![]() |
امور عامه
گفتيم كه قسمت عمدهء علم الهی را " امور عامه " تشكيل میدهد و همين قسمت است كه پايه و مبنای قسمت دوم يعنی الهيات بالمعنی الاخص استاكنون ببينيم " امور عامه " چيست ؟ البته تحقيق در امور عامه و اين كه اينها چگونه معانی و مفاهيمی هستند و اين كه سلسله معانی بسيطند نه مركب ، بديهی هستند نه نظری ، معقولند نه محسوس ، معقول ثانويند نه معقول اولی ، كلی هستند نه جزئی ( 1 ) و اين كه تعريف امور عامه چيست ؟ مسائلی است كه در خود امور عامه بايد آنها را بررسی كرد
ما در اين جا به مناسب بحث فقط يك جهت را مورد نظر قرار میدهيم و آن عموم و شمول آنها است ، يعنی عدم اختصاص آنها به مقوله خاص يا جنس خاص و يا نوع خاص و به همين جهت امور عامه ناميده میشوند
توضيح اين كه صفات و احكامی كه ما به اشياء نسبت میدهيم و برای آنها اثبات میكنيم بر دو قسم است : 1 - " صفات خاصه " : يعنی صفاتی كه آن اشياء از اين جهت متصف به آنها هستند كه دارای تعين خاص و تعريف خاص میباشند . مثلا صفت استقامت و انحناء برای خط ، و حركت و سكون برای جسم ، از اين جهت ثابت است كه خط كميت اتصالی جسمانی است ، و جسم ، جوهر قابل ابعاد سه گانه است .
پاورقی :
1 - يعنی تصوری كه انسان از اين امور دارد همواره به صورت كلی است نه
صورت شخصی و جزئی
2 - " صفات عامه " يعنی صفاتی كه اشياء از آن جهت كه موجودند ، آن صفات را دارا هستند . در مورد اين صفات تعين خاص و تعريف خاص شرط نيست ، هر موجودی دارای هر تعين و هر تعريفی باشد متصف به آنها میباشد . به عبارت ديگر هر شیء بدون استثناء ، قابل توصيف به آنها است و همين كه يك شیء موجود شد و در رديف موجودات در آمد آن صفت را میپذيرد . از جمله اين صفات میتوان وحدت و كثرت ، وجوب و امكان ، حدوث و قدم را نام برد يعنی هر چيزی يا واحد است يا كثير ، يا واجب است يا ممكن ، يا قديم است يا حادث ، يا بالقوه است يا بالفعل ، يا علت است يا معلول
لغت فلسفه
كلمه فلسفه يك لغت معرب است ، يعنی لغتی است غير عربی كه تحت قاعده زبان عربی در آمده و وزن عربی به آن داده شده است . ريشه اين لغت يونانی است . " سوفيا " ( 1 ) در لغت يونانی به معنی دانش است . و " سوفيست " ( 2 ) به معنی دانشور است . در يونان گروهی به همين اسم خوانده شدهاند و معروفند ، آنها عقائد و آراء اول و رتبه اول خط حالت كميت اتصالی را دارد و به موجب اين كه كميت اتصالی جسمانی است مستقيم يا منحنی است .پاورقی : Sophistes - Sophia 2 - 1
بنابراين موجودی كه از جنس " كم " نيست ( مثلا از جنس كيف است ) و يا كم متصل نيست ( كم منفصل است ) و يا كم متصل جسمانی نيست ( مثلا از نوع زمان است ) نه مستقيم است و نه منحنی ، زيرا موضوع اين صفات در او موجود نيست . همچنين است حرارت و برودت و يا حركت و سكون برای جسم2 - " صفات عامه " يعنی صفاتی كه اشياء از آن جهت كه موجودند ، آن صفات را دارا هستند . در مورد اين صفات تعين خاص و تعريف خاص شرط نيست ، هر موجودی دارای هر تعين و هر تعريفی باشد متصف به آنها میباشد . به عبارت ديگر هر شیء بدون استثناء ، قابل توصيف به آنها است و همين كه يك شیء موجود شد و در رديف موجودات در آمد آن صفت را میپذيرد . از جمله اين صفات میتوان وحدت و كثرت ، وجوب و امكان ، حدوث و قدم را نام برد يعنی هر چيزی يا واحد است يا كثير ، يا واجب است يا ممكن ، يا قديم است يا حادث ، يا بالقوه است يا بالفعل ، يا علت است يا معلول
لغت فلسفه
كلمه فلسفه يك لغت معرب است ، يعنی لغتی است غير عربی كه تحت قاعده زبان عربی در آمده و وزن عربی به آن داده شده است . ريشه اين لغت يونانی است . " سوفيا " ( 1 ) در لغت يونانی به معنی دانش است . و " سوفيست " ( 2 ) به معنی دانشور است . در يونان گروهی به همين اسم خوانده شدهاند و معروفند ، آنها عقائد و آراء را كه قابل تحقيق تجربی نبود آنها را " فلسفه " خواندند .پاورقی : Sophistes - Sophia 2 - 1
و از اين پس فلسفه و علم دو مفهوم جداگانه يافتند و در مقابل يكديگر قرار گرفتندعلم اعلی ، اخلاق ، منطق ، زيبائی شناسی ، سياست ، تحت عنوان " فلسفه " باقی ماند و اما علوم طبيعی عموما و همچنين رياضيات گرچه استدلالی است ولی چون قابل آزمايش عملی میباشد تحت عنوان " علم " از آنها ياد شد . عليهذا كلمه فلسفه كه در گذشته عموم و شمول بيشتری داشت محدود ، و از آن تاريخ ديگر مجموع معارف بشری تحت عنوان فلسفه ياد نمیشود
در اين تحول دو جريان رخ داد يكی اين كه روش تحقيق در پارهای از علوم و معارف بشری تغيير كرد و ديگر اين كه لغت فلسفه كه اصطلاح شده بود برای مجموع معارف عقلی و علمی بشر اصطلاح جديدتر و محدودتری پيدا كرد
در اين جا برای افراد زيادی اين اشتباه پيش آمده است و مرتبا تكرار میشود كه علوم در سابق شعبهای از فلسفه بود و فلسفه به منزله پدر علوم به شمار میرفت و هر اندازه علوم رشد و تكامل يافتند مانند فرزندانی كه بالغ میشوند و از تحت قيوميت پدر خارج میشوند از تحت نفوذ و قيوميت فلسفه خارج شده مستقل گشتند ، اين عده گمان كردهاند كه واقعا يك نوع " تجزيه " صورت گرفته است و اين چيزها كه امروز علم ناميده میشوند سابقا جزء فلسفه محسوب میشده و امروز ديگر جزء فلسفه به شمار نمیروند و استقلال خويش را باز يافتهاند
اين گمان ، بی اساس است اين اشخاص يك تغيير نام را با " تجزيه " اشتباه گرفتهاند
اينان پنداشتهاند اين علوم در گذشته جزء يك علم و يك فن به شمار میرفت و نام آن فن فلسفه بود و اين اشتباه محض است . در گذشته علومی كه تحت نام فلسفه ياد میشدند علم واحد و فن واحد تلقی نمیشدند و ممكن نبود تلقی نمیشدند و ممكن نبود تلقی شوند ، چنين نبود كه فلسفه يك علم بزرگ به شمار آيد و همه علوم الهی و رياضی و طبيعی و حتی علوم عملی شعبهها و بخشهای آن يك علم به شمار آيد و تدريجا آن بخشها و شعبهها به صورت علوم مستقل درآيند
در قديم نيز استقلال هر يك از علوم رياضی و طبيعی و غيره محرز بود چيزی كه بود در قديم لغت فلسفه مرادف بالغت " معرفت " بود و در جديد مفهوم و معنی مصطلح اين كلمه تغيير كرد ، ديگر اين كه در قديم همه علوم كم و بيش با يك متد و روش تحقيق میشد و بعدا متدها و روشها تغيير كرد و به هر حال جدا شدن علوم از فلسفه معنی ندارد ، اين درست مثل اين است كه فرض كنيم كلمه " تن " در طول تاريخ به معنی انسان به كار برده شود و سپس اصطلاح تغيير كند و اين كلمه فقط در مورد قسمتی از بدن يعنی از گردن به پائين استعمال شود ، آنگاه كسی گمان كند كه انسان تجزيه شده است و ميان سر و بدنش جدائی افتاده و سر انسان از تن او مستقل شده است . و مثل اين است كه مثلا در يك زمان كلمه " فارس " را در مورد همه كشور ايران به كار برده باشند و بعد اين كلمه اختصاص يابد به يكی از استانها ، آن گاه كسی گمان كند ايران تجزيه شده است و استان فارس از ايران جدا شده است
مسئله تمايز علوم و دسته بندی مسائل و اين كه آيا واقعا مسائل هر علمی يك پيوند و خويشاوندی نزديك نظير برادری و خواهری با يكديگر دارند و جزء يك خانواده به شمار میروند و با مسائل علم ديگر گاهی پيوند فاميلی دارند و با مسائل علم ديگر بيگانه مطلق به شمار میروند ، و يا چنين نيست و اين قرابتها و پيوندها همه قراردادی است ؟ مسئلهای است كه در اين جا نمیتوانيم وارد بحث آن شويم ( 1 )
حكماء و فلاسفه از قديم متوجه اين روابط بوده و علوم را با توجه به همين روابط تقسيم بندی كردهاند . و لهذا ممكن نيست كه علوم طبيعی را كه از موضوعاتی نظير معادن و گياه و حيوان و انسان بحث میكنند داخل در علمی بدانند كه موضوع آن علم " موجود بما هو موجود است "
فلسفه علمی ! :
يك عده از دانشمندان جديد يك باره هر سبك و روشی را غير از سبك و روش تجربی مردود شمردند و از اين رو آن قسمت از علوم را كه از دسترس تجربه خارج بود و هنوز تحت عنوان فلسفه باقی بود بی اعتبار دانستند . از نظر اين دسته هر چه هست علم است ، فلسفه وجود نداردولی بديهی است كه قناعت كردن به فرآوردههای علوم طبعا بسياری از پرسشهای انديشه بشری را بلا جواب میگذارد
از اين رو برخی دانشمندان به فكر تدوين و تاسيس فلسفهای افتادند كه از طرفی متكی به علوم باشد و از طرف ديگر پاسخگوی آن سلسله سئوالات كلی و عمومی باشد كه بشر پاسخ آنها را از فلسفه میخواهد . اين عدهء معتقد شدند كه ممكن است از مجموع مسائلی كه در علوم مختلف اثبات میشود يك سلسله قاعدههای كلی و عمومی استنباط نمود كه از قلمرو و هر يك از علوم وسيعترو عمومیتر باشد و به اين ترتيب " فلسفهای " به وجود آورد " علمی " ! ، يعنی از طرفی رنگ فلسفه دارد زيرا مانند فلسفه الهی و علم اعلی ، كلی و عمومی است و از طرف ديگر علمی است زيرا متكی به مسائل اثبات شده علوم است ( 1 )
پاورقی :
1 - رجوع شود به " اصول فلسفه و روش رئاليسم " جلد سوم مقدمه مقاله
هفتم
برخی ديگر فلسفه را محدود كردند به آن چيزها كه در قديم به آنها علوم عملی میگفتند ، يعنی علم چگونه زيستن . همينها گفتند : " علم دانستن است و فلسفه ، حكمت و خردمندی است " ( 4 )
حقيقت اين است كه آن چه به نام فلسفه علمی ناميده شده است نه میتواند جواب گوی پرسشهای فلسفی ذهن باشد و نه میتواند تنها با اتكاء به علوم بدون دخالت اصولی ديگر خارج از حوزهء علوم روی پای خود بهايستد
فرضيههای علوم را فلسفه ناميدن و همچنين فلسفه را محدود كردن به حكمت عملی فقط توجيهی است برای اين كه لغت فلسفه مورد استفاده قرار گيرد
هيچ يك از اينها پاسخ گوی نياز فلسفی بشر نيست
پاورقی :
1 و 2 - رجوع شود به مقدمه " تاريخ فلسفه " ويل دورانت و به " سير
حكمت در اروپا " جلد سوم
3 و 4 - مقدمه " تاريخ فلسفه " ويل دورانت
حكمت الهی اسلامی آن چنان پايههای محكمی يافته است كه به هيچ وجه تزلزل پذير نيست . از نظر ما هيچ لزومی ندارد كه در ارزش علم اعلی و حكمت الهی ترديد كنيم آنگاه مانند تشنهای در بيابان بی آب بدويم و به جهائی نرسيم ( 1 )
پاورقی : 1 - بررسی مسئله " فلسفه " و " علم " و تعريف هر يك از آنها و نسبت اين دو با يكديگر و تاريخچه تطور فلسفه ، در آثار ديگر استاد شهيد با تفصيل بيشتر بحث گرديده است از جمله در پاورقی های مقاله اول " اصول فلسفه و روش رئاليسم " و نيز در بخش فلسفه از مجموعه " آشنائی با علوم اسلامی " . ( ناشر )
خدا شناسی
اولين مسئلهای كه در الهيات بمعنی الاخص با آن مواجه میشويم مسئله اثبات خدا از طريق فلسفه است . مقدمتا بايد بدانيم كه در اين جا فقط از طريق فلسفه به اثبات وجود خدا میپردازيم نه از راههای ديگرالبته بشر تنها از طريق فلسفه در جستجوی خدا نبوده است و تنها از اين راه به وجود خداوند پی نبرده است بلكه راههای ديگری نيز برای وصول به اين مقصود داشته است
1 - راه دل و ضمير يا راه فطرت و حس خداجوئی
بسياری از يافتههای بشر و بسياری از فعاليتهای او به حكم غريزه و ندای ضمير و وجدان است ، همچنان كه تقريبا همه يافتهها و فعاليتهای حيوان بالخصوص حشرات به حكم غريزه است . زنبور عسل هرگز از راه عقل و علم واستدلال و تجربه و آزمايش و تعليم و تعلم عمليات حيرت انگيز خود را نياموخته است . در انسان ، لبهای كودك درآغاز تولد بدون فكر و انديشه قبلی در جستجوی پستان مادر حركت میكند . حيوان و انسان پس از بلوغ بدون آن كه نيازمند به تذكر و تعليم و تعلم باشند به سوی جنس مخالف جذب میشوند . روح انسان هر چند وحشی باشد مجذوب زيبائی و جمال میگردد
فطرت خداجوئی و خداطلبی و خداستائی و خداپرستی در عمق وجدان بشر وجود دارد . فرضا خدای يگانه را نيابد موجود ديگری به جای او برای اين كار انتخاب میكند
ظاهرا قرآن كريم اولين كتابی است كه مسئله فطرت خداجوئی و خداطلبی و خداپرستی انسان را به طور صريح عنوان كرده است . « فاقم وجهك للذين حنيفا فطره الله التی فطر الناس عليها » ( سوره روم - آيه 30 ) امروز اين مسئله در ميان فلاسفه و روانشناسان جای بسيار شايسته ای پيدا كرده است افراد بزرگی نظير اينشتاين ، ويليام جيمز ، الكسيس كارل ، برگسون ، يونگ و غير هم از آن دفاع كردهاند ، كه در اينجا مجال پرداختن به آن نيست ( 1 )
2 - راه خلقت يا راه آثار :
جهان و مخلوقات همواره آينه خدا نمای بشر بوده است . انسان كه با جهان روبرو میشود به حكم قدرت تعقل و تفكری كه در او هست از سه جهت مختلف انديشهاش متوجه واجب الوجود میگردد و ما به طور اجمال واختصار به آنها اشاره میكنيم
پاورقی :
1 - رجوع شود به جلد پنجم " اصول فلسفه و روش رئاليسم "
قرآن كريم داستان ابراهيم را در آغاز رشد عقلی وی برای افاده همين منظور بيان كرده است آنجا كه میفرمايد : « و كذلك نری ابراهيم ملكوت السموات و الأرض و ليكون من الموقنين فلماجن عليه الليل رأی كوكب ، قال هذا ربی فلما افل قال لا احب ا×فلين ، فلما رأی القمر بازعا قال هذا ربی ، فلما افل قال لئن لم يهدنی ربی عكونن من القوم الضالين فلما رأی الشمس بازغه قال هذا ربی ، هذا اكبر ، فلما افلت قال يا قوم انی بریء مما تشركون ، انی وجهت وجهی للذی فطر السموات والارض » « حنيفا و ما انا من المشركين »( سورهء انعام آيه 74 - 79 ) ( 1 ) ب - يكی ازمسائل فوق العاده قابل توجه برای بشر وجود نظامات و تشكيلات فوق العاده حيرت انگيز در جهان خلقت است . از زمين گرفته تا آسمان ، از ستارگان و خورشيدها و منظومههای شمسی گرفته تا ذرات و منظومه های اتمی ، از جماد گرفته تا نبات و حيوان و انسان همه دارای يك سلسله نظامات و تشكيلات میباشند
وضع قرار گرفتن اجزاء جهان در فاصلههای دور و نزديك نسبت به يكديگر و وضع " ساخت و كار " و مكانيزم آنها و نيز " سازواره " و تشكل و ارگانيسم درونی آنها نشان میدهد كه به خود وا گذاشته نيستند ، تدبير و حكمت و قوهء شاعری آنها را تحت تسخير و اراده و اختيار خود سازمان داده است .
پاورقی :
ترجمه :
1 - " و بدينسان به ابراهيم ملكوت آسمان ها و زمين را بنمايانيم تا
كه از يقين - آورندگان گردد
پس آنگاه كه تاريكی شب او را فرا گرفت ، ستارهای را ديده گفت اين
است پروردگار من ، پس من ، چون ستاره ناپديد شد گفت كه من امور ناپدار
و زائل شدنی را دوست ندارم
پس چون ماه تابان آشكار شد گفت اين است پروردگار من و چون ماه ( صبح
هنگام ) ناپديد شد گفت اگر پروردگار من مرا هدايت نكند بی ترديد از
زمرهء گمراهان خواهم بود پس چون خورشيد درخشيدن آغاز كرد گفت ايسنت
خدايم ، اين بزرگتر است . پس آن هنگام كه خورشيد نيز غروب نمود گفت :
ای قوم من ، همانا من از شما و از آنچه بدان ( در خدايتعالی ) شرك
میورزيد بيزار و بركنارم من بی هيچ آلايشی روی به سوی آن موجودی دارم كه
آفرينندهء آسمانها و زمين است و من از شرك ورزندگان نخواهم بود "
( ترجمه آيات از استاد نبوده و به متن اضافه گرديده است - ناشر )
بشر تنها خلقت بدنی خود را كه در نظر گيرد آن را به صورت يك ساختمان فوق العاده مجهز میبيند كه هر جزء و هر عضو و هر ذرهء آن روی حساب كار گذاشته شده است . هيچ چيز به غلط درجائی گذاشته نشده است . لازمه نبودن شعور در قوهء فاعلی عدم انتظام و وجود غلطهای بی منتها است ولی میبينيم كه درست بر عكس است ، هر چيزی در جای خود با توجه به قاعده و اثرش قرار گرفته است
تمثيل
فرض كنيد كارگر چاپخانهای در مقابل يك سلسله حروف الفبا به صورتهای مختلف يعنی حروف اول و وسط و آخر و مفرد قرار گرفته است . اين كارگر اگر حروف را طوری بچيند كه معنی و مفهوم و مقصودی از آن ها فهميده شود به طوری كه وقتی كه بر نتيجه كارش نظر كنيم ببينيم كه يك صفحه مطالب با معنی چيده است قهرا حكم میكنيم كه اين كارگر با سواد است ، ممكن نيست كه اين كارگر بی سواد و حروف نشناس باشد و دستش را بدون هيچ گونه عمد و قصد و توجه به نتيجهای به سوی حروف دراز كند به طور تصادف آن حروف با چنان نظمی به دست او بيايد كه نتيجهاش يك كتاب نظير گلستان سعدی باشد . و همچنين است كارگری كه ساختمان میسازد مطابق با اصول كامل مهندسی ، خود اين اثر طبعا حكايت میكند كه اين كارگر آگاهانه چنين كاری را انجام میدهد . امكان ندارد او نداند و نفهمد كه چه میكند و معذلك كاری چنين دانسته و فهميده به وجود آيداساسا ما به چه دليل میگوئيم بوعلی سينا فيلسوف و طبيعت بوده و سعدی اديب و باذوق ؟ آيا جز از راه آثار آنها است ، مادر مغز و انديشه بوعلی ياسعدی نبودهايم ، فقط آثار آنها را ديدهايم فرضا در زمان آنها میبوديم و از نزديك خود آنها را میديديم باز مستقيما راهی به مغز و انديشه آنها نداشتيم فقط گفتههای آنها را از زبان خودشان میشنيديم و يا نوشتههای آنها را در زير دست خود آنها میديديديم
اكنون اگر كسی ادعا كند كه بوعلی و سعدی فاقد معلومات و اطلاعات و استعداد فلسفی و ادبی بودهاند و خود به آنچه میگفته و مینوشتهاند آگاه نبودهاند ، ندانسته سخنانی میگفتند و به اين صورت در میآمده است و بدون توجه و عمد و قصد دست خود را به قلم و كاغذ میبردهاند و تصادفا آثاری به وجود آمده دارای اين همه معنی ، آيا ما هرگز قبول میكنيم ؟ ابدا
هر برگ درخت ، و هر پرده از پردههای چشم يك حيوان به اندازهء همه آثار بوعلی و سعدی نشانه از فكر و عمد و قصد و تدبير واراده دارد
پاورقی :
1 - گفت پروردگار ما كسی است كه خلقت خاص هر موجودی را به او عطا
فرموده است
طرز راه يابی اشياء به شكلی است كه نظامات داخلی اشياء با همه تجهيزات حيرت انگيز آنها برای اين كه بتوانند تا اين حد با راه و هدف خود آشنا باشند كافی نيست . بدين معنی كه اشياء و موجودات در عين اينكه از يك سازمان درونی برخوردارند ، نوعی بينش مرموز نيز آنها را هدايت میكند و آنها به مدد اين بينش راه خود را به سوی آينده میشناسند
فی المثل يك گلبول سفيد خون و يا يك حشرهء كوچك چنان با وظيفه و كار خود آشنا است كه گوئی تعليمات قبلی منظمی ديده است
يك ماشين ، هر اندازه دقيق ساخته شده باشد قادر به ابتكار و اختراع و پيدا كردن راههای نو و قادر به منطبق ساختن خود با محيط جديد و قادر به ايجاد اعضاء جديد و تكميل آنها نيست ، ولی در اشياء و بالخصوص در نباتات و حيوانات چنين چيزی هم مشاهده میشود . اين خود نشانه ديگری است بر اينكه قوهء مرموز و نيروی شاعری اشياء را با شكل مرموزی هدايت و رهبری میكند . مساله هدايت و راهيابی اشياء داستان مفصلی دارد كه اين جا مجال شرح و بسط آن نيست
قرآن كريم به اين اصل در آيات مختلفی اشاره میكند ، از جمله آنجا كه میفرمايد : « الذی قدر فهدی »( سورهء اعلی آيه 3 ) ( 1 ) و همچنين آنجا كه از زبان حضرت موسی ( ع ) خطاب به فرعون نقل میكند : « الذی اعطی كل شیء خلقه ثم هدی . »( سورهء طه آيه 50 ) ( 2 )
پاورقی :
1 - آن ( خدائی ) كه ( هر موجود را ) اندازه گيری معين فرموده سپس
هدايت نمود
2 - آن ( خدائی ) كه خلقت خاص هر موجودی را بدو بخشيد سپس او را (
برآن اساس ) هدايت نمود
3 - راه فلسفه
تا اينجا گفته شد كه از ميان راههای مختلف خداشناسی ، در راه اول ذهن انسان مستقيما و بلا واسطه ، بدون آنكه شیء يا اصلی را پايه قرار دهد ، وجود خداوند را ادراك میكند . اين ادراك از نوع ادراكات حسی است ( يك حس مرموز باطنی ) كه به نحو شهودی حاصل میشود ، راه دوم راه شناسايی مع الواسطه است كه در آن آثار و مخلوقات قرآن كريم آنها را آيات مینامد ، واسطهء اثبات قرار میگيرندراه سوم كه راه عقلی و فلسفی محض است . راهی است كه از مطالعه وجود و موجود به طور كلی طی میشود . در اينجا نيز مانند راه دوم نوعی استدلال در كار است و قهرا وجود خداوند مع الواسطه اثبات میشود اما آنچه كه واسطهء قرار میگيرد آيات و نشانهها نيستند بلكه يك سلسله اصول عقلی ( بديهی يا نظری ) هستند ( 1 ) در اين راه ، فيلسوف يك محاسبه كلی روی وجود و موجود میكند و میكوشد تااين محاسبه را تا آنجا كه ممكن است دقيقتر و تحليلی تر انجام دهد
فلاسفه در محاسبه كلی خود به اين نتيجه رسيدهاند كه وجود واجب الوجود ، ضروری است ، به اين معنی كه اگر واجب الوجود نبود هيچ چيز نبود ، و چون چيز ، بلكه چيزهائی هست پس واجب الوجود نيز هست
فلاسفه اين مطلب را با استدلال های مختلف ذكر كردهاند كه برخی از آنها در اشعار منظومه كه به زودی تفسير خواهيم كرد آمده است. در اين مقدمه ما
پاورقی : 1 - برخی ادعا میكنند كه هيچ اصل بديهی عقلی وجود ندارد و هر مطلبی كه ما قبول میكنيم يا بايد مستقيما محسوس و مشهود باشد و يا بايد با دليل اثبات شده باشد . اما >
است يا متعدد ، ؟ مجرد است يا مادی ؟ چه صفاتی دارد ؟ در مراحل بعدی و با براهين جداگانه اثبات میشود . دو برهان ذيل را با توجه به اين نكته بايد مورد توجه قرار داد ، در منظومه يكی از اين دو برهان كه همان برهان " صديقين " است ذكر شده استبرهان سينوی
بوعلی ، فيلسوف و طبيب بزرگ اسلامی محاسبه عقلی و فيلسوفانه خويش را از راه تقسيم موجود به واجب الوجود و ممكن الوجود ، و استلزام ممكن الوجود واجب الوجود را انجام داده استوی میگويد : موجود به حسب فرض عقلی يا واجب الوجود است يا ممكن الوجود . يعنی هر چيزی كه موجود است اگر نسبت ذات او را با موجود بودن و موجود نبودن در نظر بگيريم به حكم بديهی عقلی دارای يكی از دوحالت ذيل خواهد بود : الف - اينكه موجود بودن از ذات او تفكيك ناپذير است ، به عبارت ديگر موجود بودن ضروری ذات او است ، آن چنان كه فی المثل زوج بودن از عدد چهار تفكيك ناپذير است و ضروری ذات عدد چهار است و آن چنان كه صد و هشتاد درجه بودن مجموع زوايای مثلث از ذات مثلث تفكيك ناپذير است و ضروری ذات او است . چنين موجودی به حسب تعريف واجب الوجود است
ب - اين كه موجود بودن از ذات او تفكيك پذير است يعنی هيچ گونه امتناعی ندارد كه آن چيز موجود نباشد و به عبارت ديگر موجود بودن برای ذات او ضروری نيست . ذات او ذاتی است كه نه ايجاب میكند موجود باشد و نه ايجاب میكند معدوم باشد ، آن چنان كه جفت بودن برای گردو ، مقدار و مساحت معين و يا شكل كره يا مكعب يا استوانه داشتن برای جسم ضروری نيست و از جسم قابل تفكيك است ، چنين موجودی به حسب تعريف ممكن الوجود است
اكنون كه دانستيم موجود بلكه موجوداتی در جهان هست و موجود به حسب فرض عقلی از يكی از دو قسم بالا خارج نيست ، میگوئيم هر موجودی را كه در نظر بگيريم يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود . اگر واجب الوجود است مدعای ما كه در حال حاضر اين است كه جهان هستی از واجب الوجود خالی نيست ثابت میشود ( 1 ) و اگر ممكن الوجود است بايد واجب الوجودی در كار باشد تا اين ممكن الوجود موجود شود . زيرا ممكن الوجود به حسب فرض از ناحيه ذات خود ايجاب نمیكند كه موجود يا معدوم باشد ، پس موجود بودن و موجود نبودن او وابسته است به علتی خارج از او و با موجود بودن آن علت ، از موجود میشود و با نبودن آن معدوم میگردد . پس آن علت را مورد بررسی قرار میدهيم و همين دو فرض را درباره او اجراء میكنيم زيرا آن علت يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود . اگر واجب الوجود است مدعای ما ثابت است و اگر ممكن الوجود است نيازمند به علت ديگری است كه آن نيز ، يا واجب الوجود است و يا ممكن الوجود و اگر ممكن الوجود است نيازمند به علت ديگری و همين طور ، و بالاخرهبايد منتهی شود به واجب الوجود ، زيرا اگر منتهی نشود تسلسل علل غير متناهيه لازم میآيد و در مباحث علت و معلول اثبات شده است كه تسلسل علل غير متناهيه ممتنع است
پاورقی :
1 - همان طوری كه قبلا اشاره كرديم ما در اين مرحله هنوز در مقام اثبات
وجود واجب الوجود در مقابل نفی واجب الوجود و ادعای اينكه واجب
الوجودی در جهان نيست میباشيم
اما اينكه واجب الوجود يكی است يا بيشتر ؟ و هم اينكه آيا واجب
الوجود از سنخ جسم و ماده است يا مجرد از ماده است و ديگر اينكه چه
صفات ثبوتيه و چه صفات سلبيه بايد داشته باشد به تدريج مرحله به مرحله
در مراحل بعد اثبات میشود
بوعلی سينا در نمط چهارم كتاب " اشارات " ، اين برهان را ذكر كرده است و آن را بهترين برهان دانسته است ، زيرا در اين برهان فقط يك محاسبه عقلی ما را به نتيجه رسانده است و مقدمهای كه در آن به كار رفته و مفروض و مسلم گرفته شده اين است كه اجمالا موجودی در جهان است و جهان - بر خلاف ادعای سوفسطائيان - پوچ در پوچ و هيچ در هيچ نيست ، و البته اين مقدمه بديهی مرز فلسفه و سفسطه است و از بديهیترين بديهيات است
و هيچ موجودی از موجودات مقدمه قرار داده نشده است يعنی چنين نيست كه وجود موجود خاصی از قبيل انسان ، حيوان ، زمين ، آسمان و يا هر چيز ديگر قبلا قطعی و مسلم گرفته شده باشد و سپس آن موجود خاص پايه و مبنا و نردبان برای اثبات ذات حق قرار گرفته باشد و در نتيجه وجود شیء ديگر از وجود باری تعالی قطعی تر و مسلم تر فرض شده باشد . خير ، هيچ موجودی از موجودات پايه و پله و نردبان قرار نگرفته است . آنچه قبلا قطعی و مسلم گرفته شده است چند اصل كلی و قاعدهء عقلی است
1 - اجمالا موجود و بلكه موجوداتی در جهان هست ، جهان هيچ در هيچ نيست
2 - موجود به حصر عقلی يا واجب است ياممكن
3 - ممكن در وجود خود نيازمند به علت موجده است
4 - سلسله علل ممكنات بايد به واجب منتهی شود ، زيرا تسلسل محال است ، بوعلی فقط به همين جهت كه موجودی خاص پله و نردبان اثبات واجب قرار نگرفته است اين برهان را " برهان صديقين " خوانده است . و مدعی شده است كه در واقع خود واجب دليل خودش قرار گرفته است . آفتاب آمد ، دليل آفتاب
ولی صدرالمتألهين معتقد است كه با اين كه برهان بوعلی برهان تمامی است عالیترين برهان نيست ، عالیترين برهان كه شايسته است برهان صديقين ناميده شود برهان ديگری است و ما ضمن شرح اشعار منظومه از آن ياد میكنيم . ( 1 )
پاورقی :
1 - برهان صديقين كه صدرالمتألهين اقامه كرده است مبتنی بر دو اصل
اساسی فلسفه او ، اصالت وجود و وحدت وجود است . و اينك تقرير برهان :
اين برهان به مقدمه نياز دارد :
مقدمه اول اين است كه چنانكه در محل خود ثابت شده است ، ماهيات
اموری اعتباری هستند ، و آن چيزی كه قطع نظر از اعتبار ذهنی متحقق است و
واقعيت دار است و بلكه عين تحقق و واقعيت است وجود و هستی است . (
اين مساله همان است كه " اصالت وجود " ناميده میشود ، و صدرالمتألهين
در ميان فلاسفه ، قهرمان اين مساله به شمار میرود . يعنی او است كه اين
مساله را برای اولين بار به اين صورت طرح كرده و براهين محكمی بر آن
اقامه نموده است . جای اين مساله در امور عامه است ، نه الهيات
بالمعنی الاخص )
مقدمه دوم اين است كه وجود - كه بنا بر اصالت وجود ، متحقق است و
بلكه عين تحقق است ، و حقيقت است و بلكه جز وجود چيزی نيست - در ذات
خود اقتضا دارد وحدت را . يعنی حقيقت وجود ، اولا حقيقت واحد است نه
حقيقت های متباينه و به تعبير ديگر ( اگر چه تعبير نارسائی است ) ،
حقيقت وجود طبيعت واحد دارد نه طبايع متعدده . و ثانيا اين حقيقت در
ذات خود از آن جهت كه وجود است وحدت را اقتضا میكند ، پس هر چه را
حقيقت فرض كنيم بازگشتش به همان حقيقت وحدانی است . يعنی هر چه هست
همان حقيقت وجود ، و يا شئون و تجليات وجود است و به هر حال ثانی برای
او نيست . >
پاورقی :
> پس بنا بر مقدمه اول حقيقت وجود ، اصيل است و حقيقی و بلكه عين
تحقق است و بنابر مقدمه دوم ، واحد است و ثانی ندارد ، خودش است و
شئون خودش و بس . اكنون میگوئيم اين حقيقت يا واجب است يا ممكن
اگر واجب است فهوالمطلوب ، و اگر ممكن است پس قائم به غير است
ولی فرض اين است كه حقيقت وجود ، ثانی ندارد ( ليس فی الوجود غير
حقيقه الوجود ديار ) ، پس اگر قائم به چيزی باشد بايد قائم به چيزی باشد
بايد قائم به خود باشد . پس حقيقت وجود ، ماورائی ندارد تا قائم به آن
ماوراء باشد . پس حقيقت وجود ، واجب است ، حاجی هم میگويد :
| ثم الوجود ان كان واجبا فهو |
| و مع الامكان قد استلزمه |
با اين بيان روشن شد كه فيلسوف ، كه با ديد فيلسوفانه در جهان هستی تامل كرده و انديشه دقيق و رقيق فلسفی را بكار میاندازد ، آنچه را كه در قدم اول كشف میكند حقيقت وجوبيه است و پس از آن بايد در جستجوی ممكنات برآيد و اگر بخواهد همان سير عقلانی فلسفی را ادامه دهد ناگزير است از اينكه ذات واجب الوجود را پله و نردبان قرار دهد برای اثبات وجود ممكنات . ولی البته از نظر فيلسوف ، ممكنات به منزله ثانی وجود پروردگار نيستند ، بلكه از قبيل شئون و تجليات ذات پروردگارند ، كه اگر
چه آنها در مرتبه ذات حق نيستند ولی ذات حق در مرتبه آنها است . هو معكم اين ما كنتم . »( سوره حديد - آيه 4 ) ما يكون من نجوی ثلثه الا
هو رابعهم و لا خمسه الا هو سادسهم . »( سورهء مجادله - آيه 7 )
اين برهان ، دو ويژگی دارد . يكی اينكه نيازی به استناد به امتناع دور
و تسلسل نيست و فرضا هم كسی در امتناع دور و تسلسل ترديد داشته باشد در
اين برهان خللی وارد نمیشود . و ديگر اينكه هيچ شيئی از اشياء و هيچ
مخلوقی از مخلوقات واسطه برای اثبات ذات واجب الوجود قرار نگرفته
است . و به عبارت ديگر عالم واسطهء اثبات ذات حق قرار نگرفته است
من دل علی ذاته بذاته و تنزه عن مجانه مخلوقاته » ( دعای صباح )
ای كسی كه ذاتش دلالت كند بر ذاتش و منزه است از مجانست مخلوقاتش


