![]() |
شبهه درباره احتياج به امام در منطق شيعه
سؤال آقايان اينست كه اگر در دوره شريعت ختميه احتياجی به نبی يعنی كسی كه از طرف خدا ملهم و موحی اليه و مؤيد من عند الله باشد نيست و اين كار را فقها و حكما و علمای امت میتوانند انجام دهند و عهده دار اين كار هستند ، همانها كه پيغمبر فرمود : « علماء امتی كانبياء بنیاسرائيل » ، پس چه احتياجی به وجود امام است و از نظر منطق شيعه اين مطلب چگونه توجيه میشود ؟ اگر اين جور است پس همانطوری كه به پيغمبرانی كه آن پيغمبران مروج و مبلغ دين باشند ، داعی الی الله باشند ، آمر به معروف و ناهی از منكر باشند احتياجی نيست ، به امام معصوم هم احتياجی نيستاين سؤال ، سؤال بجائی است
اما جواب : در موضوع امام و پيغمبر دو مسأله است . يكی اينكه فرق امام و پيغمبر در چيست ؟ البته نمیتوان گفت امام يعنی آنكه صاحب شريعت نيست ، چون اكثر پيغمبران هم صاحب شريعت نبودهاند . مسلم است كه بين پيغمبر و امام فرق است ، و اگر فرق نبود ، اين به اسم گذاری نبود كه ما بگوئيم علی بن ابیطالب پيغمبر نيست و امام است اما همه كارهای پيغمبران را انجام میدهد . آيا امام درجهاش از پيغمبر پائينتر است و به رتبه بستگی دارد ؟ و آيا امامها يك درجه از همه پيغمبران پائينتر هستند ؟ نه ، اينجور نيست و حتی هيچ مانعی ندارد كه يكی از علماء اين امت بر پيغمبری از پيغمبران افضليت داشته باشد
پس از چه ناحيه است ؟ از دو ناحيه روی آن صحبت شده است . يكی اينكه امام و پيغمبر هر دو با دنيای غيب ارتباط دارند ولی كيفيت ارتباط فرق میكند . مثلا پيغمبران ملائكه را میبينند و امام نمیبيند ، يا پيغمبران در عالم رؤيا بر بعضی شان القاء میشود ولی امام فقط میشنود ، نه میبيند و نه در خواب چيزی به او القاء میشود . آيا فرق همين است ؟ ممكن است كه يكی از جهات فرق همين باشد ، چون من در اطراف حقيقت وحی و الهام نمیخواهم صحبت كنم . اگر فرق امام و پيغمبر در كيفيت گرفتن حقايق از عالم ديگر باشد بيانی كه ما كرديم بيان نادرستی است . چون بيان ما اين بود كه علما و دانشمندان امت اين وظايف را انجام میدهند ، ديگر چه احتياجی به امام هست ، حالا امام ملائكه را ببيند يا صدای او را بشنود ، فرقی نمیكند
ولی فرق پيغمبر و امام تنها در ناحيه كيفيت اقتباس علوم از عالم غيب نيست بلكه از لحاظ وظيفه هم با يكديگر اختلاف دارند ، و عمده اين است
وظيفه پيغمبران صاحب شريعت اين بود كه شريعتی را از طريق وحی میگرفتند و بعد هم موظف بودهاند كه مردم را دعوت بكنند ، تبليغ بكنند ، امر به معروف و نهی از منكر بكنند ، وظيفه داشتند بروند در ميان مردم برای تبليغ و ترويج و دعوت ، و آنها هم كه صاحب شريعت نبودند باز وظيفه شان دعوت و تبليغ و ترويج بود . امام نه آورنده شريعت و قانون است و نه از آن جهت كه امام است ( نه ازآن جهت كه مؤمنی از مؤمنين يا عالمی از علماء است ) وظيفه دارد كه برود به سراغ مردم و آنها را دعوت و تبليغ بكند ، امر به معروف و نهی از منكر بنمايد ، يعنی دعوت ، تبليغ ، ترويج و امر به معروف و نهی از منكر وظيفه امام از آن جهت كه امام است ، نيست ، اين وظيفه عموم است و او هم يكی از كسانی است كه اين وظيفه را دارد . امام حسين عليهالسلام اگر قيام كرد ، قيام امر به معروف و نهی از منكر ، نه از آن جهت بود كه امام وقت بود و امام وقت يك همچو وظيفهای داشت ، بلكه يك وظيفهای داشت كه آن وظيفه را هر مؤمن بصيری داشت ، و لهذا خود آن حضرت هم هيچ اين وظيفه را به امامت معلق نمیكرد . میفرمود : « الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهی عنه » . نمیبينيد كه به حق عمل نمیشود و مردم از باطل خودداری نمیكنند ، « ليرغب المؤمن فی لقاء الله محقا » ( 1 ) . پس يك نفر آدم با ايمان بايد از اين زندگی بيزار باشد و طالب شهادت
پس وظيفه امام چيست ؟ امام مرجعی است برای حل اختلافات ، شاخصی است برای حل اختلافاتی كه منشاء آن هم خود علماء هستند . شما در بسياری از روايات شيعه میبينيد كه میفرمايند : « الامام يؤتی و لا يأتی » يعنی امام وظيفه ندارد برود به سراغ ديگران بلكه ديگران بايد به سراغ او بروند . و يا در يك روايت ديگر فرمود : « الامام كالكعبة » مثل امام مثل اين كعبه است ، كعبه نزد مردم نمیرود بلكه مردم وظيفه دارند به سراغ كعبه بروند
راجع به اين آيه كريمه كه میفرمايد : « و اذن فی الناس بالحج يأتوك ( 2 ) . در احاديث دارد كه مقصود پيغمبر است از آن جهت كه امام است ، و همه ائمه مصداق اين آيه هستند .
پاورقی : . 1 لهوف ، ص . 33 . 2 سوره حج ، آيه . 27
مردم وظيفه دارند كه وقتی كه به حج میروند بروند به سراغ اماماين موضوع در شريعت ختميه هم رخ میدهد ، يعنی يك سلسله اختلافات و تفرقها و تشتتها و مذهبهای مختلف و گوناگون در شريعت ختميه پيدا میشود ، بايد يك شاخص وجود داشته باشد كه اگر مردم در اين مذاهب گوناگون كه اينها را اهواء و آراء و تعصبها ايجاد كرده است بخواهند بفهمند كه حق چيست بروند به سراغ او . شما وقتی كه در روش ائمه هم مطالعه میكنيد میبينيد كه آنها از جهت اينكه دارای وظيفه امامت بودهاند جز اين حرفی نمیزدهاند ، میگفتهاند كه ما امام هستيم و شما وظيفه داريد كه بيائيد مشكلات خود را از ما بپرسيد . پس فرق امام با پيغمبر اعم از صاحب شريعت يا غير صاحب شريعت تنها در كيفيت الهامات نيست كه آيا ملكی میبيند ، صدای او را میشنود يا نمیشنود ، در خواب است يا در بيداری ، بلكه وظيفه او هم فرق میكند با وظيفه پيامبران ، و اين وظيفه با وظيفهای كه عرض كردم علمای امت در آن جانشين پيغمبران میشوند دو تا است
علمای امت میتوانند در كار دعوت و تبليغ و ترويج جانشين پيغمبران باشند اما نمیتوانند مرجع حل اختلافات باشند
فلسفه ارسال انبياء از نظر قرآن
آيهای است در قرآن ، آيهای است عجيب ، همان است كه در ابتدای سخن خواندم ( آيه 213 سوره بقره ) از عجيبترين آيات است كه در فلسفه بعثت و نبوت و ارسال انبياء میباشد . درست در مفهوم اين آيه دقت كنيدمیفرمايد : « كان الناس امة واحدش »مردم همه يك واحد جمعيت بودند ، يك جمعيت بودند ، يعنی هيچ اختلاف و تشتت و تفرقی در ميان بشر نبود . يعنی زمانی بر بشر گذشته است كه در آن زمان در ميان افراد بشر اختلافاتی وجود نداشته است . و به عقيده من اين يكی از آن آياتی است كه معجزه است در قرآن . امروز نويسندگان تاريخ تمدن و محققين تاريخ بشر تازه رسيدهاند به اين مرحله كه بشر اولين بار كه زندگی اجتماعیاش شروع شده است ، با يك حالت بساطت و وحدتی شروع شده است
نه تنها كمونيستها ، بلكه غير كمونيستها هم مدعی هستند كه در ابتدا زندگی بشر به شكلی بوده است كه حتی مالكيت هم وجود نداشته است ، يعنی افراد ، همه مثل يك خانواده برادر وار زندگی میكردهاند . علت اينكه بشرهای آن دوره دور هم جمع میشدند ترس از دشمنها بود ، چيزی هم در اختيار نداشتند كه روی آن بخواهند با يكديگر جنگ و دعوا و اختلاف داشته باشند ، هنوز پای مالكيت خصوصی در كار نبود . « كان الناس امة واحدش »مردم همه يك ملت و يك واحد و يك امت بودند ، هيچ نوع اختلاف سليقه و اختلاف عقيدهای و اختلاف روش و حتی اختلاف زندگی در ميان مردم نبود . « فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب بالحق ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه »( 1 ) . خدا پيغمبران را آنوقت مبعوث كرد ، در حالی كه مبشر و منذر بودند و به مردم نويد میدادند كه اگر اينطور عمل بكنيد چنين و اگر آنطور عمل بكنيد چنان ، و با آنها كتاب ( مقصود از كتاب در اينجا شريعت و قانون است ) نازل كرد ، برای چه ؟ برای اينكه اين قانون در ميان مردم حكم كند در آنچه كه در آن اختلاف دارند .
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213
يعنی اختلافاتی در ميانشان پيدا شده ، قانون بيايد و حل كننده اختلاف باشد . از اينجا شما خودتان میفهميد اينجا تقديری است و به اين شكل میشود كه : همه مردم در يك زمانی امت واحد بودند ، هيچ اختلافی نبود ، بعد در آنها اختلاف پيدا شد ، و چون در آنها اختلاف پيدا شده خدا قانون و كتاب برای آنها نازل كرد تا كتاب حل كننده اختلافات مردم در زندگی باشدبرههای از زمان بر بشر گذشته است كه كتاب و قانون نداشته است و احتياجی هم به قانون نداشته است . بعد اختلاف پيدا میشود . اختلاف چرا ؟ عرض كرديم كه در ابتدا موضوع اختلاف در ميان نبود ، بعد كه بشر كم كم زندگيش توسعه پيدا كرد و بنا گذاشت از مزايای زندگی برای خودش استفاده بكند و بگيرد ، طبيعتا بعضی قویتر بودند و برخی ضعيفتر ، قوی ترها بيشتر گرفتند و ضعيف ترها محروم ماندند ، و قويها ضعيفها را استخدام میكردند
اختلافات از اينجا پيدا شد . چون در روابط مردم كه قبلا مثل يك خانواده زندگی میكردند اين اختلافات و بيگانگيها پيدا شد ، قانون عادلانه آمد ميان مردم ، و گفت خير ، قوی حق ندارد حق ضعيف را بخورد ، قوی حقی دارد ، ضعيف حقی دارد ، بزرگ چنين ، كوچك چنين عدالت چنين
يك آيه ديگر در قرآن هست : « شرع لكم من الدين ما وصی به نوحا »(1)
از اين آيه معلوم میشود كه اولين شريعت و قانون و كتابی كه در دنيا نازل شده مال نوح بوده . اگر دو آيه را جمع كنيد ، بعثت حضرت نوح مقارن است با آن دورهای كه از نظر تاريخ تمدن .
پاورقی : . 1 سوره شوری ، آيه . 13
اختلاف سطح در زندگی افراد بشر پيدا شد ، و به عقيده امروزيها دورهای كه زمان اشتراكی مطلق به پايان رسيده است و دوره بردگی شروع شده است كه بعضی از افراد بعضی ديگر را مثل برده استخدام میكردند . از نظر قرآن اولين وقتی كه اختلاف در سطح زندگی ميان افراد بشر پيدا شد كه شروع كردند در بين خود يكديگر را خوردن ، شريعت نوح نازل شد . اگر گفته شود قبل از نوح چطور ؟ آيا قبل از او ديگر پيغمبری نبود ؟ قبل از نوح پيغمبر بود ولی كتاب و قانون نبود . پيغمبران كه وظيفهشان منحصر به اين نيست كه قانون اجتماعی برای مردم بياورند . اولين وظيفه پيغمبران اينست كه مردم را به خدا دعوت كنند . پيغمبرانی بودند كه مردم را به خدا دعوت میكردند ، در همان زندگانی بسيط به عبادت و پرستش خدا دعوت میكردند و تكاليف از نوع عبادات بود ، پيغمبرانی كه مردم را به مبدأ و معاد دعوت میكردند و يك سلسله دستورهای فردی و اخلاقی و عبادی به مردم میدادند . حضرت ادريس از پيغمبران قبل از نوح است ، صاحب كتاب نيست ، يعنی تشريع [ نكرده ] و قانون اجتماعی برای مردم نياورده است ولی مردم را به خدا دعوت كرده است ، مردم را به معاد دعوت كرده است ، معاد را به مردم معرفی كرده است ، مردم را به تقوا و عبادت و اخلاق دعوت كرده ، تقوا و عبادت و اخلاق را به مردم معرفی كرده است« كان الناس امة واحدش ». مردم در يك دورهای واحد و يكنواخت بودند ، بدون اختلاف و بدون اينكه احتياج به قانونی داشته باشند كه در روابط اجتماعی آنها رفع اختلافات بكنند . بعد اختلاف و تفاوت در ميان آنها پيدا شد ، و خداوند پيغمبران صاحب كتاب را كه از نوح شروع میشوند فرستاد : « فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين و انزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه » ، پيغمبران را فرستاد و با آنها كتاب و قانون فرستاد تا آن كتاب و قانون در ميان مردم حاكم باشد
از اينجا به بعد ، قرآن يك اختلاف ثانوی را بيان میكند ، و میگويد بعد از آنكه قانون اجتماعی در ميان مردم آمد تا حل كننده اختلافات اجتماعی آنها باشد و عدالت را در ميان مردم برپا كند ، جلوی ظلم ظالم را بگيرد ، به مظلوم كمك كند و حسن روابط اجتماعی ايجاد بكند ، آری بعد كه قوانين آسمانی آمد خود اينها موضوع يك اختلاف ديگر در ميان افراد بشر شد ، چه اختلافی ؟ اختلافات مذهبی . يك پيغمبری میآيد با يك كتاب ، بعد يكی از پيروان اين دين ، يك كسی كه از ديگران داناتر است ، میآيد و يك بدعتی در دين ايجاد میكند . آن ديگری بدعتی ديگر ايجاد میكند و رفته رفته مذاهب از آن منشعب میشود ، همين طور كه در هر شريعت مذاهب مختلف پيدا شد . آنوقت پيغمبرانی كه پس از پيغمبر صاحب شريعت اول يعنی حضرت نوح آمدند ، و قانونی كه آنها آوردند برای حل دو اختلاف بود ، يكی رفع اختلافات مردم در امور زندگی ، يعنی قانون برای زندگی مردم آوردند ، و ديگر اينكه آمدند و اين آراء و اهواء و عقايد باطل را نسخ كردند
گفتند اين حرفها چيست و اين مذاهب مختلف يعنی چه ؟ « ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا و لكن كان حنيفا مسلما »( 1 ) . ابراهيم نه يهودی بود و نه نصرانی بلكه حقجو و حق طلب و تسليم حقيقت بود . يهوديت و نصرانيت به صورت دو مذهب مختلف ، انحرافهائی است كه بشر به دست خود از شاهراهی كه خداوند به وسيله ابراهيم نشان داد پديد آورده است .
پاورقی : . 1 سوره آلعمران ، آيه . 67
اين اختلاف دوم را قرآن كريم چنين بيان میكند : « و ما اختلف فيه الا الذين اوتوه الا من بعد ما جائتهم البينات بغيا بينهم »( 1 ) . اختلاف دوم كه اختلاف در خود دين است از ناحيه صاحبان اغراض و هوا و هوس پيدا شد ، از روی جهل و نادانی و قصور نبود ، اينجور نبود كه چون نمیدانند ا ختلاف میكنند ، بلكه میدانند و اختلاف میكنند ، میدانند و حقيقت را كتمان میكنند ، میدانند و يك چيزی اضافه میكنند²و ما اختلف الذين اوتوا الكتابغ و اختلاف نكردند [ آنان كه كتاب داده شدند ] « الا من بعد ما جائهم العلم بغيا بينهم »( 2 ) . مگر پس از آنكه علم به آن كتاب را واجد بودند ، روی بغی ، روی ظلم ، روی سركشی و هوای نفس
پس پيغمبران صاحبان شرايع غير از صاحب شريعت اول دو كار میكردند
يكی اينكه قانونی برای مردم میآوردند كه اين قانون حل كننده اختلافات مردم باشد و حقوق و حدود آنها را معين كند . يك كار ديگرشان اين بود كه مبارزه میكردند با بدعتهائی كه قبلا پيدا شده بود يعنی مرجع حل اختلافات مذهبی بودند
امام كارش فقط در اين قسمت دوم است . امام جانشين پيغمبر است در اين قسمت آخر فقط ، يعنی امام حجت خدا است در ميان مردم و وظيفه دارد كه اختلافاتی را كه اهل اهواء و بدع ، اهل اغراض به وجود میآورند رفع كند . او صلاحيت كافی و كامل دارد برای حل اين اختلافات
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213 . 2 آلعمران ، آيه . 19
رابطه نسخ شرايع با ادوار تمدن
حال ما برويم سراغ قسمت دوم كه قسمت مهم است ، و آن اين است كه چرا شرايع و قوانين الهی يكمرتبه پايان پذيرفت و ديگر پس از اين قانون ، قانونی در جهان نيست ، « حلال محمد حلال الی يوم القيمه و حرام محمد حرام الی يوم القيمة » ( 1 ) ، اين ديگر چرا ؟ و چنانچه از اينها بپرسيم كه مگر شما انتظار غير از اين داريد میگويند : بلی ، اين شرايع گذشته كه عوض و منسوخ شد ، آيا علتی غير از اين در كار بود كه علم و تمدن بشر عوض شد ؟ چون علم و تمدن بشر عوض شد قانون بشر هم عوض شد . علم و تمدن همانگونه كه قبل از خاتم الانبياء عوض شد و بشر را عوض كرد بعد از خاتم الانبياء هم متوقف نشده است ، بلكه دائما عوض میشود و بشر نيز به دنبال آن عوض میشود ، پس احتياج به قانون و شريعت ديگری دارد . اين مسأله احتياج به شكافتن دارد . اولا يك مطلب را به طور خيلی اجمال عرض كنم و آن اينست كه : خيال نكنيد كه شرايع پيشين با شريعت ختميه اختلافاتشان به اصطلاح اختلاف تباينی است و از نوع تضاد است مانند دو رژيم متضاد از قبيل سرمايه داری و اشتراكی ، خير چنين نيست . اختلافات فرعی استيعنی چه ؟ . يعنی روح هر دو قانون يك چيز است و آن همان است كه در شريعت ختميه بيان شده است . فروع و جزئيات همان چيزی كه در شريعت ختميه است در زمانهای مختلف فرق میكند ، در زمانهای قبل از شريعت ختميه هم فرق میكرده است ، در زمان بعد هم فرق میكند .
پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 2 ص . 17
در زمان قبل ، اين كار انبياء انجام میدادند و در زمان بعد بايد علماء از راه اجتهاد انجام بدهند . همه شريعتها يكی بيشتر نيست . اين را بعد بيشتر توضيح خواهم دادولی اجمالا بدانيد كه اختلافات شرايع اختلافات تباينی نيست ، يعنی مثل دو رژيم مختلف نيست ، مثلا رژيم سرمايه داری و سوسياليستی كه يكی ضد ديگری است ، و حداكثر اختلاف از قبيل كلاس پائينتر با كلاس بالاتر است
مطلب را از پايه شروع میكنيم و میگوئيم كه اين حرف از اصل اشتباه است كه بگوئيم علت اينكه شرايع عوض شده اين است كه علم و تمدن بشر عوض شده است يعنی خدا برای بشر جاهل يك قانون داشته و برای بشر عالم قانونی ديگر ، برای غير متمدن يك قانون دارد و برای متمدن قانون ديگر . اينجور نيست . حساب اين نيست بلكه حساب ديگری است
اولا بسياری از چيزها است كه تغيير پذير نيست . چطور ؟ شما ببينيد پيغمبران آمدهاند برای چه ؟ چه جای خالی را آمدهاند پر بكنند ؟ آنوقت میبينيد كه آن چيزها تغيير پذير نيست . يكی از كارهائی كه پيغمبران برای آن آمدهاند دعوت به خدا است ، يعنی رابطه ميان بنده و خدا بر قرار نمودن ، بدين معنی كه از يك طرف بنده را عارف به حق كردن و از سوی ديگر عابد حق نمودن . من از شما میپرسم : آيا عرفان خدا و همچنين پرستش خدا و تقرب به او چيزهائی است كه فرمول آن در زمانهای مختلف فرق میكند ؟ مثلا علوم فيزيك و شيمی كه پيشرفت رژيم عرفان به خدا عوض میشود ؟ پيغمبران آمدهاند يكی برای اينكه خود بشر را به خودش بشناسانند كه غير از انبياء قادر به اين كار نبودند . چگونه او را به خودش بشناسانند ؟ به اين طريق كه به او بگويند ای بشر تو يك موجود زائل وفانی معدوم شدنی نيستی ، زندگی تو در اين دنيا مرحلهای از حيات تو است و حيات ابدی تو در جهان ديگر است . من از شما میپرسم كه آيا اين موضوعی است كه در ادوار مختلف تمدن بشر فرق ميكند ؟ خير
بر اساس معرفة النفس دستور تهذيب اخلاق به بشر میدهند . آيا دستورهای مربوط به تهذيب اخلاق در زمانهای مختلف فرق میكند ؟ همه انبياء آمدهاند برای اينكه خودپرستی و خودخواهی را ام الامراض نفسانی معرفی بكنند و بر اساس اين با خودپرستی و خودخواهی مبارزه كنند و بر اساس وحدانيت خدا و خداپرستی افراد بشر را با يكديگر مهربان بكنند . البته ممكن است گفته شود كه اخلاق نسبی است ولی اين سخن درست نيست ، اخلاق نسبی نيست و ما بحث آن را در آينده خواهيم كرد . در زمان ابراهيم نفس انسان همين خصوصيت را داشت و همين تهذيب را احتياج داشت ، در زمان خاتم الانبياء هم همين جور ، در زمان ما هم همينطور
يكی ديگر از كارهايی كه انبياء میكردند اين بود كه روابط بشر با بشر را تعديل میكردند : « ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) . همين جا است كه اغلب میگويند تغيير میكند
اصل حليت طيبات و حرمت خبائث
يكی ديگر از كارهای انبياء اين بود كه روابط بشر با عالم را تعيين میكردند ، میگفتند : « هو الذی خلق لكم ما فی الارض جميعا »( 2 ) . همه چيز برای تو آفريده شده اما در ميان اشياء اين عالم چيزهائی هست كه مصلحت تو نيست يعنی با خلقت تو متناسب نيست كه از آنها استفاده كنی ، مثلا گفتند گوشت خوك نخور ، مشروبات الكلی نياشام ، گوشت سباع و درندگان را نخور .پاورقی :
« يحل لهم الطيبات و يحرم عليهم الخبائث »( 1 ) . [ خدا ] هر چيزی را كه برای آنها ( پيروان پيامبر ) خوب و مناسب است حلال میكند و آنچه را كه برای آنها خوب و مناسب نيست حرام مینمايدمن از شما میپرسم : اينهائی كه از نظر روابط انسان با عالم ، از هزار و چهارصد سال پيش قرآن گفته است كه چه چيزی حلال و چه چيزی حرام است ، با اينهمه تغييراتی كه در علم و صنعت بشر پيدا شده ، كداميك از اينها تغيير يافته است ؟ آيا مشروبات ماهيت خود را از دست داده است و آيا « انما يريد الشيطان ان يوقع بينكم العداوش و البغضاء فی الخمر و الميسر »( 2 )
نسخ شد ؟ و آيا قابل نسخ است ؟ آيا گوشت خوك خاصيتش عوض شده است ؟ ممكن است بگوئيد بلی راز حرمت گوشت خوك را به دست آوردهاند . راجع به اين بعد بحث میكنيم . راجع به ملبوسات گفتند مرد حرير و ابريشم نپوشد و به طلا زينت نكند . آيا اين جزء مسائلی است كه مثلا در يك زمان درست بوده و در زمان ديگر درست نيست ؟ يا حكمت و فلسفهاش هميشه وجود دارد . در ميان مسموعات گفتند آوازهائی كه شهوات را ديوانه وار تحريك میكند و موجب خفت عقل میشود و نوعی جنون و مستی ايجاد میكند شنيدنش ممنوع است .
پاورقی : . 1 سوره اعراف ، آيه . 157 . 2 سوره مائده ، آيه . 91
در ميان مبصرات گفتند : « قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم . . . و قل للمؤمنات يغضضن من ابصارهن (1) . " مناظر مهيج و محرك را تماشا نكنيد " . مثلا اگر دنيا با حلب كار بكند يا با آهن يا با اتم فرق میكند در اين جهت ؟ در ملموسات همين طور ، لمس بدن اجنبی بدون حائل حرام است . در روابط ميان انسانها آيا واقعا شما میتوانيد در آنچه كه اسلام وضع كرده است مواردی پيدا كنيد كه بتوان گفت تغييرات و تحولات زمان آن را نسخ كرده است ؟مسئله بردگی
ممكن است كسی به عنوان نقض ، قانون بردگی را مثال بياورد و بگويد اسلام قانون بردگی را امضاء كرد و در دنيای امروز اين قانون منسوخ است ، پس در دنيای امروز اصلا نبايد بردگی باشد پس قسمتی از قانون اسلام ، منسوخ استجواب میدهيم كه زهی تصور باطل . اسلام در باب بردگی اولا قانونی نياورده است كه بردگی را برای اجتماع لازم بداند ، آنچنانچه عقيده بعضی از حكماء قديم اين بوده كه بردگی را برای اجتماع لازم میشمردهاند
برنامهای كه اسلام در مورد بردگان آورده است برنامه بردگی نيست بلكه برنامه آزادی است . اين قسمت را برخی از آقايان توجه كردهاند و خوب توجهی هم هست ، میگويند ما در فقه اسلامی [ ( كتاب الرق ) ] نداريم بلكه [ ( كتاب العتق ) ] داريم ، اسلام نگفته است كه حتما بايد برده وجود داشته باشد تا چنين و چنان باشد ، تمام برنامههای خود را تنظيم كرده است كه برده را چگونه آزاد بكند
پاورقی : . 1 سوره نور ، آيه 30 و . 31
پاورقی : . 1 سوره محمد ( ص ) ، آيه . 4
داريد مبادله اسير بكنيد و يا اينكه پول بگيريد و آزادشان كنيددر قرآن بيش از اين نيست ، ولی در سنت دو چيز ديگر هست ، يكی اينكه اگر فرد ، فردی است كه زنده نگهداشتن او برای اسلام و مسلمين خطرناك است او را بكشيد ، و ديگر اينكه او را برده بگيريد . پس چهار چيز : يا منت گذاشتن و آزاد كردن ، يا فدا گرفتن به صورت پول گرفتن يا مبادله اسير ، يا كشتن و يا برده گرفتن . اختيار با ولی امر مسلمين است كه از ميان اين چهار كار هر يك را مصلحت بداند اجرا كند . يعنی غير از اينكه در قرآن استرقاق وجود ندارد و فقط در سنت هست و معلوم میشود كه امری است كه در درجه دوم است نه دردرجه اول ، تازه ولی امر مسلمين اختيار دارد كه مصلحت را رعايت كند ، آيا مصلحت است كه همين طوری او را آزاد كند ، يا مصلحت اين است كه فدا بگيرد يا بكشد يا برده بگيرد ، و اگر ولی امر مسلمين هيچوقت مصلحت نداند ، مثلا مقتضيات زمان اجازه ندهد ، برده نمیگيرد ، و با برده نگرفتن حكم اسلام را الغاء نكرده بلكه اجرا كرده است
تازه يك سؤال ديگری در اينجا هست و آن اينست كه آيا اينكه اسلام به حكم سنت اجازه داده كه اسير را برده بگيريد ، از راه مقابله به مثل است ، چون در آن زمان معمول بوده است كه اسيران را برده میكردهاند ؟ يعنی چون آنها از شما برده میگيرند شما هم از آنها برده بگيريد ؟ يا نه ، اگر آنها هم برده نگرفتند شما برده بگيريد ؟ عقيده بسياری بر اين است كه چون آنها برده میگيرند شما هم برده بگيريد . پس اگر دشمن اسيران ما را برده نگرفت آيا ما حق داريم كه اسيران آنها را برده بگيريم ؟ اگر امروز ميان مسلمين و كفار مثلا اسرائيل جنگ برقرار است آيا مسلمين میتوانند اسيران اسرائيلی را شرعا برده خودشان قرار دهند ؟ در صورتی كه اسرائيل اسرای مسلمين را برده نمیگيرد ؟ بنابراين فرضيه ، خير ( حالا كاری نداريم كه دنيا اجازه میدهد يا خير ) ، يعنی ولی مسلمين حق ندارد اين راه را انتخاب كند ، چون در وقتی میتوانستند از آنها برده بگيرند كه آنها هم برده میگرفتند ، آنها كه برده نمیگيرند اسلام میگويد شما هم برده نگيريد
پس اسلام برای بردگی بساطی پهن نكرده و نگفته است من حتما وجود برده را لازم دارم ، و متأسف نيست و يقه پاره نمیكند كه چرا بردگی در دنيا نيست ؟ ! آنچه كه اسلام روی آن عنايت دارد آزادی است ، آزادی بايد وجود داشته باشد
اگر شما بگوئيد كه در دنيای امروز چون بردگی وجود ندارد آزادی برده هم وجود ندارد پس باز هم قسمتی از دستورهای اسلام عملا منسوخ است ، جواب میدهيم كه منسوخ نيست بلكه موضوعش منتفی است ، مثل اينست كه اسلام دستور آب قليل و آب كثير هر دو را داده است و مثلا گفته است دست خود را با آب قليل دو بار آب بكشيد و با آب كثير يك مرتبه ، بعد لوله كشی بشود و آب جاری آنقدر زياد شود كه ديگر استعمال آب قليل موضوع پيدا نكند ، آنوقت يكی بگويد احكام اسلام منسوخ شده است . خير ، اين حكم اسلام منسوخ نشده است . اسلام عنايتی ندارد كه حتما آب قليل وجود داشته باشد تا شما به وسيله آن تطهير كنيد ، اسلام میگويد اگر آب قليلی وجود داشته باشد ، حكمش اين است . از نظر اسلام هم چه بهتر كه آب قليلی وجود نداشته باشد . اينها كه معنايش منسوخيت نيست
درهيچ جا ما نداريم يك چيزی كه اسلام دست روی آن گذاشته باشد و تغييرات زمان و روزگار بتواند آن را عوض كند ، يعنی با تغييرات واقعی روزگار سازگار نباشد . هی میگويند كه آقا زمان تغيير میكند . برخی خيال میكنند كه اسلام قوانين خود را آورده است روی مسائل جزئی ، مثلا خيال میكنند اسلام قانونش مثل قانون شهرداری است . مثلا شهرداری نرخ معين میكند كه سيب كيلوئی دو تومان ، و دو هفته بعد عوض میكند و میگويد سيب كيلوئی 15 ريال و يا كيلوئی يك تومان . اسلام كه اينجور قوانين وضع نكرده است كه مثلا نرخ روی اشياء معين كرده باشد و يا قيمتها را تثبيت كرده باشد ، مد لباس برای مردم آورده باشد ، مد مركوب برای مردم آورده باشد . اسلام روی مظاهر متغير زندگی هيچوقت دستور ندارد ، بلكه دستورهای اساسی كلی كه با همه مظاهر متغتير زندگی سازگار است آورده كه قابل نسخ نيست
تعليمات اسلام و هدفهای پايان ناپذير
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسولالله و خاتم النبيين »تعريفی كردهاند برخی از علماء اسلامی از خاتم و خاتميت و آن اينست كه میگويند : الخاتم من ختم المراتب باسرها يعنی خاتم ، پيغمبر خاتم آن پيغمبری است كه جميع مراتب را طی كرده است و ديگر مرحله طی نشدنی يا طی نشده از نظر او و از نظر كار او وجود ندارد . در اين تعريف كه از خاتميت شده است صرفا به اين جهت توجه نيست كه ديگر پيغمبری بعد از او نخواهد آمد ، بلكه علت اين مطلب كه چرا ديگر پيغمبر صاحب شريعتی نخواهد آمد نيز ذكر شده كه ديگر گفتنی از نظر نبوت يعنی از نظر آنچه كه بشر از طريق وحی و الهام بايد درك بكند نه آنچه كه وظيفه دارد از راه علم و عقل ( آن ، راه ديگری است و در امكان خود بشر هست ) [ دريابد ، وجود ندارد . از نظر ] آن چيزهايی كه از طريق وحی و الهام بايد به بشر القاء بشود ، گفتنی ديگر باقی نمانده است ، راه نرفته ديگر باقی نمانده است ، سخن نگفته ديگر باقی نمانده است . وقتی كه تمام مراحلی كه در اين قسمت هست به پايان رسيد ، خواه ناخواه نبوت ختم میشود
حال مثالی برای شما عرض میكنم : فرض كنيم بشر تمام معلوماتی كه در جهان هست و تمام رازهای علمی كه در جهان وجود دارد ، چه مربوط به طبيعت بی جان و چه مربوط به طبيعت جاندار را كشف كرد و در هيچ مرحلهای مجهولی باقی نماند . آن دانشمندی كه آخرين مجهول را كشف میكند و در اختيار بشر میگذارد ، او ديگر خاتم العلماء خواهد بود ، خاتم دانشمندان خواهد بود
بعد از او ديگر عالم مبتكری پيدا نخواهد شد و هر عالمی كه بيايد فقط مكتشفات علمای پيشين را درك میكند ، خودش چيز نوی كشف نمیكند . البته اينكه عرض شد در باب علم ، يك فرض بود و هنوز بسيار زود است كه بشر بتواند چنين ادعائی راجع به طبيعت بی جان بكند تا چه رسد به طبيعت جاندار ، و تا چه رسد به سراسر هستی . هنوز برای بشر خيلی زود است كه چنين ادعائی بكند و بگويد در طبيعت راز مجهولی نيست مگر آنكه آن را با قدرت علمی كشف كرده است . عدهای معتقدند كه در طبيعت بی جان بشر كم و بيش میتواند يك همچو ادعائی بكند كه قوانين طبيعت بی جان يعنی قوانين جمادات را كشف كرده است . ولی درباره طبيعت جاندار ، نباتات و حيوانات هيچكس همچو ادعائی نمیكند ، بلكه هنوز بشر در قدمهای اول و مراحل اول است . ولی اين مثالی كه عرض شد برای مثال كافی است . در بعضی از علوم بشری میتوان اين حرف را زد . مثل آنچه كه درباره حساب گفته میشود ( فقط حساب نه رياضيات ) . میتوان گفت آنچه كه بشر بايد [ در اين باب ] بفهمد فهميده است و ديگر ما ورائی ندارد
مسائل مربوط به وحی متناهی است
مسائلی كه بشر از طريق وحی و الهام بايد آنها را كشف كند و از اين طريق بايد به بشر الهام بشود نا متناهی نيست ، محدود است و متناهیوقتی آنچه كه در ظرفيت و استعداد بشر هست بيان شد ، مطلب ختم میشود
آنوقت افرادی بعد از اين پيغمبر خاتم میآيند كه در حد و درجه بسياری از پيغمبران گذشته هستند يا بالاتر از آنها ، اما اينها ديگر نمیتوانند پيغمبر باشند ، يعنی نمیتوانند خبر تازهای بياورند ، يعنی هر خبری كه بياورند خبری است كه قبل از اينها آورده شده است ، گفته شده و كشف شده است . علی بن ابیطالب عليهالسلام قطعا و يقينا از بسياری از انبيای سلف افضل است . بسياری از مكنونات و معارف غيبی را او میداند كه حتی بسياری از انبيای سلف هم نمیدانستند . اما علی بن ابیطالب چيز تازهای از ناحيه خدا بداند كه قبل از آن پيغمبری حتی خاتم الانبياء آن را كشف نكرده باشد و انباء ننموده و خبر نداده باشد ندارد
اين يك تعريفی است كه در باب خاتميت كردهاند و تعريف درستی هم هست . اين تعريف ، هم شامل معارف الهی میشود ، و هم شامل مقررات اخلاقی و اجتماعی و عبادی . توحيد و الهيات و معارف ربوبی هم مراتبی دارد . آنكس كه میگويد خدا يكی است و تصورش درباره يگانگی خدا مانند تصوری است كه میگويد مثلا خورشيد يكی است و دوتا نيست ، يك درجه از توحيد را باور دارد ، و آنكس كه مانند علی بن ابیطالب عليهالسلام میگويد : « كل مسمی بالوحدش غيره قليل » ( 1 ) درجه ديگری از توحيد را بيان میكند ، و به هر حال همه اين مراتب كشف شده و بيان گرديده است
شاخصهای اخلاقی بشر ، يعنی روابط انسان با خودش و كيفيت نظام دادن انسان غرائز خودش را ، كه اسمش اخلاق است ، عاليترين نظامی كه انسان به غرائزش بايد بدهد بيان شده است .
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 63
اصول روابطی كه انسان بايد با اجتماع خودش داشته باشد بيان شده است . راجع به روابط انسان با موجودات عالم ، آن چيزهايی كه به طور كلی بايد مردود شناخته شده شود ، مردود شناخته شده است . ديگر چيزی كه وظيفه وحی باشد و وحی بخواهد برای مردم توضيح بدهد وجود ندارد . از آن به بعد وظيفه عقل و علم است . در اينجا مطلبی هست كه بايد توضيح دادسر زنده بودن تعليمات اسلام
سر زنده بودن دين چيست ؟ سر اينكه اسلام يك دين زنده است و میتواند تا قيامت زنده بماند چيست ؟ سرش اينست كه تعليمات اسلام در هر قسمتی از قسمتها تعليماتی است كه جانشين نمیتواند داشته باشد ، برای اينكه اسلام در تعليمات خود هرگز دنبال هدفهای جزئی و موقت برای بشر نرفته است . هدفهای جزئی و موقت بشر بستگی دارد به زمان و مكان . هر حركتی و هر نهضتی كه بستگی داشته باشد با يك هدف جزئی و روی آن هدف جزئی تأسيس شده باشد ، با از بين رفتن آن هدف ، آن حركت و نهضت هم از ميان میرود . ولی اگر حركت و نهضتی در دنيا به وجود بيايد روی يك هدفهای نا محدود كه هر چه بشر جلو برود هدف را در جلوی خودش میبيند و پشت سر خودش نمیبيند ، برای هميشه اين تعليم میتواند زنده باشد . مثال عرض میكنم : اگر شما نهضتهای بشری دنيا را نگاه كنيد میبينيد كه اين نهضتها در يك زمان و مكانهای محدودی با يك شور و غليانی پيدا میشود ، ولی پس از مدتی خاموش میگردد . اگر خاموشش هم نكنند خود به خود خاموش میشود . مثال میزنم به بعضی از نهضتهائی كه در زمان خودمان بوده است يا هست . در همين ده پانزده سال پيش يك نهضتی در ايران پيدا شد به نام ملی شدن نفت . اين يك نهضتی بود كه سراسر يك كشور را گرفته بود و در زمان خودش هم نهضت زندهای بود ، ملتی را به حركت در آورده بود برای يك هدفی . هدف چه بود ؟ میگفت صنعت نفت بايد ملی شود . به اكثريت اين مردم و شايد به همه افراد اين مردم وقتی كه میرسيدی میديدی از همين موضوع صحبت میكنند كه بلی نفت بايد ملی شود . زن و مرد ، پير و جوان ، جاهل و عالم همين را میگفتند . ولی نهضتی كه بر اين اساس باشد ، با اينكه مقدس است نمیتواند در ميان مردم دوام پيدا بكند ، چون هدفش يك هدف جزئی استاگر ملتی ده سال ، پانزده سال برای يك همچو هدفی مبارزه كرد ، اگر رسيد به هدفش ، نهضت خود به خود به پايان میرسد . بعد از آن چيزی نيست
بايد هدف ديگری عرضه شود كه جای آن هدف را بگيرد تا ملت به حركت و جنبش درآيد . و اگر ده سال ، بيست سال ، سی سال هم برای اين هدف زحمت كشيد و ديد كه خير به آن نمیرسد ، يأس حاصل میشود و خود به خود نهضت خاموش میگردد ، از هم میپاشد ، متلاشی میشود ، نظير آنكه در ايران ما بود
نهضتی هست در يك گوشهای از ممالك اسلامی به نام [ ( نهضت آزادی و استقلال كشمير ) ] . ميليونها نفر بار اين نهضت را به دوش كشيدهاند ، فعاليت میكنند ، زحمت میكشند ، زندان میروند . مردی هست به نام شيخ عبدالله كه به او شير كشمير میگويند . اين مرد عمرش را روی اين نهضت گذاشته است ، اغلب در زندانهای هند است و همين تازگی گفتند كه آزاد شده است . اين نهضت ، نهضتی است مقدس ، اما نهضتی است كه مربوط به زمان و مكان محدود است ، يا بالأخره به نتيجه میرسد و اين مردم مسلمان استقلال خود را باز خواهند يافت و يا بالأخره بعد از سی چهل سال میفهمند كه فايدهای ندارد و مستهلك میشوند در ملت هند ، و موضوع منتفی میشود
نهضت ديگری در گوشه ديگری از كشورهای اسلامی هست به نام نهضت آزادی فلسطين . اين هم همين طور . اينها يك سلسله هدفهای موقت است كه بسته به زمان و مكان است . حالا اگر اسلام آمده بود و نهضت اسلامی اين شكل را میداشت ، تنها شكل مبارزه بابت هبل يالات يا عزی را میداشت و پيغمبر آمده بود برای اينكه اين بتها را از ميان ببرد ، و هدف محدود به همين میبود ، قهرا پس از فتح مكه موضوع منتفی میشد ، چون به هدف خود رسيده بود ، و نهضت وقتی كه به هدف و نتيجه خود رسيد خود به خود آرام میگيرد . اما نهضت اسلامی نهضت توحيدی بود . اين نهضت توحيدی در آن عصر و آن زمان و مكان كه بت لات و عزی و هبل و منات و امثال آنها را پرستش میكردند نتيجهاش مبارزه با اين بتها بود ، ولی چون ريشه نهضت ، « لا اله الا الله و لا معبود الا الله » بود ، محدود به هبل و لات و عزی نبود : غير از خدا هيچ چيزی ، هيچ شخصی ، هيچ ستارهای ، خورشيدی ، ماهی ، انسانی ، حتی مرامی ، مسلكی ، هيچ چيزی كه شیء به آن اطلاق بشود ، صلاحيت ندارد كه هدف و معبود بشر قرار بگيرد . حقيقت قابل پرستش منحصر است به خدا ، همان خدائی كه ذاتش پايان ندارد و حركت بشر به سوی او پايان ناپذير و خستگی ناپذير است
قرآن هدف خود را اينطور عرضه میدارد : « قل يا اهل الكتاب تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم ». در محيط عربستان هبل و لات و عزی بود ، اما در خارج عربستان كه اين بتها نبودند ، يهوديها و نصرانيها بودند ، مجوسیها بودند ، آنها كه بت هبل نمیپرستيدند . قرآن خطاب به آنها میگويد : ²يا اهل الكتاب تعالوا الی كلمة سواء بيننا و بينكم غ. بيائيد همه ما به سوی يك سخن و حقيقت برويم ، حقيقتی كه مساوی است ميان ما و شما ، يعنی نه از مای بخصوص است و نه از شمای بخصوص ، نه اختصاص دارد به ما و نه تعلق دارد به شما . همه بيائيد جمع شويم و برويم به سوی حقيقتی كه نه به ما اختصاص دارد و نه به شما ، نسبت مساوی دارد با ما و با شما . آن چيست ؟ « الا نعبد الا الله ». غير از خدا هيچ چيزی را پرستش نكنيم ، فقط خدا را پرستش بكنيم . در مقابل غير خدا هر چه هست ، كرنش و تواضع نكنيم ، گردن كج نكنيم . ما همه بشريم ، همه انسانيم ، همه چيز برای انسان آفريده شده است ، و انسان برای خدا در مقابل غير خدا نبايد فروتنی بكند ، مگر به امر خدا . « و لا نشرك به شيئا »[ و چيزی را شريك خدا قرار ندهيم ] . « و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله »( 1 ) . ديگر اينكه چون ما همه افراد بشر هستيم ، بعضی از افراد ما بعضی افراد ديگر را به عنوان رب خود و صاحب اختيار خود نگيرند ، همه افراد بشر مساوی باشيم ، خدايی را كه خدای همه است پرستش بكنيم و همه ما نسبت به يكديگر متساوی باشيم
« و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله ». اين هدف كه آن را قرآن به بشر میدهد ، آيا میتواند از هدفهايی باشد كه محدود به زمان و مكان معين است ؟ امروز هم كه هزار و چهارصد سال از نزول اين آيه میگذرد همان اندازه نو است كه در هزار و چهارصد سال پيش نو بود ، همان اندازه نجات بخش است كه در هزار و چهارصد سال پيش نجات بخش بود ، همان اندازه بشر امروز به آن احتياج دارد كه بشر هزار و چهارصد سال پيش به آن احتياج داشت .
پاورقی : . 1 سوره آل عمران ، آيه . 64
يك جوان تحصيلكرده اروپا رفته همه چيز خوانده هم میتواند اين را در رأس ايدئولوژی خود هدف قرار دهد و زندگی خود را بر پايه آن بنا نهد . و همچنين ساير تعليماتی كه در دين مقدس اسلام هست . شما دست روی هر تعليمی از تعليمات دين مقدس اسلام بگذاريد میبينيد همين جور استتعليماتی كه اسلام فرضا راجع به معاد و معادشناسی دارد همينطور است
میگويد : ای بشر ! تو موجودی هستی كه حقيقت تو ، هويت تو ، ذات تو به گونهای است كه به سوی خدای خودت بازگشت میكنی ، تمام اعمالی كه در اين دنيا مرتكب میشوی ، مثل خودت كه فانی نخواهی شد فانی نخواهد شد ، « انا نحن نحيی الموتی و نكتب ما قدموا و آثارهم و كل شیء احصيناه فی امام مبين »( 1 ) ، اين را به عنوان يك حقيقت علمی جهانی ذكر میكند ، « و ان الی ربك المنتهی »( 2 ) « انا لله و اناإليه راجعون »(3) . همه از آن خدا هستيم و همه به سوی خدا بازگشت میكنيم ، هر قدمی كه برمیداريم و هر لحظهای كه بر ما میگذرد به خدا و قيامت نزديك میشويم . اين يك حقيقتی نيست كه مخصوص به يك زمان معين باشد . بشر را به اعمال و نيات خودش متوجه میكند ، به صفات و ملكات خودش متوجه میكند
اسلام دعوت میكند به تفكر . اين تعليم ، يكی از اصول اسلام است . آيا چه روزی برای بشر خواهد آمد كه در آن فكر نكردن برای او از فكر كردن بهتر باشد ؟ اسلام دعوت میكند به علم : « و لا تقف ما ليس لك به علم » (4)
میگويد در هيچ موضوع و مسألهای اساس قضاوت شما نبايد ظن و گمان و پندار باشد .
پاورقی : . 1 سوره يس ، آيه . 12 . 2 سوره نجم ، آيه . 42 . 3 سوره بقره ، آيه . 156 . 4 سوره اسراء ، آيه . 36
ريشه خرافات را از همين جا میكند . هر مطلبی را كه به آن يقين كرديد و از نظر علمی برای شما ثابت و مسلم و قطعی بود بپذيريد ، و هر چيزی كه پای حدس و خيال و گمان و شايد در آن بود ، روی آن اساسا تكيه نكنيداز اصول اسلام اين است كه ميدان زندگی و كار را ميدان عمل و عبادت قرار داده است ، عمل برای انسان عبادت است و بيكاری برای انسان گناه است ، بيكارگی و تنبلی گناه است ، كل بر غير بودن گناه است . اينها حقايقی است برای بشر كه تا ابدالاباد هم قابل نسخ شدن و اينكه قانون ديگری بيايد و جانشين آن بشود نيست . و همچنين دستور تعاون ، اجتماع و امثال اينها را میدهد ، كه خيال میكنم ضرورت ندارد اين چيزها را توسعه و توضيح بدهيم ، ما بايد مثالهائی ذكر كنيم كه احيانا اين مثالها برای مردم ايجاد شبهه میكند
مسئله ازدياد نفوس
يكی از موضوعاتی كه در اروپا سر و صدا راه انداخته است و به همين جهت گفتهاند دين به طور مطلق ( نمیگويند كليسا ) پايبند زندگی است و با مقتضيات و شرايط زمان تطبيق نمیكند ، مسأله ازدياد نفوس است . اين مسأله يكی دو قرن است كه برای بشر مطرح است . ازدياد نفوس از يك حد معينی را برای بشريت خطر میشمارند . حساب كردهاند كه اگر جمعيت بشر روی زمين به فلان مقدار برسد قحطی اجباری در ميان افراد بشر پيدا خواهد شد و افراد بشر خودشان يكديگر را خواهند خورد . البته اين مسأله به شكل ديگری در ميان قدما هم مطرح بوده است . قدمای فلاسفه كه روی مسأله خير و شر بحث میكردهاند ، مرگ را جزء خيرات بشر حساب میكردند و میگفتند كه مرگ در عين اينكه برای فرد شر است برای نوع بشر خير است ، زيرا اگر هيچكدام از افراد روی زمين نميرد ، آيا افراد بشر تناسل بكنند يا نكنند ؟ اگر تناسل نكنند جلوی به وجود آمدن آيندگان را گرفتهاند و اگر تناسل بكنند و كسی نميرد پس از چند قرن كار به جائی میرسد كه اگر افراد بشر بخواهند در روی زمين بايستند جا برای همه نيست تا چه رسد به اينكه بخواهند از زمين استفادههای ديگر بكنند . پس بايد نسلهای پيشين بميرند تا زمينه برای بقاء و زندگی افراد ديگر باقی باشد و هستی از اين طرف كشش پيدا كند . آنها روی يك حساب میگفتند و علمای اقتصاد روی حساب ديگری گفتند . در كشورهای اروپائی عقيده بر اين است كه همين جمعيتی كه الان دارند ، حد نصاب جمعيتشان است . اگر چه میگويند از صد سال پيش تا به حال برخی از كشورهای اروپائی جمعيتشان سه برابر شده است ، ولی در اين بيست سی سال اخير جمعيت را به يك حد نگه داشتهاند . اين نگاه داشتن جمعيت به يك حد ، امكان ندارد مگر اينكه جلوی مواليد را بگيرند ، زيرا علم طب پيشرفت كرده است و مرگ و ميرهائی كه به وسيله بسياری از امراض گريبانگير بشر میشد و از نفوس بشر میكاست امروز وجود ندارد و اگر علم طب فعاليت خود را داشته باشد و افراد بشر هم به توالد و تناسل خود ادامه دهند و هر خانوادهای هفتتا و هشتتا و دهتا فرزند بياورند و به همين نسبت [ جمعيت ] بالا برود وضع عجيب خواهد شد . لهذا پيشنهاد میكنند كه جلوی مواليد گرفته بشود و اجبارا بسياری از خانوادهها مكلف باشند كه از دو يا سه فرزند بيشتر توليد نكنند . اين يك مسأله جديدی است . اين مسأله فقط در عصر ما مطرح است و در گذشته مطرح نبود ، چون اولا درسابق به آن پی نبرده بودند ، و ثانيا در سابق ازدياد مواليد خطری نداشت ، مرگ و ميرهای طبيعی خود به خود جمعيت را كم میكرد ، ولی حالا اينطور نيستاينجا كليسا پای خود را در ميان نهاده است و میگويد دخالت كردن افراد بشر در اين كار دخالت كردن در كار خدا است ، مرگ و مير و زاد و ولد كار خداست و كسی حق ندارد در كار خدا مداخله بكند ، كسی حق ندارد مثلا با قرصهای ضد آبستنی جلوی توليد نسل را بگيرد . با هر وسيلهای كه جلوی توليد نسل را بخواهند بگيرند كليسا مخالفت میكند و اين را يك گناه بزرگ میداند
اينجاست كه میگويند تضاد بين دستور دينی از يك طرف ، و ضرورت زندگی اجتماعی بشر از طرف ديگر پيدا میشود ، و اينجا است كه گاهی دليل میآورند كه هر قانونی و لو قانون آسمانی بنابر مقتضيات زمان بايد تغيير كند ، و گاهی آن را به عنوان جنگ ميان دين و علم مطرح میكنند
ولی از نظر ما مسلمانها اين مسأله اساسا مطرح نيست ، يعنی اسلام اساسا چنين دستوری ندارد و پايه اين فكر از نظر اسلام غلط است . كار خدا است يعنی چه ؟ البته همه چيز در دنيا كار خدا است و ما هم بنده خدا هستيم
مگر گياهها كه از زمين میرويند به اذن و اجازه خدا نمیرويند ؟ مگر شما كه فرضا كشاورز هستيد و امسال اين قسمت زمين را كشت و كار میكنيد و سال ديگر قسمت ديگر را ، امسال گندم و سال ديگر جو میكاريد و سال بعد چغندر ، در كار خدا مداخله كردهايد كه مثلا امسال اين زمين و سال بعد آن زمين را میكاريد و يا در نوع بذر به دلخواه خودتان رفتار میكنيد ؟ كار خدا اينست كه جهانی به اين عظمت آفريده است و آن را با قوانين محكم و لا يزال خود به گردش آورده است . محال است كه بشر بتواند در كار خدا مداخله كند ، يعنی آفريننده و گرداننده جهان بشود . بشر و فكر و اراده و نبوغ و ابتكار بشر همه جزئی از جهان و نظام الهی است . هر كاری كه بشر میكند در حقيقت قضا و قدر الهی را اجرا میكند . جهان و قوانين جهان ، همه متساويا مخلوق خدا است ، ما هم بنده خدا هستيم ، ما و اراده ما و قدرت ما و نيروی ما و همه چيز ما را خدا خلق كرده است ، دست ما هم دست خدا است . در كار خدا مداخله كردن معنی ندارد ، يعنی كاری كه بر خلاف قضا و قدر الهی و بر خلاف علم ازلی الهی باشد در دنيا واقع نمیشود . اين از نظر اصولی
اما از نظر فقهی . فقها میگويند كه اگر نطفه در رحم منعقد شد لغزانيدنش اشكال دارد ، اما مادامی كه هنوز منعقد نشده است و هنوز جنين انسانی به وجود نيامده است ، اشكالی ندارد . جنين انسانی آنوقت به وجود میآيد كه اسپرم مرد و او ول زن ( تخمك ) با يكديگر تركيب بشوند . اول باری كه واحد انسان به وجود میآيد آن وقت است . اما قبل از اينكه اين دو باهم جفت شوند ، هسته اول انسان پيدا نشده است . نطفه مرد به تنهائی يا نطفه زن به تنهائی هيچكدام بذر انسان نيست . مادام كه بذر انسان را به وجود نياوردهاند اختيار با آنها است كه جلوی آبستنی را بگيرند يا نگيرند ، زيرا انسان كشی محسوب نمیشود . مانند يك مدرسه كه تا قبل از نام نويسی میتواند بگويد جا نداريم ولی پس از نامنويسی ديگر حق اخراج ندارد
مسأله ازدياد نفوس در جهان امروز يك مسئله جديد است كه جهان با آن روبرو است . نمیخواهم بگويم كه موضوع ازدياد نفوس و لزوم جلوگيری در همه كشورها صادق است . برخی كشورها دچار كمبود نفوس هستند . تبليغاتی كه در اين زمينهها میشود غالبا ريشه استعماری دارد . اروپائيها به حد نصاب جمعيتشان رسيدهاند و چون از منابع و منافع كشورهای آسيائی و آفريقائی بهره میبرند طرفدار تقليل نفوس در آسيا و افريقا هستند تا بهتر بتوانند بهره كشی كنند . آنها از اينكه جمعيت كشورهای آسيائی و آفريقائی به حد نصاب برسد ، و از اينكه نعمتهای آنها نصيب خودشان نشود وحشت دارند . جرايد و مجلات خيلی عليه ازدياد نفوس تبليغ میكنند ولی اين را توجه داشته باشيد كه مسأله ازدياد نفوس كه اسمش را میگذارند [ ( بمب جمعيت ) ] و آنقدر هم گفتهاند كه يك حس تنفر از بچه در اين مردم ايجاد كردهاند ، در كشورهای ما صادق نيست ، يعنی كشورهای اسلامی هنوز به حد نصاب جمعيت نرسيده است . اين يك نيرنگ استعماری است كه غربيان به كار میبرند . آنها خودشان از نظر سرزمين خودشان عدد جمعيتشان كافی است ، ولی به وسيله ايادی خود در ميان ما تبليغ میكنند ، و خيلی وحشت دارند از اينكه كشورهای اسلامی عددشان بالا برود ، برای اينكه آنوقت نعمتهای خودشان را خودشان خواهند خورد . و الا كشورهائی از قبيل ايران و تركيه و افغانستان و عراق هر يك استعداد دارد كه چندين برابر و شايد تا ده برابر جمعيت خودش را نان بدهد . راجع به كشور عراق كه بيش از پنج شش ميليون جمعيت ندارد ، من در كتابی خواندم كه اين كشور استعداد دارد كه هفتاد ميليون نفر را نان بدهد . برای كشور عراق هنوز خيلی زود است كه بگويند جمعيت ما زياد است و بايد كنترل نفوس و مواليد بشود . بلی ، كنترل مواليد عراق به درد اروپائی میخورد
نعمتهای عراق وقتی نعمت خورش كم باشد و اين نعمتها استخراج بشود ، البته به شكم اروپائی میرود . ايران خود ما هم چنين است . درباره ايران اينطور میگويند كه استعداد شصت ميليون جمعيت را دارد كه نان بدهد در صورتی كه اكنون حداكثر 25 ميليون نفر است
مطلب ديگری كه راجع به ازدياد نفوس هست ، اينست كه از نظر صلاح بشريت مطلب چيست ؟ اين يك ضرورتی هست ولی هزاران عوارض هم برای بشر دارد . آلكسيس كارل در كتاب [ ( انسان موجود ناشناخته ) ] عوارض اين كار را ذكر كرده و میگويد : مسأله كنترل مواليد با وضعی كه امروز دارد ، بشريت را ساقط خواهد كرد . اين مرد دانشمند بيان عجيبی دارد . و میگويد : اين موضوع ، نسل بشر را به كلی از بين میبرد زيرا در گذشته مواليد آزاد بود ، و به همين جهت مواليد زيادی متولد میشد ، امكانات علمی و مالی اجازه نمیداد همه آنها باقی بمانند ، خواه ناخواه بيشتر اين بچهها میمردند و كمتر آنها باقی میماند ، همان چيزی كه شما میگوئيد . و اگر خوب فكر كنيد میبينيد كه روی قانون تنازع بقاء و انتخاب اصلح ، زبدهها باقی میماندند و ضعيفها و ناتوانها و آنها كه قدرت زندگی نداشتند از بين میرفتند ، و سر اينكه افراد دهاتی قوی هستند يكی همين است كه انتخاب اصلح صورت گرفته و غربال شدهاند . دهاتی بيچاره كه دوا و دكتر و بيمارستان ندارد ، خودش ، طبيعتش فقط ، به جنگ مرض میرود ، در ميان صدتا بچه هشتادتا را مرض میبرد ولی در بيستتای ديگر طبيعتهای عجيب گردن كلفتی هست . آنها كه باقی ماندهاند خيلی زبده هستند كه باقی ماندهاند
اما علم طب میآيد جلوی بيماريها را میگيرد ، احيانا يك بچه ، ضعيف و ناتوان به دنيا میآيد كه در گذشته اين نوع بچهها مردنی و رفتنی بودند ، و گاهی يك بچه 7 / 5 ماهه از مادر متولد میشود ، فورا او را میبرند در يك دستگاههای مخصوصی نگه میدارند و از مردن نجاتش میدهند و كم كم با يك داروها و غذاهای مخصوصی نگهش میدارند . او میماند و بزرگ میشود و به مدرسه هم میرود ولی يك آدمی است كه او را به زوردوا نگه داشتهاند ، و پدر و مادر چون نمیخواهند فرزند زياد داشته باشند از فرزند ديگر جلوگيری میكنند . نتيجه كلی اين میشود كه نسل بعدی يك نسل ناتوان است كه باقی مانده است . حالا آن نسلی كه از اين شخص به وجود میآيد ديگر چه خواهد بود
اسلام با هوسها مبارزه كرده نه با مقتضيات ضروری زمان
غرضم اين جهت است كه اسلام هرگز جلوی راه بشر يك چيزی نگذاشته است كه با مقتضيات ضروری كه در زمان پيش میآيد بجنگد ، يعنی با ضرورتهای اجتماعی و اقتصادی بشر بجنگد . غالبا افراد مردم به موازات ضرورتهای اجتماعی يك هوسهائی را هم ابتكار میكنند و بعد خيال میكنند كه اين هوسها هم جزء مقتضيات زمان است . اسلام با آن هوسها مبارزه كرده است و آنها خيال میكنند كه اگر با اسلام باقی بمانند با زمان جلو نرفتهاند . مثلا زمان جلو رفت ، وسيله تحرير و نوشتن را عوض كرد . سابق قلمی بود و قلمدان و هر كس میخواست سطری بنويسد بايد با همان وسائل بنويسد ، اما حالا كم كم ماشين تحرير و چاپ آمده است . يك كتاب را وقتی میخواستند در صد نسخه منتشر كنند جانشان به لب میرسيد اما حالا با وسائل جديد پنجاه هزار نسخه را در ظرف چند ساعت چاپ میكنند . اينجا زمان پيش رفته است و اگر كسی بخواهد با اين پيشرفت زمان مبارزه بكند مغلوب میشود ، مثلا بگويد من میخواهم آثارم را با همان وسائل قديم و به صورت خطی منتشر كنم ، خودم با قلمدان بنويسم و چند نسخه هم پول بدهم تا ديگران بنويسند . آنوقت بايد مطمئن باشيد كه دشمن شما و حريف شما فرسنگها از شما جلو افتاده استاين يك حرف حسابی است . اما در حينی كه چاپ كه يك ضرورت اجتماعی است در ميان بشر پيدا شد يك چيز ديگر هم پيدا شد ، گروهی هواپرست و نادان از همين وسيله صنعتی سوء استفاده میكنند و انواع عكسهای فاسد كننده اخلاق و مقالات گمراه كننده و ويران كننده منتشر میسازند . آيا اين چيزها را كه مستقيما مولود هوا و هوس است بايد به حساب علم و پيشرفت و مقتضيات ضروری زمان بگذاريم و در برابر آنها تسليم شويم ؟ ! به موازات پيشرفتهای علمی و فنی ، به ابتكار يك عده هوسران يك سلسله عادات پليد و مخرب جسم و جان ، و دشمن كار و فعاليت و تقوا و عفاف و آرامش هم به وجود میآيد از قبيل بلند كردن ناخن بسان پلنگ در ميان خانمها و يا پوشيدن مينی ژوپ و ميكروژوپ در خيابانها و محافل عمومی و محيطهای كار و فعاليت . عادت شده روی ناخنها را لاك بزنند يا كلهها را گنبدی بكنند . اينجا يك كسی میآيد و میگويد كه اگر قرار باشد من روی ناخنهای خودم را لاك بزنم تكليف وضوی من چه میشود ؟ و چون اقتضای زمان اينست كه روی ناخن من يك ميليمتر لاك باشد و اسلام میگويد روی بدن بدون حائل بايد وضو گرفت پس اسلام با مقتضيات زمان مخالف است . اسلام میگويد روی سر بايد مسح كرد و روی موهائی كه از پشت سر جمع كردهای و روی سر آوردهای و يا مثلا موهای اضافی كه خريدهای نمیتوان مسح كرد ، پس اسلام با مقتضيات زمان مخالف است . امروز مد شده است كه مثلا مردها با زنهای اجنبی برقصند و اسلام با آن مخالف است ، پس اسلام با مقتضيات زمان مخالف است
پاسخ اين است كه تو ميان پيشرفتهای زمان كه هماهنگی با آن موجب بقا و عزت و سعادت است ، با انحرافهای زمان كه هماهنگی با آن جز تباهی نتيجهای ندارد فرق نگذاشتهای . اگر مقياسی برای تشخيص میخواهی ، ببين چه چيزهائی هست كه اگر تو با آنها هماهنگی نكنی واقعا در اجتماع عقب میمانی و چه چيزها است كه اگر هماهنگی نكنی نه تنها عقب نمیمانی بلكه جلو میافتی . اگر كسی از مزايای اين برق و بلندگو و ضبط صوت و ماشين چاپ و اتومبيل و هواپيما استفاده نكند واقعا در زندگی عقب مانده است ، اما اگر يك آدمی در دنيا باشد كه در عمرش يك بار هم نرقصيده باشد ، يك بار هم لاك به ناخن خودش نزده باشد ، يك بار هم عرق نخورده باشد و بد مستی نكرده باشد ، يك بار هم پوكر نزده باشد ، همانطور كه بزرگان بشريت امروز امثال پاستور شايد يك بار هم به عمر خود نرقصيده باشند [ نه تنها در زندگی عقب نمانده است بلكه جلو نيز افتاده است ]
آيا پاستور از آن جهت پاستور است كه رقصيده است ؟ و آيا اينشتين از آن جهت اينشتين است كه رقصيده است يا مست كرده و عربده كشيده است ؟ خير . آيا اگر كسی در دنيا طبق دستور اسلام عالم باشد ، متفكر باشد ، باتقوا باشد ، عفاف داشته باشد ، راستگو باشد ، نمازش را بخواند ، روزهاش را بگيرد ، حج برود ، خمس و زكات بدهد ولی در عمرش اين چيزها را نداشته باشد ، آيا اينچنين شخصی نمیتواند جزء انسانهای درجه اول دنيا باشد ؟ بالضروره میتواند باشد . پس اينها جزء مقتضيات زمان نيست بلكه جزء مقتضيات هوسهای يك عده مردم بوالهوس است . هر جا كه میبينيد اسلام ايستاده است و به اصطلاح چراغ قرمز زده است ، قطعا جلوی مقتضيات زمان نايستاده است بلكه جلوی هوسها ايستاده است ، و اين بيچارهها نمیتوانند اين دو را از يكديگر تشخيص بدهند


