fehrest page

back page

قرآن را قرن به قرن بهتر تفسير كرده‏اند

يك فكری ممكن است در ميان ما وجود داشته باشد و آن اينست كه قرآن و حديث پيغمبر را گذشتگان بهتر فهميده‏اند . من نمی خواهم بگويم هر كس كه‏ امروز می‏آيد از هر كه در گذشته بوده است بهتر می‏فهمد . مجموعا اگر بشريت را در حكم يك واحد در نظر بگيريم ، تاريخ قرآن نشان می‏دهد كه هر قرنی كه بر قرآن و اسلام گذشته است ، قرن بعدی كه آمده است آن را بهتر از قرن قبلی فهميده‏اند ، همان طوری كه طبيعت را هم هر چه كه بشر جلوتر آمده است از بشر پيش از خود بهتر فهميده است . آيا اين پيش بينی در خود قرآن كريم هست يا خير ؟ اينجا دو مطلب است . يكی اينكه آيا اين مطلب در صدر اسلام وجود داشته‏ است كه آيندگان از شماها بهتر خواهند فهميد يا نه ؟ مطلب دوم اينكه چه‏ مطالبی هست كه ما می‏توانيم نشان بدهيم و بگوئيم كه در قرنهای گذشته اين‏ مطالب را نمی‏توانستند حل بكنند ولی در قرنهای بعدی بهتر فهميده‏اند
پس ما عجالتا در اين موضوع دو مطلب داريم
اما مطلب اول : در هفته گذشته حديثی كه نسبتا مفصل بود از رسول اكرم‏ درباره قرآن كريم برای شما خواندم ، و احاديث ديگری نيز در اين زمينه‏ هست و به طور كلی ما يك سلسله اخبار و احاديث داريم به اين مضمون كه‏ قرآن ظهری دارد و بطنی ، و بطن او هم بطنی تا هفت بطن . در برخی از اخبار دارد : « ظاهر و باطن » و در بعضی ديگر : « ظهر و بطن »
ظاهری كه همه مردم درك می‏كنند و باطنی كه فقط برخی به آن می‏رسند ، آن‏ باطنش هم باطنی دارد ، يعنی كسانی كه به آن باطن می‏رسند برخی در آن‏ مرحله می‏مانند و برخی جلوتر می‏روند ، و آن باطن هم باطنی دارد تا هفت‏ باطن
پيغمبر اكرم فرمود : قرآن نازل شده است بر هفت حرف ( 1 ) . چقدر مفسرين در اين باره بحث كرده‏اند كه منظور از اين هفت حرف چيست
محققين گفته‏اند كه اين هفت حرف با آنجائی كه [ می‏گويد قرآن ] هفت بطن‏ و هفت باطن دارد يك مقصود بيشتر نيست
يادم هست در درس اصول مرحوم آية الله بروجردی ، سال اولی كه ايشان به‏ قم مشرف شده بودند بحث كشيده شده بود به اين مطلب كه آيا استعمال يك‏ لفظ در اكثر از معنی واحد جايز هست يا خير ؟ مقصود اين است كه اگر ما يك لفظ داشته باشيم كه چند معنی مباين و مغاير داشته باشد ، مثل لفظ شير در فارسی ، آيا ممكن است اين لفظ در آن واحد در بيش از يك معنی‏ استعمال بشود يا نه ؟ آنهائی كه مدعی هستند كه يك لفظ را در آن واحد می‏شود در چند معنی به كار برد از جمله استدلال كرده‏اند به همين حديث كه‏ پيغمبر اكرم فرمود قرآن بر هفت حرف نازل شده است . آنها ادعا كرده‏اند كه مقصود پيغمبر اينست كه در قرآن يك لفظ در آن واحد در چند معنی‏ مختلف استعمال شده است
البته اين سخنی است كه مورد قبول علماء نيست
مرحوم آية الله بروجردی از همين جا ، از درس وارد موعظه شدند كه هم‏ درس را تكميل كردند و هم ضمنا موعظه كردند .

پاورقی : . 1 انزل القرآن علی سبعة احرف »

گفتند اگر چه ما بسياری از ادعاها را قبول نداريم و آن را پوچ و بی معنی می‏دانيم ( مقصودشان ادعاهای واهی‏ئی است كه برخی از متصوفه راجع به بواطن قرآن‏ می‏كنند ) ولی اين را هم بدانيد كه مطلب در فهم قرآن اين هم نيست كه‏ ماها خيال می‏كنيم ، مطلب عميق‏تر از اين است . آنوقت همين مطلب را تشريح كردند كه قرآن يك ظواهری دارد ، و ظواهر را همه می‏توانند درك‏ كنند ، يك معلم می‏تواند ظواهر قرآن را بفهمد ، ولی به تناسب كمالاتی كه‏ شخص پيدا بكند می‏تواند به معنائی از معانی ماوراء مفاهيم لفظی كه عموم‏ درك می‏كنند پی ببرد . بعد گفتند به هر نسبت كه مراتب انسان كاملتر بشود معانی بيشتری را از قرآن كريم درك می‏كند
غرض اين است كه از صدر اسلام اين مطلب مطرح بوده است كه خيال نكنيد معانی قرآن همانی است كه عربهای صدر اسلام درك می‏كرده‏اند و ما بايد ببينيم آنها از قرآن چه می‏فهميده‏اند ، ديگر قرآن بيش از اين مطلبی ندارد . نه ، اين جور نيست ، قرآن كه تنها برای آنها نازل نشده ، قرآن برای‏ همه بشر نازل شده تا دامنه قيامت . كسی حق ندارد قرآن را مطابق ميل و هوای نفس خودش تفسير بكند ولی همه حق دارند كه در قرآن تدبر بكنند و تا دنيا دنياست افراد حق تدبر دارند و شانس موفقيت دارند كه در تدبرهای‏ خودشان به مطالب تازه‏ای برخورد بكنند كه احيانا گذشتگان آنها در تدبرهای‏ خويش برخورد نكرده‏اند . حديثی در كافی داريم ، می‏فرمايد : خداوند تبارك‏ و تعالی می‏دانست كه در آخر الزمان اقوامی و گروههايی خواهند آمد ²متعمقون [ فی الله ] » كه در خدا و الهيات تعمق می‏كنند ، يعنی می‏خواهند به عمق مسائل وارد بشوند ، از اين جهت آيات اول سوره حديد و سوره توحيد ، و آيات آخر سوره حشر را فرستاد . يعنی اگر خدا می‏دانست كه در آخر يعنی مردم اين زمان اينها را درك نمی‏كنند ، اين برای آيندگان است . و حقا اگر كسی در الهيات و معارف اسلامی وارد باشد و قرن به قرن مطالعه‏ بكند می‏بيند كه پس‏از هفت قرن و هشت قرن و ده قرن و بيشتر ، تازه اهل‏ معارف الهی در مسائل توحيد توانسته‏اند خودشان را هماهنگ بكنند با همين‏ آيات اول سوره حديد و سوره توحيد ، يعنی برای قبل از آنها هنوز غير قابل‏ هضم و غير قابل حل بوده است . اين درباره قرآن كريم
پس معلوم می‏شود كه اين پيش بينی از صدر اسلام و در صدر اسلام وجود داشته است ، هيچوقت يك دانشمند اسلامی نبايد اينطور فكر كند كه ما را چه رسد كه تدبر و تعقل بكنيم و دنبال مطلب تازه بگرديم ، مطلب همان‏ است كه بزرگان گفته‏اند . آری بزرگان بزرگ هستند ولی هرگز بزرگی آنها به‏ اندازه بزرگی قرآن نيست
كسی نمی‏تواند ادعا كند و ادعا هم نكرده است كه علمای طبيعت شناسی كه‏ در قرون اخير پيدا شده‏اند نبوغشان از افلاطون وارسطو و سقراط و بوعلی سينا بيشتر بوده است . ولی همه اين را قبول دارند كه آنچه كه بشر تدريجا به‏ دست آورده است با آنچه آنها به دست آورده بودند قابل مقايسه نيست
مثل خوبی يك مرد عالم از اين نظر آورده است . می‏گويد : مثل علماء در پيشرفت علوم مثل آدمهايی است كه روی شانه‏های هم سوار می‏شوند و می‏خواهند افق را ببينند . اگر يك نفر هر چقدر هم بلند قد باشد ، فرض كنيم دو متر بلنديش باشد ، در وسط يك صحرايی بايستد و گردن كشد و بخواهد دور دستها را ببيند ، بيشتر از شعاعی كه در حد دو متر قد می‏توان ديد نمی‏تواند ببيند . يك آدم ديگر می‏آيد و روی شانه اولی می‏ايستد . ممكن است دومی قدش از اولی كوتاهتر باشد ولی چون روی دوش اولی ايستاده قطعا افق بيشتری را خواهد ديد . و همين طور اگر سومی‏ بيايد و بردوش دومی سوار شود ، او باز افق بيشتری را خواهد ديد . پس‏ حساب اين نيست كه قد اولی بلندتر است يا دومی يا سومی ، حساب اين‏ است كه دومی از دوش اولی استفاده كرده است و سومی از دوش دومی و همين‏ طور . .
علماء اينطور هستند ، محقق اولی كه در يك مسأله‏ای تحقيق می‏كند ، هر چقدر هم كه با نبوغ باشد همان مرد بلندقد اولی است ، در حدودی افق را می‏بيند ، دومی كه می‏آيد از فكر و معلومات اولی استفاده می‏كند و با يك‏ نيروی بيشتری وارد كار می‏شود ، پس در واقع روی شانه اولی ايستاده ، چون‏ از معلومات او استفاده كرده ، سومی از معلومات اولی و دومی ، و چهارمی‏ از معلومات سومی و دومی و اولی ، و به همين ترتيب . در مسأله فهم و كشف حقايق قرآنی هم مطلب از همين قبيل است . اين در زمينه قرآن

استعداد پايان ناپذير سنت

در زمينه سنت چطور ؟ آيا يك همچو پيش بينی در صدر اسلام وجود داشته‏ يا خير ؟ بلی همچو پيش بينی‏ها شده و به عقيده من خود همين پيش بينی‏ها نمونه‏های بزرگی از اعجاز و روشن بينی اسلامی است
در اخبار و احاديثی كه شيعه و سنی روايت كرده‏اند ما به مضامينی برخورد می‏كنيم كه پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد می‏كند و می‏فرمايد : جمله‏ها و مضامينی‏ كه از من می‏شنويد ضبط كنيد و برای بعدی‏ها نقل بكنيد ، بسا كه شما كه نقل‏ می‏كنيد به اندازه آنها نفهميد و آنها از شما بهتر بفهمند . اين جمله را يادم هست در كتب شيعه ، در كافی و تحق العقول ديده‏ام و در كتب اهل تسنن هم قطعا ديده‏ام ، در سنن ابی‏داود يا صحيح مسلم و يا صحيح بخاری . پيغمبر اكرم فرمود : « نضر الله عبدا سمع‏ مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها » ( 1 ) . خداوند خرم كند آن بنده‏ای‏ را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط كند . پيغمبر اكرم مخصوصا تأكيد می‏كرد كه هر چه را كه از من می‏شنويد بنويسيد : « اكتبوا عنی » در بحار الانوار اخبار بسياری نقل می‏كند از رسول اكرم كه می‏فرمود : چيزهائی كه از من‏ می‏شنويد بنويسيد . مردم عرب مردمی بودند جاهل و بی سواد ، نويسنده در ميانشان كم بود ، و همين تشويقهای نبی اكرم منشأ دو چيز شد ، يكی اينكه‏ مردم را در وادی علم و سواد انداخت و تشويق به كتابت و سواد كرد ، و ديگر اينكه از صدر اسلام ، هم قرآن و هم احاديث نبوی در كتابها ثبت و ضبط شد ، هر چند يك چشم زخمی به احاديث نبوی رسيد كه آن چشم زخم به‏ قرآن كريم نرسيد و آن چشم زخم از طرف خليفه دوم بود
عمر بن الخطاب از نوشتن احاديث پيغمبر نهی می‏كرد و می‏گفت می‏ترسم اگر مردم سر گرم به نوشتن و ضبط احاديث پيغمبر بشوند از حفظ و ضبط قرآن غافل‏ بمانند يا احيانا حديثی را با قرآن مخلوط بكنند . به همين جهت او حديث‏ را ترويج كه نمی‏كرد هيچ ، جلوگيری هم می‏كرد . اين بود كه عده كمی بودند كه روی همان دستوری كه شخص پيغمبر داده بود [ احاديث نبوی را ] در حافظه خود و يا در نوشته‏ها ضبط می‏كردند . بالاخره فرمان يك خليفه‏ نمی‏تواند در مقابل فرمان پيغمبر آن اندازه‏ها مؤثر باشد ، آنهم در كاری كه‏ مربوط به دانشمندان است .

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 1 ص 4 . 3

عمر بن عبدالعزيز كه در سال 99 هجری به خلافت‏ رسيد و متأسفانه خلافت او دو سال بيشتر طول نكشيد و خود بنی‏اميه كلك او را كندند ، اين روش عمر را كه جد مادری خودش بود منسوخ كرد ، دستور داد احاديث پيغمبر ضبط و نگهداری بشود و مانع فراموشی‏ آنها بشوند . به هر حال رابطه قطع نشد ، همانطور كه عرض كردم چشم زخمی‏ به احاديث نبوی رسيد ولی طوری نشد كه به كلی از ميان برود ، خير ، به‏ اين مرحله نرسيد . به علاوه ما كه شيعه هستيم از طريق ائمه احاديث نبوی‏ را داريم . ائمه اطهار بهترين حافظ مواريث نبوی بودند و می‏دانيم كه‏ بسياری از احاديثی را كه اهل تسنن از طرق خودشان نقل كرده‏اند ائمه ما هم‏ تأييد كرده‏اند . پس ترديدی باقی نمی‏ماند كه احاديث نبوی در حدود بسيار زيادی باقی مانده است
به هر حال پيغمبر اكرم فرمود كه : « نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها » ، خدای خرم گرداند بنده‏ای را كه گفتار مرا بشنود و حفظ كند [ ( وعی ) ] يعنی حفظ و نگهداری ) « و بلغها من لم يسمعها » و برساند به كسی كه آن را نشنيده است . تا اينجا فقط ترغيب و تشويق مردم است كه گفتار مرا ضبط كنيد و به طبقات بعدی برسانيد . شاهد من در قسمت دوم اين سخن است
خيلی جمله عجيب است . اگر آدم مادی هم باشد بايد به نبوغ و روشن بينی‏ اين مرد آفرين بگويد ، به اين كه چطور تكليف آينده را هم روشن می‏كند
فرمود : « رب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » ، يعنی بسيارند كسانی كه فقهی را حفظ می‏كنند و خود فقيه نيستند ، و بسيارند كسانی كه فقهی را برای ديگری روايت و نقل می‏كنند در حالی كه آن‏ ديگری از خود او فقيه‏تر است و صلاحيت بيشتری دارد . كلمه [ ( فقه ) ] در اصطلاح امروز ما يعنی علم به احكام ، و ما فقيه را كسی می‏دانيم كه مسائل‏ فرعی مربوط به نماز و روزه و جهاد و حج و غيره را بداند . ولی همه حتی‏ خود فقها هم قبول دارند كه فقه در اصطلاح اصلی خود معنی و سيعتری دارد ، هم شامل اين فقه است و هم شامل ساير مطالب اسلامی . [ ( فقه ) ] يعنی فهم‏ عميق . در اينجا مقصود رسول خدا از كلمه فقه جمله‏ای است كه احتياج به‏ فهم عميق دارد : « رب حامل فقه غير فقيه » يعنی چه بسيارند بردارندگان و حمل كنندگان يك جمله عميق ، در حالی كه خود آنها دارای فهم عميق نيستند و قدرت اين كه آن را درك كنند و معنی و مقصود و عمقش را بفهمند ندارند . پس اين جمله برای آنها سودی ندارد . آنها فقط وسيله انتقال به ديگران‏ كه صلاحيت بيشتری دارند هستند : « و رب حامل فقه الی من هو افقه منه »
بسا كسی يك جمله پرمعنائی را حفظ كند و حمل كند و ببرد تحويل يك نفر ديگر بدهد كه او از خود اين فرد بهتر بفهمد . می‏بينيد اين قسمت در دنبال‏ آن قسمت اول است كه فرمود : « نضر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها » خدا خرم گرداند كسی را كه سخن مرا بشنود و آن را ضبط و حفظ كند و برساند به كسی كه نشنيده است . به دنبال آن می‏فرمايد : بسا حامل فقهی كه فقيه نيست و بسا حامل فقهی كه آن را منتقل می‏كند به كسی كه‏ از خودش فقيه‏تر و لايق‏تر و داناتر است
باز از كلمات رسول اكرم است : « اعطيت جوامع الكلم » ( 1 ) . به من‏ سخنان جامع اعطاء شده است . می‏خواهد بيان كند كه يكی از موهبتهای بزرگی‏ كه از طرف پروردگار به من اعطاء شده است كلمات جامع است . كلمات‏ جامعه يعنی چه ؟ يعنی می‏توانم يك جمله بگويم بجای صد جمله ، يك جمله‏ بگويم بجای هزار جمله ، يك جمله بگويم به صورت يك قانون و يك اصل كلی‏ كه هر چه بخواهند اين جمله سعه و گسترش داشته باشد، قابليت داشته باشد
جمله‏ها می‏توانم بگويم كه در عين اختصار و كوتاهی سراسر زندگی بشر را فرا گيرد .

پاورقی : . 1 بحار الانوار ، جلد ششم ، چاپ سربی تهران ، ص 229 به نقل از امالی‏ صدوق

اين است معنی اعطيت جوامع الكلم
جمله‏هايی از پيغمبر رسيده است كه موردآن جمله‏ها مورد بسيار كوچكی بوده و پيغمبر می‏توانسته است همان مورد را بيان بكند ولی يك اصل كلی در آن‏ مورد ذكر كرده ، اصلی كه برای هميشه زنده بماند

حديث لاضرر

شخصی می‏آيد خدمت رسول اكرم كه يا رسول‏الله ! من از سمرش بن جندب‏ شكايت دارم ، اين مرد در خانه مسكونی من يك درخت خرما دارد و روی‏ قاعده اين حق را دارد كه گاهی به درخت خود سر بزند ولی او هر وقت كه‏ می‏آيد قبلا استيذان نمی‏كند ، اطلاع نمی‏دهد ، با اجازه قبلی نمی‏آيد ، سرزده‏ داخل می‏شود ، به وضعی داخل می‏شود كه من نمی‏خواهم زن و بچه مرا به آن‏ حالت ببيند ، و من هر چه به او تذكر می‏دهم كه قبلا اطلاع بدهد فائده‏ نمی‏بخشد . فرمود : او را احضار كنيد بيايد ، بعد از آنكه آمد ، پيغمبر فرمود اين مرد چنين شكايتی دارد و تو برای داخل شدن در منزل او بايد قبلا اذن بگيری . گفت : نه يا رسول‏الله ، من اذن نمی‏گيرم . پيغمبر ديد اين‏ مرد به اين شكل اصلاح نمی‏شود ، از راه ديگری وارد شد ، فرمود بيا من اين‏ درخت را از تو می‏خرم و در عوض آن ، درخت بهتری در فلان جا به تو می‏دهم‏ . قبول نكرد . فرمود : دوتا درخت می‏دهم . باز هم قبول نكرد . فرمود : سه‏ تا درخت می‏دهم . بالاخره تا ده تا درخت رسيد ولی موافقت نكرد ، و در برخی از احاديث دارد كه پيغمبر فرمودند : من در بهشت درختی برای تو ضمانت می‏كنم . گفت نمی‏خواهم كه نمی‏خواهم ، فقط درخت خودم را می‏خواهم
در اينوقت نبی اكرم رو كرد به مرد انصاری و گفت : برو درخت اين مرد را از ريشه بكن و قطع كن و بينداز جلوی صورتش « فانه لا ضرر و لا ضرار » ، و در برخی روايات : « لا ضرر و لا ضرار فی الاسلام » ، و در برخی روايات ديگر : ²لا ضرار و لا ضرار علی المؤمن‏». همين يك جمله قاعده كلی شده است به دست‏ فقها ، قاعده‏ای شده است كه در سراسر فقه حكومت می‏كند . من در مقاله‏ای‏ نوشتم كه اسلام برای قاعده لاضرر و قاعده لا حرج حق و تو قائل شده است
اين درست مثل حق و تو است ، اما نه حق و توئی كه وابسته باشد به ميل‏ شخصی نماينده يك دولت بزرگ ، بلكه حق و توئی كه ريشه‏اش ضرر و ضرار است ، ريشه‏اش مصالح مهمتر است . همانطوری كه نماينده يك دولت بزرگ‏ حق و تو دارد و تصميماتی را كه ديگران می‏گيرند او و تو می‏كند ، هر دستوری‏ كه اسلام در هر جا داشته باشد ، همين كه به مرز ضرر و ضرار برسد ، لاضرر می‏آيد جلوی آن را می‏گيرد . حالا نمی‏خواهم راجع به ضرر و ضرار و اينكه فرق‏ آنها چيست و مفهوم لاضرر چيست بحث كنم چون يك بحث طولانی است . به هر حال قاعده ضرر و ضرار يك قاعده كنترل كننده‏ای است برای جميع قوانين‏ اسلامی ، كنترلی كه خود اسلام در دستگاه قوانين خود قرار داده است . اين‏ معنای « اعطيت جوامع الكلم » است

نهی از معاملات غرری

يا مثلا باز ما جمله‏ای در فقه داريم ، گفته‏اند نهی النبی عن البيع الغرر ، يعنی پيغمبر اكرم از معاملات غرری نهی كرد . غرر چه نوع معاملاتی است ؟ چه انواعی از معاملات در زمان جاهليت وجود داشت و اين جمله آنها را نهی‏ كرد ، و چه انواعی از معاملات امروز می‏تواند وجود داشته باشد كه اين جمله‏ آنها را منسوخ می‏كند و بايد منسوخ بكند ؟ من يك مفهوم ساده‏ای از آن‏ برايتان بيان بكنم
با اين جمله پيغمبر اكرم فرمود در هر معامله‏ای بايد حدود مورد معامله برای طرفين مشخص باشد يعنی خريدار بايد قبلا برايش تعريف شده‏ باشد ( يا در ديدنيها ديده باشد ) توصيف شده باشد و از هر جهت بداند كه‏ چه چيزی می‏خرد و آنچه می‏خرد دارای چه اوصاف و چه خصوصياتی است ، جاهلانه‏ و كور كورانه قدم بر ندارد و معامله از نوع تير به تاريكی انداختن نباشد ، فروشنده نيز ثمنی كه می‏گيرد ، آن ثمن بايد برای او تعريف و توصيف شده‏ و يا مشهود و ديده شده باشد و معامله از قبيل تير به تاريكی انداختن‏ نباشد . در ميان اعراب جاهليت مرسوم بوده كه معمولا به معاملات شكل‏ شانس و قمار می‏داده‏اند ، مثلا شخصی از ميان يك گله گوسفند كه قهرا با يكديگر متفاوت بودند يكی را می‏خريد ولی نه يك گوسفند معين ، بلكه به‏ اين طرز كه مثلا از ميان صد گوسفند كه ممكن بود در ميان آنها گوسفند پنج‏ درهمی و گوسفند ده درهمی و گوسفند پانزده درهمی باشد ، يكی را می‏خريد به‏ ده درهم و بعد ، از دور می‏ايستاد و سنگی پرتاب می‏كرد به طرف گوسفندان ، آن سنگ به هر يك از گوسفندان كه اصابت می‏كرد ، همان گوسفند به ده درهم‏ مال او بود ، ممكن بود آن گوسفند احيانا يك گوسفند پانزده درهمی باشد ، و ممكن بود يك گوسفند پنج درهمی يا كمتر يا بيشتر باشد ، بستگی داشت به‏ تصادف ، موضوع معامله از اول برای طرفين مشخص و محدود نبود ، موفقيت‏ در معامله به خبرويت بستگی نداشت ، سرنوشت معامله را تصادف تعيين‏ می‏كرد ، تير به تاريكی انداختن بود . پيغمبر اكرم اين نوع معامله را كه‏ به [ ( بيع حصاش ) ] يعنی معامله سنگريزه معروف بود و يك سلسله معاملات‏ ديگر از اين قبيل را ممنوع كرد و به طور كلی دستور داد كه در معاملات‏ نبايد [ ( غرر ) ] وجود داشته باشد ، و اين خود اصلی شد كه در سراسر ابواب مكاسب مورد استفاده فقهاء قرار می‏گيرد
پيغمبر اكرم با يك جمله ، معاملات را از شكل اينكه به شانس بستگی داشته باشد كه طرف هميشه با دلهره فكر كند آيا می‏برم يا خير ، بيرون آورد . در حدودی كه ممكن است بايد پايه معاملات بر تشخيص و علم و عمد باشد . و به همين دليل هر كاری كه با شانس و بخت و تصادف وابستگی‏ داشته باشد از نظر اسلام نمی‏تواند مشروع باشد . اسلام فقط معامله و كاری را مشروع می‏داند كه در روشنی بصيرت صورت گرفته باشد و تا حدود ممكن حساب‏ شده باشد ، سرنوشت آن كار به دست تصادف و قرعه كشی و غيره نباشد
اينهاست كه معامله را نزديك به قمار می‏كند
يكی از جهاتی كه قمار حرام است اينست كه امری است كه به تصادف بسته‏ است ، به مجهول بسته است ، تير به تاريكی انداختن است
در معارف اسلامی ، پيغمبر اكرم جمله‏هائی فرموده است كه اين جمله‏ها با اينكه كوچك است ، برای عارف يك مفهوم عرفانی بسيار بسيار عالی دارد ، برای فيلسوف مفهوم فلسفی عالی دارد ، برای يك نفر عامی مفهوم واضح و روشن دارد ، هر طبقه‏ای جمله را كه می‏شنود خيال می‏كند مخاطب فقط هموبوده‏ است ، فقط برای او مفيد است . مثلا فرموده : « من عرف نفسه فقد عرف‏ ربه » ( 1 ) . آنكه خود را بشناسد خدای خود را می‏شناسد . اين جمله برای‏ عارف ، برای كسی كه مدعی معرفت شهودی است معنی خاصی دارد . اهل عرفان‏ و معرفت ، معرفتی را قائل هستند كه نام آن را معرفت شهودی گذاشته‏اند
راه معرفت شهودی حق ، معرفت نفس است ، چون تنها موجودی كه انسان‏ معرفت حضوری به آن دارد نفس خودش است و اگر انسان بتواند نفس خود را آن طوری كه هست درك بكند و بشناسد اين درك و اين شهود از شهود خدا منفك نيست ، درست مثل اينكه آئينه كه در درجه اول آن را يك سنگ می‏بينيد ولی اگر آن را جلو بياوريد و در آن دقيق شويد صورت خود را در آن می‏بينيد .

پاورقی : . 1 غرر الحكم و درر الكلم ، فصل 77 حديث . 301

اين از نظر عارف
اما از نظر فيلسوف . فيلسوف نگاه می‏كند ، عالم را سراسر متغير می‏بيند ، ثابتی در عالم نمی‏بيند . در عين حال می‏بيند نظام عالم ثابت است . فكر می‏كند كه متغير نمی‏تواند ثابت را نگه دارد . عالم متغير است مثل آبی كه‏ در حركت است ، و اگر شما در اين آب متغير يك نقش ثابت ببينيد می‏دانيد كه اين نقش ثابت از آب متغير نيست ، نقش ثابت بايد از جای‏ ديگر به اينجا آمده باشد
گشت مبدل آب اين جو چند بار
عكس ماه و عكس اختر برقرار
بدن انسان حكم همان آب جوی را دارد ، دائما در حال تغيير و تبديل است‏ . برخی از سلولهای بدن ، خود سلولها می‏ميرند و سلولهای نوی بجای آنها می‏آيد . برخی از سلولها خود سلول نمی‏ميرد ولی بدن او دائما تغذی می‏كند ، بدل ما يتحلل می‏گيرد ، زوائد را حذف می‏كند ، يعنی بدن او هم مثل بدن خود انسان دائما در حال تغيير و تبديل است . در نتيجه ماده ثابتی در بدن ما وجود ندارد ، ولی در عين حال ما در طول سالهای عمر علاوه بر اينكه‏ شخصيتمان ثابت است و می‏فهميم كه ما همان ما هستيم كه از اول بوده‏ايم و [ ( من ) ] امروز مغاير با [ ( من ) ] چهل سال پيش نيست ، نظام بدنمان‏ نيز همان نظام است ، هر كه ما را در گذشته ديده باشد می‏بيند اندام همان‏ اندام و چشم همان چشم و ابرو همان ابرو است . فرسوده‏تر می‏شود ولی نظام‏ عوض نمی‏شود . پس « من عرف نفسه فقد عرف ربه » باز اين جمله برای يك‏ نفر عامی مفهوم ديگری دارد

قابليت پايان ناپذير منابع اسلامی

الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب‏ ( 1 )
در قسمت چهارم بحث مربوط به ختم نبوت وارد بوديم . بحثی كرديم راجع‏ به انسان و اجتماع از اين نظر كه در انسان و اجتماع چه جنبه‏های ثابت و چه جنبه‏های متغيری وجود دارد . بحثی هم كرديم درباره قوانين اسلامی و وضع‏ اين قوانين كه چگونه قواعد و اصولی است و چگونه يك سلسله قوانين فرعی‏ هم دارد .

پاورقی : . 1 سوره ، ص ، آيه . 29

بحث ديگری راجع به علم و عالم و اجتهاد و تخصص علمی در مسائل‏ دين و وظايفی كه در دوره خاتميت به عهده اين طبقه است ايراد كرديم
موضوع چهارم كه بحث فعلی ما است مسأله منابع اسلامی است يعنی قابليت‏ عظيم و پايان ناپذيری كه منابع اسلامی و در درجه اول قرآن كريم برای تحقيق و مطالعه دارد به طوری كه هيچ‏ دوره‏ای از دوره‏ها را نمی‏توان آخرين دوره مطالعه در قرآن به شمار آورد به‏ گونه‏ای كه بشر بتواند ادعا بكند كه آنچه كه در اين كتاب بزرگ آسمانی‏ هست همه را كشف كرده و مجهولی از اين جهت باقی نگذاشته است
در جلسه گذشته مقداری در اين باره بحث كرديم كه اساسا در صدر اسلام و از زمان پيغمبر اكرم اين مطلب مورد توجه بوده است كه هر چه بر بشر بگذرد به حقايق اسلام و حقايق دين آشناتر می‏شود ، يعنی كسی گمان نكند مردمی كه در زمان پيغمبر بوده‏اند قرآن و سخن پيغمبر را يعنی معنی و عمق‏ سخن پيغمبر و قرآن كريم را از مردمان بعدی بهتر می‏فهميده‏اند و بيشتر به‏ عمق آن پی می‏برده‏اند . بر عكس ، رسول اكرم صريحا می‏فرمود كسانی كه بعدها خواهند آمد ممكن است معنی و مقصودی را كه من از جمله‏های خودم دارم بهتر بفهمند ، و لهذا تشويق می‏كرد تحت همين عنوان كه شما هر چه از من می‏شنويد صحيح و درست ضبط بكنيد و برای آيندگان نقل بكنيد ، ای بسا كه آن كسی كه‏ شما برای او نقل می‏كنيد او از خود شما كه ناقل هستيد بهتر مقصود مرا بفهمد

داستان اعمش و ابوحنيفه

حكايت معروفی است ، می‏گويند : سليمان اعمش كه يكی از محدثين اهل‏ تسنن است ، يك وقت مسأله‏ای را از يكی از فقهاء زمان خويش پرسيد . او جواب داد . از او پرسيد به چه دليل تو اين جواب را می‏دهی و از كجا می‏دانی كه پاسخ مسأله چنين است ؟ گفت به خاطر روايتی كه تو خودت نقل‏ كرده‏ای از پيغمبر اكرم . از آن روايت اين مسأله نتيجه می‏شود . وقتی‏ استدلال كرد ، اعمش ديد درست می‏گويد . باز اعمش يك مسأله ديگری از او پرسيد و او جواب داد . گفت اين را ديگر به چه دليل می‏گوئی‏ ؟ گفت به دليل روايت ديگری كه باز خود تو از پيغمبر اكرم روايت كردی ، از آن هم اين مطلب استنباط می‏شود . اعمش وقتی فكر كرد و به استدلال او گوش كرد ديد اين را هم درست می‏گويد . بعد اين جمله را گفت : انتم‏ الاطباء و نحن الصيادله ( 1 ) . گفت : مثل ما محدثين و شما اهل نظر مثل‏ دوا فروش است با طبيب ، ما فقط می‏توانيم داروها را تهيه كنيم و در اختيار شما بگذاريم اما طبابت و تشخيص اينكه اين دوا برای چه بيماری‏ مفيد است و به چه مريضی بايد نسخه كرد كار شما است و من اعتراف می‏كنم‏ كه خودم كه ناقل اين احاديث هستم مثل تو نمی‏توانم معنی و مفهوم اين‏ احاديث را بفهمم و به موارد خودش تطبيق دهم ولی حالا كه تو توضيح می‏دهی‏ خوب می‏فهمم
به هر حال وعده داديم كه امشب كه آخرين شبی است كه ما درباره اين‏ موضوع بحث می‏كنيم و اين بحث را ختم می‏نمائيم ، درباره اين جهت صحبت‏ بكنيم كه جريان تاريخی چه نشان می‏دهد ؟ اين قرآن چهارده قرن است كه در دست دانشمندان ، علماء ، محققين از هر علم و فنی بوده است و روی آن‏ مطالعه و فكر و تدبر می‏كرده‏اند چون خودش مردم را به تدبر دعوت كرده‏ است : « افلا يتدبرون القرآن ام علی قلوب اقفالها »( 2 ) . ملامت كرده‏ است كسانی كه در اين كتاب تدبر نكنند : « كتاب انزلناه اليك مبارك‏ ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب »( 3 )

پاورقی : . 1 عيون اخبار الرضا ، چاپ سنگی ص . 239 . 2 سوره محمد ، آيه . 24 . 3 سوره ص ، آيه . 29

افزايش تدريجی نفوذ قرآن در علوم و فلسفه

قرنی نيست و قرنی نبوده است كه در آن قرن دهها بلكه صدها تفسير درباره اين كتاب كريم نوشته نشود . تازه اين غير از موضوعات خصوصی‏ئی‏ است كه از اين كتاب در كتابهای غير تفسيری هميشه مورد تتبع و مطالعه و تحقيق بوده است . به هر جهت ، شما اگر فقه را مطالعه كنيد ، در سراسر فقه قسمتی از آيات قرآنی را می‏بينيد ، اگر اخلاق را مطالعه بفرمائيد ، اينهمه كتابهای اخلاقی كه نوشته شده است ، در خلال اين كتابها آيات قرآنی‏ را می‏بينيد كه مورد استناد و استشهاد واقع شده است ، حكمت الهی را اگر ملاحظه كنيد می‏بينيد كه از صدر اسلام هر چه كه گذشته است دوره به دوره‏ قرآن نفوذ بيشتری در حكمت الهی داشته است ، يعنی بيشتر برای خود جا باز كرده است ، كه اينهم خودش تاريخچه‏ای دارد ، كلام به جای خودش ، عرفان‏ به جای خودش ، حتی شعر و ادب نيز قرن به قرن بيشتر تحت تأثير و نفوذ اسلام قرار گرفته است
قسمتی از مضامين شعر و ادب عربی و فارسی را قرآن تشكيل داده . يكی از اساتيد فعلی ادب فارسی ايران در يك كتابی كه نوشته است می‏گويد : وقتی‏ كه شما تاريخ ادب فارسی را مطالعه می‏كنيد می‏بينيد در ابتدا از تعاليم و دستورها و اخلاقيات قرآن چيزی پيدا نمی‏كنيد و هر چه كه زمان بيشتری گذشته‏ است نفوذ قرآن بر ادب فارسی ( تا چه رسد به ادب عربی ) بيشتر شده است‏ . مثلا شما رودكی را كه در اوائل قرن چهارم است در نظر بگيريد ، و سعدی‏ كه در قرن هفتم بوده است ( تا چه رسد به كسانی كه در قرون بعد بوده‏اند مثل جامی و هاتف اصفهانی ) ، می‏بينيد نفوذ قرآن [ در آثار ] سعدی بيش‏ از رودكی است و به طور كلی هر چه زمان می‏گذرد بر نفوذ قرآن بر شعر و ادب فارسی افزوده می‏شود
غرضم بيان اين مطلب است كه در تمام اين ادوار ، اين كتاب مورد تعمق‏ و مطالعه بوده است . آنوقت شما حساب می‏كنيد در تمام اين قسمتها و رشته‏های مختلف می‏بينيد هر چه بر معلومات اهل هر فنی افزوده شده است‏ معانی قرآن بهتر تشريح شده و بهتر كشف گرديده است

توحيد و قرآن

شما فرض كنيد مسأله توحيد و مسائل مربوط به آن را ، مسائل مربوط به‏ صفات خدا ، صفات ثبوتی و صفات سلبی ، مسائل مربوط به قضا و قدر ، مسائل مربوط به جبر و اختيار . شما نگاه می‏كنيد به كتابهای مردمان فوق‏ العاده هزار سال پيش مثلا شيخ صدوق ، بعد قدری جلوتر می‏آييد و جلوتر می‏آييد تا می‏رسيد به اين قرنهای نزديك به خودمان كه علم توحيد پيشرفت‏ بسيار بيشتری كرده است ، می‏بينيد توجيه و تفسيرهای شيخ صدوق در مقابل‏ علم تكامل يافته توحيد بچه گانه به نظر می‏رسد . آدم تعجب می‏كند كه اين‏ مرد چطور نمی‏توانسته است آيات قرآن درباره توحيد را توجيه و تفسير كند ؟ ! مثلا می‏رسد به صفات خدا ، حتی صفات ثبوتيه را بر می‏گرداند به صفات‏ سلبيه . در قرآن دارد : « ان الله عليم ، قدير ، حی ، قيوم ». شيخ صدوق‏ نمی‏تواند اين را درست حل بكند كه اين عليم به راستی می‏تواند بر خدا صادق‏ باشد بدون آنكه به اصطلاح به جلال و قدس الوهيت ضربه‏ای وارد بشود ، می‏گويد : [ ان الله عليم ] ای ليس بجاهل . [ ( خدا عليم است ، عالم‏ است ) ] يعنی جاهل نيست ، ديگر بيشتر از اين نمی‏توانيم بگوئيم . صفات‏ ثبوتی را به صفات سلبی بر می‏گرداند : قدير ای ليس بعاجز ، حی ای ليس‏ بميت ، همه را بر می‏گرداند به يك سلسله صفات سلبی . اين معنايش عجز و ناتوانی است
البته ما هم اگر در زمان او بوديم و در حد پيشرفت علم توحيد در آن عصر بداريم كه همه مطالبش قابل عرضه شدن و دفاع باشد از خود قرآن كتابی بهتر نداريم . از هزار سال پيش و بيش از هزار سال پيش تمام كتابهای سنی و شيعه را بياوريد هيچ كتابی به اندازه خود قرآن صلاحيت عرضه داشتن به‏ محققين امروز را ندارد . در كتابهای شيخ طوسی نمی‏توانيد همه مسائلی را كه‏ فتوا داده است عرضه كنيد . [ ( جواهر ) ] ، همه‏اش را نمی‏توانيد عرضه‏ بداريد . يگانه كتابی كه همه‏اش صلاحيت عرضه داشتن را دارد قرآن است
از اينجا آدم می‏فهمد كه اين كتاب چقدر در هر زمانی از عصر خودش جلو است و تقدم دارد
وقتی انسان قرآن را ملاحظه می‏كند ، می‏بيند يك منطق مخصوصی است ، بعد مراجعه می‏كند به احاديث ، می‏بيند كه اين احاديث به اصطلاح يك شباهتی با قرآن دارند اما يك درجه پائين‏تر ، رنگ بشری به خود گرفته‏اند ( 1 ) ، می‏آيد در فقه می‏بيند فقه حتی با حديث هم چندان وفق نمی‏دهد ، يك درجه‏ پائين‏تر آمده است ، می‏آيد در ميان مردم و عمل مردم ، می‏بيند عمل مردم‏ حتی با فقه هم تطبيق نمی‏كند
اين نشان می‏دهد زنده بودن اين كتاب را كه می‏گويد در هر زمانی هر چه‏ عملتان جلو برود من آمادگی بيشتری برای تحقيق و مطالعه دارم ، گذشتگان را ملامت مكن

پاورقی : . 1 احاديث درست است كه گفته پيغمبر و امام است ، و گفته پيغمبر و امام با گفته خدا دوتا نيست ، اما يك تفاوت در كار هست ، گفته خدا را ما مستقيم داريم می‏بينيم ، ديگر آيات قرآن همان آيات قرآن است ، اما احاديث ، فلان كس روايت كرده است از فلان كس ، و فلان كس روايت كرده‏ است از فلان كس ، و همين طور ، بالاخره هفت هشت دست گشته است ، مثل‏ آب زلالی است كه در يك جويبار و بستری روان شده است ، نمی‏شود مخلوط نداشته باشد . فلان كس از فلان كس ، فلان كس از فلان كس ، آخرش يك رنگی‏ از سليقه راويان دارد

يكی ديگر موضوع ربا بود كه وقت توضيح دادن ندارم ، فقط اشاره می‏كنم و می‏گذرم ( 1 )

قصص و تاريخ گذشتگان و قرآن

اما موضوعات تاريخی . قرآن كتاب تاريخ نيست ولی موضوعاتی را ذكر كرده است به مناسبت اينكه عبرتی و درسی را می‏خواسته است بيان بكند ، مثل داستان قوم عاد ، داستان [ قوم ] ثمود ، داستان قوم سبا ، داستان‏ ذوالقرنين . برای گذشتگان ما اين داستانها غيراز قرآن مدرك ديگری نداشته‏ است . آيا اين عجيب نيست كه آدم می‏بيند در قرن بيستم كه آمده‏اند و تحقيقاتی مثلا راجع به قوم سبا و تمدنی كه در يمن وجود داشته است كرده‏اند می‏بينند آنچه كه كشف می‏شود مطابق در می‏آيد با آنچه كه قرآن بيان كرده‏ است ؟ همين طور درباره قوم عاد و قوم ثمود كه به واسطه يك سلسله‏ تحقيقات تاريخی مبتنی بر حفريات خيلی عميقی كه اخيرا اروپائيها كرده‏اند مسائلی به دست آمده است . يكی از محققين ايرانی كه حقيقه هم محقق است‏ و اروپائی‏ها نيز از اين جهت برای او ارزش زيادی قائل هستند و در اين‏ جور مسائل اطلاعات دست اخير هميشه در دست او هست چند سال پيش يك‏ سلسله كنفرانسها داده بود . در آنجا می‏گويد : آخرين تحقيقاتی كه در اين‏ زمينه‏ها شده است همين ها است كه در قرآن آمده است

پاورقی : . 1 [ علاقمندان می‏توانند به كتاب [ ( مسئله ربا ) ] اثر استاد شهيد مراجعه نمايند ]

اخلاق و قرآن

اگر ما موضوع اخلاق را در نظر بگيريم ، اين هم يك داستان مفصلی دارد
در جهان اسلامی دو مكتب اخلاقی بيشتر وجود نداشته است ، يكی اخلاق سقراطی‏ كه بر يك اساس خاصی تدوين و تنظيم شده است ، و يكی هم اخلاق عرفانی‏ يعنی اخلاق صوفيانه كه اين دومی بيشتر بر ادبيات ما تسلط و نفوذ داشته‏ است . اخلاق سقراطی دارد اصلش منسوخ می‏شود . در اخلاق عارفانه و صوفيانه‏ يك نقاط ضعف بزرگی وجود دارد كه قابل توجيه و تفسير نيست . در قرآن‏ كريم احيانا بيانهائی در زمينه اخلاق آمده است كه برای مردم آن زمان قابل‏ توجيه نبوده است ، يعنی نمی‏توانسته‏اند آن را حل بكنند ، ولی در قرآن‏ هست . مثلا در قرآن راجع به تهذيب نفس و اينكه بشر نبايد خودخواه و خودپرست باشد مطالبی هست . پيروی از هوای نفس در قرآن كريم مذموم است‏ : « افرايت من اتخذ الهه هواه »( 1 ) . تزكيه و تهذيب نفس ، از نظر قرآن ، مطلوب و لازم و شرط رستگاری است : « قد افلح من زكيها »( 2 )
قرآن درباره نفس بيش از اين ندارد كه بايد نفس را تطهير و اصلاح و پاكيزه كرد . اما در اخلاق عارفانه خودمان يك تعبيری را می‏بينيم كه اگر اين تعبير در قرآن بود امروز ما جواب نداشتيم ، و آن [ ( نفس كشی ) ] است . در قرآن صحبت نفس كشی نداريم .

پاورقی : . 1 سوره جاثيه ، آيه . 23 . 2 سوره شمس ، آيه . 9

اصلا نفس كشی به معنای اينكه‏ نفس به راستی كشته شود و لو هواهای نفس ، و لو همان تمايلات نفسانی كه‏ در انسان هست ، امكان ندارد ، آنهائی هم كه گمان می‏كنند نفس را كشته‏اند يعنی آن را معدوم و اعدام كرده‏اند ، اشتباه كرده‏اند ، همان نفسهای كشته در شعور باطنشان مشغول فعاليت است . اسلام طرفدار رام كردن ، مطيع كردن و ورزش دادن نفس است . علی عليه‏السلام می‏فرمايد : « و انما هی نفسی‏ اروضها بالتقوی ، لتاتی آمنة يوم الخوف الاكبر » ( 1 ) . علی فرمود : اين‏ نفس من است ، با تقوا ورزشش می‏دهم ، تقويتش می‏كنم ، مثل يك اسبی كه‏ رياضتش می‏دهند ، به اصطلاح راهش می‏برند تا راه و رفتار را به او ياد بدهند . پيغمبر اكرم فرمود : « شيطانی اسلم بيدی » . نگفت كه من شيطانم‏ را كشتم و سرش را بريدم و معدومش كردم ، فرمود : شيطان من كه هر كسی‏ دارای يك شيطانی است كه همان نفس اماره‏اش باشد در دست من تسليم شد
در اخلاق اسلامی به كرامت و عزت نفس به عنوان يك اصل و ريشه برای‏ عموم ملكات اخلاقی اهميت زياد داده شد . عزت و كرامت نفس موضوعی است‏ كه در هيچ كتاب اخلاقی اين موضوع را لااقل به عنوان يك موضوع شاخص و برجسته ، و شايد به هيچ عنوانی نمی‏بينيم . خيال می‏كردند كه اگر مؤمن برای‏ عزت نفس خودش اهميت قائل بشود اين خلاف اخلاق است ، خودپرستی است
ولی قرآن مؤمن را به حفظ عزت و كرامت و محترم شمردن خودش دعوت می‏كند : « و لله العزش و لرسوله و للمؤمنين »( 2 )
همين طور است موضوعات اجتماعی .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، نامه . 45 . 2 سوره منافقون ، آيه . 8

مردم چند صد سال پيش تفكر اجتماعی‏ نداشتند . آدم حيرت می‏كند وقتی كه با اين طرز تفكر آشنا می‏شود و می‏بيند كه با منطق قرآن تطبيق می‏كند ، كه اساسا قرآن برای امت و برای جمعيت وحدت قائل است ، حيات قائل است ، ممات قائل است‏ ، اجل و ضرب الاجل قائل است
اينها همه اين حقيقت را به ما نشان می‏دهد كه اين كتاب آسمانی در اين‏ جهت حكم يك كتاب تأليف شده بشری را ندارد ، بلكه حكم كتاب طبيعت را دارد ، هميشه زمينه‏اش برای تحقيقات آيندگان فراهم است

نهج البلاغه و تقدم آن بر زمان خودش

حتی نهج البلاغه كه يكی از بچه‏های قرآن است [ همين طور است ] . نهج‏ البلاغه كتابی است كه از زمانی كه جمع آوری شده است بيش از هزار سال ، و از زمانی كه خطبه‏های آن انشاء شده است در حدود هزار و سيصد و پنجاه‏ سال می‏گذرد . اول نگاهی بكنيم به خطبا و وعاظی كه در طول اين مدت از نهج‏ البلاغه استفاده می‏كرده‏اند ، بعد نگاهی به محتويات خود اين كتاب می‏كنيم‏ . اگر نگاه بكنيد به منطق خطبا ، وعاظ و شارحين ، از همان هزار سال پيش‏ به اين طرف ، تا می‏رسيم به همين سی سال پيش خودمان ، خواهيد ديد كه فقط قسمتی از تعليمات نهج البلاغه بوده كه توجه آنها را جلب می‏كرده كرده و با روحيه آنها هماهنگی داشته است ، قسمتهای ديگر مسكوت عنه بوده است
در سی سال پيش انسان پای خطابه هر خطيبی كه زبردست‏تر از او نبوده‏ می‏نشست و او می‏خواست از نهج البلاغه صحبت بكند ، جز خطبه‏های زهدی نهج‏ البلاغه چيزی نمی‏شنيد كأنه مجموع خطبه‏های نهج البلاغه محدود است به همان‏ خطبه های زهدی : « دار بالبلاء محفوفة و بالغدر معروفه » ( 1 ) « انما الدنيا دار مجاز و الاخرش دار قرار ، فخذوا من »

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 224

« ممركم لمقركم » ( 1 ) « تجهزوا ، رحمكم الله ، فقد نودی فيكم بالرحيل » (2) . همانهائی هم كه حافظ نهج البلاغه بودند اگر می‏توانستند نهج البلاغه‏ را عنوان بكنند ، موضوعاتی كه می‏توانستند درباره آن موضوعات صحبت بكنند از همين خطبه‏های نهج البلاغه كه خطبه‏های زهدی است تجاوز نمی‏كرد يعنی‏ زمينه بحث برای آنها در قسمتهای ديگر نهج البلاغه باز نبود و طرز فكر اجازه نمی‏داد . اين حقيقت است . تا اينكه تحولات اجتماعی اخير پيداشد ، و يك عده فيلسوفان اجتماعی در دنيا پيدا شدند و يك سلسله افكار اجتماعی‏ پيدا شد ، يكمرتبه راستی بر رونق نهج البلاغه افزوده شد و بازار نهج‏ البلاغه رونق بيشتری پيدا كرد ، تازه خطيب و غير خطيب آمادگی پيدا كردند كه مثلا نامه‏ای كه اميرالمؤمنين به مالك اشتر نوشته است و نكات اجتماعی‏ و سياسی‏ئی را كه در آن گنجانيده است جمله به جمله بيان كنند و در اطراف‏ آنها شرح بدهند . اين نهج البلاغه كه هزار سال است در دست همه است ، اين نامه هم كه هزار سال است كه بود ، وقتی هم كه نگاه می‏كنيد می‏بينيد كه راستی معنی جمله‏ها هم همين است كه در نهج البلاغه بوده و هيچ از خود به نهج البلاغه نبسته‏اند ، نه لفظی به آن بسته می‏شود و نه معنائی توجيه و تفسير می‏شود ، ولی افراد و افكار آمادگی نداشتند ، به عبارت ديگر زمان‏ اجازه نمی‏داد ، ولی اكنون زمان اجازه می‏دهد
اين نشان می‏دهد كه اين كتاب كه بچه‏ای از بچه‏های قرآن كريم است با گذشت زمان آمادگی بيشتری پيدا می‏كند برای اينكه در اطراف جمله‏هايش‏ تحقيق و مطالعه بشود
غرضم از همه اين مطالبی كه عرض كردم و به طور فشرده برای آن مثالهائی آوردم اين مطلب است كه در اين ركن چهارمی كه ما راجع به ختم‏ نبوت صحبت كرديم به اين نكته توجه كنيم كه نبايد علما و محققين اسلامی‏ جمود فكری داشته باشند و اين جور فكر بكنند كه مطلب درباره قرآن و درباره سنت قطعی پيغمبر اكرم همان است كه گذشتگان گفته‏اند ، خير ، هر چه كه آيندگان بگويند ، در مجموع حقايق بيشتری خواهد بود نه كمتر .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 201 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 202

البته‏ نمی‏خواهم بگويم كه هر چه بعدی‏ها بگويند از هر چه كه گذشتگان گفته‏اند بهتر است ، نه در طبيعت هم اينجور نيست ، در طبيعت هم اين سيرهای رجوعی و كروفرها به اصطلاح وجود دارد ، يك نظريه‏ای ممكن است در دو هزار سال پيش‏ پيدا شده باشد و بعد منسوخ بشود ولی پس از دو هزار سال در يك سطح‏ عاليتری دوباره زنده بشود

ادله توحيد و قرآن

همين اواخر خودم به يك موضوعی برخورد كردم و متوجه شدم . درباره ادله‏ توحيد فكر و مطالعه می‏كردم . قبلا در تفسير فخر رازی به مطلبی برخورد كرده‏ بودم كه نظرم را جلب كرده بود ، زيرا چنين بيانی در كتب متكلمين و حكما نديده بودم و خود فخر رازی نيز در كتب كلامی و فلسفی خود چنين بيانی‏ ندارد ، فقط در تفسير خود ضمن تفسير « سبح اسم ربك الاعلی »آن را نوشته‏ است ولی به طور اختصار . بديهی است كه اين مطلب را از پرتوی قرآن دارد . فخر رازی چنين می‏گويد : در قرآن از طريق مخلوقات بر وجود خداوند به دو شكل استدلال شده است و در حقيقت برهان توحيدی قرآن از طريق مخلوقات دو برهان است : يكی از راه اتقان صنع يعنی نظام مشهود در ساختمان موجودات‏ ، آنچنانچه هر سازمان حكيمانه‏ای بر حكمت و تدبير سازنده‏اش دلالت می‏كند نشان داده شده است ، يعنی خلقت اين مخلوقات و نظمی كه در خلقت اينها و در تشكيلات هستی اينها به كار رفته‏ است نشان می‏دهد وجود مدبری را . آيات زيادی در اين باره هست كه احتياج‏ به استشهاد ندارد . يكی ديگر اينكه در قرآن به موضوع هدايت موجودات‏ استدلال شده است و اين از اصل خلقت جدا گرفته شده است ، و چند آيه را هم نقل می‏كند ، مثلا از زبان موسی خطاب به فرعون اينچنين نقل می‏كند : « قال ربنا الذی اعطی كل شی‏ء خلقا »(1) . پروردگار ما همان كسی است كه‏ هر چيزی را آنجوری كه بايست آفريده است ، در خلقت او آنچه را كه‏ بايست داده است . تا اينجا استدلال به اتقان صنع است . جمله بعد اينست‏ : « ثم هدی »: سپس او را هدايت و رهبری كرد . يعنی پس از آنكه او را خلق كرد و آن جوری كه بايست بيافريند آفريد ، او را هدايت كرد . كلمه [ ( هدی ) ] را با كلمه [ ( ثم ) ] از ما قبل خود جدا كرده است
در سوره سبح اسم می‏فرمايد : « الذی خلق فسوی و الذی قدر فهدی »( 2 )
پس در اينجا نيز هدايت را عليحده ذكر كرده و از خلق و تقدير جدا كرده‏ است . از زبان ابراهيم می‏فرمايد : « الذی خلقنی فهو يهدين »( 3 )
درباره انسان بخصوص نيز ، هدايت انسان را جدا از خلقت انسان به عنوان‏ يك نعمت عليحده و به عنوان يك موهبت عليحده ذكر می‏كند : « اقرأ باسم‏ ربك الذی خلق ، خلق الانسان من علق ». بعد با كلمه [ ( اقرأ ) ] جدا می‏كند و می‏فرمايد : « اقرأ و ربك الاكرم الذی علم بالقلم »( 4 ) .

پاورقی : . 1 سوره طه ، آيه . 50 . 2 سوره اعلی ، آيات 2 و . 3 . 3 سوره شعراء ، آيه . 78 . 4 سوره علق ، آيات 1 تا . 4

اول‏ خلقت انسان را ذكر می‏كند و بعد هدايت انسان را
سخن فخر رازی كه استنباطی است كه از قرآن كريم كرده است مبدأ فكر شد برای من كه آيا واقعا اصل هدايت در موجودات با اصل نظم در خلقت‏ موجودات يك مطلب است يا دو مطلب ؟ فكر به اينجا رسيد كه اگر خلقت‏ موجودات به اصطلاح فلسفی به صورت ماشين می‏بود ، به اين معنی كه خداوند اين موجودات را كه آفريده است ، به صورت يك ماشين كامل و منظمی‏ آفريده است ، آنوقت قهرا كاری كه بايد اين ماشين بكند تكليفش روشن‏ است ، ديگر برای كارش يك تدبير عليحده‏ای لازم نيست . مثلا اگر ساعتی را ساعتساز بسازد ، ديگر هر چه كه هست در ساختن اين ساعت است ، و كار منظم ساعت لازمه جبری ساعت است . وقتی كه ساعتی با اين نظم و تشكيلات‏ به وجود آمد و ساخته شد ، ديگر نمی‏شود گفت كه در اينجا دو موضوع است : يكی اينكه ساعتی با نظم و دقت ساخته شده است و ديگر اينكه كارش را منظم می‏كند ، زيرا اين كار يك چيز عليحده نيست بلكه لازمه نظم چنين‏ ساختمانی است . لازمه نظم ساختمان يك اتومبيل اينست كه اگر درست ساخته‏ شده باشد و شما سويچ را بزنيد و اتومبيل سوخته داشته باشد و پا روی گاز بگذاريد و فرمان را در دست داشته باشيد ، آن اتومبيل كار خودش را انجام‏ بدهد
آيا دنيای علم چه می‏گويد ؟ آيا دنيای علم می‏گويد اين كاری كه موجودات‏ می‏كنند مخصوصا در عالم نباتات و حيوانات و انسان لازمه ساختمان مادی اين‏ موجودات است ؟ يا يك نيرو و قدرت و چيز ديگری كه ما اصلا لفظی هم برای‏ آن جز هدايت و رهبری نداريم ، يك امر ديگری در عين حال وجود دارد كه‏ باز اين موجود ساخته شده را در كارش رهبری می‏كند ؟ آن امر مرموز را اگر به خدا كه مدير و مدبر موجودات است نسبت دهيم نامش هدايت است ، و اگر به خود موجودات نسبت دهيم نامش عشق و محبت و تسليم و اطاعت است . « ثم استوی الی‏ السماء و هی دخان فقال لها و للارض ائتيا طوعا او كرها قالتا اتينا طائعين »( 1 )
بله همچو چيزی وجود دارد . اين نشان می‏دهد كه منطق اين كتاب ، ما فوق‏ منطق بشر است . پس بی جهت نيست كه هی دعوت می‏كند بشر را كه : « افلا يتدبرون القرآن ». خود فخر رازی كه اين مطلب را اينجا از زبان قرآن‏ می‏گويد ، من ياد ندارم ، كه در يك كتابش توانسته باشد دنبال اين مطلب‏ را گرفته باشد . آری « كتاب انزلناه اليك مبارك ليدبروا آياته و ليتذكروا اولوا الالباب »( 2 )
پس يكی از اركان ختم نبوت ، قابليت عجيبی است كه منابع اولی اسلامی‏ و در درجه اول قرآن كريم برای تحقيقات و مطالعات نو و كشفهای تازه دارد ، و اينها است كه نخواهد گذاشت اين دين كهنه بشود و از ميان برود

پاورقی : . 1 سوره فصلت ، آيه . 11 . 2 سوره ص ، آيه . 29

fehrest page

back page