![]() |
بخش پنجم شعارهای عاشورا
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 )عنوان بحث من ، " شعارهای عاشورا " است . میخواهم درباره دو مطلب كه به يكديگر پيوسته است ، صحبت بكنم . يكی درباره شعارهائی كه وجود مقدس اباعبدالله الحسين ( ع ) و اهل بيت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز كردند ، و ديگر درباره شعار بودن عاشورا برای ما مردم شيعه
اولا كلمه " شعار " را بايد توضيح بدهم و معنی بكنم . كلمه " شعار " در اصل . عبارت بوده است از شعرها يا نثرهائی كه در جنگها میخواندند
افراد كه در ميدان جنگ وارد میشدند ، هر دستهای شعار بالخصوصی داشت .
پاورقی :
اين سخنرانی در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسی در مسجد جامع
نارمك ( تهران ) ايراد شده است
1 - سوره انفال ، آيه . 23
اين بود كه در ميدان جنگ ، افراد ، كمتر شناخته میشدند . در بيرون ، هر كسی همه سر و گردنش بيرون است ، لباسها مختلف است ، افراد از دور شناخته میشوند ، ولی در جنگها به واسطه متحدالشكل بودن همه افراد ، نه تنها افراد يك سپاه از يكديگر تشخيص داده نمیشدند بلكه افراد يك سپاه از افراد سپاه مخالف نيز تشخيص داده نمیشدند ، به طوری كه ممكن بود كسی اشتباه بكند ، به جای اينكه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودی را بزند
اين بود كه هر قومی و هر لشكری يك شعار مخصوص به خود داشت ، جملهای را انتخاب میكردند ، كه در حين جنگ احيانا آن را تكرار میكردند و شعار میدادند برای اينكه دانسته بشود كه اين ، جزء لشكر مثلا ( الف ) است ، و آن ، كه شعار ديگری داشت ، جزء لشكر مثلا ( ب ) است . اين كار لااقل اين مقدار فايده داشت كه افراد لشكرها اشتباه نمیشدند و كسی همرزم خودش را نمیكشت
گاهی شعارهائی كه میدادند اندكی از اين هم روشنتر بود ، به اين صورت كه آن مرد مبارزی كه به ميدان میرفت ، گذشته از اينكه شعار عمومی دسته خودش را تكرار میكرد ، احيانا خودش را هم شخصا معرفی مینمود . چون عرب طبع شعرش بسيار قوی است و شعر گفتن برای قوم عرب ساده است و اين ، از خصوصيات زبان عربی است ، غالب آنها وقتی میخواستند به ميدان بروند ، با يك رباعی ، با يك رجز خودشان را معرفی میكردند . يا مثلا مبارزه طلبی خودش را با يك شعر بيان میكرد ، با شعر مبارز میطلبيد . كسی هم كه میخواست به او جواب بدهد كه من آماده هستم ، يك وقت میديدند با شعری به همان آهنگ میگفت من آماده هستم ( كه اين اندكی مشكلتر بود )
شنيدهايد كه در جنگ خندق پيغمبر اكرم ( ص ) دستور داد دور مدينه را ( قسمتهائی كه لشكر دشمن میتوانست بيايد ) خندقی كندند برای اينكه دشمن نتواند خود را به داخل مدينه برساند . ولی چند نفر از افراد دشمن توانستند اسبهای خود را از باريكهای عبور بدهند و بيايند آنطرف ، كه يكی از آنها " عمرو بن عبدود " معروف شجاع به اصطلاح فارس يليل بود كه ضرب المثل شجاعت بود
آمد در مقابل مسلمين و فرياد كرد : الا رجل ، الارجل آيا مرد هست ؟ كسی جواب نداد ، چون همه او را میشناختند . يك نفر جرات نكرد بگويد " من " ( برای اينكه میدانستند كه رو بروی شدن با او جز كشته شدن نتيجه ديگری ندارد ) جز يك جوان بيست و چند ساله كه از جا بلند شد و گفت : يا رسول الله ! اجازه میدهيد من به ميدان بروم ؟ فرمود : بنشين ( علی بود )
دوباره فرياد كرد : الارجل ، الارجل ، كسی غير از علی جواب نداد . برای بار سوم : الارجل ، الارجل ، باز تنها علی از جا بلند شد . آبروی مسلمين دارد از بين میرود . عمر بن الخطاب برای اينكه عذری از مسلمين بخواهد ، گفت : يا رسول الله ! اگر كسی بلند نمیشود ، به خاطر اين است كه اين شخص مردی است غير قابل مبارزه . من خودم با قافلهای كه اين مرد نيز در آن بود حركت میكردم ، عده زيادی دزد به ما برخورد كردند و او به تنهائی برای مقابله با آنها حركت كرد . سپر میخواست ، يك كره شتر به دست گرفت ! چه كسی میتواند با اين مرد مبارزه كند ؟ ! " عمرو بن عبدود " در آخر كار وقتی كه خواست مسلمين را خوب تحقير كرده باشد ، اين شعر را خواند :
| و لقد بححت من الندا |
| ءبجمعكم هل من مبارز |
| و وقفت اذ وقفت المشجع |
| موقف القرن المناجز ( 1 ) |
| و لقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز |
از چيزهائی كه ما در عاشورا زياد میبينيم ، مسئله شعار است ، شعار اباعبدالله ، اصحاب اباعبدالله و خاندان اباعبدالله .
پاورقی : 1 - بحارج 20 ص . 203
در اين شعارها ، مخصوصا شعارهای خود اباعبدالله ( ع ) گذشته از اينكه افراد خودشان را با يك رجز ، با يك رباعی معرفی میكردند ، گاهی جملههائی میگفتند كه طی آنها نهضت خودشان را معرفی مینمودند . و مسئله مهم اينست . در تاريخ خيلی ديده میشود كه گاهی مردمی ، اجتماعی میكنند ، در يك جا جمع میشوند برای مقصد و هدفی . يك وقت میبينند در خارج ، با منظور و مقصود ديگری پخش میشوددر اوايل مشروطيت ايران خيلی از اين قضايا اتفاق افتاده است . بسياری از مردم راجع به مشروطيت چيزی سرشان نمیشد . مردم را به نامهای ديگری در جائی جمع میكردند ، وقتی كه مردم متفرق میشدند ، میديدند چيز ديگری از آب در آمد ، اعلام میكردند كه مردم جمع شدند درباره اين مطلب چنين گفتند ، درباره آن مطلب چنان گفتند . برای اينكه مردم اينقدر رشد نداشتند كه خودشان مشخص كنند كه اين جمع شدن ما برای چيست ؟ برای چه هدف و مقصدی است ؟ اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا شعارهای زيادی داده است كه در آنها روح نهضت خودش را مشخص كرده كه من برای چه میجنگم ، چرا تسليم نمیشوم ، چرا آمدهام كه تا آخرين قطره خون خودم را بريزم ؟ و متاسفانه اين شعارها در ميان ما شيعيان فراموش شده و ما شعارهای ديگری به جای آنها گذاشتهايم كه اين شعارها نمیتواند روح نهضت اباعبدالله را منعكس كند
ائمه ما يكی پس از ديگری آمدند و دستور دادند كه عاشورا را بايد زنده نگه داشت ، مصيبت حسين نبايد فراموش شود ، اين مكتب بايد زنده بماند . هر سال كه محرم و عاشورا پيدا میشود ، شيعه بايد آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شيعه شده است . شيعه بايد بتواند جواب بدهد وقتی در مقابل يك سنی ، و بالاتر ، در مقابل يك مسيحی يا يك يهودی يا يك لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل میكنيد و میآئيد و در مساجد جمع میشويد ، دسته راه میاندازيد ، سينه میزنيد ، زنجير میزنيد ، داد میكشيد ، فرياد میكشيد ، چه میخواهيد بگوئيد ؟ حرفتان چيست ؟ بايد بتوانيد بگوئيد ما حرفمان چيست
اباعبدالله نيامد فقط بجنگد تا كشته شود و حرفش را نزند ، حرف خودش را زده است ، هدف و مقصد خودش را مشخص كرده است
بايد ديد شعارهای حسين بن علی در روز عاشورا چيست ؟ همين شعارها بود كه اسلام را زنده كرد ، تشيع را زنده كرد و پايه دستگاه خلافت اموی را چنان متزلزل كرد كه چنانچه نهضت اباعبدالله نبود ، بنیعباس اگر پانصد سال خلافت كردند ، حزب اموی كه به قول عبدالله علائينی و خيلی افراد ديگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت كشورهای اسلامی مسلط شود ، شايد هزار سال حكومت میكرد . با چه هدفی ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام ، احيای جاهليت ولی در زير ستاره و پرده اسلام . شعارهای اباعبدالله بود كه اين پردهها را پاره كرد و از ميان برد
ما در عاشورا دو نوع شعار میبينيم . يك نوع شعارهائی است كه فقط معرف شخص است و بيش از اين چيز ديگری نيست . ولی شعارهای ديگری است كه علاوه بر معرفی شخص ، معرف فكر هم هست ، معرف احساس است ، معرف نظر و ايده است ، و اينها را ما در روز عاشورا زياد میبينيم ، هر دو نوع شعار را میبينيم
اما شعارهای خود اباعبدالله ، خود داستان مفصلی است كه همه آن را نمیتوانم در اين يك جلسه برای شما عرض بكنم
اباعبدالله در مقام افتخار ، خيلی تكيه میكرد روی علی مرتضی . البته به اعتبار جدش هم افتخار میكرد ، آنكه جای خود دارد ، ولی مخصوصا به پدرش علی مرتضی افتخار میكرد ، با اينكه آنها كه در آنجا بودند دشمنان علی بودند ولی مدعی بودند كه ما امت پيغمبر هستيم . امام حسين كوشش داشت كه افتخارش را به علی مرتضی رسما بيان كرده باشد اشعاری كه اباعبدالله در روز عاشورا خواندهاند ، خيلی مختلف است ، با آهنگهای مختلف سروده شده است كه بعضی از آنها از خود اباعبدالله و بقيه از ديگران است و ايشان استشهاد كردهاند ، مثل اشعار معروف " فروه بن مسيك " كه سراپا حماسه است . يكی از اشعاری كه اباعبدالله در روز عاشورا میخواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود ، اين شعر بود ( مخصوصا يك مصراع آن ) :
| الموت اولی من ركوب العار |
| و العار اولی من دخول النار (1) |
پاورقی : 1 - مقتل مقرم / ص . 345
نزد من ، مرگ از ننگ ذلت و پستی بهتر و عزيزتر و محبوبتر است . اسم اين شعار را بايد گذاشت شعار آزادی ، شعار عزت ، شعار شرافت . يعنی برای يك مسلمان واقعی ، مرگ ، هميشه سزاوارتر است از زير بار ننگ ذلت رفتن . مردم دنيا ! بدانيد اگر حسين حاضر است كه تا آخرين قطره خون خود و جوانانش ريخته شود ، برای چيست ؟ حسين در دامن پيغمبر و علی بزرگ شده است ( تعبير از خودش است ) ، از پستان زهرا شير خورده استخطبهای دارد اباعبدالله در روز عاشورا ، در آنوقتی كه از نظر ظاهر ، همه اميدها قطع شده است و هر كسی باشد ، خودش را میبازد . ولی اين خطبه آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئی آتش است كه از دهان حسين بيرون میآيد ، اينقدر داغ است
آيا اين جملهها شوخی است ؟ : « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله » . پسر زياد از شمشيرش خون میچكيد . پدر سفاكش بيست سال قبل آنچنان از مردم كوفه زهر چشم گرفته بود كه تا مردم كوفه شنيدند پسر زياد مامور كوفه شده است ، خودبخود از ترس خزيدند به خانههای خودشان ، چون او و پدرش را میشناختند كه چه خونخوارهائی هستند
همينكه پسر زياد آمد به كوفه و امير كوفه شد ، به خاطر رعبی كه پدرش در دل مردم كوفه ايجاد كرده بود ، مردم از دور مسلم پراكنده شدند
اينقدر مردم مرعوب اينها بودند
امام حسين خطاب به مردم كوفه میفرمايد : « الا و ان الدعی ابن الدعی » مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده ، آن امير و فرمانده شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله » ( گريه استاد ) میدانيد به من چه پيشنهاد میكند ؟ میگويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوی و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين میگويد : « هيهات منا الذله » حسين تن به خواری بدهد ؟ ! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم ؟ « يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت » ( گريه استاد ) خدا میخواهد حسين چنين باشد . شما مگر نمیدانيد ، آن زنازاده مگر نمیداند كه من در چه دامنی بزرگ شدهام ؟ من روی دامن پيغمبر بزرگ شدهام ، روی دامن علی مرتضی بزرگ شدهام ، من از پستان فاطمه شير خوردهام ( گريه استاد ) . آيا كسی كه از پستان زهرا شير خورده باشد ، تن به ذلت و اسارت مثل پسر زياد میدهد ؟ ! « هيهات منا الذله » ما كجا و تن به خواری دادن كجا ؟ ! شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردستهها كه برای دستههای خ ودتان شعار میسازيد ، ببينيد شعارهايتان با شعارهای حسين میخواند يا نمیخواند
مسئله تشنگی اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخیای نيست . هوا بسيار گرم ( عاشورای آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هوای عراق زمستانش گرم است تا چه رسد به نزديك تابستان آن ) ، سه روز است كه آب را بروی اهل بيت پيغمبر بستهاند ، گو اينكه در شب عاشورا توانستند مقداری آب بياورند در خيمهها كه حضرت فرمود آب را بنوشيد و اين آخرين توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبيعی يك قاعدهای است : هر كسی از بدنش خون زياد برود كه بدن كم خون شده و احتياج به خون جديد داشته باشد ، تشنه میشود . خداوند متعال بدن را به گونهای ساخته است كه وقتی به چيزی احتياج دارد ، فورا همان احتياج جلوه میكند
افرادی كه زخم بر میدا رند ، میبينيد فورا تشنگی بر آنها غالب میشود ، و اين ، به واسطه رفتن خون از بدنشان است كه چون بدن آماده میشود برای ساختن خون و میخواهد خون جديد بسازد ، آب میخواهد . خود رفتن خون از بدن ، موجب تشنگی است
« يحول بينه و بين السماء العطش » اينقدر تشنگی اباعبدالله زياد بود كه وقتی به آسمان نگاه میكرد بالای سرش را درست نمیديد . اينها شوخی نيست . ولی من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقداری كه میتوانستم بگردم ) تا اين جمله معروفی را كه میگويند اباعبدالله به مردم گفت : « اسقونی شربه من الماء » ، يك جرعه آب به من بدهيد ، ببينم ، نديدم . حسين كسی نبود كه از آن مردم چنين چيزی طلب بكند . فقط يك جا دارد كه حضرت در حالی كه داشت حمله میكرد « و هو يطلب الماء » . قرائن نشان میدهد كه مقصود اينست : در حالی كه داشت به طرف شريعه میرفت ( در جستجوی آب بود كه از شريعه بردارد ) نه اينكه از مردم طلب آب میكرد
عظمت اباعبدالله چيز ديگری است . او چيزی است ، ما چيز ديگری
شعارهائی كه در سينه زنیها و نوحه سرائیها میدهيد ، شعارهای حسينی باشد
نوحه ، بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور میدادند افرادی كه شاعر بودند ، نوحه خوان بودند ، نوحه سرا بودند ، بيايند برای آنها ذكر مصيبت بكنند ، آنها شعر میخواندند و ائمه اطهار گريه میكردند . نوحه سرائی و سينه زنی و زنجيرزنی ، من با همه اينها موافقم ، ولی به شرط اينكه شعارها ، شعارهای حسينی باشد ، نه شعارهای من در آوردی : " نوجوان اكبر من " ، " نوجوان اكبر من " شعار حسينی نيست . شعارهای حسينی شعارهائی است كه از اين تيپ باشد : فرياد میكند « الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهی عنه ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » مردم ! نمیبينيد كه به حق عمل نمیشود و كسی از باطل رو گردان نيست ؟ در چنين شرايطی ، مومن " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگیای ترجيح بدهد . و يا : « لا اری الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما » . ( هر جملهاش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش گردد ، و اين ، باز هم كم است . ) من مرگ را جز خوشبختی نمیبينم ، من زندگی با ستمكاران را جز ملالت و خستگی نمیبينم
| مرا عار آيد از اين زندگی |
| كه سالار باشم كنم بندگی |
اباعبدالله يك مصلح است . اين تعبير مال خودش است : « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی »
اين را حضرت در نامه ای به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوری كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت ، نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ برای اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود : مردم دنيا ! من مثلی خيليها نيستم كه قيامم ، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به نوائی رسيده باشم ، برای اينكه مال و ثروتی تصاحب كنم ، برای اينكه به ملكی رسيده باشم . اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ) : قيام من ، قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جدم هستم . قصدم امر به معروف و نهی از منكر است . قصدم اين است كه سيرت رسول خدا را زنده كنم ، قصدم اين است كه روش علی مرتضی را زنده كنم
سيره پيغمبر مرد ، روش علی مرتضی مرد ، میخواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم
از اينجا میفهميم كه چرا ائمه اطهار اينهمه دستور اكيد دادهاند كه عاشورا بايد زنده بماند و چرا اينهمه اجر و پاداش و ثواب برای عزاداری اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزاداری مثل عزاداريهای ما در وقتی كه پدر يا مادرمان میميرد ، گفتند ؟ نه ، مردنهای ما ارزشی ندارد ، در مردنهای ما فكر و ايده و هدفی وجود ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند ؟ نه ، مردنهای ما ارزشی ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند ، برای اينكه اگر چه شخص حسين بن علی نيست ولی حسين بن علی بايد به قول امروز يك سمبل باشد ، به صورت يك نيرو زنده باشد ، حسين اگر خودش نيست ، هر سال ، محرم كه طلوع میكند ، يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : « الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ ليرغب المومن فی لقاء الله محقا ، » برای اينكه از راستی و حقيقت ، شور حيات ، شور امر به معروف ، شور نهی از منكر ، شور اصلاح مفاسد امور مسلمين ، در ميان مردم شيعه پيدا بشود
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هی حسين حسين میكنيد و به سر خودتان میزنيد ، چه میخواهيد بگوئيد ؟ بايد بگوئيم : ما میخواهيم حرف آقايمان را بگوئيم . ما هر سال میخواهيم تجديد حيات بكنيم ، « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ». بايد بگوئيم عاشورا روز تجديد حيات ماست ، در اين روز میخواهيم در كوثر حسينی شستشو بكنيم ، تجديد حيات بكنيم ، روح خودمان را شستشو بدهيم ، خودمان را زنده كنيم ، از نو مبادی و مبانی اسلام را بياموزيم ، روح اسلام را از نو به خودمان تزريق بكنيم . ما نمیخواهيم حس امر به معروف و نهی از منكر ، احساس شهادت ، احساس جهاد ، احساس فداكاری در راه حق در ما فراموش بشود ، نمیخواهيم روح فداكاری در راه حق در ما بميرد
اين ، فلسفه عاشورا است ، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن علی بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسی شركت بكنيم و بگوئيم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد . گناه آنوقت بخشيده میشود كه روح ما پيوندی بخورد با روح حسين بن علی . اگر پيوند بخورد ، گناهان ما قطعا بخشيده میشود ، ولی علامت بخشيده شدنش اينست كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمیرويم
اما اينكه گناه بكنيم ، از مجلس حسين بن علی بيرون برويم و دو مرتبه دنبال آن گناهان برويم ، نشانه اينست كه روح ما با روح حسين بن علی پيوند نخورده است
شعارهای اباعبدالله ، شعار احيای اسلام است ، اينست كه چرا بيت المال مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص دادهاند ؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال میكنند ؟ چرا مردم را دو دسته كردهاند ، مردمی كه فقير فقير و دردمندند ، و مردمی كه از پرخوری نمیتوانند از جايشان بلند شوند ؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر آن خطبه معروف را خواند كه طی آن حديث پيغمبر را روايت كرد ، گفت پيغمبر چنين فرموده است كه اگر زمانی پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود ، بيت المال چنان بشود ، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود ، اگر مسلمان آگاهی اينها را بداند و سكوت كند ، حق است بر خدا كه چنين مسلمانی را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را میبرد . بنابراين من احساس وظيفه میكنم ، « الا و انی احق من غير » در چنين شرايطی من از همه سزاوارترم
پس اينست مكتب عاشورا و محتوای شعارهای عاشورا . شعارهای ما در مجالس ، در تكيهها و در دستهها بايد محيی باشد ، نه مخدر ، بايد زنده كننده باشد نه بی حس كننده . اگر بیحس كننده باشد ، نه تنها اجر و پاداشی نخواهيم داشت بلكه ما را از حسين ( ع ) دور میكند
اين اشك برای حسين ريختن خيلی اجر دارد اما به شرط اينكه حسين آنچنانكه هست در دل ما وارد بشود . « ان للحسين » « محبه مكنونه فی قلوب المومنين » . اگر در دلی ايمان باشد ، نمیتواند حسين را دوست نداشته باشد ، چون حسين مجسمهای است از ايمان
شعارهائی كه اصحاب اباعبدالله میدادند ، شعارهای عجيبی است . حادثه كربلا طوری وقوع پيدا كرده كه انسان فكر میكند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساختهاند كه هميشه فراموش نشدنی باشد . عجيب هم هست ! اباعبدالله گاهی شعار معرفی خودش را میداد :
| انا الحسين بن علی |
| آليت ان لا انثنی |
| احمی عيالات ابی |
| امضی علی دين النبی ( 1 ) |
| انا بن علی الطهر من آل هاشم |
| كفانی بهذا مفخرا حين افخر (2) |
| الموت اولی من ركوب العار |
شجاعت و قوت قلبی كه اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد ، همه [ شجاعان ] را فراموشاند . اين ، سخن راويان دشمن است .
پاورقی : 1 - مقتل مقرم ص . 345 2 - منتهی الامال / ج 1 ص . 282
راوی گفت : و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلی بود ، چه قوت قلبی بود ؟ ! يك آدمی ك ه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوی چشمش تمام اصحاب و اهل بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوی القلب باشد ! من كه نظيری برايش سراغ ندار مدر روز عاشورا اباعبدالله نقطهای را به عنوان مركز انتخاب كرده بود
يعنی وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا میايستاد و بعد حمله میكرد . به طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ ، كسی جرات نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند ، جنگيدند ، ولی آمدن همان و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه میكنيد ؟ ! ان نفس ابيه بين جنبيه يا : ان نفسا ابيه بين جنبيه اين ، پسر علی است ، روح علی در پيكر اوست ، شما با كی داريد میجنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگی كه از طرف آنها نامردی بود شروع شد ، سنگ پرانی ، تيراندازی . جمعيتی در حدود سی هزار نفر ، میخواهند يك نفر را بكشند . از دور ايستادهاند ، تير اندازی میكنند يا سنگ میپرانند . همينها وقتی كه اباعبدالله حمله میكرد ، درست مثل يك گله روباه كه از جلوی شير فرار میكند ، فرار میكردند . ولی حضرت حمله را خيلی ادامه نمی داد يعنی نمیخواست فاصلهاش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه نمیداد كه تا زنده است ، كسی به اهل بيتش اهانت كند
مقداری كه حمله میكرد و آنها را دور میساخت ، بر میگشت ، میآمد در آن نقطهای كه آن را مركز قرار داده بود . آن نقطه ، نقطهای بود كه صدارس به حرم بود ، يعنی اهل بيت اگر چه حسين را نمیديدند ولی صدايش را میشنيدند . برای اينكه مطمئن باشد زينبش ، برای اينكه مطمئن باشد سكينهاش ، برای اينكه بچههايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست ، وقتی كه میآمد در آن نقطه میايستاد ، آن زبان خشك در آن دهان خشك به حركت درمیآمد و میگفت : « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم » ، يعنی اين نيرو از حسين نيست ، اين خداست كه به حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد میداد و هم به زينبش خبر میداد كه زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم ، كسی حق ندارد بيرون بيايد . لذا همه در داخل خيمهها بودند
ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند . يك بار آمدند ، وداع كردند و رفتند . بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند ، در اين هنگام شخصی صدا زد حسين ! تو میخواهی آب بنوشی ؟ ! ريختند به خيام حرمت . ديگر آب نخورد و برگشت
آمد برای بار دوم با اهل بيتش وداع كرد : « ثم ودع اهل بيته ثانيا »
چه جملههای نورانی ای دارد ! رو میكند به آنها كه : اهل بيت من ! مطمئن باشيد كه بعد از من شما اسير میشويد ، ولی كوشش كنيد كه در مدت اسارتتان ، يك وقت كوچكترين تخلفی از وظيفه شرعيتان نكنيد . مبادا كلمهای به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد . ولی مطمئن باشيد كه اين ، پايان كار دشمن است ، اين كار ، دشمن را از پا در آورد : « و اعلموا ان» « الله منجيكم » بدانيد كه خدا شما را نجات میدهد و از ذلت حفظ میكند
اين خيلی حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد ولی حقير و ذليل نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتی در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان میدادند ، زينب نمیگذاشت قبول كنند . اسير بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل كنند . شير را هم در زنجير میكنند ، ولی شير در زنجير هم كه باشد ، شير است ، روباه ، آزاد هم كه باشد ، روباه است . بار دوم كه امام آمد ، اهل بيت خوشحال شدند ، دوباره با اباعبدالله خداحافظی كردند . باز به امر ابا عبدالله از خيمهها بيرون نيامدند
بعد از مدتی يك دفعه باز صدای شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند ، خيال كردند حسين برای بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظی كند ( گريه استاد ) ولی وقتی بيرون آمدند ، اسب بیصاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه شديد استاد ) . دور اسب اباعبدالله را گرفتند . هر كدام سخنی با اين اسب میگويد . طفل عزيز اباعبدالله میگويد : ای اسب ! هل سقی ابی ام قتل عطشانا من از تو يك سوال میكنم : پدرم كه میرفت ، با لب تشنه رفت ( گريه استاد ) ، من میخواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند ؟ ( گريه استاد )
اينجاست كه يك منظره ديگری رخ میدهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش میزند . « و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا ، فلما راين النساء جوادك مخزيا و ابصرن سرجك ملويا » « خرجن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدور لاطمات » ( 1 ) . روضه امام زمان است ، میگويد جد بزرگوار ! اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون نيامدند ، اما وقتی كه اسب بی صاحب را ديدند ، موها را پريشان كردند ، همه به طرف قتلگاه تو آمدند ( گريه استاد )
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم ، وصلی الله علی محمد و آله الطاهرين ، نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم ، يا الله . . . « اللهم ارزقنا توفيق الطاعه ، و بعد المعصيه و صدق النيه ، و عرفان الحرمه ، و اكرمنا بالهدی و الاستقامه ، و سدد السنتنا بالصواب و الحكمه ، و املا قلوبنا بالعلم و المعرفه . » خدايا ! ما را حسينی واقعی قرار بده ، ما را آشنا به روح نهضت حسينی قرار بده ، پرتوی از آن روح مقدس بر دلهای همه ما بتابان ، ما را به روح حسينی زنده بگردان
خدايا ! انوار معرفت خودت را بر قلبهای ما بتابان . دلهای ما را محل محبت خودت قرار بده
خدايا ! ما را از افراد واقعی پيغمبر خودت قرار بده ، دست ما را از دامان ولای واقعی علی مرتضی و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما ، قلب مقدس امام زمان را از همه ما راضی بگردان . و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان
پاورقی : 1 - بحار / ج 101 ص . 240
بخش ششم تحليل واقعه عاشورا
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلاه و السلام علی عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومينحادثه عاشورا مثل بسياری از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمیشوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعی هستند كه شايد هيچ حادثه تاريخی را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ، ارزيابی كرد . بعد از آنكه زمان زيادی گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته میشود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهای بزرگ غالبا در زمان خودشان آن موجی كه شايسته وجود آنهاست ، پيدا نمیشود ، بعد از مرگشان تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته میشود ، بعد از دهها سال كه از مرگشان میگذرد ، تدريجا شناخته میشوند . و معمولا افرادی كه در زمان خودشان خيلی شاخصند بعد از فوتشان فراموش میشوند ، و بسا افرادی كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولی بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا میكند و بهتر شناخته میشوند
اگر دو نفر عالم را كه در يك زمان زندگی میكنند در نظر بگيريم ، ولو از نظر شهرت علمی يكی ده برابر ديگری بزرگ است ، ولی گاهی بعد در تاريخ روشن میشود كه آنكه ده برابر كوچك بوده ، از آنكه ده برابر بزرگ بوده ، بزرگتر است ، كه برای اين من مثالهای زيادی دارم . از همه بهتر اينست كه ما به خود علی ( ع ) مثال بزنيم آنهم از زبان خود ايشان
در كلمات مولا در " نهج البلاغه " جزء كلماتی كه حضرت در فاصله ضربت خوردن و شهادت يعنی در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگی فرمودهاند ، يكی اين دو سه جمله است كه تعبير خيلی عجيبی است
میفرمايد : « غدا تعرفوننی و يكشف لكم سرائری » ( 1 ) فردا مرا خواهيد شناخت ، يعنی امروز مرا نشناختهايد ، زمان من مرا نشناخت ، آينده مرا خواهد شناخت . « و يكشف لكم سرائری » ( سرائر يعنی سريرهها ، امور مخفی ، اموری كه در اين زمان چشمها نمیتواند آنها را ببيند ، مثل گنجی كه در زير زمين باشد ) مخفيات وجود من فردا برای شما كشف خواهد شد . و همينطور هم شد . علی را مردم ، بعد از زمان خودش بيشتر شناختند از زمان خودش .
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه . 147 اين جمله در نهج البلاغه به اين صورت آمده
: غدا ترون ايامی و يكشف لكم عن سرائری »
پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببينيد چه كلمات بزرگی ! ) « نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها ، فرب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » ( 1 ) خدا خرم كند چهره آنكس را ( خدا يار آنكس باد ) كه سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كسانی كه سخن مرا نشنيدهاند ، به آنهائی كه زمان من هستند ولی اينجا نيستند يا افرادی كه بعد از من میآيند ، برساند . يعنی حرفهای مرا كه میشنويد ، حفظ كنيد و به ديگران برسانيد
« فرب حامل فقه غير فقيه » بسا كسانی كه حامل يك حكمت و حقيقتند در صورتی كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند ، يعنی آن عمق و معنی آن حقيقت را درك نمیكنند . « و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » و چه بسا افرادی كه فقهی را ، حكمتی را ، حقيقتی را حمل میكنند ، حفظ میكنند ، بعد منتقل میكنند به كسانی كه از خودشان داناترند
معنای جمله اينست كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد . بسا هست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمیكنيد ولی آن ديگری كه میشنود ، میفهمد ، شما فقط ناقلی هستيد ، نقل میكنيد .
پاورقی : 1 - امالی مفيد / مجلس / 23 ص . 186
و باز بسا هست كه شما چيزی میفهميد ولی آن كسی كه بعد ، شما برای او نقل میكنيد ، بهتر از شما میفهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به نسلهای آينده كه معنای سخن مرا از شما بهتر میفهمندعلی ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم فرمود در آينده معانی سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد
اينست معنای اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد ، درك نمیشود ، بايد زمان بگذرد ، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص ، ارزش كتاب يا سخن يك شخص ، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك میكنند
" اقبال لاهوری " شعری دارد كه گويی ترجمه جمله مولای علی ( ع ) است
حضرت می فرمايد : « غدا تعرفوننی » فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزی میگويد كه دارد از دنيا میرود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت . اقبال میگويد : " ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " مقصودش از شاعر ، نه هر كسی است كه چند كلمه سرهم بكند ، بلكه مقصود ، كسی است كه پيامی دارد ، مثل خود اقبال كه شاعری است كه فكری دارد ، انديشهای د ارد ، پيامی دارد ، يا مولوی و حافظ كه شعرايی هستند كه انديشه و پيامی دارند ، گواينكه پيام بعضی از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست درك نمیكنند ، مثل حافظ كه هنوز وقتی كه در اطراف او مطلب مینويسند ، هزار جور چرند مینويسند الا آن پيامی كه خود حافظ دارد . " ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " . بسياری از انديشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است . يعنی اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكردهاند
" جبران خليل جبران " يك نويسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهای مسيحی است كه تولدش در لبنان بوده ولی پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربی و انگليسی نويس و همچنين نقاش است و مخصوصا در عربی ، از آن شيرين قلمهای درجه اول است . با اينكه مسيحی است ، از شيفتگان علی بن ابیطالب ( ع ) است . در ميان عربهای مسيحی ، شيفته علی ما زياد داريم . يكی از آنها " ميكائيل نعيمه " است . يكی ديگر ، " جرج جرداق " است كه در چند سال پيش كتابی نوشت به نام " علی بن ابی طالب صوت العداله الانسانيه " كه اول در يك جلد بود ، بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترين كتابهايی است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است
جبران خليل میگويد : من نمیدانم چه رازی است كه افرادی پيش از زمان خودشان متولد میشوند ، و علی از كسانی است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . میخواهد بگويد علی برای زمان خودش خيلی زياد بود . آن زمان ، زمان علی نبود . ولی حقيقت بهتر ، همان است كه خود علی ( ع ) فرموده است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زمانی متولد بشوند ، پيش از زمان خودشان متولد شدهاند . علی ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پيش از زمان خودش بود . يعنی آنقدر بزرگند كه زمان خودشان ، هر زمانی باشد ، گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفی كند ، ندارد . بايد مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار ديگر بازيابی و بازشناسی شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جديد پيدا كنند
برای اين موضوع عرض كردم كه مثالهای زيادی هست . در ميان همه طبقات همينطور است . همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم ، آيا در زمان خودش ، همين شهرتی را كه در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش كسی ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفانی خاصی كه داشت ، با اينكه به او میگفتند ، علاقهای به جمع آوری آن نداشت
حافظ يك مرد عالم است ، يعنی اول يك عالم است ، دوم يك شاعر ، و از اين جهت با سعدی يا فردوسی فرق میكند . اينها شاعر هستند و مثلا سی چهل هزار بيت شعر گفتهاند ، كارشان شاعری بوده . حافظ كارش شاعری نبوده ، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش ، رفيقش كه ديوانش را جمع كرده ، اهم آن كتابهايی را كه او تدريس میكرده ذكر نموده است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسير قرآن میگفته ، كارش اين بوده
خودش هم در يك جا میگويد :
| زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد |
| لطائف حكمی با نكات قرآنی |
| نديدم خوشتر از شعر تو حافظ |
| به قرآنی كه اندر سينه داری |
" ملا صدرای شيرازی " كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه از مرگش میگذرد ( مرگش در سال 1050 هجری قمری بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته میشود ، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزههای علميه هم كتابهايش تدريس نمیشود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه حكمای بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پی بردند و افكار او به تدريج افكار امثال بوعلی را عقب زد و پيش افتاد . دنيای مغرب زمين هم تازه اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا میشود
اين ، معنای اينست كه اشخاص خيلی بزرگ ، افرادی هستند كه در زمان خودشان موجی ، جنجالی آنچنانكه شايسته خود آنهاست ، ايجاد نمیكنند ، ولی در زمانهای بعد تدريجا مثل گنجی كه از زير خاك بيرون بيايد ، بيرون میآيند و شناخته میشوند
مثال ديگر " سيد جمال " است . الان در جهان لااقل هفتهای يك مقاله درباره سيد جمال الدين اسد آبادی نوشته میشود . كشورهای اسلامی هم به او افتخار میكنند . ايرانيها میگويند سيد جمال مال ماست ، افغانيها میگويند مال ماست ، تركها میگويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهای سيد جمال را از تركيه به افغانستان بردند ، در صورتی كه سيد جمال خودش را نه به ايران میبست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايرانی بوده ) ، نه به مصر میبست و نه به جای ديگر
مصريها افتخار میكنند كه بله ، سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايی مثل " محمد عبده " به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال ، از اينجا بود ، پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولی در زمان خودش به هر كجا كه میرفت ، او را طرد میكردند . به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبتباری او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم متحصن بود . در زمستان خيلی سردی كه برف بسيار سنگينی هم آمده بود ، ريختند و او را از بست خارج كردند ، سوار قاطر كردند و مثل جدش زين العابدين ، پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هوای سرد ، او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتی يك نفر هم چيزی نگفت . حالا هر كسی افتخار میكند . كه من درباره سيد جمال مقالهای خواندم
سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عدهای روشنفكر دورش را گرفتند ولی بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتدای حيات علمی اين مرد در نجف بوده است . فرهنگ سيد جمال ، فرهنگ اسلامی است ( و اهميت او هم به همين است ) يعنی تحصيلات عاليهاش ، تحصيلات عاليه اسلامی است . در نجف در درس استاد الفقها شيخ مرتضی انصاری كه در زهد و تقوی و علم و تحقيق ، مرد فوقالعادهای بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگری به نام آخوند ملاحسينقلی همدانی خوانده است . كم كم اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثمانی داشت ، تحمل نمیكرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كنی و بروی دنبال ايدههايی كه داری
الان كه حساب میكنم ، میبينم نهضتهايی كه يكی بعد از ديگری در جهان اسلام پيدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضی از قسمتهای اين مطلب ، هنوز درست رسيدگی نشده است . ) يعنی تخمهايی كه او كاشت ، يكی از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولی بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند
نهضتهايی كه بعد در مصر شد ، نهضتهايی كه در هند شد ، نهضت مشروطيت و حتی نهضت تنباكو در ايران ، از ثمرات تلاشهای اوست . و از جمله مطالبی كه در شرح حال او ننوشتهاند ، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روی داد ، مديون اوست ، چون اكنون ما در تاريخ كشف میكنيم كه كسانی كه اين نهضت را رهبری میكردهاند ، از دوستان سيد جمال بودهاند
اينست كه میگوئيم مردان خيلی بزرگ ، هر مقدار هم كه در زمانشان شناخته بشوند ، شناخته نمیشوند . در زمانهای بعد ، بهتر شناخته میشوند و ارزششان بهتر درك میشود
و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان خودش ، آنچنان كه هست ، تشخيص داده نمیشود . بسا هست كه يك حادثه ، كوچك تلقی میشود ، ولی بعد از مدتی تدريجا ابعاد و عمق و لايههای اين حادثه ، عظمت و اهميت اين حادثه ، بهتر شناخته میشود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است ، در رديف اينكه شخص میميرد ، بعد از مرگش شناخته میشود ، يا اثری خلق میشود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته میشود . حادثه اجتماعی هم كه رخ میدهد ، بعدها ماهيت آن درست شناخته میشود و ارزش آن درك میگردد . در مورد بعضی از حوادث ، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها ، درست آنچنانكه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است
جملهای از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كردهام ، ولی به معنی و عمق آن ، خيلی فكر نكرده بودم . اين جمله در آن وصيتنامه معروفی است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه مینويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طوری كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتی كه حضرت میخواستند از مدينه خارج شوند ، وصيتنامهای نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به معنای وصيتنامهای است كه ما میگوئيم ، بلكه به معنای سفارشنامه است به معنای اينكه وضع خودش را روشن میكند كه حركت و قيام من چيست و هدفش چيست
ابتدا فرمود : « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی » اتهاماتی را كه میدانست بعدها به او میزنند ، رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام میخواست ، دلش نعمتهای دنيا میخواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسين يك آدم ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدفی نداشت ، من يك مصلحم . بعد فرمود : « اريد ان آمر بالمعروف ، و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » هدف من ، يكی امر به معروف و نهی از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم ، خيلی بايد شكافته شود . اين جمله در آن تاريخ ، معنی و مفهوم خاصی داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود میخواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم ، اضافه كرد میخواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسی بگويد همان گفتن امر به معروف و نهی از منكر كافی بود . مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهی از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم
میدانيم عمر وقتی كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتنی است ، برای بعد از خودش ، در واقع بدعتی به وجود آورد ، يعنی كاری كرد كه نه پيغمبر كرده بود و نه حتی ابوبكر ، نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب ديگری است ) خلافت را به شخص معينی كه پيغمبر در زمان خودش معرفی و تعيين كرده بود يعنی علی ( ع ) واگذار كرد ، و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن میگويند - كه پيغمبر كسی را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان كسی را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شورای امت واگذار كردند - عمل كرد ، و همچنين نه كاری را كه ابوبكر كرد ، انجام داد ، چون ابوبكر وقتی میخواست بميرد ، برای بعد از خود ، شخصی معينی را تعيين كرد كه خود عمر بود
كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در میآيد ، نه با عقيده اهل تسنن
كار عمر نه با عقيده شيعه جور در میآيد ، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهرههای درجه اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد ، ولی شورايی نه به صورت به اصطلاح دموكراسی ، بلكه به صورت آريستوكراسی ، يعنی يك شورای نخبگان كه نخبهها را هم خودش انتخاب كرد : علی عليه السلام ( چون علی را كه نمیشد كنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در ميان صحابه پيغمبر ، از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا میبينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار میدهند كه وقتی رای گرفتند ، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به علاوه يك باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفری يك رای را انتخاب كردند و سه نفر ديگر رای ديگر را ، هر طرف كه عثمان بود ، آن طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا برای مردم تكليف معين میكنی ؟ ! شورا طوری تركيب شده بود كه عمر خودش هم میدانست كه بالاخره خلافت به عثمان میرسد ، چون علی ( ع ) قطعا رای سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه علی سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود ، زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، علی ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با علی بود ) ، و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف علی را میگرفت ، حداكثر سه نفر داشت
اينست كه علی ( ع ) در " نهج البلاغه " میفرمايد : « فصغا رجل منهم لضغنه ، و مال الاخر لصهره » ( 1 ) فلان شخص به دليل كينهای كه با من داشت ، از حق منحرف شد ، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشی و وصلت كاری خودش ، رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بينی میكرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به علی ، طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت ، كار دست عبدالرحمن بن عوف باقی ماند ، به هر طرف كه رای میداد ، او انتخاب میشد . عبدالرحمن میخواست خودش را بیطرف نگه دارد . عمر گفت اينها بايد سه روز در اتاقی محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكی بكنند . جز برای نماز و حوائج ضروری حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم يك زوری بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد . خيلی عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون ، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بنی اميه از تيپ عثمان بودند و بنیهاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند ، طرفدار علی ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه بلكه قضيه به نفع علی ( ع ) تمام شود .
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقيه
عبدالرحمن اول آمد سراغ علی ( ع ) ، گفت : علی ! آيا حاضری با من بيعت كنی ، به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيری و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كنی ؟ يعنی علاوه بر كتاب الله و سنت ، يك امر ديگری هم اضافه شد سيره يعنی روش . روش زمامداری و رهبری تو ، همان روش شيخين ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببينيد علی چگونه در اينجا بر سر دو راهی تاريخ قرار میگيرد . در چنين موقعيتی هر كس پيش خود به علی میگويد اكنون وقت تصاحب خلافت است ، دو راهی تاريخ است ، خلافت را يا بايد بنیاميه ببرند يا تو . يك دروغ مصلحتی بگو . ولی علی گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشی كه خودم انتخاب میكنم ، عمل كنم
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان گفت حاضرم ، در صورتی كه نه به كتاب الله عمل كرد ، نه به سنت رسول الله و نه حتی به روش شيخين . اين قضيه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن میدانست كه علی از حرف خودش بر نمیگردد و نمیآيد در اينجا روش رهبری شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد . در اين صورت ، علی خودش را قربانی خلافت كرده بود . در هر سه نوبت ، علی ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله ، سنت رسول الله و روشی كه خودم انتخاب میكنم و اجتهاد رای - آنطور كه خودم اجتهاد میكنم - عمل میكنم . عبدالرحمن گفت : پس قضيه ثابت است ، تو نمیخواهی به روش آن دو نفر باشی ، تو مردود هستی . با عثمان بيعت كرد
عثمان به اين شكل خليفه شد . ولی همين عثمان ، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت ، تبعيد كرد ، شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف ، فتق پيدا كرد ، بلكه وقتی كه سوار كار شد ، كم كم به همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايی نمیكرد ، به طوری كه عبدالرحمن در پنج شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتی من مردم ، راضی نيستم عثمان بر جنازه من نماز بخواند
ممكن است شما بگوئيد : چرا علی ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او بايد میگفت من بيعت میكنم بر كتاب الله و سنت رسول الله ، و بعد ديگر نمیگفت روشی كه خودم انتخاب میكنم ، فقط روش دو خليفه را رد میكرد
میگفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله ، شیء سومی نداريم . ولی شیء سوم را علی ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلی كه آنها میخواستند
اين امر سوم ، در شكلی كه ابوبكر و عمر عمل كردند ، غلط بود ، شكل ديگری دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و علی هم میخواست به آن شكل عمل كند
اين امر ، مسئله رهبری است
كتاب و سنت ، قانون است . شك نيست كه رهبر ملتی كه آن ملت از يك مكتب پيروی میكند ، اولين چيزی كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد ، دستورات آن مكتب است ، و بايد به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب در كجا بيان شده ؟ در كتاب و سنت . ولی كتاب و سنت ، قانون است و طرز اجرا و پياده كردن میخواهد
روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را " سيره " میگويند . سيره در زبان عربی ، به اصطلاح علمای ادب بر وزن فعله است
در زبان عربی ، يك فعله داريم و يك فعله در " الفيه ابن مالك " آمده است :
| و فعله لمره كجلسه |
| و فعله لهيئه كجلسه |
يعنی در لفظ فعله ، گونه خاص خوابيده است . كلمه سيره از ماده سير است . سير يعنی حركت ، ولی سيره يعنی حركت به گونه خاص ، حركت به روش خاص
رهبر كسی است كه مردم را به دنبال خودش حركت میدهد . حال ممكن است يك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد . او ديگر رهبر نيست
همه رهبران ، امتها و ملتها را به حركت در میآورند ، ولی بحث ، در نحوه و گونه حركت ، شكل و تاكتيك حركت است . پيغمبر اكرم شئون و مناصب مختلفی از جانب خدا دارد . او نبی و رسول است ، يعنی پيام خدا را میرساند . پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را میرساند ، جز يك پيام رسان چيز ديگری نيست . آيه قرآن بر قلب مباركش نازل میشود ، بر مردم تلاوت میكند ، « هو الذی بعث فی الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته »( 1 )
يك شان پيامبر ، شان يك مبلغ و شان يك معلم است
دستورات خدا را به مردم ابلاغ میكند و به آنها آنچه را كه نمی دانند ، تعليم میكند
فقها و مبلغان امت ، وارث اين شان پيغمبرند .
پاورقی : 1 - سوره جمعه ، آيه . 2
يعنی فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر میداند ، فقط در اين يك خصلت است . او میگويد پيغمبر احكامی از ناحيه خدا آورده و من میخواهم ببينم آنها چيست تا برای مردم كه هيچ نمیدانند ، بيان كنمشان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهی است و خدا بايد معين كند ، اينست : مردم در مسائل حقوقی با يكديگر اختلاف پيدا میكنند ، يا در مسائل جزائی و جنايی ميان مردم مشاجره واقع میشود و كار به داوری میكشد . بايد علاوه بر قانون ، افرادی باشند كه در ميان مردم داوری كنند ، يعنی خصومات را قطع و فصل كنند . اين شان را میگويند : " قضاء " كه ما معمولا میگوئيم : " قضاوت " . شان قضاء يعنی قاضی بودن يكی از مقدسترين شئون است . از نظر اسلام ، قاضی بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العداله باشد . يكی از حرامترين كارها اينست كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالی كه صلاحيت شرعی ندارد . پيغمبر يا امام فرمود : قضاء ، مقامی است كه در آن نمینشيند مگر وصی يعنی امام يا كسی كه امام او را معين كرده است ( 1 )
اين هم از شئون پيغمبر است .
پاورقی : 1 - من لا يحضره الفقيهج 3 ص . 5
پيامبر تنها پيام رسان خدا نبود ، بلكه كسی بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و مشاجرات ، بر اساس اصول قضايی ، ميان مردم قضاوت كند : « فلا و ربك لا يؤمنون حتی يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فی انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما »( 1 )شان سوم پيغمبر ، رهبری امت است . پيغمبر در همان حال كه پيغمبر است ، امام هم هست . امام ، پيغمبر نيست ولی پيغمبر ، امام هست . بسياری خيال میكنند كه پيغمبری ، هميشه از امامت جداست . امامت يعنی رهبری ، و امام يعنی رهبر . پيامبران ، وقتی كه درجهشان خيلی بالا میرود ، هم پيغمبرند و هم امام . در زمان پيغمبر ، علی هم بود ، چه كسی امت را رهبری میكرد ، امامت میكرد ؟ خود پيغمبر اكرم
خدای متعال به امام و رهبر از آن جهت كه امام و رهبر است ، اختياراتی داده است . بلا تشبيه ( البته در تشبيه مناقشه نيست ) همانطور كه در بعضی كشورها رئيس جمهور از كنگره اختياراتی میگيرد ، خدا برای رهبری امت ، به رهبر امت ، يك سلسله اختيارات داده است ( زيرا قانون را در شرايط مختلف اجرا و پياده كردن ، كار هر كس نيست . ) ديگر پيغمبر اگر میخواهد كسی را انتخاب كند ، مثلا بعد از فتح مكه برای آنجا حاكم معين كند و يا برای فلان لشكر امير تعيين كند ، لازم نيست كه جبرئيل بگويد يا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب كن .
پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 65
شود ( 1 ) . اين امر مثل تاكتيكها و استراتژيهايی است كه فرماندهان لشكرها به كار میبرند كه به ابتكار خود آنها بستگی دارد . مثلا در وقتی كه متفقين با آن دول محور در مصر ( اسكندريه ، العلمين ) میجنگيدند و آيزنهاور فرمانده متفقين بود ، البته مقرراتی بود كه او نبايد از آنها تجاوز میكرد ، ولی بسياری از قضايا به ابتكار او بستگی داشت ، او بايد ابتكار به خرج میداد تا پيروز میشد . دشمن هم عينا همين حالت را داشتحال ببينيم معنی جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنين پاسخ علی ( ع ) چيست ؟ عبدالرحمن به علی ( ع ) گفت : تو بايد متعهد شوی كه قانون ، كتاب الله و سنت رسول الله باشد ولی روش رهبری ، همان روش رهبری شيخين باشد . اگر علی ( ع ) روش شيخين را میپذيرفت ، در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال میكرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم كند ، علی ( ع ) بايد میگفت من هم میگويم حرام است ، و يا در مورد بيت المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت ، بايد متعهد میشد كه بعد از اين ، به همين ترتيب عمل میكند ، و بايد بدعتهايی را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود ، میپذيرفت
میخواستند علی ( ع ) را در كادر رهبری ابوبكر و عمر محدود كنند و اين ، برای علی امكان نداشت چرا كه در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل عثمان برای خودش تيپی درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كاری كه خواست ، بكند و هر كس را هم كه اعتراضی كرد كتك بزند ، فتقش را پاره كند
علیای كه میخواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند ، نمیتواند روش رهبری آن دو نفر را بپذيرد .
پاورقی :
1 - برای مطالعه بيشتر در اين زمينه ، به كتابهای " ولاءها و ولايتها "
و " امامت و رهبری " اثر استاد شهيد مراجعه شود


