پس معلوم شد كه مسئله روش رهبری با مسئله كتاب سنت متفاوت است
كتاب و سنت يعنی خود قانون . روش رهبری به متن قانون مربوط نيست . به كيفيت رهبری مردم ، به اختياراتی كه يك رهبر دارد و به تصميماتی كه رهبر اتخاذ میكند مربوط میشود
حال معنی آن جمله امام حسين ( ع ) كه در وصيتنامه خود به محمد ابن حنفيه مینويسد : « اريد ان آمر بالمعروف ، و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » ، روشن میشود . در آن زمان ، در دنيای اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهی از منكر ، مسئله ديگری وجود داشت و آن اينكه : اكنون سال شصت هجری است . از سال يازدهم هجری تاكنون ، حدود پنجاه سال است كه پيامبر از ميان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از اين پنجاه سال يعنی از سال سی و شش تا سال چهل و يك ، علی بن ابی طالب رهبری كرده است كه در آن مدت ، رهبری ، به روش پيغمبر بازگشت كرده
تازه آنهم به اين صورت بوده كه چون ابوبكر و عمر و عثمان ، سنتهايی را به وجود آورده بودند ، علی ( ع ) در بسياری از موارد اصلا قدرت پيدا نكرد كه روش پيغمبر را اجرا كند . وقتی در مقام اجرا برآمد ، خود مردم عليه او قيام كردند . گفت : فلان نمازی كه شما به اين شكل میخوانيد ( نمازهای شبهای ماه رمضان كه به جماعت میخواندند ) بدعت است ، نخوانيد . گفتند : سی سال ، از زمان عمر رايج است ، واعمرا ، واعمرا ، جای عمر خالی ، عمر كجاست كه سنتش دارد از بين میرود
خواست شريح قاضی را بر كنار كند ، گفتند : تو میخواهی كسی را كه از بيست سال پيش ، از زمان عمر ، قاضی محترم كوفه بوده است بر كنار كنی ؟ ! بنابر اين پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است كه علاوه بر مسئله كتاب الله و سنت رسول الله ، روش رهبری تغيير كرده و عوض شده است . سخن امام حسين كه فرمود : اسير بسيره جدی و ابی میخواهم سيرهام سيره جد و پدرم باشد ، يعنی نه سيره ابوبكر ، نه سيره عمر ، نه سيره عثمان و نه سيره هيچكس ديگر . اينست كه در حادثه عاشورا ، ما در امام حسين ( ع ) جلوههايی میبينيم كه نشان میدهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهی از منكر و مسئله امتناع از بيعت و مسئله اجابت دعوت مردم كوفه ، كار ديگری هم هست و آن اينست كه میخواست سيره جدش را زنده كند
اين قضيه را شنيدهايد : مامون اصرار داشت كه حضرت رضا ( ع ) ولايتعهدی را بپذيرد . حضرت نمیپذيرفت . آخر ، مسئله اجبار را مطرح كرد كه حضرت پذيرفت ولی طوری پذيرفت كه خودش عين نپذيرفتن بود و بيشتر سبب رسوايی مامون شد . خلفا سالها بود كه نماز عيد فطر و عيد قربان میخواندند
پيغمبر نماز عيد فطر و عيد قربان میخواند ، اينها هم نماز عيد فطر و عيد قربان میخواندند . اما روش نماز خواندن به تدريج فرق كرده بود ، سيره فرق كرده بود . ( مثال خوبی است : نماز عيد خواندن ، كتاب الله و سنت رسول الله است ، اما چگونه نماز خواندن ، سيره است . ) كم كم دربارهای خلفا مانند دربارهای ساسانی ايران و قياصره روم شده بود . دربارهای خيلی مجلل
لباس خليفه و سران سپاه دارای انواع نشانههای طلا و نقره بود . خليفه وقتی میخواست به نماز عيد بيايد ، با جلال و شكوه خاص و باهيمنه سلطنتی میآمد . خودش سوار بر اسبی كه گردنبند طلا يا نقره داشت میشد و شمشيری زرين به دست میگرفت . سپاه نيز از پشت سرش میآمد . درست مثل اينكه میخواهند رژه نظامی بروند . بعد میرفتند به مصلی ، دو ركعت نماز میخواندند و بر میگشتند
مامون به حضرت رضا اصرار داشت كه میخواهم نماز عيد فطر را شما بخوانيد . امام فرمود : من از اول با تو شرط كردم كه فقط اسمی از من باشد و من كاری نكنم
نه آقا ! من خواهش میكنم . شما از نماز هم ابا میكنيد ؟ ! اين كه يك كار مربوط به مردم نيست كه بگوييد پای ظلمی در كار میآيد . لااقل همين يك نماز را شما بخوانيد . در اينجا حضرت جملهای میگويد نظير جمله امام حسين و نظير جمله علی ( ع ) در جريان بيعت بعد از عمر . فرمود : من به يك شرط حاضرم ، من نماز میخوانم اما با سيره جدم و پدرم نه با سيره شما . مامون با آنهمه زرنگی كه داشت ( از نظر خودش ) ، احمق شد . گفت : بسيار خوب به هر سيره و روشی كه میخواهيد بخوانيد . فكر میكرد غرض اينست كه كاری را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگويند پس امام رضا عملا هم قبول كرد
در روز عيد فطر ، امام رضا ( ع ) به اطرافيان خود فرمود لباسهای عادی بپوشيد ، پاها را برهنه كنيد ، دامن عباها و آستينهايتان را بالا بزنيد و ذكرهايی را كه من میگويم ، شما هم بگوئيد . حالتتان ، حالت خشوع و خضوع باشد ، ما داريم به پيشگاه خدا میرويم ، توجهتان به خدا باشد ، ذكرها را كه میگوئيد ، خدا را در نظر بگيريد . امام ( مرد حقيقت است ، مرد خداست ، مرد عبادت است . قبلا عرض كردم عبادت و عشق به خدا ، يك بعد اساسی از ابعاد اسلام و بلكه اساسیترين ابعاد اسلام است ، كه عمر با آن مبارزه كرد . ) عمامهاش را به شكلی كه پيغمبر میبست بسته است ، لباسش را به شكلی كه پيغمبر میپوشيد پوشيده است ، عصا به شكل پيغمبر به دست گرفته ، پاهايش را برهنه كرده ، با يك حالت خضوع و خشوعی . از همان داخل منزل كه بيرون میآمد ، با صدای بلند شروع كرد به گفتن : « الله اكبر الله اكبر الله اكبر علی ما هدانا ، و له الشكر علی ما اولانا »
سالهاست كه مردم اين ذكرها را درست نشنيدهاند . كسانی كه همراه حضرت بودند ، وقتی آن حال الهی حضرت را ديدند كه منقلب شده ، خودش را در حضور پروردگارش میبرد و اشكهای مباركش جاری است ، با حالت خضوع و خشوع ، با معنويت تمام و در حالی كه اشكهايشان جاری بود فرياد كردند : الله اكبر الله اكبر الله اكبر علی ما هدانا ، و له الشكر علی ما اولانا
حضرت میگويد و اينها تكرار میكنند . تا آمدند نزديك درب منزل . صدا بلندتر میشد . مامون فرماندهان سپاه و سران قبائل را فرستاده كه برويد پشت سر علی بن موسی الرضا نماز عيد فطر بخوانيد . اينها به سيره سالهای پيش خلفا خودشان را آرايش و مجهز كرده و لباسهای فاخر پوشيدهاند ، اسبهای بسيار عالی سوار شده و شمشيرهای زرين به كمر بسته و دم درب ايستادهاند كه حضرت رضا با همان جلال و هيبت دنيايی و سلطنتی بيرون بيايد . يكمرتبه حضرت با آن حال بيرون آمد . در ميان آنها ولوله پيچيد و بی اختيار خودشان را از روی اسبها پائين انداختند و اسبها را رها كردند . تاريخ مینويسد چون میبايست پاها برهنه باشد و آنها چكمه به پا داشتند و چكمه نظامی را به زودی نمی توان بيرون آورد ، هر كس دنبال چاقو میگشت كه زود چكمه را پاره و پاهايش را لخت كند . اينها نيز دنبال حضرت به راه افتادند . كم كم صدای هيمنه الله اكبر ، شهر " مرو " را پر كرد . مردم ريختند روی پشت بامها و به تدريج ملحق شدند
در مردم نيز روح معنويت موج میزد . حضرت میفرمود « الله اكبر » اين شهر يكپارچه فرياد میزد : الله اكبر . هنوز از دروازه بيرون نرفته بودند كه جاسوسها به مامون خبر دادند كه اگر اين قضيه ادامه پيدا كند ، تو مالك سلطنت نيستی . سربازها ريختند كه نه آقا ! زحمتتان نمیدهيم ، خيلی اسباب زحمت شد ، خواهش میكنيم بر گرديد
اين ، معنی روش است . مامون هم در اين مورد به كتاب الله و سنت رسول الله عمل میكرد . ( نماز عيد فطر ، جزء كتاب الله است ) اما همان نماز روشی پيدا كرده بود كه بی محتوا و بیحقيقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو
در زمان امام حسين ( ع ) ، روش رهبری خيلی عوض شده بود ، از زمين تا آسمان تغيير كرده بود . يك خط كه میخواهد به موازات خط ديگر امتداد پيدا كند ، اگر يك ذره از موازات خارج شود ، ابتدا فاصله كمی از خط ديگر پيدا میكند ، ولی هر چه ادامه پيدا كند ، فاصلهاش زيادتر میشود
در شصت سال قبل ، در زمان پيغمبر اكرم وقتی مردم میخواهند مركز دنيای اسلام را ببينند ، چه میبينند ؟ حتی در زمان ابوبكر و عمر همانطور بود
ولی در زمان عثمان تغيير كرد و شكل ديگری پيدا نمود . بيشترين كار خلافت خليفه مسلمين ، در عمل كردن او به كتاب الله و سنت رسول الله نبود ، بلكه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاويه هم بيشتر در روش بود
حالا ( زمان امام حسين ) وقتی میخواهند خليفه مسلمانان را ببينند ، چه میبينند ؟ افراد مسن كه پيغمبر را درك كردهاند ، حتی آنها كه ابوبكر و عمر را درك كردهاند ، و مخصوصا كسانی كه علی ( ع ) را در دوره خلافت ديدهاند ، وقتی میآيند در مركز دنيای اسلام ، جوانی را میبينند كه سی و دو سه سال بيشتر از عمرش نگذشته است . جوان خيلی بلند قدی كه میگويند خوش سيما و خوش منظره بوده ، ولی لكههايی در صورتش داشته است . جوانی شاعر مسلك كه خيلی هم عالی شعر میگويد ، ولی اشعارش همه در وصف میو معشوق و يا در وصف سگ و اسب و ميمونش است . هفت در را بايد طی كرد تا رسيد به جايگاه او . كسی كه میخواهد به ملاقات او برود ، ابتدا دربانها میآيند جلويش را میگيرند ، بعد از تفتيش اگر بتواند از آنجا بگذرد ، بايد از چند در و دربانهای ديگر بگذرد تا برسد به جايگاه او . وقتی به آنجا میرسد ، مردی را میبيند كه در يك محيط مجلل روی تخت طلا نشسته و دورش را كرسيهايی با پايههايی از طلا و نقره گذاشتهاند . رجال و اعيان و اشراف و سفرای كشورهای خارجی كه میآيند ، بايد روی آن كرسيها بنشينند . بالا دست همه رجال و اعيان و اشراف ، يك ميمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهای فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنين شخصی میگويد : من خليفه پيغمبرم ، و میخواهد مجری دستورات الهی باشد ، نماز جمعه هم میخواند ، امامت جمعه میكرد ، برای مردم خطبه میخواند و حتی مردم را موعظه میكرد
اينجاست كه انسان میفهمد كه نهضت حسينی چقدر برای جهان اسلام مفيد بود و چگونه اين پردهها را دريد
در آن زمان ، وسائل ارتباطی كه نبود . مثلا مردم مدينه نمیدانستند كه در شام چه میگذرد . رفت و آمد خيلی كم بود . افرادی هم كه احيانا از مدينه به شام میرفتند ، از دستگاه يزيد اطلاعی نداشتند . بعد از قضيه امام حسين ، مردم مدينه تعجب كردند كه عجب ! پسر پيغمبر را كشتند . هيئتی را برای تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد . پس از بازگشت اين هيئت ، مردم پرسيدند : قضيه چه بود ؟ گفتند : همين قدر در يك جمله به شما بگوئيم كه ما در مدتی كه در آنجا بوديم ، دائم میگفتيم خدايا ! نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم . و نيز به شما بگوئيم كه ما از نزد كسی میآييم كه كارش شرابخواری و سگ بازی و يوز بازی و ميمون بازی است ، كارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است ، كارش زناست حتی با محارم . ديگر حال ، تكليف خودتان را میدانيد
اين بود كه مدينه قيام كرد ، قيامی خونين . و چه افرادی كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند
"
| ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد |
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . .
پروردگارا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان ، ما را آشنا به معارف و حقايق دين مقدس اسلام بفرما
پروردگارا توفيق تبعيت از كتاب الله و سنت رسول الله عنايت بفرما
پاورقی : 1 - مقتل مقرم / ص . 146
پروردگارا توفيق عنايت كن كه روش ما ، سيره ما ، روش پيغمبر و روش علی و آل علی باشدپروردگارا نيتهای ما را ، روحهای ما را ، دلهای ما را پاك و خالص بگردان ، به مسلمين بيداری عنايت بفرما
پروردگارا اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
بخش هفتم ماهيت قيام حسينی
بسم الله الرحمن الرحيم يكی از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اينست كه ماهيت اين نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پديدههای طبيعی ، ماهيتهای مختلف دارند . اشياء و پديدههای طبيعی ، از معدنيها گرفته تا گياهان و انواع حيوانات ، هركدام ماهيتی طبيعی و وضع بالخصوصی دارند . نهضتها و قيامهای اجتماعی هم اينچنيننديك شیء را اگر بخواهيم بشناسيم ، يا به علل فاعلی آن میشناسيم ، يا به علل غائی آن ( كه امروز شناخت به علل غائی را چندان قبول ندارند ) ، يا به علل مادی آن يعنی اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن ، و يا به علت صوری آن ، يعنی به وضع و شكل و خصوصيتی كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك نهضت را هم بخواهيم بشناسيم ، ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم ، ابتدا بايد علل و موجباتی را كه به اين نهضت منتهی شده است بشناسيم . تا آنها را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نمیشناسيم ( شناخت علل فاعلی ) . بعد بايد علل غائی آن را بشناسيم . يعنی اين نهضت چه هدفی دارد ؟ اولا هدف دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه هدفهائی دارد ؟ سوم بايد عناصر و محتوای اين نهضت را بشناسيم كه در اين نهضت چه كارهائی ، چه عملياتی صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم اين عملياتی كه صورت گرفته است ، مجموعا چه شكلی پيدا كرده است ؟ يكی از مسائلی كه در مورد نهضت امام حسين ( ع ) مطرح است اينست كه آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود ؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه انقلاب صد در صد آگاهانه و از روی تصميم و كمال آگاهی و انتخاب است
آيا جريان امام حسين ( ع ) يك انقلاب انفجاری و يك انفجار بود ؟ يك كار ناآگاهانه بود ؟ آيا به اين صورت بود كه در اثر فشارهای خيلی زيادی كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده بودند ، دوره يزيد كه رسيد ، ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت هر چه بادا باد ، هر چه میخواهد بشود ؟ ! العياذ بالله . گفتههای خود امام حسين - كه نه تنها از آغاز اين نهضت ، بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع میشود - ، نامههايی كه ميان او و معاويه مبادله شده است ، سخنرانيهائی كه در مواقع مختلف ايراد كرده است ، از جمله آن سخنرانی معروفی كه در منی صحابه پيغمبر را جمع كرد ، و حديثش در " تحف العقول " هست و خيلی مفصل است و خطابه بسيار غرايی است نشان میدهد كه اين نهضت در كمال آگاهی بوده ، انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولی انقلاب اسلامی نه انفجار
از جمله خصوصيات امام حسين اينست كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه نمیدهد كه قيام او حالت انفجاری داشته باشد . چرا امام حسين در هر فرصتی میخواهد اصحابش را به بهانهای مرخص بكند ؟ هی به آنها میگويد : آگاه باشيد كه اينجا آب و نانی نيست ، قضيه خطر دارد . حتی در شب عاشورا با زبان خاصی با آنها صحبت میكند : " من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتی از اهل بيت خودم فاضلتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر میكنم ، از همهتان ممنونم . اينها جز با من با كسی از شما كاری ندارند . شما اگر بخواهيد برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج میكنيد ، به احدی از شما كاری ندارند . اهل بيت من در اين صحرا كسی را نمیشناسند ، منطقه را بلد نيستند . هر فردی از شما با يكی از اهل بيت من خارج شود و برود . من اينجا خودم هستم تنها . " چرا ؟ رهبری كه میخواهد از ناراحتی و نارضايتی مردم استفاده كند كه چنين حرفی نمیزند . همهاش از تكليف شرعی میگويد . البته تكليف شرعی هم بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد اما میخواست آن تكليف شرعی را در نهايت آزادی و آگاهی انجام بدهند . خواست به آنها بگويد دشمن ، شما را محصور نكرده ، از ناحيه دشمن اجبار نداريد . اگر از تاريكی شب استفاده كنيد و برويد ، كسی مزاحمتان نمیشود . دوست هم شما را مجبور نمیكند . من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر میكنيد كه مسئله بيعت برای شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بيعت را هم برداشتم
يعنی فقط انتخاب و آزادی . بايد در نهايت آگاهی و آزادی و بدون اينكه كوچكترين احساس اجباری از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد ، مرا انتخاب كنيد
اين است كه به شهدای كربلا ارزش میدهد و الا طارق بن زياد ، در جنگ اسپانيا ، وقتی كه اسپانيا را فتح كرد و كشتيهای خود را از آن دماغه عبور داد ، همينقدر كه عبور داد ، دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتيها را هم آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع كرد ، اشاره كرد به دريای عظيمی كه در حالا كه كشته میشويد ، بيائيد با من كشته شويد . آنگونه شهادت ارزش نداشت . يك سياستمدار اينجور عمل میكند . گفت : نه دريا پشت سرت است و نه دشمن روبرويت . نه دوست ترا اجبار كرده است و نه دشمن . هر كدام را كه میخواهی انتخاب كن ، در نهايت آزادی . پس انقلاب امام حسين ، در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه است ، هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار نيست
انقلاب آگاهانه میتواند ماهيتهای مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضايای امام حسين ، عوامل زيادی موثر است كه اين عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتی باشد نه تك ماهيتی . يكی از تفاوتهائی كه ميان پديدههای اجتماعی و پديدههای طبيعی هست اينست كه پديده طبيعی بايد تك ماهيتی باشد ، نمیتواند چند ماهيتی باشد . يك فلز در آن واحد نمیتواند كه هم ماهيت طلا را داشته باشد و هم ماهيت مس را . ولی پديدههای اجتماعی ، میتوانند در آن واحد چند ماهيتی باشند
خود انسان يك اعجوبهای است كه در آن واحد میتواند چند ماهيتی باشد
اينكه " سارتر " و ديگران گفتهاند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم دارد ، اين مقدارش درست است . نه به تعبيری كه آنها میگويند درست است ، يك چيز علاوهای هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد میتواند چند ماهيت داشته باشد ، میتواند ماهيت فرشته داشته باشد ، در همان حال ماهيت خوك هم داشته باشد ، در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته باشد كه اين داستان عظيمی است در فرهنگ و معارف اسلامی
پديده اجتماعی میتواند چند ماهيتی باشد . اتفاقا قيام امام حسين از آن پديدههای چند ماهيتی است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا يك نهضت میتواند ماهيت عكس العملی داشته باشد ، يعنی صرفا عكس العمل باشد ، میتواند ماهيت آغازگری داشته باشد . اگر يك نهضت ماهيت عكس العملی داشته باشد ، میتواند يك عكس العمل منفی باشد در مقابل يك جريان ، و میتواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر . همه اينها در نهضت امام حسين وجود دارد
اينست كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتی شده است . چطور ؟ يكی از عوامل كه به يك اعتبار ( از نظر زمانی ) اولين عامل است ، عامل تقاضای بيعت است : امام حسين در مدينه است . معاويه قبل از مردنش - كه میخواهد جانشينی يزيد را برای خود مسلم بكند - میآيد در مدينه میخواهد از امام بيعت بگيرد ، آنجا موفق نمیشود . بعد از مردنش يزيد میخواهد بيعت بگيرد بيعت كردن يعنی امضا كردن و صحه گذاشتن نه تنها روی خلافت شخص يزيد بلكه همچنين روی سنتی كه معاويه پايهگذاری كرده است كه خليفه پيشين خليفه بعدی را تعيين كند ، نه اينكه خليفه پيشين برود بعد مردم جانشين او را تعيين بكنند ، يا اگر شيعه بودند به نصی كه از طرف پيغمبر اكرم رسيده است عمل بكنند . نه ، يك امری كه نه شيعه میگويد و نه سنی : خليفهای ، خليفه ديگر را ، پسر خودش را به عنوان ولی عهد المسلمين تعيين بكند
بنابر اين ، اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگينی مانند يزيد نيست ، امضا كردن سنتی است كه برای اولين بار وسيله معاويه میخواست پايه گذاری بشود
در اينجا آنها از امام حسين بيعت میخواهند ، يعنی از ناحيه آنها يك تقاضا ابراز شده است ، امام حسين عكس العمل نشان میدهد ، عكس العمل منفی . بيعت میخواهيد ؟ نمیكنم . در اينجا عمل امام حسين ، عمل منفی است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اينست كه هر انسانی در جامعه خودش مواجه میشود با تقاضاهائی كه به شكلهای مختلف ، به صورت شهوت ، به صورت مقام ، به صورت ترس و ارعاب از او میشود و بايد در مقابل آنها بگويد : نه ، يعنی تقوا
آنها میگويند : بيعت ، امام حسين میگويد : نه . تهديد میكنند ، میگويد : حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم
تا اينجا اين نهضت ، ماهيت عكس العملی آنهم عكس العمل منفی در مقابل يك تقاضای نامشروع دارد و به تعبير ديگر ، ماهيتش ، ماهيت تقواست ، ماهيت قسمت اول لا اله الا الله يعنی لا اله است ، در مقابل تقاضای نامشروع ، " نه " گفتن است ( تقوا )
اما عاملی كه موثر در نهضت حسينی بود ، تنها اين قضيه نبود . عامل ديگری هم در اينجا وجود داشت كه باز ماهيت نهضت حسينی از آن نظر ، ماهيت عكس العملی است ولی عكس العمل مثبت نه منفی
معاويه از دنيا میرود . مردم كوفهای كه در بيست سال قبل از اين حادثه ، لااقل پنج سال علی ( ع ) در اين شهر زندگی كرده است و هنوز آثار تعليم و تربيت علی به كلی از ميان نرفته است ( البته خيلی تصفيه شدهاند ، بسياری از سران بزرگان و مردان اينها : حجر بن عدیها ، عمرو بن حمق خزاعیها ، رشيد هجریها و ميثم تمارها را از ميان بردهاند برای اينكه اين شهر را از انديشه و فكر علی ، از احساسات به نفع علی خالی بكنند ، ولی باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه میميرد ، به خود میآيند ، دور همديگر جمع میشوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد ، نبايد گذاشت كه فرصت به پسرش يزيد برسد ، ما حسين بن علی داريم ، امام بر حق ما حسين بن علی است ، ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و او را كمك بدهيم و لااقل قطبی در اينجا در ابتدا به وجود آوريم ، بعد هم خلافت را خلافت اسلامی بكنيم
اينجا يك دعوت است از طرف مردمی كه مدعی هستند ما از سر و جان و دل آمادهايم ، درختهای ما ميوه داده است . مقصود از اين جمله نه اينست كه فصل بهار است . بعضی اينجور خيال میكنند كه درختها سبز شده و ميوه داده است يعنی آقا ! الان اينجا فصل ميوه است ، بيائيد اينجا مثلا شكم ميوهای بخوريد ! نه ، اين مثل است ، میخواهد بگويد كه درختهای انسانها سرسبزند و اين باغ اجتماع آماده است برای اينكه شما در آن قدم بگذاريد
" كوفه " اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان يك اردوگاه تاسيس شد . اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد ، قبلا " حيره " بود . اين شهر را سعد وقاص ساخت . همان مسلمانانی كه سرباز بودند ، و در واقع همان اردو در آنجا برای خود خانه ساختند و لهذا از يك نظر قويترين شهرهای عالم بود
مردم اين شهر از امام حسين دعوت میكنند ، نه يك نفر ، نه دو نفر ، نه هزار نفر ، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه میرسد كه بعضی از نامهها را چند نفر و بعضی ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشتهاند
اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام شده است . عكس العمل ، مثبت و ماهيت عملش ، ماهيت تعاون است
يعنی مسلمانانی قيام كردهاند ، امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفی و تقوا ندارد ، ماهيت مثبت دارد
كاری از ناحيه ديگران آغاز شده است ، امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه " نه " گفتن بود . از نظر بيعت ، امام حسين فقط بايد بگويد : نه ، و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل میكرد و میرفت در كوهستانهای يمن زندگی میكرد كه لشكريان يزيد به او دست نمیيافتند ، از عهده وظيفه اولش برآمده بود ، چون بيعت میخواستند ، نمیخواست بيعت بكند ، آنها میگفتند : بيعت كن ، میگفت : نه . از نظر تقاضای بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفی بدهد ، با رفتن در كوهستانهای يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد میكردند ، وظيفهاش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله ، مسئله دعوت است ، يك وظيفه جديد است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء دادهاند . اينجا اتمام حجت است
امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمیبيند ، مردم سست عنصر و مرعوب شدهای میداند . در عين حال جواب تاريخ را چه بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمیكرد ، همين ما كه امروز اينجا نشستهايم ، میگفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد . " ابوسلمه خلال " كه به او میگفتند وزير آل محمد در دوره بنی العباس ، وقتی كه ميانهاش با خليفه عباسی بهم خورد كه طولی هم نكشيد كه كشته شد ، فورا دو تا نامه نوشت ، يكی به امام جعفر صادق و يكی به عبدالله محض و هر دو را در آن واحد دعوت كرد ، گفت من و ابومسلم كه تا حالا برای اينها كار میكرديم ، از اين ساعت میخواهيم برای شما كار بكنيم ، بيائيد با ما همكاری كنيد ، ما اينها را از بين میبريم . اولا وقتی برای دو نفر نامه مینويسد ، علامت اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطهاش با خليفه عباسی بهم خورده ، چنين نامهای نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند ، بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوی آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است . هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز میبينيم خيلی افراد سوال میكنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت نداد و جواب منفی دارد ؟ در صورتی كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود ، ثانيا خلوص نيست نداشت ، و ثالثا هنگامی نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسی هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت
اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به مكه ) نزد امام حسين ، و ايشان جواب مثبت نمیداد ، تاريخ ، امام حسين را ملامت میكرد كه اگر رفته بود ، ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از بين رفته بود ، كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع ، كوفهای كه پنج سال علی ( ع ) در آن زندگی كرده است و هنوز تعليمات علی و يتيمهائی كه علی بزرگ كرده و بيوههائی كه علی از آنها سرپرستی كرده است زنده هستند و هنوز صدای علی در گوش مردم اين شهر است ، امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به آنجا نرفت ، اگر میرفت در دنيای اسلام انقلاب میشد . اينست كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب میكند كه همينكه آنها میگويند ما آمادهايم ، امام میگويد من آماده هستم
از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كردهاند ، میروم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند ، من بر میگردم ، میروم سرجای خودم ، میروم مدينه يا جای ديگر تا آنجا هر كاری بخواهند بكنند . يعنی از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك دعوت است ، وظيفه امام حسين ، دادن جواب مثبت است تا وقتی كه دعوت كنندگان ثابتند . وقتی كه آنها جا زدند ، ديگر امام حسين وظيفهای از آن نظر ندارد و نداشت
از اين دو عامل كداميك بر ديگری تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند يا لااقل زمانا چنين بود يعنی بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم كوفه از او دعوت كردند ، امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كردهاند او هم بايد جواب مثبت بدهد . بديهی است مردی كه كانديدا میشود برای كاری به اين بزرگی ، ديگر برای او بيعت كردن معنی ندارد . بيعت نكرد برای اينكه به تقاضای مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولی . چرا ؟ برای اينكه همان روز اولی كه معاويه مرد ، از امام حسين تقاضای بيعت شد ، بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد ، آمد به مدينه و میخواست با هر لم و كلكی هست ، در زمان حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضای بيعت و امتناع از آن ، تقدم زمانی دارد . خود يزيد هم وقتی معاويه مرد ، همراه اين خبر كه به وسيله يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهای جماز خودش را به مدينه رساند ، نامهای فرستاد و همان كسی كه خبر مرگ معاويه را به والی مدينه داد ، آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن علی و اين دو سه نفر ديگر ، به شدت ، هر طور كه هست بيعت بگيرد ، هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه مرده است
به علاوه تاريخ اينطور میگويد كه از امام حسين تقاضای بيعت كردند ، امام حسين امتناع كرد ، حاضر نشد ، دو سه روز به همين منوال گذشت ، هی میآمدند ، گاهی با زبان نرم و گاهی با خشونت ، تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد ، يعنی بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضای بيعت و امتناع امام گذشته بود ، و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت كرده بود
بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند ، بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معنی نداشت كه بيعت بكند ، يعنی بيعت نكرد چون به كوفیها جواب مساعد داده بود ! خير ، بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضای كوفیها در ميان باشد ، و فرمود : من بيعت نمیكنم ولو در همه روی زمين ماوی و ملجئی برای من باقی نماند . يعنی اگر تمام اقطار روی زمين را بر من ببندند كه يك نقطه برای زندگی من وجود نداشته باشد ، باز هم بيعت نمیكنم
عامل سوم كه اين را هم مثل دو عامل ديگر ، تاريخ بيان میكند ، عامل امر به معروف و نهی از منكر بود كه از روز اولی كه امام حسين از مدينه حركت كرد ، با اين شعار حركت كرد . از اين نظر ، مسئله اين نبود كه چون از من بيعت میخواهند و من نمی پذيرم ، قيام میكنم ، بلكه اين بود كه اگر بيعت هم نخواهند من به حكم وظيفه امر به معروف و نهی از منكر بايد قيام كنم
و نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كردهاند ، قيام میكنم . هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت بكنند ، روزهای اول بود و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست . دنيای اسلام را منكرات فرا گرفته است ، من به حكم وظيفه دينی ، به حكم مسئوليت شرعی و الهی خودم قيام میكنم
در عامل اول ، امام حسين مدافع است . به او میگويند : بيعت كن ، میگويند : نمیكنم ، از خودش دفاع میكند . در عامل دوم ، امام حسين متعاون است ، او را به همكاری دعوت كردهاند ، جواب مثبت داده است
در عامل سوم ، امام حسين مهاجم است . در اينجا او هجوم كرده به حكومت وقت . به حسب اين عامل ، امام حسين يك مرد انقلابی است ، يك ثائر است ، میخواهد انقلاب بكند
هر يك از اين عوامل ، يك نوع تكليف و وظيفه برای امام حسين ايجاب میكرد . اينكه میگويم اين نهضت چند ماهيتی است ، برای اينست . از نظر عامل بيعت ، امام حسين وظيفهای ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به پيشنهاد ابن عباس هم عمل میكرد و در دامنه كوهها میرفت ، به اين وظيفهاش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكاری دعوت كند . از من بيعت خواستهاند ، من نمیكنم ، خواستهاند دامن شرافت مرا آلوده كننده ، من نمیكنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفهاش اينست كه به آنها پاسخ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است
يكی از آقايان سوال كرده است كه اين اتمام حجت در مقابل تاريخ ، به چه شكل میشود ؟ پس مسئله امامت چه میشود ؟ نه ، مسئله امامت به اين معنی نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعی نداشته باشد ، اتمام حجت دربارهاش معنی نداشته باشد . علی ( ع ) در خطبه شقشقيه میفرمايد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا يقاروا علی كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علی غاربها ، و لسقيت آخرها بكاس اولها » ( 1 )
راجع به زمان خلافت خودش میگويد : اگر نبود كه مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود ، و اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم تقسيم میشوند به سيرانی كه پرسير خوردهاند و گرسنگان گرسنه ، عليه اين وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند ، خلافت را قبول نمیكردم .
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم
امام حسين هم اينجور است . اصلا امام كه امام است ، الگوست ، پيشواست . ما از عمل امام میتوانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد
از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، امام حسين وظيفه دارد به سوی كوفه بيايد تا وقتی كه آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتی كه آنها جا زدند ، زير قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند ، ديگر امام حسين از اين نظر وظيفهای ندارد . وقتی مسئله به دست گرفتن زمان حكومت از ناحيه آنها منتفی میشود ، امام حسين هم ديگر وظيفهای ندارد . ولی كار امام حسين كه منحصر به اين نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود ، يعنی عاملی بود كه از پانزدهم رمضان آغاز شد ، مرتب نامهها متبادل میشد و اين امر ادامه داشت تا وقتی كه امام به نزديكی كوفه يعنی به مرزهای عراق و عربستان سعودی رسيدند . بعد كه با حربن يزيد رياحی ملاقات كرد و آن خبرها از جمله خبر قتل مسلم رسيد ، ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفی شد و از اين نظر امام وظيفهای نداشت . و لهذا امام وقتی كه با مردم كوفه صحبت میكند و مخاطبش مردم كوفه هستند نه يزيد و حكومت وقت ، به آن شيعيان سست عنصر میگويد : مرا دعوت كرديد ، من آمدم . نمیخواهيد ، بر میگردم . شما مرا دعوت كرديد ، دعوت شما برای من وظيفه ايجاب كرده ، اما حالا كه پشيمان شديد ، من بر میگردم . آيا اين ، يعنی ديگر بيعت هم میكنم ؟ ابدا . آن ، عامل و مسئله ديگری است ، چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روی زمين يك نقطه وجود نداشته باشد كه مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهيد ) باز هم بيعت نمیكنم
از نظر عامل امر به معروف و نهی از منكر كه از اين نظر امام حسين ديگر مدافع نيست ، متعاون نيست ، بلكه يك مهاجم است ، يك ثائر و يك انقلابی است چطور ؟ نه ، از آن نظر حسابش سر جای خودش است
يكی از اشتباهاتی كه نويسنده كتاب " شهيد جاويد " در اينجا كرده است ، به نظر من اينست كه برای عامل دعوت مردم كوفه ، ارزش بيش از حد قائل شده است ، گوئی خيال كرده است كه عامل اساسی و اصلی ، اين است . البته اينها ، اجتهاد و استنباط است . خوب ، يك كسی استنباط میكند ، اشتباه میكند . اشتباه كرده است . غير از اين من چيزی نمیخواهم بگويم
يك اجتهاد اشتباه بوده است . خير ، در ميان اين عاملها ، اتفاقا كوچكترين آنها از نظر تاثير ، عامل دعوت مردم كوفه است . و الا اگر عامل اساسی اين میبود ، آنوقتی كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفی شد ، امام میبايست دست از آن حرفهای ديگرش هم بر میداشت و میگفت بسيار خوب ، حالا كه اينطور شد ، پس ما بيعت میكنيم ، ديگر دم از امر به معروف و نهی از منكر هم نمیزنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغترين خطبههای امام حسين ، شورانگيزترين و پرهيجانترين سخنان امام حسين ، بعد از شكست كوفه است
اينجاست كه نشان میدهد امام حسين تا چه اندازه روی عامل امر به معروف و نهی از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت فاسد . از نظر اين عامل ، امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است ، ثائر است ، انقلابی است . بين راه دارد میآيد ، چشمش میافتد به دو نفر كه از طرف كوفه میآيند ، میايستد تا با آنها صحبت كند . آنها میفهمند كه امام حسين است ، راهشان را كج میكنند . امام هم میفهمد كه آنها دلشان نمیخواهد حرفی بزنند ، راه خودش را ادامه میدهد . بعد يكی از اصحابش كه پشت سر آمده بود ، آندو را ديد و با آنها صحبت كرد . آنها قضايای ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هانی برای او نقل كردند ، گفتند : والله ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه به امام ملحق شد ، وارد منزلی كه امام در آن نشسته بود ، شد . گفت : من خبری دارم ، هر طوری كه اجازه میفرمائيد بگويم ، اگر اجازه میفرمائيد اينجا عرض بكنم ، اينجا عرض میكنم ، اگر نه ، میخواهيد كه من به طور خصوصی عرض بكنم ، به طور خصوصی عرض میكنم . فرمود : بگو ، من از اصحاب خودم چيزی را مستور ندارم ، با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن دو نفری كه ديروز شما میخواستيد با آنها ملاقات كنيد ولی آنها راهشان را كج كردند ، من با آنها صحبت كردم ، گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد ، مسلم و هانی كشته شدند . تا اين جمله را شنيد ، اول اشك از چشمانش جاری شد . حالا ببينيد چه جملهای را میخواند : « من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا »( 1 ) . ( اصلا در قرآن آيهای مناسبتر برای چنين موقعی پيدا نمیكنيد . ) بعضی از مومنين به پيمانی كه با خدای خويش هستند ، وفا كردند . از اينهائی كه وفا كننده به پيمان خويش هستند ، بعضی از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار میكشند تا نوبت آنها بشود . يعنی ما فقط برای كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد . حركت ما كه فقط معلول دعوت مردم كوفه نبوده است . اين يكی از عوامل بود كه برای ما اين وظيفه را ايجاب میكرد كه عجالتا از مكه بيائيم به طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگينتری داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت ، پايان يافت ، شهيد شد . آن سرنوشت مسلم را ما هم پيدا كنيم
از نظر اينكه امام مهاجم و ثائر و انقلابی بود ، منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق میكند . منطق مدافع ، منطق آدمی است كه يك شیء گرانبها دارد دزد میخواهد آن را از او بگيرد . بسا هست كه اگر كشتی هم بگيرد ، دزد را به زمين میزند ، ولی به اين مسائل فكر نمیكند ، آن را محكم گرفته ، در میرود كه دزد از او نگيرد .
پاورقی : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23
كار ندارد كه حالا زورش كمتر است يا بيشتر . حساب اينست كه میخواهد آن را از دزد نگه دارد . ولی يك آدم مهاجم نمیخواهد فقط خودش را حفظ كند ، میخواهد او را از بين ببرد و لو به قيمت شهادتش باشد . منطق امر به معروف و نهی از منكر ، منطق حسين را منطق شهيد كرد . منطق شهيد ماورای اين منطقهاستمنطق شهيد يعنی منطق كسی كه برای جامعه خودش پيامی دارد و اين پيام را جز با خون با چيز ديگری نمیخواهد بنويسد . خيليها در دنيا حرف داشتند ، پيام داشتند . در حفرياتی كه دائما در اطراف و اكناف عالم میكنند ، میبينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشتهای در میآيد به اينكه : منم فلان كس پسر فلانكس ، منم كه فلان جا را فتح كردم ، منم كه چقدر در دنيا زندگی كردم ، چقدر زن گرفتم ، چقدر عيش كردم ، چقدر نوش كردم ، چقدر ظلم و ستم كردم . روی سنگ مینويسند كه محو نمیشود . ولی در عين حال روی همان سنگها میماند ، مردم فراموش میكنند ، زير خاكها دفن میشود ، بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون میآيد ، تازه در موزهها میماند
امام حسين پيام خونين خودش را روی صفحه لرزان هوا ثبت كرد ، ولی چون توام با خون و رنگ قرمز بود ، در دلها حك شد . امروز شما ميليونها افراد از عرب و عجم را میبينيد كه پيام امام حسين را میدانند : « انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما »
آنجا كه آدم میخواهد زندگی بكند ننگين ، آنجا كه میخواهد زندگی بكند با ظالم و ستمگر ، آنجا كه میخواهد زندگی فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار ذلتها رفتن ، مرگ هزاران بار بر اين زندگی ترجيح دارد . اين پيام شهيد است
امام حسين كه مهاجم است و منطقش ، منطق شهيد ، آن روزی كه پيامش را در صحرای كربلا ثبت میكرد ، نه كاغذی بود ، نه قلمی ، همين صفحه لرزان هوا بود . ولی همين پيامش روی صفحه لرزان هوا ، چرا باقی ماند ؟ چون فورا منتقل شد روی صفحه دلها ، روی صفحه دلها آنچنان حك شد كه ديگر محو شدنی نيست
هر سال كه محرم میآيد میبينيم امام حسين از نو طلوع میكند ، از نو زنده میشود ، باز میگويد : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جيد الفتاه ، و ما او لهنی الی اسلافی اشتياق يعقوب الی يوسف » ( 1 ) ، باز میبينيم پيام امام حسين است : « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله ، يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت »
در مقابل سی هزار نفر كه مثل دريا دارند موج میزنند و هر كدام شمشيری به دوش گرفته و نيزهای در دست ، در حالی كه همه اصحابش كشته شدهاند و تنها خودش است ، فرياد میكشد : اين ناكس پسر ناكس ، اين حرامزاده پسر حرامزاده ، يعنی اين امير و فرمانده شما ، اين عبيدالله بن زياد به من پيغام داده است كه حسين مخير است ميان يكی از دو كار ، يا شمشير يا ذلت ، حسين و تحمل ذلت ؟ ! « هيهات منا الذله » ما كجا و ذلت كجا ؟ خدای ما برای ما نمیپسندد
اين پيام شهيد است .
پاورقی : 1 - مقتل خوارزمیج 2 ص . 5
خدای من برای من ذلت نمیپسندد . پيامبر من برای من ذلت نمیپسندد . مومنين جهان ، نهادها و ذاتهای پاك ( تا روز قيامت مردم خواهند آمد و در اين موضوع سخن خواهند گفت ) ، مومنينی كه بعدها میآيند ، هيچكدامشان نمیپسندند كه حسينشان تن به ذلت بدهد . من تن به ذلت بدهم ؟ ! من در دامن علی بزرگ شدهام ، من در دامن زهرا بزرگ شدهام ، من از پستان زهرا شير خوردهام . ما تن به ذلت بدهيم ؟ ! روزی كه از مدينه حركت كرد ، مهاجم بود . در آن وصيتنامهای كه به برادرش محمد ابن حنفيه مینويسد ، میگويد : « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی » . مردم دنيا بدانند كه من يك آدم جاه طلب ، مقام طلب ، اخلالگر ، مفسد و ظالم نيستم ، من چنين هدفهائی ندارم . قيام من ، قيام اصلاح طلبی است . قيام كردم ، خروج كردم برای اينكه میخواهم امت جد خودم را اصلاح كنم . من میخواهم امر به معروف و نهی از منكر بكنم . در نامه به " محمد حنفيه " نه نامی از بيعت خواستن است ، نه نامی از دعوت مردم كوفه ، و اصلا هنوز مسئله مردم كوفه مطرح نبوددر اين منطق يعنی منطق هجوم ، منطق شهيد ، منطق توسعه و گسترش دادن انقلاب ، امام حسين كارهائی كرده است كه جز با اين منطق با منطق ديگری قابل توجيه نيست . چطور ؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع میبود ، شب عاشورا كه اصحابش را مرخص میكند ( به دليلی كه عرض كردم ) و بيعت را بر میدارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب بكنند ، بعد كه آنها انتخاب میكنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد ، اينها مرا میخواهند بكشند ، از من بيعت میخواهند ، من وظيفهام اينست كه بيعت نكنم ، كشته هم شدم ، شدم ، شما را كه نمیخواهند بكشند ، شما چرا اينجا میمانيد ؟ شرعا جايز نيست ، برويد
نه ، اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابی ، در منطق كسی كه مهاجم است و میخواهد پيام خودش را با خون بنويسد ، هر چه كه اين موج بيشتر وسعت و گسترش پيدا كند ، بهتر است ، چنانكه وقتی كه ياران و خاندانش اعلام آمادگی میكنند ، به آنها دعا میكند كه خدا به همه شما خير بدهد ، خدا همه شما را اجر بدهد ، خدا . .
چرا در شب عاشورا " حبيب بن مظاهر اسدی " را میفرستد كه برو در ميان بنی اسد اگر میشود چند نفر را برايمان بياور . مگر بنی اسد همهشان چقدر بودند ؟ حالا گيرم حبيب رفت از بنی اسد صد نفر را آورد . اينها در مقابل آن سی هزار نفر چه نقشی میتوانستند داشته باشند ؟ آيا میتوانستند مثلا اوضاع را منقلب كنند ؟ ابدا . امام حسين میخواست در اين منطق كه منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است ، دامنه اين قضيه گسترش پيدا كند . اينكه خاندانش را هم آورد ، برای همين بود ، چون قسمتی از پيامش را خاندانش بايد برسانند . خود امام حسين كوشش میكرد حالا كه قضيه به اينجا كشيده شده است ، هر چه كه میشود داغتر بشود ، برای اينكه بذری بكارد كه برای هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد . چه مناظری ، چه صحنههائی در كربلا به وجود آمد كه واقعا عجيب و حيرت انگيز است ! حال ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه يعنی عامل دعوت مردم كوفه كه ماهيت تعاونی به اين نهضت میداد ، و عامل تقاضای بيعت كه ماهيت دفاعی به اين نهضت میداد ، و عامل امر به معروف و نهی از منكر كه ماهيت هجومی به اين نهضت میداد ، كداميك ارزشش بيشتر از ديگری است . البته ارزشهای اين عاملها در يك درجه نيست . هر عاملی يك درجه معينی از ارزش را داراست و به اين نهضت به همان درجه ارزش میدهد . عامل دعوت مردم كوفه كه مردمی اعلام آمادگی كردند به آن كسی كه نامزد اين كار شده است ، و او بدون يك ذره معطلی آمادگی خودش را اعلام كرده است ، بسيار ارزش دارد ، ولی از اين بيشتر ، عامل تقاضای بيعت و امتناع حسين بن علی ( ع ) و حاضر به كشته شدن و بيعت نكردن ارزش دارد . عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهی از منكر است ، از اين هم ارزش بيشتری دارد
بنابراين عامل سوم ارزش بيشتری به نهضت حسينی داده است ، كه راجع به ارزشی كه يك عامل به يك نهضت میدهد و ارزشی كه قهرمان آن نهضت به آن عامل میدهد ، يك فی الجملهای به عرض شما میرسانم : خيلی چيزها اعم از معنويات و امور مادی برای انسان ارزش است ، افتخار است ، زينت است ، زيور است . بدون شك علم برای انسان زينت است . پست و مقام ، بالخصوص پستها و مقامهای خدايی برای انسان افتخار است ، ارزش است ، به انسان ارزش میدهد . حتی يك چيزهای ظاهری كه نماينده اين ارزشهاست ، به انسان ارزش میدهد ، مثل لباس روحانيت . البته لباس روحانيت به تنهايی دليل بر روحانی بودن يعنی علم معارف اسلام و تقوای اسلامی را داشتن نيست . روحانی يعنی عالم به معارف اسلامی و عامل به دستورات اسلامی . اين لباس ، علامت اين است كه من روحانی هستم . حالا اگر كسی از روی حقيقت پوشيده باشد ، علامت ، درست است ، اگر نه ، نادرست است . به هر حال اين لباس برای اينكه غالبا افرادی آنرا پوشيدهاند كه معنويت و حقيقت روحانيت را داشتهاند ، قهرا برای هر كسی كه بپوشد ، افتخار است . منی هم كه صلاحيت پوشيدن اين لباس را ندارم ، شمايی كه مرا نمیشناسيد ، در يك جلسه وقتی با من روبرو میشويد ، همين لباس را كه به تن من میبينيد ، به همان عالم ناشناختگی از من احترام میكنيد . پس اين لباس افتخار است برای كسی كه آنرا میپوشد
لباس استادی دانشگاه برای يك استاد دانشگاه افتخار است . وقتی كه اين لباس را میپوشد ، به اين لباس افتخار میكند . برای يك زن زيور آلات زينت است
در نهضتها هم بسياری از عاملها ، ارزش دهنده به يك نهضت است
نهضتها خيلی با هم فرق میكنند . اگر روح عصبيت در آن باشد ، روح به اصطلاح خاكپرستی در آن باشد ، يك ارزش به نهضت میدهد ، و اگر روحهای معنوی و انسانی و الهی داشته باشد ، ارزش ديگری به آن میدهد . هر سه عامل دخيل در نهضت حسينی به اين نهضت ارزش داد ، بالخصوص عامل سوم . ولی گاهی آن كسی كه اين ارزش به او تعلق دارد ، يك وضعی پيدا میكند كه به اين ارزش ، ارزش میدهد
همچنانكه آن ارزش ، او را صاحب ارزش میكند ، او هم شان اين ارزش را بالا میبرد . چنانكه يك مرد روحانی وقتی كه لباس روحانيت را میپوشد ، واقعا اين لباس برای او افتخار است ، بايد افتخار كند كه اين لباس را به او پوشانيدهاند و روحانيون حقيقی هم او را قبول دارند . ولی يك كسی كارش را در انجام وظائف روحانيت ، در علم و تقوا و عمل به جايی میرساند كه او افتخار اين لباس میشود . میگوئيم لباس روحانيت آن لباسی است كه فلان كس هم دارد ، لباسی است كه او پوشيده است
حداقل ما میتوانيم مثالهای تاريخی ذكر بكنيم . اگر يك عده بگويند آقا ! اين عبا و عمامه چيست ، ما چه میگوئيم ؟ میگوئيم : بوعلی سينا هم كه تمام كشورهای اسلامی به او افتخار میكنند ، عرب میگويد : از من است چون كتابهايش به زبان عربی است ، ايرانی میگويد : از من است چون اهل بلخ است و بلخ از قديم مال ايران بوده ، روسها میگويند : مال ماست برای اينكه بلخ فعلا مال ماست ، هر گروهی میگويد از ماست و همه ملتها به او افتخار میكنند ، همين لباس مرا داشته است . ابوريحان بيرونی هم همينطور . پس بوعلی و ابوريحان افتخار اين لباس شدهاند . شيخ انصاری ، خواجه نصيرالدين طوسی و امثال اينها ، هم افتخار يافتهاند به لباس روحانيت و هم افتخار دادهاند به لباس روحانيت . همچنين است در مورد يك استاد دانشگاه . برای افرادی لباس استادی افتخار است . ولی امكان دارد كه يك استاد اينقدر شانش در كار استادی و علم و تخصص و اكتشافات بالا باشد كه او برای لباس استادی افتخار باشد . برای يك زن ، زيور زينت است ، ولی در مورد زنی ممكن است اصلا بگويند اين ، چهرهای است كه او زينت میدهد به زيورها
جملهای دارد " صعصعه بن صوحان عبدی " از اصحاب اميرالمومنين علی ( ع ) كه بسيار زيباست . جناب صعصعه از اصحاب خاص اميرالمومنين است ، از آن تربيت شدههای حسابی علی ، مرد خطيب سخنوری هم هست . " جاحظ " كه از ادبای درجه اول عرب است میگويد : " صعصعه مرد خطيبی بود و بهترين دليل بر خطيب بودن او اينست كه علی بن ابی طالب گاهی به وی میگفت : بلند شو چند كلمه سخنرانی كن " . صعصعه همان كسی است كه روی قبر علی ( ع ) آن سخنرانی بسيار عالی پرسوز را كرده است
اين شخص يك تبريك خلافت گفته به اميرالمومنين در سه چهار جمله كه بسيار جالب است . وقتی كه اميرالمومنين خليفه شد ، افراد میآمدند برای تبريك گفتن ، يك تبريكی هم جناب صعصعه گفته . ايستاد و خطاب به اميرالمومنين گفت : زينت الخلافه و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، و هی اليك احوج منك اليها ( 1 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد . گفت : علی ! تو كه خليفه شدی ، خلافت به تو زينت نداد ، تو به خلافت زينت بخشيدی .
پاورقی : 1 - تاريخ يعقوبیج 2 ص . 179
خلافت ترا بالا نبرد ، تو كه خليفه شدی مقام خلافت را بالای بردی . علی ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به خلافت . يعنی علی ! من به خلافت تبريك میگويم كه امروز نامش روی تو گذاشته شده ، به تو تبريك نمیگويم كه خليفه شدی . به خلافت تبريك میگويم كه تو خليفه شدی ، نه به تو كه خليفه شدی . از اين بهتر نمیشود گفتعنصر امر به معروف و نهی از منكر ارزش داد به نهضت حسينی ، امام حسين هم به امر به معروف و نهی از منكر ارزش داد . امر به معروف و نهی از منكر نهضت حسينی را بالا برد ، ولی حسين ( ع ) اين اصل را به نحوی اجرا كرد كه شان اين اصل بالا رفت ، يك تاج افتخار به سر اصل امر به معروف و نهی از منكر نهاد . ( خيليها میگويند امر به معروف و نهی از منكر میكنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد ، گفت : « اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » )
خود اسلام هم همينطور است . اسلام برای هر مسلمانی افتخار است اما مسلمانهايی هم هستند كه به معنی واقعی كلمه فخر الاسلاماند ، عزالديناند ، شرف الديناند ، شرفالاسلاماند . اين القاب را ما به تعارف ، خيلی به افراد میدهيم ، اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسی چنين حرفی بزند ، دروغ محض است ، كه من بگويم فخرالاسلامم ، وجود من افتخاری است برای اسلام ! من كی هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند برای سخنرانی ( انجمن اسلامی آنجا دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتی رئيس دانشگاه ، همه بودند
يكی از استادهای آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلی هم هست ، مامور شده بود كه مرا معرفی كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه ، خيلی پر جمعيت و با عظمت بود ) يك مقدار معرفی كرد : من فلانی را میشناسم ، حوزه قم چنين ، حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت : " من اين جمله را با كمال جرات میگويم : اگر برای ديگران لباس روحانيت افتخار است ، فلانی افتخار لباس روحانيت است " . آتش گرفتم از اين حرف . ايستاده سخنرانی میكردم ، عبايم را هم قبلا تا میكردم و روی تريبون میگذاشتم . مقداری حرف زدم ، رو كردم به آن شخص ، گفتم : آقای فلان ! اين چه حرفی بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا میفهمی چه داری میگويی ؟ ! من چه كسی هستم كه تو میگويی فلانی افتخار اين لباس است . با اينكه من آنوقت دانشگاهی هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم ، گفتم : آقا ! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم ، آن هم همين عمامه و عباست
من كیام كه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهای پوچ چيست كه به همديگر میكنيم ؟ ! ابوذر غفاری را بايد گفت افتخار اسلام است ، اين اسلام است كه ابوذر پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است ، اسلام است كه عمار ياسر پرورش داده است . بوعلی سينا افتخار اسلام است ، اسلام است كه نبوغ بوعلی سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است ، صدر المتالهين شيرازی افتخار اسلام است ، شيخ مرتضی انصاری افتخار اسلام است ، ميرداماد افتخار اسلام است ، شيخ بهايی افتخار اسلام است . اسلام افتخار البته دارد ، يعنی فرزندانی تربيت كرده كه دنيای روی آنها حساب میكند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ دنيا نقش موثر دارند . دنيا نمیتواند قسمتی از كره ماه را اختصاص به خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روی قسمتی از كره ماه نگذارد ، برای اينكه او در بعضی كشفيات كره ماه دخيل است . او را میشود گفت افتخار اسلام . ماها كی هستيم ؟ ! ما چه ارزشی داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه اسلام افتخار ما باشد ، اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالی بر سينه ما باشد ، ما خيلی هم ممنون هستيم . ما شديم مدالی به سينه اسلام ؟ ! ماها ننگ عالم اسلام هستيم ، اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس تعارفهای را بگذاريم كنار . آنها تعارف است
در مورد حسين بن علی به حق میشود گفت كه به اصل امر به معروف و نهی از منكر ارزش و اعتبار دارد ، آبرو داد به اين اصلی كه آبروی مسلمين است . اينكه میگويم اين اصل آبروی مسلمين است و به مسلمين ارزش میدهد ، از خودم نمیگويم ، عين تعبير آيه قرآن است : « كنتم خير امه اخرجت للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر ». ببينيد قرآن چه تعبيرهايی دارد ! به خدا آدم حيرت میكند از اين تعبيرهای قرآن . « كنتم خير امه اخرجت للناس »شما چنين بودهايد " بودهايد " در قرآن در اينگونه موارد يعنی هستيد ) ، شما با ارزشترين ملتها و امتهايی هستيد كه برای مردم به وجود آمدهاند . ولی چه چيز به شما ارزش داده است و میدهد كه اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ « تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر »اگر امر به معروف و نهی از منكر در ميان شما باشد ، اين اصل به شما امت مسلمان ارزش میدهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد ، ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش داده است . پس آيا آن روزی كه اين اصل در ميان ما نيست ، يك ملت بی ارزش میشويم ؟ بله همينطور است . ولی حسين به اين اصل ارزش داد
گاهی ما امر به معروف و نهی از منكر میكنيم ، ولی نه تنها به اين اصل ارزش نمیدهيم بلكه ارزشش را پائين میآوريم . الان در ذهن عامه مردم به چه میگويند امر به معروف و نهی از منكر ؟ يك مسائل جزئی ، نمیگويم مسائل نادرست ( بعضی از آنها نادرست هم هست ) ، ولی اينها وقتی در كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهی از منكر كسی فقط اين باشد كه آقا ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور ، اين در جای خودش درست است ، حرف درستی است اما نه اينكه انسان هيچ منكری را نبيند جز همين يكی ، جز مسئله ريش ، جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار
يكی از آقايان میگفت : شخصی را ديدم كه درباره شخص ديگری خيلی قر میزد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصبانی است . گفتم مگر او چه كرده كه تو او را اينقدر بد میدانی ( يك آدم بد ملعون جهنمی ) ؟ گفت : آخر او " لب برگردان پيرهن آدمی " يعنی پيراهنش يقه دار است ( خنده حضار ) . حال وقتی كه نهی از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند ، ما اين اصل را پائين آوردهايم ، حقير و كوچك كردهايم . آن آمر به معروف و ناهی از منكرهايی كه در كشور سعودی هستند ، آبروی امر به معروف و نهی از منكر را بردهاند ، فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسی مثلا [ كعبه يا ضريح پيغمبر را ] نبوسد . اين ديگر شد نهی از منكر ! ولی حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهی از منكر كار او بود ، از بيخ و بن . به تمام معروفهای اسلام نظر داشت و فهرست میداد ، و نيز به تمام منكرهای جهان اسلام . میگفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . « فلعمری ما الامام الا العامل بالكتاب ، القائم بالقسط و الدائن بدين الله » ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد ، خودش عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت ، در راه اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهی از منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولی كه میخواهد بيرون بيايد ، سخن از مرگ زيبا میگويد . چقدر تعبير زيباست ! هر مرگی را نمیگفت زيبا ، مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا میدانست : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جيد الفتاه» چنين مرگی مانند يك گردنبند كه برای زن زينت است ، برای انسان زينت است . صريحتر ، آن اشعاری است كه در بين راه وقتی كه به طرف كربلا میآمد میخواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين علی ( ع ) است :
پاورقی :
1 - ارشاد مفيد / ص . 204 و در آن " الدائن بدين الحق " آمده است
| و ان تكن الدنيا تعد نفيسه |
| فدار ثواب الله اعلی و انبل |
| و ان تكن الاموال للترك جمعها |
| فما بال متروك به المرء يبخل |
| و ان تكن الابدان للموت انشات |
| فقتل امرء بالسيف فی الله افضل |
در همينجا دعا میكنم و همه شما را به خدا میسپارم
پروردگارا ! سينههای ما را برای فهم حقيقت اسلام مشروح بفرما
پروردگارا ! توفيق انجام وظائف و مسئوليتهائی را كه به عهده ما گذاشتهای عنايت بفرما
پاورقی : 1 - مناقب ابن شهر آشوب . 213 / 2
پروردگارا ! دشمنان اسلام را سرنگون بفرما ، خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت كن ، اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بدهرحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات

