![]() |
غرر3 در رفع تشكيكها از غايت
| يليق ان نذب عن امر العبث |
| اذ دون غاية يظن ان حدث |
| فغاية فيما اليه الحركة |
| و ما لاجله غدت مشتركة |
| فغاية العاملة أوليهما |
| و ربما شوقية غيی كما |
| من حيز بحيز سأما ترد |
| و ربما غايتها لا تتحد |
كلمه غايت به دومعنی اطلاق میگردد : يكی به معنی ما اليه الحركة ( چيزی كه حركت به سوی او است ) و ديگری به معنی مالاجله الحركة ( چيزی كه حركت برای او است ) وكلمه غايت مشترك است ميان اين دومعنی
غايت قوه عامله ، معنی اول است و گاهی همين معنی اول غايت قوه شوقيه نيز واقع میگردد ، مثل اينكه : تو از يك مكان به علت سئامت ( يعنی ملول شدن ) به مكان ديگر وارد میشوی .
و گاهی غايت اين دو يكی نيست شرح : چنانكه سابقا اشاره كرديم اين قسمت جواب شبههای است در مورد اصل علت غائی از راه افعالی كه عبث ناميده میشود
خلاصه شبهه اينكه شما گفتيد كه در عالم هستی هيچ معلولی بدون غايت و هدف به وجود نمیآيد ، يكی از موارد نقض اين سخن وجود كارهای عبث در حوزه وجود انسان است . زيرا آدمی بسياری از كارها را انجام میدهد كه خود وی و نيز عقلای ديگر آن كار را عبث وبيهوده مینامند . ولهذا ما میبينيم كه در هر زبانی واژه مخصوصی برای اين معنی وضع شده است و مثلا در فارسی كلماتی از قبيل " بيهوده " و " گزاف " و در عربی كلماتی از قبيل " لغو " و " عبث " و امثال اينها به كار میرود . و اگر بخواهيم اين واژهها را تعريف كنيم معنیئی جز " بی غايت بودن " ندارند ، پس اين سخن كه گفته میشود هيچ كاری در جهان بدون غايت و هدف نيست درست به نظر نمیرسد
تقرير جامعتر اشكال بطوری كه يكجا شامل عبث واتفاق بشود چنين است : اگر اصل علت غائی صحيح باشد بايد هر كاری برای نتيجهای بوده باشد و به عبارت ديگر لازم است بين هر كار و يك چيز ديگر به نام فايده و نتيجه رابطهای از نوع رابطه مقدمه و نتيجه يعنی يك رابطه غير قابل تخلف وجود داشته باشد . بر اساس اصل علت غائی بايد نه بتوان كاری فرض كرد كه مقدمه امر ديگری نباشد و نه بتوان چيزی را فرض كرد كه بدون آنكه مقدمه مخصوص آن به وجود آمده باشد آن چيزبه وجود آيد و حال آنكه عملا میبينيم كه اين هر دو قسم در عالم وجود واقعيت دارد
اولی عبارت است از يك سلسله كارها در حوزه وجود انسان كه به نام " عبث " ناميده میشود . هر كس میداند بسياری از كارها كه از يك فرد صادر میشود ، اگراز كننده آن كار پرسيده شود كه اين كار را برای چه انجام دادی میگويد ، برای هيچ چيز ، بيهوده بود ، همچنانكه بسياری از رسوم و عرفيات كه در يك اجتماع معمول میگردد و مردم ملتزم به آنها هستند دليلی جز مرسوم و معمول بودن ندارند
دومی عبارت است اموری كه به نام " اتفاق " ناميده میشود . میدانيم بسياری از چيزها به دنبال مقدمه مربوط و مخصوص به خود آنها پديد میآيند و آن مقدمه راه رسيدن به آن چيز است ، اين سلسله امور طبيعی و غير اتفاقی است . مثلا اگر ظرف آب را روی آتش بگذاريم و حرارت دهيم تدريجا گرم و گرمتر میشود و سپس به جوش آمده و تدريجا تبديل به بخار میگردد . در اينجا نمیتوان گفت آب را روی آتش گذاشتم ، اتفاقا گرم شد . و همچنين اگر كسی از تهران به قم حركت كند خواه ناخواه به گردنه حسن آباد میرسد و اگر ادامه دهد خواه ناخواه به قم میرسد ، اينگونه امور را نمیتوان امور اتفاقی ناميد . ولی پارهای از امور به وجود میآيند بدون آنكه مقدمه مخصوص و مربوط در كار باشد ، مثل اينكه در بين راه مسافرت تهران به قم در يك نقطه فرود آيد و دوست ديرينش نيز كه از شيراز میآمده در همان نقطه فرود آيد و يكديگر را ملاقات كنند و يا اينكه برای خريد با بازار میرود و اتفاقا به كسی كه سالها در جستجوی او بوده و برای يافتن او پولها خرج كرده ، برخورد میكند . در اين گونه موارد میگويد به قم میرفتم اتفاقا درفلان نقطه با فلانی ملاقات كردم يا میگويد برای خريد بازار رفتم و اتفاقا كسی را كه سالها درپی او بودم در آنجا ديدم . و همچنين است مثل كسی كه در خانه خود چاه آبی حفر میكند و اتفاقا به گنج برخورد میكند
برای پاسخ به ايراد اول ، يعنی شبه " عبث " طبق بيانی كه حاجی سبزواریدر اشعار گذشته كرده است لازم است مقدماتی را ذكر كنيم :
مقدمه اول :
كلمه غايت اصطلاحا به دو معنی اطلاق میگردد : يكی " مااليه الحركة " يعنی آن چيزی كه حركت به سوی او است ، و ديگر " ما عجله الحركة " يعنی چيزی كه حركت برای او استتوضيح مطالب اينكه حركت از حقايقی است كه بستگی دارد به چند چيز كه از جمله " فاعل " و از آن جمله " غايت " است . فاعل يعنی به وجود آورنده حركت و اما غايت يعنی جهتی كه حركت بسوی آن است
توضيح مطلب اينكه آنچه در جهان حادث میگردد به دو نحو ممكن است فرض حدوث برای او بشود : 1 - يكی اينكه " دفعی الوجود " و " آنی الوجود " باشد ، يعنی وجودش در " آن " ( نه در زمان ) پديد آيد . مثلا اگر دو جسم را فرض كنيم كه از يكديگر جدا هستند و بعد به يكديگر برسند به طوری كه بين آنها تماس پيدا شود و فرض كنيم كه اين هر دو جسم كروی شكل هستند اين تماس و ملاقات در " آن " صورت میگيرد نه در " زمان " . يعنی چنين نيست كه اين تماس و ملاقات مدتی لازم داشته باشد ولو آنكه آن مدت را بسيار اندك فرض كنيم ، بلكه اساسا مدت ندارد و اين ملاقات قابل انقسام به قسمت اولی و دومی نيست ، اين گونه امور را میگوئيم امور " دفعی الوجود " و " آنی الوجود "
2 - يك نحو ديگر اين است كه تدريجی الوجود باشد ، يعنی وجودش مدت و زمان بخواهد و قهرا وجودش قابل انقسام به حسب زمان بوده باشد به طوری كه بشود گفت كه قسمتی از آن در قسمتی از زمان و تمام آن در تمام زمان صورت گرفت و به عبارت ديگر وجودش به نحو حركت است
اكنون كه اين معنی دانسته شد میگوئيم كه حركت عبارت است از اينكه وجود شیء تدريجی بوده باشد و همين كه وجود شیء تدريجی شد قهرا برای آن وجود ، ابتداء و انتها و وسط ، ولو ابتدا و انتها و وسط نسبی میتوان فرض كرد . و به عبارت ديگر اين وجود از سوئی به سوئی است ، برخلاف قسم اول كه در آنجا چيزی متوجه چيز ديگر نيست ، يعنی آن تماس و ملاقات حقيقتی نيست كه خود آن حقيقت در ذات خود توجه از سوئی به سوئی باشد و رو به جهتی باشد ، و از اين بالاتر آن حقيقت دارای كميت و قابل انقسام به اجزاء و ابعاض نيست تا چه رسد به اينكه دارای جهت بوده باشد ، يعنی كميت جهت دار بوده باشد . اين حقيقت امری است كه در ذات و حقيقت و وجود خود بسيط و يگانه است و اما در قسم دوم سوی و جهت و خط سير معين داشتن و رو به طرف معين داشتن ، مقوم حقيقت ذات او او است ، لهذا میگوئيم حركت بدون " مااليه الحركه " معنی ندارد وامااينكه آيا " مااليه الحركه " يك نقطه ثابت است يا غير ثابت و اينكه آيا هر مرتبهای از حركت غايت است برای مرتبه قبلی و يا حتما لازم است كه تمام مراتب حركت غايتی در ماوراء خود داشته باشد ، مطلبی است كه لزومی ندارد فعلا وارد آن بشويم
معنی ديگر غايت " ما لاجله الحركه " است ، يعنی آن چيزی كه حركت به خاطر او صورت میگيرد . غايت به اين معنی ممكن است چيزی باشد مغاير بامعنی اولی و چيزی باشد كه حركت در ذات خود متقنوم به او نيست و به او بستگی ندارد و بلكه ممكن است اصلا حركتی در كار نباشد . يعنی غايت به معنی دوم را نبايد به تعريقی كه در بالا گفته شد ( ما عجله الحركه ) محدود كنيم ، بلكه بايد آن را تعميم داده و بگوئيم " ما لاجله الشیء ) كه شامل غير حركت نيز بشود . يعنی ممكنو به عبارت ديگر وجودش به نحو حركت است
پس فرق است بين غايت به معنی اول و بين غايت به معنی دوم . ولی اين نكته نيز ناگفته نماند كه دو امر منفصل و جدا از هم كه بين آنها رابطه خاص مقدمه و ذی المقدمه نباشد و يكی بالذات منتقل شونده به ديگری نباشد نمیتوان به صرف اينكه فرض شود كه منظور فاعل از ايجاد يكی از آنها ، ديگری بوده است يكی را غايت ديگری بدانيم ، بالاخره بايد حركتی باشد و تدرج و انتهائی باشد ، ولو اينكه اين حركت درنفس فاعل باشد
مقدمه دوم :
در وجود انسان قوای مختلفی وجود دارد ، اما اينكه عدد اين قوا چقدراست و با چه مقياسی میتوان اينها را شماره كرد بحث مفصلی در مباحث نفس در اين زمينه هست و شايد ازهمه مفصلتر درميان قدما بحثی است كه در اوئل سفر نفس " اسفار " ايراد شده است . علماء معرفه النفس جديد نيز در مقام شمردن قوای وجود انسان برآمدهاندقدما در مقام دسته بندی قوای وجود انسان گفتهاند قوای وجود انسان از نظر كلی سه دسته است : قوای عامله ، قوای شوقيه ، قوای مدركه
قوای عامله عبارت است از نيروهائی كه در عضلات بدن پخش شده است كه مبدأ حركاتی در بدن میگردد . مثلا بازو حركت میكند ، انگشتان هر يك جدا جدا حركت میكنند ، پاها حركت میكنند ، فك پايين حركت میكند ، سر ، روی گردن حركت میكند ، پلكها حركت میكنند ، قلب و كبد و كليه و روده و معده همه حركاتی دارند . همه اين حركات در اثر قوائی كه به وسيله اعصابیكه اعصاب حركت ناميده میشوند در عضلات گذاشته شده است . اين قوا كه مبدأ حركاتی در اعضاء بدن میباشند قوای عامله ناميده میشوند
اين نكته نيز ناگفته نماند كه قوای طبيعی كه منشا حركات عضوی میگردند بعضی از آنها تحت فرمان اراده میباشند وبعضی نمیباشند . مثلا حركات دست و پا و انگشتان تحت فرمان اراده هستند ، اما حركات قلب و معده و روده و امثال اينها تحت فرمان اراده نيستند و اين تفاوت ميان دو نوع قوه عامله جهت و علتی دارد كه بعدا توضيح خواهيم داد . پس قوای عامله بر دو قسم است : ارادی و غير ارادی . و نيز ممكن است كه اصطلاح قوه عامله را اختصاص بدهيم به قسم ارادی و بگوئيم مقصود از قوای عامله قوائی است كه درعضلات بدن پخش است و تحت نفوذ اراده قرار دارد ( نه قوای فعالهای كه در بدن هست ولی تحت تاثير اراده نيست مثل قوای جذب و هضم و استحاله ) مانند قوائی كه در عضلات دست و پا است كه آنها را به حركت در میآورد ، يا در زبان است و آنرا به گردش در میآورد ، و يا در چشم است كه آنرا به چپ و راست و پايين و بالا متمايل میكند و امثال اينها . فقط اين دسته از قوا كه تحت فرمان اراده میباشند به منزله مركب وجود انسان هستند و شايد به همين جهت كلمه عامله كه جمعش عوامل است به كار برده شده است ، زيرا در لغت به چهار پايان باركش و سواری ده ، عوامل میگويند
قوای شوقيه عبارت است از مبادی ميلها و تمايلات طبيعی يا اكتسابی كه در وجود انسان هست ، مثل ميل به خوردن و پوشيدن و استراحت كردن و ميل به مقام و كاميابی جنسی و تمايلات پدری و فرزندی و تمايل به نوع دوستی و تمايل به علم و حقيقت جوئی و تمايل به پرستش ( تمايل دينی ) و هنر و صنعت و آفرينندگی و امثال اينها كه هر يك از اين ميلها ناشی از يك مبدا و قوهای است در وجودانسان كه اين ميلها و هيجانها را به وجود میآورد . اينگونه قوا را قوای شوقيه مینامند . ( 1 ) قوای مدركه عبارت است از قوائی كه كار آنها درك كردن و اطلاع رساندن به ذهن است و يا كارشان تجزيه و تحليل و تفصيل و تركيب صور ذهنی يا حفظ و نگهداری آنها است مثل حواس ظاهری ( مانند باصره و سامعه ) و حواس باطنی ( مانند قوه خيال و حافظه ) و قوه عقل و تفكر ، كه كار و حدود اينها در محل خود روشن شده است
در هر كاری از كارهای ارادی ما اين هر سه قوه دخالت دارند ، مثل آمدن و رفتن و سخن گفتن و نوشتن و غذا خوردن و هر نوع فعل ارادی كه در حوزهء وجود ما پديد میآيد
مقدمه سوم :
حكماء جملهای دارند كه میگويند : " العامله تحت الشوقيه و الشوقيه تحت المدركه " يعنی قوهء عامله تحت تاثير و نفوذ قوهء شوقيه است و قوهء شوقيه تحت تاثير قوهء مدركه است . مقصود اين است كه قوهء مدركه است كه قوهء شوقيه را بر میانگيزد و ميل را تحريك میكند ( اول ديده میبيند و بعد دل ياد میكند و مايل میگردد ) ، و قوهء شوقيه است كه قوهء عامله را بر میانگيزد و تحريك میكند تا منتهی به عمل میگرددهر فعل و عمل اختياری مستقيما و بلا واسطه از قوهء عامله ناشی میشود ، ولی خود قوهء عامله را قوهء شوقيه به حركت واداشته و از قوه به فعل میرساند ، وباز قوهء مدركه است كه قوهء شوقيه را تحريك میكند .
پاورقی :
1 - شيخ الرئيس در " شفا " قوای شوقيه و عامله را قوای محركه خوانده
است ، قوای شوقيه را محركه باعثه و قوای عامله را محركه عامله ناميده
است
كار قوای مدركه اطلاع رساندن و ساير كارهای اطلاعاتی و به حركت در آوردن قوای شوقيه است و كار قوای شوقيه به حركت در آوردن و بر انگيختن قوای عامله و كار قوای عامله به حركت در آوردن بدن يا يك عضو از اعضاء بدن است . از اين رو است كه حكماء میگويند " العامله تحت الشوقيه والشوقيه تحت المدركه "
فرض كنيد شما در پيادهرو خيابان حركت میكنيد ، در اين بين چشمتان به كتابی ، در ويترين يك كتابفروشی میافتد . نام كتاب و نام مولف و موضوع بحث كه بر روی كتاب نوشته شده است نظر شما را جلب میكند ، سپس به سمت كتاب فروشی رفته و كتاب را میگيريد و باز میكنيد و فهرست مطالب آن را میبينيد ، آنگاه رغبت خريدن آن كتاب در شما پديد آمده و قيمت آنرا پرداخت كرده و از آنجا خارج میشويد . در اين مثال قوهء مدركه ( حس باصره ) وجود چنين كتابی را به ذهن شما اطلاع داده و در اثر اين اطلاع ميل و شوق شما بر انگيخته شده و انديشه خريدن آن در شما پيدا میشود . در اثر اين شوق مسير خود را تغيير داده ، به طرف كتاب رفته تا بالاخره كتاب را خريده و از آنجا خارج میشويد . پس اين قوهء مدركه بوده كه شوق را در شما بر انگيخته است ، و اين شوق و اراده بوده كه پا را به سوی مغازه به حركت در آورده و زبان را به گفتگو و مذاكره در مورد قيمت كتاب وادار كرده و دست را به جيب برده و انواع ريزه كاریهای ديگر را سبب شده است
از آنچه گفته شده معلوم شد كه اين قوای مختلف كه در وجود انسان يا حيوان فعاليت میكنند فعاليتشان در عرض يكديگر نيست ، بلكه در طول يكديگر است . يعنی چنين نيست كه همه مستقيما و مشتركا در فعل اثر داشته باشند ، بلكه آنچه مستقيما اثر دارد قوای عامله است و قوای شوقيه در قوای عامله اثر میگذارد و باز قوای مدركه در قوای شوقيه اثر میكند ، پس در حقيقت سلسلهای از علل را تشكيل میدهند . ذكر اين نكته لازم است كه در ميان قوای ادراكی آن چيزی كه از مبادی فعل است يعنی آن چيزی كه قوای شوقيه و اراده را به حركت در میآورد قوهء خياليه و قوهء عاقله است ، قوهء خيال تمايلات شوقی و حيوانی را بر میانگيزد و قوهء عقلانی اراده عقلانی را . اين مطلب نيازمند به بحث طولانی است كه اكنون جای آن نيست . اجمالا اينكه " شوق " جزئی و حيوانی است و " اراده " كلی و انسانی است ، شوق مبداء فعاليتهای التذاذی و اراده مبداء فعاليتهای تدبيری است
مقدمه چهارم :
قوای مدركه به نوبه خود سه يا چهار مرتبه دارند : مرتبه احساس ، مرتبه خيال ، مرتبه عاقله ( بعضی قوهء واهمه را مرتبه جداگانه گرفتهاند ) . ( 1 )مقدمه پنجم :
اين نكته واضح است كه اينكه در گذشت گفته شد هر فعلی غايتی دارد بهاين معنی است كه هر فعل و يا هر فاعلی غايت خاص مربوطه به خود دارد ، يعنی از هر فعل و هر فاعلی همان غايت مربوط به خود آنرا میبايست انتظار داشت . پس اكنون كه شناختيم كه به طور كلی قوای وجود انسان چند دسته است : مدركه و شوقيه و عامله ، و هر يك از اينها انواع و مدارج مختلف دارند بايد توجه شود كه از هر قوهای همان غايت مربوط به خود او را میبايست انتظار داشت ، نه غايتی را كه مربوط به قوهء ديگری است مثلا از قوهء عامله نمیتوان انتظار غايت قوهء شوقيه را داشت ، و از قوهء شوقيه انتظار غايت قوهء مدركه ، و از قوهء مدركه احساس غايت قوهء مدركه خيالی ، و از قوهء مدركه خيالی غايت قوهء مدركه عقلی را . پس هر قوهای برای خود غايتی دارد . ضمنا اين نكته معلوم باشد كه قوای فعاله ماديه هميشه بين القوه و الفعل میباشند و معنی اينكه فاعل غايت دارد اين است كه فاعل میخواهد با تسبيب به غايت خود و فعليت خود برسد
پاورقی :
1 - در اينجا لزومی ندارد كه بيش از اين دربارهء مراتب ادراك سخن
گفته شود . برای توضيح بيشتر به مبحث " اتحاد عقل و عاقل و معقول " و
مبحث " معقولات ثانيه " مراجع شود
مقدمه ششم :
ممكن است بين جميع قوای نامبرده هماهنگی و همكاری بوده باشد و ممكن است هماهنگی كامل نبوده باشد . مثلا ممكن است به وسيله قوای عامله فعلی از انسان صادر شود و مسبوق به شوق و رغبت و اراده باشد و اين شوق و رغبت و اراده نيز مسبوق به تصويب عقل و فكر بوده باشد . مثلا فرض كنيم انسان واقعا گرسنه است ، و غذای سالم و مشروع و بلا مانعی هم هست و میخواهد آن را بخورد . اين عمل به وسيله قوه عامله صادر میشود و موافق با ميل و رغبت و طبيعت است و با عقل و ادراك و اراده اخلاقی نيز همراه است يعنی مورد تصويب قوه مدركه نيز هست . در اينگونه موارد هماهنگی كامل بين قوای عامله و شوقيه و مدركه بر قرار است . اما گاهی ممكن است كه انسان عملی را از روی اجبار و كراهت انجام دهد ، مثلااز ترس جانش كار كند ، در اينجا قوه عامله و قوه عاقله در كار هست ولی قوهء شوقيه ( طبق تحقيقی كه در فرق بين شوق و اراده شده است ) در كار نيست . و گاهی ممكن است عمل موافق شوق و رغبت نيز باشد ولی موافق عقل نباشد . مثلا انسان به حسب عقل میيابد كه مصلحت بر اين است كه از خواب و تفريح بكاهدو به درس و تحصيل بيفزايد ، ( ولی طبع او به تفريح و گردش متمايل است ) يعنی مقتضای طبع چيزی است و مقتضای عقل چيز ديگر ، پس هماهنگی بين قوا نيستو گاهی ممكن است يكی از قوا هيچ گونه تحرك و فعاليت نداشته باشد ولی قوهء ديگر فعاليت داشته باشد . در اينجا علت ناهماهنگی تناقض و كشمكش بين دو قوه نيست ، بلكه علت ، سكون و ركود يك قوه و يكه تازی قوهء ديگر است مانند كارهائی كه طفل به حكم طبع انجام میدهد ، مثلا وقت مدرسه را به بازی میپردازد و هنوز رشد عقلی پيدا نكرده است كه بفهمد و بداند بازی در اين وقت بر خلاف مصلحت است
مقدمه هفتم ( 1 )
در مقدمه اول گفتيم كه غايت به دو معنی است ، يكی " مااليه الحركه و يكی ما عجله الحركه " . اكنون همين مطلب را به تعبير ديگر میگوئيم كه غايت بر دو قسم است ، يا غايت فعل است ( به شرط آن كه فعل تدريجی و از نوع حركت باشد ) و يا غايت فاعل است . غايت فعل عبارت است از آن چيزی كه فعل به او منتهی میشود ( ما اليه الحركه ) ، و غايت فاعل عبارت است از آن چيزی كه فاعل ، فعل را به خاطر آن چيز انجام میدهد ( ما عجله الحركه ) . و به عبارت ديگر چنان كه درييش گفتيم غايت فاعل آن است كه فاعل ( كه خود امری بين القوه والفعل است ) به او منتقل میشود .
پاورقی :
1 - اين مقدمه توضيحی است برای مقدمه اول و بعضی مقدمات ديگر
توضيح مطلب اينكه غايت هر يك از فاعلها همچنان كه گفتيم به معنی ما عجله الوجود است . اكنون بايد فاعليت هر قوه ای را بشناسيم و بدانيم كه هر يك از اين فاعلهای طولی چه فعاليتی میكنند و آن فعاليت را برای چه منظوری انجام میدهند . اما فعاليت قوهء عامله عبارت است از ايجاد همان حركت مفروض و فعاليت قوهء شوقيه عبارت است از بعث و تحريك قوهء عامله و فعاليت قوهء مدركه عبارت است از ايجاد شوق و ميل و اراده
اكنون كه معنی غايت را دانستيم و نوع فعاليت فاعل ها را شناختيم بايد بدانيم كه قوهء مدركه كه چرا و به چه منظوری ايجاد شوق میكند و قوهء شوقيه چرا و به چه منظوری قوه عامله را بعث و تحريك میكند و قوهء عامله چرا و به چه منظوری حركت خارجی عضوی را ايجاد میكند
پاسخ اين است كه غايت قوای عامله همواره ما اليه الحركه است ، از اين نظر كه قوای عامله انسانی در حكم طبايع جماديه است . و اما غايت قوهء شوقيه لذت جزئی است و غايت قوهء خيال تحريك شوق است و به اعتباری میتوان گفت كه غايت قوهء خيال نيز لذت جزئی است . و اما غايت قوه عاقله رسيدن به مصالح كليه راجحه است كه جوانب مختلف سعادت در آن ملاحظه شده باشد
مطلبی كه هست اين است كه هر قوهای از قوا میخواهد به كمال مناسب خود برسد مثلا قوهء شوقيه میخواهد به امری برسد كه از آن لذت بيشتر ببرد ، پس در حقيقت فعاليت میكند برای اينكه چيزی را به وجود بياورد كه به آن چيز شوق دارد
اكنون مطابق آنچه در " منظومه " آمده است مثالهائی ذكر میكنيم : فرض كنيد شما از نقطهای حركت كرده و به نقطه ديگر میرويد . در اينجا ممكن است حركت شما به يكی از دو منظور بوده باشد ، يكی اينكه هدف شما صرفا قرار گرفتن در نقطه دوم است زيرا از بودن در نقطه اول خسته شدهايد ، پس آنچه كه به آن شوق داريد فقط انتقال از مكانی به مكان ديگر است ، كه غالب مسافرتهائی كه مردم به اصطلاح برای تغيير آب و هوا انجامیدهند از اين قبيل است . و گاهی هم علت انتقال و مسافرت شما به نقطه ديگر و به شهری ديگر كاری است كه شرايطش در آنجا فراهم است مانند اينكه میخواهيد شخصی را كه در آنجا هست ملاقات كنيد
در اين هر دو مثال " ما اليه الحركه " همان نقطه دوم است ، اما " مالاجله - الحركه " در مثال اول عين همان " ما اليه الحركه " است ولی در مثال دوم چيز ديگری است مغاير با آن . پس اجمالا معلوم شد كه گاهی " ما اليه الحركه " عين " مالاجله الحركه " است و گاهی غير آن ، و چون قبلا گفتيم كه غايت قوهء عامله همان " ما اليه الحركه " است پس در مثال اول غايت قوه شوقيه و غايت قوهء عامله يكی است ولی در مثال دوم غايت قوهء شوقيه و غايت قوهء عامله متفاوت است
از طرف ديگر آن اداراكی كه سبب فعلی میگردد گاه ادراك خيالی است و گاه ادراك عقلی . ادراك خيالی يعنی يك تصور جزئی دربارهء يك شیء جزئی ، اما ادراك عقلی يعنی يك فكر كلی كه رسيدن به آن متوقف است بر اعمال رويه و تدبير در كار . مثلا گاهی انسان در خود رغبتی احساس میكند كه به كنار پنجره رفته و خيابان را تماشا كند . اين يك ادراك جزئی است كه شوقی را در انسان بر میانگيزد و يك عمل جزئی كه همان ايستادن در كنار پنجره است از انسان سر میزند . ولی يك وقت هست كه انسان برای آيندهء خود میانديشد و فكر میكند كه اگر بخواهد زندگی سعادتمندانهای داشته باشد بايد فلان علم يا فلان صنعت يا فلان هنر را بياموزد و بعد میانديشد كه آموختن اين امور در كجا ميسر است و در كجا ميسر نيست و به چه مقدمات و وسائلی نياز دارد و آنگاه مقدمات و وسايل لازم را تهيه كرده و به دنبال رشته مطلوب خود میرود . در مثال اول مطلوب انسان همان چيزی بود كه آن را تصور كرده و سپس به سوی آن حركت كرد ،اما در مثال دوم مطلوب انسان چيزی است كه پس از سالها به آن نائل میشود اما امری است كه عقل انسان ، آن را برای سعادت انسان لازم و واجب میشمارد و برای رسيدن به آن تدبير و رويه به كار میبرد
اكنون هنگام آن است كه بدانيم آنچه را كه عبث میگويند چيست و چگونه فرض شده است كه فعلی بدون هدف و غايت صورت گرفته است ؟ آيا واقعا قوهای از قوا بدون غايت و هدف فعاليت كرده است و يا آنچه كه عبث و بيهوده ناميده میشود امری نسبی است ، يعنی قوهای فعاليت كرده و قوهء ديگر فعاليت نكرده است و ما اثر قوه فعاليت نكرده را از قوهء فعاليت كرده انتظار داريم ؟ گفتيم كه غايت قوهء عامله ، " ما اليه الحركه " است و آن همواره حاصل است ، اما غايت قوهء شوقيه گاهی عين غايت قوهء عامله است و گاهی غير آن ، و در صورت دوم گاهی به غايت خود میرسد و گاهی نمیرسد . اگر به غايت خود برسد يا اين است كه تنها قوه ای كه در قوهء عامله مؤثر است قوهء متخيله است و يا چيز ديگر هم دخالت دارد . اگر چيز ديگر دخالت دارد ، آن چيز يا طبع است يا مزاج است و يا خلق و عادت است . اگر غايت هر دو يعنی قوهء عامله و قوهء شوقيه يكی شد " عبث " ناميده میشود ، و اگر دو تا باشد و قوهء شوقيه به غايت خود نرسد " باطل " ناميده میشود ، و اگر به غايت خود برسد و غير از خيال چيز ديگر دخالت نداشته باشد " گزاف " ناميده میشود ، و اگر چيز ديگر دخالت دارد و آن چيزی كه دخالت دارد از قبيل خلقيات يعنی صفات تركيبی اكتسابی است " عاديات " ناميده میشود ، و اگر آن چيزی كه دخالت دارد طبع يا مزاج است " قصد ضروری " ناميده میشود
همه اين موارد كه نام عبث و باطل و عادت و گزاف و قصد ضروری به آنهاداده شده است ، در واقع نه باطل است و نه عبث و نه گزاف و نه غير اينها . در همه اين موارد اگر دقت كنيم میبينيم علت اينكه اين نامها به اين امور داده شده ، اين است كه اين امور مبداء و فاعل عقلانی ندارند ، مبدأشان از تخيل و شوق نفسانی تجاوز نمیكند و به ادراك و ارادهء عقلانی نمیرسد . پس اگر به اين امور ، از نظر علل و مبادئی كه آنها را به وجود آوردهاند نظر كنيم میبينيم كه آن علل و مبادی همه دارای غايتند ، منتها در برخی موارد به غايت خود رسيده و در برخی موارد به غايت خود نرسيدهاند ، و به هر حال فعاليتی خالی از غايت نداشتهاند . و اما اگر به اين امور از جنبه قوهای كه در به وجود آوردن آنها دخالت نداشته است ، يعنی قوهء عاقله ، نظر كنيم میبينيم غايت مطلوب حاصل نيست و بلكه اساسا منظور نبوده است . پس آن چيزی كه در فعل دخالت داشته است غايت داشته است ، و آن چيزی كه غايت نداشته فاعليت هم نداشته و در وجود فعل دخيل نبوده است
پس عبث و لغو و بی هدف بودن در يك سلسله از افعال انسان كه گمان میرود عبث و بيهوده هستند ، امری است نسبی نه مطلق ، يعنی از يك نظر عبث و بی هدف است و از يك نظر ديگر مفيد و با هدف . و يا به تعبير ديگر در برخی موارد كه بين قوای مختلف ناهماهنگی پديد آمده و همه با هم در يك جهت فعاليت نمیكنند از نظر آن قوائی كه در فعل معينی دخالت نداشتهاند آن فعل عبث است ، ولی از نظر آن قوائی كه دخالت داشتهاند عبث نيست ( 1 ) . مثلا اگر فرض كنيم در آن ساعتی
پاورقی : 1 - ضمنا از اينجا میتوان نتيجه گرفت كه معنای حكيمانه بودن افعال يك فرد اين است كه بين همه قوای او ، يعنی قوای ادراكی و شوقی و عملی او هماهنگی وجود داشته باشد . و اما اينكه راه به وجود آمدن اين هماهنگی چگونه و به چه ترتيب است . بر عهدهء علوم > كه دانشجو بايد در كلاس درس حضور يابد و مرتبهای بر مراتب علمی خود بيفزايد ميل به گردش و تفريح او را از حضور در كلاس درس بازداشته و به گردش و تفريح وا دارد ، در اينجا بين قوای مختلف ناهماهنگی بر قرار است . زيرا گر چه قوهء عامله به هدف و غايت خود رسيده است و همه آثاری كه بر فعاليت اين قوه مترتب است بر آن مترتب میگردد و از نظر اين قوه هيچ فرقی بين گردش و تفريح در اين ساعت و گردش و تفريح در وقت ديگر نيست ، و نيز قوهء شوقيه نيز به هدف و غايت خود رسيده است و از نظر اين قوه و آثار اين قوه هيچ فرقی بين اين ساعت و ساعت ديگر نيست ( زيرا او به هر حال به كمال خود نائل شده است ) ، ولی از نظر قوهء عاقله اين كار بی اثر و بدون نتيجه است ، يعنی نتيجهای كه عقل آن را تصويب كند ندارد ، زيرا به خاطر نيل به يك هدف كوچك و ناچيز از يك هدف بزرگتر باز مانده است و به همين دليل است كه آن را عبث میخوانيم .
پس در حقيقت چنين نيست كه قوهای از قوا يا فاعلی از فاعل ها كاری را بدون هدف و بدون توجه به مقصد و نتيجه انجام داده باشد ، بلكه آن قوائی كه فعاليت كرده و فاعل بالفعل شدهاند به هدف خود نائل گشتهاند ، و آن قوه ای به هدف خود نرسيده است كه در اثر ضعف و ناتوانی نتواسته است فعاليت كند . پس آن قوه ای كه فعاليت كرده هدف داشته است و آن قوه ای كه هدف نداشته فعاليت هم نداشته است . و به تعبير ديگر فعل مزبور - كه گمان میرود كه عبث بوده است - از لحاظ مبدا قريب و مبدا بعيد دارای هدف و نتيجه بوده است و فقط از نظر مبداء ابعد بی هدف بوده است ، اما وقتی كه از اين نظر هم دقت میكنيم میبينيم كه مبدا ابعد در اين فعل اصلا دخالت نداشته است نه اينكه دخالت داشته است و بی هدف بوده است
پاورقی :
> اخلاقی و تربيتی است و اين هماهنگی همان است كه در اصطلاح علماء اخلاق
" عدل " ناميده شده است
| فغايه لقوه فی العضله |
| مثل الطبائع ذواما حاصله |
| شوقيه غايتها ان لم تجد |
| لها مقيسافعله الباطل عد |
| ذوالغايتين مبدا بعيدا |
| كان له تخيل وحيدا |
| لاالفكر فهوا عبث ان غايه |
| ما هوللتحرك نهايه |
| ان ليس اما وحده المبدا او |
| مع طبع او مزاج او خلق فلو |
| كان مع الخلق فعادی و فی |
| اولهاسمی بالمجازف |
| كاللعب باللحيه عادی و ما |
| يبقی فبالقصد الضروری سما |
| كحركه المريض والتنفس |
| كل المبادی فی الجميع تكتسی |
| غايتها لكن حيث ما ثبت |
| مبدا فكرغايه كذا انتفت |
مقصد سوم الهيات بالمعنی الاخص
مشتمل بر : مقدمه فريده اول : در احكام ذات واجبمقدمه
در اصطلاح حكماء اسلامی مسائل مربوط به خداوند از قبيل اثبات وجود خدا ، وحدت وی ، صفات ثبوتيه و سلبيه او ، عموم و شمول قدرت و مشيتش ، جبر و تفويض ، خير و شر ، صدور كثير از واحد ، عوالم كلی وجود و برخی مباحث و مسائل ديگر " الهيات بالمعنی الاخص " ناميده میشوداين اصطلاح در مقابل اصطلاح الهيات بالمعنی الاعم قرار میگيرد كه شامل اين مباحث و يك عده مباحث ديگر است كه " امور عامه " ناميده میشوند و مجموعا " حكمت الهی " يا " حكمت عليا " يا " فلسفه اولی " را تشكيل میدهند
امور عامه چنان كه بعدا خواهيم گفت عبارت است از معانی و مفاهيمی كه به هيچ نوع خاص و مقوله خاص از موجودات اختصاص ندارد يعنی اتصاف موجودات به آنها نيازمند به اين نيست كه آن موجود مقوله خاص و يا جنس خاص يا نوع خاصی باشد ، از قبيل مباحث وجود و عدم ، وجوب و امكان و امتناع ، ماهيت ، قوه و فعل ، حدوث و قدم ، وحدت و كثرت ، علت و معلول ، جوهر و عرض
از نظر حكماء اسلامی امور عامه و الهيات بالمعنی الاخص را نبايد دو علم و دو فن مستقل به شمار آورد . اين دو قسمت مجموعا فن واحد و علم واحدی را تشكيل میدهند و موضوع واحدی دارند كه عبارت است از " موجود بماهو موجود "
يعنی با آن كه به نظر میرسد الهيات بالمعنی الاخص از آن جهت كه اختصاص دارد به مسائل مربوط به خدا ، بايد علم و فن مستقلی شمرده شود ، آن را جدا و مستقل نشمردهاند بلكه مسائل آن را جزء علم ديگر كه " علم وجود " است و موضوعش " موجود بماهو موجود " است به حساب آوردهاند . زيرا معتقدند كه مسائل الهيات بالمعنی الاخص جزء احكام " موجود بما هو موجود " است بر خلاف مسائل رياضی يا طبيعی كه حسابی جداگانه و مستقل دارد . و معتقدند كه مسائل الهيات بالمعنی الاخص مستقيما از مباحث امور عامه استنتاج میشود ، بر خلاف مسائل رياضی و طبيعی كه از يك سلسله اصول و مبادی خاص استنتاج میگردد ، هم چنان كه روش تحقيق در مسائل الهيات بالمعنی الاخص نيز عينا همان روش تحقيق در امور عامه است
عليهذا الهيات بالمعنی الاعم شامل دو قسمت است
1 - امور عامه 2 - " الهيات بالمعنی الاخص " يا " فن مفارقات " كه شامل مباحث مربوط به خدا و عوالم ماوراء الطبيعی است
والبته الهيات بالمعنی الاعم كه مشتمل بر مجموع اين دو قسمت است ، " علم اعلی " و " علم ما بعد الطبيعه " و " فلسفه اولی " نيز ناميده میشود . " علم اعلی " مقابل " علم اوسط " و " علم ادنی " است ، " علم اوسط " يعنی رياضيات و " علم ادنی " يعنی طبيعيات و مجموع اينها را " علوم نظری " يا " فلسفه نظری " مینامند و فلسفه نظری در مقابل فلسفه و علوم عملی است
فلسفه نظری مشتمل بر سه قسمت است : 1 - الهيات بالمعنی الاعم يا علم اعلی 2 - رياضيات يا علم اوسط
3 - طبيعيات يا علم ادنی . " فلسفه عملی " نيز به نوبه خود به سه قسم منقسم میشود ، 1 - علم اخلاق
2 - علم تدبير منزل و اصول خانه داری
3 - علم سياست مدن و تدبير اجتماع
اين گونه تقسيم علم به نظری و عملی و تقسيم هر يك از دو قسم اخير به شعب و شاخههايی ديگر ، از ارسطو به يادگار مانده است . ولی حكماء و فلاسفه معاصر مغرب زمين ، علوم را به شكلهای ديگری تقسيم كردهاند كه در كتاب های روش شناسی علوم ( متدولوژی ) مسطور است . مجموعا میتوان گفت كه برای علوم هنوز تقسيمی كه مقبوليت عمومی يافته باشد و از هر جهت بی نقص باشد ، صورت نگرفته است
هر يك از رشتههای نظری و عملی ، بر طبق تقسيم ارسطوئی ممكن است خود به علوم و فنون مستقلی تقسيم شود همچنان كه رياضی و طبيعی هر كدام به علوم متعددی تقسيم میشوند و رشته های گوناگونی دارند . ولی " علم اعلی " كه بعد از ارسطو " علم الهی " ناميده شده است با اين كه مشتمل بر دو قسمت متمايز است از نظر حكمای اسلامی علم و فن واحدی به حساب میآيد
اين علم را از آن جهت علم اعلی خواندند كه اولا : از همه علوم كلیتر است و ثانيا : چنان كه در محل خود ثابت شده است علوم ديگر به آن نيازمندند و او از آنها بی نياز است و ثانيا : معانی و مفاهيم مورد استفادهء اين علم ، معانی و مفاهيمی مادی نيستند نيستند . يعنی مصاديق آنها انحصاری به ماديات ندارد و به علاوه مستقيما از ماديات گرفته نشده است ، و به عبارت ديگر اين معانی تصويرات مستقيم اشياء مادی نمیباشند و به اصطلاح معقول ثانویاند نه معقول اولی و همه اينها در امور عامه بيان شده است . رابعا : در اين علم است كه مبادی و اسباب و علل اوليه وجود جستجو و اثبات میشود ، بحث واجب الوجود ،عقول قاهره ، ماده المواد ، بلكه حتی حركت ( البته حركت جوهری ) آنها و زمان در شأن اين علم است . عليهذا موجوداتی كه در اين علم وجود آنها اثبات میشود اعلی و اشرف و اقدمند از موجوداتی كه در علوم ديگر به شكل ديگر اثبات میشوند
اين علم ، " ما بعد الطبيعه " نيز ناميده میشود . كلمه " ما بعد الطبيعه " در زبان عربی ترجمه مستقيم كلمه " متا فيزيك " است كه لغتی است يونانی ، بنابر مشهور نام و اصطلاح متا فيزيك بعد از ارسطو به وسيله شاگردان و شارحان كلام وی روی اين علم گذاشته شد
از مجموع آنچه تاكنون گفتيم معلوم شد كه از نظر قدما ، حكمت ، يعنی حقايق و علومی كه قابل دريافت با نيروی عقل است ، در وهله اول منقسم میشود به حكمت نظری و حكمت عملی ، حكمت نظری به نوبه خود منقسم میشود به " حكمت الهی " يا " حكمت عليا " ، و " حكمت رياضی " يا " حكمت وسطی " ، و " حكمت طبيعی " يا " حكمت سفلی " . حكمت الهی ، " علم اعلی " ، " علم كلی " ، " فلسفه ما بعد الطبيعه " و همچنين " الهيات بالمعنی الاعم " نيز ناميده میشود . الهيات بالمعنی الاعم دارای دو بخش است : بخش " امور عامه " كه شامل مباحث وجود و عدم ، ضرورت و امكان و امتناع ، قدم و حدوث ، وحدت و كثرت ، قوه و فعل ، ماهيت ، علت و معلول است و ملحق بر اين بخش است مباحث جواهر و اعراض ، و حقيقت جسم طبيعی و برخی مباحث ديگر . و بخش الهيات بالمعنی الاخص كه درباره خدا و صفات و افعال خدا بحث میكند
در اينجا جای يك پرسش هست و آن اينكه چرا اين علم را الهيات مینامند و چرا مجموع را الهيات بالمعنی الاعم و بخش مخصوص به ذات و صفای و افعال باری را الهيات بالمعنی الاخص مینامند
اين كه مباحث مربوط به ذات ، صفات و افعال خدا را الهيات ناميدهاند ، وجه روشنی دارد ، اما اين كه چرا مجموع فلسفه اولی را الهيات مینامند ، سئوالی است كه بايد بدان پاسخ گفت
ممكن است گفته شود : اين كه همه فلسفه اولی را حكمت الهی يا الهيات مینامند ، - در مقابل حكمت طبيعی و حكمت رياضی - صرفا از باب تسميه كل به اسم جزء است ، يعنی از آن نظر كه بخشی از مباحث اين علم ، دربارهء ذات و صفات و افعال الهی است
اين وجه ، میتواند وجه صحيحی باشد ، ولی خود حكمای اسلامی كه اين اصطلاح را وضع كردهاند ، ملتزم به آن نيستند ، و وجه ديگری برای آن ابراز میدارند : برخی میگويند : ناميدن فلسفه اولی به " الهيات " ، صرفا از يك غلط تاريخی ، سرچشمه میگيرد ، و آن اين است : در مجموعه فلسفه ارسطو ، كه بعدها به دست شاگرادان او و شاگردان شاگردانش رسيد ، فلسفه اولی به حسب ترتيب ، بعد از طبيعيات قرار گرفته بود ، و از طرفی هم ، خود ارسطو هيچ نامی از قبيل " فلسفه اولی " يا " علم اعلی " و يا " علم كلی " و از اين قبيل نامها . . . بر روی اين بخش از فلسفه خود ، ننهاده بود . از اين رو اين قسمت به مناسبت اين كه بی نام بود و هنگام تدوين معارف فلسفی ارسطو از نظر ترتيب بعد از بخش طبيعيات قرار گرفت ، با نام " متا فيزيك " يعنی " ما بعد علم طبيعت " خوانده شد ، در دوره اسلام اين كلمه به " ما بعد الطبيعه " ترجمه شد و تدريجا در عرف عام به جای كلمه " ما بعد الطبيعه " كلمه " مأوراء الطبيعه " استعمال شد
مفهوم كلمه " ماوراء الطبيعه " مساوی است با كلمه " مجردات " ، يعنی حقايقی كه در ماوراء الطبيعه و بعد از طبيعت ( و يا به قول ابن سينا : " قبل از طبيعت " قرار گرفتهاند
حكمای اسلامی ، به تبعيت از همين غلط ، نام فلسفه اولی را به طور كلی ، " علم الهی " و يا " الهيات " ، خواندند ، اما از سوی ديگر مشاهده كردند كه فقط بخش مختصری از اين علم ، درباره ذات ، صفات و افعال الهی است ، والهيات واقعی ، تنها همين بخش است . از اين رو اين بخش را كه جزئی از قسمتی بود كه قبلا آن را الهيات خوانده و ترجمه كرده بودند ، الهيات ناميدند ، و طبعا اين كلمه ، دو اصطلاح پيدا كرد : 1 - اصطلاح خاص : كه در آن كلمه " الهيات " به معنی حقيقی خود ، استعمال شده است
2 - اصطلاح عام : كه هيچ وجه معقولی نداشته ، جز پيروی از يك ترجمه غلط تاريخی
اين خلاصه نظر كسانی بود كه ناميدن " فلسفه اولی " را به الهيات صرفا ناشی از يك غلط میدانند . اكنون بدون اين كه منكر آن غلط تاريخی ، در دوره بعد از ارسطو و قبل از اسلام به شويم ، در اين جا همين قدر میگوئيم كه حكمای اسلامی ، در اينجا وجه ديگری ذكر میكنند و ناميدن اين علم به نام " الهيات " ، از نظر آنان ، نه يك تبعيت كور كورانه از ترجمههای غلط است ، و نه از باب تسميه كل به اسم جز است
اين حكماء همچنان كه در كلمات بزرگانشان از قبيل : بوعلی و ملاصدرا مذكور است ، در مقام تقسيم حكمت نظری به سه قسم : الهی رياضی و طبيعی ، چنين گفتهاند : حكمت نظری ، يا بحث میكند از اموری كه به حسب مفهوم و مصداق ، يعنی هم به حسب خارج و هم به حسب ذهن ، و به تعبير ديگر هم به حسب واقع و هم به حسب حد و به عبارت ديگر : هم به حسب وجود و هم به حسب ماهيت ( مفهوم ) ، مشروط و نيازمند به ماده است ، يا به حسب مصداق و وجود و واقعيت نيازمند به ماده است ولی به حسب مفهوم و ذهن و حد ، بی نياز از مادهء است ، و يا آن كه هم به حسب مصداق و هم به حسب مفهوم ، مستغنی و بی نياز و غير مشروط به ماده است
اما قسم چهارم : كه شیء به حسب مفهوم و ذهن ، مشروط و نيازمند به ماده است ، و به حسب مصداق و وجود خارجی بی نياز باشد ، عقلا متصور نيست
از اين روی مجموع اموری كه در علوم نظری از آنها بحث میشود : يا مادی محضند يعنی مصداقا و مفهوما مشروط به ماده هستند ، اينها را طبيعيات میناميم . و يا اين كه ذهنا و خارجا ( يعنی ، مفهوما و مصداقا ) بی نياز و غير مشروط به ماده هستند . آنها را " الهيات " میناميم
از نظر اين فلاسفه ، " الهی " ناميده شدن فلسفه اولی ، معنی و اصطلاح خاصی است غير از معنی و اصطلاحی كه مباحث خاص مربوط به خدا و صفات خدا بر طبق آن ، " الهيات " ناميده میشوند ، لفظ الهيات در اين دو مورد به اشتراك لفظی اطلاق میشود و لهذا میگويند الهيات به معنی اعم و الهيات به معنی اخص . بديهی است كه اطلاق يك لفظ به دو معنی كه يكی از ديگری اعم باشد جز به اشتراك لفظی نخواهد بود . اطلاق لفظ الهيات به مباحث الهيات بالمعنی الاخص وجه روشنی دارد ، مباحث اين فن همه مربوط به خدا و صفات خدا و عقول و بالاخره امور مجرد از ماده يعنی امور مبرا و منزه و به اصطلاح " بشرط لا " از ماده است
اما اطلاق الهيات به مباحث فلسفه اولی به اعتبار ديگر است ، و آن اين است كه اين امور غير مشروط يعنی " لابه شرط " از ماده است ، احيانا اگر گفته شد و كه فلسفه اولی دربارهء امور " مجرده " بحث میكند باز همين معنی مورد نظر است ، يعنی امور غير مشروط به ماده ، نه امور مشروط به غير مادی بودن . وجود اين دو اصطلاح در كلمه " الهی " و هم در كلمه " مجرد " نبايد ما را به اشتباه بياندازد
پس بنا بر آنچه گفته شد الهيات بالمعنی الاعم را از آن جهت " الهيات " و يا " مجردات " و احيانا " ماوراء الطبيعه " میناميم كه حقايقی هستند مجرد از ماده - به معنی غير مشروط به ماده - و به عبارت ديگر حقايقی هستند " لا بشرط از ماده " ، هم در حد و مفهوم و هم در وجود و مصداق ، از قبيل مفاهيم وجود و عدم ، و وحدت و كثرت ، و وجوب و امكان و امتناع ، و حدوث و قدم ، و علت و معلول ، و متناهی و نامتناهی و غيره . . . ولی در ميان اموری كه در علم الهی درباره آنها بحث میشود پارهای حقايق هستند ، كه اين حقايق ، " بشرط لا " ، از ماده میباشند
بنابراين ، از نظر حكمای اسلامی ، تمام فلسفه اولی ، بحث درباره حقايق مجرده و ماوراء الطبيعی است ، ولی نه به معنای اين كه همه آنها ، بحث درباره حقايق مبری و منزه از ماديت است . بلكه به اين معنی است كه همه آنها بحث درباره حقايقی است كه آن حقايق ، به حسب وجود خارجی و هم به حسب حد و مفهوم ، مخلوط و مشروط و نيازمند به ماديات نيست ، و فقط بخشی از آن ، درباره حقايق مبری و منزه از ماديت بحث میكند
گذشته از تسميه و وجه تسميه ها ، به هر حال معلوم شد : موضوع آن علمی كه به نام فلسفه اولی و يا علم الهی و يا هر نام ديگر . . . خوانده میشود ، " موجود بماهو موجود " است ، در اين علم منحصرا دربارهء خدا بحث نمیشود ، بلكه بخشی از اين علم ، دربارهء اثبات وجود خداست . و اين كه برخی گمان كردهاند : اين علم ، مساوی است با " فرض قبول وجود خداوند " ، فرض قبول وجود خداوند نيز ، مساوی است با " فرض قبول اين علم " ، صد در صد غلط است
ممكن است كسانی ، اين علم را به عنوان يك علم ، قبول داشته باشند ، ولی در مساله اثبات وجود خدا جانب منفی را بگيرند ، و هم ممكن است كسانی وجود خداوند را قبول داشته باشند ، اما اين علم را به عنوان يك علم معتبر ، منكر باشند
عدم درك صحيح معنای لفظ " متا فيزيك " و وجه تسميه آن منشاء يك اشتباه جدی برای افراد زيادی از مترجمان و مفكران اروپائی گرديده است
آنها وقتی كه به نام قديمی اين علم يعنی متا فيزيك برخوردند و پنداشتند كه واقعا معنی اين كلمه " ماوراء الطبيعه " است و لهذا اين علم را علم مجردات و بحث در آن را بحث درباره اموری كه خارج از طبيعت وجود دارند تلقی كردند از اين رو انكار خدا و مجردات را مساوی با انكار اين علم ، و انكار اين علم ، و انكار اين علم را مساوی با انكار خدا دانستند
مطلب ديگری كه در اين اشتباه تاثير داشته است اين است كه برخی گمان كردهاند كه موضوع اين علم " موجود مطلق " يعنی نامحدود ، يعنی خدا است ، و حال آنكه موضوع اين علم " مطلق موجود " است نه " موجود مطلق " ، يعنی در اين علم بحث دربارهء موجود است از آن جهت كه موجود است ، نه از آن جهت كه موجود خاص است ، يعنی نه از آن جهت كه مادی است يا مجرد ، جوهر است يا عرض ، متغير است يا ثابت ، و نه از هيچ جهت خاص ديگر موجودات از اين جهت كه موجودند احكام و آثار و تقسيماتی دارند كه قابل بررسی است و هيچ لزومی ندارد كه مابرای بررسی آن احكام و آثار و تقسيمات قبلا اصول الهی يا مادی را پذيرفته باشيم


