قضاء الهی به شرور چگونه است مطرح كنند ، و چون از اين ديدگاه مخصوص ، آن را مورد مطالعه قرار داده‏اند پاسخ آنها بطور مستقيم متوجه رد شبهه " دوگانگی مبدأ " و يا نحوه تعلق قضاء الهی به شرور است ، فقط بطور غير مستقيم می‏توان از آن در بحث " عدل الهی " نيز استفاده كرد

مسأله دوگانگی هستی

اساس شبهه " ثنويه " و طرفداران آنها - چنانكه قبلا هم بدان اشاره شد - اين است كه چون هستيها در ذات خود دو گونه‏اند : هستيهای خوب و هستيهای بد ، ناچار بايد از دو گونه مبدأ صدور يافته باشند تا هر يك از بديها و خوبيها به آفريننده‏ای جداگانه تعلق داشته باشد . در واقع ثنويه‏ خواسته‏اند خدا را از بدی تبرئه كنند ، او را به شريك داشتن متهم كرده‏اند . در نظر ثنويه ، كه جهان را به دو قسمت نيك‏ و بد تقسيم كرده‏اند و وجود بديها را زائد بلكه زيانبار می‏دانند و قهرا آنها را نه از خدا بلكه از قدرتی در مقابل خدا می‏دانند ، خداوند همچون‏ آدم با حسن نيت ولی زبون و ناتوانی است كه از وضع موجود رنج می‏برد و به‏ آن رضايت نمی‏دهد ولی در برابر رقيب شرير و بدخواهی قرار دارد كه بر خلاف ميل او فسادها و تباهيها ايجاد می‏كند
" ثنويه " نتواسته اند اعتقاد به قدرت نامتناهی و اراده مسلط خدا و قضا و قدر بی رقيب او را توأم با اعتقاد به حكيم بودن و عادل بودن و خير بودن خدا حفظ كنند . ولی اسلام در عين اينكه خدا را مبدأ هر وجود و دارای‏ رحمت پايان ناپذير و حكمت بالغه می‏داند ، به اراده توانا و قدرت‏ مقاومت ناپذير او نيز خدشه وارد نمی‏كند ، همه چيز را مستند به او می‏كند ، حتی شيطان و اغوای او را
از نظر اسلام ، مسأله شرور به شكل ديگری حل می‏گردد و آن اين است كه‏ می‏گويد با اينكه در يك حساب ، امور جهان به دو دسته نيكيها و بديها تقسيم می‏گردد ولی در يك حساب ديگر ، هيچگونه بدی در نظام آفرينش وجود ندارد ، آنچه هست خير است و نظام موجود نظام احسن است ، و زيباتر از آنچه هست امكان ندارد
اينگونه پاسخگوئی به مسأله " شرور " از لحاظ عقلی ، متكی به فلسفه‏ خاصی است كه در آن ، مسائل وجود و عدم بطور عميقی مورد دقت قرار می‏گيرد . پاسخی كه اين فلسفه به " ثنويه " می‏دهد اين است كه " شرور " موجودهای واقعی و اصيلی نيستند تا به آفريننده و مبدأی نيازمند باشند
اين مطلب را به دو بيان می‏توان تقرير كرد : عدمی بودن شر ، نسبی بودن شر . با توضيح اين دو مطلب ، شبهه دوگانگی هستی بكلی رفع می‏شود

شر ، عدمی است

يك تحليل ساده نشان می‏دهد كه ماهيت " شرور " ، عدم است ، يعنی‏ بديها همه از نوع نيستی و عدمند . اين مطلب ، سابقه زيادی دارد . ريشه‏ اين فكر از يونان قديم است . در كتب فلسفه ، اين فكر را به يونانيان‏ قديم و خصوصا افلاطون نسبت می‏دهند ، ولی متأخران آن را بيشتر و بهتر تجزيه و تحليل كرده‏اند ، و ما چون اين مطلب را صحيح و اساسی می‏دانيم در اينجا در حدودی كه متناسب با اين كتاب است طرح می‏كنيم و مقدمه از خوانندگان محترم ضمن پوزشخواهی از سنگينی مطلب ، درخواست می‏كنيم اندكی‏ شكيبايی به خرج دهند و كوشش كنند كه مقصود را دريابند
فكر می‏كنيم مطلب ارزش دارد كه مورد دقت قرار گيرد ، و البته سعی‏ خواهيم كرد كه حتی الامكان بيان مطلب ساده‏تر باشد . مقصود كسانی كه می‏گويند " شر عدمی است " اين نيست كه آنچه به نام‏ " شر " شناخته می‏شود وجود ندارد ، تا گفته شود اين خلاف ضرورت است ، بالحس و العيان می‏بينيم كه كوری و كری و بيماری و ظلم و ستم و جهل و ناتوانی و مرگ و زلزله و غيره وجود دارد ، نه می‏توان منكر وجود اينها شد و نه منكر شر بودنشان ، و هم اين نيست كه چون شر ، عدمی است پس شر وجود ندارد ، و چون شری وجود ندارد پس انسان وظيفه‏ای ندارد زيرا وظيفه‏ انسان مبارزه با بديها و بدها و تحصيل خوبيها و تأييد خوبها است ، و چون‏ هر وضعی خوب است و بد نيست ، پس بايد به وضع موجود هميشه رضا داد و بلكه آن را بهترين وضع ممكن دانست
در قضاوت عجله نكنيد ، نه می‏خواهيم منكر وجود كوری و كری و ستم و فقر و بيماری و غيره بشويم و نه می‏خواهيم منكر شريت آنها بشويم و نه‏ می‏خواهيم سلب مسؤوليت از انسانها بكنيم و نقش انسان را در تغيير جهان‏ و تكميل اجتماع ناديده بگيريم . تكاملی بودن جهان - و بالخصوص انسان - و رسالت انسان در سامان دادن آنچه بر عهده‏اش گذاشته شده‏است جزئی از نظام‏ زيبای جهان است . پس سخن در اينها نيست ، سخن در اين است كه همه‏ اينها از نوع " عدميات " و " فقدانات " می‏باشند و وجود اينها از نوع وجود " كمبودها " و " خلاها " است و از اين جهت شر هستند كه خود ، نابودی و نيستی و يا كمبودی و خلا هستند ، و يا منشأ نابودی و نيستی و كمبودی و خلاند ، نقش انسان در نظام تكاملی ضروری جهان ، جبران كمبودها و پر كردن خلاها و ريشه كن كردن ريشه‏های اين خلاها و كمبودهاست
اين تحليل اگر مورد قبول واقع شود ، قدم اول و مرحله اول است ، اثرش‏ اين است كه اين فكر را از مغز ما خارج می‏كند كه شرور را كی آفريده است‏ ؟ چرا بعضی وجودات خيرند و بعضی شر ؟ روشن می‏كند كه آنچه شر است از نوع‏ هستی نيست بلكه از نوع خلا و نيستی است ، و زمينه فكر ثنويت را كه مدعی‏ است هستی ، دو شاخه‏ای و بلكه دو ريشه‏ای است از ميان می‏برد
اما از نظر عدل الهی و حكمت بالغه ، هنوز مراحل ديگری داريم كه بعد از طی اين مرحله بايد آنها را طی كنيم
خوبيها و بديها در جهان ، دو دسته متمايز و جدا از يكديگر نيستند آنطوری كه مثلا جمادات از نباتات ، و نباتات از حيوانات جدا هستند و صفهای خاصی را بوجود می‏آورند . اين خطا است كه گمان كنيم بديها يك رده‏ معينی از اشياء هستند كه ماهيت آنها را بدی تشكيل داده و هيچگونه خوبی در آنها نيست ، و خوبيها نيز به‏ نوبه خود ، دسته‏ای ديگرند جدا و متمايز از بديها . خوبی و بدی آميخته‏ بهمند ، تفكيك ناپذير و جدا ناشدنی هستند . در طبيعت ، آنجا كه بدی‏ هست خوبی هم هست ، و آنجا كه خوبی هست همانجا بدی نيز وجود دارد . در طبيعت ، خوب و بد چنان با هم سرشته و آميخته‏اند كه گويی با يكديگر تركيب شده‏اند اما نه تركيبی شيميايی ، بلكه تركيبی عميق تر و لطيف تر ، تركيبی از نوع تركيب وجود و عدم
وجود و عدم در خارج دو گروه جداگانه را تشكيل نمی‏دهند . عدم ، هيچ و پوچ است و نمی‏تواند در مقابل هستی ، جای خاصی برای خود داشته باشد ، ولی‏ در جهان طبيعت كه جهان قوه و فعل ، و حركت و تكامل ، و تضاد و تزاحم‏ است همانجا كه وجودها هستند عدمها نيز صدق می‏كنند . وقتی از " نابينايی‏ " سخن می‏گوييم نبايد چنين انگاريم كه " نابينايی " شی‏ء خاص و واقعيت‏ ملموسی است كه در چشم نابينا وجود دارد . نه ، " نابينايی " همان‏ فقدان و نداشتن " بينايی " است و خود ، واقعيت مخصوصی ندارد
خوبی و بدی نيز همچون هستی و نيستی است ، بلكه اساسا خوبی عين هستی ، و بدی عين نيستی است . هر جا كه سخن از بدی می‏رود حتما پای يك نيستی و فقدان در كار است . " بدی " يا خودش از نوع نيستی است و يا هستيی‏ است كه مستلزم نوعی نيستی است ، يعنی موجودی است كه خودش از آن جهت‏ كه خودش است خوب است و از آن جهت بد است كه مستلزم يك نيستی است‏ ، و تنها از آن جهت كه مستلزم نيستی است بد است نه از جهت ديگر . ما ، نادانی ، فقر و مرگ را بد می‏دانيم . اينها ذاتا نيستی و عدمند
گزندگان ، درندگان ، ميكروبها و آفتها را بد می‏دانيم . اينها ذاتا نيستی‏ نيستند ، بلكه هستيهايی هستند كه مستلزم نيستی و عدمند
" نادانی " فقدان و نبودن علم است . علم ، يك واقعيت و كمال حقيقی‏ است ، ولی جهل و نادانی ، واقعيت نيست . وقتی می‏گوييم : " نادان ، فاقد علم است " چنين معنی نمی‏دهد كه وی صفت خاصی به نام " فقدان علم‏ " دارد و دانشمندان آن صفت را ندارند . دانشمندان قبل از اينكه دانش‏ بياموزند ، جاهلند ، زمانی كه تحصيل علم می‏كنند چيزی از دست نمی‏دهند ، بلكه منحصرا چيزی بدست می‏آورند . اگر نادانی ، يك واقعيت حقيقی بود ، تحصيل علم چون همراه با از دست دادن نادانی است صرفا تبديل يك صفت به‏ صفت ديگر می‏بود ، درست مانند آنكه جسمی ، شكل و كيفيتی را از دست‏ می‏دهد و شكل و كيفيت ديگری پيدا می‏كند
" فقر " نيز بی چيزی و ناداری است نه دارايی و موجودی . آنكه فقير است چيزیرا به نام ثروت فاقد است نه آنكه او هم به نوبه خود چيزی دارد و آن فقر است و فقير هم مانند غنی از يك نوع دارايی بهره‏مند است ، چيزی كه هست‏ غنی دارای ثروت است و فقير دارای فقر
" مرگ " هم از دست دادن است نه بدست آوردن . لذا جسمی كه صفت‏ حيات را از دست می‏دهد و به جمادی تبديل می‏شود تنزل يافته است نه ترقی‏
اما گزندگان ، درندگان ، ميكروبها ، سيلها ، زلزله‏ها و آفتها از آن‏ جهت بد هستند كه موجب مرگ يا از دست دادن عضوی يا نيرويی می‏شوند يا مانع و سد رسيدن استعدادها به كمال می‏گردند . اگر گزندگان ، موجب مرگ و بيماری نمی‏شدند بد نبودند ، اگر آفتهای نباتی موجب نابودی درختان يا ميوه آنها نمی‏شدند بد نبودند ، اگر سيلها و زلزله‏ها تلفات جانی و مالی‏ ببار نمی‏آوردند بد نبودند . بدی در همان تلفات و از دست رفتن‏ها است
اگر درنده را بد می‏ناميم نه به آن جهت است كه ماهيت خاص آن ، ماهيت‏ بدی است بلكه از آن جهت است كه موجب مرگ و سلب حيات از ديگری است‏ . در حقيقت ، آنچه ذاتا بد است همان فقدان حيات است . اگر درنده وجود داشته باشد و درندگی نكند ، يعنی موجب فقدان حيات كسی نشود ، بد نيست‏ ، و اگر وجود داشته باشد و فقدان حيات تحقق يابد بد است
از نظر رابطه علت و معلولی ، غالبا همان فقدانات واقعی ، يعنی فقر و جهل ، سبب اموری مانند ميكروب و سيل و زلزله و جنگ و غيره می‏شوند كه‏ از نوع بديهای قسم دوم می‏باشند ، يعنی موجوداتی هستند كه از آن جهت بدند كه منشأ فقدانات و نيستيها می‏شوند
ما در مبارزه با اين نوع از بديها بايد اول با بديهای نوع اول مبارزه‏ كنيم و خلاهايی از قبيل جهل و عجز و فقر را پر كنيم تا بديهای نوع دوم راه‏ پيدا نكند
در مورد كارهای اخلاقی و صفات زشت نيز جريان از همين قرار است . ظلم‏ ، بد است زيرا " حق " مظلوم را پايمال می‏كند . حق ، چيزی است كه يك‏ موجود استحقاق آن را دارد و بايد آن را دريافت كند . مثلا علم برای انسان‏ يك كمال است كه استعداد انسانی ، آن را می‏طلبد و به سوی آن رهسپار است‏ و به همين دليل استحقاق آن را دارد . اگر حق آموزش را از كسی سلب كنند و به او اجازه تعليم ندهند ظلم است و بد است ، زيرا مانع كمال و موجب‏ فقدان شده است . همچنين ظلم برای خود ظالم نيز بد است از آن جهت كه با استعدادهای عالی او مزاحمت دارد ، اگر ظالم ، غير از قوه غضبيه ، قوه‏ای‏ مافوق آن نداشت ، ظلم برای او بد نبود بلكه ظلم برای او مفهوم نداشت
اكنون كه دانسته شد بديها همه از نوع نيستی هستند . پاسخ " ثنويه " روشن می‏گردد . شبهه ثنويه اين بود كه چون در جهان دو نوع موجود هست ، ناچار دو نوع مبدأ و خالق برای جهان وجود دارد
پاسخ اين است كه در جهان يك نوع موجود بيش نيست و آن خوبيها است ، بديها همه از نوع نيستی است و نيستی مخلوق نيست . نيستی از " خلق‏ نكردن " است نه از " خلق كردن " . نمی‏توان گفت جهان دو خالق دارد ، يكی خالق هستيها و ديگر خالق نيستيها . مثل هستی و نيستی مثل آفتاب و سايه است . وقتی شاخصی را در آفتاب نصب می‏كنيم قسمتی را كه به سبب‏ شاخص تاريك مانده و از نور آفتاب روشن نشده است " سايه " می‏ناميم
سايه چيست ؟ " سايه " ظلمت است ، و ظلمت چيزی جز نبودن نور نيست
وقتی می‏گوييم نور از كانون جهان افروز خورشيد تشعشع يافته است نبايد پرسيد كه سايه از كجا تشعشع كرده و كانون ظلمت چيست ؟ سايه و ظلمت از چيزی تشعشع نكرده و از خود ، مبدأ و كانون مستقلی ندارد
اين است معنی سخن حكما كه می‏گويند : " شرور " مجعول بالذات نيستند ، مجعول بالتبع و بالعرض اند

شر ، نسبی است

آن صحيح باشد ، و همچنين بسيار صفتهای ديگر ، و از آنجمله است كميت و مقدار
ولی كوچكی يا بزرگی ، صفتی نسبی است . وقتی يك جسم را می‏گوييم كوچك‏ است بايد ببينيم با مقايسه با چه چيز و يا نسبت به چه چيز آن را كوچك‏ می‏خوانيم . هر چيزی ممكن است هم كوچك باشد و هم بزرگ ، بستگی دارد به‏ اينكه چه چيز را معيار و مقياس قرار داده باشيم
مثلا يك سيب يا گلابی را می‏گوييم كوچك است ، و يك سيب يا گلابی ديگر را می‏گوييم بزرگ است . در اينجا مقياس و معيار ، حجم سيبها و گلابيهای‏ ديگر است ، يعنی سيب يا گلابی مورد نظر ، نسبت به ساير سيبها يا گلابيها كه می‏شناسيم دارای حجمی كمتر و يا بيشتر است . يك هندوانه خاص را نيز می‏گوييم كوچك است . اين نيز به مقياس ساير هندوانه‏ها است
همين هندوانه‏ای كه ما آن را خيلی كوچك می‏بينيم و می‏خوانيم ، از آن‏ سيب بزرگ بزرگتر است ، اما چون آن را با مقايسه با هندوانه‏ها می‏سنجيم‏ نه با سيبها ، می‏گوييم كوچك است
حجم يك مورچه بسيار بزرگ كه از بزرگی آن انگشت حيرت به لب‏ گرفته‏ايد و حجم يك شتر بسيار كوچك را كه از كوچكی آن در شگفتيد در نظر بگيريد ، می‏بينيد شتر بسيار كوچك ميليونها برابر مورچه بسيار بزرگ است‏ . چطور است كه " بسيار كوچك " از " بسيار بزرگ " بزرگتر است ؟ آيا اين تناقض است ؟ خير ، تناقض نيست . آن بسيار كوچك ، بسيار كوچك شترهاست و با مقياس و قالبی كه ذهن به حسب سابقه از شتر ساخته‏ است بسيار كوچك است ، و آن بسيار بزرگ ، بسيار بزرگ مورچه‏هاست و با مقياس و قالبی كه ذهن به حسب سابقه از مورچه ساخته است بسيار بزرگ‏ است
اين است معنی اينكه می‏گوييم : " بزرگی و كوچكی ، دو مفهوم نسبی‏اند " ولی خود كميت يعنی عدد و مقدار - همانطور كه اشاره شد - امور حقيقی‏ هستند . اگر يك عده سيب داريم و فی المثل عدد آنها " صد " است ، اين‏ صد بودن ، يك صفت حقيقی است نه يك صفت مقايسه‏ای ، و همچنين اگر حجم‏ آنها مثلا نيم متر مكعب است
عدد و مقدار از مقوله كم ، و كوچكی و بزرگی از مقوله اضافه اند . يك ، يا دو ، يا سه ، يا چهار . . . بودن اموری حقيقی هستند ، اما اول ، يا دوم ، يا سوم و يا چهارم . . . بودن اموری اضافی اند
خوب بودن يك قانون اجتماعی به اين است كه مصلحت افراد و مصلحت‏ اجتماع را توأما در نظر بگيرد و حق جمع را بر حق فرد مقدم بدارد و آزاديهای فرد را تا بحث درباره نسبيت شريت وجوداتی است كه شرور ذاتی يعنی اعدام از آنها ناشی می‏شود ، مقصود نسبی بودن در مقابل حقيقی بودن است نه نسبی بودن در مقابل مطلق بودن كه بسياری از خيرات هم به اين معنی نسبی می‏باشند
اكنون بايد ديد آيا بدی بدها يك صفت حقيقی است يا يك صفت نسبی ؟ قبلا گفتيم بدها دو نوعند : بدهايی كه خود اموری عدمی‏اند ، و بدهايی كه‏ اموری وجودی اند اما از آن جهت بد هستند كه منشأ يك سلسله امور عدمی‏ می‏گردند . شروری كه خود عدمی هستند مانند جهل و عجز و فقر ، صفاتی حقيقی‏ ( غير نسبی ) ولی عدمی هستند ، اما شروری كه وجودی هستند و از آن جهت‏ بدند كه منشأ امور عدمی هستند ، مانند سيل و زلزله و گزنده و درنده و ميكروب بيماری ، بدون شك بدی اينها نسبی است . از اينگونه امور ، آنچه‏ بد است ، نسبت به شی‏ء يا اشياء معينی بد است . زهر مار ، برای مار بد نيست ، برای انسان و ساير موجوداتی كه از آن آسيب می‏بينند بد است
گرگ برای گوسفند بد است ولی برای خودش و برای گياه بد نيست ، همچنانكه گوسفند هم نسبت به گياهی كه آن را می‏خورد و نابود می‏كند بد است ولی نسبت به خودش يا انسان يا گرگ بد نيست
مولوی می‏گويد :
زهرمار ، آن مار را باشد حيات
ليك آن ، مر آدمی را شد ممات
پس بد مطلق نباشد در جهان
بد به نسبت باشد اين را هم بدان
( 1 ) و از طرف ديگر وجود حقيقی هر چيز كه به آن خلق و ايجاد تعلق می‏گيرد و وجود واقعی است ، وجود آن چيز برای خود است نه وجود آن برای اشياء ديگر . وجود هر چيز برای شی‏ء يا اشياء ديگر ، وجود اعتباری و غير حقيقی است و جعل و خلق و ايجاد به آن تعلق نمی‏گيرد
به بيان ديگر : هر چيزی يك وجود فی نفسه دارد و يك وجود لغيره ، و به‏ عبارت صحيح تر : وجود هر چيزی دو اعتبار دارد : اعتبار فی نفسه و لنفسه‏ و اعتبار لغيره . اشياء از آن نظر كه خودشان برای خودشان وجود دارند حقيقی هستند و از اين نظر بد نيستند . هر چيزی خودش برای خودش خوب‏ است ، اگر بد است برای چيز ديگر است . آيا می‏توان گفت عقرب خودش‏ برای خودش بد است ؟ گرگ خود برای خود بد است ؟ نه ، شك نيست كه‏ وجود عقرب و گرگ برای خود آنها خوب است ، آنها از برای خود همانطور هستند كه ما برای خود هستيم . پس بد بودن يك شی‏ء در هستی فی نفسه آن‏ نيست ، در وجود بالاضافه آن است . از طرف ديگر شكی نيست كه آنچه حقيقی‏ و واقعی است وجود فی نفسه هر چيز است ، وجودات بالاضافه ، اموری نسبی و اعتباری اند ، و چون نسبی و اعتباری اند واقعی نيستند ، يعنی واقعا در نظام وجود قرار نگرفته‏اند و هستی واقعی ندارند تا از اين جهت بحث شود كه چرا اين وجود يعنی وجود نسبی به آنها داده شده است . به عبارت ديگر هر چيز دو بار موجود نشده و

پاورقی : . 1 مولوی در اين بيت دو مطلب را با يكديگر مخلوط كرده است . يك‏ مطلب اين است كه بدی ( البته بديهای نوع دوم ) در وجود نسبی و قياسی‏ اشياء است نه در وجود واقعی و فی نفسه اشياء ، يعنی هر چيزی خودش برای‏ خودش خوب است ، اگر بد است برای چيز ديگر بد است ، چنانكه زهر مار برای مار خوب است و برای ديگران بد است . در اينجا بايد گفت بد بودن‏ زهر مار در وجود لغيره است نه در وجود لنفسه
مطلب ديگر اين است كه چيزی كه وجود او نسبت به همه چيز خير است آن‏ چيز را " خير مطلق " گويند مانند واجب الوجود ، و اگر چيزی فرض شود كه نسبت به همه چيز بد باشد آن چيز را " شر مطلق " و " بد مطلق " بايد ناميد . خير و شر نسبی در مقابل مطلق ، بدين معنی است كه يك چيز نسبت به بعضی از چيزها - نه نسبت به همه چيز - خير يا شر باشد ، مانند اكثر اشياء جهان . مطلبی كه مولوی در اين دو بيت آورده مخلوطی است از دو مطلب . بيت اول ، مطلب اول را به ياد می‏آورد و بيت دوم مطلب دوم‏ را .

دو وجود به او داده نشده است ، يكی وجود فی نفسه ، و يكی وجود بالاضافه
فرض كنيد شما مطلبی را برای شاگردان بيان می‏كنيد ، بار ديگر آن را تكرار می‏كنيد ، برای نوبت سوم و چهارم همان مطلب را بازگو می‏كنيد . شما در هر چهار نوبت همان مطلب را بدون كم و زياد ادا كرده‏ايد . به عبارت‏ ديگر بيان شما كه از طرف شما وجود پيدا كرده است ، در هر چهار نوبت‏ يكجور است ، ولی اين چهار نوبت هر كدام دارای صفت بالخصوص است ، يكی‏ " اول " است و ديگری " دوم " و ديگری " سوم " و ديگری " چهارم " . آيا شما در هر نوبت دو عمل انجام داده ايد : يكی اينكه مطلب را ادا كرده‏ايد ، ديگر اينكه صفت " اوليت " يا " ثانويت " يا " ثالثيت‏ " يا " رابعيت " را به آن داده‏ايد ؟ و يا اينكه اين صفات يك سلسله‏ صفات اضافی و در عين حال اعتباری و انتزاعی می‏باشند كه از عمل مكرر شما كه هر چهار نوبت به يك شكل صورت گرفته با مقايسه با يكديگر پيدا می‏شود ؟ بديهی است كه شق دوم صحيح است . اينگونه صفات كه صفاتی اعتباری و انتزاعی اند در عين حال از لوازم قهری و لا ينفك ملزومات خود هستند كه‏ اموری حقيقی و واقعی اند
عليهذا درباره اين امور به عنوان اشيائی مستقل نمی‏توان بحث كرد ، نمی‏توان اين پرسش را به اين صورت مطرح كرد كه چرا فاعل و مبدأ ، اين‏ وجودهای اضافی و اعتباری را آفريد ، زيرا اين وجودات اولا واقعی نيستند تا سخن از آفرينش آنها به ميان آيد ، و ثانيا اين وجودهای اعتباری و انتزاعی ، از لوازم وجودهای واقعی اند و به صورت مستقل قابل طرح نيستند ، و اگر به صورت غير مستقل طرح شوند به اين صورت خواهد بود كه چرا وجودات واقعی كه اينها از لوازم اعتباری و انتزاعی لا ينفك آنها هستند آفريده شدند ؟ و اين مطلبی است كه در بخش بعد طرح می‏شود و پاسخ آن داده‏ می‏شود
ضمنا به اين نكته نيز اشاره كنيم كه اينكه گفتيم اول بودن و دوم بودن و غيره ، امور اعتباری و انتزاعی می‏باشند و وجود واقعی ندارند و بدين جهت‏ جعل و خلق و ايجاد به آنها تعلق نمی‏گيرد و فرض خلق و ايجاد درباره آنها نمی‏شود ، با يك مطلب ديگر اشتباه نشود و آن ، مسأله " تقديم و تأخير " است ، يعنی اينكه انسان يا فاعل مختار و ذی شعور ديگر ، از ميان دو كار يا دو چيز ، يكی را بر ديگری مقدم بدارد و آن را اول قرار دهد . اين‏ ، مطلب ديگری است و بعد درباره آن بحث خواهيم كرد . توجه به مثال بالا مطلب را روشن می‏كند
به هر حال اسناد امور اعتباری به علت ، مجازی و بالعرض است . از اين‏ جهت حكما گفته‏اند شرور ، بالذات مورد تعلق آفرينش قرار نمی‏گيرند ، بالذات معلول و مجعول نيستند . مخلوق بودن و معلول بودن آنها بالعرض است ، همچنانكه‏ قبلا گفتيم درست مثل اين است كه می‏گوييم : " خورشيد ، سبب ايجاد سايه‏ است " . البته اگر خورشيد نباشد ، سايه هم نيست ، ولی سبب شدن خورشيد از برای سايه با سبب شدن آن برای نور متفاوت است . خورشيد نور را واقعا و حقيقتا افاضه می‏كند ولی سايه را حقيقتا ايجاد نمی‏كند . سايه چيزی‏ نيست كه ايجاد شود . سايه از محدوديت نور پيدا شده است ، بلكه عين‏ محدوديت نور است . در مورد شرور ، اعم از شرور نوع اول و شرور نوع دوم‏ نيز مطلب از همين قرار است . شرور ، اموری اعتباری و عدمی هستند . كوری‏ در انسان كور ، يك واقعيت مستقلی نيست تا گفته شود كه آدم كور را يك‏ مبدأ آفريده است و كوری او را يك مبدأ ديگر . كوری نيستی است و هر شری‏ نيستی است . نيستی ، مبدأی و آفريننده‏ای ندارد
next page

fehrest page

back page