next page

fehrest page

back page

جبر تاريخ و جاويد ماندن اسلام

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون »( 1 )
طبق نظمی كه در شبهای گذشته به مطلب داده بودم در نظر داشتم كه از امشب راجع به مسأله اجتهاد از آن جهت كه با مسأله خاتميت ارتباط دارد مطالبی عرض كنم ولی به نظرم رسيد كه قبل از آنكه وارد مسأله اجتهاد و وظيفه‏ای كه علماء امت اسلاميه در دوره خاتميه دارند بشوم و راجع به آن‏ بحث كنم ، يك بحث ديگری را امشب عرض بكنم و خاتمه بدهم ، بعد اگر ان‏ شاء الله وقت و مجالی بود راجع به مسأله اجتهاد بحثی بكنيم
بحث امشب ما راجع به مطلبی است كه امروز خيلی شايع است و آنقدر اين‏ مطلب در ميان طبقه تحصيلكرده آبرو و قدرت پيدا كرده است كه كافی است انسان اسم آن را ببرد و طرف در مقابل تسليم بشود .

پاورقی : . 1 سوره حجر ، آيه . 9

اين جمله‏ را حتما مكرر شنيده‏ايد ، می‏گويند : [ ( جبر تاريخ است ، جبر زمان است ) ] . يك حادثه‏ای كه پيش می‏آيد ، وقتی افراد می‏خواهند عذر تسليم شدن‏ خودشان را در مقابل آن حادثه بيان كنند و اين حادثه را حتمی و اجتناب‏ ناپذير و غير قابل مقاومت معرفی بكنند می‏گويند جبر تاريخ است ، ديگر چه‏ می‏شود كرد ؟ ! كلمه [ ( جبر تاريخ ) ] در عصر ما با روحيه‏ها همان كاری را می‏كند كه تا چندی پيش كلمه [ ( قضا و قدر ) ] و [ ( سرنوشت ) ] آن كار را می‏كرد ، يعنی يك نفر وقتی كه می‏خواست خودش را در برابر يك جريانی‏ عاجز و ناتوان و دست بسته نشان بدهد و برای تسليم خودش دليل قاطعی ذكر بكند می‏گفت : ای آقا ! قضای الهی است ، تقدير است ، مگر در مقابل‏ تقدير و سرنوشت می‏توان كاری كرد ؟ !
در كف شير نر خونخواره‏ای
غير تسليم و رضا كو چاره‏ای
رضا به داده بده و زجبين گره بگشای
كه بر من و تو در اختيار نگشادند
گليم بخت كسی را كه بافتند سياه
به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد
و امثال اينها كه در ادبيات ما زياد است . البته اين را عرض بكنم : هم كلمه [ ( قضا و قدر ) ] و هم كلمه [ ( جبر تاريخ ) ] ، هر دو كلمه يك‏ مفهوم صحيح و درست دارد ، نه اينكه درست نيست ، قضا و قدر حرف صحيحی‏ است ، سرنوشت حرف درستی است ، جبر تاريخ هم حرف درستی است ، اما نه‏ به آن مفهومی كه معمولا افراد عادی از اين كلمات دارند . آن مفهومی كه‏ افراد عادی از اين دو كلمه دارند مفهوم غلطی است . آن اشعار را هم كه‏ خواندم نظرم نبود كه به آن گويندگان اعتراضی داشته باشم ، چون آنها كسانی‏ بوده‏اند كه مطالب را در يك سطح عاليتر درك می‏كرده‏اند . روی سخنم به افرادی است كه اين اشعار و جمله‏ها و كلمات را در زندگی به كار می‏برند و يك مفهوم غلطی از آن دارند . فعلا راجع به قضا و قدر و سرنوشت‏ نمی‏خواهم بحثی كرده باشم . در كتابی كه خودم تحت عنوان [ ( انسان و سرنوشت ) ] نوشته‏ام تا حدودی اين مطلب را بحث كرده‏ام

خاتميت و جبر تاريخ

غرضم اين جهت است كه كلمه [ ( جبر تاريخ ) ] در ميان طبقه متجدد همان‏ نقشی را به اصطلاح بازی می‏كند كه كلمه قضا و قدر و سرنوشت در ميان عوام و قديمی‏ها . حالا ما می‏خواهيم راجع به اين جبر تاريخ يك بحثی كرده باشيم
چون اين مسأله جبر تاريخ به مفهومی كه متجددين ما به كار می‏برند با مسأله‏ خاتميت ارتباط دارد ، اول آن ارتباط را عرض می‏كنم و بعد وارد جبر تاريخ‏ می‏شويم . و اما ارتباط آن از اين راه است كه اساسا خاتميت براساس‏ جاويدان بودن دين است . ما كه قائل به خاتميت هستيم ، عقيده ما اينست‏ كه اولا هميشه خدا دينی در ميان مردم دارد . خود دين حقيقت جاويدی است و از ميان افراد بشر منسوخ نخواهد شد . ثانيا آن دينی كه برای هميشه بايد در اجتماع بشر باقی بماند و آن صلاحيت را دارد كه باقی بماند دين اسلام‏ است و يگانه كتابی در دنيا كه اين صلاحيت را دارد كه برای هميشه در ميان‏ افراد بشر زنده بماند ، نميرد و منسوخ نشود و هميشه‏تر و تازه باقی بماند قرآن است . « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون »
مصطفی را وعده داد الطاف حق
گر بميری تو نميرد اين سبق
پس بحث خاتميت بحث جاويد بودن دين اسلام است . تا صحبت جاويد بودن‏ يك چيزی به ميان بيايد ، آن هم چيزی كه مربوط به زندگی و تاريخ بشر است‏ ، يك عده‏ای می‏گويند كه مگر ممكن است با جبر تاريخ ، يك چيزی در زندگی و تاريخ بشر جاويد بماند ؟ ! جاويد ماندن خلاف جبر تاريخ است
حالا ما می‏خواهيم اين جبر تاريخ را تفسير بكنيم و توضيح بدهيم و ببينيم‏ كه آيا معنی درستی دارد يا خير ؟ و چنانچه معنی درستی دارد آيا لازمه‏اش‏ آن است كه هيچ چيزی در تاريخ بشر جاويد نماند يا خير ؟ جبر تاريخ دو كلمه است : جبر تاريخ . كلمه [ ( جبر ) ] يعنی حتميت . جبر در مفهوم‏ فلسفی غير از مفهوم عرفی است كه معنايش اكراه است . خود كلمه [ ( جبر ) ] يعنی حتميت ، اجتناب ناپذيری ، و به تعبير ديگر يعنی ضرورت ، و در اصطلاح فلاسفه خود ما يعنی وجوب . اگر می‏گويند يك چيزی جبری است ، يعنی‏ حتمی است ، خلافش ناممكن است . مثلا در مسائل رياضی اگر گفتند جبرا 25 = 5 x 5 معنايش اين نيست كه اين تساوی با زور و قوه جابره و جائره‏ای‏ برقرار شده است ، معنايش اين است كه عقلا خلاف آن محال است . جبر تاريخ يعنی چه ؟ يعنی عوامل تاريخی ، عواملی كه در تاريخ زندگی اجتماعی‏ بشر مؤثر هستند ، تأثيرات جبری دارند . [ ( تأثيرات جبری دارند ) ] يعنی چه ؟ يعنی اثرات و اثر بخشيدنهای اين عوامل حتمی و غير قابل تخلف‏ است . اين معنی كلمه [ ( جبر تاريخ ) ]
حالا می‏خواهيم ببينيم كه آيااين مطلب درست است و ما بايد قبول بكنيم‏ ؟ آيا در قرآن چيزی آمده است كه جبر تاريخ را نفی يااثبات كرده باشد يا نه ؟ از نظر فلسفی چطور ؟ [ ( جبر ) ] به مفهوم فلسفی دو قسم است ، يكی جبر در طبيعت است به‏ اصطلاح ، در خلقت است ، و يكی جبر در تاريخ . جبر در خلقت و طبيعت‏ معنايش اينست كه اين دنيائی كه ما در آن هستيم ، اين خلقت و آفرينش‏ يك سلسله قوانين قطعی و ضروری و حتمی و غير قابل تخلف دارد ، هرج و مرج نيست ، حسابهای منظمی بر عالم حكومت می‏كند . در اين موضوع فرقی‏ نمی‏كند كه ما مادی باشيم يا الهی . در صورت اول می‏گوئيم اين قوانين قائم‏ به ذات است ، و اگر الهی باشيم می‏گوئيم مشيت الهی چنين اقتضا كرده‏ است
مثلا اينكه اگر نطفه‏ای در رحم قرار بگيرد ، در شرايط خاصی : رحم سالمی‏ باشد ، رحم قادر باشد كه تخمك را توليد بكند ، و نطفه ، نطفه سالمی باشد ، هسته وجود يك فرزند لزوما تشكيل می‏شود و بعد هم مراحل خاصی را طی‏ می‏كند كه به تعبير قرآن مرحله علقه ، مضغه ، استخوانها ، گوشت ، و بعد مرحله پيدا شدن حيات و روح است ، بعد هم بچه به دنيا می‏آيد به صورت‏ يك طفل ، و بعد رشد می‏كند و بزرگ می‏شود و به صورت يك جوان ، و بعد كم‏ كم دوره كهولت را طی می‏كند ، و بعد دوره شيخوخت و بالاخره منتهی به مرگ‏ می‏شود ، اين يك حساب و يك قانونی است در اين جهان . عكس آن در جهان‏ ديده نمی‏شود . ما نمی‏بينيم كه يك فردی ابتدا كه در جهان پيدا می‏شود به‏ صورت يك پير مرد باشد و سپس به شكل يك عاقله مرد و بعد يك جوان و كم‏ كم به صورت كودك و بعد نوزاد و سپس به صورت جنين و بعد به شكل نطفه‏ در بيايد . هميشه حساب اين است . قرآن كريم می‏فرمايد : « الله الذی‏ خلقكم من ضعف ثم جعل من بعد ضعف قوش ثم جعل من بعد قوش ضعفا و شيبة ( 1 ) . خدا اين جور قرار داده است كه شما را از ناتوانی بيافريند ، ابتدای خلقت شما از ناتوانی باشد ، يعنی هستی شما از ضعف و نقص شروع‏ بشود ، بعد منتهی به قوت و نيرو بشود و بعد دو مرتبه اين قوتها و نيروها كاسته بشود و دوران پيری و فرسودگی برسد .

پاورقی : . 1 سوره روم ، آيه . 54

اگر كسی ( قائل به خدا باشد يا نباشد ) قبول كرد كه اين‏ قوانينی كه در جهان هست ، اين قوانينی كه در آفرينش وجود دارد ، اينها يك سلسله قوانين مسلم و خلاف ناپذير و اجتناب ناپذير است ، پس قبول‏ كرده است جبر در طبيعت را
اينجا ممكن است شما مسأله معجزات را به ميان بياوريد كه آيا با اينها مخالف نيست ؟ اجمالا عرض می‏كنم كه خير ، آنها با اينها مخالف نيست
حالا جای اين بحث نيست
اما جبر تاريخ يعنی چه ؟ جبر در تاريخ معنايش اينست كه همانطوری كه‏ يك پديده طبيعی ، يك گياه ، يك حشره ، يك حيوان ، يك دريا ، قانون‏ خاصی دارد و با آن قانون خاص به وجود می‏آيد و از بين می‏رود ، زندگی‏ اجتماعی بشر هم مجموعا يك قوانين مخصوص به خود دارد . مجموع بشر حكم‏ يك واحد [ و پيكر ] را دارد و افراد بشر به منزله اجزاء اين پيكر هستند
اين واحد ، سرگذشت و تاريخی دارد ، گذشته و آينده‏ای دارد ، حسابهای‏ خاص و معينی دارد . همانطوری كه بدن شما كه يك فرد هستيد حساب دارد و وقتی شما از پزشكان می‏پرسيد می‏گويند آقا سلامت يا بيماری شما حساب خاص‏ و معينی دارد ، يك نفر جامعه شناس هم می‏گويد اجتماع بشر نيز عينا مانند يك پيكر حساب مخصوص به خود دارد ، حسابهای منظم و قطعی دارد

حساب منظم و قطعی اجتماع و تاريخ

اگر بپرسيد آيا ما از آن جهت كه مسلمان و موحد و خداشناس هستيم و پيرو قرآن می‏باشيم ، بايد تاريخ را دارای يك قوانين و قواعدی بشناسيم ، آن هم قواعدی قطعی و تخلف ناپذير ، يا خير ؟ [ پاسخ اين است‏ كه ] ما از نظر اينكه مسلمان و موحد هستيم و تابع قرآن می‏باشيم ، بايد بپذيريم كه تاريخ بشر ، تاريخ امتها و اقوام و جمعيتها يك حساب منظم و قطعی و مشخصی دارد و ما بايد آن حسابها را بشناسيم و خودمان را با آن‏ حسابها تطبيق بدهيم ، و اتفاقا قرآن مجيد راجع به اين كه تاريخ بشر حساب‏ قطعی و منظمی دارد ، چون بيشتر با زندگی مردم سر و كار دارد ، با صراحت‏ بيشتری اين مطلب را بيان كرده است . در آيات زيادی از قرآن با كلمه [ ( سنت ) ] يا [ ( سنن ) ] برخورد می‏كنيم ، يعنی قرآن مجيد سرگذشت و سرنوشت يك قومی را كه ذكر می‏كند تحت عنوان [ ( سنة الله ) ] ذكر می‏كند : سنت الهی اينست ، روش الهی و قانون الهی اينست كه ملتها اگر چنين و چنان باشند يك همچو سرنوشتی داشته باشند ، و اگر نه ، طور ديگری باشند ، باز سرنوشت ديگری داشته باشند . مثلا اين آيه كه می‏فرمايد : « " ان‏ الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم " »( 1 ) يك قانون مسلم و قطعی را در تاريخ بشر و زندگی بشر ذكر می‏كند . ما می‏بينيم قرآن كريم سر گذشت فرعون و فرعونيان را ذكر می‏كند ، ستمگريها ، استكبارها ، استعلاها و تبعيضهای اينها را بيان می‏كند ، كفرورزی و كفران ورزيهای اينها را ذكر می‏فرمايد تا منتهی می‏شود به هلاكت آنها . پشت سرش اينچنين می‏فرمايد : ²ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم‏ ( 2 ) يعنی اين بدان سبب و موجب است كه هرگز خداوند نعمتی را كه به‏ قومی ارزانی می‏فرمايد از آنها پس نمی‏گيرد مگر پس از آنكه آنها خودشان در آنچه كه مربوط به شخصيت و اخلاق و عادات‏ خودشان است دگرگونی به وجود آورند ، فاسد گردند .

پاورقی : . 1 سوره رعد ، آيه . 11 . 2 سوره انفال ، آيه . 53

كلمه « لم يك »افاده‏ حتميت و ضرورت می‏كند ، يعنی خداوند هرگز چنين نبوده است كه بی جهت‏ نعمتی را از قومی سلب كند ، لازمه خدائی خدا اينست كه اينچنين نباشد
هرگاه تعبيری به اين شكل در قرآن آمده است ، علما قطعيت و ابديت و عموميت را از آن استفاده می‏كنند ، مثل آن آيه‏ای كه علماء علم اصول به آن‏ استناد می‏كنند : « ما كنا معذبين حتی نبعث رسولا » ( 1 ) ما چنين‏ نبوده‏ايم كه قومی را عذاب كنيم قبل از اينكه پيغمبری در ميان آنها بفرستيم و اتمام حجت به طور كافی شده باشد ، يعنی ما هيچ ملتی و فردی را قبل از اينكه به او اتمام حجت شده باشد و حقيقت برای او بيان و روشن‏ شده باشد معذب نخواهيم كرد . علمای اصول می‏گويند اين آيه تأييد می‏كند قاعده [ ( قبح عقاب بلابيان ) ] را . ببينيد ، اگر در اين آيه اينطور آمده بود كه : « ما عذبناهم قبل ان نبعث رسولا »، فقط حكايت می‏كرد كه‏ ما در گذشته قبل از اينكه پيغمبری را مبعوث بكنيم قومی را عذاب نكرديم‏ . در آنوقت می‏گفتيم كه خدا از گذشته خبر داده است و نمی‏گويد كه در آينده اينچنين است ، نمی‏گويد ما هميشه اين جور هستيم . ولی وقتی كه با اين تعبير بيان می‏كند كه : « ما كنا معذبين حتی نبعث رسولا »هرگز چنين‏ نبوده‏ايم ، يعنی خلاف مقام الوهيت و ربوبيت است كه قومی را معذب بكند قبل از آنكه اتمام حجت كافی به آن قوم شده باشد
اين آيه هم كه می‏فرمايد : ²" ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمة انعمها ²علی قوم " »يعنی اراده خدا و سنت قطعيه الهيه اينچنين نيست كه نعمتی‏ را كه قومی دارند از آنها بگيرد بدون اينكه خود آنها موجبات زوال آن‏ نعمت را فراهم آورده باشند ، يعنی بدون آنكه خود آن قوم در خودشان تغيير ايجاد كرده باشند ، اخلاقشان فاسد شده باشد ، روحيه آنها از بين رفته باشد ، ايمانشان فاسد شده باشد .

پاورقی : . 1 سوره اسراء ، آيه . 15

پس خدا در ميان مردم سنتهای خلاف ناپذير دارد : « فلن تجد لسنة الله تبديلا و لن تجد لسنة الله تحويلا »( 1 )
اين آيات را هم كه ذكر كرده است پس از حوادث تاريخی ذكر كرده است
پس اجمالا در اين مطلب كه در تاريخ بشر يك سلسله سنن و قوانين حتمی و خلاف ناپذير حكومت می‏كند بحثی نيست
يك آيه ديگر برای شما شاهد عرض بكنم و باور بفرمائيد كه اين مطلب‏ برای اولين بار در قرآن ذكر شده است . راجع به همين ، به بنی‏اسرائيل ، در سوره بنی‏اسر ائيل اينطور می‏فرمايد : « و قضينا الی بنی‏اسرائيل فی‏ الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا ». ما در كتاب ( تورات يا لوح محفوظ ، اغلب گفته‏اند تورات است ) حكم كرده‏ايم و نوشته‏ايم كه شما در روی زمين دوبار فساد خواهيد كرد ، و فساد و استكبار زيادی . بار اول كه فساد بكنيد ، به دنبال آن ما قومی را بر شما مسلط خواهيم كرد بسيار نيرومند : « فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی باس شديد فجاسوا خلال الديار و كان وعدا مفعولا ». ملت قوی و نيرومندی را ما بر شما مسلط خواهيم كرد كه در داخله زندگی شما نفوذ پيدا كنند : « فجاسوا خلال الديار »در خلال خانه‏های شما اينها نفوذ كنند ، و اين وعده‏ای كه ما داديم خلاف ناپذير است : « و كان وعدا مفعولا ». بعد شما وضعتان عوض می‏شود ، توبه می‏كنيد و آدمهای خوبی می‏شويد ، ما هم وضعتان را عوض می‏كنيم : « ثم رددنا لكم الكرش عليهم و امددناكم باموال و بنين و جعلناكم اكثر نفيرا ».

پاورقی : . 1 سوره فاطر ، آيه . 43

ما پشت سر اين ، باز نعمتهای خودمان را به شما باز می‏گردانيم ، عددتان را زياد می‏كنيم ، مال و قدرت و نيروهای شما را زياد می‏كنيم : « ان احسنتم‏ احسنتم لانفسكم و ان اسأتم فلها ». بدانيد كه اگر نيكی بكنيد به نفع‏ خودتان است چون بعد از نيكی كردن و نيك شدن ، نعمت است ، و اگر بدی‏ بكنيد به خودتان بدی كرده‏ايد ، زيرا بعد از بدی كردن خسارت و ذلت و نكبت است
« فاذا جاء وعد الاخرش »تا نوبت دوم باز شما فيلتان ياد هندوستان‏ خواهد كرد و در فساد فرو خواهيد رفت . « فاذا جاء وعد الاخرش ليسوؤا وجوهكم و ليدخلوا المسجد كما دخلوه اول مرش و ليتبروا ما علوا تتبيرا عسی‏ ربكم ان يرحمكم ، و ان عدتم عدنا » ( 1 ) . بار دوم می‏رسد باز شما فساد می‏كنيد و باز قوم ديگری می‏آيند و بر شما مسلط می‏شوند ، شما را بيچاره و بدبخت می‏كنند . در اين بار دوم هم باز اگر شما توبه بكنيد و آدمهای خوبی‏ بشويد اميد هست كه رحمت الهی شامل حال شما بشود ،« اما و ان عدتم عدنا عمده اين جمله است . اين جمله است كه يك سنت و قاعده قطعی و عمومی‏ را می‏رساند : « و ان عدتم عدنا » هر وقت شما به فساد برگرديد ما هم به‏ مسلط كردن قومی ديگر بر شما برمی‏گرديم ، هر وقت هم شما به سوی خدا بازگشت كنيد رحمت ما هم به سوی شما بازگشت می‏كند . اين جمله : « و ان‏ عدتم عدنا »يعنی يك حساب كلی دائمی هميشگی . اين حساب كلی فقط مال‏ بنی‏اسرائيل نيست بلكه مال همه دنيا است
قرآن مجيد راجع به تاريخ بشر و اينكه تاريخ بشر از يك سنن خاصی پيروی می‏كند اصرار عجيبی دارد .

پاورقی : . 1 سوره اسراء آيات 4 تا . 8

البته قرآن يك تفاوت منطقی با ديگران دارد و آن اينست كه ديگران به اين نكته كه [ ( فساد اخلاق در سرنوشت و سعادت ملتها مؤثر است ) ] يا توجه ندارند و يا كمتر توجه‏ دارند . قرآن وقتی كه فلسفه تاريخ بشر را ذكر می‏كند اين طور هم تفسير می‏كند ، می‏فرمايد : سعادت اقوام و ملتها بستگی دارد به علم و اخلاق پاك‏ و معنويت آنها . قرآن راجع به اينكه معنويت يك قوم در سرنوشت آنها تأثير فراوان دارد اصرار عجيب دارد . يعنی آن چيزی كه بيشتر از مختصات‏ قرآن است ، گذشته از اينكه آن فلسفه كلی را قبول می‏كند و بلكه برای‏ اولين بار در دنيا بيان می‏كند ، اين جهت است : « و لو ان اهل القری‏ آمنوا و اتقوا لفتحنا عليهم بركات من السماء و الارض » ( 1 )
پس اگر ما جبر تاريخ را به طور كلی رسيدگی كنيم می‏بينيم حرف راست و درستی است ، به همين معنی كه تاريخ بشر روی يك سلسله قوانين و نواميس‏ منظم حركت می‏كند

جبر تاريخ و جاويد ماندن

حالا می‏آئيم سراغ اين مطلبی كه آقايان بيان می‏كنند . اينها جبر تاريخ را ملازم گرفته‏اند با اينكه هيچ چيزی در دنيا جاويد نمی‏ماند . اين ديگر از كجا پيدا شده است ؟ ! اختلاف ما با آنها در اينجا است
ما می‏گوئيم لازمه اينكه تاريخ يك سلسله قوانين حتمی يا به قول آنها جبری ( 2 ) [ داشته باشد اين نيست كه اصول ثابتی بر زندگی بشر حاكم‏ نباشد و هيچ چيز جاويد نماند ] .

پاورقی : . 1 سوره اعراف ، آيه . 96 . 2 هر چند كلمه خوبی انتخاب نشده است برای اينجا ، چون تا گفته‏ می‏شود [ ( جبر ) ] مفهوم زور و اكراه و اجبار به ذهن بعضی می‏آيد يعنی‏ اينكه عاملی بيايد و عامل ديگر را مسلوب الاختيار بكند ، در صورتی كه‏ اينجور نيست

ما هم می‏گوئيم بر تاريخ يك سلسله‏ قوانين حتمی حكومت می‏كند و اين قوانين را بايد شناخت ، اما از كجا ؟ اين آقايان گفته‏اند كه اين قوانين حتمی مانع است از اينكه يك چيزی در دنيا و يا در تاريخ بشريت جاويد بماند . اين ديگر از كجا پيدا شده است‏ ؟ ! وقتی كه می‏گوئيم [ ( جبر تاريخ ) ] بايد اول عوامل تاريخ را بشناسيم ، بدانيم عوامل تاريخ چيست ؟ اين جبر تاريخی كه آقايان می‏گويند با آن قضا و قدری كه از قديم ماها می‏گفتيم فرقش اين است كه قضا و قدر نظر دارد به‏ عوامل ما فوق طبيعت ، جبر تاريخ نظر دارد به عوامل مادی و طبيعی . آنكه‏ می‏گويد [ ( قضا و قدر ) ] ، از نظر عوامل مافوق طبيعی تاريخ می‏گويد ، و اينكه می‏گويد [ ( جبر تاريخ ) ] ، به عوامل مادی تاريخ نظر دارد . ما منكر عوامل مادی تاريخ نيستيم . ما قائل به ماوراء طبيعت هستيم و منكر طبيعت و عوامل آن نيستيم ، همه عواملی را كه ماديين می‏پذيرند می‏پذيريم‏ با اين تفاوت كه عوامل طبيعی را يك روی وجود و هستی می‏دانيم ، يك روی‏ ديگر نيز برای هستی قائليم . فعلا از نظر طبيعت بحث می‏كنيم . عوامل‏ تاريخ چيست ؟ تاريخ را انسان به وجود می‏آورد . عوامل تاريخ عبارت است از انسان و احتياجات و غرائز او . تاريخ را يك چيزی بيرون از وجود انسان بوجود نمی‏آورد . گرداننده تاريخ ، انسان است و احتياجات او . احتياجات انسان‏ چيست ؟ . احتياجات انسان خيلی زياد است و نمی‏شود شمرد . انسان‏ احتياجات اولی دارد و احتياجات ثانوی . احتياجات ثانوی الی غير النهاية است . بايد ديد احتياجات اولی چيست ، چون احتياجات ثانوی را انسان به خاطر احتياجات اولی می‏خواهد . مثلا انسان به پول احتياج دارد ولی احتياج انسان به پول يك احتياج ثانوی است نه احتياج اولی . يعنی چه‏ ؟ يعنی خود پول به تنهائی هيچ حاجتی از حاجات انسان را رفع نمی‏كند ، شكم‏ انسان را سير نمی‏كند ، يك بيماری از بيماريهای او را رفع نمی‏كند ، يعنی‏ اگر پول را روی محل بيماری بگذاريد هيچگونه اثری نمی‏بخشد ، آدم اگر گرسنه‏ باشد و اسكناس بجود فايده‏ای ندارد ، اگر گرسنه باشد و در يك اطاق محصور باشد و در آنجا غذائی نباشد اما سكه‏های عالم همه آنجا باشد باز او از گرسنگی می‏ميرد . انسان به لباس احتياج دارد . پول نمی‏تواند لباس باشد
انسان احتياج به همسر دارد . پول نمی‏تواند برای انسان همسر باشد . به‏ خانه احتياج دارد . پول خانه نيست . انسان احتياج ثانوی به پول دارد
يعنی در وقتی كه بشر زندگی اجتماعی دارد و در آن زندگی ، هر فرد يا دسته‏ای متصدی يك كار و بر آوردن حاجتی است و مالكيت فردی بر اجتماع‏ حكومت می‏كند و احتياج به مبادله ميان افراد هست و هر فرد بايد مازاد بر احتياج خود را از توليد خود با ديگران مبادله كند و افراد احتياج دارند به مبادله و به قول شيخ الرئيس احتياج دارند به معارضه ، به عرضه داشتن‏ متاعهای خود در مبادله ، در اينجاست كه پول رابط می‏شود ميان كالاهائی كه‏ بايد مبادله شود . اينست كه بشر به پول احتياج پيدا می‏كند ولی يك‏ احتياج ثانوی ، يعنی چون زندگی بشر اجتماعی است و در زندگی اجتماعی‏ مبادله هست پس به پول احتياج است . اگر انسان بخواهد برود در يك جنگل‏ و انفرادی زندگی كند ديگر به پول احتياج ندارد . يا اگر زندگی ، اجتماعی‏ باشد ولی احتياج به مبادله نباشد به اين صورت كه مثلا زندگی ، اشتراكی‏ محض شد و مالكيت فردی به كلی از ميان رفت ، همه افراد بشر حكم يك‏ خانواده را داشتند و دولت غذا و لباس برای همه تهيه كرد ، در اينجا هم‏ احتياج به پول نيست
اكثر احتياجاتی كه بشر دارد احتياجات ثانوی است نه اولی . از نظر بحث فعلی ما عمده ، احتياجات اوليه است

اشتباه ماركسيسم

اينهائی كه وقتی بحث از جبر تاريخ می‏كنند می‏گويند به حكم جبر تاريخ‏ هيچ چيزی نبايد جاويد بماند خيال كرده‏اند كه احتياج اولی بشر منحصرا احتياج اقتصادی است ، ساير احتياجات همه احتياجات ثانوی است ، احتياجات معنوی بشر ، احتياج به علم و تقوا و دادگستری ، ثانوی است ، احتياج به زيبائی و اخلاق ثانوی است ، و بشر را يك حيوانی فرض كرده‏اند كه فقط شكم دارد ، و همه چيز را ناشی از شكم می‏دانند . بعد چون ديده‏اند عوامل اقتصادی زندگی بشر تغيير می‏كند ، گفته‏اند چون اقتصاد تغيير می‏كند پس همه چيز را در زندگی بشر تغيير می‏دهد و هيچ چيز ثابتی در زندگی بشر وجود ندارد . و از اينجا گفته‏اند . لازمه جبر تاريخ اين است كه همه چيز عوض بشود . می‏گويند جبر تاريخ ملازم با عوض كردن همه چيز و جاويد نبودن‏ هيچ چيز است . چون ابزار توليد تغيير می‏كند و اقتصاد زيربنای زندگی بشر است ، در اثر تغيير آن تمام قسمتهای ديگر زندگی بشر كه روبنا است تغيير می‏كند
می‏گوئيم آقا علم چيست ؟ می‏گويد علم يك شاخه‏ای از اقتصاد است و اصالت ندارد . می‏گوئيم زيبايی چيست ؟ می‏گويد يك فرعی بيش نيست ، شاخه ديگری از تنه اقتصاد است . همينطور اخلاق و دين را شاخه‏های ديگر اقتصاد می‏داند . چون وضع اقتصادی بشر كه زير بنای همه چيز است جاويدان‏ نيست پس هيچ چيز در جهان جاويدان نيست . اين حرف است كه اين فكر را در ميان افراد به وجود آورده است كه در مقابل هر چيزی زود به حربه جبر تاريخ دست می‏زنند و می‏گويند جبر تاريخ همه چيز را عوض‏ می‏كند
خير آقا ، جبر تاريخ درست است و همانطور كه جبر تاريخ ايجاب می‏كند يك سلسله مسائل در زندگی بشر تغيير بكند ، خود همين جبر تاريخ ايجاب‏ می‏كند كه يك سلسله حقايق در زندگی بشر ثابت بماند . چرا ؟ چون‏ احتياجات بشر دو جور است ، يك سلسله احتياجات ثابت و يك سلسله‏ احتياجات متغير . احتياجات ثابت عاملی است برای ثابت ماندن يك‏ سلسله حقايق در زندگی بشر ، احتياجات متغير عاملی است برای تغيير كردن‏ . پس اين موضوعی كه آن را بهانه كرده‏اند كه تا گفته می‏شود دين يا فلان‏ حقيقت ديگر جاويد است زود می‏گويند اين با جبر تاريخ سازگار نيست ، صحيح نيست ، و جبر تاريخ را درك نكرده‏اند
اولا جبر را تفسير كن و بعد عوامل گرداننده تاريخ را به ما نشان بده كه‏ چيست ؟ و بعد نشان بده كه در ميان اين عوامل چه عوامل ثابت و چه عواملی‏ متغير است . اگر معلوم شد كه عوامل گرداننده تاريخ بسيار است و در ميان‏ آنها بسياری ثابت و لا يتغير است ، پس خود جبر تاريخ ايجاب می‏كند كه‏ بايد يك سلسله حقايق در زندگی بشر ثابت و لا يتغير بمانند

نقش علماء در دين خاتم

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم
« و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون »(1)
قال اميرالمؤمنين عليه‏السلام : « ان من احب عباد الله اليه عبدا اعانه‏ الله علی نفسه . . . » ( 2 ) اين خطبه را كه البته من قسمتی از آن را برای شما خواندم مخصوصا خواندم‏ ، چون در نظر دارم جمله‏هايی از اين خطبه را برای شما توضيح و تفسير كنم ، و به علاوه از آن خطب بسيار عالی و لطيف و نورانی اميرالمؤمنين است ، از آن جمله‏ها و كلماتی است كه اگر فرض كنيم كه فقط به عنوان تيمن و تبرك هم بخواهيم بخوانيم و به معنی و تفسير اين كلمات توجهی نداشته باشيم باز شايسته است
اين خطبه در واقع درباره شرائط عالم دينی است ، با اينكه ابتدای خطبه‏ اينچنين نمی‏فهماند .

پاورقی : . 1 سوره توبه ، آيه . 122 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 86

و علت اينكه ديده نشده است اين خطبه را جزء اوصاف‏ علماء ( البته علماء واقعی اسلامی ) ذكر كنند و بگويند اين خطبه جزء شرايطی است كه يك عالم دينی بايد داشته باشد اينست كه در ابتدای خطبه‏ ، عنوانش اين مطلب نيست و جمله‏های اول هم نمی‏رساند
ولی اين اوصاف ، اوصاف يك عالم دينی اسلامی است ، يعنی اسلام آن‏ عالمی را بعنوان يك مرجع دينی می‏شناسد كه دارای اين صفاتی باشد كه در اين خطبه بيان شده است
حالا ما به چه مناسبت آيه : « ما كان المؤمنون . . . »را كه معروف به‏ آيه [ ( تفقه ) ] يا [ ( نفر ) ] است با اين خطبه كه درباره اوصاف يك‏ عالم دينی است امشب عنوان كرديم ، با اينكه بحث ما درباره خاتميت‏ است ؟ تناسب آن را بايد عرض بكنم
ما در جلسات قبل اهميت اين مبحث را از جهات مختلف ذكر كرديم ، درباره آيه‏ا ی كه كلمه [ ( خاتم النبيين ) ] در آن هست بحث كرديم و بعد آن سؤال بسيار معروف عمومی را طرح كرديم راجع به اينكه چگونه است كه‏ نبوت به يك نقطه معين كه رسيد خاتمه پيدا كرد ؟ چرا نبوت در طول اعصار و قرون ادامه پيدا نكرد ؟ راز تكرار انبياء در قرون گذشته چه بوده است ؟ انبيائی كه می‏آمدند برخی از آنها كه چهار پنج تا هم بيشتر نبوده‏اند مشرع‏ بوده‏اند ، قوانين جديد آورده‏اند و بعضی ديگر تابع شريعت سابقه بوده‏اند
با ختم رسالت بايد بپذيريم كه بعد از خاتم الانبياء ، ديگر نه فلسفه آمدن‏ پيغمبران تابع وجود دارد و نه فلسفه آمدن پيغمبری كه شريعت را عوض كند و شريعت جديدی بجای شريعت سابقه بگذارد
نمی‏خواهم امشب آن مسائل را تكرار بكنم ، همين مقدار فهرست وار اشاره‏ می‏كنم كه رابطه‏اش با بحث امشب ما روشن بشود

دو وظيفه بزرگ علما

ما در آن مباحث جزء مطالب و مباحثی كه گفتيم اين بود كه يك تفاوت‏ ميان عصر خاتم الانبياء به بعد و اعصار پيشين اين است كه در اعصار پيشين‏ ، بشر دوره‏ای را طی می‏كرد كه ما از نظر علمی نام آن را دوره قبل از بلوغ‏ گذاشتيم . در آن ادوار راه احياء شرايع سابق منحصر بود به اينكه‏ پيغمبرانی كه از طريق وحی ، مطالب به آنها القاء شده است بيايند و مطالب را برای مردم روشن بكنند . علم و عالم آنقدر تكامل نيافته بود كه‏ بتواند مواريث انبياء را حفظ كند و زنده‏نگه دارد و لهذا هيچ كتاب‏ آسمانی غير از قرآن باقی نماند ، يگانه كتاب آسمانی كه خودش محفوظ ماند قرآن است . شما غير از قرآن يك . كتاب آسمانی پيدا نمی‏كنيد كه كسی‏ بتواند از روی قطع و يقين نشان بدهد كه اين همان كتاب است كه آن‏ پيغمبری كه صاحب اين كتاب است آورده است . بشر قبلی درست حالت بچه‏ مكتبی‏ها را داشته است كه جزوه الفبا را ضمن اينكه می‏خواند پاره پاره‏ می‏كند و به دور می‏ريزد
بشر بعد از آن دوره يعنی در دوره خاتميت ، لااقل اين خصيصه را داشته كه‏ كتاب آسمانی را كه اصل و مرجع اصلی است حفظ كند ، يك سلسله مواريث‏ قطعی از سنن پيغمبر خودش را نيز حفظ كند كه ديگر احتياج به اينكه عده‏ای‏ از طريق وحی بيايند و بگويند كه آقا شما يك همچو آيات و دستورات‏ آسمانی داشته‏ايد نباشد ، خود بشر از طريق علم و رشد عقلی اينها را نگاه‏ داشته است ، ديگر لازم نيست كه يكی بيايد و بگويد كه بر پيغمبر شما يك سوره‏ای نازل شده است كه كيفيت آن اينست : « بسم الله‏ الرحمن الرحيم ، قل هو الله احد . . . ». اينست كه پيغمبر اكرم فرمود : « العلماء ورثة الانبياء » ( 1 ) علما جانشينان پيغمبران هستند ، در چه‏ قسمت ؟ در اينكه به آنها وحی می‏شود ؟ خير ، در اينكه حافظ و نگهدارنده‏ مواريث انبياء هستند
اما يك وظيفه ديگر غير از وظيفه حفظ مواريث انبيا هست كه در اهميت‏ كمتر نيست . آن وظيفه عبارت است از جزئيات را بر كليات منطبق كردن ، فروع را بر اصول تطبيق دادن و برگردانيدن كه نام آن [ ( اجتهاد ) ] است‏ . چه جمله خوبی دارد محمد اقبال پاكستانی . می‏گويد : اجتهاد در اسلام‏ نيروی محركه دين است
در اين خطبه‏ای كه خواندم اميرالمؤمنين جمله‏ای دارد كه بايد بگويم اين‏ جمله ما فوق اينست كه ما برای آن قيمت تعيين بكنيم ، و روی اين جهات‏ است كه من می‏گويم اين صفات ، مخصوص مطلق مؤمنين و متقين نيست
می‏فرمايد : « قد نصب نفسه لله سبحانه فی ارفع الامور » ، خودش را در آن بالاترين‏ درجات قرار می‏دهد كه ديگر جائی و مقامی در اسلام بالاتر از آن نيست . آن‏ چه مقامی است ؟ « من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » (2)
هر واردی را ( هر سؤالی كه بر او عرضه بشود ) جواب نداده رد نمی‏كند ، بلكه آن را در اين كارخانه روحی و فكری خود وارد می‏كند و بعد حل كرده ، و حل شده آن را صادر می‏كند و می‏داند كه هر فرعی و شاخه‏ای را با كدام تنه‏ و ريشه بايد متصل كرد ، هر جزئی را به كدام كل بايد برگردانيد .

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 1 ، ص . 32 . 2 نهج البلاغه ، خطبه . 86

بنابراين‏ بحث ما درباره اين مسأله است كه يكی از فروع مسأله خاتميت است ، مسأله [ ( وظايف و نقش عالم دينی در اسلام ) ]

ضرورت وجود علما در دين خاتم

اين مطلب را من بايد برای شما شرح بدهم كه تا توضيح داده نشود مقصود روشن نخواهد شد . هر دينی و از آن جمله اسلام خواه ناخواه به يك فرقه و دسته و گروهی نيازمند است كه آنها علما و دانايان و متخصصان آن دين‏ باشند . همه اديان دنيا يك فرقه و طبقه‏ای دارند كه آن را به نامهای‏ مختلف می‏خوانند . اينها را يك وقتی كهنه می‏گفتند ، مسيحيان [ ( كشيش ) ] می‏گويند كه در قرآن [ ( قسيس ) ] معرب آن است . يهوديها در عصر قرآن‏ علمای خود را [ ( احبار ) ] می‏گفته‏اند
آيا اسلام وجود يك طبقه‏ای را كه آنها عالم دين باشند پذيرفته است ؟ البته پذيرفته است ، غير از اين نمی‏شده است . پس اگر كسی خيال كند كه‏ ما مسلمانيم ولی عالم دينی لازم نداريم ، حرف مفت است . دين كارشناس‏ می‏خواهد . اگر دينی عالم دينی نداشته باشد جاهلها چيزی از آن دين باقی‏ نمی‏گذارند . مخصوصا در اسلام از آن جهت كه دين خاتم است علماء و دانشمندان ركن بزرگی به شمار می‏روند . بسياری از وظايف انبياء را در اين‏ عصر علماء بايد انجام دهند . اما يك مطلب هست كه به آن بايد خيلی توجه‏ كرد . بسياری از شؤون هست كه آن شؤون را اسلام برای علماء دين نپذيرفته‏ است و اگر كسی دقت بكند در آنچه كه اسلام راجع به علمای دين گفته است و آن را با آنچه كه در اديان ديگر است مقايسه كند جزء معجزات اسلام به‏ نظرش خواهد آمد كه چقدر اين دين يك دين منطقی و معقولی است ، همين طور كه ساير دستورهايش بر ساير اديان مزيت دارد آنچه هم كه درباره علماء گفته است مزيت دارد ، معقول و منطقی است . من اول‏ جنبه‏های منفی قضيه را می‏خواهم برای شما عرض كنم

جنبه‏های منفی عالم دينی در برخی اديان

در بعضی از اديان دنيا علمای دين انحصارا بايد از نژاد مخصوص باشند ، يعنی فقط يك نژاد مخصوص حق دارد عالم و مرجع دينی باشد و آن مزايای‏ عالم دينی را داشته باشد ، مثل اينكه می‏گويند در قوم يهود فقط اولاد لاوی‏ از اسباط بنی‏اسرائيل می‏توانستند عالم دينی باشند ، غير آنها نه . در ايران خودمان در دين زرتشت كه البته از بدعتهای موبدهای زردشتی است فقط يك طبقه مخصوصی يعنی خود موبدها و فرزندانشان حق داشتند موبد باشند
مثلا يك نفر كه تاجر است خود يا فرزندش نمی‏توانستند جزء طبقه موبدها واقع شوند ، يا يك بچه نجار و بچه كشاورز . در ايران ساسانی اصولا طبقات‏ مطلقا بسته بوده است ، طبقات مقفل بوده است . مثلا جز ارتشی و بچه‏ ارتشی نمی‏توانسته است ارتشی باشد . اگر احيانا از ساير طبقات يك كسی‏ می‏خواست وارد ارتش بشود آنقدر تشريفات داشته كه به ندرت صورت‏ می‏گرفته است
آيا در اسلام يك قوم و طبقه و نژاد بالخصوصی هستند كه فقط آنها می‏توانند عالم دينی باشند ؟ نه ، اين را ديگر همه كس می‏داند . آيا مثلا تنها سادات چون از اولاد پيغمبرند می‏توانند عالم و ملای دين باشند ؟ نه
آيا تنها ملازاده‏ها و روحانی زاده‏ها می‏توانند ؟ نه . يك بچه دهاتی كه ابا عن جد آباء و اجدادش همه دهاتی و دنبال گاو و خر بوده‏اند می‏آيد تحصيل‏ علوم دينی می‏كند و از ديگران پيش می‏افتد و بعد می‏شود مرجع تقليد . اكثر مراجع تقليد از اين طبقات بوده‏اند . اتفاقا كم اتفاق افتاده است كه از طبقات اعيان و اشراف و حتی ملازاده‏ها يك ملا و يك مرجع تقليد حسابی به‏ وجود آمده باشد
يكی ديگر از جنبه‏های منفی ، اسم گذاری است . كمتر افراد به اين مطلب‏ توجه دارند . حتی اسلام برای علماء دينی اسم و عنوان خاصی انتخاب نكرده‏ است با اينكه علمای دين در آن زمانها اسم داشتند : كشيش و قسيس و يا رهبان كه آن زهادشان بودند ، احبار كه علمای يهود بودند . اسلام فقط گفت‏ [ ( عالم ) ] همان اسمی كه از حقيقت حكايت می‏كند . اگر بگوئيد كه اين‏ اسمهائی كه بعدها پيدا شده ، اين اسمهائی كه الان هست : شيخ ، ملا ، آخوند ، روحانی چيست ؟ می‏گوئيم اينها اسمهائی است كه بعدها خود مردم انتخاب‏ كرده‏اند . البته نمی‏خواهيم بگويم بدعت است چون اينها را كسی به قصد اينكه از اسلام است نمی‏گويد . اگر كسی واقعا خيال كند كه يكی از دستورهای‏ اسلام اينست كه به يك عالم دينی بايد گفت شيخ يا آخوند يا ملا ، اشتباه‏ كرده است . آن جوری كه من فكر می‏كنم تا قرن چهارم هجری و شايد اوائل قرن‏ پنجم ، تا چهار قرن پس از پيدايش اسلام ما يك نفر عالم دينی نداريم كه‏ يك اسم مخصوصی برای او گذاشته باشند ، مثلا كلمه [ ( شيخ ) ] به او اطلاق‏ كرده باشند ، فقط از قرن چهارم و پنجم است كه می‏بينيم در ميان علماء و فلاسفه و بزرگان كلمه [ ( شيخ ) ] بر اكابر علماء اطلاق می‏شده است ، مثلا شيعه به شيخ طوسی گفت [ ( شيخ ) ] يعنی بسيار عالم ، كثير العلم ، چون‏ اين مرد واقعا بسيار عالم بود . فلاسفه و منطقيين به بوعلی سينا گفتند [ ( شيخ ) ] ، علمای ادب به عبدالقادر جرجانی گفتند [ ( شيخ ) ] ، شعرا به سعدی گفتند [ ( شيخ ) ] ، ديگر بعد شايع شد و به هر طلبه‏ای هم گفتند [ ( شيخ ) ] . لفظ آخوند و ملا تا آنجا كه من تفحص كرده‏ام تا ده قرن بعد از اسلام به احدی گفته نمی‏شده است ، در زمان صفويه بود كه اين القاب پيدا شد . حتی در معنی اين الفاظ هم بحث است كه آخوند يعنی چه ؟ گفته‏اند مخفف [ ( آقا خوانده ) ] است . [ ( ملا ) ] برخی گفته‏اند تحريف‏ شده [ ( مولا ) ] است . من هنوز پيدا نكرده‏ام كه به يك عالمی قبل از دوره صفويه كلمه آخوند يا ملا اطلاق كرده باشند . لفظ [ ( روحانی ) ] كه‏ خيلی جديد الولادش است ، معاصر است با خودمان ، يعنی با نسل ما . شما در شصت هفتاد سال پيش يعنی قبل از مشروطه يك جا پيدا نمی‏كنيد كه به علمای‏ دين روحانيين گفته باشند . اين اقتباس از مسيحيت است . مسيحيها روی‏ حساب اينكه در نظر آنها روح از تن ، آخرت از دنيا ، معنی از ظاهر جدا است ، و عالم دينی بايد به اصطلاح تارك دنيا باشد به علمای خودشان‏ می‏گفتند روحانيون ، و بعد هم اين اصطلاح در ايران ما شايع شد . به هر حال‏ اسلام جزء كارهايی كه نكرده است يكی اينست كه برای علماء دين اسم مخصوص‏ انتخاب نكرده است ، همچنانكه لباس مخصوص هم انتخاب نكرده است ، يعنی اسلام نگفته است آن عده كه علمای دين‏اند چون علمای دين‏اند بايد يك‏ لباس مخصوص داشته باشند
البته مسلم است كه افرادی كه عمامه به سرشان می‏گذارند يا ردا می‏پوشند مجموعا با مقايسه با لباس ديگران كه امروز شايع است ، لباسشان به لباس‏ پيغمبر اكرم نزديك‏تر است . اين اختصاص به علماء ندارد ، شما هم اگر به‏ قصد اينكه چون پيغمبر اكرم عمامه به سر می‏گذاشته است ، عمامه بگذاريد و قصد تأسی داشته باشيد ، شايد اجر و ثوابی داشته باشيد . اگر كسی خيال كند كه اسلام برای علمای دين يك لباس بخصوصی وضع كرده و گفته است كه چون تو عالم دينی هستی بايد لباسی داشته باشی كه با غير عالم فرق بكند ، خير ما در دين يك چنين چيزی نداريم . ما در اخبار و احاديث ، باب لباس‏ پوشيدن و كيفيت لباس پوشيدن ، آداب و مستحبات آن داريم اما هيچكدام اختصاص به علماء ندارد ، اگر يك لباس با كيفيت‏ بالخصوصی مستحب باشد همينطوری كه برای عالم مستحب است برای غير عالم‏ هم مستحب است ، و اگر مكروه باشد همان جوری كه برای علما مكروه است‏ برای غير علماء هم مكروه است
باز از جمله كارهايی كه اسلام درباره علماء دين نكرده است اينست كه در قانون خودش امتياز و استثناء برای عالم دينی قائل نشده است ، مثلا نگفته‏ جاهلان چهار ركعت نماز بخوانند و علماء دو ركعت ، شما اگر ثروتمند شديد زكات بدهيد و علماء ندهند ، شما اگر مالی داشتيد كه خمس به آن تعلق‏ می‏گيرد خمس بدهيد و علماء ندهند ، در اديان ديگر بوده است ، مثلا در دين‏ برهمائی و زردشتی ، برهمن و موبد از ماليات دادن معاف بوده‏اند ، ولی‏ اسلام هيچ فرقی ميان عالم و غير عالم نه در مقررات عمومی و نه در مجازاتها قرار نداده است ، نگفته است كه اگر فلان گناه را عالم بكند مجازات او از غير عالم كمتر است ، حتی در مجازات اخروی مجازات عالم‏ را بيشتر نيز دانسته است ، ولی در دنيا فرقی ندارد . حق فهم و تفسير و تخصص منحصر به طبقه معينی نيست ، بلكه شرط آن را علم و صلاحيت فنی‏ دانسته است . در بسياری از اديان ، شما تشريفاتی را می‏بينيد برای مولود يا مرده يا ذبيحه يا معبد و يا عروسی كه اين تشريفات اختصاص به‏ روحانيون دارد . فرضا آنكه بايد به گوش بچه نوزاد دعا بخواند منحصرا بايد مثع كاهن باشد ، روحانی باشد ، يا آنكه نامگذاری می‏كند روحانی باشد ، آنكه مثلا برای مرده دعا می‏كند يا نماز ميت می‏خواند روحانی باشد . اسلام‏ می‏گويد نماز ميت را هر كس می‏تواند بخواند ، دعای مستحبی را به گوش بچه‏ هر كس می‏تواند بخواند ، ذبح حيوانات همينطور . مثلا يهوديها می‏گويند حتما خاخام بايد باشد تا اين مرغ يا حيوان ديگر را بكشد . اسلام هيچوقت‏ برای افراد اين امتياز را قائل نشده است . اسلام البته برای ذبيحه شرايطی قائل‏ شده است ، مثلا گفته رو به قبله باشد ، نام خدا بر آن جاری شود ، كشنده‏ مسلمان باشد ( تازه اين را نيز گفته كه صرفا از اين جهت كه مسلمان باشد شرط نيست بلكه غير مسلمان چون اين دستورها را اجرا نمی‏كند [ نبايد ذبح‏ كند ] و به عقيده برخی از فقها اگر غير مسلمانی هم اين دستورات را اجرا كند مانعی ندارد ) اما نمی‏گويد كه فقط علماء دين حق دارند گوسفندها يا مرغها را ذبح كنند ، و اگر غير آنها ذبح بكنند قبول نيست و حرام است
چنين چيزی در اسلام نيست

امامت جماعت

اگر امروزه درپاره‏ای از تشريفات به علماء مراجعه می‏كنند ، از آن جهت‏ است كه خود مردم می‏خواهند ، چون به علماء اعتماد بيشتری دارند ، و الا اسلام نگفته است . مثلا امامت جماعت . آيا اسلام گفته است كه امام‏ جماعت بايد از علماء باشد ؟ خير ، گفته است كه بايد عادل باشد ، ولی‏ البته چون مردم از نظر عدالت به علماء بيشتر اعتماد دارند ، كم اتفاق‏ می‏افتد كه برای امامت جماعت ، غير عالمی را انتخاب بكنند . امام‏ جماعت از نظر فضائل انسانی : تقوا ، علم ، سيادت ، حتی احيانا از نظر صباحت منظر و زيبائی ، از نظر هر چيزی كه برای بشر خوبی شمرده می‏شود ، هر چه فضائل بيشتری داشته باشد بهتر است ، ولی به هر حال اين يك وظيفه‏ اختصاصی كه مربوط به علماء باشد نيست

استخاره

يك چيزهائی هم هست كه بعد مردم آمده‏اند و برای علماء ساخته‏اند مثل‏ استخاره كردن كه در اصل استخاره كردنش يك عده حرف دارند تا چه رسد به‏ اينكه حتما استخاره را علماء بايد بكنند ، و اين چه مصيبتی هم هست : آدم‏ در خانه نشسته است و مشغول مطالعه يا نوشتن است ، تلفن زنگ می‏زند كه‏ آقا خواهش می‏كنم يك استخاره بفرمائيد . آن چيزی كه من خودم خيلی عصبانی‏ می‏شوم اينست كه در كوچه يا خيابان دارم می‏روم و عادت هم دارم كه تند راه می‏روم و يك عادت بدی هم كه دارم اينست كه تسبيح در دست من است و با آن بازی می‏كنم ، چشمشان كه به تسبيح می‏افتد به ياد استخاره می‏افتند و يك دفعه آدم را ميخكوب می‏كنند كه آقا يك استخاره بفرمائيد . اينها ديگر چيزهائی است كه خود ما مردم در آورده‏ايم . البته من خودم استخاره‏ می‏كنم و مخالف با آن نيستم ، ولی بهتر اينست كه هر كسی خودش استخاره‏ كند . حتی بعضی می‏گويند استخاره كسی برای كس ديگر درست نيست و هر كس‏ خودش بايد استخاره كند ، نه اينكه علماء يكی از وظايفشان استخاره كردن‏ است . ما اين را بايد بدانيم كه به هر حال اينها به اسلام مربوط نيست
يكی ديگر از آن چيزها مسئله ختم است . اين به علماء مربوط نيست به‏ عنوان يك وظيفه‏ای كه عالم بايد انجام بدهد . اينها كارهای غلطی است
ما اينها را بايد بدانيم و در مقابل ، بايد بدانيم كه اسلام وظايف‏ مثبتی از عالم خواسته است . وظايفی هم ما در مقابل علمای دين داريم و آنها را فراموش كرده‏ايم . ما نمی‏دانيم كه يك عالم در مقابل اسلام چه‏ وظايفی دارد . اگر بدانيم ، علمای حقيقی و واقعی را از غير آنها تميز می‏دهيم . هم نمی‏دانيم خودمان در مقابل علماء چه وظايفی داريم . در مقابل‏ آمده‏ايم و يك حرفها و مسائل ديگری را از خودمان وضع كرده‏ايم كه گاهی سر به جاهای عجيب می‏زند

داستان ميرزای قمی و خواندن شاهنامه

درباره ميرزای قمی قضيه‏ای معروف است . اين مرد شاگرد وحيد بهبهانی آن‏ مرد عالم فحل بزرگ كه عده زيادی از مجتهدين بزرگ شاگرد او بوده‏اند بوده‏ است . ميرزای قمی كه اهل شمال ايران بوده است پس از اينكه تحصيلات خود را در كربلا در محضر وحيد انجام می‏دهد بر می‏گردد به وطن خود و مردم همه‏ می‏گويند كه ميرزا ابوالقاسم برگشته است . ولی مردم دهاتی [ وظيفه او را ] هيچ تشخيص ندادند . بالاخره شب از او در يك جلسه‏ای دعوت می‏كنند كه‏ آقا حالا ملا شده است بيايد و وظيفه‏اش را انجام بدهد . وقتی می‏آيد و آنجا می‏نشيند ، يك شاهنامه می‏آورند و جلوی او می‏گذارند و می‏گويند قدری‏ شاهنامه برای ما بخوان . بيچاره چيزی كه به عمرش نخوانده است شاهنامه‏ است . به هر حال شروع می‏كند قدری يواش يواش خواندن . آنها سرها را تكان می‏دهند و می‏گويند كه ای افسوس ، حيف اين چند سال درس خواندن و پولهائی كه خرج كرديد ، برويد فلان ملا را بگوئيد بيايد . آن ملا می‏آيد ، دامن رابالا می‏زند و شمشير را به دست می‏گيرد و يك شاهنامه‏ای درست مثل‏ آن شاهنامه‏ای كه در قهوه خانه‏ها می‏خواندند می‏خواند ، و به او می‏گويند شاهنامه خواندن اينست ، پس تو چه درسی خوانده‏ای ؟ ! در يكی از شهرستانهای ايران كه يك سال به آنجا رفته بودم ، هنگامی كه می‏خواستم از عرض يك خيابان عبور كنم همان وسط خيابان يك‏ مردی جلوی مرا گرفت و از من پرسيد كه آقا غسل جنابت به تن تعلق می‏گيرد يا به جان ؟ گفتم اين را من نمی‏فهمم كه [ ( غسل جنابت به تن تعلق می‏گيرد يا به جان ) ] يعنی چه . غسل جنابت يك نيت دارد كه اين مربوط به روح‏ است و بعد ترتيبی دارد كه بايد نخست سرو گردن و بعد طرف راست و بعد طرف چپ را شست [ و اين مربوط به بدن است ] . آن مرد سری تكان داد و گفت پس اين عمامه را برای چه به سرت هشته‏ای ؟

سؤالات قلندری

عده‏ای از مردم از علماء جوابگوئی مسائل قلندری را می‏خواهند . اتفاقا عوام يهود هم می‏رفتند و از پيغمبر اينگونه سؤالات را می‏كردند ، مثلا می‏گفتند بگو آن وقتی كه نه جزء روز است و نه جزء شب چه وقت است ؟ بايد گفت بين الطلوعين . بعضی از مردم گاهی می‏پرسند كه آن چيست كه در نماز اگر بگوئی نماز باطل می‏شود و اگر هم نگوئی باطل می‏شود ؟ می‏گويند آن‏ نيت است كه اگر [ در حال نماز ] بر زبان بياوری نماز باطل می‏شود و اگر هم نيت نكنی نماز باطل است . يادم هست در وقتی كه ما بچه بوديم يك‏ كسی بود كه از اين مسائل قلندری خيلی بلد بود ، يك وقت يك مسأله‏ای طرح‏ كرد كه احدی نتوانست جواب او را بدهد ، گفت آن كدام نماز است كه با صدای الاغ باطل می‏شود ؟ هيچ كس نتوانست جواب بدهد ، بالاخره خودش گفت‏ : شما يك وقت در بيابان با الاغ مشغول رفتن هستيد و آب هم در بار الاغ‏ داريد ، بعد اين الاغ را گم می‏كنيد و هر چه می‏گرديد او را پيدا نمی‏كنيد و از آب مأيوس می‏شويد ، ناچار برای نماز تيمم می‏كنيد و چون مشغول نماز می‏شويد ص دای عرعر الاغ بلند می‏شود ، در اينجا نماز شما باطل است ، بايد وضو بگيريد و نماز بخوانيد ، پس اين نمازی‏ است كه با صدای الاغ باطل می‏شود
اينها انحراف و گمراهی است . چقدر دين مقدس اسلام راجع به علماء ، پاك و منزه بحث كرده است . آن چيزی كه در درجه اول از عالم خواسته‏ است تقوا است ( آن خطبه‏ای كه خواندم آنها را می‏گويد ) صفا است ، معنويت است ، مبارزه با هوای نفس است : « قد خلع سرابيل الشهوات » ، جامه‏های شهوت را از تن خود كنده است . اينها صفاتی است كه اميرالمؤمنين علی عليه‏السلام درباره عالم دينی ذكر می‏كند ، درباره كسی كه‏ صلاحيت دارد كه در آن بالاترين مقامات دينی قرار بگيرد همانطوری كه علی‏ عليه‏السلام فرمود : « قد نصب نفسه لله فی ارفع الامور ، من اصدار كل وارد عليه و تصيير كل فرع الی اصله » . همچو كسی حق دارد اظهار نظر كند . يك‏ قرينه ديگر هم دارم كه اين خطبه راجع به عالم است . آن اينكه بعد در نقطه مقابل ، علمای سوء را ذكر می‏فرمايد : « و آخر قد تسمی عالما و ليس‏ به » ، يعنی يك نفر ديگر هم هست كه فقط اسمش عالم است ، خودش خودش‏ را عالم می‏داند ولی اسلام او را عالم نمی‏شناسد . آن كيست ؟ برای آن هم‏ صفاتی ذكر می‏فرمايد : كه ان شاء الله شايد در جلسه آينده برای شما بگويم‏

صفات علمای جانشين انبياء غير مشروع

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « و ما كان المؤمنون لينفروا كافة فلو لا نفر من كل فرقة منهم طائفة ليتفقهوا فی الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون »(1)
در مسأله خاتميت ، بحث ما در آن قسمتی بود كه مربوط به عالم دينی‏ می‏شود ، در اينكه چه پايه از پايه‏های خاتميت و چه ركن از اركان آنست كه‏ با علماء دين ارتباط پيدا می‏كند . در جلسه گذشته بحث ما تشريح اين موضوع‏ بود كه دين مقدس اسلام راجع به علماء دين چه نظری داده است و چه دستورها و وظايفی برای آنها و يا برای مردم نسبت به آنها وضع كرده است . اين‏ دستور اسلامی هم ، يعنی آنچه هم كه اسلام در اين خصوص تعيين كرده است‏ عينا مثل تمام موضوعهای ديگر آن بسيار جالب و منطقی و بيرون از هر پيرايه و عقل پسند است .

پاورقی : . 1 سوره توبه ، آيه . 122

اين دستور به خودی خود يكی از نشانه‏های حكيمانه بودن دين مقدس اسلام است . راجع به دستورهای منفی اسلام‏ درباره علمای دين در جلسه گذشته عرايضی عرض كرديم
اسلام در باب عبادات برای يك طبقه بالخصوصی به نام كاهن يا روحانی‏ شخصيت خاصی قائل نشده است ، يعنی چنين نيست كه برای آنها مثلا شرطيتی‏ قائل شده باشد ، در تشريفات مربوط به ولادت يا اموات يا ذبح كه معمولا در اديان جهان در اين چند قسمت برای عالم دينی يك شخصيت بالخصوصی قائل‏ می‏شوند همينطور . معمولا در ساير اديان يك رابطه مرموزی ميان اين شخص و عمل بالخصوصی قائل شده‏اند ، مثلا ذبح به دست خاخام اگر واقع شود درست و اگر به دست ديگری باشد درست نيست ، و امثال اينها كه نمی‏خواهم بحث‏ بكنم ، فقط يك موضوع را كه هفته گذشته فراموش كردم عرض كنم ، عرض‏ می‏كنم و بعد وارد دستورهای مثبت اسلام می‏شويم

مسئله ارتزاق اهل علم

شما ببينيد كه اين دين تا چه اندازه عالی و مترقی و منطقی و خردپسند و حكيمانه است . در مسأله ارتزاق اهل علم نيز اسلام دستور بالخصوصی ندارد ، يعنی اسلام نگفته است آن كسانی كه عالم دينی هستند چون عالم دينی هستند از يك وظيفه عمومی و يك واجبی كه متوجه همه مردم هست يعنی تلاش برای‏ معاش معافند
اين خود يك مسأله‏ای است كه اولا در اسلام بر هر كسی واجب است كه برای‏ معاش و زندگی خود كار كند . نقطه مقابل كل بر ديگران بودن است . حديث‏ نبوی است و در [ ( وسائل ) ] و غير آن هست كه پيغمبر اكرم فرمود : « ملعون من القی كله علی الناس » ( 1 ) . مشمول لعنت خدا است آن كسی كه سنگينی خودش را روی دوش ديگران بيندازد . تشبيه عجيبی‏ است . هر كسی هيكلی دارد و هيكلش وزنی دارد . در همان هيكل عضلات و نيروهای عضلانی هست كه اين هيكل را روی زمين راه می‏برند و می‏كشانند . هر كسی يك سنگينی دارد ، و خداوند نيروئی به او داده است كه اين بدن با آن‏ نيرو حركت می‏كند . هر كدام از ما كه روی زمين راه می‏رويم سنگينی داريم‏ ولی در مقابل ، نيروئی هم داريم كه به وسيله آن نيرو بدن را حمل می‏كنيم
هر بدنی اگر سنگينی دارد نيرو هم دارد . اين در سنگينی ظاهری . معاش ، خودش يك سنگينی دارد ولی سنگينی اقتصادی . خدا به هر كسی يك نيروی‏ كسب و كاری داده است . پيغمبر می‏فرمايد : سنگينی اقتصادی هر كس روی‏ نيروی اقتصادی خود او باشد : « ملعون من القی كله علی الناس » . اين يكی‏ از مسلمات دين اسلام و فقه ما است . از اين جهت در اسلام استثنائی وجود ندارد
بله ، يك چيز ديگر هست و آن قاعده باب تزاحم به اصطلاح فقهاء است
گاهی انسان يك وظيفه‏ای دارد و در همان حال يك وظيفه ديگری هم متوجه او می‏شود و در اينجا چاره‏ای ندارد كه از ميان اين دو وظيفه يكی را انتخاب‏ كند . بسياری از افراد ممكن است كه به يك علت خاصی يك وظيفه‏ای متوجه‏ آنها بشود كه در حالی كه آن وظيفه را انجام می‏دهند ، اين وظيفه را كه‏ نامش كار كردن و كسب كردن و اداره معاش است ديگر نمی‏توانند انجام‏ دهند .

پاورقی : . 1 فروع كافی ، ج 5 ، ص . 72

اسلام روی قانون تزاحم نه روی قانون استثناء می‏گويد كه چون تو يك‏ كار مهمتری را بايد انجام دهی و غير از تو هم كسی نيست ، عجالتا از اين وظيفه معاف هستی . شيخ انصاری اعلی الله مقامه در [ ( مكاسب ) ] اواخر قسمت اول يا جلد اول قبل از خيارات يك بحثی دارد در همين موضوع راجع به اينكه آيا طلاب و علمای دينی بايد كار و كسب‏ بكنند يا خير ؟ می‏گويد استثنا نيست ، بر همه مردم واجب است از جمله بر آنها . بله يك وقت هست يك نفر يا بيشتر ، افرادی هستند كه اينها بايد انحصارا وظيفه تعليم و تعلم دينی را انجام دهند و به كار ديگر نمی‏رسند
می‏گويد كار و كسب يك واجب عينی است ، و از طرف ديگر يك واجب‏ كفائی هم هست كه عبارت است از [ ( تفقه ) ] . بر همه مردم واجب كفائی‏ است كه يك عده فقيه در دين ، يعنی يك عده مردم دين شناس ، اسلام شناس‏ كه اصول عقايد اسلام را بدانند ، بتوانند تعليم بدهند و از آن دفاع كنند ، تعليمات اخلاقی و اجتماعی اسلام را به همان جامعيت خودش به مردم ياد بدهند [ وجود داشته باشند ] . اين يك واجب كفائی است و متوجه همه مردم‏ است كه حتما بايد از ميان خودتان يك عده متفقه و بصير در دين داشته‏ باشيد
اينجا دوتا واجب است ، يكی عينی و يكی كفائی . آنوقت می‏گويد يكوقت‏ هست كه [ ( من به الكفاية ) ] وجود دارد ، مثلا من می‏بينم كه فلان كار مذهبی را كه انجام می‏دهم ، در اجتماع صد نفر بهتر از من هستند كه اگر من‏ كنار بروم احتياجی برای جامعه باقی نمی‏ماند . در اين صورت بر من واجب‏ است كه در درجه اول بروم دنبال كار و كسب و چنانچه وقت زيادی داشتم‏ بروم دنبال آن كار مذهبی . يك وقت هست كه [ ( من به الكفاية ) ] وجود ندارد و اگر اين يك نفر پای خودش را كنار بكشد جای خالی باقی می‏ماند ، نه تنها [ ( من به الكفاية ) ] وجود ندارد بلكه خيلی كمتر از [ ( من به‏ الكفاية ) ] وجود دارد . اگر فلان آقا بگويد چنانچه من دنبال رشته اجتهاد را نگيرم اصلا كس ديگری نيست و به قدر كفايت وجود ندارد ، در اينجا يك واجب كفائی متوجه او می‏شود ولی چون [ ( من به الكفاية ) ] وجود ندارد حكم واجب عينی را پيدا می‏كند . يك‏ واجب عينی هم اينجا هست كه كار و كسب است . چون اين موضوع واجب‏ كفائی خيلی اهميت دارد و [ ( من به الكفاية ) ] هم نيست ، به حكم قانون‏ تزاحم نه به حكم استثناء اسلام اجازه می‏دهد به يك نفر كه وقت و عمر خودش را صرف امور دينی بكند و زندگی او از بيت المال مسلمين اداره‏ بشود . پس ببينيد همانطوری كه عرض كردم ، در مالياتها استثنائی قائل‏ نيست و نمی‏گويد كه خمس و زكات به همه مردم تعلق می‏گيرد مگر به علمای‏ دين . در تلاش برای معاش نيز استثنائی قائل نيست . در برخی از كشورهای‏ غربی قوانينی هست كه مردم آن را تقديس می‏كنند ولی من اين تقديس را درست نمی‏دانم . می‏گويند برای مبلغين مذهبی يك استثنائات قانونی قائل‏ هستند ، آنها از يك قسمت‏از مالياتها معاف هستند . عرض می‏كنم در اسلام‏ يك همچو چيزی وجود ندارد ، يك قانونی كه خود قانون از اول استثناء داشته باشد نيست ، نه از جهت مالياتها و نه از جهت مسأله كار و كسب
بله در يك شرايط بالخصوص كه اين شرايط بالخصوص در اين آيه بيان شده‏ است : « ما كان المؤمنون لينفروا كافة » . . . اسلام به آن افراد صلاحيتداری كه به درد اين كار می‏خورند و اگر كنار بروند [ ( من به الكفاية ) ] وجود ندارد و خللی در انجام اين دستور لازم می‏آيد می‏گويد عجالتا و موقتا از اين دستور معاف هستيد
خود همين مرد بزرگ يعنی شيخ انصاری ، درباره‏اش گفته‏اند كه اين مرد وقتی كه در نجف بود نصف روز را می‏رفت در بازار و در يك بنگاه كسب می‏كرد و نصف ديگر روز را می‏آمد در درس استادش مرحوم شريف‏ العلماء مازندرانی شركت می‏كرد ( و اينجور می‏گويند كه علت اين هم كه اين‏ مرد كتاب [ ( مكاسب ) ] را در انجام معاملات به اين خوبی نوشته است‏ اين بوده كه خودش مدتی در بازار بوده و از كارهای بازاری شخصا سر در می‏آورده ) تا اينكه استادش شريف العلماء رفتن او به بازار را نهی و تحريم كرد و گفت تو از آن افرادی هستی كه بايد تمام وقتت اختصاص به‏ امور دينی داشته باشد ، و راست هم گفته است . پس ببينيد تا كجا اسلام‏ جلو رفته است . اينها دستورهای منفی
next page

fehrest page

back page