قرآن را قرن به قرن بهتر تفسير كردهاند
يك فكری ممكن است در ميان ما وجود داشته باشد و آن اينست كه قرآن و حديث پيغمبر را گذشتگان بهتر فهميدهاند . من نمی خواهم بگويم هر كس كه امروز میآيد از هر كه در گذشته بوده است بهتر میفهمد . مجموعا اگر بشريت را در حكم يك واحد در نظر بگيريم ، تاريخ قرآن نشان میدهد كه هر قرنی كه بر قرآن و اسلام گذشته است ، قرن بعدی كه آمده است آن را بهتر از قرن قبلی فهميدهاند ، همان طوری كه طبيعت را هم هر چه كه بشر جلوتر آمده است از بشر پيش از خود بهتر فهميده است . آيا اين پيش بينی در خود قرآن كريم هست يا خير ؟ اينجا دو مطلب است . يكی اينكه آيا اين مطلب در صدر اسلام وجود داشته است كه آيندگان از شماها بهتر خواهند فهميد يا نه ؟ مطلب دوم اينكه چه مطالبی هست كه ما میتوانيم نشان بدهيم و بگوئيم كه در قرنهای گذشته اين مطالب را نمیتوانستند حل بكنند ولی در قرنهای بعدی بهتر فهميدهاندپس ما عجالتا در اين موضوع دو مطلب داريم
اما مطلب اول : در هفته گذشته حديثی كه نسبتا مفصل بود از رسول اكرم درباره قرآن كريم برای شما خواندم ، و احاديث ديگری نيز در اين زمينه هست و به طور كلی ما يك سلسله اخبار و احاديث داريم به اين مضمون كه قرآن ظهری دارد و بطنی ، و بطن او هم بطنی تا هفت بطن . در برخی از اخبار دارد : « ظاهر و باطن » و در بعضی ديگر : « ظهر و بطن »
ظاهری كه همه مردم درك میكنند و باطنی كه فقط برخی به آن میرسند ، آن باطنش هم باطنی دارد ، يعنی كسانی كه به آن باطن میرسند برخی در آن مرحله میمانند و برخی جلوتر میروند ، و آن باطن هم باطنی دارد تا هفت باطن
پيغمبر اكرم فرمود : قرآن نازل شده است بر هفت حرف ( 1 ) . چقدر مفسرين در اين باره بحث كردهاند كه منظور از اين هفت حرف چيست
محققين گفتهاند كه اين هفت حرف با آنجائی كه [ میگويد قرآن ] هفت بطن و هفت باطن دارد يك مقصود بيشتر نيست
يادم هست در درس اصول مرحوم آية الله بروجردی ، سال اولی كه ايشان به قم مشرف شده بودند بحث كشيده شده بود به اين مطلب كه آيا استعمال يك لفظ در اكثر از معنی واحد جايز هست يا خير ؟ مقصود اين است كه اگر ما يك لفظ داشته باشيم كه چند معنی مباين و مغاير داشته باشد ، مثل لفظ شير در فارسی ، آيا ممكن است اين لفظ در آن واحد در بيش از يك معنی استعمال بشود يا نه ؟ آنهائی كه مدعی هستند كه يك لفظ را در آن واحد میشود در چند معنی به كار برد از جمله استدلال كردهاند به همين حديث كه پيغمبر اكرم فرمود قرآن بر هفت حرف نازل شده است . آنها ادعا كردهاند كه مقصود پيغمبر اينست كه در قرآن يك لفظ در آن واحد در چند معنی مختلف استعمال شده است
البته اين سخنی است كه مورد قبول علماء نيست
مرحوم آية الله بروجردی از همين جا ، از درس وارد موعظه شدند كه هم درس را تكميل كردند و هم ضمنا موعظه كردند .
پاورقی :
. 1 انزل القرآن علی سبعة احرف »
غرض اين است كه از صدر اسلام اين مطلب مطرح بوده است كه خيال نكنيد معانی قرآن همانی است كه عربهای صدر اسلام درك میكردهاند و ما بايد ببينيم آنها از قرآن چه میفهميدهاند ، ديگر قرآن بيش از اين مطلبی ندارد . نه ، اين جور نيست ، قرآن كه تنها برای آنها نازل نشده ، قرآن برای همه بشر نازل شده تا دامنه قيامت . كسی حق ندارد قرآن را مطابق ميل و هوای نفس خودش تفسير بكند ولی همه حق دارند كه در قرآن تدبر بكنند و تا دنيا دنياست افراد حق تدبر دارند و شانس موفقيت دارند كه در تدبرهای خودشان به مطالب تازهای برخورد بكنند كه احيانا گذشتگان آنها در تدبرهای خويش برخورد نكردهاند . حديثی در كافی داريم ، میفرمايد : خداوند تبارك و تعالی میدانست كه در آخر الزمان اقوامی و گروههايی خواهند آمد ²متعمقون [ فی الله ] » كه در خدا و الهيات تعمق میكنند ، يعنی میخواهند به عمق مسائل وارد بشوند ، از اين جهت آيات اول سوره حديد و سوره توحيد ، و آيات آخر سوره حشر را فرستاد . يعنی اگر خدا میدانست كه در آخر يعنی مردم اين زمان اينها را درك نمیكنند ، اين برای آيندگان است . و حقا اگر كسی در الهيات و معارف اسلامی وارد باشد و قرن به قرن مطالعه بكند میبيند كه پساز هفت قرن و هشت قرن و ده قرن و بيشتر ، تازه اهل معارف الهی در مسائل توحيد توانستهاند خودشان را هماهنگ بكنند با همين آيات اول سوره حديد و سوره توحيد ، يعنی برای قبل از آنها هنوز غير قابل هضم و غير قابل حل بوده است . اين درباره قرآن كريم
پس معلوم میشود كه اين پيش بينی از صدر اسلام و در صدر اسلام وجود داشته است ، هيچوقت يك دانشمند اسلامی نبايد اينطور فكر كند كه ما را چه رسد كه تدبر و تعقل بكنيم و دنبال مطلب تازه بگرديم ، مطلب همان است كه بزرگان گفتهاند . آری بزرگان بزرگ هستند ولی هرگز بزرگی آنها به اندازه بزرگی قرآن نيست
كسی نمیتواند ادعا كند و ادعا هم نكرده است كه علمای طبيعت شناسی كه در قرون اخير پيدا شدهاند نبوغشان از افلاطون وارسطو و سقراط و بوعلی سينا بيشتر بوده است . ولی همه اين را قبول دارند كه آنچه كه بشر تدريجا به دست آورده است با آنچه آنها به دست آورده بودند قابل مقايسه نيست
مثل خوبی يك مرد عالم از اين نظر آورده است . میگويد : مثل علماء در پيشرفت علوم مثل آدمهايی است كه روی شانههای هم سوار میشوند و میخواهند افق را ببينند . اگر يك نفر هر چقدر هم بلند قد باشد ، فرض كنيم دو متر بلنديش باشد ، در وسط يك صحرايی بايستد و گردن كشد و بخواهد دور دستها را ببيند ، بيشتر از شعاعی كه در حد دو متر قد میتوان ديد نمیتواند ببيند . يك آدم ديگر میآيد و روی شانه اولی میايستد . ممكن است دومی قدش از اولی كوتاهتر باشد ولی چون روی دوش اولی ايستاده قطعا افق بيشتری را خواهد ديد . و همين طور اگر سومی بيايد و بردوش دومی سوار شود ، او باز افق بيشتری را خواهد ديد . پس حساب اين نيست كه قد اولی بلندتر است يا دومی يا سومی ، حساب اين است كه دومی از دوش اولی استفاده كرده است و سومی از دوش دومی و همين طور . .
علماء اينطور هستند ، محقق اولی كه در يك مسألهای تحقيق میكند ، هر چقدر هم كه با نبوغ باشد همان مرد بلندقد اولی است ، در حدودی افق را میبيند ، دومی كه میآيد از فكر و معلومات اولی استفاده میكند و با يك نيروی بيشتری وارد كار میشود ، پس در واقع روی شانه اولی ايستاده ، چون از معلومات او استفاده كرده ، سومی از معلومات اولی و دومی ، و چهارمی از معلومات سومی و دومی و اولی ، و به همين ترتيب . در مسأله فهم و كشف حقايق قرآنی هم مطلب از همين قبيل است . اين در زمينه قرآن
استعداد پايان ناپذير سنت
در زمينه سنت چطور ؟ آيا يك همچو پيش بينی در صدر اسلام وجود داشته يا خير ؟ بلی همچو پيش بينیها شده و به عقيده من خود همين پيش بينیها نمونههای بزرگی از اعجاز و روشن بينی اسلامی استدر اخبار و احاديثی كه شيعه و سنی روايت كردهاند ما به مضامينی برخورد میكنيم كه پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد میكند و میفرمايد : جملهها و مضامينی كه از من میشنويد ضبط كنيد و برای بعدیها نقل بكنيد ، بسا كه شما كه نقل میكنيد به اندازه آنها نفهميد و آنها از شما بهتر بفهمند . اين جمله را يادم هست در كتب شيعه ، در كافی و تحق العقول ديدهام و در كتب اهل تسنن هم قطعا ديدهام ، در سنن ابیداود يا صحيح مسلم و يا صحيح بخاری . پيغمبر اكرم فرمود : « نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها » ( 1 ) . خداوند خرم كند آن بندهای را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط كند . پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد میكرد كه هر چه را كه از من میشنويد بنويسيد : « اكتبوا عنی » در بحار الانوار اخبار بسياری نقل میكند از رسول اكرم كه میفرمود : چيزهائی كه از من میشنويد بنويسيد . مردم عرب مردمی بودند جاهل و بی سواد ، نويسنده در ميانشان كم بود ، و همين تشويقهای نبی اكرم منشأ دو چيز شد ، يكی اينكه مردم را در وادی علم و سواد انداخت و تشويق به كتابت و سواد كرد ، و ديگر اينكه از صدر اسلام ، هم قرآن و هم احاديث نبوی در كتابها ثبت و ضبط شد ، هر چند يك چشم زخمی به احاديث نبوی رسيد كه آن چشم زخم به قرآن كريم نرسيد و آن چشم زخم از طرف خليفه دوم بود
عمر بن الخطاب از نوشتن احاديث پيغمبر نهی میكرد و میگفت میترسم اگر مردم سر گرم به نوشتن و ضبط احاديث پيغمبر بشوند از حفظ و ضبط قرآن غافل بمانند يا احيانا حديثی را با قرآن مخلوط بكنند . به همين جهت او حديث را ترويج كه نمیكرد هيچ ، جلوگيری هم میكرد . اين بود كه عده كمی بودند كه روی همان دستوری كه شخص پيغمبر داده بود [ احاديث نبوی را ] در حافظه خود و يا در نوشتهها ضبط میكردند . بالاخره فرمان يك خليفه نمیتواند در مقابل فرمان پيغمبر آن اندازهها مؤثر باشد ، آنهم در كاری كه مربوط به دانشمندان است .
پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 1 ص 4 . 3
عمر بن عبدالعزيز كه در سال 99 هجری به خلافت رسيد و متأسفانه خلافت او دو سال بيشتر طول نكشيد و خود بنیاميه كلك او را كندند ، اين روش عمر را كه جد مادری خودش بود منسوخ كرد ، دستور داد احاديث پيغمبر ضبط و نگهداری بشود و مانع فراموشی آنها بشوند . به هر حال رابطه قطع نشد ، همانطور كه عرض كردم چشم زخمی به احاديث نبوی رسيد ولی طوری نشد كه به كلی از ميان برود ، خير ، به اين مرحله نرسيد . به علاوه ما كه شيعه هستيم از طريق ائمه احاديث نبوی را داريم . ائمه اطهار بهترين حافظ مواريث نبوی بودند و میدانيم كه بسياری از احاديثی را كه اهل تسنن از طرق خودشان نقل كردهاند ائمه ما هم تأييد كردهاند . پس ترديدی باقی نمیماند كه احاديث نبوی در حدود بسيار زيادی باقی مانده استبه هر حال پيغمبر اكرم فرمود كه : « نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها » ، خدای خرم گرداند بندهای را كه گفتار مرا بشنود و حفظ كند [ ( وعی ) ] يعنی حفظ و نگهداری ) « و بلغها من لم يسمعها » و برساند به كسی كه آن را نشنيده است . تا اينجا فقط ترغيب و تشويق مردم است كه گفتار مرا ضبط كنيد و به طبقات بعدی برسانيد . شاهد من در قسمت دوم اين سخن است
خيلی جمله عجيب است . اگر آدم مادی هم باشد بايد به نبوغ و روشن بينی اين مرد آفرين بگويد ، به اين كه چطور تكليف آينده را هم روشن میكند
فرمود : « رب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » ، يعنی بسيارند كسانی كه فقهی را حفظ میكنند و خود فقيه نيستند ، و بسيارند كسانی كه فقهی را برای ديگری روايت و نقل میكنند در حالی كه آن ديگری از خود او فقيهتر است و صلاحيت بيشتری دارد . كلمه [ ( فقه ) ] در اصطلاح امروز ما يعنی علم به احكام ، و ما فقيه را كسی میدانيم كه مسائل فرعی مربوط به نماز و روزه و جهاد و حج و غيره را بداند . ولی همه حتی خود فقها هم قبول دارند كه فقه در اصطلاح اصلی خود معنی و سيعتری دارد ، هم شامل اين فقه است و هم شامل ساير مطالب اسلامی . [ ( فقه ) ] يعنی فهم عميق . در اينجا مقصود رسول خدا از كلمه فقه جملهای است كه احتياج به فهم عميق دارد : « رب حامل فقه غير فقيه » يعنی چه بسيارند بردارندگان و حمل كنندگان يك جمله عميق ، در حالی كه خود آنها دارای فهم عميق نيستند و قدرت اين كه آن را درك كنند و معنی و مقصود و عمقش را بفهمند ندارند . پس اين جمله برای آنها سودی ندارد . آنها فقط وسيله انتقال به ديگران كه صلاحيت بيشتری دارند هستند : « و رب حامل فقه الی من هو افقه منه »
بسا كسی يك جمله پرمعنائی را حفظ كند و حمل كند و ببرد تحويل يك نفر ديگر بدهد كه او از خود اين فرد بهتر بفهمد . میبينيد اين قسمت در دنبال آن قسمت اول است كه فرمود : « نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها » خدا خرم گرداند كسی را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط و حفظ كند و برساند به كسی كه نشنيده است . به دنبال آن میفرمايد : بسا حامل فقهی كه فقيه نيست و بسا حامل فقهی كه آن را منتقل میكند به كسی كه از خودش فقيهتر و لايقتر و داناتر است
باز از كلمات رسول اكرم است : « اعطيت جوامع الكلم » ( 1 ) . به من سخنان جامع اعطاء شده است . میخواهد بيان كند كه يكی از موهبتهای بزرگی كه از طرف پروردگار به من اعطاء شده است كلمات جامع است . كلمات جامعه يعنی چه ؟ يعنی میتوانم يك جمله بگويم بجای صد جمله ، يك جمله بگويم بجای هزار جمله ، يك جمله بگويم به صورت يك قانون و يك اصل كلی كه هر چه بخواهند اين جمله سعه و گسترش داشته باشد، قابليت داشته باشد
جملهها میتوانم بگويم كه در عين اختصار و كوتاهی سراسر زندگی بشر را فرا گيرد .
پاورقی :
. 1 بحار الانوار ، جلد ششم ، چاپ سربی تهران ، ص 229 به نقل از امالی
صدوق
جملههايی از پيغمبر رسيده است كه موردآن جملهها مورد بسيار كوچكی بوده و پيغمبر میتوانسته است همان مورد را بيان بكند ولی يك اصل كلی در آن مورد ذكر كرده ، اصلی كه برای هميشه زنده بماند
حديث لاضرر
شخصی میآيد خدمت رسول اكرم كه يا رسولالله ! من از سمرش بن جندب شكايت دارم ، اين مرد در خانه مسكونی من يك درخت خرما دارد و روی قاعده اين حق را دارد كه گاهی به درخت خود سر بزند ولی او هر وقت كه میآيد قبلا استيذان نمیكند ، اطلاع نمیدهد ، با اجازه قبلی نمیآيد ، سرزده داخل میشود ، به وضعی داخل میشود كه من نمیخواهم زن و بچه مرا به آن حالت ببيند ، و من هر چه به او تذكر میدهم كه قبلا اطلاع بدهد فائده نمیبخشد . فرمود : او را احضار كنيد بيايد ، بعد از آنكه آمد ، پيغمبر فرمود اين مرد چنين شكايتی دارد و تو برای داخل شدن در منزل او بايد قبلا اذن بگيری . گفت : نه يا رسولالله ، من اذن نمیگيرم . پيغمبر ديد اين مرد به اين شكل اصلاح نمیشود ، از راه ديگری وارد شد ، فرمود بيا من اين درخت را از تو میخرم و در عوض آن ، درخت بهتری در فلان جا به تو میدهم . قبول نكرد . فرمود : دوتا درخت میدهم . باز هم قبول نكرد . فرمود : سه تا درخت میدهم . بالاخره تا ده تا درخت رسيد ولی موافقت نكرد ، و در برخی از احاديث دارد كه پيغمبر فرمودند : من در بهشت درختی برای تو ضمانت میكنم . گفت نمیخواهم كه نمیخواهم ، فقط درخت خودم را میخواهمدر اينوقت نبی اكرم رو كرد به مرد انصاری و گفت : برو درخت اين مرد را از ريشه بكن و قطع كن و بينداز جلوی صورتش « فانه لا ضرر و لا ضرار » ، و در برخی روايات : « لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام » ، و در برخی روايات ديگر : ²لا ضرار و لا ضرار علی المؤمن». همين يك جمله قاعده كلی شده است به دست فقها ، قاعدهای شده است كه در سراسر فقه حكومت میكند . من در مقالهای نوشتم كه اسلام برای قاعده لاضرر و قاعده لا حرج حق و تو قائل شده است
اين درست مثل حق و تو است ، اما نه حق و توئی كه وابسته باشد به ميل شخصی نماينده يك دولت بزرگ ، بلكه حق و توئی كه ريشهاش ضرر و ضرار است ، ريشهاش مصالح مهمتر است . همانطوری كه نماينده يك دولت بزرگ حق و تو دارد و تصميماتی را كه ديگران میگيرند او و تو میكند ، هر دستوری كه اسلام در هر جا داشته باشد ، همين كه به مرز ضرر و ضرار برسد ، لاضرر میآيد جلوی آن را میگيرد . حالا نمیخواهم راجع به ضرر و ضرار و اينكه فرق آنها چيست و مفهوم لاضرر چيست بحث كنم چون يك بحث طولانی است . به هر حال قاعده ضرر و ضرار يك قاعده كنترل كنندهای است برای جميع قوانين اسلامی ، كنترلی كه خود اسلام در دستگاه قوانين خود قرار داده است . اين معنای « اعطيت جوامع الكلم » است
نهی از معاملات غرری
يا مثلا باز ما جملهای در فقه داريم ، گفتهاند نهی النبی عن البيع الغرر ، يعنی پيغمبر اكرم از معاملات غرری نهی كرد . غرر چه نوع معاملاتی است ؟ چه انواعی از معاملات در زمان جاهليت وجود داشت و اين جمله آنها را نهی كرد ، و چه انواعی از معاملات امروز میتواند وجود داشته باشد كه اين جمله آنها را منسوخ میكند و بايد منسوخ بكند ؟ من يك مفهوم سادهای از آن برايتان بيان بكنمبا اين جمله پيغمبر اكرم فرمود در هر معاملهای بايد حدود مورد معامله برای طرفين مشخص باشد يعنی خريدار بايد قبلا برايش تعريف شده باشد ( يا در ديدنيها ديده باشد ) توصيف شده باشد و از هر جهت بداند كه چه چيزی میخرد و آنچه میخرد دارای چه اوصاف و چه خصوصياتی است ، جاهلانه و كور كورانه قدم بر ندارد و معامله از نوع تير به تاريكی انداختن نباشد ، فروشنده نيز ثمنی كه میگيرد ، آن ثمن بايد برای او تعريف و توصيف شده و يا مشهود و ديده شده باشد و معامله از قبيل تير به تاريكی انداختن نباشد . در ميان اعراب جاهليت مرسوم بوده كه معمولا به معاملات شكل شانس و قمار میدادهاند ، مثلا شخصی از ميان يك گله گوسفند كه قهرا با يكديگر متفاوت بودند يكی را میخريد ولی نه يك گوسفند معين ، بلكه به اين طرز كه مثلا از ميان صد گوسفند كه ممكن بود در ميان آنها گوسفند پنج درهمی و گوسفند ده درهمی و گوسفند پانزده درهمی باشد ، يكی را میخريد به ده درهم و بعد ، از دور میايستاد و سنگی پرتاب میكرد به طرف گوسفندان ، آن سنگ به هر يك از گوسفندان كه اصابت میكرد ، همان گوسفند به ده درهم مال او بود ، ممكن بود آن گوسفند احيانا يك گوسفند پانزده درهمی باشد ، و ممكن بود يك گوسفند پنج درهمی يا كمتر يا بيشتر باشد ، بستگی داشت به تصادف ، موضوع معامله از اول برای طرفين مشخص و محدود نبود ، موفقيت در معامله به خبرويت بستگی نداشت ، سرنوشت معامله را تصادف تعيين میكرد ، تير به تاريكی انداختن بود . پيغمبر اكرم اين نوع معامله را كه به [ ( بيع حصاش ) ] يعنی معامله سنگريزه معروف بود و يك سلسله معاملات ديگر از اين قبيل را ممنوع كرد و به طور كلی دستور داد كه در معاملات نبايد [ ( غرر ) ] وجود داشته باشد ، و اين خود اصلی شد كه در سراسر ابواب مكاسب مورد استفاده فقهاء قرار میگيرد
پيغمبر اكرم با يك جمله ، معاملات را از شكل اينكه به شانس بستگی داشته باشد كه طرف هميشه با دلهره فكر كند آيا میبرم يا خير ، بيرون آورد . در حدودی كه ممكن است بايد پايه معاملات بر تشخيص و علم و عمد باشد . و به همين دليل هر كاری كه با شانس و بخت و تصادف وابستگی داشته باشد از نظر اسلام نمیتواند مشروع باشد . اسلام فقط معامله و كاری را مشروع میداند كه در روشنی بصيرت صورت گرفته باشد و تا حدود ممكن حساب شده باشد ، سرنوشت آن كار به دست تصادف و قرعه كشی و غيره نباشد
اينهاست كه معامله را نزديك به قمار میكند
يكی از جهاتی كه قمار حرام است اينست كه امری است كه به تصادف بسته است ، به مجهول بسته است ، تير به تاريكی انداختن است
در معارف اسلامی ، پيغمبر اكرم جملههائی فرموده است كه اين جملهها با اينكه كوچك است ، برای عارف يك مفهوم عرفانی بسيار بسيار عالی دارد ، برای فيلسوف مفهوم فلسفی عالی دارد ، برای يك نفر عامی مفهوم واضح و روشن دارد ، هر طبقهای جمله را كه میشنود خيال میكند مخاطب فقط هموبوده است ، فقط برای او مفيد است . مثلا فرموده : « من عرف نفسه فقد عرف ربه » ( 1 ) . آنكه خود را بشناسد خدای خود را میشناسد . اين جمله برای عارف ، برای كسی كه مدعی معرفت شهودی است معنی خاصی دارد . اهل عرفان و معرفت ، معرفتی را قائل هستند كه نام آن را معرفت شهودی گذاشتهاند
راه معرفت شهودی حق ، معرفت نفس است ، چون تنها موجودی كه انسان معرفت حضوری به آن دارد نفس خودش است و اگر انسان بتواند نفس خود را آن طوری كه هست درك بكند و بشناسد اين درك و اين شهود از شهود خدا منفك نيست ، درست مثل اينكه آئينه كه در درجه اول آن را يك سنگ میبينيد ولی اگر آن را جلو بياوريد و در آن دقيق شويد صورت خود را در آن میبينيد .
پاورقی : . 1 غرر الحكم و درر الكلم ، فصل 77 حديث . 301
اين از نظر عارفاما از نظر فيلسوف . فيلسوف نگاه میكند ، عالم را سراسر متغير میبيند ، ثابتی در عالم نمیبيند . در عين حال میبيند نظام عالم ثابت است . فكر میكند كه متغير نمیتواند ثابت را نگه دارد . عالم متغير است مثل آبی كه در حركت است ، و اگر شما در اين آب متغير يك نقش ثابت ببينيد میدانيد كه اين نقش ثابت از آب متغير نيست ، نقش ثابت بايد از جای ديگر به اينجا آمده باشد
| گشت مبدل آب اين جو چند بار |
| عكس ماه و عكس اختر برقرار |
قابليت پايان ناپذير منابع اسلامی
الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب ( 1 )در قسمت چهارم بحث مربوط به ختم نبوت وارد بوديم . بحثی كرديم راجع به انسان و اجتماع از اين نظر كه در انسان و اجتماع چه جنبههای ثابت و چه جنبههای متغيری وجود دارد . بحثی هم كرديم درباره قوانين اسلامی و وضع اين قوانين كه چگونه قواعد و اصولی است و چگونه يك سلسله قوانين فرعی هم دارد .
پاورقی : . 1 سوره ، ص ، آيه . 29
بحث ديگری راجع به علم و عالم و اجتهاد و تخصص علمی در مسائل دين و وظايفی كه در دوره خاتميت به عهده اين طبقه است ايراد كرديمموضوع چهارم كه بحث فعلی ما است مسأله منابع اسلامی است يعنی قابليت عظيم و پايان ناپذيری كه منابع اسلامی و در درجه اول قرآن كريم برای تحقيق و مطالعه دارد به طوری كه هيچ دورهای از دورهها را نمیتوان آخرين دوره مطالعه در قرآن به شمار آورد به گونهای كه بشر بتواند ادعا بكند كه آنچه كه در اين كتاب بزرگ آسمانی هست همه را كشف كرده و مجهولی از اين جهت باقی نگذاشته است
در جلسه گذشته مقداری در اين باره بحث كرديم كه اساسا در صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم اين مطلب مورد توجه بوده است كه هر چه بر بشر بگذرد به حقايق اسلام و حقايق دين آشناتر میشود ، يعنی كسی گمان نكند مردمی كه در زمان پيغمبر بودهاند قرآن و سخن پيغمبر را يعنی معنی و عمق سخن پيغمبر و قرآن كريم را از مردمان بعدی بهتر میفهميدهاند و بيشتر به عمق آن پی میبردهاند . بر عكس ، رسول اكرم صريحا میفرمود كسانی كه بعدها خواهند آمد ممكن است معنی و مقصودی را كه من از جملههای خودم دارم بهتر بفهمند ، و لهذا تشويق میكرد تحت همين عنوان كه شما هر چه از من میشنويد صحيح و درست ضبط بكنيد و برای آيندگان نقل بكنيد ، ای بسا كه آن كسی كه شما برای او نقل میكنيد او از خود شما كه ناقل هستيد بهتر مقصود مرا بفهمد
داستان اعمش و ابوحنيفه
حكايت معروفی است ، میگويند : سليمان اعمش كه يكی از محدثين اهل تسنن است ، يك وقت مسألهای را از يكی از فقهاء زمان خويش پرسيد . او جواب داد . از او پرسيد به چه دليل تو اين جواب را میدهی و از كجا میدانی كه پاسخ مسأله چنين است ؟ گفت به خاطر روايتی كه تو خودت نقل كردهای از پيغمبر اكرم . از آن روايت اين مسأله نتيجه میشود . وقتی استدلال كرد ، اعمش ديد درست میگويد . باز اعمش يك مسأله ديگری از او پرسيد و او جواب داد . گفت اين را ديگر به چه دليل میگوئی ؟ گفت به دليل روايت ديگری كه باز خود تو از پيغمبر اكرم روايت كردی ، از آن هم اين مطلب استنباط میشود . اعمش وقتی فكر كرد و به استدلال او گوش كرد ديد اين را هم درست میگويد . بعد اين جمله را گفت : انتم الاطباء و نحن الصيادله ( 1 ) . گفت : مثل ما محدثين و شما اهل نظر مثل دوا فروش است با طبيب ، ما فقط میتوانيم داروها را تهيه كنيم و در اختيار شما بگذاريم اما طبابت و تشخيص اينكه اين دوا برای چه بيماری مفيد است و به چه مريضی بايد نسخه كرد كار شما است و من اعتراف میكنم كه خودم كه ناقل اين احاديث هستم مثل تو نمیتوانم معنی و مفهوم اين احاديث را بفهمم و به موارد خودش تطبيق دهم ولی حالا كه تو توضيح میدهی خوب میفهممبه هر حال وعده داديم كه امشب كه آخرين شبی است كه ما درباره اين موضوع بحث میكنيم و اين بحث را ختم مینمائيم ، درباره اين جهت صحبت بكنيم كه جريان تاريخی چه نشان میدهد ؟ اين قرآن چهارده قرن است كه در دست دانشمندان ، علماء ، محققين از هر علم و فنی بوده است و روی آن مطالعه و فكر و تدبر میكردهاند چون خودش مردم را به تدبر دعوت كرده است : « افلا يتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها »( 2 ) . ملامت كرده است كسانی كه در اين كتاب تدبر نكنند : « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب »( 3 )
پاورقی : . 1 عيون اخبار الرضا ، چاپ سنگی ص . 239 . 2 سوره محمد ، آيه . 24 . 3 سوره ص ، آيه . 29
افزايش تدريجی نفوذ قرآن در علوم و فلسفه
قرنی نيست و قرنی نبوده است كه در آن قرن دهها بلكه صدها تفسير درباره اين كتاب كريم نوشته نشود . تازه اين غير از موضوعات خصوصیئی است كه از اين كتاب در كتابهای غير تفسيری هميشه مورد تتبع و مطالعه و تحقيق بوده است . به هر جهت ، شما اگر فقه را مطالعه كنيد ، در سراسر فقه قسمتی از آيات قرآنی را میبينيد ، اگر اخلاق را مطالعه بفرمائيد ، اينهمه كتابهای اخلاقی كه نوشته شده است ، در خلال اين كتابها آيات قرآنی را میبينيد كه مورد استناد و استشهاد واقع شده است ، حكمت الهی را اگر ملاحظه كنيد میبينيد كه از صدر اسلام هر چه كه گذشته است دوره به دوره قرآن نفوذ بيشتری در حكمت الهی داشته است ، يعنی بيشتر برای خود جا باز كرده است ، كه اينهم خودش تاريخچهای دارد ، كلام به جای خودش ، عرفان به جای خودش ، حتی شعر و ادب نيز قرن به قرن بيشتر تحت تأثير و نفوذ اسلام قرار گرفته استقسمتی از مضامين شعر و ادب عربی و فارسی را قرآن تشكيل داده . يكی از اساتيد فعلی ادب فارسی ايران در يك كتابی كه نوشته است میگويد : وقتی كه شما تاريخ ادب فارسی را مطالعه میكنيد میبينيد در ابتدا از تعاليم و دستورها و اخلاقيات قرآن چيزی پيدا نمیكنيد و هر چه كه زمان بيشتری گذشته است نفوذ قرآن بر ادب فارسی ( تا چه رسد به ادب عربی ) بيشتر شده است . مثلا شما رودكی را كه در اوائل قرن چهارم است در نظر بگيريد ، و سعدی كه در قرن هفتم بوده است ( تا چه رسد به كسانی كه در قرون بعد بودهاند مثل جامی و هاتف اصفهانی ) ، میبينيد نفوذ قرآن [ در آثار ] سعدی بيش از رودكی است و به طور كلی هر چه زمان میگذرد بر نفوذ قرآن بر شعر و ادب فارسی افزوده میشود
غرضم بيان اين مطلب است كه در تمام اين ادوار ، اين كتاب مورد تعمق و مطالعه بوده است . آنوقت شما حساب میكنيد در تمام اين قسمتها و رشتههای مختلف میبينيد هر چه بر معلومات اهل هر فنی افزوده شده است معانی قرآن بهتر تشريح شده و بهتر كشف گرديده است
توحيد و قرآن
شما فرض كنيد مسأله توحيد و مسائل مربوط به آن را ، مسائل مربوط به صفات خدا ، صفات ثبوتی و صفات سلبی ، مسائل مربوط به قضا و قدر ، مسائل مربوط به جبر و اختيار . شما نگاه میكنيد به كتابهای مردمان فوق العاده هزار سال پيش مثلا شيخ صدوق ، بعد قدری جلوتر میآييد و جلوتر میآييد تا میرسيد به اين قرنهای نزديك به خودمان كه علم توحيد پيشرفت بسيار بيشتری كرده است ، میبينيد توجيه و تفسيرهای شيخ صدوق در مقابل علم تكامل يافته توحيد بچه گانه به نظر میرسد . آدم تعجب میكند كه اين مرد چطور نمیتوانسته است آيات قرآن درباره توحيد را توجيه و تفسير كند ؟ ! مثلا میرسد به صفات خدا ، حتی صفات ثبوتيه را بر میگرداند به صفات سلبيه . در قرآن دارد : « ان الله عليم ، قدير ، حی ، قيوم ». شيخ صدوق نمیتواند اين را درست حل بكند كه اين عليم به راستی میتواند بر خدا صادق باشد بدون آنكه به اصطلاح به جلال و قدس الوهيت ضربهای وارد بشود ، میگويد : [ ان الله عليم ] ای ليس بجاهل . [ ( خدا عليم است ، عالم است ) ] يعنی جاهل نيست ، ديگر بيشتر از اين نمیتوانيم بگوئيم . صفات ثبوتی را به صفات سلبی بر میگرداند : قدير ای ليس بعاجز ، حی ای ليس بميت ، همه را بر میگرداند به يك سلسله صفات سلبی . اين معنايش عجز و ناتوانی استالبته ما هم اگر در زمان او بوديم و در حد پيشرفت علم توحيد در آن عصر بداريم كه همه مطالبش قابل عرضه شدن و دفاع باشد از خود قرآن كتابی بهتر نداريم . از هزار سال پيش و بيش از هزار سال پيش تمام كتابهای سنی و شيعه را بياوريد هيچ كتابی به اندازه خود قرآن صلاحيت عرضه داشتن به محققين امروز را ندارد . در كتابهای شيخ طوسی نمیتوانيد همه مسائلی را كه فتوا داده است عرضه كنيد . [ ( جواهر ) ] ، همهاش را نمیتوانيد عرضه بداريد . يگانه كتابی كه همهاش صلاحيت عرضه داشتن را دارد قرآن است
از اينجا آدم میفهمد كه اين كتاب چقدر در هر زمانی از عصر خودش جلو است و تقدم دارد
وقتی انسان قرآن را ملاحظه میكند ، میبيند يك منطق مخصوصی است ، بعد مراجعه میكند به احاديث ، میبيند كه اين احاديث به اصطلاح يك شباهتی با قرآن دارند اما يك درجه پائينتر ، رنگ بشری به خود گرفتهاند ( 1 ) ، میآيد در فقه میبيند فقه حتی با حديث هم چندان وفق نمیدهد ، يك درجه پائينتر آمده است ، میآيد در ميان مردم و عمل مردم ، میبيند عمل مردم حتی با فقه هم تطبيق نمیكند
اين نشان میدهد زنده بودن اين كتاب را كه میگويد در هر زمانی هر چه عملتان جلو برود من آمادگی بيشتری برای تحقيق و مطالعه دارم ، گذشتگان را ملامت مكن
پاورقی :
. 1 احاديث درست است كه گفته پيغمبر و امام است ، و گفته پيغمبر و
امام با گفته خدا دوتا نيست ، اما يك تفاوت در كار هست ، گفته خدا را
ما مستقيم داريم میبينيم ، ديگر آيات قرآن همان آيات قرآن است ، اما
احاديث ، فلان كس روايت كرده است از فلان كس ، و فلان كس روايت كرده
است از فلان كس ، و همين طور ، بالاخره هفت هشت دست گشته است ، مثل
آب زلالی است كه در يك جويبار و بستری روان شده است ، نمیشود مخلوط
نداشته باشد . فلان كس از فلان كس ، فلان كس از فلان كس ، آخرش يك رنگی
از سليقه راويان دارد
قصص و تاريخ گذشتگان و قرآن
اما موضوعات تاريخی . قرآن كتاب تاريخ نيست ولی موضوعاتی را ذكر كرده است به مناسبت اينكه عبرتی و درسی را میخواسته است بيان بكند ، مثل داستان قوم عاد ، داستان [ قوم ] ثمود ، داستان قوم سبا ، داستان ذوالقرنين . برای گذشتگان ما اين داستانها غيراز قرآن مدرك ديگری نداشته است . آيا اين عجيب نيست كه آدم میبيند در قرن بيستم كه آمدهاند و تحقيقاتی مثلا راجع به قوم سبا و تمدنی كه در يمن وجود داشته است كردهاند میبينند آنچه كه كشف میشود مطابق در میآيد با آنچه كه قرآن بيان كرده است ؟ همين طور درباره قوم عاد و قوم ثمود كه به واسطه يك سلسله تحقيقات تاريخی مبتنی بر حفريات خيلی عميقی كه اخيرا اروپائيها كردهاند مسائلی به دست آمده است . يكی از محققين ايرانی كه حقيقه هم محقق است و اروپائیها نيز از اين جهت برای او ارزش زيادی قائل هستند و در اين جور مسائل اطلاعات دست اخير هميشه در دست او هست چند سال پيش يك سلسله كنفرانسها داده بود . در آنجا میگويد : آخرين تحقيقاتی كه در اين زمينهها شده است همين ها است كه در قرآن آمده است
پاورقی :
. 1 [ علاقمندان میتوانند به كتاب [ ( مسئله ربا ) ] اثر استاد شهيد
مراجعه نمايند ]
اخلاق و قرآن
اگر ما موضوع اخلاق را در نظر بگيريم ، اين هم يك داستان مفصلی دارددر جهان اسلامی دو مكتب اخلاقی بيشتر وجود نداشته است ، يكی اخلاق سقراطی كه بر يك اساس خاصی تدوين و تنظيم شده است ، و يكی هم اخلاق عرفانی يعنی اخلاق صوفيانه كه اين دومی بيشتر بر ادبيات ما تسلط و نفوذ داشته است . اخلاق سقراطی دارد اصلش منسوخ میشود . در اخلاق عارفانه و صوفيانه يك نقاط ضعف بزرگی وجود دارد كه قابل توجيه و تفسير نيست . در قرآن كريم احيانا بيانهائی در زمينه اخلاق آمده است كه برای مردم آن زمان قابل توجيه نبوده است ، يعنی نمیتوانستهاند آن را حل بكنند ، ولی در قرآن هست . مثلا در قرآن راجع به تهذيب نفس و اينكه بشر نبايد خودخواه و خودپرست باشد مطالبی هست . پيروی از هوای نفس در قرآن كريم مذموم است : « افرايت من اتخذ الهه هواه »( 1 ) . تزكيه و تهذيب نفس ، از نظر قرآن ، مطلوب و لازم و شرط رستگاری است : « قد افلح من زكيها »( 2 )
قرآن درباره نفس بيش از اين ندارد كه بايد نفس را تطهير و اصلاح و پاكيزه كرد . اما در اخلاق عارفانه خودمان يك تعبيری را میبينيم كه اگر اين تعبير در قرآن بود امروز ما جواب نداشتيم ، و آن [ ( نفس كشی ) ] است . در قرآن صحبت نفس كشی نداريم .
پاورقی : . 1 سوره جاثيه ، آيه . 23 . 2 سوره شمس ، آيه . 9
اصلا نفس كشی به معنای اينكه نفس به راستی كشته شود و لو هواهای نفس ، و لو همان تمايلات نفسانی كه در انسان هست ، امكان ندارد ، آنهائی هم كه گمان میكنند نفس را كشتهاند يعنی آن را معدوم و اعدام كردهاند ، اشتباه كردهاند ، همان نفسهای كشته در شعور باطنشان مشغول فعاليت است . اسلام طرفدار رام كردن ، مطيع كردن و ورزش دادن نفس است . علی عليهالسلام میفرمايد : « و انما هی نفسی اروضها بالتقوی ، لتاتی آمنة يوم الخوف الاكبر » ( 1 ) . علی فرمود : اين نفس من است ، با تقوا ورزشش میدهم ، تقويتش میكنم ، مثل يك اسبی كه رياضتش میدهند ، به اصطلاح راهش میبرند تا راه و رفتار را به او ياد بدهند . پيغمبر اكرم فرمود : « شيطانی اسلم بيدی » . نگفت كه من شيطانم را كشتم و سرش را بريدم و معدومش كردم ، فرمود : شيطان من كه هر كسی دارای يك شيطانی است كه همان نفس امارهاش باشد در دست من تسليم شددر اخلاق اسلامی به كرامت و عزت نفس به عنوان يك اصل و ريشه برای عموم ملكات اخلاقی اهميت زياد داده شد . عزت و كرامت نفس موضوعی است كه در هيچ كتاب اخلاقی اين موضوع را لااقل به عنوان يك موضوع شاخص و برجسته ، و شايد به هيچ عنوانی نمیبينيم . خيال میكردند كه اگر مؤمن برای عزت نفس خودش اهميت قائل بشود اين خلاف اخلاق است ، خودپرستی است
ولی قرآن مؤمن را به حفظ عزت و كرامت و محترم شمردن خودش دعوت میكند : « و لله العزش و لرسوله و للمؤمنين »( 2 )
همين طور است موضوعات اجتماعی .
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، نامه . 45 . 2 سوره منافقون ، آيه . 8
مردم چند صد سال پيش تفكر اجتماعی نداشتند . آدم حيرت میكند وقتی كه با اين طرز تفكر آشنا میشود و میبيند كه با منطق قرآن تطبيق میكند ، كه اساسا قرآن برای امت و برای جمعيت وحدت قائل است ، حيات قائل است ، ممات قائل است ، اجل و ضرب الاجل قائل استاينها همه اين حقيقت را به ما نشان میدهد كه اين كتاب آسمانی در اين جهت حكم يك كتاب تأليف شده بشری را ندارد ، بلكه حكم كتاب طبيعت را دارد ، هميشه زمينهاش برای تحقيقات آيندگان فراهم است
نهج البلاغه و تقدم آن بر زمان خودش
حتی نهج البلاغه كه يكی از بچههای قرآن است [ همين طور است ] . نهج البلاغه كتابی است كه از زمانی كه جمع آوری شده است بيش از هزار سال ، و از زمانی كه خطبههای آن انشاء شده است در حدود هزار و سيصد و پنجاه سال میگذرد . اول نگاهی بكنيم به خطبا و وعاظی كه در طول اين مدت از نهج البلاغه استفاده میكردهاند ، بعد نگاهی به محتويات خود اين كتاب میكنيم . اگر نگاه بكنيد به منطق خطبا ، وعاظ و شارحين ، از همان هزار سال پيش به اين طرف ، تا میرسيم به همين سی سال پيش خودمان ، خواهيد ديد كه فقط قسمتی از تعليمات نهج البلاغه بوده كه توجه آنها را جلب میكرده كرده و با روحيه آنها هماهنگی داشته است ، قسمتهای ديگر مسكوت عنه بوده استدر سی سال پيش انسان پای خطابه هر خطيبی كه زبردستتر از او نبوده مینشست و او میخواست از نهج البلاغه صحبت بكند ، جز خطبههای زهدی نهج البلاغه چيزی نمیشنيد كأنه مجموع خطبههای نهج البلاغه محدود است به همان خطبه های زهدی : « دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفه » ( 1 ) « انما الدنيا دار مجاز و الاخرش دار قرار ، فخذوا من »
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 224
« ممركم لمقركم » ( 1 ) « تجهزوا ، رحمكم الله ، فقد نودی فيكم بالرحيل » (2) . همانهائی هم كه حافظ نهج البلاغه بودند اگر میتوانستند نهج البلاغه را عنوان بكنند ، موضوعاتی كه میتوانستند درباره آن موضوعات صحبت بكنند از همين خطبههای نهج البلاغه كه خطبههای زهدی است تجاوز نمیكرد يعنی زمينه بحث برای آنها در قسمتهای ديگر نهج البلاغه باز نبود و طرز فكر اجازه نمیداد . اين حقيقت است . تا اينكه تحولات اجتماعی اخير پيداشد ، و يك عده فيلسوفان اجتماعی در دنيا پيدا شدند و يك سلسله افكار اجتماعی پيدا شد ، يكمرتبه راستی بر رونق نهج البلاغه افزوده شد و بازار نهج البلاغه رونق بيشتری پيدا كرد ، تازه خطيب و غير خطيب آمادگی پيدا كردند كه مثلا نامهای كه اميرالمؤمنين به مالك اشتر نوشته است و نكات اجتماعی و سياسیئی را كه در آن گنجانيده است جمله به جمله بيان كنند و در اطراف آنها شرح بدهند . اين نهج البلاغه كه هزار سال است در دست همه است ، اين نامه هم كه هزار سال است كه بود ، وقتی هم كه نگاه میكنيد میبينيد كه راستی معنی جملهها هم همين است كه در نهج البلاغه بوده و هيچ از خود به نهج البلاغه نبستهاند ، نه لفظی به آن بسته میشود و نه معنائی توجيه و تفسير میشود ، ولی افراد و افكار آمادگی نداشتند ، به عبارت ديگر زمان اجازه نمیداد ، ولی اكنون زمان اجازه میدهداين نشان میدهد كه اين كتاب كه بچهای از بچههای قرآن كريم است با گذشت زمان آمادگی بيشتری پيدا میكند برای اينكه در اطراف جملههايش تحقيق و مطالعه بشود
غرضم از همه اين مطالبی كه عرض كردم و به طور فشرده برای آن مثالهائی آوردم اين مطلب است كه در اين ركن چهارمی كه ما راجع به ختم نبوت صحبت كرديم به اين نكته توجه كنيم كه نبايد علما و محققين اسلامی جمود فكری داشته باشند و اين جور فكر بكنند كه مطلب درباره قرآن و درباره سنت قطعی پيغمبر اكرم همان است كه گذشتگان گفتهاند ، خير ، هر چه كه آيندگان بگويند ، در مجموع حقايق بيشتری خواهد بود نه كمتر .
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 201 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 202
البته نمیخواهم بگويم كه هر چه بعدیها بگويند از هر چه كه گذشتگان گفتهاند بهتر است ، نه در طبيعت هم اينجور نيست ، در طبيعت هم اين سيرهای رجوعی و كروفرها به اصطلاح وجود دارد ، يك نظريهای ممكن است در دو هزار سال پيش پيدا شده باشد و بعد منسوخ بشود ولی پس از دو هزار سال در يك سطح عاليتری دوباره زنده بشودادله توحيد و قرآن
همين اواخر خودم به يك موضوعی برخورد كردم و متوجه شدم . درباره ادله توحيد فكر و مطالعه میكردم . قبلا در تفسير فخر رازی به مطلبی برخورد كرده بودم كه نظرم را جلب كرده بود ، زيرا چنين بيانی در كتب متكلمين و حكما نديده بودم و خود فخر رازی نيز در كتب كلامی و فلسفی خود چنين بيانی ندارد ، فقط در تفسير خود ضمن تفسير « سبح اسم ربك الاعلی »آن را نوشته است ولی به طور اختصار . بديهی است كه اين مطلب را از پرتوی قرآن دارد . فخر رازی چنين میگويد : در قرآن از طريق مخلوقات بر وجود خداوند به دو شكل استدلال شده است و در حقيقت برهان توحيدی قرآن از طريق مخلوقات دو برهان است : يكی از راه اتقان صنع يعنی نظام مشهود در ساختمان موجودات ، آنچنانچه هر سازمان حكيمانهای بر حكمت و تدبير سازندهاش دلالت میكند نشان داده شده است ، يعنی خلقت اين مخلوقات و نظمی كه در خلقت اينها و در تشكيلات هستی اينها به كار رفته است نشان میدهد وجود مدبری را . آيات زيادی در اين باره هست كه احتياج به استشهاد ندارد . يكی ديگر اينكه در قرآن به موضوع هدايت موجودات استدلال شده است و اين از اصل خلقت جدا گرفته شده است ، و چند آيه را هم نقل میكند ، مثلا از زبان موسی خطاب به فرعون اينچنين نقل میكند : « قال ربنا الذی اعطی كل شیء خلقا »(1) . پروردگار ما همان كسی است كه هر چيزی را آنجوری كه بايست آفريده است ، در خلقت او آنچه را كه بايست داده است . تا اينجا استدلال به اتقان صنع است . جمله بعد اينست : « ثم هدی »: سپس او را هدايت و رهبری كرد . يعنی پس از آنكه او را خلق كرد و آن جوری كه بايست بيافريند آفريد ، او را هدايت كرد . كلمه [ ( هدی ) ] را با كلمه [ ( ثم ) ] از ما قبل خود جدا كرده استدر سوره سبح اسم میفرمايد : « الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی »( 2 )
پس در اينجا نيز هدايت را عليحده ذكر كرده و از خلق و تقدير جدا كرده است . از زبان ابراهيم میفرمايد : « الذی خلقنی فهو يهدين »( 3 )
درباره انسان بخصوص نيز ، هدايت انسان را جدا از خلقت انسان به عنوان يك نعمت عليحده و به عنوان يك موهبت عليحده ذكر میكند : « اقرأ باسم ربك الذی خلق ، خلق الانسان من علق ». بعد با كلمه [ ( اقرأ ) ] جدا میكند و میفرمايد : « اقرأ و ربك الاكرم الذی علم بالقلم »( 4 ) .
پاورقی : . 1 سوره طه ، آيه . 50 . 2 سوره اعلی ، آيات 2 و . 3 . 3 سوره شعراء ، آيه . 78 . 4 سوره علق ، آيات 1 تا . 4
اول خلقت انسان را ذكر میكند و بعد هدايت انسان راسخن فخر رازی كه استنباطی است كه از قرآن كريم كرده است مبدأ فكر شد برای من كه آيا واقعا اصل هدايت در موجودات با اصل نظم در خلقت موجودات يك مطلب است يا دو مطلب ؟ فكر به اينجا رسيد كه اگر خلقت موجودات به اصطلاح فلسفی به صورت ماشين میبود ، به اين معنی كه خداوند اين موجودات را كه آفريده است ، به صورت يك ماشين كامل و منظمی آفريده است ، آنوقت قهرا كاری كه بايد اين ماشين بكند تكليفش روشن است ، ديگر برای كارش يك تدبير عليحدهای لازم نيست . مثلا اگر ساعتی را ساعتساز بسازد ، ديگر هر چه كه هست در ساختن اين ساعت است ، و كار منظم ساعت لازمه جبری ساعت است . وقتی كه ساعتی با اين نظم و تشكيلات به وجود آمد و ساخته شد ، ديگر نمیشود گفت كه در اينجا دو موضوع است : يكی اينكه ساعتی با نظم و دقت ساخته شده است و ديگر اينكه كارش را منظم میكند ، زيرا اين كار يك چيز عليحده نيست بلكه لازمه نظم چنين ساختمانی است . لازمه نظم ساختمان يك اتومبيل اينست كه اگر درست ساخته شده باشد و شما سويچ را بزنيد و اتومبيل سوخته داشته باشد و پا روی گاز بگذاريد و فرمان را در دست داشته باشيد ، آن اتومبيل كار خودش را انجام بدهد
آيا دنيای علم چه میگويد ؟ آيا دنيای علم میگويد اين كاری كه موجودات میكنند مخصوصا در عالم نباتات و حيوانات و انسان لازمه ساختمان مادی اين موجودات است ؟ يا يك نيرو و قدرت و چيز ديگری كه ما اصلا لفظی هم برای آن جز هدايت و رهبری نداريم ، يك امر ديگری در عين حال وجود دارد كه باز اين موجود ساخته شده را در كارش رهبری میكند ؟ آن امر مرموز را اگر به خدا كه مدير و مدبر موجودات است نسبت دهيم نامش هدايت است ، و اگر به خود موجودات نسبت دهيم نامش عشق و محبت و تسليم و اطاعت است . « ثم استوی الی السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين »( 1 )
بله همچو چيزی وجود دارد . اين نشان میدهد كه منطق اين كتاب ، ما فوق منطق بشر است . پس بی جهت نيست كه هی دعوت میكند بشر را كه : « افلا يتدبرون القرآن ». خود فخر رازی كه اين مطلب را اينجا از زبان قرآن میگويد ، من ياد ندارم ، كه در يك كتابش توانسته باشد دنبال اين مطلب را گرفته باشد . آری « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب »( 2 )
پس يكی از اركان ختم نبوت ، قابليت عجيبی است كه منابع اولی اسلامی و در درجه اول قرآن كريم برای تحقيقات و مطالعات نو و كشفهای تازه دارد ، و اينها است كه نخواهد گذاشت اين دين كهنه بشود و از ميان برود
پاورقی : . 1 سوره فصلت ، آيه . 11 . 2 سوره ص ، آيه . 29

