next page

fehrest page

back page

جلسه پنجم ارزش امر به معروف و نهی از منكر از نظر علمای اسلام

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون‏ بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 )
همانطور كه عامل امر به معروف و نهی از منكر ارزش نهضت حسينی را بالا و بالاتر برد ، متعاكسا نهضت حسينی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد . همانطور كه تاثير عامل امر به معروف و نهی از منكر ، اين‏ نهضت را در عاليترين سطحها قرار داد . اين نهضت مقدس نيز اين اصل‏ اسلامی را در عاليترين سطحها قرار داد . چطور اين اصل را بالا برد ؟ مگر حسين بن علی می‏تواند يك اصل اسلامی را پائين يا بالا ببرد ؟ ! نه ، مقصودم‏ اين نيست كه در واقع و نفس الامر يعنی در متن اسلام امر به معروف و نهی از منكر ، ارزشی داشت و حسين بن علی آمد و ارزش اين اصل را در متن اسلام‏ عوض كرد .

پاورقی : اين سخنرانی در 1348 / 12 / 26 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است‏
1 - سوره توبه ، آيه . 112

اين ، كار حسين بن علی نيست ، كار پيغمبر خدا هم نيست ، كار خداست
خدا كه خود اين اصول را بر بنده‏اش ، برای بندگانش فرستاده است ، برای هر اصلی يك درجه ، يك مرتبه و ارزشی قرار داده است . حتی پيغمبر قادر نيست تصرفی در اينگونه مسائل بكند و در متن واقع اسلامی تاثير بگذارد . مقصودم اين است كه نهضت حسينی اصل امر به معروف و نهی از منكر را از نظر استنباط و اجتهاد و علماء اسلامی و به طور كلی مسلمين بالا برد
اصطلاحی طلاب علوم دينيه دارند ، می‏گويند : مقام ثبوت و مقام اثبات
مقام ثبوت ، يعنی مقام واقع . در مقام واقع و نفس الامر ، هر چيزی در يك حد و درجه‏ای است . به قول فلاسفه جديد ، شی فی نفسه و شی برای ما
مقام ثبوت ، مقام شی‏ء فی نفسه است و مقام اثبات ، مقام شی‏ء برای ماست‏
توضيح مطلب اينست : فرض كنيد يك عده پزشك قلب در يك شهر وجود دارند . در مقام واقع و نفس الامر ممكن است همه اينها در يك درجه باشند و ممكن است آقای " الف " درجه‏اش در حد اعلا باشد ، يعنی بهترين و متخصص ترين و عالمترين طبيب قلب باشد ، آقای " ب " درجه دوم ، آقای‏ " ج " درجه سوم و آقای " د " درجه چهارم باشد . اما مردم چگونه‏ می‏شناسند ؟ آنها در نزد مردم چه ارزش و اعتباری دارند ؟ آيا ارزش و اعتباری كه اجتماع برای آنها قائل است ، با ارزش و اعتباری كه در واقع‏ و نفس الامر دارند ، يكی است ؟ آقای " الف " كه پزشك درجه اول قلب است ، جامعه‏ هم او را به عنوان پزشك درجه اول می‏شناسد ؟ آقای " ب " كه پزشك درجه‏ دوم اين شهر است ، جامعه هم او را پزشك درجه دوم می‏شناسد ؟ گاهی‏ همينطور است . ولی ممكن است عكس مطلب باشد ، يعنی اجتماع در اثر عواملی ، تبليغاتی ، اشتباهاتی ، جرياناتی ، در مقام اثبات و در مقام‏ شی‏ء برای ما ، درست بر خلاف واقع قضاوت كند . پزشك درجه چهارم را اول‏ بداند ، سوم را درجه دوم و دوم را درجه سوم بداند و آن را كه در واقع‏ درجه اول است ، درجه چهارم به شمار آورد . پس در اينجا مقام اثبات با مقام ثبوت فرق می‏كند . شی‏ء برای ما با شی‏ء فی نفسه فرق می‏كند
پس اينكه می‏گويم حسين بن علی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد ، مقصودم اينست كه در جهان اسلام بالا برد نه در اسلام . در متن‏ اسلام ، در مقام ثبوت ، در مقام شی‏ء فی نفسه ، در اختيار حسين بن علی ( ع‏ ) يا پيغمبر ( ص ) يا علی بن ابی‏طالب ( ع ) نيست كه ارزش اصلی را بالا يا پائين ببرند . خداست كه برای هر اصلی از اصول اسلام ارزش معينی قائل‏ شده است . ولی از نظر جامعه اسلامی ، آيا جامعه اسلامی ارزشهای اسلامی را در آن حدی كه وجود دارد و هست ، در آن حدی كه در مقام ثبوت و در مقام‏ شی‏ء فی نفسه هست ، می‏شناسد ؟ ممكن است جامعه آنطور نشناسد و گاهی درست‏ اول را داشته باشد . علی عليه السلام فرمود : من چنين پيش بينی می‏كنم كه اسلام در ميان مردم به حالت پوستينی در آيد كه آن را وارونه پوشيده‏اند : « و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا » ( 1 ) همانطور كه پوستينی را وارونه می‏پوشند ، مردم ، اسلام را وارونه تلقی كنند ، رو را به جای پشت و پشت را به جای رو بگيرند . در اين صورت نه تنها چنين پوستينی گرمی ندارد ، بلكه چيز مضحك و موحشی هم از آب در می‏آيد
ارزشهای اسلامی اگر معكوس شود ، ارزش درجه اول ، درجه آخر شمرده شود و درجه آخر ، درجه اول ( 2 ) ، معنايش همان اسلامی است كه وارونه شده ، پوستينی است كه آن را وارونه پوشيده‏اند
از نظر مسلمين ارزش امر به معروف و نهی از منكر متفاوت است . اين‏ مسئله را از نظر علمای اسلامی توضيح می‏دهم . البته علمای اسلامی تحت اين‏ عنوان يعنی ارزش امر به معروف و نهی از منكر چقدر است ، بحث نكرده‏اند ، ولی مسئله‏ای را بحث كرده‏اند ك ه از آن می‏توان به ارزش امر به معروف‏ و نهی از منكر در نظر علما پی برد . اصلی در اسلام است ، و حديث نبوی‏ است كه بر طبق آن همه علمای اسلام نظر می‏دهند و آن اينكه پيغمبر اكرم فرمود : « اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغری للكبری » .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 107 2 - فرض كنيد ارزش ناخن گرفتن كه در روز جمعه مستحب است ، آنقدر بالا بيايد كه جای امر به معروف و نهی از منكر را بگيرد . يا شانه زدن‏ موی سر يا موی ريش به اندازه امر به معروف و نهی از منكر و بالاتر از آن‏ ارزش پيدا كند . و يا زيارت مستحبی رفتن در حد ارزشهای درجه اول شمرده‏ شود

اگر دو ارزش ، دوامر محترم در اسلام با يكديگر اجتماع پيدا كنند ، يعنی تزاحم‏ پيدا كنند ، بايد كوچكتر را رها كنيد ، بزرگتر را بگيريد
اين مطلب مثالهای خيلی واضحی دارد . مثال معروفی كه ذكر می‏كنند اين‏ است : وارد زمين غصبی شدن حرام است . اگر شما ديديد در يك زمين غصبی‏ يك انسان و حتی يك حيوان و نفس محترمی در آب افتاده و دارد غرق می‏شود ، چه بايد بكنيد ؟ يا بايد پا روی زمين غصبی بگذاريد ( كه اين فی حد ذاته‏ حرام است ) و برويد او را نجات بدهيد ، يا به خاطر اينكه به زمين غصبی‏ وارد نشويد سرجايتان بايستيد تا آن نفس محترم هلاك شود . اينجا چه بايد كرد ؟ دو حرمت است : يكی حرمت مال كه قوانين مالی بايد محفوظ بماند ، احترام مال مشروع مردم بايد محفوظ بماند ، بدون رضايت صاحبش نبايد به‏ آنجا وارد شد . و ديگر احترام نفس و جان . احترام مال هرگز به پای‏ احترام جان نمی‏رسد . شما اگر بناست از اين دو احترام ، يكی را فدای‏ ديگری كنيد ، بايد مال را فدای جان كنيد . و در آنوقت اگر وارد زمين‏ غصبی شويد نه تنها گناهی مرتكب نشده‏ايد ، بلكه ثوابی مرتكب شده‏ايد ، اطاعتی كرده‏ايد
در باب امر به معروف و نهی از منكر ، اين مسئله مطرح است كه مرز اين‏ كار كجاست ؟ بنده و شما كه بايد امر به معروف و نهی از منكر كنيم تا كجا بايد جلو برويم ؟ يكوقت است كه امر به معروف و نهی از منكر می‏كنيم‏ و هيچگونه آسيبی ، خطری متوجه ما نيست ، اگر نكنيم فقط تنبلی كرده‏ايم . حقيقت را می‏گوئيم بدون اينكه اگر بگوئيم خطری متوجه ما شود . نهی از منكر می‏كنيم بدون اينكه خطری متوجه‏ مال ، آبرو و جان ما شود . تا اينجا را همه قبول می‏كنند . اما اگر به‏ اينجا رسيد كه اگر بنا شد من امر به معروف و نهی از منكر بكنم ، ضرری به‏ مال من می‏رسد ، بكنم يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم ضرری‏ به حيثيت و آبروی من می‏رسد ، به من فحش می‏دهند ، مرا كتك می‏زنند ، آبرويم را می‏برند ، به من تهمتها می‏زنند ، يا نه ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم جانم در خطر قرار می‏گيرد ، كشته می‏شود ، بكنم يا نكنم ؟ اگر امر به معروف و نهی از منكر كنم علاوه بر خودم ، جان عزيزانم در خطر است ، خاندانم هم به اسارت می‏رود ، بكنم يا نكنم ؟ اينجا ممكن است كسی بگويد بعضی از علمای اسلام گفته‏اند مرز امر به‏ معروف و نهی از منكر آنجاست كه خطری در كار نباشد ، ضرری در كار نباشد ، به آبرو و به جانت و حتی به مالت صدمه‏ای وارد نيايد ، به بدنت‏ صدمه‏ای وارد نشود . در واقع ارزش امر به معروف و نهی از منكر را پائين‏ آورده‏اند . گفته‏اند امر به معروف و نهی از منكر بايد كرد اما نه تا آنجا كه آبروی تو هم در خطر باشد ، يعنی اگر پای آبرو در ميان بود و پای امر به معروف و نهی از منكر ، امر به معروف و نهی از منكر را رها كن ، به‏ آبرويت بچسب ! البته من قبول دارم كه آبرو در اسلام محترم است . بدون‏ شك آبرو و بدن مومن احترام دارد . شما حق نداريد بدون موجب يك زخم‏ كوچك در بدنتان ايجاد كنيد ، حق نداريد بدون موجب به خطر بيفتد . در اينكه انسان نبايد بدون جهت جان خود را به خطر بيندازد شكی نيست
قرآن می‏گويد : « و لا تلقوا بايديكم الی التهلكه »( 1 ) . اگر بخواهيد از بالای بام خود را پايين بيندازيد ولو تحت فشار قرض قرار گرفته باشيد يا در عشقی شكست خورده باشيد ، ولو در حالی باشيد كه تمام دنيا و مافيها برای شما ارزش نداشته باشد ، زندگی تاريك باشد ، اين عمل جايز نيست
درست مثل اينست كه انسان ديگری را كشته باشيد . قرآن كريم صريحا در باب قتل عمد می‏گويد : « فجزاوه جهنم »( 2 ) كسی كه نفس محترمی را می‏كشد ، اعم از اينكه غير خودش يا خودش باشد ، كيفر او جهنم است
خالدا فيها برای هميشه هم در جهنم بايد باقی بماند . كسانی كه خيال‏ می‏كنند اختيار جان خودشان را دارند ، اشتباه می‏كنند . مال انسان محترم‏ است . چون مالی كه شما داريد تنها مال شما نيست ، در درجه اول مال‏ اجتماع و در درجه دوم مال شماست . حق استفاده از آن را داريد ولی حق‏ تضييع ، اسراف و تبذير آن را نداريد . اسلام چنين حقی برای شما قائل‏ نيست . مال ، محترم ، بدن ، محترم ، جان ، محترم ، آبرو ، محترم . مگر می‏توانيد در اجتماع كاری كنيد كه بی جهت آبرويتان برود ، بی جهت به شما تهمت بزنند ؟ ! « اتقوا مواضع التهم » .

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 195 2 - سوره نساء ، آيه . 93

بحث در اين نيست ، بحث در اينست كه امر به معروف و نهی از منكر در برابر اين امور محترم چقدر نيرو دارد ؟ درجه احترام امر به‏ معروف و نهی از منكر چقدر بالا است كه به مصداق گفته پيغمبر اكرم ( ص ) : « اذا اجتمعت حرمتان تركت الصغری للكبری » وقتی دو حرمت يا يكديگر تزاحم و اجتماع پيدا می‏كنند لزوما بايد حرمت كوچكتر را فدای حرمت‏ بزرگتر كنيم
بعضی از علمای اسلام و خيلی متاسفم كه بايد بگويم بعضی از علمای بزرگ‏ شيعه كه از آنها چنين انتظاری نمی‏رفت ، می‏گويند : مرز امر به معروف و نهی از منكر ، بی‏ضرری است ، نه بی‏مفسده‏ای . ضرری به جان يا مال يا آبرويت نرسد . يعنی اگر پای ضرر به اينها در ميان بود ، امر به معروف و نهی از منكر را رها كن ! آن ، كوچكتر از اينست كه با احترام جان يا آبرو يا بدن برابری كند ! ارزش امر به معروف و نهی از منكر را پايين می‏آورند
اما ديگری می‏گويد نه ، ارزش امر به معروف و نهی از منكر بالاتر از اينهاست ، البته با توجه به موردش . ببين امر به معروف و نهی از منكر را برای چه می‏خواهی بكنی ؟ در چه موضوعی می‏خواهی امر به معروف و نهی از منكر كنی ؟ يك وقت موضوع امر به معروف و نهی از منكر موضوع كوچكی است‏ . مثلا كسی كوچه را كثيف می‏كند ، پوست خربزه را می‏اندازد در كوچه
نبايد بياندازد . شما اينجا بايد نهی از منكر كنيد ، بايد او را ارشاد و هدايت كنيد ، بايد به او بگوييد اين كار را نكن درست نيست . حالا اگر شما برای نهی از منكر كردن در چنين مسئله‏ای ، به خاطر پوست خربزه در كوچه انداختن ، بدانيد يك فحش ناموسی به شما می‏دهد ، در اين صورت اين كار آنقدر ارزش ندارد كه شما يك فحش ناموسی بشنويد
يك وقت هم هست كه موضوع امر به معروف و نهی از منكر ، موضوعی است‏ كه اسلام برای آن اهميتی بالاتر از جان و مال و حيثيت انسان قائل است
می‏بينيد قرآن به خطر افتاده است ، تمام دسيسه بازی‏ها برای اينست كه با قرآن مبارزه شود ، وضعيت در سر حد به خطر افتادن قرآن و اصول قرآنی است‏ ، در سر حد به خطر افتادن عدالت است كه قرآن صريح می‏گويد : هدف انبياء برقراری عدالت در اجتماع بشری است : « لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط »( 1 ) . مسئله ظلم‏ و عدالت ، اصل و محور زندگی بشريت است . پيغمبر اكرم فرمود : « الملك‏ يبقی مع الكفر و لا يبقی مع الظلم » . هيچ اجتماعی نمی‏تواند بر شالوده ظلم‏ و ستم باقی بماند . يا آنجا كه مسئله‏ای نظير وحدت اسلامی در خطر است كه‏ اسلام در موضوع وحدت چه اندازه عنايت و حساسيت دارد و به وحدت مسلمين‏ اهميت می‏دهد ! می‏فرمايد : « و اعتصموا بحبل الله جميعا و لا تفرقوا »(2) . دست دشمن را می‏بينی ، دسيسه دشمن را می‏بينی كه دائما ميان مسلمين‏ تفرقه اندازی می‏كند .

پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 25 2 - سوره آل عمران ، آيه . 103

آيا در اينجا می‏گويی : امر به معروف نكن ، حرف‏ نزن ، نهی از منكر نكن ؟ ! كه اگر اين را بگويم جانم در خطر است ، آبرويم در خطر است ، اجتماع نمی‏پسندد ، از اين مزخرفها ؟ ! بنابراين امر به معروف و نهی از منكر در مسائل بزرگ مرز نمی‏شناسد
هيچ چيزی ، هيچ امر محترمی نمی‏تواند با امر به معروف و نهی از منكر برابری كند ، نمی‏تواند جلويش را بگيرد . اين اصل دائر مدار اينست كه‏ موضوع امر به معروف و نهی از منكر چيست . اينجاست كه می‏بينيم حسين بن‏ علی ارزش امر به معروف و نهی از منكر را چقدر بالا برد . همانطور كه اصل‏ امر به معروف و نهی از منكر ، ارزش نهضت حسينی را به بيانی كه قبلا عرض كردم بالا برد ، نهضت حسينی نيز ارزش امر به معروف و نهی از منكر را بالا برد . چون حسين بن علی فهماند كه انسان در راه امر به معروف و نهی از منكر به جايی می‏رسد كه مال و آبروی خودش را بايد فدا كند ، ملامت‏ مردم را بايد متوجه خودش كند ، همانطور كه حسين كرد . احدی نهضت حسينی‏ را تصويب نمی‏كرد . البته در سطحی كه آنها فكر می‏كردند ، درست هم فكر می‏كردند ، ولی در سطحی كه حسين بن علی فكر می‏كرد ، ماورای حرف آنها بود . آنها در اين سطح فكر می‏كردند كه اگر اين مسافرت برای به دست گرفتن‏ زعامت است ، عاقبت خوشی ندارد ، و راست هم می‏گفتند . خود امام هم در روز عاشورا وقتی كه اوضاع و احوال را به چشم ديد ، فرمود : « لله در ابن‏ عباس ينظر من ستر رقيق » ، مرحبا به پسر عباس كه حوادث را از پشت‏ پرده نازك می‏بيند . تمام اوضاع امروز ، وضع مردم كوفه و وضع اهل بيت‏ مرا در مدينه به من گفت . ابن عباس به امام حسين ( ع ) می‏گفت : تو اگر به كوفه بروی ، من يقين دارم كه مردم كوفه نقض عهد می‏كنند . بسياری از افراد ديگر نيز اين‏ سخن را می‏گفتند . در جواب بعضی سكوت می‏كرد . در جواب يكی از آنها گفت‏ : « لا يخفی علی الامر » مطلبی كه تو می‏گويی ، برخودم نيز پنهان نيست ، خودم هم می‏دانم
اباعبدالله ( ع ) در چنين جريانی ثابت كرد كه به خاطر امر به معروف و نهی از منكر ، به خاطر اين اصل اسلامی می‏توان جان داد ، عزيزان داد ، مال‏ و ثروت داد ، ملامت مردم را خريد و كشيد . چه كسی توانسته است در دنيا به اندازه حسين بن علی به اصل امر به معروف و نهی از منكر ارزش بدهد ؟ معنی نهضت حسينی اينست كه امر به معروف و نهی از منكر آنقدر بالاست كه‏ تا اين حد در راه آن می‏توان فداكاری كرد
ديگر با نهضت حسينی جايی برای اين سخن باقی نمی‏ماند كه امر به معروف‏ و نهی از منكر مرز می‏شناسد . خير ، مرز نمی‏شناسد . بله ، مفسده می‏شناسد
يعنی آنها كه می‏گويند امر به معروف و نهی از منكر مشروط به عدم مفسده‏ است ، درست می‏گويند . اگر هم ضرر را به معنی مفسده می‏گيرند ، درست‏ می‏گويند . بدين معنی كه ممكن است من گاهی امر به معروف و نهی از منكر بكنم ، بخواهم خدمتی به اسلام بكنم ، ولی همين امر به معروف و نهی از منكر من مفسده ديگری برای اسلام به وجود آورد نه برای من . مفسده‏ای برای‏ اسلام به وجود آورد كه آن مفسده از اين خدمتی كه من از اين راه به اسلام‏ می‏كنم ، بيشتر است . بسيارند افرادی كه نهی از منكر می‏كنند ولی نه تنها نتيجه‏ای نمی‏گيرند ، بلكه با نهی از منكرشان آن كسی را كه نهی از منكر می‏كنند به كلی از دين بری می‏كنند . من مسئله ترتب مفسده را می‏پذيرم اما مسئله ضرر را ، آنهم ضرر شخصی كه مرز امر به معروف و نهی از منكر ، ضرر شخصی است ( درباره هر موضوعی می‏خواهد باشد ) نمی‏پذيرم ، به دليل اينكه‏ حسين بن علی نپذيرفت و به دلائل ديگر كه فعلا مجال بحث در آنها نيست
حسين بن علی ( ع ) به اين اصل تمسك كرد و اثبات نمود كه من به اين‏ دليل قيام كردم ، يا لااقل يكی از عوامل و عناصری كه مرا به اين نهضت‏ وادار كرد ، همين است . او در زمان معاويه علائم و قرائنی نشان می‏داد كه‏ معلوم بود خودش را برای قيام آماده می‏كند . صحابه پيغمبر را در منی جمع‏ كرد و برای آنها صحبت نمود آنها را روشن كرد ، حقايق را به آنها گفت ، مفاسد اوضاع را برايشان نماياند ، فرمود شما هستيد كه چنين وظيفه‏ای داريد . آن حديث معروف بسيار مفصل و عالی كه در " تحف العقول " هست اين‏ جريان را و اينكه حسين بن علی چگونه فكر می‏كرده است ، كاملا نشان می‏دهد
حسين ( ع ) در اواخر عمر معاويه نامه‏ای به او می‏نويسد و او را زير رگبار ملامت خود قرار می‏دهد و از آن جمله می‏گويد : معاويه بن ابی سفيان ! به خدا قسم من از اينكه الان با تو نبرد نمی‏كنم ، می‏ترسم دربارگاه الهی‏ مقصر باشم . می‏خواهد بگويد خيال نكن اگر حسين امروز ساكت است ، در صدد قيام نيست . من به دنبال يك فرصت مناسب هستم تا قيام من موثر باشد و مرا در راه آن هدفی كه برای رسيدن به آن كوشش می‏كنم ، يك قدم جلو ببرد . روز اولی كه از مكه بيرون می‏آيد ، در وصيتنامه‏ای كه به محمد ابن حنفيه می‏نويسد ، صريحا مطلب را ذكر می‏كند : « انی ما خرجت‏ اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما ، و انما خرجت لطلب الاصلاح فی امه‏ جدی ، اريد عن آمر بالمعروف و انهی عن المنكر » ( 1 )
اباعبدالله در بين راه ، در مواقع متعدد به اين اصل تمسك می‏كند ، و مخصوصا در اين مواقع ، اسمی از اصل دعوت و اصل بيعت نمی‏برد . عجيب‏ اينست كه در بين راه هر چه كه قضايای وحشتناكتر و خبرهای مايوس كننده‏تر از كوفه می‏رسيد ، خطبه‏ای كه حسين می‏خواند ، از خطبه قبلی داغتر بود
گويا بعد از رسيدن خبر شهادت مسلم ، اين خطبه معروف را می‏خواند : ²ايها الناس! ان الدنيا قد ادبرت و اذنت بوداع ، و ان الاخره قد اقبلت‏ و اشرفت بصلاح » اقتباس از كلمات پدر بزرگوارش است . سپس می‏فرمايد : « الا ترون ان الحق لا يعمل به ، و ان الباطل لا يتناهی عنه ؟ ليرغب المومن‏ فی لقاء الله محقا » ( 2 ) . آيا نمی‏بينيد به حق عمل نمی‏شود ؟ آيا نمی‏بينيد قوانين الهی پايمال می‏شود ؟ آيا نمی‏بينيد اينهمه مفاسد پيدا شده‏ واحدی نهی نمی‏كند و احدی هم باز نمی‏گردد ؟ « ليرغب المومن فی لقاء الله‏ محقا » در چنين شرايطی يك نفر مومن ( نفرمود : من كه حسين بن علی هستم‏ دستور خصوصی دارم ، من چون امام هستم وظيفه‏ام اينست ) بايد از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را در نظر بگيرد . در چنين شرايطی از جان بايد گذشت .

پاورقی : 1 - مقتل خوارزمی‏ج 1 ص . 188 2 - تحف العقول ص 245 با اندكی اختلاف

يعنی امر به معروف و نهی از منكر ، اينقدر ارزش دارد
در يكی از خطابه‏های بين راه بعد از اينكه اوضاع را تشريح می‏كند ، می‏فرمايد : « انی لا اری الموت الا سعاده و الحياه مع الظالمين الا برما » ( 1 ) . ايها الناس ! در چنين شرايطی ، در چنين اوضاع و احوالی ، من‏ مردن را جز سعادت نمی‏بينم . ( بعضی نسخه‏ها شهاده نوشته‏اند و بعضی سعاده‏ ) من مردن را شهادت در راه حق می‏بينم . يعنی اگر كسی در راه امر به‏ معروف و نهی از منكر كشته شود ، شهيد شده است . ( معنای من مردن را سعادت می‏بينم نيز همين است . ) « و الحياه مع الظالمين الا برما » ، من‏ زندگی كردن با ستمگران را مايه ملامت می‏بينم ، روح من روحی نيست كه با ستمگر سازش كند
از همه بالاتر و صريحتر ، آن وقتی است كه ديگر اوضاع صددرصد مايوس‏ كننده است . آن وقتی است كه به مرز عراق وارد شده و با لشكر حربن يزيد رياحی مواجه گرديده است . هزار نفر مامورند كه او را تحت الحفظ به كوفه‏ ببرند . در اينجا حسين بن علی ( ع ) خطابه معروفی را كه مورخين معتبری‏ امثال طبری نقل كرده‏اند ايراد و در آن به سخن پيغمبر تمسك می‏كند ، به‏ اصل امر به معروف و نهی از منكر تمسك می‏كند : « ايها الناس ! من رای سلطانا جائرا مستحلا لحرام الله ، ناكثا لعهد الله مستاثرا لفی‏ء الله ، معتديا لحدود الله ، فلم يغير عليه بقول و لا فعل كان حقا علی الله ان يدخله مدخله . الا و ان هولاء القوم قد احلوا حرام‏ الله و حرموا حلاله ، و استاثروا فی‏ء الله » ( 2 ) . يك صغرا و كبرای بسيار كامل می‏چيند .

پاورقی : 1 - همان مدرك
2 - تاريخ طبری‏ج 4 ص . 304

طبق قانون معروف ، اول يك كبرای كلی‏ را ذكر می‏كند : ايها الناس ! پيغمبر فرمود : هر گاه كسی حكومت ظالم و جائری را ببيند كه قانون خدا را عوض می‏كند ، حلال را حرام ، و حرام را حلال می‏كند ، بيت المال مسلمين را به ميل شخصی مصرف می‏كند ، حدود الهی‏ را بر هم می‏زند ، خون مردم مسلمان را محترم نمی‏شمارد ، و در چنين شرايطی‏ ساكت بنشيند ، سزاوار است خدا ( حقا خدا چنين می‏كند ، يعنی در علوم‏ الهی ثابت است ) كه چنين ساكتی را به جای چنان جائر و جابری ببرد . بعد صغرای مطلب را ذكر می‏كند : « ان هولاء القوم » . . . اينها كه امروز حكومت می‏كنند ( آل اميه ) همينطور هستند . آيا نمی‏بينيد حرامها را حلال‏ كردند و حلالها را حرام ؟ آيا حدود الهی را به هم نزدند ، قانون الهی را عوض نكردند ؟ آيا بيت المال مسلمين را در اختيار شخصی خودشان قرار ندادند و مانند مال شخصی و برای شخص خودشان مصرف نمی‏كنند ؟ بنابر اين‏ هر كس كه در اين شرايط ساكت بماند ، مانند آنهاست . بعد تطبيق به شخص‏ خود كرد : « و انا احق من غير » من از تمام افراد ديگر برای اينكه اين‏ دستور جدم را عملی كنم ، شايسته‏ترم
وقتی انسان حسين را با اين صفات و خصائل می‏شناسد ، می‏بيند حق است و سزاوار است كه نام او تا ابد زنده بماند ، چون حسين مال خود نبود ، خودش را فدای انسان كرد ، فدای اجتماع انسانی كرد ، فدای مقدسات بشر كرد ، فدای توحيد كرد ، فدای عدالت كرد ، فدای انسانيت كرد . از اين‏ جهت افراد بشر همه او را دوست می‏دارند . وقتی انسان ، ديگری را می‏بيند كه در او هيچ چيزی از خود فردی وجود ندارد و هر چه هست شرافت و انسانيت است ، او را با خودش متحد و يكی می‏بيند
حر بعد از برخورد با اباعبدالله می‏خواست ايشان را به طرف كوفه ببرد و امام امتناع كرد . حسين حاضر نبود تن به ذلت بدهد ، چون او می‏خواست آقا را تحت الحفظ ببرد . فرمود ابدا من نمی‏آيم . بالاخره پس از مذاكراتی‏ قرار شد راهی را بگيرند كه نه منتهی به كوفه بشود و نه منتهی به مدينه ، يعنی به اصطلاح جهت غرب را بگيرند ، كه آمدند تا منتهی شد به سرزمين‏ كربلا . روز دوم محرم اباعبدالله ( ع ) وارد كربلا شد . خيمه و خرگاه خود را با جمعيتی در حدود هفتاد و دو نفر بپا كرد . از آن طرف لشكر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد . پيكهای دشمن دائما در رفت و آمد بودند . روزهای بعد برای دشمن مدد آمد . مددها هزار نفر ، سه هزار نفر و پنج‏ هزار نفر بود تا روز ششم كه نوشته‏اند حتی كملت ثلاثين ، تا اينكه سی هزار نفر كامل شدند . پسر زياد تصميم گرفت آن كسی كه به او حكومت و امارت‏ می‏دهد ، فرماندهی اين لشكر را می‏دهد ، پسر سعد باشد . در اين جهت به‏ اصطلاح يك ملاحظه روانی را كرد ، چون او پسر سعد وقاص بود و سعد وقاص‏ گذشته از نقطه ضعفی كه از نظر تشيع دارد به خاطر اينكه در دوره خلافت‏ اميرالمومنين عزلت اختيار كرد ، نه اين طرف آمد و نه آن طرف ، در دوران غزوات اسلامی و در دوره پيغمبر اكرم افتخارات زيادی برای خود كسب‏ كرده است و قهرا در ميان مردم شهرت و معروفيت و محبوبيتی داشت . او در نظر مردم آن سردار قهرمانی بود كه در غزوات اسلام فتوحات زيادی كرده‏ است
پسر زياد ، پسر او را انتخاب كرد تا از نظر روانی استفاده كند . يعنی‏ اينطور به مردم بفهماند كه اين هم جنگی است در رديف آن جنگها . همانطور كه سعد وقاص با كفار می‏جنگيد ، پسر سعد هم ( العياذ بالله ) با فرقه‏ای‏ كه از اسلام خارجند می‏جنگد . اين مرد طماع كه خودش طمع خودش را بروز داد ، مردی كه فهميده بود و به هيچ وجه نمی‏خواست زير اين بار برود ، شروع كرد به التماس كردن از ابن زياد كه مرا معاف كن . او هم نقطه ضعف‏ اين را می‏دانست . قبلا فرمانی برای او صادر كرده بود برای حكومت ری و گرگان . گفت : فرمان مرا پس بده ، می‏خواهی نروی نرو . او هم كه اسير اين حكومت بود و آرزوی چنين ملكی را داشت ، گفت : اجازه بده من بروم‏ تامل كنم . با هر كس از كسان خود كه مشورت كرد ، ملامتش كرد ، گفت : مبادا چنين كاری بكنی . ولی در آخر طمع غالب شد و اين مرد ، قبولی خودش‏ را اعلام كرد
در كربلا كوشش می‏كرد خدا و خرما را با همديگر جمع كند ، كوشش می‏كرد بلكه بتواند به شكلی به اصطلاح صلح برقرار كند ، يعنی خودش را از كشتن‏ حسين بن علی معاف كند ، لااقل خودش را نجات بدهد ، بعد هر چه شد ، شد
دو سه جلسه با اباعبدالله مذاكره كرد
به قول طبری چون در اين مذاكرات ، فقط اين دو نفر شركت كرده‏اند از متن مذاكرات اطلاع درستی در دست نيست . فقط آن مقداری در دست است كه‏ بعدها خود عمر سعد نقل كرده است يا ما از زبان ائمه اطهار اطلاعاتی در اين زمينه داريم ، والا اطلاع ديگری در دست نيست . خيلی كوشش می‏كرد بلكه كاری بكند ( و حتی‏ نوشته‏اند گاهی هم دروغهايی جعل می‏كرد ) كه غائله بخوابد . آخرين نامه‏اش‏ كه برای عبيدالله زياد آمده ، عده‏ای دور و بر مجلس نشسته بودند
عبيدالله اندكی به فكر فرو رفت ، گفت شايد بشود اين قضيه را با مسالمت‏ حل كرد . ولی آن بادنجان دو رقاب چين‏ها ، كاسه‏های داغتر از آش كه هميشه‏ هستند ، مانع شدند . يكی از آنها شمر بن ذی الجوشن بود . از جا بلند شد و گفت : امير ! بسيار داری اشتباه می‏كنی . امروز حسين در چنگال تو گرفتار است ، اگر از اين غائله نجات پيدا كند [ ديگر بر او دست نخواهی يافت‏ . ] مگر نمی‏دانی شيعيان پدرش در اين كشور اسلامی كم نيستند ، زيادند ، منحصر به مردم كوفه نيستند . از كجا كه شيعيان ، از اطراف و اكناف جمع‏ نشوند ؟ و اگر جمع شدند تو از عهده حسين بر نمی‏آيی . نوشته‏اند مثل آدمی‏ كه خواب باشد ، يكدفعه بيدار شد ، گفت : راست گفتی ، بعد اين شعر را خواند :
الان قد علقت مخالبنا به
يرجو النجاه ولات حين مناص
و متقابلا بر عمر سعد خشم گرفت . گفت : او چه نزديك بود ما را اغفال‏ كند . فورا نامه‏ای به عمر سعد نوشت كه ما تو را نفرستاده بوديم بر وی‏ آنجا نصايح پدرانه برای ما بنويسی . تو ماموری ، سربازی ، بايد انضباط داشته باشی ، هر چه من به تو فرمان می‏دهم ، بايد بی چون و چرا اجرا كنی .

پاورقی : 1 - [ الان چنگال ما به او گرفته و او راه نجات می‏جويد ولی زمان رهايی‏ گذشته است ]

اگر نمی‏خواهی برو كنار ، ما كس ديگری را مامور اين كار خواهيم كرد . نامه را داد به شمر بن ذی‏ الجوشن ، گفت اين را به دستش بده . ضمنا نامه فرمان محرمانه‏ای نوشت و داد به دست شمر ، گفت اگر عمر سعد از جنگيدن با حسين امتناع كرد ، به‏ موجب اين فرمان و ابلاغ گردنش را می‏زنی ، سرش را برای من می‏فرستی و امارت لشكر با خودت باشد
نوشته‏اند عصر تاسوعا بود كه اين نامه به وسيله شمر بن ذی الجوشن به‏ كربلا رسيد . ( روز تاسوعا برای اهل بيت پيغمبر ، روزی خيلی غمناكی بوده‏ است . امام صادق فرمود : « ان تاسوعا يوم حوصر فيه الحسين » ( 1 ) ، تاسوعا روزی است كه در آن ، حسين در محاصره سختی قرار گرفت . روزی است‏ كه برای لشكريان عمر سعد كمكهای فراوان رسيد ، ولی برای اهل بيت پيغمبر كمكی نرسيد . ) عصر روز تاسوعاست كه اين لعين ازل و ابد به كربلا می‏رسد
ابتدا آن نامه علنی را به عمر سعد می‏دهد ، منتظر ، و آرزو می‏كند كه او بگويد خير من با حسين نمی‏جنگم ، تا به موجب آن فرمان ، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشكر بشود . ولی بر خلاف انتظار او ، عمر سعد نگاهی‏ به او كرد و گفت : حدس من اينست كه نامه من در پسر زياد موثر می‏افتاد و تو حضور داشتی و مانع شدی . گفت حالا هر چه هست نتيجه را بگو ! می‏جنگی‏ يا كنار می‏روی ؟ گفت نه به خدا قسم می‏جنگم ، آنچنان كه سرها و دستها به‏ آسمان پرتاب بشود .

پاورقی : 1 - نفس المهموم ص 225 به نقل از كافی‏ج 4 ص . 147

گفت تكليف من چيست ؟ عمر سعد می‏دانست كه اين هم نزد عبيدالله زياد مقامی دارد ( هم سنخ‏اند ، هر چه كه شقی تر و قسی القلب تر بودند مقربتر بودند . ) گفت تو هم‏ فرمانده پياده باش
فرمان ، خيلی شديد بود ، اين بود كه به مجرد رسيدن نامه من ، بر حسين‏ سخت بگير . حسين بايد يكی از اين دو امر را بپذيرد ، يا تسليم بلاشرط و يا جنگيدن و كشته شدن ، سوم ندارد . نوشته‏اند نزديك غروب تاسوعاست ، حسين بن علی در بيرون يكی از خيمه‏ها نشسته است در حالی كه زانوها را بلند كرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها ، و خوابش‏ برده است . در همين حال عمر سعد تا اين فرمان را خواند و تصميم گرفت ، فرياد كشيد : يا خيل الله ! اركبی و بالجنه ابشری ( مغالطه و حقه بازی و رياكاری را ببينيد ! ) لشكر خدا سوار شويد ! من شما را به بهشت بشارت‏ می‏دهم . نوشته‏اند اين سی هزار لشكر در حالی كه دور تا دور خيمه‏های حسين‏ را گرفته بودند ، مثل دريايی كه به خروش آيد به خروش و جنبش آمد ، طوفان كرد . يك مرتبه صدای فرياد اسبها ، انسانها و بهم خوردن اسلحه‏ها در صحرا پيچيد
زينب سلام الله عليها در داخل يكی از خيمه‏هاست ، ظاهرا دارد زين‏ العابدين را پرستاری می‏كند . صدا را از بيرون شنيد . فورا بيرون آمد ديد لشكر دشمن است كه دارد حلقه محاصره را تنگتر می‏كند . آمد دست زد به‏ شانه اباعبدالله ، برادر ! بلندشو ، نمی‏بينی ؟ نمی‏شنوی ؟ ببين چه خبر است . حسين سر را بلند می‏كند و بدون اينكه توجهی به اين لشكر بكند ، می‏گويد من الان در عالم رويا جدم را ديدم ، به من بشارت و نويد داد ، گفت حسينم تو عن قريب به من ملحق می‏شوی . خدا می‏داند در اين حال در دل زينب سلام الله‏ عليها چه گذشت
شب عاشورا است . شبی است كه ما اگر درست به احوال شهيدان كربلا دقت‏ كنيم ، از طرفی وقتی آن حماسه را می‏بينيم ، روحمان به هيجان می‏آيد ، قلبمان تكان می‏خورد ، و از طرف ديگر متاثر می‏شويم . دلايلی در كار است‏ كه به اندازه‏ای كه در شب عاشورا بر زينب سلام الله عليها سخت گذشت ، بر هيچكس سخت نگذشت ، و باز به اندازه‏ای كه در اين شب به ايشان سخت‏ گذشت ، در هيچ موقع ديگری نگذشت ، چون در روز عاشورا مثل اينكه وضع‏ روحی زينب خيلی قوی بود ، و با جريانهايی ، قويتر و نيرومندتر شد
دو حادثه در اين شب پيش آمده كه زينب را خيلی منقلب كرده است
يكی در عصر تاسوعاست و ديگر در شب عاشورا . در اين شب اباعبدالله‏ برنامه خيلی مفصلی دارد . يكی از برنامه‏ها اينست كه به كمك اصحابش‏ اسلحه را برای فردا آماده می‏كنند . مردی است به نام جون ( يا هون ) ، آزاد شده ابوذر غفاری است . متخصص در كار اسلحه‏سازی بود . خيمه‏ای به‏ سلاحها اختصاص داشت ، و اين مرد در آن خيمه مشغول آماده كردن سلاحها بود . اباعبدالله آمده بود از او سركشی بكند . اتفاقا اين خيمه مجاور است با خيمه زين العابدين كه بيمار بودند و زينب سلام الله عليها از او پرستاری‏ می‏كرد . اين دو خيمه نزديك يكديگر است و اباعبدالله دستور داده بود چادرها را در آنشب نزديك به همديگر بر پا كنند ، به طوری كه طنابها داخل يكديگر بود ، به دليلی كه بعد عرض می‏كنم
راوی اين حديث ، زين العابدين است ، می‏گويد : عمه‏ام زينب مشغول‏ پرستاری بود . پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه می‏كرد ببيند اين مرد اسلحه ساز چه می‏كند . من يكوقت ديدم پدرم دارد با خودش شعری را زمزمه‏ می‏كند ، دو سه بار هم تكرار كرد :
يا دهر اف لك من خليل
كم لك بالاشراق و الاصيل
و صاحب و طالب قتيل
و الدهر لا يقنع بالبديل
و انما الامر الی الجليل ( 1 )
ای روزگار ! تو چقدر پستی ! چگونه دوستان را از انسان می‏گيرد ! بلكه ، روزگار چنين است ولی امر به دست روزگار نيست ، امر به دست خداست ، ما راضی به رضای الهی هستيم ، ما آنچه را می‏خواهيم كه خدا برای ما بخواهد . زين العابدين می‏گويد : من می‏شنوم ، عمه‏ام زينب هم می‏شنود . سكوت معنی‏ دار و مرموزی ميان من و عمه ام برقرار شده است . دل مرا عقده گرفته است‏ ، به خاطر عمه‏ام زينب نمی‏گريم ، عمه‏ام زينب دلش پر از عقده است ، به‏ خاطر اينكه من بيمارم نمی‏گريد . هر دو در مقابل اين هجوم گريه مقاومت‏ می‏كنيم . ولی آخر زينب يكمرتبه بغضش تركيد .

پاورقی : 1 - لهوف ص . 33

( زن است ، رقيق القلب است . ) شروع كرد بلند بلند گريستن ، فرياد كردن ، ناله كردن كه ای كاش چنين روزی را نمی‏ديدم ، ای‏ كاش جهان ويران می‏شد و زينب چنين ساعتی را نمی‏ديد . با اين حال خودش‏ را رساند خدمت اباعبدالله ( ع ) . اباعبدالله آمد نزد زينب ، سر او را به دامن گرفت ، او را نصيحت و موعظه كرد : « يا اخيه ! لا يذهبن بحملك الشيطان » ، خواهر جان ! مراقب باش شيطان‏ ترا بی صبر نكند ، حلم را از تو نر بايد . اينها چيست كه می‏گويی ؟ ! ای‏ كاش روزگار خراب بشود يعنی چه ؟ ! چرا روزگار خراب بشود ؟ ! مردن حق‏ است ؟ ! شهادت حق است ، شهادت افتخار ماست . جدم پيغمبر از من بهتر بود . پدرم علی ، مادرم زهرا ، برادرم حسن ، همه اينها از من بهتر بودند . همه اينها رفتند ، من هم می‏روم . تو بايد مواظب باشی بعد از من‏ سرپرستی اين قافله را بكنی ، سرپرستی اطفال مرا بكنی . زينب در حالی كه‏ می‏گريست ، با صدای نازكی گفت : برادر جان ! همه اينها درست ، ولی هر كدام از آنها كه رفتند ، من چند نفر و حداقل يك نفر را داشتم كه دلم به‏ او خوش بود . آخرين كسی كه از ما رفت ، برادر ما حسن بود . دل من تنها به تو خوش بود . برادر ! اگر تو از دست زينب بر وی ، دل زينب در اين‏ دنيا به چه كسی خوش باشد ؟ در عصر تاسوعا بعد كه اباعبدالله آن جمله ( جريان خواب ) را به زينب‏ فرمود ، فورا برادر رشيدش ابوالفضل را صدا كرد ، برادر جان ! فورا با چند نفر برو در مقابل اينها بگو خبر تازه چيست ؟ اگر هم می‏خواهند با ما بجنگند ، وقت غروب كه طبق قانون جنگی وقت جنگ نيست . ( معمولا اهل حرب ، صبح تا غروب می‏جنگند ، شب كه‏ می‏شود می‏روند در خرگاهها و مراكز خودشان ) حتما خبر تازه‏ای است
ابوالفضل با چند نفر از كبار اصحاب : زهير بن القين ، حبيب بن مظهر می‏رود و در مقابلشان می‏ايستد و می‏گويد : من از طرف برادرم پيام آورده‏ام‏ كه از شما بپرسم مگر خبر تازه‏ای است ؟ عمر سعد می‏گويد : بله ، خبر تازه‏ است ، امر امير عبيدالله زياد است كه برادر تو فورا يا بايد تسليم‏ بلاشرط بشود و يا با او بجنگيم . فرمود من از طرف خودم نمی‏توانم چيزی‏ بگويم ، می‏روم خدمت برادرم ، از او جواب می‏گيرم . وقتی كه آمد خدمت‏ اباعبدالله ، اباعبدالله فرمود : ما كه اهل تسليم نيستيم ، می‏جنگيم ، تا آخرين قطره خون خودم می‏جنگم ، فقط به آنها يك جمله بگو ، يك خواهش ، يك تمنا ، يك تقاضا از آنها بكن و آن اينست كه قضيه را به فردا موكول‏ كنند . بعد برای اينكه توهمی پيش نيايد كه حسين يك شب را غنيمت‏ می‏داند كه زنده بماند ، و برای اينكه بفهماند كه زندگی برايش غنيمت‏ ندارد ، چند ساعت بودن ارزش ندارد بلكه او چيز ديگری می‏خواهد ، فرمود : خدا خودش می‏داند كه من اين مهلت را به اين جهت می‏خواهم كه دلم می‏خواهد امشب را به عنوان شب آخر عمر خودم ، با خدای خودم راز و نياز بكنم ، مناجات و عبادت بكنم ، قرآن بخوانم
ابوالفضل سلام الله عليه رفت . آنها نمی‏خواستند بپذيرند ولی بعد در ميان خودشان اختلاف افتاد ، يكی از آنها گفت : شما خيلی مردم بی حيايی‏ هستيد ، چون ما با كفار كه می‏جنگيديم ، اگر چنين مهلتی می‏خواستند ، به آنها می‏داديم . چطور ما خاندان پيغمبر خودمان را چنين مهلتی ندهيم ؟ عمر سعد مجبور شد فرمان ابن زياد را زير پا بگذارد تا ميان لشكر خودش اختلاف نيفتد . گفتند : بسيار خوب ، صبح . آن شب را اباعبدالله با وضع فوق العاده‏ای ، با وضع روشنی ، با وضع پر از هيجانی ، با وضع پر از نورانيتی بسر برد . راست گفته‏اند آنان كه آن شب را شب‏ معراج حسين خوانده‏اند . در آن شب است كه آن خطا به غرا را برای اصحاب‏ و اهل بيتش می‏خواند . در آن شب است كه همه آنها را مرخص می‏كند : اصحاب من ! اهل بيت من ! من اصحابی از اصحاب خودم بهتر ، و اهل بيتی‏ از اهل بيت خودم بهتر سراغ ندارم . از همه شما تشكر می‏كنم ، از همه شما ممنونم . ولی بدانيد اينها فقط مرا می‏خواهند ، جز من با كسی كاری ندارند ، بيعتی اگر با من كرديد ، برداشتم . همه آزاديد . هر كس می‏خواهد برود ، برود . به اصحابش گفت : هر كدام از شما می‏توانيد دست يكی از اهل بيت‏ مرا بگيريد و با خودتان ببريد . ولی اصحاب حسين غربال شده بودند
نوشته‏اند همه يكصدا گفتند : اين چه سخنی است كه شما به ما می‏گوئيد ؟ ! ما برويم و شما را تنها بگذاريم ؟ ! ما يك جان بيشتر نداريم كه فدا كنيم‏ ، ای كاش خدا هزار جان پی در پی به ما می‏داد ، كشته می‏شديم و دوباره‏ زنده می‏شديم ، هزار جان در راه تو فدا می‏كرديم ، يك جان كه قابل نيست
جان ناقابل من قابل قربان تو نيست
نوشته‏اند : بداهم بذلك اخوه ابوالفضل العباس اول كسی كه اين سخن را به زبان آورد ، برادر رشيدش ابوالفضل العباس بود . ( امشب ما ذكر خيری و توسلی پيدا می‏كنيم به يتيم امام حسن‏ ، قاسم كه در شب عاشورا جريانی دارد ) . بعد از آنكه همه وفاداريشان را اعلام كردند ، اباعبدالله سخن خودش را عوض كرد . پرده ديگری از حقايق را به آنها نشان داد . فرمود : پس حالا من حقيقت را به شما بگويم : بدانيد فردا تمام ما شهيد خواهيم شد يك نفر از ما كه در اينجا هستيم ، زنده‏ نخواهد ماند . همه گفتند : خدا را شكر می‏كنيم كه چنين شهادتی و چنين‏ موهبتی را نصيب ما كرد . ( يكی از دوستان تذكر بسيار خوبی داد . دو نفر از بزرگان ما ، از پيشوايان ما ، حضرت آيت الله العظمی آقای حكيم دامت‏ بركاته ، و آيت الله علامه مجاهد صاحب " الغدير " علامه امينی ، اين هر دو بزرگوار می‏دانيم بيمارند ، در بيمارستانهای خارج هستند و وظيفه ماست‏ كه برای همه مومنين و مومنات دعا كنيم ، بالخصوص برای رهبران و پيشوايان خودمان : خدايا ! به حق حسين بن علی و به حق روح و دل پاك قاسم‏ بن الحسن ، اينها كه گفتيم و آنها كه در دل ماست ، شفای عاجل عنايت‏ بفرما . ) اين طفل سيزده ساله در كنار مجلس نشسته است . وقتی كه اباعبد الله اين مژده را می‏دهد كه فردا همه شهيد می‏شوند ، او با خود فكر می‏كند كه شايد مقصود ، مردان بزرگ باشد و ما بچه‏ها مشمول نباشيم . يك بچه‏ سيزده ساله حق دارد چنين فكر كند . نگران است ، مضطرب است . يكمرتبه‏ سر را جلو آورد و عرض كرد : يا عما ! و انا فيمن يقتل ؟ آيا من هم فردا كشته خواهم شد يا كشته نمی‏شوم ؟ حسين بن علی نگاه رقت آلودی كرد . فرمود : پسر برادر ! من اول از تو سوالی می‏كنم ، سوال مرا جواب بده بعد به سوال تو پاسخ می‏دهم . عرض كرد : عموجان بفرمائيد ! فرمود : مرگ در ذائقه تو چه طعمی‏ دارد ؟ فورا گفت : عموجان ! احلی من العسل چنين مرگی در كام من از عسل‏ شيرينتر است . ( يعنی من كه می‏پرسم برای اينست كه می‏ترسم فردا اين‏ موهبت شامل حال من نشود . ) فرمود : بله فرزند برادر ! تو هم فردا شهيد خواهی شد اما بعد از آنكه مبتلا به يك بلای بسيار سخت و يك درد بسيار شديد می‏شوی . ولی اباعبدالله توضيح نداد كه اين بلا چيست . اما روز عاشورا روشن كرد كه مقصود اباعبدالله چيست . قاسم به ميدان می‏رود . چون‏ كوچك است ، اسلحه‏ای كه با تن او مناسب باشد ، نيست . ولی در عين حال‏ شيربچه است ، شجاعت به خرج می‏دهد ، تا اينكه با يك ضربت كه به فرقش‏ وارد می‏آيد از روی اسب به روی زمين می‏افتد . حسين با نگرانی بر در خيمه‏ ايستاده ، اسبش آماده است ، لجام اسب را در دست دارد ، مثل اينكه‏ انتظار می‏كشد ، ناگهان فرياد يا عماه در فضا پيچيد ، عمو جان من هم رفتم‏ ، مرا درياب
مورخين نوشته‏اند حسين مثل بازشكاری به سوی قاسم حركت كرد . كسی نفهميد با چه سرعتی بر روی اسب پريد و با چه سرعتی به سوی قاسم حركت كرد . عده‏ زيادی از لشكريان دشمن ( حدود دويست نفر ) بعد از اين كه جناب قاسم روی‏ زمين افتاد ، دور بدن اين طفل را گرفتند برای اينكه يكی از آنها سرش را از بدن جدا كند . يك مرتبه متوجه شدند كه حسين به سرعت می‏آيد ، مثل گله‏ روباهی كه شير را می‏بيند فرار كردند ، و همان فردی كه برای بريدن سر قاسم‏ پايين آمده بود ، در زير دست و پای اسبهای خودشان ، لگدمال و به درك واصل شد . آنقدر گرد و غبار بلند شده‏ بود كه كسی نفهميد قضيه از چه قرار شد . دوست و دشمن از اطراف نگران‏ هستند . فاذن جلس الغبره تا غبارها نشست ، ديدند حسين بر بالين قاسم‏ نشسته و سر او را به دامن گرفته است . فرياد مردانه حسين را شنيدند كه‏ گفت : « عزيز علی عمك ان تدعوه فلا يجيبك او يجيبك فلا ينفعك » فرزند برادر ! چقدر بر عموی تو ناگوار است كه فرياد كنی و عمو جان بگويی و نتوانم به حال تو فايده‏ای برسانم ، نتوانم به بالين تو بيايم و يا وقتی‏ كه به بالين تو می‏آيم كاری از دستم برنيايد . چقدر بر عمومی تو اين حال‏ ناگوار است . ( 1 ) راوی گفت : در حالی كه سر جناب قاسم به دامن حسين‏ است ، از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمين می‏كوبد . در همين حال فشهق‏ شهقه فمات فريادی كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد . يك وقت ديدند اباعبدالله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت . ديدند قاسم را می‏كشد و به‏ خيمه گاه می‏آورد . خيلی عظيم و عجيب است : وقتی كه قاسم می‏خواهد به‏ ميدان برود ، از اباعبدالله خواهش می‏كند ، اباعبدالله دلش نمی‏خواهد اجازه بدهد ، وقتی‏ كه اجازه می‏دهد دست به گردن يكديگر می‏اندازند ، گريه می‏كنند تا هر دو بيحال می‏شوند .

پاورقی : 1 - در قم شنيدم يكی از وعاظ معروف اين شهر ، اين ذكر مصيبت را در محضر مرحوم آيه الله حاج شيخ عبدالكريم حائری رضوان الله تعالی عليه‏ خوانده بود . ( بسيار بسيار مردم مخلصی بوده است ، از كسانی بود كه‏ شيفته اهل بيت پيغمبر اكرم ( ص ) بود ، و اين به تواتر برای من ثابت‏ شده است . من محضر شريف اين مرد را در ك نكردم ، ده ماه بعد از فوت‏ ايشان به قم مشرف شدم . كسانی كه ديده بودند ، می‏گفتند اين پيرمرد نام‏ حسين بن علی را كه می‏شنيد ، بی‏اختيار اشكش جاری می‏شد ) بقدری اين مرد گريه كرد و خودش را زد كه بيحال شد . بعد به آن واعظ گفت : خواهش‏ می‏كنم هر وقت من در جلسه هستم اين روضه را تكرار نكن كه من طاقت شنيدن‏ آن را ندارم

اينجا منظره بر عكس شد . يعنی اندكی پيش حسين و قاسم را ديدند در حالی كه دست به گردن يكديگر انداخته بودند ، ولی اكنون می‏بينند حسين قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهايش به پائين افتاده است چون‏ ديگر جان در بدن ندارد
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين
next page

fehrest page

back page