![]() |
جلسه پنجم ارزش امر به معروف و نهی از منكر از نظر علمای اسلام
بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 )همانطور كه عامل امر به معروف و نهی از منكر ارزش نهضت حسينی را بالا و بالاتر برد ، متعاكسا نهضت حسينی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد . همانطور كه تاثير عامل امر به معروف و نهی از منكر ، اين نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد . اين نهضت مقدس نيز اين اصل اسلامی را در عاليترين سطحها قرار داد . چطور اين اصل را بالا برد ؟ مگر حسين بن علی میتواند يك اصل اسلامی را پائين يا بالا ببرد ؟ ! نه ، مقصودم اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنی در متن اسلام امر به معروف و نهی از منكر ، ارزشی داشت و حسين بن علی آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام عوض كرد .
پاورقی :
اين سخنرانی در 1348 / 12 / 26 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است
1 - سوره توبه ، آيه . 112
خدا كه خود اين اصول را بر بندهاش ، برای بندگانش فرستاده است ، برای هر اصلی يك درجه ، يك مرتبه و ارزشی قرار داده است . حتی پيغمبر قادر نيست تصرفی در اينگونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامی تاثير بگذارد . مقصودم اين است كه نهضت حسينی اصل امر به معروف و نهی از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد و علماء اسلامی و به طور كلی مسلمين بالا برد
اصطلاحی طلاب علوم دينيه دارند ، میگويند : مقام ثبوت و مقام اثبات
مقام ثبوت ، يعنی مقام واقع . در مقام واقع و نفس الامر ، هر چيزی در يك حد و درجهای است . به قول فلاسفه جديد ، شی فی نفسه و شی برای ما
مقام ثبوت ، مقام شیء فی نفسه است و مقام اثبات ، مقام شیء برای ماست
توضيح مطلب اينست : فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند . در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقای " الف " درجهاش در حد اعلا باشد ، يعنی بهترين و متخصص ترين و عالمترين طبيب قلب باشد ، آقای " ب " درجه دوم ، آقای " ج " درجه سوم و آقای " د " درجه چهارم باشد . اما مردم چگونه میشناسند ؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتباری دارند ؟ آيا ارزش و اعتباری كه اجتماع برای آنها قائل است ، با ارزش و اعتباری كه در واقع و نفس الامر دارند ، يكی است ؟ آقای " الف " كه پزشك درجه اول قلب است ، جامعه هم او را به عنوان پزشك درجه اول میشناسد ؟ آقای " ب " كه پزشك درجه دوم اين شهر است ، جامعه هم او را پزشك درجه دوم میشناسد ؟ گاهی همينطور است . ولی ممكن است عكس مطلب باشد ، يعنی اجتماع در اثر عواملی ، تبليغاتی ، اشتباهاتی ، جرياناتی ، در مقام اثبات و در مقام شیء برای ما ، درست بر خلاف واقع قضاوت كند . پزشك درجه چهارم را اول بداند ، سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع درجه اول است ، درجه چهارم به شمار آورد . پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق میكند . شیء برای ما با شیء فی نفسه فرق میكند
پس اينكه میگويم حسين بن علی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد ، مقصودم اينست كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام . در متن اسلام ، در مقام ثبوت ، در مقام شیء فی نفسه ، در اختيار حسين بن علی ( ع ) يا پيغمبر ( ص ) يا علی بن ابیطالب ( ع ) نيست كه ارزش اصلی را بالا يا پائين ببرند . خداست كه برای هر اصلی از اصول اسلام ارزش معينی قائل شده است . ولی از نظر جامعه اسلامی ، آيا جامعه اسلامی ارزشهای اسلامی را در آن حدی كه وجود دارد و هست ، در آن حدی كه در مقام ثبوت و در مقام شیء فی نفسه هست ، میشناسد ؟ ممكن است جامعه آنطور نشناسد و گاهی درست اول را داشته باشد . علی عليه السلام فرمود : من چنين پيش بينی میكنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستينی در آيد كه آن را وارونه پوشيدهاند : « و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا » ( 1 ) همانطور كه پوستينی را وارونه میپوشند ، مردم ، اسلام را وارونه تلقی كنند ، رو را به جای پشت و پشت را به جای رو بگيرند . در اين صورت نه تنها چنين پوستينی گرمی ندارد ، بلكه چيز مضحك و موحشی هم از آب در میآيد
ارزشهای اسلامی اگر معكوس شود ، ارزش درجه اول ، درجه آخر شمرده شود و درجه آخر ، درجه اول ( 2 ) ، معنايش همان اسلامی است كه وارونه شده ، پوستينی است كه آن را وارونه پوشيدهاند
از نظر مسلمين ارزش امر به معروف و نهی از منكر متفاوت است . اين مسئله را از نظر علمای اسلامی توضيح میدهم . البته علمای اسلامی تحت اين عنوان يعنی ارزش امر به معروف و نهی از منكر چقدر است ، بحث نكردهاند ، ولی مسئلهای را بحث كردهاند ك ه از آن میتوان به ارزش امر به معروف و نهی از منكر در نظر علما پی برد . اصلی در اسلام است ، و حديث نبوی است كه بر طبق آن همه علمای اسلام نظر میدهند و آن اينكه پيغمبر اكرم فرمود : « اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغری للكبری » .
پاورقی :
1 - نهج البلاغه ، خطبه . 107
2 - فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است ، آنقدر
بالا بيايد كه جای امر به معروف و نهی از منكر را بگيرد . يا شانه زدن
موی سر يا موی ريش به اندازه امر به معروف و نهی از منكر و بالاتر از آن
ارزش پيدا كند . و يا زيارت مستحبی رفتن در حد ارزشهای درجه اول شمرده
شود
اين مطلب مثالهای خيلی واضحی دارد . مثال معروفی كه ذكر میكنند اين است : وارد زمين غصبی شدن حرام است . اگر شما ديديد در يك زمين غصبی يك انسان و حتی يك حيوان و نفس محترمی در آب افتاده و دارد غرق میشود ، چه بايد بكنيد ؟ يا بايد پا روی زمين غصبی بگذاريد ( كه اين فی حد ذاته حرام است ) و برويد او را نجات بدهيد ، يا به خاطر اينكه به زمين غصبی وارد نشويد سرجايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود . اينجا چه بايد كرد ؟ دو حرمت است : يكی حرمت مال كه قوانين مالی بايد محفوظ بماند ، احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند ، بدون رضايت صاحبش نبايد به آنجا وارد شد . و ديگر احترام نفس و جان . احترام مال هرگز به پای احترام جان نمیرسد . شما اگر بناست از اين دو احترام ، يكی را فدای ديگری كنيد ، بايد مال را فدای جان كنيد . و در آنوقت اگر وارد زمين غصبی شويد نه تنها گناهی مرتكب نشدهايد ، بلكه ثوابی مرتكب شدهايد ، اطاعتی كردهايد
در باب امر به معروف و نهی از منكر ، اين مسئله مطرح است كه مرز اين كار كجاست ؟ بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهی از منكر كنيم تا كجا بايد جلو برويم ؟ يكوقت است كه امر به معروف و نهی از منكر میكنيم و هيچگونه آسيبی ، خطری متوجه ما نيست ، اگر نكنيم فقط تنبلی كردهايم . حقيقت را میگوئيم بدون اينكه اگر بگوئيم خطری متوجه ما شود . نهی از منكر میكنيم بدون اينكه خطری متوجه مال ، آبرو و جان ما شود . تا اينجا را همه قبول میكنند . اما اگر به اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهی از منكر بكنم ، ضرری به مال من میرسد ، بكنم يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم ضرری به حيثيت و آبروی من میرسد ، به من فحش میدهند ، مرا كتك میزنند ، آبرويم را میبرند ، به من تهمتها میزنند ، يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم جانم در خطر قرار میگيرد ، كشته میشود ، بكنم يا نكنم ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم علاوه بر خودم ، جان عزيزانم در خطر است ، خاندانم هم به اسارت میرود ، بكنم يا نكنم ؟ اينجا ممكن است كسی بگويد بعضی از علمای اسلام گفتهاند مرز امر به معروف و نهی از منكر آنجاست كه خطری در كار نباشد ، ضرری در كار نباشد ، به آبرو و به جانت و حتی به مالت صدمهای وارد نيايد ، به بدنت صدمهای وارد نشود . در واقع ارزش امر به معروف و نهی از منكر را پائين آوردهاند . گفتهاند امر به معروف و نهی از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروی تو هم در خطر باشد ، يعنی اگر پای آبرو در ميان بود و پای امر به معروف و نهی از منكر ، امر به معروف و نهی از منكر را رها كن ، به آبرويت بچسب ! البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است . بدون شك آبرو و بدن مومن احترام دارد . شما حق نداريد بدون موجب يك زخم كوچك در بدنتان ايجاد كنيد ، حق نداريد بدون موجب به خطر بيفتد . در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكی نيست
قرآن میگويد : « و لا تلقوا بايديكم الی التهلكه »( 1 ) . اگر بخواهيد از بالای بام خود را پايين بيندازيد ولو تحت فشار قرض قرار گرفته باشيد يا در عشقی شكست خورده باشيد ، ولو در حالی باشيد كه تمام دنيا و مافيها برای شما ارزش نداشته باشد ، زندگی تاريك باشد ، اين عمل جايز نيست
درست مثل اينست كه انسان ديگری را كشته باشيد . قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد میگويد : « فجزاوه جهنم »( 2 ) كسی كه نفس محترمی را میكشد ، اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد ، كيفر او جهنم است
خالدا فيها برای هميشه هم در جهنم بايد باقی بماند . كسانی كه خيال میكنند اختيار جان خودشان را دارند ، اشتباه میكنند . مال انسان محترم است . چون مالی كه شما داريد تنها مال شما نيست ، در درجه اول مال اجتماع و در درجه دوم مال شماست . حق استفاده از آن را داريد ولی حق تضييع ، اسراف و تبذير آن را نداريد . اسلام چنين حقی برای شما قائل نيست . مال ، محترم ، بدن ، محترم ، جان ، محترم ، آبرو ، محترم . مگر میتوانيد در اجتماع كاری كنيد كه بی جهت آبرويتان برود ، بی جهت به شما تهمت بزنند ؟ ! « اتقوا مواضع التهم » .
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 195 2 - سوره نساء ، آيه . 93
بحث در اين نيست ، بحث در اينست كه امر به معروف و نهی از منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد ؟ درجه احترام امر به معروف و نهی از منكر چقدر بالا است كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم ( ص ) : « اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغری للكبری » وقتی دو حرمت يا يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا میكنند لزوما بايد حرمت كوچكتر را فدای حرمت بزرگتر كنيمبعضی از علمای اسلام و خيلی متاسفم كه بايد بگويم بعضی از علمای بزرگ شيعه كه از آنها چنين انتظاری نمیرفت ، میگويند : مرز امر به معروف و نهی از منكر ، بیضرری است ، نه بیمفسدهای . ضرری به جان يا مال يا آبرويت نرسد . يعنی اگر پای ضرر به اينها در ميان بود ، امر به معروف و نهی از منكر را رها كن ! آن ، كوچكتر از اينست كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابری كند ! ارزش امر به معروف و نهی از منكر را پايين میآورند
اما ديگری میگويد نه ، ارزش امر به معروف و نهی از منكر بالاتر از اينهاست ، البته با توجه به موردش . ببين امر به معروف و نهی از منكر را برای چه میخواهی بكنی ؟ در چه موضوعی میخواهی امر به معروف و نهی از منكر كنی ؟ يك وقت موضوع امر به معروف و نهی از منكر موضوع كوچكی است . مثلا كسی كوچه را كثيف میكند ، پوست خربزه را میاندازد در كوچه
نبايد بياندازد . شما اينجا بايد نهی از منكر كنيد ، بايد او را ارشاد و هدايت كنيد ، بايد به او بگوييد اين كار را نكن درست نيست . حالا اگر شما برای نهی از منكر كردن در چنين مسئلهای ، به خاطر پوست خربزه در كوچه انداختن ، بدانيد يك فحش ناموسی به شما میدهد ، در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسی بشنويد
يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهی از منكر ، موضوعی است كه اسلام برای آن اهميتی بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است
میبينيد قرآن به خطر افتاده است ، تمام دسيسه بازیها برای اينست كه با قرآن مبارزه شود ، وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنی است ، در سر حد به خطر افتادن عدالت است كه قرآن صريح میگويد : هدف انبياء برقراری عدالت در اجتماع بشری است : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) . مسئله ظلم و عدالت ، اصل و محور زندگی بشريت است . پيغمبر اكرم فرمود : « الملك يبقی مع الكفر و لا يبقی مع الظلم » . هيچ اجتماعی نمیتواند بر شالوده ظلم و ستم باقی بماند . يا آنجا كه مسئلهای نظير وحدت اسلامی در خطر است كه اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين اهميت میدهد ! میفرمايد : « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا »(2) . دست دشمن را میبينی ، دسيسه دشمن را میبينی كه دائما ميان مسلمين تفرقه اندازی میكند .
پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 25 2 - سوره آل عمران ، آيه . 103
آيا در اينجا میگويی : امر به معروف نكن ، حرف نزن ، نهی از منكر نكن ؟ ! كه اگر اين را بگويم جانم در خطر است ، آبرويم در خطر است ، اجتماع نمیپسندد ، از اين مزخرفها ؟ ! بنابراين امر به معروف و نهی از منكر در مسائل بزرگ مرز نمیشناسدهيچ چيزی ، هيچ امر محترمی نمیتواند با امر به معروف و نهی از منكر برابری كند ، نمیتواند جلويش را بگيرد . اين اصل دائر مدار اينست كه موضوع امر به معروف و نهی از منكر چيست . اينجاست كه میبينيم حسين بن علی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را چقدر بالا برد . همانطور كه اصل امر به معروف و نهی از منكر ، ارزش نهضت حسينی را به بيانی كه قبلا عرض كردم بالا برد ، نهضت حسينی نيز ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد . چون حسين بن علی فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهی از منكر به جايی میرسد كه مال و آبروی خودش را بايد فدا كند ، ملامت مردم را بايد متوجه خودش كند ، همانطور كه حسين كرد . احدی نهضت حسينی را تصويب نمیكرد . البته در سطحی كه آنها فكر میكردند ، درست هم فكر میكردند ، ولی در سطحی كه حسين بن علی فكر میكرد ، ماورای حرف آنها بود . آنها در اين سطح فكر میكردند كه اگر اين مسافرت برای به دست گرفتن زعامت است ، عاقبت خوشی ندارد ، و راست هم میگفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتی كه اوضاع و احوال را به چشم ديد ، فرمود : « لله در ابن عباس ينظر من ستر رقيق » ، مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت پرده نازك میبيند . تمام اوضاع امروز ، وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت مرا در مدينه به من گفت . ابن عباس به امام حسين ( ع ) میگفت : تو اگر به كوفه بروی ، من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد میكنند . بسياری از افراد ديگر نيز اين سخن را میگفتند . در جواب بعضی سكوت میكرد . در جواب يكی از آنها گفت : « لا يخفی علی الامر » مطلبی كه تو میگويی ، برخودم نيز پنهان نيست ، خودم هم میدانم
اباعبدالله ( ع ) در چنين جريانی ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهی از منكر ، به خاطر اين اصل اسلامی میتوان جان داد ، عزيزان داد ، مال و ثروت داد ، ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسی توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن علی به اصل امر به معروف و نهی از منكر ارزش بدهد ؟ معنی نهضت حسينی اينست كه امر به معروف و نهی از منكر آنقدر بالاست كه تا اين حد در راه آن میتوان فداكاری كرد
ديگر با نهضت حسينی جايی برای اين سخن باقی نمیماند كه امر به معروف و نهی از منكر مرز میشناسد . خير ، مرز نمیشناسد . بله ، مفسده میشناسد
يعنی آنها كه میگويند امر به معروف و نهی از منكر مشروط به عدم مفسده است ، درست میگويند . اگر هم ضرر را به معنی مفسده میگيرند ، درست میگويند . بدين معنی كه ممكن است من گاهی امر به معروف و نهی از منكر بكنم ، بخواهم خدمتی به اسلام بكنم ، ولی همين امر به معروف و نهی از منكر من مفسده ديگری برای اسلام به وجود آورد نه برای من . مفسدهای برای اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتی كه من از اين راه به اسلام میكنم ، بيشتر است . بسيارند افرادی كه نهی از منكر میكنند ولی نه تنها نتيجهای نمیگيرند ، بلكه با نهی از منكرشان آن كسی را كه نهی از منكر میكنند به كلی از دين بری میكنند . من مسئله ترتب مفسده را میپذيرم اما مسئله ضرر را ، آنهم ضرر شخصی كه مرز امر به معروف و نهی از منكر ، ضرر شخصی است ( درباره هر موضوعی میخواهد باشد ) نمیپذيرم ، به دليل اينكه حسين بن علی نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست
حسين بن علی ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين دليل قيام كردم ، يا لااقل يكی از عوامل و عناصری كه مرا به اين نهضت وادار كرد ، همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائنی نشان میداد كه معلوم بود خودش را برای قيام آماده میكند . صحابه پيغمبر را در منی جمع كرد و برای آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد ، حقايق را به آنها گفت ، مفاسد اوضاع را برايشان نماياند ، فرمود شما هستيد كه چنين وظيفهای داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالی كه در " تحف العقول " هست اين جريان را و اينكه حسين بن علی چگونه فكر میكرده است ، كاملا نشان میدهد
حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامهای به او مینويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار میدهد و از آن جمله میگويد : معاويه بن ابی سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد نمیكنم ، میترسم دربارگاه الهی مقصر باشم . میخواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است ، در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفی كه برای رسيدن به آن كوشش میكنم ، يك قدم جلو ببرد . روز اولی كه از مكه بيرون میآيد ، در وصيتنامهای كه به محمد ابن حنفيه مینويسد ، صريحا مطلب را ذكر میكند : « انی ما خرجت اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه جدی ، اريد عن آمر بالمعروف و انهی عن المنكر » ( 1 )
اباعبدالله در بين راه ، در مواقع متعدد به اين اصل تمسك میكند ، و مخصوصا در اين مواقع ، اسمی از اصل دعوت و اصل بيعت نمیبرد . عجيب اينست كه در بين راه هر چه كه قضايای وحشتناكتر و خبرهای مايوس كنندهتر از كوفه میرسيد ، خطبهای كه حسين میخواند ، از خطبه قبلی داغتر بود
گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم ، اين خطبه معروف را میخواند : ²ايها الناس! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع ، و ان الاخره قد اقبلت و اشرفت بصلاح » اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس میفرمايد : « الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » ( 2 ) . آيا نمیبينيد به حق عمل نمیشود ؟ آيا نمیبينيد قوانين الهی پايمال میشود ؟ آيا نمیبينيد اينهمه مفاسد پيدا شده واحدی نهی نمیكند و احدی هم باز نمیگردد ؟ « ليرغب المومن فی لقاء الله محقا » در چنين شرايطی يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن علی هستم دستور خصوصی دارم ، من چون امام هستم وظيفهام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطی از جان بايد گذشت .
پاورقی :
1 - مقتل خوارزمیج 1 ص . 188
2 - تحف العقول ص 245 با اندكی اختلاف
در يكی از خطابههای بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح میكند ، میفرمايد : « انی لا اری الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما » ( 1 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطی ، در چنين اوضاع و احوالی ، من مردن را جز سعادت نمیبينم . ( بعضی نسخهها شهاده نوشتهاند و بعضی سعاده ) من مردن را شهادت در راه حق میبينم . يعنی اگر كسی در راه امر به معروف و نهی از منكر كشته شود ، شهيد شده است . ( معنای من مردن را سعادت میبينم نيز همين است . ) « و الحياه مع الظالمين الا برما » ، من زندگی كردن با ستمگران را مايه ملامت میبينم ، روح من روحی نيست كه با ستمگر سازش كند
از همه بالاتر و صريحتر ، آن وقتی است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس كننده است . آن وقتی است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحی مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه ببرند . در اينجا حسين بن علی ( ع ) خطابه معروفی را كه مورخين معتبری امثال طبری نقل كردهاند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك میكند ، به اصل امر به معروف و نهی از منكر تمسك میكند : « ايها الناس ! من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ، ناكثا لعهد الله مستاثرا لفیء الله ، معتديا لحدود الله ، فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا علی الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام الله و حرموا حلاله ، و استاثروا فیء الله » ( 2 ) . يك صغرا و كبرای بسيار كامل میچيند .
پاورقی :
1 - همان مدرك
2 - تاريخ طبریج 4 ص . 304
وقتی انسان حسين را با اين صفات و خصائل میشناسد ، میبيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند ، چون حسين مال خود نبود ، خودش را فدای انسان كرد ، فدای اجتماع انسانی كرد ، فدای مقدسات بشر كرد ، فدای توحيد كرد ، فدای عدالت كرد ، فدای انسانيت كرد . از اين جهت افراد بشر همه او را دوست میدارند . وقتی انسان ، ديگری را میبيند كه در او هيچ چيزی از خود فردی وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است ، او را با خودش متحد و يكی میبيند
حر بعد از برخورد با اباعبدالله میخواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد . حسين حاضر نبود تن به ذلت بدهد ، چون او میخواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمیآيم . بالاخره پس از مذاكراتی قرار شد راهی را بگيرند كه نه منتهی به كوفه بشود و نه منتهی به مدينه ، يعنی به اصطلاح جهت غرب را بگيرند ، كه آمدند تا منتهی شد به سرزمين كربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد كربلا شد . خيمه و خرگاه خود را با جمعيتی در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد . از آن طرف لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پيكهای دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهای بعد برای دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر ، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشتهاند حتی كملت ثلاثين ، تا اينكه سی هزار نفر كامل شدند . پسر زياد تصميم گرفت آن كسی كه به او حكومت و امارت میدهد ، فرماندهی اين لشكر را میدهد ، پسر سعد باشد . در اين جهت به اصطلاح يك ملاحظه روانی را كرد ، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص گذشته از نقطه ضعفی كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت اميرالمومنين عزلت اختيار كرد ، نه اين طرف آمد و نه آن طرف ، در دوران غزوات اسلامی و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادی برای خود كسب كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتی داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانی بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادی كرده است
پسر زياد ، پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانی استفاده كند . يعنی اينطور به مردم بفهماند كه اين هم جنگی است در رديف آن جنگها . همانطور كه سعد وقاص با كفار میجنگيد ، پسر سعد هم ( العياذ بالله ) با فرقهای كه از اسلام خارجند میجنگد . اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد ، مردی كه فهميده بود و به هيچ وجه نمیخواست زير اين بار برود ، شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف اين را میدانست . قبلا فرمانی برای او صادر كرده بود برای حكومت ری و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، میخواهی نروی نرو . او هم كه اسير اين حكومت بود و آرزوی چنين ملكی را داشت ، گفت : اجازه بده من بروم تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد ، ملامتش كرد ، گفت : مبادا چنين كاری بكنی . ولی در آخر طمع غالب شد و اين مرد ، قبولی خودش را اعلام كرد
در كربلا كوشش میكرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند ، كوشش میكرد بلكه بتواند به شكلی به اصطلاح صلح برقرار كند ، يعنی خودش را از كشتن حسين بن علی معاف كند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هر چه شد ، شد
دو سه جلسه با اباعبدالله مذاكره كرد
به قول طبری چون در اين مذاكرات ، فقط اين دو نفر شركت كردهاند از متن مذاكرات اطلاع درستی در دست نيست . فقط آن مقداری در دست است كه بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتی در اين زمينه داريم ، والا اطلاع ديگری در دست نيست . خيلی كوشش میكرد بلكه كاری بكند ( و حتی نوشتهاند گاهی هم دروغهايی جعل میكرد ) كه غائله بخوابد . آخرين نامهاش كه برای عبيدالله زياد آمده ، عدهای دور و بر مجلس نشسته بودند
عبيدالله اندكی به فكر فرو رفت ، گفت شايد بشود اين قضيه را با مسالمت حل كرد . ولی آن بادنجان دو رقاب چينها ، كاسههای داغتر از آش كه هميشه هستند ، مانع شدند . يكی از آنها شمر بن ذی الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار داری اشتباه میكنی . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است ، اگر از اين غائله نجات پيدا كند [ ديگر بر او دست نخواهی يافت . ] مگر نمیدانی شيعيان پدرش در اين كشور اسلامی كم نيستند ، زيادند ، منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان ، از اطراف و اكناف جمع نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمیآيی . نوشتهاند مثل آدمی كه خواب باشد ، يكدفعه بيدار شد ، گفت : راست گفتی ، بعد اين شعر را خواند :
| الان قد علقت مخالبنا به |
| يرجو النجاه ولات حين مناص |
پاورقی :
1 - [ الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات میجويد ولی زمان رهايی
گذشته است ]
نوشتهاند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذی الجوشن به كربلا رسيد . ( روز تاسوعا برای اهل بيت پيغمبر ، روزی خيلی غمناكی بوده است . امام صادق فرمود : « ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين » ( 1 ) ، تاسوعا روزی است كه در آن ، حسين در محاصره سختی قرار گرفت . روزی است كه برای لشكريان عمر سعد كمكهای فراوان رسيد ، ولی برای اهل بيت پيغمبر كمكی نرسيد . ) عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا میرسد
ابتدا آن نامه علنی را به عمر سعد میدهد ، منتظر ، و آرزو میكند كه او بگويد خير من با حسين نمیجنگم ، تا به موجب آن فرمان ، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود . ولی بر خلاف انتظار او ، عمر سعد نگاهی به او كرد و گفت : حدس من اينست كه نامه من در پسر زياد موثر میافتاد و تو حضور داشتی و مانع شدی . گفت حالا هر چه هست نتيجه را بگو ! میجنگی يا كنار میروی ؟ گفت نه به خدا قسم میجنگم ، آنچنان كه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود .
پاورقی : 1 - نفس المهموم ص 225 به نقل از كافیج 4 ص . 147
گفت تكليف من چيست ؟ عمر سعد میدانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامی دارد ( هم سنخاند ، هر چه كه شقی تر و قسی القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم فرمانده پياده باشفرمان ، خيلی شديد بود ، اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من ، بر حسين سخت بگير . حسين بايد يكی از اين دو امر را بپذيرد ، يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن ، سوم ندارد . نوشتهاند نزديك غروب تاسوعاست ، حسين بن علی در بيرون يكی از خيمهها نشسته است در حالی كه زانوها را بلند كرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها ، و خوابش برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت ، فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبی و بالجنه ابشری ( مغالطه و حقه بازی و رياكاری را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت میدهم . نوشتهاند اين سی هزار لشكر در حالی كه دور تا دور خيمههای حسين را گرفته بودند ، مثل دريايی كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد ، طوفان كرد . يك مرتبه صدای فرياد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحهها در صحرا پيچيد
زينب سلام الله عليها در داخل يكی از خيمههاست ، ظاهرا دارد زين العابدين را پرستاری میكند . صدا را از بيرون شنيد . فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر میكند . آمد دست زد به شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمیبينی ؟ نمیشنوی ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند میكند و بدون اينكه توجهی به اين لشكر بكند ، میگويد من الان در عالم رويا جدم را ديدم ، به من بشارت و نويد داد ، گفت حسينم تو عن قريب به من ملحق میشوی . خدا میداند در اين حال در دل زينب سلام الله عليها چه گذشت
شب عاشورا است . شبی است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت كنيم ، از طرفی وقتی آن حماسه را میبينيم ، روحمان به هيجان میآيد ، قلبمان تكان میخورد ، و از طرف ديگر متاثر میشويم . دلايلی در كار است كه به اندازهای كه در شب عاشورا بر زينب سلام الله عليها سخت گذشت ، بر هيچكس سخت نگذشت ، و باز به اندازهای كه در اين شب به ايشان سخت گذشت ، در هيچ موقع ديگری نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع روحی زينب خيلی قوی بود ، و با جريانهايی ، قويتر و نيرومندتر شد
دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلی منقلب كرده است
يكی در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب اباعبدالله برنامه خيلی مفصلی دارد . يكی از برنامهها اينست كه به كمك اصحابش اسلحه را برای فردا آماده میكنند . مردی است به نام جون ( يا هون ) ، آزاد شده ابوذر غفاری است . متخصص در كار اسلحهسازی بود . خيمهای به سلاحها اختصاص داشت ، و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود . اباعبدالله آمده بود از او سركشی بكند . اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب سلام الله عليها از او پرستاری میكرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزديك به همديگر بر پا كنند ، به طوری كه طنابها داخل يكديگر بود ، به دليلی كه بعد عرض میكنم
راوی اين حديث ، زين العابدين است ، میگويد : عمهام زينب مشغول پرستاری بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه میكرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه میكند . من يكوقت ديدم پدرم دارد با خودش شعری را زمزمه میكند ، دو سه بار هم تكرار كرد :
| يا دهر اف لك من خليل |
| كم لك بالاشراق و الاصيل |
| و صاحب و طالب قتيل |
| و الدهر لا يقنع بالبديل |
| و انما الامر الی الجليل ( 1 ) |
پاورقی : 1 - لهوف ص . 33
( زن است ، رقيق القلب است . ) شروع كرد بلند بلند گريستن ، فرياد كردن ، ناله كردن كه ای كاش چنين روزی را نمیديدم ، ای كاش جهان ويران میشد و زينب چنين ساعتی را نمیديد . با اين حال خودش را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زينب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصيحت و موعظه كرد : « يا اخيه ! لا يذهبن بحملك الشيطان » ، خواهر جان ! مراقب باش شيطان ترا بی صبر نكند ، حلم را از تو نر بايد . اينها چيست كه میگويی ؟ ! ای كاش روزگار خراب بشود يعنی چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق است ؟ ! شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدم پيغمبر از من بهتر بود . پدرم علی ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همه اينها از من بهتر بودند . همه اينها رفتند ، من هم میروم . تو بايد مواظب باشی بعد از من سرپرستی اين قافله را بكنی ، سرپرستی اطفال مرا بكنی . زينب در حالی كه میگريست ، با صدای نازكی گفت : برادر جان ! همه اينها درست ، ولی هر كدام از آنها كه رفتند ، من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به او خوش بود . آخرين كسی كه از ما رفت ، برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زينب بر وی ، دل زينب در اين دنيا به چه كسی خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد كه اباعبدالله آن جمله ( جريان خواب ) را به زينب فرمود ، فورا برادر رشيدش ابوالفضل را صدا كرد ، برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست ؟ اگر هم میخواهند با ما بجنگند ، وقت غروب كه طبق قانون جنگی وقت جنگ نيست . ( معمولا اهل حرب ، صبح تا غروب میجنگند ، شب كه میشود میروند در خرگاهها و مراكز خودشان ) حتما خبر تازهای استابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب : زهير بن القين ، حبيب بن مظهر میرود و در مقابلشان میايستد و میگويد : من از طرف برادرم پيام آوردهام كه از شما بپرسم مگر خبر تازهای است ؟ عمر سعد میگويد : بله ، خبر تازه است ، امر امير عبيدالله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم بلاشرط بشود و يا با او بجنگيم . فرمود من از طرف خودم نمیتوانم چيزی بگويم ، میروم خدمت برادرم ، از او جواب میگيرم . وقتی كه آمد خدمت اباعبدالله ، اباعبدالله فرمود : ما كه اهل تسليم نيستيم ، میجنگيم ، تا آخرين قطره خون خودم میجنگم ، فقط به آنها يك جمله بگو ، يك خواهش ، يك تمنا ، يك تقاضا از آنها بكن و آن اينست كه قضيه را به فردا موكول كنند . بعد برای اينكه توهمی پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت میداند كه زنده بماند ، و برای اينكه بفهماند كه زندگی برايش غنيمت ندارد ، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگری میخواهد ، فرمود : خدا خودش میداند كه من اين مهلت را به اين جهت میخواهم كه دلم میخواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خدای خودم راز و نياز بكنم ، مناجات و عبادت بكنم ، قرآن بخوانم
ابوالفضل سلام الله عليه رفت . آنها نمیخواستند بپذيرند ولی بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد ، يكی از آنها گفت : شما خيلی مردم بی حيايی هستيد ، چون ما با كفار كه میجنگيديم ، اگر چنين مهلتی میخواستند ، به آنها میداديم . چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتی ندهيم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد . گفتند : بسيار خوب ، صبح . آن شب را اباعبدالله با وضع فوق العادهای ، با وضع روشنی ، با وضع پر از هيجانی ، با وضع پر از نورانيتی بسر برد . راست گفتهاند آنان كه آن شب را شب معراج حسين خواندهاند . در آن شب است كه آن خطا به غرا را برای اصحاب و اهل بيتش میخواند . در آن شب است كه همه آنها را مرخص میكند : اصحاب من ! اهل بيت من ! من اصحابی از اصحاب خودم بهتر ، و اهل بيتی از اهل بيت خودم بهتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر میكنم ، از همه شما ممنونم . ولی بدانيد اينها فقط مرا میخواهند ، جز من با كسی كاری ندارند ، بيعتی اگر با من كرديد ، برداشتم . همه آزاديد . هر كس میخواهد برود ، برود . به اصحابش گفت : هر كدام از شما میتوانيد دست يكی از اهل بيت مرا بگيريد و با خودتان ببريد . ولی اصحاب حسين غربال شده بودند
نوشتهاند همه يكصدا گفتند : اين چه سخنی است كه شما به ما میگوئيد ؟ ! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟ ! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم ، ای كاش خدا هزار جان پی در پی به ما میداد ، كشته میشديم و دوباره زنده میشديم ، هزار جان در راه تو فدا میكرديم ، يك جان كه قابل نيست
جان ناقابل من قابل قربان تو نيست
نوشتهاند : بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس اول كسی كه اين سخن را به زبان آورد ، برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود . ( امشب ما ذكر خيری و توسلی پيدا میكنيم به يتيم امام حسن ، قاسم كه در شب عاشورا جريانی دارد ) . بعد از آنكه همه وفاداريشان را اعلام كردند ، اباعبدالله سخن خودش را عوض كرد . پرده ديگری از حقايق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد يك نفر از ما كه در اينجا هستيم ، زنده نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شكر میكنيم كه چنين شهادتی و چنين موهبتی را نصيب ما كرد . ( يكی از دوستان تذكر بسيار خوبی داد . دو نفر از بزرگان ما ، از پيشوايان ما ، حضرت آيت الله العظمی آقای حكيم دامت بركاته ، و آيت الله علامه مجاهد صاحب " الغدير " علامه امينی ، اين هر دو بزرگوار میدانيم بيمارند ، در بيمارستانهای خارج هستند و وظيفه ماست كه برای همه مومنين و مومنات دعا كنيم ، بالخصوص برای رهبران و پيشوايان خودمان : خدايا ! به حق حسين بن علی و به حق روح و دل پاك قاسم بن الحسن ، اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست ، شفای عاجل عنايت بفرما . ) اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است . وقتی كه اباعبد الله اين مژده را میدهد كه فردا همه شهيد میشوند ، او با خود فكر میكند كه شايد مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچهها مشمول نباشيم . يك بچه سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند . نگران است ، مضطرب است . يكمرتبه سر را جلو آورد و عرض كرد : يا عما ! و انا فيمن يقتل ؟ آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمیشوم ؟ حسين بن علی نگاه رقت آلودی كرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالی میكنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ میدهم . عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمی دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلی من العسل چنين مرگی در كام من از عسل شيرينتر است . ( يعنی من كه میپرسم برای اينست كه میترسم فردا اين موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهی شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلای بسيار سخت و يك درد بسيار شديد میشوی . ولی اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان میرود . چون كوچك است ، اسلحهای كه با تن او مناسب باشد ، نيست . ولی در عين حال شيربچه است ، شجاعت به خرج میدهد ، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش وارد میآيد از روی اسب به روی زمين میافتد . حسين با نگرانی بر در خيمه ايستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اينكه انتظار میكشد ، ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد ، عمو جان من هم رفتم ، مرا درياب
مورخين نوشتهاند حسين مثل بازشكاری به سوی قاسم حركت كرد . كسی نفهميد با چه سرعتی بر روی اسب پريد و با چه سرعتی به سوی قاسم حركت كرد . عده زيادی از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روی زمين افتاد ، دور بدن اين طفل را گرفتند برای اينكه يكی از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت میآيد ، مثل گله روباهی كه شير را میبيند فرار كردند ، و همان فردی كه برای بريدن سر قاسم پايين آمده بود ، در زير دست و پای اسبهای خودشان ، لگدمال و به درك واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسی نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه گفت : « عزيز علی عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك » فرزند برادر ! چقدر بر عموی تو ناگوار است كه فرياد كنی و عمو جان بگويی و نتوانم به حال تو فايدهای برسانم ، نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتی كه به بالين تو میآيم كاری از دستم برنيايد . چقدر بر عمومی تو اين حال ناگوار است . ( 1 ) راوی گفت : در حالی كه سر جناب قاسم به دامن حسين است ، از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين میكوبد . در همين حال فشهق شهقه فمات فريادی كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را میكشد و به خيمه گاه میآورد . خيلی عظيم و عجيب است : وقتی كه قاسم میخواهد به ميدان برود ، از اباعبدالله خواهش میكند ، اباعبدالله دلش نمیخواهد اجازه بدهد ، وقتی كه اجازه میدهد دست به گردن يكديگر میاندازند ، گريه میكنند تا هر دو بيحال میشوند .
پاورقی :
1 - در قم شنيدم يكی از وعاظ معروف اين شهر ، اين ذكر مصيبت را در
محضر مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائری رضوان الله تعالی عليه
خوانده بود . ( بسيار بسيار مردم مخلصی بوده است ، از كسانی بود كه
شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم ( ص ) بود ، و اين به تواتر برای من ثابت
شده است . من محضر شريف اين مرد را در ك نكردم ، ده ماه بعد از فوت
ايشان به قم مشرف شدم . كسانی كه ديده بودند ، میگفتند اين پيرمرد نام
حسين بن علی را كه میشنيد ، بیاختيار اشكش جاری میشد ) بقدری اين مرد
گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش
میكنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن
آن را ندارم
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله الطاهرين


