next page

fehrest page

back page

شبهه درباره احتياج به امام در منطق شيعه

سؤال آقايان اينست كه اگر در دوره شريعت ختميه احتياجی به نبی يعنی‏ كسی كه از طرف خدا ملهم و موحی اليه و مؤيد من عند الله باشد نيست و اين كار را فقها و حكما و علمای امت می‏توانند انجام دهند و عهده دار اين‏ كار هستند ، همانها كه پيغمبر فرمود : « علماء امتی كانبياء بنی‏اسرائيل » ، پس چه احتياجی به وجود امام است و از نظر منطق شيعه اين مطلب چگونه‏ توجيه می‏شود ؟ اگر اين جور است پس همانطوری كه به پيغمبرانی كه آن‏ پيغمبران مروج و مبلغ دين باشند ، داعی الی الله باشند ، آمر به معروف و ناهی از منكر باشند احتياجی نيست ، به امام معصوم هم احتياجی نيست
اين سؤال ، سؤال بجائی است
اما جواب : در موضوع امام و پيغمبر دو مسأله است . يكی اينكه فرق‏ امام و پيغمبر در چيست ؟ البته نمی‏توان گفت امام يعنی آنكه صاحب‏ شريعت نيست ، چون اكثر پيغمبران هم صاحب شريعت نبوده‏اند . مسلم است‏ كه بين پيغمبر و امام فرق است ، و اگر فرق نبود ، اين به اسم گذاری نبود كه ما بگوئيم علی بن ابی‏طالب پيغمبر نيست و امام است اما همه كارهای پيغمبران را انجام می‏دهد . آيا امام درجه‏اش از پيغمبر پائين‏تر است و به رتبه بستگی دارد ؟ و آيا امامها يك درجه از همه پيغمبران پائين‏تر هستند ؟ نه ، اينجور نيست و حتی هيچ مانعی ندارد كه يكی از علماء اين امت بر پيغمبری از پيغمبران افضليت داشته باشد
پس از چه ناحيه است ؟ از دو ناحيه روی آن صحبت شده است . يكی اينكه امام و پيغمبر هر دو با دنيای غيب ارتباط دارند ولی كيفيت ارتباط فرق می‏كند . مثلا پيغمبران‏ ملائكه را می‏بينند و امام نمی‏بيند ، يا پيغمبران در عالم رؤيا بر بعضی شان‏ القاء می‏شود ولی امام فقط می‏شنود ، نه می‏بيند و نه در خواب چيزی به او القاء می‏شود . آيا فرق همين است ؟ ممكن است كه يكی از جهات فرق همين‏ باشد ، چون من در اطراف حقيقت وحی و الهام نمی‏خواهم صحبت كنم . اگر فرق امام و پيغمبر در كيفيت گرفتن حقايق از عالم ديگر باشد بيانی كه ما كرديم بيان نادرستی است . چون بيان ما اين بود كه علما و دانشمندان امت‏ اين وظايف را انجام می‏دهند ، ديگر چه احتياجی به امام هست ، حالا امام‏ ملائكه را ببيند يا صدای او را بشنود ، فرقی نمی‏كند
ولی فرق پيغمبر و امام تنها در ناحيه كيفيت اقتباس علوم از عالم غيب‏ نيست بلكه از لحاظ وظيفه هم با يكديگر اختلاف دارند ، و عمده اين است
وظيفه پيغمبران صاحب شريعت اين بود كه شريعتی را از طريق وحی می‏گرفتند و بعد هم موظف بوده‏اند كه مردم را دعوت بكنند ، تبليغ بكنند ، امر به‏ معروف و نهی از منكر بكنند ، وظيفه داشتند بروند در ميان مردم برای‏ تبليغ و ترويج و دعوت ، و آنها هم كه صاحب شريعت نبودند باز وظيفه شان‏ دعوت و تبليغ و ترويج بود . امام نه آورنده شريعت و قانون است و نه از آن جهت كه امام است ( نه ازآن جهت كه مؤمنی از مؤمنين يا عالمی از علماء است ) وظيفه دارد كه برود به سراغ مردم و آنها را دعوت و تبليغ بكند ، امر به معروف و نهی از منكر بنمايد ، يعنی‏ دعوت ، تبليغ ، ترويج و امر به معروف و نهی از منكر وظيفه امام از آن‏ جهت كه امام است ، نيست ، اين وظيفه عموم است و او هم يكی از كسانی‏ است كه اين وظيفه را دارد . امام حسين عليه‏السلام اگر قيام كرد ، قيام‏ امر به معروف و نهی از منكر ، نه از آن جهت بود كه امام وقت بود و امام وقت يك همچو وظيفه‏ای داشت ، بلكه يك وظيفه‏ای داشت كه آن وظيفه‏ را هر مؤمن بصيری داشت ، و لهذا خود آن حضرت هم هيچ اين وظيفه را به‏ امامت معلق نمی‏كرد . می‏فرمود : « الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل‏ لا يتناهی عنه » . نمی‏بينيد كه به حق عمل نمی‏شود و مردم از باطل خودداری‏ نمی‏كنند ، « ليرغب المؤمن فی لقاء الله محقا » ( 1 ) . پس يك نفر آدم‏ با ايمان بايد از اين زندگی بيزار باشد و طالب شهادت
پس وظيفه امام چيست ؟ امام مرجعی است برای حل اختلافات ، شاخصی است‏ برای حل اختلافاتی كه منشاء آن هم خود علماء هستند . شما در بسياری از روايات شيعه می‏بينيد كه می‏فرمايند : « الامام يؤتی و لا يأتی » يعنی امام‏ وظيفه ندارد برود به سراغ ديگران بلكه ديگران بايد به سراغ او بروند . و يا در يك روايت ديگر فرمود : « الامام كالكعبة » مثل امام مثل اين كعبه‏ است ، كعبه نزد مردم نمی‏رود بلكه مردم وظيفه دارند به سراغ كعبه بروند
راجع به اين آيه كريمه كه می‏فرمايد : « و اذن فی الناس بالحج يأتوك ( 2 ) . در احاديث دارد كه مقصود پيغمبر است از آن جهت كه امام است ، و همه ائمه مصداق اين آيه هستند .

پاورقی : . 1 لهوف ، ص . 33 . 2 سوره حج ، آيه . 27

مردم وظيفه دارند كه وقتی‏ كه به حج می‏روند بروند به سراغ امام
اين موضوع در شريعت ختميه هم رخ می‏دهد ، يعنی يك سلسله اختلافات و تفرقها و تشتتها و مذهبهای مختلف و گوناگون در شريعت ختميه پيدا می‏شود ، بايد يك شاخص وجود داشته باشد كه اگر مردم در اين مذاهب گوناگون كه‏ اينها را اهواء و آراء و تعصبها ايجاد كرده است بخواهند بفهمند كه حق‏ چيست بروند به سراغ او . شما وقتی كه در روش ائمه هم مطالعه می‏كنيد می‏بينيد كه آنها از جهت اينكه دارای وظيفه امامت بوده‏اند جز اين حرفی‏ نمی‏زده‏اند ، می‏گفته‏اند كه ما امام هستيم و شما وظيفه داريد كه بيائيد مشكلات خود را از ما بپرسيد . پس فرق امام با پيغمبر اعم از صاحب‏ شريعت يا غير صاحب شريعت تنها در كيفيت الهامات نيست كه آيا ملكی‏ می‏بيند ، صدای او را می‏شنود يا نمی‏شنود ، در خواب است يا در بيداری ، بلكه وظيفه او هم فرق می‏كند با وظيفه پيامبران ، و اين وظيفه با وظيفه‏ای‏ كه عرض كردم علمای امت در آن جانشين پيغمبران می‏شوند دو تا است
علمای امت می‏توانند در كار دعوت و تبليغ و ترويج جانشين پيغمبران باشند اما نمی‏توانند مرجع حل اختلافات باشند

فلسفه ارسال انبياء از نظر قرآن

آيه‏ای است در قرآن ، آيه‏ای است عجيب ، همان است كه در ابتدای سخن‏ خواندم ( آيه 213 سوره بقره ) از عجيب‏ترين آيات است كه در فلسفه بعثت‏ و نبوت و ارسال انبياء می‏باشد . درست در مفهوم اين آيه دقت كنيد
می‏فرمايد : « كان الناس امة واحدش »مردم همه يك واحد جمعيت بودند ، يك جمعيت بودند ، يعنی هيچ اختلاف و تشتت و تفرقی در ميان بشر نبود . يعنی زمانی بر بشر گذشته است كه در آن زمان در ميان‏ افراد بشر اختلافاتی وجود نداشته است . و به عقيده من اين يكی از آن‏ آياتی است كه معجزه است در قرآن . امروز نويسندگان تاريخ تمدن و محققين‏ تاريخ بشر تازه رسيده‏اند به اين مرحله كه بشر اولين بار كه زندگی‏ اجتماعی‏اش شروع شده است ، با يك حالت بساطت و وحدتی شروع شده است
نه تنها كمونيستها ، بلكه غير كمونيستها هم مدعی هستند كه در ابتدا زندگی‏ بشر به شكلی بوده است كه حتی مالكيت هم وجود نداشته است ، يعنی افراد ، همه مثل يك خانواده برادر وار زندگی می‏كرده‏اند . علت اينكه بشرهای آن‏ دوره دور هم جمع می‏شدند ترس از دشمنها بود ، چيزی هم در اختيار نداشتند كه روی آن بخواهند با يكديگر جنگ و دعوا و اختلاف داشته باشند ، هنوز پای مالكيت خصوصی در كار نبود . « كان الناس امة واحدش »مردم همه يك‏ ملت و يك واحد و يك امت بودند ، هيچ نوع اختلاف سليقه و اختلاف‏ عقيده‏ای و اختلاف روش و حتی اختلاف زندگی در ميان مردم نبود . « فبعث‏ الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين‏ الناس فيما اختلفوا فيه »( 1 ) . خدا پيغمبران را آنوقت مبعوث كرد ، در حالی كه مبشر و منذر بودند و به مردم نويد می‏دادند كه اگر اينطور عمل‏ بكنيد چنين و اگر آنطور عمل بكنيد چنان ، و با آنها كتاب ( مقصود از كتاب در اينجا شريعت و قانون است ) نازل كرد ، برای چه ؟ برای اينكه‏ اين قانون در ميان مردم حكم كند در آنچه كه در آن اختلاف دارند .

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213

يعنی‏ اختلافاتی در ميانشان پيدا شده ، قانون بيايد و حل كننده اختلاف باشد . از اينجا شما خودتان می‏فهميد اينجا تقديری است و به‏ اين شكل می‏شود كه : همه مردم در يك زمانی امت واحد بودند ، هيچ اختلافی نبود ، بعد در آنها اختلاف پيدا شد ، و چون در آنها اختلاف پيدا شده خدا قانون و كتاب‏ برای آنها نازل كرد تا كتاب حل كننده اختلافات مردم در زندگی باشد
برهه‏ای از زمان بر بشر گذشته است كه كتاب و قانون نداشته است و احتياجی هم به قانون نداشته است . بعد اختلاف پيدا می‏شود . اختلاف چرا ؟ عرض كرديم كه در ابتدا موضوع اختلاف در ميان نبود ، بعد كه بشر كم كم‏ زندگيش توسعه پيدا كرد و بنا گذاشت از مزايای زندگی برای خودش استفاده‏ بكند و بگيرد ، طبيعتا بعضی قوی‏تر بودند و برخی ضعيف‏تر ، قوی ترها بيشتر گرفتند و ضعيف ترها محروم ماندند ، و قويها ضعيفها را استخدام می‏كردند
اختلافات از اينجا پيدا شد . چون در روابط مردم كه قبلا مثل يك خانواده‏ زندگی می‏كردند اين اختلافات و بيگانگيها پيدا شد ، قانون عادلانه آمد ميان‏ مردم ، و گفت خير ، قوی حق ندارد حق ضعيف را بخورد ، قوی حقی دارد ، ضعيف حقی دارد ، بزرگ چنين ، كوچك چنين عدالت چنين
يك آيه ديگر در قرآن هست : « شرع لكم من الدين ما وصی به نوحا »(1)
از اين آيه معلوم می‏شود كه اولين شريعت و قانون و كتابی كه در دنيا نازل شده مال نوح بوده . اگر دو آيه را جمع كنيد ، بعثت حضرت نوح مقارن‏ است با آن دوره‏ای كه از نظر تاريخ تمدن .

پاورقی : . 1 سوره شوری ، آيه . 13

اختلاف سطح در زندگی افراد بشر پيدا شد ، و به عقيده امروزيها دوره‏ای كه زمان اشتراكی مطلق به پايان رسيده است و دوره بردگی شروع شده است كه بعضی از افراد بعضی ديگر را مثل برده استخدام می‏كردند . از نظر قرآن اولين وقتی‏ كه اختلاف در سطح زندگی ميان افراد بشر پيدا شد كه شروع كردند در بين خود يكديگر را خوردن ، شريعت نوح نازل شد . اگر گفته شود قبل از نوح چطور ؟ آيا قبل از او ديگر پيغمبری نبود ؟ قبل از نوح پيغمبر بود ولی كتاب و قانون نبود . پيغمبران كه وظيفه‏شان منحصر به اين نيست كه قانون اجتماعی‏ برای مردم بياورند . اولين وظيفه پيغمبران اينست كه مردم را به خدا دعوت كنند . پيغمبرانی بودند كه مردم را به خدا دعوت می‏كردند ، در همان‏ زندگانی بسيط به عبادت و پرستش خدا دعوت می‏كردند و تكاليف از نوع‏ عبادات بود ، پيغمبرانی كه مردم را به مبدأ و معاد دعوت می‏كردند و يك‏ سلسله دستورهای فردی و اخلاقی و عبادی به مردم می‏دادند . حضرت ادريس از پيغمبران قبل از نوح است ، صاحب كتاب نيست ، يعنی تشريع [ نكرده ] و قانون اجتماعی برای مردم نياورده است ولی مردم را به خدا دعوت كرده‏ است ، مردم را به معاد دعوت كرده است ، معاد را به مردم معرفی كرده‏ است ، مردم را به تقوا و عبادت و اخلاق دعوت كرده ، تقوا و عبادت و اخلاق را به مردم معرفی كرده است
« كان الناس امة واحدش ». مردم در يك دوره‏ای واحد و يكنواخت بودند ، بدون اختلاف و بدون اينكه احتياج به قانونی داشته باشند كه در روابط اجتماعی آنها رفع اختلافات بكنند . بعد اختلاف و تفاوت در ميان آنها پيدا شد ، و خداوند پيغمبران صاحب كتاب را كه از نوح شروع می‏شوند فرستاد : « فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب‏ ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه » ، پيغمبران را فرستاد و با آنها كتاب و قانون فرستاد تا آن كتاب و قانون در ميان مردم حاكم باشد
از اينجا به بعد ، قرآن يك اختلاف ثانوی را بيان می‏كند ، و می‏گويد بعد از آنكه قانون اجتماعی در ميان مردم آمد تا حل كننده اختلافات اجتماعی‏ آنها باشد و عدالت را در ميان مردم برپا كند ، جلوی ظلم ظالم را بگيرد ، به مظلوم كمك كند و حسن روابط اجتماعی ايجاد بكند ، آری بعد كه قوانين‏ آسمانی آمد خود اينها موضوع يك اختلاف ديگر در ميان افراد بشر شد ، چه‏ اختلافی ؟ اختلافات مذهبی . يك پيغمبری می‏آيد با يك كتاب ، بعد يكی از پيروان اين دين ، يك كسی كه از ديگران داناتر است ، می‏آيد و يك بدعتی‏ در دين ايجاد می‏كند . آن ديگری بدعتی ديگر ايجاد می‏كند و رفته رفته‏ مذاهب از آن منشعب می‏شود ، همين طور كه در هر شريعت مذاهب مختلف‏ پيدا شد . آنوقت پيغمبرانی كه پس از پيغمبر صاحب شريعت اول يعنی‏ حضرت نوح آمدند ، و قانونی كه آنها آوردند برای حل دو اختلاف بود ، يكی‏ رفع اختلافات مردم در امور زندگی ، يعنی قانون برای زندگی مردم آوردند ، و ديگر اينكه آمدند و اين آراء و اهواء و عقايد باطل را نسخ كردند
گفتند اين حرفها چيست و اين مذاهب مختلف يعنی چه ؟ « ما كان ابراهيم‏ يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما »( 1 ) . ابراهيم نه يهودی‏ بود و نه نصرانی بلكه حقجو و حق طلب و تسليم حقيقت بود . يهوديت و نصرانيت به صورت دو مذهب مختلف ، انحرافهائی است كه بشر به دست خود از شاهراهی كه خداوند به وسيله ابراهيم نشان داد پديد آورده است .

پاورقی : . 1 سوره آل‏عمران ، آيه . 67

اين‏ اختلاف دوم را قرآن كريم چنين بيان می‏كند : « و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه الا من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم »( 1 ) . اختلاف دوم كه اختلاف در خود دين است از ناحيه صاحبان‏ اغراض و هوا و هوس پيدا شد ، از روی جهل و نادانی و قصور نبود ، اينجور نبود كه چون نمی‏دانند ا ختلاف می‏كنند ، بلكه می‏دانند و اختلاف می‏كنند ، می‏دانند و حقيقت را كتمان می‏كنند ، می‏دانند و يك چيزی اضافه می‏كنند
²و ما اختلف الذين اوتوا الكتاب‏غ و اختلاف نكردند [ آنان كه كتاب داده‏ شدند ] « الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم »( 2 ) . مگر پس از آنكه‏ علم به آن كتاب را واجد بودند ، روی بغی ، روی ظلم ، روی سركشی و هوای‏ نفس
پس پيغمبران صاحبان شرايع غير از صاحب شريعت اول دو كار می‏كردند
يكی اينكه قانونی برای مردم می‏آوردند كه اين قانون حل كننده اختلافات‏ مردم باشد و حقوق و حدود آنها را معين كند . يك كار ديگرشان اين بود كه‏ مبارزه می‏كردند با بدعتهائی كه قبلا پيدا شده بود يعنی مرجع حل اختلافات‏ مذهبی بودند
امام كارش فقط در اين قسمت دوم است . امام جانشين پيغمبر است در اين قسمت آخر فقط ، يعنی امام حجت خدا است در ميان مردم و وظيفه دارد كه اختلافاتی را كه اهل اهواء و بدع ، اهل اغراض به وجود می‏آورند رفع كند . او صلاحيت كافی و كامل دارد برای حل اين اختلافات

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213 . 2 آل‏عمران ، آيه . 19

رابطه نسخ شرايع با ادوار تمدن

حال ما برويم سراغ قسمت دوم كه قسمت مهم است ، و آن اين است كه چرا شرايع و قوانين الهی يكمرتبه پايان پذيرفت و ديگر پس از اين قانون ، قانونی در جهان نيست ، « حلال محمد حلال الی يوم القيمه و حرام محمد حرام‏ الی يوم القيمة » ( 1 ) ، اين ديگر چرا ؟ و چنانچه از اينها بپرسيم كه‏ مگر شما انتظار غير از اين داريد می‏گويند : بلی ، اين شرايع گذشته كه‏ عوض و منسوخ شد ، آيا علتی غير از اين در كار بود كه علم و تمدن بشر عوض شد ؟ چون علم و تمدن بشر عوض شد قانون بشر هم عوض شد . علم و تمدن‏ همانگونه كه قبل از خاتم الانبياء عوض شد و بشر را عوض كرد بعد از خاتم‏ الانبياء هم متوقف نشده است ، بلكه دائما عوض می‏شود و بشر نيز به دنبال‏ آن عوض می‏شود ، پس احتياج به قانون و شريعت ديگری دارد . اين مسأله‏ احتياج به شكافتن دارد . اولا يك مطلب را به طور خيلی اجمال عرض كنم و آن اينست كه : خيال نكنيد كه شرايع پيشين با شريعت ختميه اختلافاتشان به‏ اصطلاح اختلاف تباينی است و از نوع تضاد است مانند دو رژيم متضاد از قبيل سرمايه داری و اشتراكی ، خير چنين نيست . اختلافات فرعی است
يعنی چه ؟ . يعنی روح هر دو قانون يك چيز است و آن همان است كه در شريعت ختميه بيان شده است . فروع و جزئيات همان چيزی كه در شريعت‏ ختميه است در زمانهای مختلف فرق می‏كند ، در زمانهای قبل از شريعت‏ ختميه هم فرق می‏كرده است ، در زمان بعد هم فرق می‏كند .

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ص . 17

در زمان قبل ، اين كار انبياء انجام می‏دادند و در زمان بعد بايد علماء از راه اجتهاد انجام‏ بدهند . همه شريعتها يكی بيشتر نيست . اين را بعد بيشتر توضيح خواهم داد
ولی اجمالا بدانيد كه اختلافات شرايع اختلافات تباينی نيست ، يعنی مثل‏ دو رژيم مختلف نيست ، مثلا رژيم سرمايه داری و سوسياليستی كه يكی ضد ديگری است ، و حداكثر اختلاف از قبيل كلاس پائين‏تر با كلاس بالاتر است
مطلب را از پايه شروع می‏كنيم و می‏گوئيم كه اين حرف از اصل اشتباه است‏ كه بگوئيم علت اينكه شرايع عوض شده اين است كه علم و تمدن بشر عوض‏ شده است يعنی خدا برای بشر جاهل يك قانون داشته و برای بشر عالم قانونی‏ ديگر ، برای غير متمدن يك قانون دارد و برای متمدن قانون ديگر . اينجور نيست . حساب اين نيست بلكه حساب ديگری است
اولا بسياری از چيزها است كه تغيير پذير نيست . چطور ؟ شما ببينيد پيغمبران آمده‏اند برای چه ؟ چه جای خالی را آمده‏اند پر بكنند ؟ آنوقت‏ می‏بينيد كه آن چيزها تغيير پذير نيست . يكی از كارهائی كه پيغمبران برای‏ آن آمده‏اند دعوت به خدا است ، يعنی رابطه ميان بنده و خدا بر قرار نمودن ، بدين معنی كه از يك طرف بنده را عارف به حق كردن و از سوی‏ ديگر عابد حق نمودن . من از شما می‏پرسم : آيا عرفان خدا و همچنين پرستش‏ خدا و تقرب به او چيزهائی است كه فرمول آن در زمانهای مختلف فرق می‏كند ؟ مثلا علوم فيزيك و شيمی كه پيشرفت رژيم عرفان به خدا عوض می‏شود ؟ پيغمبران آمده‏اند يكی برای اينكه خود بشر را به خودش بشناسانند كه غير از انبياء قادر به اين كار نبودند . چگونه او را به خودش بشناسانند ؟ به‏ اين طريق كه به او بگويند ای بشر تو يك موجود زائل وفانی معدوم شدنی‏ نيستی ، زندگی تو در اين دنيا مرحله‏ای از حيات تو است و حيات ابدی تو در جهان ديگر است . من‏ از شما می‏پرسم كه آيا اين موضوعی است كه در ادوار مختلف تمدن بشر فرق‏ ميكند ؟ خير
بر اساس معرفة النفس دستور تهذيب اخلاق به بشر می‏دهند . آيا دستورهای‏ مربوط به تهذيب اخلاق در زمانهای مختلف فرق می‏كند ؟ همه انبياء آمده‏اند برای اينكه خودپرستی و خودخواهی را ام الامراض نفسانی معرفی بكنند و بر اساس اين با خودپرستی و خودخواهی مبارزه كنند و بر اساس وحدانيت خدا و خداپرستی افراد بشر را با يكديگر مهربان بكنند . البته ممكن است گفته‏ شود كه اخلاق نسبی است ولی اين سخن درست نيست ، اخلاق نسبی نيست و ما بحث آن را در آينده خواهيم كرد . در زمان ابراهيم نفس انسان همين‏ خصوصيت را داشت و همين تهذيب را احتياج داشت ، در زمان خاتم الانبياء هم همين جور ، در زمان ما هم همينطور
يكی ديگر از كارهايی كه انبياء می‏كردند اين بود كه روابط بشر با بشر را تعديل می‏كردند : « ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) . همين جا است كه اغلب‏ می‏گويند تغيير می‏كند

اصل حليت طيبات و حرمت خبائث

يكی ديگر از كارهای انبياء اين بود كه روابط بشر با عالم را تعيين‏ می‏كردند ، می‏گفتند : « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 2 ) . همه‏ چيز برای تو آفريده شده اما در ميان اشياء اين عالم چيزهائی هست كه‏ مصلحت تو نيست يعنی با خلقت تو متناسب نيست كه از آنها استفاده كنی‏ ، مثلا گفتند گوشت خوك نخور ، مشروبات الكلی نياشام ، گوشت سباع و درندگان را نخور .

پاورقی :

« يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث »( 1 ) . [ خدا ] هر چيزی را كه برای آنها ( پيروان پيامبر ) خوب و مناسب است حلال‏ می‏كند و آنچه را كه برای آنها خوب و مناسب نيست حرام می‏نمايد
من از شما می‏پرسم : اينهائی كه از نظر روابط انسان با عالم ، از هزار و چهارصد سال پيش قرآن گفته است كه چه چيزی حلال و چه چيزی حرام است ، با اينهمه تغييراتی كه در علم و صنعت بشر پيدا شده ، كداميك از اينها تغيير يافته است ؟ آيا مشروبات ماهيت خود را از دست داده است و آيا « انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوش و البغضاء فی الخمر و الميسر »( 2 )
نسخ شد ؟ و آيا قابل نسخ است ؟ آيا گوشت خوك خاصيتش عوض شده است ؟ ممكن است بگوئيد بلی راز حرمت گوشت خوك را به دست آورده‏اند . راجع‏ به اين بعد بحث می‏كنيم . راجع به ملبوسات گفتند مرد حرير و ابريشم‏ نپوشد و به طلا زينت نكند . آيا اين جزء مسائلی است كه مثلا در يك زمان‏ درست بوده و در زمان ديگر درست نيست ؟ يا حكمت و فلسفه‏اش هميشه وجود دارد . در ميان مسموعات گفتند آوازهائی كه شهوات را ديوانه وار تحريك‏ می‏كند و موجب خفت عقل می‏شود و نوعی جنون و مستی ايجاد می‏كند شنيدنش‏ ممنوع است .

پاورقی : . 1 سوره اعراف ، آيه . 157 . 2 سوره مائده ، آيه . 91

در ميان مبصرات گفتند : « قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم . . . و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن (1) . " مناظر مهيج و محرك را تماشا نكنيد " . مثلا اگر دنيا با حلب‏ كار بكند يا با آهن يا با اتم فرق می‏كند در اين جهت ؟ در ملموسات همين‏ طور ، لمس بدن اجنبی بدون حائل حرام است . در روابط ميان انسانها آيا واقعا شما می‏توانيد در آنچه كه اسلام وضع كرده است مواردی پيدا كنيد كه‏ بتوان گفت تغييرات و تحولات زمان آن را نسخ كرده است ؟

مسئله بردگی

ممكن است كسی به عنوان نقض ، قانون بردگی را مثال بياورد و بگويد اسلام قانون بردگی را امضاء كرد و در دنيای امروز اين قانون منسوخ است ، پس در دنيای امروز اصلا نبايد بردگی باشد پس قسمتی از قانون اسلام ، منسوخ است
جواب می‏دهيم كه زهی تصور باطل . اسلام در باب بردگی اولا قانونی‏ نياورده است كه بردگی را برای اجتماع لازم بداند ، آنچنانچه عقيده بعضی‏ از حكماء قديم اين بوده كه بردگی را برای اجتماع لازم می‏شمرده‏اند
برنامه‏ای كه اسلام در مورد بردگان آورده است برنامه بردگی نيست بلكه‏ برنامه آزادی است . اين قسمت را برخی از آقايان توجه كرده‏اند و خوب‏ توجهی هم هست ، می‏گويند ما در فقه اسلامی [ ( كتاب الرق ) ] نداريم بلكه‏ [ ( كتاب العتق ) ] داريم ، اسلام نگفته است كه حتما بايد برده وجود داشته باشد تا چنين و چنان باشد ، تمام برنامه‏های خود را تنظيم كرده است‏ كه برده را چگونه آزاد بكند

پاورقی : . 1 سوره نور ، آيه 30 و . 31

پاورقی : . 1 سوره محمد ( ص ) ، آيه . 4

داريد مبادله اسير بكنيد و يا اينكه پول بگيريد و آزادشان كنيد
در قرآن بيش از اين نيست ، ولی در سنت دو چيز ديگر هست ، يكی اينكه‏ اگر فرد ، فردی است كه زنده نگهداشتن او برای اسلام و مسلمين خطرناك‏ است او را بكشيد ، و ديگر اينكه او را برده بگيريد . پس چهار چيز : يا منت گذاشتن و آزاد كردن ، يا فدا گرفتن به صورت پول گرفتن يا مبادله‏ اسير ، يا كشتن و يا برده گرفتن . اختيار با ولی امر مسلمين است كه از ميان اين چهار كار هر يك را مصلحت بداند اجرا كند . يعنی غير از اينكه‏ در قرآن استرقاق وجود ندارد و فقط در سنت هست و معلوم می‏شود كه امری‏ است كه در درجه دوم است نه دردرجه اول ، تازه ولی امر مسلمين اختيار دارد كه مصلحت را رعايت كند ، آيا مصلحت است كه همين طوری او را آزاد كند ، يا مصلحت اين است كه فدا بگيرد يا بكشد يا برده بگيرد ، و اگر ولی امر مسلمين هيچوقت مصلحت نداند ، مثلا مقتضيات زمان اجازه ندهد ، برده نمی‏گيرد ، و با برده نگرفتن حكم اسلام را الغاء نكرده بلكه اجرا كرده‏ است
تازه يك سؤال ديگری در اينجا هست و آن اينست كه آيا اينكه اسلام به‏ حكم سنت اجازه داده كه اسير را برده بگيريد ، از راه مقابله به مثل است‏ ، چون در آن زمان معمول بوده است كه اسيران را برده می‏كرده‏اند ؟ يعنی‏ چون آنها از شما برده می‏گيرند شما هم از آنها برده بگيريد ؟ يا نه ، اگر آنها هم برده نگرفتند شما برده بگيريد ؟ عقيده بسياری بر اين است كه چون‏ آنها برده می‏گيرند شما هم برده بگيريد . پس اگر دشمن اسيران ما را برده‏ نگرفت آيا ما حق داريم كه اسيران آنها را برده بگيريم ؟ اگر امروز ميان‏ مسلمين و كفار مثلا اسرائيل جنگ برقرار است آيا مسلمين می‏توانند اسيران‏ اسرائيلی را شرعا برده خودشان قرار دهند ؟ در صورتی كه اسرائيل اسرای مسلمين را برده نمی‏گيرد ؟ بنابراين فرضيه ، خير ( حالا كاری‏ نداريم كه دنيا اجازه می‏دهد يا خير ) ، يعنی ولی مسلمين حق ندارد اين راه‏ را انتخاب كند ، چون در وقتی می‏توانستند از آنها برده بگيرند كه آنها هم‏ برده می‏گرفتند ، آنها كه برده نمی‏گيرند اسلام می‏گويد شما هم برده نگيريد
پس اسلام برای بردگی بساطی پهن نكرده و نگفته است من حتما وجود برده را لازم دارم ، و متأسف نيست و يقه پاره نمی‏كند كه چرا بردگی در دنيا نيست‏ ؟ ! آنچه كه اسلام روی آن عنايت دارد آزادی است ، آزادی بايد وجود داشته‏ باشد
اگر شما بگوئيد كه در دنيای امروز چون بردگی وجود ندارد آزادی برده هم‏ وجود ندارد پس باز هم قسمتی از دستورهای اسلام عملا منسوخ است ، جواب‏ می‏دهيم كه منسوخ نيست بلكه موضوعش منتفی است ، مثل اينست كه اسلام‏ دستور آب قليل و آب كثير هر دو را داده است و مثلا گفته است دست خود را با آب قليل دو بار آب بكشيد و با آب كثير يك مرتبه ، بعد لوله كشی‏ بشود و آب جاری آنقدر زياد شود كه ديگر استعمال آب قليل موضوع پيدا نكند ، آنوقت يكی بگويد احكام اسلام منسوخ شده است . خير ، اين حكم اسلام‏ منسوخ نشده است . اسلام عنايتی ندارد كه حتما آب قليل وجود داشته باشد تا شما به وسيله آن تطهير كنيد ، اسلام می‏گويد اگر آب قليلی وجود داشته‏ باشد ، حكمش اين است . از نظر اسلام هم چه بهتر كه آب قليلی وجود نداشته باشد . اينها كه معنايش منسوخيت نيست
درهيچ جا ما نداريم يك چيزی كه اسلام دست روی آن گذاشته باشد و تغييرات زمان و روزگار بتواند آن را عوض كند ، يعنی با تغييرات واقعی‏ روزگار سازگار نباشد . هی می‏گويند كه آقا زمان تغيير می‏كند . برخی خيال می‏كنند كه اسلام قوانين خود را آورده است روی مسائل‏ جزئی ، مثلا خيال می‏كنند اسلام قانونش مثل قانون شهرداری است . مثلا شهرداری نرخ معين می‏كند كه سيب كيلوئی دو تومان ، و دو هفته بعد عوض‏ می‏كند و می‏گويد سيب كيلوئی 15 ريال و يا كيلوئی يك تومان . اسلام كه‏ اينجور قوانين وضع نكرده است كه مثلا نرخ روی اشياء معين كرده باشد و يا قيمتها را تثبيت كرده باشد ، مد لباس برای مردم آورده باشد ، مد مركوب‏ برای مردم آورده باشد . اسلام روی مظاهر متغير زندگی هيچوقت دستور ندارد ، بلكه دستورهای اساسی كلی كه با همه مظاهر متغتير زندگی سازگار است‏ آورده كه قابل نسخ نيست

تعليمات اسلام و هدفهای پايان ناپذير

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان‏ محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏الله و خاتم النبيين »
تعريفی كرده‏اند برخی از علماء اسلامی از خاتم و خاتميت و آن اينست كه‏ می‏گويند : الخاتم من ختم المراتب باسرها يعنی خاتم ، پيغمبر خاتم آن‏ پيغمبری است كه جميع مراتب را طی كرده است و ديگر مرحله طی نشدنی يا طی نشده از نظر او و از نظر كار او وجود ندارد . در اين تعريف كه از خاتميت شده است صرفا به اين جهت توجه نيست كه ديگر پيغمبری بعد از او نخواهد آمد ، بلكه علت اين مطلب كه چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتی‏ نخواهد آمد نيز ذكر شده كه ديگر گفتنی از نظر نبوت يعنی از نظر آنچه كه‏ بشر از طريق وحی و الهام بايد درك بكند نه آنچه كه وظيفه دارد از راه‏ علم و عقل ( آن ، راه ديگری است و در امكان خود بشر هست ) [ دريابد ، وجود ندارد . از نظر ] آن چيزهايی كه از طريق وحی و الهام بايد به بشر القاء بشود ، گفتنی ديگر باقی نمانده است ، راه نرفته ديگر باقی نمانده است ، سخن‏ نگفته ديگر باقی نمانده است . وقتی كه تمام مراحلی كه در اين قسمت هست‏ به پايان رسيد ، خواه ناخواه نبوت ختم می‏شود
حال مثالی برای شما عرض می‏كنم : فرض كنيم بشر تمام معلوماتی كه در جهان هست و تمام رازهای علمی كه در جهان وجود دارد ، چه مربوط به طبيعت‏ بی جان و چه مربوط به طبيعت جاندار را كشف كرد و در هيچ مرحله‏ای مجهولی‏ باقی نماند . آن دانشمندی كه آخرين مجهول را كشف می‏كند و در اختيار بشر می‏گذارد ، او ديگر خاتم العلماء خواهد بود ، خاتم دانشمندان خواهد بود
بعد از او ديگر عالم مبتكری پيدا نخواهد شد و هر عالمی كه بيايد فقط مكتشفات علمای پيشين را درك می‏كند ، خودش چيز نوی كشف نمی‏كند . البته‏ اينكه عرض شد در باب علم ، يك فرض بود و هنوز بسيار زود است كه بشر بتواند چنين ادعائی راجع به طبيعت بی جان بكند تا چه رسد به طبيعت‏ جاندار ، و تا چه رسد به سراسر هستی . هنوز برای بشر خيلی زود است كه‏ چنين ادعائی بكند و بگويد در طبيعت راز مجهولی نيست مگر آنكه آن را با قدرت علمی كشف كرده است . عده‏ای معتقدند كه در طبيعت بی جان بشر كم و بيش می‏تواند يك همچو ادعائی بكند كه قوانين طبيعت بی جان يعنی قوانين‏ جمادات را كشف كرده است . ولی درباره طبيعت جاندار ، نباتات و حيوانات هيچكس همچو ادعائی نمی‏كند ، بلكه هنوز بشر در قدمهای اول و مراحل اول است . ولی اين مثالی كه عرض شد برای مثال كافی است . در بعضی از علوم بشری می‏توان اين حرف را زد . مثل آنچه كه درباره حساب‏ گفته می‏شود ( فقط حساب نه رياضيات ) . می‏توان گفت آنچه كه بشر بايد [ در اين باب ] بفهمد فهميده است و ديگر ما ورائی ندارد

مسائل مربوط به وحی متناهی است

مسائلی كه بشر از طريق وحی و الهام بايد آنها را كشف كند و از اين‏ طريق بايد به بشر الهام بشود نا متناهی نيست ، محدود است و متناهی
وقتی آنچه كه در ظرفيت و استعداد بشر هست بيان شد ، مطلب ختم می‏شود
آنوقت افرادی بعد از اين پيغمبر خاتم می‏آيند كه در حد و درجه بسياری از پيغمبران گذشته هستند يا بالاتر از آنها ، اما اينها ديگر نمی‏توانند پيغمبر باشند ، يعنی نمی‏توانند خبر تازه‏ای بياورند ، يعنی هر خبری كه‏ بياورند خبری است كه قبل از اينها آورده شده است ، گفته شده و كشف شده‏ است . علی بن ابی‏طالب عليه‏السلام قطعا و يقينا از بسياری از انبيای سلف‏ افضل است . بسياری از مكنونات و معارف غيبی را او می‏داند كه حتی‏ بسياری از انبيای سلف هم نمی‏دانستند . اما علی بن ابی‏طالب چيز تازه‏ای‏ از ناحيه خدا بداند كه قبل از آن پيغمبری حتی خاتم الانبياء آن را كشف‏ نكرده باشد و انباء ننموده و خبر نداده باشد ندارد
اين يك تعريفی است كه در باب خاتميت كرده‏اند و تعريف درستی هم‏ هست . اين تعريف ، هم شامل معارف الهی می‏شود ، و هم شامل مقررات‏ اخلاقی و اجتماعی و عبادی . توحيد و الهيات و معارف ربوبی هم مراتبی‏ دارد . آنكس كه می‏گويد خدا يكی است و تصورش درباره يگانگی خدا مانند تصوری است كه می‏گويد مثلا خورشيد يكی است و دوتا نيست ، يك درجه از توحيد را باور دارد ، و آنكس كه مانند علی بن ابی‏طالب عليه‏السلام می‏گويد : « كل مسمی بالوحدش غيره قليل » ( 1 ) درجه ديگری از توحيد را بيان می‏كند ، و به هر حال همه اين مراتب كشف شده و بيان گرديده است‏
شاخصهای اخلاقی بشر ، يعنی روابط انسان با خودش و كيفيت نظام دادن‏ انسان غرائز خودش را ، كه اسمش اخلاق است ، عاليترين نظامی كه انسان به‏ غرائزش بايد بدهد بيان شده است .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 63

اصول روابطی كه انسان بايد با اجتماع‏ خودش داشته باشد بيان شده است . راجع به روابط انسان با موجودات عالم‏ ، آن چيزهايی كه به طور كلی بايد مردود شناخته شده شود ، مردود شناخته‏ شده است . ديگر چيزی كه وظيفه وحی باشد و وحی بخواهد برای مردم توضيح‏ بدهد وجود ندارد . از آن به بعد وظيفه عقل و علم است . در اينجا مطلبی‏ هست كه بايد توضيح داد

سر زنده بودن تعليمات اسلام

سر زنده بودن دين چيست ؟ سر اينكه اسلام يك دين زنده است و می‏تواند تا قيامت زنده بماند چيست ؟ سرش اينست كه تعليمات اسلام در هر قسمتی‏ از قسمتها تعليماتی است كه جانشين نمی‏تواند داشته باشد ، برای اينكه‏ اسلام در تعليمات خود هرگز دنبال هدفهای جزئی و موقت برای بشر نرفته‏ است . هدفهای جزئی و موقت بشر بستگی دارد به زمان و مكان . هر حركتی و هر نهضتی كه بستگی داشته باشد با يك هدف جزئی و روی آن هدف جزئی‏ تأسيس شده باشد ، با از بين رفتن آن هدف ، آن حركت و نهضت هم از ميان‏ می‏رود . ولی اگر حركت و نهضتی در دنيا به وجود بيايد روی يك هدفهای نا محدود كه هر چه بشر جلو برود هدف را در جلوی خودش می‏بيند و پشت سر خودش نمی‏بيند ، برای هميشه اين تعليم می‏تواند زنده باشد . مثال عرض‏ می‏كنم : اگر شما نهضتهای بشری دنيا را نگاه كنيد می‏بينيد كه اين نهضتها در يك‏ زمان و مكانهای محدودی با يك شور و غليانی پيدا می‏شود ، ولی پس از مدتی‏ خاموش می‏گردد . اگر خاموشش هم نكنند خود به خود خاموش می‏شود . مثال‏ می‏زنم به بعضی از نهضتهائی كه در زمان خودمان بوده است يا هست . در همين ده پانزده سال پيش يك نهضتی در ايران پيدا شد به نام ملی شدن نفت‏ . اين يك نهضتی بود كه سراسر يك كشور را گرفته بود و در زمان خودش هم‏ نهضت زنده‏ای بود ، ملتی را به حركت در آورده بود برای يك هدفی . هدف‏ چه بود ؟ می‏گفت صنعت نفت بايد ملی شود . به اكثريت اين مردم و شايد به همه افراد اين مردم وقتی كه می‏رسيدی می‏ديدی از همين موضوع صحبت‏ می‏كنند كه بلی نفت بايد ملی شود . زن و مرد ، پير و جوان ، جاهل و عالم‏ همين را می‏گفتند . ولی نهضتی كه بر اين اساس باشد ، با اينكه مقدس است‏ نمی‏تواند در ميان مردم دوام پيدا بكند ، چون هدفش يك هدف جزئی است
اگر ملتی ده سال ، پانزده سال برای يك همچو هدفی مبارزه كرد ، اگر رسيد به هدفش ، نهضت خود به خود به پايان می‏رسد . بعد از آن چيزی نيست
بايد هدف ديگری عرضه شود كه جای آن هدف را بگيرد تا ملت به حركت و جنبش درآيد . و اگر ده سال ، بيست سال ، سی سال هم برای اين هدف زحمت‏ كشيد و ديد كه خير به آن نمی‏رسد ، يأس حاصل می‏شود و خود به خود نهضت‏ خاموش می‏گردد ، از هم می‏پاشد ، متلاشی می‏شود ، نظير آنكه در ايران ما بود
نهضتی هست در يك گوشه‏ای از ممالك اسلامی به نام [ ( نهضت آزادی و استقلال كشمير ) ] . ميليونها نفر بار اين نهضت را به دوش كشيده‏اند ، فعاليت می‏كنند ، زحمت می‏كشند ، زندان می‏روند . مردی هست به نام شيخ‏ عبدالله كه به او شير كشمير می‏گويند . اين مرد عمرش را روی اين نهضت‏ گذاشته است ، اغلب در زندانهای هند است و همين تازگی گفتند كه آزاد شده است‏ . اين نهضت ، نهضتی است مقدس ، اما نهضتی است كه مربوط به زمان و مكان محدود است ، يا بالأخره به نتيجه می‏رسد و اين مردم مسلمان استقلال‏ خود را باز خواهند يافت و يا بالأخره بعد از سی چهل سال می‏فهمند كه‏ فايده‏ای ندارد و مستهلك می‏شوند در ملت هند ، و موضوع منتفی می‏شود
نهضت ديگری در گوشه ديگری از كشورهای اسلامی هست به نام نهضت آزادی‏ فلسطين . اين هم همين طور . اينها يك سلسله هدفهای موقت است كه بسته‏ به زمان و مكان است . حالا اگر اسلام آمده بود و نهضت اسلامی اين شكل را می‏داشت ، تنها شكل مبارزه بابت هبل يالات يا عزی را می‏داشت و پيغمبر آمده بود برای اينكه اين بتها را از ميان ببرد ، و هدف محدود به همين‏ می‏بود ، قهرا پس از فتح مكه موضوع منتفی می‏شد ، چون به هدف خود رسيده‏ بود ، و نهضت وقتی كه به هدف و نتيجه خود رسيد خود به خود آرام می‏گيرد . اما نهضت اسلامی نهضت توحيدی بود . اين نهضت توحيدی در آن عصر و آن‏ زمان و مكان كه بت لات و عزی و هبل و منات و امثال آنها را پرستش‏ می‏كردند نتيجه‏اش مبارزه با اين بتها بود ، ولی چون ريشه نهضت ، « لا اله‏ الا الله و لا معبود الا الله » بود ، محدود به هبل و لات و عزی نبود : غير از خدا هيچ چيزی ، هيچ شخصی ، هيچ ستاره‏ای ، خورشيدی ، ماهی ، انسانی ، حتی مرامی ، مسلكی ، هيچ چيزی كه شی‏ء به آن اطلاق بشود ، صلاحيت ندارد كه‏ هدف و معبود بشر قرار بگيرد . حقيقت قابل پرستش منحصر است به خدا ، همان خدائی كه ذاتش پايان ندارد و حركت بشر به سوی او پايان ناپذير و خستگی ناپذير است
قرآن هدف خود را اينطور عرضه می‏دارد : « قل يا اهل الكتاب تعالوا الی‏ كلمة سواء بيننا و بينكم ». در محيط عربستان هبل و لات و عزی بود ، اما در خارج عربستان كه اين بتها نبودند ، يهوديها و نصرانيها بودند ، مجوسی‏ها بودند ، آنها كه بت هبل نمی‏پرستيدند . قرآن خطاب به آنها می‏گويد : ²يا اهل الكتاب تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم غ. بيائيد همه ما به‏ سوی يك سخن و حقيقت برويم ، حقيقتی كه مساوی است ميان ما و شما ، يعنی‏ نه از مای بخصوص است و نه از شمای بخصوص ، نه اختصاص دارد به ما و نه‏ تعلق دارد به شما . همه بيائيد جمع شويم و برويم به سوی حقيقتی كه نه به‏ ما اختصاص دارد و نه به شما ، نسبت مساوی دارد با ما و با شما . آن‏ چيست ؟ « الا نعبد الا الله ». غير از خدا هيچ چيزی را پرستش نكنيم ، فقط خدا را پرستش بكنيم . در مقابل غير خدا هر چه هست ، كرنش و تواضع‏ نكنيم ، گردن كج نكنيم . ما همه بشريم ، همه انسانيم ، همه چيز برای‏ انسان آفريده شده است ، و انسان برای خدا در مقابل غير خدا نبايد فروتنی‏ بكند ، مگر به امر خدا . « و لا نشرك به شيئا »[ و چيزی را شريك خدا قرار ندهيم ] . « و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله »( 1 ) . ديگر اينكه چون ما همه افراد بشر هستيم ، بعضی از افراد ما بعضی افراد ديگر را به عنوان رب خود و صاحب اختيار خود نگيرند ، همه افراد بشر مساوی باشيم‏ ، خدايی را كه خدای همه است پرستش بكنيم و همه ما نسبت به يكديگر متساوی باشيم
« و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ». اين هدف كه آن را قرآن‏ به بشر می‏دهد ، آيا می‏تواند از هدفهايی باشد كه محدود به زمان و مكان‏ معين است ؟ امروز هم كه هزار و چهارصد سال از نزول اين آيه می‏گذرد همان‏ اندازه نو است كه در هزار و چهارصد سال پيش نو بود ، همان اندازه نجات‏ بخش است كه در هزار و چهارصد سال پيش نجات بخش بود ، همان اندازه‏ بشر امروز به آن احتياج دارد كه بشر هزار و چهارصد سال پيش به آن احتياج داشت .

پاورقی : . 1 سوره آل عمران ، آيه . 64

يك‏ جوان تحصيلكرده اروپا رفته همه چيز خوانده هم می‏تواند اين را در رأس‏ ايدئولوژی خود هدف قرار دهد و زندگی خود را بر پايه آن بنا نهد . و همچنين ساير تعليماتی كه در دين مقدس اسلام هست . شما دست روی هر تعليمی از تعليمات دين مقدس اسلام بگذاريد می‏بينيد همين جور است
تعليماتی كه اسلام فرضا راجع به معاد و معادشناسی دارد همينطور است
می‏گويد : ای بشر ! تو موجودی هستی كه حقيقت تو ، هويت تو ، ذات تو به‏ گونه‏ای است كه به سوی خدای خودت بازگشت می‏كنی ، تمام اعمالی كه در اين‏ دنيا مرتكب می‏شوی ، مثل خودت كه فانی نخواهی شد فانی نخواهد شد ، « انا نحن نحيی الموتی و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شی‏ء احصيناه فی‏ امام مبين »( 1 ) ، اين را به عنوان يك حقيقت علمی جهانی ذكر می‏كند ، « و ان الی ربك المنتهی »( 2 ) « انا لله و اناإليه راجعون »(3) . همه‏ از آن خدا هستيم و همه به سوی خدا بازگشت می‏كنيم ، هر قدمی كه برمی‏داريم‏ و هر لحظه‏ای كه بر ما می‏گذرد به خدا و قيامت نزديك می‏شويم . اين يك‏ حقيقتی نيست كه مخصوص به يك زمان معين باشد . بشر را به اعمال و نيات‏ خودش متوجه می‏كند ، به صفات و ملكات خودش متوجه می‏كند
اسلام دعوت می‏كند به تفكر . اين تعليم ، يكی از اصول اسلام است . آيا چه روزی برای بشر خواهد آمد كه در آن فكر نكردن برای او از فكر كردن بهتر باشد ؟ اسلام دعوت می‏كند به علم : « و لا تقف ما ليس لك به علم » (4)
می‏گويد در هيچ موضوع و مسأله‏ای اساس قضاوت شما نبايد ظن و گمان و پندار باشد .

پاورقی : . 1 سوره يس ، آيه . 12 . 2 سوره نجم ، آيه . 42 . 3 سوره بقره ، آيه . 156 . 4 سوره اسراء ، آيه . 36

ريشه خرافات را از همين جا می‏كند . هر مطلبی را كه به آن يقين‏ كرديد و از نظر علمی برای شما ثابت و مسلم و قطعی بود بپذيريد ، و هر چيزی كه پای حدس و خيال و گمان و شايد در آن بود ، روی آن اساسا تكيه‏ نكنيد
از اصول اسلام اين است كه ميدان زندگی و كار را ميدان عمل و عبادت‏ قرار داده است ، عمل برای انسان عبادت است و بيكاری برای انسان گناه‏ است ، بيكارگی و تنبلی گناه است ، كل بر غير بودن گناه است . اينها حقايقی است برای بشر كه تا ابدالاباد هم قابل نسخ شدن و اينكه قانون‏ ديگری بيايد و جانشين آن بشود نيست . و همچنين دستور تعاون ، اجتماع و امثال اينها را می‏دهد ، كه خيال می‏كنم ضرورت ندارد اين چيزها را توسعه و توضيح بدهيم ، ما بايد مثالهائی ذكر كنيم كه احيانا اين مثالها برای مردم‏ ايجاد شبهه می‏كند

مسئله ازدياد نفوس

يكی از موضوعاتی كه در اروپا سر و صدا راه انداخته است و به همين جهت‏ گفته‏اند دين به طور مطلق ( نمی‏گويند كليسا ) پايبند زندگی است و با مقتضيات و شرايط زمان تطبيق نمی‏كند ، مسأله ازدياد نفوس است . اين‏ مسأله يكی دو قرن است كه برای بشر مطرح است . ازدياد نفوس از يك حد معينی را برای بشريت خطر می‏شمارند . حساب كرده‏اند كه اگر جمعيت بشر روی زمين به فلان مقدار برسد قحطی اجباری در ميان افراد بشر پيدا خواهد شد و افراد بشر خودشان يكديگر را خواهند خورد . البته اين مسأله به شكل‏ ديگری در ميان قدما هم مطرح بوده است . قدمای فلاسفه كه روی مسأله خير و شر بحث می‏كرده‏اند ، مرگ را جزء خيرات بشر حساب می‏كردند و می‏گفتند كه مرگ در عين اينكه برای فرد شر است برای نوع بشر خير است ، زيرا اگر هيچكدام از افراد روی زمين نميرد ، آيا افراد بشر تناسل بكنند يا نكنند ؟ اگر تناسل نكنند جلوی به وجود آمدن آيندگان را گرفته‏اند و اگر تناسل بكنند و كسی نميرد پس از چند قرن كار به جائی می‏رسد كه اگر افراد بشر بخواهند در روی زمين بايستند جا برای همه نيست تا چه رسد به اينكه‏ بخواهند از زمين استفاده‏های ديگر بكنند . پس بايد نسلهای پيشين بميرند تا زمينه برای بقاء و زندگی افراد ديگر باقی باشد و هستی از اين طرف‏ كشش پيدا كند . آنها روی يك حساب می‏گفتند و علمای اقتصاد روی حساب‏ ديگری گفتند . در كشورهای اروپائی عقيده بر اين است كه همين جمعيتی كه‏ الان دارند ، حد نصاب جمعيتشان است . اگر چه می‏گويند از صد سال پيش تا به حال برخی از كشورهای اروپائی جمعيتشان سه برابر شده است ، ولی در اين‏ بيست سی سال اخير جمعيت را به يك حد نگه داشته‏اند . اين نگاه داشتن‏ جمعيت به يك حد ، امكان ندارد مگر اينكه جلوی مواليد را بگيرند ، زيرا علم طب پيشرفت كرده است و مرگ و ميرهائی كه به وسيله بسياری از امراض گريبانگير بشر می‏شد و از نفوس بشر می‏كاست امروز وجود ندارد و اگر علم طب فعاليت خود را داشته باشد و افراد بشر هم به توالد و تناسل‏ خود ادامه دهند و هر خانواده‏ای هفت‏تا و هشت‏تا و ده‏تا فرزند بياورند و به همين نسبت [ جمعيت ] بالا برود وضع عجيب خواهد شد . لهذا پيشنهاد می‏كنند كه جلوی مواليد گرفته بشود و اجبارا بسياری از خانواده‏ها مكلف‏ باشند كه از دو يا سه فرزند بيشتر توليد نكنند . اين يك مسأله جديدی‏ است . اين مسأله فقط در عصر ما مطرح است و در گذشته مطرح نبود ، چون‏ اولا درسابق به آن پی نبرده بودند ، و ثانيا در سابق ازدياد مواليد خطری‏ نداشت ، مرگ و ميرهای طبيعی خود به خود جمعيت را كم می‏كرد ، ولی حالا اينطور نيست
اينجا كليسا پای خود را در ميان نهاده است و می‏گويد دخالت كردن افراد بشر در اين كار دخالت كردن در كار خدا است ، مرگ و مير و زاد و ولد كار خداست و كسی حق ندارد در كار خدا مداخله بكند ، كسی حق ندارد مثلا با قرصهای ضد آبستنی جلوی توليد نسل را بگيرد . با هر وسيله‏ای كه جلوی توليد نسل را بخواهند بگيرند كليسا مخالفت می‏كند و اين را يك گناه بزرگ‏ می‏داند
اينجاست كه می‏گويند تضاد بين دستور دينی از يك طرف ، و ضرورت زندگی‏ اجتماعی بشر از طرف ديگر پيدا می‏شود ، و اينجا است كه گاهی دليل‏ می‏آورند كه هر قانونی و لو قانون آسمانی بنابر مقتضيات زمان بايد تغيير كند ، و گاهی آن را به عنوان جنگ ميان دين و علم مطرح می‏كنند
ولی از نظر ما مسلمانها اين مسأله اساسا مطرح نيست ، يعنی اسلام اساسا چنين دستوری ندارد و پايه اين فكر از نظر اسلام غلط است . كار خدا است‏ يعنی چه ؟ البته همه چيز در دنيا كار خدا است و ما هم بنده خدا هستيم
مگر گياهها كه از زمين می‏رويند به اذن و اجازه خدا نمی‏رويند ؟ مگر شما كه‏ فرضا كشاورز هستيد و امسال اين قسمت زمين را كشت و كار می‏كنيد و سال‏ ديگر قسمت ديگر را ، امسال گندم و سال ديگر جو می‏كاريد و سال بعد چغندر ، در كار خدا مداخله كرده‏ايد كه مثلا امسال اين زمين و سال بعد آن زمين را می‏كاريد و يا در نوع بذر به دلخواه خودتان رفتار می‏كنيد ؟ كار خدا اينست‏ كه جهانی به اين عظمت آفريده است و آن را با قوانين محكم و لا يزال خود به گردش آورده است . محال است كه بشر بتواند در كار خدا مداخله كند ، يعنی آفريننده و گرداننده جهان بشود . ‏ بشر و فكر و اراده و نبوغ و ابتكار بشر همه جزئی از جهان و نظام الهی است . هر كاری كه بشر می‏كند در حقيقت قضا و قدر الهی را اجرا می‏كند . جهان و قوانين جهان ، همه‏ متساويا مخلوق خدا است ، ما هم بنده خدا هستيم ، ما و اراده ما و قدرت‏ ما و نيروی ما و همه چيز ما را خدا خلق كرده است ، دست ما هم دست خدا است . در كار خدا مداخله كردن معنی ندارد ، يعنی كاری كه بر خلاف قضا و قدر الهی و بر خلاف علم ازلی الهی باشد در دنيا واقع نمی‏شود . اين از نظر اصولی
اما از نظر فقهی . فقها می‏گويند كه اگر نطفه در رحم منعقد شد لغزانيدنش اشكال دارد ، اما مادامی كه هنوز منعقد نشده است و هنوز جنين‏ انسانی به وجود نيامده است ، اشكالی ندارد . جنين انسانی آنوقت به وجود می‏آيد كه اسپرم مرد و او ول زن ( تخمك ) با يكديگر تركيب بشوند . اول‏ باری كه واحد انسان به وجود می‏آيد آن وقت است . اما قبل از اينكه اين‏ دو باهم جفت شوند ، هسته اول انسان پيدا نشده است . نطفه مرد به تنهائی‏ يا نطفه زن به تنهائی هيچكدام بذر انسان نيست . مادام كه بذر انسان را به وجود نياورده‏اند اختيار با آنها است كه جلوی آبستنی را بگيرند يا نگيرند ، زيرا انسان كشی محسوب نمی‏شود . مانند يك مدرسه كه تا قبل از نام نويسی می‏تواند بگويد جا نداريم ولی پس از نامنويسی ديگر حق اخراج‏ ندارد
مسأله ازدياد نفوس در جهان امروز يك مسئله جديد است كه جهان با آن‏ روبرو است . نمی‏خواهم بگويم كه موضوع ازدياد نفوس و لزوم جلوگيری در همه كشورها صادق است . برخی كشورها دچار كمبود نفوس هستند . تبليغاتی‏ كه در اين زمينه‏ها می‏شود غالبا ريشه استعماری دارد . اروپائيها به حد نصاب جمعيتشان رسيده‏اند و چون از منابع و منافع كشورهای آسيائی و آفريقائی بهره می‏برند طرفدار تقليل نفوس در آسيا و افريقا هستند تا بهتر بتوانند بهره كشی كنند . آنها از اينكه جمعيت‏ كشورهای آسيائی و آفريقائی به حد نصاب برسد ، و از اينكه نعمتهای آنها نصيب خودشان نشود وحشت دارند . جرايد و مجلات خيلی عليه ازدياد نفوس‏ تبليغ می‏كنند ولی اين را توجه داشته باشيد كه مسأله ازدياد نفوس كه‏ اسمش را می‏گذارند [ ( بمب جمعيت ) ] و آنقدر هم گفته‏اند كه يك حس‏ تنفر از بچه در اين مردم ايجاد كرده‏اند ، در كشورهای ما صادق نيست ، يعنی كشورهای اسلامی هنوز به حد نصاب جمعيت نرسيده است . اين يك‏ نيرنگ استعماری است كه غربيان به كار می‏برند . آنها خودشان از نظر سرزمين خودشان عدد جمعيتشان كافی است ، ولی به وسيله ايادی خود در ميان‏ ما تبليغ می‏كنند ، و خيلی وحشت دارند از اينكه كشورهای اسلامی عددشان بالا برود ، برای اينكه آنوقت نعمتهای خودشان را خودشان خواهند خورد . و الا كشورهائی از قبيل ايران و تركيه و افغانستان و عراق هر يك استعداد دارد كه چندين برابر و شايد تا ده برابر جمعيت خودش را نان بدهد . راجع به‏ كشور عراق كه بيش از پنج شش ميليون جمعيت ندارد ، من در كتابی خواندم‏ كه اين كشور استعداد دارد كه هفتاد ميليون نفر را نان بدهد . برای كشور عراق هنوز خيلی زود است كه بگويند جمعيت ما زياد است و بايد كنترل‏ نفوس و مواليد بشود . بلی ، كنترل مواليد عراق به درد اروپائی می‏خورد
نعمتهای عراق وقتی نعمت خورش كم باشد و اين نعمتها استخراج بشود ، البته به شكم اروپائی می‏رود . ايران خود ما هم چنين است . درباره ايران‏ اينطور می‏گويند كه استعداد شصت ميليون جمعيت را دارد كه نان بدهد در صورتی كه اكنون حداكثر 25 ميليون نفر است
مطلب ديگری كه راجع به ازدياد نفوس هست ، اينست كه از نظر صلاح بشريت مطلب چيست ؟ اين يك ضرورتی هست ولی هزاران عوارض هم برای‏ بشر دارد . آلكسيس كارل در كتاب [ ( انسان موجود ناشناخته ) ] عوارض‏ اين كار را ذكر كرده و می‏گويد : مسأله كنترل مواليد با وضعی كه امروز دارد ، بشريت را ساقط خواهد كرد . اين مرد دانشمند بيان عجيبی دارد . و می‏گويد : اين موضوع ، نسل بشر را به كلی از بين می‏برد زيرا در گذشته‏ مواليد آزاد بود ، و به همين جهت مواليد زيادی متولد می‏شد ، امكانات‏ علمی و مالی اجازه نمی‏داد همه آنها باقی بمانند ، خواه ناخواه بيشتر اين‏ بچه‏ها می‏مردند و كمتر آنها باقی می‏ماند ، همان چيزی كه شما می‏گوئيد . و اگر خوب فكر كنيد می‏بينيد كه روی قانون تنازع بقاء و انتخاب اصلح ، زبده‏ها باقی می‏ماندند و ضعيفها و ناتوانها و آنها كه قدرت زندگی نداشتند از بين می‏رفتند ، و سر اينكه افراد دهاتی قوی هستند يكی همين است كه‏ انتخاب اصلح صورت گرفته و غربال شده‏اند . دهاتی بيچاره كه دوا و دكتر و بيمارستان ندارد ، خودش ، طبيعتش فقط ، به جنگ مرض می‏رود ، در ميان‏ صدتا بچه هشتادتا را مرض می‏برد ولی در بيست‏تای ديگر طبيعتهای عجيب‏ گردن كلفتی هست . آنها كه باقی مانده‏اند خيلی زبده هستند كه باقی‏ مانده‏اند
اما علم طب می‏آيد جلوی بيماريها را می‏گيرد ، احيانا يك بچه ، ضعيف و ناتوان به دنيا می‏آيد كه در گذشته اين نوع بچه‏ها مردنی و رفتنی بودند ، و گاهی يك بچه 7 / 5 ماهه از مادر متولد می‏شود ، فورا او را می‏برند در يك‏ دستگاههای مخصوصی نگه می‏دارند و از مردن نجاتش می‏دهند و كم كم با يك‏ داروها و غذاهای مخصوصی نگهش می‏دارند . او می‏ماند و بزرگ می‏شود و به‏ مدرسه هم می‏رود ولی يك آدمی است كه او را به زوردوا نگه داشته‏اند ، و پدر و مادر چون نمی‏خواهند فرزند زياد داشته باشند از فرزند ديگر جلوگيری می‏كنند . نتيجه كلی اين می‏شود كه نسل بعدی يك نسل ناتوان‏ است كه باقی مانده است . حالا آن نسلی كه از اين شخص به وجود می‏آيد ديگر چه خواهد بود

اسلام با هوسها مبارزه كرده نه با مقتضيات ضروری زمان

غرضم اين جهت است كه اسلام هرگز جلوی راه بشر يك چيزی نگذاشته است‏ كه با مقتضيات ضروری كه در زمان پيش می‏آيد بجنگد ، يعنی با ضرورتهای‏ اجتماعی و اقتصادی بشر بجنگد . غالبا افراد مردم به موازات ضرورتهای‏ اجتماعی يك هوسهائی را هم ابتكار می‏كنند و بعد خيال می‏كنند كه اين هوسها هم جزء مقتضيات زمان است . اسلام با آن هوسها مبارزه كرده است و آنها خيال می‏كنند كه اگر با اسلام باقی بمانند با زمان جلو نرفته‏اند . مثلا زمان‏ جلو رفت ، وسيله تحرير و نوشتن را عوض كرد . سابق قلمی بود و قلمدان و هر كس می‏خواست سطری بنويسد بايد با همان وسائل بنويسد ، اما حالا كم كم‏ ماشين تحرير و چاپ آمده است . يك كتاب را وقتی می‏خواستند در صد نسخه‏ منتشر كنند جانشان به لب می‏رسيد اما حالا با وسائل جديد پنجاه هزار نسخه‏ را در ظرف چند ساعت چاپ می‏كنند . اينجا زمان پيش رفته است و اگر كسی‏ بخواهد با اين پيشرفت زمان مبارزه بكند مغلوب می‏شود ، مثلا بگويد من‏ می‏خواهم آثارم را با همان وسائل قديم و به صورت خطی منتشر كنم ، خودم با قلمدان بنويسم و چند نسخه هم پول بدهم تا ديگران بنويسند . آنوقت بايد مطمئن باشيد كه دشمن شما و حريف شما فرسنگها از شما جلو افتاده است
اين يك حرف حسابی است . اما در حينی كه چاپ كه يك ضرورت اجتماعی‏ است در ميان بشر پيدا شد يك چيز ديگر هم پيدا شد ، گروهی هواپرست و نادان از همين وسيله صنعتی سوء استفاده می‏كنند و انواع عكسهای فاسد كننده اخلاق و مقالات گمراه كننده‏ و ويران كننده منتشر می‏سازند . آيا اين چيزها را كه مستقيما مولود هوا و هوس است بايد به حساب علم و پيشرفت و مقتضيات ضروری زمان بگذاريم و در برابر آنها تسليم شويم ؟ ! به موازات پيشرفتهای علمی و فنی ، به ابتكار يك عده هوسران يك سلسله‏ عادات پليد و مخرب جسم و جان ، و دشمن كار و فعاليت و تقوا و عفاف و آرامش هم به وجود می‏آيد از قبيل بلند كردن ناخن بسان پلنگ در ميان‏ خانمها و يا پوشيدن مينی ژوپ و ميكروژوپ در خيابانها و محافل عمومی و محيطهای كار و فعاليت . عادت شده روی ناخنها را لاك بزنند يا كله‏ها را گنبدی بكنند . اينجا يك كسی می‏آيد و می‏گويد كه اگر قرار باشد من روی‏ ناخنهای خودم را لاك بزنم تكليف وضوی من چه می‏شود ؟ و چون اقتضای زمان‏ اينست كه روی ناخن من يك ميليمتر لاك باشد و اسلام می‏گويد روی بدن بدون‏ حائل بايد وضو گرفت پس اسلام با مقتضيات زمان مخالف است . اسلام‏ می‏گويد روی سر بايد مسح كرد و روی موهائی كه از پشت سر جمع كرده‏ای و روی‏ سر آورده‏ای و يا مثلا موهای اضافی كه خريده‏ای نمی‏توان مسح كرد ، پس اسلام‏ با مقتضيات زمان مخالف است . امروز مد شده است كه مثلا مردها با زنهای‏ اجنبی برقصند و اسلام با آن مخالف است ، پس اسلام با مقتضيات زمان‏ مخالف است
پاسخ اين است كه تو ميان پيشرفتهای زمان كه هماهنگی با آن موجب بقا و عزت و سعادت است ، با انحرافهای زمان كه هماهنگی با آن جز تباهی‏ نتيجه‏ای ندارد فرق نگذاشته‏ای . اگر مقياسی برای تشخيص می‏خواهی ، ببين چه‏ چيزهائی هست كه اگر تو با آنها هماهنگی نكنی واقعا در اجتماع عقب‏ می‏مانی و چه چيزها است كه اگر هماهنگی نكنی نه تنها عقب نمی‏مانی بلكه جلو می‏افتی . اگر كسی از مزايای اين برق و بلندگو و ضبط صوت و ماشين چاپ و اتومبيل و هواپيما استفاده نكند واقعا در زندگی‏ عقب مانده است ، اما اگر يك آدمی در دنيا باشد كه در عمرش يك بار هم‏ نرقصيده باشد ، يك بار هم لاك به ناخن خودش نزده باشد ، يك بار هم عرق‏ نخورده باشد و بد مستی نكرده باشد ، يك بار هم پوكر نزده باشد ، همانطور كه بزرگان بشريت امروز امثال پاستور شايد يك بار هم به عمر خود نرقصيده‏ باشند [ نه تنها در زندگی عقب نمانده است بلكه جلو نيز افتاده است ]
آيا پاستور از آن جهت پاستور است كه رقصيده است ؟ و آيا اينشتين از آن‏ جهت اينشتين است كه رقصيده است يا مست كرده و عربده كشيده است ؟ خير . آيا اگر كسی در دنيا طبق دستور اسلام عالم باشد ، متفكر باشد ، باتقوا باشد ، عفاف داشته باشد ، راستگو باشد ، نمازش را بخواند ، روزه‏اش را بگيرد ، حج برود ، خمس و زكات بدهد ولی در عمرش اين چيزها را نداشته‏ باشد ، آيا اينچنين شخصی نمی‏تواند جزء انسانهای درجه اول دنيا باشد ؟ بالضروره می‏تواند باشد . پس اينها جزء مقتضيات زمان نيست بلكه جزء مقتضيات هوسهای يك عده مردم بوالهوس است . هر جا كه می‏بينيد اسلام‏ ايستاده است و به اصطلاح چراغ قرمز زده است ، قطعا جلوی مقتضيات زمان‏ نايستاده است بلكه جلوی هوسها ايستاده است ، و اين بيچاره‏ها نمی‏توانند اين دو را از يكديگر تشخيص بدهند
next page

fehrest page

back page