![]() |
بدبينی فلسفی
يكی ديگر از اثرات " مسأله شرور " بدبينی فلسفی است . فلاسفه بدبين معمولا از ميان ماترياليستها بر میخيزند . يك نوع رابطه و تلازم ميان ماترياليسم و بدبينی فلسفی وجود دارد كه قابل انكار نيست . چرا ؟ روشن است : ماترياليسم از حل مشكل " شرور " ناتوان استطبق بينش فلسفه الهی ، وجود ، مساوی با خير است ، و شر ، امر اضافی و نسبی است و زير هر پرده شر ، خيری نهفته است ، ولی بر طبق بينش مادی چنين چيزی
پاورقی :
. 1 شوری / 11
. 2 اعراف / . 54
. 3 رعد / . 16
. 4 اسراء / . 111
. 5 برای بحث شيطان رجوع شود به تفسير " الميزان " جلد 8 صفحات 34
- 58 ذيل آيات اول سوره اعراف ، و به كتاب " خدمات متقابل اسلام و
ايران " تأليف نگارنده اين كتاب
بدبينی نسبت به جهان ، رنج آور است . بسی دردناك است كه آدمی جهان را فاقد احساس و ادراك و هدف بداند . انسانی كه خود را فرزند كوچكی از جهان میداند و برای خودش هدف قائل است وقتی چنين بينديشد كه جهانی كه مرا و فكر مرا بوجود آورده است و هدف داشتن را به من ياد داده است ، خودش هدف ندارد ، سخت به خود میلرزد . كسی كه فكر میكند در جهان عدالت نيست ، در طبيعت تبعيض و ظلم وجود دارد ، اگر همه نعمتهای دنيا را به او بدهند بدبين و ناخشنود خواهد ماند
كوششهای چنين كسی از برای سعادت خود و نيكبختی نوع بشر با هيچگونه دلگرمی و اميدی همراه نيست . وقتی پايه هستی بر ستمگری باشد ، ديگر عدالتخواهی انسان بی معنی است . وقتی اصل جهان ، بی هدف است ، هدف داشتن ما همچون نقش بر آب ، چيزی احمقانه است
اينكه صاحبان ايمان ، از بهترين آرامش و آسايش روانی برخوردارند از آن جهت است كه جهان را حكيم و عليم و هدفدار میدانند نه گيج و منگ و ابله و بیهدف ، آن را عادل و طرفدار حق و اهل حق میدانند نه ستمگر و طرفدار ستم و يا بیتفاوت . يكتاپرستان ، در مورد بديها و شرور ، معتقدند كه هيچ چيزی حساب نكرده نيست ، بديها يا كيفری هستند عادلانه يا ابتلائی هستند هدفدار و پاداش آور
اما اشخاص بی ايمان چه میكنند ؟ آنان به چه چيز دل خوش میدارند ؟ آنان به خود كشی متوسل میشوند و به گفته يكی از آنان " مرگ را با شهامت در آغوش میكشند "
سازمان بهداشت جهانی ، آماری منتشر كرده و اعلام كرده كه آمار خودكشی مخصوصا در ميان روشنفكران بالا میرود . بر حسب گزارش اين سازمان ، در هشت كشور اروپايی ، خودكشی خيلی زياد شده است . يكی از آن هشت كشور سويس است كه ما آن كشور را نمونه خوشبختی میانگاريم . در اين گزارش آمده است كه خودكشی ، سومين عامل مرگ و مير است ، يعنی بيش از سرطان تلفات میدهد و متأسفانه در ميان طبقه تحصيلكرده بيش از طبقه بيسواد واقع میشود
نيز در همين گزارش آمده است كه در كشورهای در حال توسعه كه در حال از دست دادن ايماناند ، خودكشی زيادتر است . در آلمان غربی هر سال 12000 نفر به وسيله خودكشی میميرند و 60000 نفر خودكشی میكنند و نجات داده میشوند
اين است زندگی كسانی كه ايمان خويش را به خدای دانا " رب العالمين " از دست دادهاند
برای خودكشی ، عوامل متعددی ذكر شده است : جلب توجه ، شكست در عشق ، شكست در رقابتهای اجتماعی و اقتصادی ، فقر ، اعتياد ، خفقان ، پوچ پنداری زندگی و هستی . ولی علت العلل ، يك چيز است : بی ايمانی
ويليام جيمز در فصل اول كتاب خود كه به نام " دين و روان " ترجمه شده ، درباره يك نويسنده مادی به نام " مارك اورل " و هم درباره نيچه و شوپنهاور میگويد : " كلمات " مارك اورل " تلخی ريشهدار غم و اندوه را نشان میدهد
نالههای آ ن مانند ناله خوكی است كه زير تيغ سر میدهد . وضع روحی " نيچه " و " شوپنهاور " ، عبوسيها و كج خلقی ها در آنها ديده میشود كه آميخته با دندان غروچههای تلخی میباشد . نالههای مرارت آميز اين دو نويسنده آلمانی آدمی را به ياد جيرجيرهای موشی میاندازد كه مشغول جان دادن است . در كلمات اين دو نويسنده آن معنا و مفهوم تصفيهای كه مذهب به سختيها و مشقتهای زندگی میدهد ديده نمیشود " ( 1 )
نيچه ، كه ويليام جيمز از او به عنوان يك بدبين نام میبرد فلسفه معروفی دارد مبنی بر " اصالت نيرومندی " ، میگويد : " بايد رأفت و رقت قلب را دور انداخت . رأفت از عجز است
فروتنی و فرمانبرداری فرومايگی است . حلم و حوصله و عفو و اغماض از بی همتی و سستی است . . . نفس كشتن چرا ؟ بايد نفس را پرورد . غيرپرستی چيست ؟ خود را بايد خواست و خود را بايد پرستيد و ضعيف و ناتوان را بايد رها كرد تا از ميان برود . . . " ( 2 )
نيچه با چنين افكار و انديشههايی طبعا جهان را بر خويشتن بصورت يك زندان ساخته بود . در اواخر عمر ثمره اين انديشهها عائدش شد . در نامهای كه اواخر عمر به خواهرش نوشته مینويسد : " هر چه روزگار بر من میگذرد زندگانی بر من گرانتر میشود . سالهايی كه از بيماری در نهايت افسردگی و رنجوری بودم هرگز مانند حالت كنونی ، از غم پر ، و از اميد تهی نبودم . چه شده است ؟ آن شده است كه بايد بشود
اختلافاتی كه با همه مردم داشتم اعتماد را به من از ايشان سلب كرده و طرفين میبينيم به اشتباه بودهايم . خدايا من امروز چه تنها هستم ! يك تن نيست كه بتوانم با او بخندم و يك فنجان چای بنوشم . هيچكس نيست كه نوازش دوستانه بر من روا بدارد " ( 3 )
پاورقی :
1 و . 2 سير حكمت در اروپا ، ج 3 فصل پنجم
. 3 سير حكمت در اروپا ، ج 3 ، فصل پنجم
در جهان اسلام نيز احيانا كسانی بوده و هستند كه جهان را تاريك میبينند و همواره چهرهای گرفته و عبوس و خشمگين در برابر جريانات آفرينش نشان میدهند و به قول ويليام جيمز گفتههاشان نوعی دندان غروچه است . " ابوالعلاء معری " فيلسوف و شاعر معروف عرب و همچنين خيام شاعر از اين گروهاند . اينكه میگويم " خيام شاعر " از آن جهت است كه محققين باور ندارند كه اشعار معروف بدبينانه . از خيام فيلسوف و رياضيدان باشد
آنچه برای خيام شاعر موجب حيرت و رنج و ناله است برای " خيام فيلسوف " حل شده است ( 2 )
در عصر ما به تقليد از اروپائيان ، و به علل ديگر كه اكنون جای ذكرش نيست ، نويسندگانی بدبين پيدا شده اند كه زهرهايی از اين راه به جان جوانان میريزند و آنان را بی علاقه به زندگی و احيانا وادار به خودكشی میكنند و از طرف عوامل مرئی و نامرئی مورد تشويق قرار میگيرند و روز بروز بر عددشان افزوده میگردد . صادق هدايت از اين گروه است . نوشتههای وی به قول ويليام جيمز حالت همان خوكی را مینماياند كه زير تيغ ، ناله سر میدهد و يا موشی كه در حالی كه مشغول جان دادن است جيرجير میكند
نقطه مقابل امثال نيچه و شوپنهاور و ابوالعلاء و خيام ، فلاسفه و حكمایخوشبيناند .
پاورقی :
. 1 سير حكمت در اروپا ، ج 3 ، بخش چهارم
. 2 رجوع شود به كتاب " خدمات متقابل اسلام و ايران " چاپ هفتم به
بعد بحث " خدمات فلسفی ايرانيان به اسلام "
| باده كاندر خم همی جوشد نهان |
| ز اشتياق روی تو جوشد چنان |
| ای همه دريا ! چه خواهی كردنم ؟ |
| وی همه هستی ! چه میجويی عدم ؟ ! |
| تو خوشی و خوب و كان هر خوشی |
| تو چرا خود منت باده كشی ؟ |
| تاج كرمنا است بر فرق سرت |
| طوق اعطيناك آويز برت |
| علم جويی از كتبهای فسوس ؟ ! |
| ذوق جويی تو ز حلوای سبوس ؟ ! |
| میچه باشد يا جماع و يا سماع |
| تا تو جويی زان نشاط و انتفاع ؟ ! |
| آفتاب از ذره كی شد وامخواه ؟ |
| زهرهای از خمره كی شد جامخواه ؟ |
| عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد |
| ای عجب من عاشق اين هر دو ضد |
بعضی كلمات دو پهلو در كلمات حافظ و ديگران پيدا میشود ، اما كسانی كه با زبان اينها آشنا باشند میدانند كه در مكتب آنان جز خوبی ديده نمیشود
مربوط به عرفان و تصوف نيست ، بطور كلی خاصيت ايمان اين است . بی ايمانی نوعی كمبود است كه به نوبه خود ، عدم تعادل ايجاد میكند ، و عدم تعادل ، رنج بوجود میآورد . در ايمان ، خاصيت تغيير و تبديل وجود دارد ، غم و رنج را تبديل به لذت و سرور میكند
تربيت شدگان اسلام ، در هنگام رويدادها و مصيبتها به اين حقيقت توجه میكنند كه : " ما مملوك خداييم و بازگشت ما نيز به سوی اوست " ( 1 )
برای نشان دادن يك نمونه خارجی از اين تربيت يافتگان ، داستانی از يك زن و
پاورقی :
. 1 الذين اذا اصابتهم مصيبة قالوا انا لله و انا اليه راجعون ». (
بقره / 156 )
ابوطلحه از بيان اين زن تكان سختی خورد ، گفت : به خدا قسم من از تو كه مادر هستی سزاوارترم كه در سوگ فرزندمان صابر باشم . از جا بلند شد و غسل جنابت كرد و دو ركعت نماز بجا آورد و رفت به حضور رسول اكرم و ماجرا را از اول تا آخر برای آن حضرت شرح داد
رسول اكرم ( صلی الله عليه و آله و سلم ) فرمودند : خداوند ، امروز شما را قرين بركت قرار دهد و نسل پاكيزهای نصيب شما گرداند . خدا را سپاس میگزارم كه در امت من مانند " صابره " بنی اسرائيل قرار داد ( 1 )
آری اين است تأثير ايمان و مذهب در تصفيه سختيها و مشقتها بلكه در تبديل آنها به خوشی و لذت و سعادت
ويليام جيمز در كتابی كه قبلا نام برديم بحثی درباره فرق مذهب و اخلاق محض ( اخلاق منهای مذهب ) میكند ، میگويد :
پاورقی : . 1 بحار الانوار ، ج 18 ، به مناسبت احكام اموات ، باب " ذكر صبر الصابرين " . چاپ كمپانی ، ص . 227
" اساس در مذهب يا اخلاق اين است كه ما چگونه خلقت و جهان هستی را تلقی میكنيم ؟ آيا اين هستی و كائنات را با سختی و رنج تلقی كرده ، پارهای از آن را قبول داشته و قسمتی از آن را قبول نداريم ؟ يا آنكه برعكس ، آن را با آغوش باز و دلی آكنده از عشق و محبت استقبال مینماييم ؟ اخلاق محض ، قوانين كلی جهان را كه حاكم بر كائنات میداند از روی علم و اطلاع اطاعت میكند ، اما اين اطاعت با يك سنگينی و ملال همراه است كه در قلب خود هيچگونه حرارت و شوقی ندارد ، و هيچوقت احساس اينكه اين قوانين مانند يوغی است به گردن او ، از او جدا نمیشود . اما در مذهب ، بر عكس ، اين اطاعت سرد و غمانگيز ، جای خود را به استقبال و پذيرش گرم كه همه چيز زندگی را پر از لطف و شوق و صميميت و نشاط میسازد وا میگذارد . جان جانان جهان كه فيلسوف رواقی ، خود را به آن تسليم میكند احترام و تعظيم را متوقع است ، اما خدای مسيحی ( خدای مذهب ) محبت و عشق را طالب میباشد . اينجاست كه میبينيم كه اين دو دسته در دو محيط مختلف از عواطف و احساسات واقع اند كه در مقابل يكديگر ، يكی به سردی قطب ، و ديگری به گرمی و حرارت خط استواست ، گو اينكه نتيجهای كه هر يك از آنها بدست میآورند يعنی " تسليم محض و بدون چون و چرا " يكی باشد "ناز يا اعتراض ؟
بحث درباره شرور ، و احيانا اعتراض به وجود آنها ، بخش نسبتا مهمی از ادبيات ما را تشكيل میدهد . شاعران به زبان جد يا هزل ، فراوان در اين ميدان وارد شدهاند . البته آنچه را در اين زمينه گفته شده است نمیتوان به حساب جد يعنی انتقاد و اعتراض به خلقت گذاشت ، غالبا جنبه هزل دارد و به اصطلاح " سوژه " شعر است . برخی از آنها را میتوان از نوع " دلال عارف " بشمار آورد . در رباعيات منسوب به خيام ، از اينگونه اشعار فراوان است . همچنانكه قبلا گفتيم اين اشعار معلوم نيست كه از خيام فيلسوف باشد ، آنچه به صورت سؤال يا اعتراض در شعر خيام شاعر عنوان شده است برای خيام فيلسوف حل شده بوده است . عليهذا اين اشعار يا از خيام فيلسوف نيست ، و يا جنبه هزلی و سربسر گذاشتن با متشرعان قشری دارد و يا از نوع " دلال عارف " است . به هر حال خيام در اين رباعيات منسوب به او میگويد :| اجرام كه ساكنان اين ايواناند |
| اسباب تردد خردمنداناند |
| هان تا سر رشته خرد گم نكنی |
| كانان كه مدبرند سرگرداناند |
| افلاك كه جز غم نفزايند دگر |
| ننهند بجا تا نربايند دگر |
| نا آمدگان اگر بدانند كه ما |
| از دهر چه میكشيم نايند دگر |
| چون حاصل آدمی در اين شورستان |
| جز خوردن غصه نيست تا كندن جان |
| خرم دل آنكه زين جهان زود برفت |
| و آسوده كسی كه خود نيامد به جهان |
| ای چرخ فلك خرابی از كينه توست |
| بيدادگری شيوه ديرينه توست |
| ای خاك اگر سينه تو بشكافند |
| بس گوهر قيمتی كه در سينه توست |
" زمانه را دشنام ندهيد كه زمانه همان خداست " ( 1 )
ايضا میگويد :
| دارنده كه تركيب طبايع آراست |
| از بهر چه افكندش اندر كم و كاست |
| تركيب پيالهای كه در هم پيوست |
| بشكستن آن روا نمیدارد مست |
| چندين قد سرو نازنين و سر و دست |
| از بهر چه ساخت وز برای چه شكست ؟ |
پاورقی :
. 1 توجيه صحيح حديث اين است كه انتقاد از زمانه ، انتقاد از مجموعه
نظام عالم و اعتراض بر خدا است ، ولی بعضی از دانشمندان ، مدعی هستند
كه اين حديث از مجعولات " زروانيه " است كه واقعا معتقد بودهاند كه
روزگار خداست
| جامی است كه عقل آفرين میزندش |
| صد بوسه زمهر بر جبين میزندش |
| اين كوزه گر دهر چنين جام لطيف |
| میسازد و باز بر زمين میزندش |
| بار خدايا اگر ز روی خدايی |
| طينت انسان همه جميل سرشتی |
| چهره رومی و صورت حبشی را |
| مايه خوبی چه بود و علت زشتی ؟ |
| طلعت هند و روی ترك چرا شد |
| همچو دل دوزخی و روی بهشتی ؟ |
| از چه سعيد اوفتاد و از چه شقی شد |
| زاهد محرابی و كشيش كنشتی ؟ |
| چيست خلاف اندر آفرينش عالم |
| چون همه را دايه و مشاطه تو گشتی ؟ |
| گيرم دنيا ، ز بی محلی دنيا |
| بر گرهی خربط و خسيس بهشتی |
| نعمت منعم چراست دريا دريا ؟ |
| محنت مفلس چراست كشتی كشتی ؟ |
| الهی طول و عرض عالمت را |
| توانی در دل موری كشيدن |
| همه جور من از بلغاريان است |
| كز آن آهم همی بايد كشيدن |
| گنه بلغاريان را نيز هم نيست |
| بگويم گر تو بتوانی شنيدن |
| خدايا راست گويم فتنه از تو است |
| ولی از ترس نتوانم چغيدن |
| لب و دندان تركان ختا را |
| نبايستی چنين خوب آفريدن |
| كه از دست لب و دندان ايشان |
| به دندان دست و لب بايد گزيدن |
| به آهو میكنی غوغا كه بگريز |
| به تازی میزنی هی بر دويدن |
در حدود چهل سال پيش ، شاعری از اهل شيراز ، چكامهای در اين زمينه سرود و پاسخ آن از طرف مرحوم سرهنگ اخگر در مجله " اخگر " به مسابقه گذاشته شد و از اهل ذوق و دانش درخواست شد نظر خويش را ابراز دارند
از اطراف و اكناف كشور ، اعم از روحانی و غير روحانی ، و اعم از زن و مرد ، در اين مسابقه شركت كردند ، برخی به نظم و برخی به نثر پاسخ دادند و برخی احيانا نظر شاعر را تأييد كردند . همه آنها در كتابی به نام " اسرار خلقت " از طرف مرحوم اخگر چاپ و منتشر شد
اينكه ارزش آن پاسخها چيست ؟ مطلبی است كه اين بنده اكنون نمیخواهم درباره آنها اظهار نظر كنم . البته برخی از فضلا نكات جالبی در بيانات خود آوردهاند
2 حل مشكل
فلسفه اسلامی
مسأله نظام احسن و اشكال شرور ، از مهمترين مسائل فلسفه است و چنانكه در بخش نخست توضيح داديم اين مسأله در شرق و غرب موجب پيدايش فلسفههای " ثنويت " ، " ماديگری " و " بدبينی " گرديده استكمتر كسی است كه به اين مسأله توجه نكرده باشد و درباره آن سخنی نگفته باشد . فلاسفه شرق و غرب به اشكال شرور توجه كردهاند ولی تا آنجا كه من مطالعه دارم ، فلاسفه غرب ، پاسخی قاطع برای اين اشكال نيافتهاند ، ولی فلاسفه و حكمای اسلام اشكال را مورد تجزيه و تحليل قرار داده و بخوبی از عهده پاسخ آن برآمده و راز مهمی را گشوده اند
بيجا نيست در اينجا يك جمله درباره حكمت الهی شرق بگوئيم و از اين گنجينه بزرگ معنوی قدردانی كنيم . حكمت الهی مشرق زمين سرمايه عظيم و گرانبهايی است كه در پرتوی اشعه تابناك اسلام بوجود آمده و به بشريت اهداء گرديده است . اما افسوس كه عده قليل و بسيار محدودی عميقانه با اين سرمايه عظيم آشنا هستند و از ناحيه بيخبران و دشمنان متعصب ، بر آن ، ستمها شده است . عده ای كه اطلاعاتشان از فلسفه قديم عموما از حدود افلاك تسعه و عقول عشره تجاوز نمیكند ، و چون فقط نام آن را شنيده و يا اگر به كتابها مراجعه كردهاند چيزی از آن سر در نياوردهاند ، خيال كردهاند فلسفه اسلامی همان است كه درباره افلاك تسعه و عقول عشره بحث میكند ، و چون امروز بی اساسی نظريه افلاك تسعه و عقول عشره بحث میكند ، و چون امروز بیاساس نظريه افلاك روشن شده پس آنها میتوانند گردن برافرازند و خود را از فارابی و بوعلی و صدرالمتألهين برتر شمارند . آری ، اين عده میپندارند حكمت الهی اسلامی همان فلسفه قديم يونانيان است و چيز علاوهای ندارد و ناروا هم داخل اسلام شده است
اينان ، نفهميده ، يا فهميده ، جنايت عظيمی نسبت به اسلام و معارف اسلامی مرتكب میگردند . حكمت اسلامی با فلسفه يونان همان اندازه متفاوت است كه فيزيك اينشتين با فيزيك يونان . دلائلی هست كه حتی الهيات ابن سينا هم بطور كامل به اروپا نرفته است و اروپائيان از اين گنجينه ارزنده هنوز هم بيخبرند . برای نمونه ، ذكر مورد ذيل كافی است : در پاورقيهای جلد دوم " اصول فلسفه و روش رئاليسم " ( 1 ) تذكر داده ايم ، سخن معروف دكارت " من فكر میكنم پس وجود دارم " كه به عنوان فكری نو و انديشهای پر ارج در فلسفه اروپا تلقی شده است ، حرف پوچ و بی مغزی است كه بوعلی آن را در نمط سوم " اشارات " با صراحت كامل و در نهايت وضوح طرح كرده و سپس با برهانی محكم باطل كرده است . اگر فلسفه ابن سينا برای اروپائيان درست ترجمه شده بود ، سخن دكارت با برچسب " ابتكاری نو " و " فكری تازه " مبنای فلسفه جديد قرار نمیگرفت . اما چه بايد كرد كه فعلا هر چيزی كه مارك اروپائی دارد رونق دارد اگر چه سخن پوسيده ای باشد كه سالهاست ما از آن گذشتهايم
اكنون به پاسخ پرسشهايی كه در بخش اول طرح كرديم میپردازيم . ما اين پرسشها را تحت چهار عنوان طرح كرديم : تبعيضها ، فناها و نيستيها ، نقصها ، آفتها . از اين چهار نوع ، قسمت اول را تحت عنوان " تبعيضها " و باقی را تحت عنوان " شرور " پاسخ میگوييم و لازم میدانيم قبلا اشاره مختصری به مشربها و مسلكهای مختلف در حل اينگونه اشكالات بنماييم
راهها و مسلكها
راهها و مسلكها در حل مشكلات مربوط به عدل الهی متفاوت است . معمولا اهل ايمان كه در پرتوی دين و مذهب به خداوند ايمان دارند با يك پاسخ اجمالی وجدان خود را قانع میسازند ، با خود چنين میانديشند كه ادله قاطع ، وجود خدای قادر عليم حكيم ، را اثبات كرده است ، دليلی ندارد كه خدای قادر عليم حكيم ، ظلم كند ،مگر خداوند با كسی دشمنی دارد كه به انگيزه دشمنی ، حق او را از بين ببرد ، و يا نيازمند است كه حق كسی را بربايد و به خود اختصاص دهد ؟ ! انگيزه ظلم يا عقدهها ی روحی است و يا نيازها و احتياجها ، و چون انگيزه ظلم در خداوند وجود ندارد پس ظلم درباره خداوند معنی ندارد .
پاورقی :
. 1 چاپ شده در سال 1333 شمسی
اين گروه احيانا اگر جرياناتی را مشاهده كنند كه از نظر خودشان قابل توجيه نباشد آن را به نوعی حكمت و مصلحت كه بر ما مجهول است و فقط خداوند از راز آن آگاه است توجيه میكنند و به عبارت ديگر آن را به " سر قدر " تعبير میكنند
شك نيست كه اين طرز تفكر و نتيجهگيری ، خود ، نوعی استدلال است و استدلال صحيحی هم هست . اين دسته میتوانند بگويند فرضا مشكل بعضی از شرور قابل توجيه نباشد ، به واسطه قصور فهم بشر از رازها و اسرار جهان است
بشر وقتی كه خود را در جهانی میبيند پر از راز و پر از حكمت ، طبعا اگر در چند مورد خاص به راز حكمت و سر مصلحت پی نبرد نبايد در اصل مطلب ترديد كند
انسان اگر كتابی را مطالعه كند و در سراسر كتاب ، دقت و درايت و قوت انديشه مؤلف را مشاهده نمايد و در چند مورد هم بعضی عبارات ، مجهول و لا ينحل بماند ، طبعا حكم میكند كه من مقصود مؤلف را در اين چند مورد نمیفهمم ، هرگز حكم نمیكند كه به دليل لا ينحل ماندن اين چند مورد ، مؤلف فاقد درايت و دقت و فهم و ادراك بوده است و ساير مطالب به حسب تصادف ، با معنی درآمده است . نهايت خود خواهی و جهالت است كه مجهول ماندن يك يا چند قسمت كتابی كه شخصيت علمی نويسنده اش در سراسر كتاب به ثبوت رسيده است حمل بر جهالت او ، و اتفاقی و تصادفی بودن همه مطالب حكيمانه بشود
عوام اهل ايمان ، هرگاه با اين مسائل روبرو شوند ، به طريق فوق ، مشكل را برای خود حل میكنند
همچنانكه قبلا گفتيم ، طبقه اهل حديث ، در معارف الهی طرفدار تعبد و سكوتند و طبعا در اين مسائل از اظهار نظر خودداری میكنند ، و در حقيقت راهشان همان راه عوام است نه راه ديگری . اشاعره از متكلمين نيز راهی را رفته اند كه طبعا مسألهای برای آنها باقی نمیماند كه نياز به حل داشته باشد . اما ساير متكلمين ، و همچنين طرفداران روش حسی و تجربی در الهيات ، راه حل مشكلات عدل الهی را جستجو وتحقيق در اسرار كائنات و فوائد و مصالح آنها میدانند
ولی حكمای الهی ، هم از طريق " لم " وارد میشوند و به بيانی كه در بالا نقل كرديم صورت برهانی میدهند ، از اين راه وارد میشوند كه جهان كه اثر خداوند است ، به منزله ظل و سايه باری تعالی است ، خداوند جميل علی الاطلاق است ، و ظل جميل ، جميل است ، و هم به تجزيه و تحليل ماهيت شرور و اينكه شرور عدمی اند و مجعول بالعرض اند نه بالذات ، میپردازند ، و هم ضرورت شرور و لاينفك بودن آنها را از خيرات ، و به عبارت ديگر تجزيه ناپذير بودن آفرينش را اثبات میكنند ، و هم به بحث در آثار و فوائد شرور میپردازند
ما در اينجا درباره برهان لمی به شكلی كه حكما میآورند بحثی نمیكنيم زيرا از سطح اين رساله خيلی بالاتر است ، ولی قسمتهای ديگر را تشريح میكنيم
همچنانكه قبلا گفتيم ، ايرادها و اشكالات اين مسأله ، تحت دو عنوان خلاصه میشود : تبعيضها ، شرور . اول وارد بحث تبعيضها میشويم و سپس شرور را در بخشی جداگانه مورد تجزيه و تحليل قرار میدهيم
3 : تبعيض ها
ايراد تبعيض اين بود كه با اينكه موجودات با ذات حق نسبت متساوی دارند ، چرا مختلف و متفاوت آفريده شدهاند ؟ چرا يكی سياه است و ديگری سفيد ؟ يكی زشت است و ديگری زيبا ؟ يكی كامل است و ديگری ناقص ؟ چرا يكی فرشته است و ديگری انسان و سومی حيوان و چهارمی نبات و پنجمی جماد ؟ چرا به عكس نشد ؟ چرا حيوان ، فرشته ، و فرشته حيوان نشد ؟ چرا در ميان مخلوقات فقط انسان ، انسان آفريده شد كه مستعد تكليف و ثواب و عقاب باشد اما ساير موجودات چنين نيستند ؟ اگر خوب است چرا همه اينچنين نيستند ؟ و اگر بد است چرا انسان اينچنين آفريده شده است ؟ پاسخ اين پرسشها دو نحو است : اجمالی و تفصيلی . پاسخ اجمالی آن است كه قبلا آنجا كه راهها و مسلكها را شرح میداديم به آن اشاره كرديم ، گفتيم معمولا اهل ايمان با يك بيان اجمالی ، ذهن خود را قانع میسازند ، آنها میگويند : اين سؤالها طرح يك سلسله مجهولات است نه ايراد يك سلسله نقضها . حداكثر اين است كه بگوييم نمیدانيمما خدا را به صفات عليم ، حكيم ، غنی ، كامل ، عادل ، جواد شناخته ايم و چون او را با اين صفات شناختهايم میدانيم آنچه واقع میشود مبنی بر " حكمت " و " مصلحت " است هر چند ما نمیتوانيم همه آن حكمتها و مصلحتها را درك كنيم . ما به اصطلاح از " سر قدر " آگاه نيستيم . بسيار خود خواهی و پرمدعايی است برای بشر كه با مساعی جمعی چند هزار ساله خود هنوز از اسرار بدن محسوس خود نتوانسته آگاهی كاملی بدست آورد اما میخواهد از " راز هستی " و " سر قدر " سردرآورد . بشر پس از آنكه در نظام هستی اينهمه حكمت و تدبير كه عقل او را حيران میگرداند میبيند ، بايد اعتراف كند كه آنجا كه حكمت يك امر بر او مجهول است از قصور و نقصان درك او است نه از خلقت
اين گروه هرگز خود را با اين چون و چراها سرگرم نمیكنند ، بجای آنكه وقت خود را صرف در اين مسائل كنند صرف تحقيق در مسائلی میكنند كه از طرفی آنها را میفهمند و از طرف ديگر مبنای عمل قرار میگيرد
شك نيست كه اين جواب ، جواب صحيحی است ، افراد با ايمان موظف نيستند كه در جزئيات اين مسائل ، غور كنند ، و حتی عامه مردم استعداد ورود در اين مسائل را ندارند بلكه از ورود در اين مسائل منع شده اند ، و در حقيقت اين خود نوعی استدلال است كه از طريق علت و كمال علت به كمال معلول اذعان نماييم
ولی در اينجا مطلبی ديگر هست و آن اينكه غالب مردم ، خداوند را از راه آثار ، يعنی از راه نظام جهان میشناسند ، تكيهگاه معرفت آنها جهان است . اينچنين معرفت ، معرفت ناقصی خواهد بود . طبعا وقتی به مجهولاتی در همان تكيه گاه معرفت خويش بر میخورند كم و بيش مضطرب میگردند و حل اشكالشان جز از طريق بررسی موارد اشكال ميسر نيست . آنها خدا را مستقل از جهان نشناختهاند تا معرفت خدا به عنوان كمال مطلق و غنای مطلق و زيبايی مطلق ، آنها را با جهان به عنوان زيباترين اثر از زيباترين مؤثر ، و كامل ترين اثر از كامل ترين مؤثر آشنا كند . آنها با جهان ، تنها از يك راه ارتباط دارند و بس كه همان راه عادی و معمولی حواس است . آنها خدا را در آيينه جهان میبينند ، ناچار لكهای كه در سطح آيينه به چشمشان میخورد ، در ديد آنها نسبت به مرئی اثر میگذارد ، اگر میتوانستند جهان را در آيينه خدا ببينند ، و به عبارت ديگر اگر میتوانستند جهان را از بالا ببينند تمام نقصها و نازيباييهايی كه از پايين به نظر میرسيد همه محو و نابود میشد و معلوم میگشت از نوع خطای ديد ناقص است . اين نوع نظر همان است كه گفتيم حافظ ، آن را " نظر پير طريقت " میخواند :
| پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت |
| آفرين بر نظر پاك خطا پوشش باد |
از طرف ديگر در عصر و زمان ما - بالخصوص از طرف گرايش دارندگان به ماديگری - اين ايراد و اشكال ها زياد در گفتهها و نوشتهها طرح میشود
اين بنده با افرادی كه چنين سؤالاتی را طرح میكنند زياد مواجه میشوم . اين سؤال كنندگان يا اساسا به خدا معتقد نيستند و يا اعتقادشان آنقدر محكم نيست كه به تصديق اجمالی به حكمت و مصلحت قناعت كنند . از اينرو لازم است برخی مسائل كه با ريشه اين سؤالات سر و كار دارد طرح شود تا مشكلات حل گردد
مطلب ديگر اينكه يك اشكال مهم در مورد " حكمتها " و " مصلحتها " هست كه كمتر طرح میشود و اگر اين اشكال مرتفع نگردد جواب اجمالی بالا ارزش خود را از دست میدهد . حل آن اشكال موقوف به اين است كه ما يك اصل اساسی را كه پايه جواب تفصيلی آينده است و حكما بيشتر به آن جواب تكيه میكنند پايه ريزی كنيم ، و تنها با اتكاء به آن اصل است كه هم جواب اجمالی گذشته ارزش پيدا میكند و هم جواب تفصيلی آينده . آن اشكال اين است : آيا اساسا در مورد خداوند ، " مصلحت " و " حكمت " میتواند معنی و مفهوم داشته باشد ؟ آيا میتوان گفت خداوند فلان كار را به خاطر فلان مصلحت كرده است و يا حكمت فلان كار خداوند اين است و آن است ؟ و آيا اين نوع انديشهها درباره خداوند ناشی از قياس گرفتن خداوند به مخلوقات نيست ؟ ممكن است كسی ادعا كند كه اساسا درباره خداوند ، " حكمت " و " مصلحت " مفهوم و معنی ندارد و همه اينها از قياس گرفتن خالق به مخلوق پيدا شده است ، زيرا معنی اينكه مصلحت چنين اقتضا میكند ، اين است كه برای رسيدن به فلان مقصد بايد از فلان وسيله استفاده شود ، انتخاب آن وسيله مصلحت است زيرا به فلان مقصد میرساند ، و انتخاب فلان وسيله ديگر مصلحت نيست زيرا از آن مقصد دور میكند ، مثلا میگوييم مصلحت اقتضا كرده است كه درد و رنج باشد تا لذت ، معنی و مفهوم داشته باشد ، حكمت ايجاب كرده كه ما در پستان داشته باشد تا فرزند غذای آمادهای داشته باشد ، حكمت و مصلحت ايجاب كرده كه فلان حيوان شاخ داشته باشد تا در برابر هجوم دشمن از خود دفاع كند
آيا نمیتوان گفت كه : همه اينها قياس گرفتن خداوند است با بشر و ساير موجودات ناقص ديگر ؟ برای بشر و هر موجود ناقص ديگر ، مصلحت و حكمت ، معنی و مفهوم دارد ، زيرا بشر و يا يك موجود ناقص ديگر ، در داخل نظامی قرار گرفته كه آن نظام به هر حال از يك سلسله اسباب و مسببات تشكيل شده است . آن موجود برای اينكه به مسبب برسد چارهای ندارد جز اينكه به سبب متوسل شود
چنين موجودی آنگاه كه میخواهد به يك مقصدی برسد ، اگر آن چيزی كه به عنوان وسيله انتخاب میكند همان چيزی باشد كه در نظام عالم ، سبب آن مقصد قرار داده شده است كاری بر وفق مصلحت و حكمت انجام داده است ، و الا بر خلاف مصلحت و حكمت عمل كرده است
مصلحت و حكمت درباره موجودی صادق است كه جزئی از نظام موجود و دارای قدرتی محدود است و چارهای ندارد جز اينكه نظام موجود را به رسميت بشناسد . محدود بودن قدرت ، جزئی از مفهوم مصلحت و حكمت است
اما موجودی كه فوق اين نظام است و خود پديد آورنده اين نظام است ، برای او حكمت و مصلحت چه معنی و مفهومی میتواند داشته باشد ؟ او چه نيازی دارد كه برای رسيدن به يك مقصد ، متوسل به اسباب شود تا گفته شود فلان كارش حكيمانه بود و فلان كارش غير حكيمانه . عليهذا صحيح نيست كه بگوييم خداوند مثلا درد و رنج را آفريد تا لذت ، معنی و مفهوم داشته باشد ، پستان مادر را آفريد تا بچه بی غذا نماند . خداوند میتواند بدون اينكه بچه به شير و پستان مادر نياز داشته باشد او را سير گرداند و بدون آنكه به انسان رنج برساند مفهوم و معنی لذت را به او بفهماند
نظام اسباب و مسببات ، از نظر ما يك امر جدی است ، ولی از نظر خداوند يك امر تشريفاتی بيش نيست . عليهذا ما میتوانيم حكيم باشيم نه خدا ، فعل ما میتواند حكيمانه باشد - يعنی منطبق بر نظام موجود باشد - نه فعل خدا كه عين نظام است . خود نظام بر وفق نظام ديگری آفريده نشده است . خداوند ، خالق نظامی است كه در مرتبه بعد از خلقت آن نظام و بر قراری آن ، اگر كسی آن نظام را بشناسد و عمل خود را بر آن تطبيق دهد كار حكيمانهای انجام داده است
اگر گفته شود خداوند ، عالم را منظم و بر اساس علل و اسباب ، و مقدمات و نتايج قرار داده تا علم و حكمت خود را بر بندگانش روشن گرداند و وسيلهای برای معرفت آنها قرار دهد ، زيرا اگر نظم و اتقانی نبود ، يعنی اگر گزاف و صدفه در كار بود و به دنبال هر مقدمهای هر گونه نتيجهای انتظار میرفت ، راهی برای معرفت خدا نبود ، جواب اين است كه خود اين مطلب ، كه حصول معرفت برای بندگان ، مبتنی است بر مطالعه نظام حكيمانه خلقت ، به معنی اين است كه نظامی قطعی و ضروری بر عالم حكمفرماست ، و حال آنكه بنابر اصل فوق ، توسل به اسباب برای حصول نتايج ، شأن بندگان است نه شأن خداوند ، برای خداوند ممكن است كه همان معرفتها را برای بندگان ايجاد كند بدون اينكه از اين راه استفاده شود
بنابراين بيان ، ممكن است بر منطق كسانی كه شرور و تبعيضها را بر اساس " حكمت " و " مصلحت " توجيه میكنند ايراد گرفته شود كه : تبعيضها و بديها را بر اساس " حكمت " و " مصلحت " نمیشود توجيه كرد ، زيرا خداوند میتوانست همه آن آثار و فوائدی را كه برای تبعيضها و بديها هست بيافريند بدون آنكه چنين وسائل ناراحت كنندهای در كار باشد
اين است اشكال بزرگی كه بايد قبلا حل شود تا نوبت به طرح مسأله " مصلحت " در جواب اشكال برسد
آيا نظام جهان ، ذاتی جهان است ؟
اكنون وارد اصل جواب میشويم . مطلب عمده اين است كه نظام عالم را بشناسيم . آيا نظام عالم يك نظام قراردادی است يا يك نظام ذاتی ؟ معنی خلقت و آفرينش از اين نظر چيست ؟ آيا معنی آن اين است كه خداوند مجموعی از اشياء و حوادث میآفريند در حالی كه هيچ رابطه واقعی و ذاتی ميان آنها نيست ، بعد آنها را به صف میكشد و يكی را پشت سر ديگری قرار میدهد و از اين قرارداد ، نظام و سنت ، و مقدمه و نتيجه ، و مغيا و غايت پيدا میشود ؟ يا آنكه روابط علل و اسباب با معلولات و مسببات ، و روابط مقدمات با نتايج ، و روابط مغياها با غايتها طوری است كه قرار گرفتن هر معلولی و مسببی در دنبال علت و سبب خود ، و قرار گرفتن هر نتيجه به دنبال مقدمه خود ، و قرار گرفتن هر غايت به دنبال مغيای خود ، عين وجود آن است ، و به اصطلاح : " مرتبه هر وجود در نظام طولی و عرضی جهان مقوم ذات آن وجود است " آنچنانكه مراتب اعداد هستند . اينك توضيح و مثالی از اعداد : در اعداد میبينيم كه عدد " يك " قبل از عدد " دو " ، و عدد " دو " قبل از عدد " سه " و بعد از عدد " يك " است ، و همچنين هر عددی غير از عدد " يك " ، بعد از عددی و قبل از عدد ديگر است . هر عددی مرتبهای را اشغال كرده است و در مرتبه خود احكام و آثاری دارد و مجموع اعداد كه محدود به حدی نيستند نظامی را بوجود آوردهانداعداد چه وضعی دارند ؟ آيا وجود و ماهيت اعداد ، با درجه و مرتبه آنها دو امر جداگانه اند و هر يك از اعداد از خود وجود و ماهيتی مستقل از درجه و مرتبه خود دارد و میتواند هر مرتبه و درجهای را اشغال كند ، مثلا عدد پنج به هر حال عدد پنج است و فرقی نمیكند كه ميان عدد چهار و عدد شش باشد و يا ميان عدد شش و عدد هشت ، و آن چيزی كه ميان عدد چهار و عدد شش قرار میگيرد عدد هفت باشد ؟ آيا اينطور است ؟ آيا وقوع هر يك از اعداد در هر مرتبهای با حفظ ماهيت آنها ممكن است ؟ مانند انسانهايی كه در اجتماع ، مراتبی را اشغال میكنند و آن مراتب اجتماعی تأثيری در هويت و ماهيت آنها ندارد ، هويت و ماهيتشان هم هيچ بستگی به آن مراتب ندارد ، يا كار بر خلاف اين است ؟ عدد پنج ، ماهيتش پنج است ، و پنج بودن پنج ، با مرتبه و درجهاش ، يعنی با اينكه ميان عدد چهار و عدد شش باشد يكی است نه دو تا ، فرض وقوع عدد پنج در ميان عدد شش و عدد هشت مساوی است با اينكه پنج ، پنج نباشد ، و خود هفت باشد ، يعنی پنج مفروض و خيالی ما پنج نيست ، بلكه همان هفت است كه در جای خود قرار دارد و ما به غلط و توهم ، نام آن را پنج گذاشته ايم . به عبارت ديگر : فرض اينكه عدد پنج در جای عدد هفت قرار گيرد صرفا يك تخيل پوچ و بی معنی و غير معقولی است كه خيال و واهمه ما انجام میدهد
اكنون ببينيم نظام علل و معلولات ، و اسباب و مسببات ، و مقدمات و نتائج ، چگونه است ؟ آيا اينها يك بار آفريده میشوند و بار ديگر جا و مرتبه برای آنها قرار داده میشود ؟ و يا اينكه وجودشان مساوی است با مرتبهای كه در آن مرتبه قرار گرفتهاند ؟ مثلا سعدی در مرتبه و درجه خاصی از شرايط مكانی و زمانی قرار گرفته است كه در نتيجه از لحاظ زمانی بر ما تقدم دارد . آيا سعدی آفريده شده و سپس در آن شرايط خاص قرار گرفته است ؟ و يا وجود سعدی مساوی است با آن درجه خاصی از وجود با همه آن شرايط ، زمان و مكان و مرتبه و مقام و نسبتهايی كه سعدی با اشياء ديگر پيدا كرده است جزء فرمول وجود سعدی است ، وجود سعدی يعنی مجموع آنها ، عليهذا جدا كردن سعدی از زمان و مكان خود يعنی جدا كردن سعدی از خود ، يعنی اينكه سعدی ، سعدی نباشد ، بلكه مثلا جامی را كه در زمان بعد است سعدی فرض كرده و نام سعدی به آن دادهايم
بحث نظام وجود ، بحث دلكشی است . برخی پنداشتهاند كه اگر نظام هستی و قرار گرفتن هر معلولی را در جای خود يك امر ضروری و قطعی بدانند نوعی محدوديت برای قدرت و اراده مطلقه باری تعالی قائل شدهاند ، غافل از اينكه سخن در اين نيست كه چيزی غير از خود موجودات جهان در جهان هست كه بايد باشد و تخلف پذير نيست و آن چيز همان نظام و ترتيب موجودات است ، سخن در اين است كه ترتيب و نظام موجودات عين وجود آنهاست كه از ناحيه ذات حق افاضه میشود ، اراده حق است كه به آنها نظام داده است ولی نه به اين معنی كه با يك اراده آنها را آفريده و با ارادهای ديگر به آنها نظام داده است تا فرض شود اگر اراده به نظام برداشته شود ، اراده به اصل آفرينش آنها باقی بماند . چون وجود موجودات و مرتبه وجود آنها يكی است ، اراده وجود آنها عين اراده نظام ، و اراده نظام عين اراده وجود آنها است
از اينرو اراده باری تعالی به وجود هر شیء ، تنها از راه اراده وجود سبب آن چيز صورت میگيرد ، و اراده وجود آن سبب ، از راه اراده وجود سبب صورت میگيرد ، و جز اين ، محال است . موجودات در نظام طولی منتهی میشوند به سببی كه مستقيما اراده حق به او تعلق گرفته است ، اراده حق وجود او را ، عين اراده وجود همه اشياء و همه نظامات است . « و ما امرنا الا واحدش »( 1 )
عليهذا درباره باری تعالی نيز در عين لا يتناهی بودن قدرت و اراده ، و در عين اينكه او مقهور نظامی كه خود آفريده نيست ، هم حكمت صدق میكند و هم مصلحت . معنی حكمت باری تعالی اين است كه اشياء را به غايات و كمالات وجودی شأن میرساند . ولی معنی حكمت در فعل بشر اين است كه كاری را برای رسيدن خودش به غايت و كمالی انجام میدهد
چون وجود مسبب و انتساب و ارتباطش با سبب خودش يكی است و دو چيز نيست تا فرض تفكيك در آن بشود ، پس اراده باری تعالی او را ، عبارت است از اراده ارتباط او با سبب خاص خودش ، و اراده آن سبب نيز مساوی است با اراده ارتباط آن با سبب خاص خودش ، تا میرسد به سببی كه اراده آن سبب ، مساوی است با ارتباط با ذات حق ، و اراده حق او را ، مساوی است با اراده همه اشياء و همه روابط و همه نظامات
خاطرهای خوش و جاويد
يادم هست ، در زمانی كه در قم تحصيل میكردم ، يك روز خودم و تحصيلاتم و راهی را كه در زندگی انتخاب كردهام ارزيابی میكردم ، با خود انديشيدم كه آيا اگر بجای اين تحصيلات ، رشتهای از تحصيلات جديد را پيش میگرفتم بهتر بود يا نه ؟ طبعا با روحيه ای كه داشتم و ارزشی كه برای ايمان و معارف معنوی قائل بودم اولين چيزی كه به ذهنم رسيد اين بود كه در آن صورت وضع روحی و معنوی من چه میشد ؟پاورقی : . 1 قمر / . 50
فكر كردم كه الان به اصول توحيد و نبوت و معاد و امامت و غيره ايمان و اعتقاد دارم و فوق العاده اينها را عزيز میدارم ، آيا اگر يك رشته از علوم طبيعی و يا رياضی يا ادبی را پيش گرفته بودم چه وضعی داشتم ؟ به خودم جواب دادم كه اعتقاد به اين اصول و بلكه اساسا روحانی واقعی بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشتههای علوم قديمه تحصيل كندبسيارند كسانی كه از اين تحصيلات محرومند و در رشتههای ديگر تخصص دارند ، اما دارای ايمانی قوی و نيرومند هستند و عملا متقی و پرهيزكار و احيانا حامی و مبلغ اسلام اند و كم و بيش مطالعات اسلامی هم دارند ، احيانا ممكن بود من در آن رشتهها بر زمينههايی علمی برای ايمان خود دست میيافتم بهتر از آنچه اكنون دست يافتهام
آن ايام ، تازه با حكمت الهی اسلامی آشنا شده بودم و آن را نزد استادی - كه بر خلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفا دارای يك سلسله محفوظات نبود ، بلكه الهيات اسلامی را واقعا چشيده و عميق ترين انديشههای آن را دريافته بود و با شيرين ترين بيان آنها را بازگو میكرد - ( 1 ) میآموختم . لذت آن روزها و مخصوصا بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطرههای فراموش ناشدنی عمر من است
در آن روزها با همين مسأله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم ، قاعده معروف " الواحد لا يصدر منه الا الواحد " را آن طور كه يك حكيم درك میكند درك كرده بودم ( لا اقل به خيال خودم ) ، نظام قطعی و لا يتخلف جهان را با ديده عقل میديدم ، فكر میكردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد ؟ و چگونه میفهمم كه ميان اين قاعده قطعی كه اشياء را در يك نظام قطعی قرار میدهد ، و ميان اصل " لا مؤثر فی الوجود الا الله " منافاتی نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا میدهم ، معنی اين جمله را میفهميدم كه " الفعل فعل الله و هو فعلنا " و ميان دو قسمت اين جمله تناقضی نمیديدم ، " امر بين الامرين " برايم حل شده بود ، بيان خاص صدرالمتألهين در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصا استفاده از همين مطلب برای اثبات قاعده " الواحد لا يصدر منه الا الواحد " فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده و به وجد آورده بود ، خلاصه يك طرح اساسی در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حل مشكلاتم در يك جهان بينی گسترده بود ، در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل ، به اصالت معارف اسلامی اعتقاد پيدا كرده بودم ، معارف توحيدی
پاورقی :
. 1 [ ظاهرا مقصود ، امام خمينی است ]


