![]() |
مقدمه
كتاب حاضر مشتمل برده جلسه سخنرانی متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری تحت عنوان [ ( خاتميت ) ] است كه در حدود سال 1347 در حسينيه ارشاد ايراد شده است . نوارهای اين سخنرانيها اكنون درست نيست ولی اين سخنرانيها در زمان حيات استاد از نوار استخراج شده و در اختيار ايشان قرار داده شده و استاد شهيد اصلاحات و اضافاتی بر آن معمول داشتهاند ، و اينك به همان صورت منتشر میگردد . در حواشی متن اين گفتارها ( غير از جلسه اول ) استاد شهيد عناوين و گاهی خلاصههايی از مطالب را نگاشتهاند . مجموعه اين عناوين و خلاصهها را فهرست مشروح كتاب قرار داديم . ضمنا عناوين هر يك از سخنرانيها ( به جز عنوان جلسه پنجم كه از خود استاد است ) و نيز تيترهای فرعی كتاب از همين عناوين و خلاصهها استخراج گرديدهمان طور كه خواننده محترم مطلع است ، استاد شهيد مقالهای تحت عنوان [ ( ختم نبوت ) ] دارند كه اول بار در كتاب [ ( محمد خاتم پيامبران ) ] درج گرديد و سپس به صورت رسالهای كوچك منتشر شد و اكنون در كتاب [ ( شش مقاله ) ] به چاپ رسيده است . آن مقاله در واقع چكيده ده جلسه سخنرانی مذكور است ، و به عبارت ديگر اين ده جلسه ، مشروح آن مقاله است به اضافه مطالبی كه در آن مقاله يافت نمیشود ، و با اين تفاوت كه چون اينها سخنرانی است و در جمع عمومی ايراد شده است از بيان سادهتری برخوردار است و گاهی مطالب با مثالهای متعدد تشريح شده است كه مسائل روز نيز به تناسب مطرح گرديده است ، و به بيان ديگر ، اين كتاب و آن مقاله مكمل يكديگرند
اميد است اين كتاب نيز همچون ديگر آثار آن شهيد گرانقدر در كشف حقايق اسلامی و تقويت بنيه فرهنگی انقلاب اسلامی مفيد و مؤثر افتد
شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضی مطهری 22 بهمن 1366
خاتميت در قرآن و حديث
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسولالله و خاتم النبيين »(1)عنوان ختم نبوت بر پيغمبر خاتم صلی الله عليه و آله و سلم عنوانی است كه خود قرآن كريم داده است . قرآن كريم او را خاتم النبيين خوانده است و در اين مطلب بحثی برای يك نفر مسلمان نيست . برای يك مسلمان ممكن نيست چنين مسألهای مطرح باشد كه آيا بعد از پيامبر ما پيامبر ديگری هم هست يا نيست ؟ تصور اينكه بعد از پيغمبر ما پيغمبر ديگری در دنيا بيايد ، با ايمان به پيغمبری اين پيغمبر منافات دارد . شما اگر بخواهيد اين جور پيش خودتان تصور كنيد ، بگوئيد كه من به نبوت رسول اكرم اسلام ايمان دارم ، در عين حال حتی اگر به طور احتمال هم بگوئيد شايد پس از او هم پيغمبری آمده است يا پيغمبری خواهد آمد ، اين [ ( شايد ) ] شما با ايمان به پيغمبری پيغمبر اسلام منافات دارد ، معنايش اين است كه شما به پيغمبر اسلام و قرآن ايمان نداريد .
پاورقی : . 1 سوره احزاب ، آيه 40
همان طوری كه اگر كسی بگويد من به قرآن ايمان دارم ولی به توحيد و به خدا ايمان ندارم ، میگويند اين تناقض است زيرا قرآن كتاب توحيد است و ايمان به آن برابر است با ايمان به وحدانيت خدا ، يا اگر كسی بگويد من به قرآن ايمان دارم ولی به معاد ايمان ندارم ، تناقض است زيرا قرآن كتابی است كه مملو است از اعتقاد به معاد ، همينطور هم هست موضوع ختم نبوت به خاتم الانبياءعلاوه بر اينكه نص قرآن مجيد است ، اگر فرضا اين نص قرآنی هم نبود ، جزء ضروريات دين مقدس اسلام است . بنابراين برای يكنفر مسلمان هرگز اين مسأله مطرح نيست كه آيا پيغمبری بعد از پيغمبر ما خواهد آمد يا نه
ولی در عين حال برای يكنفر مسلمان از نظر اينكه بخواهد فهم عميقی پيدا بكند و ايمانش بر مبنای يك دلائل محكمی باشد ، جای اين هست كه در اطراف اين مسأله فكر بكند و درباره اين فلسفه قرآنی بيانديشد كه چرا انبيائی در دنيا ظهور كردند و آمدند ، بعد به يك نقطه معين كه رسيد نبوت ختم شد . قرآن اين را بر روی چه مبنا و اساسی بيان كرده است ؟ اينها البته جزء معارف قرآنی است و اگر انسان به نكاتی كه در قرآن كريم در اين زمينهها ذكر شده است واقف بشود بر معارف او افزوده میشود
حالا يك يك آياتی كه در اين زمينه است برای شما ترجمه و مختصر تفسيری میكنم و همين مطالبی كه عرض كردم تدريجا برای شما بيان مینمايم
خاتميت در قرآن
آيهای كه خواندم در سوره مباركه احزاب است ، میفرمايد : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسولالله و خاتم النبيين » . محمد پدر هيچكدام از مردان شما نيست ، يعنی پدر خوانده كسی نيست ، او را با اين صفت نخوانيد ، صفتی كه بايد شما او را با آن صفت بخوانيد و بشناسيد اينست كه او فرستاده خدا و پايان دهنده پيغمبران استممكن است بپرسيد كه آن جمله اول يعنی چه ؟ محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست ، پدر خوانده كسی نيست . اين نهی از چيست ؟ اين آيه در واقع نسخ يك سنت كهن است كه هم در ميان اعراب و هم در ميان غير اعراب از دنيای آن روز حتی در ايران خودمان وجود داشته است
رسم اين بود كه يك كسی يك كس ديگر را پسر خوانده میخواند و به منزله پسر خود حساب میكرد و طبق عادات و رسوم آن زمان پس از آنكه كسی يك نفر ديگر را پسر خود قرار میداد ، از لحاظ احكام و آثار عينا مثل پسر خودش بود ، يعنی همان طوری كه اگر بميرد پسر خودش از او ارث میبرد ، اين پسر خوانده هم از او ارث میبرد ، همانطوری كه مثلا زن پسر خودش عروس او شمرده میشود ، محرم او شمرده میشود ، و حتی بعد از طلاق دادن پسرش نمیتواند عروسش را برای خود عقد ببندد ، زن اين پسر خوانده نيز چنين است . در عربستان اين رسم شايع بود ، و در غير عربستان مخصوصا در ايران به يك شكل بسيار پيچيدهتر و وسيعتری رايج بود . اسلام اين قانون را نسخ كرد و فرمود : پسر خواندگی منشأ هيچ اثری نيست ، نه آن پسر از اين پدر ارث میبرد و نه اين پدر از آن پسر ارث میبرد . نه آن پسر مثلا به زن اين پدر و دخترهای او محرم میشود و نه زن او در حالی كه زن اوست به اين پدر محرم میشود . اين حرفها در كار نيست
مردی است به نام زيد بن حارثه كه قبل از اسلام غلام خديجه بود . خديجه او را بخشيد به رسول اكرم ، و رسول اكرم او را آزاد كرد . زيد بن حارثه مرد بسيار بزرگواری بود . در دوره اسلام هم اين مرد شرافتها و فضيلتها كسب كرد و در جنگ مؤته همراه جناب جعفر بن ابیطالب شهيد شد
اين مرد مسلمان شد و ظاهرا دومين مرد مسلمان باشد ، يعنی بعد از علی اولين مردی كه به پيغمبر اكرم ايمان آورد همين زيد بن حارثه آزاد شده رسول اكرم بود . اين مرد ايمان و علاقه عجيبی به رسول اكرم داشت ، به طوری كه پدر و مادرش بعدها كه فهميدند پسرشان آزاد شده آمدند او را به نزد خود ببرند ، رسول اكرم هم او را مرخص كرد و فرمود اختيار با خودت ، اگر میخواهی پيش پدر و مادرت بروی برو . اما اين پدر و مادر هر كاری كردند كه برگردد گفت من بر نمیگردم و اين خانه را رها نمیكنم . اين جوان را مردم پسر خوانده پيغمبر میخواندند . پيغمبر اكرم مخصوصا دختر عمه خودشان زينب بنت جحش را به عقد او در آوردند كه اين هم داستان خيلی معروفی دارد . پيغمبر اكرم فرستاد دنبال زينب بنت جحش به عنوان خواستگاری . او اول خيال كرد كه خود رسول اكرم خواستگار او است ، خودش و برادرش عبدالله بن جحش با كمال خوشحالی و سرور جواب مثبت دادند ، ولی بعد كه اطلاع پيدا كرد پيغمبر او را برای غلام آزاد شده خودش میخواهد ناراحت و عصبانی شد ، گفت من خيال كردم كه پيغمبر مرا برای خودشان خواستگاری كردهاند . من نوه عبدالمطلب ، يك زن قرشيه بيايم و زن يك غلام آزاد شده شوم ؟ ، اين خلاف شؤون و حيثيات من است . پيغمبر اكرم به او پيغام داد كه اسلام اين نخوتها را از بين برده است ، زيد مؤمن و مسلمان و با ايمان است ، مسلم كفو مسلم و مؤمن كفو مؤمن است ، از نظر من تو نبايد امتناع بكنی . زينب گفت كه اگر شما واقعا معتقد هستيد كه من با زيد ازدواج كنم ، موافقم
حضرت فرمودند : بسيار خوب ، و چون پيغمبر موافق بود با زيد ازدواج كرد
و چون از اول زيد را نمیخواست ، تا آخر هم به او علاقمند نشد و مرتب ناراحتی و كج خلقی میكرد . زيد میآمد نزد رسول اكرم و شكايت میكرد كه وضع اخلاقی زينب اينطور است ، اجازه میخواست كه طلاق بدهد و رسول اكرم مانع میشد تا بالأخره زيد او را طلاق داد و پيغمبر اكرم با او ازدواج كرد . اين همان داستانی است كه كشيشهای مسيحی روی آن داد و فرياد راه انداختهاند كه بله پيغمبر اسلام يك روزی داخل خانه يكی از اصحاب خود شد و او اتفاقا زنی بسيار زيبا و قشنگ در خانه داشت و پيغمبر چون سرزده داخل شد آن زن را در نهايت زيبائی مشاهده كرد و بعد بيرون آمد ، ولی وقتی كه بيرون آمد محبت آن زن در دلش جا گرفته بود و بعد چون فهميدند كه پيغمبر به آن زن علاقمند است شوهرش او را طلاق داد ! اينها ديگر افسانه است . زينب دختر عمه پيغمبر بود ، يك زن غريبه نبود كه پيغمبر او را نديده و نشناخته باشد . مكه يك ده و يا يك قصبه بوده است . در زمان جاهليت هم حجابی اساسا وجود نداشته است . قرآن بود كه آيه حجاب را در سوره نور در مدينه نازل كرد : « قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم ..
( 1 )
از زمان كودكی زينب تا وقتی كه به زمان بلوغ رسيد يعنی وقتی كه پيغمبر خودش او را برای غلام آزاد شدهاش خواستگاری كرد ، عادتا در محيط آن روز عرب كمتر روزی بوده است كه پيغمبر اين دختر عمه را نديده باشد .
پاورقی : . 1 سوره نور ، آيه . 30
آنوقت پيغمبر عاشق دلفريفته اين زن نشد مگر در وقتی كه او را شوهر داد و چند سال هم در خانه شوهر بود و از او فرزند هم آورد و بعد ناگهان او را ديد و عاشق شد ! ازدواج پيغمبر با زينب برای نسخ عملی همين عادت و رسم بود كه بسيار ريشه دوانيده بود در تمام جوامع بشری . خيلی برای اعراب جاهليت اين كار مستنكر بود كه پيغمبر با زن پسر خوانده خودش ازدواج كردازدواج پيغمبر در آن زمان با زينب در نظر مردم مستنكر بود اما نه روی حسابی كه اخيرا كشيشها درست كردهاند ، بلكه روی اين حساب كه مگر میشود كسی با عروس خود پس از طلاق پسرش ازدواج كند ؟ ! قرآن اين رسم را نسخ كرد و جمله اول آيه ناظر به اين حقيقت است : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم ». محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست ، اين حرفها يعنی چه ؟ ! او فقط پدر فرزندان خودش است نه پدر يك مرد اجنبی ، او را با اين صفات نشناسيد و با اين صفات خطاب نكنيد ، او را ابو زيد نخوانيد و زيد را ابن رسولالله نخوانيد بلكه او را با صفت رسولالله و صفت خاتم النبيين بشناسيد ، البته همه پيغمبران پيغمبر خدا بودهاند ا ما او يك صفت خاص و جداگانهای دارد ، او خاتم النبيين است ، خاتم همه انبياء است . [ ( خاتم ) ] يعنی چه ؟
معنی لغوی [ ( خاتم ) ]
كلمه [ ( خاتم ) ] در لغت عربی فقط چند لغت هموزن دارد مثل طابع و حاتم و چند لغت ديگر . همه اينها معنی ابزار و آلت را میبخشدخاتم يعنی ما يختم به ، طابع يعنی ما يطبع به . [ ( ما يختم به ) ] يعنی چيزی كه به وسيله آن پايان داده میشود . اين آيه را قراء سبعه از قديم ، هم خاتم النبيين خواندهاند و هم خاتم النبيين . تنها [ ( عاصم ) ] خاتم النبيين خوانده است و غير عاصم همه خاتم النبيين خواندهاند ، و اين هم اشكالی ندارد كه در قرآن يك كلمه را دو جور بخوانيم و هر دو جور هم صحيح باشد . اگر خاتم النبيين بخوانيم معنايش واضح و ساده است : ختم كننده پيغمبران . [ ( خاتم ) ] اسم فاعل است كه معنی كنندگی میدهد . خاتم النبيين يعنی پايان دهنده پيغمبران . اما [ ( خاتم ) ] همين معنی و مفهوم را میبخشد به علاوه يك مفهوم اضافهای كه آن مفهوم اضافه اينست كه در اينجا موضوع رسالت و نبوت تشبيه شده است به يك نامهای كه پايان میيابد و نويسنده آن نامه نقش و مهر خود را در پايان آن میزند و در پايان خودش را به وسيله آن مهر معرفی میكند ، پس باز هم مفهومش پايان دادن است ، اما اين مفهوم اضافه را هم دارد كه اين مهری است كه با آن اين طومار بسته شد . امروز میبينيد كه معمول جور ديگری است . وقتی كه مثلا صفحه يك دفتری را میخواهند ببندند زير آن را به طرز مخصوصی خط كشی و امضاء میكنند برای اينكه به غلط كسی قلم نبرد و بعد چيزی به آن اضافه نكند . وقتی كه مهر میزدند ، اين مهر دو خاصيت داشت ، يكی اين بود كه معرف كامل نويسنده نامه بود ، و دوم اينكه ديگر نامه را میبست و علامت پايان دادن به نامه بود . اينجا كه اين تعبير را درباره خاتم الانبياء دارد ، میخواهد بفرمايد كه اين ديگر نقشی است كه با آن ، نامه نبوت ، كتاب نبوت ، درس نبوت به پايان رسيد و اين علامت بسته شدن آن است ، به طوری كه هر كه به هر نام كه بعد از او بيابد و ادعا كند معلوم است كه مجعول و دروغ است . چه كلمه را ما خاتم بخوانيم و چه خاتم ، از نظر اينكه پيغمبر اسلام آخرين پيغمبران است هيچ فرقی نمیكند . اين يك آيه از آيات قرآنی است كه دلالت میكند بر ختم نبوت خاتم الانبياء
آيات ديگری هم در قرآن راجع به ختم نبوت داريم ، آياتی كه البته به اين عبارت نيست ولی خود مطلب حكايت میكند از اين معنی ، مثلا آياتی كه دلالت میكند بر اينكه امت اين پيغمبر امت وسط است ، امت معتدل است ، بالاترين امتها است : « و كذلك جعلناكم امة وسطا . . . »( 1 ) امت كامل و معتدل ، امتی كه ديگر امتی بالاتر از آن نمیتواند در دنيا وجود داشته باشد . اين هم خودش میرساند ختم نبوت را . اگر پيغمبری بعد از اين پيغمبر بيايد ، آن پيغمبر و آن امت كه نمیتواند ناقصتر از اين باشد . اگر بعد بخواهد امتی بيايد بايد كاملتر باشد ، ولی قرآن میفرمايد ديگر امتی بالاتر از امت اسلام كه تربيت شده به تعاليم اسلام باشد فرض نمیشود
همچنين آياتی كه راجع به خود قرآن مجيد است كه میفرمايد : ما اين كتاب را برای هميشه حفظ و نگهداری میكنيم : « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون »( 2 ) ما اين ذكر را ، اين قرآن را نازل كردهايم و برای هميشه حافظ آن هستيم . [ ( نگهداری میكنيم ) ] يعنی چه ؟ آيا يعنی مثلا در كتابخانهها نگهداری میكنيم ؟ نسخهاش را نگهداری میكنيم ؟ يا اين را همين طوری كه هست در ميان مردم نگهداری میكنيم ، زنده نگهداری میكنيم . مسلم اين دوم است ، يعنی قرآن برای هميشه در ميان مردم خواهد بود ، بنابراين كتاب منسوخ شدنی نيست
آيات ديگری در قرآن هست كه دلالت میكند بر اينكه پيغمبران گذشته همه مبشر اين پيغمبر بودهاند و همه مقدمه اين پيغمبر بودهاند .
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 143 . 2 سوره حجر ، آيه . 9
يكی اين آيه است : « و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاء كم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه »( 1 ) . ما از همه پيغمبران بدون استثناء پيمان گرفتهايم كه هر زمانی كه برای شما كتاب و حكمت بيايد و ما به شما كتاب و حكمت بدهيم ( يعنی در آينده ) ، و پيغمبری در آينده خواهد آمد كه او تصديق میكند گذشتهها را ، بايد و البته بايد شما از حالا به آن پيغمبر ايمان بياوريد ، و بايد و البته بايد كه شما از حالا او را ياری بكنيد به اينكه بشارت به او را پخش كنيد و ايمان به او در ميان امت خودتان القاء كنيد : « قال أأقررتم »آيا شما اقرار كرديد به اين . « و اخذتم علی ذلكم اصری »و پيمان مرا بر اين مطلب گرفتيد ( يعنی حاضر شديد كه بر اين قضيه با من پيمان ببنديد ؟ ) « قالوا اقررنا » بلی ما پيمان بستيم . « قال : فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين »خدا فرمود كه پس همه شاهد باشيد و من خودم هم از شاهدها خواهم بود . اين آيه كريمه از نظر تركيب نحوی و دستوری همان طوری كه صاحب [ ( مجمع البيان ) ] میگويد از مشكلترين آيات قرآن است : از نظر دستور زبان عربی [ ( لما ) ] مثلا مای آن موصوله است يا مای زمانيه است يا اينكه مای مصدريه است . آيا لما بخوانيم يا لما يا لما ؟ يكنفر لما خوانده است ، ولی به هر حال منظور و مقصود كلی كه در اين آيه هست همين است ، و اين همان مضمونی است كه در روايات ما هم زياد وارد شده استاز جمله در نهج البلاغه است كه علی عليهالسلام میفرمايد : خداوند از همه پيغمبران برای اين پيغمبر پيمان گرفته است .
پاورقی : . 1 سوره آلعمران ، آيه . 81
يعنی تمام نبوتها و شرايع سابقه ، مقدمه و پيش در آمد شريعت ختميه است ، تمام نبوتها مقدمهای است برای اين نبوت ، و اين نبوت ذی المقدمهای است برای تمام نبوتها . هر پيغمبری كه آمده است همانطور كه مردم را به خدا و قيامت دعوت كرده است و ايمان به خدا و قيامت را در مردم ايجاد كرده است موظف بوده است كه ايمان به نبوت خاتم الانبياء را هم كه مطلبی است مربوط به آينده در مردم ايجاد بكند . نظير اينكه ما الان جزء ايمانهای كه داريم ايمان به ظهور حضرت حجة بن الحسن است . اين ايمان به ظهور آن حضرت در آينده ، غير از ايمان به قيامت يا ايمان به نبوت حضرت رسول اكرم است . ما از حالا بايد به مطلبی كه در زمان آينده صورت خواهد گرفت ايمان بياوريم . تمام پيغمبران مبشر بودهاند به ظهور پيغمبر خاتم . درباره خصوص حضرت عيسی قرآن كريم نقل میكند : « و اذ قال عيسی بن مريم يا بنیاسرائيل انی رسولالله اليكم مصدقا لما بين يدی من التوراش و مبشرا برسول يأتی من بعدی اسمه احمد ». ( 1 ) . حضرت عيسی بن مريم به بنی اسرائيل فرمود كه من خودم از ناحيه خدا به سوی شما پيغمبرم ، و كتاب گذشته را كه تورات است تأييد میكنم و تصديق میكنم ، نبوت موسی و كتاب او را تصديق میكنم ، و من مبشر و نويد دهنده هستم پيغمبری راكه در آينده خواهد آمد كه نام او احمد استپاورقی : . 1 سوره صف ، آيه . 6
بيان علی عليهالسلام
اميرالمؤمنين درنهج البلاغه میفرمايد : يك پيوستگی ميان همه انبياء بوده است كه انبياء سابق بايد مبشر انبياء لاحق باشند بالخصوص نبی ختمی ، و انبياء لاحق بايد از معرفيهای انبياء سابق استفاده میكردند و موظف بودند كه مردم را دعوت كنند به اينكه به آنها هم ايمان بياوريد . شما میبينيد كه يكی از اصول قرآن كريم اينست كه به ما میگويد شما بايد به كتب و پيغمبران گذشته هم ايمان بياوريد ، به نبوت عامه ايمان داشته باشيد : « و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله »( 1 )اساسا اين پيوستگی بوده است ، پيغمبران سابق در مردم ايمان به پيغمبران لاحق و مخصوصا ايمان به نبوت ختميه را ايجاد میكردند ، و پيغمبران لاحق تصديق و تأييد میكردند نبوت پيغمبران سابق را . عبارتی كه در نهج البلاغه است اينست : « و لم يخل سبحانه خلقه من نبی مرسل او كتاب منزل او حجة لازمه او محجة قائمة ، رسل لا تقصر بهم قلة عددهم و لا كثرش المكذبين لهم ، من سابق سمی له من بعده او غابر عرفه من قبله ، علی ذلك نسلت القرون و مضت الدهور و سلفت الاباء و خلقت الابناء . . . » ( 2 )
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 285 . 2 نهج البلاغه ، خطبه اول
میفرمايد خدای تبارك و تعالی هيچگاه مخلوقات و زمين و بشر را خالی نگذاشته است ، يا يك پيغمبر مرسل در ميان آنها بوده است يا يك كتاب آسمانی بدون تحريف در ميان آنها بوده است ( اينها به قول ابن ميثم مانعه الخلو است ، مانعة الجمع نيست ) ، يا يك حجت لازمی در ميان مردم بوده است ، حجتی كه بر مردم تمام شده باشد ، و يا راه راستی در جلو مردم بوده است ، پيغمبرانی كه كمی عده آنها سبب نشد كه آنها در كار خودشان كوتاهی بكنند ، يعنی كه عدد آنها هميشه نسبت به مبعوث عليهم خودشان خيلی كم بود ولی در عين كم بودن ، آنها در انجام وظيفه كوتاهی نكردند ، با همه سختيها و مصائب و متاعب وظيفه خودشان را انجام دادندكثرت مكذبين و دشمنان سبب نشد كه آنها در كار خودشان كوتاهی بكنند
اينها بعضی سابق و متقدم بودند كه متأخرين آنها به آنها معرفی شده بودند . ( مثلا به نوح و ابراهيم گفته بودند كه پس از شما موسی و عيسی میآيند ، شريعت ختميه میآيد . ) بعضی متأخر بودند و آنكه قبل از او آمده بود او را میشناخت و به مردم معرفی كرده بود . بدين نحو نسلها پشت سر يكديگر پيدا شد و روزگاران گذشت ، پدران آمدند و رفتند و پسران جانشين آنها شدند « الی ان بعث الله سبحانه محمدا رسولالله صلی الله عليه و آله » ، تا آنكه خداوند محمد ( ص ) را مبعوث فرمود « لانجاز عدته و تمام نبوته » او را فرستاد تا به وسيله او وعدهای را كه به مردم داده است به پايان برساند و نبوت را با او تمام بكند و به نهايت برساند و ختم نمايد ²مأخوذا علی النبيين ميثاقه » در حالی كه بر همه پيغمبران پيمان او گرفته شده بود ( اين همان مضمون آيه است : « وإذ اخذ الله ميثاق النبين ..
از تمام پيغمبران ، خدا برای او عهد و پيمان گرفته بود كه به او ايمان داشته باشند و به او بشارت بدهند و او را به امتهای خودشان معرفی كنند ، در كتابها و آثار و احاديث و سنن خودشان نويد وجود او را بدهند ) « مشهورش سماته » او را مبعوث كرد در حالی كه علامات او در ميان امم ، معروف و مشهور بود ، يعنی چون خدا اين پيمان را بر پيغمبران گرفته بود كه بايد علامات و مشخصات او را برای مردم بگوئيد و بنويسيد ، در كتابهای آسمانی و آثاری كه از پيغمبران پيشين باقی مانده بود علائم اين پيغمبر همه ذكر شده بود و لهذا مشهور بود ، مثل اينكه اين پيغمبر از جزيرش العرب مبعوث میشود ( اين يك امر شناخته شده بود ) مركب او به اقتضای محيطی كه هست شتر است ( اين يك علامت مشهور بود ) علامتی در پشت شانهاش دارد ( يكی از علائم مشهور او بود ) . اسمش و خصوصيات پدر و فاميلش همه از علائم مشهور او بود . و همچنين [ ( امی ) ] يعنی درس ناخوانده و مكتب نرفته و استاد نديده بود . اين نيز يك علامت مشهور بود . و پيغمبران سلف آنها را به امت خودشان تعليم داده بودند
در آيه ديگر میفرمايد : « الذين يتبعون الرسول النبی الامی »مردمی كه پيروی میكنند از رسول و نبی ( حالا فرق رسول و نبی چيست ؟ بماند ) و پيغمبر امی ، درس ناخوانده ، كتاب و مكتب و استاد ناديده ، « الذی يجدونه مكتوبا عندهم فی التوراش و الانجيل »( 1 ) [ ( او را و علائم او را در تورات و انجيل نوشته میيابند ) ] . و بسياری از افرادی كه در آن زمان به وجود مقدس پيغمبر اكرم ايمان آوردند افرادی بودند كه روی همان علائم و مشخصات ، ظهور پيغمبری را در اين زمان با آن علامات حدس میزدند و يا خودشان به ديگران گفته بودند
پاورقی : . 1 سوره اعراف ، آيه . 156
سر اينكه اسلام بالخصوص در مدينه اينهمه نفوذ پيدا كرد و ذهن مردم آماده بود كه پيغمبری پيغمبر اكرم را قبول بكنند ، با اينكه اوضاع اجتماعی آنها جور ديگری بود و میخواستند عبدالله بن ابی را برای خود به سلطنت انتخاب بكنند ، بيشتر از اين ناحيه بود كه مدينه مركز يهودی نشين بود و علمای يهودی مكرر به يهوديها و غير يهوديها گفته بودند كه ما از كتابهای آسمانی اطلاع داريم كه در اين سرزمين پيغمبری مبعوث خواهد شد ، و احيانا علائم و نشانيها را هم گفته بودند ، گواينكه بعد كه پيغمبر اكرم مبعوث شد عدهای ايمان نياوردند و عدهای هم روی همان علائم ايمان آوردندعبدالله بن سلام يكی از آنها بود كه ايمان آورد
غرض اين جهت است كه اين جمله علی عليهالسلام كه در اينجا آمده است كه میفرمايد : « لانجاز عدته و تمام نبوته ماخوذا علی النبيين ميثاقه ، مشهورش سماته ، كريما ميلاده » گذشته از اينكه تصريح دارد كه نبوت به وجود مقدس خاتم الانبياء تمام شد و به نهايت رسيد ، تصريح دارد به آن نكته دوم كه همه انبياء موظف بودند كه مبشر و مبلغ رسالت خاتم الانبياء باشند . احتياجی نيست كه ما از برای اين مطالب بخواهيم راجع به اينكه پيغمبر اكرم خاتم الانبياء است شواهد و دلائلی ذكر كنيم . اينها را كه ذكر میكنيم برای اين است كه اجمالا افراد بدانند كه در نصوص اسلامی هم اين مسائل خيلی زياد آمده است ، يكی و دوتا و پنج تا نيست ، و اينكه ما میگوئيم ضروری دين اسلام است ، اين ضروری بودن ، تنها واضح بودن مطلب نيست . باز در كلمات اميرالمؤمنين است كه صلوات میفرستد بر وجود مقدس خاتم الانبياء به اين عبارت : « اجعل شرائف صلواتك و نوامی بركاتك علی محمد عبدك و رسولك » خدايا آن شريفترين رحمتهای خودت را و آن پرخيرترين بركات خودت را ، آن بركاتی كه رو به افزايش و رشد و نامی هستند ، آن رحمتها و بركات را بفرست بر محمد بنده و پيغمبر خودت « الخاتم لما سبق » او كه به پايان رساند هر چه كه در پيش بود ، نبوت را ختم كرد « و الفاتح لما انغلق » آنكه گشود هر دری را كه تا آن زمان بسته بود « و المعلن الحق بالحق » ( 1 ) و آنكه حق را با حق آشكار كرد . اين مطلب هنوز تتمه زيادی دارد كه ان شاء الله در هفتههای آينده بايد عرض بكنم
پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 70
علم و عقل جانشين نبوت تبليغی
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسولالله و خاتم النبيين »هر چند در نظر نداشتيم كه راجع به موضوع ختم نبوت از نظر آيات كريمه قرآن بحثی كرده باشيم ، يعنی در نظر نداشتيم در اطراف آن سلسله از آيات قرآن كه در آنها تصريحی يا اشارهای به ختم نبوت است بحث زيادی بشود ، و بيشتر میخواستيم كه به جنبههای ديگر مطلب بپردازيم ، ولی نظر به اينكه ما در هفته گذشته مختصری راجع به كلمه [ ( خاتم النبيين ) ] بحث كرديم تتمه آن بحث را امشب عرض میكنيم
از صدر اسلام تا يك قرن اخير ، حتی يكنفر هم نبوده كه در مفهوم اين آيه و اين كلمه شك و شبههای داشته باشد ، ولی نظر به اينكه بعضی از اهل اهواء و بدع كه معمولا كتابهای الهی را وسيلهای برای تحريف و رسيدن به مقاصد پليد خودشان قرار میدهند و از هر گونه دخل و تصرفی ابا نمیكنند ، حرفهايی در اين زمينه گفتهاند ، از اين جهت مختصری راجع به اين كلمه بحث میكنيم
همانطور كه در هفته پيش عرض كردم [ ( خاتم ) ] يعنی ما يختم به ، يعنی چيزی كه با آن پايان داده میشود . [ ( خاتم ) ] و [ ( طابع ) ] در لغت عرب يك معنی دارد . ماده اين كلمه در هر جا از قرآن كريم كه وارد شده است همين مفهوم را دارد . نه تنها در كلمه خاتم مفهومش اين است ، هر جا كه ماده ختم در قرآن آمده است همين مفهوم مهر زدن را داشته و دارد . مثلا قرآن درباره كفار میفرمايد : « ان الذين كفروا سواء عليهمء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون ، ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوش »( 1 ) . اين كسانی كه كفر و عناد و جحود میورزند در حالتی هستند كه تو چه آنها را چه بيم بدهی و چه بيم ندهی ايمان نمیآورند . اينها در حالتی هستند كه خداوند بر دلهای اينها و بر گوشهايشان مهر زده است
در سوره مباركه [ ( يس ) ] راجع به وضع مردم در روز قيامت [ سخن میگويد ] و اينكه اعضاء و جوارح مردم هستند كه روز قيامت خودشان شهادت میدهند بر اعمال شخص ، و احتياجی كه او زبانش اقرار كند نيست ، بلكه خود اعضاء و جوارح حرف میزنند . مثلا دست انسان هر گناهی را كه مرتكب شده است بيان میكند . در واقع اين گناه در اين دست ضبط است . پای انسان هر گناهی را كه مرتكب شده است بيان میكند . خود اين گناه به يك شكلی در اين پا ثبت است . پوست بدن انسان ( در روايت است كه اين كنايه است از اعضاء تناسلی ) هر گناهی كه مرتكب شده است در آن ثبت است .
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيات 6 و . 7
چشم و گوش انسان همين جور . و چون آن دنيا دنيای حيات و زندگی است ، تمام اعضاء به صورت زنده در آنجا محشور میشوند و خود شهادت میدهند بر اعمالی كه كردهاند . در مقام تشبيه مثل دستگاه ضبط صوت است كه در موقع ضبط ، انسان احساس نمیكند و فقط يك نوار را روی دستگاهی میبيند ، میبيند يك كسی حرف میزند و آن نوار هم برای خود میچرخد ، ولی نمیداند كه وقتی آن نوار را برگردانند و وضع ديگری به آن دستگاه بدهند ، اين نوار ساكت و جامد تبديل میشود به يك دستگاه ناطق . در آنجا اينجور دارد كه : « اليوم نختم علی افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ». ( 1 ) در اين روز ( قيامت ) مهر میزنيم بر دهانهای آنها ( نختم علی افواههم هيچ معنايی جز اين ندارد ) میبنديم اين دهان را كه سخن نگويد ، میگوئيم تو ديگر حق حرف زدن نداری و لزومی ندارد كه تو اقرار بكنی يا نكنی كه آيا من با دست فلان گناه را كردم يا نكردم ، با پا فلان گناه را كردم يا نكردم ، با چشم فلان كار را كردم يا نكردم . « و تكلمنا ايديهم » دستهای آنها با ما سخن میگويند « و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون »پاهای آنها به اعمالی كه مرتكب شدهاند خود شهادت میدهندمولوی در شعر معروف خود میگويد :
| هر كه را اسرار حق آموختند |
| مهر كردند و دهانش دوختند |
پاورقی : . 1 سوره يس ، آيه . 65
بستن پاكتهای قديم چه جور بوده من نمیدانم ولی اينقدر میدانم كه نامههايی را كه مینوشتند میبستند و بعد يك ماده حالا آن ماده چه بوده است نمیدانم ، مثل لاك و مهر امروز كه نبوده است ولی اين ماده لاك مانند را هم میچسباندند روی آن كاغذ و روی آن را مهر میكردند كه اين بايد بسته بماند . مفهوم [ ( پايان دادن ) ] يك مفهوم ثانوی است كه از اين مفهوم مهر كردن پيدا شده است . چون مهر كردن ملازم بوده است با پايان دادن ، كم كم هر كاری را هم كه بخواهند پايان بدهند و لو آنكه مهر زدن در كار نباشد كلمه [ ( ختم ) ] را به كار میبرنددر زيارت جامعه میخوانيم : « بكم فتح الله و بكم يختم » خدا به وسيله شما گشود و به وسيله شما پايان میدهد . به انگشتر هم كه خاتم میگفتهاند چون انگشتر دوكاره بوده است يعنی ضمنا مهر هم بوده است . در اصطلاحات اخبار و احاديث ، وقتی كه شمايل پيغمبر اكرم يا علی عليهالسلام يا يكی از ائمه را ذكر میكنند ، میگويند خاتمش فلان چيز بود ، يعنی مهرش اين بود ، كه اين مهر حتما همان انگشتر هم بوده است ، يعنی همان انگشتر بوده است ، كه مهر بوده است . پس در اينكه [ ( خاتم النبيين ) ] يعنی كسی كه به وسيله او دستگاه نبوت ختم و بسته شد ، تمام شد و لاك و مهر شد و ديگر بعد از او نبی نخواهد آمد ، بحثی نيست
مطلب ديگری در اينجا هست كه بايد توضيحی در اطراف آن بدهم و ضمنا به ياوه های كه اين بدعتگذاران در اين زمينهها گفتهاند پاسخ داده شود . آن اينست : بحث ما بيشتر ناظر به اين جهت بود كه چرا شريعتها پايان يافت ؟ بحث در اطراف اين پرسش بود كه اگر دين و شريعت خدا ، يعنی قانونی كه از ناحيه او میآيد ، يكی است ، پس از اول تا آخر [ ظهور ] پيغمبران يك شريعت بيشتر نبايد وجود داشته باشد ، پس چرا شرايع متعدده آمده است : شريعت نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی و اسلام ؟ و اگر شرايع و قوانين الهی ناسخ و منسوخ دارد و تغيير میكند پس اين تغيير كردن به اقتضای زمان است ، دليل ديگری ندارد ، لابد چون اوضاع زمان و شرائط زندگی بشر عوض میشود ، شرايط اجتماعی ، اقتصادی ، سياسی ، علمی و فرهنگی زندگی بشر عوض میشود ، از اين جهت خدا قانونی را كه برای بشر آورده است عوض میكند . اگر اين جهت است پس ختم شرايع چرا ؟ چون زمان كه از سير خود نمی ايستد ، شرايط اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، و سياسی زندگی بشر هميشه در تغيير است ، پس هيچگاه نبايد شريعتی در جهان وجود داشته باشد كه آن شريعت آخرين شرايع باشد . بحث ما ناظر به اين جهت است
ولی يك سؤال كوچكتر از اين هست كه اول بايد اين سؤال كوچكتر را عنوان كنيم و جواب بدهيم و بعد برويم سراغ آن سؤال بزرگتر ، و آن اينست : ممكن است كسی بگويد : بسيار خوب ، شرايع پايان بپذيرد ، قانون و شريعتی بيايد كه آخرين شريعت باشد و بعد از او شريعتی وجود نداشته پيدا نكند ، ولی چرا نبوت پايان بپذيرد ؟ همه انبياء كه لازم نيست صاحب شريعت باشند . صاحبان شريعت و قانون يك عده معدودی هستند ، همانهائی كه قرآن آنها را « اولی العزم من الرسل »خوانده است . اينهمه پيغمبرانی كه در دنيا آمدهاند ( 124 هزار نفر يا بيشتر يا كمتر ، هر چه بودهاند ) اينها كه يك عده بسيار معدودی از آنها صاحب شريعت بودهاند ، باقی ديگر پيغمبر بودهاند ولی صاحب شريعت نبودهاند ، در هر زمانی كه مبعوث میشدند هر شريعت و قانونی كه در ميان مردم بود اينها مبلغ همان شريعت و قانون بودند ، چرا پس از پيغمبر آخر الزمان ، پيغمبری كه شريعت او خاتم الشرايع و كتاب او خاتم الكتب و آخرين كتب است ، انبيای كوچكی مبعوث نمیشوند كه كارشان دعوت به شريعت اسلام باشد ؟ پيغمبر باشند ولی كارشان اين باشد كه مبلغ و مروج دين اسلام باشند ، همان جوری كه بعد از ابراهيم صدها پيامبر آمد و همه اينها مروج شريعت ابراهيم بودند . لوط پيغمبر بود ولی مروج شريعت ابراهيم . شعيب و يوسف و يعقوب پيغمبر بودند ولی به شريعت ابراهيم دعوت میكردند
هارون و يوشع پيغمبر بودند ولی به شريعت موسی دعوت میكردند . شرايع خاتمه پيدا كرد ، چرا نبوتها خاتمه پيدا كند و چرا قرآن فرمود : « و خاتم النبيين ؟ »فلسفه اين چيست ؟ اگر جواب اين موضوع را درست متوجه شويم جواب آن سؤال بزرگتر هم برای ما روشن میشود . اولا معنی [ ( نبی ) ] چيست ؟ نبی يعنی پيامبر ، كسی كه از طرف خدا برای مردم پيامی میآورد ، منبی عن الله . به كسی میگويند [ ( پيامبر ) ] كه به او از جانب خدا وحی بشود ، هر كدام از انحاء وحی ، يعنی از جانب خداوند مطالبی به او القاء شود ، به وسيله رؤيا يا هر وسيله ديگری ، از باطن روح و قلبش به او دستور بدهند كه برو مردم را ارشاد كن ، مثلا بگويند شريعت ابراهيم اين است ، برو مردم را تعليم بده و ياد بده كه به دين ابراهيم عمل كنند
نيازی كه به وجود چنين انبيائی پيدا میشود از اين جهت است كه راه ديگری برای اينكه شريعت ابراهيمی را به مردم تعليم بدهند ، جز اينكه يك عده از افراد بشر از طريق الهام مبعوث بشوند نيست ، يعنی اگر زمان زمانی بود كه مردم علم و تمدن میداشتند و پايه تمدن بالا رفته بود كه كتاب ابراهيم ، نوشتهاش ، ضبط شده و چاپ شدهاش ، انواع ضبط شده روی كاغذها و غير كاغذها ، موجود میبود و در ميان مردم يك عده علماء و دانشمندان میبودند كه قادر بودند مردم را به شريعت ابراهيم دعوت بكنند ، ديگر نيازی به افرادی كه از طريق الهام اين مأموريت را پيدا بكنند نبود
رابطه معكوس ميان هدايت غريزی و هدايت عقلی
هميشه رابطهای ميان هدايت غريزی و الهامی و هدايت عقلی و عقلانی موجود است . به هر اندازه كه موجود زنده از لحاظ رشد و بلوغ علمی و عقلانی ضعيف است خداوند از طريق الهامات فطری و غريزی او را هدايت میكند ، و به هر اندازه كه در اين ناحيه نيرو و قدرت پيدا میكند در آن ناحيه ضعيف میشود زيرا نيازش سلب میگردد . در حيوانات ، هر اندازه كه حيوان پست تر است يعنی شعور حسی و وهمی و خيالی تا برسد به شعور فكری در او كمتر است الهامات غريزی او بيشتر است . مثلا حشرات كه در يك درجه پست تری هستند الهامات غريزی آنها از هر حيوان ديگر بيشتر است . يك مگس يا يك مورچه يا يك عنكبوت يا زنبور ، الهامات غريزی كه دارد ، حيوانات عالی مانند فيل يا اسب يا ميمون ندارند ، زيرا اين حيوانات تكامل يافتهاند و از راه حس و وهم و خيال و هوش خود میتوانند زندگی خود را اداره كنند ، مستغنی از الهام و غريزهاند ، و غريزه الهامی در آنها خيلی كم است . انسان كه از همه حيوانات از لحاظ هوش غنیتر و قویتر است از نظر غريزه و الهامات غريزی از همه ضعيفتر استپيغمبرانی كه در ادوار گذشته بودهاند ، در ادواری بودهاند كه عقل و علم بشر قادر نبوده است كه مبلغ شريعت باشد ، يعنی واقعا بشرهای چند هزار سال پيش قدرتشان به اينجا نرسيده بود كه عدهای بيايند دور هم جمع شوند و بنشينند و در مسائل مربوط به شريعت خودشان فكر كنند و تجزيه و تحليل و اجتهاد نمايند و بروند دنبال پيدا كردن آن
بشر وحشی بود و به حيوانات پست نزديكتر بود ، و همانطور كه اصل قانون كلی شريعتش را بايد از طريق وحی به او الهام و تعليم كنند دستگاه تبليغاتی او هم ، بايد از طريق وحی اداره شود . عقل و علم در آن زمان قادر به انجام اين كار نبود . همين قدر كه بشر میرسد به آن مقام و درجه و مرتبهای كه واقعا مصداق « علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم »میشود ، تاريخ خودش را میتواند ضبط كند ، میتواند وارث تاريخ گذشته خودش باشد ، میتواند كتاب آسمانيی كه به دستش میدهند ، حفظ كند ، میتواند احاديث و جوامع الكلمی را كه پيغمبرش القاء میكند لااقل اصولش را نگهداری بكند تا بعد بيايند علم درست كنند در اطراف اينها ، میتواند اينها را حفظ و ضبط كند و در امر دين تفقه نمايد ، ديگر نيازی به انبياء برای تبليغ آن شريعت وجود ندارد . نبودن انبياء در دوره اسلاميه خود دليل تكامل بشريت است ، يعنی علم و عالم فقيه و متفقه ، حكيم و فيلسوف ، جانشين انبيائی كه كارشان تبليغ شرايع ديگران بود میشود و لهذا شما میبينيد هر يك از پيغمبران گذشته با هر كتابی در هر زمانی كه آمد كتابش از ميان رفت
بشر چون بالغ و رشيد نبود نتوانست كتاب آسمانی خود را حفظ كند . كجاست صحف ابراهيم ؟ كو تورات واقعی ؟ كو انجيل واقعی ؟ كو آنچه كه بر نوح نازل شد ؟ كو اوستای اصلی و تعليمات واقعی زردشت ؟ حالت بشر در آن دورهها عين حالت بچه مكتبی بوده . شما برای بچه مكتبی كتاب میخريد ، شش ماه كه میگذرد تكه تكه شده و هر تكه آن به يك گوشهای افتاده است
اما يك آدم بزرگ ، يك طلبه سی ساله ، شما يك "مكاسب" يا " كفايه " به او میدهيد ، بيست سال روی اين كتاب كار میكند از درس خواندن و مباحثه و تدريس ، و بعد از بيست سال كتاب را میبينيد كه پاكيزه مانده است . تنها در زمان ظهور خاتم الانبياء بود كه بشر رسيد به اين مرحله كه میتوانست ارث دوره گذشته خودش را برای دوره آينده حفظ كند . كتاب آسمانی خودش را حفظ كرد . قرآن همان قرآنی است كه بر پيغمبر نازل شده
دوره به دوره علماء پيدا شدند و به انحاء مختلف در حفظ ظاهر و معنی آن كوشيدند . اين نمونه رشد بشريت است . برای هيچ كتاب آسمانی ديگری اين كار نشده است
بلوغ يا نشانه ختم نبوت
قرآن كه نازل شد ، جزء اولين كارهايی كه صورت گرفت اين بود كه گفتند بايد يك علمی برای دستور زبان عربی به وجود بياوريم ، برای اينكه اين كتاب آسمانی ما به زبان عربی است و مردمی كه میخواهند اين كتاب را تلاوت بكنند بايد قاعده زبان عربی را بدانند . در همان قرن اول اسلامی علم دستور زبان عرب درست شد ، علم لغت تأسيس شد و چه كتابهای نفيس در لغت نوشته شد ، علم معانی و بيان و بديع ابتكار و اختراع شد ، همه برای اين بود كه بشر میخواست كتاب آسمانی خود را در آغوش بگيرد و نگهداری نمايد . مخصوصا اين نكته جالب است كه اكثريت كوشندگان و فداكاران در راه احياء زبان قرآن از مردم غير عرب بودند . اينها است كه نمونه رشد و بلوغ بشريت در دوره ختميه اسلاميه است و نشانه ختم نبوت است . برای هيچ شريعت و هيچ كتاب آسمانی چنين اقداماتی از طرف بشر صورت نگرفته است . از همان قرن اول علم تفسير به وجود آمد ، از همان قرن اول علم حديث به وجود آمد . پيغمبر مردم را تشويق كرد : « نصر الله عبدا سمع مقالتی فوعاها » خدا خرم كند آن آدمی را كه آنچه را كه از من میشنود ضبط كند « و بلغها من لم يسمعها » برساند آن را به كسانی كه نشنيدهاند . ( پيغمبر اكرم دستور داد : ²اكتبوا عنی » هر چه كه از من میشنويد بنويسيد ) « رب حامل فقه غير فقيه و رب حامل فقهإلی من هو افقه منه » ( 1 ) . فرمود آنچه كه از من میشنويد ضبط كنيد و به طبقه بعد از من منتقل كنيد ، ای بسا آن كسی كه از من میشنود ، معنی سخن مرا آنجور كه بايد ، درك نمیكند ، بعد تحويل میدهد به كسانی كه آنها معنی سخن مرا درك میكنند . ای بسا كسی كه معنی سخن مرا میفهمد ولی بعد كه نقل میكند به طبقات بعدی ، چون آنها رشد يافتهتر و تكامل يافتهتر و عالمتر هستند . از اين كه نقل كرده بهتر درك میكنند . و همين كار را كردند ، و اين خود نمونهای بود از رشد بشريتحتی علوم را شما اگر در نظر بگيريد همينطور است ، يعنی بشريت در دوره ختميه تنها از نظر دين رشد و بلوغ خود را ثابت نكرد ، از نظر علم و فلسفه نيز ثابت كرد . علم و فلسفه كه در دنيا باقی و محفوظ ماند از زمان اسلام باقی ماند . امروز يك تقسيمی میكنند و میگويند دوره تاريخ و دوره ما قبل تاريخ . مقصودشان از دوره ما قبل تاريخ ادواری است كه در آن ادوار هيچ يادگاری از بشر وجود ندارد ، خطی ، سنگ نوشتهای ، چيزی . ولی اگر ما مقصودمان از دوره تاريخی آن دورهای باشد كه بشر تاريخ خودش را متسلسل حفظ كرده است ، از زمان اسلام است فقط و فقط . حتی آثار يونانيان و آثار هنديان را هم هر اندازه كه موجود بود مسلمين حفظ و نگهداری كردند . آثار ايرانيان را هم هر چه كه تا آن زمان باقی مانده بود مسلمين نگهداری كردند .
پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 1 ، ص . 403
قبل از دوره اسلام فاتحين جهان مواريث گذشته را محو و نابود میكردند ولی مسلمين حفظ كردند . كشيشهای مسيحی چندی شهرت داده بودند كه مسلمانان كتابخانه اسكندريه را سوختند ، و حتی خود مسلمين نسنجيده اين سخن را در كتابهای خود بازگو میكردند . خوشبختانه محققين امروز ثابت كردهاند كه مطلب از ريشه دروغ است ، اين خود مسيحیها بودند كه قبلا آتش زده بودنداسلام دوره قبل از خودش را به نام دوره جاهليت میخواند . اين جاهليت قبل از اسلام از نظر قرآن منحصر به عرب نيست بلكه جاهليت غير عرب هم جاهليت است . نقطه مقابل جاهليت ، علم است . وحی قرآنی كه شروع میشود به اين صورت شروع میشو د : « اقرا باسم ربك الذی خلق ، خلق الانسان من علق ، اقرأ و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم »(1)
يعنی وحی اسلامی و وحی ختميه از قرائت كه به معنی خواندن متون است ( هر خواندنی را قرائت نمیگويند ، فقط خواندن متن را قرائت میگويند ) و علم و نوشتن و قلم شروع میشود . اين خودش میرساند كه دوره قرآن دوره خواندن و نوشتن و علم و عقل است . يعنی ديگر دوره نبوت ، دوره اينكه بشر تبليغ شرايع سابقه را به وسيله يك عده مردمی كه موحی اليهم وملهم هستند و بايد به آنها الهام بشود كه دين چيست تا بيايند و تبليغ بكنند، ديگر اين دوره گذشت ، علماء جانشين انبياء میشوند ، دانش جانشين نبوت تبليغی میشود ، تصحيح میكنم : دانش جانشين نبوت تبليغی میشود ، يعنی كاری كه آن سلسله از انبياء كه فقط مبلغ شرايع ديگر و دعوت كننده به شرايع ديگر بودند انجام میدادند ، آن كار را امروز دانش میكند ، علم و علماء میكنند .
پاورقی : . 1 سوره علق ، آيات 1 تا . 5
چون آن دورهها ، دوره جهالت و ظلمت بود احتياج به آن جور نبوتها بود . در دوره نوشتن و خواندن و علم و شاگردی و مدرسی و استادی و تدوين علوم ، ديگر احتياجی به اين نبوتهای تبليغی و نبوتهای دعوتی نيستباب الهام مسدود نشده است
ممكن است اينجا يك سؤال ديگری بكنيد ، و آن اينكه آيا بعد از زمان حضرت رسول اساسا به كلی باب الهام مسدود شد يا باب نبوت مسدود شد ؟ پاسخ اينست كه باب نبوت يعنی باب پيامبری مسدود شد ، اما باب كشف و شهود و الهام مسدود نشد . ممكن است بشری از لحاظ صفا و كمال و معنويت برسد به مقامی كه به قول عرفا يك سلسله مكاشفات برای او رخ میدهد و حقايقی كه از طريق علم الهامی به او ارائه داده میشود ، ولی او مأمور به دعوت مردم نيست . حضرت امير در نهج البلاغه میفرمايد : « ان الله تعالی جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرش و تبصر به بعد العشوش و تنقاد به بعد المعاندش » . و بعد میفرمايد : « و ما برح لله عزت آلاؤه فی البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فكرهم و كلمهم فی ذات عقولهم » ( 1 ) . يعنی [ ( هميشه در دنيا افرادی هستند كه خداوند در باطن ضميرشان با آنها حرف میزند ) ] . حضرت زهرا اينجور بود با آنكه پيامبر هم نبود .پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 220
حضرت مريم به نص قرآن مجيد . خداوند به او تفهيم میكند حقايق را و همينكه مفهم بود محدث استامام نمیفرمايد كه جبرئيل ظاهر میشود و با او سخن میگويد .
پاورقی :
. 1 نهج البلاغه ، حكمت . 147
. 2 رجال كشی ، ح . 2 به جای منكم ، منهم ( من الشيعة ) آمده است
پس يك مطلب ما در اينجا اين بود كه چرا بعد از شريعت ختميه ، نبوت به طور كلی ختم شد ؟ جواب همين بود كه عرض كردم ، بستگی دارد به ظهور علم و دانش و به قول امروز به ظهور تمدن به حدی كه بتواند ارث الهی خودش را حفظ كند ، درباره آن تحقيق و مطالعه كند ، تفسير بنويسد
چهارده قرن است قرآن كريم پيدا شده است و در تمام اين چهارده قرن هميشه بودهاند طبقاتی كه كارشان مطالعه روی اين كتاب مقدس بوده است ، هيچكس نمیتواند احصاء بكند كه مجموعا تفاسيری كه راجع به قرآن مجيد نوشته شده است چقدر است . خدا میداند در همين زمان خودمان و در عصر حاضر چقدر تفسير است كه مشغول نوشتن آن هستند . اينها همان كاری را میكنند كه انبيای گذشته در تبليغ شرايع ديگر میكردند
از اينجا [ پاسخ ] يكی از شبهههايی كه بعضی از اهل بدع كردهاند روشن میشود . يكی از حرفهای مفتی كه میزنند اينست كه میگويند قرآن [ ( خاتم النبيين ) ] فرموده و نگفته كه [ ( خاتم الرسل ) ] است ، خاتم انبياء است نه خاتم رسل ، بعد از آن پيغمبر نبی نخواهد آمد ولی رسول چطور ؟ چه مانعی دارد كه رسول بيايد
قبل از اينكه اين را بگويم ، يك حكايتی برايتان عرض میكنم . میگويند وقتی زنی پيدا شد و ادعای نبوت كرد . او را نزد خليفه وقت آوردند و گفتند چنانچه تو چنين ادعائی بكنی مرتد و كافر هستی . گفت مگر چه حرفی گفتهام ؟ گفتند تو ادعای نبوت میكنی ؟ گفت بلی . گفتند : مگر تو نمیدانی كه پيغمبر فرمود : « لا نبی بعدی » . گفت : بله قبول دارم اما پيغمبر فرموده : « لانبی بعدی » ولی او كه نفرموده است : لا نبية بعدی
نبی مذكر است و پيغمبر فرموده است بعد از من پيغمبر مذكر نخواهد آمد
پيغمبر اكرم راجع به پيغمبر مؤنث چيزی نفرموده است . من نبيه هستم نه نبی . اين هم ادعای يك پيغمبر مؤنث . ولی متأسفانه همه میدانند كه اين يك حرف مفت است زيرا در اينجا نبی اسم جنس است و خصوصيتی كه مذكر يا مؤنث باشد در آن نيست . اصلا منظور اينست كه نبی از آن جهت كه منبیء عن الله باشد نخواهد آمد
رسول و نبی
اما مسأله رسول و نبی . همانطور كه گفتم نبی يعنی پيامبر ، يعنی كسی كه از ناحيه خدا پيغامی داشته باشد . رسول يعنی چه ؟ رسول يعنی فرستاده خدا ، كسی كه خدا او را برای مأموريتی فرستاده است ، اعم از اينكه آن مأموريت از اين نوع باشد كه آن رسول از جانب خدا چيزی برای مردم آورده باشد ، يا مأموريت و رسالت او از نوع ديگر باشد . فقط در صورت اول است كه آن رسول ، نبی و پيامبر است . لهذا كلمه رسول در قرآن ، هم درباره پيغمبران آمده است و هم درباره غير پيغمبران . مثلا درباره جبرئيل چون فرستادهای بود از طرف خدا و مأموريتی داشت اطلاق شده است . در داستان سامری است كه : « فقبضت قبضة من اثر الرسول »( 1 ) . يا درباره قرآن میفرمايد : « انه لقول رسول كريم » ( 2 ) . به او رسول گفته شده است . ملائكهای را كه خدا برای عذاب قوم لوط فرستاد ، آنها را هم رسل مینامند : « و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشری »(3). فرستادگان ما برای ابراهيم بشارت آوردند .پاورقی : . 1 سوره طه ، آيه . 96 . 2 سوره تكوير ، آيه . 19 . 3 سوره هود ، آيه . 69
حالا خدا كه میفرستد برای چه میفرستد ؟ برای اينكه قانون و شريعتی را به مردم القاء كنند ؟ البته نه . و همچنين ملائكه مأمور قبض ارواح نيز رسل خوانده شدهاند : « حتی اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا »( 1 ) . ملكی كه در اين دنيا میآيد برای عذاب ، فرستاده و مبعوث از طرف خدا است ، و پيغمبری هم كه میآيد برای دعوت مردم ، فرستاده خدا است . حتی كلمه [ ( مبعوث ) ] هم اختصاص به پيغمبران ندارد . در يك آيه قرآن در داستان بنیاسرائيل و بخت النصر ، اصطلاح مبعوثيت درباره قومی كه خداوند آنها را مسلط كرد بر يهوديان به كار برده شده : « و قضينا الی بنیاسرائيل فی الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی باس شديد » ( 2 ) . راجع به قوم عاد میفرمايد : « اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم »( 3 ) . آن باد مهلك را كه فرستاديم . تعبير [ ( ارسلنا ) ] میكند . آن باد مهلك هم رسول و فرستاده الهی بوداين جور نيست كه بعضی از پيغمبران نبی باشند و بعضی رسول ، هر پيغمبری نبی است . منتها انبياء از آن جهت كه از ناحيه خدا فرستاده شده بودند به آنها رسول هم گفته شده است همانگونه كه به غير آنها هم رسول گفته شده است . پس كلمه [ ( خاتم النبيين ) ] ، خاتم الرسل بدين معنی كه خاتم رسولانی باشد كه برای دعوت بشر آمده اند نيز هست . بله ، اگر مقصودتان از رسول ، رسولی است كه برای هلاكت مردم میآيد ، نه ، خاتم يك چنين رسولی نيست .
پاورقی : . 1 سوره انعام ، آيه . 61 . 2 سوره اسراء ، آيه . 4 . 3 سوره ذاريات ، آيه . 41
عذاب الهی هم رسول و فرستاده خداست ، يك و با هم كه خداوند برای قومی میفرستد رسول خدا است يعنی فرستاده او است . پس اينكه آمدهاند و برای مردم صفت بندی درست كردهاند كه بعضی از پيغمبران نبی هستند و بعضی رسول ، و خاتم انبياء ، خاتم انبياء بود نه خاتم رسل ، حرف مفتی است . همه انبياء رسول هم هستند . خاتم انبياء خاتم بشرهائی كه رسولند به سوی مردم و مردم را دعوت میكنند نيز هست . قرآن كريم هم از اين جهت هيچ فرقی ميان رسول و نبی نگذاشته استگاهی شبهه را چنين القاء میكنند كه [ ( نبی ) ] در قرآن عبارت است از پيغمبری كه صاحب قانون و شريعت نيست و اما [ ( رسول ) ] پيغمبری است كه صاحب قانون و شريعت است . اين يك ادعای دروغ بيش نيست . قرآن كلمه [ ( نبی ) ] را در مواردی به پيغمبران صاحب شريعت اطلاق كرده است ، و در مواردی به پيغمبری كه صاحب شريعت نيستند [ ( رسول ) ] اطلاق كرده است . يعنی نبی و رسول هم به پيغمبر صاحب شريعت گفته میشود و هم به پيغمبر غير صاحب شريعت ، و هر دو كلمه به هر دو اطلاق میشود
مطلب ديگری در اين جا داريم كه عنوانش را عرض میكنم و بحث آن را برای هفته آينده میگذاريم و آن موضوع اصلی ما است كه : چرا شرايع ختم شد و قوانينی كه از جانب خدا برای هدايت و ارشاد بشر آمد يكمرتبه به مرحلهای رسيد كه ديگر متوقف شد ؟ آيا آن علل و موجباتی كه قبلا وجود داشت و سبب میشد كه قوانين الهی هم عوض بشود بعدها ديگر پيدا نشد ؟ آخر چطور میشود كه آن موجبات ديگر پيدا نشود ؟ مگر آن علل و موجبات غير از تغيير شرايط اقتصادی و سياسی و فرهنگی و اجتماعی است ؟ آنها هميشه در تغيير و تبدل است ، پس چرا شريعتی آخرين شرايع باشد ؟ ان شاء الله هفته آينده در اطراف اين مطلب بحث میكنيم و عرض خواهيم كرد كه آن چيزهائی كه در اجتماع بشری تغيير میكند چيست و آن اصولی كه در اجتماع بشری ثابت میماند چيست و علت اينكه شرايع سابقه تغيير كردهاند چه بوده و علت اينكه شريعت ختميه تغيير نخواهد كرد چيست ؟
فلسفه ختم نبوت تشريعی
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « كان الناس امة واحدش فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين »( 1 )پس از آنكه از بحث در آيات كريمه قرآن راجع به خاتميت فارغ شديم و از جنبه عقلی و علمی وارد بحث شديم ، بحث خودمان را در دو قسمت قرار داديم .
پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213
يك قسمت راجع به اينكه چرا بعد از خاتم الانبياء پيغمبری و لو پيغمبری كه صاحب شريعت نباشد نيامد ؟ قسمت دوم بحث ما اينكه چرا شرايع به يك مرحله كه رسيد ختم شد و شريعت ديگری غير از اين شريعت نيامد و نخواهد آمد ؟ به عبارت ديگر پيغمبران خدا به نص قرآن مجيد دو دسته هستند : پيغمبرانی كه صاحب شريعت و قانون و كتاب هستند و از طرف خدا برای آنها شريعت و كتابی نازل شده است و آنها پنج نفر بيشتر نيستند : نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی و خاتم الانبياء صلی الله عليه و آله ، و همينها هستند كه قرآن مجيد اينها را « اولی العزم من الرسل »میخواند ، و پيغمبرانی كه يا مردم را دعوت میكردهاند به اين شرايع و قوانين و يا كسانی بودهاند كه قبل از نوح بودهاند ، قبل از اينكه برای بشر شريعت و كتابی آمده باشد ، كه اين چطور میشود ، بعد برای شما توضيح میدهمبه هر حال پس چون پيغمبران بعضی صاحب شريعت هستند و بعضی نيستند ، اين بحث ما در دو قسمت قرار میگيرد ، يكی اينكه درست است كه پيغمبر ما صاحب شريعت است ، ولی چرا همانطور كه هزارها پيغمبر بعد از نوح و هزاران بعد از ابراهيم و هزاران پس از موسی و صدها پس از عيسی آمدند و همه ، مردم را به اين شرايع دعوت میكردند ، پس از خاتم الانبياء پيغمبرانی كه وظيفه آنها دعوت به اين شريعت باشد و در واقع مروج اين شريعت باشند ، آمر به معروف و ناهی از منكر اين شريعت باشند ، نيامدند ؟ راجع به اين قسمت من در هفته گذشته بحث كردم و نمیخواهم آن را تكرار كنم ولی چون بعد از ختم آن جلسه بعضی از رفقا يك سؤال بسيار بجائی كردند ، لذا من بايد به آن سؤال جواب بدهم
آنكه ما گفتيم اين بود كه آن پيغمبرانی كه میآمدند كارشان دعوت و تبليغ به اين شرايع بود و در آن اعصار و ازمنه وسيلهای برای تبليغ و ترويج شرايع جز اينكه پيغمبرانی از طريق وحی ملهم بشوند نبوده است . چرا ؟ هنوز دوره ، دوره كودكی بشر بوده است ، دوره علم و كتاب و علمائی كه از راه علم وظيفه « ادع الی سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة »( 1 ) را انجام بدهند ، امر به معروف و نهی از منكر بكنند و دين را به اين وسيله حافظ باشند ، خلفای پيغمبران باشند ، نبوده است و نمی توانسته است در آن اعصار باشد .
پاورقی : . 1 سوره نحل ، آيه . 125
اين وظيفه را پيغمبران نه از طريق علم و درس خواندن بلكه از طريق وحی انجام میدادهاند ، و عرض كرديم كه حيوان به طور كلی و از آن جمله انسان هر چه كه ناقصتر است راه هدايتش بيشتر به الهامات بستگی دارد و هر چه كه ناقصتر است راه هدايتش بيشتر به الهامات بستگی دارد و هر چه كاملتر میشود بستگی بيشتر به فكر پيدا میكند
