![]() |
منطق يا تعبد
مطلب ديگر كه آن خيلی مهم است اينست كه ما در اجراء امر به معروف و نهی از منكر ، منطق را دخالت نمیدهيم ، در صورتی كه هر كاری منطقی مخصوص به خود دارد كه كليد آن كار استعرض كردم چيزی را كه ما خوب شناختهايم و بيش از اندازه برايش اثر قائل شديم زبان بود نه عمل ، در عمل هم توجه به عمل فردی بود نه اجتماعی
اكنون میگويم چيزی كه بيش از هر چيز ديگر مورد غفلت است دخالت منطق است در اين كار . مقصود اينست كه در كار معروف و منكر بايد تدابير عملی انديشيد و بايد ديد چه طرز عملی مردم را نسبت به فلان كار نيك تشويق میكند و مردم را از فلان عمل زشت باز میدارد
چندی پيش در يكی از روزنامههای عصر مقالهای خواندم تحت عنوان " خروارها پند و نصيحت " . در آن مقاله بعد از آنكه نوشته بود كه در كشور ما خروارها پند و نصيحت به صورتهای مختلف ولی بیاثر است اين مثل را ذكر كرده بود : " يك جو درمان بهتر از صد خروار نسخه است " . بعد نوشته بود : " چندين سال پيش در يكی از شهرهای كوچك واقع در ايالت فيلادلفيا ( امريكا ) زنها مبتلا به قمار بازی شده بودند . ابتدا كشيشها و روزنامه نويسها و خطباء و فصحاء تا میتوانستند راجع به بدی قمار خصوصا برای زنها گفتند و نوشتند ، ولی مثل همين حرفهای خودمانی مانند گردو روی گنبد سر خورد و پائين افتاد و به جائی نرسيد ، تا آنكه شهردار محل به فكر افتاد يكی دو تا باشگاه و نمايشگاه هنری زنانه داير كند و سرگرميهای مناسب در آنجا فراهم نمايد ، از قبيل نمايش بچههای چاق و تندرست و جايزه دادن به مادران كاردان ، و از قبيل كارهای دستی و غيره ، كه هر كدام برنامه و ترتيبات خاصی داشت و مردم را سر ذوق میآورد . دو سه سالی از اين جريان گذشت كه زنهای آن شهر به كلی قمار را فراموش كردند "
اين را میگويند چاره عملی و تدبير عملی . اين ، معنای دخالت دادن منطق و تدبير است در مبارزه با منكرات . اگر آنها میخواستند به موعظهها و خطابههای كشيشان و مقالهها و روزنامهها قناعت كنند میبايست برای هميشه بنشينند و مثل ما بگويند : گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من آنچه البته به جائی نرسد فرياد است از قديم در ميان ما معروف است كه زنها زياد غيبت میكنند . الان هم زنهای قديمی و محجبه در عين اينكه اهل نماز و روزه و مسجد و عبادت هستند زياد غيبت میكنند . چرا ؟ زيرا محيط خانوادگی قديمی ما با آن سبكی كه بود طوری است كه زن و بيچاره اگر غيبت نكند حرف ديگر و كار ديگر ندارد . اهل علم و معرفت و كتاب كه نيست . اهل هنر و كاردستی و صنعت كه نيست . در حال فراغت از زحمات خانه سرگرمی ديگری ندارد جز اينكه دور هم جمع شوند و غيبت كنند . روح بالاخره غذا میخواهد . وقتی غذای صحيح نرسيد ، از گوشت مرده تغذيه میكند . « ا يحب احدكم ان يأكل لحم اخيه ميتا »( 1 ) .
پاورقی : 1 - سوره حجرات ، آيه . 12
در حديث راجع به غيبت وارد شده كه « الغيبة ادام كلاب النار » ( 1 ) غيبت ، خورش سگهای جهنم است . ما تاكنون هر چه خواستهايم جلو اين عمل را بگيريم از راه موعظه و زبان بوده ، در فكر چاره عملی و تدبير منطقی نبودهايم ، قهرا بلا اثر مانده ، بعد بجای آنكه خودمان و طرز عمل خودمان را متهم نمائيم زنهای بيچاره را متهم كردهايم كه جنس آنها چنين و چنان استهمچنين امروز در محيط زنهای متجدد و فرنگی ماب ما بيماری ديگری وجود دارد و آن بيماری هوسبازی و ولو بودن در حاشيه خيابانها و پيروی مفرط از مد پرستی و اسراف و تجمل است ، بطوری كه در اخبار روزنامهها میخوانيم كه اروپائيان اعتراف دارند كه در اين امور زنهای ايرانی در جهان درجه اولاند . اين را هم میخواهيم با زبان و موعظه و يا ملامت و طعنه علاج كنيم و البته با اين وسائل چارهپذير نيست . اگر روزی توفيق پيدا كنيم كه عملا در فكر چارهجوئی بيفتيم و منطق را در امر به معروف و نهی از منكر دخالت دهيم همه اين مشكلات به خوبی و آسانی حل میشود
اگر میخواهيد بدانيد كه در متن دستورات اسلامی به دخالت دادن منطق در امر به معروف و نهی از منكر توجه شده ، به اين نكته توجه كنيد : فقهاء عموما به استناد اخبار و احاديث گفتهاند كه يكی از شرائط امر به معروف و نهی از منكر احتمال تأثير است
احتمال اثر يعنی احتمال نتيجه دادن . هر حكمی مصلحتی دارد : نماز مصلحتی دارد ، روزه مصلحتی دارد ، وضو مصلحتی ، امر به معروف و نهی از منكر هم مصلحتی دارد .
پاورقی : 1 - بحار الانوار ، ج 75 ص . 246
مصلحت اين كار اينست كه طرف به سخن يا عمل ما ترتيب اثر بدهد . پس معنای احتمال تأثير اينست كه احتمال بدهی مصلحت تشريع اين حكم بر سخن يا عمل تو مترتب بشودحال از شما سؤال میكنم كه چرا در مورد نماز نگفتهاند اگر احتمال میدهی اين نماز در تو اثر داشته باشد و آن مصلحتی كه در نماز هست مترتب میشود بخوان ، و اگر احتمال نمیدهی نخوان ؟ و همچنين درباره وضو و روزه و حج و غيره
برای اين كه آنها تعبدی محض میباشند . ما نمیتوانيم عقل خودمان را در كيفيت آنها و در اين كه بايد بكنيم يا نبايد بكنيم و چه جور بكنيم دخالت بدهيم . ولی امر به معروف و نهی از منكر از كارهائی است كه ساختمان و كيفيت ترتيب آن و اينكه در كجا مفيد است و به چه شكل مفيد است و مؤثر است و بهتر ثمر میدهد و بار میدهد و نتيجه میدهد ، همه را شارع در اختيار عقل ما و فكر ما و منطق ما گذاشته است . عرض كردم صاحب جواهر هم میگويد : در همه موارد ، يگانه چيزی را كه بايد در نظر گرفت اينست كه به چه نحو و به چه شكل و با چه كيفيت و چه وسيله ، به هدف و مقصود نزديك میشويم
اگر اين مطلب را خوب بفهميم طرز فكر ما در فهم اخبار و احاديث امر به معروف و نهی از منكر عوض میشود و بسياری از تعارضهائی كه خيال میكنيم بين ادله اين اصل در بعضی خصوصيات وجود دارد مرتفع میشود . فعلا نمیتوانيم بيش از اين در اطراف اين مطلب صحبت بكنم زيرا وقت گذشته است
خلاصه اينكه اگر ما راستی میخواهيم اين اصل فراموش شده را زنده كنيم بايد مكتبی و روشی به وجود آوريم عملی ( نه زبانی فقط ) و در عين حال اجتماعی ( نه انفرادی ) و در عين حال منطقی و مبتنی بر اصول علمی علم النفسی و اجتماعی . در اين وقت است كه صد در صد اميد موفقيت هست
اين نكته را هم بگويم در خاتمه عرايضم : غالبا وقتی كه اسم امر به معروف و نهی از منكر برده میشود گفته میشود : ای آقا ! مگر میگذارند ؟ ! مگر میشود امر به معروف و نهی از منكر كرد ؟ ! موانع زيادی هست
من بر عكس معتقدم كه يگانه چيزی كه در هيچ زمانی ممكن نيست به طور كلی جلو آن را گرفت و هيچ قدرتی نمیتواند به كلی از او جلوگيری كند همين امر به معروف و نهی از منكر است . البته اگر مقصود از امر به معروف و نهی از منكر تنها گفتن و جنجال كردن و بعد هم اعمال زور و فشار باشد ممكن است موانعی پيش بيايد ، ولی عرض كردم اساس امر به معروف و نهی از منكر نيكوكاری است . مگر ممكن است كسی بخواهد از خود گذشتگی كند و خود را در خدمت خلق خدا قرار دهد ، بخواهد خودش خوب باشد و به مردم خوبی كند و آنگاه قدرتی بتواند جلو خوبی خود او يا خوبی كردن او را بگيرد ؟ ! مگر میشود به مردم گفت خوب نباشيد و به مردم خوبی نكنيد ؟ ! به هر حال اينست اصل مقدس امر به معروف و نهی از منكر ، و آن بود و هست طرز مواجهه ما با اين اصل مقدس كه كار به اينجا كشيده كه نه تنها در جامعه ما متروك شده ، در افكار ما نيز مسخ شده و تغيير شكل داده است
راستی هيچ تاكنون در اطراف اين مسئله فكر كردهايد كه چرا ما در تاريخ اسلام از هر طبقهای شخصيتهای مبرز داشتهايم : ادباء بزرگ داشتهايم ، حكماء بزرگ داشتهايم ، فقهاء بزرگ داشتهايم ، شعراء بزرگ داشتهايم ، وعاظ و خطباء بزرگ داشتهايم ، و كتاب و نويسندگان بزرگ داشتهايم ، منجمين و رياضيون بزرگ داشتهايم ، سياستمداران بزرگ داشتهايم ، صنعتگران و هنرمندان بزرگ داشتهايم ، ولی مصلحين نداشتهايم و از اين جهت ما خيلی فقيريم . البته كم و بيش " مصلح " در ميان ما ظهور كرده اما نه آن اندازه كه انتظار میرود ، با اينكه ما اصلی در اسلام داريم به نام اصل امر به معروف و نهی از منكر . اين اصل میبايست مصلحين زيادی به وجود آورده باشد . البته نبايد انتظار داشت كه به همان اندازه كه مثلا اديب يا حكيم يا فقيه يا منجم و رياضيدان داشتهايم میبايست مصلح اجتماعی و دينی داشته باشيم . " مصلح " يك نبوغ و شخصيت و عمق نظر و دورانديشی و گذشت ديگری لازم دارد و قهرا عزيز الوجودتر و قليل الوجودتر است ، ولی فكر میكنم به همان نسبت هم كه بسنجيم باز نداشتهايم . چرا ؟ اين سؤالی است كه فعلا برای من مقدور نيست كه بتوانم جوابی به آن بدهم
اينقدر مصلح نداشتهايم و سخن از اصلاح كمتر شنيدهايم كه فكر نمیكنيم اين هم يك شأن بزرگی است و شايسته مردان بزرگ است . اگر به ما بگويند اميرالمؤمنين يا سيد الشهداء سلام الله عليهما مردی بود حكيم ، همه ، معنای اين كلمه را میفهميم و اين را مدحی برای آن حضرت میشماريم . و همچنين است اگر بگويند مردی بود فقيه و عارف به احكام الهی ، يا بگويند مردی بود خطيب و فصيح و بليغ . ولی اگر بگويند مصلح بود ، چيزی از اين كلمه نمیفهميم و چندان به نظر ما مهم نمیآيد ، در صورتی كه از همه شؤون بالاتر همين است ، و خودشان هم همين اسم و همين شأن را برای خود پسنديدهايد
علی عليه السلام میفرمايد " « اللهم انك تعلم انه لم يكن الذی كان منا منافسة فی سلطان ، و لا التماس شیء من فضول الحطام ، و لكن لنرد المعالم من دينك ، و نظهر الاصلاح فی بلادك ، فيأمن المظلومون من عبادك ، و تقام المعطلة من حدودك » " ( 1 ) خدايا تو میدانی من نه در پی رياست و زعامت و حكومتم و نه طالب مال و ثروت دنيا ، من فقط مردی مصلح میباشم ، میخواهم نشانههای از بين رفته دين را برگردانم و در بلاد تو اصلاحی به عمل آورم تا ستمديدگان در امان قرار گيرند و حدود تو جاری شود
سيد الشهداء سلام الله عليه در وصيتی كه هنگام حركت نوشت و به برادرش محمد ابن حنفيه داد مینويسد : « انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امة جدی » ( 2 ) من برای هوا و هوس قيام نكردم . من مردی اخلالگر و ستمگر نيستم . فلسفه قيام من و نهضت من اصلاح طلبی است . من مردی مصلح میباشم
پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خ . 129 2 - مقتل خوارزمی ، ج 1 ص . 188
اصل اجتهاد در اسلام
اين سخنرانی در اول ارديبهشت سال 1340 سه هفته بعد از فوت مرحوم آية الله بروجردی اعلی الله مقامه ايراد شده استبسم الله الرحمن الرحيم « و ما كان المؤمنون لينفروا كافه فلولا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون »(1)
اجتهاد چيست ؟
مسأله اجتهاد و تقليد ، اين روزها مسأله روز است . بسياری اشخاص اين روزها میپرسند و يا با خود فكر میكنند كه اجتهاد در اسلام چه صيغهای است و از كجای اسلام در آمده است ؟ چرا بايد تقليد كرد ؟ شرايط اجتهاد چيست ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مجتهد چيست ؟ وظايف مقلد چيست ؟
پاورقی :
1 - سوره توبه ، آيه 122 : [ و مؤمنين همگی نمیتوانند كوچ كنند ، پس
چرا از هر فرقهای گروهی كوچ نمیكنند تا در دين تفقه و دانش كافی پيدا
كنند و چون به سوی قوم خود بازگشتند آنها را هشدار دهند ]
اجتهاد ممنوع
اما اجتهادی كه از نظر ما ممنوع است به معنای تقنين و تشريع قانون است ، يعنی مجتهد حكمی را كه در كتاب و سنت نيست ، با فكر خودش و رأی خودش وضع كند . اين را در اصطلاح " اجتهاد رأی " میگويند . اينگونه اجتهاد از نظر شيعه ممنوع است ولی اهل تسنن آن را جايز میدانند . آنها منابع تشريع و ادله شرعيه را كه ذكر میكنند میگويند : كتاب و سنت و اجتهاد . اجتهاد را كه مقصود همان " اجتهاد رأی " است در عرض كتاب و سنت قرار میدهنداين اختلاف نظر از اينجا سرچشمه میگيرد كه اهل تسنن میگويند احكامی كه به وسيله كتاب و سنت تشريع شده ، محدود و متناهی است و حال آنكه وقايع و حوادثی كه پيش میآيد نامحدود است پس يك منبع ديگر غير از كتاب و سنت لازم است معين شده باشد برای تشريع احكام الهی ، و آن همان است كه از او به اجتهاد رأی تعبير میكنيم . در اين زمينه احاديثی هم از رسول اكرم ( ص ) روايت كردهاند . از آنجمله اينكه رسول خدا ( ص ) هنگامی كه معاذ بن جبل را به يمن میفرستاد از او پرسيد در آنجا چگونه حكم میكنی ؟ گفت مطابق كتاب خدا . فرمود اگر حكم را در كتاب خدا نيافتی چگونه حكم میكنی ؟ گفت از سنت پيغمبر خدا استفاده میكنم . فرمود اگر در سنت پيغمبر خدا نيافتی چه خواهی كرد ؟ گفت : اجتهد رأيی يعنی فكر و ذوق و سليقه خودم را به كار میاندازم
احاديث ديگری هم در اين زمينه روايت كردهاند
در اينكه " اجتهاد رأی " چگونه است و به چه ترتيبی بايد صورت بگيرد در ميان اهل تسنن اختلاف نظر است . شافعی در كتاب معروف خود به نام " الرسالة " كه اولين كتابی است كه در علم اصول فقه نوشته شده و بنده در كتابخانه مجلس ديدهام بابی دارد به نام باب اجتهاد . شافعی در آن كتاب اصرار دارد كه اجتهاد كه در احاديث آمده منحصرا " قياس " است
قياس اجمالا يعنی موارد مشابه را در نظر بگيريم و در قضيه مورد نظر خود مطابق آن موارد مشابه حكم كنيم
ولی بعضی ديگر از فقهاء اهل تسنن ، اجتهاد رأی را منحصر به قياس ندانسته اند ، " استحسان " را نيز معتبر شمردهاند . استحسان يعنی اينكه مستقلا بدون اينكه موارد مشابه را در نظر بگيريم ببينيم اقرب به حق و عدالت چيست و ذوق و عقل ما چگونه میپسندد همانطور رأی بدهيم . و همچنين است " استصلاح " يعنی تقديم مصلحتی بر مصلحت ديگر . و همچنين است " تأول " يعنی هر چند حكمی در نصی از نصوص دينی ، در آيه ای از آيات قرآن و يا حديثی از احاديث معتبره پيغمبر خدا ( ص ) رسيده ولی به واسطه بعضی مناسبات ، ما حق داشته باشيم از مدلول نص صرف نظر كنيم و " رأی اجتهادی " خود را مقدم بداريم . هر كدام از اينها احتياج به شرح و تفصيل دارد و بحث شيعه و سنی را در ميان میآورد . در اين زمينه يعنی زمينه اجتهاد در عرض نص و در مقابل نص كتابها نوشته شده و شايد از همه بهتر همين رسالهای است كه اخيرا علامه جليل مرحوم سيد شرفالدين - رحمةالله عليه - به نام " النص و الاجتهاد " نوشتهاند
اما از نظر شيعه چنين اجتهادی مشروع نيست . از نظر شيعه و ائمه شيعه ، اساس اولی اين مطلب يعنی اينكه احكام كتاب و سنت وافی نيست پس احتياج به اجتهاد رأی است درست نيست . اخبار و احاديث زيادی در اين زمينه آمده كه حكم هر چيزی به طور كلی در كتاب و سنت موجود است . در " كافی " بعد از باب " البدع و المقائيس " بابی دارد به اين عنوان : " باب الردإلی الكتاب و السنة و انه ليس شیء من الحلال و الحرام و جميع ما يحتاج اليه الناسإلا و قد جاء فيه كتاب او سنة " ( 1 ) . ائمه اهل بيت ( ع ) از قديم الايام به مخالفت با قياس و رأی شناخته شدهاند
و البته قبول كردن و قبول نكردن قياس و اجتهاد رأی را از دو نظر میتوان مورد مطالعه قرار داد . يكی از آن جهت كه عرض كردم يعنی قياس و اجتهاد رأی را به عنوان يك منبع از منابع تشريع اسلامی بشماريم و در عرض كتاب و سنت قرار میدهيم و بگوئيم مواردی هست كه حكمی به وسيله وحی تشريع نشده و بايد مجتهدين با رأی خود آن را بيان كنند ، و ديگر از آن جهت كه قياس و اجتهاد رأی را به عنوان وسيله استنباط احكام واقعی مورد استفاده قرار دهيم همانطوری كه از ساير وسائل و طرق مثل خبر واحد استفاده میكنيم .
پاورقی :
1 - كافی ، ج 1 ، كتاب العلم : [ باب رجوع به قرآن و سنت ، و اينكه
همه حلال و حرام و احتياجات مردم در قرآن يا سنت موجود است ]
در فقه شيعه ، قياس و رأی به هيچيك از دو عنوان بالا معتبر نيست
اما از نظر اول به جهت اينكه ما حكم تشريع نشده ( ولو به طور كلی ) به وسيله كتاب و سنت نداريم ، و اما از نظر دوم به جهت آنكه قياس و رأی از نوع گمانها و تخمينهائی است كه در احكام شرعی زياد به خطا میرود
اساس مخالفت شيعه و سنی در مورد قياس همان قسمت اول است گو اينكه قسمت دوم در ميان اصوليين بيشتر معروف و مشهور شده است
حق " اجتهاد " در ميان اهل تسنن دوام پيدا نكرد . شايد علت امر ، اشكالاتی بود كه عملا به وجود آمد . زيرا اگر چنين حقی ادامه پيدا كند خصوصا اگر " تأول " و تصرف در نصوص را جايز بشماريم و هر كس مطابق رأی خود تصرف و تأولی بنمايد چيزی از دين باقی نمیماند . شايد به همين علت بود كه تدريجا حق اجتهاد مستقل سلب شد و نظر علماء تسنن بر اين قرار گرفت كه مردم را سوق بدهند فقط به تقليد از چهار مجتهد و چهار امام معروف : ابوحنيفه ، شافعی ، مالك بن انس ، احمد بن حنبل ، و مردم را از تقليد و پيروی غير اين چهار نفر منع كنند . اين كار ابتدا در مصر شد ( در قرن هفتم ) و بعد در ساير كشورهای اسلامی هم عمل شد
اجتهاد مشروع
كلمه اجتهاد تا قرن پنجم به همين معنای بالخصوص يعنی به معنای قياس و اجتهاد رأی كه از نظر شيعه اجتهاد ممنوع است استعمال میشد . علمای شيعه تا آنوقت در كتب خود " باب الاجتهاد " را مینوشتند برای اينكه آنرا رد كنند و باطل بشمارند و آنرا ممنوع اعلام نمايند ، مثل شيخ طوسی در " عده " . ولی تدريجا معنای اين كلمه از اختصاص بيرون آمد و خود علمای اهل تسنن مثل ابن حاجب در " مختصر الاصول " كه عضدی آنرا شرح كرده و تا اين اواخر كتاب اصول رسمی جامع از هر بوده و شايد الان هم باشد ، و قبل از او غزالی در كتاب معروف " المستصفی " كلمه اجتهاد را به معنای خصوص اجتهاد رأی استعمال نكردند كه در عرض كتاب و سنت قرار بگيرد ، بلكه به معنای مطلق جهد و كوشش برای به دست آوردن حكم شرعی به كار بردند كه با اين تعبير بيان میگردد : استفراغ الوسع فی طلب الحكم الشرعی . به حسب اين تعريف معنای اجتهاد به كار بردن منتهای كوشش در استنباط حكم شرعی از روی ادله معتبره شرعيه است ، اما اينكه ادله شرعيه معتبره چيست ؟ آيا قياس و استحسان و غيره نيز از ادله شرعيه هست يا نيست ؟ مطلب ديگری استاز اينوقت علمای شيعه نيز اين كلمه را پذيرفتند ، زيرا اجتهاد را به اين معنی آنها قبول داشتند . اين اجتهاد ، اجتهاد مشروع است . هر چند اين كلمه در ابتدا در ميان شيعه يك كلمه منفوری بود ولی بعد از آنكه تغيير معنا و مفهوم داد علمای شيعه تعصب نور زيدند و از استعمال آن خودداری نكردند . چنين به نظر میرسد كه در بسياری از موارد ، علمای شيعه مقيد بودند كه رعايت وحدت و اسلوب و هماهنگی با جماعت مسلمين را بنمايند . مثلا اهل تسنن اجماع را حجت میدانستند و تقريبا برای اجماع نيز مانند قياس ، اصالت و موضوعيت قائلند و شيعه آن را قبول ندارد ، چيز ديگر را قبول دارد ، ولی برای حفظ وحدت و اسلوب ، نام آنچه را خودشان قبول داشتند اجماع گذاشتند . آنها گفته بودند ادله شرعيه چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و اجتهاد ( قياس ) ، اينها گفتند : ادله شرعيه چهار تا است : كتاب و سنت و اجماع و عقل . فقط بجای قياس عقل را گذاشتند
به هر حال اجتهاد تدريجا معنای صحيح و منطقی پيدا كرد ، يعنی به كار بردن تدبر و تعقل در فهم ادله شرعيه كه البته احتياج دارد به يك رشته علوم كه مقدمه شايستگی و استعداد تعقل و تدبر صحيح و عالمانه میباشند
علماء اسلام تدريجا برخوردند كه استنباط و استخراج احكام از مجموع ادله شرعيه احتياج دارد به يك سلسله علوم و معارف ابتدائی از قبيل علوم ادبيه و منطق ، و به دانستن قرآن و تفسير و حديث و رجال حديث و شناختن قواعد علم اصول و حتی اطلاع بر فقه ساير فرق . " مجتهد " به كسی گفتند كه اين علوم را واجد باشد
به طور جزم نمیگويم ولی گمان قوی دارم كه اول كسی كه كلمه اجتهاد و مجتهد را در شيعه به اين معنا استعمال كرد علامه حلی است . علامه در كتاب " تهذيب الاصول " بعد از باب القياس ، باب الاجتهاد دارد و در آنجا اجتهاد را به همين معنا استعمال كرده كه امروز استعمال میكنند و شايع است
پس اجتهاد ممنوع و مردود از نظر شيعه يعنی رأی و قياس كه در قديم به نام اجتهاد ناميده میشده ، خواه آنرا يك منبع تشريع و تقنين مستقل بشماريم ، و يا آنرا وسيله استنباط و استخراج حكم واقعی قرار دهيم . ولی اجتهاد مشروع عبارت است از به كار بردن كوشش و جهد بر مبنای تخصص فنی
پس اينكه گفته میشود اجتهاد در اسلام چه صيغهای است ؟ و از چه مقولهای است ؟ و چه محلی از اعراب دارد ؟ بايد گفت اجتهاد به معنائی كه امروز میگويند يعنی اهليت و تخصص فنی . بديهی است كسی كه میخواهد به قرآن و حديث مراجعه كند ، بايد تفسير قرآن و معانی آيات و ناسخ و منسوخ و محكم و متشابه آنرا بداند ، حديث معتبر را از حديث غير معتبر تميز دهد ، به علاوه روی قواعد عقلائی صحيح ، تعارضها را در احاديث تا حدی كه ممكن است حل كند ، موارد اجماعی و متفق عليه مذهب را تميز دهند . در خود آيات قرآن و همچنين در احاديث ، يك سلسله قواعد كلی ذكر شده و استفاده و اعمال آن قواعد مانند همه قواعد ديگر در همه علوم تمرين و ممارست لازم دارد . بايد مثل صنعتگر ماهری كه بداند از مجموع موادی كه جلويش ريخته است چه مادهای را انتخاب كند ، مهارت و استعداد داشته باشد . مخصوصا در احاديث ، جعل و وضع زياد است ، صحيح و سقيم بهم آميخته است . بايد قدرت تشخيص صحيح از سقيم در او باشد . به هر حال آنقدر معلومات مقدماتی بايد داشته باشد كه واقعا اهليت و صلاحيت و تخصص فنی داشته باشد
پيدايش اخباريگری در شيعه
در اينجا يك جريان مهم و خطرناكی را كه در عالم تشيع در چهار قرن پيش تقريبا ، در موضوع اجتهاد پيدا شد بايد ذكر كنم و آن ، موضوع " اخباريگری " است . و اگر گروهی از علماء مبرز و دلير نبودند و جلو اين جريان نمیايستادند و آنرا نمیكوبيدند معلوم نبود كه امروز چه وضعی داشتيممكتب اخباريگری بيش از چهار قرن از عمرش نمیگذرد . مؤسس اين مكتب مردی است به نام ملا امين استرآبادی كه شخصا مرد باهوشی بوده و اتباع زيادی از علماء شيعه پيدا كرد . خود اخباريين مدعی هستند كه قدمای شيعه تا زمان " صدوق " ، همه مسلك اخباری داشتند . ولی حقيقت اينست كه اخباريگری به صورت يك مكتب با يك سلسله اصول معين كه منكر حجيت عقل باشد ، و همچنين حجيت و سنديت قرآن را به بهانه اينكه فهم قرآن مخصوص اهل بيت پيغمبر است و وظيفه ما رجوع به احاديث اهل بيت است منكر شود ، و همچنين بگويد اجماع ، بدعت اهل تسنن است پس از ادله اربعه يعنی كتاب و سنت و اجماع و عقل ، تنها سنت حجت است ، و همچنين مدعی شود كه همه اخباری كه در كتب اربعه يعنی " كافی " و " من لا يحضره الفقيه " و " تهذيب " و " استبصار " آمده صحيح و معتبر بلكه قطعی الصدور است ، خلاصه مكتبی با اين اصول ، پيش از چهار قرن پيش وجود نداشته است
شيخ طوسی در كتاب " عده الاصول " از گروهی از قدما به عنوان " مقلده " ياد میكند و انتقاد مینمايد ، ولی آنها مكتبی از خود نداشتهاند . علت اينكه شيخ آنها را مقلده میخواند اينست كه در اصول دين هم به اخبار استدلال كردهاند
به هر حال مكتب اخباريگری ضد مكتب اجتهاد و تقليد است . آن اهليت و صلاحيت و تخصص فنی كه مجتهدين قائلند او منكر است ، تقليد غير معصوم را حرام میداند . به حكم اين مكتب چون حجت و سند ، منحصر به احاديث است و حق اجتهاد و اعمال نظر هم نيست ، مردم موظفند مستقيما به متون مراجعه كنند و به آنها عمل نمايند و هيچ عالمی را به عنوان مجتهد و مرجع تقليد واسطه قرار ندهند
ملا امين استرآبادی كه مؤسس اين مكتب است و شخصا مردی با هوش و مطالعه كرده و مسافرت رفته بود كتابی دارد به نام " الفوائد المدنيه " . در آن كتاب با سرسختی عجيبی به جنگ مجتهدين آمده . مخصوصا سعی دارد كه حجيت عقل را منكر شود . مدعی است كه عقل فقط در اموری كه مبدأ حسی دارند يا قريب به محسوسات میباشند ( مثل رياضيات ) حجت است . در غير اينها حجت نيست
از قضا اين فكر تقريبا مقارن است با پيدايش فلسفه حسی در اروپا
آنها در علوم حجيت عقل را منكر شدند و اين مرد در دين منكر شد . حالا اين فكر را اين مرد از كجا آورد ؟ آيا ابتكار خودش بود يا از كسی ديگر گرفته ؟ معلوم نيست
يادم هست در تابستان سال 1322 شمسی كه بروجرد رفته بودم و آنوقت هنوز مرحوم آية الله بروجردی اعلی الله مقامه در بروجرد بودند و به قم نيامده بودند يكروز سخن از همين فكر اخباريين شد . ايشان در ضمن انتقاد از اين فكر فرمودند كه پيدايش اين فكر در ميان اخباريين اثر موج فلسفه حسی بود كه در اروپا پيدا شد . اين را من آنوقت از ايشان شنيدم ، بعد كه به قم آمدند و درس اصول ايشان به اين مبحث يعنی مبحث حجيت قطع رسيد من انتظار داشتم دوباره اين مطلب را از ايشان بشنوم ولی متأسفانه چيزی نگفتند . الان نمیدانم كه اين فقط حدسی بود كه ايشان ابراز میداشتند يا مدركی داشتند ، من خودم تاكنون به مدركی بر نخوردهام و بسيار بعيد میدانم كه اين فكر حسی در آنوقت از غرب به شرق آمده باشد . ولی از طرف ديگر ايشان هم بیمدرك سخن نمیگفتند . اكنون متأسفم كه چرا از ايشان استفسار نكردم
مبارزه با اخباريگری
به هر حال اخباريگری نهضتی بود بر ضديت عقل . جمود و خشكی عجيبی بر اين مسلك حكمفرما است . خوشبختانه افراد رشيدی مانند وحيد بهبهانی معروف به " آقا " كه آقايان آل آقا از نسل ايشان هستند ، و شاگردان ايشان ، و بعد مرحوم حاج شيخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه با اين مسلك مبارزه كردندوحيد بهبهانی در كربلا بود . در آنوقت صاحب " حدائق " هم كه اخباری متبحری است ، در كربلا بود و هر دو حوزه درس داشتند . وحيد مسلك اجتهاد داشت و صاحب " حدائق " مسلك اخباری ، و قهرا مبارزه سختی بود
بالاخره وحيد بهبهانی ، صاحب حدائق را شكست داد . میگويند شاگردهای مبرز وحيد بهبهانی از قبيل كاشف الغطاء و بحر العلوم و سيد مهدی شهرستانی ، همه ، اول شاگرد صاحب حدائق بودند و بعد آمدند به درس وحيد و درس صاحب حدائق را ترك كردند
ولی البته صاحب حدائق يك اخباری ملايمی است ، خودش مدعی است كه مسلك او با مسلك مرحوم مجلسی يكی است ، متوسط بين اخباری و اصولی است ، به علاوه مردی متقی و خدا ترس و با ايمان بوده ، با همه اينكه وحيد بهبهانی با شدت با او مبارزه كرد و نماز جماعت خواندن با او را منع كرد ، او برعكس میگفت نماز جماعت با آقای وحيد صحيح است ، و میگويند وقت مردن وصيت كرد كه نماز ميت او را وحيد بهبهانی بخواند
مبارزه شيخ انصاری از اين جهت بود كه يك پیريزی متقنی برای علم اصول فقه كرد كه میگويند خودش میگفت اگر امين استرآبادی زنده بود اصول من را میپذيرفت
البته مكتب اخباری در اثر اين مقاومتها شكست خورد و الان جز در گوشه و كنارها پيروانی ندارد ، ولی همه افكار اخباريگری كه به سرعت و شدت بعد از پيدايش ملا امين در مغزها نفوذ كرد و در حدود دويست سال كم و بيش سيادت كرد ، از مغزها بيرون نرفته ، الان هم میبينيد خيلیها تفسير قرآن را اگر حديثی در كار نباشد جايز نمیدانند . جمود اخباريگری در بسياری از مسائل اخلاقی و اجتماعی و بلكه پارهای مسائل فقهی هنوز هم حكومت میكند
فعلا مجال شرح و بسط نيست
يك چيز كه باعث رشد و نفوذ طرز فكر اخباری در ميان مردم عوام میشود آن جنبه حق به جانب عوامپسندی است كه دارد ، زيرا صورت حرف اينست كه میگويند ما از خودمان حرفی نداريم ، اهل تعبد و تسليم هستيم ، ما جز قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) سخنی نداريم ، از خودمان حرف نمیزنيم ، حرف معصوم را میگوئيم
شيخ انصاری در " فرائد الاصول " مبحث برائت و احتياط ، از سيد نعمة الله جزايری كه مسلك اخباری دارد نقل میكند كه میگويد : " آيا هيچ عاقلی احتمال میدهد كه در روز قيامت يك بندهای از بندگان خدا را ( يعنی يك اخباری را ) بياورند و از او بپرسند تو چگونه عمل میكردی و او بگويد به فرمايش معصومين عمل میكردم و هر جا كه كلام معصوم نبود احتياط میكردم و آنوقت يك همچو آدمی را ببرند به جهنم و از آن طرف يك آدم لا قيد و بیاعتنا به سخن معصوم ( يعنی يك نفر اصولی و پيرو مسلك اجتهاد ) را كه هر حديثی را به يك بهانه طرد میكند ببرند بهشت ! حاشا و كلا "
جوابی كه مجتهدين میدهند اينست كه اينگونه تعبد و تسليمها ، تسليم به قول معصوم نيست ، تسليم به جهالت است . اگر واقعا محرز بشود كه معصوم سخنی گفته ما هم تسليم هستيم ولی شما میخواهيد جاهلانه به هر چه میشنويد تسليم شويد . در اينجا برای نمونه كه فرق بين طرز فكر جامد اخباری و فكر اجتهادی معلوم شود مطلبی را كه اخيرا برخوردهام ذكر میكنم
يك نمونه از دو طرز تفكر
در احاديث زيادی امر شده تحت الحنك هميشه در زير گلو افتاده باشد ، نه در حال نماز فقط بلكه در همه احوال . يكی از آن احاديث اينست : « الفرق بين المؤمنين و المشركين التلحی » . يعنی فرق بين مسلمان و مشرك تحت الحنك در زير گلو انداختن استعدهای اخباريين به اين حديث و امثال آن تمسك كرده میگويند هميشه بايد تحت الحنك افتاده باشد . ولی مرحوم ملا محسن فيض با اينكه به اجتهاد خوشبين نبوده ، در " وافی " باب الزی و التجمل ، اجتهادی دارد ، میفرمايد در قديم مشركين شعاری داشتند كه تحت الحنك را به بالا میبستهاند و نام اين عمل را " اقتعاط " میگذاشتهاند . اگر كسی اين كار را میكرد معنايش اين بود كه من جزء آنها هستم . اين حديث دستور مبارزه و عدم پيروی از آن شعار را میدهد . ولی امروز ديگر آن شعار از بين رفته پس موضوعی برای اين حديث باقی نيست . حالا برعكس چون همه تحت الحنك را به بالا میبندند ، اگر كسی تحت الحنك را در زير چانه چرخ بدهد حرام است ، زيرا لباس شهرت میشود و لباس شهرت حرام است
در اينجا جمود اخباريگری حكم میكند كه بگوئيم در متن اين حديث دستور تحت الحنك انداختن رسيده و ديگر فضولی است كه ما در اطراف آن حرف بزنيم و نظر بدهيم و اجتهاد كنيم . ولی فكر اجتهادی میگويد ما دو دستور داريم : يكی دستور احتراز از اشعار مشركين كه روح مضمون اين حديث است ، و يكی دستور ترك لباس شهرت . در ايامی كه آن شعار در دنيا موجود بوده و مسلمانها از آن شعار احتراز میكردهاند ، بر همه واجب بوده كه تحت الحنك بيندازند ، ولی امروز كه آن موضوع از بين رفته و از شعار بودن خارج شده و در عمل هيچكس تحت الحنك نمیاندازد ، اگر كسی اين كار را بكند مصداق لباس شهرت است و حرام است . اين يك نمونه بود كه خواستم عرض كنم . امثال اين زياد است
از وحيد بهبهانی نقل شده كه فرمود يك وقت هلال ماه شوال به تواتر ثابت شد . اينقدر افرادی آمدند و گفتند ما ماه را ديديم كه برای من يقين حاصل شد . من حكم كردم كه امروز عيد فطر است . يكی از اخباريين به من اعتراض كرد كه تو خودت نديدهای و اشخاص مسلم العدالة هم شهادت ندادهاند ، چرا حكم كردی ؟ گفتم متواتر است و از تواتر برای من يقين پيدا شد . گفت در كدام حديث وارد شده كه تواتر حجت است ؟ ! ايضا وحيد میگويد : جمود اخباريها به اين حد است كه اگر فرضا مريضی رفته باشد پيش يكی از ائمه و آن امام به او فرموده باشد آب سرد بخور ، اخباريها به همه مريضهای دنيا خواهند گفت هر وقت مريض شديد و هر مرضی پيدا كرديد علاجش آب سرد است ، فكر نمیكنند كه اين دستور مخصوص حال آن مريض بوده نه همه مريضها
ايضا معروف است كه بعضی اخباريها دستور میدادند كه به كفن ميت شهادتين بنويسند و به اين صورت بنويسيد اسماعيل يشهد ان لا اله الا الله يعنی اسماعيل شهادت میدهد به وحدانيت خدا حال چرا شهادت را به نام اسماعيل بنويسند ، زيرا در حديث وارد شده كه حضرت صادق ( ع ) در كفن فرزندشان اسماعيل به اين عبارت نوشته بودند
اخباريين فكر نمیكردند كه در كفن اسماعيل كه اينطور مینوشتند چون اسم او اسماعيل بود . حالا كه مثلا حسن قلی بك مرده چرا اسم خودش را ننويسيم و اسم اسماعيل را بنويسيم ؟ ! اخباريين میگفتند اينها ديگر اجتهاد و اعمال نظر و اتكاء به عقل است . ما اهل تعبد و تسليم و قال الباقر ( ع ) و قال الصادق ( ع ) میباشيم ، از پيش خود دخالت نمیكنيم
تقليد ممنوع
اما تقليد : تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع . يك نوع تقليد است كه به معنای پيروی كوركورانه از محيط و عادت است كه البته ممنوع است و آن همان است كه در آيه قرآن به اين صورت مذمت شده : « انا وجدنا آباءنا علی امة و انا علی آثارهم مقتدون »(1) . اينكه گفتم تقليد بر دو قسم است : ممنوع و مشروع ، مقصود از تقليد ممنوع تنها اين تقليد كه تقليد كوركورانه از محيط و عادت آباء و اجداد است نيست ، بلكه میخواهم بگويم همان تقليد جاهل از عالم و رجوع عامی به فقيه بر دو قسم است : ممنوع و مشروع
پاورقی :
1 - سوره زخرف ، آيه 23 : [ ما پدران خود را بر يك راهی يافتهايم و
خود نيز به آثار آنان اقتدا میكنيم ]
میخواهم بگويم تقليدی كه در اسلام دستور رسيده " سر سپردن " نيست ، چشم باز كردن و چشم بازداشتن است . تقليد اگر شكل " سر سپردن " پيدا كرد هزارها مفاسد پيدا میكند
در اينجا حديث مفصلی كه در اين زمينه هست و نوشتهام ، برای شما از رو میخوانم . جمله معروف « و اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علی هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه » ( 1 ) كه از جمله سندهای تقليد و اجتهاد است جزء همين حديث است و شيخ انصاری درباره اين حديث میگويد : آثار صدق از آن نمايان است
اين حديث در ذيل اين آيه كريمه است : « و منهم اميون لا يعلمون الكتاب الا امانی و ان هم الا يظنون »( 2 ) . اين آيه در مقام مذمت عوام و بیسوادان يهود است كه از علماء و پيشوايان دين خود پيروی و تقليد میكردند ، و دنباله آياتی است كه روش ناپسند علماء يهود را ذكر میكند
میفرمايد يك عده آنها همان مردم بیسواد و نادان بودند كه از كتاب آسمانی خود چيزی جز يك رشته خيالات و آرزوها نمیدانستند و دنبال گمان و وهم میرفتند
پاورقی :
1 - [ و اما هر يك از فقهاء كه خوددار و حافظ دين خود و مخالف هوای
نفس و مطيع فرمان مولای خود باشد عوام حق دارند از او تقليد كنند ]
2 - سوره بقره ، آيه . 78
حديث امام صادق ( ع ) درباره تقليد ممنوع
در ذيل اين آيه اين حديث است كه شخصی به حضرت صادق ( ع ) عرض میكند كه عوام و بیسوادان يهود راهی نداشتند جز اينكه از علماء خود هر چه میشنوند قبول كنند و پيروی نمايند . اگر تقصيری هست ، متوجه علماء يهود است . چرا قرآن عوام الناس بيچاره را كه چيزی نمیدانستند و فقط از علماء خود پيروی میكردند مذمت میكند ؟ چه فرقی بين عوام يهود و بين عوام ما هست ؟ اگر تقليد و پيروی عوام از علماء مذموم است پس عوام ما نيز كه از علماء ما پيروی میكنند بايد مورد ملامت و مذمت قرار گيرند . اگر آنها نمیبايست قول علماء خود را بپذيرند اينها نيز نبايد بپذيرندحضرت فرمود : « بين عوامنا و علمائنا و بين عوام اليهود و علمائهم فرق من جهة و تسوية من جهة : اما من حيث استووا فان الله قد ذم عوامنا بتقليدهم علمائهم كما قد ذم عوامهم . و اما من حيث افترقوا فلا » . يعنی عوام و علماء ما و عوام و علماء يهود از يك جهت فرق دارند و از يك جهت مثل هماند . از آن جهت كه مثل هم میباشند ، خداوند عوام را نيز به آن نوع تقليد از علماء مذمت كرده و اما از آن جهت كه فرق دارند نه
آن شخص عرض كرد : يا ابن رسول الله توضيح بدهيد . فرمود : عوام يهود علماء خود را در عمل ديده بودند كه صريحا دروغ میگويند ، از رشوه پرهيز ندارند ، احكام و قضاءها را به خاطر رودربايستیها و رشوهها تغيير میدهند ، میدانستند كه درباره افراد و اشخاص عصبيت به خرج میدهند ، حب و بغض شخصی را دخالت میدهند ، حق يكی را به ديگری میدهند . آنگاه فرمود « و اضطروا بمعارف قلوبهم الی ان من يفعل ما يفعلونه فهو فاسق لا يجوز ان يصدق علی الله و لا علی الوسائط بين الخلق و بين الله » . يعنی به حكم الهامات فطری عمومی كه خداوند در سرشت هر كس تكوينا قرار داده میدانستند كه هر كس كه چنين اعمالی داشته باشد نبايد قول او را پيروی كرد ، نبايد قول خدا و پيغمبران خدا را با زبان او قبول كرد
در اينجا امام میخواهد بفرمايد كه كسی نگويد كه عوام يهود اين مسأله را نمیدانستند كه نبايد به قول علمائی كه خودشان برخلاف دستورهای دين عمل میكنند عمل كرد
زيرا اين مسأله ، مسألهای نيست كه كسی نداند . دانش اين مسأله را خداوند در فطرت همه افراد بشر قرار داده و عقل همه كس اين را میداند
به اصطلاح اهل منطق ، از جمله قضايا قياساتها معها است ، دليلش با خودش است . كسی كه فلسفه وجوديش پاكی و طهارت و ترك هوا و هوس است اگر دنبال هوا و هوس و دنياپرستی برود ، به حكم تمام عقول بايد سخن او را نشنيد . بعد فرمود : « و كذلك عوام امتنا اذا عرفوا من فقهائهم الفسق الظاهر ، و العصبية الشديده ، و التكالب علی حطام الدنيا و حرامها ، و اهلاك من يتعصبون عليه و ان كان لاصلاح امره مستحقا ، و بالترفق بالبر و الاحسان علی من تعصبوا له و ان كان للاذلال و الاهانة مستحقا . فمن قلدمن عوامنا مثل هؤلاء فهم » « مثل اليهود الذين ذمهم الله بالتقليد لفسقة فقهائهم » ( 1 )
يعنی : و به همين منوال است حال عوام ما . اينها نيز اگر در فقهاء خود ، اعمال خلاف ، تعصب شديد ، تزاحم بر سر دنيا ، طرفداری از طرفداران خود هر چند ناصالح باشند ، كوبيدن مخالفين خود هر چند مستحق احسان و نيكی باشند ، اگر اين اعمال را در آنها حس كنند و بازهم چشم خود را ببندند و از آنها پيروی كنند عينا مانند همان عوام يهودند و مورد مذمت و ملامت هستند
پس معلوم میشود كه تقليد ممدوح و مشروع " سر سپردن " و چشم بستن نيست ، چشم باز كردن و مراقب بودن است و اگر نه ، مسؤليت و شركت در جرم است
انديشه عوامانه كريت و اعتصام علماء
بعضی از مردم خيال میكنند كه تأثير گناه در افراد يكسان نيست ، در مردم عادی گناه تأثير دارد و آنها را از تقوا و عدالت ساقط میكند ولی در طبقه علماء تأثيری ندارد ، آنها يك نوع " كريت " و يك نوع " اعتصام " دارند ، نظير فرقی كه بين آب قليل و آب كثير است كه آب كثير اگر به قدر كر شد ديگر از نجاست منفعل نمی شود ، در صورتی كه اسلام برای احدی كريت و اعتصام قائل نيست ، حتی برای شخص پيغمبر اكرم ( ص ) . چرا میگويد : « قل انی اخاف ان عصيت ربی عذاب يوم عظيم »ای پيغمبر ! بگو خود من نيز اگر معصيت كنم از عذاب روز بزرگ بيمناكم .
پاورقی :
1 - احتجاج طبرسی ، ج 2 ص 263 ، به نقل از تفسير منسوب به امام حسن
عسكری عليه السلام . و بجای " بالترفق " " بالترفرف " آورده است
داستان موسی و عبد صالح كه در قرآن كريم آمده داستان عجيبی است . يك نكته بزرگ كه از اين داستان استفاده میشود اين است كه تابع و پيرو تا آنجا تسليم متبوع و پيشوا است كه اصول و مبادی و قانون ، نشكند و خراب نشود . اگر ديد آن متبوع ، كاری برخلاف اصول و مبانی انجام میدهد نمیتواند سكوت كند . گو اينكه در اين داستان ، عملی كه عبد صالح كرد از نظر خود او كه افق وسيعتری را میديد و به باطن موضوع توجه داشت برخلاف اصول نبود بلكه عين وظيفه و تكليف بود ، ولی سخن در اينست كه چرا موسی صبر نمیكرد و زبان به انتقاد میگشود ، با اينكه وعده میداد و به خود تلقين میكرد كه اعتراض نكند بازهم اعتراض و انتقاد میكرد . نقص كار موسی در اعتراض و انتقاد نبود ، در اين بود كه به رمزم مطلب و باطن كار آگاه نبود . البته اگر به رمز مطلب آگاه میشد اعتراض نمیكرد . و مايل بود كه برسد به رمز مطلب ، ولی مادامی كه از نظر او عملی برخلاف اصول و قانون الهی است ايمان او به او اجازه نمیدهد سكوت كند . بعضی گفتهاند اگر تا قيامت عمل عبد صالح تكرار میشد موسی از اعتراض و انتقاد باز نمیايستاد مگر آنكه به رمز مطلب آگاه میشد
موسی به او میگويد : « هل اتبعك علی ان تعلمن مما علمت رشدا »؟ يعنی آيا اجازه میدهی از تو پيروی كنم تا مرا تعليم كنی ؟ او میگويد ²انك لن تستطيع معی صبراغ تو نخواهی توانست در مصباحت من طاقت بياوری و نسبت به آنچه میبينی سكوت كنی . بعد خود او علت را به خوبی توضيح میدهد : « و كيف تصبر علی ما لم تحط به خبرا »؟ مگر تو وقتی كه ببينی عملی برخلاف صورت میگيرد و از سر و رمز مطلب آگاه نباشی صبرخواهی كرد ؟ ! موسی گفت : « ستجدنی إن شاءالله صابرا و لا اعصی لك امرا ». اميدوارم اگر خدا بخواهد صبر كنم و امر تو را مخالفت نكنم . موسی نگفت چه به رمز مطلب پی ببرم و چه نبرم صبر خواهم كرد ، همينقدر گفت اميدوارم اين تحمل در من پيدا شود . البته اين تحمل آنوقت برای موسی پيدا میشود كه از رمز مطلب آگاه گردد . بعد او خواست صريحتر از موسی قول بگيرد كه حتی اگر به رمز مطلب هم پی نبری سكوت كن و اعتراض نكن تا وقتی كه موقعش برسد خودم توضيح دهم : « قال فان اتبعتنی فلا تسئلنی عن شیء حتی احدث لكن منه ذكرا ». يعنی اگر دنبال من آمدی هر چه ديدی سكوت كن ، بعد من خودم توضيح میدهم . در اينجا ديگر آيه كريمه ندارد كه موسی پذيرفت . در آيه همين قدر دارد كه بعد با هم راه افتادند و رفتند تا آخر داستان كه كم و بيش همه شنيدهايد
به هر حال خواستم عرض كرده باشم كه تقليد جاهل از عالم ، سر سپردگی نيست . تقليد ممنوع جاهل از عالم همان است كه شكل سرسپردگی پيدا كند و به صورت " جاهل را بر عالم بحثی نيست ، ما ديگر نمیفهميم ، شايد تكليف شرعی چنين و چنان اقتضاء كرده باشد " و امثال اينها ادا میشود
اين داستان را به عنوان شاهد و تأييدی بر مطلب آن حديث امام صادق ( ع ) عرض كردم
تقليد مشروع
حضرت بعد از آن جملهها كه قبلا راجع به تقليد مذموم نقل كردم تقليد مشروع و ممدوح را اين طور بيان میكند : « فاما كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه مخالفا علی هواه مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه »هر كدام از فقهاء كه بتواند خود را ضبط و نگهداری كند ، دعوتها و صورتهای شيطان كه ²وإستفزز من استطعت منهم بصوتك و اجلب عليهم بخيلك و رجلك (1) او را از جا نكند ، دين خود را حفظ كند ، دين خودش را نفروشد ( شايد مقصود اين باشد كه دين را در ميان مردم و جامعه حفظ كند )، مخالف هواهای نفسانی و مطيع امر الهی باشد ، عوام از همچو كسی میتوانند تقليد كنند
البته اين نكته واضح است كه مخالفت يك عالم روحانی با هوای نفس فرق دارد با مخالفت يكنفر از عوام ، زيرا هوای نفس هر كسی در امور معينی است . هوای نفس جوان يك چيز است و هوای نفس پير يك چيز ديگر . هر كسی در هر مقام و هر درجه و هر طبقه و هر سنی كه هست يك نوع هوای نفس دارد . مقياس هواپرستی يك عالم روحانی اين نيست كه ببينيم مثلا شراب میخورد يا نمیخورد ؟ قمار میكند يا نمیكند ؟ نماز و روزه را ترك میكند يا ترك نمیكند ؟ مقياس هواپرستی او ، در جاه و مقام و ميل به دست بوسی و شهرت و محبوبيت و علاقه به اينكه مردم دنبال سرش حركت كنند و در صرف بيتالمال در راه آقائی خود و يا باز گذاشتن دست كسان و خويشان و مخصوصا آقازادگان گرام در بيتالمال و امثال اينها است
بعد امام ( ع ) فرمود : « و هم بعض فقهاء الشيعة لا جميعهم » .
پاورقی :
1 - سوره اسراء ، آيه 64 : [ و هر كدام از آنها را توانستی با صدای خود
بخوان ، و با سپاه سواره و پيادهات بر آنان بتاز ]
پس معلوم شد هر كدام از اجتهاد و تقليد بر دو قسم است : مشروع و ممنوع
چرا تقليد ميت جايز نيست ؟
مسألهای ما در فقه داريم كه از مسلمات فقه ما است ، و آن اينكه تقليد ميت ابتداء جايز نيست . تقليد ميت اگر جايز باشد فقط در ادامه دادن تقليد كسی است كه در زمان حياتش از او تقليد میكردهاند و حالا مرده است . تازه ، ادامه دادن تقليد ميت هم بايد با اجازه و تصويب مجتهد حی باشد . من به ادله فقهی اين مسأله كاری ندارم ، همينقدر میگويم بسيار فكر اساسی است اما به شرط اينكه هدف اين مسأله روشن شودفائده اول اين فكر اينست كه وسيلهای است برای بقاء حوزههای علمی دينی كه ادامه پيدا كند و علوم اسلامی محفوظ بماند ، نه تنها محفوظ بماند بلكه روز بروز پيش برود و تكامل پيدا كند و مشكلات حل نشده حل شود
اينطور نيست كه همه مشكلات ما در قديم به وسيله علماء حل شده و ديگر اشكالی و كاری نداريم . ما هزاران معما و مشكل در كلام و تفسير و فقه و ساير علوم اسلامی داريم كه بسياری از آنها به وسيله علماء بزرگ در گذشته حل شده و بسياری باقی مانده و وظيفه آيندگان است كه حل كنند و تدريجا در هر رشتهای كتابهائی بهتر و جامعتر بنويسند و اين رشته را ادامه بدهند و جلو ببرند ، همان طوری كه در گذشته نيز تدريجا تفسير را جلو بردند ، كلام را جلو بردند ، فقه را جلو بردند . اين قافله نبايد در سير خود توقف كند . پس تقليد مردم از مجتهدين زنده و توجه به آنها يك وسيلهای است برای ابقاء و تكامل علوم اسلامی
علت ديگر اينست كه مسلمين هر روز با مسائل جديد در زندگی خودشان روبرو میشوند و نمیدانند تكليفشان در اين مسائل چيست ؟ فقهاء زنده و زنده فكری لازم است كه به اين حاجت بزرگ پاسخ بدهند . در يكی از اخبار اجتهاد و تقليد آمده " « و اما الحوادث الواقعة فارجعوا فيها الی رواه احاديثنا » " ( 1 ) . حوادث واقعه همان مسائل جديد است كه دوره به دوره و قرن به قرن و سال به سال پيش میآيد . مطالعه و تتبع در كتب فقهيه در دورهها و قرون مختلف میرساند كه تدريجا بر حسب احتياجات مردم مسائل جديدی وارد فقه شده و فقهاء در مقام جوابگوئی برآمدهاند و به همين جهت تدريجا بر حجم فقه افزوده شده
اگر كسی محققانه حساب كند میتواند بفهمد كه مثلا فلان مسأله و فلان مسأله در چه قرنی و در چه منطقهای روی چه احتياجی وارد فقه شده . اگر مجتهد زنده به مسائل جديد پاسخ ندهد چه فرقی بين تقليد زنده و مرده است ؟ ! بهتر اينكه از بعضی از اموات مثل شيخ انصاری كه به اعتراف خود مجتهدين زنده از همه آنها عالمتر و محققتر بوده تقليد كنند
پاورقی :
1 - احتجاج طبرسی ، ج 2 ص 283 : [ و اما در حوادث واقعه به روايان
احاديث ما رجوع كنيد ] . و بجای " احاديثنا " " حديثنا " آورده است
اجتهاد البته شرائط و مقدمات زيادی دارد . مجتهد ، علوم مختلفی را بايد طی كرده باشد ، از ادبيات عرب و منطق و اصول فقه و حتی تاريخ اسلام و فقه ساير فرق اسلامی . و مدتها ممارست لازم است تا يك فقيه واقعی و حسابی پيدا شود . تنها با خواندن چند كتاب ادبی در نحو و صرف و معانی و بيان و منطق و بعد سه چهار كتاب معين از سطوح از قبيل فرائد و مكاسب و كفايه و بعد چند سال درس خارج ، كسی نمیتواند طبق معمول ادعای اجتهاد كند و كتاب وسائل و جواهر را جلويش بگذارد و پشت سر هم فتوا بدهد
بايد راستی او تفسير و از حديث يعنی از چندين هزار حديث كه در طول 250 سال از زمان حضرت رسول ( ص ) تا زمان امام عسكری ( ع ) صادر شده ، و محيط صدور اين احاديث يعنی تاريخ اسلام ، و فقه ساير فرق اسلامی و از رجال و طبقات رواه آگاهی داشته باشد
آية الله بروجردی اعلی الله مقامه براستی فقيه بود . من عادت ندارم از كسی نام ببرم . ايشان هم تا زنده بودند در سخنرانيهايم از ايشان نام نبردهام ولی حالا كه ايشان رفتهاند و مطمعی نيست میگويم كه اين مرد براستی يك فقيه ممتاز و مبرز بود ، بر همه اين رشتهها از تفسير و حديث و رجال و درايه و فقه ساير فرق اسلامی احاطه و تسلط داشت
تأثير جهان بينی فقيه در فتواهايش
فقيه و مجتهد كارش استنباط و استخراج احكام است ، اما اطلاع و احاطه او به موضوعات ، و به اصطلاح طرز جهانبينیاش ، در فتواهايش زياد تأثير دارد . فقيه بايد احاطه كامل به موضوعاتی كه برای آن موضوعات فتوا صادر میكند داشته باشد . اگر فقيهی را فرض كنيم كه هميشه در گوشه خانه و يا مدرسه بوده و او را با فقيهی مقايسه كنيم كه وارد جريانات زندگی است ، اين هر دو نفر به ادله شرعيه و مدارك احكام مراجعه میكنند ، اما هر كدام يك جور و يك نحو بخصوص استنباط میكنندمثالی عرض میكنم : " فرض كنيد يك نفر در شهر تهران ، بزرگ شده باشد و يا در شهر ديگری مثل تهران كه در آنجا كر و آب جاری فراوان است ، حوضها و آب انبارها و نهرها هست ، و همين شخص فقيه باشد و بخواهد در احكام طهارت و نجاست فتوا بدهد . اين شخص با سوابق زندگی شخصی خود وقتی كه به اخبار و روايات طهارت و نجاست مراجعه كند يك طوری استنباط میكند كه خيلی مقرون به احتياط و لزوم اجتناب از بسياری چيزها باشد
ولی همين شخص كه يك سفر به زيارت خانه خدا میرود و وضع طهارت و نجاست و بی آبی را در آنجا میبيند نظرش درباب طهارت و نجاست فرق میكند ، يعنی بعد از اين مسافرت اگر به اخبار و روايات طهارت و نجاست مراجعه كند آن اخبار و روايات برای او يك مفهوم ديگر دارد
اگر كسی فتواهای فقهاء را با يكديگر مقايسه كند و ضمنا به احوال شخصيه و طرز تفكر آنها در مسائل زندگی توجه كند میبيند كه چگونه سوابق ذهنی يك فقيه و اطلاعات خارجی او از دنيای خارج در فتواهايش تأثير داشته ، به طوری كه فتوای عرب بوی عرب میدهد و فتوای عجم بوی عجم ، فتوای دهاتی بوی دهاتی میدهد و فتوای شهری بوی شهری
اين دين ، دين خاتم است ، اختصاص به زمان معين و يا منطقه معين ندارد ، مربوط به همه منطقهها و همه زمانهاست ، دينی است كه برای نظام زندگی و پيشرفت زندگی بشر آمده ، پس چگونه ممكن است فقيهی از نظامات و جريان طبيعی بیخبر باشد ، به تكامل و پيشرفت زندگی ايمان نداشته باشد و آنگاه بتواند دستورهای عالی و مترقی اين دين حنيف را كه برای همين نظامات آمده و ضامن هدايت اين جريانها و تحولات و پيشرفتها است كاملا و به طور صحيح استنباط كند ؟ !
ادراك ضرورتها
ما همين الان در فقه خودمان مواردی داريم كه فقهاء ما به طور جزم به لزوم و وجوب چيزی فتوا دادهاند فقط به دليل درك ضرورت و اهميت موضوع ، يعنی با اينكه دليل نقلی از آيه و حديث به طور صريح و كافی نداريم ، و همچنين اجماع معتبری نيز در كار نيست ، فقهاء از اصل چهارم استنباط يعنی دليل مستقل عقلی استفاده كردهاند . فقها در اينگونه موارد از نظر اهميت موضوع و از نظر آشنائی به روح اسلام كه موضوعات مهم را بلا تكليف نمیگذارد جزم میكنند كه حكم الهی در اين مورد بايد چنين باشد . مثل آنچه در مسأله ولايت حاكم و متفرعات آن فتوا دادهاند . حالا اگر به اهميت موضوع پی نبرده بودند آن فتوا پيدا نشده بود . تا اين حد كه به اهميت موضوع پی بردهاند فتوا هم دادهاند . موارد ديگر نظير اين مورد میتوان پيدا كرد كه علت فتوا ندادن توجه نداشتن به لزوم و اهميت موضوع استيك پيشنهاد مهم
در اينجا من پيشنهادی دارم كه برای پيشرفت و ترقی فقه ما بسيار مفيد است . اين را قبلا مرحوم آية الله حاج شيخ عبدالكريم يزدی اعلی الله مقامه فرمودهاند و من پيشنهاد ايشان را عرض میكنمايشان گفته بودند چه لزومی دارد كه مردم در همه مسائل از يك نفر تقليد كنند . بهتر اينست كه قسمتهای تخصصی در فقه قرار دهند ، يعنی هر دستهای بعد از آنكه يك دوره فقه عمومی را ديدند و اطلاع پيدا كردند تخصص خود را در يك قسمت معين قرار دهند و مردم هم در همان قسمت تخصصی از آنها تقليد كنند ، مثلا بعضی رشته تخصصی خود را عبادات قرار دهند و بعضی معاملات و بعضی سياسات و بعضی احكام ( احكام به اصطلاح فقه ) ، همانطوری كه در طب اين كار شده و رشتههای تخصصی پيش آمده ، هر دستهای متخصص يك رشته از رشتههای پزشكی هستند ، بعضی متخصص قلب میباشند ، بعضی متخصص چشم ، بعضی متخصص گوش و حلق و بينی و بعضی متخصص چيز ديگر . اگر اين كار بشود هر كسی بهتر میتواند تحقيق كند در قسمت خودش . گمان میكنم در كتاب " الكلام يجر الكلام " تأليف آقای سيد احمد زنجانی سلمه الله اين مطلب از قول ايشان چاپ شده
اين پيشنهاد بسيار پيشنهاد خوبی است ، و من اضافه میكنم كه احتياج به تقسيم كار در فقه و به وجود آمدن رشتههای تخصصی در فقاهت ، از صد سال پيش به اين طرف ضرورت پيدا كرده و در وضع موجود يا بايد فقهاء اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و متوقف سازند و يا به اين پيشنهاد تسليم شوند
تقسيم كار تخصصی در علوم
زيرا تقسيم كار در علوم ، هم معلول تكامل علوم است و هم علت آن ، يعنی علوم تدريجا رشد میكنند تا میرسند به حدی كه از عهده يك نفر تحقيق در همه مسائل آنها ممكن نيست ، ناچار بايد تقسيم بشود و رشتههای تخصصی پيدا شود . پس تقسيم كار و پيدايش رشتههای تخصصی در يك علم ، نتيجه و معلول تكامل و پيشرفت آن علم است . و از طرف ديگر با پيدايش رشتههای تخصصی و تقسيم كار و تمركز فكر در مسائل بخصوص آن رشته تخصصی ، پيشرفت بيشتری پيدا میكننددر همه علوم دنيا از طب و رياضيات و حقوق و ادبيات و فلسفه ، رشتههای تخصصی پيدا شده ، و همين جهت آن رشتهها را ترقی داده است
تكامل هزار ساله فقه
زمانی بود كه فقه بسيار محدود بود . وقتی به مكتب فقهيه قبل از شيخ طوسی مراجعه میكنيم میبينيم چقدر كوچك و محدود بوده است ! شيخ طوسی با نوشتن كتابی به نام " مبسوط " فقه را وارد مرحله جديدی كرد و توسعه داد . و همچنين دوره به دوره در اثر مساعی علماء و فقهاء و وارد شدن مسائل جديد و تحقيقات جديد ، بر حجم فقه افزوده شد تا آنجا كه در حدود صد سال پيش كه صاحب جواهر موفق شد يك دوره فقه بنويسد به زحمت توانست اين كار را انجام دهد . میگويند در حدود بيست سالگی اين كار را شروع كرد و با استعداد فوقالعاده و كار مداوم و عمر طويل ، در آخر عمر توانست دوره فقه را به آخر برساند . دوره جواهر در شش جلد بسيار ضخيم چاپ شده . تمام كتاب " مبسوط " شيخ طوسی كه در عصر خود نمونه فقه مشروح و مفصلی بوده شايد از نصف يك جلد از شش جلد جواهر كوچكتر باشدبعد از صاحب جواهر ، مبانی فقهی جديدی به وسيله شيخ مرتضی انصاری اعلی الله مقامه پیريزی شد كه نمونهاش كتاب مكاسب و كتاب طهارت آن مرحوم است . بعد از ايشان در مخيله كسی هم خطور نمیكند كه يك دوره فقه با اين شرح و تحقيق تأليف يا تدريس كند
در اين وضع حاضر و بعد از اين پيشرفت و تكامل كه در فقه ما مانند ساير علوم دنيا پيدا شده و اين پيشرفت معلول مساعی علماء و فقهاء گذشته بوده ، يا بايد علماء و فقهاء اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و مانع ترقی آن گردند و يا بايد آن پيشنهاد متين و مترقی را عملی كنند ، رشتههای تخصصی به وجود بياورند و مردم هم در تقليد ، تبعيض كنند همانطوری كه در رجوع به طبيب تبعيض میكنند


