next page

fehrest page

back page

بخش پنجم شعارهای عاشورا

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 )
عنوان بحث من ، " شعارهای عاشورا " است . می‏خواهم درباره دو مطلب‏ كه به يكديگر پيوسته است ، صحبت بكنم . يكی درباره شعارهائی كه وجود مقدس اباعبدالله الحسين ( ع ) و اهل بيت و اصحاب آن حضرت در روز عاشورا ابراز كردند ، و ديگر درباره شعار بودن عاشورا برای ما مردم شيعه‏
اولا كلمه " شعار " را بايد توضيح بدهم و معنی بكنم . كلمه " شعار " در اصل . عبارت بوده است از شعرها يا نثرهائی كه در جنگها می‏خواندند
افراد كه در ميدان جنگ وارد می‏شدند ، هر دسته‏ای شعار بالخصوصی داشت .

پاورقی : اين سخنرانی در روز عاشورا و در حدود سال 1352 شمسی در مسجد جامع‏ نارمك ( تهران ) ايراد شده است
1 - سوره انفال ، آيه . 23

جنگها معمولا تن به تن بود . دو دسته كه‏ با يكديگر می‏جنگيدند ، افراد ، همه مسلح ، همه خود پوشيده ، همه زره‏ پوشيده ، همه چكمه پوشيده ، همه شمشير به دست و همه سپر به دست بودند و صورتشان از پائين ، تقريبا تا بينی و از بالا تا روی ابرو پوشيده بود به‏ طوری كه هر مرد مبارزی فقط چشمهايش پيدا بود
اين بود كه در ميدان جنگ ، افراد ، كمتر شناخته می‏شدند . در بيرون ، هر كسی همه سر و گردنش بيرون است ، لباسها مختلف است ، افراد از دور شناخته می‏شوند ، ولی در جنگها به واسطه متحدالشكل بودن همه افراد ، نه‏ تنها افراد يك سپاه از يكديگر تشخيص داده نمی‏شدند بلكه افراد يك سپاه‏ از افراد سپاه مخالف نيز تشخيص داده نمی‏شدند ، به طوری كه ممكن بود كسی‏ اشتباه بكند ، به جای اينكه سرباز سپاه دشمن را بزند سرباز خودی را بزند
اين بود كه هر قومی و هر لشكری يك شعار مخصوص به خود داشت ، جمله‏ای‏ را انتخاب می‏كردند ، كه در حين جنگ احيانا آن را تكرار می‏كردند و شعار می‏دادند برای اينكه دانسته بشود كه اين ، جزء لشكر مثلا ( الف ) است ، و آن ، كه شعار ديگری داشت ، جزء لشكر مثلا ( ب ) است . اين كار لااقل اين‏ مقدار فايده داشت كه افراد لشكرها اشتباه نمی‏شدند و كسی همرزم خودش را نمی‏كشت
گاهی شعارهائی كه می‏دادند اندكی از اين هم روشنتر بود ، به اين صورت‏ كه آن مرد مبارزی كه به ميدان می‏رفت ، گذشته از اينكه شعار عمومی دسته خودش را تكرار می‏كرد ، احيانا خودش را هم شخصا معرفی می‏نمود . چون عرب طبع شعرش بسيار قوی است و شعر گفتن‏ برای قوم عرب ساده است و اين ، از خصوصيات زبان عربی است ، غالب‏ آنها وقتی می‏خواستند به ميدان بروند ، با يك رباعی ، با يك رجز خودشان‏ را معرفی می‏كردند . يا مثلا مبارزه طلبی خودش را با يك شعر بيان می‏كرد ، با شعر مبارز می‏طلبيد . كسی هم كه می‏خواست به او جواب بدهد كه من آماده‏ هستم ، يك وقت می‏ديدند با شعری به همان آهنگ می‏گفت من آماده هستم ( كه اين اندكی مشكلتر بود )
شنيده‏ايد كه در جنگ خندق پيغمبر اكرم ( ص ) دستور داد دور مدينه را ( قسمتهائی كه لشكر دشمن می‏توانست بيايد ) خندقی كندند برای اينكه دشمن‏ نتواند خود را به داخل مدينه برساند . ولی چند نفر از افراد دشمن‏ توانستند اسبهای خود را از باريكه‏ای عبور بدهند و بيايند آنطرف ، كه يكی‏ از آنها " عمرو بن عبدود " معروف شجاع به اصطلاح فارس يليل بود كه‏ ضرب المثل شجاعت بود
آمد در مقابل مسلمين و فرياد كرد : الا رجل ، الارجل آيا مرد هست ؟ كسی‏ جواب نداد ، چون همه او را می‏شناختند . يك نفر جرات نكرد بگويد " من‏ " ( برای اينكه می‏دانستند كه رو بروی شدن با او جز كشته شدن نتيجه ديگری‏ ندارد ) جز يك جوان بيست و چند ساله كه از جا بلند شد و گفت : يا رسول‏ الله ! اجازه می‏دهيد من به ميدان بروم ؟ فرمود : بنشين ( علی بود )
دوباره فرياد كرد : الارجل ، الارجل ، كسی غير از علی جواب نداد . برای‏ بار سوم : الارجل ، الارجل ، باز تنها علی از جا بلند شد . آبروی مسلمين دارد از بين می‏رود . عمر بن الخطاب برای اينكه عذری از مسلمين‏ بخواهد ، گفت : يا رسول الله ! اگر كسی بلند نمی‏شود ، به خاطر اين است‏ كه اين شخص مردی است غير قابل مبارزه . من خودم با قافله‏ای كه اين مرد نيز در آن بود حركت می‏كردم ، عده زيادی دزد به ما برخورد كردند و او به‏ تنهائی برای مقابله با آنها حركت كرد . سپر می‏خواست ، يك كره شتر به‏ دست گرفت ! چه كسی می‏تواند با اين مرد مبارزه كند ؟ ! " عمرو بن عبدود " در آخر كار وقتی كه خواست مسلمين را خوب تحقير كرده باشد ، اين شعر را خواند :
و لقد بححت من الندا
ءبجمعكم هل من مبارز
و وقفت اذ وقفت المشجع
موقف القرن المناجز ( 1 )
تا آخر . گفت ديگر خسته شدم ، گلويم به درد آمد از بس گفتم : هل من‏ مبارز يك مرد در ميان شما نيست ؟ ! پيغمبر به علی اجازه داد . علی از جا بلند شد و گفت :
و لقد اتاك مجيب صوتك غير عاجز
. . . به همان آهنگ شعر خواند ، آمد جلو ، و شنيده‏ايد كه چگونه پيروز شد . شرايط طوری شد كه پيغمبر فرمود : تمام اسلام با تمام كفر روبرو شد ، يعنی جنگ سرنوشت است
از چيزهائی كه ما در عاشورا زياد می‏بينيم ، مسئله شعار است ، شعار اباعبدالله ، اصحاب اباعبدالله و خاندان اباعبدالله .

پاورقی : 1 - بحارج 20 ص . 203

در اين شعارها ، مخصوصا شعارهای خود اباعبدالله ( ع ) گذشته از اينكه افراد خودشان را با يك رجز ، با يك رباعی معرفی می‏كردند ، گاهی جمله‏هائی‏ می‏گفتند كه طی آنها نهضت خودشان را معرفی می‏نمودند . و مسئله مهم اينست‏ . در تاريخ خيلی ديده می‏شود كه گاهی مردمی ، اجتماعی می‏كنند ، در يك جا جمع می‏شوند برای مقصد و هدفی . يك وقت می‏بينند در خارج ، با منظور و مقصود ديگری پخش می‏شود
در اوايل مشروطيت ايران خيلی از اين قضايا اتفاق افتاده است . بسياری‏ از مردم راجع به مشروطيت چيزی سرشان نمی‏شد . مردم را به نامهای ديگری در جائی جمع می‏كردند ، وقتی كه مردم متفرق می‏شدند ، می‏ديدند چيز ديگری از آب در آمد ، اعلام می‏كردند كه مردم جمع شدند درباره اين مطلب چنين گفتند ، درباره آن مطلب چنان گفتند . برای اينكه مردم اينقدر رشد نداشتند كه‏ خودشان مشخص كنند كه اين جمع شدن ما برای چيست ؟ برای چه هدف و مقصدی‏ است ؟ اباعبدالله ( ع ) در روز عاشورا شعارهای زيادی داده است كه در آنها روح نهضت خودش را مشخص كرده كه من برای چه می‏جنگم ، چرا تسليم نمی‏شوم‏ ، چرا آمده‏ام كه تا آخرين قطره خون خودم را بريزم ؟ و متاسفانه اين‏ شعارها در ميان ما شيعيان فراموش شده و ما شعارهای ديگری به جای آنها گذاشته‏ايم كه اين شعارها نمی‏تواند روح نهضت اباعبدالله را منعكس كند
ائمه ما يكی پس از ديگری آمدند و دستور دادند كه عاشورا را بايد زنده نگه داشت ، مصيبت حسين نبايد فراموش شود ، اين‏ مكتب بايد زنده بماند . هر سال كه محرم و عاشورا پيدا می‏شود ، شيعه بايد آن را زنده نگه دارد . عاشورا شعار شيعه شده است . شيعه بايد بتواند جواب بدهد وقتی در مقابل يك سنی ، و بالاتر ، در مقابل يك مسيحی يا يك‏ يهودی يا يك لامذهب قرار گرفت و او گفت : شما در اين روز عاشورا و تاسوعا كه تمام كارهايتان را تعطيل می‏كنيد و می‏آئيد و در مساجد جمع‏ می‏شويد ، دسته راه می‏اندازيد ، سينه می‏زنيد ، زنجير می‏زنيد ، داد می‏كشيد ، فرياد می‏كشيد ، چه می‏خواهيد بگوئيد ؟ حرفتان چيست ؟ بايد بتوانيد بگوئيد ما حرفمان چيست
اباعبدالله نيامد فقط بجنگد تا كشته شود و حرفش را نزند ، حرف خودش‏ را زده است ، هدف و مقصد خودش را مشخص كرده است
بايد ديد شعارهای حسين بن علی در روز عاشورا چيست ؟ همين شعارها بود كه اسلام را زنده كرد ، تشيع را زنده كرد و پايه دستگاه خلافت اموی را چنان متزلزل كرد كه چنانچه نهضت اباعبدالله نبود ، بنی‏عباس اگر پانصد سال خلافت كردند ، حزب اموی كه به قول عبدالله علائينی و خيلی افراد ديگر با برنامه آمده بود تا بر سرنوشت كشورهای اسلامی مسلط شود ، شايد هزار سال حكومت می‏كرد . با چه هدفی ؟ هدف برگرداندن اوضاع به ما قبل اسلام ، احيای جاهليت ولی در زير ستاره و پرده اسلام . شعارهای اباعبدالله بود كه‏ اين پرده‏ها را پاره كرد و از ميان برد
ما در عاشورا دو نوع شعار می‏بينيم . يك نوع شعارهائی است كه فقط معرف شخص است و بيش از اين چيز ديگری نيست . ولی‏ شعارهای ديگری است كه علاوه بر معرفی شخص ، معرف فكر هم هست ، معرف‏ احساس است ، معرف نظر و ايده است ، و اينها را ما در روز عاشورا زياد می‏بينيم ، هر دو نوع شعار را می‏بينيم
اما شعارهای خود اباعبدالله ، خود داستان مفصلی است كه همه آن را نمی‏توانم در اين يك جلسه برای شما عرض بكنم
اباعبدالله در مقام افتخار ، خيلی تكيه می‏كرد روی علی مرتضی . البته به‏ اعتبار جدش هم افتخار می‏كرد ، آنكه جای خود دارد ، ولی مخصوصا به پدرش‏ علی مرتضی افتخار می‏كرد ، با اينكه آنها كه در آنجا بودند دشمنان علی‏ بودند ولی مدعی بودند كه ما امت پيغمبر هستيم . امام حسين كوشش داشت‏ كه افتخارش را به علی مرتضی رسما بيان كرده باشد اشعاری كه اباعبدالله در روز عاشورا خوانده‏اند ، خيلی مختلف است ، با آهنگهای مختلف سروده شده است كه بعضی از آنها از خود اباعبدالله و بقيه‏ از ديگران است و ايشان استشهاد كرده‏اند ، مثل اشعار معروف " فروه بن‏ مسيك " كه سراپا حماسه است . يكی از اشعاری كه اباعبدالله در روز عاشورا می‏خواند و آنرا شعار خودش قرار داده بود ، اين شعر بود ( مخصوصا يك مصراع آن ) :
الموت اولی من ركوب العار
و العار اولی من دخول النار (1)

پاورقی : 1 - مقتل مقرم / ص . 345

نزد من ، مرگ از ننگ ذلت و پستی بهتر و عزيزتر و محبوبتر است . اسم‏ اين شعار را بايد گذاشت شعار آزادی ، شعار عزت ، شعار شرافت . يعنی‏ برای يك مسلمان واقعی ، مرگ ، هميشه سزاوارتر است از زير بار ننگ‏ ذلت رفتن . مردم دنيا ! بدانيد اگر حسين حاضر است كه تا آخرين قطره خون‏ خود و جوانانش ريخته شود ، برای چيست ؟ حسين در دامن پيغمبر و علی‏ بزرگ شده است ( تعبير از خودش است ) ، از پستان زهرا شير خورده است‏
خطبه‏ای دارد اباعبدالله در روز عاشورا ، در آنوقتی كه از نظر ظاهر ، همه اميدها قطع شده است و هر كسی باشد ، خودش را می‏بازد . ولی اين خطبه‏ آنچنان شور و احساسات دارد كه گوئی آتش است كه از دهان حسين بيرون‏ می‏آيد ، اينقدر داغ است
آيا اين جمله‏ها شوخی است ؟ : « الا و ان الدعی ابن الدعی قد ركز بين‏ اثنتين بين السله و الذله ، و هيهات منا الذله » . پسر زياد از شمشيرش خون می‏چكيد . پدر سفاكش بيست سال قبل آنچنان از مردم كوفه زهر چشم گرفته بود كه تا مردم كوفه شنيدند پسر زياد مامور كوفه‏ شده است ، خودبخود از ترس خزيدند به خانه‏های خودشان ، چون او و پدرش‏ را می‏شناختند كه چه خونخوارهائی هستند
همينكه پسر زياد آمد به كوفه و امير كوفه شد ، به خاطر رعبی كه پدرش‏ در دل مردم كوفه ايجاد كرده بود ، مردم از دور مسلم پراكنده شدند
اينقدر مردم مرعوب اينها بودند
امام حسين خطاب به مردم كوفه می‏فرمايد : « الا و ان الدعی ابن الدعی » مردم ! آن زنازاده پسر زنازاده ، آن امير و فرمانده شما « قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله » ( گريه استاد ) می‏دانيد به‏ من چه پيشنهاد می‏كند ؟ می‏گويد حسين ! يا بايد خوار و ذليل من شوی و يا شمشير . به اميرتان بگوئيد كه حسين می‏گويد : « هيهات منا الذله » حسين‏ تن به خواری بدهد ؟ ! ( گريه استاد ) آيا او خيال كرده كه من مثل او هستم‏ ؟ « يابی الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت » ( گريه استاد ) خدا می‏خواهد حسين چنين باشد . شما مگر نمی‏دانيد ، آن‏ زنازاده مگر نمی‏داند كه من در چه دامنی بزرگ شده‏ام ؟ من روی دامن پيغمبر بزرگ شده‏ام ، روی دامن علی مرتضی بزرگ شده‏ام ، من از پستان فاطمه شير خورده‏ام ( گريه استاد ) . آيا كسی كه از پستان زهرا شير خورده باشد ، تن‏ به ذلت و اسارت مثل پسر زياد می‏دهد ؟ ! « هيهات منا الذله » ما كجا و تن به خواری دادن كجا ؟ ! شعار حسين در روز عاشورا از اين تيپ است . آقايان سردسته‏ها كه برای‏ دسته‏های خ ودتان شعار می‏سازيد ، ببينيد شعارهايتان با شعارهای حسين‏ می‏خواند يا نمی‏خواند
مسئله تشنگی اباعبدالله و خاندان و اصحابشان مسئله شوخی‏ای نيست . هوا بسيار گرم ( عاشورای آنوقت ظاهرا در اواخر خرداد بوده . هوای عراق‏ زمستانش گرم است تا چه رسد به نزديك تابستان آن ) ، سه روز است كه‏ آب را بروی اهل بيت پيغمبر بسته‏اند ، گو اينكه در شب عاشورا توانستند مقداری آب بياورند در خيمه‏ها كه حضرت فرمود آب را بنوشيد و اين آخرين‏ توشه شما خواهد بود . و به علاوه از نظر طبيعی يك قاعده‏ای است : هر كسی‏ از بدنش خون زياد برود كه بدن كم خون شده و احتياج به خون جديد داشته باشد ، تشنه می‏شود . خداوند متعال بدن را به گونه‏ای ساخته‏ است كه وقتی به چيزی احتياج دارد ، فورا همان احتياج جلوه می‏كند
افرادی كه زخم بر می‏دا رند ، می‏بينيد فورا تشنگی بر آنها غالب می‏شود ، و اين ، به واسطه رفتن خون از بدنشان است كه چون بدن آماده می‏شود برای‏ ساختن خون و می‏خواهد خون جديد بسازد ، آب می‏خواهد . خود رفتن خون از بدن‏ ، موجب تشنگی است
« يحول بينه و بين السماء العطش » اينقدر تشنگی اباعبدالله زياد بود كه وقتی به آسمان نگاه می‏كرد بالای سرش را درست نمی‏ديد . اينها شوخی‏ نيست . ولی من هر چه در مقاتل گشتم ( آن مقداری كه می‏توانستم بگردم ) تا اين جمله معروفی را كه می‏گويند اباعبدالله به مردم گفت : « اسقونی شربه‏ من الماء » ، يك جرعه آب به من بدهيد ، ببينم ، نديدم . حسين كسی نبود كه از آن مردم چنين چيزی طلب بكند . فقط يك جا دارد كه حضرت در حالی‏ كه داشت حمله می‏كرد « و هو يطلب الماء » . قرائن نشان می‏دهد كه مقصود اينست : در حالی كه داشت به طرف شريعه می‏رفت ( در جستجوی آب بود كه‏ از شريعه بردارد ) نه اينكه از مردم طلب آب می‏كرد
عظمت اباعبدالله چيز ديگری است . او چيزی است ، ما چيز ديگری
شعارهائی كه در سينه زنی‏ها و نوحه سرائی‏ها می‏دهيد ، شعارهای حسينی باشد
نوحه ، بسيار بسيار خوب است . ائمه اطهار دستور می‏دادند افرادی كه شاعر بودند ، نوحه خوان بودند ، نوحه سرا بودند ، بيايند برای آنها ذكر مصيبت‏ بكنند ، آنها شعر می‏خواندند و ائمه اطهار گريه می‏كردند . نوحه سرائی و سينه زنی و زنجيرزنی ، من با همه اينها موافقم ، ولی به شرط اينكه شعارها ، شعارهای‏ حسينی باشد ، نه شعارهای من در آوردی : " نوجوان اكبر من " ، " نوجوان‏ اكبر من " شعار حسينی نيست . شعارهای حسينی شعارهائی است كه از اين‏ تيپ باشد : فرياد می‏كند « الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهی عنه ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » مردم ! نمی‏بينيد كه به حق‏ عمل نمی‏شود و كسی از باطل رو گردان نيست ؟ در چنين شرايطی ، مومن " نگفت حسين يا امام " بايد لقاء پروردگارش را بر چنين زندگی‏ای ترجيح‏ بدهد . و يا : « لا اری الموت الا سعاده ، و الحياه مع الظالمين الا برما » . ( هر جمله‏اش سزاوار است كه با آب طلا نوشته شود و در همه دنيا پخش‏ گردد ، و اين ، باز هم كم است . ) من مرگ را جز خوشبختی نمی‏بينم ، من‏ زندگی با ستمكاران را جز ملالت و خستگی نمی‏بينم
مرا عار آيد از اين زندگی
كه سالار باشم كنم بندگی
شعارهای حسين ( ع ) شعارهای محيی بود ، « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »
اباعبدالله يك مصلح است . اين تعبير مال خودش است : « انی لم اخرج‏ اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی‏ ، اريد ان آمر بالمعروف و انهی عن المنكر و اسير بسيره جدی و ابی »
اين را حضرت در نامه ای به عنوان وصيتنامه به برادرشان محمد ابن حنفيه كه مريض بود به طوری كه از ناحيه دست فلج داشت و قدرت‏ اين را كه در ركاب حضرت باشد و خدمت بكند نداشت ، نوشتند و به او سپردند . چرا ؟ برای اينكه دنيا از ماهيت نهضت او آگاه شود : مردم دنيا ! من مثلی خيليها نيستم كه قيامم ، انقلابم به خاطر اين باشد كه خودم به‏ نوائی رسيده باشم ، برای اينكه مال و ثروتی تصاحب كنم ، برای اينكه به‏ ملكی رسيده باشم . اين را مردم دنيا از امروز بدانند ( اين نامه را در مدينه نوشت ) : قيام من ، قيام مصلحانه است . من يك مصلح در امت جدم‏ هستم . قصدم امر به معروف و نهی از منكر است . قصدم اين است كه سيرت‏ رسول خدا را زنده كنم ، قصدم اين است كه روش علی مرتضی را زنده كنم
سيره پيغمبر مرد ، روش علی مرتضی مرد ، می‏خواهم اين سيره و اين روش را زنده كنم
از اينجا می‏فهميم كه چرا ائمه اطهار اينهمه دستور اكيد داده‏اند كه‏ عاشورا بايد زنده بماند و چرا اينهمه اجر و پاداش و ثواب برای عزاداری‏ اباعبدالله منظور شده . آيا آنها اين سخن را فقط به خاطر يك عزاداری مثل‏ عزاداريهای ما در وقتی كه پدر يا مادرمان می‏ميرد ، گفتند ؟ نه ، مردنهای‏ ما ارزشی ندارد ، در مردنهای ما فكر و ايده و هدفی وجود ندارد . ائمه‏ اطهار از اين جهت گفتند ؟ نه ، مردنهای ما ارزشی ندارد . ائمه اطهار از اين جهت گفتند عاشورا زنده بماند كه اين مكتب زنده بماند ، برای اينكه‏ اگر چه شخص حسين بن علی نيست ولی حسين بن علی بايد به قول امروز يك‏ سمبل باشد ، به صورت يك نيرو زنده باشد ، حسين اگر خودش نيست ، هر سال ، محرم كه طلوع می‏كند ، يك مرتبه مردم از تمام فضا بشنوند : « الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ ليرغب المومن‏ فی لقاء الله محقا ، » برای اينكه از راستی و حقيقت ، شور حيات ، شور امر به معروف ، شور نهی از منكر ، شور اصلاح مفاسد امور مسلمين ، در ميان‏ مردم شيعه پيدا بشود
پس اگر از ما بپرسند شما در روز عاشورا كه هی حسين حسين می‏كنيد و به‏ سر خودتان می‏زنيد ، چه می‏خواهيد بگوئيد ؟ بايد بگوئيم : ما می‏خواهيم حرف‏ آقايمان را بگوئيم . ما هر سال می‏خواهيم تجديد حيات بكنيم ، « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ». بايد بگوئيم‏ عاشورا روز تجديد حيات ماست ، در اين روز می‏خواهيم در كوثر حسينی شستشو بكنيم ، تجديد حيات بكنيم ، روح خودمان را شستشو بدهيم ، خودمان را زنده‏ كنيم ، از نو مبادی و مبانی اسلام را بياموزيم ، روح اسلام را از نو به‏ خودمان تزريق بكنيم . ما نمی‏خواهيم حس امر به معروف و نهی از منكر ، احساس شهادت ، احساس جهاد ، احساس فداكاری در راه حق در ما فراموش‏ بشود ، نمی‏خواهيم روح فداكاری در راه حق در ما بميرد
اين ، فلسفه عاشورا است ، نه گناه كردن و بعد به نام حسين بن علی‏ بخشيده شدن ! گناه بكنيم بعد در مجلسی شركت بكنيم و بگوئيم خوب ديگر گناهانمان بخشيده شد . گناه آنوقت بخشيده می‏شود كه روح ما پيوندی بخورد با روح حسين بن علی . اگر پيوند بخورد ، گناهان ما قطعا بخشيده می‏شود ، ولی علامت بخشيده شدنش اينست كه دو مرتبه ديگر دنبال آن گناه نمی‏رويم
اما اينكه گناه بكنيم ، از مجلس حسين بن علی بيرون برويم و دو مرتبه‏ دنبال آن گناهان برويم ، نشانه اينست كه روح ما با روح حسين بن علی‏ پيوند نخورده است
شعارهای اباعبدالله ، شعار احيای اسلام است ، اينست كه چرا بيت المال‏ مسلمين را يك عده به خودشان اختصاص داده‏اند ؟ چرا حلال خدا را حرام ، و حرام خدا را حلال می‏كنند ؟ چرا مردم را دو دسته كرده‏اند ، مردمی كه فقير فقير و دردمندند ، و مردمی كه از پرخوری نمی‏توانند از جايشان بلند شوند ؟ در بين راه در حضور هزار نفر لشكريان حر آن خطبه معروف را خواند كه طی‏ آن حديث پيغمبر را روايت كرد ، گفت پيغمبر چنين فرموده است كه اگر زمانی پيش بيايد كه اوضاع چنين بشود ، بيت المال چنان بشود ، حلال خدا حرام و حرام خدا حلال بشود ، اگر مسلمان آگاهی اينها را بداند و سكوت كند ، حق است بر خدا كه چنين مسلمانی را به همانجا ببرد كه آن ستمكاران را می‏برد . بنابراين من احساس وظيفه می‏كنم ، « الا و انی احق من غير » در چنين شرايطی من از همه سزاوارترم
پس اينست مكتب عاشورا و محتوای شعارهای عاشورا . شعارهای ما در مجالس ، در تكيه‏ها و در دسته‏ها بايد محيی باشد ، نه مخدر ، بايد زنده‏ كننده باشد نه بی حس كننده . اگر بی‏حس كننده باشد ، نه تنها اجر و پاداشی نخواهيم داشت بلكه ما را از حسين ( ع ) دور می‏كند
اين اشك برای حسين ريختن خيلی اجر دارد اما به شرط اينكه حسين‏ آنچنانكه هست در دل ما وارد بشود . « ان للحسين » « محبه مكنونه فی قلوب المومنين » . اگر در دلی ايمان باشد ، نمی‏تواند حسين را دوست نداشته باشد ، چون حسين مجسمه‏ای است از ايمان
شعارهائی كه اصحاب اباعبدالله می‏دادند ، شعارهای عجيبی است . حادثه‏ كربلا طوری وقوع پيدا كرده كه انسان فكر می‏كند اصلا اين صحنه را عمدا آنچنان ساخته‏اند كه هميشه فراموش نشدنی باشد . عجيب هم هست ! اباعبدالله گاهی شعار معرفی خودش را می‏داد :
انا الحسين بن علی
آليت ان لا انثنی
احمی عيالات ابی
امضی علی دين النبی ( 1 )
شعارهای ايشان با آهنگهای مختلف است . وقتی كه در ميدان جنگ تنها می‏ايستاد ، شعارهای بلند می‏داد ، شعاری را می‏خواند كه با وزن طولانی بود :
انا بن علی الطهر من آل هاشم
كفانی بهذا مفخرا حين افخر (2)
اما وقتی كه حمله می‏كرد ، شعارهای حمله‏ای می‏داد مثل :
الموت اولی من ركوب العار
يا همان شعری كه قبلا خواندم
شجاعت و قوت قلبی كه اباعبدالله در روز عاشورا از خود نشان داد ، همه‏ [ شجاعان ] را فراموشاند . اين ، سخن راويان دشمن است .

پاورقی : 1 - مقتل مقرم ص . 345 2 - منتهی الامال / ج 1 ص . 282

راوی گفت : و الله ما رايت مكثورا قط قد قتل اهل بيته و ولده و اصحابه اربط جاشا منه به خدا قسم در شگفت بودم كه اين چه دلی بود ، چه قوت قلبی بود ؟ ! يك آدمی ك ه اينچنين دل شكسته باشد كه در جلوی چشمش تمام اصحاب و اهل‏ بيت و فرزندانش را قلم قلم كرده باشند و اينچنين قوی القلب باشد ! من‏ كه نظيری برايش سراغ ندار م
در روز عاشورا اباعبدالله نقطه‏ای را به عنوان مركز انتخاب كرده بود
يعنی وجود مقدس اباعبدالله ابتدا آنجا می‏ايستاد و بعد حمله می‏كرد . به‏ طور قطع و مسلم و بر طبق همه تواريخ ، كسی جرات نكرد تن به تن با اباعبدالله بجنگد . البته ابتدا چند نفر آمدند ، جنگيدند ، ولی آمدن همان‏ و از بين رفتن همان . پسر سعد فرياد كرد : چه می‏كنيد ؟ ! ان نفس ابيه‏ بين جنبيه يا : ان نفسا ابيه بين جنبيه اين ، پسر علی است ، روح علی در پيكر اوست ، شما با كی داريد می‏جنگيد ؟ ! با او تن به تن نجنگيد . ديگر جنگ تن به تن تمام شد . آنوقت جنگی كه از طرف آنها نامردی بود شروع شد ، سنگ پرانی ، تيراندازی . جمعيتی در حدود سی هزار نفر ، می‏خواهند يك‏ نفر را بكشند . از دور ايستاده‏اند ، تير اندازی می‏كنند يا سنگ می‏پرانند . همينها وقتی كه اباعبدالله حمله می‏كرد ، درست مثل يك گله روباه كه از جلوی شير فرار می‏كند ، فرار می‏كردند . ولی حضرت حمله را خيلی ادامه نمی‏ داد يعنی نمی‏خواست فاصله‏اش با خيام حرمش زياد شود . غيرت حسين اجازه‏ نمی‏داد كه تا زنده است ، كسی به اهل بيتش اهانت كند
مقداری كه حمله می‏كرد و آنها را دور می‏ساخت ، بر می‏گشت ، می‏آمد در آن نقطه‏ای كه آن را مركز قرار داده بود . آن نقطه ، نقطه‏ای بود كه صدارس به حرم بود ، يعنی اهل بيت اگر چه حسين را نمی‏ديدند ولی صدايش را می‏شنيدند . برای اينكه مطمئن باشد زينبش ، برای‏ اينكه مطمئن باشد سكينه‏اش ، برای اينكه بچه‏هايش مطمئن باشند كه هنوز جان در بدن حسين هست ، وقتی كه می‏آمد در آن نقطه می‏ايستاد ، آن زبان‏ خشك در آن دهان خشك به حركت درمی‏آمد و می‏گفت : « لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم » ، يعنی اين نيرو از حسين نيست ، اين خداست كه به‏ حسين نيرو داده است . هم شعار توحيد می‏داد و هم به زينبش خبر می‏داد كه‏ زينب جان ! هنوز حسين تو زنده است . به خاندانش دستور داده بود كه تا من زنده هستم ، كسی حق ندارد بيرون بيايد . لذا همه در داخل خيمه‏ها بودند
ابا عبدالله دوبار برای وداع آمدند . يك بار آمدند ، وداع كردند و رفتند . بار دوم به اين ترتيب بود كه ايشان رفتند به طرف شريعه فرات و خودشان را هم به آن رساندند ، در اين هنگام شخصی صدا زد حسين ! تو می‏خواهی آب بنوشی ؟ ! ريختند به خيام حرمت . ديگر آب نخورد و برگشت
آمد برای بار دوم با اهل بيتش وداع كرد : « ثم ودع اهل بيته ثانيا »
چه جمله‏های نورانی ای دارد ! رو می‏كند به آنها كه : اهل بيت من ! مطمئن‏ باشيد كه بعد از من شما اسير می‏شويد ، ولی كوشش كنيد كه در مدت‏ اسارتتان ، يك وقت كوچكترين تخلفی از وظيفه شرعيتان نكنيد . مبادا كلمه‏ای به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد . ولی مطمئن باشيد كه اين ، پايان كار دشمن است ، اين كار ، دشمن را از پا در آورد : « و اعلموا ان‏» « الله منجيكم » بدانيد كه خدا شما را نجات می‏دهد و از ذلت حفظ می‏كند
اين خيلی حرف است : اهل بيت من ! شما اسير خواهيد شد ولی حقير و ذليل‏ نخواهيد شد ، اسارت شما هم اسارت عزت است . به همين جهت بود كه وقتی‏ در كوفه مردم به رسم صدقه به اطفال گرسنه اسرا نان می‏دادند ، زينب‏ نمی‏گذاشت قبول كنند . اسير بودند ولی هرگز حاضر نشدند خواری را تحمل‏ كنند . شير را هم در زنجير می‏كنند ، ولی شير در زنجير هم كه باشد ، شير است ، روباه ، آزاد هم كه باشد ، روباه است . بار دوم كه امام آمد ، اهل بيت خوشحال شدند ، دوباره با اباعبدالله خداحافظی كردند . باز به‏ امر ابا عبدالله از خيمه‏ها بيرون نيامدند
بعد از مدتی يك دفعه باز صدای شيهه اسب اباعبدالله را شنيدند ، خيال‏ كردند حسين برای بار سوم آمده است تا با اهل بيتش خداحافظی كند ( گريه‏ استاد ) ولی وقتی بيرون آمدند ، اسب بی‏صاحب اباعبدالله را ديدند ( گريه‏ شديد استاد ) . دور اسب اباعبدالله را گرفتند . هر كدام سخنی با اين‏ اسب می‏گويد . طفل عزيز اباعبدالله می‏گويد : ای اسب ! هل سقی ابی ام قتل‏ عطشانا من از تو يك سوال می‏كنم : پدرم كه می‏رفت ، با لب تشنه رفت ( گريه استاد ) ، من می‏خواهم بدانم كه آيا پدرم را با لب تشنه شهيد كردند يا در دم آخر به او يك جرعه آب دادند ؟ ( گريه استاد )
اينجاست كه يك منظره ديگری رخ می‏دهد كه قلب مقدس امام زمان را آتش‏ می‏زند . « و اسرع فرسك شاردا محمحما باكيا ، فلما راين النساء جوادك‏ مخزيا و ابصرن سرجك ملويا » « خرجن من الخدور ناشرات الشعور علی الخدور لاطمات » ( 1 ) . روضه امام‏ زمان است ، می‏گويد جد بزرگوار ! اهل بيت تو به امر تو از خانه بيرون‏ نيامدند ، اما وقتی كه اسب بی صاحب را ديدند ، موها را پريشان كردند ، همه به طرف قتلگاه تو آمدند ( گريه استاد )
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم ، وصلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين ، نسالك اللهم و ندعوك باسمك العظيم الاعظم الاعز الاجل الاكرم ، يا الله . . . « اللهم ارزقنا توفيق الطاعه ، و بعد المعصيه و صدق النيه‏ ، و عرفان الحرمه ، و اكرمنا بالهدی و الاستقامه ، و سدد السنتنا بالصواب‏ و الحكمه ، و املا قلوبنا بالعلم و المعرفه . » خدايا ! ما را حسينی واقعی قرار بده ، ما را آشنا به روح نهضت حسينی‏ قرار بده ، پرتوی از آن روح مقدس بر دلهای همه ما بتابان ، ما را به روح‏ حسينی زنده بگردان
خدايا ! انوار معرفت خودت را بر قلبهای ما بتابان . دلهای ما را محل‏ محبت خودت قرار بده
خدايا ! ما را از افراد واقعی پيغمبر خودت قرار بده ، دست ما را از دامان ولای واقعی علی مرتضی و اولاد طاهرينش كوتاه مفرما ، قلب مقدس‏ امام زمان را از همه ما راضی بگردان . و عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

پاورقی : 1 - بحار / ج 101 ص . 240

بخش ششم تحليل واقعه عاشورا

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد الله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلاه و السلام علی‏ عبد الله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و علی آله الطيبين الطاهرين المعصومين
حادثه عاشورا مثل بسياری از حقايق اين عالم است كه در زمان خودشان بسا هست آنچنانكه بايد شناخته نمی‏شوند . و بلكه فلاسفه تاريخ مدعی هستند كه‏ شايد هيچ حادثه تاريخی را نتوان در زمان خودش آنچنانكه هست ، ارزيابی‏ كرد . بعد از آنكه زمان زيادی گذشت و تمام عكس العمل ها و جريانات‏ مربوط به يك حادثه ، خود را بروز دادند ، آنگاه آن حادثه ، بهتر شناخته‏ می‏شود . همچنانكه شخصيتها هم همينطورند . شخصيتهای بزرگ غالبا در زمان‏ خودشان آن موجی كه شايسته وجود آنهاست ، پيدا نمی‏شود ، بعد از مرگشان‏ تدريجا شخصيتشان بهتر شناخته می‏شود ، بعد از دهها سال كه از مرگشان‏ می‏گذرد ، تدريجا شناخته می‏شوند . و معمولا افرادی كه در زمان خودشان خيلی‏ شاخصند بعد از فوتشان فراموش می‏شوند ، و بسا افرادی كه در زمان خودشان آنقدرها شاخص نيستند ولی بعد از مرگشان تدريجا شخصيت آنها گسترش پيدا می‏كند و بهتر شناخته‏ می‏شوند
اگر دو نفر عالم را كه در يك زمان زندگی می‏كنند در نظر بگيريم ، ولو از نظر شهرت علمی يكی ده برابر ديگری بزرگ است ، ولی گاهی بعد در تاريخ روشن می‏شود كه آنكه ده برابر كوچك بوده ، از آنكه ده برابر بزرگ‏ بوده ، بزرگتر است ، كه برای اين من مثالهای زيادی دارم . از همه بهتر اينست كه ما به خود علی ( ع ) مثال بزنيم آنهم از زبان خود ايشان
در كلمات مولا در " نهج البلاغه " جزء كلماتی كه حضرت در فاصله ضربت‏ خوردن و شهادت يعنی در آن فاصله چهل و چهار پنج ساعت آخر زندگی‏ فرموده‏اند ، يكی اين دو سه جمله است كه تعبير خيلی عجيبی است
می‏فرمايد : « غدا تعرفوننی و يكشف لكم سرائری » ( 1 ) فردا مرا خواهيد شناخت ، يعنی امروز مرا نشناخته‏ايد ، زمان من مرا نشناخت ، آينده مرا خواهد شناخت . « و يكشف لكم سرائری » ( سرائر يعنی سريره‏ها ، امور مخفی‏ ، اموری كه در اين زمان چشمها نمی‏تواند آنها را ببيند ، مثل گنجی كه در زير زمين باشد ) مخفيات وجود من فردا برای شما كشف خواهد شد . و همينطور هم شد . علی را مردم ، بعد از زمان خودش بيشتر شناختند از زمان خودش .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 147 اين جمله در نهج البلاغه به اين صورت آمده‏ : غدا ترون ايامی و يكشف لكم عن سرائری »

علی را در زمان خودش چه كسی شناخت ؟ يك عده بسيار معدود . شايد تعداد آنهايی كه علی را در زمان خودش واقعا می‏شناختند ، از عدد انگشتان دو دست هم تجاوز نمی‏كرد
پيغمبر اكرم راجع به كلمات خودشان اين جمله را در حجه الوداع فرمود ( ببينيد چه كلمات بزرگی ! ) « نضر ( نصر ) الله عبدا سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم يسمعها ، فرب حامل فقه غير فقيه ، و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » ( 1 ) خدا خرم كند چهره آنكس را ( خدا يار آنكس باد ) كه‏ سخن مرا بشنود و حفظ و ضبط كند و به كسانی كه سخن مرا نشنيده‏اند ، به‏ آنهائی كه زمان من هستند ولی اينجا نيستند يا افرادی كه بعد از من می‏آيند ، برساند . يعنی حرفهای مرا كه می‏شنويد ، حفظ كنيد و به ديگران برسانيد
« فرب حامل فقه غير فقيه » بسا كسانی كه حامل يك حكمت و حقيقتند در صورتی كه خودشان اهل آن حقيقت نيستند ، يعنی آن عمق و معنی آن حقيقت را درك نمی‏كنند . « و رب حامل فقه الی من هو افقه منه » و چه بسا افرادی‏ كه فقهی را ، حكمتی را ، حقيقتی را حمل می‏كنند ، حفظ می‏كنند ، بعد منتقل‏ می‏كنند به كسانی كه از خودشان داناترند
معنای جمله اينست كه شما اينها را حفظ كنيد و به ديگران برسانيد . بسا هست كه شما اصلا عمق حرف مرا درك نمی‏كنيد ولی آن ديگری كه می‏شنود ، می‏فهمد ، شما فقط ناقلی هستيد ، نقل می‏كنيد .

پاورقی : 1 - امالی مفيد / مجلس / 23 ص . 186

و باز بسا هست كه شما چيزی می‏فهميد ولی آن كسی كه بعد ، شما برای او نقل‏ می‏كنيد ، بهتر از شما می‏فهمد . مقصود اينست كه سخنان مرا برسانيد به‏ نسلهای آينده كه معنای سخن مرا از شما بهتر می‏فهمند
علی ( ع ) فرمود : آينده مرا بهتر خواهد شناخت . پيغمبر ( ص ) هم‏ فرمود در آينده معانی سخن مرا بهتر از مردم حاضر درك خواهند كرد
اينست معنای اينكه ارزش يك چيز در زمان خودش آنچنانكه بايد ، درك‏ نمی‏شود ، بايد زمان بگذرد ، بعدها آيندگان تدريجا ارزش يك شخص ، ارزش‏ كتاب يا سخن يك شخص ، ارزش عمل يك شخص را بهتر درك می‏كنند
" اقبال لاهوری " شعری دارد كه گويی ترجمه جمله مولای علی ( ع ) است
حضرت می فرمايد : « غدا تعرفوننی » فردا مرا خواهيد شناخت ( اين را روزی می‏گويد كه دارد از دنيا می‏رود ) ، بعد از مرگ من مرا خواهيد شناخت‏ . اقبال می‏گويد : " ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " مقصودش از شاعر ، نه هر كسی است كه چند كلمه سرهم بكند ، بلكه مقصود ، كسی است كه‏ پيامی دارد ، مثل خود اقبال كه شاعری است كه فكری دارد ، انديشه‏ای د ارد ، پيامی دارد ، يا مولوی و حافظ كه شعرايی هستند كه انديشه و پيامی دارند ، گواينكه پيام بعضی از اينها را بعد از پانصد سال هم هنوز مردم درست‏ درك نمی‏كنند ، مثل حافظ كه هنوز وقتی كه در اطراف او مطلب می‏نويسند ، هزار جور چرند می‏نويسند الا آن پيامی كه خود حافظ دارد . " ای بسا شاعر كه بعد از مرگ زاد " . بسياری از انديشمندان ، تولدشان بعد از مرگشان است‏ . يعنی اينگونه اشخاص در زمان خودشان هنوز تولد پيدا نكرده‏اند
" جبران خليل جبران " يك نويسنده درجه اول عرب زبان است ، و از عربهای مسيحی است كه تولدش در لبنان بوده ولی پرورش و بزرگ شدن و فرهنگش بيشتر در آمريكا بوده . او عربی و انگليسی نويس و همچنين نقاش‏ است و مخصوصا در عربی ، از آن شيرين قلمهای درجه اول است . با اينكه‏ مسيحی است ، از شيفتگان علی بن ابی‏طالب ( ع ) است . در ميان عربهای‏ مسيحی ، شيفته علی ما زياد داريم . يكی از آنها " ميكائيل نعيمه " است‏ . يكی ديگر ، " جرج جرداق " است كه در چند سال پيش كتابی نوشت به‏ نام " علی بن ابی طالب صوت العداله الانسانيه " كه اول در يك جلد بود ، بعد خودش آن را تفصيل داد و در پنج شش جلد چاپ شد ، و از بهترين‏ كتابهايی است كه راجع به حضرت امير ( ع ) نوشته شده است
جبران خليل می‏گويد : من نمی‏دانم چه رازی است كه افرادی پيش از زمان‏ خودشان متولد می‏شوند ، و علی از كسانی است كه پيش از زمان خودش متولد شده است . می‏خواهد بگويد علی برای زمان خودش خيلی زياد بود . آن زمان ، زمان علی نبود . ولی حقيقت بهتر ، همان است كه خود علی ( ع ) فرموده‏ است كه اصلا اينگونه اشخاص در هر زمانی متولد بشوند ، پيش از زمان‏ خودشان متولد شده‏اند . علی ( ع ) اگر امروز هم متولد شده بود ، پيش از زمان خودش بود . يعنی آنقدر بزرگند كه زمان خودشان ، هر زمانی باشد ، گنجايش اين را كه بتواند آنها را بشناسد و بشناساند و معرفی كند ، ندارد . بايد مدتها بگذرد ، بعد از مرگشان بار ديگر بازيابی و بازشناسی شوند و به اصطلاح امروز ، تولد جديد پيدا كنند
برای اين موضوع عرض كردم كه مثالهای زيادی هست . در ميان همه طبقات‏ همينطور است . همين حافظ كه مثالش را ذكر كردم ، آيا در زمان خودش ، همين شهرتی را كه در زمان ما دارد ، داشت ؟ نه . در زمان خودش كسی‏ ديوانش را هم جمع نكرد . خودش هم به خاطر روح عرفانی خاصی كه داشت ، با اينكه به او می‏گفتند ، علاقه‏ای به جمع آوری آن نداشت
حافظ يك مرد عالم است ، يعنی اول يك عالم است ، دوم يك شاعر ، و از اين جهت با سعدی يا فردوسی فرق می‏كند . اينها شاعر هستند و مثلا سی‏ چهل هزار بيت شعر گفته‏اند ، كارشان شاعری بوده . حافظ كارش شاعری نبوده‏ ، يك مرد عالم و مدرس و محقق بوده است . بعد از مرگش ، رفيقش كه‏ ديوانش را جمع كرده ، اهم آن كتابهايی را كه او تدريس می‏كرده ذكر نموده‏ است . مفسر و حافظ قرآن بوده ، تفسير قرآن می‏گفته ، كارش اين بوده
خودش هم در يك جا می‏گويد :
زحافظان جهان كس چوبنده جمع نكرد
لطائف حكمی با نكات قرآنی
در جای ديگر می‏گويد :
نديدم خوشتر از شعر تو حافظ
به قرآنی كه اندر سينه داری
و نيز در جای ديگر می‏گويد : عشقت رسد به فرياد گر خود به سان حافظ قرآن زبر بخوانی با چارده‏ روايت يعنی نه فقط قرآن را بلد بوده و از حفظ بوده ، بلكه آن را با قرائتهای‏ هفتگانه می‏خواند واز حفظ بوده است كه اين آيه را عاصم اينجور قرائت‏ كرده ، كسائی اينطور قرائت كرده و . .
" ملا صدرای شيرازی " كه امروز تازه بعد از حدود سيصد و پنجاه سال كه‏ از مرگش می‏گذرد ( مرگش در سال 1050 هجری قمری بوده و الان 1398 است ) دارد شناخته می‏شود ، تا صد و پنجاه سال بعد از مرگش اصلا در حوزه‏های‏ علميه هم كتابهايش تدريس نمی‏شود . فقط يك عده شاگرد داشت . كم كم كه‏ حكمای بعد از او آمدند ، به ارزش افكارش پی بردند و افكار او به تدريج‏ افكار امثال بوعلی را عقب زد و پيش افتاد . دنيای مغرب زمين هم تازه‏ اكنون دارد با افكار اين مرد آشنا می‏شود
اين ، معنای اينست كه اشخاص خيلی بزرگ ، افرادی هستند كه در زمان‏ خودشان موجی ، جنجالی آنچنانكه شايسته خود آنهاست ، ايجاد نمی‏كنند ، ولی‏ در زمانهای بعد تدريجا مثل گنجی كه از زير خاك بيرون بيايد ، بيرون‏ می‏آيند و شناخته می‏شوند
مثال ديگر " سيد جمال " است . الان در جهان لااقل هفته‏ای يك مقاله‏ درباره سيد جمال الدين اسد آبادی نوشته می‏شود . كشورهای اسلامی هم به او افتخار می‏كنند . ايرانيها می‏گويند سيد جمال مال ماست ، افغانيها می‏گويند مال ماست ، تركها می‏گويند مال ماست چون در تركيه مرده است . آخرش‏ افغانها پيروز شدند ، رفتند استخوانهای سيد جمال را از تركيه به‏ افغانستان بردند ، در صورتی كه سيد جمال خودش را نه به ايران می‏بست ، نه به افغان ، نه به ترك و نه به عرب ( البته ظاهرا ايرانی بوده ) ، نه‏ به مصر می‏بست و نه به جای ديگر
مصريها افتخار می‏كنند كه بله ، سيد جمال آمد به كشور ما و قدرش را شناختند و در اينجا بود كه علمايی مثل " محمد عبده " به او گرايش پيدا كردند و او توانست يك حزب تشكيل بدهد و اصل اوج گرفتن سيد جمال ، از اينجا بود ، پس ما از همه به سيد جمال نزديكتر هستيم . ولی در زمان‏ خودش به هر كجا كه می‏رفت ، او را طرد می‏كردند . به ايران خود ما كه آمد ، با چه وضع نكبت‏باری او را تبعيد كردند ! مدتها در حضرت عبدالعظيم‏ متحصن بود . در زمستان خيلی سردی كه برف بسيار سنگينی هم آمده بود ، ريختند و او را از بست خارج كردند ، سوار قاطر كردند و مثل جدش زين‏ العابدين ، پاهايش را به شكم قاطر بستند و در آن هوای سرد ، او را از طريق غرب ايران ( همدان و كرمانشاه ) از مرز خارج كردند . حتی يك نفر هم چيزی نگفت . حالا هر كسی افتخار می‏كند . كه من درباره سيد جمال‏ مقاله‏ای خواندم
سيد جمال در زمان خودش شناخته نشد . البته در مصر عده‏ای روشنفكر دورش‏ را گرفتند ولی بعد انگليسيها او را تبعيد كردند . مدتها در هند و مدتها در نجف بود . اصلا چهار سال ابتدای حيات علمی اين مرد در نجف بوده است‏ . فرهنگ سيد جمال ، فرهنگ اسلامی است ( و اهميت او هم به همين است ) يعنی تحصيلات عاليه‏اش ، تحصيلات عاليه اسلامی است . در نجف در درس‏ استاد الفقها شيخ مرتضی انصاری كه در زهد و تقوی و علم و تحقيق ، مرد فوق‏العاده‏ای بوده شركت داشته و اخلاق و فلسفه و عرفان را نزد مرد بزرگ ديگری به نام آخوند ملاحسينقلی همدانی خوانده است . كم كم‏ اصلا آن محيط را كه در آنوقت تعلق به عثمانی داشت ، تحمل نمی‏كرد و استادانش به او گفتند بهتر اينست كه تو مهاجرت كنی و بروی دنبال‏ ايده‏هايی كه داری
الان كه حساب می‏كنم ، می‏بينم نهضتهايی كه يكی بعد از ديگری در جهان‏ اسلام پيدا شد ، مرهون زحمات او بود . ( بعضی از قسمتهای اين مطلب ، هنوز درست رسيدگی نشده است . ) يعنی تخمهايی كه او كاشت ، يكی از آنها هم در زمان خودش ثمر نداد ، ولی بعد از مرگش همه آنها ثمر دادند
نهضتهايی كه بعد در مصر شد ، نهضتهايی كه در هند شد ، نهضت مشروطيت و حتی نهضت تنباكو در ايران ، از ثمرات تلاشهای اوست . و از جمله مطالبی‏ كه در شرح حال او ننوشته‏اند ، اينست كه نهضت استقلال عراق كه بعد از مشروطيت روی داد ، مديون اوست ، چون اكنون ما در تاريخ كشف می‏كنيم كه‏ كسانی كه اين نهضت را رهبری می‏كرده‏اند ، از دوستان سيد جمال بوده‏اند
اينست كه می‏گوئيم مردان خيلی بزرگ ، هر مقدار هم كه در زمانشان‏ شناخته بشوند ، شناخته نمی‏شوند . در زمانهای بعد ، بهتر شناخته می‏شوند و ارزششان بهتر درك می‏شود
و همچنين است حوادث و وقايع . ابعاد حوادث و وقايع نيز در زمان‏ خودش ، آنچنان كه هست ، تشخيص داده نمی‏شود . بسا هست كه يك حادثه ، كوچك تلقی می‏شود ، ولی بعد از مدتی تدريجا ابعاد و عمق و لايه‏های اين‏ حادثه ، عظمت و اهميت اين حادثه ، بهتر شناخته می‏شود . حادثه عاشورا از جمله اين حوادث است ، در رديف اينكه شخص می‏ميرد ، بعد از مرگش شناخته می‏شود ، يا اثری خلق‏ می‏شود ، بعد از سالها ، ارزش آن شناخته می‏شود . حادثه اجتماعی هم كه رخ‏ می‏دهد ، بعدها ماهيت آن درست شناخته می‏شود و ارزش آن درك می‏گردد . در مورد بعضی از حوادث ، شايد هزار سال بايد بگذرد تا ماهيت آنها ، درست‏ آنچنانكه هست ، شناخته شود . و باز حادثه عاشورا از اينگونه حوادث است‏
جمله‏ای از امام حسين ( ع ) هست كه با اينكه خودم اين جمله را بارها تكرار كرده‏ام ، ولی به معنی و عمق آن ، خيلی فكر نكرده بودم . اين جمله‏ در آن وصيتنامه معروفی است كه امام به برادرشان محمد ابن حنفيه می‏نويسند . محمد ابن حنفيه بيمار بود به طوری كه دستهايش فلج شده بود و لهذا از شركت در جهاد معذور بود . ظاهرا وقتی كه حضرت می‏خواستند از مدينه خارج‏ شوند ، وصيتنامه‏ای نوشتند و تحويل او دادند . البته اين وصيتنامه نه به‏ معنای وصيتنامه‏ای است كه ما می‏گوئيم ، بلكه به معنای سفارشنامه است به‏ معنای اينكه وضع خودش را روشن می‏كند كه حركت و قيام من چيست و هدفش‏ چيست
ابتدا فرمود : « انی لم اخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی » اتهاماتی را كه می‏دانست بعدها به‏ او می‏زنند ، رد كرد . خواهند گفت حسين دلش مقام می‏خواست ، دلش‏ نعمتهای دنيا می‏خواست ، حسين يك آدم مفسد و اخلالگر بود ، حسين يك آدم‏ ستمگر بود . دنيا بداند كه حسين جز اصلاح امت ، هدفی نداشت ، من يك مصلحم . بعد فرمود : « اريد ان آمر بالمعروف ، و انهی عن المنكر ، و اسير بسيره جدی و ابی » هدف من ، يكی امر به معروف و نهی از منكر است و ديگر اينكه سير كنم ، سيره قرار بدهم همان سيره جدم و پدرم را . اين جمله دوم ، خيلی بايد شكافته شود . اين جمله در آن تاريخ ، معنی و مفهوم خاصی داشته است . چرا امام حسين بعد كه فرمود می‏خواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم ، اضافه‏ كرد می‏خواهم سير كنم به سيره جدم و پدرم ؟ ممكن است كسی بگويد همان گفتن‏ امر به معروف و نهی از منكر كافی بود . مگر سيره جد و پدرش ، غير از امر به معروف و نهی از منكر بود ؟ جواب اينست كه اتفاقا بله . ابتدا بايد به يك تاريخچه اشاره بكنم و بعد اين مطلب را شرح بدهم
می‏دانيم عمر وقتی كه ضربت خورد و خودش احساس كرد كه رفتنی است ، برای بعد از خودش ، در واقع بدعتی به وجود آورد ، يعنی كاری كرد كه نه‏ پيغمبر كرده بود و نه حتی ابوبكر ، نه مطابق عقيده ما شيعيان كه مدارك‏ اهل تسنن نيز بر آن دلالت دارد ( حالا در عمل قبول نداشته باشند ، مطلب‏ ديگری است ) خلافت را به شخص معينی كه پيغمبر در زمان خودش معرفی و تعيين كرده بود يعنی علی ( ع ) واگذار كرد ، و نه مطابق آنچه كه امروز اهل تسنن می‏گويند - كه پيغمبر كسی را تعيين نكرد بلكه امت بايد خودشان‏ كسی را انتخاب كنند و پيغمبر اين كار را به انتخاب امت و شورای امت‏ واگذار كردند - عمل كرد ، و همچنين نه كاری را كه ابوبكر كرد ، انجام داد ، چون ابوبكر وقتی می‏خواست بميرد ، برای بعد از خود ، شخصی معينی را تعيين كرد كه خود عمر بود
كار ابوبكر نه با عقيده شيعه جور در می‏آيد ، نه با عقيده اهل تسنن
كار عمر نه با عقيده شيعه جور در می‏آيد ، نه با عقيده اهل تسنن و نه با كار ابوبكر . يك كار جديد كرد و آن اين بود كه شش نفر از چهره‏های درجه‏ اول صحابه را به عنوان شورا انتخاب كرد ، ولی شورايی نه به صورت به‏ اصطلاح دموكراسی ، بلكه به صورت آريستوكراسی ، يعنی يك شورای نخبگان كه‏ نخبه‏ها را هم خودش انتخاب كرد : علی عليه السلام ( چون علی را كه نمی‏شد كنار زد ) ، عثمان ، طلحه ، زبير ، سعد وقاص و عبدالرحمن بن عوف . در آنوقت ، در ميان صحابه پيغمبر ، از اينها متشخصتر نبود . بعد خودش گفت‏ تعداد افراد اين شورا جفت است ( معمولا می‏بينيد كه تعداد افراد شوراها را طاق قرار می‏دهند كه وقتی رای گرفتند ، تعداد هر طرف كه حداقل نصف به‏ علاوه يك باشد ، آن طرف برنده است . ) ، اگر سه نفری يك رای را انتخاب كردند و سه نفر ديگر رای ديگر را ، هر طرف كه عثمان بود ، آن‏ طرف برنده است . خوب ، اگر شورا است ، تو چرا برای مردم تكليف معين‏ می‏كنی ؟ ! شورا طوری تركيب شده بود كه عمر خودش هم می‏دانست كه بالاخره خلافت به‏ عثمان می‏رسد ، چون علی ( ع ) قطعا رای سه به علاوه يك نداشت . حداكثر اين بود كه علی سه نفر داشته باشد كه مسلما عثمان در ميان آنها نبود ، زيرا عثمان رقيبش بود . پس عثمان قطعا برنده است . از نظر عمر ، علی ( ع ) يا دو نفر داشت : خودش بود و زبير ( چون زبير آنوقت با علی بود ) ، و يا اگر احتمالا عبدالرحمن بن عوف ، طرف علی را می‏گرفت ، حداكثر سه نفر داشت
اينست كه علی ( ع ) در " نهج البلاغه " می‏فرمايد : « فصغا رجل منهم‏ لضغنه ، و مال الاخر لصهره » ( 1 ) فلان شخص به دليل كينه‏ای كه با من‏ داشت ، از حق منحرف شد ، و فلان شخص ديگر به خاطر رعايت رابطه قوم و خويشی و وصلت كاری خودش ، رايش را به آن طرف داد . خود عمر هم اينها را پيش بينی می‏كرد . به هر حال نتيجه اين شد كه زبير گفت من رايم را دادم به علی ، طلحه گفت من رايم را دادم به عثمان ، سعد هم كنار رفت ، كار دست عبدالرحمن بن عوف باقی ماند ، به هر طرف كه رای می‏داد ، او انتخاب می‏شد . عبدالرحمن می‏خواست خودش را بی‏طرف نگه دارد . عمر گفت‏ اينها بايد سه روز در اتاقی محبوس باشند و بنشينند و نظرشان را يكی‏ بكنند . جز برای نماز و حوائج ضروری حق ندارند بيرون بيايند . ( اين هم‏ يك زوری بود كه عمر گفت ) بعد يك عده مسلح فرستاد كه اگر اينها تصميم‏ نگرفتند ، شما حق كشتنشان را داريد . خيلی عجيب است ! بعد از سه روز اينها آمدند بيرون ، تمام چشمها در انتظارند كه ببينند نتيجه چه شد . بنی‏ اميه از تيپ عثمان بودند و بنی‏هاشم و نيكان صحابه پيامبر همچون ابوذر و عمار كه زياد هم بودند ، طرفدار علی ( ع ) . اينان شور و هيجان داشتند كه‏ بلكه قضيه به نفع علی ( ع ) تمام شود .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه سوم معروف به شقشقيه

ولی حضرت قبل از اين خودش به‏ طور خصوصی به افراد می‏گفت كه من می‏دانم پايان كار چيست ، ولی نمی‏توانم و نبايد خودم را كنار بكشم كه‏ بگويند او خودش نمی‏خواست و اگر می‏آمد ، مسلما همه اتفاق آراء پيدا می‏كردند
عبدالرحمن اول آمد سراغ علی ( ع ) ، گفت : علی ! آيا حاضری با من‏ بيعت كنی ، به اين شرط كه خلافت را به عهده بگيری و بر طبق كتاب الله ( قرآن ) و سنت پيغمبر و سيره شيخين عمل كنی ؟ يعنی علاوه بر كتاب الله و سنت ، يك امر ديگری هم اضافه شد سيره يعنی روش . روش زمامداری و رهبری تو ، همان روش شيخين ( ابوبكر و عمر ) باشد . ببينيد علی چگونه در اينجا بر سر دو راهی تاريخ قرار می‏گيرد . در چنين موقعيتی هر كس پيش‏ خود به علی می‏گويد اكنون وقت تصاحب خلافت است ، دو راهی تاريخ است ، خلافت را يا بايد بنی‏اميه ببرند يا تو . يك دروغ مصلحتی بگو . ولی علی‏ گفت : حاضرم قبول بكنم كه به كتاب الله و سنت رسول الله و روشی كه‏ خودم انتخاب می‏كنم ، عمل كنم
عبدالرحمن بن عوف رفت سراغ عثمان و همان سؤال را تكرار كرد . عثمان‏ گفت حاضرم ، در صورتی كه نه به كتاب الله عمل كرد ، نه به سنت رسول‏ الله و نه حتی به روش شيخين . اين قضيه سه بار تكرار شد . عبدالرحمن‏ می‏دانست كه علی از حرف خودش بر نمی‏گردد و نمی‏آيد در اينجا روش رهبری‏ شيخين را امضاء كند و بعد گفته خود را پس بگيرد . در اين صورت ، علی‏ خودش را قربانی خلافت كرده بود . در هر سه نوبت ، علی ( ع ) پاسخ داد : بر طبق كتاب الله ، سنت رسول الله و روشی كه خودم انتخاب می‏كنم و اجتهاد رای - آنطور كه خودم اجتهاد می‏كنم - عمل می‏كنم . عبدالرحمن گفت : پس قضيه ثابت است ، تو نمی‏خواهی به روش‏ آن دو نفر باشی ، تو مردود هستی . با عثمان بيعت كرد
عثمان به اين شكل خليفه شد . ولی همين عثمان ، نه تنها امثال عمار و ابوذر را به زندان انداخت ، تبعيد كرد ، شلاق زد و عمار را آنقدر كتك زد كه اين مرد شريف ، فتق پيدا كرد ، بلكه وقتی كه سوار كار شد ، كم كم به‏ همين عبدالرحمن بن عوف هم اعتنايی نمی‏كرد ، به طوری كه عبدالرحمن در پنج‏ شش سال آخر عمرش با عثمان قهر بود و گفت : وقتی من مردم ، راضی نيستم‏ عثمان بر جنازه من نماز بخواند
ممكن است شما بگوئيد : چرا علی ( ع ) آنگونه پاسخ داد ؟ او بايد می‏گفت من بيعت می‏كنم بر كتاب الله و سنت رسول الله ، و بعد ديگر نمی‏گفت روشی كه خودم انتخاب می‏كنم ، فقط روش دو خليفه را رد می‏كرد
می‏گفت ما غير از كتاب خدا و سنت رسول الله ، شی‏ء سومی نداريم . ولی‏ شی‏ء سوم را علی ( ع ) قبول داشت اما نه به آن شكلی كه آنها می‏خواستند
اين امر سوم ، در شكلی كه ابوبكر و عمر عمل كردند ، غلط بود ، شكل ديگری‏ دارد كه پيغمبر به آن شكل عمل كرد و علی هم می‏خواست به آن شكل عمل كند
اين امر ، مسئله رهبری است
كتاب و سنت ، قانون است . شك نيست كه رهبر ملتی كه آن ملت از يك‏ مكتب پيروی می‏كند ، اولين چيزی كه بايد بدان متعهد و ملتزم باشد ، دستورات آن مكتب است ، و بايد به آنها احترام بگذارد . دستورات مكتب‏ در كجا بيان شده ؟ در كتاب و سنت . ولی كتاب و سنت ، قانون است و طرز اجرا و پياده كردن می‏خواهد
روش اجرا و روش حركت دادن مردم بر اساس كتاب و سنت را " سيره " می‏گويند . سيره در زبان عربی ، به اصطلاح علمای ادب بر وزن فعله است
در زبان عربی ، يك فعله داريم و يك فعله در " الفيه ابن مالك " آمده‏ است :
و فعله لمره كجلسه
و فعله لهيئه كجلسه
عرب اگر چيزی را بر وزن فعله گفت ، يعنی عملی را يك بار انجام دادن‏ ، و اگر بر وزن فعله گفت ، يعنی عملی را به گونه‏ای خاص انجام دادن
يعنی در لفظ فعله ، گونه خاص خوابيده است . كلمه سيره از ماده سير است‏ . سير يعنی حركت ، ولی سيره يعنی حركت به گونه خاص ، حركت به روش‏ خاص
رهبر كسی است كه مردم را به دنبال خودش حركت می‏دهد . حال ممكن است‏ يك رهبر هم پيدا بشود كه مردم را ساكن نگاه دارد . او ديگر رهبر نيست
همه رهبران ، امتها و ملتها را به حركت در می‏آورند ، ولی بحث ، در نحوه‏ و گونه حركت ، شكل و تاكتيك حركت است . پيغمبر اكرم شئون و مناصب‏ مختلفی از جانب خدا دارد . او نبی و رسول است ، يعنی پيام خدا را می‏رساند . پيغمبر از آن نظر كه پيام خدا را می‏رساند ، جز يك پيام رسان‏ چيز ديگری نيست . آيه قرآن بر قلب مباركش نازل می‏شود ، بر مردم تلاوت‏ می‏كند ، « هو الذی بعث فی الاميين رسولا منهم يتلوا عليهم آياته »( 1 )
يك شان پيامبر ، شان يك مبلغ و شان يك معلم است
دستورات خدا را به مردم ابلاغ می‏كند و به آنها آنچه را كه نمی دانند ، تعليم می‏كند
فقها و مبلغان امت ، وارث اين شان پيغمبرند .

پاورقی : 1 - سوره جمعه ، آيه . 2

يعنی فقيه اگر خودش را جانشين پيغمبر می‏داند ، فقط در اين يك خصلت است . او می‏گويد پيغمبر احكامی از ناحيه خدا آورده و من می‏خواهم ببينم آنها چيست تا برای مردم‏ كه هيچ نمی‏دانند ، بيان كنم
شان ديگر پيامبر كه آن هم شان الهی است و خدا بايد معين كند ، اينست‏ : مردم در مسائل حقوقی با يكديگر اختلاف پيدا می‏كنند ، يا در مسائل جزائی‏ و جنايی ميان مردم مشاجره واقع می‏شود و كار به داوری می‏كشد . بايد علاوه‏ بر قانون ، افرادی باشند كه در ميان مردم داوری كنند ، يعنی خصومات را قطع و فصل كنند . اين شان را می‏گويند : " قضاء " كه ما معمولا می‏گوئيم : " قضاوت " . شان قضاء يعنی قاضی بودن يكی از مقدسترين شئون است . از نظر اسلام ، قاضی بايد فقيه و مجتهد و نيز عادل مسلم العداله باشد . يكی‏ از حرامترين كارها اينست كه انسان شغل قضاء را داشته باشد در حالی كه‏ صلاحيت شرعی ندارد . پيغمبر يا امام فرمود : قضاء ، مقامی است كه در آن‏ نمی‏نشيند مگر وصی يعنی امام يا كسی كه امام او را معين كرده است ( 1 )
اين هم از شئون پيغمبر است .

پاورقی : 1 - من لا يحضره الفقيه‏ج 3 ص . 5

پيامبر تنها پيام رسان خدا نبود ، بلكه كسی‏ بود كه خدا به او حق داده بود كه در اختلافات و مشاجرات ، بر اساس اصول قضايی ، ميان مردم قضاوت كند : « فلا و ربك لا يؤمنون حتی يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فی انفسهم حرجا مما قضيت‏ و يسلموا تسليما »( 1 )
شان سوم پيغمبر ، رهبری امت است . پيغمبر در همان حال كه پيغمبر است‏ ، امام هم هست . امام ، پيغمبر نيست ولی پيغمبر ، امام هست . بسياری‏ خيال می‏كنند كه پيغمبری ، هميشه از امامت جداست . امامت يعنی رهبری ، و امام يعنی رهبر . پيامبران ، وقتی كه درجه‏شان خيلی بالا می‏رود ، هم‏ پيغمبرند و هم امام . در زمان پيغمبر ، علی هم بود ، چه كسی امت را رهبری می‏كرد ، امامت می‏كرد ؟ خود پيغمبر اكرم
خدای متعال به امام و رهبر از آن جهت كه امام و رهبر است ، اختياراتی‏ داده است . بلا تشبيه ( البته در تشبيه مناقشه نيست ) همانطور كه در بعضی كشورها رئيس جمهور از كنگره اختياراتی می‏گيرد ، خدا برای رهبری‏ امت ، به رهبر امت ، يك سلسله اختيارات داده است ( زيرا قانون را در شرايط مختلف اجرا و پياده كردن ، كار هر كس نيست . ) ديگر پيغمبر اگر می‏خواهد كسی را انتخاب كند ، مثلا بعد از فتح مكه برای آنجا حاكم معين‏ كند و يا برای فلان لشكر امير تعيين كند ، لازم نيست كه جبرئيل بگويد يا رسول الله ! شما فلان شخص را انتخاب كن .

پاورقی : 1 - سوره نساء ، آيه . 65

شود ( 1 ) . اين امر مثل تاكتيكها و استراتژيهايی است كه فرماندهان‏ لشكرها به كار می‏برند كه به ابتكار خود آنها بستگی دارد . مثلا در وقتی كه‏ متفقين با آن دول محور در مصر ( اسكندريه ، العلمين ) می‏جنگيدند و آيزنهاور فرمانده متفقين بود ، البته مقرراتی بود كه او نبايد از آنها تجاوز می‏كرد ، ولی بسياری از قضايا به ابتكار او بستگی داشت ، او بايد ابتكار به خرج می‏داد تا پيروز می‏شد . دشمن هم عينا همين حالت را داشت
حال ببينيم معنی جمله عبدالرحمن بن عوف و همچنين پاسخ علی ( ع ) چيست‏ ؟ عبدالرحمن به علی ( ع ) گفت : تو بايد متعهد شوی كه قانون ، كتاب‏ الله و سنت رسول الله باشد ولی روش رهبری ، همان روش رهبری شيخين باشد . اگر علی ( ع ) روش شيخين را می‏پذيرفت ، در اين صورت مثلا چنانچه عمر پيش خود خيال می‏كرد كه حق دارد متعه را كه پيغمبر تحليل كرده است تحريم‏ كند ، علی ( ع ) بايد می‏گفت من هم می‏گويم حرام است ، و يا در مورد بيت‏ المال كه عمر تدريجا آن را از تقسيم بالسويه زمان پيغمبر خارج كرد و تبعيض روا داشت ، بايد متعهد می‏شد كه بعد از اين ، به همين ترتيب عمل‏ می‏كند ، و بايد بدعتهايی را كه عمر در زمان خودش به عنوان اينكه من‏ رهبرم و رهبر حق دارد چنين و چنان بكند به وجود آورده بود ، می‏پذيرفت
می‏خواستند علی ( ع ) را در كادر رهبری ابوبكر و عمر محدود كنند و اين ، برای علی امكان نداشت چرا كه در اين صورت او هم بايد العياذ بالله مثل‏ عثمان برای خودش تيپی درست كند و بعد مطابق دل خودش هر كاری كه خواست ، بكند و هر كس را هم كه اعتراضی كرد كتك بزند ، فتقش را پاره كند
علی‏ای كه می‏خواهد بر اساس كتاب الله و سنت پيغمبر عمل كند ، نمی‏تواند روش رهبری آن دو نفر را بپذيرد .

پاورقی : 1 - برای مطالعه بيشتر در اين زمينه ، به كتابهای " ولاءها و ولايتها " و " امامت و رهبری " اثر استاد شهيد مراجعه شود

next page

fehrest page

back page