next page

fehrest page

back page

دستورهای مثبت اسلام درباره عالم دينی

بيائيم سراغ دستورهای مثبت . اسلام از عالم دينی چه می‏خواهد ؟ البته در درجه اول ، علم و تفقه و بصيرت و دانش می‏خواهد . راجع به اين توضيح‏ خواهم داد . يك چيز ديگر هست كه شايد بعضی توجه نداشته باشند و آن‏ اينست كه اسلام از عالم دينی و از مرجع امور دينی مردم و به اصطلاح از مفتی كه برای مردم فتوا می‏دهد تقوا می‏خواهد ، آنهم نه تقوا در حد يك‏ عدالت معمولی ، بلكه بيش از حد يك عدالت معمولی . اين را من بايد با يكی دوتا مقايسه برای شما عرض كنم تا خوب روشن شويد
ما در اصطلاح ، دو طبقه داريم از علماء دين كه يك طبقه راويان و ناقلان‏ حديث هستند . راوی كسی است كه نقل می‏كند ولی استنباط نمی‏كند و نظر نمی‏دهد ، می‏گويد من شنيدم از فلان كس و او گفت من شنيدم از فلان كس ديگر تا می‏رسد مثلا به امام صادق عليه‏السلام كه آن حضرت فلان چيز را فرمودند حال‏ شرط راوی چيست و آيا ما می‏توانيم از هر راوی ، حرف قبول بكنيم ؟ نه ، اگر راوی ثقه باشد يعنی در نقل راستگو و مورد اطمينان باشد ، اگر بدانيم كه يك آدمی است‏ كه لااقل اين فضيلت را دارد كه دروغ نمی‏گويد ، ما می‏توانيم حديث را از او بپذيريم اما به شرط اينكه علم داشته باشيم كه واقعا او آدم ثقه‏ای است‏ . ممكن است يك آدمی مثلا در برخی از فرائض مذهبی خود تنبل و كاهل باشد اما يك آدم صددرصد راستگوئی است ، ديگر بيش از اين كسی شرط نمی‏كند ، ما برای راوی و ناقل بيش از اين شرطی قائل نيستيم و لزومی هم ندارد كه‏ قائل باشيم . از امام هم وقتی می‏پرسيدند : افيونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم دينی ؟ آيا يونس بن عبدالرحمن قابل اعتماد است ؟ امام‏ می‏فرمودند : بلی بلی قابل اعتماد است
ولی برای يك نفر مفتی يعنی صاحبنظر و متفقه و بصير در دين آيا كافی‏ است كه فقط ثقه و راستگو باشد ؟ نه ، كافی نيست . اگر يك نفر به درجه‏ اجتهاد برسد و از لحاظ علمی هم بالا دست همه باشد ، آدم راستگوئی هم باشد و هرگز دروغ نگويد ولی از برخی از گناهان ديگر مثلا از غيبت كردن پرهيز نداشته باشد ، از حسادت پرهيز نداشته باشد ، جنسا حسود است و يك‏ كارهائی هم مبنی بر همين حسادت باطنی می‏كند ، يك گناهانی را كه مربوط به ثقه بودن در نقل نيست انجام می‏دهد ، آيا می‏شود از او تقليد كرد ؟ خير ، هرگز نمی‏شود ، با اينكه شما می‏خوانيد كه می‏گويند : آقا ! مجتهد كه ديگر اين قدر حرف ندارد ، مجتهد يعنی متخصص فنی . معمولا در متخصص فنی بيش‏ از تخصص علمی و تجربی و راستگو بودن شرط قائل نمی‏شوند ، مثلا ما در ساختمان و در فرش كارشناس داريم ، به يك كارشناس مراجعه می‏كنيم كه‏ علم داشته باشد ، بصيرت داشته باشد و حقه باز هم نباشد و در نظرهای خودش نار و نزند ، اما حالا اين كارشناس در خانه خودش مشروب می‏خورد يا فسق ديگر مرتكب می‏شود به من چه ارتباطی دارد ؟ ! اما ملا و مرجع دينی چطور ؟ آيا او فقط يك كارشناس است و فقط بايد شرايط يك كارشناس را واجد باشد ، يعنی علم و فن اين كار را داشته باشد و در كار خودش هم تقلب و دروغ‏ نداشته باشد ، همين كافی است ؟ نه ، او اساسا از هر گناهی بايد پرهيز داشته باشد ، بايد عادل باشد ، ما فوق عدالت افراد عادی . آن جمله‏ای كه‏ امام فرمودند : « اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه ، مخالفا علی هواه ، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه » ( 1 ) ، خود مجتهدين می‏گويند از اين جمله ، مافوق عدالت فهميده می‏شود . بايد آن‏ مجتهد و مرجع ، بايد آن كسی كه خودش را به تعبير اميرالمؤمنين در ارفع‏ مقامات قرار داده است ، مصدر واردات است ، كسی كه می‏خواهد فروع را بر اصول تطبيق بكند ، مافوق عدالت را واجد باشد ، نمی‏گويم وحی و الهام ، اما از حد يك عالم عادی هم بايد بالاتر باشد ، يك صفا و معنويت و نورانيتی داشته باشد كه همان نورانيت مؤيد او باشد و او را تأييد كند
تنها دستگاه فكری او مجهز باشد كافی نيست ، دستگاه روحی و معنوی او هم‏ بايد مجهز باشد
امام صادق عليه‏السلام فرمود : « انا لا نعد الفقيه منكم فقيها حتی يكون‏ محدثا » . به يكی از اصحاب خود فرمود : ما از شما فقيهی را فقيه‏ نمی‏شماريم مگر اينكه محدث باشد يعنی از باطنش با او صحبت شود ، خبر به‏ او بدهند ، يك چيزهايی به او الهام و تلقين شود .

پاورقی : . 1 احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص . 263

راوی تعجب كرد و گفت : او يكون الفقيه محدثا ؟ ! مگر فقيه هم می‏تواند محدث باشد ؟ ! محدث بودن شأن پيغمبر و امام است . امام فرمود : « يكون مفهما ، و المفهم محدث » ( 1 ) . تفهيم به او می‏شود ، روحش باز می‏شود ، از باطن‏ يك سعه صدر و نورانيتی به او داده می‏شود ، اين خودش محدث بودن است ، بله اين طور بايد باشند . جمله‏ها يی در هفته گذشته از اميرالمؤمنين علی‏ عليه‏السلام خواندم و عرض كردم كه اگر چه كسی اين خطبه را از اوصاف علماء دينی نشمرده است ولی يك تأملی كه انسان به مجموع اين خطبه می‏كند می‏بيند كه اگر چه اميرالمؤمنين در صدر خطبه اسم عالم نبرده است ولی اساسا و كاملا اين خطبه درباره علماء است . می‏فرمايد : « ان من احب عباد الله‏ اليه عبدا اعانه الله علی نفسه » . از محبوبترين بندگان خدا در نزد خدا بنده‏ای است كه خداوند او را بر نفس خودش اعانت كرده باشد ، يعنی او را در مخالفت با هوای نفس تأييد كرده است . اگر بخواهيم حديثی را مؤيد اين قرار بدهيم ، در حديث دارد كه خداوند وقتی بخواهد بنده‏ای را بر نفس‏ خودش تأييد كند ، يك واعظ و زاجری در قلب او خلق می‏كند ، يعنی وجدانش‏ را زنده نگه می‏دارد كه او را هميشه در كارهای بد سرزنش كند
جمله‏ها خيلی زياد است كه در آن هفته خواندم و وقت اجازه نمی‏دهد كه‏ همه را ترجمه كنم تا آنجا كه می‏فرمايد : « فزهر مصباح الهدی فی قلبه ، و اعد القری ليومه النازل به ، فقرب علی نفسه البعيد ، و هون الشديد ، نظر فالبصر ، و ذكر فاستكثر . . . قد خلع سرابيل الشهوات » .

پاورقی : . 1 رجال كشی ، ح 2 ، به جای منكم ، منهم ( من الشيعة ) آمده است

يعنی چراغ‏ هدايت در قلب او نورافشانی می‏كند ، و برای روز سختی كه همه در پيش دارند توشه بر می‏دارد ، دور را نزديك می‏بيند ، سخت را بر خود آسان‏ می‏نمايد ، نظرهايش بصيرت افزاست ، ياد خدايش پيوسته فزونی می‏گيرد ، جامه شهوت را از تن خود خلع كرده است : « خرج من صفة العمی و مشاركة اهل الهوی و صار من مفاتيح ابواب الهدی و مغاليق ابواب الردی » . يعنی‏ از كوری و همكاری هواپرستان بيرون می‏آيد و به آنجا می‏رسد كه جزو كليدهای‏ درهای هدايت می‏شود ، يعنی اين شايستگی را پيدا می‏كند كه رهبر و هادی‏ ديگران واقع شود
صريحتر و واضحتر ، جمله‏های بعدی است : « فهو من اليقين علی مثل ضوء الشمس قد نصب نفسه لله سبحانه فی ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » . اين ديگر اوج مطلب است : اين آدمی كه اينهمه‏ صفا و كمال و معنويت و رقاء معنوی پيدا می‏كند آنوقت خودش را در آن‏ بالاترين منصبها نصب می‏كند ، يعنی آنجا ديگر آن شايستگی را دارد كه روی‏ آن مسند قرار بگيرد . چه می‏كند ؟ « من اصدار كل وارد عليه » . هر چه بر او وارد بكنی صادر می‏كند ، مثل كارخانه‏ای كه از يك طرف مواد خام به او تحويل می‏دهند و از طرف ديگر مواد ساخته شده پس می‏دهد . ديگر هر چه از او سؤال كنند می‏تواند جواب بدهد ، « و تصيير كل فرع الی اصله » ، آنوقت‏ قادر است كه فروع را به اصول برگرداند . اصول را كه به او داده‏اند ، خود دين تعليم داده است . اين مرد عالم ، اين عالم صاحب ضمير ، اين شايستگی‏ را پيدا می‏كند كه فروع بی نهايت را ، هر چه را كه به او عرضه كنند ، از اصولی كه دين داده است استخراج بكند و تحويل بدهد
چنانكه ملاحظه می‏كنيد اينها همه صفات عالم است . كدام عالم است كه‏ كاری بالاتر از اين داشته باشد . قرينه‏ای بالاتر از اين برای اينكه بدانيم علی ( ع ) اوصاف علماء دين را ذكر می‏كند نه اوصاف‏ ديگران را اينست كه در آخر می‏گويد : « و آخر قد تسمی عالما و ليس به » ( 1 ) . من خودم يادم هست در دوران طلبگی كه در قم بودم خطبه‏های نهج‏ البلاغه را حفظ می‏كردم . از جمله خطبه‏هايی كه حفظ كرده بودم همين خطبه بود . همان وقت تعجب می‏كردم و خيال می‏كردم اين جمله‏ها به هم نمی‏خورد ، زيرا خيال می‏كردم اين خطبه اوصاف هر مؤمن كامل را بيان می‏كند . با خودم‏ می‏گفتم چرا در قسمت دوم خطبه می‏فرمايد : « و آخر قد تسمی عالما و ليس‏ به » ، يعنی اما آن ديگری نام خود را عالم گذاشته است ولی عالم نيست
در قسمت اول كه اسمی از عالم برده نشده است ! درك نمی‏كردم كه خود مضمون قسمت قبلی می‏رساند كه اينها هم صفت يك عالم و مرجع دينی است كه‏ بايد اينجور باشد . اسلام يك نفر متخصص دينی را به صرف اينكه سالها درس خوانده و به اصطلاح استخوان خرد كرده است و سينه به حصير ماليده‏ است و حداكثر آدم موثقی است و به خدا و پيغمبر دروغ نمی‏بندد به رسميت‏ نمی‏شناسد . اين اندازه از نظر اسلام كافی نيست ، عدالت كامل لازم است ، بلكه مافوق عدالت لازم است ، صفا و نورانيت و روشن انديشی خاصی لازم‏ است همين جور كه اميرالمؤمنين می‏فرمايد . اين ، وحی و نبوت و امامت‏ نيست ولی يك حالتی است برزخ ميان آنها و آنچه كه يك عالم ساده انجام‏ می‏دهد . او عالم است و با نيروی فكر و علم و عقل بايد كار كند ، پيغمبر نيست كه نيروی وحی راهنمای او باشد ، اما يك پشتوانه‏ای هم از نورانيت‏ بايد علم و فكر و عقل او را تأييد بكند

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 86

علمائی كه جانشين انبياء غير مشرع هستند

اسلام وقتی كه می‏آيد ، قسمتی از وظايفی را كه انبياء سلف انجام می‏دادند ، در دوره امت ختميه به عهده علماء می‏گذارد . چه جور علماء ؟ يك چنين‏ علمائی . همان طور كه عرض كردم علم جانشين وحی می‏شود ، اما وحی آن‏ پيغمبرانی كه مشروع نبودند ، يعنی پيغمبرانی كه محيی و حافظ مواريث‏ شريعت قبل بودند . در اين دوره علماء از طريق علم ، كتاب ، درس و حفظ مواريث ، حافظ شرايع می‏شوند ، اما يك علم خشك و خالی هم نيست بلكه‏ علمی كه مؤيد است از انوار معنوی . حتما بايد يك پشتوانه‏ای از آن نور معنوی داشته باشند . مطلبی اينجا عرض بكنم
در كلمات اميرالمؤمنين بود : « من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع‏ الی اصله » . فرمود كه واردات را صادر می‏كند و فروعی را كه بر او عرضه‏ می‏كنند بر اصول تطبيق می‏كند و جواب را از روی آن تطبيق به افراد می‏دهد
معنی اجتهاد همين است . اجتهاد يعنی فروع را از اصول استنباط كردن

دو نوع اجتهاد : قياسی و غير قياسی

ما دو نوع اجتهاد داريم . يكی اجتهادی است كه اصطلاحا به آن اجتهاد رأی‏ يا قياس می‏گويند ، همان چيزی كه مبتكر آن در فقه اسلامی ابوحنيفه بوده‏ است ، و همان چيزی كه ائمه اطهار با اين نوع اجتهاد كه اسمش رأی و قياس هست مبارزه كرده‏اند ، و حقا و انصافا قطع نظر از اينكه حالا ما شيعه هستيم اگر اختيار اسلام به دست رأی و قياس داده شود و اگر با اجتهاد رأی و قياس مبارزه نشده بود كه در درجه اول ائمه ما مبارزه كردند ( البته برخی از فقهاء و ائمه اهل سنت هم بودند مانند مالك كه با اين طريقه مخالف بودند ) چيزی از دين باقی نمی‏ماند . مالك‏ بن انس كه يكی از امامهای چهارگانه فقه اهل تسنن است در عمرش دو فتوا از روی قياس داده بود و وقتی كه می‏خواست بميرد متوحش بود و می‏گفت من‏ وحشتم از آن دو فتوايی است كه از روی قياس داده‏ام . ابوحنيفه در اين‏ كار افراط كرده است يعنی فكر و ظن و قياس خودش را در استنباط احكام‏ دين آنقدر دخالت داده است كه اساسا دين زيرورو می‏شود
يك قضيه‏ای در تواريخ نقل می‏كنند ، حالا من نمی‏دانم كه اين مضمون است‏ برای ابوحنيفه يا خودش شوخی كرده ، می‏گويند آنقدر اين مرد به قياس كردن‏ عادت كرده بود كه در تكوينيات هم مثل تشريعيات قياس می‏كرد و گاهی به‏ صورت مضحكی در می‏آمد . مسائلی را با هم قياس می‏كرد كه اصلا با هم ربطی‏ نداشت . نوشته‏اند كه ريش ابوحنيفه به اصطلاح جو گندمی شده بود ، به زبان‏ عربی اشمط بود . معمولا افرادی كه موی سياه دارند ، اولی كه موی سفيد پيدا می‏شود دلشان نمی‏خواهد كه اين موهای سفيد آشكار باشد و می‏خواهند آن را مخفی كنند ، برای اينكه مردم به پيری آنها پی نبرند يا لااقل از همسر خودشان رودربايستی دارند . به هر حال ابوحنيفه رفت به سلمانی برای اصلاح‏ به سلمانی گفت : اين موهای سپيد را يكی يكی از ريشه بكن . مرد سلمانی‏ گفت : چرا ؟ گفت : می‏خواهم ديگر بيرون نيايد . آن مرد گفت : اتفاقا تجربه نشان داده است كه هر چه را كه از ريشه بكنند بيشتر در می‏آيد
گفت : پس موهای سياه را بكن . فورا قياس گرفت كه حالا اگر موهای سپيد را كندند بعد كه در می‏آيد بيشتر در می‏آيد پس چرا ما موهای سياه را نكنيم‏ كه بيشتر در آيد . حساب نكرد كه طبيعت دارد رو به سپيدی می‏رود ، اين در شرايط نامساوی است و در شرايط نامساوی قياس غلط است . و قياسهايی كه او كرده است و اساسا هر كه‏ بخواهد در دين قياس بكند چون شرايط را درك نمی‏كند ، بجای اينكه شرايط را مساوی بگيرد ، در شرايط نامساوی عمل می‏كند و اشتباه می‏كند . اين‏ اجتهاد ممنوع است ، ولی ما يك اجتهاد مشروع هم داريم ، آن همين است كه‏ در اين تعبير اميرالمؤمنين بود ، اينكه فروع يعنی شاخه‏ها را از اصلها و ريشه‏ها استنتاج بكنند

كليات و قواعد محدود است و مسائل ، نامتناهی

حديث معروفی است كه آن را ابن ادريس در آخر [ ( سرائر ) ] نقل كرده‏ است . ابن ادريس يك فقيهی است كه به خبر واحد عمل نمی‏كند ، بر عكس‏ جمهور فقهاء كه اگر خبر واحد مورد وثوق و اعتماد باشد عمل می‏كنند . ولی‏ در عين حال در آخر كتاب [ ( سرائر ) ] خودش كه از كتب فقهی بسيار ارجمند و با ارزش ما است يك خاتمه‏ای دارد كه معروف است به [ ( مستطرفات سرائر ) ] . در آنجا در يك قسمت ، اين آدم بدبين كه به اخبار واحد عمل نمی‏كند ، يك سلسله اخبار و احاديث دارد كه آنها را غير قابل‏ ترديد می‏داند و واحد نمی‏شمارد ، بلكه متواتر يا نزديك به متواتر می‏داند . آن حديث كه در وسائل هم هست اينست : « علينا القاء الاصول و عليكم‏ التفريع » ( 1 ) . ائمه گفته‏اند كه بر ما است كه اصول و قوانين و قواعد كلی را بيان كنيم ، اين وظيفه ما است ، اما تفريع كردن يعنی فرع را از اصل استخراج كردن و شاخه را از تنه در آوردن اين ديگر وظيفه شما است
اين آن اجتهادی است كه نه تنها ممنوع نيست بلكه لازم و واجب است ، و علت آن هم معلوم است : برای اينكه اصول ، يعنی كليات ، قوانين كليه‏ای كه بشر لازم دارد محدود و متناهی است يعنی می‏تواند محدود و متناهی باشد ، بنابراين قابل‏ بيان است ، اما فروع و جزئيات ، بی نهايت و لا تعدو لا تحصی است .

پاورقی : . 1 سرائر ابن ادريس ، ص 478 به نقل از جامع بزنطی ، با اندكی اختلاف‏ در عبارت

اگر بنا بود كه پيغمبر اكرم و ائمه اطهار همان طور كه اصول را بيان كرده‏اند همه فروع را هم بيان كنند ( البته فروع را نيز هرگاه سؤال شده است بيان‏ كرده‏اند ) بيان كردنی نبود ، غير متناهی بود . نه تنها در زمانهايی كه‏ نيستند فروع جديدی پيدا می‏شود كه خود فرع از آنها سؤال نشده است بلكه در همان زمان خودشان امكان نداشت كه همه فروع را بتوانند از آنها بپرسند تا آنها جواب بدهند . اصول ، محدود و متناهی است و فروع ، نامحدود و غير متناهی . اين فروع و اصول كه عرض می‏كنم مثل اينست : شما علم حساب كه‏ می‏خوانيد يك سلسله قواعد به نام علم حساب به شما ياد می‏دهند ، شما قواعد كلی حساب را می‏آموزيد . قواعد كلی حساب محدود است و نامتناهی‏ نيست . شايد همه قواعد حساب درصد يا صد و پنجاه قاعده خلاصه شود ، اما مسائل حساب چطور ؟ نامحدود است ، مسائلی كه قابل طرح هست نامحدود است‏ . شما اصول و قواعد را كامع ياد می‏گيريد و بعد هر مسأله‏ای از مسائل حسابی‏ كه بر شما عرضه بدارند ، شما كه آن اصول و قواعد را می‏دانيد می‏فهميد كه‏ اين مسأله را از چه طريقی بايد حل كنيد ، از اين راه يا از آن راه . كسی‏ نمی‏تواند به شما بگويد كه چون فروع علم حساب نامتناهی است پس بايد پی‏ درپی و در طول زمان علم حساب ديگری بجای اين علم حساب بيايد . خير ، علم حساب ديگری لازم نيست . هر چه دنيا سير می‏كند ممكن است فروع و مسائل [ حسابی ] جديدی برای بشر به وجود بياورد ، ولی هيچ دليلی ندارد كه‏ اصول علم حساب نسخ شود تا بخواهد اصول ديگری جای آن را بگيرد
دين هم همين طور است ، قواعد و اصولی دارد معلوم ، و فروعی دارد كه‏ قابل استخراج از آن اصول است . آنچه اسلام آورده است و همواره ثابت‏ است يك سلسله قواعد است و آنچه وظيفه مجتهدان است كه استخراج و استنباط كنند يك سلسله مسائل است . مسائل متغير است . تغير مسائل ناشی‏ از تغير قواعد نيست بلكه ناشی از اينست كه صورت مسائل در هر زمانی با زمان ديگر متفاوت است ، عوامل وارد در زندگی در زمانها متفاوت است ، با ورود برخی عوامل و احيانا خروج بعضی از عوامل ديگر ، خواه ناخواه‏ صورت مسائل و جوابی كه به آنها بايد داده شود عوض می‏شود . اينست كه‏ احكام و قوانين اسلامی در عين اينكه جنبه و وجهه ثابتی دارند ، وجهه و جنبه متغيری پيدا می‏كنند . بسياری از نظراتی كه ائمه اطهار و حتی خود پيغمبر اكرم داده‏اند همانها فروعی است كه خودشان از اصولی كه داشته‏اند استنباط می‏كرده‏اند ، يعنی عملا مصداق « علينا القاء الاصول و عليكم ان‏ تفرعوا » يا : « علينا القاء الاصول و عليكم التفريع » بوده است . اگر ائمه به بعضی از اصحابشان فرموده‏اند كه برو بنشين در مسجد و ما دوست‏ داريم كه كسی مثل تو برود بنشيند در آنجا و فتوا بدهد ( چون هر كسی می‏آمد و روی مسندی می‏نشست ، و مردم هم به حساب اينكه اين عالم است مرتب‏ می‏آمدند و از او مسأله می‏پرسيدند ) روی همين حساب بوده است ، روی حساب‏ اينكه درسهای كلی را به آنها داده بودند و می‏گفتند كه تفريعات را ديگر خودتان استنباط كنيد

مثال به فريضه علم

در اينجا من مثالهای زيادی دارم كه می‏خواستم همين امشب عرض بكنم ولی‏ به همه آن مثالها نمی‏رسم ، مثالی را می‏خواهم برای شما عرض بكنم كه شايد مثال نوی است : جمله‏ای دارد پيغمبر اكرم كه اين جمله‏ را همه شنيده‏اند : « طلب العلم فريضة علی كل مسلم » و در برخی از نقلها « علی كل مسلم و مسلمة » ، هر دو يكی است . خيلی عجيب است كه بعضی‏ها می‏گويند اگر مسلمه داشته باشد شامل زنها می‏شود و اگر نداشته باشد نمی‏شود . در اين جور مسائل كه ديگر زن و مرد فرق نمی‏كند . مثل اينست كه بگوئيم‏ آيه « [ ( هل يستوی الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ) ] »( 1 ) چون الذين‏ دارد و الذين مخصوص به مرد است و نگفته است اللاتی يعلمن [ شامل زنها نمی‏شود ] . اين ضمير مؤنث است كه اختصاص به زن دارد و الا ضمير مذكر اغلب در مورد اعم به كار می‏رود مگر اينكه قرينه‏ای برای مذكر داشته باشد . يا آيه : « ان اكرمكم عند الله اتقيكم »( 2 ) . ضمير مذكر است ، پس‏ بگوئيم كه ملاك فضيلت در مردها تقوا است و در زنها نيست ؟ خير ، اختصاص به مرد يا زن ندارد . و همچنين آيه كريمه : « ام نجعل الذين‏ آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فی الارض ام نجعل المتقين كالفجار ( 3 ) . همه ضميرها مذكر است . اينها واضح است و به اين صحبتها احتياج‏ ندارد

بيان خوب غزالی درباره وجوب علم

به هر حال پيغمبر فرمود : « طلب العلم فريضه علی كل مسلم . » طلب علم‏ بر هر مسلمانی واجب است . مسأله‏ای در ميان علماء طرح شده است كه تا آنجا كه من ديده‏ام از همه مبسوط تر غزالی در [ ( احياء العلوم ) ] نقل‏ كرده و مرحوم فيض هم در [ ( محجة البيضاء ) ] از او نقل می‏كند ، راجع به‏ اينكه اين علمی كه پيغمبر فرمود طلب آن واجب است چه علمی است ؟ غزالی بيست‏ قول نقل می‏كند : متكلمين گفته‏اند مقصود ، علم اصول دين و علم الكلام است‏ ، مفسرين گفته‏اند مقصود ، علم تفسير است ، فقها گفته‏اند مقصود علم فقه‏ است ، يك عده‏ای گفته‏اند فلان ، و عده‏ای ديگر گفته‏اند بهمان .

پاورقی : . 1 سوره زمر ، آيه . 9 . 2 سوره حجرات ، آيه . 13 . 3 سوره ص ، آيه . 28

جواب همه‏ اينها خيلی واضح است . غزالی بيان بسيار خوبی دارد و فيض هم آن را تأييد می‏كند . می‏گويد : علمها بر دو قسم است : بعضی از علوم خودش فی حد ذاته در دين هدف است مثل معرفه الله كه بر هر كسی واجب عينی است
بعضی از علمها هست كه خود علم هدف نيست بلكه علم ، وسيله است
آنوقت هر هدفی از هدفهای اسلام كه توقف به علم داشته باشد علم آن هم‏ واجب می‏شود . مثلا در اسلام طبابت يكی از واجبات كفائی است و علم طب‏ وسيله‏ای است برای آن ، پس علم طب هم به نحو واجب كفائی واجب می‏شود ، پس « طلب العلم فريضة » شامل آن هم می‏شود . تجارت واجب كفائی است و در حدودی كه احتياج به علم دارد تحصيل علم آن هم واجب می‏شود ، تحصيل علم‏ اقتصاد در حدودی كه تجارت به آن توقف دارد ، و از اين قبيل با همين‏ بيانی كه عرض كردم شما قياس بگيريد بسيار زياد است . پس علم واجب‏ است ، فريضه است ، اما به اصطلاح علماء يك واجب نفسی تهيوئی است يعنی‏ واجبی است كه مقدمه يك واجب ديگر است . البته علم معرفة الله و امثال‏ آن به جای خود ، بسياری از علوم هست كه آن علوم واجب است به عنوان‏ مقدمه يك واجب ديگر
ممكن است شما سؤال كنيد كه آيا ممكن است [ كه اين امر نسبت به ] زمانها فرق بكند كه يك علم در يك زمان واجب باشد و در يك زمان ديگر واجب نباشد ، در يك زمان واجب باشد و در يك زمان واجب‏تر باشد ، در يك زمان حرام باشد و در يك زمان واجب باشد ، آيا همچو چيزی می‏شود يا نه ؟ بلی می‏شود ، زيرا كه علم يك واجب مقدمی است و بستگی به آن‏ هدفی دارد كه اين علم وسيله آن است . آن هدف گاهی برای مسلمين اهميت‏ پيدا می‏كند [ و گاهی اهميت خود را از دست می‏دهد ] و به هر درجه كه‏ اهميت آن بالاتر برود ، اهميت علمش هم بالا می‏رود . طبيعت شناسی يك‏ روزی واجب نبوده است و يا خيلی واجب ضعيفی بوده است ، ولی اسلام‏ دستوری دارد ، مثلا می‏گويد : « اعدوا لهم ما استطعتم من قوش »( 1 )
می‏گويد در مقابل دشمن حداكثر نيرو را بايد داشته باشيد . اين يك واجب‏ است . اين واجبی است كه در زمان ما برخلاف زمانهای قديم روی پاشنه علم‏ می‏چرخد ، يعنی آن نيرويی كه حداكثر نيرو باشد در عصر ما جز با علم تهيه‏ نمی‏شود ، قهرا علم آن واجب می‏شود . آيا تحصيلات اتم شناسی بر مسلمين‏ واجب است ؟ بلی واجب است . آيا پانصد سال پيش هم واجب بود ؟ خير ، اين يك علم مقدمی بود و لزومی نداشت . امروز هدف اسلام را اين علم‏ تأمين می‏كند ، بنابراين امروز واجب می‏شود . درجه وجوبش چقدر است ؟ بايد ديد درجه « اعدوا لهم ما استطعتم من قوش »چقدر است . ممكن است‏ اين يك واجبی بشود كه در صدر همه واجبات ما قرار بگيرد . اين را كی‏ بايد بفهمد ؟ همان كسی كه اميرالمؤمنين فرمود : « من تصيير كل فرع الی‏ اصله » ، همانی كه امام فرمود : « علينا القاء الاصول و عليكم بالتفريع » ، آن كسی كه كليات اسلام را می‏شناسد ، اصول اسلام را می‏شناسد ، هدفهای‏ اسلام را می‏شناسد ، وسائل را تشخيص می‏دهد ، می‏فهمد چه چيز هدف و چه چيز وسيله است و اهميت وسيله بستگی پيدا می‏كند به اهميت هدف ، يك روزی‏ می‏آيد وفتوا می‏دهد كه امروز فلان علم در درجه اول اهميت است و بر مسلمين‏ واجب است كه آن را تحصيل كنند

پاورقی : . 1 سوره انفال ، آيه . 60

نوع انطباق اسلام با زمان

از اينجا شما می‏توانيد معنی آن سخن را بفهميد كه اجتهاد واقعی نيروی‏ محركه اسلام است ، تحرك می‏بخشد به اين دين ، با اينكه نسخی نيست ، تبديلی نيست ، حلالی حرام نشده است و حرامی حلال نشده است ، « حلال محمد حلال الی يوم القيامة و حرامه حرام الی يوم القيامة » ( 1 ) ، نه حلالی‏ حرام شده و نه حرامی حلال شده است ، نه حكمی نسخ شده است و نه حكمی را كسی از خودش وضع و جعل كرده است و برای خودش آورده است . اينكه‏ می‏گويند اسلام چگونه خود را با متغيرات زمان تطبيق می‏دهد ؟ ، اسلام‏ اينچنين خود را تطبيق می‏دهد ، چون زمان قادر نيست اصول را تبديل كند و تغيير دهد ، محال است كه زمان بتواند اصول را عوض كند . آن چيزی كه‏ زمان آن را عوض می‏كند اسلام در آن نيروی متغير و متحرك قرار داده است ، و آن چيزی كه اسلام روی آن ايستاده و می‏گويد : « حلال محمد حلال . . . » اصول ثابتی است كه زمان قادر نيست آن را عوض بكند . آن ، مدار انسانيت است . اگر يك روزی انسان از مدار خودش بيايد در مدار گوسفند ، آن اصول عوض می‏شود ، اگر از مدار خودش بيايد در مدار اسب و گاو ، عوض می‏شود ، اگر بيايد در مدار جمادات عوض می‏شود ، ولی انسان از مدار انسانيت نبايد خارج بشود . انسان ، متكامل می‏شود ولی در همين مدار متكامل می‏شود ، و اصول ، همين مدار را مشخص می‏كند ، خط سير را معين‏ می‏كند .

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ، ص . 17

پس اينست كه دين اسلام كه دين خاتم است می‏تواند با زمان پيش‏ برود و در عين حال زمان را كنترل بكند ، چون زمان قابل انحراف است و هميشه تغييرات زمان مصيب نيست ، زمان معصوم نيست ، تغييراتی كه در زمان پيدا می‏شود همانها است كه به دست بشر و از ناحيه بشر ناشی می‏شود ، و هر چه كه از ناحيه بشر ناشی می‏شود ممكن است [ صواب باشد و ممكن است‏ ] صواب نباشد ، ممكن است تقدم باشد و ممكن است انحراف باشد ، ممكن‏ است پيشرفت باشد و ممكن است خطا باشد . اسلام از طرفی با انحرافات‏ زمان شديدا مبارزه می‏كند و از سوی ديگر با پيشرفت واقعی زمان پيش می‏رود . نه تنها با پيشرفت زمان پيش می‏رود بلكه زمان را رهبری می‏كند و خودش‏ زمان را جلو می‏برد . باز هم در اين زمينه مثالهايی هست ، ان شاء الله در جلسه آينده به عرض شما می‏رسانم

اركان خاتميت

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . قال علی عليه‏السلام : « و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه ، يصونون مصونه و يفجرون عيونه . . . و هذبه‏ التمحيص » ( 1 )
جلسات بحث ما درباره مسأله خاتميت طولانی شد . اگر تا اندازه‏ای اين‏ مبحث ، نامنظم بيان شده باشد من چندان مقصر نيستم . مسائل و مباحثی كه‏ قبلا از طرف ديگران طرح نشده و در اطراف آن مسائل زياد بحث نشده است و حتی خود شخص گوينده هم به اين كيفيت و به اين طرز طرح نكرده است خواه‏ ناخواه نمی‏تواند آنطوری كه بايسته و شايسته است در ابتدا منظم طرح شود
برای اينكه آقايان محترم در اين مبحث كاملا توجه بفرمايند كه به اصطلاح‏ طلاب ، ورود و خروج ما در اين مطلب چگونه است ، امشب خلاصه مفيدی برای‏ شما عرض می‏كنم تا درست مطلب دستگيرتان بشود

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 212

ركن اول خاتميت : انسان و اجتماع

مجموع بحثهای ما راجع به خاتميت در چهار قسمت است و در واقع بحث ما چهار ركن و چهارپايه دارد . ركن اول و پايه اول آن انسان و اجتماع است‏ از اين نظر كه آيا انسان يك موجود ثابت و جامد و يكنواختی است ، از نظر اخلاق ، از نظر طرز تربيت و هم از نظر اجتماعی و تشكيلات اجتماعی ؟ آيا انسان طرز زندگيش در تمام زمانها بايد يك جور و يكنواخت باشد مانند زنبور عسل ؟ يا بر عكس ، انسان چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی يك موجود متحول و متكامل و متغيری است ؟ اگر انسان صددرصد موجود ثابتی باشد قوانين زندگی او هم بايد صددرصد قوانين ثابت و لا يتغيری باشد ، و اگر انسان يك موجود صددرصد متغير و متحولی باشد عكس آن‏ قضيه می‏شود ، هيچ قانون ثابتی نمی‏تواند داشته باشد ، هميشه بايد قوانينش‏ تغيير بكند . يا آنكه فرض سومی هست كه حقيقت همان است و آن اينكه‏ انسان دارای جنبه‏های ثابت و جنبه‏های متغيری است ، از يك نظر بايد از يك اصول ثابتی پيروی بكند ، ولی در قسمتهايی هم بايد از اوضاع متغيری‏ تبعيت نمايد . از اين جهت درست مانند بدن انسان است كه مجموعه‏ای از ميلياردها سلول است ، قسمت اعظم آن سلولها دائما می‏ميرند و نو می‏شوند ولی قسمتی از سلولها كه سلسله اعصاب را تشكيل می‏دهند و فعاليتهای اصلی‏ بدن با آنها است ثابت و جاويدند . قوانين زندگی بشر همينطور است
اصول زندگی انسان ، طرحهای اولی زندگی انسان كه زمينه را برای تكامل او فراهم می‏كنند قوانين ثابت و لا يتغيری هستند ولی فروع زندگی انسان تغيير پذير است

انسان متغير است ولی مدار ثابتی دارد

بعضی به اين تعبير گفته‏اند : انسان يك موجود متغيری است ولی مدار تغييرش يك مدار ثابت است ، مثل اينكه ماه متغير است و در دو لحظه در يك جانيست اما مدار ماه يك مدار ثابت است و ماه از مدار خودش خارج‏ نمی‏شود ، اگر احيانا از مدار خودش خارج شود ، نزديكتر بشود به زمين و يا دورتر بشود از زمين ، هم اوضاع زمين آشفته می‏شود و هم وضع خود ماه
دانشمندان می‏گويند : اگر ماه از اين فاصله معينی كه از زمين دارد مقداری‏ نزديكتر بشود ، درياها طغيان خواهد كرد و روی زمين را خواهد گرفت و يك‏ جاندار صحرائی در روی زمين باقی نخواهد ماند ، چون جزر و مد درياها ناشی‏ از ماه است ، اين حالت جزر و مدی و اين وضعی كه الان درياها دارند بستگی‏ دارد به اينكه مدار ماه همين است كه هست ، و اگر دورتر بشود تغييرات‏ ديگری پيدا می‏شود . ولی ماه در عين اينكه مدار حركتش ثابت است خودش‏ ثابت نيست ، خودش دائما در حركت است و هر شب شما می‏بينيد كه از يك‏ نقطه بر ما طلوع و در نقطه ديگر غروب می‏كند و نقطه‏های طلوع و غروب در هر شب با شب قبل متفاوت است : « رب المشارق و المغارب ». و همچنين‏ خود زمين نسبت به خورشيد . مدار زمين يك مدار معينی است . اگر زمين از مدار خودش خارج شود و در مدار مريخ يا زحل قرار بگيرد و خلاصه اگر از مدار فعلی خارج شود و نزديكتر يا دورتر از حد فعلی به خورشيد بشود به كلی‏ وضع موجودات روی زمين عوض می‏شود . اگر مثلا در مدار عطارد قرار بگيرد تمام جانداران روی زمين كباب می‏شوند ، و اگر در مدار زحل قرار بگيرد زمين ما شايد قابليت برای حفظ حيات كه با ارزش‏ترين پديده اين عالم‏ است نداشته باشد
انسان يك موجود متغير و متحولی است . انسان نبايد در جا بزند بلكه‏ بايد متغير و در حركت باشد اما مدار انسان يك مدار خاص است . مدارش‏ بايد ثابت بماند . اگر بخواهد از مدار خودش خارج شود و در مدار حيوان‏ قرار بگيرد هلاكت است و تباهی ، و اگر مثلا بخواهد وارد شود در مدار ملائكه و متشبه به ملائكه بشود باز هم از مدار خود خارج شده است . افراط و تفريطها همه خروج از مدار انسانيت است . مدار انسانيت مدار وسطيت و جامعيت است : « و كذلك جعلناكم امة وسطا . . . »( 1 ) زهاد و عباد و كسانی كه به خيال خود می‏خواستند جلو بيفتند ، می‏آمدند از پيغمبر اكرم‏ اجازه بگيرند كه خودشان را اخته كنند . می‏گفتند : هل لی ان اختصی ؟ ( 2 ) اجازه می‏دهيد كه خودم را اخته كنم ؟ می‏خواهم ريشه شهوت را در وجود خودم‏ قطع كنم تا بهتر و فارغ بال‏تر بتوانم به عبادت پروردگار بپردازم . فكر می‏كرد كه اگر بتواند خودش را از قيد خوردن و خوابيدن هم رها بكند ، بكند . ولی پيغمبر اكرم اجازه نمی‏داد و صريحا نهی می‏كرد . پيغمبر اكرم انسان‏ را در مدار انسانيت به حركت می‏آورد و هرگز نمی‏خواست انسان را از مدار انسانيت خارج كند . اسلام برای انسان مسير تكوينی و مشخصی قائل است كه‏ از آن به صراط مستقيم تعبير می‏كند
يك ركن مطلب ما اينست كه انسان موجودی است كه هم بايد ثابت بماند و هم بايد تغيير كند ، قهرا هم بايد قواعد ثابتی در زندگی داشته باشد و از آنها پيروی كند و هم بايد آئين نامه‏ها و قوانين متغيری داشته باشد
پس يك ركن بحث ما انسان است ، كه قبلا تحت عنوان [ ( جبر تاريخ ) ] درباره آن بحث كرديم

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 143 . 2 [ در برخی كتب اهل سنت به اين صورت آمده است : الا نختصی ؟ . ]

ركن دوم : وضع خاص قانونگزاری اسلام

ركن ديگر خاتميت وضع قانونگزاری اسلام است . ما راجع به اسلام هم گفتيم‏ كه اسلام اصول ثابتی دارد و فروع متغيری كه ناشی از همين اصول ثابت است‏ ، يعنی به موازات انسان ، اسلام قوانين دارد ، برای جنبه‏های ثابت انسان‏ و آن چيزهائی كه مدار انسانيت انسان را تشكيل می‏دهد و بايد ثابت بماند اسلام قوانين ثابت آورده است ، اما برای آن چيزهايی كه مربوط به مدار انسان نيست ، مربوط به نقطه‏ای است كه انسان در مدار قرار گرفته است ، اسلام هم فروع متغيری دارد ولی درمحدوده همان اصول ثابت ، و يا اساسا دخالتی نكرده و بشر را مختار و آزاد گذاشته است

ركن سوم : علم و اجتهاد

موضوع سوم يا پايه سوم سخن ما علم و اجتهاد و علماء و مجتهدين بودند
وقتی عالم به روح اسلام آشنا شد و توانست فروع را به اصول برگرداند ، وقتی كه هدفهای اسلام را شناخت و وسيله‏ها را هم شناخت ، هدف را با وسيله اشتباه نكرد ، هدف را بجای وسيله نگرفت ، وسيله را بجای هدف‏ نگرفت ، صحيح را از سقيم شناخت ، وقتی كه با روح اسلام آشنا شد ، همانطوری شد كه اميرالمؤمنين عليه‏السلام فرمود : « قد نصب نفسه لله‏ سبحانه فی ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » ، وظيفه واقعی خود را انجام داده است . علما و مجتهدين واقعی ركن سوم‏ خاتميت به شمار می‏روند ، و در شريعت ختميه سمت مهندسی اداره اين‏ كارخانه عظيم را دارند ، نه سمت سازنده آن را . آنهائی كه مهندسهای اين‏ كارخانه هستند و می‏توانند بفهمند كه اين كارخانه را چه جور بايد راه‏ انداخت ، كسانی هستند كه ما در اصطلاح به آنها مجتهد يا فقيه می‏گوئيم . مجتهد يا فقيه ، كسی‏ است كه بصير در دين است . اين هم ركن سوم مسأله خاتميت

ركن چهارم : وضع خاص موضوعات تفقه و اجتهاد

ركن چهارم در مسأله خاتميت آن چيزی است كه موضوع تفقه و تفكر و اجتهاد است ، يعنی آن چيزی كه تفقه و اجتهاد بايد روی آن صورت بگيرد
آن ، قرآن و سنت و اجماع و عقل است ، و البته ما فعلا راجع به عقل و اجماع نمی‏خواهيم بحث كنيم . مسأله قرآن و سنت يك پايه ديگر است . از چه نظر ؟ از اين نظری كه می‏خواهم عرض كنم ، و آن اينست : مسأله‏ای ما داريم كه آيا فهم قرآن و درك معانی و استنباط حقايق قرآن ، مطلبی است‏ كه در گذشته انجام شده است ؟ يا خير ، قرآن در هر زمانی می‏تواند موضوع‏ مطالعه جديد قرار بگيرد و بلكه بايد موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد . به‏ عبارت ديگر آيا [ ( ديدی ) ] كه با آن [ ( ديد ) ] بايد منابع اسلامی‏ مطالعه شود يك ديد ثابت و يكنواخت است يا متغير و متكامل است ؟ اگر من بتوانم مقصود خودم را توضيح بدهم خوب است
ما در دنيا كتابهائی داريم كه اين كتابها به دست بشر تأليف شده است‏ . اين كتب هر اندازه عالی باشد و هر اندازه مشكل باشد بالاخره يك موضوع‏ محدودی است ، يك نفر ، دو نفر ، پنج نفر متخصص كه روی اينها كار كردند می‏توانند پنبه آنها را كاملا حلاجی كنند كه ديگر چيزی برای آيندگان باقی‏ نماند . مثلا گلستان سعدی يك شاهكار است . روی گلستان سعدی چقدر می‏توانيم كار كنيم كه درست اين گلستان را ، پشت و رويش را ، دولا و سه‏ لايش را زيرورو كرده باشيم ، تحليل كرده باشيم كه هر بيتی از ابيات‏ گلستان و هر جمله‏ای از آن نثرهای عالی آن را اگر از ما بپرسند كه‏ اين را چگونه بايد خواند و چگونه بايد تعبير كرد بتوانيم بگوئيم ؟ مسلما يك چيز محدودی است . چند نفر دانشمند و اديب و فاضل كه به ادبيات‏ عرب و ادبيات فارسی آشنائی داشته باشند ، تاريخ زمان سعدی و معلومات‏ دوره او را هم بدانند گلستان را حل می‏كنند و حل هم كرده‏اند ، گلستان يك‏ كتاب حل شده است ، دو سه تا كلمه در گلستان مانده است كه هنوز قطعی و مسلم نيست و شايد غلط نوشته شده است و شايد هم آن توجيهاتی كه گفته‏اند درست باشد
مثلا در ديباچه گلستان می‏گويد : [ ( . . . ذكر جميل سعدی كه در افواه‏ عوام افتاده و قصب الجيب حديثش . . . ) ] . سر اين كلمه [ ( قصب‏ الجيب ) ] مانده‏اند كه يعنی چه ؟ چون قصب به معنی نی است و جيب به‏ معنی گريبان ، ولی قصب الجيب در اينجا چه معنی می‏دهد ؟ در فلان نسخه‏ چنين بوده است و فلان نسخه ديگر چنان ، كدام فرد چنين گفته و فلان فرد ديگر چنان . همچنين است اين شعر سعدی :
تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر بيشه گمان مبر كه خالی است
شايد كه پلنگ خفته باشد
اين شعر را چند جور می‏توان خواند ، يك نوع همين جور كه خواندم ، نوع‏ ديگر : هر بيشه گمان مبر كه خالی است ( خال ) شايد كه پلنگ خفته باشد ، و ممكن است بيشه نباشد و بيسه باشد : هر بيسه گمان مبر كه خالی است ( خال ) شايد كه پلنگ خفته باشد . خيلی‏ها گفته‏اند كه اين آخری درست است‏
شاهنامه فردوسی از همين قبيل است ، تاريخ بيهقی از همين قبيل است
تاريخ بيهقی به زبان فارسی است و در عصر غزنويان نوشته شده است‏ و قهرا مشكلاتی دارد ، چند نفر آن را شرح كرده‏اند و بالاخره حل شده است و بعد از اين كسی بخواهد روی آن كار كند يك كار غير لازمی است

مطالعه طبيعت پايان ناپذير است

ولی يك وقت هست موضوع مطالعه انسان طبيعت است . آيا مطالعه طبيعت‏ مثل مطالعه گلستان سعدی است ؟ يكی ، دوتا ، سه‏تا دانشمند كه روی آن‏ مطالعه كردند ديگر حل شد و بقيه مردم ديگر نبايد مطالعه كنند ؟ و آيا می‏شود بقيه به پاورقيهائی كه آنها نوشته‏اند مراجعه كنند ؟ يا خير ، هر چه‏ بشر روی طبيعت كار بكند به كشفيات تازه‏ای نائل می‏شود . ارسطو يك مرد طبيعت شناس است ، در عين اينكه يك فيلسوف است يك طبيعت شناس هم‏ هست . بوعلی سينا در بسياری از مطالب با ارسطو مخالفت كرده است . ابن‏ رشد اندلسی كه او هم يك فيلسوف است تعصب شديدی نسبت به ارسطو دارد و به همين جهت تنفر فوق العاده‏ای از ابن سينا دارد ، از دست او عصبانی‏ است كه چرا با ارسطو مخالفت كرده است ، كوشش فوق العاده‏ای دارد كه هر جا بوعلی با ارسطو مخالفتی دارد بوعلی را رد بكند ، و می‏گويد حرف همان‏ است كه ارسطو گفته و ديگر بالاتر از حرف ارسطو حرفی نيست . فرنگيها هم‏ گفته‏اند : [ ( طبيعت را ارسطو تشريح كرد و ارسطو را ابن رشد ) ] . ابن‏ رشد تمام مساعی خود را به كاربرد برای شرح كلمات ارسطو . ولی مسلم اين‏ اشتباه است ، طبيعت خيلی بزرگتر است از اينكه هزارها و صدها هزار ارسطو جمع شوند و بتوانند آن را طوری كه هست شرح بدهند . از زمان ارسطو تا كنون هر چه بشر بيشتر روی طبيعت مطالعه كرده است به عجز خود بيشتر واقف شده است . حالا بعد از دو هزار و چهارصد سال از زمان ارسطو ، اينشتين كه بزرگترين طبيعت شناس زمان ما بود ، در مقدمه كتاب خود می‏گويد : [ ( بشر پس از اينهمه مساعی كه برای‏ خواندن كتاب طبيعت به كار برده است تازه با الفبای آن آشنا شده است ) ] . يعنی اگر طبيعت را تشبيه بكنيد به يك كتاب طبی بزرگ كه روی اساس‏ علمی نوشته شده است ، آن كسی كه الفبا را ياد گرفته چقدر با آن كتاب‏ آشناست ؟ بشر امروز همينقدر با رازهای طبيعت آشنا شده است . فرض كنيد بچه‏ای تازه رفته به مدرسه و الفبا را به او ياد داده‏اند ، فقط حروف را از هم تشخيص می‏دهد ، فاصله اين آدم تا برسد به جائی كه كتابی مثل قانون‏ ابن سينا را بتواند بخواند و مقصود را بفهمد و مشكلات را حل كند ، چقدر است ؟ اين مرد طبيعت شناس بزرگ جهان كه در قرن ما در شناختن طبيعت‏ بی جان كسی را مثل او نداشتيم ، می‏گويد تازه بشر با الفبای قرائت طبيعت‏ آشنا شده است ، همه علومی كه به دست آورده اين قدر است . پس گاهی‏ موضوع مطالعه ما كتابی است كه سعدی يا فردوسی تأليف كرده است با آنهمه‏ نبوغشان ، ابن سينا تأليف كرده است با آنهمه نبوغش ، و گاهی موضوع‏ مطالعه ، طبيعت است . كتابی كه به دست بشر تأليف شده بالاخره يك‏ كتاب حل شدنی است . شفای بوعلی با آنهمه ابهام بالاخره اساتيدی پيدا می‏شوند و تمام آن را حل می‏كنند . ميرزای جلوه معروف ، استاد فلسفه بوعلی‏ بود ، يكی دو جا از شفا بود كه ميرزای جلوه از حل آنها عاجز بود
می‏گويند وقتی كه علی محمد باب ظهور كرد ميرزای جلوه می‏گفت : من هيچ‏ معجزه‏ای از اين پيغمبر جديد نمی‏خواهم ، فقط چند جا از شفای بوعلی است كه‏ من نتوانسته‏ام آنها را حل كنم ، اگر او بتواند حل كند من به او ايمان‏ می‏آورم
ولی بالاخره مسأله‏ای كه بشر طرح بكند حل می‏شود . خود بوعلی برخی از مسائل را طرح می‏كند و بعد می‏گويد من كه نتوانستم آن را حل كنم ، آيندگان بيايند و حل بكنند . در مسأله [ ( شوق و عشق ماده به صورت ) ] می‏گويد من كه عاجزم ، آيندگان بيايند و حل كنند ، صدر المتألهين می‏آيد و آن را حل می‏كند . شيخ انصاری با آنهمه نبوغش ، در مسأله تعاقب ايدی در مكاسب عاجز می‏شود ، برخی از محققين اعصار بعد می‏آيند و حل می‏كنند . اما طبيعت اينطور نيست ، بشر نمی‏رسد به جائی كه بگويد بحمد الله همه مشكلات‏ عالم را حل كرديم و ديگر مشكلی باقی نمانده است . نه اين طور نيست

تشبيه قرآن به طبيعت

قرآن كتاب است ، از طرفی يك نوشته است ، سخن است آنطوری كه گلستان‏ سعدی هم سخن است ، شفای بوعلی هم سخن است ، شاهنامه فردوسی هم سخن است‏ ، اما سخنی است كه گوينده‏اش خدا است نه بشر . از اين جهت مثل طبيعت‏ است . آورنده قرآن آورنده طبيعت است . قرآن خاصيت گلستان سعدی و شفای‏ بوعلی و شاهنامه فردوسی را ندارد ، خاصيت طبيعت را دارد كه در هر زمانی‏ بشر موظف است روی آن تدبر و تفكر كند و استفاده ببرد . اروپائيها يك‏ جمله خوبی دارند ، می‏گويند : حقيقت آنست كه آيندگان می‏گويند [ ( يعنی‏ هميشه بشر در كشف حقيقت رو به پيش است ( نمی‏خواهم بگويم هر چه بشر در زمان متأخر گفت هيچوقت اشتباه نيست و بهتر است از آنچه كه در زمان‏ قبل گفته است ، خير ، بشر اشتباه هم می‏كند ، ولی مجموعا و رويهمرفته‏ اينطور است ) بشر در يك همچو سير و مسيری هست كه تدريجا حقايق را بيشتر كشف می‏كند . در مجموع سير خود با همه اينكه گاهی حقيقتی را كشف‏ می‏كند و بعد دوباره از آن منحرف می‏شود و بعد از صد سال ، دويست سال ، پانصد سال يا هزار سال باز برمی‏گردد به همان حرف اول خودش ، ولی در يك سطح عاليتری رو به‏ پيش است . اين راجع به حقايق طبيعی
راجع به قرآن چطور ؟ آيا حقايق قرآن همان چيزهائی است كه نوابغ مفسرين‏ هزار سال پيش گفته‏اند ؟ همان است كه در تبيان شيخ طوسی و مجمع البيان‏ طبرسی و تفسير كشاف زمخشری و تفسير كبير امام فخر رازی آمده است ؟ يا خير ، خالق و واضع و مدون قرآن همان خالق و واضع و مدون طبيعت است ، همانطور كه طبيعت متشابهات و محكمات دارد و تدريجا بايد معماها و مشكلاتش حل شود و تدريجا بشر بايد خود را با حقايق طبيعت آشنا كند ، قرآن هم از اين قبيل است
پس ركن چهارم مسأله خاتميت ، فياضيت و پايان ناپذيری زمينه اجتهاد و استنباط است ، جوشانی و تمام ناشدنی آن است ، چيزی است كه [ به موجب‏ آن ] هر زمان تازه است

فياضيت قرآن از ديدگاه احاديث

در حديث است كه از امام صادق عليه‏السلام پرسيدند : « ما بال القرآن لا يزيد بالنشر و الدراسة الا غضاضة » ؟ يعنی چرا قرآن هر چه بيشتر خوانده و تدبر می‏شود بر طراوت و تازگی آن افزوده می‏شود ؟ فرمود : « لانه لم ينزل‏ لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس ، و لذلك ففی كل زمان جديد و عند كل‏ ناس غض » ( 1 ) . يعنی از آن جهت است كه قرآن برای يك زمان معين و برای مردم معين نازل نشده است ، برای همه زمانها و همه مردم است . از اين جهت در هر زمانی نو است و نزد هر مردمی تازه است
قرآن مثل يك چشمه است كه مرتب بايد از اين چشمه آب كشيد و از آن‏ آب جاری كرد .

پاورقی : . 1 عيون اخبار الرضا ، چاپ سنگی ، ص . 239

اميرالمؤمنين علی عليه‏السلام در جمله‏هائی كه در آغاز سخن‏ خواندم اينچنين می‏فرمايد : « و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه‏ يصونون مصونة » ، بدانيد آن بندگانی كه خداوند آنها را نگهبان علم خود قرار داده است ، راز خدا را حفظ می‏كنند « و يفجرون عيونه » و چشمه‏های‏ خدا را جاری می‏كنند و آبهای زير زمينی را بيرون می‏كشند ( بعد راجع به خود آنها بياناتی دارد كه گر چه از بحث ما خارج است ولی برای شما ترجمه‏ می‏كنم ) « يتواصلون بالولاية و يتلاقون بالمحبة » ( در اين دو جمله‏ روابطشان را با يكديگر توضيح می‏دهد ) يعنی آنهائی كه به حقيقت عالم‏ اسلامی هستند ، به حقيقت ، خدا به آنها اجازه می‏دهد مجتهد و عامل « " و تصير كل فرع الی اصله ) ] » باشند ، اولين خاصيتی كه در آنها هست اينست‏ كه و داد و محبت دارند و ميان آنها تواصل است ، باهم مرتبط و متصل‏ هستند ، از هم جدا نيستند ، روابطشان با يكديگر قطع نيست . « يتواصلون‏ بالولاية » . اگر مقصود از ولايت محبت باشد ، يعنی محبت ، آنها را به هم‏ مربوط كرده است ، و اگر مقصود ولايت الهی باشد ، يعنی ولايت الهی آنها را به يكديگر پيوند می‏دهد . « يتلاقون بالمحبة » وقتی كه يكديگر را ملاقات‏ می‏كنند ، مثل دو عاشق و معشوق هستند ، يكديگر را جذب می‏كنند ، از ملاقات‏ يكديگر دلكن نمی‏شوند ، نه اينكه سر جلو رفتن و عقب رفتن با يكديگر دعوا كنند . « و يتساقون بكأس روية » . [ ( تساقی ) ] از ماده [ ( سقی ) ] به‏ معنی سيراب شده است . [ ( تساقی ) ] يعنی جامها را رد و بدل كردن . از جامهای يكديگر سيراب می‏شوند ، اين به آن می‏گويد من فلان حقيقت را كشف‏ كرده‏ام به تو بگويم ، آن به اين می‏گويد من فلان حقيقت را كشف كرده‏ام به‏ تو بگويم ، اين از نور علم آن استفاده می‏كند و آن از نور علم اين بهره‏ می‏برد ، اين به او می‏تابد و او به اين می‏تابد ، اين از جامی كه تهيه كرده است به او می‏نوشاند و او از جامی‏ كه تهيه كرده است به اين می‏نوشاند ، سيراب می‏كنند يكديگر را
« و يصدرون برية » ، بيرون می‏آيند در حالی كه سيراب و اشباع شده‏اند « لا تشوبهم الريبة » ، ريبه و شك و ترديد در وجود آنها راه پيدا نمی‏كند، « و لا تسرع فيهم الغيبة » ، در ميان آنها غيبت نفوذ پيدا نمی‏كند ، از يكديگر غيبت و بدگوئی نمی‏كنند ، « علی ذلك عقد خلقهم و اخلاقهم » خداوند خلقت و خوی آنها را اينچنين بسته است ، « فعليه يتحابون و به يتواصلون‏» پس محبت الهی است كه اينها را گرد يكديگر جمع كرده است ، و اساس‏ كارشان خداست ، خداست كه اينها را به هم مربوط و متصل ساخته است
« فكانوا كتفاضل البذر ينتقی فيؤخذ منه و يلقی ، قد ميزه التخليص و هذبه‏ التمحيص » . مثل اينها مثل بذر انتخاب شده است . كشاورز وقتی كه‏ می‏خواهد زراعت بكند هر دانه‏ای را نمی‏پاشد ، بهترين دانه‏ها را به عنوان‏ نمونه پيدا می‏كند و آنها را برای پاشيدن و كاشتن انتخاب می‏كند
می‏فرمايد اينها از اين قبيل هستند . « قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص‏» ( 1 ) . تلخيص و تمحيص شده‏اند ، انتخاب اصلح در ميان آنها صورت گرفته‏ است . اين هم تتمه جمله‏های حضرت
غرض اينست : قرآن چون كتاب خدا است حكم كتاب طبيعت را دارد ، هر دوره‏ای و هر زمانی بايد مسلمين و مؤمنين روی آن مطالعه كنند ، و لهذا قرآن همانطور كه دستور تدبر و تفكر در طبيعت را به همه مسلمين می‏دهد و تشويق می‏كند كه تدبر كنيد و تعقل كنيد ، درباره خودش نيز همين تأكيد و تشويق را می‏كند و می‏گويد هر چه بيشتر در قرآن مطالعه كنيد بهتر به حقايق‏ آن پی می‏بريد .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 212

جمله‏هايی از بزرگان دين در اين زمينه می‏خوانم تا بدانيد كه خود بزرگان دين قرآن را از آن اول همين طور به ما معرفی‏ كرده‏اند . خطبه معروفی است از رسول اكرم صلی الله عليه و آله و سلم كه‏ من قسمتی از آن را در اينجا برای شما می‏خوانم . اين خطبه در [ ( كافی ) ] هست و خيال می‏كنم در كتب اهل تسنن هم عين آن موجود باشد . اينكه از كتب اهل تسنن تأييد می‏آورم برای اينست كه اگر حديثی را شيعه از طرق خود ، و اهل تسنن از طرق خود نقل كرده باشند ، با اينكه طرق اين دو فرقه از هم جدا است ، بهتر مورد اطمينان است كه حتما صحيح و معتبر است و از پيغمبر اكرم رسيده است
پيغمبر اكرم در ابتدای جمله هاشان فرمودند : « اذا التبست عليكم الفتن‏ فعليكم بالقرآن » هر وقت فتنه‏ها بر شما روی آورد و امر بر شما مشتبه شد به قرآن مراجعه كنيد . « و هو كتاب تفصيل و بيان و تحسين » قرآن كتابی‏ است كه تفصيل می‏دهد و بيان می‏كند ، « و هو الفصل ليس بالهزل » در قرآن‏ امر غير جدی وجود ندارد . « له ظهر و بطن » ، يعنی پشت دارد و شكم دارد ، و به تعبير روايت ديگر « له ظاهر و باطن » ظاهر دارد و باطن دارد « فظاهره حكمة و باطنه علم » ، ظاهر قرآن حكمت و دستور العملهای ظاهری‏ است اما از باطن قرآن علم می‏جوشد « ظاهره انيق و باطنه عميق » ، ظاهر قرآن زيبا و باطن آن مثل دريا عمق دارد « له نجوم و علی نجومه نجوم » يا: « له تخوم و علی تخومه تخوم » مجموعا حالا چه نجوم باشد و چه تخوم حاصل‏ معنی اينست كه قرآن درجات و مراتب دارد ، يك معنی از ظاهرش فهميده‏ می‏شود ولی يك درجه كه عميق‏تر می‏رويد به يك حقيقت تازه‏ای برخورد می‏كنيد ، باز يك طبقه عميق‏تر می‏رويد به يك حقيقت تازه‏ای بر می‏خوريد
« لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه‏» شگفتيهای آن برشمرده نمی‏شود و تازگيهای‏ آن كهنه نمی‏گردد ]. ²فيه مصابيح الهدی و منار الحكمة و دليل علی المعروف‏ لمن عرف الصفة » ، چراغهای هدايت در اين كتاب است ، محل نور حكمت در اوست ، دليلی بر معروف است برای كسی كه‏ صفت را بشناسد . راجع به اين جمله بحثهای زيادی كرده‏اند ، نمی‏توانم‏ توضيح بدهم و فقط يك جمله ديگر از اين خطبه را عرض می‏كنم : « فليجل جال‏ بصره » ( 1 ) . حالا كه اين كتاب يك همچو زمينه‏ای دارد ، پس آنكه چشمی‏ دارد ، چشم بصيرت ، چشم خود را باز كند و در اين كتاب به جولان بياندازد
اخبار و احاديث زياد ديگری در اين زمينه داريم كه امشب به خواندن‏ نمی‏رسد و ان شاء الله در جلسه آينده ، آن اخبار و احاديث را كه می‏رساند قرآن در هر زمانی تازه است و در هر زمانی موضوع تفكر و تدبر است ، دريائی است و درهايی كه بايد از اين دريا استخراج بشود پايان ناپذير است ، برای شما خواهم خواند
اين هم ركن ديگری است از اركان مسأله خاتميت ، يعنی استعداد پايان‏ ناپذيری كه قرآن كريم برای استخراج و استنباط حقايق تازه دارد

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ، ص . 599

استعداد پايان ناپذير قرآن و سنت

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
« ان هذا القرآن يهدی للتی هی اقوم »( 1 )
در هفته گذشته بحث ما در اطراف پايه چهارمی بود كه در مبحث ختم‏ نبوت عنوان كرديم . پايه چهارم اين بود كه منابع تفكر اسلامی ، قابليت‏ بی پايانی دارد ، محدود و پايان ناپذير و تمام نشدنی نيست . عرض كردم‏ بسياری از چيزها است كه از نظر اينكه موضوع مطالعه و تفكر بشر واقع بشود محدود است ، بشر يك اندازه‏ای كه درباره آنها فكر بكند به عمق و باطن و تمام زير و روی آن پی می‏برد و ديگر جائی و مجالی برای تفكر باقی نمی‏ماند ، مثل آثاری كه خود بشر به وجود می‏آورد
ولی يك چيزهايی هست كه بشر هر اندازه كه تفكر می‏كند احتياج و نياز خود را به تفكر بيشتر احساس می‏كند . طبيعت از اين قبيل است .

پاورقی : . 1 سوره اسراء ، آيه . 9

حتما در دو هزار سال پيش و دو هزار و پانصد سال پيش بشر آنقدر احساس نمی‏كرد كه در طبيعت شناسی جاهل است كه امروز با اينهمه پيشرفت علوم احساس‏ می‏كند . حكما و فلاسفه دو هزار و پانصد سال پيش با جزم و قاطعيت بيشتری‏ درباره موجودات و حقايق موجودات اين عالم اظهار نظر می‏كردند
دانشمندان امروز خيلی بيشتر از دانشمند چند هزار سال پيش ، خودش را در مقابل طبيعت ، جاهل و نادان می‏داند
قبلا نقل كردم كه اينشتين در مقدمه كتاب [ ( خلاصه فلسفه نسبيت ) ] می‏گويد : [ ( شايد بتوان گفت كه بشر بعد از تلاشهای چند هزار ساله ، الفبای قرائت كتاب طبيعت را كشف كرده است ، تازه فهميده است كه اين‏ كتاب با چه الفبائی نوشته شده است ) ] . بچه‏ای كه تازه الفبا را آموخته‏ است چقدر كتاب خوانده است ؟ او كه هنوز چيزی نمی‏داند و نمی‏فهمد كه در كتاب چه مطلب و موضوعی هست ، تازه الفبا را ياد گرفته كه بعدها سوادش‏ را پيدا كند و كتابخوان بشود . بله چيزی كه مخلوق خدا است تعجبی ندارد كه بشر در قرائت آن تا اين مقدار ناتوان باشد . نمی‏گويم هيچگاه نمی‏تواند هيچ چيز از آن را بخواند ، ولی تدريجا قسمتی از آن را خواهد خواند
كتاب آسمانی قرآن كه معجزه علمی خاتم الانبياء است اين تفاوت را با همه كتابهای آسمانی دارد كه ضمنا اعجاز آورنده خودش است ، به اين معنی‏ كه هر پيغمبری كه آمده است اعجازش كتاب آسمانيش نبوده است ، معجزه‏اش يك چيز بوده است و كتاب آسمانيش چيز ديگر . تنها خاتم‏ الانبياء بوده كه كتاب آسمانيش در عين اينكه كتاب آسمانی او است معجزه‏ او هم هست . راز آن هم آشكار است : چون دين او بايد باقی بماند معجزه‏ او هم بايد باقی بماند . اينكه سنگريزه‏ای تسبيح كرد ، عصائی تبديل به اژدهايی شد ، سنگ بزرگی تبديل به حيوان بزرگی شد ، موضوعاتی‏ است كه فقط آنهايی كه در آن زمان و مكان حاضرند می‏بينند و بعدها به‏ صورت يك نقل تاريخی در می‏آيد ، آيا كی باور بكند و كی باور نكند ؟ ولی‏ يك معجزه علمی برای هميشه می‏تواند باقی بماند
next page

fehrest page

back page