fehrest page

back page

لذا گفت من روش رهبری آنها را نمی‏پذيرم . به خاطر اين يك كلمه حاضر نشد با عبدالرحمن بن عوف بيعت‏ كند
پس معلوم شد كه مسئله روش رهبری با مسئله كتاب سنت متفاوت است
كتاب و سنت يعنی خود قانون . روش رهبری به متن قانون مربوط نيست . به‏ كيفيت رهبری مردم ، به اختياراتی كه يك رهبر دارد و به تصميماتی كه‏ رهبر اتخاذ می‏كند مربوط می‏شود
حال معنی آن جمله امام حسين ( ع ) كه در وصيتنامه خود به محمد ابن‏ حنفيه می‏نويسد : « اريد ان آمر بالمعروف ، و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » ، روشن می‏شود . در آن زمان ، در دنيای اسلام ، گذشته از امر به معروف و نهی از منكر ، مسئله ديگری وجود داشت و آن اينكه : اكنون سال شصت هجری است . از سال يازدهم هجری تاكنون ، حدود پنجاه سال‏ است كه پيامبر از ميان مردم رفته است . در چهار سال و چند ماه از اين‏ پنجاه سال يعنی از سال سی و شش تا سال چهل و يك ، علی بن ابی طالب‏ رهبری كرده است كه در آن مدت ، رهبری ، به روش پيغمبر بازگشت كرده
تازه آنهم به اين صورت بوده كه چون ابوبكر و عمر و عثمان ، سنتهايی را به وجود آورده بودند ، علی ( ع ) در بسياری از موارد اصلا قدرت پيدا نكرد كه روش پيغمبر را اجرا كند . وقتی در مقام اجرا برآمد ، خود مردم عليه او قيام كردند . گفت : فلان نمازی كه شما به اين شكل می‏خوانيد ( نمازهای شبهای ماه رمضان كه به‏ جماعت می‏خواندند ) بدعت است ، نخوانيد . گفتند : سی سال ، از زمان عمر رايج است ، واعمرا ، واعمرا ، جای عمر خالی ، عمر كجاست كه سنتش دارد از بين می‏رود
خواست شريح قاضی را بر كنار كند ، گفتند : تو می‏خواهی كسی را كه از بيست سال پيش ، از زمان عمر ، قاضی محترم كوفه بوده است بر كنار كنی ؟ ! بنابر اين پنجاه سال بر امت اسلام گذشته است كه علاوه بر مسئله كتاب‏ الله و سنت رسول الله ، روش رهبری تغيير كرده و عوض شده است . سخن‏ امام حسين كه فرمود : اسير بسيره جدی و ابی می‏خواهم سيره‏ام سيره جد و پدرم باشد ، يعنی نه سيره ابوبكر ، نه سيره عمر ، نه سيره عثمان و نه‏ سيره هيچكس ديگر . اينست كه در حادثه عاشورا ، ما در امام حسين ( ع ) جلوه‏هايی می‏بينيم كه نشان می‏دهد علاوه بر مسئله امر به معروف و نهی از منكر و مسئله امتناع از بيعت و مسئله اجابت دعوت مردم كوفه ، كار ديگری هم هست و آن اينست كه می‏خواست سيره جدش را زنده كند
اين قضيه را شنيده‏ايد : مامون اصرار داشت كه حضرت رضا ( ع ) ولايتعهدی‏ را بپذيرد . حضرت نمی‏پذيرفت . آخر ، مسئله اجبار را مطرح كرد كه حضرت‏ پذيرفت ولی طوری پذيرفت كه خودش عين نپذيرفتن بود و بيشتر سبب رسوايی‏ مامون شد . خلفا سالها بود كه نماز عيد فطر و عيد قربان می‏خواندند
پيغمبر نماز عيد فطر و عيد قربان می‏خواند ، اينها هم نماز عيد فطر و عيد قربان می‏خواندند . اما روش نماز خواندن به تدريج فرق كرده بود ، سيره فرق كرده‏ بود . ( مثال خوبی است : نماز عيد خواندن ، كتاب الله و سنت رسول الله‏ است ، اما چگونه نماز خواندن ، سيره است . ) كم كم دربارهای خلفا مانند دربارهای ساسانی ايران و قياصره روم شده بود . دربارهای خيلی مجلل
لباس خليفه و سران سپاه دارای انواع نشانه‏های طلا و نقره بود . خليفه‏ وقتی می‏خواست به نماز عيد بيايد ، با جلال و شكوه خاص و باهيمنه سلطنتی‏ می‏آمد . خودش سوار بر اسبی كه گردنبند طلا يا نقره داشت می‏شد و شمشيری‏ زرين به دست می‏گرفت . سپاه نيز از پشت سرش می‏آمد . درست مثل اينكه‏ می‏خواهند رژه نظامی بروند . بعد می‏رفتند به مصلی ، دو ركعت نماز می‏خواندند و بر می‏گشتند
مامون به حضرت رضا اصرار داشت كه می‏خواهم نماز عيد فطر را شما بخوانيد . امام فرمود : من از اول با تو شرط كردم كه فقط اسمی از من باشد و من كاری نكنم
نه آقا ! من خواهش می‏كنم . شما از نماز هم ابا می‏كنيد ؟ ! اين كه يك‏ كار مربوط به مردم نيست كه بگوييد پای ظلمی در كار می‏آيد . لااقل همين‏ يك نماز را شما بخوانيد . در اينجا حضرت جمله‏ای می‏گويد نظير جمله امام‏ حسين و نظير جمله علی ( ع ) در جريان بيعت بعد از عمر . فرمود : من به‏ يك شرط حاضرم ، من نماز می‏خوانم اما با سيره جدم و پدرم نه با سيره شما . مامون با آنهمه زرنگی كه داشت ( از نظر خودش ) ، احمق شد . گفت : بسيار خوب به هر سيره و روشی كه می‏خواهيد بخوانيد . فكر می‏كرد غرض‏ اينست كه كاری را به عهده حضرت رضا گذاشته باشد تا مردم بگويند پس امام رضا عملا هم قبول كرد
در روز عيد فطر ، امام رضا ( ع ) به اطرافيان خود فرمود لباسهای عادی‏ بپوشيد ، پاها را برهنه كنيد ، دامن عباها و آستينهايتان را بالا بزنيد و ذكرهايی را كه من می‏گويم ، شما هم بگوئيد . حالتتان ، حالت خشوع و خضوع‏ باشد ، ما داريم به پيشگاه خدا می‏رويم ، توجهتان به خدا باشد ، ذكرها را كه می‏گوئيد ، خدا را در نظر بگيريد . امام ( مرد حقيقت است ، مرد خداست ، مرد عبادت است . قبلا عرض كردم عبادت و عشق به خدا ، يك بعد اساسی از ابعاد اسلام و بلكه اساسی‏ترين ابعاد اسلام است ، كه عمر با آن‏ مبارزه كرد . ) عمامه‏اش را به شكلی كه پيغمبر می‏بست بسته است ، لباسش‏ را به شكلی كه پيغمبر می‏پوشيد پوشيده است ، عصا به شكل پيغمبر به دست‏ گرفته ، پاهايش را برهنه كرده ، با يك حالت خضوع و خشوعی . از همان‏ داخل منزل كه بيرون می‏آمد ، با صدای بلند شروع كرد به گفتن : « الله اكبر الله اكبر الله اكبر علی ما هدانا ، و له الشكر علی ما اولانا »
سالهاست كه مردم اين ذكرها را درست نشنيده‏اند . كسانی كه همراه حضرت‏ بودند ، وقتی آن حال الهی حضرت را ديدند كه منقلب شده ، خودش را در حضور پروردگارش می‏برد و اشكهای مباركش جاری است ، با حالت خضوع و خشوع ، با معنويت تمام و در حالی كه اشكهايشان جاری بود فرياد كردند : الله اكبر الله اكبر الله اكبر علی ما هدانا ، و له الشكر علی ما اولانا
حضرت می‏گويد و اينها تكرار می‏كنند . تا آمدند نزديك درب منزل . صدا بلندتر می‏شد . مامون فرماندهان سپاه و سران قبائل را فرستاده كه برويد پشت سر علی بن موسی الرضا نماز عيد فطر بخوانيد . اينها به سيره سالهای پيش خلفا خودشان را آرايش و مجهز كرده‏ و لباسهای فاخر پوشيده‏اند ، اسبهای بسيار عالی سوار شده و شمشيرهای زرين‏ به كمر بسته و دم درب ايستاده‏اند كه حضرت رضا با همان جلال و هيبت‏ دنيايی و سلطنتی بيرون بيايد . يكمرتبه حضرت با آن حال بيرون آمد . در ميان آنها ولوله پيچيد و بی اختيار خودشان را از روی اسبها پائين‏ انداختند و اسبها را رها كردند . تاريخ می‏نويسد چون می‏بايست پاها برهنه‏ باشد و آنها چكمه به پا داشتند و چكمه نظامی را به زودی نمی توان بيرون‏ آورد ، هر كس دنبال چاقو می‏گشت كه زود چكمه را پاره و پاهايش را لخت‏ كند . اينها نيز دنبال حضرت به راه افتادند . كم كم صدای هيمنه الله‏ اكبر ، شهر " مرو " را پر كرد . مردم ريختند روی پشت بامها و به تدريج‏ ملحق شدند
در مردم نيز روح معنويت موج می‏زد . حضرت می‏فرمود « الله اكبر » اين‏ شهر يكپارچه فرياد می‏زد : الله اكبر . هنوز از دروازه بيرون نرفته بودند كه جاسوسها به مامون خبر دادند كه اگر اين قضيه ادامه پيدا كند ، تو مالك سلطنت نيستی . سربازها ريختند كه نه آقا ! زحمتتان نمی‏دهيم ، خيلی‏ اسباب زحمت شد ، خواهش می‏كنيم بر گرديد
اين ، معنی روش است . مامون هم در اين مورد به كتاب الله و سنت‏ رسول الله عمل می‏كرد . ( نماز عيد فطر ، جزء كتاب الله است ) اما همان‏ نماز روشی پيدا كرده بود كه بی محتوا و بی‏حقيقت شده بود . حضرت رضا فرمود : من حاضرم نماز را بخوانم اما با روش جدم و پدرم نه با روش جد و پدر تو
در زمان امام حسين ( ع ) ، روش رهبری خيلی عوض شده بود ، از زمين تا آسمان تغيير كرده بود . يك خط كه می‏خواهد به موازات خط ديگر امتداد پيدا كند ، اگر يك ذره از موازات خارج شود ، ابتدا فاصله كمی از خط ديگر پيدا می‏كند ، ولی هر چه ادامه پيدا كند ، فاصله‏اش زيادتر می‏شود
در شصت سال قبل ، در زمان پيغمبر اكرم وقتی مردم می‏خواهند مركز دنيای‏ اسلام را ببينند ، چه می‏بينند ؟ حتی در زمان ابوبكر و عمر همانطور بود
ولی در زمان عثمان تغيير كرد و شكل ديگری پيدا نمود . بيشترين كار خلافت‏ خليفه مسلمين ، در عمل كردن او به كتاب الله و سنت رسول الله نبود ، بلكه در روشش بود . اختلاف ابوذر و معاويه هم بيشتر در روش بود
حالا ( زمان امام حسين ) وقتی می‏خواهند خليفه مسلمانان را ببينند ، چه‏ می‏بينند ؟ افراد مسن كه پيغمبر را درك كرده‏اند ، حتی آنها كه ابوبكر و عمر را درك كرده‏اند ، و مخصوصا كسانی كه علی ( ع ) را در دوره خلافت‏ ديده‏اند ، وقتی می‏آيند در مركز دنيای اسلام ، جوانی را می‏بينند كه سی و دو سه سال بيشتر از عمرش نگذشته است . جوان خيلی بلند قدی كه می‏گويند خوش‏ سيما و خوش منظره بوده ، ولی لكه‏هايی در صورتش داشته است . جوانی شاعر مسلك كه خيلی هم عالی شعر می‏گويد ، ولی اشعارش همه در وصف می‏و معشوق و يا در وصف سگ و اسب و ميمونش است . هفت در را بايد طی كرد تا رسيد به جايگاه او . كسی كه می‏خواهد به ملاقات او برود ، ابتدا دربانها می‏آيند جلويش را می‏گيرند ، بعد از تفتيش اگر بتواند از آنجا بگذرد ، بايد از چند در و دربانهای ديگر بگذرد تا برسد به جايگاه او . وقتی به آنجا می‏رسد ، مردی‏ را می‏بيند كه در يك محيط مجلل روی تخت طلا نشسته و دورش را كرسيهايی با پايه‏هايی از طلا و نقره گذاشته‏اند . رجال و اعيان و اشراف و سفرای‏ كشورهای خارجی كه می‏آيند ، بايد روی آن كرسيها بنشينند . بالا دست همه‏ رجال و اعيان و اشراف ، يك ميمون را پهلو دست خودش نشانده و لباسهای‏ فاخر زربفت هم به او پوشانده است . چنين شخصی می‏گويد : من خليفه‏ پيغمبرم ، و می‏خواهد مجری دستورات الهی باشد ، نماز جمعه هم می‏خواند ، امامت جمعه می‏كرد ، برای مردم خطبه می‏خواند و حتی مردم را موعظه می‏كرد
اينجاست كه انسان می‏فهمد كه نهضت حسينی چقدر برای جهان اسلام مفيد بود و چگونه اين پرده‏ها را دريد
در آن زمان ، وسائل ارتباطی كه نبود . مثلا مردم مدينه نمی‏دانستند كه در شام چه می‏گذرد . رفت و آمد خيلی كم بود . افرادی هم كه احيانا از مدينه‏ به شام می‏رفتند ، از دستگاه يزيد اطلاعی نداشتند . بعد از قضيه امام حسين‏ ، مردم مدينه تعجب كردند كه عجب ! پسر پيغمبر را كشتند . هيئتی را برای‏ تحقيق به شام فرستادند كه چرا امام حسين كشته شد . پس از بازگشت اين‏ هيئت ، مردم پرسيدند : قضيه چه بود ؟ گفتند : همين قدر در يك جمله به‏ شما بگوئيم كه ما در مدتی كه در آنجا بوديم ، دائم می‏گفتيم خدايا ! نكند از آسمان سنگ ببارد و ما به اين شكل هلاك بشويم . و نيز به شما بگوئيم‏ كه ما از نزد كسی می‏آييم كه كارش شرابخواری و سگ بازی و يوز بازی و ميمون بازی است ، كارش نواختن تار و سنتور و لهو و لعب است ، كارش زناست حتی با محارم . ديگر حال ، تكليف خودتان را می‏دانيد
اين بود كه مدينه قيام كرد ، قيامی خونين . و چه افرادی كه بعد از حادثه كربلا به خروش آمدند
"
ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد
" امام حسين تا زنده بود ، چنين سخنانی را می‏گفت : « و علی الاسلام السلام‏ اذ قد بليت الامه براع مثل يزيد » ( 1 ) ديگر فاتحه اسلام را بخوانيد اگر نگهبانش اين شخص باشد . ولی آنوقت كسی نمی‏فهميد . اما وقتی شهيد شد ، شهادت او دنيای اسلام را تكان داد . تازه افراد حركت كردند و رفتند از نزديك ديدند و فهميدند كه آنچه را آنها در آئينه نمی‏ديدند حسين در خشت‏ خام می‏ديده است . آنوقت سخن حسين ( ع ) را تصديق كردند و گفتند او آنروز راست می‏گفت
و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين نسالك اللهم و ندعوك باسمك‏ العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم يا الله . .
پروردگارا دلهای ما را به نور ايمان منور بگردان ، ما را آشنا به‏ معارف و حقايق دين مقدس اسلام بفرما
پروردگارا توفيق تبعيت از كتاب الله و سنت رسول الله عنايت بفرما

پاورقی : 1 - مقتل مقرم / ص . 146

پروردگارا توفيق عنايت كن كه روش ما ، سيره ما ، روش پيغمبر و روش علی و آل علی باشد
پروردگارا نيتهای ما را ، روحهای ما را ، دلهای ما را پاك و خالص‏ بگردان ، به مسلمين بيداری عنايت بفرما
پروردگارا اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات

بخش هفتم ماهيت قيام حسينی

بسم الله الرحمن الرحيم يكی از مسائل در مورد نهضت امام حسين عليه السلام اينست كه ماهيت اين‏ نهضت چه بوده است ؟ چون نهضتها هم مانند پديده‏های طبيعی ، ماهيتهای‏ مختلف دارند . اشياء و پديده‏های طبيعی ، از معدنيها گرفته تا گياهان و انواع حيوانات ، هركدام ماهيتی طبيعی و وضع بالخصوصی دارند . نهضتها و قيامهای اجتماعی هم اينچنينند
يك شی‏ء را اگر بخواهيم بشناسيم ، يا به علل فاعلی آن می‏شناسيم ، يا به‏ علل غائی آن ( كه امروز شناخت به علل غائی را چندان قبول ندارند ) ، يا به علل مادی آن يعنی اجزاء و عناصر تشكيل دهنده آن ، و يا به علت صوری‏ آن ، يعنی به وضع و شكل و خصوصيتی كه در مجموع پيدا كرده است . اگر يك‏ نهضت را هم بخواهيم بشناسيم ، ماهيتش را بخواهيم به دست آوريم ، ابتدا بايد علل و موجباتی را كه به اين نهضت منتهی شده است بشناسيم . تا آنها را نشناسيم ماهيت اين نهضت را نمی‏شناسيم ( شناخت علل فاعلی ) . بعد بايد علل غائی آن را بشناسيم . يعنی اين نهضت چه هدفی دارد ؟ اولا هدف‏ دارد يا هدف ندارد و اگر هدف دارد چه هدفهائی دارد ؟ سوم بايد عناصر و محتوای اين نهضت را بشناسيم كه در اين‏ نهضت چه كارهائی ، چه عملياتی صورت گرفته است ؟ و چهارم بايد ببينيم‏ اين عملياتی كه صورت گرفته است ، مجموعا چه شكلی پيدا كرده است ؟ يكی از مسائلی كه در مورد نهضت امام حسين ( ع ) مطرح است اينست كه‏ آيا اين قيام و نهضت از نوع يك انفجار بود ؟ از نوع يك عمل ناآگاهانه‏ انقلاب صد در صد آگاهانه و از روی تصميم و كمال آگاهی و انتخاب است
آيا جريان امام حسين ( ع ) يك انقلاب انفجاری و يك انفجار بود ؟ يك‏ كار ناآگاهانه بود ؟ آيا به اين صورت بود كه در اثر فشارهای خيلی زيادی‏ كه از زمان معاويه و بلكه از قبل از آن بر مردم و خاندان امام آورده‏ بودند ، دوره يزيد كه رسيد ، ديگر اصلا حوصله امام حسين سر آمد و گفت هر چه بادا باد ، هر چه می‏خواهد بشود ؟ ! العياذ بالله . گفته‏های خود امام‏ حسين - كه نه تنها از آغاز اين نهضت ، بلكه از بعد از مرگ معاويه شروع‏ می‏شود - ، نامه‏هايی كه ميان او و معاويه مبادله شده است ، سخنرانيهائی‏ كه در مواقع مختلف ايراد كرده است ، از جمله آن سخنرانی معروفی كه در منی صحابه پيغمبر را جمع كرد ، و حديثش در " تحف العقول " هست و خيلی مفصل است و خطابه بسيار غرايی است نشان می‏دهد كه اين نهضت در كمال آگاهی بوده ، انقلاب است اما نه انفجار . انقلاب هست ولی انقلاب‏ اسلامی نه انفجار
از جمله خصوصيات امام حسين اينست كه در مورد فرد فرد اصحابش اجازه‏ نمی‏دهد كه قيام او حالت انفجاری داشته باشد . چرا امام حسين در هر فرصتی‏ می‏خواهد اصحابش را به بهانه‏ای مرخص بكند ؟ هی به آنها می‏گويد : آگاه‏ باشيد كه اينجا آب و نانی نيست ، قضيه خطر دارد . حتی در شب عاشورا با زبان خاصی با آنها صحبت می‏كند : " من اصحابی از اصحاب خودم بهتر و اهل بيتی از اهل بيت خودم فاضلتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر می‏كنم ، از همه‏تان ممنونم . اينها جز با من با كسی از شما كاری ندارند . شما اگر بخواهيد برويد و آنها بدانند كه شما خودتان را از اين معركه خارج می‏كنيد ، به‏ احدی از شما كاری ندارند . اهل بيت من در اين صحرا كسی را نمی‏شناسند ، منطقه را بلد نيستند . هر فردی از شما با يكی از اهل بيت من خارج شود و برود . من اينجا خودم هستم تنها . " چرا ؟ رهبری كه می‏خواهد از ناراحتی و نارضايتی مردم استفاده كند كه‏ چنين حرفی نمی‏زند . همه‏اش از تكليف شرعی می‏گويد . البته تكليف شرعی هم‏ بود و امام حسين از گفتن آن نيز غفلت نكرد اما می‏خواست آن تكليف شرعی‏ را در نهايت آزادی و آگاهی انجام بدهند . خواست به آنها بگويد دشمن ، شما را محصور نكرده ، از ناحيه دشمن اجبار نداريد . اگر از تاريكی شب‏ استفاده كنيد و برويد ، كسی مزاحمتان نمی‏شود . دوست هم شما را مجبور نمی‏كند . من بيعت خودم را از شما برداشتم . اگر فكر می‏كنيد كه مسئله‏ بيعت برای شما تعهد و اجبار به وجود آورده است ، بيعت را هم برداشتم
يعنی فقط انتخاب و آزادی . بايد در نهايت آگاهی و آزادی و بدون اينكه‏ كوچكترين احساس اجباری از ناحيه دشمن يا دوست بكنيد ، مرا انتخاب كنيد
اين است كه به شهدای كربلا ارزش می‏دهد و الا طارق بن زياد ، در جنگ‏ اسپانيا ، وقتی كه اسپانيا را فتح كرد و كشتيهای خود را از آن دماغه عبور داد ، همينقدر كه عبور داد ، دستور داد كه آذوقه به اندازه بيست و چهار ساعت نگه دارند و زيادتر از آن را هر چه هست آتش بزنند و كشتيها را هم‏ آتش بزنند . بعد سربازان و افسران را جمع كرد ، اشاره كرد به دريای‏ عظيمی كه در حالا كه كشته می‏شويد ، بيائيد با من كشته شويد . آنگونه شهادت ارزش‏ نداشت . يك سياستمدار اينجور عمل می‏كند . گفت : نه دريا پشت سرت‏ است و نه دشمن روبرويت . نه دوست ترا اجبار كرده است و نه دشمن . هر كدام را كه می‏خواهی انتخاب كن ، در نهايت آزادی . پس انقلاب امام حسين ، در درجه اول بايد بدانيم كه انقلاب آگاهانه‏ است ، هم از ناحيه خودش و هم از ناحيه اهل بيت و يارانش . انفجار نيست
انقلاب آگاهانه می‏تواند ماهيتهای مختلف داشته باشد . اتفاقا در قضايای‏ امام حسين ، عوامل زيادی موثر است كه اين عوامل سبب شده است كه نهضت امام حسين يك نهضت چند ماهيتی باشد نه‏ تك ماهيتی . يكی از تفاوتهائی كه ميان پديده‏های اجتماعی و پديده‏های‏ طبيعی هست اينست كه پديده طبيعی بايد تك ماهيتی باشد ، نمی‏تواند چند ماهيتی باشد . يك فلز در آن واحد نمی‏تواند كه هم ماهيت طلا را داشته‏ باشد و هم ماهيت مس را . ولی پديده‏های اجتماعی ، می‏توانند در آن واحد چند ماهيتی باشند
خود انسان يك اعجوبه‏ای است كه در آن واحد می‏تواند چند ماهيتی باشد
اينكه " سارتر " و ديگران گفته‏اند كه انسان وجودش بر ماهيتش تقدم‏ دارد ، اين مقدارش درست است . نه به تعبيری كه آنها می‏گويند درست‏ است ، يك چيز علاوه‏ای هم در اينجا هست و آن اينكه انسان در آن واحد می‏تواند چند ماهيت داشته باشد ، می‏تواند ماهيت فرشته داشته باشد ، در همان حال ماهيت خوك هم داشته باشد ، در همان حال ماهيت پلنگ هم داشته‏ باشد كه اين داستان عظيمی است در فرهنگ و معارف اسلامی
پديده اجتماعی می‏تواند چند ماهيتی باشد . اتفاقا قيام امام حسين از آن‏ پديده‏های چند ماهيتی است ، چون عوامل مختلف در آن اثر داشته است . مثلا يك نهضت می‏تواند ماهيت عكس العملی داشته باشد ، يعنی صرفا عكس العمل‏ باشد ، می‏تواند ماهيت آغازگری داشته باشد . اگر يك نهضت ماهيت عكس‏ العملی داشته باشد ، می‏تواند يك عكس العمل منفی باشد در مقابل يك‏ جريان ، و می‏تواند يك عكس العمل مثبت باشد در مقابل جريان ديگر . همه‏ اينها در نهضت امام حسين وجود دارد
اينست كه اين نهضت يك نهضت چند ماهيتی شده است . چطور ؟ يكی از عوامل كه به يك اعتبار ( از نظر زمانی ) اولين عامل است ، عامل تقاضای بيعت است : امام حسين در مدينه است . معاويه قبل از مردنش - كه می‏خواهد جانشينی يزيد را برای خود مسلم بكند - می‏آيد در مدينه می‏خواهد از امام بيعت بگيرد ، آنجا موفق نمی‏شود . بعد از مردنش‏ يزيد می‏خواهد بيعت بگيرد بيعت كردن يعنی امضا كردن و صحه گذاشتن نه‏ تنها روی خلافت شخص يزيد بلكه همچنين روی سنتی كه معاويه پايه‏گذاری كرده‏ است كه خليفه پيشين خليفه بعدی را تعيين كند ، نه اينكه خليفه پيشين‏ برود بعد مردم جانشين او را تعيين بكنند ، يا اگر شيعه بودند به نصی كه‏ از طرف پيغمبر اكرم رسيده است عمل بكنند . نه ، يك امری كه نه شيعه‏ می‏گويد و نه سنی : خليفه‏ای ، خليفه ديگر را ، پسر خودش را به عنوان ولی‏ عهد المسلمين تعيين بكند
بنابر اين ، اين بيعت تنها امضا كردن خلافت آدم ننگينی مانند يزيد نيست ، امضا كردن سنتی است كه برای اولين بار وسيله معاويه می‏خواست‏ پايه گذاری بشود
در اينجا آنها از امام حسين بيعت می‏خواهند ، يعنی از ناحيه آنها يك‏ تقاضا ابراز شده است ، امام حسين عكس العمل نشان می‏دهد ، عكس العمل‏ منفی . بيعت می‏خواهيد ؟ نمی‏كنم . در اينجا عمل امام حسين ، عمل منفی‏ است ، از سنخ تقواست ، از سنخ اينست كه هر انسانی در جامعه خودش‏ مواجه می‏شود با تقاضاهائی كه به شكلهای مختلف ، به صورت شهوت ، به‏ صورت مقام ، به صورت ترس و ارعاب از او می‏شود و بايد در مقابل آنها بگويد : نه ، يعنی‏ تقوا
آنها می‏گويند : بيعت ، امام حسين می‏گويد : نه . تهديد می‏كنند ، می‏گويد : حاضرم كشته بشوم و حاضر نيستم بيعت بكنم
تا اينجا اين نهضت ، ماهيت عكس العملی آنهم عكس العمل منفی در مقابل يك تقاضای نامشروع دارد و به تعبير ديگر ، ماهيتش ، ماهيت‏ تقواست ، ماهيت قسمت اول لا اله الا الله يعنی لا اله است ، در مقابل‏ تقاضای نامشروع ، " نه " گفتن است ( تقوا )
اما عاملی كه موثر در نهضت حسينی بود ، تنها اين قضيه نبود . عامل‏ ديگری هم در اينجا وجود داشت كه باز ماهيت نهضت حسينی از آن نظر ، ماهيت عكس العملی است ولی عكس العمل مثبت نه منفی
معاويه از دنيا می‏رود . مردم كوفه‏ای كه در بيست سال قبل از اين حادثه‏ ، لااقل پنج سال علی ( ع ) در اين شهر زندگی كرده است و هنوز آثار تعليم‏ و تربيت علی به كلی از ميان نرفته است ( البته خيلی تصفيه شده‏اند ، بسياری از سران بزرگان و مردان اينها : حجر بن عدی‏ها ، عمرو بن حمق‏ خزاعی‏ها ، رشيد هجری‏ها و ميثم تمارها را از ميان برده‏اند برای اينكه اين‏ شهر را از انديشه و فكر علی ، از احساسات به نفع علی خالی بكنند ، ولی‏ باز هنوز اثر اين تعليمات هست ) تا معاويه می‏ميرد ، به خود می‏آيند ، دور همديگر جمع می‏شوند كه اكنون از فرصت بايد استفاده كرد ، نبايد گذاشت كه فرصت به‏ پسرش يزيد برسد ، ما حسين بن علی داريم ، امام بر حق ما حسين بن علی‏ است ، ما الان بايد آماده باشيم و او را دعوت كنيم كه به كوفه بيايد و او را كمك بدهيم و لااقل قطبی در اينجا در ابتدا به وجود آوريم ، بعد هم‏ خلافت را خلافت اسلامی بكنيم
اينجا يك دعوت است از طرف مردمی كه مدعی هستند ما از سر و جان و دل‏ آماده‏ايم ، درختهای ما ميوه داده است . مقصود از اين جمله نه اينست كه‏ فصل بهار است . بعضی اينجور خيال می‏كنند كه درختها سبز شده و ميوه داده‏ است يعنی آقا ! الان اينجا فصل ميوه است ، بيائيد اينجا مثلا شكم ميوه‏ای‏ بخوريد ! نه ، اين مثل است ، می‏خواهد بگويد كه درختهای انسانها سرسبزند و اين باغ اجتماع آماده است برای اينكه شما در آن قدم بگذاريد
" كوفه " اصلا اردوگاه بوده است ، از اول هم به عنوان يك اردوگاه‏ تاسيس شد . اين شهر در زمان خليفه عمر بن الخطاب ساخته شد ، قبلا " حيره " بود . اين شهر را سعد وقاص ساخت . همان مسلمانانی كه سرباز بودند ، و در واقع همان اردو در آنجا برای خود خانه ساختند و لهذا از يك‏ نظر قويترين شهرهای عالم بود
مردم اين شهر از امام حسين دعوت می‏كنند ، نه يك نفر ، نه دو نفر ، نه‏ هزار نفر ، نه پنجهزار نفر و نه ده هزار نفر بلكه حدود هجده هزار نامه‏ می‏رسد كه بعضی از نامه‏ها را چند نفر و بعضی ديگر را شايد صد نفر امضا كرده بودند كه در مجموع شايد حدود صد هزار نفر به او نامه نوشته‏اند
اينجا عكس العمل امام چه بايد باشد ؟ حجت بر او تمام شده است . عكس العمل ، مثبت و ماهيت عملش ، ماهيت تعاون است
يعنی مسلمانانی قيام كرده‏اند ، امام بايد به كمك آنها بشتابد . اينجا ديگر عكس العمل امام ماهيت منفی و تقوا ندارد ، ماهيت مثبت دارد
كاری از ناحيه ديگران آغاز شده است ، امام حسين بايد به دعوت آنها پاسخ‏ مثبت بدهد . اينجا وظيفه چيست ؟ در آنجا وظيفه " نه " گفتن بود . از نظر بيعت ، امام حسين فقط بايد بگويد : نه ، و خودش را پاك نگهدارد و نيالايد . و لهذا اگر امام حسين پيشنهاد ابن عباس را عمل می‏كرد و می‏رفت‏ در كوهستانهای يمن زندگی می‏كرد كه لشكريان يزيد به او دست نمی‏يافتند ، از عهده وظيفه اولش برآمده بود ، چون بيعت می‏خواستند ، نمی‏خواست بيعت‏ بكند ، آنها می‏گفتند : بيعت كن ، می‏گفت : نه . از نظر تقاضای بيعت و از نظر احساس تقوا در امام حسين و از نظر اينكه بايد پاسخ منفی بدهد ، با رفتن در كوهستانهای يمن كه ابن عباس و ديگران پيشنهاد می‏كردند ، وظيفه‏اش را انجام داده بود . اما اينجا مسئله ، مسئله دعوت است ، يك‏ وظيفه جديد است ، مسلمانها حدود هجده هزار نامه با حدود صد هزار امضاء داده‏اند . اينجا اتمام حجت است
امام حسين از اول حركتش معلوم بود كه مردم كوفه را آماده نمی‏بيند ، مردم سست عنصر و مرعوب شده‏ای می‏داند . در عين حال جواب تاريخ را چه‏ بدهد ؟ قطعا اگر امام حسين به مردم كوفه اعتنا نمی‏كرد ، همين ما كه امروز اينجا نشسته‏ايم ، می‏گفتيم چرا امام حسين جواب مثبت نداد . " ابوسلمه‏ خلال " كه به او می‏گفتند وزير آل محمد در دوره بنی العباس ، وقتی كه‏ ميانه‏اش با خليفه عباسی بهم خورد كه طولی هم نكشيد كه كشته شد ، فورا دو تا نامه‏ نوشت ، يكی به امام جعفر صادق و يكی به عبدالله محض و هر دو را در آن‏ واحد دعوت كرد ، گفت من و ابومسلم كه تا حالا برای اينها كار می‏كرديم ، از اين ساعت می‏خواهيم برای شما كار بكنيم ، بيائيد با ما همكاری كنيد ، ما اينها را از بين می‏بريم . اولا وقتی برای دو نفر نامه می‏نويسد ، علامت‏ اينست كه خلوص ندارد . ثانيا بعد از اينكه رابطه‏اش با خليفه عباسی بهم‏ خورده ، چنين نامه‏ای نوشته است . نامه كه رسيد به امام جعفر صادق ( ع ) امام نامه را خواند ، بعد در جلو چشم حامل نامه آن را جلوی آتش گرفت و سوزاند . آن شخص پرسيد جواب نامه چيست ؟ فرمود : جواب نامه همين است‏ . هنوز او برنگشته بود كه ابوسلمه را كشتند . و هنوز می‏بينيم خيلی افراد سوال می‏كنند كه چرا امام جعفر صادق به دعوت ابوسلمه خلال جواب مثبت‏ نداد و جواب منفی دارد ؟ در صورتی كه ابوسلمه خلال اولا يك نفر بود ، ثانيا خلوص نيست نداشت ، و ثالثا هنگامی نامه نوشت كه كار از كار گذشته بود و خليفه عباسی هم فهميده بود كه اين ديگر با او صداقت ندارد و لهذا چند روز بعد او را كشت
اگر هجده هزار نامه مردم كوفه رفته بود به مدينه و مكه ( و بخصوص به‏ مكه ) نزد امام حسين ، و ايشان جواب مثبت نمی‏داد ، تاريخ ، امام حسين‏ را ملامت می‏كرد كه اگر رفته بود ، ريشه يزيد و يزيديها كنده شده بود و از بين رفته بود ، كوفه اردوگاه مسلمين با آن مردم شجاع ، كوفه‏ای كه پنج سال‏ علی ( ع ) در آن زندگی كرده است و هنوز تعليمات علی و يتيمهائی كه علی‏ بزرگ كرده و بيوه‏هائی كه علی از آنها سرپرستی كرده است زنده هستند و هنوز صدای علی‏ در گوش مردم اين شهر است ، امام حسين جبن به خرج داد و ترسيد كه به‏ آنجا نرفت ، اگر می‏رفت در دنيای اسلام انقلاب می‏شد . اينست كه اينجا تكليف اينگونه ايجاب می‏كند كه همينكه آنها می‏گويند ما آماده‏ايم ، امام‏ می‏گويد من آماده هستم
از اين نظر وظيفه امام حسين چيست ؟ مردم كوفه مرا دعوت كرده‏اند ، می‏روم به كوفه . مردم كوفه بيعتشان را با مسلم نقض كردند ، من بر می‏گردم‏ ، می‏روم سرجای خودم ، می‏روم مدينه يا جای ديگر تا آنجا هر كاری بخواهند بكنند . يعنی از نظر اين عامل كه يك عكس العمل مثبت در مقابل يك‏ دعوت است ، وظيفه امام حسين ، دادن جواب مثبت است تا وقتی كه دعوت‏ كنندگان ثابتند . وقتی كه آنها جا زدند ، ديگر امام حسين وظيفه‏ای از آن‏ نظر ندارد و نداشت
از اين دو عامل كداميك بر ديگری تقدم داشت ؟ آيا اول امام حسين از بيعت امتناع كرد و چون از بيعت امتناع كرد مردم كوفه از او دعوت كردند يا لااقل زمانا چنين بود يعنی بعد از آنكه بيش از يك ماه از امتناع از بيعت گذشته بود دعوت مردم كوفه رسيد ؟ يا قضيه برعكس بود ؟ اول مردم‏ كوفه از او دعوت كردند ، امام حسين ديد خوب حالا كه دعوت كرده‏اند او هم‏ بايد جواب مثبت بدهد . بديهی است مردی كه كانديدا می‏شود برای كاری به‏ اين بزرگی ، ديگر برای او بيعت كردن معنی ندارد . بيعت نكرد برای اينكه‏ به تقاضای مردم كوفه جواب مثبت داده بود ! از اين دو تا كدام است ؟ به حسب تاريخ مسلما اولی . چرا ؟ برای اينكه همان روز اولی كه معاويه مرد ، از امام حسين تقاضای بيعت شد ، بلكه معاويه قبل از اينكه بميرد ، آمد به مدينه و می‏خواست با هر لم و كلكی هست ، در زمان‏ حيات خودش از امام حسين و دو سه نفر ديگر بيعت بگيرد كه آنها به هيچ‏ شكل زير اين بار نرفتند . مسئله تقاضای بيعت و امتناع از آن ، تقدم‏ زمانی دارد . خود يزيد هم وقتی معاويه مرد ، همراه اين خبر كه به وسيله‏ يك پيك سبك سير و تندرو فرستاد كه در ظرف چند روز با آن شترهای جماز خودش را به مدينه رساند ، نامه‏ای فرستاد و همان كسی كه خبر مرگ معاويه‏ را به والی مدينه داد ، آن نامه را هم به او نشان داد كه : خذ الحسين‏ بالبيعه اخذا شديدا . از حسين بن علی و اين دو سه نفر ديگر ، به شدت ، هر طور كه هست بيعت بگيرد ، هنوز شايد كوفه خبر نشده بود كه معاويه‏ مرده است
به علاوه تاريخ اينطور می‏گويد كه از امام حسين تقاضای بيعت كردند ، امام حسين امتناع كرد ، حاضر نشد ، دو سه روز به همين منوال گذشت ، هی‏ می‏آمدند ، گاهی با زبان نرم و گاهی با خشونت ، تا حضرت اساسا مدينه را رها كرد . در بيست و هفتم رجب امام حسين از مدينه حركت كرد و در سوم‏ شعبان به مكه رسيد . دعوت مردم كوفه در پانزدهم رمضان به امام حسين رسيد ، يعنی بعد از آنكه يك ماه و نيم از تقاضای بيعت و امتناع امام گذشته‏ بود ، و بعد از اينكه بيش از چهل روز بود كه امام اساسا در مكه اقامت‏ كرده بود
بنابراين مسئله اين نيست كه اول آنها دعوت كردند ، بعد امام جواب مساعد داد و چون جواب مساعد داده بود و از طرف آنها كانديد شده بود ديگر معنی نداشت كه بيعت بكند ، يعنی بيعت نكرد چون به كوفی‏ها جواب مساعد داده بود ! خير ، بيعت نكرد قبل از آنكه اصلا اسم تقاضای‏ كوفی‏ها در ميان باشد ، و فرمود : من بيعت نمی‏كنم ولو در همه روی زمين‏ ماوی و ملجئی برای من باقی نماند . يعنی اگر تمام اقطار روی زمين را بر من ببندند كه يك نقطه برای زندگی من وجود نداشته باشد ، باز هم بيعت‏ نمی‏كنم
عامل سوم كه اين را هم مثل دو عامل ديگر ، تاريخ بيان می‏كند ، عامل امر به معروف و نهی از منكر بود كه از روز اولی كه امام حسين از مدينه حركت‏ كرد ، با اين شعار حركت كرد . از اين نظر ، مسئله اين نبود كه چون از من‏ بيعت می‏خواهند و من نمی پذيرم ، قيام می‏كنم ، بلكه اين بود كه اگر بيعت‏ هم نخواهند من به حكم وظيفه امر به معروف و نهی از منكر بايد قيام كنم
و نيز مسئله اين نبود كه چون مردم كوفه از من دعوت كرده‏اند ، قيام می‏كنم‏ . هنوز حدود دو ماه مانده بود كه مردم كوفه دعوت بكنند ، روزهای اول بود و به دعوت مردم كوفه مربوط نيست . دنيای اسلام را منكرات فرا گرفته‏ است ، من به حكم وظيفه دينی ، به حكم مسئوليت شرعی و الهی خودم قيام‏ می‏كنم
در عامل اول ، امام حسين مدافع است . به او می‏گويند : بيعت كن ، می‏گويند : نمی‏كنم ، از خودش دفاع می‏كند . در عامل دوم ، امام حسين‏ متعاون است ، او را به همكاری دعوت كرده‏اند ، جواب مثبت داده است
در عامل سوم ، امام حسين مهاجم است . در اينجا او هجوم كرده به حكومت‏ وقت . به حسب اين عامل ، امام حسين يك مرد انقلابی است ، يك ثائر است ، می‏خواهد انقلاب بكند
هر يك از اين عوامل ، يك نوع تكليف و وظيفه برای امام حسين ايجاب‏ می‏كرد . اينكه می‏گويم اين نهضت چند ماهيتی است ، برای اينست . از نظر عامل بيعت ، امام حسين وظيفه‏ای ندارد جز زير بار بيعت نرفتن . اگر به‏ پيشنهاد ابن عباس هم عمل می‏كرد و در دامنه كوهها می‏رفت ، به اين‏ وظيفه‏اش عمل كرده بود . از نظر انجام اين وظيفه ، امام حسين تكليفش اين‏ نبود كه يك نفر ديگر را هم با خودش به همكاری دعوت كند . از من بيعت‏ خواسته‏اند ، من نمی‏كنم ، خواسته‏اند دامن شرافت مرا آلوده كننده ، من‏ نمی‏كنم . از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، وظيفه‏اش اينست كه به آنها پاسخ‏ مثبت بدهد چرا كه اتمام حجت شده است
يكی از آقايان سوال كرده است كه اين اتمام حجت در مقابل تاريخ ، به‏ چه شكل می‏شود ؟ پس مسئله امامت چه می‏شود ؟ نه ، مسئله امامت به اين‏ معنی نيست كه امام ديگر تكليف و وظيفه شرعی نداشته باشد ، اتمام حجت‏ درباره‏اش معنی نداشته باشد . علی ( ع ) در خطبه شقشقيه می‏فرمايد : « لولا حضور الحاضر و قيام الحجه بوجود الناصر و ما اخذ الله علی العلماء ان لا يقاروا علی كظه ظالم و لا سغب مظلوم لالقيت حبلها علی غاربها ، و لسقيت‏ آخرها بكاس اولها » ( 1 )
راجع به زمان خلافت خودش می‏گويد : اگر نبود كه مردم حضور پيدا كرده بودند و حضور مردم حجت را بر من تمام كرده بود ، و اگر نبود كه خدا از علما و دانايان پيمان گرفته است كه آنجا كه مردم‏ تقسيم می‏شوند به سيرانی كه پرسير خورده‏اند و گرسنگان گرسنه ، عليه اين‏ وضع نامطلوب به سود گرسنگان و عليه پرخورها قيام بكنند ، خلافت را قبول‏ نمی‏كردم .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم

من از نظر شخص خودم علاقه‏ای به اين كار نداشتم ، ولی اين‏ وظائف و مسئوليت‏ها به عهده من گذاشته شده بود
امام حسين هم اينجور است . اصلا امام كه امام است ، الگوست ، پيشواست . ما از عمل امام می‏توانيم بفهميم كه وظائف را چگونه بايد تشخيص داد و چگونه بايد عمل كرد
از نظر عامل دعوت مردم كوفه ، امام حسين وظيفه دارد به سوی كوفه بيايد تا وقتی كه آنها سر قولشان هستند . از آن ساعتی كه آنها جا زدند ، زير قولشان زدند و شكست خوردند و رفتند ، ديگر امام حسين از اين نظر وظيفه‏ای‏ ندارد . وقتی مسئله به دست گرفتن زمان حكومت از ناحيه آنها منتفی می‏شود ، امام حسين هم ديگر وظيفه‏ای ندارد . ولی كار امام حسين كه منحصر به اين‏ نبوده است . عامل دعوت مردم كوفه يك عامل موقت بود ، يعنی عاملی بود كه از پانزدهم رمضان آغاز شد ، مرتب نامه‏ها متبادل می‏شد و اين امر ادامه‏ داشت تا وقتی كه امام به نزديكی كوفه يعنی به مرزهای عراق و عربستان‏ سعودی رسيدند . بعد كه با حربن يزيد رياحی ملاقات كرد و آن خبرها از جمله‏ خبر قتل مسلم رسيد ، ديگر موضوع دعوت مردم كوفه منتفی شد و از اين نظر امام وظيفه‏ای نداشت . و لهذا امام وقتی كه با مردم كوفه صحبت می‏كند و مخاطبش مردم كوفه هستند نه يزيد و حكومت وقت ، به آن شيعيان سست عنصر می‏گويد : مرا دعوت كرديد ، من آمدم . نمی‏خواهيد ، بر می‏گردم . شما مرا دعوت كرديد ، دعوت شما برای من وظيفه ايجاب كرده ، اما حالا كه پشيمان شديد ، من بر می‏گردم . آيا اين ، يعنی ديگر بيعت هم می‏كنم ؟ ابدا . آن ، عامل و مسئله‏ ديگری است ، چنانكه خودش گفت : اگر در تمام روی زمين يك نقطه وجود نداشته باشد كه مرا جا بدهد ( نه تنها شما مرا جا ندهيد ) باز هم بيعت‏ نمی‏كنم
از نظر عامل امر به معروف و نهی از منكر كه از اين نظر امام حسين ديگر مدافع نيست ، متعاون نيست ، بلكه يك مهاجم است ، يك ثائر و يك‏ انقلابی است چطور ؟ نه ، از آن نظر حسابش سر جای خودش است
يكی از اشتباهاتی كه نويسنده كتاب " شهيد جاويد " در اينجا كرده‏ است ، به نظر من اينست كه برای عامل دعوت مردم كوفه ، ارزش بيش از حد قائل شده است ، گوئی خيال كرده است كه عامل اساسی و اصلی ، اين است‏ . البته اينها ، اجتهاد و استنباط است . خوب ، يك كسی استنباط می‏كند ، اشتباه می‏كند . اشتباه كرده است . غير از اين من چيزی نمی‏خواهم بگويم
يك اجتهاد اشتباه بوده است . خير ، در ميان اين عاملها ، اتفاقا كوچكترين آنها از نظر تاثير ، عامل دعوت مردم كوفه است . و الا اگر عامل‏ اساسی اين می‏بود ، آنوقتی كه به امام خبر رسيد كه زمينه كوفه ديگر منتفی‏ شد ، امام می‏بايست دست از آن حرفهای ديگرش هم بر می‏داشت و می‏گفت‏ بسيار خوب ، حالا كه اينطور شد ، پس ما بيعت می‏كنيم ، ديگر دم از امر به معروف و نهی از منكر هم‏ نمی‏زنيم . اتفاقا قضيه بر عكس است . داغترين خطبه‏های امام حسين ، شورانگيزترين و پرهيجان‏ترين سخنان امام حسين ، بعد از شكست كوفه است
اينجاست كه نشان می‏دهد امام حسين تا چه اندازه روی عامل امر به معروف‏ و نهی از منكر تكيه دارد و اوست كه هجوم آورده به اين دولت و حكومت‏ فاسد . از نظر اين عامل ، امام حسين مهاجم به حكومت فاسد وقت است ، ثائر است ، انقلابی است . بين راه دارد می‏آيد ، چشمش می‏افتد به دو نفر كه از طرف كوفه می‏آيند ، می‏ايستد تا با آنها صحبت كند . آنها می‏فهمند كه امام حسين است ، راهشان را كج می‏كنند . امام هم می‏فهمد كه آنها دلشان‏ نمی‏خواهد حرفی بزنند ، راه خودش را ادامه می‏دهد . بعد يكی از اصحابش كه‏ پشت سر آمده بود ، آندو را ديد و با آنها صحبت كرد . آنها قضايای‏ ناراحت كننده كوفه را از شهادت مسلم و هانی برای او نقل كردند ، گفتند : والله ما خجالت كشيديم اين خبر را به امام حسين بدهيم . آن مرد بعد كه‏ به امام ملحق شد ، وارد منزلی كه امام در آن نشسته بود ، شد . گفت : من‏ خبری دارم ، هر طوری كه اجازه می‏فرمائيد بگويم ، اگر اجازه می‏فرمائيد اينجا عرض بكنم ، اينجا عرض می‏كنم ، اگر نه ، می‏خواهيد كه من به طور خصوصی عرض بكنم ، به طور خصوصی عرض می‏كنم . فرمود : بگو ، من از اصحاب‏ خودم چيزی را مستور ندارم ، با هم يكرنگ هستيم . قضيه را نقل كرد كه آن‏ دو نفری كه ديروز شما می‏خواستيد با آنها ملاقات كنيد ولی آنها راهشان را كج كردند ، من با آنها صحبت كردم ، گفتند قضيه از اين قرار است : كوفه سقوط كرد ، مسلم و هانی‏ كشته شدند . تا اين جمله را شنيد ، اول اشك از چشمانش جاری شد . حالا ببينيد چه جمله‏ای را می‏خواند : « من المومنين رجال صدقوا ما عاهدوا الله عليه فمنهم من قضی نحبه و منهم من ينتظرو ما بدلوا تبديلا »( 1 ) . ( اصلا در قرآن آيه‏ای مناسبتر برای چنين موقعی پيدا نمی‏كنيد . ) بعضی از مومنين به پيمانی كه با خدای‏ خويش هستند ، وفا كردند . از اينهائی كه وفا كننده به پيمان خويش هستند ، بعضی از آنها گذشتند و رفتند شهيد شدند و عده ديگر هم انتظار می‏كشند تا نوبت آنها بشود . يعنی ما فقط برای كوفه نيامديم . كوفه سقوط كرد كه كرد . حركت ما كه فقط معلول دعوت مردم كوفه نبوده است . اين يكی از عوامل‏ بود كه برای ما اين وظيفه را ايجاب می‏كرد كه عجالتا از مكه بيائيم به‏ طرف كوفه . ما وظيفه بزرگتر و سنگينتری داريم . مسلم به پيمان خود وفا كرد و كارش گذشت ، پايان يافت ، شهيد شد . آن سرنوشت مسلم را ما هم‏ پيدا كنيم
از نظر اينكه امام مهاجم و ثائر و انقلابی بود ، منطقش با منطق مدافع و با منطق متعاون فرق می‏كند . منطق مدافع ، منطق آدمی است كه يك شی‏ء گرانبها دارد دزد می‏خواهد آن را از او بگيرد . بسا هست كه اگر كشتی هم‏ بگيرد ، دزد را به زمين می‏زند ، ولی به اين مسائل فكر نمی‏كند ، آن را محكم گرفته ، در می‏رود كه دزد از او نگيرد .

پاورقی : 1 - سوره احزاب ، آيه . 23

كار ندارد كه حالا زورش كمتر است يا بيشتر . حساب اينست كه می‏خواهد آن را از دزد نگه دارد . ولی يك آدم‏ مهاجم نمی‏خواهد فقط خودش را حفظ كند ، می‏خواهد او را از بين ببرد و لو به قيمت شهادتش باشد . منطق امر به معروف و نهی از منكر ، منطق حسين‏ را منطق شهيد كرد . منطق شهيد ماورای اين منطقهاست
منطق شهيد يعنی منطق كسی كه برای جامعه خودش پيامی دارد و اين پيام را جز با خون با چيز ديگری نمی‏خواهد بنويسد . خيليها در دنيا حرف داشتند ، پيام داشتند . در حفرياتی كه دائما در اطراف و اكناف عالم می‏كنند ، می‏بينند از فلان پادشاه يا رئيس جمهور سنگ نوشته‏ای در می‏آيد به اينكه : منم فلان كس پسر فلانكس ، منم كه فلان جا را فتح كردم ، منم كه چقدر در دنيا زندگی كردم ، چقدر زن گرفتم ، چقدر عيش كردم ، چقدر نوش كردم ، چقدر ظلم و ستم كردم . روی سنگ می‏نويسند كه محو نمی‏شود . ولی در عين حال‏ روی همان سنگها می‏ماند ، مردم فراموش می‏كنند ، زير خاكها دفن می‏شود ، بعد از هزاران سال از زير خاكها بيرون می‏آيد ، تازه در موزه‏ها می‏ماند
امام حسين پيام خونين خودش را روی صفحه لرزان هوا ثبت كرد ، ولی چون‏ توام با خون و رنگ قرمز بود ، در دلها حك شد . امروز شما ميليونها افراد از عرب و عجم را می‏بينيد كه پيام امام حسين را می‏دانند : « انی لا اری الموت الا سعاده و لا الحيوه مع الظالمين الا برما »
آنجا كه آدم می‏خواهد زندگی بكند ننگين ، آنجا كه می‏خواهد زندگی بكند با ظالم و ستمگر ، آنجا كه می‏خواهد زندگی فقط برايش نان خوردن و آب نوشيدن و خوابيدن باشد و زير بار ذلت‏ها رفتن ، مرگ هزاران بار بر اين زندگی ترجيح دارد . اين پيام شهيد است
امام حسين كه مهاجم است و منطقش ، منطق شهيد ، آن روزی كه پيامش را در صحرای كربلا ثبت می‏كرد ، نه كاغذی بود ، نه قلمی ، همين صفحه لرزان‏ هوا بود . ولی همين پيامش روی صفحه لرزان هوا ، چرا باقی ماند ؟ چون‏ فورا منتقل شد روی صفحه دلها ، روی صفحه دلها آنچنان حك شد كه ديگر محو شدنی نيست
هر سال كه محرم می‏آيد می‏بينيم امام حسين از نو طلوع می‏كند ، از نو زنده‏ می‏شود ، باز می‏گويد : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جيد الفتاه‏ ، و ما او لهنی الی اسلافی اشتياق يعقوب الی يوسف » ( 1 ) ، باز می‏بينيم‏ پيام امام حسين است : « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين اثنتين بين‏ السله و الذله ، و هيهات منا الذله ، يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت »
در مقابل سی هزار نفر كه مثل دريا دارند موج می‏زنند و هر كدام شمشيری‏ به دوش گرفته و نيزه‏ای در دست ، در حالی كه همه اصحابش كشته شده‏اند و تنها خودش است ، فرياد می‏كشد : اين ناكس پسر ناكس ، اين حرامزاده پسر حرامزاده ، يعنی اين امير و فرمانده شما ، اين عبيدالله بن زياد به من‏ پيغام داده است كه حسين مخير است ميان يكی از دو كار ، يا شمشير يا ذلت ، حسين و تحمل ذلت ؟ ! « هيهات منا الذله » ما كجا و ذلت كجا ؟ خدای ما برای ما نمی‏پسندد
اين پيام شهيد است .

پاورقی : 1 - مقتل خوارزمی‏ج 2 ص . 5

خدای من برای من ذلت نمی‏پسندد . پيامبر من برای من‏ ذلت نمی‏پسندد . مومنين جهان ، نهادها و ذاتهای پاك ( تا روز قيامت‏ مردم خواهند آمد و در اين موضوع سخن خواهند گفت ) ، مومنينی كه بعدها می‏آيند ، هيچكدامشان نمی‏پسندند كه حسينشان تن به ذلت بدهد . من تن به‏ ذلت بدهم ؟ ! من در دامن علی بزرگ شده‏ام ، من در دامن زهرا بزرگ شده‏ام‏ ، من از پستان زهرا شير خورده‏ام . ما تن به ذلت بدهيم ؟ ! روزی كه از مدينه حركت كرد ، مهاجم بود . در آن وصيتنامه‏ای كه به‏ برادرش محمد ابن حنفيه می‏نويسد ، می‏گويد : « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی » . مردم دنيا بدانند كه من يك آدم جاه طلب ، مقام طلب ، اخلالگر ، مفسد و ظالم نيستم ، من‏ چنين هدفهائی ندارم . قيام من ، قيام اصلاح طلبی است . قيام كردم ، خروج‏ كردم برای اينكه می‏خواهم امت جد خودم را اصلاح كنم . من می‏خواهم امر به‏ معروف و نهی از منكر بكنم . در نامه به " محمد حنفيه " نه نامی از بيعت خواستن است ، نه نامی از دعوت مردم كوفه ، و اصلا هنوز مسئله مردم‏ كوفه مطرح نبود
در اين منطق يعنی منطق هجوم ، منطق شهيد ، منطق توسعه و گسترش دادن‏ انقلاب ، امام حسين كارهائی كرده است كه جز با اين منطق با منطق ديگری قابل توجيه نيست . چطور ؟ اگر منطقش فقط منطق دفاع می‏بود ، شب عاشورا كه اصحابش را مرخص می‏كند ( به دليلی كه‏ عرض كردم ) و بيعت را بر می‏دارد تا آنها آگاهانه كار خودشان را انتخاب‏ بكنند ، بعد كه آنها انتخاب می‏كنند بايد اجازه ماندن به آنها ندهد و بگويد شرعا جايز نيست كه شما اينجا كشته شويد ، اينها مرا می‏خواهند بكشند ، از من بيعت می‏خواهند ، من وظيفه‏ام اينست كه بيعت نكنم ، كشته‏ هم شدم ، شدم ، شما را كه نمی‏خواهند بكشند ، شما چرا اينجا می‏مانيد ؟ شرعا جايز نيست ، برويد
نه ، اينجور نيست . در منطق ثائر و انقلابی ، در منطق كسی كه مهاجم‏ است و می‏خواهد پيام خودش را با خون بنويسد ، هر چه كه اين موج بيشتر وسعت و گسترش پيدا كند ، بهتر است ، چنانكه وقتی كه ياران و خاندانش‏ اعلام آمادگی می‏كنند ، به آنها دعا می‏كند كه خدا به همه شما خير بدهد ، خدا همه شما را اجر بدهد ، خدا . .
چرا در شب عاشورا " حبيب بن مظاهر اسدی " را می‏فرستد كه برو در ميان بنی اسد اگر می‏شود چند نفر را برايمان بياور . مگر بنی اسد همه‏شان‏ چقدر بودند ؟ حالا گيرم حبيب رفت از بنی اسد صد نفر را آورد . اينها در مقابل آن سی هزار نفر چه نقشی می‏توانستند داشته باشند ؟ آيا می‏توانستند مثلا اوضاع را منقلب كنند ؟ ابدا . امام حسين می‏خواست در اين منطق كه‏ منطق هجوم و منطق شهيد و منطق انقلاب است ، دامنه اين قضيه گسترش پيدا كند . اينكه خاندانش را هم آورد ، برای همين بود ، چون قسمتی از پيامش را خاندانش بايد برسانند . خود امام حسين كوشش می‏كرد حالا كه‏ قضيه به اينجا كشيده شده است ، هر چه كه می‏شود داغتر بشود ، برای اينكه‏ بذری بكارد كه برای هميشه در دنيا ثمر و ميوه بدهد . چه مناظری ، چه‏ صحنه‏هائی در كربلا به وجود آمد كه واقعا عجيب و حيرت انگيز است ! حال ببينيم در ميان اين عوامل سه گانه يعنی عامل دعوت مردم كوفه كه‏ ماهيت تعاونی به اين نهضت می‏داد ، و عامل تقاضای بيعت كه ماهيت دفاعی‏ به اين نهضت می‏داد ، و عامل امر به معروف و نهی از منكر كه ماهيت‏ هجومی به اين نهضت می‏داد ، كداميك ارزشش بيشتر از ديگری است . البته‏ ارزشهای اين عاملها در يك درجه نيست . هر عاملی يك درجه معينی از ارزش را داراست و به اين نهضت به همان درجه ارزش می‏دهد . عامل دعوت‏ مردم كوفه كه مردمی اعلام آمادگی كردند به آن كسی كه نامزد اين كار شده‏ است ، و او بدون يك ذره معطلی آمادگی خودش را اعلام كرده است ، بسيار ارزش دارد ، ولی از اين بيشتر ، عامل تقاضای بيعت و امتناع حسين بن علی‏ ( ع ) و حاضر به كشته شدن و بيعت نكردن ارزش دارد . عامل سوم كه عامل‏ امر به معروف و نهی از منكر است ، از اين هم ارزش بيشتری دارد
بنابراين عامل سوم ارزش بيشتری به نهضت حسينی داده است ، كه راجع به‏ ارزشی كه يك عامل به يك نهضت می‏دهد و ارزشی كه قهرمان آن نهضت به آن‏ عامل می‏دهد ، يك فی الجمله‏ای به عرض شما می‏رسانم : خيلی چيزها اعم از معنويات و امور مادی برای انسان ارزش است ، افتخار است ، زينت است ، زيور است . بدون شك علم برای‏ انسان زينت است . پست و مقام ، بالخصوص پستها و مقامهای خدايی برای‏ انسان افتخار است ، ارزش است ، به انسان ارزش می‏دهد . حتی يك چيزهای‏ ظاهری كه نماينده اين ارزشهاست ، به انسان ارزش می‏دهد ، مثل لباس‏ روحانيت . البته لباس روحانيت به تنهايی دليل بر روحانی بودن يعنی علم‏ معارف اسلام و تقوای اسلامی را داشتن نيست . روحانی يعنی عالم به معارف‏ اسلامی و عامل به دستورات اسلامی . اين لباس ، علامت اين است كه من‏ روحانی هستم . حالا اگر كسی از روی حقيقت پوشيده باشد ، علامت ، درست‏ است ، اگر نه ، نادرست است . به هر حال اين لباس برای اينكه غالبا افرادی آنرا پوشيده‏اند كه معنويت و حقيقت روحانيت را داشته‏اند ، قهرا برای هر كسی كه بپوشد ، افتخار است . منی هم كه صلاحيت پوشيدن اين لباس‏ را ندارم ، شمايی كه مرا نمی‏شناسيد ، در يك جلسه وقتی با من روبرو می‏شويد ، همين لباس را كه به تن من می‏بينيد ، به همان عالم ناشناختگی از من احترام می‏كنيد . پس اين لباس افتخار است برای كسی كه آنرا می‏پوشد
لباس استادی دانشگاه برای يك استاد دانشگاه افتخار است . وقتی كه اين‏ لباس را می‏پوشد ، به اين لباس افتخار می‏كند . برای يك زن زيور آلات‏ زينت است
در نهضتها هم بسياری از عاملها ، ارزش دهنده به يك نهضت است
نهضتها خيلی با هم فرق می‏كنند . اگر روح عصبيت در آن باشد ، روح به‏ اصطلاح خاكپرستی در آن باشد ، يك ارزش به نهضت می‏دهد ، و اگر روحهای‏ معنوی و انسانی و الهی داشته باشد ، ارزش ديگری به آن می‏دهد . هر سه عامل دخيل در نهضت حسينی به اين‏ نهضت ارزش داد ، بالخصوص عامل سوم . ولی گاهی آن كسی كه اين ارزش به‏ او تعلق دارد ، يك وضعی پيدا می‏كند كه به اين ارزش ، ارزش می‏دهد
همچنانكه آن ارزش ، او را صاحب ارزش می‏كند ، او هم شان اين ارزش را بالا می‏برد . چنانكه يك مرد روحانی وقتی كه لباس روحانيت را می‏پوشد ، واقعا اين لباس برای او افتخار است ، بايد افتخار كند كه اين لباس را به او پوشانيده‏اند و روحانيون حقيقی هم او را قبول دارند . ولی يك كسی‏ كارش را در انجام وظائف روحانيت ، در علم و تقوا و عمل به جايی‏ می‏رساند كه او افتخار اين لباس می‏شود . می‏گوئيم لباس روحانيت آن لباسی‏ است كه فلان كس هم دارد ، لباسی است كه او پوشيده است
حداقل ما می‏توانيم مثالهای تاريخی ذكر بكنيم . اگر يك عده بگويند آقا ! اين عبا و عمامه چيست ، ما چه می‏گوئيم ؟ می‏گوئيم : بوعلی سينا هم كه‏ تمام كشورهای اسلامی به او افتخار می‏كنند ، عرب می‏گويد : از من است چون‏ كتابهايش به زبان عربی است ، ايرانی می‏گويد : از من است چون اهل بلخ‏ است و بلخ از قديم مال ايران بوده ، روسها می‏گويند : مال ماست برای‏ اينكه بلخ فعلا مال ماست ، هر گروهی می‏گويد از ماست و همه ملتها به او افتخار می‏كنند ، همين لباس مرا داشته است . ابوريحان بيرونی هم همينطور . پس بوعلی و ابوريحان افتخار اين لباس شده‏اند . شيخ انصاری ، خواجه‏ نصيرالدين طوسی و امثال اينها ، هم افتخار يافته‏اند به لباس روحانيت و هم افتخار داده‏اند به لباس روحانيت . همچنين است در مورد يك استاد دانشگاه . برای افرادی لباس‏ استادی افتخار است . ولی امكان دارد كه يك استاد اينقدر شانش در كار استادی و علم و تخصص و اكتشافات بالا باشد كه او برای لباس استادی‏ افتخار باشد . برای يك زن ، زيور زينت است ، ولی در مورد زنی ممكن‏ است اصلا بگويند اين ، چهره‏ای است كه او زينت می‏دهد به زيورها
جمله‏ای دارد " صعصعه بن صوحان عبدی " از اصحاب اميرالمومنين علی ( ع‏ ) كه بسيار زيباست . جناب صعصعه از اصحاب خاص اميرالمومنين است ، از آن تربيت شده‏های حسابی علی ، مرد خطيب سخنوری هم هست . " جاحظ " كه‏ از ادبای درجه اول عرب است می‏گويد : " صعصعه مرد خطيبی بود و بهترين‏ دليل بر خطيب بودن او اينست كه علی بن ابی طالب گاهی به وی می‏گفت : بلند شو چند كلمه سخنرانی كن " . صعصعه همان كسی است كه روی قبر علی ( ع ) آن سخنرانی بسيار عالی پرسوز را كرده است
اين شخص يك تبريك خلافت گفته به اميرالمومنين در سه چهار جمله كه‏ بسيار جالب است . وقتی كه اميرالمومنين خليفه شد ، افراد می‏آمدند برای‏ تبريك گفتن ، يك تبريكی هم جناب صعصعه گفته . ايستاد و خطاب به‏ اميرالمومنين گفت : زينت الخلافه و ما زانتك ، و رفعتها و ما رفعتك ، و هی اليك احوج‏ منك اليها ( 1 ) . اين سه چهار جمله ارزش ده ورق مقاله را دارد . گفت‏ : علی ! تو كه خليفه شدی ، خلافت به تو زينت نداد ، تو به خلافت زينت بخشيدی .

پاورقی : 1 - تاريخ يعقوبی‏ج 2 ص . 179

خلافت ترا بالا نبرد ، تو كه خليفه شدی مقام‏ خلافت را بالای بردی . علی ! خلافت به تو بيشتر احتياج داشت تا تو به‏ خلافت . يعنی علی ! من به خلافت تبريك می‏گويم كه امروز نامش روی تو گذاشته شده ، به تو تبريك نمی‏گويم كه خليفه شدی . به خلافت تبريك‏ می‏گويم كه تو خليفه شدی ، نه به تو كه خليفه شدی . از اين بهتر نمی‏شود گفت
عنصر امر به معروف و نهی از منكر ارزش داد به نهضت حسينی ، امام‏ حسين هم به امر به معروف و نهی از منكر ارزش داد . امر به معروف و نهی‏ از منكر نهضت حسينی را بالا برد ، ولی حسين ( ع ) اين اصل را به نحوی‏ اجرا كرد كه شان اين اصل بالا رفت ، يك تاج افتخار به سر اصل امر به‏ معروف و نهی از منكر نهاد . ( خيليها می‏گويند امر به معروف و نهی از منكر می‏كنيم . حسين هم اول مثل ديگران فقط يك كلمه حرف زد ، گفت : « اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » )
خود اسلام هم همينطور است . اسلام برای هر مسلمانی افتخار است اما مسلمانهايی هم هستند كه به معنی واقعی كلمه فخر الاسلام‏اند ، عزالدين‏اند ، شرف الدين‏اند ، شرف‏الاسلام‏اند . اين القاب را ما به تعارف ، خيلی به‏ افراد می‏دهيم ، اما همه كس كه اينجور نيست . درباره بنده اگر كسی چنين‏ حرفی بزند ، دروغ محض است ، كه من بگويم فخرالاسلامم ، وجود من افتخاری‏ است برای اسلام ! من كی هستم ؟ ! يادم هست در هفت هشت سال پيش در دانشگاه شيراز از من دعوت كرده بودند برای سخنرانی ( انجمن اسلامی آنجا دعوت كرده بود ) . در آنجا استادها و حتی رئيس دانشگاه ، همه بودند
يكی از استادهای آنجا كه قبلا طلبه بود و بعد رفت آمريكا تحصيل كرد و دكتر شد و آمد و واقعا مرد فاضلی هم هست ، مامور شده بود كه مرا معرفی‏ كند . آمد پشت تريبون ايستاد ( جلسه هم مثل همين جلسه ، خيلی پر جمعيت‏ و با عظمت بود ) يك مقدار معرفی كرد : من فلانی را می‏شناسم ، حوزه قم‏ چنين ، حوزه قم چنان و . . . بعد در آخر سخنانش اين جمله را گفت : " من اين جمله را با كمال جرات می‏گويم : اگر برای ديگران لباس روحانيت‏ افتخار است ، فلانی افتخار لباس روحانيت است " . آتش گرفتم از اين‏ حرف . ايستاده سخنرانی می‏كردم ، عبايم را هم قبلا تا می‏كردم و روی تريبون‏ می‏گذاشتم . مقداری حرف زدم ، رو كردم به آن شخص ، گفتم : آقای فلان ! اين چه حرفی بود كه از دهانت بيرون آمد ؟ ! تو اصلا می‏فهمی چه داری‏ می‏گويی ؟ ! من چه كسی هستم كه تو می‏گويی فلانی افتخار اين لباس است . با اينكه من آنوقت دانشگاهی هم بودم و به اصطلاح ذوحياتين بودم ، گفتم : آقا ! من در تمام عمرم يك افتخار بيشتر ندارم ، آن هم همين عمامه و عباست
من كی‏ام كه افتخار باشم ؟ ! اين تعارفهای پوچ چيست كه به همديگر می‏كنيم‏ ؟ ! ابوذر غفاری را بايد گفت افتخار اسلام است ، اين اسلام است كه ابوذر پرورش داده است . عمار ياسر افتخار اسلام است ، اسلام است كه عمار ياسر پرورش داده است . بوعلی سينا افتخار اسلام است ، اسلام است كه نبوغ‏ بوعلی سينا را شكفت . خواجه نصير الدين افتخار اسلام است ، صدر المتالهين شيرازی افتخار اسلام است ، شيخ مرتضی انصاری افتخار اسلام است‏ ، ميرداماد افتخار اسلام است ، شيخ بهايی افتخار اسلام است . اسلام افتخار البته دارد ، يعنی فرزندانی تربيت كرده كه‏ دنيای روی آنها حساب می‏كند و بايد هم حساب بكند چرا كه اينها در فرهنگ‏ دنيا نقش موثر دارند . دنيا نمی‏تواند قسمتی از كره ماه را اختصاص به‏ خواجه نصيرالدين ندهد و نام او را روی قسمتی از كره ماه نگذارد ، برای‏ اينكه او در بعضی كشفيات كره ماه دخيل است . او را می‏شود گفت افتخار اسلام . ماها كی هستيم ؟ ! ما چه ارزشی داريم ؟ ما را اگر اسلام بپذيرد كه‏ اسلام افتخار ما باشد ، اسلام اگر بپذيرد كه به صورت مدالی بر سينه ما باشد ، ما خيلی هم ممنون هستيم . ما شديم مدالی به سينه اسلام ؟ ! ماها ننگ عالم اسلام هستيم ، اكثريت ما مسلمانها ننگ عالم اسلام هستيم . پس‏ تعارفهای را بگذاريم كنار . آنها تعارف است
در مورد حسين بن علی به حق می‏شود گفت كه به اصل امر به معروف و نهی‏ از منكر ارزش و اعتبار دارد ، آبرو داد به اين اصلی كه آبروی مسلمين‏ است . اينكه می‏گويم اين اصل آبروی مسلمين است و به مسلمين ارزش می‏دهد ، از خودم نمی‏گويم ، عين تعبير آيه قرآن است : « كنتم خير امه اخرجت‏ للناس تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر ». ببينيد قرآن چه تعبيرهايی‏ دارد ! به خدا آدم حيرت می‏كند از اين تعبيرهای قرآن . « كنتم خير امه‏ اخرجت للناس »شما چنين بوده‏ايد " بوده‏ايد " در قرآن در اينگونه‏ موارد يعنی هستيد ) ، شما با ارزشترين ملتها و امتهايی هستيد كه برای‏ مردم به وجود آمده‏اند . ولی چه چيز به شما ارزش داده است و می‏دهد كه‏ اگر آنرا داشته باشيد با ارزشترين امتها هستيد ؟ « تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر »اگر امر به معروف و نهی از منكر در ميان شما باشد ، اين اصل به شما امت مسلمان‏ ارزش می‏دهد . شما به اين دليل با ارزشترين امتها هستيد كه اين اصل را داريد ، ( كه در صدر اول هم چنين بوده است ) . اين اصل به شما ارزش‏ داده است . پس آيا آن روزی كه اين اصل در ميان ما نيست ، يك ملت بی‏ ارزش می‏شويم ؟ بله همينطور است . ولی حسين به اين اصل ارزش داد
گاهی ما امر به معروف و نهی از منكر می‏كنيم ، ولی نه تنها به اين اصل‏ ارزش نمی‏دهيم بلكه ارزشش را پائين می‏آوريم . الان در ذهن عامه مردم به‏ چه می‏گويند امر به معروف و نهی از منكر ؟ يك مسائل جزئی ، نمی‏گويم‏ مسائل نادرست ( بعضی از آنها نادرست هم هست ) ، ولی اينها وقتی در كلش واقع شود زيباست . مثلا اگر امر به معروف و نهی از منكر كسی فقط اين باشد كه آقا ! اين انگشتر طلا را از دستت بيرون بياور ، اين در جای‏ خودش درست است ، حرف درستی است اما نه اينكه انسان هيچ منكری را نبيند جز همين يكی ، جز مسئله ريش ، جز مسائل مربوط به مثلا كت و شلوار
يكی از آقايان می‏گفت : شخصی را ديدم كه درباره شخص ديگری خيلی قر می‏زد . ديدم در حد تكفير و تفسيق درباره او عصبانی است . گفتم مگر او چه‏ كرده كه تو او را اينقدر بد می‏دانی ( يك آدم بد ملعون جهنمی ) ؟ گفت : آخر او " لب برگردان پيرهن آدمی " يعنی پيراهنش يقه دار است ( خنده‏ حضار ) . حال وقتی كه نهی از منكر ما در اين حد بخواهد تنزل بكند ، ما اين اصل را پائين آورده‏ايم ، حقير و كوچك كرده‏ايم . آن آمر به معروف و ناهی از منكرهايی كه در كشور سعودی هستند ، آبروی امر به معروف و نهی از منكر را برده‏اند ، فقط يك شلاق به دست گرفته كه كسی مثلا [ كعبه يا ضريح‏ پيغمبر را ] نبوسد . اين ديگر شد نهی از منكر ! ولی حسين را ببينيد ! امر به معروف و نهی از منكر كار او بود ، از بيخ‏ و بن . به تمام معروفهای اسلام نظر داشت و فهرست می‏داد ، و نيز به تمام‏ منكرهای جهان اسلام . می‏گفت : اولين و بزرگترين منكر جهان اسلام خود يزيد است . « فلعمری ما الامام الا العامل بالكتاب ، القائم بالقسط و الدائن‏ بدين الله » ( 1 ) امام و رهبر بايد خودش عامل به كتاب باشد ، خودش‏ عدالت را بپا دارد و به دين خدا متدين باشد . آنچه را كه داشت ، در راه‏ اين اصل در طبق اخلاص گذاشت . به مرگ در راه امر به معروف و نهی از منكر زينت بخشيد . به اين مرگ شكوه و جلال داد . از روز اولی كه می‏خواهد بيرون بيايد ، سخن از مرگ زيبا می‏گويد . چقدر تعبير زيباست ! هر مرگی‏ را نمی‏گفت زيبا ، مرگ در راه حق و حقيقت را زيبا می‏دانست : « خط الموت علی ولد آدم مخط القلاده علی جيد الفتاه‏» چنين مرگی مانند يك‏ گردنبند كه برای زن زينت است ، برای انسان زينت است . صريحتر ، آن‏ اشعاری است كه در بين راه وقتی كه به طرف كربلا می‏آمد می‏خواند كه احتمالا از خود ايشان است و احتمالا هم از اميرالمومنين علی ( ع ) است :

پاورقی : 1 - ارشاد مفيد / ص . 204 و در آن " الدائن بدين الحق " آمده است

و ان تكن الدنيا تعد نفيسه
فدار ثواب الله اعلی و انبل
اگر چه دنيا قشنگ و نفيس و زيباست ، اما هر چه دنيا قشنگ و زيبا باشد ، آن خانه پاداش الهی خيلی قشنگتر و زيباتر و عاليتر است
و ان تكن الاموال للترك جمعها
فما بال متروك به المرء يبخل
اگر مال دنيا را آخرش بايد گذاشت و رفت ، چرا انسان نبخشد ، چرا انسان به ديگران كمك نكند ، چرا انسان خير نرساند
و ان تكن الابدان للموت انشات
فقتل امرء بالسيف فی الله افضل
( 1 ) اگر اين بدنها آخر كار بايد بميرد ، آخرش اگر در بستر هم شده بايد مرد ، در مبارزه با يك بيماری و يك ميكروب هم شده بايد مرد ، پس چرا انسان زيبا نميرد ؟ پس كشته شدن انسان به شمشير در راه خدا بسيار جميلتر و زيباتر است
در همينجا دعا می‏كنم و همه شما را به خدا می‏سپارم
پروردگارا ! سينه‏های ما را برای فهم حقيقت اسلام مشروح بفرما
پروردگارا ! توفيق انجام وظائف و مسئوليتهائی را كه به عهده ما گذاشته‏ای عنايت بفرما

پاورقی : 1 - مناقب ابن شهر آشوب . 213 / 2

پروردگارا ! دشمنان اسلام را سرنگون بفرما ، خير دنيا و آخرت به همه ما كرامت كن ، اموات ما را مشمول عنايت و مغفرت خودت قرار بده
رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات

fehrest page

back page