غرر 2
در اثبات هيولی اولی به اصطلاح مشائين
| ان دليل الفصل و الوصل نطق |
| كالفعل و القوه بالقول الاحق |
| 1 متصل مضاف او نفسی |
| 2 ثانيها غيری او ذاتی |
| 3 و الذاتی اما الفصل للكميته |
| 4 او ما هو الصوره جوهريه |
| 5 قد ساوق اتصال الشخصيه |
| 6 لانها الكون و ذاالمهيته |
| 7 ليس اتصال قابلا ما قابله |
| 8 و نفسه و الجسم ذاما ابطله |
| 9 فالجسم اذ فصلا فوصلا قابل |
| 10 فالباق فی الحالين فيه حاصل |
تفصيل اين برهان نيازمند به مقدماتی است و قبل از آنكه آن مقدمات را ذكر كنيم بايد يك مطلب را متذكر شويم و آن اينكه اين برهان را مشائين عليه اشراقيين اقامه كردهاند ، پس از آنكه دو طرف ، نظريه متكلمين و نظريه ذيمقراطيسی را مردود شناخته و قبول كردهاند كه جسم طبيعی مانند آب و هوا و آتش و خالك و غيره مجموعه ای از ذرات نيست بلكه يك واحد پيوسته است ، و از طرف ديگر همين چيزها كه بالفرض پيوستهاند بالحس و العيان فصل و وصل میپذيرند
پس برهان فصل و وصل مبتنی بر قبول پيوستگی جسم طبيعی محسوس است و اما بنابر نظريه متكلمين و يا نظريه ذيمقراطيس اين برهان ناتمام است زيرا بنابر آن نظريه ها هنگامی كه فصل و وصلی واقع میشود مثلا يك ليتر آب تبديل به دونيم ليتر میشود و يا دو نيم ليتر آب تبديل به يك ليتر آب میگردد فصل و وصل واقعی صورت نگرفته است يعنی چنين نيست كه يك واحد متصل تبديل به دو واحد متصل شده باشد و يا دو واحد متصل تبديل به يك واحد شده باشد بلكه يك ليتر آب مجموعهای از ملكولها است كه در مجاورت هم قرار گرفتهاند و هنگامی كه تبديل به دو نيم ليتر آب میشود ازمجاورت هم دور میشوند و هنگامی كه دو نيم ليتر تبديل به يك ليتر میشود به معنی اين است كه گروهی از ملكولها كه از گروهی ديگر از ملكولها دور بودند در مجاورت يكديگر قرار گرفتهاند
پس ارزش اين برهان يك ارزش نسبی است ، يعنی مبتنی بر قبول يك فرضی ديگر است . اما اينكه حكماء برهانی بر رد نظريه ذيمقراطيس از اين نظر ، يعنی از نظر مركب بودن از ذرات داشته واقامه میكردهاند يا نداشتهاند و اعتمادشان در اين جهت به حواس بوده است مطلب ديگری است كه بعد درباره آن بحث خواهيم كرد ، و البته بعد خواهيم گفت كه حكما از اين جهت برهانی نداشته و اقامه نكردهاند . حكما برهانی كه عليه ذيمقراطيس اقامه كردهاند از اين جهت نبوده است ، بلكه از جهت مدعای ديگر ذيمقراطيس بوده كه میگفته است خاصيت ذرات اين است كه غير قابل شكست است . حكما اين جهت را با برهان رد كردهاند . اما اين جسم محسوس مجموعهای از ذرات است و يا يك واحد پيوسته است بدون برهان يعنی با اعتماد به حواس پذيرفته شده است
ما اين مطلب را قبلا چنين ذكر كردهايم ولی اكنون معتقديم كه حكماء اين برهان را با توجه به هر دو جنبه نظريه ذيمقراطيس ذكر كردهاند شيخ در الهيات شفا صفحه 41 و 42 ضمن مقدمه اول برهان " فصل و وصل " يعنی اينكه هر جسمی قابل انقسام بر دو قسمت است ، تحت عنوان فان لقائل ان يقول . . . فرضيه ذيمقراطيس را بيان و رد میكند . طبق نظر فلاسفه ممكن نيست كه جسم از ذراتی تركيب شده باشد كه خاصيت ذاتی آنها اين باشد كه غير قابل التحام باشند آنچه امروز به ثبوت رسيده بيشتر بر رد نظر ذيمقراطيس است نه رد نظر حكماء ، ذيمقراطيس معتقد بود كه جسم از ذرات ممتنع الانقسامی تشكيل شده و امتناع انقسام را ناشی از طبيعت جسميت آنها میدانستو حكماء معتقد بودند كه جسم همانطور كه محسوس است متصل واحد است
آنچه علم امروز ثابت كرده است آن است كه جسم محسوس متصل واحد نيست و از اين جهت بر خلاف نظر حكماء است ولی از آن جهت كه ذرات را قابل انقسام میداند و هم از اين جهت كه طبق نظر علمای امروز علت عدم التحام ذرات ، خصوصيات نوعی آنها است نه طبيعت جسمی آنها ، نظر حكماء را تامين میكند . حكماء درباره اين جهت كه ذرات دارای طبايع مختلف باشند و علت عدم التحام طبيعت نوعی باشد بحث كردهاند و شيخ در الهيات مانعی نمیبيند ، در اين باره مجددا بحث خواهيم كرد
عليهذا در عصر ما كه نظريه ذيمقراطيس از جنبه مركب بودن جسم از ذرات پذيرفته شده است برهان فصل و وصل ارزش خود را از دست میدهد . به اين معنی كه فصل و وصل های محسوس كه يك مقدمه اين برهان است ديگر فصل و وصل واقعی نيست . بنابر نظريه علماء امروز محل كلام از جسم محسوس بايد به ذرات اتمی منتقل شود اگر ذرات اتمی فصل ووصل پذير باشند برهان فصل و وصل حكماء در مورد آنها زنده میشود ، يعنی جائی اين هست كه بحث شود آيا اجرام ذرات عارض بر حقيقتی ديگر هستند كه آنها را به خود میگيرد و رها میكند يا چنين نيست ؟ بعدا درباره اين مطلب مفصلتر بحث خواهيم كرد
اما تفصيل برهان فصل و وصل ، اين برهان چهار مقدمه دارد : الف - مفهوم اتصال و انفصال و يا وصل و فصل كه در اين برهان به كار میرود به چه معنی است ؟ كلمه اتصال و انفصال يك مفهوم عرفی دارد و يك مفهومی رياضی و يك مفهوم فلسفی ، و در اينجا مفهوم خاص فلسفی منظور است
عامه مردم لغت اتصال را گاهی در مورد دو چيزی به كار میبرند كه دارایيك انتها باشند مانند دو خط يا سطح كه دارای يك نهايت باشند مثلا دو خطی كه يك زاويه ايجاد میكنند در نقطهء زاويه با هم اشتراك دارند و لهذا گفته میشود اين دو خط به هم متصلند
و گاهی اين كلمه را در مورد دو چيز به كار میبرند كه ميان آنها چيز ديگر قرار نگرفته است مثلا اگر نوك قلم روی كاغذ قرار بگيرد گفته میشود اين قلم متصل به كاغذ است ( 1 )
و گاهی در مورد اشيائی به كار میبرند كه به يكديگر بسته شدهاند به طوری كه با حركت هر يك از آنها آن ديگری حركت كند . مثلا در مورد حلقههای زنجير و يا واگنهای قطار گفته میشود اينها به يكديگر متصلند ، گفته میشود آخرين واگن و اولين واگن به هم متصلند ، يعنی طوری هستند كه با حركت هر يك ديگری اجبارا حركت میكند . در آنجا با اينكه ميان اولين واگن و آخرين واگن واگنهای ديگری فاصله است كلمه اتصال به كار برده میشود (2)
پاورقی :
1 - حاجی سبزواری اين مورد را ذكر نكرده است ، فقط مورد اول را ذكر
كرده است و حال آنكه عرف عام در اين مورد هم كلمه اتصال را بكار میبرد
، بلكه بايد گفت در مورد دو خط كه در يك نهايت با هم شريكند اين كلمه
از آن جهت به كار نمیرود كه دو خط در يك نهايت با هم شريكند بلكه از
اين جهت به كار میرود كه ميانشان چيز ديگر قرار نگرفته است . پس
بازگشت آن استعمال به اين استعمال است
2 - به نظر میرسد كه بازگشت اين استعمال عرفی نيز به دو استعمال اول
است . عرف از اين جهت حلقههای زنجير را متصل به هم میخواند كه هر دو
حلقه مجاور يكديگر متصلند يعنی ميان هر دو حلقه مجاور فاصلهای نيست
حلقات را بترتيب 1 و 2 و 3 و 4 شماره گذاری میكنيم . حلقه يك و حلقه
دو متصلند زيرا ميان آنها جسم ديگر فاصله نيست ، لااقل در حال حركت جسم
ديگر فاصله نيست . و حلقه 2 با حلقه 3 همين حال را دارد . اما حلقه 1 و
حلقه 3 چنين نيستند . يعنی حلقه 3 متصل است به متصل به حلقه 1 نه به خود
حلقه 1، بعد متصل به متصل به شیء را مجازا متصل به خود آن شیء میخواندند
اتصال به اين معنی را عرف نمیشناسد ، اين مفهوم مفهومی است كه علماء رياضيات آنرا درك میكنند ( 1 )
پاورقی : 1 - اينكه ما اين مفهوم را مهوم رياضی ناميديم به اعتبار اينست كه مورد استعمال علماء رياضيات است ، و اما اينكه اين تعريفات به طور كلی وظيفه چه عملی است ؟ آيا وظيفه خود رياضيات است يا وظيفه فلسفه است ؟ يعنی آيا فلسفه عهدهدار اين گونه تقسيمات و تعريفات است و وظائف علوم تنها بيان احكام است و يا وظيفه خود علوم است ؟ مطلبی است >
مفهوم ديگر اين لغت مفهومی است فلسفی . برای اينكه با اين مفهوم آشنا بشويم بايد به مطالبی كه قبلا ذكر كردهايم بر گرديم : پر واضح است كه اجسامی كه مادر برابر خود میبينيم جوهرند و قابل ابعاد سه گانهاند . اما جوهرند يعنی حالت شیء ديگر و نعت شیء ديگر نمیباشند ، وجودشان برای خودشان است نه برای شیء ديگر . و به تفسير شيخ در الهيات " شفا " كه شايد موافق تعبير ارسطو باشد وجود جوهر در شیء ديگر نيستولی بعد متاخرين ميان وجود فی نفسه و وجود لنفسه فرق گذاشته و اصطلاح را تغيير دادهاند . اما اينكه قابل ابعاد سه گانهاند به اين معنی است كه ممكن است در داخل آن سه خط فرض كنيم كه هر سه عمود بر يكديگر و در يك نقطه تلاقی كرده باشند و زاويههائی كه از تلاقی اين خطوط پيدا میشود همه زاويه قائمه باشد ، در صورتی كه در يك سطح فقط دو خط میتوانيم بر يكديگر عمود كنيم به نحوی كه زاويهای اكه در ميان آنها پيدا میشود زاويه قائمه باشد اين است كه در تعريف جسم گفتهاند : جوهر يمكن ان يفرض فيه خطوط ثلثه متقاطعه علی زوايا قوائم
قبلا گفتيم كه متكلمين مدعی هستند اين جوهر جسمانی با اين خاصيت سه بعدی از مجموعهای از ذرات فراهم آمده است كه هيچكدام خاصيت كل را ندارند يعنی هيچ كدام سه بعدی نيستند بلكه اساسا بعد ندارند و به عبارت ديگر لاجسمند .
پاورقی :
> كه اكنون مورد بحث مانيست . بديهی است كه فلاسفه اين تعريفات را
وظيفه فلسفی میدانند و تعريف مذكور برای كم متصل در مباحث جواهر و
اعراض كه از مباحث فلسفه است بيان شده است و علماء رياضيات از فلاسفه
اقتباس كردهاند
پس اگر از نظر متكلمين صرف نظر كنيم ( و چنان كه بعدا خواهيم گفت نظر متكلمين به هر حال مردود است ) بايد بگوئيم به اتفاق فلاسفه در جهان جوهری وجود دارد كه در ذات خود پيوسته است يعنی حقيقتش امتداد و كشش در سه جهت است . اين جوهر همان است كه صورت جسميه و يا اتصال جوهری میخوانيم . چيزی كه هست ذيمقراطيس واحد آن جوهر را ذراتی كوچك و نامحسوس میداند و ساير فلاسفه هر يك از اجسام محسوسه خصوصا بسائط را واحد آن میدانند
اكنون كه مفهوم فلسفی اتصال روشن شد میگوئيم در برهان فصل و وصل كه گفته میشود اتصال تبديل به انفصال میشود و يا انفصال تبديل به اتصال میشود مقصود اتصال به مفهوم فلسفی است ، نه اتصال به مفهوم عرفی و يا مفهوم رياضی
ب - مقدمه دوم اين است كه " وحدت اتصالی مساوق است با وحدت شخصی " كلمه " مساوق " كه در اين جمله آمده است از ماده " سوق " است كه به معنی راندن است . دو چيز كه با هم رانده شوند و همدوش يكديگر باشند گفته میشود كه " مساوق " يكديگرند
در اينجا مقصود اين است كه هر جا وحدت اتصالی هست وحدت شخصی نيز هست ، و البته مقصود از اتصال در اينجا اتصال به مفهوم فلسفی ، است ، پس مقصود اين است كه هر متصل جوهری شخص واحد است نه اشخاص متعدد
حكما ثابت كردهاند كه تشخص و وجود " مساوق " يكديگرند ، هر جا وجود است تشخص است و هر جا تشخص است وجود است و متقابلا میگويند كليت و عدم تعين شان ماهيت است و در حقيقت ، اعتبار ذهن است . اكنون میگوئيم اتصال جوهری عبارت است از اينكه ماهيتی به نحوی باشد كه قابليت ابعاد سه گانه داشته باشد ، وجود چنين ماهيتی در خارج عين تشخص واقعی او است
ج - مقدمه سوم اين است كه " دو امر متقابل هرگز يكديگر را قبول نمیكنند بلكه شیء ثالثی لازم است كه متناوبا آن دو را بپذيرد " . توضيح اين كه بعضی امور با يكديگر تقابل دارند يعنی غير قابل اجتماعند
متناقضين يعنی وجود يك چيز و عدم آن چيز با يكديگر تقابل دارند ، و هم چنين متضادين از قبيل سفيدی و سياهی ، يا حرارت و برودت با يكديگر تقابل دارند ، هم چنين است عدم و ملكه نظير غنا و فقر
هرگز دو امر متقابل ، يكديگر را قبول نمیكنند مثلا وجود ، عدم را ، و يا عدم ، وجود را قبول نمیكند بلكه ماهيت كه امر ثالث است متناوبا هم وجود را قبول میكند و هم عدم را . سفيدی نيز سياهی را نمیپذيرد و سياهی هم سفيدی را نمیپذيرد يعنی سفيدی سياه نمیشود و سياهی هم سفيد نمیشود اما جسم كه امر ثالث است متناوبا هم سفيد میشود و هم سياه . غنا فقر را نمیپذيرد و فقر غنا را نمیپذيرد ولی يك انسان هم میتواند غنارا بپذيرد و هم فقر را
اتصال جوهری ، نقطه مقابل انفصال جوهری است ، انفصال جوهری اين است كه يك واحد جوهری به صورت دو واحد در آيد
اكنون میگوئيم همانطور كه وجود عدم ، سفيدی و سياهی ، فقر و غنا يكديگر را نمیپذيرند ، بلكه امر ثالثی لازم است كه هم پذيرنده اين باشد و هم پذيرنده آن ، اتصال و انفصال نيز همديگر را نمیپذيرند پس اگر در موردی متعاقبا اتصال و انفصال صورت گرفت دليل بر اين است كه امر ثالثی وجود دارد كه گاهی متصل است و گاهی منفصل
د - مقدمه چهارم اين است كه وقتی جسم متصل واحد تبديل به دو متصل میشود و يا دو منفصل تبديل به يك متصل میشود ، چنين نيست كه آنچه قبلا موجود بود به كلی معدوم شود و از نو چيز ديگری موجود شود كه هيچ رابطهای با اول ندارد ، بلكه قطعا چيزی در بين است كه آن چيز قبلا متصل بود و اكنون منفصل است و يا قبلا منفصل بود و اكنون متصل است و آن چيز در هر دو حالت باقی است
پس از اين مقدمات چهار گانه توضيحی میگوئيم : هنگامی كه يك صورت جسميه كه يك جوهر ممتد است دو قسمت میشود ، متصل واحد كه شخص واحد است تبديل به دو شخص ديگر میشود و به عبارت ديگر وجود يك شخص متصل تبديل میشود به دو وجود منفصل كه عبارت است از دو متصل و از طرفی میدانيم اتصال انفصال را نمیپذيرد بلكه اتصال میرود و انفصال میآيد و ازطرف ديگر میدانيم در حالی كه اتصال میرود وانفصال میآيد جسم سابق به كلی معدوم نمیشود بلكه يك چيزی در ميان است كه سابقا دارای اتصال بود و بعد دارای انفصال شد
آن چيزی كه در دو حالت اتصال و انفصال باقی است همان است كه حكماء مشائی آنرا " هيولی " مینامند
| و قوه للفعل حيث عاندت |
| قد اقتضت حيثيه بها احتذت |
مثلا آب بالفعل آب است و امكان هواشدن دارد ، يعنی بالقوه هوا است ، و نطفه ، بالفعل نطفه است و بالقوه انسان است ، آب از همان جهت كه آب است هوای بالقوه نيست و نطفه از همان جهت كه بالفعل نطفه است انسان بالقوه نيست ، بلكه از جهت ديگر است و آن جهت ديگر جهت هيولائی آنها است . توضيح بيشتر موكول به ذكر چند مقدمه است : 1 - جهان ما جهان شدن و صيرورت است ، هيچ چيز نيست كه در يك حالت و وضع ثابت باشد و لااقل امكان تغيير حالت و تغيير وضع و تبديل به شیء ديگر در او نباشد
2 - شدن و صيرورت ايجاب میكند كه شیء هم دارای فعليت باشد و هم دارای امكان ، از آن جهت كه بالفعل است خود شیء است دارای خاصيت و اثر ، و از آن جهت كه بالامكان است خود شیئی خاص نيست بلكه فقط اين است كه میتواند شیء ديگر بشود ، همه شيئيتش اين است كه میتواند شیء ديگر بشود
به عبارت ديگر هر شیء از آن جهت كه بالفعل است همان چيزی است كه هست ، و از آن جهت كه بالقوه است میخواهد شیء ديگر بشود
3 - اين دو حالت از يكديگر قابل تفكيك میباشند ، يعنی ممكن بود اشياء فقط همان چيز باشد كه هستند ولی امكان شیء ديگر شدن در آنها نباشد ، و در اين صورت مثلا آب فقط آب بود و بالقوه هوا نبود و نطفه فقط نطفه بود و بالقوه انسان نبود
4 - حيثيت قوه در عين اينكه نقطه مقابل فعليت است و ملازم است با سلب فعليت ، ولی بايد دانست كه سلب صرف نيست ، سلب صرف همان سلب مطلق است كه در هر فعليتی نسبت به هر فعليت ديگر صادق است ولی حيثيت قوه نوعی خاص از سلب است كه مقرون به جهتی است كه امكان و شانيت و استعداد و امثال اينها ناميده میشود
5 - اين دو حيثيت با يكديگر تعاند و تقابل دارند يعنی ممكن نيست كه هر دو يك چيز باشند ، هر يك از اين دو حيثيت ملاك جداگانه بايد داشته باشند ، حيثيتی كه ملاك بالفعل بودن يك شیء است نمیتواند عينا به همان ملاك بالقوه بودن آن باشد ، زيرا اين دو حيثيت با يكديگر نوعی تعاند و تقابل دارند
اشياء از آن جهت كه هستند ايجاب میكنند كه باشند و باقی بمانند و وضع فعلی خود را حفظ كنند ولی از آن جهت كه بالقوهاند اقتضای عبور از وضع فعلی و شیء ديگر شدن دارند لهذا میگويند هيولی شوق به صورت دارد و هر صورت جديد كه بيايد خواهش صورت ديگر در او پيدا میشود ، از اين رو میتوان گفت كه نوع تضاد در دل اجسام وجود دارد ، اجسام به موجب يك حيثيت اقتضای حفظ و ابقاء وضع موجود و به موجب حيثيت ديگر اقتضای دگرگونی و انقلاب دارند
نتيجه مقدمات گذشته اين است كه اشياء در عين اينكه هر كدام شیء خاص هستند امكان شیء ديگر شدن در آنها هست و اين دليل است كه در اشياء دو حيثيت واقعی وجود دارد تا به موجب يكی از آنها همانند كه هستند و آن حيثيت صوری آنها است ، و به موجب حيثيت ديگر همانند كه میتوانند شیء ديگر بشوند و آن حيثيت هيولائی آنها است
در ميان مقدمات پنج گانه فوق آنچه بيشتر بايد به كرسی نشانده شود مقدمه پنجم است . مقدمات چهارگانه ديگر چندان نيازی به اثبات ندارد
غرر 5
در ابطال جزء لا يتجزی
| تفكك الرحی و نفی الدائره |
| و حجج اخری لديهم دائره |
| مبطله الجواهر الافراد |
| فی واجب القبول لللابعاد |
اين ذرات محسوس نمیباشند يعنی هر يك جزء به تنهائی به چشم ديده نمیشود و با دست لمس نمیشود ولی قابل اشارهء حسيه میباشند ، يعنی مثلا با انگشت میتوان اشاره كرد كه در فلان محل قرار دارد و در فلان محل ديگر قرار ندارد ، پس در عين اينكه هر جزء به واسطه خردی نامحسوس است قابل اشاره حسيه هست . به عقيده متكلمين اينكه ما جسم را به صورت يك واحد متصل و پيوسته میبينيم و موقعی كه جسم حركت میكند خيال میكنيم يك واحد پيوسته حركت میكند ، خطای باصره است ، در واقع و نفس الامر مجموعهای از ذرات خالی از بعد میباشند كه چنين به چشم میآيند و همانها هستند كه حركت میكنند
حكماء براهين و ادله رياضی و طبيعی زيادی عليه نظريه جزء لايتجزی به شكلی كه متكلمين قائلند اقامه كردهاند . از جمله آن براهين برهانی است كه كم و بيش به " برهان تفكك " معروف است و در شعر منظومه با كلمه " تفكك الرحی " به آن اشاره شده است
آن برهان اين است كه : بنابر تركب جسم از اجزاء لا يتجزی ، حركت جسم به دور خود - مانند حركت كره به دور خود ( حركت وضعی ) و يا حركت سنگ آسيا به دور محور خود ( حركت رحوی ) - مستلزم يكی از سه امراست : يا گسستن و پيوستن اجزاء از يكديگر ، به طوری كه در هنگام حركت جسم بعضی متحرك و بعضی ساكن شوند و فواصل معينی ايجاد شود و دو مرتبه هنگام سكون به حالت اول برگردند ، و يا عدم تساوی مسافت دو حركت متحد السرعه متساوی المده ، و يا نقيض مدعا يعنی تجزی اجزاء ، و اين هر سه محال است پس مدعای متكلمين محال است
اين برهان معمولا به صورت اختصاری به اين شكل بيان میشود : تركب جسم از اجزای لا يتجزی مستلزم تفكك يعنی انفكاك اجزاء سنگ آسيا از يكديگر است ، بديهی است كه مقصود صرف جدابودن اجزاء از يكديگر نيست . زيرا اين عين مدعای متكلمين است و عين يك مدعا را نمیتوان دليل بر بطلان آن مدعا قرار داد ، بلكه مقصود نوعی خاص از گسستن اجزاء از يكديگر و سپس پيوستن به يكديگر است كه هيچ عقل سليم آنرا نمیپذيرد
توضيح اينكه هنگامی كه يك جسم مانند سنگ آسيا به دور خود میچرخد حركت قسمت های مختلف آن از لحاظ سرعت مختلف است ، اگر در وسط سنگ خطی عمودی ( محور ) فرض كنيم همه سنگ به اطراف آن میچرخد با اين تفاوت كه اجزای نزديكتر كندتر و اجزای دورتر تندتر میچرخد و هر چه اجزا از مركز دورتر باشند حركتشان سريعتر است ، زيرا هر نقطهای از سنگ را در نظر بگيريم دائرهای را طی میكند كه مركزش در خط محور استه و شعاعش فاصله آن نقطه تا محور است و از طرفی محيط دايره متناسب است با مقدار شعاع ، يعنی هر چه نقطه دورتر باشد شعاع بزرگتر و محيط دائره نيز وسيعتر است پس در هر يك دوری كه سنگ به دور خود میچرخد همه نقطههای مفروض يك دور طی میكنند و چون دائرهها از لحاظ وسعت و محيط مختلفاند و بايد محيط های مختلف را در زمان واحد طی كنند طبعا سرعت حركت آنها متفاوت میشود ، يعنی حركت آن كه نزديكتر است كندتر و حركت آن كه دورتر است تندتر خواهد بود
اكنون میگوئيم با فرض اتصال جسم ( نظريه حكماء ) و با فرض تركب جسم از ذرات صغار صلبه ذی بعد ( نظريه ذيمقراطيس ) اشكالی پيش نمیآيد ، ولی بنابر نظريه متكلمين اشكال ذيل ظاهر میشود : سنگ آسيائی را فرض میكنيم كه در هر ثانيه يك دور به گرد محور خود میچرخد ، قهرا تمام ذرات آن سنگ در يك ثانيه يك دائره كامل را طی میكنند با اين تفاوت كه نقاط نزديكتر دائره ای كوچكتر را طی میكنند
فرض میكنيم كه ذراتی كه در نزديكترين دائره قرار گرفتهاند يك دائره ده سانتيمتری را طی میكند و ذراتی كه در دورترين فاصله از محور قرار گرفتهاند يك دائره صد سانتيمتری را طی میكنند ، و سنگ آسيا را به حركت در میآوريم ، هنگام حركت سنگ آسيا قهرا اجزائی كه در يك دائره قرار گرفته اندمرتبا جای خود را به يكديگر میدهند
اكنون میگوئيم در لحظهای كه يك ذره از ذراتی كه در دائره وسيع تر قرار دارند به قدر يك ذره طی مسافت میكنند يعنی در جای ذرهء مجاور خود قرار میگيرند ، ذراتی كه در دايره كوچكتر قرار دارند چه حالی دارند ، يا متحر كند و يا ساكن ، اگر فرض كنيم ساكنند بايد بپذيريم كه ذرات جسم در حال حركت جسم به دور خود دو حالت مختلف دارند بعضی ساكنند و بعضی متحرك ، يعنی ارتباطشان قطع میشود و از هم گسسته میگردند ، به اين ترتيب كه اجزائی كه روی دائره ده سانتی متری قرار دارند صبر میكنند كه اجزاء دائره صد سانتی متری به مقدار نه جزء حركت كنند و هنگامی كه از جزء نهم به جزء دهم عبور میكنند اينها تكانی به قدر يك جزء به خود میدهند . اين ، هم خلاف محسوس است زيرا بايد حركت اجزاء دائره كوچك تر كه در نه دهم زمان ساكن است و فقط در يك دهم زمان متحرك است ابدا احساس نشود و آنها ساكن ديده شوند و هم خلاف عقل سليم است ، زيرا وقتی كه نيروئی بر جسمی وارد میشود دليل ندارد كه حركات ذرات به آن شكل و نظم كه شبيه حركات ارادی است صورت گيرد
و اما اگر فرض كنيم كه در لحظهای كه اجزاء دائرهء بزرگ تر به قدر يك جزء طی مسافت كردهاند اجزاء دائره كوچكتر نيز متحرك بوده و ساكن نبودهاند ، در اين صورت مقدار حركت يعنی مسافت طی شده اجزاء دائره كوچكتر يا برابر است با مقدار حركت اجزاء دائره بزرگتر و يا كمتر است . اگر برابر است لازم میآيد كه دو حركت مساوی از لحاظ سرعت دو مسافت مختلف را طی كنند يعنی لازم میآيد دو جزء با سرعت واحد در يك زمان حركت كنند و در عين حال يكی مسافت ده سانتيمتر و ديگری مسافت صد سانتيمتری را طی كند و اين محال است . و اگر فرض كنيم ( مقدار ) حركت اجزاء دائره كوچكتر كمتر است يعنی مسافت كمتری را طی كرده است ، لازم میآيد تجزی آن اجزاء ، زيرا لازم میآيد كه مثلا در مدتی كه اجزاء دائره بزرگتر هر كدام به اندازه يك جزء طی مسافت كردهاند اجزاء دائره كوچكتر هر كدام به قدر يك دهم جزء طی مسافت كرده باشد ، پس اجزاء مفروضه دارای مقدار و بعد هستند و نصف و ثلث وربع و عشر دارند و اين خلاف مدعای متكلمين است
خلاصه برهان اين است كه بنابر تركب جسم از اجزاء لا يتجزی لازم می آيد در حين حركت جسم به دور خود : 1 - يا گسستن و پيوستن بی منطق اجزاء 2 - و يا عدم تساوی مسافت دو حركت متساوی السرعه متساوی المده ، و 3 - يا نقيض مدعا يعنی تجزی اجزاء و همه اين شقوق محال است پس اصل مدعا محال است
برهان نفی دائره
برهان ديگری كه حكماء بر رد نظريه جزء لا يتجزی اقامه كردهاند اين است كه میگويند بنابر اين نظريه لازم میآيد دائره وجود نداشته باشد و چون دائره وجود دارد پس اين نظريه باطل استبديهی است كه اگر برهان را به همين سادگی بيان كنيم طرف جواب میدهد كه آنچه در خارج وجود دارد و ما آنها را دائره يعنی يك خط منحنی مسدود ( و باسطحی كه بر آن يك خط منحنی مسدود احاطه دارد ) میبينيم ، دائره واقعی نيست و همه خطوط منحنی يك سلسله خطوط منكسر واقعی هستند كه منحنی به چشم میآيند . به علاوه فرض وجود دائره مبتنی بر اين است كه قبول كنيم فضای خارج پر است از ماده ، ولی بنابر نظر كسانی كه فضا را مجموعهای از خلاء و ملاء يعنی فضای خالی و ماده پراكنده در فضا میدانند هيچ شكلی از اشكال آن طور كه محسوس میشود وجود ندارد
ولی حقيقت اين است كه اين برهان به اين سادگی نيست ، مفاد برهان اين است كه بنابر نظريه جزء لا يتجزی فرض دائرهای كه از اجزاء لا يتجزی تشكيل شده باشد مستلزم امر محال است ، يعنی اگر آنچه در فضا پراكنده است اجزای لا يتجزی باشد فراهم آوردن يك خط منحنی مسدود كه دائره ناميده میشود از اين اجزاء بايد ممكن باشد و حال آنكه چنين چيزی محال است
زيرا اگر دائرهای از اين اجزاء فراهم كنيم اين دائره داخل و خارجی خواهد داشت ، اين اجزاء به حكم اين كه دقيقا پهلوی يكديگر قرار گرفته و به هم چسبيدهاند از قسمت داخل دائره متلاقی هستند ، اكنون میگوئيم از بيرون دائره چطور ؟ آيا به هم چسبيده و متلاقی هستند و يا از هم جدا میباشند ؟ بنابر فرض اول يا اين است كه سطح داخلی اجزاء از سطح خارجی آنها كوچكتر است و يا مساوی است . اگر كوچكتر است پس اجزائی كه لا يتجزی فرض شده بودند متجزی هستند ، زيرا دو سطح دارند و يكی از دو سطح از ديگری بزرگتر است ، و اگر مساوی هستند باز هم به حكم اين كه دارای دو سطح هستند لازم میآيد متجزی باشند ولی چون ممكن است طرف بگويد مقصود از تساوی دو سطح اين است كه اساسا دو سطحی وجود ندارد ، ظاهر و باطن دائره يك چيز است میگوئيم در اين صورت لازم میآيد كه اگر يك دائره ديگر را بر اين دائره محيط قرار دهيم محيط و محاط مساوی يكديگر باشند ، زيرا همواره سطح مقعر محيط با سطح محدب محاط مساوی است و اگر سطح محدب محاط با سطح مقعر خودش مساوی باشد و يا يكی باشند لازم میآيد كه سطح مقعر محيط با سطح مقعر محاط مساوی باشد و از طرف ديگر چون دائره محيط نيز از اجزای لا يتجزی تشكيل شده است سطح مقعر خودش با سطح محدب خودش متساوی است پس لازم میآيد كه سطح محدب محيط و سطح مقعر محاط مساوی باشند پس لازم میآيد كه اگر ميلياردها دائره را كه همه از يك سلسله خطوط جوهری ( خطوط مولف از اجزاء لا يتجزی ) تشكيل شدهاند محيط بر يكديگر قرار دهيم يا اساسا هيچ حجمی علاوه بر حجم دائرهء اول به وجود نياورند و تداخل كنند و محيط و محاطی در كار نباشد . و يا در عين اين كه از احاطه دائرهها بر يكديگر فی المثل دائرهئی به اندازه معدل النهار ( دائرهای كه فلك الافلاك را به دو قسمت متساوی شرقی و غربی تنصيف میكند ) به وجود میآيد سطح آن دائره مساوی است با مقدار كوچكترين دائره ای كه در داخلش فرض شده است
| مما نفی الجزء بقول مطلق |
| محاذياته الجهات فثق |
توضيح اين كه قبلا گفتيم اجزاء لا يتجزی به حكم اين كه فراهم كننده پيكره جسم میباشند و هر جزئی در نقطهای از جسم قرار دارد قابل اشاره حسيه میباشند ، به عبارت ديگر ذی وضع و متحيزاند ، يعنی هر جزء حيزی و قسمتی همچنين ساير جهات و اين فرع بر آن است كه آن شیء دارای طرفهای متعدد باشد . و اما اگر او چند طرف نداشته باشد امكان ندارد كه چيزی در فوق او و چيز ديگر در تحت او و چيزی در شرق يا غرب يا شمال يا جنوب او واقع شود
اين مطالب را با بيان ديگر میشود ادا كرد . فرض میكنيم جزئی را كه در فضا قرار گرفته است . يك خط جوهری و يا راس مخروطی را از بالا ، و خط جوهری و يا راس مخروطی ديگر را از طرف پائين به سوی وی به حركت در میآوريم ، اين دو خط و يا اين دو مخروط طبعا در محل جزء با يكديگر تلاقی میكنند . يا اين است كه هر كدام از اينها با طرفی از جزء تلاقی میكند و خود جزء در وسط قرار میگيرد ، پس آن جزء ، دو طرف دارد و متجزی است ، و يا اين كه هر دو خط يا هر دو مخروط دريك نقطه تلاقی میكنند يعنی جزء مفروض به هيچ وجه مانع تلاقی آنها نمیشود پس وجود و عدم چنين جوهری علی السويه است ، زيرا به فرض اين كه او هم نبود چنين تلاقی حاصل میشد و عليهذا اگر هزارها و بلكه غير متناهی جزء نيز در ميان باشد باز بايد دو خط مزبور يا دو مخروط مزبور با يكديگر تلاقی كنند زيرا هر جزء از لحاظ تلاقی با آن خط يا مخروط حكم خط و مخروط را دارد يعنی هيچ جزء مانع تلاقی او نيست پس لازم میآيد كه با وجود هزارها بلكه غير متناهی جزء دو خط يا دو مخروط مزبور تلاقی نمايند و با اين وضع چگونه ممكن است اين ذرات حجم جسم را به وجود آورند مانع و تلاقی اجسام گردند
| برهان قطع و تناسب نفی |
| معتقد النظام مع ما سلفا |
نظام باساير متكلمين در نظريه تركب جسم از اجزای لا يتجزی وحدت نظر دارد ، چيزی كه هست او بر خلاف ساير متكلمين معتقد است كه آن اجزاء لا يتناهی میباشند . براهين گذشته برای رد عقيده خاص نظام هم كافی است ، زيرا آن براهين تركب جسم را از اجزاء لا يتجزی به طور مطلق نفی میكرد خواه متناهی فرض شوند و يا غير متناهی ، ولی براهين خاصی بر رد خصوص عقيده نظام هست
در شعر بالا به دو برهان اشاره شده است : برهان قطع و برهان تناسب
اما برهان قطع : اگر جسم از اجزاء غير متناهيه تاليف يافته باشد حركت كه عبارت است از طی مسافت معين در زمان معين محال است و حال آنكه حركت موجود است پس تركب جسم از اجزاء غير متناهيه باطل است
توضيح اين كه به موجب تركب جسم از اجزاء غير متناهی هر قطعيه از مسافت را كه در نظر بگيريم دارای اجزاء غير متناهيه است ، زيرا فرقی از اين جهت ميان جسم بزرگ و كوچك نيست ، آن جسمی كه بر روی آن جسم حركت صورت میگيرد بنابر فرض ، دارای اجزاء غير متناهيه است و خاصيت غير متناهی اين است كه نصفش هم غير متناهی است ( زيرا اگر نصفش متناهی باشد كل نيز كه مجموع دو نصف است نيز متناهی خواهد بود ) و هم ربع و ثمن و هر كسری را كه در نظر بگيريم هم غير متناهی خواهد بود . پس اگر حركتی صورت بگيرد طبعامقداری مسافت بايد طی شود و آن مقدار خود مجموعی از اجزاء غير متناهی است و آنگاه شیء متحرك به آخرين جزء آن مسافت میرسد كه بينهايت جزء را در بی نهايت لحظهمعين مثلا هزار عدد از از احزاء را از جسم جدا میكنيم اين تعداد يا حجمی به وجود میآورند و يا به وجود نمیآورند ، اگر حجمی به وجود نياورند پس هر اندازه ديگر هم بر آنها اضافه كنيم حجمی پيدا نخواهد شد ، و لو غير متناهی اضافه شود ، زيرا از ضم هيچ به هيچ ، شیء به وجود نمیآيد ، همچنان كه از ضم صفر به صفر عدد پيدا نمیشود . و اما اگر حجمی پديد آيد ، آن حجم مقدار معينی خواهد بود ( مثلا يك ميلی متر مكعب ) پس قاعدتا حجمی كه دو برابر اين حجم باشد مشتمل بر اجزائی دوبرابر است و حجمی كه ده برابر است مشتمل بر اجزائی است كه از لحاظ عدد ده برابر است و همين طور .
. . پس هر جسمی را كه در نظر بگيريم چون حجم معينی دارد از نسبت حجم آن جسم با حجم جسمی كه از مجموعهای متناهی از اجزاء به دست آورده ايم میتوانيم نسبت عدد اجزاء تشكيل دهنده هر دو جسم را بدست آورديم و سپس نفس عدد اجزاء تشكيل دهنده جسم را
| و عذره الطفره و التداخلا |
| فی فطره العقل يكون باطلا |
طفره عبارت است از اين كه جسم كه در نقطهای از يك مسافت قرار دارد بخواهد به نقطهای ديگر منتقل شود كه ميان او و آن نقطه فاصله معينی وجود دارد و آن جسم بدون آنكه يكی از خطوطی كه منتهی به آن نقطه میشود طی میكند به نقطه مفروض منتقل شود . مثلا جسمی را كه در اين سر حياط قرار دارد اگر بخواهد به آن سر حياط منتقل شود بايد راهی را طی كند و البته راههائی وجود دارد ، يكی از آن راهها خط مستقيمی است ميان آن جسم و آن نقطه و باقی همه خطوط منحين و يا منكسر
از نظر حكم بديهی عقل كه نيازی به استدلال ندارد محال است كه جسم يا حركت به نقطه مفروض منتقل شود و هيچ يك از خطوط متوسط را نپيمايد ، اين امر محال همان است كه اصطلاحا " طفره " ناميده میشود . نظام در مورد برهان قطع كه گفته شد بنابر تركب جسم از اجزاء غير متناهيه حركت امكان پذير نيست گفته است كه " طفره " صورت میگيرد و در مورد برهان تناسب كه گفته شد لازمه اجزاء غير متناهيه اين است كه حجم جسم غير متناهی باشد گفته است تداخل صورت میگيرد
تداخل عبارت است از اين كه دو چيز كه هر دو نيازمند به مكان و حيز میباشند در آن واحد مكان و حيز واحد اشغال كنند ، البته اين نيز به حكم بديهی عقل محال است
| و استلزم الوهمی فكيا لما |
| تساوت الاجزاء طبعا فاعلما |
حكما در رد نظريه ذيمقراطيس برهان ديگری اقامه میكنند كه اكنون توضيح میدهيم : مقدمه بايد بگوئيم كه نظريه ذيمقراطيس مشتمل بر دو اصل است : يكی اين كه اجسام بر خلاف آنچه در نظر ابتدائی احساسی میشوند پيوسته و واحد نيستند بلكه مجموعهای ازاجسام خردترند . ديگر اين كه آن اجسام خردتر ، هم شكست ناپذيرند و هم پيوند ناپذير يعنی آن اجسام ريز همواره به يك حجم و به يك شكل باقی میمانند نه به يكديگر پيوند میشوند و از دو تا و يا بيشتر جسم بزرگتری به وجود میآيد و نه دو قطعه میشوند و به صورت خردتر از آنچه هستند در میآيند
حكماء در رد نظيريه ذيمقراطيس فقط به قسمت دوم نظريه او پرداخته يعنی تنها اين جهت را مورد بحث قرار دادهاند كه امكان ندارد اجسامی خرد يا كلان وجود داشته باشد كه نه با يكديگر پيوند بخورند و جسم بزرگتری به وجود بياورند و نه تقسيم بپذيرند و به صورت اجسام خردتری در آيند
حكماء درباره قسمت اول نظريه ذيمقراطيس به بحث نپرداختهاند و مثل اينكه رد قسمت دوم نظريه او را برای رد قسمت اول نظريه او كافی پنداشتهاند . روی اين حساب كه وقتی معلوم شد اجسام هر چند خرد باشند قابل پيوند و اتصال و گسستن و انفصال میباشند پس دليلی ندارد واحد جسم را خرد و نامحسوس فرض كنيم ، چرا از اول نگوئيم كه واحد جسم همان است كه محسوس است . به عبارت ديگر : حكما نظريه تركب جسم از ذرات صغار صلبه را ابطال كردهاند اما نظريه تركب جسم از ذرات صغار غير صلبه را ابطال نكردهاند . و اين به يكی از دو جهت بوده است : يا از آن جهت كه چون اين نظريه طرفدارانی در قديم نداشته است مورد غفلت واقع شده است و يا از آن جهت كه چنانكه اشاره شد بطلان نظريه ذيمقراطيس را برای بطلان اين نظريه كافی شمردهاند . از طرف ديگر میدانيم كه علم جديد نظريه ذيمقراطيس را تائيد كرد ولی در قسمت اول نظر او نه درقسمت دوم ، يعنی علم جديد تائيد كرد كه اجسام محسوس همه مجموعه ای از ذرات میباشند و آن ذرات را " اتم " ناميدند زيرا در ابتدا مانند ذيمقراطيس میپنداشتند كه آن ذرات غير قابل شكست میباشند ولی بعد و معلوم شد كه چنين نيست . به عبارت ديگر علم جديد طرفدار نظريه تركب جسم از ذرات صغار غير صلبه شد
پس آنچه حكماء قديم در رد نظريه ذيمقراطيس اصرار میورزند و برهان اقامه میكنند قسمت دوم نظريه او است و آنچه علم جديد اثبات كرده و تائيد نموده قسمت اول نظريه او است . و به عبارت ديگر آنچه حكماء ابطال كردند نظريه تركب جسم از ذرات صغار صلبه است و آنچه علم جديد اثبات كرد نظريه تركب جسم از ذرات صغار غير صلبه است
اما برهان : اين برهان ، برهان سادهای است و مبتنی است بر يك اصل كلی و بديهی كه با اين عبارت بيان میشود : حكم الامثال فی مايجوز و فی مالا يجوز واحد يعنی اموری كه در ذات خود مانند هماند واختلافی ندارند از نظر احكام و آثار نيز مانند هم خواهند بود . اكنون با توجه به اين اصل میگوئيم : ذرات ذيمقراطيسی دارای ابعاد : طول و عرض و عمق میباشند . ما دو ذره را در نظر میگيريم و حساب خود را روی آن دو ذره انجام میدهيم ، هر يك از اين دو ذره را در عالم ذهن خود به دو جزء كوچكتر تقسيم میكنيم مثلا ذرهء " الف " را به دو جزء " ب " و ذره " د " را به دو جزء " ه " و " و " تقسيم میكنيم و با خطوطی كه روی آن ذرهها رسم میكنيم " ب " و " ج " و " ه " و " و " را مشخص مینمائيم . اكنون میگوئيم طبق نظريه ذيمقراطيس " ب " و " ج " بايد به هم پيوسته باشند و گسستن آنها از يكديگر محال است و همچنين " ه " و " و " بايد به هم پيوسته باشند و گسستن آنها محال است ، اما " ب " و " ه " و همچنين " ج " و " و " و همچنين " ب " و " و " و همچنين " ج " و " ه " بايد از هم گسسته باشند و پيوستن آنها محال است
پرسشی كه اينجا بلا جواب میماند اينست كه چرا چنين است ؟ بنابر نظر ذيمقراطيس همه ذرات خرد از لحاظ طبيعت واحدند يعنی ذات واحد و طبع واحد دارند و قهرا خاصيت و اثر واحد دارند ، اگر مقتضای آن طبيعت پيوستن است بايد همه ذرات ، يك جسم پيوسته را به وجود آورند و اگر مقتضای طبيعت گسستن است بايد هر جزء نيز تبديل به دو جزء ديگر و آن جزء ها نيز تبديل به دو جز ديگر شوند و در نتيجه جزء و جسمی وجود نداشته باشد پس باقی میماند كه طبيعت جسم نه اقتضای پيوستن داشته باشد و نه اقتضای گسستن بلكه امكان هر دو را دارا باشد و تحت تاثير عوامل خارجی گاهی پيوسته و گاهی گسسته بشود
خلاصه مطلب اينكه به حكم قاعده " حكم الامثال فی مايجوز و فی مالا يجوز واحد " بايد رابطه ذره " الف " با ذره " د " مساوی باشد و رابطه جزء " ب " و جزء " ج " از ذره " الف " و رابطه جزء " ه " و جزء " و " از ذره " د " . آنچه برای آن اجزاء ممكن و ياواجب است برای دو ذره فوق الذكر نيز ممكن يا واجب است و آنچه برای آنچه برای آنها محال و ممتنع است برای آن دو ذره محال و ممتنع است
در اينجا فقط يك مطالب میماند و آن اينست كه ممكن است گفته شود كه اجزاء ذيمقراطيسی از نظر طبيعت وحدت ندارند ، هر كدام و يا هر دسته از آنها طبيعت خاص دارد و نوع خاص به شمار میرود و علت اختلاف ذرات در پيوستگیوگستگی ، طبيعت های خاص آنها است ، و به عبارت ديگر صور نوعيه آنها است
جواب اينست كه اولا ذيمقراطيس و اتباع او در قديم و جديد منكر صور نوعيهاند و لهذا فلاسفه امثال بوعلی ذيمقراطيس را در رديف منكران صور نوعيه آوردهاند . ثانيا اين نظريه عين قبول مدعای حكماء است . حكماء خود گفتهاند كه ممتنع بودن انقسام به واسطه يك امر عارضی از محل بحث خارج است . كما اينكه آنچه امروز هم ثابت شده است اينست كه علت عدم التحام و اتصال ذرات خصوصياتی است در ذرات ، كه از نظر فلاسفه بايد آنها را خصوصيات نوعی و ناشی از صور نوعيه دانست
غرر 6
در تناهی ابعاد
| 1 و لا تناهی البعد ينفی السلمی |
| 2 فی ضلعی الزوايه فليحسم |
| 3 بوتر فاخر زيد قدر |
| 4 ثم بذاالقدر باوتار اخر |
| 5 كل الزيادات ففی بعد ظهر |
| 6 فی الحاصرين اللا تناهی انحصر |
اين بحث ، بسيار مهم و شيرين و ارزنده است . در اينجا میخواهيم بدانيم جهانی كه در آن زندگی میكنيم از نظر وسعت و گسترش چه وضعی دارد ، فرضا بخواهيم با سرعتی معادل سرعت نور به خط مستقيم رو به يك جهت حركت كنيم آخر به كجا خواهيم رسيد ، آيا به جائی منتهی خواهد شد كه در آنجا جهان پايان يافته باشد و يا به اصطلاح آيا عالم محيطی دارد و يا محيطی ندارد و به همين دليل وسط و مركز هم ندارد همه جا مانند مركز است و اگر ميلياردها ميلياردها سال نوری حركت كنيم از نظر پيمودن فضای بی منتهای عالم مثل آن است كه سر جای خود ايستادهايم
بديهی است كه اين مسئله را با احساس و تجربه نمیتوان تحصيل كرد ، فقط براهين فلسفی يا رياضی میتواند راهنمای ما باشد ، و احينا مسائل تجربی شايد بتواند ماده برای برخی براهين فلسفی يا رياضی واقع شود
حكماء قديم عموما طرفدار تناهی ابعاد عالمند ، علماء جديد در اين مساله وحدت نظر ندارند و برخی اين مساله را جزء مجهولات غير قابل تحقيق میدانند . ولی برخی ديگر از اظهار نظر خودداری نمیكنند . اينشتاين دانشمند بزرگ فيزيك جديد در عصر ما طرفدار تناهی ابعاد است
حكماء قديم براهين زيادی بر تناهی ابعاد اقامه میكنند ، يكی از آنها برهانی است كه معروف است به برهان سلمی يعنی برهان نردبانی كه در سه شعر بالا بدان اشاره شده است

