next page

fehrest page

back page

فريده‏ء اول در احكام ذات واجب

مشتمل بر : غرر 1 : در اثبات ذات واجب غرر2 : در توحيد حق تعالی غرر3 : شبهه ابن كمونه و رفع آن

غرر1 در اثبات وجود حق تعالی

ماذاته بذاته لذاته
موجود الحق العلی صفاته
آن چيزی كه ذاتش نه به تبع شی‏ئی ديگر و نه به علت ديگر و نه به علت‏ ديگر موجود است ، ذات حق برين صفات است شرح : در اين بيت ، كه بحث الهيات بالمعنی الاخص آغاز می‏شود مفهوم‏ واجب الوجود تعريف شده است بديهی است هر موضوعی كه در صدد اثبات‏ يانفی آن هستيم لازم است اول آن را در ذات خويش مشخص سازيم تا چيز ديگری به نام او و به جای او مورد نفی و اثبات ما قرار نگيرد . حالت‏ انسان هنگام نفی و يا اثبات چيزی حالت تيرانداز است كه قبل از هر چيزی‏ بايد درست نشانه‏گيری كند و بديهی است كه اگر نشانه گيری از اول غلط باشد ماهرترين تيرانداز هم خطا می‏كند . بلكه هر چه ماهرتر باشد به خطا نزديكتر است ، و اگر صد در صد نشانه زن باشد ، صد در صد خطا می‏كند
مقصود از واجب الوجود چيست ؟ البته مفهوم لفظی اين كلمه روشن است
ممكن الوجود كه فقط امكان وجود دارد
تصور هر كسی درباره‏ء خدا اين است كه موجودی است كه محال است كه‏ نباشد ، ضرورتا و لزوما بايد باشد . ولی اگر از مفهوم لفظی اين كلمه‏ بگذريم ناچار بايد عميق‏تر بينديشيم و ببينيم ملاك وجوب وجود چيست ؟ تفاوت واجب الوجود با ممكن الوجود در چيست ؟ چرا اين واجب الوجود است و آن ممكن الوجود ؟ و آيا واجب الوجود عبارت است از " موجود خود ساز و خود ساخته " و " خودسامان " . يعنی موجودی كه سازنده و سامان‏ دهنده‏ء خويش است ؟ و قهرا اگر اين تصور درست باشد در آن صورت واجب‏ الوجود از آن جهت واجب الوجود است كه خود ، سازنده‏ء خود است . عليهذا واجب الوجود مانند هر موجود ديگر " لميت " و " چرائی " دارد ولی‏ لميت و چرائی او در وجود خودش نهفته است و خود نياز خود را بر طرف‏ كرده است و به عبارت ساده‏تر خودش خالق و صانع و پديد آوردنده خودش‏ است . بر خلاف موجودات ديگر كه نيازشان به وسيله موجود ديگر كه علت‏ ناميده می‏شود برآورده شده است و لميت و چرائی آنها در وجود آن ديگری‏ نهفته است
تصور ديگر درباره‏ء واجب الوجود عبارت است از : " پديداری بی پديده‏ آورنده " يعنی واجب الوجود مانند هر موجودی ديگر ، " پديد " آمده‏ است ولی پديده آورنده ندارد نه خودش پديد آورنده‏ء خودش است و نه غير خودش ، بنابراين تعريف و تصور ، وجود واجب الوجود ، استثنائی است در قانون عليت . يعنی هر پديد آمده‏ای علتی دارد الا واجب الوجود كه پديد آمده‏ء بدون علت است . بر خلاف تعريف اول كه استثنائی در قانون عليت‏ نيست بلكه فرض شده كه خودش نسبت به خودش ، هم علت است و هم معلول‏ . ما در كلمات بسياری از دانشمندان مادی وقتی كه خوب دقت می‏كنيم‏می بينيم تصورشان از واجب الوجود به يكی از دو شكل بالا است ( 1 ) اين تصورات و تعريفات ، ناشيانه و جاهلانه است . ما اگر بخواهيم‏ تعريف نسبتا دقيقی پيدا كنيم بايد آن را از زبان خود الهيون بشنويم
آنچه نزد همه الهيون مسلم است اين است كه ذات واجب الوجود ذاتی است‏ بی نياز و كامل الذات و بسيط . مفهوم " ساخته شدن " و " پديد آمدن " در او راه ندارد . او قائم به ذات و قيوم جهان و تكيه‏گاه جهان است‏ البته هر دسته از الهيون از نظر به دست دادن ملاك بی نيازی و كمال ذاتی‏ واجب الوجود و همچنين از نظر به دست دادن ملاك نياز و نقصان مخلوقات و معلولات او روی جهت خاصی تكيه می‏كنند
متكلمين به علت خاصی كه بعدا توضيح خواهيم داد تكيه‏شان از نظر ملاك بی‏ نيازی و كمال ذات واجب الوجود بر روی مفهوم " قديم " و " ازلی " است ، تصور متكلمين از ذات حق كه ملازم است با بی‏نيازی و كمال ، مساوی‏ است با ذات قديم و ازلی . يعنی ذاتی كه هميشه بوده و هيچگاه نبوده كه‏ نبوده است . از نظر متكلمين " قدم " مساوی است با " وجوب وجود " و " امتناع عدم "
ولی جمهور فلاسفه مفهوم قديم را برای معرفی ذات حق و به دست دادن ملاك‏ بی نيازی و كمال ذاتی حق كافی نمی‏دانند . از نظر آنها اين كه ذات حق‏ قديم است مطلب درستی است ولی قديم مساوی با ذات حق نيست ، . مانعی‏ نيست كه برخی مخلوقات و معلولات ذات حق نيز قديم باشند . به عقيده‏ء آنها عقول قاهره و همچنين ماده المواد هم قديم‏اند و هم معلول و مخلوق ، فلاسفه روی خود مفهوم وجوب وجود تكيه می‏كنند و می‏گويند واجب الوجود عبارت است از ذاتی كه نسبتش با هستی نسبت ضرورت است و عدم بر وی محال است ولی برای اين كه‏ ملاكی به دست داشته باشند كه چگونه می‏شود ذاتی اين چنين باشد به اين نكته‏ رسيده‏اند كه واجب الوجود ذاتی است كه ذات و ماهيتش عين هستی است و چون هستی را در مرتبه ذات دارد نه در مرتبه زائد بر ذات ، پس در مرتبه‏ ذات خود فاقد هستی نيست تا نيازمند به هستی باشد .

پاورقی : 1 - رجوع شود به كتاب " علل گرايش به ماديگری " از همين مولف ، بخش علت نخستين

پس عينيت ذات با هستی ، ملاك بی نيازی و كمال ذاتی حق است . و چون ذاتش عين هستی است و هستی نقيض نيستی است ، بر ذات او عدم محال است
از نظر اين فلاسفه روح سخن درباره واجب و ممكن اين است كه ممكن يك‏ موجود مزدوج است از ماهيت و وجود ، اما واجب الوجود ذاتی است صرف‏ وجود . پس سخن درباره اثبات واجب الوجود برمی گردد به سخن درباره‏ حقيقی كه وجود صرف باشد
اين نظر البته از نظريه متكلمين دقيق تر است
ولی صدرالمتألهين بيان دقيق تری دارد . او همان طور كه مفهوم " قديم‏ " را برای معرفی ذات حق و برای به دست دادن ملاك بی نيازی و كمال ذاتی‏ او كافی نمی‏داند مفهوم عينيت ذات و وجود را نيز كافی نمی‏داند
يعنی اين كه ذاتی بسيط و موجود صرف باشد دليل بر وجوب وجود و غنا و بی نياز مطلق بودن نيست . اين كه ذات عين هستی باشد صرفا دليل بر اين‏ است كه موجود مفروض ما ، موجود حقيقی است نه موجود اعتباری و به‏ عبارت مصطلح موجود " بذاته " است نه موجود " بغيره " و به اصطلاح‏ ديگر ، در اتصافش به موجوديت ، نيازمند به " حيثيت تقييديه " و واسطه در عروض نيست . و اين خود نوعی بی نيازی است ، ولی برای وجوب‏ وجود كافی نيست . برای وجوب وجود شرط است كه موجود علاوه بر حقيقی بودن و حيثيت تقييديه و واسطه در عروض نداشتن ، بی‏ نياز از " حيثيت تعليله " نيز باشد . اين دو حيثيت ازيكديگر قابل‏ انفكاكند . پس واجب الوجود موجودی است كه هم " بذاته " است و هم " لذاته " . اين كه تو هم شده است كه " بذاته " بودن مستلزم " لذاته‏ " بودن است غلط است . صدرالمتألهين به همين جهت درتعريف واجب‏ الوجود دو قيد می‏آورد : " بذاته ، و لذاته "

معنای بذاته و لذاته در نزد صدرالمتألهين

از نظر جمهور فلاسفه بذاته بودن يك " موجود " دليل لذاته بودن او نيز هست ، ولی صدرالمتألهين معتقد است كه مانعی ندارد كه موجودی بذاته باشد و لذاته نباشد : پس در مقام معرفی ذات واجب هر دو قيد را بايد آورد و با اين دو قيد است كه می‏توانيم تصوری صحيح از ذات واجب الوجود بالذات‏ غنی بالذات قائم بالذات به دست بدهيم
اصطلاح " لذاته " همچنان كه حكماء گفته‏اند به معنی " لالغيره " است‏ . يعنی موجود قائم بنفس نه قائم به غير و اصطلاح " بذاته " به معنی اين‏ است كه موجوديت عين ذاتش است ، يعنی حقيقتش عين حقيقت هستی است
هر يك از دو كلمه " بذاته " و " لذاته " در اصطلاح حكما نماينده يك‏ بی نيازی است ، كلمه " لذاته " مفهوم بی نيازی از واسطه‏ء در ثبوت و حيثيت تعليليه را می‏رساند و كلمه " بذاته " مفهوم بی نيازی از واسطه‏ء در عروض و حيثيت تقييديه را ( 1 ) و به هر حال در اصطلاح حكماء مفهوم‏واجب الوجود بيش از هر چيز ديگر متكی بر مفهوم بی نيازی است

پاورقی : 1 - برای كسانی كه علاقمندند تا با اين اصطلاحات آشنا گردند در اينجا توضيحی داده می‏شود تا هم مطلب روشن شود و هم فرق " موجود لذاته " و " موجود بذاته " كه می‏گوئيم مفهوم اولی بی نياز از " حيثيت تعليليه " و " واسطه‏ء در ثبوت " است ، و مفهوم دومی بی نياز از " حيثيت تقييديه‏ " و " واسطه در عروض " است ، روشن شود . >

پس تصور ما از واجب الوجود بنابر اين تعريف عبارت است از موجودی‏ كه ضروری الوجود و ممتنع العدم است . بدين دليل كه در مصداق " موجود " بودن بی نياز از هر حيثيت و هر عنوان ديگری است . او موجود است از آن‏ نظر كه خودش ، خودش است نه از آن نظر كه ذاتش مقرون به حيثيتی است‏ كه آن حيثيت ملاك استحقاق و عنوان موجوديت است ( واسطه در عروض و حيثيت تقييديه ) . و نه از آن جهت كه ذاتش معلق و وابسته به ذات‏ ديگری است ( واسطه در ثبوت وحيثيت تعليليه ) .

پاورقی : > ذهن بشر وقتی كه صفتی را به موصوفی نسبت می‏دهد ، وضع آن صفت با موصوف بر دو گونه است : . 1 گاهی آن موصوف بدون هيچ وسطه ای و بدون دخالت هيچ ملابسی ، به آن‏ صفت متصف می‏گردد . يعنی ذهن ما آنجا حكم می‏كندبه اتصاف موصوف به آن‏ صفت ، به ملاك خود موصوف است و بس . هيچ شی‏ء ديگری غير از خود موصوف‏ از نظر ذهن ما ملاك اتصاف موصوف به آن صفت نيست . اينجا است كه‏ می‏گوئيم فلان شی‏ء بدون هيچ " حيثيت تقييديه " و بدون هيچ " واسطه‏ء در عروض " به فلان صفت متصف می‏شود
. 2 گاهی صفتی كه به موصوف نسبت داده می‏شود با دخالت يك واسطه است‏ . به اين معنی كه حكم ذهن به اتصاف آن موصوف به آن صفت ، به ملاك خود موصوف نيست ، بلكه موصوف با شی‏ء ديگری به نحوی از انحاء اتحاد دارد و آنچه كه ملاك اتصاف است ، شی‏ء متحد با موصوف است نه خود موصوف . و ما به نوعی تسامح عرفی يا عقلی - كه از اين تسامحات هم در مفاهيم عقلی و فلسفی زياد است و ضرورت دارد كه آنها را بشناسيم و گرنه دچار اشتباهات‏ بزرگ خواهيم شد - حكم " احد المتحدين " را به ديگری سرايت می‏دهيم
پس در حقيقت آن صفت ، صفت آن واسطه است ، ولی ما با در نظر گرفتن‏ نوعی اتحاد ميان واسطه و موصوف مفروض ، آن صفت را به آن موصوف نسبت‏ می‏دهيم . اين چنين واسطه هايی را اصطلاحا " حيثيت تقييديه " و يا " واسطه‏ء در عروض " می‏نامند . >

بلكه او موجود است قطع نظر از هر حيثيتی ماوراء خود . و او از آن نظر ضروری الوجود است كه وجودش عين ذاتش است و به علاوه‏ قائم به ذات است نه قائم به غير
از نظر قدمای فلاسفه نظير بوعلی ، اين كه موجودی بذاته باشد يعنی وجودش‏ عين ذاتش باشد ، خود اين ملاك است كه لذاته نيز باشد يعنی قائم نفس‏ باشد . ولی از نظر صدرالمتالهين كه متكی بر اصالت وجود است ، صرف‏ بذاته بودن و عينيت ذات باوجود ، برای لذاته بودن و قائم به نفس بودن‏ كافی نيست . ولی اگر موجودی لذاته بود قهرا بذاته نيز هست و لذا اول‏ كلمه بذاته ذكر شد ، و بعد كلمه لذاته

پاورقی : > اين بحث اگر چه يك بحث فلسفی است ولی برای توضيح مطلب از مجازات عرفی نيز می‏توان استفاده كرد ، چه همانطور كه اشاره كرديم اين‏ گونه تسامحات و سرايت دادن‏ها منحصر به امور عقلی نيست
علماء ادب می‏گويند ، استعمال يك لفظ در يك معنی بر دو گونه است : حقيقت و مجاز . اگر لفظ در معنی اصلی خود استعمال شود ، و همچنين اگر صفت به موصوف حقيقی خود اسناد داده شود ، آن را حقيقت گويند . ولی اگر لفظ در مورد يكی از ملابسات معنی خودش به كار برده شد ، و يا اگر صفتی‏ به يكی از ملابسات موصوف خود نسبت داده شد ، مجاز صورت پذيرفته است
استعمالات مجازی ، جزء فطريات همه ملل است و در همه زبانها جاری است
مثلا لفظ " شير " در زبان فارسی وضع شده است برای آن حيوان درنده‏ء بيابانی . البته استعمال اين لفظ ، در مورد آن حيوان حقيقت است . ولی‏ گاهگاهی اين لفظ در مورد انسانی به كار برده می‏شود كه با " شير " در شجاعت اشتراك دارد . البته اين استعمال مجاز است نه حقيقت
همچنين در اسنادها گاهی صفتی را به موصوف حقيقتش نسبت می‏دهيم . مثل‏ اينكه می‏گوئيم " فلان بنا " فلان ساختمان را ساخت . و گاهی اين نسبت را به كسی می‏دهيم كه محرك و باعث آن " بنا " در ساختن ساختمان بوده است‏ . مثلا می‏گوئيم كريمخان زند مسجد >

عليهذا ما كه در جستجوی واجب الوجود و عله العلل هستيم . در جستجوی‏ حقيقی هستيم كه قطع نظر از اعتبار هر قيد و هر حيثيتی ، مصداق وجود و وجوب باشد و اين است معنی واجب الوجود بذاته و لذاته كه در مقام‏ اثباتش هستيم . و اين است تعريف صحيح از اين كلمه ، تعريف واجب‏ الوجود اين است ، نه اين كه : " موجودی كه خود سازنده‏ء خودش است " يا " پديد آمده‏ء بی پديد آورنده " . ما نه در پی استثنائی در قانون‏ عليت هستيم و نه در پی عليتی كه در آن علت عين معلول باشد ، بلكه در جستجوی موجودی هستيم كه درباره‏اش ساخته شدن ، پديد آمدن و نيازمندی به‏ علت صدق نمی‏كند ، همه اين‏ها از ساحت او به دور است

پاورقی : > و كيل را ساخت
سرايت دادن مفهومی از مصداق حقيقی به مصداق غير حقيقی و يا نسبتی از منشاء اصلی خودش به چيز ديگر تا اين حدود مورد توجه عرف و اهل ادب هم‏ هست ، اما مراحل دقيقتری داريم كه عرف و اهل ادب ، آنها را حقيقت‏ می‏داند ، ولی نظر دقيق فلسفی آنها را مجاز می‏شمارد . مثل اينكه به شخصی‏ كه در كشتی سوار است ، حركت را نسبت می‏دهيم و می‏گوئيم او حركت كرده‏ است ، حركت مكانی . و حال آنكه با نظر دقيق فلسفی ، جالس سفينه ، از نظر مكان حركتی انجام نداده است ، بلكه حركت او - جالس سفينه - حركت‏ بالعرض است ، يعنی در اينجا نوعی مجاز به كار رفته است . يا مثلا به‏ برف می‏گوئيم سفيد است ، و حال آنكه با نظر دقيق فلسفی آنچه كه سفيد است خود " سفيدی " است نه " برف "
و يا می‏گوئيم : انسان موجود است . و حال آنكه از نظر دقيق فلسفی آنچه‏ كه موجود است ، وجود انسان است ، نه خود انسان ( ماهيت انسان )
اگر گفته شود در صورتی كه جالس سفينه حركت نمی‏كند ، پس چرا ما حركت‏ را به او نسبت می‏دهيم ؟ و همچنين اگر " برف " سفيد نيست . و تنها " سفيدی " سفيد است ، چرا می‏گوئيم " برف " سفيد است . و ايضا در مورد انسان ، اگر " انسان " موجود نيست >

عليهذا ما كه در جستجوی واجب الوجود و عله العلل هستيم . در جستجوی‏ حقيقی هستيم كه قطع نظر از اعتبار هر قيد و هر حيثيتی ، مصداق وجود و وجوب باشد و اين است معنی واجب الوجود بذاته و لذاته كه در مقام‏ اثباتش هستيم . و اين است تعريف صحيح از اين كلمه ، تعريف واجب‏ الوجود اين است ، نه اين كه : " موجودی كه خود سازنده‏ء خودش است " يا " پديد آمده‏ء بی پديد آورنده " . ما نه در پی استثنائی در قانون‏ عليت هستيم و نه در پی عليتی كه در آن علت عين معلول باشد ، بلكه در جستجوی موجودی هستيم كه درباره‏اش ساخته شدن ، پديد آمدن و نيازمندی به‏ علت صدق نمی‏كند ، همه اين‏ها از ساحت او به دور است

پاورقی : > و كيل را ساخت
سرايت دادن مفهومی از مصداق حقيقی به مصداق غير حقيقی و يا نسبتی از منشاء اصلی خودش به چيز ديگر تا اين حدود مورد توجه عرف و اهل ادب هم‏ هست ، اما مراحل دقيقتری داريم كه عرف و اهل ادب ، آنها را حقيقت‏ می‏داند ، ولی نظر دقيق فلسفی آنها را مجاز می‏شمارد . مثل اينكه به شخصی‏ كه در كشتی سوار است ، حركت را نسبت می‏دهيم و می‏گوئيم او حركت كرده‏ است ، حركت مكانی . و حال آنكه با نظر دقيق فلسفی ، جالس سفينه ، از نظر مكان حركتی انجام نداده است ، بلكه حركت او - جالس سفينه - حركت‏ بالعرض است ، يعنی در اينجا نوعی مجاز به كار رفته است . يا مثلا به‏ برف می‏گوئيم سفيد است ، و حال آنكه با نظر دقيق فلسفی آنچه كه سفيد است خود " سفيدی " است نه " برف "
و يا می‏گوئيم : انسان موجود است . و حال آنكه از نظر دقيق فلسفی آنچه‏ كه موجود است ، وجود انسان است ، نه خود انسان ( ماهيت انسان )
اگر گفته شود در صورتی كه جالس سفينه حركت نمی‏كند ، پس چرا ما حركت‏ را به او نسبت می‏دهيم ؟ و همچنين اگر " برف " سفيد نيست . و تنها " سفيدی " سفيد است ، چرا می‏گوئيم " برف " سفيد است . و ايضا در مورد انسان ، اگر " انسان " موجود نيست >

اين جا سئوالی را كه يك بار در امور عامه مطرح شد . با بيانی ديگر تكرار می‏كنيم و آن اين كه ملاك نيازمندی به علت چيست ؟ يعنی آن كه واجب‏ الوجود نيست و نيازمند به علتی است كه او را به وجود آورد ، به وجود آمدنش بر اساس چه ملاك صورت می‏گيرد . قهرا با داشتن ملاك نيازمندی در غير واجب الوجود ، ملاك بی نيازی در واجب الوجود نيز روشن می‏شود . و به‏ عبارت جامع هر دو قسمت : اساسا چگونه است كه برخی موجودات نيازمند به‏ علت فرض می‏شوند و برخی بی نياز ؟ آيا صرف " چيز " بودن و " موجود " بودن معيار نيازمندی است يا چيز ديگر ؟

پاورقی : > بلكه آنچه موجود است " وجود " انسان است ، پس چرا گفته می‏شود انسان موجود است
در جواب می‏گوئيم : آن دو به نحوی متلبس به يكديگر و دست در آغوش‏ يكديگرند كه ذهن ما به خود حق می‏دهد كه " حكم احدالملابسين " را به‏ ديگری بدهد
ثانيا در مورد " برف " و " سفيدی " و يا " انسان " و " وجود " آن دو به نوعی اتحاد وجودی دارند . يعنی از يك نظر ، " برف " " سفيد " است و از نظر ديگر " سفيد " " برف " است . و همچنين " انسان‏ " " وجود " است و " وجود " ، " انسان " است ، پس طبعا حكم " احدالمتحدين " به ديگری سرايت می‏كند و به عبارت ديگر هر جا كه ذهن‏ نوعی " اين همانی " ميان دو شی‏ء بر قرار كرد و يكی از دو طرف اتحاد ، حكمی داشت . طبعا آن حكم بر ديگری هم به نحوی صدق می‏كند
پس معنی اينكه ذات واجب تعالی ، موجود بذاته است اينست كه صفت‏ موجوديت بدون وساطت هيچ واسطه و هيچ " حيثيت تقييديه‏ای " از خود اوست . يعنی اينطور نيست كه ذات حق با چيزی متحد است كه آن چيز واقعا و حقيقتا متصف به وجود است . بلكه آن چيزی كه واقعا و حقيقتا موجود است ، و موجوديت از صميم ذات و حاق حقيقت او انتزاع می‏شود ، خود ذات‏ حق است
به عبارت ديگر ذات حق موجود است نه به اين معنی كه ذاتی است و وجودی >

پاسخی كه به اين پرسش داده شده اين است كه قطعا صرف چيز بودن وموجود بودن ملاك نياز نمی‏شود . زيرا شی‏ء و موجود از آن جهت كه شی‏ء موجود است ممكن است كامل و بی نياز باشد همچنان كه ممكن است ناقص و نيازمند باشد ، آنچه ملاك نيازمندی است نقص شی‏ء است نه موجوديت شی‏ء و شيئيت‏ شی‏ء كه حاكی از كمال شی‏ء است
اينجا است كه هم از طرف حكماء و هم از طرف متكلمين تلاشهائی در جستجوی نقصی كه ريشه نيازمندی به علت است صورت گرفته است
متكلمين اين نقص را حدوث ( يعنی اين كه وجود مسبوق به نيستی باشد ) دانستند ، پس موجود از آن جهت كه حادث است و نبوده و بود شده ناقص‏ است و نيازمند به علت است و متقابلا " قدم " را ملاك غنا و وجوب‏ ذاتی و بی نيازی از علت شمرده‏اند

پاورقی : > و آن ذات متصف به صفت وجود است . بلكه به اين معنا كه ذات او عين وجود و عين واقعيت است . عليهذا فرض نيستی برای او از قبيل فرض‏ نيستی برای اشياء ديگر نيست ، بلكه از قبيل فرض نيستی برای خود هستی‏ است . يعنی از اين قبيل است كه فرض كنيم هستی در عين اينكه هستی است‏ و متن واقعيت راتشكيل می‏دهد ، در همان حال نيست باشد ، كه اين عين‏ اجتماع نقيضين است
بنابر اين وقتی می‏گوئيم ذات واجب الوجود ، واجب الوجود لذاته است ، يعنی علت خارجی ندارد و به اصطلاح ديگر ، واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تعليله " موجود است . و وقتی می‏گوئيم واجب الوجود ، واجب‏ الوجود بذاته است ، يعنی واسطه در " اتصاف " ندارد . و يا به اصطلاح‏ ديگر واجب الوجود بدون وساطت " حيثيت تقييديه " موجود است
بيت حاجی سبزواری :

ما ذاته بذاته لذاته
موجود الحق العلی صفاته

اشاره به همين مفاهيمی است كه به تفصيل بيان شد

فلاسفه بر متكلمين ايراد گرفته‏اند كه ملاك نياز را در درون ذات اشياءبايد جستجو كرد نه در " عدم سابق " كه منشاء انتزاع حدوث می‏شود
درست است كه هر حادثی نيازمند به علت است ولی نه از آن جهت كه حادث‏ است . هيچ مانعی نيست كه يك موجود قديم باشد و نيازمند به علت باشد
زيرا آن چيزی كه ملاك نيازمندی است اين است كه شی‏ء در ذات خود " خلاء وجودی " داشته باشد يعنی ذاتش غير از حقيقت هستی باشد . ذاتش چيزی‏ باشد كه به خودی خود نسبت به هستی و نيستی بی طرف و بی تفاوت باشد
فلاسفه چنين ذاتی را ماهيت ناميدند و اين بی تفاوتی و لااقتضائی را " امكان ذاتی " خواندند . لهذا گفتند مناط احتياج به علت " امكان ذاتی‏ " است ، و بر عكس ، مناط بی نيازی از علت ، " وجوب " ذاتی است‏ يعنی اين استكه حقيقت ذات شی‏ء بی طرف و بی تفاوت نسبت به وجود و عدم‏ نباشد بلكه ذات بنفسه اقتضای وجود داشته باشد
غالبا چنين يادآور شدند كه يك ذات آن گاه بنفسه اقتضای وجود دارد و از عدم امتناع می‏ورزد كه عين وجود باشد . پس در حقيقت آن چيزی كه ملاك‏ بی نيازی و هم ملاك وجوب وجود است " ملاء ذاتی " است ، اين عقيده‏ء فلاسفه‏ای نظير فارابی و بو علی بود تا زمان صدرالمتالهين
و البته اقليتی هم يافت می‏شدند كه برای آنها مسئله " ملاء " و " خلاء " وجودی مطرح نبود . مدعی بودند هيچ ضرورتی ندارد كه ذات واجب الوجود عين هستی باشد . مانعی نيست كه ذات واجب الوجود ماهيتی باشد دارای‏ وجود ، چيزی كه هست ماهيت واجب مجهول الكنه است
پس از نظر فلاسفه امثال بو علی ملاك نقص ، ماهيت داشتن است و ماهيت‏ داشتن موجب اين است كه در ذات شی‏ء " خلاء " هستی و نيستی باشد و علتی‏ بايد آن خلاج را پر كند . و هر موجودی كه در ذات خود چنين باشد نيازمند به علت است و اگر چنين نيست يعنی ذاتش عين هستی و واقعيت است ، او بی نياز از علت است
اين نكته بايد اضافه شود كه چرا يك ذات عين هستی است و ذات ديگر عين هستی نيست ، بلكه هستی عارض بر آن ذات است ؟ به عبارت ديگر چگونه است كه وجود در ذات واجب عين ذات است و در غير واجب مغاير با ذات ؟ بو علی در الهيات شفا به اين پرسش پاسخ گفته است . می‏گويد : شدت وجود و فرط فعليت ، ملاك ماهيت نداشتن است
سلوك فكری امثال بوعلی به اين نحو بوده است كه اول فرضيه عقلی انقسام‏ موجود به واجب و ممكن را طرح كرده‏اند ، به حكم امتناع تسلسل به اين‏ نتيجه رسيده‏اند كه سلسله علل بايد منتهی شود به علت نخستين و واجب‏ الوجود . سپس ملاك نياز و بی نيازی از علت را طرح كرده و " امكان " راملاك نياز و " وجوب " را ملاك بی نيازی شمرده‏اند . و منشاء امكان را ماهيت داشتن و منشاء وجوب را ماهيت نداشتن دانسته‏اند و در آخر امر منشا ماهيت نداشت را شدت وجودو فرط فعليت معرفی كرده‏اند . و طبعا می‏توان نتيجه گيری كرد كه منشاء ماهيت داشتن ضعف وجود و نقص فعليت‏ است ولی البته اين سخن به هيچ وجه در تعبيرات امثال بوعلی نيامده است‏
از نظر متكلمين كه ملاك نياز به علت را " حدوث " می‏دانند ، سئوال‏ از علت ، سئوال از پديد آورنده است يعنی وقتی كه می‏گوئيم علت فلان چيز چيست ؟ در حقيقت می‏خواهيم بگوئيم آن عاملی كه آن چيز را كه زمانی نيست‏ بوده و بعد هست شده ايجاد كرده است ، چيست ؟ ولی از نظر فلاسفه سؤال از علت ، سؤال از اين است كه آن عاملی كه " خلاء " ذاتی ماهيت را پر كرده است چيست ؟ از نظر فلاسفه مسئله زمان و سابقه نيستی مطرح نيست
ولی صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصی آورده كه با نظر متقدمان مخالف‏ است . صدرالمتالهين در اين مورد نظر خاصی آورده كه با نظر متقدمان‏ مخالف است . صدرالمتالهين ضمن قبول اين كه هر حادثی نيازمند به علت‏ است و هم قبول اين كه هر ممكن الوجودی نيازمند به علت است ، پس از طرح مسئله اصالت وجود به صورت روشن و تائيد و دفاع از آن ، و قبول اصل‏ وحدت تشكيكی وجود مدعی شد كه ماهيت به حكم اين كه اعتباری است از حريم‏ عليت و معلوليت و نيازمندی و بی نيازی و موجوديت و معدوميت خارج است‏ . و از اين نظر مستقلا حكمی ندارد بلكه تابع وجود است ، آن جا كه وجودی‏ علت است ، برای ماهيت آن وجود هم بالتبع عليت اعتبار می‏شود . و آنجا كه وجود معلول است ، برای ماهيت آن وجود هم معلوليت اعتبار می‏شود . و طبعا نيازمندی ماهيت به علت نيز تبعی و مجازی است پس نياز و بی نيازی‏ را نبايد خارج از وجود دانست . مراتب وجود از نظر غنا و فقر و شدت و ضعف و محدوديت و عدم محدوديت و نياز و بی‏نياز متفاوتند . مرتبه قوی و شديد و لايتناهی وجود ، بی نياز از علت است و مراتب ناقص و ضعيف وجود ، نيازمند به علت‏اند ، همان طور كه شدت ، قوت و غنای يك مرتبه از وجود ، ذاتی او است و معلل به علتی نيست ، نقص و ضعف مرتبه ديگر نيز ذاتی و غير معلل است . يعنی وجود ضعيف و ناقص كه معلول است خودش‏ معلول است نه ضعفش و نقصش
پس سلوك فكری صدرالمتالهين با سلوك فكری امثال بو علی متفاوت بوده‏ است . سلوك فكری صدرالمتالهين از اين راه بوده است كه اول مسئله‏ اصالت وجود و اصالت ماهيت را طرح كرده و به اصالت وجود رسيده است
سپس مسئله شدت وضعف مراتب وجود و اين كه حقيقت وجود يك واحد ذی‏ مراتب است برايش طرح شده است . آن گاه مسئله ملاك نياز به علت طرح شده و ريشه نياز و بی‏ نيازی را در خود وجود دانسته است نه در ماهيت . صدرالمتالهين به حكم‏ اين كه ماهيت را امری اعتباری می‏داند آن را " موجود بغيره " می‏داند به‏ " موجود بذاته " و وجود را مطلقا " موجود بذاته " می‏داند . ولی‏ مراتب وجود ، برخی " موجود لذاته می‏باشند و آن منحصر است به ذات‏ واجب الوجود ، و برخی " موجود لغيره " اند يعنی همه موجودات ديگر
پس ذات حق " موجودبذاته و لذاته " است . ولی چنان كه قبلا ديديم‏ فلاسفه قبل از صدرالمتالهين موجود بذاته را منحصر به ذات حق می‏دانستند
شعر منظومه كه می‏گويد :
ما ذاته بذاته لذاته
موجود و الحق العلی صفاته
واجب الوجود را بر اساس سلوك فكری صدرالمتالهين تعريف می‏كند
اذا الوجود كان واجبا فهو
و مع الامكان قد استلزمه
هرگاه حقيقت وجود واجب باشد پس مطلوب حاصل است و با امكان ( يعنی‏ اگر ممكن الوجود باشد ) مستلزم اين است كه خود واجب باشد شرح : در اين بيت برهان معروف به برهان صد يقين كه ابتكار صدرالمتالهين است آورده شده است . ما قبلا برهان بوعلی را كه از راه‏ امكان و وجوب و اثبات امتناع تسلسل علل آورده شده است ذكر كرديم و اينك نوبت تشريح اين برهان است : در مقدمه شرح اين لازم می‏دانيم مطلبی را كه قبلا اشاره كرديم توضيح‏ بيشتری بدهيم . گفتيم در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندی اشياء به علت و ملاك بی نيازی علت نخستين از علت ، نظرياتی ابراز شده است . اينك‏ می‏گوئيم اين پرسش در ميان حكمای اروپا به صورت ديگر طرح شده و به عنوان‏ يك مشكل لاينحل باقی مانده است . آنها سئوال را در ناحيه واجب الوجود و علت نخستين طرح كرده‏اند گفته‏اند چرا علت نخستين علت نخستين شده است ؟ آنچه از طرف حكماء و متكلمين اسلامی در پاسخ به سئوال ملاك نيازمندی‏ معلول به علت ابراز شده است جواب اين سئوال هم هست . زيرا همان دليلی‏ كه ملاك نيازمندی را بيان می‏كند ملاك بی نيازی را هم شرح می‏دهد
چيزهائی كه از لوازم وجود است بحث كرده‏اند . از قبيل : وحدت ، بساطت ، از ليت ، ابديت ، علم ، حيات ، قدرت ، اراده و غيره . . . و از جمله خواصی كه برای واجب الوجود كشف كرده‏اند اين است‏ كه : " واجب الوجود " ، وجود محض است و ماهيت ندارد . بر خلاف ممكن‏ الوجودها ، يعنی ممكنات كه زوج تركيبی هستند و مركبند از : " ماهيت " و " وجود " . در اين مرحله است كه اين حكماء پاسخ صحيح سئوال گذشته را ( چرا واجب الوجود ، واجب الوجود شده است ؟ و يا " چراعلت نخستين ، علت نخستين شده است ؟ ) دريافته‏اند . و خلاصه پاسخ سئوال فوق اين است‏ كه : " سئوال " ، از " چرائی وجود " ( يعنی سئوال از اين كه " فلان شی‏ء " ، چرا موجود شده است ؟ ) در موردی صحيح است كه در ذات خود شی‏ء مورد نظر خلائی از " موجوديت " در كار باشد . و اما آنجا كه خلائی از موجوديت ، در كار نيست ، " چرا گفتن " غلط است . و ممكن الوجود ، كه‏ ذاتی غير از موجوديت دارد و " موجوديت " وارد بر آن ذات ، می‏گردد ، در مرتبه ذات از " وجود " خالی است . پس طبعا از نظر عقلی جای اين‏ سئوال هست كه : چرا و به چه وسيله اين ذات خالی پر شده است ؟ و چون‏ خود ذات نمی‏تواند پر كننده‏ء خودباشد پس به وسيله شی‏ء ديگر كه قبلا پر بوده و صلاحيت پر كنندگی داشته است ، پر شده است
اما " واجب الوجود " نظر به اين كه ذاتش مساوی موجوديت و عين‏ موجوديت است ، پس خلائی از حيث موجوديت ندارد ، تانيازی به " پرشدن‏ " داشته باشد
در اين سلوك فكری ، آن چيزی كه ما را به ملاك بی نيازی واجب الوجود ازعلت رسانيد عين همان چيزی است كه اصل وجود " واجب الوجود " را برای ما اثبات كرد ، يعنی امتناع تسلسل علل غير متناهيه
ضمنا تا اينجا معلوم شد كه صرف " موجود بودن " و يا " چيز بودن " ملاك نيازمندی به علت نيست . و اشتباهی كه فلاسفه اروپا داشته‏اند همين‏ بوده كه با خود انديشيده‏اند كه : اگر " شی‏ء " و " موجود " بايد علت‏ داشته باشد ، پس همه چيز و همه موجودات بايد علت داشته باشند و استثناء در موردی خاص ، به نام " واجب - الوجود " بی مورد است ، و اگر شی‏ء و موجود می‏تواند بدون علت ، وجود داشته باشد ، پس همه اشياء بايد چنين باشند اعم از واجب الوجود و غير او همچنان كه " راسل " در كتاب : " چرا من مسيحی نيستم " ، می‏گويد : اگر هر چيز بايد علتی داشته باشد ، پس خدای را نيز علتی بايد ، و اگر چيزی بدون علت می‏تواند وجود داشته باشد ، آن چيز می‏تواند هم خدا باشد و هم جهان
پاسخ اين گفتار بنابر مسلك امثال بوعلی اين است كه : نه همه چيز نيازمند به علت است و نه همه چيز بی نياز از علت ، بلكه آن چيزی كه در ذات خود ، خلائی از موجوديت دارد ، نيازمند به علت است . و آن چيزی كه‏ در ذاتش ، چنين خلائی نيست، و ذات او عين موجوديت است، او بی نياز از علت است (1) . و ضمنا معلوم گشت كه سخن متكلمين هم كه می‏گويند : ملاك‏ نيازمندی به علت " حدوث " است، درست نيست ، زيرا به فرض محال اگر فرض كنيم شی‏ء حادث باشد و در ذات خود خلائی از موجوديت نداشته باشد ، نياز به علت نخواهد داشت
و اگر فرض شود كه " شی‏ء " قديم و ازلی باشد، ولی در مرتبه ذات خود،

پاورقی : 1 - برای توضيح بيشتر رجوع شود به كتاب " علل گرايش به ماديگری "

واقعيت آن ، اولين گامی است كه راه فيلسوف واقع بين را از " سوفسطائی‏ " خيال باف و منكر همه چيز ، جدا می‏كند . موجود ، يا ماهيت است و يا وجود است و از اين دو ، قطعا يكی اصيل است ، و ديگری اعتباری . و در مرحله بعدی اثبات می‏كند كه آنچه اصيل است " وجود " است ، نه ماهيت‏ . و در مرحله سوم اثبات می‏كند كه : حقيقت وجود ، يك حقيقت است و بس‏ ، و تعدد و كثرت ، هر چه هست ، در مراتب و مجاری و مظاهر همان حقيقت‏ است
در مرحله چهارم ، اين سخن را مطرح می‏كندكه : حقيقت وجود ، كه بالفرض‏ اصيل است و واحد ، آيا واجب است و يا ممكن ؟ و بعد نتيجه می‏گيرد كه : حقيقت وجود ، واجب است ، نه ممكن ، زيرا اگر ممكن باشد ، بايد وابسته‏ به غير باشد ، و حال اين كه " غيری " ، ماورای حقيقت وجود نيست ، تا حقيقت وجود بدان وابسته باشد
پس حقيقت وجود ، مساوی است و با وجوب ذاتی ، يعنی حقيقت وجود ، من‏ حيث هو هو ، عين هستی و واقعيت است ، و عين استقلال از غير است و قطع‏ نظر از هر حيثيتی تعليلی يا تقييدی امتناع از عدم دارد
به عبارت ديگر : حقيقت وجود قطع نظر از هر اعتبار و حيثيتی ديگر با وجوب ذاتی ازلی مساوی است . يعنی حقيقت وجود من حيث هو هو ، مساوی‏ است با واجب الوجود . وجود ممكن ، وجود من حيث هو نيست ، بلكه وجود است با اعتباری و حيثيتی علاوه تنها با اعتباری علاوه بر حقيقت وجود ، يعنی با اعتبار محدوديت و تاخری كه ناشی از معلوليت است ، مراتبی از وجود ، دارای خاصيت فقر و نياز و امكان می‏گردد
در اين سلوك فكری ، پاسخ سئوال بالا كه : چرا " واجب الوجود " ، واجب الوجود ، شده است ؟ و يا چرا ، " علت نخستين " ، علت نخستين‏ شده است ؟ بسی روشن‏تر است . زيرا حقيقت وجود را كه تنها حقيقت واقعی‏ و اصيل عالم ، هستی است ، اگر من حيث هو هو در نظر بگيريم عين استغناء از غير است ، و عين وجوب وجود است ، و عين اوليت و آخريت است ، و عين عليت و مبدئيت است
پس سئوال درباره‏ء آن چيزی كه : " ذاتش عين عليت نخستين " است ، بيهوده و بی مورد است . بنابر اين سلوك فكری ، " چرائی " كه در مقابل‏ ما ظاهر می‏گردد ، اين نيست كه : چرا " علت نخستين " علت نخستين ، شده است ؟ بلكه اين است كه چرا ، آن كه علت نخستين نيست ، و معلول و ناقص است و هم چنين محدود و متاخر و نيازمند است چنين شده است ، يعنی‏ " معلول " است
پاسخ اين است كه : لازمه كمال و فرط فعليت حقيقت هستی ، تجلی و ظهور است ، و لازمه ذات تجلی بودن و ظهور بودن ، نقصان و محدويت و تاخر و نيازمندی است ، و همه اين‏ها مساوی معلوليت‏اند
وقس عليه كلما ليس امتنع
بلا تجسم علی الكون وقع
ثم ارجعن و وحدنها جمعا
فی الذات فاالتكثير فی ما انتزعا
و قياس كن بر او ( وجود ) ، هر آنچه ( صفت ) را كه ممتنع نيست و ممكن است برای وجود ، و بدون اينكه وجود حالت جسميت به خود بگيرد آن‏ صفت بر وجود واقع می‏شود . پس باز گرد و همه آنها را ( آن صفات را ) ، در ذات و واقع يكی قرار بده ، پس كثرت ، در چيزهائی ( مفاهيم ) است‏ كه انتزاع شده‏اند
شرح : در اين دو بيت درباره‏ء صفات واجب الوجود ، بحث شده است . در بيت اول ، اجمالا اشاره شده است كه ذات واجب الوجود متصف به برخی‏ صفات ، می‏گردد ، و برخی صفات ديگر از او سلب می‏شود
به عبارت ديگر واجب الوجود ، دارای پاره‏ای صفات ثبوتيه و پاره ای‏ صفات سلبيه است و به طور ضمنی معيار صفات ثبوتيه و صفات سلبيه ذكر شده است
مطلبی كه لازم است گفته شود اين است كه : احكام و صفاتی كه برای يك‏ موجود اثبات می‏شوند ، بر قسم است : يا اين است كه آن موجود ، از آن‏ جهت كه موجود است ، متصف به آن صفت می‏گردد ، يا اين كه صرف موجوديت‏ برای اتصاف به آن صفت كافی نيست ، مثلا موجود از آن جهت كه موجود است‏ ، متصف می‏شود به اين كه واحد است يا كثير ، بالفعل است يا بالقوه ، علت است يا معلول ، ولی موجود ، از آن جهت كه موجود است ، متصف‏ نمی‏شود به اين كه كوتاه است يا دراز ، متحرك است يا ساكن ، سفيد است‏ يا سياه ، بلكه پس از آن كه در مرتبه قبل ، تعينی خاص برای وجود پيدا می‏شود ، درمرتبه بعد ، اين صفات و احكام پيدا می‏شود مثلا درباره يك جسم‏ صحيح است گفته شود كه آيا مكعب است يا كروی يا استوانه ای ؟ و درباره‏ يك آواز صحيح است كه گفته شود آيا بلند است يا كوتاه ؟ آيا زير است‏ يا بم ؟ و درباره‏ء يك خوردنی صحيح است گفته شود شيرين است يا تلخ ؟ يا شور يا بی مزه ؟ اما صحيح نيست گفته شود فلان جسم زير است يا بم و فلان آواز سفيد است يا سياه يا بنفش ، و مزه‏ء فلان خوردنی زرد است‏ يا سياه و فلان رنگ شور است يا شيرين ؟ اما درباره همه اين‏ها صادق است كه موجود است يا معدوم ؟ يكی است‏ دوتا ؟ ضروری است يا ممكن ؟ حادث است يا قديم ؟ بالقوه است يا بالفعل‏ ؟ علت است يا معلول ؟ مقصود اين است كه پاره‏ای از صفات ، از آن جهت برای اشياء هست كه آن‏ اشياء موجودند ، و طبعا صفاتی كه برای واجب الوجود هست ، همان صفاتی‏ است كه برای " موجود " است از آن جهت كه موجود است ، و موجود از آن‏ جهت كه موجود است موصوف به آن صفات و منعوت به آن نعوت است . و اما اين كه خود آن صفات ، چيست ؟ و فرق صفات حقيقی و صفات اضافی‏ چيست ؟ مطلبی است كه بعدا درباره‏اش بحث خواهد شد
در اين بيت نظير برهانی كه درباره حقيقت وجود آورده شد درباره صفات‏ واجب الوجود آورده شده است . يعنی همان چيزی كه درباره حقيقت وجود گفته شد كه يا واجب است و يا ممكن ، اگر واجب است فهو المطلوب و اگر ممكن باشد ، مستلزم اين است كه ، " واجب " باشد ، عينا درباره‏ء شؤون‏ ( صفات ) وجود نيز جاری است . زيرا آنها عين وجودند ، و تفاوت آنها با وجود ، تفاوت مفهومی است
مثلا " نور " مساوی با وجود است ، پس سراسر هستی مساوی است با " نوريت " . و ماورای اين نور " ظلمت " است ، و ظلمت ، عين " ناچيزی " است . عليهذا حقيقت نور ، يا واجب است و يا ممكن ، اگر ممكن باشد ، مستلزم اين است كه " واجب باشد " ، عين اين بيان درباره‏ء علم و حيات و قدرت و اراده و غيره نيز جاری است
اما بيت دوم اين مطلب را بيان می‏كند كه " صفات " عين " ذات " واجب الوجودند و عين يكديگرند به حسب خارج و واقعيت ، و كثرت صفات ، كثرت مفهومی است ، نه كثرت واقعی
برای آن كه مفهوم اين دو بيت ، روشن شود ، لازم است ، چند مطلب بيان‏ : گردد : 1 - در باب صفات واجب الوجود ، مجموعا سه نظيريه است :

نظر اول ، نظر معتزله

معتزله از متكلمين اسلامی عقيده دارند كه " واجب الوجود " به دليل‏ اين كه بسيط من جميع الجهات واحدی الذات است ، موصوف به هيچ صفتی ، و منعوت به هيچ نعتی نمی‏گردد . زيرا صفت داشتن مستلزم نوعی تكثر است و از مختصات مخلوقات است
معتزله ، نظر به اين كه می‏خواهند ، عقايد خود را با متون اسلامی تطبيق‏ دهند و در متون اسلامی ، صريحا برای خداوند ، صفات زيادی ذكر شده است ، از قبيل : « الله الصمد ، و انه بكل شی‏ء عليم ، و انه علی كل شی قدير ، لا اله الا هو الحی القيوم ، و هو الله الخالق الباری المصور »و امثال اينها . . . ناچار مسئله نيابت را طرح كرده و گفته‏اند : هر چند ذات حق ، از هر صفتی عاری است ، ولی نوع فعل ذات حق ، شبيه فعل ذاتی است كه دارای‏ صفاتی از قبيل : علم ، حيات ، قدرت و . . . می‏باشد و ذات عاری از صفات او ، كار ذات واجد الصفات را انجام می‏دهد . و اين كه در متون‏ اسلامی ، صفات زيادی برای خداوند ذكر شده است ، از آن جهت است كه ذات‏ عاری از صفات حق ، عملا كار ذات متصف به آن صفات را انجام می‏دهد

نظر دوم ، نظر اشاعره

اشاعره ، كه دسته‏ای ديگر از متكلمين اسلامی هستند ، درست در جهت عكس‏ معتزله در اين باب نظر دارند
آنها گفته‏اند : ذات حق موصوف به پاره ای از صفات ، و منعوت به‏ پاره‏ای از نعوت است ، و آن صفات ، به حكم اين كه : صفت بايد غير از موصوف باشد ، مغاير با ذات حقند . و به اصطلاح : زائد بر ذات حقند ، و چون موصوف " واجب الوجود " و " قديم الوجود " است بايد اين صفات‏ هم مانند " موصوف " واجب الوجود و قديم الوجود باشند . پس صفات‏ واجب الوجود مانند ذات واجب الوجود ، هم واجب الوجود و هم قديم‏ الوجودند . اين است كه اشاعره ، معتقدند : به " قدمای ثمانيه " ، يعنی‏ به : هشت موجود قديم ، و در واقع به " هشت واجب الوجود " معتقدند

نظريه سوم : عقيده حكمای اسلامی

نظريه حكمای اسلامی ، نظريه‏ای است كه هم منطق و استدلال ، آن را تائيد می‏كند و هم متون اسلامی ، و آن اين است : ذات واجب ، واقعا متصف به يك سلسله صفات می‏گردد ، ولی دليلی نيست‏ بر اين كه لزوما صفت بايد مغاير با موصوف باشد ، بلكه دليل ، قائم است‏ ، بر اين كه صفات واجب و همچنين برخی صفات ممكن عين ذات واجب و يا عين ذات ممكن است . بعدا به طور تفصيل درباره اين مطالب بحث خواهد شد ، و اين است معنی بيت بالا كه می‏گويد :
ثم ارجعن و وحدنها جمعا
فی الذات و التكثير فی ما انتزعا
2 - درباب كثرت مفهوم با وحدت مصداق ، اين مطالب بايد تذكر داده‏ شود كه : هيچ مانعی ندارد كه يك شی‏ء به حسب وجود خارجی و عينی ، باشد ، و در عين حال ، مصداق مفاهيم كثيره و متعدده باشد . آنچه كه محال است اين‏ است كه شی‏ء مصداق كثير بما هو كثير باشد ، و از متكثراتی كه هيچ وجه‏ مشترك در ميان آنها نيست مفهوم واحدی انتزاع شود
3 - يك تفاوت ميان ذات واجب و مخلوقات مادی ، در صفات و احكام‏ هست و آن اين است كه در مخلوقات و موجودات مادی ، برای آن كه موجود ، متصف به صفاتی شود ، دو چيز لازم است : الف : اين كه آن صفت ، برای آن موصوف ، ممتنع نباشد ، و به عبارت‏ ديگر : ممكن به امكان عام باشد
ب : اين كه شرايط خارجی ، موجود ، و موانع هم مفقود باشد . مثلا برای‏ اين كه زيد ، عالم باشد ، هم لازم است كه صفت علم برای زيد ، امكان‏ داشته باشد ، و هم لازم است شرايط تحصيل علم برای زيد ، فراهم باشد ، و موانع هم منتفی بوده باشد . در اين وقت است كه زيد ، عالم می‏گردد ، يعنی صرف امكان عالم بودن ، كافی نيست كه زيد " واقعا " عالم باشد
اگر ما " سنگ " را در نظر بگيريم ، از نظر عالم بودن ، شرط اول را فاقد است ، يعنی امكان عالم بودن ، در او نيست ، و اگر انسان وحشی را در نظر بگيريم ، شرط دوم را فاقد است ، پس به هر حال در اتصاف‏ مخلوقات مادی به يك سلسله صفات ، دو چيز شرط است
اما برای ذات واجب الوجود ، بلكه همه مجردات و فوق ماديات ، در اتصاف به صفات خودشان ، يك شرط ، بيشتر وجود ندارد ، و آن امكان و عدم‏ امتناع است . يعنی همين قدر كه دانستيم : فلان صفت ، برای او ممتنع‏ نيست و ممكن است ، كافی است كه حكم كنيم كه قطعا او واجد اين صفت‏ است
و به عبارت ديگر ، امكان هر صفت ، در ذات واجب ، مساوی است با وجدان و فعليت آن صفت . اين است كه در بيت بالا گفته شد كه : هر صفتی‏ كه برای واجب ممتنع نيست ، و موجودات بدون اينكه نيازی به تجسم داشته‏ باشند متصف به آن صفات می‏شوند ، آن صفات ، برای ذات واجب الوجود ، ثابت است . كلمه تجسم ، در بيت بالا مساوی است با آنچه ، تحت عنوان‏ تعين بيان كرديم
ثم الطبيعی طريق الحركه
ياخذ للحق سبيلا سلكه
اما عالم فن طبيعيات ، راه حركت را برای " حق " انتخاب می‏كند و پيموده است شرح : در اين بيت ، اشاره شده است به برهانی كه " طبيعيون " يعنی‏ علمای فن طبيعيات اقامه كرده‏اند ( 1 )
اين برهان ، موروث از ارسطو است و ارسطو - آن چنان كه نقل شده است - بيشتر در طبيعيات متعرض اين مطلب شده است . اين برهان مبتنی بر چند مقدمه است :

پاورقی : 1 - در اينجا بايد اولا بدانيم مقصود از كلمه " طبيعی " كه در اينجا آمده است با اصطلاح شايع عصر ما كه معمولا در مورد منكران ماوراء طبيعت‏ به كار می‏رود مغاير است مقصود از كلمه " طبيعی " ، فيلسوف طبيعی است‏ كه درباره‏ء " جسم بماهو متغير " بحث می‏كند ، خواه قائل به ماوراء طبيعت باشد و خواه نباشد . همچنانكه مقصود از فيلسوف الهی ، كسی است‏ كه در فن فلسفه الهی وارد باشد ( فلسفه الهی علمی است كه درباره‏ء موجود بماهو موجود " بحث می‏كند ) خواه قائل به وجود خدا باشد و خواه نباشد
ثانيا بايد بدانيم كه ارسطو هم فيلسوف الهی بوده است و هم فيلسوف‏ طبيعی ، ولی برهانی كه بر اثبات وجود خدا اقامه كرده است از جنبه فلسفه‏ طبيعی است نه از جنبه فلسفه الهی ، بر عكس حكمای اسلام كه آنها بيشتر به‏ براهينی اهتمام واعتماد دارند كه بر وفق موازين فلسفه الهی اقامه می‏شود

1 - در عالم انواع حركات ، از قبيل حركات اينی و كمی و كيفی وجود دارد . مثلا حركات ستارگان و زمين ، به دور خورشيد ، " اينی " است ، رشد گياهان و حيوانات ، حركت " كمی " است ، و تغييرهائی كه در رنگ‏ و بو و طعم و خاصيت اشياء پيدا می‏شود ، حركت " كيفی " است
خلاصه اينكه وجود حركات را در عالم ، نتوان انكار كرد ، و فرضا نگوئيم‏ : - سراسر عالم ، " حركت " است ، و نيز فرضا نگوئيم : عالم ، يك " واحد حركت " است ، نخواهيم توانست وجود حركت را در عالم انكار كنيم‏
2 - حركت ، نيازمند به قوه‏ء محركه‏ای است كه مباشر و ملازم و مقارن با حركت باشد . همچنان كه در مبحث علت و معلول از امور عامه گفته ايم " قانون جبر " كه در فيزيك مطرح است ، ناقض اين اصل فلسفی نيست
3 - در محل خود ، ثابت شده است : علت طبيعی حركت ، بايد خود متغير و متحرك باشد . يعنی طبيعت نمی‏تواند مبدا تغيير واقع گردد ، مگر آنكه‏ خود متغير باشد ، و قانون " عله المتغير متغير " درباره علل طبيعی ، صد درصد صادق است
4 - همچنان كه در محل خود ثابت است : تسلسل علل غير متناهيه محال‏ است ، يعنی سلسله علل ، همواره بايد منتهی به علتی بشود كه آن علت ، معلول نباشد
بنابر مقدمات فوق ، حركاتی كه در عالم وجود دارند ، از وجود يك سلسله‏ نيروها كه مبداء آن حركات می‏باشند ، حكايت می‏كند ، آن نيروها به حسب‏ فرض عقل يا نيروی طبيعی هستند و يا ماورای طبيعی . اگر نيروها ، ماوراء طبيعی باشند ، پس مادر گام اول به ماوراء طبيعت‏ رسيده‏ايم . اما اگر آن نيروها ، طبيعی باشند - كه واقعا هم ، چنين است‏ زيرا در محل خود ثابت شده كه محال است ، حركات ظاهری اين عالم ، مستقيما از ماورای طبيعت ( ماوراء الطبيعه ) نشات گيرند - به حكم اينكه‏ قوای طبيعی ، بايد متغير باشند پس خود نيازمند به نيروهای ديگری هستند ، كه در خود اين‏ها حركت و تغيير ايجاد كند ، و باز نقل كلام می‏شود به قوائی‏ كه مبداء تغيير در اين قوا هستند و بالاخره در نهايت امر بايد معتقد شويم‏ كه همواره در بن و ريشه عالم ، قوه و يا قوای ثابت و ماوراء الطبيعی ، كه همه حركات از آنجا ناشی می‏شود ، وجود دارد . و اين همان برهان محرك‏ اول ارسطوئی است ( 1 ) . .
راه حركت به نحوی كه گفته شد ، يك راه عمومی است . يعنی آنچه مبداء استدلال است ، همه حركاتی است كه در عالم هست ، و هر يك از حركات‏ عالم ، صلاحيت دارند كه مبداء استدلال قرار گيرد
ولی اين راه را به نحوی خاص نيز می‏توان طی كردو آن از راه حركت نفس‏ است از حد " عقل هيولانی " به حد " عقل بالفعل " . و از حد " عالم‏ بالقوه " ، به حد " عالم بالفعل "
و به عبارت بهتر : ازحد " عالم قلانی بالقوه " ، به حد " عالم عقلانی‏ بالفعل " . حاجی سبزواری در " شرح منظومه " اين مطلب را به نحوی بيان‏ كرده است كه استدلال جداگانه‏ای ، غير از آنچه گفته شد به شمار نمی‏رود ، ولی ما به نحوی تقرير می كنيم كه استدلال جداگانه‏ای به شمار می‏رود

پاورقی : 1 - اين برهان به تفصيل در درسهای " اسفار " استاد شهيد كه در حوزه‏ علميه قم می‏فرمودند تقرير گرديده است كه انشاء الله آن درسها ضمن " مقالات فلسفی " استاد منتشر خواهد شد . ( ناشر )

قبل از بيان اين مطلب تذكر چندمقدمه در اينجا لازم است : مقدمه اول : در محل خود ثابت شده است كه : هر پديده‏ای كه در عالم‏ حادث می‏گردد قبلا قوه آن پديده ، يعنی استعداد و امكان استعدادی آن موجود بوده است . حكماء ثابت كرده‏اند كه : " كل حادث مسبوق بقوه و ماده تحملها " از اين روی هر حدوث و پيدايشی ، نوعی خروج شی‏ء از قوه و استعداد به حد فعليت و كمال است
مقدمه دوم : و نيز در محل خود ثابت شده است كه ماهيت حركت عبارت‏ است از : خروج شی‏ء از قوه به فعليت ، تدريجا . و باز ثابت شده است كه‏ در طبيعت همه چيز تدريجا از قوه به فعليت ، خارج می‏گردد پس همه پديده‏ ها از طريق حركت به وجود می‏آيند
مقدمه سوم : همچنان كه قبلا اشاره شد : حركت نيازمند به محرك است و خروج شی‏ء از قوه به فعليت ( هر چند فرض كنيم دفعی باشد نه تدريجی ) نيازمند به مخرج است
مقدمه چهارم : اين مطلب معلوم است كه فاقد كمال ، نمی‏تواند معطی كمال‏ باشد و به قول معروف :
كهنه ابری كه بود ز آب تهی
كی تواند كه كند آب دهی ؟
يك موجودی كه در مرتبه پائين تر است ، امكان ندارد كه بتواند وجود را قی تر را افاضه كند و ببخشد
و از طرفی می‏دانيم كه : علم و ادراك و تفكرات و تعقلات ، خصوصا با توجه به اصل اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول ، در درجه تكامل يافته‏ وجود است
پس از اين مقدمات می‏گوئيم : نفس انسان در آغاز كار يعنی مرحله جنينی‏ و نوزادی ، از نظر عالم بودن ، و عاقل بودن و عالم عقلانی بودن يك موجود بالقوه است . يعنی اين معانی را در درجه استعداد و امكان دارد ، نه در درجه فعليت و كمال . و در مراحل بعدی تحت تاثير يك سلسله عوامل از قبيل مشاهدات حسی و تجارب و آزمايشات ، و تحت تاثير عوامل تعليمی و تربيتی به صورت عالمی عقلانی در می‏آيد ، و جهانی می‏گردد از " انديشه " كه در گوشه‏ای نشسته است ( 1 )
سخن در اين است كه اين علوم و ادراكات و معقولات ازكجا پيدا شد و سرمنشائش از كجا بود واز چه منبع و ماخذی ظهور كرد ؟ آيا ديدن و شنيدن‏ كه از نظر مادی و فيزيكی چيزی جز " تابش نور " بر اعصاب باصره و تموج‏ هوای مجاور سامعه نيست ؟ آيا اين امور كه در مرتبه ذات خود فاقد درجه‏ وجودی علم و عقل می‏باشند ، می‏توانند افاضه كننده علم و عقل برجان ما باشد ؟ و يا اين كه اينها صرفا يك سلسله علل اعدادی می‏باشند ؟ يعنی استعداد نفس ما را بيشتر می‏كنند و اما نور عقل و علم ، چيز ديگری است ، و از خورشيد معنوی كه در ذات خود ، عين علم و عقل و ادراك است افاضه می‏شوند ؟ شك نيست كه سخن دوم درست است ، يعنی عوامل مادی كه از طريق حواس‏ ما بربدن ما اثر می‏گذراند . برای خروج نفس ما از حد امكان و استعداد عالم عقلانی ( عقلی ) بودن ، به حد فعلت آن ( عالم عقلی بالفعل ) كافی‏ نيست .

پاورقی :

1 - هر آنكس زدانش بزد توشه‏ای
جهانی است بنشسته در گوشه‏ای
می‏توانيم اين مطلب را با بيانی ساده چنين بگوئيم : ما می‏بينيم كه در جهان ، عقل و علم و انديشه وجود دارد و لااقل در انسان‏ها وجود دارد و ممكن نيست كه در جهان كانونی از علم و عقل وانديشه‏ وجود نداشته باشد و اين امور در ما به خودی خود پيدا شود . آنچه درما هست ، پرتوی و نمونه‏ای است از آنچه در كانون جهان هست . به تعبير ديگر می‏توانی بگوئيم‏ در طبيعت ، تكامل وجود دارد . يعنی طبيعت پيوسته از مرحله ناقص ، به‏ مرحله كامل تر ، طی طريق می‏كند ، و كمالاتی را كه ندارد تدريجا به دست‏ می‏آورد و طبيعت اين كمالات را از يك منبع و مخزنی كسب می‏كند . و آن‏ منبع و ماخذ ، خود طبيعت نيست ، زيرا فرض اين است كه طبيعت ، كار خود را از نقص ، آغاز می‏نمايد و فاقد است و تدريجا واجد می‏گردد ، پس‏ ناچار ، علاوه بر طبيعت ، حقايق و كانون هائی وجود دارد كه طبيعت را از مرحله نقص وضعف به حد كمال و قوه سوق می‏دهد
كسانی كه از طريق نفس استدلال كرده‏اند ، يك راه ديگر رانيز طی كرده‏اند و آن راه " غايات " است ، يعنی اينكه نفس انسان ، دائما در حال طلب‏ است ، و طلب ، بدون مطلوب ، ممكن نيست . همچنان كه حركت بدون جهت‏ محال است . و از طرفی خاصيت نفس اين است كه به هيچ مطلوبی ، قانع‏ نمی‏گردد ، مگر مطلوبی كه كمال مطلق باشد كه وجودش " كل الوجودات " ، و مطلوبيتش ، مطلوبيت " كل المطلوبات " باشد ، و اين خود ، دليل بر وجود چنان قطبی در جهان است . البته اين مطالب نيازمند به توضيح بيشتری‏ است كه اكنون مجال آن نيست
من فی حدوث العالم قد انتهج
فانه عن منهج الصدق خسرج
هر كسی كه ( متكلمين ) در ( راه ) حدوث عالم ، گام بر داشته است ، پس او از راه راستی بيرون رفته است شرح : متكلمين از راه حدوث عالم ، در مقام اثبات صانع عالم بر آمده‏اند ، بيان متكلمين ، از دو برهان تشكيل می‏شود كه نتيجه برهان اول ، برای برهان دوم‏ ، صغری واقع می‏شود بدين نحو : برهان اول : العالم متغير ، و كل متغير حادث ، فالعالم حادث . نتيجه‏ اين برهان - فالعالم حادث - را صغری ، برای برهان دوم می‏دهند
العالم حادث و كل حادث يحتاج الی محدث فالعالم يحتاج الی محدث
در اينجا ، آخرين نتيجه ، از نظر متكلمين ، يعنی نياز عالم به محدث و صانع اثبات می‏شود . متكلمين ، برای اثبات مدعای خود ، دو چيز را بايد اثبات كنند
1 - كبرای قياس اول كل متغير حادث
2 - كبرای قياس دوم ( كل حادث يحتاج الی المحدث ) متكلمين برای اثبات كبرای برهان اول بيانی دارند كه مورد قبول حكما و فلاسفه نيست ولی خود فلاسفه با بيانی ديگر ، آن كبری را اثبات می‏كنند
و اما كبرای قياس دوم ، از نظر فلاسفه ، قابل اثبات نيست ، زيرا منظور متكلمين اين است كه هر حادث ، از آن جهت كه حادث است نيازمند به علت است يعنی از نظر آنان ، مناط نياز معلول به علت ، حدوث آن‏ است
ولی همچنان كه قبلا گفتيم حكماء معتقدند كه مناط نياز معلول به علت : " امكان ذاتی " معلول است ، نه حدوث آن
حادث از آن جهت كه حادث است ، نيازمند به علت نيست . بنابر اين‏ كبرای قياس دوم ( كل حادث يحتاج الی المحدث ) غلط است . و اين است‏ كه می‏بينيم حاجی سبزواری ، طريق حدوث را انتقاد كرده است
ولی حقيقت اين است كه هر چند سخن متكلمين درباره مناط نياز به علت‏ قابل انتقاد است ، اما راه حدوث عالم برای اثبات واجب الوجود قابل‏ انتقاد نيست ، زيرا هر چند حادث از آن جهت كه حادث است نيازمند به‏ علت نيست ، ولی بالاخره اين مطالب مورد قبول است كه هر حادثی ممكن‏ الوجود است پس هر حادثی از آن جهت كه ممكن الوجود است نيازمند به‏ علت است
از طرفی ديگر ، بهترين نشانه و بهترين دليل بر امكان عالم ، حدوث عالم‏ است و اگر ما ، نشانه‏هائی از قبيل حدوث و تغيير ، در عالم نمی‏ديديم از كجا می‏توانستيم حكم كنيم كه عالم ممكن الوجود است و واجب الوجود نيست‏ و اگر نگوئيم كه در چنين صورتی حكم كردن غير ممكن بود ، لااقل بايد بپذيريم كه كار بسيار دشواری بود
پس برای اينكه از طريق امكان عالم كه همان طريق حكمائی از قبيل بوعلی‏ است بخواهيم طی طريق كنيم ، چاره‏ای نيست جز اينكه از راه حدوث عالم‏ گام بر داريم . و به همين جهت است كه در احتجاجات و روايات اسلامی بر مسئله حدوث عالم تكيه شده است
next page

fehrest page

back page