next page

fehrest page

مقدمه

كتاب حاضر مشتمل برده جلسه سخنرانی متفكر شهيد استاد مرتضی مطهری تحت‏ عنوان [ ( خاتميت ) ] است كه در حدود سال 1347 در حسينيه ارشاد ايراد شده است . نوارهای اين سخنرانيها اكنون درست نيست ولی اين سخنرانيها در زمان حيات استاد از نوار استخراج شده و در اختيار ايشان قرار داده‏ شده و استاد شهيد اصلاحات و اضافاتی بر آن معمول داشته‏اند ، و اينك به‏ همان صورت منتشر می‏گردد . در حواشی متن اين گفتارها ( غير از جلسه اول ) استاد شهيد عناوين و گاهی خلاصه‏هايی از مطالب را نگاشته‏اند . مجموعه اين‏ عناوين و خلاصه‏ها را فهرست مشروح كتاب قرار داديم . ضمنا عناوين هر يك‏ از سخنرانيها ( به جز عنوان جلسه پنجم كه از خود استاد است ) و نيز تيترهای فرعی كتاب از همين عناوين و خلاصه‏ها استخراج گرديد
همان طور كه خواننده محترم مطلع است ، استاد شهيد مقاله‏ای تحت عنوان‏ [ ( ختم نبوت ) ] دارند كه اول بار در كتاب [ ( محمد خاتم پيامبران ) ] درج گرديد و سپس به صورت رساله‏ای كوچك منتشر شد و اكنون در كتاب [ ( شش مقاله ) ] به چاپ رسيده است . آن مقاله در واقع چكيده ده جلسه سخنرانی‏ مذكور است ، و به عبارت ديگر اين ده جلسه ، مشروح آن مقاله است به‏ اضافه مطالبی كه در آن مقاله يافت نمی‏شود ، و با اين تفاوت كه چون‏ اينها سخنرانی است و در جمع عمومی ايراد شده است از بيان ساده‏تری‏ برخوردار است و گاهی مطالب با مثالهای متعدد تشريح شده است كه مسائل‏ روز نيز به تناسب مطرح گرديده است ، و به بيان ديگر ، اين كتاب و آن‏ مقاله مكمل يكديگرند
اميد است اين كتاب نيز همچون ديگر آثار آن شهيد گرانقدر در كشف‏ حقايق اسلامی و تقويت بنيه فرهنگی انقلاب اسلامی مفيد و مؤثر افتد
شورای نظارت بر نشر آثار استاد شهيد مرتضی مطهری 22 بهمن 1366

خاتميت در قرآن و حديث

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏الله و خاتم النبيين »(1)
عنوان ختم نبوت بر پيغمبر خاتم صلی الله عليه و آله و سلم عنوانی است‏ كه خود قرآن كريم داده است . قرآن كريم او را خاتم النبيين خوانده است‏ و در اين مطلب بحثی برای يك نفر مسلمان نيست . برای يك مسلمان ممكن‏ نيست چنين مسأله‏ای مطرح باشد كه آيا بعد از پيامبر ما پيامبر ديگری هم‏ هست يا نيست ؟ تصور اينكه بعد از پيغمبر ما پيغمبر ديگری در دنيا بيايد ، با ايمان به پيغمبری اين پيغمبر منافات دارد . شما اگر بخواهيد اين‏ جور پيش خودتان تصور كنيد ، بگوئيد كه من به نبوت رسول اكرم اسلام ايمان‏ دارم ، در عين حال حتی اگر به طور احتمال هم بگوئيد شايد پس از او هم پيغمبری آمده است يا پيغمبری خواهد آمد ، اين [ ( شايد ) ] شما با ايمان به پيغمبری پيغمبر اسلام منافات دارد ، معنايش اين است كه‏ شما به پيغمبر اسلام و قرآن ايمان نداريد .

پاورقی : . 1 سوره احزاب ، آيه 40

همان طوری كه اگر كسی بگويد من‏ به قرآن ايمان دارم ولی به توحيد و به خدا ايمان ندارم ، می‏گويند اين‏ تناقض است زيرا قرآن كتاب توحيد است و ايمان به آن برابر است با ايمان به وحدانيت خدا ، يا اگر كسی بگويد من به قرآن ايمان دارم ولی به‏ معاد ايمان ندارم ، تناقض است زيرا قرآن كتابی است كه مملو است از اعتقاد به معاد ، همينطور هم هست موضوع ختم نبوت به خاتم الانبياء
علاوه بر اينكه نص قرآن مجيد است ، اگر فرضا اين نص قرآنی هم نبود ، جزء ضروريات دين مقدس اسلام است . بنابراين برای يكنفر مسلمان هرگز اين‏ مسأله مطرح نيست كه آيا پيغمبری بعد از پيغمبر ما خواهد آمد يا نه
ولی در عين حال برای يكنفر مسلمان از نظر اينكه بخواهد فهم عميقی پيدا بكند و ايمانش بر مبنای يك دلائل محكمی باشد ، جای اين هست كه در اطراف اين مسأله فكر بكند و درباره اين فلسفه قرآنی بيانديشد كه چرا انبيائی در دنيا ظهور كردند و آمدند ، بعد به يك نقطه معين كه رسيد نبوت ختم شد . قرآن اين را بر روی چه مبنا و اساسی بيان كرده است ؟ اينها البته جزء معارف قرآنی است و اگر انسان به نكاتی كه در قرآن كريم‏ در اين زمينه‏ها ذكر شده است واقف بشود بر معارف او افزوده می‏شود
حالا يك يك آياتی كه در اين زمينه است برای شما ترجمه و مختصر تفسيری‏ می‏كنم و همين مطالبی كه عرض كردم تدريجا برای شما بيان می‏نمايم

خاتميت در قرآن

آيه‏ای كه خواندم در سوره مباركه احزاب است ، می‏فرمايد : « ما كان‏ محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏الله و خاتم النبيين » . محمد پدر هيچكدام از مردان شما نيست ، يعنی پدر خوانده كسی نيست ، او را با اين‏ صفت نخوانيد ، صفتی كه بايد شما او را با آن صفت بخوانيد و بشناسيد اينست كه او فرستاده خدا و پايان دهنده پيغمبران است
ممكن است بپرسيد كه آن جمله اول يعنی چه ؟ محمد پدر هيچيك از مردان‏ شما نيست ، پدر خوانده كسی نيست . اين نهی از چيست ؟ اين آيه در واقع نسخ يك سنت كهن است كه هم در ميان اعراب و هم در ميان غير اعراب از دنيای آن روز حتی در ايران خودمان وجود داشته است
رسم اين بود كه يك كسی يك كس ديگر را پسر خوانده می‏خواند و به منزله‏ پسر خود حساب می‏كرد و طبق عادات و رسوم آن زمان پس از آنكه كسی يك‏ نفر ديگر را پسر خود قرار می‏داد ، از لحاظ احكام و آثار عينا مثل پسر خودش بود ، يعنی همان طوری كه اگر بميرد پسر خودش از او ارث می‏برد ، اين پسر خوانده هم از او ارث می‏برد ، همانطوری كه مثلا زن پسر خودش‏ عروس او شمرده می‏شود ، محرم او شمرده می‏شود ، و حتی بعد از طلاق دادن‏ پسرش نمی‏تواند عروسش را برای خود عقد ببندد ، زن اين پسر خوانده نيز چنين است . در عربستان اين رسم شايع بود ، و در غير عربستان مخصوصا در ايران به يك شكل بسيار پيچيده‏تر و وسيعتری رايج بود . اسلام اين قانون را نسخ كرد و فرمود : پسر خواندگی منشأ هيچ اثری نيست ، نه آن پسر از اين‏ پدر ارث می‏برد و نه اين پدر از آن پسر ارث می‏برد . نه آن پسر مثلا به زن اين پدر و دخترهای او محرم می‏شود و نه زن او در حالی كه زن اوست به اين پدر محرم می‏شود . اين‏ حرفها در كار نيست
مردی است به نام زيد بن حارثه كه قبل از اسلام غلام خديجه بود . خديجه‏ او را بخشيد به رسول اكرم ، و رسول اكرم او را آزاد كرد . زيد بن حارثه‏ مرد بسيار بزرگواری بود . در دوره اسلام هم اين مرد شرافتها و فضيلتها كسب كرد و در جنگ مؤته همراه جناب جعفر بن ابی‏طالب شهيد شد
اين مرد مسلمان شد و ظاهرا دومين مرد مسلمان باشد ، يعنی بعد از علی‏ اولين مردی كه به پيغمبر اكرم ايمان آورد همين زيد بن حارثه آزاد شده‏ رسول اكرم بود . اين مرد ايمان و علاقه عجيبی به رسول اكرم داشت ، به‏ طوری كه پدر و مادرش بعدها كه فهميدند پسرشان آزاد شده آمدند او را به‏ نزد خود ببرند ، رسول اكرم هم او را مرخص كرد و فرمود اختيار با خودت ، اگر می‏خواهی پيش پدر و مادرت بروی برو . اما اين پدر و مادر هر كاری‏ كردند كه برگردد گفت من بر نمی‏گردم و اين خانه را رها نمی‏كنم . اين جوان‏ را مردم پسر خوانده پيغمبر می‏خواندند . پيغمبر اكرم مخصوصا دختر عمه‏ خودشان زينب بنت جحش را به عقد او در آوردند كه اين هم داستان خيلی‏ معروفی دارد . پيغمبر اكرم فرستاد دنبال زينب بنت جحش به عنوان‏ خواستگاری . او اول خيال كرد كه خود رسول اكرم خواستگار او است ، خودش‏ و برادرش عبدالله بن جحش با كمال خوشحالی و سرور جواب مثبت دادند ، ولی بعد كه اطلاع پيدا كرد پيغمبر او را برای غلام آزاد شده خودش می‏خواهد ناراحت و عصبانی شد ، گفت من خيال كردم كه پيغمبر مرا برای خودشان‏ خواستگاری كرده‏اند . من نوه عبدالمطلب ، يك زن قرشيه بيايم و زن يك غلام آزاد شده شوم ؟ ، اين خلاف‏ شؤون و حيثيات من است . پيغمبر اكرم به او پيغام داد كه اسلام اين‏ نخوتها را از بين برده است ، زيد مؤمن و مسلمان و با ايمان است ، مسلم‏ كفو مسلم و مؤمن كفو مؤمن است ، از نظر من تو نبايد امتناع بكنی . زينب‏ گفت كه اگر شما واقعا معتقد هستيد كه من با زيد ازدواج كنم ، موافقم
حضرت فرمودند : بسيار خوب ، و چون پيغمبر موافق بود با زيد ازدواج كرد
و چون از اول زيد را نمی‏خواست ، تا آخر هم به او علاقمند نشد و مرتب‏ ناراحتی و كج خلقی می‏كرد . زيد می‏آمد نزد رسول اكرم و شكايت می‏كرد كه‏ وضع اخلاقی زينب اينطور است ، اجازه می‏خواست كه طلاق بدهد و رسول اكرم‏ مانع می‏شد تا بالأخره زيد او را طلاق داد و پيغمبر اكرم با او ازدواج كرد . اين همان داستانی است كه كشيشهای مسيحی روی آن داد و فرياد راه‏ انداخته‏اند كه بله پيغمبر اسلام يك روزی داخل خانه يكی از اصحاب خود شد و او اتفاقا زنی بسيار زيبا و قشنگ در خانه داشت و پيغمبر چون سرزده‏ داخل شد آن زن را در نهايت زيبائی مشاهده كرد و بعد بيرون آمد ، ولی‏ وقتی كه بيرون آمد محبت آن زن در دلش جا گرفته بود و بعد چون فهميدند كه پيغمبر به آن زن علاقمند است شوهرش او را طلاق داد ! اينها ديگر افسانه است . زينب دختر عمه پيغمبر بود ، يك زن غريبه نبود كه پيغمبر او را نديده و نشناخته باشد . مكه يك ده و يا يك قصبه بوده است . در زمان جاهليت هم حجابی اساسا وجود نداشته است . قرآن بود كه آيه حجاب‏ را در سوره نور در مدينه نازل كرد : « قل للمؤمنين يغضوا من ابصارهم ..
( 1 )
از زمان كودكی زينب تا وقتی كه به زمان بلوغ رسيد يعنی وقتی كه پيغمبر خودش او را برای غلام آزاد شده‏اش خواستگاری كرد ، عادتا در محيط آن روز عرب كمتر روزی بوده است كه پيغمبر اين دختر عمه را نديده باشد .

پاورقی : . 1 سوره نور ، آيه . 30

آنوقت‏ پيغمبر عاشق دلفريفته اين زن نشد مگر در وقتی كه او را شوهر داد و چند سال هم در خانه شوهر بود و از او فرزند هم آورد و بعد ناگهان او را ديد و عاشق شد ! ازدواج پيغمبر با زينب برای نسخ عملی همين عادت و رسم بود كه‏ بسيار ريشه دوانيده بود در تمام جوامع بشری . خيلی برای اعراب جاهليت‏ اين كار مستنكر بود كه پيغمبر با زن پسر خوانده خودش ازدواج كرد
ازدواج پيغمبر در آن زمان با زينب در نظر مردم مستنكر بود اما نه روی‏ حسابی كه اخيرا كشيشها درست كرده‏اند ، بلكه روی اين حساب كه مگر می‏شود كسی با عروس خود پس از طلاق پسرش ازدواج كند ؟ ! قرآن اين رسم را نسخ‏ كرد و جمله اول آيه ناظر به اين حقيقت است : « ما كان محمد ابا احد من‏ رجالكم ». محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست ، اين حرفها يعنی چه ؟ ! او فقط پدر فرزندان خودش است نه پدر يك مرد اجنبی ، او را با اين‏ صفات نشناسيد و با اين صفات خطاب نكنيد ، او را ابو زيد نخوانيد و زيد را ابن رسول‏الله نخوانيد بلكه او را با صفت رسول‏الله و صفت خاتم‏ النبيين بشناسيد ، البته همه پيغمبران پيغمبر خدا بوده‏اند ا ما او يك‏ صفت خاص و جداگانه‏ای دارد ، او خاتم النبيين است ، خاتم همه انبياء است . [ ( خاتم ) ] يعنی چه ؟

معنی لغوی [ ( خاتم ) ]

كلمه [ ( خاتم ) ] در لغت عربی فقط چند لغت هموزن دارد مثل طابع و حاتم و چند لغت ديگر . همه اينها معنی ابزار و آلت را می‏بخشد
خاتم يعنی ما يختم به ، طابع يعنی ما يطبع به . [ ( ما يختم به ) ] يعنی‏ چيزی كه به وسيله آن پايان داده می‏شود . اين آيه را قراء سبعه از قديم ، هم خاتم النبيين خوانده‏اند و هم خاتم النبيين . تنها [ ( عاصم ) ] خاتم‏ النبيين خوانده است و غير عاصم همه خاتم النبيين خوانده‏اند ، و اين هم‏ اشكالی ندارد كه در قرآن يك كلمه را دو جور بخوانيم و هر دو جور هم صحيح‏ باشد . اگر خاتم النبيين بخوانيم معنايش واضح و ساده است : ختم كننده‏ پيغمبران . [ ( خاتم ) ] اسم فاعل است كه معنی كنندگی می‏دهد . خاتم‏ النبيين يعنی پايان دهنده پيغمبران . اما [ ( خاتم ) ] همين معنی و مفهوم‏ را می‏بخشد به علاوه يك مفهوم اضافه‏ای كه آن مفهوم اضافه اينست كه در اينجا موضوع رسالت و نبوت تشبيه شده است به يك نامه‏ای كه پايان‏ می‏يابد و نويسنده آن نامه نقش و مهر خود را در پايان آن می‏زند و در پايان خودش را به وسيله آن مهر معرفی می‏كند ، پس باز هم مفهومش پايان‏ دادن است ، اما اين مفهوم اضافه را هم دارد كه اين مهری است كه با آن‏ اين طومار بسته شد . امروز می‏بينيد كه معمول جور ديگری است . وقتی كه‏ مثلا صفحه يك دفتری را می‏خواهند ببندند زير آن را به طرز مخصوصی خط كشی و امضاء می‏كنند برای اينكه به غلط كسی قلم نبرد و بعد چيزی به آن اضافه‏ نكند . وقتی كه مهر می‏زدند ، اين مهر دو خاصيت داشت ، يكی اين بود كه‏ معرف كامل نويسنده نامه بود ، و دوم اينكه ديگر نامه را می‏بست و علامت‏ پايان دادن به نامه بود . اينجا كه اين تعبير را درباره خاتم الانبياء دارد ، می‏خواهد بفرمايد كه اين ديگر نقشی است كه با آن ، نامه نبوت ، كتاب نبوت ، درس نبوت به پايان رسيد و اين علامت بسته شدن آن است ، به طوری كه هر كه به هر نام كه بعد از او بيابد و ادعا كند معلوم است كه‏ مجعول و دروغ است . چه كلمه را ما خاتم بخوانيم و چه خاتم ، از نظر اينكه پيغمبر اسلام آخرين پيغمبران است‏ هيچ فرقی نمی‏كند . اين يك آيه از آيات قرآنی است كه دلالت می‏كند بر ختم نبوت خاتم الانبياء
آيات ديگری هم در قرآن راجع به ختم نبوت داريم ، آياتی كه البته به‏ اين عبارت نيست ولی خود مطلب حكايت می‏كند از اين معنی ، مثلا آياتی كه‏ دلالت می‏كند بر اينكه امت اين پيغمبر امت وسط است ، امت معتدل است ، بالاترين امتها است : « و كذلك جعلناكم امة وسطا . . . »( 1 ) امت‏ كامل و معتدل ، امتی كه ديگر امتی بالاتر از آن نمی‏تواند در دنيا وجود داشته باشد . اين هم خودش می‏رساند ختم نبوت را . اگر پيغمبری بعد از اين پيغمبر بيايد ، آن پيغمبر و آن امت كه نمی‏تواند ناقص‏تر از اين باشد . اگر بعد بخواهد امتی بيايد بايد كاملتر باشد ، ولی قرآن می‏فرمايد ديگر امتی بالاتر از امت اسلام كه تربيت شده به تعاليم اسلام باشد فرض نمی‏شود
همچنين آياتی كه راجع به خود قرآن مجيد است كه می‏فرمايد : ما اين‏ كتاب را برای هميشه حفظ و نگهداری می‏كنيم : « انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون »( 2 ) ما اين ذكر را ، اين قرآن را نازل كرده‏ايم و برای‏ هميشه حافظ آن هستيم . [ ( نگهداری می‏كنيم ) ] يعنی چه ؟ آيا يعنی مثلا در كتابخانه‏ها نگهداری می‏كنيم ؟ نسخه‏اش را نگهداری می‏كنيم ؟ يا اين را همين‏ طوری كه هست در ميان مردم نگهداری می‏كنيم ، زنده نگهداری می‏كنيم . مسلم‏ اين دوم است ، يعنی قرآن برای هميشه در ميان مردم خواهد بود ، بنابراين‏ كتاب منسوخ شدنی نيست
آيات ديگری در قرآن هست كه دلالت می‏كند بر اينكه پيغمبران گذشته همه‏ مبشر اين پيغمبر بوده‏اند و همه مقدمه اين پيغمبر بوده‏اند .

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 143 . 2 سوره حجر ، آيه . 9

يكی اين آيه‏ است : « و اذ اخذ الله ميثاق النبيين لما آتيتكم من كتاب و حكمة ثم جاء كم رسول مصدق لما معكم لتؤمنن به و لتنصرنه »( 1 ) . ما از همه پيغمبران‏ بدون استثناء پيمان گرفته‏ايم كه هر زمانی كه برای شما كتاب و حكمت‏ بيايد و ما به شما كتاب و حكمت بدهيم ( يعنی در آينده ) ، و پيغمبری در آينده خواهد آمد كه او تصديق می‏كند گذشته‏ها را ، بايد و البته بايد شما از حالا به آن پيغمبر ايمان بياوريد ، و بايد و البته بايد كه شما از حالا او را ياری بكنيد به اينكه بشارت به او را پخش كنيد و ايمان به او در ميان امت خودتان القاء كنيد : « قال أأقررتم »آيا شما اقرار كرديد به‏ اين . « و اخذتم علی ذلكم اصری »و پيمان مرا بر اين مطلب گرفتيد ( يعنی‏ حاضر شديد كه بر اين قضيه با من پيمان ببنديد ؟ ) « قالوا اقررنا » بلی‏ ما پيمان بستيم . « قال : فاشهدوا و انا معكم من الشاهدين »خدا فرمود كه‏ پس همه شاهد باشيد و من خودم هم از شاهدها خواهم بود . اين آيه كريمه از نظر تركيب نحوی و دستوری همان طوری كه صاحب [ ( مجمع البيان ) ] می‏گويد از مشكلترين آيات قرآن است : از نظر دستور زبان عربی [ ( لما ) ] مثلا مای آن موصوله است يا مای زمانيه است يا اينكه مای مصدريه است . آيا لما بخوانيم يا لما يا لما ؟ يكنفر لما خوانده است ، ولی به هر حال‏ منظور و مقصود كلی كه در اين آيه هست همين است ، و اين همان مضمونی‏ است كه در روايات ما هم زياد وارد شده است
از جمله در نهج البلاغه است كه علی عليه‏السلام می‏فرمايد : خداوند از همه پيغمبران برای اين پيغمبر پيمان گرفته است .

پاورقی : . 1 سوره آل‏عمران ، آيه . 81

يعنی تمام‏ نبوتها و شرايع سابقه ، مقدمه و پيش در آمد شريعت ختميه است ، تمام‏ نبوتها مقدمه‏ای است برای اين نبوت ، و اين نبوت ذی المقدمه‏ای است‏ برای تمام نبوتها . هر پيغمبری كه آمده است همانطور كه مردم را به خدا و قيامت دعوت كرده است و ايمان به خدا و قيامت را در مردم ايجاد كرده‏ است موظف بوده است كه ايمان به نبوت خاتم الانبياء را هم كه مطلبی‏ است مربوط به آينده در مردم ايجاد بكند . نظير اينكه ما الان جزء ايمانهای كه داريم ايمان به ظهور حضرت حجة بن الحسن است . اين ايمان به‏ ظهور آن حضرت در آينده ، غير از ايمان به قيامت يا ايمان به نبوت‏ حضرت رسول اكرم است . ما از حالا بايد به مطلبی كه در زمان آينده صورت‏ خواهد گرفت ايمان بياوريم . تمام پيغمبران مبشر بوده‏اند به ظهور پيغمبر خاتم . درباره خصوص حضرت عيسی قرآن كريم نقل می‏كند : « و اذ قال عيسی‏ بن مريم يا بنی‏اسرائيل انی رسول‏الله اليكم مصدقا لما بين يدی من التوراش و مبشرا برسول يأتی من بعدی اسمه احمد ». ( 1 ) . حضرت عيسی بن مريم به‏ بنی اسرائيل فرمود كه من خودم از ناحيه خدا به سوی شما پيغمبرم ، و كتاب‏ گذشته را كه تورات است تأييد می‏كنم و تصديق می‏كنم ، نبوت موسی و كتاب‏ او را تصديق می‏كنم ، و من مبشر و نويد دهنده هستم پيغمبری راكه در آينده‏ خواهد آمد كه نام او احمد است

پاورقی : . 1 سوره صف ، آيه . 6

بيان علی عليه‏السلام

اميرالمؤمنين درنهج البلاغه می‏فرمايد : يك پيوستگی ميان همه انبياء بوده است كه انبياء سابق بايد مبشر انبياء لاحق باشند بالخصوص نبی ختمی‏ ، و انبياء لاحق بايد از معرفيهای انبياء سابق استفاده می‏كردند و موظف‏ بودند كه مردم را دعوت كنند به اينكه به آنها هم ايمان بياوريد . شما می‏بينيد كه يكی از اصول قرآن كريم اينست كه به ما می‏گويد شما بايد به‏ كتب و پيغمبران گذشته هم ايمان بياوريد ، به نبوت عامه ايمان داشته‏ باشيد : « و المؤمنون كل آمن بالله و ملائكته و كتبه و رسله »( 1 )
اساسا اين پيوستگی بوده است ، پيغمبران سابق در مردم ايمان به پيغمبران‏ لاحق و مخصوصا ايمان به نبوت ختميه را ايجاد می‏كردند ، و پيغمبران لاحق‏ تصديق و تأييد می‏كردند نبوت پيغمبران سابق را . عبارتی كه در نهج البلاغه‏ است اينست : « و لم يخل سبحانه خلقه من نبی مرسل او كتاب منزل او حجة لازمه او محجة قائمة ، رسل لا تقصر بهم قلة عددهم و لا كثرش المكذبين لهم ، من سابق سمی‏ له من بعده او غابر عرفه من قبله ، علی ذلك نسلت القرون و مضت الدهور و سلفت الاباء و خلقت الابناء . . . » ( 2 )

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 285 . 2 نهج البلاغه ، خطبه اول

می‏فرمايد خدای تبارك و تعالی هيچگاه مخلوقات و زمين و بشر را خالی‏ نگذاشته است ، يا يك پيغمبر مرسل در ميان آنها بوده است يا يك كتاب‏ آسمانی بدون تحريف در ميان آنها بوده است ( اينها به قول ابن ميثم مانعه الخلو است ، مانعة الجمع نيست ) ، يا يك حجت لازمی در ميان مردم بوده است ، حجتی كه بر مردم تمام شده باشد ، و يا راه راستی‏ در جلو مردم بوده است ، پيغمبرانی كه كمی عده آنها سبب نشد كه آنها در كار خودشان كوتاهی بكنند ، يعنی كه عدد آنها هميشه نسبت به مبعوث عليهم‏ خودشان خيلی كم بود ولی در عين كم بودن ، آنها در انجام وظيفه كوتاهی‏ نكردند ، با همه سختيها و مصائب و متاعب وظيفه خودشان را انجام دادند
كثرت مكذبين و دشمنان سبب نشد كه آنها در كار خودشان كوتاهی بكنند
اينها بعضی سابق و متقدم بودند كه متأخرين آنها به آنها معرفی شده بودند . ( مثلا به نوح و ابراهيم گفته بودند كه پس از شما موسی و عيسی می‏آيند ، شريعت ختميه می‏آيد . ) بعضی متأخر بودند و آنكه قبل از او آمده بود او را می‏شناخت و به مردم معرفی كرده بود . بدين نحو نسلها پشت سر يكديگر پيدا شد و روزگاران گذشت ، پدران آمدند و رفتند و پسران جانشين آنها شدند « الی ان بعث الله سبحانه محمدا رسول‏الله صلی الله عليه و آله » ، تا آنكه خداوند محمد ( ص ) را مبعوث فرمود « لانجاز عدته و تمام نبوته » او را فرستاد تا به وسيله او وعده‏ای را كه به مردم داده است به پايان‏ برساند و نبوت را با او تمام بكند و به نهايت برساند و ختم نمايد ²مأخوذا علی النبيين ميثاقه » در حالی كه بر همه پيغمبران پيمان او گرفته‏ شده بود ( اين همان مضمون آيه است : « وإذ اخذ الله ميثاق النبين ..
از تمام پيغمبران ، خدا برای او عهد و پيمان گرفته بود كه به او ايمان‏ داشته باشند و به او بشارت بدهند و او را به امتهای خودشان معرفی كنند ، در كتابها و آثار و احاديث و سنن خودشان نويد وجود او را بدهند ) « مشهورش سماته » او را مبعوث كرد در حالی كه علامات او در ميان امم ، معروف و مشهور بود ، يعنی چون خدا اين پيمان را بر پيغمبران گرفته بود كه بايد علامات و مشخصات او را برای مردم بگوئيد و بنويسيد ، در كتابهای آسمانی و آثاری كه از پيغمبران پيشين باقی مانده‏ بود علائم اين پيغمبر همه ذكر شده بود و لهذا مشهور بود ، مثل اينكه اين‏ پيغمبر از جزيرش العرب مبعوث می‏شود ( اين يك امر شناخته شده بود ) مركب او به اقتضای محيطی كه هست شتر است ( اين يك علامت مشهور بود ) علامتی در پشت شانه‏اش دارد ( يكی از علائم مشهور او بود ) . اسمش و خصوصيات پدر و فاميلش همه از علائم مشهور او بود . و همچنين [ ( امی ) ] يعنی درس ناخوانده و مكتب نرفته و استاد نديده بود . اين نيز يك علامت‏ مشهور بود . و پيغمبران سلف آنها را به امت خودشان تعليم داده بودند
در آيه ديگر می‏فرمايد : « الذين يتبعون الرسول النبی الامی »مردمی كه‏ پيروی می‏كنند از رسول و نبی ( حالا فرق رسول و نبی چيست ؟ بماند ) و پيغمبر امی ، درس ناخوانده ، كتاب و مكتب و استاد ناديده ، « الذی‏ يجدونه مكتوبا عندهم فی التوراش و الانجيل »( 1 ) [ ( او را و علائم او را در تورات و انجيل نوشته می‏يابند ) ] . و بسياری از افرادی كه در آن زمان‏ به وجود مقدس پيغمبر اكرم ايمان آوردند افرادی بودند كه روی همان علائم و مشخصات ، ظهور پيغمبری را در اين زمان با آن علامات حدس می‏زدند و يا خودشان به ديگران گفته بودند

پاورقی : . 1 سوره اعراف ، آيه . 156

سر اينكه اسلام بالخصوص در مدينه اينهمه نفوذ پيدا كرد و ذهن مردم‏ آماده بود كه پيغمبری پيغمبر اكرم را قبول بكنند ، با اينكه اوضاع‏ اجتماعی آنها جور ديگری بود و می‏خواستند عبدالله بن ابی را برای خود به‏ سلطنت انتخاب بكنند ، بيشتر از اين ناحيه بود كه مدينه مركز يهودی نشين‏ بود و علمای يهودی مكرر به يهوديها و غير يهوديها گفته بودند كه ما از كتابهای آسمانی اطلاع داريم كه در اين سرزمين پيغمبری مبعوث خواهد شد ، و احيانا علائم و نشانيها را هم گفته بودند ، گواينكه بعد كه پيغمبر اكرم‏ مبعوث شد عده‏ای ايمان نياوردند و عده‏ای هم روی همان علائم ايمان آوردند
عبدالله بن سلام يكی از آنها بود كه ايمان آورد
غرض اين جهت است كه اين جمله علی عليه‏السلام كه در اينجا آمده است‏ كه می‏فرمايد : « لانجاز عدته و تمام نبوته ماخوذا علی النبيين ميثاقه ، مشهورش سماته ، كريما ميلاده » گذشته از اينكه تصريح دارد كه نبوت به‏ وجود مقدس خاتم الانبياء تمام شد و به نهايت رسيد ، تصريح دارد به آن‏ نكته دوم كه همه انبياء موظف بودند كه مبشر و مبلغ رسالت خاتم الانبياء باشند . احتياجی نيست كه ما از برای اين مطالب بخواهيم راجع به اينكه‏ پيغمبر اكرم خاتم الانبياء است شواهد و دلائلی ذكر كنيم . اينها را كه ذكر می‏كنيم برای اين است كه اجمالا افراد بدانند كه در نصوص اسلامی هم اين‏ مسائل خيلی زياد آمده است ، يكی و دوتا و پنج تا نيست ، و اينكه ما می‏گوئيم ضروری دين اسلام است ، اين ضروری بودن ، تنها واضح بودن مطلب‏ نيست . باز در كلمات اميرالمؤمنين است كه صلوات می‏فرستد بر وجود مقدس خاتم الانبياء به اين عبارت : « اجعل شرائف صلواتك و نوامی بركاتك علی محمد عبدك و رسولك » خدايا آن شريفترين رحمتهای خودت را و آن پرخيرترين بركات خودت را ، آن‏ بركاتی كه رو به افزايش و رشد و نامی هستند ، آن رحمتها و بركات را بفرست بر محمد بنده و پيغمبر خودت « الخاتم لما سبق » او كه به پايان رساند هر چه كه در پيش بود ، نبوت را ختم كرد « و الفاتح لما انغلق » آنكه گشود هر دری را كه تا آن زمان بسته بود « و المعلن الحق‏ بالحق » ( 1 ) و آنكه حق را با حق آشكار كرد . اين مطلب هنوز تتمه زيادی‏ دارد كه ان شاء الله در هفته‏های آينده بايد عرض بكنم

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 70

علم و عقل جانشين نبوت تبليغی

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ما كان محمد ابا احد من رجالكم و لكن رسول‏الله و خاتم النبيين »
هر چند در نظر نداشتيم كه راجع به موضوع ختم نبوت از نظر آيات كريمه‏ قرآن بحثی كرده باشيم ، يعنی در نظر نداشتيم در اطراف آن سلسله از آيات‏ قرآن كه در آنها تصريحی يا اشاره‏ای به ختم نبوت است بحث زيادی بشود ، و بيشتر می‏خواستيم كه به جنبه‏های ديگر مطلب بپردازيم ، ولی نظر به اينكه‏ ما در هفته گذشته مختصری راجع به كلمه [ ( خاتم النبيين ) ] بحث كرديم‏ تتمه آن بحث را امشب عرض می‏كنيم
از صدر اسلام تا يك قرن اخير ، حتی يكنفر هم نبوده كه در مفهوم اين آيه‏ و اين كلمه شك و شبهه‏ای داشته باشد ، ولی نظر به اينكه بعضی از اهل‏ اهواء و بدع كه معمولا كتابهای الهی را وسيله‏ای برای تحريف و رسيدن به‏ مقاصد پليد خودشان قرار می‏دهند و از هر گونه دخل و تصرفی ابا نمی‏كنند ، حرفهايی در اين زمينه گفته‏اند ، از اين جهت مختصری‏ راجع به اين كلمه بحث می‏كنيم
همانطور كه در هفته پيش عرض كردم [ ( خاتم ) ] يعنی ما يختم به ، يعنی چيزی كه با آن پايان داده می‏شود . [ ( خاتم ) ] و [ ( طابع ) ] در لغت عرب يك معنی دارد . ماده اين كلمه در هر جا از قرآن كريم كه وارد شده است همين مفهوم را دارد . نه تنها در كلمه خاتم مفهومش اين است ، هر جا كه ماده ختم در قرآن آمده است همين مفهوم مهر زدن را داشته و دارد . مثلا قرآن درباره كفار می‏فرمايد : « ان الذين كفروا سواء عليهم‏ء انذرتهم‏ ام لم تنذرهم لا يؤمنون ، ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم‏ غشاوش »( 1 ) . اين كسانی كه كفر و عناد و جحود می‏ورزند در حالتی هستند كه تو چه آنها را چه بيم بدهی و چه بيم ندهی ايمان نمی‏آورند . اينها در حالتی هستند كه خداوند بر دلهای اينها و بر گوشهايشان مهر زده است
در سوره مباركه [ ( يس ) ] راجع به وضع مردم در روز قيامت [ سخن‏ می‏گويد ] و اينكه اعضاء و جوارح مردم هستند كه روز قيامت خودشان شهادت‏ می‏دهند بر اعمال شخص ، و احتياجی كه او زبانش اقرار كند نيست ، بلكه‏ خود اعضاء و جوارح حرف می‏زنند . مثلا دست انسان هر گناهی را كه مرتكب‏ شده است بيان می‏كند . در واقع اين گناه در اين دست ضبط است . پای‏ انسان هر گناهی را كه مرتكب شده است بيان می‏كند . خود اين گناه به يك‏ شكلی در اين پا ثبت است . پوست بدن انسان ( در روايت است كه اين‏ كنايه است از اعضاء تناسلی ) هر گناهی كه مرتكب شده است در آن ثبت است .

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيات 6 و . 7

چشم و گوش انسان همين جور . و چون‏ آن دنيا دنيای حيات و زندگی است ، تمام اعضاء به صورت زنده در آنجا محشور می‏شوند و خود شهادت می‏دهند بر اعمالی كه كرده‏اند . در مقام تشبيه‏ مثل دستگاه ضبط صوت است كه در موقع ضبط ، انسان احساس نمی‏كند و فقط يك نوار را روی دستگاهی می‏بيند ، می‏بيند يك كسی حرف می‏زند و آن نوار هم برای خود می‏چرخد ، ولی نمی‏داند كه وقتی آن نوار را برگردانند و وضع‏ ديگری به آن دستگاه بدهند ، اين نوار ساكت و جامد تبديل می‏شود به يك‏ دستگاه ناطق . در آنجا اينجور دارد كه : « اليوم نختم علی افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون ». ( 1 ) در اين روز ( قيامت ) مهر می‏زنيم بر دهانهای آنها ( نختم علی افواههم هيچ معنايی جز اين ندارد ) می‏بنديم اين دهان را كه سخن نگويد ، می‏گوئيم تو ديگر حق حرف‏ زدن نداری و لزومی ندارد كه تو اقرار بكنی يا نكنی كه آيا من با دست فلان‏ گناه را كردم يا نكردم ، با پا فلان گناه را كردم يا نكردم ، با چشم فلان‏ كار را كردم يا نكردم . « و تكلمنا ايديهم » دستهای آنها با ما سخن‏ می‏گويند « و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون »پاهای آنها به اعمالی كه‏ مرتكب شده‏اند خود شهادت می‏دهند
مولوی در شعر معروف خود می‏گويد :
هر كه را اسرار حق آموختند
مهر كردند و دهانش دوختند
مهر زدنها هميشه علامت پايان يافتن يك نامه و يا بستن يك نامه بوده‏ است .

پاورقی : . 1 سوره يس ، آيه . 65

بستن پاكتهای قديم چه جور بوده من نمی‏دانم ولی اينقدر می‏دانم كه نامه‏هايی را كه می‏نوشتند می‏بستند و بعد يك ماده حالا آن ماده‏ چه بوده است نمی‏دانم ، مثل لاك و مهر امروز كه نبوده است ولی اين ماده‏ لاك مانند را هم می‏چسباندند روی آن كاغذ و روی آن را مهر می‏كردند كه اين‏ بايد بسته بماند . مفهوم [ ( پايان دادن ) ] يك مفهوم ثانوی است كه از اين مفهوم مهر كردن پيدا شده است . چون مهر كردن ملازم بوده است با پايان دادن ، كم كم هر كاری را هم كه بخواهند پايان بدهند و لو آنكه مهر زدن در كار نباشد كلمه [ ( ختم ) ] را به كار می‏برند
در زيارت جامعه می‏خوانيم : « بكم فتح الله و بكم يختم » خدا به وسيله‏ شما گشود و به وسيله شما پايان می‏دهد . به انگشتر هم كه خاتم می‏گفته‏اند چون انگشتر دوكاره بوده است يعنی ضمنا مهر هم بوده است . در اصطلاحات‏ اخبار و احاديث ، وقتی كه شمايل پيغمبر اكرم يا علی عليه‏السلام يا يكی از ائمه را ذكر می‏كنند ، می‏گويند خاتمش فلان چيز بود ، يعنی مهرش اين بود ، كه اين مهر حتما همان انگشتر هم بوده است ، يعنی همان انگشتر بوده است‏ ، كه مهر بوده است . پس در اينكه [ ( خاتم النبيين ) ] يعنی كسی كه به‏ وسيله او دستگاه نبوت ختم و بسته شد ، تمام شد و لاك و مهر شد و ديگر بعد از او نبی نخواهد آمد ، بحثی نيست
مطلب ديگری در اينجا هست كه بايد توضيحی در اطراف آن بدهم و ضمنا به‏ ياوه های كه اين بدعتگذاران در اين زمينه‏ها گفته‏اند پاسخ داده شود . آن‏ اينست : بحث ما بيشتر ناظر به اين جهت بود كه چرا شريعتها پايان يافت‏ ؟ بحث در اطراف اين پرسش بود كه اگر دين و شريعت خدا ، يعنی قانونی‏ كه از ناحيه او می‏آيد ، يكی است ، پس از اول تا آخر [ ظهور ] پيغمبران‏ يك شريعت بيشتر نبايد وجود داشته باشد ، پس چرا شرايع متعدده آمده‏ است : شريعت نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی و اسلام ؟ و اگر شرايع و قوانين الهی ناسخ و منسوخ دارد و تغيير می‏كند پس‏ اين تغيير كردن به اقتضای زمان است ، دليل ديگری ندارد ، لابد چون اوضاع‏ زمان و شرائط زندگی بشر عوض می‏شود ، شرايط اجتماعی ، اقتصادی ، سياسی ، علمی و فرهنگی زندگی بشر عوض می‏شود ، از اين جهت خدا قانونی را كه برای‏ بشر آورده است عوض می‏كند . اگر اين جهت است پس ختم شرايع چرا ؟ چون‏ زمان كه از سير خود نمی ايستد ، شرايط اجتماعی ، اقتصادی ، فرهنگی ، و سياسی زندگی بشر هميشه در تغيير است ، پس هيچگاه نبايد شريعتی در جهان‏ وجود داشته باشد كه آن شريعت آخرين شرايع باشد . بحث ما ناظر به اين‏ جهت است
ولی يك سؤال كوچكتر از اين هست كه اول بايد اين سؤال كوچكتر را عنوان‏ كنيم و جواب بدهيم و بعد برويم سراغ آن سؤال بزرگتر ، و آن اينست : ممكن است كسی بگويد : بسيار خوب ، شرايع پايان بپذيرد ، قانون و شريعتی‏ بيايد كه آخرين شريعت باشد و بعد از او شريعتی وجود نداشته پيدا نكند ، ولی چرا نبوت پايان بپذيرد ؟ همه انبياء كه لازم نيست صاحب شريعت‏ باشند . صاحبان شريعت و قانون يك عده معدودی هستند ، همانهائی كه قرآن‏ آنها را « اولی العزم من الرسل »خوانده است . اينهمه پيغمبرانی كه در دنيا آمده‏اند ( 124 هزار نفر يا بيشتر يا كمتر ، هر چه بوده‏اند ) اينها كه يك عده بسيار معدودی از آنها صاحب شريعت بوده‏اند ، باقی ديگر پيغمبر بوده‏اند ولی صاحب شريعت نبوده‏اند ، در هر زمانی كه مبعوث‏ می‏شدند هر شريعت و قانونی كه در ميان مردم بود اينها مبلغ همان شريعت و قانون بودند ، چرا پس از پيغمبر آخر الزمان ، پيغمبری كه شريعت او خاتم‏ الشرايع و كتاب او خاتم الكتب و آخرين كتب است ، انبيای كوچكی مبعوث‏ نمی‏شوند كه كارشان دعوت به شريعت اسلام باشد ؟ پيغمبر باشند ولی كارشان اين باشد كه مبلغ و مروج دين اسلام‏ باشند ، همان جوری كه بعد از ابراهيم صدها پيامبر آمد و همه اينها مروج‏ شريعت ابراهيم بودند . لوط پيغمبر بود ولی مروج شريعت ابراهيم . شعيب‏ و يوسف و يعقوب پيغمبر بودند ولی به شريعت ابراهيم دعوت می‏كردند
هارون و يوشع پيغمبر بودند ولی به شريعت موسی دعوت می‏كردند . شرايع‏ خاتمه پيدا كرد ، چرا نبوتها خاتمه پيدا كند و چرا قرآن فرمود : « و خاتم النبيين ؟ »فلسفه اين چيست ؟ اگر جواب اين موضوع را درست متوجه شويم جواب آن سؤال بزرگتر هم برای‏ ما روشن می‏شود . اولا معنی [ ( نبی ) ] چيست ؟ نبی يعنی پيامبر ، كسی كه‏ از طرف خدا برای مردم پيامی می‏آورد ، منبی عن الله . به كسی می‏گويند [ ( پيامبر ) ] كه به او از جانب خدا وحی بشود ، هر كدام از انحاء وحی ، يعنی از جانب خداوند مطالبی به او القاء شود ، به وسيله رؤيا يا هر وسيله ديگری ، از باطن روح و قلبش به او دستور بدهند كه برو مردم را ارشاد كن ، مثلا بگويند شريعت ابراهيم اين است ، برو مردم را تعليم بده‏ و ياد بده كه به دين ابراهيم عمل كنند
نيازی كه به وجود چنين انبيائی پيدا می‏شود از اين جهت است كه راه‏ ديگری برای اينكه شريعت ابراهيمی را به مردم تعليم بدهند ، جز اينكه يك‏ عده از افراد بشر از طريق الهام مبعوث بشوند نيست ، يعنی اگر زمان‏ زمانی بود كه مردم علم و تمدن می‏داشتند و پايه تمدن بالا رفته بود كه‏ كتاب ابراهيم ، نوشته‏اش ، ضبط شده و چاپ شده‏اش ، انواع ضبط شده روی‏ كاغذها و غير كاغذها ، موجود می‏بود و در ميان مردم يك عده علماء و دانشمندان می‏بودند كه قادر بودند مردم را به شريعت ابراهيم دعوت بكنند ، ديگر نيازی به افرادی كه از طريق الهام اين مأموريت را پيدا بكنند نبود

رابطه معكوس ميان هدايت غريزی و هدايت عقلی

هميشه رابطه‏ای ميان هدايت غريزی و الهامی و هدايت عقلی و عقلانی موجود است . به هر اندازه كه موجود زنده از لحاظ رشد و بلوغ علمی و عقلانی‏ ضعيف است خداوند از طريق الهامات فطری و غريزی او را هدايت می‏كند ، و به هر اندازه كه در اين ناحيه نيرو و قدرت پيدا می‏كند در آن ناحيه ضعيف‏ می‏شود زيرا نيازش سلب می‏گردد . در حيوانات ، هر اندازه كه حيوان پست‏ تر است يعنی شعور حسی و وهمی و خيالی تا برسد به شعور فكری در او كمتر است الهامات غريزی او بيشتر است . مثلا حشرات كه در يك درجه پست تری‏ هستند الهامات غريزی آنها از هر حيوان ديگر بيشتر است . يك مگس يا يك مورچه يا يك عنكبوت يا زنبور ، الهامات غريزی كه دارد ، حيوانات‏ عالی مانند فيل يا اسب يا ميمون ندارند ، زيرا اين حيوانات تكامل‏ يافته‏اند و از راه حس و وهم و خيال و هوش خود می‏توانند زندگی خود را اداره كنند ، مستغنی از الهام و غريزه‏اند ، و غريزه الهامی در آنها خيلی‏ كم است . انسان كه از همه حيوانات از لحاظ هوش غنی‏تر و قوی‏تر است از نظر غريزه و الهامات غريزی از همه ضعيف‏تر است
پيغمبرانی كه در ادوار گذشته بوده‏اند ، در ادواری بوده‏اند كه عقل و علم‏ بشر قادر نبوده است كه مبلغ شريعت باشد ، يعنی واقعا بشرهای چند هزار سال پيش قدرتشان به اينجا نرسيده بود كه عده‏ای بيايند دور هم جمع شوند و بنشينند و در مسائل مربوط به شريعت خودشان فكر كنند و تجزيه و تحليل و اجتهاد نمايند و بروند دنبال پيدا كردن آن
بشر وحشی بود و به حيوانات پست نزديك‏تر بود ، و همانطور كه اصل قانون‏ كلی شريعتش را بايد از طريق وحی به او الهام و تعليم كنند دستگاه‏ تبليغاتی او هم ، بايد از طريق وحی اداره شود . عقل و علم در آن زمان‏ قادر به انجام اين كار نبود . همين قدر كه بشر می‏رسد به آن مقام و درجه و مرتبه‏ای كه واقعا مصداق « علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم »می‏شود ، تاريخ خودش را می‏تواند ضبط كند ، می‏تواند وارث تاريخ گذشته خودش باشد ، می‏تواند كتاب آسمانيی كه به دستش می‏دهند ، حفظ كند ، می‏تواند احاديث‏ و جوامع الكلمی را كه پيغمبرش القاء می‏كند لااقل اصولش را نگهداری بكند تا بعد بيايند علم درست كنند در اطراف اينها ، می‏تواند اينها را حفظ و ضبط كند و در امر دين تفقه نمايد ، ديگر نيازی به انبياء برای تبليغ آن‏ شريعت وجود ندارد . نبودن انبياء در دوره اسلاميه خود دليل تكامل بشريت‏ است ، يعنی علم و عالم فقيه و متفقه ، حكيم و فيلسوف ، جانشين انبيائی‏ كه كارشان تبليغ شرايع ديگران بود می‏شود و لهذا شما می‏بينيد هر يك از پيغمبران گذشته با هر كتابی در هر زمانی كه آمد كتابش از ميان رفت
بشر چون بالغ و رشيد نبود نتوانست كتاب آسمانی خود را حفظ كند . كجاست‏ صحف ابراهيم ؟ كو تورات واقعی ؟ كو انجيل واقعی ؟ كو آنچه كه بر نوح‏ نازل شد ؟ كو اوستای اصلی و تعليمات واقعی زردشت ؟ حالت بشر در آن‏ دوره‏ها عين حالت بچه مكتبی بوده . شما برای بچه مكتبی كتاب می‏خريد ، شش ماه كه می‏گذرد تكه تكه شده و هر تكه آن به يك گوشه‏ای افتاده است
اما يك آدم بزرگ ، يك طلبه سی ساله ، شما يك "مكاسب" يا " كفايه‏ " به او می‏دهيد ، بيست سال روی اين كتاب كار می‏كند از درس خواندن و مباحثه و تدريس ، و بعد از بيست سال كتاب را می‏بينيد كه پاكيزه مانده‏ است . تنها در زمان ظهور خاتم الانبياء بود كه بشر رسيد به اين مرحله كه‏ می‏توانست ارث دوره گذشته خودش را برای دوره آينده حفظ كند . كتاب‏ آسمانی خودش را حفظ كرد . قرآن همان قرآنی است كه بر پيغمبر نازل شده
دوره به دوره علماء پيدا شدند و به انحاء مختلف در حفظ ظاهر و معنی آن‏ كوشيدند . اين نمونه رشد بشريت است . برای هيچ كتاب آسمانی ديگری اين‏ كار نشده است

بلوغ يا نشانه ختم نبوت

قرآن كه نازل شد ، جزء اولين كارهايی كه صورت گرفت اين بود كه گفتند بايد يك علمی برای دستور زبان عربی به وجود بياوريم ، برای اينكه اين‏ كتاب آسمانی ما به زبان عربی است و مردمی كه می‏خواهند اين كتاب را تلاوت بكنند بايد قاعده زبان عربی را بدانند . در همان قرن اول اسلامی علم‏ دستور زبان عرب درست شد ، علم لغت تأسيس شد و چه كتابهای نفيس در لغت نوشته شد ، علم معانی و بيان و بديع ابتكار و اختراع شد ، همه برای‏ اين بود كه بشر می‏خواست كتاب آسمانی خود را در آغوش بگيرد و نگهداری‏ نمايد . مخصوصا اين نكته جالب است كه اكثريت كوشندگان و فداكاران در راه احياء زبان قرآن از مردم غير عرب بودند . اينها است كه نمونه رشد و بلوغ بشريت در دوره ختميه اسلاميه است و نشانه ختم نبوت است . برای‏ هيچ شريعت و هيچ كتاب آسمانی چنين اقداماتی از طرف بشر صورت نگرفته‏ است . از همان قرن اول علم تفسير به وجود آمد ، از همان قرن اول علم‏ حديث به وجود آمد . پيغمبر مردم را تشويق كرد : « نصر الله عبدا سمع‏ مقالتی فوعاها » خدا خرم كند آن آدمی را كه آنچه را كه از من می‏شنود ضبط كند « و بلغها من لم يسمعها » برساند آن را به كسانی كه نشنيده‏اند . ( پيغمبر اكرم دستور داد : ²اكتبوا عنی » هر چه كه از من می‏شنويد بنويسيد ) « رب حامل فقه غير فقيه‏ و رب حامل فقه‏إلی من هو افقه منه » ( 1 ) . فرمود آنچه كه از من می‏شنويد ضبط كنيد و به طبقه بعد از من منتقل كنيد ، ای بسا آن كسی كه از من‏ می‏شنود ، معنی سخن مرا آنجور كه بايد ، درك نمی‏كند ، بعد تحويل می‏دهد به‏ كسانی كه آنها معنی سخن مرا درك می‏كنند . ای بسا كسی كه معنی سخن مرا می‏فهمد ولی بعد كه نقل می‏كند به طبقات بعدی ، چون آنها رشد يافته‏تر و تكامل يافته‏تر و عالمتر هستند . از اين كه نقل كرده بهتر درك می‏كنند . و همين كار را كردند ، و اين خود نمونه‏ای بود از رشد بشريت
حتی علوم را شما اگر در نظر بگيريد همينطور است ، يعنی بشريت در دوره‏ ختميه تنها از نظر دين رشد و بلوغ خود را ثابت نكرد ، از نظر علم و فلسفه نيز ثابت كرد . علم و فلسفه كه در دنيا باقی و محفوظ ماند از زمان‏ اسلام باقی ماند . امروز يك تقسيمی می‏كنند و می‏گويند دوره تاريخ و دوره‏ ما قبل تاريخ . مقصودشان از دوره ما قبل تاريخ ادواری است كه در آن‏ ادوار هيچ يادگاری از بشر وجود ندارد ، خطی ، سنگ نوشته‏ای ، چيزی . ولی‏ اگر ما مقصودمان از دوره تاريخی آن دوره‏ای باشد كه بشر تاريخ خودش را متسلسل حفظ كرده است ، از زمان اسلام است فقط و فقط . حتی آثار يونانيان‏ و آثار هنديان را هم هر اندازه كه موجود بود مسلمين حفظ و نگهداری كردند . آثار ايرانيان را هم هر چه كه تا آن زمان باقی مانده بود مسلمين نگهداری كردند .

پاورقی : . 1 اصول كافی ، ج 1 ، ص . 403

قبل از دوره اسلام‏ فاتحين جهان مواريث گذشته را محو و نابود می‏كردند ولی مسلمين حفظ كردند . كشيشهای مسيحی چندی شهرت داده بودند كه مسلمانان كتابخانه اسكندريه را سوختند ، و حتی خود مسلمين نسنجيده اين سخن را در كتابهای خود بازگو می‏كردند . خوشبختانه محققين امروز ثابت كرده‏اند كه مطلب از ريشه دروغ‏ است ، اين خود مسيحی‏ها بودند كه قبلا آتش زده بودند
اسلام دوره قبل از خودش را به نام دوره جاهليت می‏خواند . اين جاهليت‏ قبل از اسلام از نظر قرآن منحصر به عرب نيست بلكه جاهليت غير عرب هم‏ جاهليت است . نقطه مقابل جاهليت ، علم است . وحی قرآنی كه شروع می‏شود به اين صورت شروع می‏شو د : « اقرا باسم ربك الذی خلق ، خلق الانسان من‏ علق ، اقرأ و ربك الاكرم الذی علم بالقلم ، علم الانسان ما لم يعلم »(1)
يعنی وحی اسلامی و وحی ختميه از قرائت كه به معنی خواندن متون است ( هر خواندنی را قرائت نمی‏گويند ، فقط خواندن متن را قرائت می‏گويند ) و علم‏ و نوشتن و قلم شروع می‏شود . اين خودش می‏رساند كه دوره قرآن دوره خواندن‏ و نوشتن و علم و عقل است . يعنی ديگر دوره نبوت ، دوره اينكه بشر تبليغ‏ شرايع سابقه را به وسيله يك عده مردمی كه موحی اليهم وملهم هستند و بايد به آنها الهام بشود كه دين چيست تا بيايند و تبليغ بكنند، ديگر اين دوره‏ گذشت ، علماء جانشين انبياء می‏شوند ، دانش جانشين نبوت تبليغی می‏شود ، تصحيح می‏كنم : دانش جانشين نبوت تبليغی می‏شود ، يعنی كاری كه آن‏ سلسله از انبياء كه فقط مبلغ شرايع ديگر و دعوت كننده به شرايع ديگر بودند انجام می‏دادند ، آن كار را امروز دانش می‏كند ، علم و علماء می‏كنند .

پاورقی : . 1 سوره علق ، آيات 1 تا . 5

چون آن دوره‏ها ، دوره جهالت و ظلمت بود احتياج به آن جور نبوتها بود . در دوره نوشتن و خواندن و علم و شاگردی و مدرسی و استادی و تدوين علوم‏ ، ديگر احتياجی به اين نبوتهای تبليغی و نبوتهای دعوتی نيست

باب الهام مسدود نشده است

ممكن است اينجا يك سؤال ديگری بكنيد ، و آن اينكه آيا بعد از زمان‏ حضرت رسول اساسا به كلی باب الهام مسدود شد يا باب نبوت مسدود شد ؟ پاسخ اينست كه باب نبوت يعنی باب پيامبری مسدود شد ، اما باب كشف و شهود و الهام مسدود نشد . ممكن است بشری از لحاظ صفا و كمال و معنويت‏ برسد به مقامی كه به قول عرفا يك سلسله مكاشفات برای او رخ می‏دهد و حقايقی كه از طريق علم الهامی به او ارائه داده می‏شود ، ولی او مأمور به‏ دعوت مردم نيست . حضرت امير در نهج البلاغه می‏فرمايد : « ان الله تعالی‏ جعل الذكر جلاء للقلوب تسمع به بعد الوقرش و تبصر به بعد العشوش و تنقاد به بعد المعاندش » . و بعد می‏فرمايد : « و ما برح لله عزت آلاؤه فی‏ البرهة بعد البرهة و فی ازمان الفترات عباد ناجاهم فی فكرهم و كلمهم فی‏ ذات عقولهم » ( 1 ) . يعنی [ ( هميشه در دنيا افرادی هستند كه خداوند در باطن ضميرشان با آنها حرف می‏زند ) ] . حضرت زهرا اينجور بود با آنكه‏ پيامبر هم نبود .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، خطبه . 220

حضرت مريم به نص قرآن مجيد . خداوند به او تفهيم می‏كند حقايق را و همينكه مفهم بود محدث است
امام نمی‏فرمايد كه جبرئيل ظاهر می‏شود و با او سخن می‏گويد .

پاورقی : . 1 نهج البلاغه ، حكمت . 147 . 2 رجال كشی ، ح . 2 به جای منكم ، منهم ( من الشيعة ) آمده است

فرمود خداوند شرح صدری به او می‏دهد كه مطالب را با روشن بينی بيشتری می‏فهمد و اينچنين‏ شخصی محدث است
پس يك مطلب ما در اينجا اين بود كه چرا بعد از شريعت ختميه ، نبوت‏ به طور كلی ختم شد ؟ جواب همين بود كه عرض كردم ، بستگی دارد به ظهور علم و دانش و به قول امروز به ظهور تمدن به حدی كه بتواند ارث الهی‏ خودش را حفظ كند ، درباره آن تحقيق و مطالعه كند ، تفسير بنويسد
چهارده قرن است قرآن كريم پيدا شده است و در تمام اين چهارده قرن هميشه‏ بوده‏اند طبقاتی كه كارشان مطالعه روی اين كتاب مقدس بوده است ، هيچكس‏ نمی‏تواند احصاء بكند كه مجموعا تفاسيری كه راجع به قرآن مجيد نوشته شده‏ است چقدر است . خدا می‏داند در همين زمان خودمان و در عصر حاضر چقدر تفسير است كه مشغول نوشتن آن هستند . اينها همان كاری را می‏كنند كه‏ انبيای گذشته در تبليغ شرايع ديگر می‏كردند
از اينجا [ پاسخ ] يكی از شبهه‏هايی كه بعضی از اهل بدع كرده‏اند روشن‏ می‏شود . يكی از حرفهای مفتی كه می‏زنند اينست كه می‏گويند قرآن [ ( خاتم‏ النبيين ) ] فرموده و نگفته كه [ ( خاتم الرسل ) ] است ، خاتم انبياء است نه خاتم رسل ، بعد از آن پيغمبر نبی نخواهد آمد ولی رسول چطور ؟ چه‏ مانعی دارد كه رسول بيايد
قبل از اينكه اين را بگويم ، يك حكايتی برايتان عرض می‏كنم . می‏گويند وقتی زنی پيدا شد و ادعای نبوت كرد . او را نزد خليفه وقت آوردند و گفتند چنانچه تو چنين ادعائی بكنی مرتد و كافر هستی . گفت مگر چه حرفی‏ گفته‏ام ؟ گفتند تو ادعای نبوت می‏كنی ؟ گفت بلی . گفتند : مگر تو نمی‏دانی كه پيغمبر فرمود : « لا نبی بعدی » . گفت : بله قبول دارم اما پيغمبر فرموده : « لانبی بعدی » ولی او كه نفرموده است : لا نبية بعدی
نبی مذكر است و پيغمبر فرموده است بعد از من پيغمبر مذكر نخواهد آمد
پيغمبر اكرم راجع به پيغمبر مؤنث چيزی نفرموده است . من نبيه هستم نه‏ نبی . اين هم ادعای يك پيغمبر مؤنث . ولی متأسفانه همه می‏دانند كه اين‏ يك حرف مفت است زيرا در اينجا نبی اسم جنس است و خصوصيتی كه مذكر يا مؤنث باشد در آن نيست . اصلا منظور اينست كه نبی از آن جهت كه‏ منبی‏ء عن الله باشد نخواهد آمد

رسول و نبی

اما مسأله رسول و نبی . همانطور كه گفتم نبی يعنی پيامبر ، يعنی كسی كه‏ از ناحيه خدا پيغامی داشته باشد . رسول يعنی چه ؟ رسول يعنی فرستاده خدا ، كسی كه خدا او را برای مأموريتی فرستاده است ، اعم از اينكه آن‏ مأموريت از اين نوع باشد كه آن رسول از جانب خدا چيزی برای مردم آورده‏ باشد ، يا مأموريت و رسالت او از نوع ديگر باشد . فقط در صورت اول‏ است كه آن رسول ، نبی و پيامبر است . لهذا كلمه رسول در قرآن ، هم‏ درباره پيغمبران آمده است و هم درباره غير پيغمبران . مثلا درباره جبرئيل‏ چون فرستاده‏ای بود از طرف خدا و مأموريتی داشت اطلاق شده است . در داستان سامری است كه : « فقبضت قبضة من اثر الرسول »( 1 ) . يا درباره‏ قرآن می‏فرمايد : « انه لقول رسول كريم » ( 2 ) . به او رسول گفته شده‏ است . ملائكه‏ای را كه خدا برای عذاب قوم لوط فرستاد ، آنها را هم رسل‏ می‏نامند : « و لقد جاءت رسلنا ابراهيم بالبشری »(3). فرستادگان ما برای‏ ابراهيم بشارت آوردند .

پاورقی : . 1 سوره طه ، آيه . 96 . 2 سوره تكوير ، آيه . 19 . 3 سوره هود ، آيه . 69

حالا خدا كه می‏فرستد برای چه می‏فرستد ؟ برای اينكه قانون و شريعتی را به مردم‏ القاء كنند ؟ البته نه . و همچنين ملائكه مأمور قبض ارواح نيز رسل خوانده‏ شده‏اند : « حتی اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا »( 1 ) . ملكی كه در اين دنيا می‏آيد برای عذاب ، فرستاده و مبعوث از طرف خدا است ، و پيغمبری هم كه می‏آيد برای دعوت مردم ، فرستاده خدا است . حتی كلمه [ ( مبعوث ) ] هم اختصاص به پيغمبران ندارد . در يك آيه قرآن در داستان‏ بنی‏اسرائيل و بخت النصر ، اصطلاح مبعوثيت درباره قومی كه خداوند آنها را مسلط كرد بر يهوديان به كار برده شده : « و قضينا الی بنی‏اسرائيل فی‏ الكتاب لتفسدن فی الارض مرتين و لتعلن علوا كبيرا فاذا جاء وعد اوليهما بعثنا عليكم عبادا لنا اولی باس شديد » ( 2 ) . راجع به قوم عاد می‏فرمايد : « اذ ارسلنا عليهم الريح العقيم »( 3 ) . آن باد مهلك را كه‏ فرستاديم . تعبير [ ( ارسلنا ) ] می‏كند . آن باد مهلك هم رسول و فرستاده‏ الهی بود
اين جور نيست كه بعضی از پيغمبران نبی باشند و بعضی رسول ، هر پيغمبری‏ نبی است . منتها انبياء از آن جهت كه از ناحيه خدا فرستاده شده بودند به آنها رسول هم گفته شده است همانگونه كه به غير آنها هم رسول گفته شده‏ است . پس كلمه [ ( خاتم النبيين ) ] ، خاتم الرسل بدين معنی كه خاتم‏ رسولانی باشد كه برای دعوت بشر آمده اند نيز هست . بله ، اگر مقصودتان‏ از رسول ، رسولی است كه برای هلاكت مردم می‏آيد ، نه ، خاتم يك چنين‏ رسولی نيست .

پاورقی : . 1 سوره انعام ، آيه . 61 . 2 سوره اسراء ، آيه . 4 . 3 سوره ذاريات ، آيه . 41

عذاب الهی هم رسول و فرستاده خداست ، يك و با هم كه خداوند برای قومی می‏فرستد رسول خدا است يعنی‏ فرستاده او است . پس اينكه آمده‏اند و برای مردم صفت بندی درست‏ كرده‏اند كه بعضی از پيغمبران نبی هستند و بعضی رسول ، و خاتم انبياء ، خاتم انبياء بود نه خاتم رسل ، حرف مفتی است . همه انبياء رسول هم‏ هستند . خاتم انبياء خاتم بشرهائی كه رسولند به سوی مردم و مردم را دعوت‏ می‏كنند نيز هست . قرآن كريم هم از اين جهت هيچ فرقی ميان رسول و نبی‏ نگذاشته است
گاهی شبهه را چنين القاء می‏كنند كه [ ( نبی ) ] در قرآن عبارت است از پيغمبری كه صاحب قانون و شريعت نيست و اما [ ( رسول ) ] پيغمبری است‏ كه صاحب قانون و شريعت است . اين يك ادعای دروغ بيش نيست . قرآن‏ كلمه [ ( نبی ) ] را در مواردی به پيغمبران صاحب شريعت اطلاق كرده است‏ ، و در مواردی به پيغمبری كه صاحب شريعت نيستند [ ( رسول ) ] اطلاق كرده‏ است . يعنی نبی و رسول هم به پيغمبر صاحب شريعت گفته می‏شود و هم به‏ پيغمبر غير صاحب شريعت ، و هر دو كلمه به هر دو اطلاق می‏شود
مطلب ديگری در اين جا داريم كه عنوانش را عرض می‏كنم و بحث آن را برای هفته آينده می‏گذاريم و آن موضوع اصلی ما است كه : چرا شرايع ختم شد و قوانينی كه از جانب خدا برای هدايت و ارشاد بشر آمد يكمرتبه به مرحله‏ای رسيد كه ديگر متوقف شد ؟ آيا آن علل و موجباتی‏ كه قبلا وجود داشت و سبب می‏شد كه قوانين الهی هم عوض بشود بعدها ديگر پيدا نشد ؟ آخر چطور می‏شود كه آن موجبات ديگر پيدا نشود ؟ مگر آن علل و موجبات غير از تغيير شرايط اقتصادی و سياسی و فرهنگی و اجتماعی است ؟ آنها هميشه در تغيير و تبدل است ، پس چرا شريعتی آخرين شرايع باشد ؟ ان شاء الله هفته آينده در اطراف اين مطلب بحث‏ می‏كنيم و عرض خواهيم كرد كه آن چيزهائی كه در اجتماع بشری تغيير می‏كند چيست و آن اصولی كه در اجتماع بشری ثابت می‏ماند چيست و علت اينكه‏ شرايع سابقه تغيير كرده‏اند چه بوده و علت اينكه شريعت ختميه تغيير نخواهد كرد چيست ؟

فلسفه ختم نبوت تشريعی

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين . . . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « كان الناس امة واحدش فبعث الله النبيين مبشرين و منذرين »( 1 )
پس از آنكه از بحث در آيات كريمه قرآن راجع به خاتميت فارغ شديم و از جنبه عقلی و علمی وارد بحث شديم ، بحث خودمان را در دو قسمت قرار داديم .

پاورقی : . 1 سوره بقره ، آيه . 213

يك قسمت راجع به اينكه چرا بعد از خاتم الانبياء پيغمبری و لو پيغمبری كه صاحب شريعت نباشد نيامد ؟ قسمت دوم بحث ما اينكه چرا شرايع به يك مرحله كه رسيد ختم شد و شريعت ديگری غير از اين شريعت‏ نيامد و نخواهد آمد ؟ به عبارت ديگر پيغمبران خدا به نص قرآن مجيد دو دسته هستند : پيغمبرانی كه صاحب شريعت و قانون و كتاب هستند و از طرف خدا برای آنها شريعت و كتابی نازل شده است و آنها پنج نفر بيشتر نيستند : نوح ، ابراهيم ، موسی ، عيسی و خاتم الانبياء صلی الله عليه و آله ، و همين‏ها هستند كه قرآن مجيد اينها را « اولی العزم من الرسل »می‏خواند ، و پيغمبرانی كه يا مردم را دعوت می‏كرده‏اند به اين شرايع و قوانين و يا كسانی بوده‏اند كه قبل از نوح بوده‏اند ، قبل از اينكه برای بشر شريعت و كتابی آمده باشد ، كه اين چطور می‏شود ، بعد برای شما توضيح می‏دهم
به هر حال پس چون پيغمبران بعضی صاحب شريعت هستند و بعضی نيستند ، اين بحث ما در دو قسمت قرار می‏گيرد ، يكی اينكه درست است كه پيغمبر ما صاحب شريعت است ، ولی چرا همانطور كه هزارها پيغمبر بعد از نوح و هزاران بعد از ابراهيم و هزاران پس از موسی و صدها پس از عيسی آمدند و همه ، مردم را به اين شرايع دعوت می‏كردند ، پس از خاتم الانبياء پيغمبرانی كه وظيفه آنها دعوت به اين شريعت باشد و در واقع مروج اين‏ شريعت باشند ، آمر به معروف و ناهی از منكر اين شريعت باشند ، نيامدند ؟ راجع به اين قسمت من در هفته گذشته بحث كردم و نمی‏خواهم آن را تكرار كنم ولی چون بعد از ختم آن جلسه بعضی از رفقا يك سؤال بسيار بجائی كردند ، لذا من بايد به آن سؤال جواب بدهم
آنكه ما گفتيم اين بود كه آن پيغمبرانی كه می‏آمدند كارشان دعوت و تبليغ به اين شرايع بود و در آن اعصار و ازمنه وسيله‏ای برای تبليغ و ترويج شرايع جز اينكه پيغمبرانی از طريق وحی ملهم بشوند نبوده است . چرا ؟ هنوز دوره ، دوره كودكی بشر بوده است ، دوره علم و كتاب و علمائی كه‏ از راه علم وظيفه « ادع الی سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة »( 1 ) را انجام بدهند ، امر به معروف و نهی از منكر بكنند و دين را به‏ اين وسيله حافظ باشند ، خلفای پيغمبران باشند ، نبوده است و نمی توانسته‏ است در آن اعصار باشد .

پاورقی : . 1 سوره نحل ، آيه . 125

اين وظيفه را پيغمبران نه از طريق علم و درس‏ خواندن بلكه از طريق وحی انجام می‏داده‏اند ، و عرض كرديم كه حيوان به طور كلی و از آن جمله انسان هر چه كه ناقص‏تر است راه هدايتش بيشتر به‏ الهامات بستگی دارد و هر چه كه ناقص‏تر است راه هدايتش بيشتر به‏ الهامات بستگی دارد و هر چه كاملتر می‏شود بستگی بيشتر به فكر پيدا می‏كند
next page

fehrest page