next page

fehrest page

back page

منطق يا تعبد

مطلب ديگر كه آن خيلی مهم است اينست كه ما در اجراء امر به معروف و نهی از منكر ، منطق را دخالت نمی‏دهيم ، در صورتی كه هر كاری منطقی‏ مخصوص به خود دارد كه كليد آن كار است
عرض كردم چيزی را كه ما خوب شناخته‏ايم و بيش از اندازه برايش اثر قائل شديم زبان بود نه عمل ، در عمل هم توجه به عمل فردی بود نه اجتماعی‏
اكنون می‏گويم چيزی كه بيش از هر چيز ديگر مورد غفلت است دخالت منطق‏ است در اين كار . مقصود اينست كه در كار معروف و منكر بايد تدابير عملی انديشيد و بايد ديد چه طرز عملی مردم را نسبت به فلان كار نيك‏ تشويق می‏كند و مردم را از فلان عمل زشت باز می‏دارد
چندی پيش در يكی از روزنامه‏های عصر مقاله‏ای خواندم تحت عنوان " خروارها پند و نصيحت " . در آن مقاله بعد از آنكه نوشته بود كه در كشور ما خروارها پند و نصيحت به صورتهای مختلف ولی بی‏اثر است اين مثل را ذكر كرده بود : " يك جو درمان بهتر از صد خروار نسخه است " . بعد نوشته بود : " چندين سال پيش در يكی از شهرهای كوچك واقع در ايالت‏ فيلادلفيا ( امريكا ) زنها مبتلا به قمار بازی شده بودند . ابتدا كشيشها و روزنامه نويسها و خطباء و فصحاء تا می‏توانستند راجع به بدی قمار خصوصا برای زنها گفتند و نوشتند ، ولی مثل همين حرفهای خودمانی مانند گردو روی‏ گنبد سر خورد و پائين افتاد و به جائی نرسيد ، تا آنكه شهردار محل به فكر افتاد يكی دو تا باشگاه و نمايشگاه هنری زنانه داير كند و سرگرميهای مناسب در آنجا فراهم نمايد ، از قبيل نمايش بچه‏های چاق‏ و تندرست و جايزه دادن به مادران كاردان ، و از قبيل كارهای دستی و غيره‏ ، كه هر كدام برنامه و ترتيبات خاصی داشت و مردم را سر ذوق می‏آورد . دو سه سالی از اين جريان گذشت كه زنهای آن شهر به كلی قمار را فراموش‏ كردند "
اين را می‏گويند چاره عملی و تدبير عملی . اين ، معنای دخالت دادن منطق‏ و تدبير است در مبارزه با منكرات . اگر آنها می‏خواستند به موعظه‏ها و خطابه‏های كشيشان و مقاله‏ها و روزنامه‏ها قناعت كنند می‏بايست برای هميشه‏ بنشينند و مثل ما بگويند : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائی نرسد فرياد است از قديم در ميان ما معروف است كه زنها زياد غيبت می‏كنند . الان هم‏ زنهای قديمی و محجبه در عين اينكه اهل نماز و روزه و مسجد و عبادت هستند زياد غيبت می‏كنند . چرا ؟ زيرا محيط خانوادگی قديمی ما با آن سبكی كه‏ بود طوری است كه زن و بيچاره اگر غيبت نكند حرف ديگر و كار ديگر ندارد . اهل علم و معرفت و كتاب كه نيست . اهل هنر و كاردستی و صنعت كه‏ نيست . در حال فراغت از زحمات خانه سرگرمی ديگری ندارد جز اينكه دور هم جمع شوند و غيبت كنند . روح بالاخره غذا می‏خواهد . وقتی غذای صحيح‏ نرسيد ، از گوشت مرده تغذيه می‏كند . « ا يحب احدكم ان يأكل لحم اخيه‏ ميتا »( 1 ) .

پاورقی : 1 - سوره حجرات ، آيه . 12

در حديث راجع به غيبت وارد شده كه « الغيبة ادام كلاب النار » ( 1 ) غيبت ، خورش سگهای جهنم است‏ . ما تاكنون هر چه خواسته‏ايم جلو اين عمل را بگيريم از راه موعظه و زبان‏ بوده ، در فكر چاره عملی و تدبير منطقی نبوده‏ايم ، قهرا بلا اثر مانده ، بعد بجای آنكه خودمان و طرز عمل خودمان را متهم نمائيم زنهای بيچاره را متهم كرده‏ايم كه جنس آنها چنين و چنان است
همچنين امروز در محيط زنهای متجدد و فرنگی ماب ما بيماری ديگری وجود دارد و آن بيماری هوسبازی و ولو بودن در حاشيه خيابانها و پيروی مفرط از مد پرستی و اسراف و تجمل است ، بطوری كه در اخبار روزنامه‏ها می‏خوانيم‏ كه اروپائيان اعتراف دارند كه در اين امور زنهای ايرانی در جهان درجه‏ اول‏اند . اين را هم می‏خواهيم با زبان و موعظه و يا ملامت و طعنه علاج كنيم‏ و البته با اين وسائل چاره‏پذير نيست . اگر روزی توفيق پيدا كنيم كه عملا در فكر چاره‏جوئی بيفتيم و منطق را در امر به معروف و نهی از منكر دخالت‏ دهيم همه اين مشكلات به خوبی و آسانی حل می‏شود
اگر می‏خواهيد بدانيد كه در متن دستورات اسلامی به دخالت دادن منطق در امر به معروف و نهی از منكر توجه شده ، به اين نكته توجه كنيد : فقهاء عموما به استناد اخبار و احاديث گفته‏اند كه يكی از شرائط امر به معروف‏ و نهی از منكر احتمال تأثير است
احتمال اثر يعنی احتمال نتيجه دادن . هر حكمی مصلحتی دارد : نماز مصلحتی دارد ، روزه مصلحتی دارد ، وضو مصلحتی ، امر به معروف و نهی از منكر هم مصلحتی دارد .

پاورقی : 1 - بحار الانوار ، ج 75 ص . 246

مصلحت اين كار اينست كه طرف به سخن يا عمل ما ترتيب اثر بدهد . پس معنای احتمال تأثير اينست كه احتمال بدهی‏ مصلحت تشريع اين حكم بر سخن يا عمل تو مترتب بشود
حال از شما سؤال می‏كنم كه چرا در مورد نماز نگفته‏اند اگر احتمال می‏دهی‏ اين نماز در تو اثر داشته باشد و آن مصلحتی كه در نماز هست مترتب می‏شود بخوان ، و اگر احتمال نمی‏دهی نخوان ؟ و همچنين درباره وضو و روزه و حج و غيره
برای اين كه آنها تعبدی محض می‏باشند . ما نمی‏توانيم عقل خودمان را در كيفيت آنها و در اين كه بايد بكنيم يا نبايد بكنيم و چه جور بكنيم‏ دخالت بدهيم . ولی امر به معروف و نهی از منكر از كارهائی است كه‏ ساختمان و كيفيت ترتيب آن و اينكه در كجا مفيد است و به چه شكل مفيد است و مؤثر است و بهتر ثمر می‏دهد و بار می‏دهد و نتيجه می‏دهد ، همه را شارع در اختيار عقل ما و فكر ما و منطق ما گذاشته است . عرض كردم صاحب‏ جواهر هم می‏گويد : در همه موارد ، يگانه چيزی را كه بايد در نظر گرفت‏ اينست كه به چه نحو و به چه شكل و با چه كيفيت و چه وسيله ، به هدف و مقصود نزديك می‏شويم
اگر اين مطلب را خوب بفهميم طرز فكر ما در فهم اخبار و احاديث امر به معروف و نهی از منكر عوض می‏شود و بسياری از تعارضهائی كه خيال‏ می‏كنيم بين ادله اين اصل در بعضی خصوصيات وجود دارد مرتفع می‏شود . فعلا نمی‏توانيم بيش از اين در اطراف اين مطلب صحبت بكنم زيرا وقت گذشته‏ است
خلاصه اينكه اگر ما راستی می‏خواهيم اين اصل فراموش شده را زنده كنيم‏ بايد مكتبی و روشی به وجود آوريم عملی ( نه زبانی فقط ) و در عين‏ حال اجتماعی ( نه انفرادی ) و در عين حال منطقی و مبتنی بر اصول علمی علم‏ النفسی و اجتماعی . در اين وقت است كه صد در صد اميد موفقيت هست
اين نكته را هم بگويم در خاتمه عرايضم : غالبا وقتی كه اسم امر به‏ معروف و نهی از منكر برده می‏شود گفته می‏شود : ای آقا ! مگر می‏گذارند ؟ ! مگر می‏شود امر به معروف و نهی از منكر كرد ؟ ! موانع زيادی هست
من بر عكس معتقدم كه يگانه چيزی كه در هيچ زمانی ممكن نيست به طور كلی جلو آن را گرفت و هيچ قدرتی نمی‏تواند به كلی از او جلوگيری كند همين‏ امر به معروف و نهی از منكر است . البته اگر مقصود از امر به معروف و نهی از منكر تنها گفتن و جنجال كردن و بعد هم اعمال زور و فشار باشد ممكن‏ است موانعی پيش بيايد ، ولی عرض كردم اساس امر به معروف و نهی از منكر نيكوكاری است . مگر ممكن است كسی بخواهد از خود گذشتگی كند و خود را در خدمت خلق خدا قرار دهد ، بخواهد خودش خوب باشد و به مردم خوبی‏ كند و آنگاه قدرتی بتواند جلو خوبی خود او يا خوبی كردن او را بگيرد ؟ ! مگر می‏شود به مردم گفت خوب نباشيد و به مردم خوبی نكنيد ؟ ! به هر حال اينست اصل مقدس امر به معروف و نهی از منكر ، و آن بود و هست طرز مواجهه ما با اين اصل مقدس كه كار به اينجا كشيده كه نه تنها در جامعه ما متروك شده ، در افكار ما نيز مسخ شده و تغيير شكل داده است‏
راستی هيچ تاكنون در اطراف اين مسئله فكر كرده‏ايد كه چرا ما در تاريخ اسلام از هر طبقه‏ای شخصيتهای مبرز داشته‏ايم : ادباء بزرگ داشته‏ايم‏ ، حكماء بزرگ داشته‏ايم ، فقهاء بزرگ داشته‏ايم ، شعراء بزرگ داشته‏ايم ، وعاظ و خطباء بزرگ داشته‏ايم ، و كتاب و نويسندگان بزرگ داشته‏ايم ، منجمين و رياضيون بزرگ داشته‏ايم ، سياستمداران بزرگ داشته‏ايم ، صنعتگران و هنرمندان بزرگ داشته‏ايم ، ولی مصلحين نداشته‏ايم و از اين‏ جهت ما خيلی فقيريم . البته كم و بيش " مصلح " در ميان ما ظهور كرده‏ اما نه آن اندازه كه انتظار می‏رود ، با اينكه ما اصلی در اسلام داريم به‏ نام اصل امر به معروف و نهی از منكر . اين اصل می‏بايست مصلحين زيادی به‏ وجود آورده باشد . البته نبايد انتظار داشت كه به همان اندازه كه مثلا اديب يا حكيم يا فقيه يا منجم و رياضيدان داشته‏ايم می‏بايست مصلح‏ اجتماعی و دينی داشته باشيم . " مصلح " يك نبوغ و شخصيت و عمق نظر و دورانديشی و گذشت ديگری لازم دارد و قهرا عزيز الوجودتر و قليل الوجودتر است ، ولی فكر می‏كنم به همان نسبت هم كه بسنجيم باز نداشته‏ايم . چرا ؟ اين سؤالی است كه فعلا برای من مقدور نيست كه بتوانم جوابی به آن بدهم
اينقدر مصلح نداشته‏ايم و سخن از اصلاح كمتر شنيده‏ايم كه فكر نمی‏كنيم اين‏ هم يك شأن بزرگی است و شايسته مردان بزرگ است . اگر به ما بگويند اميرالمؤمنين يا سيد الشهداء سلام الله عليهما مردی بود حكيم ، همه ، معنای اين كلمه را می‏فهميم و اين را مدحی برای آن حضرت می‏شماريم . و همچنين است اگر بگويند مردی بود فقيه و عارف به احكام الهی ، يا بگويند مردی بود خطيب و فصيح و بليغ . ولی اگر بگويند مصلح بود ، چيزی از اين‏ كلمه نمی‏فهميم و چندان به نظر ما مهم نمی‏آيد ، در صورتی كه از همه شؤون بالاتر همين است ، و خودشان هم همين اسم و همين‏ شأن را برای خود پسنديده‏ايد
علی عليه السلام می‏فرمايد " « اللهم انك تعلم انه لم يكن الذی كان منا منافسة فی سلطان ، و لا التماس شی‏ء من فضول الحطام ، و لكن لنرد المعالم‏ من دينك ، و نظهر الاصلاح فی بلادك ، فيأمن المظلومون من عبادك ، و تقام‏ المعطلة من حدودك » " ( 1 ) خدايا تو می‏دانی من نه در پی رياست و زعامت و حكومتم و نه طالب مال و ثروت دنيا ، من فقط مردی مصلح می‏باشم‏ ، می‏خواهم نشانه‏های از بين رفته دين را برگردانم و در بلاد تو اصلاحی به‏ عمل آورم تا ستمديدگان در امان قرار گيرند و حدود تو جاری شود
سيد الشهداء سلام الله عليه در وصيتی كه هنگام حركت نوشت و به برادرش‏ محمد ابن حنفيه داد می‏نويسد : « انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی » ( 2 ) من برای هوا و هوس‏ قيام نكردم . من مردی اخلالگر و ستمگر نيستم . فلسفه قيام من و نهضت من‏ اصلاح طلبی است . من مردی مصلح می‏باشم

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خ . 129 2 - مقتل خوارزمی ، ج 1 ص . 188

اصل اجتهاد در اسلام

اين سخنرانی در اول ارديبهشت سال 1340 سه هفته بعد از فوت مرحوم آية الله بروجردی اعلی الله مقامه ايراد شده است
بسم الله الرحمن الرحيم « و ما كان المؤمنون لينفروا كافه فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون »(1)

اجتهاد چيست ؟

مسأله اجتهاد و تقليد ، اين روزها مسأله روز است . بسياری اشخاص اين‏ روزها می‏پرسند و يا با خود فكر می‏كنند كه اجتهاد در اسلام چه صيغه‏ای است‏ و از كجای اسلام در آمده است ؟ چرا بايد تقليد كرد ؟ شرايط اجتهاد چيست‏ ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مقلد چيست ؟

پاورقی : 1 - سوره توبه ، آيه 122 : [ و مؤمنين همگی نمی‏توانند كوچ كنند ، پس‏ چرا از هر فرقه‏ای گروهی كوچ نمی‏كنند تا در دين تفقه و دانش كافی پيدا كنند و چون به سوی قوم خود بازگشتند آنها را هشدار دهند ]

اجتهاد به طور سر بسته به معنای صاحبنظر شدن در امر دين است ، ولی‏ صاحب نظر بودن و اعمال نظر كردن در امور دينی از نظر ما كه شيعه هستيم‏ دو جور است : مشروع و ممنوع ، همان‏طوری كه تقليد نيز بر دو قسم است : مشروع و ممنوع

اجتهاد ممنوع

اما اجتهادی كه از نظر ما ممنوع است به معنای تقنين و تشريع قانون‏ است ، يعنی مجتهد حكمی را كه در كتاب و سنت نيست ، با فكر خودش و رأی خودش وضع كند . اين را در اصطلاح " اجتهاد رأی " می‏گويند . اينگونه‏ اجتهاد از نظر شيعه ممنوع است ولی اهل تسنن آن را جايز می‏دانند . آنها منابع تشريع و ادله شرعيه را كه ذكر می‏كنند می‏گويند : كتاب و سنت و اجتهاد . اجتهاد را كه مقصود همان " اجتهاد رأی " است در عرض كتاب و سنت قرار می‏دهند
اين اختلاف نظر از اينجا سرچشمه می‏گيرد كه اهل تسنن می‏گويند احكامی كه‏ به وسيله كتاب و سنت تشريع شده ، محدود و متناهی است و حال آنكه وقايع‏ و حوادثی كه پيش می‏آيد نامحدود است پس يك منبع ديگر غير از كتاب و سنت لازم است معين شده باشد برای تشريع احكام الهی ، و آن همان است كه‏ از او به اجتهاد رأی تعبير می‏كنيم . در اين زمينه احاديثی هم از رسول‏ اكرم ( ص ) روايت كرده‏اند . از آنجمله اينكه رسول خدا ( ص ) هنگامی كه‏ معاذ بن جبل را به يمن می‏فرستاد از او پرسيد در آنجا چگونه حكم می‏كنی ؟ گفت مطابق كتاب خدا . فرمود اگر حكم را در كتاب خدا نيافتی چگونه حكم‏ می‏كنی ؟ گفت از سنت پيغمبر خدا استفاده می‏كنم . فرمود اگر در سنت پيغمبر خدا نيافتی چه خواهی كرد ؟ گفت : اجتهد رأيی يعنی فكر و ذوق و سليقه خودم را به كار می‏اندازم
احاديث ديگری هم در اين زمينه روايت كرده‏اند
در اينكه " اجتهاد رأی " چگونه است و به چه ترتيبی بايد صورت بگيرد در ميان اهل تسنن اختلاف نظر است . شافعی در كتاب معروف خود به نام " الرسالة " كه اولين كتابی است كه در علم اصول فقه نوشته شده و بنده در كتابخانه مجلس ديده‏ام بابی دارد به نام باب اجتهاد . شافعی در آن كتاب‏ اصرار دارد كه اجتهاد كه در احاديث آمده منحصرا " قياس " است
قياس اجمالا يعنی موارد مشابه را در نظر بگيريم و در قضيه مورد نظر خود مطابق آن موارد مشابه حكم كنيم
ولی بعضی ديگر از فقهاء اهل تسنن ، اجتهاد رأی را منحصر به قياس‏ ندانسته اند ، " استحسان " را نيز معتبر شمرده‏اند . استحسان يعنی اينكه‏ مستقلا بدون اينكه موارد مشابه را در نظر بگيريم ببينيم اقرب به حق و عدالت چيست و ذوق و عقل ما چگونه می‏پسندد همانطور رأی بدهيم . و همچنين‏ است " استصلاح " يعنی تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر . و همچنين است " تأول " يعنی هر چند حكمی در نصی از نصوص دينی ، در آيه ای از آيات‏ قرآن و يا حديثی از احاديث معتبره پيغمبر خدا ( ص ) رسيده ولی به واسطه‏ بعضی مناسبات ، ما حق داشته باشيم از مدلول نص صرف نظر كنيم و " رأی‏ اجتهادی " خود را مقدم بداريم . هر كدام از اينها احتياج به شرح و تفصيل‏ دارد و بحث شيعه و سنی را در ميان می‏آورد . در اين زمينه يعنی زمينه‏ اجتهاد در عرض نص و در مقابل نص كتابها نوشته شده و شايد از همه بهتر همين رساله‏ای است كه اخيرا علامه جليل مرحوم سيد شرف‏الدين - رحمةالله عليه - به نام " النص و الاجتهاد " نوشته‏اند
اما از نظر شيعه چنين اجتهادی مشروع نيست . از نظر شيعه و ائمه شيعه ، اساس اولی اين مطلب يعنی اينكه احكام كتاب و سنت وافی نيست پس‏ احتياج به اجتهاد رأی است درست نيست . اخبار و احاديث زيادی در اين‏ زمينه آمده كه حكم هر چيزی به طور كلی در كتاب و سنت موجود است . در " كافی " بعد از باب " البدع و المقائيس " بابی دارد به اين عنوان‏ : " باب الردإلی الكتاب و السنة و انه ليس شی‏ء من الحلال و الحرام و جميع ما يحتاج اليه الناس‏إلا و قد جاء فيه كتاب او سنة " ( 1 ) . ائمه‏ اهل بيت ( ع ) از قديم الايام به مخالفت با قياس و رأی شناخته شده‏اند
و البته قبول كردن و قبول نكردن قياس و اجتهاد رأی را از دو نظر می‏توان مورد مطالعه قرار داد . يكی از آن جهت كه عرض كردم يعنی قياس و اجتهاد رأی را به عنوان يك منبع از منابع تشريع اسلامی بشماريم و در عرض‏ كتاب و سنت قرار می‏دهيم و بگوئيم مواردی هست كه حكمی به وسيله وحی‏ تشريع نشده و بايد مجتهدين با رأی خود آن را بيان كنند ، و ديگر از آن‏ جهت كه قياس و اجتهاد رأی را به عنوان وسيله استنباط احكام واقعی مورد استفاده قرار دهيم همانطوری كه از ساير وسائل و طرق مثل خبر واحد استفاده‏ می‏كنيم .

پاورقی : 1 - كافی ، ج 1 ، كتاب العلم : [ باب رجوع به قرآن و سنت ، و اينكه‏ همه حلال و حرام و احتياجات مردم در قرآن يا سنت موجود است ]

به اصطلاح ممكن است به قياس جنبه موضوعيت بدهيم و ممكن است‏ جنبه طريقيت بدهيم
در فقه شيعه ، قياس و رأی به هيچيك از دو عنوان بالا معتبر نيست
اما از نظر اول به جهت اينكه ما حكم تشريع نشده ( ولو به طور كلی ) به‏ وسيله كتاب و سنت نداريم ، و اما از نظر دوم به جهت آنكه قياس و رأی‏ از نوع گمانها و تخمينهائی است كه در احكام شرعی زياد به خطا می‏رود
اساس مخالفت شيعه و سنی در مورد قياس همان قسمت اول است گو اينكه‏ قسمت دوم در ميان اصوليين بيشتر معروف و مشهور شده است
حق " اجتهاد " در ميان اهل تسنن دوام پيدا نكرد . شايد علت امر ، اشكالاتی بود كه عملا به وجود آمد . زيرا اگر چنين حقی ادامه پيدا كند خصوصا اگر " تأول " و تصرف در نصوص را جايز بشماريم و هر كس مطابق‏ رأی خود تصرف و تأولی بنمايد چيزی از دين باقی نمی‏ماند . شايد به همين‏ علت بود كه تدريجا حق اجتهاد مستقل سلب شد و نظر علماء تسنن بر اين‏ قرار گرفت كه مردم را سوق بدهند فقط به تقليد از چهار مجتهد و چهار امام‏ معروف : ابوحنيفه ، شافعی ، مالك بن انس ، احمد بن حنبل ، و مردم را از تقليد و پيروی غير اين چهار نفر منع كنند . اين كار ابتدا در مصر شد ( در قرن هفتم ) و بعد در ساير كشورهای اسلامی هم عمل شد

اجتهاد مشروع

كلمه اجتهاد تا قرن پنجم به همين معنای بالخصوص يعنی به معنای قياس و اجتهاد رأی كه از نظر شيعه اجتهاد ممنوع است استعمال می‏شد . علمای شيعه‏ تا آنوقت در كتب خود " باب الاجتهاد " را می‏نوشتند برای اينكه آنرا رد كنند و باطل بشمارند و آنرا ممنوع اعلام نمايند ، مثل شيخ طوسی در " عده " . ولی تدريجا معنای اين كلمه از اختصاص بيرون آمد و خود علمای اهل تسنن مثل ابن حاجب در " مختصر الاصول " كه عضدی آنرا شرح‏ كرده و تا اين اواخر كتاب اصول رسمی جامع از هر بوده و شايد الان هم باشد ، و قبل از او غزالی در كتاب معروف " المستصفی " كلمه اجتهاد را به‏ معنای خصوص اجتهاد رأی استعمال نكردند كه در عرض كتاب و سنت قرار بگيرد ، بلكه به معنای مطلق جهد و كوشش برای به دست آوردن حكم شرعی به‏ كار بردند كه با اين تعبير بيان می‏گردد : استفراغ الوسع فی طلب الحكم‏ الشرعی . به حسب اين تعريف معنای اجتهاد به كار بردن منتهای كوشش در استنباط حكم شرعی از روی ادله معتبره شرعيه است ، اما اينكه ادله شرعيه‏ معتبره چيست ؟ آيا قياس و استحسان و غيره نيز از ادله شرعيه هست يا نيست ؟ مطلب ديگری است
از اينوقت علمای شيعه نيز اين كلمه را پذيرفتند ، زيرا اجتهاد را به‏ اين معنی آنها قبول داشتند . اين اجتهاد ، اجتهاد مشروع است . هر چند اين كلمه در ابتدا در ميان شيعه يك كلمه منفوری بود ولی بعد از آنكه‏ تغيير معنا و مفهوم داد علمای شيعه تعصب نور زيدند و از استعمال آن‏ خودداری نكردند . چنين به نظر می‏رسد كه در بسياری از موارد ، علمای شيعه‏ مقيد بودند كه رعايت وحدت و اسلوب و هماهنگی با جماعت مسلمين را بنمايند . مثلا اهل تسنن اجماع را حجت می‏دانستند و تقريبا برای اجماع نيز مانند قياس ، اصالت و موضوعيت قائلند و شيعه آن را قبول ندارد ، چيز ديگر را قبول دارد ، ولی برای حفظ وحدت و اسلوب ، نام آنچه را خودشان‏ قبول داشتند اجماع گذاشتند . آنها گفته بودند ادله شرعيه چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و اجتهاد ( قياس ) ، اينها گفتند : ادله شرعيه‏ چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و عقل . فقط بجای قياس عقل را گذاشتند
به هر حال اجتهاد تدريجا معنای صحيح و منطقی پيدا كرد ، يعنی به كار بردن تدبر و تعقل در فهم ادله شرعيه كه البته احتياج دارد به يك رشته‏ علوم كه مقدمه شايستگی و استعداد تعقل و تدبر صحيح و عالمانه می‏باشند
علماء اسلام تدريجا برخوردند كه استنباط و استخراج احكام از مجموع ادله‏ شرعيه احتياج دارد به يك سلسله علوم و معارف ابتدائی از قبيل علوم‏ ادبيه و منطق ، و به دانستن قرآن و تفسير و حديث و رجال حديث و شناختن‏ قواعد علم اصول و حتی اطلاع بر فقه ساير فرق . " مجتهد " به كسی گفتند كه اين علوم را واجد باشد
به طور جزم نمی‏گويم ولی گمان قوی دارم كه اول كسی كه كلمه اجتهاد و مجتهد را در شيعه به اين معنا استعمال كرد علامه حلی است . علامه در كتاب‏ " تهذيب الاصول " بعد از باب القياس ، باب الاجتهاد دارد و در آنجا اجتهاد را به همين معنا استعمال كرده كه امروز استعمال می‏كنند و شايع‏ است
پس اجتهاد ممنوع و مردود از نظر شيعه يعنی رأی و قياس كه در قديم به‏ نام اجتهاد ناميده می‏شده ، خواه آنرا يك منبع تشريع و تقنين مستقل‏ بشماريم ، و يا آنرا وسيله استنباط و استخراج حكم واقعی قرار دهيم . ولی‏ اجتهاد مشروع عبارت است از به كار بردن كوشش و جهد بر مبنای تخصص فنی‏
پس اينكه گفته می‏شود اجتهاد در اسلام چه صيغه‏ای است ؟ و از چه مقوله‏ای‏ است ؟ و چه محلی از اعراب دارد ؟ بايد گفت اجتهاد به معنائی كه امروز می‏گويند يعنی اهليت و تخصص فنی . بديهی است كسی كه می‏خواهد به قرآن و حديث مراجعه كند ، بايد تفسير قرآن و معانی آيات و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آنرا بداند ، حديث معتبر را از حديث غير معتبر تميز دهد ، به علاوه روی قواعد عقلائی صحيح ، تعارضها را در احاديث‏ تا حدی كه ممكن است حل كند ، موارد اجماعی و متفق عليه مذهب را تميز دهند . در خود آيات قرآن و همچنين در احاديث ، يك سلسله قواعد كلی ذكر شده و استفاده و اعمال آن قواعد مانند همه قواعد ديگر در همه علوم تمرين‏ و ممارست لازم دارد . بايد مثل صنعتگر ماهری كه بداند از مجموع موادی كه‏ جلويش ريخته است چه ماده‏ای را انتخاب كند ، مهارت و استعداد داشته‏ باشد . مخصوصا در احاديث ، جعل و وضع زياد است ، صحيح و سقيم بهم‏ آميخته است . بايد قدرت تشخيص صحيح از سقيم در او باشد . به هر حال‏ آنقدر معلومات مقدماتی بايد داشته باشد كه واقعا اهليت و صلاحيت و تخصص فنی داشته باشد

پيدايش اخباريگری در شيعه

در اينجا يك جريان مهم و خطرناكی را كه در عالم تشيع در چهار قرن پيش‏ تقريبا ، در موضوع اجتهاد پيدا شد بايد ذكر كنم و آن ، موضوع " اخباريگری " است . و اگر گروهی از علماء مبرز و دلير نبودند و جلو اين‏ جريان نمی‏ايستادند و آنرا نمی‏كوبيدند معلوم نبود كه امروز چه وضعی داشتيم‏
مكتب اخباريگری بيش از چهار قرن از عمرش نمی‏گذرد . مؤسس اين مكتب‏ مردی است به نام ملا امين استرآبادی كه شخصا مرد باهوشی بوده و اتباع‏ زيادی از علماء شيعه پيدا كرد . خود اخباريين مدعی هستند كه قدمای شيعه تا زمان " صدوق " ، همه مسلك اخباری داشتند . ولی‏ حقيقت اينست كه اخباريگری به صورت يك مكتب با يك سلسله اصول معين‏ كه منكر حجيت عقل باشد ، و همچنين حجيت و سنديت قرآن را به بهانه‏ اينكه فهم قرآن مخصوص اهل بيت پيغمبر است و وظيفه ما رجوع به احاديث‏ اهل بيت است منكر شود ، و همچنين بگويد اجماع ، بدعت اهل تسنن است‏ پس از ادله اربعه يعنی كتاب و سنت و اجماع و عقل ، تنها سنت حجت‏ است ، و همچنين مدعی شود كه همه اخباری كه در كتب اربعه يعنی " كافی‏ " و " من لا يحضره الفقيه " و " تهذيب " و " استبصار " آمده صحيح‏ و معتبر بلكه قطعی الصدور است ، خلاصه مكتبی با اين اصول ، پيش از چهار قرن پيش وجود نداشته است
شيخ طوسی در كتاب " عده الاصول " از گروهی از قدما به عنوان " مقلده‏ " ياد می‏كند و انتقاد می‏نمايد ، ولی آنها مكتبی از خود نداشته‏اند . علت‏ اينكه شيخ آنها را مقلده می‏خواند اينست كه در اصول دين هم به اخبار استدلال كرده‏اند
به هر حال مكتب اخباريگری ضد مكتب اجتهاد و تقليد است . آن اهليت و صلاحيت و تخصص فنی كه مجتهدين قائلند او منكر است ، تقليد غير معصوم را حرام می‏داند . به حكم اين مكتب چون حجت و سند ، منحصر به احاديث است‏ و حق اجتهاد و اعمال نظر هم نيست ، مردم موظفند مستقيما به متون مراجعه‏ كنند و به آنها عمل نمايند و هيچ عالمی را به عنوان مجتهد و مرجع تقليد واسطه قرار ندهند
ملا امين استرآبادی كه مؤسس اين مكتب است و شخصا مردی با هوش و مطالعه كرده و مسافرت رفته بود كتابی دارد به نام " الفوائد المدنيه " . در آن كتاب با سرسختی عجيبی به جنگ مجتهدين آمده . مخصوصا سعی دارد كه حجيت عقل را منكر شود . مدعی است كه عقل فقط در اموری كه‏ مبدأ حسی دارند يا قريب به محسوسات می‏باشند ( مثل رياضيات ) حجت است‏ . در غير اينها حجت نيست
از قضا اين فكر تقريبا مقارن است با پيدايش فلسفه حسی در اروپا
آنها در علوم حجيت عقل را منكر شدند و اين مرد در دين منكر شد . حالا اين‏ فكر را اين مرد از كجا آورد ؟ آيا ابتكار خودش بود يا از كسی ديگر گرفته‏ ؟ معلوم نيست
يادم هست در تابستان سال 1322 شمسی كه بروجرد رفته بودم و آنوقت هنوز مرحوم آية الله بروجردی اعلی الله مقامه در بروجرد بودند و به قم نيامده‏ بودند يكروز سخن از همين فكر اخباريين شد . ايشان در ضمن انتقاد از اين‏ فكر فرمودند كه پيدايش اين فكر در ميان اخباريين اثر موج فلسفه حسی بود كه در اروپا پيدا شد . اين را من آنوقت از ايشان شنيدم ، بعد كه به قم‏ آمدند و درس اصول ايشان به اين مبحث يعنی مبحث حجيت قطع رسيد من‏ انتظار داشتم دوباره اين مطلب را از ايشان بشنوم ولی متأسفانه چيزی‏ نگفتند . الان نمی‏دانم كه اين فقط حدسی بود كه ايشان ابراز می‏داشتند يا مدركی داشتند ، من خودم تاكنون به مدركی بر نخورده‏ام و بسيار بعيد می‏دانم‏ كه اين فكر حسی در آنوقت از غرب به شرق آمده باشد . ولی از طرف ديگر ايشان هم بی‏مدرك سخن نمی‏گفتند . اكنون متأسفم كه چرا از ايشان استفسار نكردم

مبارزه با اخباريگری

به هر حال اخباريگری نهضتی بود بر ضديت عقل . جمود و خشكی عجيبی بر اين مسلك حكمفرما است . خوشبختانه افراد رشيدی مانند وحيد بهبهانی‏ معروف به " آقا " كه آقايان آل آقا از نسل ايشان هستند ، و شاگردان‏ ايشان ، و بعد مرحوم حاج شيخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه با اين مسلك‏ مبارزه كردند
وحيد بهبهانی در كربلا بود . در آنوقت صاحب " حدائق " هم كه اخباری‏ متبحری است ، در كربلا بود و هر دو حوزه درس داشتند . وحيد مسلك اجتهاد داشت و صاحب " حدائق " مسلك اخباری ، و قهرا مبارزه سختی بود
بالاخره وحيد بهبهانی ، صاحب حدائق را شكست داد . می‏گويند شاگردهای مبرز وحيد بهبهانی از قبيل كاشف الغطاء و بحر العلوم و سيد مهدی شهرستانی ، همه ، اول شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحيد و درس‏ صاحب حدائق را ترك كردند
ولی البته صاحب حدائق يك اخباری ملايمی است ، خودش مدعی است كه‏ مسلك او با مسلك مرحوم مجلسی يكی است ، متوسط بين اخباری و اصولی است‏ ، به علاوه مردی متقی و خدا ترس و با ايمان بوده ، با همه اينكه وحيد بهبهانی با شدت با او مبارزه كرد و نماز جماعت خواندن با او را منع كرد ، او برعكس می‏گفت نماز جماعت با آقای وحيد صحيح است ، و می‏گويند وقت‏ مردن وصيت كرد كه نماز ميت او را وحيد بهبهانی بخواند
مبارزه شيخ انصاری از اين جهت بود كه يك پی‏ريزی متقنی برای علم اصول فقه كرد كه می‏گويند خودش می‏گفت اگر امين استرآبادی زنده بود اصول من را می‏پذيرفت
البته مكتب اخباری در اثر اين مقاومتها شكست خورد و الان جز در گوشه و كنارها پيروانی ندارد ، ولی همه افكار اخباريگری كه به سرعت و شدت بعد از پيدايش ملا امين در مغزها نفوذ كرد و در حدود دويست سال كم و بيش‏ سيادت كرد ، از مغزها بيرون نرفته ، الان هم می‏بينيد خيلی‏ها تفسير قرآن‏ را اگر حديثی در كار نباشد جايز نمی‏دانند . جمود اخباريگری در بسياری از مسائل اخلاقی و اجتماعی و بلكه پاره‏ای مسائل فقهی هنوز هم حكومت می‏كند
فعلا مجال شرح و بسط نيست
يك چيز كه باعث رشد و نفوذ طرز فكر اخباری در ميان مردم عوام می‏شود آن جنبه حق به جانب عوام‏پسندی است كه دارد ، زيرا صورت حرف اينست كه‏ می‏گويند ما از خودمان حرفی نداريم ، اهل تعبد و تسليم هستيم ، ما جز قال‏ الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) سخنی نداريم ، از خودمان حرف نمی‏زنيم ، حرف معصوم را می‏گوئيم
شيخ انصاری در " فرائد الاصول " مبحث برائت و احتياط ، از سيد نعمة الله جزايری كه مسلك اخباری دارد نقل می‏كند كه می‏گويد : " آيا هيچ‏ عاقلی احتمال می‏دهد كه در روز قيامت يك بنده‏ای از بندگان خدا را ( يعنی‏ يك اخباری را ) بياورند و از او بپرسند تو چگونه عمل می‏كردی و او بگويد به فرمايش معصومين عمل می‏كردم و هر جا كه كلام معصوم نبود احتياط می‏كردم‏ و آنوقت يك همچو آدمی را ببرند به جهنم و از آن طرف يك آدم لا قيد و بی‏اعتنا به سخن معصوم ( يعنی يك نفر اصولی و پيرو مسلك اجتهاد ) را كه‏ هر حديثی را به يك بهانه طرد می‏كند ببرند بهشت ! حاشا و كلا "
جوابی كه مجتهدين می‏دهند اينست كه اينگونه تعبد و تسليمها ، تسليم به‏ قول معصوم نيست ، تسليم به جهالت است . اگر واقعا محرز بشود كه معصوم‏ سخنی گفته ما هم تسليم هستيم ولی شما می‏خواهيد جاهلانه به هر چه می‏شنويد تسليم شويد . در اينجا برای نمونه كه فرق بين طرز فكر جامد اخباری و فكر اجتهادی معلوم شود مطلبی را كه اخيرا برخورده‏ام ذكر می‏كنم

يك نمونه از دو طرز تفكر

در احاديث زيادی امر شده تحت الحنك هميشه در زير گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلكه در همه احوال . يكی از آن احاديث اينست : « الفرق بين المؤمنين و المشركين التلحی » . يعنی فرق بين مسلمان و مشرك‏ تحت الحنك در زير گلو انداختن است
عده‏ای اخباريين به اين حديث و امثال آن تمسك كرده می‏گويند هميشه بايد تحت الحنك افتاده باشد . ولی مرحوم ملا محسن فيض با اينكه به اجتهاد خوشبين نبوده ، در " وافی " باب الزی و التجمل ، اجتهادی دارد ، می‏فرمايد در قديم مشركين شعاری داشتند كه تحت الحنك را به بالا می‏بسته‏اند و نام اين عمل را " اقتعاط " می‏گذاشته‏اند . اگر كسی اين كار را می‏كرد معنايش اين بود كه من جزء آنها هستم . اين حديث دستور مبارزه‏ و عدم پيروی از آن شعار را می‏دهد . ولی امروز ديگر آن شعار از بين رفته‏ پس موضوعی برای اين حديث باقی نيست . حالا برعكس چون همه تحت الحنك‏ را به بالا می‏بندند ، اگر كسی تحت الحنك را در زير چانه چرخ بدهد حرام است ، زيرا لباس شهرت می‏شود و لباس شهرت حرام است
در اينجا جمود اخباريگری حكم می‏كند كه بگوئيم در متن اين حديث دستور تحت الحنك انداختن رسيده و ديگر فضولی است كه ما در اطراف آن حرف‏ بزنيم و نظر بدهيم و اجتهاد كنيم . ولی فكر اجتهادی می‏گويد ما دو دستور داريم : يكی دستور احتراز از اشعار مشركين كه روح مضمون اين حديث است ، و يكی دستور ترك لباس شهرت . در ايامی كه آن شعار در دنيا موجود بوده‏ و مسلمانها از آن شعار احتراز می‏كرده‏اند ، بر همه واجب بوده كه تحت‏ الحنك بيندازند ، ولی امروز كه آن موضوع از بين رفته و از شعار بودن‏ خارج شده و در عمل هيچكس تحت الحنك نمی‏اندازد ، اگر كسی اين كار را بكند مصداق لباس شهرت است و حرام است . اين يك نمونه بود كه خواستم‏ عرض كنم . امثال اين زياد است
از وحيد بهبهانی نقل شده كه فرمود يك وقت هلال ماه شوال به تواتر ثابت شد . اينقدر افرادی آمدند و گفتند ما ماه را ديديم كه برای من يقين‏ حاصل شد . من حكم كردم كه امروز عيد فطر است . يكی از اخباريين به من‏ اعتراض كرد كه تو خودت نديده‏ای و اشخاص مسلم العدالة هم شهادت‏ نداده‏اند ، چرا حكم كردی ؟ گفتم متواتر است و از تواتر برای من يقين‏ پيدا شد . گفت در كدام حديث وارد شده كه تواتر حجت است ؟ ! ايضا وحيد می‏گويد : جمود اخباريها به اين حد است كه اگر فرضا مريضی‏ رفته باشد پيش يكی از ائمه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباريها به همه مريضهای دنيا خواهند گفت هر وقت مريض شديد و هر مرضی پيدا كرديد علاجش آب سرد است ، فكر نمی‏كنند كه اين دستور مخصوص حال آن مريض بوده نه همه مريضها
ايضا معروف است كه بعضی اخباريها دستور می‏دادند كه به كفن ميت‏ شهادتين بنويسند و به اين صورت بنويسيد اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله‏ يعنی اسماعيل شهادت می‏دهد به وحدانيت خدا حال چرا شهادت را به نام‏ اسماعيل بنويسند ، زيرا در حديث وارد شده كه حضرت صادق ( ع ) در كفن‏ فرزندشان اسماعيل به اين عبارت نوشته بودند
اخباريين فكر نمی‏كردند كه در كفن اسماعيل كه اينطور می‏نوشتند چون اسم‏ او اسماعيل بود . حالا كه مثلا حسن قلی بك مرده چرا اسم خودش را ننويسيم‏ و اسم اسماعيل را بنويسيم ؟ ! اخباريين می‏گفتند اينها ديگر اجتهاد و اعمال نظر و اتكاء به عقل است . ما اهل تعبد و تسليم و قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) می‏باشيم ، از پيش خود دخالت نمی‏كنيم

تقليد ممنوع

اما تقليد : تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . يك نوع تقليد است كه به معنای پيروی كوركورانه از محيط و عادت است كه البته ممنوع‏ است و آن همان است كه در آيه قرآن به اين صورت مذمت شده : « انا وجدنا آباءنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون »(1) . اينكه گفتم‏ تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع ، مقصود از تقليد ممنوع تنها اين‏ تقليد كه تقليد كوركورانه از محيط و عادت آباء و اجداد است نيست ، بلكه می‏خواهم بگويم‏ همان تقليد جاهل از عالم و رجوع عامی به فقيه بر دو قسم است : ممنوع و مشروع

پاورقی : 1 - سوره زخرف ، آيه 23 : [ ما پدران خود را بر يك راهی يافته‏ايم و خود نيز به آثار آنان اقتدا می‏كنيم ]

اخيرا از بعضی مردم كه در جستجوی مرجع تقليد هستند گاهی اين كلمه را می‏شنوم كه می‏گويند می‏گرديم كسی را پيدا كنيم كه آنجا " سر بسپاريم "
می‏خواهم بگويم تقليدی كه در اسلام دستور رسيده " سر سپردن " نيست ، چشم‏ باز كردن و چشم بازداشتن است . تقليد اگر شكل " سر سپردن " پيدا كرد هزارها مفاسد پيدا می‏كند
در اينجا حديث مفصلی كه در اين زمينه هست و نوشته‏ام ، برای شما از رو می‏خوانم . جمله معروف « و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علی هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه » ( 1 ) كه از جمله سندهای تقليد و اجتهاد است جزء همين حديث است و شيخ انصاری‏ درباره اين حديث می‏گويد : آثار صدق از آن نمايان است
اين حديث در ذيل اين آيه كريمه است : « و منهم اميون لا يعلمون‏ الكتاب الا امانی و ان هم الا يظنون »( 2 ) . اين آيه در مقام مذمت عوام‏ و بی‏سوادان يهود است كه از علماء و پيشوايان دين خود پيروی و تقليد می‏كردند ، و دنباله آياتی است كه روش ناپسند علماء يهود را ذكر می‏كند
می‏فرمايد يك عده آنها همان مردم بی‏سواد و نادان بودند كه از كتاب‏ آسمانی خود چيزی جز يك رشته خيالات و آرزوها نمی‏دانستند و دنبال گمان و وهم می‏رفتند

پاورقی : 1 - [ و اما هر يك از فقهاء كه خوددار و حافظ دين خود و مخالف هوای‏ نفس و مطيع فرمان مولای خود باشد عوام حق دارند از او تقليد كنند ]
2 - سوره بقره ، آيه . 78

حديث امام صادق ( ع ) درباره تقليد ممنوع

در ذيل اين آيه اين حديث است كه شخصی به حضرت صادق ( ع ) عرض می‏كند كه عوام و بی‏سوادان يهود راهی نداشتند جز اينكه از علماء خود هر چه‏ می‏شنوند قبول كنند و پيروی نمايند . اگر تقصيری هست ، متوجه علماء يهود است . چرا قرآن عوام الناس بيچاره را كه چيزی نمی‏دانستند و فقط از علماء خود پيروی می‏كردند مذمت می‏كند ؟ چه فرقی بين عوام يهود و بين عوام‏ ما هست ؟ اگر تقليد و پيروی عوام از علماء مذموم است پس عوام ما نيز كه از علماء ما پيروی می‏كنند بايد مورد ملامت و مذمت قرار گيرند . اگر آنها نمی‏بايست قول علماء خود را بپذيرند اينها نيز نبايد بپذيرند
حضرت فرمود : « بين عوامنا و علمائنا و بين عوام اليهود و علمائهم فرق‏ من جهة و تسوية من جهة : اما من حيث استووا فان الله قد ذم عوامنا بتقليدهم علمائهم كما قد ذم عوامهم . و اما من حيث افترقوا فلا » . يعنی‏ عوام و علماء ما و عوام و علماء يهود از يك جهت فرق دارند و از يك‏ جهت مثل هم‏اند . از آن جهت كه مثل هم می‏باشند ، خداوند عوام را نيز به‏ آن نوع تقليد از علماء مذمت كرده و اما از آن جهت كه فرق دارند نه
آن شخص عرض كرد : يا ابن رسول الله توضيح بدهيد . فرمود : عوام يهود علماء خود را در عمل ديده بودند كه صريحا دروغ می‏گويند ، از رشوه پرهيز ندارند ، احكام و قضاءها را به خاطر رودربايستی‏ها و رشوه‏ها تغيير می‏دهند ، می‏دانستند كه درباره افراد و اشخاص عصبيت به خرج می‏دهند ، حب‏ و بغض شخصی را دخالت می‏دهند ، حق يكی را به ديگری می‏دهند . آنگاه فرمود « و اضطروا بمعارف قلوبهم الی ان من يفعل ما يفعلونه فهو فاسق لا يجوز ان‏ يصدق علی الله و لا علی الوسائط بين الخلق و بين الله » . يعنی به حكم‏ الهامات فطری عمومی كه خداوند در سرشت هر كس تكوينا قرار داده‏ می‏دانستند كه هر كس كه چنين اعمالی داشته باشد نبايد قول او را پيروی‏ كرد ، نبايد قول خدا و پيغمبران خدا را با زبان او قبول كرد
در اينجا امام می‏خواهد بفرمايد كه كسی نگويد كه عوام يهود اين مسأله را نمی‏دانستند كه نبايد به قول علمائی كه خودشان برخلاف دستورهای دين عمل‏ می‏كنند عمل كرد
زيرا اين مسأله ، مسأله‏ای نيست كه كسی نداند . دانش اين مسأله را خداوند در فطرت همه افراد بشر قرار داده و عقل همه كس اين را می‏داند
به اصطلاح اهل منطق ، از جمله قضايا قياساتها معها است ، دليلش با خودش است . كسی كه فلسفه وجوديش پاكی و طهارت و ترك هوا و هوس است‏ اگر دنبال هوا و هوس و دنياپرستی برود ، به حكم تمام عقول بايد سخن او را نشنيد . بعد فرمود : « و كذلك عوام امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق الظاهر ، و العصبية الشديده ، و التكالب علی حطام الدنيا و حرامها ، و اهلاك من يتعصبون‏ عليه و ان كان لاصلاح امره مستحقا ، و بالترفق بالبر و الاحسان علی من‏ تعصبوا له و ان كان للاذلال و الاهانة مستحقا . فمن قلدمن عوامنا مثل هؤلاء فهم » « مثل اليهود الذين ذمهم الله بالتقليد لفسقة فقهائهم » ( 1 )
يعنی : و به همين منوال است حال عوام ما . اينها نيز اگر در فقهاء خود ، اعمال خلاف ، تعصب شديد ، تزاحم بر سر دنيا ، طرفداری از طرفداران خود هر چند ناصالح باشند ، كوبيدن مخالفين خود هر چند مستحق احسان و نيكی‏ باشند ، اگر اين اعمال را در آنها حس كنند و بازهم چشم خود را ببندند و از آنها پيروی كنند عينا مانند همان عوام يهودند و مورد مذمت و ملامت‏ هستند
پس معلوم می‏شود كه تقليد ممدوح و مشروع " سر سپردن " و چشم بستن‏ نيست ، چشم باز كردن و مراقب بودن است و اگر نه ، مسؤليت و شركت در جرم است

انديشه عوامانه كريت و اعتصام علماء

بعضی از مردم خيال می‏كنند كه تأثير گناه در افراد يكسان نيست ، در مردم عادی گناه تأثير دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط می‏كند ولی در طبقه علماء تأثيری ندارد ، آنها يك نوع " كريت " و يك نوع " اعتصام‏ " دارند ، نظير فرقی كه بين آب قليل و آب كثير است كه آب كثير اگر به قدر كر شد ديگر از نجاست منفعل نمی شود ، در صورتی كه اسلام برای احدی‏ كريت و اعتصام قائل نيست ، حتی برای شخص پيغمبر اكرم ( ص ) . چرا می‏گويد : « قل انی اخاف ان عصيت ربی عذاب يوم عظيم »ای پيغمبر ! بگو خود من نيز اگر معصيت كنم از عذاب روز بزرگ بيمناكم .

پاورقی : 1 - احتجاج طبرسی ، ج 2 ص 263 ، به نقل از تفسير منسوب به امام حسن‏ عسكری عليه السلام . و بجای " بالترفق " " بالترفرف " آورده است

چرا می‏فرمايد : « لئن اشركت ليحبطن عملك »اگر نوعی شرك در كار تو وارد شود عملت‏ تباه خواهد شد . همه اينها برای اين تعليم است كه تبعيضی در كار نيست ، كريت و اعتصامی برای احدی نيست
داستان موسی و عبد صالح كه در قرآن كريم آمده داستان عجيبی است . يك‏ نكته بزرگ كه از اين داستان استفاده می‏شود اين است كه تابع و پيرو تا آنجا تسليم متبوع و پيشوا است كه اصول و مبادی و قانون ، نشكند و خراب‏ نشود . اگر ديد آن متبوع ، كاری برخلاف اصول و مبانی انجام می‏دهد نمی‏تواند سكوت كند . گو اينكه در اين داستان ، عملی كه عبد صالح كرد از نظر خود او كه افق وسيعتری را می‏ديد و به باطن موضوع توجه داشت برخلاف‏ اصول نبود بلكه عين وظيفه و تكليف بود ، ولی سخن در اينست كه چرا موسی‏ صبر نمی‏كرد و زبان به انتقاد می‏گشود ، با اينكه وعده می‏داد و به خود تلقين می‏كرد كه اعتراض نكند بازهم اعتراض و انتقاد می‏كرد . نقص كار موسی در اعتراض و انتقاد نبود ، در اين بود كه به رمزم مطلب و باطن كار آگاه نبود . البته اگر به رمز مطلب آگاه می‏شد اعتراض نمی‏كرد . و مايل‏ بود كه برسد به رمز مطلب ، ولی مادامی كه از نظر او عملی برخلاف اصول و قانون الهی است ايمان او به او اجازه نمی‏دهد سكوت كند . بعضی گفته‏اند اگر تا قيامت عمل عبد صالح تكرار می‏شد موسی از اعتراض و انتقاد باز نمی‏ايستاد مگر آنكه به رمز مطلب آگاه می‏شد
موسی به او می‏گويد : « هل اتبعك علی ان تعلمن مما علمت رشدا »؟ يعنی‏ آيا اجازه می‏دهی از تو پيروی كنم تا مرا تعليم كنی ؟ او می‏گويد ²انك لن تستطيع معی صبراغ تو نخواهی توانست در مصباحت من طاقت بياوری‏ و نسبت به آنچه می‏بينی سكوت كنی . بعد خود او علت را به خوبی توضيح‏ می‏دهد : « و كيف تصبر علی ما لم تحط به خبرا »؟ مگر تو وقتی كه ببينی‏ عملی برخلاف صورت می‏گيرد و از سر و رمز مطلب آگاه نباشی صبرخواهی كرد ؟ ! موسی گفت : « ستجدنی إن شاءالله صابرا و لا اعصی لك امرا ». اميدوارم‏ اگر خدا بخواهد صبر كنم و امر تو را مخالفت نكنم . موسی نگفت چه به رمز مطلب پی ببرم و چه نبرم صبر خواهم كرد ، همينقدر گفت اميدوارم اين تحمل‏ در من پيدا شود . البته اين تحمل آنوقت برای موسی پيدا می‏شود كه از رمز مطلب آگاه گردد . بعد او خواست صريحتر از موسی قول بگيرد كه حتی اگر به‏ رمز مطلب هم پی نبری سكوت كن و اعتراض نكن تا وقتی كه موقعش برسد خودم توضيح دهم : « قال فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شی‏ء حتی احدث لكن منه‏ ذكرا ». يعنی اگر دنبال من آمدی هر چه ديدی سكوت كن ، بعد من خودم‏ توضيح می‏دهم . در اينجا ديگر آيه كريمه ندارد كه موسی پذيرفت . در آيه‏ همين قدر دارد كه بعد با هم راه افتادند و رفتند تا آخر داستان كه كم و بيش همه شنيده‏ايد
به هر حال خواستم عرض كرده باشم كه تقليد جاهل از عالم ، سر سپردگی‏ نيست . تقليد ممنوع جاهل از عالم همان است كه شكل سرسپردگی پيدا كند و به صورت " جاهل را بر عالم بحثی نيست ، ما ديگر نمی‏فهميم ، شايد تكليف شرعی چنين و چنان اقتضاء كرده باشد " و امثال اينها ادا می‏شود
اين داستان را به عنوان شاهد و تأييدی بر مطلب آن حديث امام صادق ( ع‏ ) عرض كردم

تقليد مشروع

حضرت بعد از آن جمله‏ها كه قبلا راجع به تقليد مذموم نقل كردم تقليد مشروع و ممدوح را اين طور بيان می‏كند : « فاما كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علی هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه »
هر كدام از فقهاء كه بتواند خود را ضبط و نگهداری كند ، دعوتها و صورتهای‏ شيطان كه ²وإستفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك‏ (1) او را از جا نكند ، دين خود را حفظ كند ، دين خودش را نفروشد ( شايد مقصود اين باشد كه دين را در ميان مردم و جامعه حفظ كند )، مخالف هواهای‏ نفسانی و مطيع امر الهی باشد ، عوام از همچو كسی می‏توانند تقليد كنند
البته اين نكته واضح است كه مخالفت يك عالم روحانی با هوای نفس فرق‏ دارد با مخالفت يكنفر از عوام ، زيرا هوای نفس هر كسی در امور معينی‏ است . هوای نفس جوان يك چيز است و هوای نفس پير يك چيز ديگر . هر كسی در هر مقام و هر درجه و هر طبقه و هر سنی كه هست يك نوع هوای نفس‏ دارد . مقياس هواپرستی يك عالم روحانی اين نيست كه ببينيم مثلا شراب‏ می‏خورد يا نمی‏خورد ؟ قمار می‏كند يا نمی‏كند ؟ نماز و روزه را ترك می‏كند يا ترك نمی‏كند ؟ مقياس هواپرستی او ، در جاه و مقام و ميل به دست بوسی‏ و شهرت و محبوبيت و علاقه به اينكه مردم دنبال سرش حركت كنند و در صرف بيت‏المال در راه آقائی خود و يا باز گذاشتن دست‏ كسان و خويشان و مخصوصا آقازادگان گرام در بيت‏المال و امثال اينها است
بعد امام ( ع ) فرمود : « و هم بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم » .

پاورقی : 1 - سوره اسراء ، آيه 64 : [ و هر كدام از آنها را توانستی با صدای خود بخوان ، و با سپاه سواره و پياده‏ات بر آنان بتاز ]

يعنی‏ كسانی كه دارای اين فضائل و ملكات عاليه باشند بعضی از فقهاء شيعه هستند نه همه آنها . اين حديث به اعتبار جمله‏های آخرش يكی از مدارك مسأله‏ اجتهاد و تقليد است
پس معلوم شد هر كدام از اجتهاد و تقليد بر دو قسم است : مشروع و ممنوع

چرا تقليد ميت جايز نيست ؟

مسأله‏ای ما در فقه داريم كه از مسلمات فقه ما است ، و آن اينكه تقليد ميت ابتداء جايز نيست . تقليد ميت اگر جايز باشد فقط در ادامه دادن‏ تقليد كسی است كه در زمان حياتش از او تقليد می‏كرده‏اند و حالا مرده است‏ . تازه ، ادامه دادن تقليد ميت هم بايد با اجازه و تصويب مجتهد حی باشد . من به ادله فقهی اين مسأله كاری ندارم ، همينقدر می‏گويم بسيار فكر اساسی است اما به شرط اينكه هدف اين مسأله روشن شود
فائده اول اين فكر اينست كه وسيله‏ای است برای بقاء حوزه‏های علمی دينی‏ كه ادامه پيدا كند و علوم اسلامی محفوظ بماند ، نه تنها محفوظ بماند بلكه‏ روز بروز پيش برود و تكامل پيدا كند و مشكلات حل نشده حل شود
اينطور نيست كه همه مشكلات ما در قديم به وسيله علماء حل شده و ديگر اشكالی و كاری نداريم . ما هزاران معما و مشكل در كلام و تفسير و فقه‏ و ساير علوم اسلامی داريم كه بسياری از آنها به وسيله علماء بزرگ در گذشته حل شده و بسياری باقی مانده و وظيفه آيندگان است كه حل كنند و تدريجا در هر رشته‏ای كتابهائی بهتر و جامعتر بنويسند و اين رشته را ادامه‏ بدهند و جلو ببرند ، همان طوری كه در گذشته نيز تدريجا تفسير را جلو بردند ، كلام را جلو بردند ، فقه را جلو بردند . اين قافله نبايد در سير خود توقف كند . پس تقليد مردم از مجتهدين زنده و توجه به آنها يك‏ وسيله‏ای است برای ابقاء و تكامل علوم اسلامی
علت ديگر اينست كه مسلمين هر روز با مسائل جديد در زندگی خودشان‏ روبرو می‏شوند و نمی‏دانند تكليفشان در اين مسائل چيست ؟ فقهاء زنده و زنده فكری لازم است كه به اين حاجت بزرگ پاسخ بدهند . در يكی از اخبار اجتهاد و تقليد آمده " « و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الی رواه‏ احاديثنا » " ( 1 ) . حوادث واقعه همان مسائل جديد است كه دوره به‏ دوره و قرن به قرن و سال به سال پيش می‏آيد . مطالعه و تتبع در كتب‏ فقهيه در دوره‏ها و قرون مختلف می‏رساند كه تدريجا بر حسب احتياجات مردم‏ مسائل جديدی وارد فقه شده و فقهاء در مقام جوابگوئی برآمده‏اند و به همين‏ جهت تدريجا بر حجم فقه افزوده شده
اگر كسی محققانه حساب كند می‏تواند بفهمد كه مثلا فلان مسأله و فلان مسأله‏ در چه قرنی و در چه منطقه‏ای روی چه احتياجی وارد فقه شده . اگر مجتهد زنده به مسائل جديد پاسخ ندهد چه فرقی بين تقليد زنده و مرده است ؟ ! بهتر اينكه از بعضی از اموات مثل شيخ انصاری كه به‏ اعتراف خود مجتهدين زنده از همه آنها عالمتر و محقق‏تر بوده تقليد كنند

پاورقی : 1 - احتجاج طبرسی ، ج 2 ص 283 : [ و اما در حوادث واقعه به روايان‏ احاديث ما رجوع كنيد ] . و بجای " احاديثنا " " حديثنا " آورده است‏

اساسا " رمز اجتهاد " در تطبيق دستورات كلی با مسائل جديد و حوادث‏ متغير است . مجتهد واقعی آنست كه اين رمز را به دست آورده باشد ، توجه‏ داشته باشد كه موضوعات چگونه تغيير می‏كند و بالتبع حكم آنها عوض می‏شود . و الا تنها در مسائل كهنه و فكر شده فكر كردن و حداكثر يك علی الاقوی را تبديل به علی الاحوط كردن و يا يك علی الاحوط را تبديل به علی الاقوی كردن‏ هنری نيست و اينهمه جار و جنجال لازم ندارد
اجتهاد البته شرائط و مقدمات زيادی دارد . مجتهد ، علوم مختلفی را بايد طی كرده باشد ، از ادبيات عرب و منطق و اصول فقه و حتی تاريخ اسلام‏ و فقه ساير فرق اسلامی . و مدتها ممارست لازم است تا يك فقيه واقعی و حسابی پيدا شود . تنها با خواندن چند كتاب ادبی در نحو و صرف و معانی و بيان و منطق و بعد سه چهار كتاب معين از سطوح از قبيل فرائد و مكاسب و كفايه و بعد چند سال درس خارج ، كسی نمی‏تواند طبق معمول ادعای اجتهاد كند و كتاب وسائل و جواهر را جلويش بگذارد و پشت سر هم فتوا بدهد
بايد راستی او تفسير و از حديث يعنی از چندين هزار حديث كه در طول 250 سال از زمان حضرت رسول ( ص ) تا زمان امام عسكری ( ع ) صادر شده ، و محيط صدور اين احاديث يعنی تاريخ اسلام ، و فقه ساير فرق اسلامی و از رجال‏ و طبقات رواه آگاهی داشته باشد
آية الله بروجردی اعلی الله مقامه براستی فقيه بود . من عادت ندارم از كسی نام ببرم . ايشان هم تا زنده بودند در سخنرانيهايم از ايشان نام‏ نبرده‏ام ولی حالا كه ايشان رفته‏اند و مطمعی نيست می‏گويم كه اين مرد براستی يك فقيه ممتاز و مبرز بود ، بر همه اين رشته‏ها از تفسير و حديث‏ و رجال و درايه و فقه ساير فرق اسلامی احاطه و تسلط داشت

تأثير جهان بينی فقيه در فتواهايش

فقيه و مجتهد كارش استنباط و استخراج احكام است ، اما اطلاع و احاطه‏ او به موضوعات ، و به اصطلاح طرز جهان‏بينی‏اش ، در فتواهايش زياد تأثير دارد . فقيه بايد احاطه كامل به موضوعاتی كه برای آن موضوعات فتوا صادر می‏كند داشته باشد . اگر فقيهی را فرض كنيم كه هميشه در گوشه خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه كنيم كه وارد جريانات زندگی است ، اين هر دو نفر به ادله شرعيه و مدارك احكام مراجعه می‏كنند ، اما هر كدام‏ يك جور و يك نحو بخصوص استنباط می‏كنند
مثالی عرض می‏كنم : " فرض كنيد يك نفر در شهر تهران ، بزرگ شده‏ باشد و يا در شهر ديگری مثل تهران كه در آنجا كر و آب جاری فراوان است‏ ، حوضها و آب انبارها و نهرها هست ، و همين شخص فقيه باشد و بخواهد در احكام طهارت و نجاست فتوا بدهد . اين شخص با سوابق زندگی شخصی خود وقتی كه به اخبار و روايات طهارت و نجاست مراجعه كند يك طوری استنباط می‏كند كه خيلی مقرون به احتياط و لزوم اجتناب از بسياری چيزها باشد
ولی همين شخص كه يك سفر به زيارت خانه خدا می‏رود و وضع طهارت و نجاست و بی آبی را در آنجا می‏بيند نظرش درباب طهارت و نجاست فرق‏ می‏كند ، يعنی بعد از اين مسافرت اگر به اخبار و روايات طهارت و نجاست‏ مراجعه كند آن اخبار و روايات برای او يك مفهوم ديگر دارد
اگر كسی فتواهای فقهاء را با يكديگر مقايسه كند و ضمنا به احوال شخصيه‏ و طرز تفكر آنها در مسائل زندگی توجه كند می‏بيند كه چگونه سوابق ذهنی يك‏ فقيه و اطلاعات خارجی او از دنيای خارج در فتواهايش تأثير داشته ، به‏ طوری كه فتوای عرب بوی عرب می‏دهد و فتوای عجم بوی عجم ، فتوای دهاتی‏ بوی دهاتی می‏دهد و فتوای شهری بوی شهری
اين دين ، دين خاتم است ، اختصاص به زمان معين و يا منطقه معين ندارد ، مربوط به همه منطقه‏ها و همه زمانهاست ، دينی است كه برای نظام زندگی‏ و پيشرفت زندگی بشر آمده ، پس چگونه ممكن است فقيهی از نظامات و جريان طبيعی بی‏خبر باشد ، به تكامل و پيشرفت زندگی ايمان نداشته باشد و آنگاه بتواند دستورهای عالی و مترقی اين دين حنيف را كه برای همين‏ نظامات آمده و ضامن هدايت اين جريانها و تحولات و پيشرفتها است كاملا و به طور صحيح استنباط كند ؟ !

ادراك ضرورتها

ما همين الان در فقه خودمان مواردی داريم كه فقهاء ما به طور جزم به‏ لزوم و وجوب چيزی فتوا داده‏اند فقط به دليل درك ضرورت و اهميت موضوع‏ ، يعنی با اينكه دليل نقلی از آيه و حديث به طور صريح و كافی نداريم ، و همچنين اجماع معتبری نيز در كار نيست ، فقهاء از اصل چهارم استنباط يعنی‏ دليل مستقل عقلی استفاده كرده‏اند . فقها در اينگونه موارد از نظر اهميت‏ موضوع و از نظر آشنائی به روح اسلام كه موضوعات مهم را بلا تكليف‏ نمی‏گذارد جزم می‏كنند كه حكم الهی در اين مورد بايد چنين باشد . مثل آنچه در مسأله ولايت حاكم و متفرعات آن فتوا داده‏اند . حالا اگر به اهميت موضوع پی نبرده بودند آن فتوا پيدا نشده بود . تا اين حد كه به اهميت موضوع پی برده‏اند فتوا هم داده‏اند . موارد ديگر نظير اين‏ مورد می‏توان پيدا كرد كه علت فتوا ندادن توجه نداشتن به لزوم و اهميت‏ موضوع است

يك پيشنهاد مهم

در اينجا من پيشنهادی دارم كه برای پيشرفت و ترقی فقه ما بسيار مفيد است . اين را قبلا مرحوم آية الله حاج شيخ عبدالكريم يزدی اعلی الله‏ مقامه فرموده‏اند و من پيشنهاد ايشان را عرض می‏كنم
ايشان گفته بودند چه لزومی دارد كه مردم در همه مسائل از يك نفر تقليد كنند . بهتر اينست كه قسمتهای تخصصی در فقه قرار دهند ، يعنی هر دسته‏ای‏ بعد از آنكه يك دوره فقه عمومی را ديدند و اطلاع پيدا كردند تخصص خود را در يك قسمت معين قرار دهند و مردم هم در همان قسمت تخصصی از آنها تقليد كنند ، مثلا بعضی رشته تخصصی خود را عبادات قرار دهند و بعضی‏ معاملات و بعضی سياسات و بعضی احكام ( احكام به اصطلاح فقه ) ، همانطوری‏ كه در طب اين كار شده و رشته‏های تخصصی پيش آمده ، هر دسته‏ای متخصص يك‏ رشته از رشته‏های پزشكی هستند ، بعضی متخصص قلب می‏باشند ، بعضی متخصص‏ چشم ، بعضی متخصص گوش و حلق و بينی و بعضی متخصص چيز ديگر . اگر اين‏ كار بشود هر كسی بهتر می‏تواند تحقيق كند در قسمت خودش . گمان می‏كنم در كتاب " الكلام يجر الكلام " تأليف آقای سيد احمد زنجانی سلمه الله اين‏ مطلب از قول ايشان چاپ شده
اين پيشنهاد بسيار پيشنهاد خوبی است ، و من اضافه می‏كنم كه احتياج‏ به تقسيم كار در فقه و به وجود آمدن رشته‏های تخصصی در فقاهت ، از صد سال‏ پيش به اين طرف ضرورت پيدا كرده و در وضع موجود يا بايد فقهاء اين‏ زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و متوقف سازند و يا به اين پيشنهاد تسليم شوند

تقسيم كار تخصصی در علوم

زيرا تقسيم كار در علوم ، هم معلول تكامل علوم است و هم علت آن ، يعنی علوم تدريجا رشد می‏كنند تا می‏رسند به حدی كه از عهده يك نفر تحقيق‏ در همه مسائل آنها ممكن نيست ، ناچار بايد تقسيم بشود و رشته‏های تخصصی‏ پيدا شود . پس تقسيم كار و پيدايش رشته‏های تخصصی در يك علم ، نتيجه و معلول تكامل و پيشرفت آن علم است . و از طرف ديگر با پيدايش رشته‏های‏ تخصصی و تقسيم كار و تمركز فكر در مسائل بخصوص آن رشته تخصصی ، پيشرفت‏ بيشتری پيدا می‏كنند
در همه علوم دنيا از طب و رياضيات و حقوق و ادبيات و فلسفه ، رشته‏های تخصصی پيدا شده ، و همين جهت آن رشته‏ها را ترقی داده است

تكامل هزار ساله فقه

زمانی بود كه فقه بسيار محدود بود . وقتی به مكتب فقهيه قبل از شيخ‏ طوسی مراجعه می‏كنيم می‏بينيم چقدر كوچك و محدود بوده است ! شيخ طوسی با نوشتن كتابی به نام " مبسوط " فقه را وارد مرحله جديدی كرد و توسعه داد . و همچنين دوره به دوره در اثر مساعی علماء و فقهاء و وارد شدن مسائل‏ جديد و تحقيقات جديد ، بر حجم فقه افزوده شد تا آنجا كه در حدود صد سال پيش كه صاحب جواهر موفق شد يك دوره فقه بنويسد به زحمت‏ توانست اين كار را انجام دهد . می‏گويند در حدود بيست سالگی اين كار را شروع كرد و با استعداد فوق‏العاده و كار مداوم و عمر طويل ، در آخر عمر توانست دوره فقه را به آخر برساند . دوره جواهر در شش جلد بسيار ضخيم‏ چاپ شده . تمام كتاب " مبسوط " شيخ طوسی كه در عصر خود نمونه فقه‏ مشروح و مفصلی بوده شايد از نصف يك جلد از شش جلد جواهر كوچكتر باشد
بعد از صاحب جواهر ، مبانی فقهی جديدی به وسيله شيخ مرتضی انصاری اعلی‏ الله مقامه پی‏ريزی شد كه نمونه‏اش كتاب مكاسب و كتاب طهارت آن مرحوم‏ است . بعد از ايشان در مخيله كسی هم خطور نمی‏كند كه يك دوره فقه با اين‏ شرح و تحقيق تأليف يا تدريس كند
در اين وضع حاضر و بعد از اين پيشرفت و تكامل كه در فقه ما مانند ساير علوم دنيا پيدا شده و اين پيشرفت معلول مساعی علماء و فقهاء گذشته بوده‏ ، يا بايد علماء و فقهاء اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و مانع‏ ترقی آن گردند و يا بايد آن پيشنهاد متين و مترقی را عملی كنند ، رشته‏های‏ تخصصی به وجود بياورند و مردم هم در تقليد ، تبعيض كنند همان‏طوری كه در رجوع به طبيب تبعيض می‏كنند
next page

fehrest page

back page