![]() |
دستورهای مثبت اسلام درباره عالم دينی
بيائيم سراغ دستورهای مثبت . اسلام از عالم دينی چه میخواهد ؟ البته در درجه اول ، علم و تفقه و بصيرت و دانش میخواهد . راجع به اين توضيح خواهم داد . يك چيز ديگر هست كه شايد بعضی توجه نداشته باشند و آن اينست كه اسلام از عالم دينی و از مرجع امور دينی مردم و به اصطلاح از مفتی كه برای مردم فتوا میدهد تقوا میخواهد ، آنهم نه تقوا در حد يك عدالت معمولی ، بلكه بيش از حد يك عدالت معمولی . اين را من بايد با يكی دوتا مقايسه برای شما عرض كنم تا خوب روشن شويدما در اصطلاح ، دو طبقه داريم از علماء دين كه يك طبقه راويان و ناقلان حديث هستند . راوی كسی است كه نقل میكند ولی استنباط نمیكند و نظر نمیدهد ، میگويد من شنيدم از فلان كس و او گفت من شنيدم از فلان كس ديگر تا میرسد مثلا به امام صادق عليهالسلام كه آن حضرت فلان چيز را فرمودند حال شرط راوی چيست و آيا ما میتوانيم از هر راوی ، حرف قبول بكنيم ؟ نه ، اگر راوی ثقه باشد يعنی در نقل راستگو و مورد اطمينان باشد ، اگر بدانيم كه يك آدمی است كه لااقل اين فضيلت را دارد كه دروغ نمیگويد ، ما میتوانيم حديث را از او بپذيريم اما به شرط اينكه علم داشته باشيم كه واقعا او آدم ثقهای است . ممكن است يك آدمی مثلا در برخی از فرائض مذهبی خود تنبل و كاهل باشد اما يك آدم صددرصد راستگوئی است ، ديگر بيش از اين كسی شرط نمیكند ، ما برای راوی و ناقل بيش از اين شرطی قائل نيستيم و لزومی هم ندارد كه قائل باشيم . از امام هم وقتی میپرسيدند : افيونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم دينی ؟ آيا يونس بن عبدالرحمن قابل اعتماد است ؟ امام میفرمودند : بلی بلی قابل اعتماد است
ولی برای يك نفر مفتی يعنی صاحبنظر و متفقه و بصير در دين آيا كافی است كه فقط ثقه و راستگو باشد ؟ نه ، كافی نيست . اگر يك نفر به درجه اجتهاد برسد و از لحاظ علمی هم بالا دست همه باشد ، آدم راستگوئی هم باشد و هرگز دروغ نگويد ولی از برخی از گناهان ديگر مثلا از غيبت كردن پرهيز نداشته باشد ، از حسادت پرهيز نداشته باشد ، جنسا حسود است و يك كارهائی هم مبنی بر همين حسادت باطنی میكند ، يك گناهانی را كه مربوط به ثقه بودن در نقل نيست انجام میدهد ، آيا میشود از او تقليد كرد ؟ خير ، هرگز نمیشود ، با اينكه شما میخوانيد كه میگويند : آقا ! مجتهد كه ديگر اين قدر حرف ندارد ، مجتهد يعنی متخصص فنی . معمولا در متخصص فنی بيش از تخصص علمی و تجربی و راستگو بودن شرط قائل نمیشوند ، مثلا ما در ساختمان و در فرش كارشناس داريم ، به يك كارشناس مراجعه میكنيم كه علم داشته باشد ، بصيرت داشته باشد و حقه باز هم نباشد و در نظرهای خودش نار و نزند ، اما حالا اين كارشناس در خانه خودش مشروب میخورد يا فسق ديگر مرتكب میشود به من چه ارتباطی دارد ؟ ! اما ملا و مرجع دينی چطور ؟ آيا او فقط يك كارشناس است و فقط بايد شرايط يك كارشناس را واجد باشد ، يعنی علم و فن اين كار را داشته باشد و در كار خودش هم تقلب و دروغ نداشته باشد ، همين كافی است ؟ نه ، او اساسا از هر گناهی بايد پرهيز داشته باشد ، بايد عادل باشد ، ما فوق عدالت افراد عادی . آن جملهای كه امام فرمودند : « اما من كان من الفقهاء صائنا لنفسه حافظا لدينه ، مخالفا علی هواه ، مطيعا لامر مولاه فللعوام ان يقلدوه » ( 1 ) ، خود مجتهدين میگويند از اين جمله ، مافوق عدالت فهميده میشود . بايد آن مجتهد و مرجع ، بايد آن كسی كه خودش را به تعبير اميرالمؤمنين در ارفع مقامات قرار داده است ، مصدر واردات است ، كسی كه میخواهد فروع را بر اصول تطبيق بكند ، مافوق عدالت را واجد باشد ، نمیگويم وحی و الهام ، اما از حد يك عالم عادی هم بايد بالاتر باشد ، يك صفا و معنويت و نورانيتی داشته باشد كه همان نورانيت مؤيد او باشد و او را تأييد كند
تنها دستگاه فكری او مجهز باشد كافی نيست ، دستگاه روحی و معنوی او هم بايد مجهز باشد
امام صادق عليهالسلام فرمود : « انا لا نعد الفقيه منكم فقيها حتی يكون محدثا » . به يكی از اصحاب خود فرمود : ما از شما فقيهی را فقيه نمیشماريم مگر اينكه محدث باشد يعنی از باطنش با او صحبت شود ، خبر به او بدهند ، يك چيزهايی به او الهام و تلقين شود .
پاورقی : . 1 احتجاج طبرسی ، ج 2 ، ص . 263
راوی تعجب كرد و گفت : او يكون الفقيه محدثا ؟ ! مگر فقيه هم میتواند محدث باشد ؟ ! محدث بودن شأن پيغمبر و امام است . امام فرمود : « يكون مفهما ، و المفهم محدث » ( 1 ) . تفهيم به او میشود ، روحش باز میشود ، از باطن يك سعه صدر و نورانيتی به او داده میشود ، اين خودش محدث بودن است ، بله اين طور بايد باشند . جملهها يی در هفته گذشته از اميرالمؤمنين علی عليهالسلام خواندم و عرض كردم كه اگر چه كسی اين خطبه را از اوصاف علماء دينی نشمرده است ولی يك تأملی كه انسان به مجموع اين خطبه میكند میبيند كه اگر چه اميرالمؤمنين در صدر خطبه اسم عالم نبرده است ولی اساسا و كاملا اين خطبه درباره علماء است . میفرمايد : « ان من احب عباد الله اليه عبدا اعانه الله علی نفسه » . از محبوبترين بندگان خدا در نزد خدا بندهای است كه خداوند او را بر نفس خودش اعانت كرده باشد ، يعنی او را در مخالفت با هوای نفس تأييد كرده است . اگر بخواهيم حديثی را مؤيد اين قرار بدهيم ، در حديث دارد كه خداوند وقتی بخواهد بندهای را بر نفس خودش تأييد كند ، يك واعظ و زاجری در قلب او خلق میكند ، يعنی وجدانش را زنده نگه میدارد كه او را هميشه در كارهای بد سرزنش كندجملهها خيلی زياد است كه در آن هفته خواندم و وقت اجازه نمیدهد كه همه را ترجمه كنم تا آنجا كه میفرمايد : « فزهر مصباح الهدی فی قلبه ، و اعد القری ليومه النازل به ، فقرب علی نفسه البعيد ، و هون الشديد ، نظر فالبصر ، و ذكر فاستكثر . . . قد خلع سرابيل الشهوات » .
پاورقی :
. 1 رجال كشی ، ح 2 ، به جای منكم ، منهم ( من الشيعة ) آمده است
صريحتر و واضحتر ، جملههای بعدی است : « فهو من اليقين علی مثل ضوء الشمس قد نصب نفسه لله سبحانه فی ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » . اين ديگر اوج مطلب است : اين آدمی كه اينهمه صفا و كمال و معنويت و رقاء معنوی پيدا میكند آنوقت خودش را در آن بالاترين منصبها نصب میكند ، يعنی آنجا ديگر آن شايستگی را دارد كه روی آن مسند قرار بگيرد . چه میكند ؟ « من اصدار كل وارد عليه » . هر چه بر او وارد بكنی صادر میكند ، مثل كارخانهای كه از يك طرف مواد خام به او تحويل میدهند و از طرف ديگر مواد ساخته شده پس میدهد . ديگر هر چه از او سؤال كنند میتواند جواب بدهد ، « و تصيير كل فرع الی اصله » ، آنوقت قادر است كه فروع را به اصول برگرداند . اصول را كه به او دادهاند ، خود دين تعليم داده است . اين مرد عالم ، اين عالم صاحب ضمير ، اين شايستگی را پيدا میكند كه فروع بی نهايت را ، هر چه را كه به او عرضه كنند ، از اصولی كه دين داده است استخراج بكند و تحويل بدهد
چنانكه ملاحظه میكنيد اينها همه صفات عالم است . كدام عالم است كه كاری بالاتر از اين داشته باشد . قرينهای بالاتر از اين برای اينكه بدانيم علی ( ع ) اوصاف علماء دين را ذكر میكند نه اوصاف ديگران را اينست كه در آخر میگويد : « و آخر قد تسمی عالما و ليس به » ( 1 ) . من خودم يادم هست در دوران طلبگی كه در قم بودم خطبههای نهج البلاغه را حفظ میكردم . از جمله خطبههايی كه حفظ كرده بودم همين خطبه بود . همان وقت تعجب میكردم و خيال میكردم اين جملهها به هم نمیخورد ، زيرا خيال میكردم اين خطبه اوصاف هر مؤمن كامل را بيان میكند . با خودم میگفتم چرا در قسمت دوم خطبه میفرمايد : « و آخر قد تسمی عالما و ليس به » ، يعنی اما آن ديگری نام خود را عالم گذاشته است ولی عالم نيست
در قسمت اول كه اسمی از عالم برده نشده است ! درك نمیكردم كه خود مضمون قسمت قبلی میرساند كه اينها هم صفت يك عالم و مرجع دينی است كه بايد اينجور باشد . اسلام يك نفر متخصص دينی را به صرف اينكه سالها درس خوانده و به اصطلاح استخوان خرد كرده است و سينه به حصير ماليده است و حداكثر آدم موثقی است و به خدا و پيغمبر دروغ نمیبندد به رسميت نمیشناسد . اين اندازه از نظر اسلام كافی نيست ، عدالت كامل لازم است ، بلكه مافوق عدالت لازم است ، صفا و نورانيت و روشن انديشی خاصی لازم است همين جور كه اميرالمؤمنين میفرمايد . اين ، وحی و نبوت و امامت نيست ولی يك حالتی است برزخ ميان آنها و آنچه كه يك عالم ساده انجام میدهد . او عالم است و با نيروی فكر و علم و عقل بايد كار كند ، پيغمبر نيست كه نيروی وحی راهنمای او باشد ، اما يك پشتوانهای هم از نورانيت بايد علم و فكر و عقل او را تأييد بكند
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 86
علمائی كه جانشين انبياء غير مشرع هستند
اسلام وقتی كه میآيد ، قسمتی از وظايفی را كه انبياء سلف انجام میدادند ، در دوره امت ختميه به عهده علماء میگذارد . چه جور علماء ؟ يك چنين علمائی . همان طور كه عرض كردم علم جانشين وحی میشود ، اما وحی آن پيغمبرانی كه مشروع نبودند ، يعنی پيغمبرانی كه محيی و حافظ مواريث شريعت قبل بودند . در اين دوره علماء از طريق علم ، كتاب ، درس و حفظ مواريث ، حافظ شرايع میشوند ، اما يك علم خشك و خالی هم نيست بلكه علمی كه مؤيد است از انوار معنوی . حتما بايد يك پشتوانهای از آن نور معنوی داشته باشند . مطلبی اينجا عرض بكنمدر كلمات اميرالمؤمنين بود : « من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » . فرمود كه واردات را صادر میكند و فروعی را كه بر او عرضه میكنند بر اصول تطبيق میكند و جواب را از روی آن تطبيق به افراد میدهد
معنی اجتهاد همين است . اجتهاد يعنی فروع را از اصول استنباط كردن
دو نوع اجتهاد : قياسی و غير قياسی
ما دو نوع اجتهاد داريم . يكی اجتهادی است كه اصطلاحا به آن اجتهاد رأی يا قياس میگويند ، همان چيزی كه مبتكر آن در فقه اسلامی ابوحنيفه بوده است ، و همان چيزی كه ائمه اطهار با اين نوع اجتهاد كه اسمش رأی و قياس هست مبارزه كردهاند ، و حقا و انصافا قطع نظر از اينكه حالا ما شيعه هستيم اگر اختيار اسلام به دست رأی و قياس داده شود و اگر با اجتهاد رأی و قياس مبارزه نشده بود كه در درجه اول ائمه ما مبارزه كردند ( البته برخی از فقهاء و ائمه اهل سنت هم بودند مانند مالك كه با اين طريقه مخالف بودند ) چيزی از دين باقی نمیماند . مالك بن انس كه يكی از امامهای چهارگانه فقه اهل تسنن است در عمرش دو فتوا از روی قياس داده بود و وقتی كه میخواست بميرد متوحش بود و میگفت من وحشتم از آن دو فتوايی است كه از روی قياس دادهام . ابوحنيفه در اين كار افراط كرده است يعنی فكر و ظن و قياس خودش را در استنباط احكام دين آنقدر دخالت داده است كه اساسا دين زيرورو میشوديك قضيهای در تواريخ نقل میكنند ، حالا من نمیدانم كه اين مضمون است برای ابوحنيفه يا خودش شوخی كرده ، میگويند آنقدر اين مرد به قياس كردن عادت كرده بود كه در تكوينيات هم مثل تشريعيات قياس میكرد و گاهی به صورت مضحكی در میآمد . مسائلی را با هم قياس میكرد كه اصلا با هم ربطی نداشت . نوشتهاند كه ريش ابوحنيفه به اصطلاح جو گندمی شده بود ، به زبان عربی اشمط بود . معمولا افرادی كه موی سياه دارند ، اولی كه موی سفيد پيدا میشود دلشان نمیخواهد كه اين موهای سفيد آشكار باشد و میخواهند آن را مخفی كنند ، برای اينكه مردم به پيری آنها پی نبرند يا لااقل از همسر خودشان رودربايستی دارند . به هر حال ابوحنيفه رفت به سلمانی برای اصلاح به سلمانی گفت : اين موهای سپيد را يكی يكی از ريشه بكن . مرد سلمانی گفت : چرا ؟ گفت : میخواهم ديگر بيرون نيايد . آن مرد گفت : اتفاقا تجربه نشان داده است كه هر چه را كه از ريشه بكنند بيشتر در میآيد
گفت : پس موهای سياه را بكن . فورا قياس گرفت كه حالا اگر موهای سپيد را كندند بعد كه در میآيد بيشتر در میآيد پس چرا ما موهای سياه را نكنيم كه بيشتر در آيد . حساب نكرد كه طبيعت دارد رو به سپيدی میرود ، اين در شرايط نامساوی است و در شرايط نامساوی قياس غلط است . و قياسهايی كه او كرده است و اساسا هر كه بخواهد در دين قياس بكند چون شرايط را درك نمیكند ، بجای اينكه شرايط را مساوی بگيرد ، در شرايط نامساوی عمل میكند و اشتباه میكند . اين اجتهاد ممنوع است ، ولی ما يك اجتهاد مشروع هم داريم ، آن همين است كه در اين تعبير اميرالمؤمنين بود ، اينكه فروع يعنی شاخهها را از اصلها و ريشهها استنتاج بكنند
كليات و قواعد محدود است و مسائل ، نامتناهی
حديث معروفی است كه آن را ابن ادريس در آخر [ ( سرائر ) ] نقل كرده است . ابن ادريس يك فقيهی است كه به خبر واحد عمل نمیكند ، بر عكس جمهور فقهاء كه اگر خبر واحد مورد وثوق و اعتماد باشد عمل میكنند . ولی در عين حال در آخر كتاب [ ( سرائر ) ] خودش كه از كتب فقهی بسيار ارجمند و با ارزش ما است يك خاتمهای دارد كه معروف است به [ ( مستطرفات سرائر ) ] . در آنجا در يك قسمت ، اين آدم بدبين كه به اخبار واحد عمل نمیكند ، يك سلسله اخبار و احاديث دارد كه آنها را غير قابل ترديد میداند و واحد نمیشمارد ، بلكه متواتر يا نزديك به متواتر میداند . آن حديث كه در وسائل هم هست اينست : « علينا القاء الاصول و عليكم التفريع » ( 1 ) . ائمه گفتهاند كه بر ما است كه اصول و قوانين و قواعد كلی را بيان كنيم ، اين وظيفه ما است ، اما تفريع كردن يعنی فرع را از اصل استخراج كردن و شاخه را از تنه در آوردن اين ديگر وظيفه شما استاين آن اجتهادی است كه نه تنها ممنوع نيست بلكه لازم و واجب است ، و علت آن هم معلوم است : برای اينكه اصول ، يعنی كليات ، قوانين كليهای كه بشر لازم دارد محدود و متناهی است يعنی میتواند محدود و متناهی باشد ، بنابراين قابل بيان است ، اما فروع و جزئيات ، بی نهايت و لا تعدو لا تحصی است .
پاورقی :
. 1 سرائر ابن ادريس ، ص 478 به نقل از جامع بزنطی ، با اندكی اختلاف
در عبارت
دين هم همين طور است ، قواعد و اصولی دارد معلوم ، و فروعی دارد كه قابل استخراج از آن اصول است . آنچه اسلام آورده است و همواره ثابت است يك سلسله قواعد است و آنچه وظيفه مجتهدان است كه استخراج و استنباط كنند يك سلسله مسائل است . مسائل متغير است . تغير مسائل ناشی از تغير قواعد نيست بلكه ناشی از اينست كه صورت مسائل در هر زمانی با زمان ديگر متفاوت است ، عوامل وارد در زندگی در زمانها متفاوت است ، با ورود برخی عوامل و احيانا خروج بعضی از عوامل ديگر ، خواه ناخواه صورت مسائل و جوابی كه به آنها بايد داده شود عوض میشود . اينست كه احكام و قوانين اسلامی در عين اينكه جنبه و وجهه ثابتی دارند ، وجهه و جنبه متغيری پيدا میكنند . بسياری از نظراتی كه ائمه اطهار و حتی خود پيغمبر اكرم دادهاند همانها فروعی است كه خودشان از اصولی كه داشتهاند استنباط میكردهاند ، يعنی عملا مصداق « علينا القاء الاصول و عليكم ان تفرعوا » يا : « علينا القاء الاصول و عليكم التفريع » بوده است . اگر ائمه به بعضی از اصحابشان فرمودهاند كه برو بنشين در مسجد و ما دوست داريم كه كسی مثل تو برود بنشيند در آنجا و فتوا بدهد ( چون هر كسی میآمد و روی مسندی مینشست ، و مردم هم به حساب اينكه اين عالم است مرتب میآمدند و از او مسأله میپرسيدند ) روی همين حساب بوده است ، روی حساب اينكه درسهای كلی را به آنها داده بودند و میگفتند كه تفريعات را ديگر خودتان استنباط كنيد
مثال به فريضه علم
در اينجا من مثالهای زيادی دارم كه میخواستم همين امشب عرض بكنم ولی به همه آن مثالها نمیرسم ، مثالی را میخواهم برای شما عرض بكنم كه شايد مثال نوی است : جملهای دارد پيغمبر اكرم كه اين جمله را همه شنيدهاند : « طلب العلم فريضة علی كل مسلم » و در برخی از نقلها « علی كل مسلم و مسلمة » ، هر دو يكی است . خيلی عجيب است كه بعضیها میگويند اگر مسلمه داشته باشد شامل زنها میشود و اگر نداشته باشد نمیشود . در اين جور مسائل كه ديگر زن و مرد فرق نمیكند . مثل اينست كه بگوئيم آيه « [ ( هل يستوی الذين يعلمون و الذين لا يعلمون ) ] »( 1 ) چون الذين دارد و الذين مخصوص به مرد است و نگفته است اللاتی يعلمن [ شامل زنها نمیشود ] . اين ضمير مؤنث است كه اختصاص به زن دارد و الا ضمير مذكر اغلب در مورد اعم به كار میرود مگر اينكه قرينهای برای مذكر داشته باشد . يا آيه : « ان اكرمكم عند الله اتقيكم »( 2 ) . ضمير مذكر است ، پس بگوئيم كه ملاك فضيلت در مردها تقوا است و در زنها نيست ؟ خير ، اختصاص به مرد يا زن ندارد . و همچنين آيه كريمه : « ام نجعل الذين آمنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فی الارض ام نجعل المتقين كالفجار ( 3 ) . همه ضميرها مذكر است . اينها واضح است و به اين صحبتها احتياج نداردبيان خوب غزالی درباره وجوب علم
به هر حال پيغمبر فرمود : « طلب العلم فريضه علی كل مسلم . » طلب علم بر هر مسلمانی واجب است . مسألهای در ميان علماء طرح شده است كه تا آنجا كه من ديدهام از همه مبسوط تر غزالی در [ ( احياء العلوم ) ] نقل كرده و مرحوم فيض هم در [ ( محجة البيضاء ) ] از او نقل میكند ، راجع به اينكه اين علمی كه پيغمبر فرمود طلب آن واجب است چه علمی است ؟ غزالی بيست قول نقل میكند : متكلمين گفتهاند مقصود ، علم اصول دين و علم الكلام است ، مفسرين گفتهاند مقصود ، علم تفسير است ، فقها گفتهاند مقصود علم فقه است ، يك عدهای گفتهاند فلان ، و عدهای ديگر گفتهاند بهمان .پاورقی : . 1 سوره زمر ، آيه . 9 . 2 سوره حجرات ، آيه . 13 . 3 سوره ص ، آيه . 28
جواب همه اينها خيلی واضح است . غزالی بيان بسيار خوبی دارد و فيض هم آن را تأييد میكند . میگويد : علمها بر دو قسم است : بعضی از علوم خودش فی حد ذاته در دين هدف است مثل معرفه الله كه بر هر كسی واجب عينی استبعضی از علمها هست كه خود علم هدف نيست بلكه علم ، وسيله است
آنوقت هر هدفی از هدفهای اسلام كه توقف به علم داشته باشد علم آن هم واجب میشود . مثلا در اسلام طبابت يكی از واجبات كفائی است و علم طب وسيلهای است برای آن ، پس علم طب هم به نحو واجب كفائی واجب میشود ، پس « طلب العلم فريضة » شامل آن هم میشود . تجارت واجب كفائی است و در حدودی كه احتياج به علم دارد تحصيل علم آن هم واجب میشود ، تحصيل علم اقتصاد در حدودی كه تجارت به آن توقف دارد ، و از اين قبيل با همين بيانی كه عرض كردم شما قياس بگيريد بسيار زياد است . پس علم واجب است ، فريضه است ، اما به اصطلاح علماء يك واجب نفسی تهيوئی است يعنی واجبی است كه مقدمه يك واجب ديگر است . البته علم معرفة الله و امثال آن به جای خود ، بسياری از علوم هست كه آن علوم واجب است به عنوان مقدمه يك واجب ديگر
ممكن است شما سؤال كنيد كه آيا ممكن است [ كه اين امر نسبت به ] زمانها فرق بكند كه يك علم در يك زمان واجب باشد و در يك زمان ديگر واجب نباشد ، در يك زمان واجب باشد و در يك زمان واجبتر باشد ، در يك زمان حرام باشد و در يك زمان واجب باشد ، آيا همچو چيزی میشود يا نه ؟ بلی میشود ، زيرا كه علم يك واجب مقدمی است و بستگی به آن هدفی دارد كه اين علم وسيله آن است . آن هدف گاهی برای مسلمين اهميت پيدا میكند [ و گاهی اهميت خود را از دست میدهد ] و به هر درجه كه اهميت آن بالاتر برود ، اهميت علمش هم بالا میرود . طبيعت شناسی يك روزی واجب نبوده است و يا خيلی واجب ضعيفی بوده است ، ولی اسلام دستوری دارد ، مثلا میگويد : « اعدوا لهم ما استطعتم من قوش »( 1 )
میگويد در مقابل دشمن حداكثر نيرو را بايد داشته باشيد . اين يك واجب است . اين واجبی است كه در زمان ما برخلاف زمانهای قديم روی پاشنه علم میچرخد ، يعنی آن نيرويی كه حداكثر نيرو باشد در عصر ما جز با علم تهيه نمیشود ، قهرا علم آن واجب میشود . آيا تحصيلات اتم شناسی بر مسلمين واجب است ؟ بلی واجب است . آيا پانصد سال پيش هم واجب بود ؟ خير ، اين يك علم مقدمی بود و لزومی نداشت . امروز هدف اسلام را اين علم تأمين میكند ، بنابراين امروز واجب میشود . درجه وجوبش چقدر است ؟ بايد ديد درجه « اعدوا لهم ما استطعتم من قوش »چقدر است . ممكن است اين يك واجبی بشود كه در صدر همه واجبات ما قرار بگيرد . اين را كی بايد بفهمد ؟ همان كسی كه اميرالمؤمنين فرمود : « من تصيير كل فرع الی اصله » ، همانی كه امام فرمود : « علينا القاء الاصول و عليكم بالتفريع » ، آن كسی كه كليات اسلام را میشناسد ، اصول اسلام را میشناسد ، هدفهای اسلام را میشناسد ، وسائل را تشخيص میدهد ، میفهمد چه چيز هدف و چه چيز وسيله است و اهميت وسيله بستگی پيدا میكند به اهميت هدف ، يك روزی میآيد وفتوا میدهد كه امروز فلان علم در درجه اول اهميت است و بر مسلمين واجب است كه آن را تحصيل كنند
پاورقی : . 1 سوره انفال ، آيه . 60
نوع انطباق اسلام با زمان
از اينجا شما میتوانيد معنی آن سخن را بفهميد كه اجتهاد واقعی نيروی محركه اسلام است ، تحرك میبخشد به اين دين ، با اينكه نسخی نيست ، تبديلی نيست ، حلالی حرام نشده است و حرامی حلال نشده است ، « حلال محمد حلال الی يوم القيامة و حرامه حرام الی يوم القيامة » ( 1 ) ، نه حلالی حرام شده و نه حرامی حلال شده است ، نه حكمی نسخ شده است و نه حكمی را كسی از خودش وضع و جعل كرده است و برای خودش آورده است . اينكه میگويند اسلام چگونه خود را با متغيرات زمان تطبيق میدهد ؟ ، اسلام اينچنين خود را تطبيق میدهد ، چون زمان قادر نيست اصول را تبديل كند و تغيير دهد ، محال است كه زمان بتواند اصول را عوض كند . آن چيزی كه زمان آن را عوض میكند اسلام در آن نيروی متغير و متحرك قرار داده است ، و آن چيزی كه اسلام روی آن ايستاده و میگويد : « حلال محمد حلال . . . » اصول ثابتی است كه زمان قادر نيست آن را عوض بكند . آن ، مدار انسانيت است . اگر يك روزی انسان از مدار خودش بيايد در مدار گوسفند ، آن اصول عوض میشود ، اگر از مدار خودش بيايد در مدار اسب و گاو ، عوض میشود ، اگر بيايد در مدار جمادات عوض میشود ، ولی انسان از مدار انسانيت نبايد خارج بشود . انسان ، متكامل میشود ولی در همين مدار متكامل میشود ، و اصول ، همين مدار را مشخص میكند ، خط سير را معين میكند .پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ، ص . 17
پس اينست كه دين اسلام كه دين خاتم است میتواند با زمان پيش برود و در عين حال زمان را كنترل بكند ، چون زمان قابل انحراف است و هميشه تغييرات زمان مصيب نيست ، زمان معصوم نيست ، تغييراتی كه در زمان پيدا میشود همانها است كه به دست بشر و از ناحيه بشر ناشی میشود ، و هر چه كه از ناحيه بشر ناشی میشود ممكن است [ صواب باشد و ممكن است ] صواب نباشد ، ممكن است تقدم باشد و ممكن است انحراف باشد ، ممكن است پيشرفت باشد و ممكن است خطا باشد . اسلام از طرفی با انحرافات زمان شديدا مبارزه میكند و از سوی ديگر با پيشرفت واقعی زمان پيش میرود . نه تنها با پيشرفت زمان پيش میرود بلكه زمان را رهبری میكند و خودش زمان را جلو میبرد . باز هم در اين زمينه مثالهايی هست ، ان شاء الله در جلسه آينده به عرض شما میرسانماركان خاتميت
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . قال علی عليهالسلام : « و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه ، يصونون مصونه و يفجرون عيونه . . . و هذبه التمحيص » ( 1 )جلسات بحث ما درباره مسأله خاتميت طولانی شد . اگر تا اندازهای اين مبحث ، نامنظم بيان شده باشد من چندان مقصر نيستم . مسائل و مباحثی كه قبلا از طرف ديگران طرح نشده و در اطراف آن مسائل زياد بحث نشده است و حتی خود شخص گوينده هم به اين كيفيت و به اين طرز طرح نكرده است خواه ناخواه نمیتواند آنطوری كه بايسته و شايسته است در ابتدا منظم طرح شود
برای اينكه آقايان محترم در اين مبحث كاملا توجه بفرمايند كه به اصطلاح طلاب ، ورود و خروج ما در اين مطلب چگونه است ، امشب خلاصه مفيدی برای شما عرض میكنم تا درست مطلب دستگيرتان بشود
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 212
ركن اول خاتميت : انسان و اجتماع
مجموع بحثهای ما راجع به خاتميت در چهار قسمت است و در واقع بحث ما چهار ركن و چهارپايه دارد . ركن اول و پايه اول آن انسان و اجتماع است از اين نظر كه آيا انسان يك موجود ثابت و جامد و يكنواختی است ، از نظر اخلاق ، از نظر طرز تربيت و هم از نظر اجتماعی و تشكيلات اجتماعی ؟ آيا انسان طرز زندگيش در تمام زمانها بايد يك جور و يكنواخت باشد مانند زنبور عسل ؟ يا بر عكس ، انسان چه از نظر فردی و چه از نظر اجتماعی يك موجود متحول و متكامل و متغيری است ؟ اگر انسان صددرصد موجود ثابتی باشد قوانين زندگی او هم بايد صددرصد قوانين ثابت و لا يتغيری باشد ، و اگر انسان يك موجود صددرصد متغير و متحولی باشد عكس آن قضيه میشود ، هيچ قانون ثابتی نمیتواند داشته باشد ، هميشه بايد قوانينش تغيير بكند . يا آنكه فرض سومی هست كه حقيقت همان است و آن اينكه انسان دارای جنبههای ثابت و جنبههای متغيری است ، از يك نظر بايد از يك اصول ثابتی پيروی بكند ، ولی در قسمتهايی هم بايد از اوضاع متغيری تبعيت نمايد . از اين جهت درست مانند بدن انسان است كه مجموعهای از ميلياردها سلول است ، قسمت اعظم آن سلولها دائما میميرند و نو میشوند ولی قسمتی از سلولها كه سلسله اعصاب را تشكيل میدهند و فعاليتهای اصلی بدن با آنها است ثابت و جاويدند . قوانين زندگی بشر همينطور استاصول زندگی انسان ، طرحهای اولی زندگی انسان كه زمينه را برای تكامل او فراهم میكنند قوانين ثابت و لا يتغيری هستند ولی فروع زندگی انسان تغيير پذير است
انسان متغير است ولی مدار ثابتی دارد
بعضی به اين تعبير گفتهاند : انسان يك موجود متغيری است ولی مدار تغييرش يك مدار ثابت است ، مثل اينكه ماه متغير است و در دو لحظه در يك جانيست اما مدار ماه يك مدار ثابت است و ماه از مدار خودش خارج نمیشود ، اگر احيانا از مدار خودش خارج شود ، نزديكتر بشود به زمين و يا دورتر بشود از زمين ، هم اوضاع زمين آشفته میشود و هم وضع خود ماهدانشمندان میگويند : اگر ماه از اين فاصله معينی كه از زمين دارد مقداری نزديكتر بشود ، درياها طغيان خواهد كرد و روی زمين را خواهد گرفت و يك جاندار صحرائی در روی زمين باقی نخواهد ماند ، چون جزر و مد درياها ناشی از ماه است ، اين حالت جزر و مدی و اين وضعی كه الان درياها دارند بستگی دارد به اينكه مدار ماه همين است كه هست ، و اگر دورتر بشود تغييرات ديگری پيدا میشود . ولی ماه در عين اينكه مدار حركتش ثابت است خودش ثابت نيست ، خودش دائما در حركت است و هر شب شما میبينيد كه از يك نقطه بر ما طلوع و در نقطه ديگر غروب میكند و نقطههای طلوع و غروب در هر شب با شب قبل متفاوت است : « رب المشارق و المغارب ». و همچنين خود زمين نسبت به خورشيد . مدار زمين يك مدار معينی است . اگر زمين از مدار خودش خارج شود و در مدار مريخ يا زحل قرار بگيرد و خلاصه اگر از مدار فعلی خارج شود و نزديكتر يا دورتر از حد فعلی به خورشيد بشود به كلی وضع موجودات روی زمين عوض میشود . اگر مثلا در مدار عطارد قرار بگيرد تمام جانداران روی زمين كباب میشوند ، و اگر در مدار زحل قرار بگيرد زمين ما شايد قابليت برای حفظ حيات كه با ارزشترين پديده اين عالم است نداشته باشد
انسان يك موجود متغير و متحولی است . انسان نبايد در جا بزند بلكه بايد متغير و در حركت باشد اما مدار انسان يك مدار خاص است . مدارش بايد ثابت بماند . اگر بخواهد از مدار خودش خارج شود و در مدار حيوان قرار بگيرد هلاكت است و تباهی ، و اگر مثلا بخواهد وارد شود در مدار ملائكه و متشبه به ملائكه بشود باز هم از مدار خود خارج شده است . افراط و تفريطها همه خروج از مدار انسانيت است . مدار انسانيت مدار وسطيت و جامعيت است : « و كذلك جعلناكم امة وسطا . . . »( 1 ) زهاد و عباد و كسانی كه به خيال خود میخواستند جلو بيفتند ، میآمدند از پيغمبر اكرم اجازه بگيرند كه خودشان را اخته كنند . میگفتند : هل لی ان اختصی ؟ ( 2 ) اجازه میدهيد كه خودم را اخته كنم ؟ میخواهم ريشه شهوت را در وجود خودم قطع كنم تا بهتر و فارغ بالتر بتوانم به عبادت پروردگار بپردازم . فكر میكرد كه اگر بتواند خودش را از قيد خوردن و خوابيدن هم رها بكند ، بكند . ولی پيغمبر اكرم اجازه نمیداد و صريحا نهی میكرد . پيغمبر اكرم انسان را در مدار انسانيت به حركت میآورد و هرگز نمیخواست انسان را از مدار انسانيت خارج كند . اسلام برای انسان مسير تكوينی و مشخصی قائل است كه از آن به صراط مستقيم تعبير میكند
يك ركن مطلب ما اينست كه انسان موجودی است كه هم بايد ثابت بماند و هم بايد تغيير كند ، قهرا هم بايد قواعد ثابتی در زندگی داشته باشد و از آنها پيروی كند و هم بايد آئين نامهها و قوانين متغيری داشته باشد
پس يك ركن بحث ما انسان است ، كه قبلا تحت عنوان [ ( جبر تاريخ ) ] درباره آن بحث كرديم
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 143 . 2 [ در برخی كتب اهل سنت به اين صورت آمده است : الا نختصی ؟ . ]
ركن دوم : وضع خاص قانونگزاری اسلام
ركن ديگر خاتميت وضع قانونگزاری اسلام است . ما راجع به اسلام هم گفتيم كه اسلام اصول ثابتی دارد و فروع متغيری كه ناشی از همين اصول ثابت است ، يعنی به موازات انسان ، اسلام قوانين دارد ، برای جنبههای ثابت انسان و آن چيزهائی كه مدار انسانيت انسان را تشكيل میدهد و بايد ثابت بماند اسلام قوانين ثابت آورده است ، اما برای آن چيزهايی كه مربوط به مدار انسان نيست ، مربوط به نقطهای است كه انسان در مدار قرار گرفته است ، اسلام هم فروع متغيری دارد ولی درمحدوده همان اصول ثابت ، و يا اساسا دخالتی نكرده و بشر را مختار و آزاد گذاشته استركن سوم : علم و اجتهاد
موضوع سوم يا پايه سوم سخن ما علم و اجتهاد و علماء و مجتهدين بودندوقتی عالم به روح اسلام آشنا شد و توانست فروع را به اصول برگرداند ، وقتی كه هدفهای اسلام را شناخت و وسيلهها را هم شناخت ، هدف را با وسيله اشتباه نكرد ، هدف را بجای وسيله نگرفت ، وسيله را بجای هدف نگرفت ، صحيح را از سقيم شناخت ، وقتی كه با روح اسلام آشنا شد ، همانطوری شد كه اميرالمؤمنين عليهالسلام فرمود : « قد نصب نفسه لله سبحانه فی ارفع الامور من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » ، وظيفه واقعی خود را انجام داده است . علما و مجتهدين واقعی ركن سوم خاتميت به شمار میروند ، و در شريعت ختميه سمت مهندسی اداره اين كارخانه عظيم را دارند ، نه سمت سازنده آن را . آنهائی كه مهندسهای اين كارخانه هستند و میتوانند بفهمند كه اين كارخانه را چه جور بايد راه انداخت ، كسانی هستند كه ما در اصطلاح به آنها مجتهد يا فقيه میگوئيم . مجتهد يا فقيه ، كسی است كه بصير در دين است . اين هم ركن سوم مسأله خاتميت
ركن چهارم : وضع خاص موضوعات تفقه و اجتهاد
ركن چهارم در مسأله خاتميت آن چيزی است كه موضوع تفقه و تفكر و اجتهاد است ، يعنی آن چيزی كه تفقه و اجتهاد بايد روی آن صورت بگيردآن ، قرآن و سنت و اجماع و عقل است ، و البته ما فعلا راجع به عقل و اجماع نمیخواهيم بحث كنيم . مسأله قرآن و سنت يك پايه ديگر است . از چه نظر ؟ از اين نظری كه میخواهم عرض كنم ، و آن اينست : مسألهای ما داريم كه آيا فهم قرآن و درك معانی و استنباط حقايق قرآن ، مطلبی است كه در گذشته انجام شده است ؟ يا خير ، قرآن در هر زمانی میتواند موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد و بلكه بايد موضوع مطالعه جديد قرار بگيرد . به عبارت ديگر آيا [ ( ديدی ) ] كه با آن [ ( ديد ) ] بايد منابع اسلامی مطالعه شود يك ديد ثابت و يكنواخت است يا متغير و متكامل است ؟ اگر من بتوانم مقصود خودم را توضيح بدهم خوب است
ما در دنيا كتابهائی داريم كه اين كتابها به دست بشر تأليف شده است . اين كتب هر اندازه عالی باشد و هر اندازه مشكل باشد بالاخره يك موضوع محدودی است ، يك نفر ، دو نفر ، پنج نفر متخصص كه روی اينها كار كردند میتوانند پنبه آنها را كاملا حلاجی كنند كه ديگر چيزی برای آيندگان باقی نماند . مثلا گلستان سعدی يك شاهكار است . روی گلستان سعدی چقدر میتوانيم كار كنيم كه درست اين گلستان را ، پشت و رويش را ، دولا و سه لايش را زيرورو كرده باشيم ، تحليل كرده باشيم كه هر بيتی از ابيات گلستان و هر جملهای از آن نثرهای عالی آن را اگر از ما بپرسند كه اين را چگونه بايد خواند و چگونه بايد تعبير كرد بتوانيم بگوئيم ؟ مسلما يك چيز محدودی است . چند نفر دانشمند و اديب و فاضل كه به ادبيات عرب و ادبيات فارسی آشنائی داشته باشند ، تاريخ زمان سعدی و معلومات دوره او را هم بدانند گلستان را حل میكنند و حل هم كردهاند ، گلستان يك كتاب حل شده است ، دو سه تا كلمه در گلستان مانده است كه هنوز قطعی و مسلم نيست و شايد غلط نوشته شده است و شايد هم آن توجيهاتی كه گفتهاند درست باشد
مثلا در ديباچه گلستان میگويد : [ ( . . . ذكر جميل سعدی كه در افواه عوام افتاده و قصب الجيب حديثش . . . ) ] . سر اين كلمه [ ( قصب الجيب ) ] ماندهاند كه يعنی چه ؟ چون قصب به معنی نی است و جيب به معنی گريبان ، ولی قصب الجيب در اينجا چه معنی میدهد ؟ در فلان نسخه چنين بوده است و فلان نسخه ديگر چنان ، كدام فرد چنين گفته و فلان فرد ديگر چنان . همچنين است اين شعر سعدی :
| تا مرد سخن نگفته باشد |
| عيب و هنرش نهفته باشد |
| هر بيشه گمان مبر كه خالی است |
| شايد كه پلنگ خفته باشد |
شاهنامه فردوسی از همين قبيل است ، تاريخ بيهقی از همين قبيل است
تاريخ بيهقی به زبان فارسی است و در عصر غزنويان نوشته شده است و قهرا مشكلاتی دارد ، چند نفر آن را شرح كردهاند و بالاخره حل شده است و بعد از اين كسی بخواهد روی آن كار كند يك كار غير لازمی است
مطالعه طبيعت پايان ناپذير است
ولی يك وقت هست موضوع مطالعه انسان طبيعت است . آيا مطالعه طبيعت مثل مطالعه گلستان سعدی است ؟ يكی ، دوتا ، سهتا دانشمند كه روی آن مطالعه كردند ديگر حل شد و بقيه مردم ديگر نبايد مطالعه كنند ؟ و آيا میشود بقيه به پاورقيهائی كه آنها نوشتهاند مراجعه كنند ؟ يا خير ، هر چه بشر روی طبيعت كار بكند به كشفيات تازهای نائل میشود . ارسطو يك مرد طبيعت شناس است ، در عين اينكه يك فيلسوف است يك طبيعت شناس هم هست . بوعلی سينا در بسياری از مطالب با ارسطو مخالفت كرده است . ابن رشد اندلسی كه او هم يك فيلسوف است تعصب شديدی نسبت به ارسطو دارد و به همين جهت تنفر فوق العادهای از ابن سينا دارد ، از دست او عصبانی است كه چرا با ارسطو مخالفت كرده است ، كوشش فوق العادهای دارد كه هر جا بوعلی با ارسطو مخالفتی دارد بوعلی را رد بكند ، و میگويد حرف همان است كه ارسطو گفته و ديگر بالاتر از حرف ارسطو حرفی نيست . فرنگيها هم گفتهاند : [ ( طبيعت را ارسطو تشريح كرد و ارسطو را ابن رشد ) ] . ابن رشد تمام مساعی خود را به كاربرد برای شرح كلمات ارسطو . ولی مسلم اين اشتباه است ، طبيعت خيلی بزرگتر است از اينكه هزارها و صدها هزار ارسطو جمع شوند و بتوانند آن را طوری كه هست شرح بدهند . از زمان ارسطو تا كنون هر چه بشر بيشتر روی طبيعت مطالعه كرده است به عجز خود بيشتر واقف شده است . حالا بعد از دو هزار و چهارصد سال از زمان ارسطو ، اينشتين كه بزرگترين طبيعت شناس زمان ما بود ، در مقدمه كتاب خود میگويد : [ ( بشر پس از اينهمه مساعی كه برای خواندن كتاب طبيعت به كار برده است تازه با الفبای آن آشنا شده است ) ] . يعنی اگر طبيعت را تشبيه بكنيد به يك كتاب طبی بزرگ كه روی اساس علمی نوشته شده است ، آن كسی كه الفبا را ياد گرفته چقدر با آن كتاب آشناست ؟ بشر امروز همينقدر با رازهای طبيعت آشنا شده است . فرض كنيد بچهای تازه رفته به مدرسه و الفبا را به او ياد دادهاند ، فقط حروف را از هم تشخيص میدهد ، فاصله اين آدم تا برسد به جائی كه كتابی مثل قانون ابن سينا را بتواند بخواند و مقصود را بفهمد و مشكلات را حل كند ، چقدر است ؟ اين مرد طبيعت شناس بزرگ جهان كه در قرن ما در شناختن طبيعت بی جان كسی را مثل او نداشتيم ، میگويد تازه بشر با الفبای قرائت طبيعت آشنا شده است ، همه علومی كه به دست آورده اين قدر است . پس گاهی موضوع مطالعه ما كتابی است كه سعدی يا فردوسی تأليف كرده است با آنهمه نبوغشان ، ابن سينا تأليف كرده است با آنهمه نبوغش ، و گاهی موضوع مطالعه ، طبيعت است . كتابی كه به دست بشر تأليف شده بالاخره يك كتاب حل شدنی است . شفای بوعلی با آنهمه ابهام بالاخره اساتيدی پيدا میشوند و تمام آن را حل میكنند . ميرزای جلوه معروف ، استاد فلسفه بوعلی بود ، يكی دو جا از شفا بود كه ميرزای جلوه از حل آنها عاجز بودمیگويند وقتی كه علی محمد باب ظهور كرد ميرزای جلوه میگفت : من هيچ معجزهای از اين پيغمبر جديد نمیخواهم ، فقط چند جا از شفای بوعلی است كه من نتوانستهام آنها را حل كنم ، اگر او بتواند حل كند من به او ايمان میآورم
ولی بالاخره مسألهای كه بشر طرح بكند حل میشود . خود بوعلی برخی از مسائل را طرح میكند و بعد میگويد من كه نتوانستم آن را حل كنم ، آيندگان بيايند و حل بكنند . در مسأله [ ( شوق و عشق ماده به صورت ) ] میگويد من كه عاجزم ، آيندگان بيايند و حل كنند ، صدر المتألهين میآيد و آن را حل میكند . شيخ انصاری با آنهمه نبوغش ، در مسأله تعاقب ايدی در مكاسب عاجز میشود ، برخی از محققين اعصار بعد میآيند و حل میكنند . اما طبيعت اينطور نيست ، بشر نمیرسد به جائی كه بگويد بحمد الله همه مشكلات عالم را حل كرديم و ديگر مشكلی باقی نمانده است . نه اين طور نيست
تشبيه قرآن به طبيعت
قرآن كتاب است ، از طرفی يك نوشته است ، سخن است آنطوری كه گلستان سعدی هم سخن است ، شفای بوعلی هم سخن است ، شاهنامه فردوسی هم سخن است ، اما سخنی است كه گويندهاش خدا است نه بشر . از اين جهت مثل طبيعت است . آورنده قرآن آورنده طبيعت است . قرآن خاصيت گلستان سعدی و شفای بوعلی و شاهنامه فردوسی را ندارد ، خاصيت طبيعت را دارد كه در هر زمانی بشر موظف است روی آن تدبر و تفكر كند و استفاده ببرد . اروپائيها يك جمله خوبی دارند ، میگويند : حقيقت آنست كه آيندگان میگويند [ ( يعنی هميشه بشر در كشف حقيقت رو به پيش است ( نمیخواهم بگويم هر چه بشر در زمان متأخر گفت هيچوقت اشتباه نيست و بهتر است از آنچه كه در زمان قبل گفته است ، خير ، بشر اشتباه هم میكند ، ولی مجموعا و رويهمرفته اينطور است ) بشر در يك همچو سير و مسيری هست كه تدريجا حقايق را بيشتر كشف میكند . در مجموع سير خود با همه اينكه گاهی حقيقتی را كشف میكند و بعد دوباره از آن منحرف میشود و بعد از صد سال ، دويست سال ، پانصد سال يا هزار سال باز برمیگردد به همان حرف اول خودش ، ولی در يك سطح عاليتری رو به پيش است . اين راجع به حقايق طبيعیراجع به قرآن چطور ؟ آيا حقايق قرآن همان چيزهائی است كه نوابغ مفسرين هزار سال پيش گفتهاند ؟ همان است كه در تبيان شيخ طوسی و مجمع البيان طبرسی و تفسير كشاف زمخشری و تفسير كبير امام فخر رازی آمده است ؟ يا خير ، خالق و واضع و مدون قرآن همان خالق و واضع و مدون طبيعت است ، همانطور كه طبيعت متشابهات و محكمات دارد و تدريجا بايد معماها و مشكلاتش حل شود و تدريجا بشر بايد خود را با حقايق طبيعت آشنا كند ، قرآن هم از اين قبيل است
پس ركن چهارم مسأله خاتميت ، فياضيت و پايان ناپذيری زمينه اجتهاد و استنباط است ، جوشانی و تمام ناشدنی آن است ، چيزی است كه [ به موجب آن ] هر زمان تازه است
فياضيت قرآن از ديدگاه احاديث
در حديث است كه از امام صادق عليهالسلام پرسيدند : « ما بال القرآن لا يزيد بالنشر و الدراسة الا غضاضة » ؟ يعنی چرا قرآن هر چه بيشتر خوانده و تدبر میشود بر طراوت و تازگی آن افزوده میشود ؟ فرمود : « لانه لم ينزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس ، و لذلك ففی كل زمان جديد و عند كل ناس غض » ( 1 ) . يعنی از آن جهت است كه قرآن برای يك زمان معين و برای مردم معين نازل نشده است ، برای همه زمانها و همه مردم است . از اين جهت در هر زمانی نو است و نزد هر مردمی تازه استقرآن مثل يك چشمه است كه مرتب بايد از اين چشمه آب كشيد و از آن آب جاری كرد .
پاورقی : . 1 عيون اخبار الرضا ، چاپ سنگی ، ص . 239
اميرالمؤمنين علی عليهالسلام در جملههائی كه در آغاز سخن خواندم اينچنين میفرمايد : « و اعلموا ان عباد الله المستحفظين علمه يصونون مصونة » ، بدانيد آن بندگانی كه خداوند آنها را نگهبان علم خود قرار داده است ، راز خدا را حفظ میكنند « و يفجرون عيونه » و چشمههای خدا را جاری میكنند و آبهای زير زمينی را بيرون میكشند ( بعد راجع به خود آنها بياناتی دارد كه گر چه از بحث ما خارج است ولی برای شما ترجمه میكنم ) « يتواصلون بالولاية و يتلاقون بالمحبة » ( در اين دو جمله روابطشان را با يكديگر توضيح میدهد ) يعنی آنهائی كه به حقيقت عالم اسلامی هستند ، به حقيقت ، خدا به آنها اجازه میدهد مجتهد و عامل « " و تصير كل فرع الی اصله ) ] » باشند ، اولين خاصيتی كه در آنها هست اينست كه و داد و محبت دارند و ميان آنها تواصل است ، باهم مرتبط و متصل هستند ، از هم جدا نيستند ، روابطشان با يكديگر قطع نيست . « يتواصلون بالولاية » . اگر مقصود از ولايت محبت باشد ، يعنی محبت ، آنها را به هم مربوط كرده است ، و اگر مقصود ولايت الهی باشد ، يعنی ولايت الهی آنها را به يكديگر پيوند میدهد . « يتلاقون بالمحبة » وقتی كه يكديگر را ملاقات میكنند ، مثل دو عاشق و معشوق هستند ، يكديگر را جذب میكنند ، از ملاقات يكديگر دلكن نمیشوند ، نه اينكه سر جلو رفتن و عقب رفتن با يكديگر دعوا كنند . « و يتساقون بكأس روية » . [ ( تساقی ) ] از ماده [ ( سقی ) ] به معنی سيراب شده است . [ ( تساقی ) ] يعنی جامها را رد و بدل كردن . از جامهای يكديگر سيراب میشوند ، اين به آن میگويد من فلان حقيقت را كشف كردهام به تو بگويم ، آن به اين میگويد من فلان حقيقت را كشف كردهام به تو بگويم ، اين از نور علم آن استفاده میكند و آن از نور علم اين بهره میبرد ، اين به او میتابد و او به اين میتابد ، اين از جامی كه تهيه كرده است به او مینوشاند و او از جامی كه تهيه كرده است به اين مینوشاند ، سيراب میكنند يكديگر را« و يصدرون برية » ، بيرون میآيند در حالی كه سيراب و اشباع شدهاند « لا تشوبهم الريبة » ، ريبه و شك و ترديد در وجود آنها راه پيدا نمیكند، « و لا تسرع فيهم الغيبة » ، در ميان آنها غيبت نفوذ پيدا نمیكند ، از يكديگر غيبت و بدگوئی نمیكنند ، « علی ذلك عقد خلقهم و اخلاقهم » خداوند خلقت و خوی آنها را اينچنين بسته است ، « فعليه يتحابون و به يتواصلون» پس محبت الهی است كه اينها را گرد يكديگر جمع كرده است ، و اساس كارشان خداست ، خداست كه اينها را به هم مربوط و متصل ساخته است
« فكانوا كتفاضل البذر ينتقی فيؤخذ منه و يلقی ، قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص » . مثل اينها مثل بذر انتخاب شده است . كشاورز وقتی كه میخواهد زراعت بكند هر دانهای را نمیپاشد ، بهترين دانهها را به عنوان نمونه پيدا میكند و آنها را برای پاشيدن و كاشتن انتخاب میكند
میفرمايد اينها از اين قبيل هستند . « قد ميزه التخليص و هذبه التمحيص» ( 1 ) . تلخيص و تمحيص شدهاند ، انتخاب اصلح در ميان آنها صورت گرفته است . اين هم تتمه جملههای حضرت
غرض اينست : قرآن چون كتاب خدا است حكم كتاب طبيعت را دارد ، هر دورهای و هر زمانی بايد مسلمين و مؤمنين روی آن مطالعه كنند ، و لهذا قرآن همانطور كه دستور تدبر و تفكر در طبيعت را به همه مسلمين میدهد و تشويق میكند كه تدبر كنيد و تعقل كنيد ، درباره خودش نيز همين تأكيد و تشويق را میكند و میگويد هر چه بيشتر در قرآن مطالعه كنيد بهتر به حقايق آن پی میبريد .
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 212
جملههايی از بزرگان دين در اين زمينه میخوانم تا بدانيد كه خود بزرگان دين قرآن را از آن اول همين طور به ما معرفی كردهاند . خطبه معروفی است از رسول اكرم صلی الله عليه و آله و سلم كه من قسمتی از آن را در اينجا برای شما میخوانم . اين خطبه در [ ( كافی ) ] هست و خيال میكنم در كتب اهل تسنن هم عين آن موجود باشد . اينكه از كتب اهل تسنن تأييد میآورم برای اينست كه اگر حديثی را شيعه از طرق خود ، و اهل تسنن از طرق خود نقل كرده باشند ، با اينكه طرق اين دو فرقه از هم جدا است ، بهتر مورد اطمينان است كه حتما صحيح و معتبر است و از پيغمبر اكرم رسيده استپيغمبر اكرم در ابتدای جمله هاشان فرمودند : « اذا التبست عليكم الفتن فعليكم بالقرآن » هر وقت فتنهها بر شما روی آورد و امر بر شما مشتبه شد به قرآن مراجعه كنيد . « و هو كتاب تفصيل و بيان و تحسين » قرآن كتابی است كه تفصيل میدهد و بيان میكند ، « و هو الفصل ليس بالهزل » در قرآن امر غير جدی وجود ندارد . « له ظهر و بطن » ، يعنی پشت دارد و شكم دارد ، و به تعبير روايت ديگر « له ظاهر و باطن » ظاهر دارد و باطن دارد « فظاهره حكمة و باطنه علم » ، ظاهر قرآن حكمت و دستور العملهای ظاهری است اما از باطن قرآن علم میجوشد « ظاهره انيق و باطنه عميق » ، ظاهر قرآن زيبا و باطن آن مثل دريا عمق دارد « له نجوم و علی نجومه نجوم » يا: « له تخوم و علی تخومه تخوم » مجموعا حالا چه نجوم باشد و چه تخوم حاصل معنی اينست كه قرآن درجات و مراتب دارد ، يك معنی از ظاهرش فهميده میشود ولی يك درجه كه عميقتر میرويد به يك حقيقت تازهای برخورد میكنيد ، باز يك طبقه عميقتر میرويد به يك حقيقت تازهای بر میخوريد
« لا تحصی عجائبه و لا تبلی غرائبه» شگفتيهای آن برشمرده نمیشود و تازگيهای آن كهنه نمیگردد ]. ²فيه مصابيح الهدی و منار الحكمة و دليل علی المعروف لمن عرف الصفة » ، چراغهای هدايت در اين كتاب است ، محل نور حكمت در اوست ، دليلی بر معروف است برای كسی كه صفت را بشناسد . راجع به اين جمله بحثهای زيادی كردهاند ، نمیتوانم توضيح بدهم و فقط يك جمله ديگر از اين خطبه را عرض میكنم : « فليجل جال بصره » ( 1 ) . حالا كه اين كتاب يك همچو زمينهای دارد ، پس آنكه چشمی دارد ، چشم بصيرت ، چشم خود را باز كند و در اين كتاب به جولان بياندازد
اخبار و احاديث زياد ديگری در اين زمينه داريم كه امشب به خواندن نمیرسد و ان شاء الله در جلسه آينده ، آن اخبار و احاديث را كه میرساند قرآن در هر زمانی تازه است و در هر زمانی موضوع تفكر و تدبر است ، دريائی است و درهايی كه بايد از اين دريا استخراج بشود پايان ناپذير است ، برای شما خواهم خواند
اين هم ركن ديگری است از اركان مسأله خاتميت ، يعنی استعداد پايان ناپذيری كه قرآن كريم برای استخراج و استنباط حقايق تازه دارد
پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ، ص . 599
استعداد پايان ناپذير قرآن و سنت
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم« ان هذا القرآن يهدی للتی هی اقوم »( 1 )
در هفته گذشته بحث ما در اطراف پايه چهارمی بود كه در مبحث ختم نبوت عنوان كرديم . پايه چهارم اين بود كه منابع تفكر اسلامی ، قابليت بی پايانی دارد ، محدود و پايان ناپذير و تمام نشدنی نيست . عرض كردم بسياری از چيزها است كه از نظر اينكه موضوع مطالعه و تفكر بشر واقع بشود محدود است ، بشر يك اندازهای كه درباره آنها فكر بكند به عمق و باطن و تمام زير و روی آن پی میبرد و ديگر جائی و مجالی برای تفكر باقی نمیماند ، مثل آثاری كه خود بشر به وجود میآورد
ولی يك چيزهايی هست كه بشر هر اندازه كه تفكر میكند احتياج و نياز خود را به تفكر بيشتر احساس میكند . طبيعت از اين قبيل است .
پاورقی : . 1 سوره اسراء ، آيه . 9
حتما در دو هزار سال پيش و دو هزار و پانصد سال پيش بشر آنقدر احساس نمیكرد كه در طبيعت شناسی جاهل است كه امروز با اينهمه پيشرفت علوم احساس میكند . حكما و فلاسفه دو هزار و پانصد سال پيش با جزم و قاطعيت بيشتری درباره موجودات و حقايق موجودات اين عالم اظهار نظر میكردنددانشمندان امروز خيلی بيشتر از دانشمند چند هزار سال پيش ، خودش را در مقابل طبيعت ، جاهل و نادان میداند
قبلا نقل كردم كه اينشتين در مقدمه كتاب [ ( خلاصه فلسفه نسبيت ) ] میگويد : [ ( شايد بتوان گفت كه بشر بعد از تلاشهای چند هزار ساله ، الفبای قرائت كتاب طبيعت را كشف كرده است ، تازه فهميده است كه اين كتاب با چه الفبائی نوشته شده است ) ] . بچهای كه تازه الفبا را آموخته است چقدر كتاب خوانده است ؟ او كه هنوز چيزی نمیداند و نمیفهمد كه در كتاب چه مطلب و موضوعی هست ، تازه الفبا را ياد گرفته كه بعدها سوادش را پيدا كند و كتابخوان بشود . بله چيزی كه مخلوق خدا است تعجبی ندارد كه بشر در قرائت آن تا اين مقدار ناتوان باشد . نمیگويم هيچگاه نمیتواند هيچ چيز از آن را بخواند ، ولی تدريجا قسمتی از آن را خواهد خواند
كتاب آسمانی قرآن كه معجزه علمی خاتم الانبياء است اين تفاوت را با همه كتابهای آسمانی دارد كه ضمنا اعجاز آورنده خودش است ، به اين معنی كه هر پيغمبری كه آمده است اعجازش كتاب آسمانيش نبوده است ، معجزهاش يك چيز بوده است و كتاب آسمانيش چيز ديگر . تنها خاتم الانبياء بوده كه كتاب آسمانيش در عين اينكه كتاب آسمانی او است معجزه او هم هست . راز آن هم آشكار است : چون دين او بايد باقی بماند معجزه او هم بايد باقی بماند . اينكه سنگريزهای تسبيح كرد ، عصائی تبديل به اژدهايی شد ، سنگ بزرگی تبديل به حيوان بزرگی شد ، موضوعاتی است كه فقط آنهايی كه در آن زمان و مكان حاضرند میبينند و بعدها به صورت يك نقل تاريخی در میآيد ، آيا كی باور بكند و كی باور نكند ؟ ولی يك معجزه علمی برای هميشه میتواند باقی بماند


