![]() |
1 - مطلب سوم : رابطهء علت غائی و علت فاعلی
اين مطلب در حقيقت بيان رابطهء علت فاعلی و علت غائی است ( 1 ) مفاد بيت اين بود كه علت غائی ، بحسب ماهيت ، علت علت فاعلی است و بحسب وجود ، معلول وی است . يعنی ماهيت علت غائی ، علت علت فاعلی است و وجود وی معلول آن است
پاورقی :
1 - ما در گذشته تا اندازه ای اين مطلب را ذكر كرده ايم و باز در
اينجا برای توضيح اين بيت از منظومه راجع به اين مطلب به شرح بيشتری
میپردازيم
جواب اين مشكل اين است كه مقصود اين است كه علت غائی بحسب وجود ذهنی ، علت علت فاعلی است و بحسب وجود خارجی ، معلول وی است . ما اگر انسان را در افعالی كه از وی اختيارا صادر میشود در نظر بگيريم میبينيم كه انسان مادامی كه غايتی را تصور نكند يعنی وجود ذهنی غايتی برايش حاصر نشود ارادهء كاری برايش پيدا نمیشود ، و همينكه غايت و فايدهء كار در ذهنش منقش شد آن وقت است كه ميل و ارادهاش منبعث میگردد و فعل از وی صادر میشود . پس انسان البته فاعل است ولی بشرط اينكه تصور ذهنی غايت برايش پيدا شود ، و اگر اين تصور برايش پيدا نشود انسان فاعل نيست . پس تصور ذهنی غايت است كه انسان را فاعل میكند ، و او است كه علت فاعليت انسان است ، پس درست است كه بگوئيم : وجود ذهنی غايت ، علت علت فاعلی است . و از طرف ديگر به حكم اينكه غايت و فائده ، همان اثری است كه بر فعل مترتب است يعنی فعل انسان وسيله و سبب به وجود آمدن او است ، پس غايت بحسب وجود خارجی اثر فعل انسان است
مثلا انسان تا تصور فائدهء قلم را نكند آنرا نمیخرد ، پس فائده قلم بحسب وجود ذهنی ( يعنی همان تصور ذهنی فايدهء قلم ) ، انسان را خريدار میكند ، و از طرف ديگر وجود خارجی فايدهء قلم همان استفادههائی است كه از آن در هنگام نوشتن میشود . اين استفادهها مولود و معلول خريدن است . پس انسان به وسيله خريدن كه فعل خود او است فائده را برای خود ايجاد میكند . عليهذا صحيح است كه بگوئيم : علت غائی بحسب وجود ذهنی ، علت علت فاعلی است و بحسب وجود خارجی ، معلول آن است
2 - مطلب دوم : حركت قسری ، نه دائمی است نه اكثری
اين مطلب به حركت قسری مربوط است و مقصود اين است كه حركت قسری در جهان وجود دارد ولی دوام ندارد ، همچنانكه اكثريت ندارد و بندرت اتفاق میافتد . اكنون ببينيم حركت قسری چيست ؟ حكماء میگويند حركت بر دو قسم است : طبعی و قسری ( 1 ) . زيرا جسمی كه حركت میكند يا اين است كه به طبع خود حركت میكند يا نه . يعنی يا اين است كه اگر او را به حال خود واگذارند و هيچ عاملی بر او اثر نكند باز
پاورقی :
1 - به عقيدهء حكماء قديم هر حركتی نيازمند به محرك يعنی نيروی حركت
دهنده است . حركات از اين لحاظ ، يعنی از لحاظ فاعل و مبداء در تقسيم
اول بر دو گونهاند : ارادی و طبيعی و حركت طبيعی خود بر دو گونه است :
طبعی و قسری . حركت ارادی يعنی حركت كه فاعل مباشر حركت ، صاحب اراده
است . حركت طبيعی آن است كه فاعل آن ، فاقد اراده است
حركت طبيعی يا به اين نحو است كه اگر شیء را به حال خود بگذاريم يعنی
هيچ نيروئی از خارج بر وی وارد نيايد ، يا او تنها با طبع خودش آن حركت
را انجام میدهد ، و يا به اين نحو است كه لوخلی و طبعه يعنی با طبع خود
، آن حركت را نمیكند بلكه در اثر يك ضربهء خارجی آن حركت را انجام
میدهد . قسم اول ، حركت طبعی است و قسم دوم ، حركت قسری . ( حركت
ارادی نيز يا بالرضا است يا بالاجبار )
اين نظريه حكماء مبتنی بر اصل كلی تری است و آن اينكه هيچ پديدهای بدون عامل موثر ، يعنی بدون علت نمیتواند وجود پيدا كند . از طرف ديگر حركت نيز به نوبهء خود يك پديده است پس بدون عامل موثر و محرك نيست
اصل ديگری كه مبنای اين نظريه است اين است كه به عقيدهء حكماء هيچ جسمی در دنيا نمیتواند وجود داشته باشد كه در ذات خود تمايل به نوعی از حركت نداشته باشد ، و به عبارت ديگر هيچ جسمی نمیتواند وجود داشته باشد كه در آن قوهای كه آن قوه ، او را به سوئی براند وجود نداشته باشد . نام آن تمايل يا قوه را طبع يا طبيعت میگذارند ، و چون به عقيدهء حكماء هر قوهای در هر جسمی او را به صورت نوعی خاص در میآورد كه احيانا آنرا صورت نوعيه مینامند ، عليهذا جسم مطلق ، يعنی جسمی كه فقط جسم باشد و تحت نوع خاص در نيايد وجود ندارد ( 1 )
حركت قسری از آن جهت قسری ناميده میشود كه قسر به معنی جبر
پاورقی :
1 - به تعبير ديگر میتوان گفت كه آنچه قدما درباب حركت طبعی و قسری
گفتهاند مبتنی بر دو اصل است :
الف - جسم مطلق يعنی جسم خالی از مبداء ميل مستقيم يا قوه يا طبيعت
وجود ندارد
ب - فاعل مباشر و بلاواسطهء هر حركتی اعم از ارادی و طبيعی و اعم از
طبعی و قسری خود طبيعت است
مثلا اگر سنگی را در دست داشته باشيم ، همينكه او را رها كنيم و دست خود را از آن بر داريم او بالطبع به طرف پايين حركت خواهد كرد يعنی همين رها كردن تا برای حركت سنگ به طرف پائين كافی است و احتياج ندارد كه ما يك ضربه و نيروئی بر آن وارد كنيم تا به سمت پايين حركت كند . اما اگر بخواهيم اين سنگ به طرف بالا حركت كند به ضربه و نيروئی احتياج دارد كه بر آن وارد شود و او را به سمت بالا به حركت در آورد
به عقيدهء حكماء حركت سنگ از بالا به پايين كه به مقتضای طبع خود سنگ انجام میگيرد و موافق طبع اولی جسم است ، حركت طبعی است ، اما حركت از پائين به بالا كه بر خلاف طبع اولی جسم است يك حركت قسری است
زيرا سنگ بحكم طبع اولی خود و به حكم تمايل ذاتی خود از بالا به پايين حركت میكند ( 2 ) ، و اما حركت سنگ از پايين به بالا به حكم ضربهای است كه بر او وارد میشود
در اينجا بايد سه مطلب را متذكر شويم : الف - به عقيدهء حكماء حركت قسری نيز ناشی از طبيعت خود جسم است
پاورقی :
1 - چنانكه گفتيم بنا بر عقيدهء حكماء قديم هيچ جسمی خالی از يك ميل
طبعی نيست . هر حركت غير طبعی مستلزم منع مقتضای طبع ، و جبر طبع بر
خلاف مقتضای اولی وی است و به همين جهت ، هر حركت غير طبعی ، قسری
ناميده میشود ، يعنی حركت قسری ، نقطهء مقابل حركت طبعی است
2 - اين مثالها در زمانهائی كه هنوز به قانون جاذبهء عمومی پی نبرده
بودهاند ، گفته شده است
ب - حركت قسری ادامه نخواهد يافت و به پايان خواهد رسيد ، بر خلاف حركت طبعی كه امكان دوام دارد . چرا ؟ اين را به دو نحو میتوان تقرير كرد : يكی اينكه چون اين حركت بر خلاف طبع اولی جسم است خود طبيعت خود بخود به حال اول بازگشت میكند . عليهذا اگر حركت قسری در خلاهم صورت بگيرد قابل دوام نيست . شعر سوم ( 1 ) حاجی سبزواری كه قبلا ترجمه شد ، اشعار به اين مطلب دارد ( 2 )
ديگر اينكه علت عدم دوام حركت قسری اين است كه هر حركتی دائما با يك سلسله معاوقها برخورد میكندكه میخواهند او را از حركت باز دارند ، اگر حركت طبعی باشد و نيروی معاوقهای پی در پی هر كدام كمتر از نيروی طبيعت باشد و هيچكدام نتواند در مقابل طبيعت مقاومت كند خواه ناخواه طبيعت به حركت خود ادامه میدهد . اما اگر حركت طبيعت قسری باشد ، نظر به اينكه حركت طبيعت بحكم اثری است كه عامل خارجی روی طبيعت گذاشته است و از طرف ديگر معاوقها در جهت مخالف آن قاسر اولی روی طبيعت اثر میگذارند ، تدريجا اثر قاسر اولی خنثی میشود و طبيعت به حالت اول بازگشت میكند . عليهذا اگر حركت قسری در خلا صورت بگيرد كه هيچگونه عائقی وجود نداشته باشد برای هميشه دوام خواهد يافت . از گفتار بعضی فلاسفه مانند بو علی كه گفتهاند " لولا مصادمه الهواء المخروق لو صل
پاورقی :
| 1 - اذ مقتضی الحكمه والعنايه |
| ايصال كل ممكن لغايه . |
2 - در مورد اين مطلب كه دليل حكماء بر اينكه قسر نمیتواند دائمی يا
اكثری باشد چيست ، در اين مبحث از كتاب منظومه فقط اشارهای شده است و
تفصيل مطلب به " الهيات بالمعنی الاخص " حواله داده شده است . و
اشاره اين است كه اگر حركت قسری دائمی يا اكثری باشد لازم میآيد كه
طبيعت از حركت طبيعی خود باز بماند و چون هر حركتی غايتی دارد ( و به
عبارت ديگر شیء كه امكان حركت دارد ، امكان خروج از قوهای به فعليتی
دارد . ) اگر بنا شود كه همه حركات قسری باشد لازم میآيد حركات طبعی در
حدود " امكان " باقی بمانند و هيچگاه به فعليت نرسند ، و به عبارت
ديگر لازم میآيد كه استعدادهای نهفته واقعی اشياء هيچگاه بروز و ظهور نكند
و اين مخالف عنايت و حكمت پروردگار است ، كه در الهيات به ثبوت
خواهد رسيد
ج - حركت طبعی و قسری به حركتهای مكانی اختصاص ندارد ، در مورد ساير حركات نيز میتوان آنرا جاری دانست . مثلا درخت چنار به طبع اولی در حركت كمی خود به طور مستقيم ورو به بالا حركت میكند ولی تحت تاثير يك عامل خارجی ممكن است حركت انحرافی پيدا كند ، هر چند میتوان گفت كه اينگونه حركت نيز يك حركت مكانی است نه حركت كمی ( 2 ) ( 3 )
پاورقی :
1 - اگر تصادمات هوا نبود ، سنگی كه پرتاب میشد تا پشت فلك اطلس
پيش میرفت
2 - رجوع شود به " التحصيل " ، صفحهء . 593
3 - حكماء قديم را عقيده بر آن است كه حركاتی كه در جهان هست از قبيل
حركاتی كه در كواب و ستارگان يا در جو زمين است ، يا در داخل ذرات
است و حتی حركات رشد و نمو گياهان و بلكه حركات داخلی وجود حيوانات ،
همه حركات طبعی است و به ندرت حركت قسری پديد میآيد مانند سنگی كه از
كرهای به كرهء ديگر پر تاب میگردد و شايد بتوان جذر و مد دريا را از اين
قبيل شمرد و همچنين است پرواز مرغها يا هواپيماها يا موشكها مادامی كه
از فضای زمين خارج نگشتهاند
در افعال ارادی انسان نيز نظير اين دوحالت ديده میشود . بعضی حركات
انسان صد در صد موافق طبع انسان است ، يعنی خود طبع و غريزه ، انسان را
به سوی اختيار آن كار میكشاند مانند نفس كشيدن ، خوابيدن ، غذا خوردن و
همچنين انتخاب همسر و امثال اينها . و برخی از افعال است كه بر خلاف
طبع و مقتضای غريزهء بشر است و اين بر دو قسم است ، گاهی موافق حكم عقل
است يعنی در عين آنكه مخالف طبع است موافق مصلحت است مثل دوا خوردن
بيمار ، و گاهی عقل نيز آن عمل را تصويب نمیكند بلكه يك عامل خارجی از
قبيل ترس از عقوبت ، آدمی را به آن كار خلاف وادار میسازد ، مثل تسليم
كردن مال به دزد و امثال آن . حكم عقل فقط اين است كه بخاطر فرار از يك
مفسدهء بزرگتر اين كار خلاف طبع را انجام بده . بر اساس اين مقياس
میتوان بعضی از مسائل روحی را مورد مطالعه قرار داد . مثلا >
بحث و انتقاد :
در اينجا دو اشكال يا ايراد مهم پيش میآيد و آن اينكه ممكن است كسی بگويد بحث حركت طبعی و قسری امروز منسوخ است و عملا هم نتيجهای از آن نمیتوان گرفت ، نه ارزش فلسفی دارد و نه ارزش عملیاشكال اول اين است كه اساس اين تقسيم بندی مخدوش است ، زيرا اين تقسيم مبتنی است بر قانون احتياج حركت به نيروی حركت دهنده ، و اين همان نظريه قديم ارسطوئی است كه دو هزار سال بر علم حكومت كرد تا آخر الامر به وسيلهء نيوتن و ساير دانشمندان طبيعت شناس مردود شناخته شد و به جای آن قانون جبر در حركت كه يكی از پايههای فيزيك نيوتنی است به رسميت شناخته شد . طبق اين قانون جسم برای نفس حركت نيازمند به عامل نيست ، زيرا خاصيت جسم اين است كه حالت موجود خود را جبرا برای هميشه حفظ میكند بدون آنكه نيازمند به عامل خاصی باشد ، مثلا اگر دارای مقدار يا اندازهء معينی از حركت باشد آن را برای هميشه حفظ میكند بدون آنكه عاملی دخالت داشته باشد . جسم در تغيير وضع خود نيازمند به عامل است ، به اين معنی اثر نيروی خارجی آنست كه حالت حركت جسم را تغيير دهد ، يعنی آن را تند يا كند كند و يا تغيير جهت دهد پس رابطهء نيرو و حركت در اصل حركت نيست در تغيير حركت است و به همين دليل تقسيم حركت به طبعی و قسری بی اساس است ، زيرا آن تقسيم مبتنی بر فرض ارسطوئی است كه مدعی است رابطهء نيرو و حركت در اصل حركت است ( 1 )
پاورقی :
> اين بحث از نظر روانشناسی هست كه آيا دين ، فطری است يا غير فطری
؟ معنای اين جمله اين است كه آيا اگر انسان را تحت تاثير هيچ ضربه و
نيروی فردی يا اجتماعی خارج از وجود وی قرار ندهيم آيا بحسب طبع گرايش
به معنای و مفاهيم دينی دارد يا اينكه اين گرايش از نوع عادتها و عرف
ها است كه در اثر دخالت يك يا چند عامل خارجی پديد آمده است
اما اين اشكال ها يا ايرادها درست نيست
اولا اينكه میگويند طبق يك نظريهء ارسطوئی مدت دو هزار سال علماء معتقد بودند كه اصل حركت وابسته به نيرو است ، نياز به توضيح دارد
عقيدهء علمای پيشين اين بود كه حركت هر جسم وابسته به نيرو است ، ولی آنها چون از جنبهء فلسفی اين مطلب را ادا كردهاند نه از جنبهء طبيعی و فيزيكی لذا به نيروی خارج وارد بر جسم نظر نداشته اند . آنها معتقد بودند كه حركت ( يعنی خود حركت ، نه صرفا تغييرات آن ) وابسته به نيروئی است كه به حكم برهان فلسفی همراه جسم متحرك و متحد با آن است . معتقد بودند هر جسم در واقعيت خود مركب از دو جهت و دو حيثيت است كه به يك حيثيت متحرك است و آن همان است كه جرم محسوس آنرا تشكيل میدهد و به يك حيثيت ديگر محرك و رانندهء جسم است و آن حيثيت قابل لمس نيست ، فقط بحكم عقل وجود آن را كشف میكنيم ، اين حيثيت همان است كه به نامهای " طبيعت " ، " صورت نوعيه " و غيره خوانده میشود
پاورقی :
1 - اين بحث در مقالهء " پرسشهای فلسفی ابوريحان از بوعلی " در
مجموعهء " مقالات فلسفی " به شكل بهتری بيان شده است ، مراجعه شود
هيچ دانشمندی ( 1 ) از دانشمندان پيشين معتقد نبوده است كه هر حركت برای اينكه دوام پيدا كند نيازمند به نيروی خارجی است كه دائما همراه آن باشد و بر روی آن اثر بگذارد
به نظر میرسد اين اشتباه از آنجا پيدا شده كه در سخنان فلاسفه لزوم نيروی محركه را ديدهاند و پنداشتهاند كه مقصود فلاسفه ازنيروی محركه ، نيروهای خارجی وارد بر جسم است كه مورد توجه علمای طبيعی و فيزيك است . آنچه فيزيك ( يا طبيعيات ) جديد به ثبوت رسانيده است عدم نيازمندی حركت است به نيروئی كه از خارج بر جسم وارد شده باشد ، و اما بی نيازی حركت از نيروی داخلی و ذاتی جسم و اينكه اساسا آيا هر جسمی دارای يك نيروی داخلی و ذاتی هست يا نيست نه مورد نظر فيزيك است و نه میتواند باشد
و اما از جنبه عملی: قبلا گفتيم كه درباره عدم قسر دو نظر است. طبق يك
پاورقی :
1 - طبق آنچه از كتاب " نظر متفكران اسلامی دربارهء طبيعت " ظاهر
میشود خود ارسطو معتقد بوده است كه نيروی دهندهء حركت ، جذب يا دفع
هواست ، عليهذا خود ارسطو قائل بوده است كه در حال قسر هميشه عامل
خارجی بايد دخالت كند
میتوان گفت مورد اختلاف نظر قديم و جديد در حركت هائی است كه قدما آنها را طبعی میناميدند ( نه در حركات باصطلاح قسری ) طبق عقيدهء قدما حركت طبعی میتواند با برخورد به موانع كوچك برای هميشه به سير و وضع خود ادامه دهد ، ولی طبق عقيدهء علماء جديد هيچ حركتی نيست كه تدريجا به واسطهء برخورد به موانع ( هرچند جزئی باشد ) خاصيت خود را از دست ندهد (1).
پاورقی :
1 - بطور خلاصه اختلاف نظر علماء قديم و جديد در باب حركت در دو مرحله
است :
مرحلهء اول اينكه علماء قديم میگويند حركت در ادامهء خود به نيرو
احتياج دارد و مادامی كه آن نيرو ادامه پيدا كند حركت ادامه پيدا میكند
و الا نه ، ولی علماء جديد میگويند ادامهء حركت خاصيت خود جسم است كه
به اصطلاح قابل است ، احتياج به فاعل و نيرو در تغيير حركت است كه گاهی
" متصل " میشود به حدوث حركت و گاهی تغيير اندازهء حركت
مرحلهء دوم اينكه علماء قديم میگويند بعضی حركتها ( حركت قسری ) فی حد
ذاته قابل دوام نيست ، ولی علماء جديد میگويند خاصيت جسم ادامهء حالتی
است كه داشته است مگر اينكه به مانع برخورد كند .
حل اختلاف اول به اين است كه نظر علماء قديم به نيروی داخلی و نظر
علماء جديد به نيروی خارجی است ، عليهذا نتيجه يكی است و تفسير دو تا
است . اما برای حل اختلاف دوم بايد ديد نظر قدما در عدم دوام قسر به
چيست ؟ >
3 - مطلب اول :
اصل عليت غائی بر سراسر هستی حكمفرما است
ما از سه مطلبی كه در بيتهای گذشته آمده بود بر خلاف ترتيب كتاب منظومه ، مطلب دوم و سوم را كه يكی مربوط به رابطهء علت فاعلی و علت غائی و ديگری مربوط به حركت طبعی و قسری بود بيان كرديم ، باقی مانده مطلب اول كه مربوط است به عمومی اصل عليت غائيه . يعنی اينكه هر جا كه عليت هست همانطور كه ناگزير علت فاعلی وجود دارد علت غائی نيز وجود دارد و اصل عليت غائيه بر سراسر كائنات و مخلوقات اعم از مجرد و مادی و اعم از ذی شعور و غير ذی شعور حكمفرما استگفتيم كه عقيدهء حكماء الهی اين است كه هر فعلی برای غايت و هدفی به وجود میآيد هر فاعلی كار خود را برای هدف و غايتی انجام میدهد
پاورقی : > آيا در مطلق حركات است يا در خصوص حركات انتقالی ، كه هميشه در ملاء و محيط عائق دار صورت میگيرد ؟ اگر نظرشان به اين بوده است كه خاصيت قسر اين است كه و لو به عائق و مانع برنخورد دوام پيدا نكند ، آنچنانكه از استدلال حاجی سبزواری ( اذ مقتضی الحكمه والعنايه . . . ) بر میآيد البته ميان نظر قديم و جديد تضاد است . و اما اگر نظرشان در عدم دوام قسر به اين است كه چون همهء حركات ( مكانی و انتقالی ) خواه طبعی و خواه قسری در ملاء صورت میگيرد و حركت طبعی میتواند در صورتی كه نيروی معاوق كمتر از نيروی طبيعت باشد ادامه پيدا كند ، ولی حركت قسری به نسبت معاوقها از نيرويش كاسته میشود تا به حد صفر برسد ( و اما اگر فرض كنيم حركت مكانی در خلاء صورت گيرد و برای هميشه ادامه پيدا میكند ، چنانكه شيخ گفته است " لولا مصادمه الهواء المخروق لوصل الحجر المرمی الی سطح الفلك " ، در اين صورت اختلاف نظر ميان علماء قديم و جديد از ميان بر میخيزد . ( برای تفصيل بيشتر به " خاتمه " اين فصل مراجعه شود ) . ( ايضا رجوع شود به جلد سوم " اصول فلسفه و روش رئاليسم " ، مقالهء نهم . )
در اينجا اشكالاتی پديد میآيد . خلاصهء آنها اينكه علت غائيه در مورد فاعل هائی صادق است كه آن فاعلها صاحب قصد و اراده و شعور و ادراك بوده باشند و تصور هدف و غايت و تصديق به مفيد بودن آن باعث و محرك و انگيزهء فاعل واقع گرددعليهذا طبيعت نمیتواند در كارهای خود غايت و هدف داشته باشد زيرا طبيعت فاقد شعور و اراده است و هدف داشتن فرع شعور و اراده است
همچنين ذات احديت و ساير حقايق ما فوق الطبيعه كه در زبان حكماء الهی
" عقول مجرده " ناميده میشوند نمیتوانند در افعال خود غايت و هدف داشته باشند ، زيرا فاعلی میتواند هدف داشته باشد كه ارادهاش ناقص و بالقوه باشد و تصور هدف ، ارادهء او را بر انگيزد و از قوه به فعل آورد . بنابراين ذات احديت كه مافوق همهء علل و اسباب است ، محال است كه تحت تاثير علتی واقع گردد و از اينكه هدف و انگيزهای او را ( به كاری ) وادار كند منزه و مبرا است
پس نه علل ما فوق الطبيعه میتوانند غايت داشته باشند و نه علل طبيعيه فاقد شعور و ادراك ( يعنی جمادات و نباتات ) ، باقی میماند حيوان و انسان . هر چند بسياری از افعال ارادی حيوان و انسان معلل به علل غائيه است و هر چند ارادهء انسان و حيوان ناقص است و نيازمند به مكمل و متمم است ( و مكمل و متمم آن ، همان غايت داشتن است ) اما چه دليلی در كار است كه همهء افعال اختياری انسان بدون استثناء تعلل به علل غائيه باشند و ارادهء ناقصه ( 1 ) انسان ( و حيوان )
پاورقی :
1 - ارادهء ناقصه در مقابل ارادهء كامله است . ارادهء كامله ، اراده
ای است بالفعل و ازلی و احتياج به انگيزه و محرك و باعث ندارد ، مانند
ارادهء باری تعالی و همچنين عقول مجرده كه حكماء الهی به آن قائلند
پس بطور خلاصه در اينجا سه اشكال وجود دارد : الف - برخی علتها و فاعلها فاقد شعور و ادراكاند ، مانند طبيعت بی جان چگونه میتوان گفت آنها كار خود را برای هدف و غايتی انجام میهند ؟ ب - برخی از فاعلها و علتها به عقيدهء خود حكمای الهی ما فوق ماده و طبيعت میباشند و آنچه فعليت و كمال ممكن است برای آنها حاصل شود حاصل است ، مانند ذات باری و پارهای عقول مجرده ، نمیتوان گفت اين چنين موجوداتی كار خود را برای هدف و غايتی انجام میدهند . زيرا فاعل و علتی كار خود را برای هدف انجام میدهد كه بخواهد به آن هدف برسد ، يعنی وجود ناقص خود را به آن وسيله تكميل كند و اين دربارهء فاعلی كه آنچه در امكان دارد برايش حاصل است معقول نيست
ج - اصل عليت غائيه حتی در مورد كارهای ارادی انسان و حيوان نيز كليت و عموميت ندارد ، زيرا برخی كارهای انسان از روی اراده صادر میشود و در عين حال هدف ندارد و آنها همانها است كه " عبث " ناميده میشوند (1)
پاورقی : 1 - از سه اشكال ذكر شده ، يكی در مورد خدا ، يكی در مورد انسان و يكی در مورد طبيعت است . آنچه مربوط به افعال حق است در الهيات مفصلا بحث میشود ، اشكال مربوط به انسان هم بعدا در همين باب علت و معلول تحت عنوان " غرر فی دفع >
اينها اشكلاتی است كه دربارهء علت غائی میشود . ( برای رفع اين اشكالات لازم است ) ابتدا مفهوم و معنی علت غائی را از نظر حكمای الهی شرح دهيم : ممكن است كسی چنين تصور كند كه معنی اينكه میگويند هر چيزی علت غائی دارد اين است كه هر چيزی از آن جهت موجود میگردد كه نفعی و فائده ای از آن به فاعل يا ديگران برسد ، آنچنان كه مثلا كسی يك موسسه خيريه از قبيل درمانگاه و غيره تاسيس میكند كه نفع آن عايد خلق الله بشود . برخی تصور میكنند چون انسان اشراف كائنات است پس هر چيزی بدان جهت آفريده شده است كه انسان از آن منتفع گردد و اين است معنی علت غائی . حال آنكه چنين نيست ، مقصود حكما از علت غائی اين نيستپاورقی : > شكوك عن الغايه " طرح خواهد شد . اشكال مربوط به طبيعت هم دو شاخه دارد : يكی اينكه آيا واقعا لازم است كه هر جا عليت غائيه است شعور و ادارك در كار باشد يا لزومی ندارد و آيا اينكه در بالا گفته شد كه عليت غائيه فرع بر شعور و ادارك طبيعت آن قدر هم ساده نيست كه ما بطور جزم بگوئيم طبيعت فاقد شعور و ادراك است . قدر مسلم اين است كه طبيعت بيجان ، شعوری در درجهء شعور حيوان و انسان ندارد ، اما نفی مطلق شعور امری است قابل بحث ، كه در گذشته و حال مورد توجه متفكران بوده است . ديگر اينكه خواه افعال طبيعت را صاحب غايت بدانيم يا نه ، و خواه خود طبيعت را دارای درجهای نازل از شعور بدانيم يا ندانيم آيا در پيوستگی طبيعت يك نوع نظام و هماهنگی وجود دارد كه الزاما ما را وادار به اعتراف اين مطلب كند كه اجمالا توجه به هدف در طبيعت از ناحيهء خود طبيعت و يا قوهای كه طبيعت در تسخير او است وجود دارد ؟ و يا چنين نظامی وجود ندارد ؟ و به عبارت ديگر آيا نظام شگفت انگيز موجود را از راهی غير از راه علت غائيه میتوان توجيه كرد يا نه ؟
مقدمه میگوئيم كه : غايت گاهی به فعل نسبت داده میشود و گفته میشود غايت فعل چيست و گاهی به فاعل نسبت داده میشود و گفته میشود غايت فاعل چيست ( 1 )اگر به فعل نسبت داده شود معنیاش اين است كه آن فعل متوجه به سوی چيزی است كه آن چيز ، كمال آن فعل محسوب میشود
به عبارت ديگر آن فعل طبعا و ذاتا به سوئی روان است و جهت داراست و آن سوی و آن جهت متمم و مكمل وجود آن فعل است . مثلا درخت كه حركت و رشد میكند به سوئی میرود و متوجه به سوئی است كه آن سوی و آن جهت ، كمال و فعليت ما بالقوهء درخت محسوب میگردد . و اگر احيانا موجود ديگری از آن منتفع گردد بدان جهت است كه كمال آن درخت به اين است كه به آن موجود ديگر متحول گردد ، يعنی تبدل به آن موجود ديگر در مسير حركت آن درخت واقع است والا صرف اينكه موجود ديگری از آن منتفع گردد بدون آنكه آن درخت در مسير طبيعی خود متوجه به سوی جذب شدن در موجود ديگر و متحول شدن به آن باشد ، غايت و علت غائی آن درخت محسوب نمیگردد
پاورقی :
1 - غايت اگر به فعل نسبت داده شود به معنی اين است كه اين فعل ، به
سوئی روان است ، يعنی فی حد ذاته نوعی حركت است و لااقل از قوه به فعل
رسيدن است و اين فعل با داشتن نيروئی باطنی به سوئی روان است و آن سوی
متمم و مكمل آن فعل است ، اين فعل جهت و نهايت دارد و به عبارت ديگر
ما اليه الحركه دارد ، اما نه ما اليه حركه الفاعل بلكه ما اليه حركه
الفعل . و اما اگر به فاعل نسبت داده شود مفهوم ما لاجله و ما اليه حركه
الفاعل دارد . اكنون اگر فرضا فاعل را متحرك ندانيم يا فعل را از نوع
حركت ندانيم نظير جواهر - بنابر عدم قول به حركت جوهريه - بايد تحليلا و
عقلا اين معنی صادق باشد ، در اينجا است كه اشكالاتی پيش میآيد :
1 - طبيعت ، هدف ندارد
2 - در انسان ، عبث هست
3 - در مورد خداوند ، مالاجله معنی ندارد
4 - در مورد اتفاقات طبيعی ، هدف بالامقدمه صورت میگيرد
معمولا كسانی كه دقت علمی ندارند و همه چيز را با مصنوعات بشری قياس میكنند رابطهء غايت و ذی غايت را صرفا در ذهن فاعل جستجو میكنند ( 1 ) در مصنوعات بشری چنين است ، يعنی هيچگونه رابطهء ذاتی و طبيعی ميان مصنوع و ميان غايت و نتيجهای كه از آن منظور است وجود ندارد . مثلا بشر صندلی را برای نشستن میسازد ، يعنی مقداری چوب را تراش میدهد و صاف میكند و به طرز خاصی به هم پيوند میدهد تا شكل مخصوصی پيدا كند برای آنكه روی آن بنشينند . در اينجا طبيعت ذاتی چوب نيست كه به سوی صندلی شدن حركت كرده باشد و صندلی شدن از نظر طبيعت چوب كمال و فعليت و درجهء عالی تری از هستی به شمار نمیرود ، هيچگونه رابطهء ذاتی ميان چوب و صندلی شدن وجود ندارد ، بلكه اين بشر است كه با نيروی خود ( كه نسبت به نيروی داخلی چوب يك نيروی خارجی است ) اين شكل را به صندلی میدهد
رابطهء شكل صندلی با استفادهای كه از آن میشود و علت غائی آن ناميده میشود ، رابطهای است كه فقط ذهن صانع و فاعل ، آن را به وجود آورده است و اين رابطه از نظر ذهن صانع
پاورقی :
1 - تصرفی كه انسان در اشياء میكند ، تصرف سطحی است . يعنی تصرف
انسان تسخير طبيعت به مفهوم فلسفی نيست و به عبارت ديگر در اثر تصرف
انسان جوهرشیء به سوئی حركت نمیكند . نظر عاميانه در مورد غايت هم از
مقايسه به مصنوعات بشر اقتباس شده است ، خيال كردهاند همان رابطهای كه
ميان صانع انسانی و مصنوعات وی و هدف آن مصنوع هست عينا ميان هر فاعلی
و فعلش و غايت آن فاعل وجود دارد
اكنون میگوئيم حكماء معمولا غايت را به دومعنی تفسير میكنند : الف - " ماليه الحركه " : يعنی چيزی كه حركت به سوی او است . اين همان است كه اكنون توضيح داديم
ب - " مالاجله الحركه " يعنی چيزی كه حركت به خاطر او است . ممكن است تصور شود كه اين معنی همان است كه عامه مردم معمولا دربارهء غايت تصور میكنند ، كه رابطهء غايت و ذی غايت را در ذهن فاعل جستجو میكنند و به عبارت ديگر با مصنوعات بشری قياس میكنند
ولی اين تصور غلط است ، چنين تصوری در كار نيست . مقصود حكماء اين نيست كه غايات طبيعی از آن جهت غايت به شمار میروند كه فاعل كل آنها را به خاطر يك شیء بخصوص به وجود آورده است بدون آنكه ميان غايت و ذی غايت رابطهء ذاتی وجود داشته باشد . بلكه از نظر حكماء ، همان غايت به معنی اول از نظر فاعل كل مفهوم " مالاجله " پيدا میكند . از نظر حكماء علم فاعل كل به اشياء علم به نظام است چنانكه هست ، و چون در متن واقعيت ، هستی مغيی وابسته به غايت است و " به سوی غايت بودن " مقوم وجود او است به طوری كه اگر غايت نمیبود مغيی هم نبود قهرا از نظر علم فاعل ، مغيی به خاطر غايت و برای غايت است . مفهوم " مالاجله " از نظر كسانی كه رابطهء مغيی و غايت را فقط در ذهن فاعل جستجو میكنند ، مساوی است با مفهوم محركيت و باعثيت غايت نسبت به فاعل ، ولی از نظر حكيم كه نظام علمی و عينی را متطابق میداند عبارت است ازعلم فاعل كل به نظام هستی آنچنانكه هست ( 1 ) . به عبارت ديگر چيزی كه در متن واقع و نظام هستی وابسته و متوجه به غايتی است و فاعل كل آنرا آن چنان كه هست يعنی به صورت وابستگی طبيعی به وجود آورده است پس فاعل كل آنرا برای آن غايت به وجود آورده است ، پس آن غايت از نظر علت فاعلی " مالاجله الوجود " است . پس هر جا كه طبيعت و حركت طبعی وجود داشته باشد و آن طبيعت و حركت طبعی فاعل شاعر و عالمی داشته باشد ، همانطوری كه غايت به معنی " مااليه الحركه " صادق است به معنی " مالاجله الحركه " نيز صادق است
پاورقی :
1 - متكلمين رابطه غايت و ذی غايت را در ذهن فاعل جستجو میكنند ،
آنچنان كه در مصنوعات بشری وجود دارد . ولی حكيم ميان خود فعل و غايت
رابطهء تكوينی قائل است و رابطهء ذهنی را جز علم به غايت و مغيی چنانكه
هستند نمیداند . عليهذا معنی " غايت به معنی لاجله " نيز از نظر حكيم و
متكلم متفاوت میشود . مالاجله از نظر متكلم كه رابطه را اولا و بالذات در
ذهن فاعل جستجو میكند مفهوم محركيت و باعثيت غايت نسبت به فاعل را
میدهد ، ولی از نظر حكيم كه نظام علمی و عينی را متطابق میداند عبارت
است از علم علت به معلول آن چنان كه هست ، زيرا مغيی در خارج و از
لحاظ وجود تكوينی وابسته به غايت است و برای او است و به سوی او است
و اگر غايت در خارج نباشد مغيی هم كه وجودی وابسته به او است وجود
ندارد
از آنچه گفته شد فرق اصطلاح كلامی و عاميانهء غايت بااصطلاح فيلسوفانهء
آن روشن میگردد . از نظر طرز تفكر عاميانه فقط ذهن فاعل است كه غايت را
غايت و مغيی را مغيی كرده است . اما از نظر طرز تفكر فيلسوفانه رابطهء
تكوينی ميان غايت و مغيی است كه يكی را غايت و ديگری را مغيی كرده
است . طبيعت توجه به غايت دارد و به سوی غايت میرود ، پس به اين
معنی طبيعت غايت دارد و فاعل هم چون علمش با خارج متطابق است " لاجله
" دربارهء او صادق است ، و اين غيراز اين است كه ذات فاعل ، غايت كل
است . ( از اينجا جواب اشكال فاعليت طبيعت كه شاعر نيست و فاعليت
مجردات محضه كه ناقض نيستند روشن میشود . باقی میماند اثبات اين مطلب
كه طبيعت متوجه به غايت و هدف است ، در اينجا بحث ما باماديين
دربارهء تكامل است كه آيا تكامل ، آنطور كه آنان تفسير میكنند بيانی
جامع و تمام است يا تا اصل توجه به غايت دخالت داده نشود تكامل معنی و
مفهوم ندارد ، يعنی عقلا صورت وقوع پيدا نمیكند . )
ثانيا : بحث حكماء دربارهء غايت فعل به اين نحو است كه چه رابطهء ذاتی ميان معلولات و غايات مترتبه بر آنها هست . حكماء هرگز نظر به رابطهء شبه قرار دادی كه در ميان مصنوعات بشری و هدف هائی كه منظور از آنها است ندارند ثانيا : غايت دارای دو معنی است : يكی " ما اليه الحركه " و ديگری " مالاجله الحركه " . پس از اين مقدمات میگوئيم اگر فاعلی مانند انسان كه موجودی بالقوه و مستكمل است ( به سوی كمال روان است ) فعلی را انجام دهد ( مثلا با دست خود آبی برای نوشيدن بر دارد ) ، در اينجا هم فعل غايت دارد و هم فاعل و در هر دو مورد هم " مااليه الحركه " صادق است و هم " مالاجله الحركه " . اما غايت به معنی " ماليه الحركه " در فعل صادق است ، زيرا هر حركتی خود بخود جهتی و سوئی دارد كه متحرك از قوه به فعل میرسد و به عبارت ديگر حركت ، سير از جهت بالقوه به جهت بالفعل است . و اما غايت به معنی " مااليه الحركه " در فاعل صادق است ، زيرا فاعل میخواهد به اين وسيله نقص خود را بر طرف نموده و به سوی كمال سيرابی حركت كند
همچنين غايت به معنی " مالاجله الحركه " در فعل صادق است ، برای اينكه واقعا اين فعل برای سيراب شدن به وجود آمده است . و اما غايت به معنی ما لاجله الحركه در فاعل صادق است ، برای اينكه باين فاعل ، اين فعل را واقعا " برای " سيراب شدن به وجود آورده است
رابعا : ممكن است احيان مااليه الحركه و مالاجله الحركه هر دو در يك چيز متمركز و متحد شوند ، يعنی همان چيزی كه حركت به سوی او است فاعل نيز به خاطر همان چيز حركت را ايجاد میكند ، مانند افعال ذات باری ( 1 ) . و ممكن است مااليه الحركه غير از مالاجله الحركه باشد ، چنانكه در افعال انسان عموما چنين است ، مانند اينكه كسی از تهران به اصفهان مسافرت میكند برای اينكه زيد رعا در آنجا ملاقات كند . در اين مثال ما اليه الحركه وصول به اصفهان است ، و ما لاجله الحركه ملاقات بازيد است
به نظر ما در افعال طبيعی يا صناعی انسان نمیتوان موردی پيدا كرد كه ما اليه الحركه و ما لاجله الحركه متحد باشند
اكنون به اصل مطلب باز گرديم . اشكال اين بود كه اگر بگوئيم ذات باری در كارهای خود غايت و هدف دارد لازم میآيد كه او را ناقص و مستكمل فرض كرده باشيم ، و اگر بگوئيم او در كارهای خود هدف ندارد منكر حكيم بودن او شدهايم
پاورقی :
1 - ما قبلا گفتيم كه در نظام عالم چون هر حركتی ذاتا وابسته به غايتی
است و قضاء الهی يعنی علم خداوند به نظام عالم چنانكه هست قهرا هر
حركتی را به خاطر همان غايت ذاتی وطبيعی خود حركت ، ايجاد میكند . پس
از نظر ذات باری هميشه ما اليه الحركه و مالاجله الحركه يكی است
ضمنا از آنچه گفته شد معلوم شد كه اختلاف اساسی ميان الهيون و ماديون اين است كه از نظر ماديون هر موجودی در حالی به وجود میآيد كه " طبعا " به سوئی روان نيست و جهت و قبلهء خاصی ندارد . اما به عقيدهء الهيون ذره ای نيست مگر اينكه همراه هستی او توجه به هدف خاصی هست و دارای قبلهء معينی است . و البته همهء قبله ها وجهت ها در نهايت امر منتهی میگردد به يك قبلهء اصلی و همهء عقربهها در بی نهايت دور متوجه به سوی يك مركز مغناطيسی میباشند كه آن ، ذات بای است ، « و ان الی ربك المنتهی »
خاتمه
درپايان اين فصل مناسب است به يك مطلب ديگر نيز اشاره شود و آن اينكه مسالهء حركت طبعی و حركت قسری طرز تفكری است مخصوص فلسفهء قديم ، در فيزيك ( يا طبيعيات ) جديد طرز تفكر ديگری پديد آمده است كه شايسته است به آن نيز اشاره شده و توضيح داده شود كه نظريهء جديد تا چه اندازه با نظريهء قديم مخالف است ، گفتيم كه در فلسفهء قديم حركت را به طبعی و قسری - به معنیئی كه شرح داده شد - تقسيم كردهاند . اكنون ببنيم تفسير اين دو چيست . آيا معنی حركت طبعی كه گفته میشود اگر شیء را با طبع خود بگذاريم ( لو خلی و طبعه ) حركت میكند ، تفسيرش اين است كه حركت طبعی حركت خود بخودی است و به محرك احتياج ندارد ، بر خلاف حركت قسری كه به محرك احتياج دارد يا مطلب غير از اين است ؟ پاسخ اين است كه حركت طبعی حركتی است كه محرك آن همان طبيعت و صورت نوعيه آن جسم خاص است كه همراه آن است در حالی كه هيچ عامل خارجی تاثير نكرده باشد ، بر خلاف حركت قسری كه اينگونه نيستزيرا بعقيدهء حكماء قديم هر جسم دارای دو جنبه و دو حيثيت است كه از يك جنبه و يك حيثيت ، متحرك و از جنبه و حيثيت ديگر ممكن است محرك باشد . حيثيت متحرك را به نام " جسميت " و حيثيت محرك را به نام " طبيعت " يا " صورت نوعيه " میخوانند . به عقيده آنها جسم كه فی المثل از بالا به پائين حركت میكند يا گياه كه رشد میكند دارای يك جرم محسوس است كه حركت را میپذيرد و دارای يك قوه و نيروی جدا ناشدنی و متحد با صورت جسميه است و او است كه جرم رابه حركت وا میدارد ، آن قوه نه قابل انفصال از جسم است و نه قابل مشاهده است ، فقط با قوهء عقل قابل كشف شدن است
و اما اينكه محرك واقعی در حركت قسری چيست ، آيا حركت قسری محرك ندارد يا محرك دارد و محرك آن همان نيروئی است كه از خارج وارد آمده است و يا نيروهای ديگری است كه در وسط متبادلا دائما پيدا میشوند ، و مثلا جسم كه در حالت قسر روبه بالا میرود حالت شناوری پيدا میكند و علی الاتصال هوا را از جلو عقب میزند و از پايين در زير پای خود قرار میدهد ؟ و يا اينكه محرك واقعی در حركت قسری نيز همان طبيعت جسم است ، ولی در يك حالت فوق العاده ( نظير انسانی كه در حال عادی يك نحو حركت میكند و سخن میگويد و نگاه میكند و اگر بواسطهء يك عامل خارجی خشم گرفت و حالت غير عادی پيدا كرد يك نحو ديگر حركت میكند و سخن میگويد و نگاه میكند ) . در اين مورد ميان حكماء اختلاف است و محققين احتمال سوم را انتخاب كرده اند
اما علماء جديد حركت را به دو قسم طبعی و قسری تقسيم نمیكنند . اينها نظريه ای دارند به نام نظريهء جبر در حركت كه مطابق اين نظريه جرم در حركت كه مطابق اين نظريه جرم در حركت خود احتياج به نيز و ندارد ، تنها در تغيير حركت ( اصطلاحا شتاب ) است كه به نيرو محتاج است كه نيرو را به حسب طرز تفكر مخصوص فيزيك هميشه ضربهء خارجی و تاثير وارد از خارج میدانند . واضح است كه با اين فرض ، تقسيم حركت به طبعی و قسری معنی ندارد ، خواه آنكه فرق آن دو را در اين امر بدانيم كه يكی محرك دارد و ديگری محرك ندارد و يا فرقشان را به اين نحو بدانيم كه عامل يك طبيعتدر حال آزاد و عادی است و عامل ديگری ، طبيعت در حال غير آزاد و غير عادی است . زيرا مبنای تقسيم گذشته بر اين بود كه حركت ( لااقل در بعضی از اقسام ) احتياج به محرك دارد . بلی اگر حركت قسری را معلول ضربه خارجی بدانيم كه يكی از تفاسير سه گانه قدما است در حقيقت خود حركت را نيازمند به علت ندانسته ايم ، بلكه تغيير حركت را نيازمند دانسته ايم و اين عين نظريه جديد است
اكنون در اينجا در دو قسمت بايد بحث كرد : يكی در اختلاف نظر قديم و جديد در توجيه و تفسير فلسفی مساله حركت ، و ديگر اختلاف نظر قديم و جديد از لحاظ نتيجه و اثر عملی
1 - قسمت اول :
تفسير فلسفی حركت از نظر علماء قديم و جديد :
الف - نظر علماء قديم : قدما معتقد بودند كه : اولا جسم مطلق يعنی جسمی كه فقط جسم باشد و هيچگونه تعين كه آن را نوعی خاص از انواع جهان گرداند نداشته باشد وجود ندارد . آنها معتقد بودند كه جسم يا بسيط است يا مركب ، اگر بسيط باشد حتما به شكل عنصری خاص از عناصر جهان است كه آثاری مخصوص به خود دارد و اگر هم مركب است به طريق اولی خصوصيت نوعی داردثانيا معتقد بودند كه در هر جسمی يك مبداء ميل مستقيم بايد وجود داشته باشد ، يعنی در هر جسمی بايد ميل به يك حركت مستقيم ( نه منحنی ) وجود داشته باشد ، يا ميل به سفل و مركز ( مثل آب و خاك ) و يا ميل به محيط و علو ( مثل هوا و آتش )
ثالثا معتقد بودند كه حركت بدون محرك يعنی بدون علت فاعلی امكان - پذير نيست و نه تنها حدوث حركت يا انقطاع حركت يا تند شدن حركت احتياج به نيرو و قوه دارد بلكه اصل حركت و لو در يك حالت يكنواخت هم بوده باشد نيازمند به قوه و نيروئی است كه همراه وی بوده باشد
رابعا معتقد بودند كه در هر حركتی از حركات جسم ، خواه مكانی و خواه كيفی و خواه وصفی و خواه كمی : فاعل محرك و مباشر حركت ، صورت نوعيه جسم است كه در بند اول گفتيم . در هر جسمی يك طبيعت نوعی خاص كه گاهی از آن به طبيعت و گاه به صورت نوعيه تعبير میشود و جود دارد و همان است كه فاعل محرك شیء است ، و حتی معتقد بودند كه در حركات قسريه كه بر خلاف ميل و طبع جسم است باز هم همان طبع اوليه جسم است كه در يك حالت فوق العاده فعاليت میكند
خامسا معتقد بودن كه حركات قسريه دوام ندارد
پس قدما برای هر جسم طبيعت مخصوص و مبداء ميل مستقيم ( حركت مستقيم ) قائل بودند و معتقد بودند هر جسم چه در حركت مستقيم و چه غير مستقيم نيازمند به علت است ، و معقتد بودند علت همان طبيعت خاص شیء است كه همراه وی و متحد با وی است و تنها با قوهء عقل و استدلال میتوان به وجود آن اذعان كرد ، و معتقد بودند كه حركت قسری كه آن هم نيز به نوبه خود معلول همان طبيعت است ولی در يك حال فوق العاده ، دوام پيدا نخواهد كرد
ب - نظر علماء جديد : علوم طبيعی جديد روی طرز تفكر مخصوصی كه علم را از فلسفه جدا میكند ، اولا فرض نمیكند كه جسم مطلق كه در آن هيچ طبيعت نوعی و هيچ مبدا ميل مستقيم وجود نداشته باشد ممكن نيست : بلكه " جسم مطلق " را فرض میكند ( 1 )
و ثانيا معتقد نيست كه حركت احتياج به محرك دارد ، بلكه معتقد است كه تنها تغيير حركت ( شتاب ) محتاج به علت است ، يعنی تنها حدوث و انقطاع و تند و كند شدن و تغيير جهت و مسير دادن حركت نيازمند به علت است نه خود حركت
و ثالثا همانطور كه قبلا اشاره شد حركت را به دو قسم طبعی و قسری تقسيم نمیكنند و رابعا به دليل اينكه به دو قسم حركت طبعی و قسری قائل نيست و به دليل اينكه ذات حركت را محتاج به علت نمیداند لذا به حركتی كه خودبخود و بدون عائق و مانع خارجی ساكن شود قائل نيست
2 - قسمت دوم :
نتيجه عملی اختلاف نظر قديم و جديد درباب حركت
تمام آنچه در فرق بين نظر قديم و جديد در مورد مساله حركت گفته شد اختلافات نظری و فلسفی و تفسيری است و در عمل و نتيجه تاثيری ندارد جز قسمت آخر كه مطابق نظر قديم اگر جسمی را در غير جهت ميل آن جسم با يك ضربه و نيروی خارجی در فضائی كه هيچگونه عائق و مانعی ندارد به حركت در آوريم خود بخود خواهد ايستاد ولی در نظر جديد چنين نيست و در حقيقت نمیتوان گفت كه اختلاف نظر قديم و جديد در قاعدهء " القسر لايدوم " است ، زيرا در نظرات جديد فرض حركت قسری نمیشود نه اينكه فرض حركت قسری میشود و معذالك ادعا میشود كه دائم نيست
پاورقی :
1 - اين فرض در واقع هم به منزله انكار بنداول و هم به منزله انكار
بند دوم نظريه قدما است
حال آيا اين سخن به منزله انكار كلی قاعدهء " القسرلايدوم " است و يا آنكه نظر قدما درباب دوام ولادوام قسر در زمينه عوائق و موانع است ( 1 ) و ميان حركات مكانی با حركات غير مكانی فرقی هست كه استثنائی در اين قاعده به وجود میآورد ، اينها مطالبی است كه فعلا نمیتوانيم وارد آن بشويم
وجه اختلاف دو طرز فكر قديم و جديد درباب حركت :
برای توضيح اصل مطلب و بيان وجه اختلاف دو طرز فكر قديم و جديد درباب حركت لازم است مطلب ذيل را ذكر كنيم : آنچه مسلم است اين است كه علی الاجمال نظری از ارسطو در طبيعيات رسيده است دائر بر اينكه هر حركتی احتياج دارد به قوهء محر كه ای و همين اصل طبيعی به ضميمه اصل ديگری - كه يك اصل فلسفی است - دائر بر بطلان تسلسل علل و اصل ديگری مبنی بر اينكه طبيعت مساوی است با تحرك ، برهانی را از طرف ارسطو و ارسطوئيين به وجود آورده است كه نتيجه اش اثبات محركاول است . فعلا متن آنچه ارسطو يا پيرامون يونانی و يا اسكندرانی وی در تقرير اين برهان گفته انددر دست ما نيست .پاورقی : 1 - زيرا همانطور كه مورد قبول علمای امروز نيز هست عملا هر حركتی مواجه با يك سلسله عوائق است . نظر قدما در فرق حركت طبعی و قسری به اين است كه حركت طبعی با وجود عوائق نيز قابل دوام است بر خلاف حركت قسری كه بالاخره عوائق ، طبيعت را به حال اول بر میگرداند . و اما اگر عائقی در كار نباشد هر حركتی قابل دوام است و لا اقل حركات مكانی اين چنين هستند كه اگر عائق در كار نباشد قابل دوامند .
ما مطلب را ازديد فلاسفه اسلامی تقريرنموده و ضمنابه تقرير ديگری برای همين مطلب بدون آنكه به طور جزم به كسی نسبت بدهيم نيز اشاره میكنيم و آنگاه بين نظر قديم و جديد مقايسه به عمل میآوريممطابق تقرير حكمای اسلامی حركت احتياج دارد به قوه و نيروئی كه آن حركت را به وجود آورده و هرگز علت حركت از خود حركت جدا نيست ، يعنی چنين نيست كه حركت تنها در آغاز كار و در حدوث خود محتاج به علت باشد بلكه در بقاء خود نيز ( هر چند حركت عين حدوث تدريجی است ) محتاج به علت است . و از همين جا نظر ديگری پديد آمده است مبنی بر اينكه علت متغير ، متغير است . يعنی علت حركت بايد مانند خود حركت دارای تغير بوده باشد و هرگز ممكن نيست كه يك امر ثابت و ساكن ، علت يك امر متغير و متدرج واقع شود . ( 1 ) به هر حال اصل اول برای اثبات محرك اول اين است كه حركت احتياج به محرك دارد
اصل دوم اين است كه آن قوه محركه يا خود متحرك است و يا ثابت . اگر ثابت است يعنی خالی از حركت است پس جسم نيست ، زيرا هر جسمی متحرك است و يا لا اقل قابل تحرك است و محرك غير جسمانی همان است كه ارسطو از آن به محرك اول تعبير كرده است . و اگر آن محرك ، متحرك است پس به حكم اينكه هر متحركی به قوهء محركه ای احتياج دارد وجود يك محرك ديگر برای
پاورقی :
1 - اين نظر منتهی شده است به بحثی عالی درباب ربط حادث به قديم و
ربط متغير به حادث كه از عميق ترين و عالی ترين مباحث فلسفه الهی است
و اين نظر يكی از اصولی است كه صدرالمتالهين آن را پايه اثبات حركت
جوهريه قرار داده است
حكمای اسلامی به يك اصل ديگر نيز معتقدند و در آن اختلافی ندارند و آن اينكه علت واقعی حركت هر جسم همان طبيعتی است كه در خود جسم است . و به عبارت ديگر فاعل بلاواسطه حركات جسمانی ، طبايع خود اجسام است ، چه در حركت طبعی و چه در حركت قسری ، و اما قوای بيرون از وجود جسم متحرك ، فاعل بلاواسطه نمیباشند بلكه فاعل مع الواسطه میباشند و آن فاعل های بيرونی اگر از نوع امور جسمانی باشند اثرشان بر روی طبيعت جسم مفروض اين است كه به اصطلاح آن را " اعداد " میكنند ، و اگر از نوع علل غير جسمانی باشد اثرشان بر روی طبيعت جسم اين است كه آنرا " ايجاد " میكنند . به هر حال هر علتی غير از طبيعت خود جسم نمیتواند تاثير بلاواسطه در حركت آن جسم داشته باشد . بنابر اين آنجا كه در برهان اثبات محرك اول گفتيم كه حركت به محرك احتياج دارد بايد اين توضيح بر آن اضافه شود كه مقصود اين است كه حركت احتياج دارد به طبيعتی كه در خود آن جسم باشد تا بتواند آن جسم را به حركت در آورد و اگر آن طبيعت نيز از آن نظر كه نمیتواند ثابت و يكنواخت باشد احتياج داشته باشد به محركی ، بايد گفت كه آن طبيعت احتياج دارد به فاعل مباشر و آن فاعل مباشر قطعا از نوع قوا و نيروهای جسمانی نيست . پس هر جسم متحركی از ناحيه ذات و درون خود بايد منتهی گردد به محرك ثابت ، يعنی بنابر اين تقرير در سلسله علل حركت يك جسم ، ساير اجسام و قوای جسمانی تاثير ندارد
تقريرديگر :
اين است كه بگوئيم هر حركتی به قوهء محركه ای اجتياج دارد و آن قوهء محركه را قوای جسمانی و بيرون از وجود جسم متحرك فرض كنيم و آن وقت برهان را اينطور تقريركنيم : تمام حركات مكانی كه در اجسام جهان هست معلول ضربه ای است كه از بيرون بر آن اجسام وارده شده است و آن قوه ای كه ضربه را وارد كرده است يا متحرك است يا ثابت ، اما چون جسمانی است نمیتواند ثابت باشد ، پس بايد متحرك باشد و چون تسلسل علل محال است پس بايد منتهی شود به محرك غير متحرك يعنی محرك اولاگر مطلب را اينطور تقرير كنيم به دو اشكال بر میخوريم : يكی اينكه نقش طبيعت را در حركت اجسام در نظر نگرفته ايم و حال آن اصول مسلم فلسفی طبايع و نقش آنها را در حركات اجسام به ثبوت رسانيده است
ديگر اينكه ما تسلسل را در مورد عللی كه در وجود با هم اجتماع ندارند باطل فرض كرده ايم و حال آنكه براهين بطلان تسلسل فقط موردی را ابطال میكند كه آن علل در آن واحد با هم مجتمع باشند ، نه اينكه معلول در زمانی باشد و علت در زمانی پيشين ، و اساسا علت واقعی امكان ندارد كه از معلول خود در زمان منفك گردد ، تنها علل به اصطلاح " اعدادی " هستند كه از معلولات منفك میگردند و چنانكه در محل خود ثابت شده است علل اعدادی ، علل واقعی نمیباشند . به هر حال در بيان فوق چنين فرض شده است كه تسلسل امور متعاقبه زمانيه محال است و حال آنكه اين گونه تسلسل محال نيست
خلاصه مطلب اينكه برهان منسوب به ارسطو و ارسطوئيين متكی به چهار اصل است : 1 - حركت در اجسام عالم وجود دارد
2 - هر حركت به قوهء محركه ای احتياج دارد
3 - هر شیء جسم يا جسمانی ، متحرك است
4 - تسلسل علل ممتنع است
اگر كسی در يكی از اين مقدمات خدشه كند ، مثلا منكر وجود حركت گردد ( مانند زنون اليائی و بعضی از متكلمين اسلامی و بعضی از متفلسفين جديد ) و يا اينكه حركت را نيازمند به قوهء محركه نداند ( مانند طرفداران قانون جبر در حركت كه مدعی هستند كه خود حركت محتاج به علت نيست ، بلكه تغيير حركت محتاج به علت است ) و يا منكر ملازم بودن جسم و جسمانی با حركت گردد ( مانند بو علی سينا كه منكر حركت طبايع جوهريه جسمانيه است ) و يا منكر امتناع تسلسل علل گردد ( مانند بسياری از حكمای جديد از قبيل كانت كه مساله امتناع تسلسل علل را مشكوك تلقی كرده اند ) ، برهان منسوب به ارسطو مبنی بر اثبات محرك اول مخدوش خواهد بود
اين نكته ناگفته نماند كه مقصود ارسطو از محرك اول عبارت است از موجودی ثابت و غير ممكن التحرك و مجرد از جسمانيت . نكته ديگر اينكه اينبرهان نوعی برهان خلف است مثل همه براهينی كه در آنها امتناع تسلسل به كار میرود
از آنچه گفته شد معلوم شد كه اختلاف تقرير اول و تقرير دوم در تفسير مقدمه دوم از مقدمات چهار گانه ای است كه ذكر شد . بنابر تقرير اول قوهء محركه عبارت است از طبيعت خود جسم كه با وی متحد است و ظرف مكان و ظرف زمان هر دو يكی است . و اما بنابر تقرير دوم قوهء محركه از وجود جسم متحرك خارج است . چيزی كه سبب میشود بگوئيم ارسطو تقرير دوم را نمیخواسته است بگويد اين است كه ارسطو معتقد بوده است كه قوه محركه همواره همراه حركت است واز وی جدا ناشدنی است وحركت آنگاه به نهايت میرسد كه از طرف قوه محركه اقتضائی نباشد ويا مانعی پيش بيايد
بنابراين كسی كه چنين نظری داشته باشد چگونه ممكن است كه قوه محركه را عوامل وضربه های خارجی فرض كند ؟ زيرا لازم میآيد ارسطوا را منكر اين امر بديهی و محسوس بدانيم كه اگر گرسنگی را با دست به هوا پرتاب كنيم پرتاب میشود ويا تيری را كه به كمان میگذارند از كمان پرتاب میگردد وامثال اينها
مجموعا از آنچه گفته شد معلوم گرديد كه در مورد مساله احتياج حركت به قوه محركه سه فرضيه در كار است : 1و2 - فرضيه قدما كه به نام ارسطو معروف شده است وآن اينكه حركت حالتی است عارض بر جسم وجسم وجسم پذيرنده وقابل آن است وبه حكم برهان فلسلفی بر امتناع اتحاد فاعل وقابل ، ماده همواره در حركت خود به قوه ای احتياج دارد كه آن حركت را پيوسته به جسم بدهد . اين فرضيه چنانكه قبلا گفته شدبه دو نحو قابل تفسير است ، پس اين فرضيه در حقيقت دو فرضيه است و ما هر دو را قبلاذكر كرديم
3 - فرضيه سوم اين است كه ماده در خو دحركت به قوه احتياج ندارد ، تنها د رتغيير حركت است كه به قوه احتياج دارد . بنابراين هر حركتی به هر دليل در هر حالت كه در جسم پديد آمد جسم آن حركت را جبرا د رخود حفظ میكند ومادامی كه قوه ای ديگر تغييری ديگر در وضع آن جسم ايجاد نكند آن حالت قهرا وجبرا باقی خواهد ماند . اين فرضيه با آزمايش های علمی تاييد شده ودر حال حاضر مورد قبول دانشمندان علوم طبيعی است
چون اين فرضيه و دوفرضيه بالا هر كدام با سبك خاص تقرير شده است هيچكدام مستقيما دليل ديگری را رد نمیكند ، درست مانند دونفر هستند كه هر كدام با زبانی كه ديگری آنرا نمیفهمد در صدد اثبات مدعای خو د بوده باشد كه قهرا هيچگاه بين آنها تفاهم پيدا نخواهد شد . تنها از نظر كسی كه باهر دو زبان آشنا باشداين امكان وجود دارد كه ببيند آيا اين دو نفر كه يكی نافی وديگر مثبت است امر واحدی را نفی واثبات میكنند يا نه
اگر فرضيه اول را اينطور تقرير كنيم كه ماده در حركت خود محتاج است به قوه ای كه از خارج بر وی وارد آيد و او را به حركت در آورد و هم از ياقوه خارجی ديگر حركت آن ماده را ادامه دهد بدون شك با فرضيه دوم متناقض است ونه تنها آزمايش های علمی جديد آن را ابطال میكند دلائل عقلی فلسفی نيز با آن موافقت ندارد وبلكه بر خلاف محسوسات ومشهودات است
واما اگر فرضيه اول را اينطور تقرير كنيم كه ماده در حركت خود به قوه محركه ای احتياج دارد وبا دلائل ثابت كنيم كه قوه به حركت آورنده جسم وادامه دهنده آن حركت ، ضربه های خارجی نيست بلكه طبيعتی است در خود ماده متحرك كه با وی متحد است وآن طبيعت عير قابل شناختن به وسيله احساس است وتنها با عقل میتوان به وجود آن اذعان كرد واثر ضربه های خارجی را به طور مستقيم بر حركت جسم ندانيم بلكه اثر آنها را بر روی طبايع واثر طبايع را بر روی جسم بدانيم ، در اين صورت نظر جديد ، نظر قديم رارد نمیكند . زيرا آنچه آزمايش نشان میدهد كه ماده در تغيير حركت احتياج به قوه دارد نه در خود حركت ، نظر به ضربه ها وقوه های خارج از حوزه وجود دارد نه در خود حركت ، نظر به ضربه ها وقوه های خارج از حوزه وجود خود ماده است ، ولی فرضيه فلسفی قديم كه حركت ماده را دائما محتاج به قوه میداند به ضربه ها و قوه های خارجی نظر ندارد ، اين فرضيه ناظر به طبيعت متصل ومتحد با خود جسم است كه همواره همراه وی است ، اين فرضيه اثر قوه های خارجی را بر طبيعت جسم میانگارد نه بر روی حركت جسم پس اگر مدعی شويم كه هر گاه جسمی در فضائی به حركت در آيد وبه مانعی برخورد نكند تا ابد به حركت خود ادامه خواهد داد ، اين ادعا میتواندهم مورد قبول علم جديدوهم موردقبول علم قديم ( البته بنابر تفسير دوم ) بوده باشد ، منتهای مطلب اين است كه نظريه فلسفی قديم میگويدآن جسم از آن جهت به حركت خود ادامه میدهد كه قوه محركه ای در درون خود جسم دو نظريه علمی جديد كه فرض قوه محركه داخلی او راه تجربه وبه آزمايش برای محقق نشده است اين چنين تعبير میكندكه چون جسم در حركت خود به قوه محركه كه احتياج ندارد پس برای هميشه به حركت خود ادامه میدهد ، ولی البته مقصود وی از قوه محركه كه نيروی خارجی است
پس آنچه نظريه فلسفی قديم در باب احتياج به محرك روی اصول فلسفی به خود اثبات میكند قوه محركه داخلی است وآنچه نظريه علمی جديد طبق روش مخصوص به خود آن را نفی میكند لزوم قوه محركه خارجیمتحرك كه با وی متحد است وآن طبيعت عير قابل شناختن به وسيله احساس است وتنها با عقل میتوان به وجود آن اذعان كرد واثر ضربه های خارجی را به طور مستقيم بر حركت جسم ندانيم بلكه اثر آنها را بر روی طبايع واثر طبايع را بر روی جسم بدانيم ، در اين صورت نظر جديد ، نظر قديم رارد نمیكند . پس موردنفی واثبات دوتا است وتعارضی دركار نيست و هر يك از اين دو نظر يه با دليل مخصوص وبا روش ومتد مخصوصی تاييد شده است
بدين ترتيب اشتباه است كه بگوئيم نظر جديد كه به نام جبر در حركت معروف شده است ناسخ نظر قديم دائر بر احتياج به محرك است : ولازم است كه ما يكی از اين دو راانتخاب وديگری را طرد نمائيم ( 1 )
پاورقی :
1 - همانطور كه قبلا گفته شديك مطلب ديگر در باب حركت درميان قدما
بوده است وآن اينكه حركت را به دوقسم طبعی وقسری تقسيم كرده اندومدعی
شدهاند كه اگر حركت قسری باشد قابل دوام نيست . اگر كسی در باب حركت
قسری اين اصل را با همه مقدمات لازمه بپذيرد وحركت قسری را مطلقا ( ولو
به هيچ مانع وعائقی برخورد نكند ) قابل دوام نداند ، بين نظر قديم وجديد
در خصوص حركت قسريه تعارض پيدا میشود . ولی البته نه عقيده به آن شكل
در ميان بزرگان قدمامسلم است ( زيرا نظر قدما در باب عدم دوام قسريه
چيز ديگر است ) ونه به فرض قبول اينكه تعارضی در كار است آن تعارض
بايد باين صورت تلقی شود كه آيا حركت احتياج به محرك دارد يا نه ،
بلكه بايد به اينصورت تلقی شود كه آيا واقعا حركت بر دو قسم است ،
طبعی و قسری ، وآيا حركت قسری قابل دوام نيست ؟ ودليل آن چيست ؟ اين
مطلبی است كه از نظر فلسفی در خصوص حركات انتقالی قابل تامل است


