next page

fehrest page

back page

غرر 2

در اثبات توحيد حق تعالی

صرف الوجود كثره لم تعرضا
لانه اما التوحد اقتضی
فهو ، و الاواحد ما حصلا
او كان فی وحدته معللا
وجود صرف ( ذات واجب الوجود ) را كثرت عارض نمی‏گردد . زيرا او ، يا اقتضا می‏كند وحدت را فهو المراد و گرنه ( در غير اين صورت ) يا واحدی موجود نمی‏گردد و يا ( ذات واجب الوجود ) ، در وحدت خود ، معلول‏ علت خارجی خواهد بود شرح : از اينجا بحث توحيد آغاز می‏گردد ، البته مقصود ، توحيد ذات‏ است يعنی اينكه " واجب الوجود " يك مصداق بيشتر ندارد . و به تعبير ديگر " ذات حق تعالی " مثل و مانندی ندارد . آنچنان كه قرآن كريم‏ فرموده است : " « ليس كمثله شی‏ء »" آنچه قبلا بيان شد اثبات ذات‏ واجب الوجود بود بدون اينكه توجهی به وحدت يا كثرت ذات واجب الوجود بشود . همه براهينی كه بر اثبات ذات واجب الوجود ، اقامه می‏شود - به استثنای برهان صديقين - همين قدر اثبات می‏كنند كه عالم‏ ، خالی از واجب الوجود نيست . بنابر اين " يگانگی " واجب الوجود ، بايد با ادله جداگانه اثبات شود . يكی از آن براهين ، همان است كه در بالا بدان اشاره شد ، و توضيح آن اين است كه : " ذات واجب ، به حسب حصر عقلی از اين سه شق خالی نيست " : 1 - يا اقتضای وحدت می‏كند يعنی لازمه ذاتش وحدت است
2 - يا اقتضای كثرت دارد يعنی لازمه ذاتش كثرت است
3 - و يا لااقتضاء است ( از اين نظر مانند ممكنات است ) ، يعنی نه‏ اقتضای وحدت دارد و نه كثرت
در صورت اول - اقتضای وحدت : اگر ذات واجب ، مقتضی وحدت باشد ، يعنی لازمه ذاتش يگانگی باشد ، پس مدعای ما حاصل است ، و آن اين است‏ كه واجب الوجود ، واحد است و وحدت ، لازمه ذات اوست
در صورت دوم - يعنی اگر اقتضای كثرت بكند ، لازم می‏آيد كه هيچ واحد واجب الوجود ، وجود نداشته باشد ، پس مستلزم اين است كه كثير هم وجود نداشته باشد . زيرا اگر " كثرت " ، لازمه ذات شی باشد ، نظر به اينكه‏ ذات شيی‏ء جدا و منعزل از افراد خود نيست ، بلكه عين افراد است ، پس‏ " هر فردی " از " ذات " موجود گردد ، لازم می‏آيد كه آن فرد " كثير " باشد ، يعنی " افراد " باشد . و باز " هرفردی " از آن افراد ، لازم‏ می‏آيد كه " متكثر " باشد ، يعنی " افراد " باشد . و همچنين " هرفردی‏ " از آن افراد الی غير النهايه . . . و هرگز منتهی نخواهد شد به فردی كه‏ آن فرد ، واقعا " فرد " و " واحد " باشد
پس لازم می‏آيد كه هيچ فرد واحدی كه مصداق واجب الوجود باشد ،نداشته باشيم ، پس لازم می‏آيد كه " كثير " هم نداشته باشيم . زيرا " كثير " ، جز مجموعی از واحدها و افراد نيست . پس لازم می‏آيد واجب‏ الوجود نداشته باشيم و حال آن كه وجود واجب الوجود را اثبات كرده‏ايم
پس معلوم شد كه فرض كثرت واجب الوجود ملازم است بانفی واجب الوجود
اما صورت سوم - يعنی اينكه ذات واجب الوجود از جهت كثرت و وحدت‏ مانند مكنات باشد . ذاتش نه اقتضای كثرت داشته باشد و نه اقتضای وحدت‏ ، بلكه لااقتضاء باشد
اين شق هم محال است . زيرا لازم می‏آيد كه واجب الوجود و حدت يا كثرت‏ خودش را مديون غير باشد يعنی به حكم علت يا عللی واحد شده باشد يا كثير . و اين مستلزم اين است كه ذات واجب الوجود معلل به علت باشد و اين‏ مستلزم اين است كه واجب الوجود ، واجب الوجود نباشد . پس معلوم شد كه‏ فرض لااقتضاء بودن ذات واجب الوجود نسبت به " وحدت " و " كثرت " نيز مستلزم نفی واجب الوجود است
اين برهان ، برهان خوبی است خصوصا بنابر اصالت ماهيت . ولی در اين‏ برهان به " لم مطلب " كه چگونه می‏شود يك ذات اقتضا كند وحدت را و وحدت ، لازمه آن ذات باشد اشاره ای نشده است
آن چيزی كه می‏تواند هم برهان متينی باشد و هم لم مطلب را بيان نمايد و هم ضمنا روشن كند كه وحدت ذات واجب الوجود ، نوعی ديگر از وحدت است‏ ، برهان ديگری است مبتنی بر اصالت وجود ، و وحدت حقيقت وجود ، و آن‏ اينست : " واجب الوجود " ، صرف وجود است ، يعنی وجود محض و بحت‏ است ، و هيچ حد و محدوديت و ماهيت ، در مرتبه ذات او قابل فرض نيست‏ . و چون وجود محضو لا يتناهی است ، فرض تعدد و تكثر در او نمی‏شود ، زيرا همچنان كه در پاورقی های جلد پنجم " اصول فلسفه " گفته‏ايم ، به طور كلی فرض تكثر ، يعنی قرار دادن دو شی‏ء مثل هم و در برا بر هم ، فرع بر متناهی بودن آن دو است . اما در غير متناهی ، فرض تكثر و تعدد محال است . مثلا بنابر اينكه ابعاد عالم جسمانی ، متناهی باشد ، جای يك سئوال و يك فرض هست‏ كه آيا عالمی يا عالم‏هائی ديگر ، جسمانی ، مانند اين عالم جسمانی وجود دارد يا نه ؟ و اما بنابر نظريه كسانی كه ابعاد عالم را غير متناهی‏ می‏دانند وجود عالم جسمانی ديگر ، در عرض اين عالم ، قابل فرض و تصور نيست . هر چه رابخواهيم دوم و مغاير فرض كنيم جزء همين عالم و قسمتی از همين عالم و يا عين اين عالم خواهد بود
تركب ايضا عراه ان يعد
مما به امتاز و ما به اتحد
تركب نيز عارض می‏شود ، واجب الوجود را اگر فرض كنيم - متعدد باشد
از ما به الامتياز و ما به الاتحاد ( يعنی دارای جنس و فصل خواهد بود )
اين برهان ، برهان ديگری است بر توحيد واجب الوجود ، از راه ضرورت‏ بساطت و عدم تركب واجب الوجود . در اين برهان ، امتناع تركب واجب‏ الوجود - كه بعدا به اثبات خواهد رسيد - پايه قرار داده شده است برای‏ امتناع تعدد واجب الوجود
توضيح مطلب اينكه : اگر واجب الوجود متعدد باشد لازم می‏آيد كه همه‏ واجب الوجودها از آن نظر كه همه واجب الوجودند ، وجه مشتركی بايكديگر داشته باشند و از آن نظر كه كثرت دارند لازم می‏آيد كه در هر كدام از آنه‏ چيزی وجود داشته باشد كه در ديگری نيست پس لازم می‏آيد : تركب واجب الوجود ، و چون بعدا ثابت خواهد شد كه تركب واجب الوجود محال است پس تعدد واجب الوجود نيز محال است

غرر 3

بيان شبه ابن كمونه و دفع آن

هويتان بتمام الذات قد
خالفتا لابن الكمونه استند
و ادفع بان طبيعه ما انتزعت
مما تخالفت بما تخالفت
دو هويت ( دوواقعيت ) كه به تمام ذات ، با يكديگر مختلف باشند مورد استناد " ابن كمونه " واقع شده است و دفع كن ( شبهه ابن كمونه ) را تو ، برای اينكه طبيعت واحد مفهوم واحد از دو امر متباين ، از آن جهت كه‏ متباين هستند انتزاع نمی‏شود شرح : در برهان گذشته كه از راه بساطت ذات واجب الوجود وارد شدند شبهه معروفی است كه به نام " شهبه ابن كمونه " خوانده می‏شود . تقرير اين شبهه اين است كه ، امتياز دو شی‏ء از يكديگر به چهار نحو ممكن است
1 - اول آن كه دو شی‏ء هيچ وجه مشتركی با يكديگر نداشته باشند و در تمام‏ ذات با يكديگر متناين و متخالف باشند . مانند يك فرد ، از كم ، ويك‏ فرد از كيف
كه هيچ وجه مشتركی ميان آنها نيست و هر كدام در مقوله‏ای جداگانه قرار گرفته‏اند
2 - دوم اينكه دو شی‏ء در جزئی از ذات ، با يكديگر مشترك باشند و در جزئی ديگر متباين و متخالف . و در محل خود ثابت شده است كه هرگاه چنين‏ باشد طبعا " جزء مشترك " اعم مطلق است از هر دو شيی‏ء مفروض . و " جزء ما به الامتياز " در هر كدام از آن دو شی مساوی با آن شی‏ء است
اصطلاحا جزء مشترك را " جنس " و جزء ديگر را " فصل " می‏خوانند
3 سوم اين كه دو شی‏ء در تمام ذات و ماهيت با يكديگر مشترك باشند ، و امتياز آن دو از يكديگر در عوارض و ضمائم خارجی باشد مانند " زيد " و " عمرو " و مانند دو سفيدی و دو حرارت و امثال اينها كه در تمام‏ ماهيت يعنی " انسانيت " يا " رنگ بودن " يا " كيف محسوسه ملموسه‏ " بودن با يكديگر مشتركند ولی در عوارض و ضمائم با يكديگر اختلاف دارند
4 - چهارم اينكه : " ما به الاشتراك " عين " ما به الامتياز " باشد يعنی تفاوت دو شی‏ء به يكديگر در شدت و ضعف و كمال و نقص باشد ، آن‏ چنان كه تفاوت نور قوی با نور ضعيف بدين نحو است
اكنون كه مطالب بالا دانسته شد ، معلوم گشت كه هر چند لازمه‏ء تعدد واجب الوجودها تمايز آنها از يكديگر است ، ولی لازمه " تمايز " هميشه‏ " تركب " نيست . زيرا چنان كه دانستيم " تعدد و تمايز " تنها در قسم دوم و سوم مستلزم تركب است ، به خلاف قسم اول و قسم چهارم
البته قسم چهارم واضح است كه در مورد تعدد واجب قابل تصور نيست زيرا معنی ندارد كه دو واجب الوجود ، در دو مرتبه از وجود قرار گيرند يكی در مرتبه كمال و شدت و ديگری مرتبه نقص و ضعف
باقی می‏ماند قسم اول . شبهه ابن كمونه در همين جا است ، وی می‏گويد : لازمه تعدد واجب الوجود تمايز آنها است اما لازمه تمايز در همه جا تركب‏ نيست . زيرا چه مانعی دارد كه ما دو ذات بسيط فرض كنيم كه هر دو واجب‏ الوجود باشند و هيچ وجه مشتركی هم در ميان آنها نباشد و در اين صورت به‏ هيچ وجه تركب واجب الوجودها لازم نمی‏آيد
به شبهه ابن كمونه جواب داده شده است كه خلاصه‏اش اين است : حتی‏ بنابر قول شما اين دو ذات بسيط متباين در يك امر اشتراك دارند و آن " وجوب وجود " است
وجوب وجود بنابر فرض شما عين ذات هيچ كدام نيست همچنان كه جزء ذات‏آنها واجب الوجود هستند و اين معنی بر آنها صدق می‏كند . پس معلوم شد كه‏ واجب الوجودهای ما در يك خصوصيت ذاتی كه همان خصوصيت منشاء انتزاع‏ معنی وجوب وجود برای هر دو هست ، اشتراك دارند . وچون " ما به‏ الاشتراك " دارند " ما به الامتياز " نيز بايد داشته باشند ، پس‏ مركبند و اين است معنی بيت بالا كه گفت : شبهه ابن كمونه را به اين نحو دفع كن كه : طبيعت واحد و معنی واحد ، از امور متخالف از آن جهت كه متخالفند ، بدون اينكه وجه مشتركی و خصوصيت واحدی در مصداق ها وجود داشته باشد محال‏ و ممتنع است

مقصد چهارم طبيعيات

مشتمل بر : مقدمه فريده اول : در حقيقت جسم طبيعی

مقدمه

اين قسمت از كتاب منظومه بحث مختصری است در آنچه در قديم طبيعات‏ خوانده می‏شد . طبيعات قديم شامل سه قسمت اصلی بود : سماع طبيعی ، فلكيات ، عنصريات ( 1 ) والبته عنصريات به تنهائی شامل مباحث زيادی‏ است ، از قبيل عدد بسائط ، طبقات زمين ، كائنات جويه ، معادن ، گياه‏ شناسی ، حيوان شناسی ، انسان شناسی . هر يك از اينها طبق اصول و موازينی‏ كه خود قدماء بيان می‏كردند می‏بايست علم جداگانه ای شمرده شود همچنان كه‏ امروز اين مسائل در علوم متعدد و با نام های جداگانه مطرح می‏شود از قبيل‏ : فيزيك ، شيمی ، زمين شناسی ، معدن شناسی و غيره
برخی قدما ، مخصوصا از زمان صدرالمتالهين به بعد مباحث مربوط به گياه‏ و حيوان و انسان را از ساير طبيعيات جدا كردند وچهار قسمت قرار دادند
اسماع طبيعی ، فلكيات ، عنصريات و نفس
خود صدرالمتالهين در كتاب " اسفار " طبق طرحی كه برای آن كتاب‏ ريخته است اساسا متعرض مسائل به نام طبيعيات نشده است ولی از چهار قسمت فوق مسائل

پاورقی : 1 - " شرح هدايه " ملاصدرا صفحه 12

( 7 ) - بعض احكام نفوس فلكی
طبق بيان فوق در كتاب " منظومه " مباحث مربوط به سماع طبيعی در سه‏ فريده نخست ذكر شده است كه فريده اول آن درباره حقيقت جسم طبيعی است‏
اين فريده ضمن ده فصل بيان شده است : 1 - اقوال و آراء و عقايد در حقيقت جسم طبيعی
2 - اثبات هيولی بر طبق مذهب مشائين
3 - تعريف هيولی و برخی از احكام آن
4 - اسامی هيولی به اختلاف اعتبارات
5 - ابطال جزء لا يتجزی 6 - تناهی ابعاد ( اين بحث همچنان كه خود مولف اعتراف می‏كند طبق‏ قاعده بايد در فريده دوم و ياسوم كه هر دو مربوط است به لو احق جسم‏ طبيعی ذكر شود نه در اين فريده ، ولی به علت نيازمندی مباحث هيولی و صورت به اين بحث ، در اينجا آورده شده‏ است )
7 - صورت در اين جهان از هيولی منفك نمی‏شود 8 - هيولی از صورت عريان نمی‏گردد
9 - نوع احتياج هر يك از هيولی و صورت به يكديگر 10 - صور نوعيه
قبلا گفتيم كه حكما يك مبحث بالخصوص را " سماع طبيعی " می‏نامند و آن را در مقابل مباحث فلكيات ، عنصريات ، نفس قرار می‏دهند ، اولا بايد بدانيم به چه جهت اين نام را روی اين مباحث نهاده‏اند ؟ ثانيا چرا اين قسمت را از عنصريات و هم از فلكيات مجز نموده‏اند ؟ اما علت اين كه اين مباحث " سماع طبيعی " ناميده می‏شوند اين است‏ كه سنت بر اين جاری بوده كه در طبيعيات قبل از همه مباحث ، اين مباحث‏ آورده شود و به همين جهت اولين مبحثی از طبيعيات كه به گوش دانشجو می‏خورد اين مباحث است لهذا " سماع طبيعی " يعنی " اول مايسمع من‏ الطبيعيات " ناميده شده است . همچنان كه گاهی اين قسمت را " السمع‏ الكيان " نيز می‏نامند كه عينا همين مفهوم و معنی رادارد
اما علت اينكه اينمباحث حساب جدا گانه ای پيدا كرده و در واقع فن‏ مستقلی نسبت به همه مباحث طبيعيات شمرده شده است اين است كه آنچه در اين قسمت بحث می‏شود نه از مختصات عنصريات است و نه مختصات فلكيات‏ . و در عنصريات نه اختصاص به جماد دارد و نه به نبات و نه به حيوان و نه به انسان ، بلكه مسائلی است مربوط به مطلق اجسام . اين مباحث در حقيقت " امور عامه " طبيعيات است واگر اين مباحث به جای " سمای‏ طبيعی " امور عامه طبيعی و يا " كليات طبيعی "ناميده می‏شد بسی مناسب تر بود
مسائل " سماع طبيعی " كه از آنها ياد كرديم قطعا علم و فن مستقلی‏ است و در هيچ يك از فنون مربوط به فلكيات و عنصريات داخل نيست . و اتفاقا تمام و يا غالب مباحث آن از حيث روش و سبك تحقيق شبيه‏ الهيات است يعنی صرفا تعقلی و استدلالی و قياسی است نه حسی و تجربی و لهذا به فلسه شبيه تر است تا علوم و حسی و تجربی . به عقيده حكماء برخی‏ مباحث سماع طبيعی يعنی آنها كه در فريده اول در ده فصل آمده است ( البته باستثناء فصل ششم كه ذكر شد ) اساسا جزء الهيات است نه طبيعيات‏ و بيان اين جهت در شرح منظومه آمده است . ساير مباحث آن كه در فريده‏ دوم و سوم اين كتاب آمده است از قبيل مسائل حركت ، زمان ، مكان ، امتناع خلا ، شكل ، جهت ، حدوث اجسام ، از الهيات خارج است و داخل در عنصريات و فلكيات هم نيست و بايد فن مستقلی شمرده شود
ولی صدرالمتالهين به حكم اينكه قائل به حركت جوهريه است ، حركت و زمان و همچنين حدوث اجسام را از لو احق و عوارض جسم طبيعی نمی‏داند ، لهذا مسائل حركت و زمان و حدوث اجسام را نيز داخل در مسائل الهيات‏ می‏داند . عليهذا به عقيده مشار اليه مسائلی كه برای سماع طبيعی باقی‏ می‏ماند منحصر است به مسائل : مكان ، تناهی ابعاد ، امتناع خلا ، شكل ، وجهت
اما بيان اينكه چرا مسائل مربوط به حقيقت جسم طبيعی ، و همچنين مسائلی‏ مربوط به حركت ، خصوصا حركت جوهريه ، و زمان و حدوث اجسام از مسائل‏ الهی است نه از مسائل طبيعی از حدود بحث ما خارج است

فريده اول در حقيقت جسم طبيعی

مشتمل بر : غرر اول : بيان آراء در حقيقت جسم طبيعی غرر دوم : در اثبات هيولی به اصطلاح مشائين غرر پنجم : در ابطال جزء لايتجزی غرر ششم : در تناهی ابعاد

غرر 1

بيان آراء گوناگون در حقيقت جسم طبيعی

الجسم عندالمتكلم التئم
من ذات الاوضاع التی لا تنقسم
جسم به عقيده متكلمين فراهم آمده است از ذراتی كه قابل اشاره حسيه‏ هستند ولی انقسام نمی‏پذيرند شرح : بحث درباره حقيقت و ماهيت جسم طبيعی است . جسم طبيعی يعنی‏ همين اجسام و اجرامی كه در طبيعت می‏بينيم كه دارای ابعاد سه گانه طول و عرض و عمق می‏باشند و به صورت يكی از عناصر و يا به صورت مركب از چند عنصر وجود دارند و احيانا همه آنها را با نام جواهر جسمانی ياد می‏كنيم
قيد " طبيعی " به دنبال جسم برای اين است كه با " جسم تعليمی " كه‏ مصطلح رياضی دانان است اشتباه نشود ( 1 ) . رياضی دانان كميت متصل يك‏ بعدی را به نام " خط " و كميت متصل دو بعدی را

پاورقی : 1 - و به علاوه بحث در جسمی است كه دارای طبيعت خاص است ، نه در جسم مطلق . به عقيده حكما جسم مطلق كه به صورت هيچ يك از عناصر يا مركبات نباشد وجود ندارد ولی به عقيده ذيمقراطيس چنانكه بعدا خواهد آمد ذرات صغراصلبه جسم هستند ولی جسم طبيعی نيستند

به نام " سطح " و كميت متصل سه بعدی را به نام " جسم تعليمی " می‏خوانند . آنچه آنها آن را جسم تعليمی می‏خوانند به منزله عرضی است كه‏ عارض جسم طبيعی شده است سخن در فرق ميان جسم طبيعی و جسم تعليمی زياد است و از بحث ما خارج است
مقصود اين است كه آنچه اكنون مورد بحث است همين جوهر جسمانی است كه‏ در مقابل ما قرار دارد و فضای مقابل ما را تشكيل داده است و با نام های‏ مختلف آب ، خاك ، هوا ، زمين ، ستاره ، خورشيد و غيره خوانده می‏شوند ، همه اين اشياء كه نام برديم در يك جهت با يكديگر شركت دارند و آن‏ اينكه جوهری هستند قابل ابعاد سه گانه . بحث در اين است كه اين جوهر قابل ابعاد سه گانه كه در همه جا می‏بينيم و اندازه گيری می‏كنيم چيست ؟ طبق تقسيم بندی‏ئی كه در كتاب منظومه آمده است مجموع عقائد و آراء در حقيقت جسم طبيعی عبارت است : 1 - جسم طبيعی مركب است از مجموعه ای از ذرات كه خود آن ذرات جسم‏ نيستند ، يعنی طول و عرض و عمق ندارند و به همين دليل انقسام نمی‏پذيرند ، نه انقسام ذهنی و رياضی و نه انقسام خارجی و عملی . اين ذرات ذی وضع‏ هستند ، يعنی قابل اشاره حسيه می‏باشند ، به عبارت ديگر می‏توان با اشاره‏ جسمانی نشان داد كه مثلا در مقابل من قرار گرفته يا در طرف راست من و يا در طرف چپ من ، ولی چون اين طرف و آن طرف ، پشت ورو ، سطح و داخل ، طول و عرض و عمق ندارند حتی ذهن نمی‏تواند در عالم خود برای آنها دو جزء فرض كند تا چه رسد به عمل و خارج
متكلمين اسلامی طرفدار اين نظريه‏اند . و اين اجزاء را با اين خصوصيات‏ جزء لا يتجزی و گاهی جوهر فرد می‏نامند
طبق اين نظريه ، جسم كه خود قابل طول و عرض و عمق است از چيزهائی‏ فراهم شده كه فاقد طول و عرض و عمق می‏باشند ، به عبارت ديگر از لا جسم ( ولی لاجسمی كه قابل اشاره حسيه هست ) جسم به وجود آمده است
مع انتهائها لدی الجمهور
او لا لدی النظام فی المشهور
با قول به اينكه آن اجزاء متناهی می‏باشند - به عقيده جمهور متكلمين - يا متناهی نمی‏باشند - طبق عقيده نظام - آنچنان كه اين رای از او مشهور است شرح : متكلمين كه جسم را مركب از اجزاء لا يتجزی می‏دانند ، معمولا آن‏ اجزاء را محدود و متناهی می‏دانند . يعنی مثلا می‏گويند كه يك سانتی متر مكعب آب از عدد بسياری از اجزاء درست شده است ولی آن عدد محدود است‏ و يك عدد معين است و بنابر اين دو سانتی متر مكعب آب از اجزائی تشكيل‏ شده است كه از نظر عدد دو برابر اجزائی است كه در يك سانتی متر مكعب‏ وجود دارد
ولی به نظام كه يكی از متكلمين زبر دست و شاگرد هشام بن الحكم است‏ نسبت داده شده كه گفته است همواره اجزائی كه يك جسم را تشكيل می‏دهند نامتناهی می‏باشند . هر چند نمی‏توان اين نسبت را صد درصد جدی تلقی كرد
2 - قول دوم آن است كه جسم طبيعی مركب است از مجموعه ای از ذرات‏ كوچك غير قابل شكست ، يعنی آن ذرات عملا قابل تقسيم نمی‏باشند ولی دارای‏ طول و عرض و عمق می‏باشند و به عبارت ديگر خود آن ذرات جسمند نه لاجسم
آن ذرات چون جسمهای كوچكی هستند كه دارای اين طرف و آن طرف ، و پشت‏ ورو ، و سطح و داخل می‏باشند . به عبارت ديگر آن ذرات از نظر ذهنی و رياضی قابل تقسيم می‏باشند ولی از نظر عملی و خارجی تقسيم ناپذيرند . يعنی‏ محال است كه شكسته يا سائيده شوند و يا به نحوی از انحاء به دو قطعه منقسم شوند
ذيمقراطيس حكيم مشهور يونانی كه به حكيم خندان معروف است طرفدار اين‏ نظريه است . حكماء قديم ذرات ذيمقراطيس را " ذرات صغار صلبه " تعبير می‏كردند . بيت ذيل ناظر به اين عقيده است :
و قيل اجرم صغار مبدؤه
ليس يفك و همنا يجزؤه ( 1 )
و گفته شده است كه جرمهای كوچك مبدء جسم طبيعی هستند اين اجرام كوچك‏ قابل دو قطعه شدن نمی‏باشند ولی ذهن ما در ظرف خود آنها را تجزيه می‏كند شرح : شرح اين بت همان است كه قبلا توضيح داديم
3 - قول سوم قول جمهور حكماء است كه از زمان سقراط به بعد تا قرن‏ نوزدهم ، عموم حكماء و فلاسفه چنين عقيده و نظريه ای داشته‏اند و آن اينكه‏ جسم طبيعی نه مركب است از اجزاء لا يتجزی و نه مركب است از اجرام‏ كوچك ذيمقراطيسی ، بلكه جسم طبيعی پيوسته است . يعنی اين اجسام كه ما آنها را با نام های آب و خاك و سنگ و چوب می‏خوانيم و هر كدام دارای‏ طبيعت مخصوص به خود می‏باشند وبه موجب آن طبيعت مخصوص ، آثار مخصوص‏ به خود دارند و نام مخصوص به خود گرفته‏اند ، يك واحد پيوسته‏اند نه يك‏ مجموعه از اجزاء ذرات . ما اين اجسام را به صورت يك امر واحد ممتد می‏بينيم نه به صورت يك عده اشياء كه پهلوی هز قرار گرفته و سر به هم‏ داده باشند . به عقيده حكماء واقعيت هم همانطور است كه با چشم خود می‏بينيم و بالامسه خود احساس می‏كنيم

پاورقی : 1 - در مصراع دوم، بعد از كلمه "يفك" از نظر تكميل معنی يك "لكن" در تقدير است

و بين قائلی اتصال اختلف
فقال قائل انقسامه يقف
و درميان قائلين به اتصال اختلاف واقع شده است ، پس قائلی قائل شده‏ است كه قابليت انقسام در يك حدی متوقف می‏شود شرح : طرفداران پيوستگی جسم طبيعی در اينكه جسم طبيعی قابل انسقام است‏ و امكان دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن و غيره در آن هست اختلافی ندارند
اين جهت بديهی است كه هر جسمی نظير آب ، خاك ، هوا ، آتش ، فلزات ، سنگ ها ، امكان شكسته شدن و دو قطعه شدن و چهار قطعه شدن ، و هشت قطعه‏ شدن و بيشتر دارند . ولی در يك جهت اختلاف دارندكه اگر فرض كنيم جسمی‏ طبيعی را به دو قطعه تقسيم كرديم و باز يكی از دو قطعه را به دو قطعه‏ كوچك تر ، و آن قطعه كوچك تر را به دو قطعه ديگر و همين طور عمل دو قطعه كردن و تقسيم كردن هر جزء را به دو قطعه و دو جزء كوچكتر ادامه‏ بدهيم ، آيا به جائی خواهيم رسيد كه ديگر قابل دو قسمت شدن نباشد و حالت ذرات ذيمقراطيس را به خود بگيرد ، و يا هر اندازه عمل تقسيم‏ ادامه پيدا كند و به چنين مرحله ای نخواهد رسيد ؟ . حكماء را عقيده بر اين است كه هرگز به مرحله ای نخواهد رسيد كه امكان‏ انقسام پايان پذيرد و اجزاء به صورتی در آيند كه غير قابل شكست باشند
ولی محمد شهرستانی صاحب " ملل و نحل " معتقد است كه به جائی منتهی‏ خواهد شد كه امكان انقسام پايان پذيرد . بيت بالا عقيده محمد شهرستانی را بيان می‏كند
والقوم قالوا لاوقوف عند حد
و بعد ذاك فالرواقی اعتقد
بساطه و هو الدی مشائهم
من صوره و من هيولی ملتئم
و قوم ( حكماء ) گفته‏اند ( انقسام ) در حدی متوقف نمی‏شود . پس از آن‏ ، پس حكيم رواقی معتقد است بساطت را ، و جسم در نزد مشائين از حكماء از صورت و هيولی فراهم آمده است شرح : حكماء بر خلاف شهرستانی معتقدند كه هر اندازه تقسيم بر جسم طبيعی‏ وارد شود هرگز به مرحله‏ای نخواهد رسيد كه متوقف شود و امكان انقسام از ميان برود و آنچه می‏ماند بصورت يك ذره نشكن در آيد
حكماء پس از آنكه بر خلاف متكلمين و بر خلاف ذيمقراطيس ، جسم طبيعی‏ را پيوسته دانستند نه گسسته و به صورت مجموعه‏ای از ذرات ، و پس از آنكه همه اتقاق كردند كه جسم طبيعی از نظر قابليت انقسام به دو جسم‏ كوچكتر در حد معينی متوقف نمی‏شود ، خودشان از نظر حقيقت جسم طبيعی با يكديگر اختلاف كرده‏اند . پيروان افلاطون ( طبق ادعای منظومه ) كه معمولا آنها را اشراقيون می‏گويند ، معتقدند كه جسم طبيعی بسيط است ، يعنی هر چه‏ هست همين جرم اتصالی است كه يك واحد جوهری ممتد است و يك واقعيت‏ پيوسته است ، و همين واقعيت جرمی و اتصالی و امتدادی است كه قابليت‏ انقسام دارد . ولی پيروان ارسطو كه آنها را مشائين می‏نامند معتقدند كه‏ جسم طبيعی مركب است . يعنی معتقدند ك جرم اتصالی و صورت جوهری ممتد و كشش دار كه صورت جسميه نيز خوانده می‏شود تمام حقيقت جسم طبيعی نيست ، نيمی از حقيقت آن است ، جسم طبيعی مجموع مركب از هيولی و صورت جسميه است . يعنی اين چيزی كه ما آنرا جرم اتصالی ، واقعيت ممتد و كشش دار می‏خوانيم به منزله پوششی است كه يك واقعيت‏ ديگر آنرا به خود گرفته است كه ما آن واقعيت را هيولی می‏ناميم و بزودی‏ ، هم او را تعريف و هم اثبات خواهيم كرد . از نظر اشراقيون ماده اولی‏ جهان كه ماده المواد و هيولای اولی است همين صورت جسميه استه كه متصل‏ واحد است . ولی از نظر مشائين صورت جسميه غير از ماده اصلی و اولی‏ی‏ جهان است ، ماده اولی جهان حقيقتی است بی تعين‏تر و نامشخص‏تر از صورت‏ جسميه . ماده اولی را می‏توان با دليل عقل و فلسفه وجودش را كشف كرد ولی‏ هرگز نمی‏توان آن را از ساير اشياء يعنی از صورت هائی كه خود می‏گيرد عريان كرد و تنها تماشا نمود . به قول بو علی مانند زن زشتی است كه‏ امتناع دارد چهره‏اش هويدا گردد . چهره خويش را با جامه خويش می‏پوشد ، و تا جامه را عقب بزنی آستين پيش می‏آورد و چهره را پنهان می‏كند
ضمنا لازم است اين نكته روشن شود كه حاجی سبزواری در اينجا كلمه " رواقی " به كار برده است و در شرح منظومه توضيح می‏دهد كه مقصودش از رواقيون افلاطون و پيراوان او است
در اينجا دو اشكال است : يكی اينكه در اصطلاح تاريخ فلسفه هرگز افلاطون‏ و افلاطونيان را رواقی نمی‏خوانند . رواقيان طبقه ای هستند كه تقريبا سه‏ نسل بعد از افلاطون پيداشده‏اند . موسس مكتب رواقی كه يك مكتب اخلاقی و عملی است نه يك مكتب نظری ، مردی است بنام زنون قبرسی . ولی در كتب‏ فلسفه اسلامی مكرر ديده می‏شود كه از افلاطون و افلاطونيان به عنوان رواقيون‏ ياد شده است ، همچنان كه حكماء اسلامی آنها را اشراقيون نيز می‏خوانند
اطلاق كلمه رواقی به آنها قطعا اشتباه است ، و شايد منشاء اشتباه تعبيری است كه شهرستانی‏ در دو جای " ملل و نحل " دارد كه رواقيون را در مقابل مشائين ذكر می‏كند . ولی اشراقی ناميدن آنها البته صحيح است و ظاهرا اين اصطلاح را نيز حكمای اسلامی وضع كرده‏اند
اشكال دوم اين است كه قطع نظر از اينكه رواقی ناميدن افلاطون و افلاطونيان صحيح است يا صحيح نيست ، انتساب اين عقيده به افلاطون اساسی‏ ندارد . آنچه مسلم است اين است كه ارسطو معتقد به تركيب جسم از هيولی‏ و صورت هست ، اما اينكه افلاطون منكر باشد معلوم نيست و از كلمات‏ مورخين فلسفه معلوم می‏شود كه ارسطو و افلاطون در هيولای اولی اختلاف نظر نداشته‏اند ، اختلافشان در " صورت " است كه ارسطو آنرا اصيل می‏داند و افلاطون آنرا پرتوی از مثل كه خود به آن قائل است می‏شمارد
نظريه انكار هيولی از شيخ شهاب‏الدين معروف به شيخ اشراق است ولی بی‏ جهت به افلاطون نسبت داده شده است . حكماء بعد از شيخ اشراق غالبا نظريات شخصی او را به عموم اشراقيون نسبت می‏دهند
ان الهيولی العم اعنی ما حمل
قوه شی‏ء اثبتت كل الملل
حق اينست كه هيولای عام يعنی چيزی را كه حامل استعداد چيزی است ، همه‏ اقوام آنرا اثبات كرده‏اند شرح : از اينجا بحث و مشاجره اشراقی و مشائی بر سر اثبات هيولا آغاز می‏شود . با اينكه هنوز به نقد و بحث در عقيده متكلمين و عقيده ذيمقراطيس پرداخته نشده است ، مشاجره مشائين و اشراقين مطرح شده است
قاعده اين بود كه اول در اطراف نظر متكلمين و نظر ذيمقراطيس بحث می‏شد و سپس مشاجره مشائين‏ و اشراقيون طرح می‏گرديد ، ولی در اين كتاب ( 1 ) برعكس عمل شده است
مقصود اين بيت اين است كه هيولی به معنی ماده‏ای كه حامل قوه و استعداد شی‏ء ديگر باشد ، به عبارت ديگر ، چيزی كه امكان شدن چيز ديگر داشته باشد امری است غير قابل انكار . احدی نيست كه نظام " شدن " را انكار كند
همه می‏دانند كه برخی چيزها استعداد تحول به شی‏ء ديگر در آنها هست . مثلا در نطفه انسان استعداد انسان شدن و در دانه گندم استعداد گندم شدن است
پس نطفه ، ماده انسان است ، و دانه گندم ، ماده بوته گندم است . و نيز همه قائلند كه در جهان چيزی وجود دارد كه ماده اصلی و ماده المواد است
يعنی او چيزی است كه از ماده ديگر به وجود نيامده است بلكه همه چيز ديگر از او به وجود آمده است ، به عبارت ديگر منبع همه استعدادها او است ولی خود او مسبوق به استعدادی و چيزی كه حامل آن استعداد باشد نيست‏ . پس در اصل ماده اصلی اختلافی نيست ، اختلاف در چيزهای ديگر است كه به‏ زودی توضيح خواهيم داد :
لكنها هل وحدت او كثرت
و جسم اولا بينهم تشاجرت
لكن در اينكه ماده اصلی چيزی است كه واحد است يا كثير جسم است يا جسم‏ نيست ، بين اهل نظر اختلاف است شرح : بنا به عقيده متكلمين كه می‏گوينده هر جسم طبيعی مجموعه‏ای از اجزاء لايتجزی است ، ماده اصلی و هيولای اولی كثير است نه واحد ، و لا جسم‏ است نه جسم . و بنابر قول ذيمقراطيس كه جسم طبيعی را مركب از ذرات‏ صغار صلبه می‏داند ، هيولای اولی كثير است و جسم .

پاورقی : 1 - يعنی كتاب منظومه حاجی سبزواری

بنابر قول اشراقيون هيولای اولی‏ مساوی است با جسم طبيعی كه همان صورت جسميه است بنابر اين هيولای هر چيز واحد است و جسم است ، و بنابر عقيده مشائين كه جسم را مركب از دو جزء می‏دانند ، صورت جسميه و حقيقتی ديگر كه محض قوه و استعداد است ، هيولای اولی جزء جسم است نه خود جسم ، و چون هيولای اولی در هر جسم طبيعی‏ واحد است پس هيولای اولی ، واحد و غير جسم است زيرا چنانكه گفتيم جزء جسم است نه خود جسم
next page

fehrest page

back page