next page

fehrest page

back page

جلسه چهارم مراحل و اقسام امر به معروف و نهی از منكر

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العالمين ، باری الخلائق اجمعين ، و الصلوه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون‏ بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين ( 1 )
علمای اسلامی برای امر به معروف و نهی از منكر مراتب و درجات و همچنين اقسامی قائل شده‏اند . . . ( 2 ) . تنفر و انزجار داشته باشد
يعنی بايد ريشه‏ای در روح و قلب و ضميرش داشته باشد . و در مرحله بعد گفته‏اند اولين درجه و مرتبه نهی از منكر هجر و اعراض است ، يعنی وقتی‏ شما فرد يا افرادی را می‏بينيد كه مرتكب منكراتی می‏شوند ، مرتكب كارهای‏ زشتی می‏شوند ، به عنوان مبارزه با او ( نه مبارزه با شخص او بلكه مبارزه با كار زشت او ) و برای اينكه او را از كار زشتش باز داريد ، از او اعراض می‏كنيد ، وی را مورد هجر قرار می‏دهيد .

پاورقی : اين سخنرانی در 1348 / 12 / 26 برابر با نهم محرم 1390 ايراد شده است‏
1 - سوره توبه ، آيه . 112 2 - در اينجا ، چند ثانيه از سخنرانی روی نوار ضبط نشده است

يعنی با او قطع رابطه می‏كنيد
به عنوان مثال ، شخصی رفيق و دوست شماست ، با يكديگر صميمی و محشور و معاشر هستيد ، روابطتان با يكديگر دوستانه است ، رفت و آمد داريد ، با هم گرم می‏گيريد ، مسافرت می‏رويد ، ميانتان هدايايی مبادله می‏شود . يك‏ وقت اطلاع پيدا می‏كنيد كه همين رفيق و دوست صميمی شما دچار فلان عمل زشت‏ شده است ، فلان كار زشت را مرتكب می‏شود ، فلان گناه قطعی و مسلم را مرتكب می‏شود . يكی از درجات و مراتب امر به معروف و نهی از منكر و در واقع يكی از اقسام تنبيه كه در مواردی بايد اجرا شود اينست كه شما نسبت‏ به او سردی نشان دهيد ، بی اعتنايی كنيد و آن صميميتی را كه سابقا به او نشان می‏داديد بعد از اين نشان ندهيد . اين خود ، نوعی تنبيه است . البته‏ انسان بايد در باب امر به معروف و نهی از منكر منطق به كار ببرد ، عمل‏ او منطبق با منطق باشد . اين در موردی است كه اگر شما به آن شخصی كه با او صميميت داريد قطع رابطه كنيد و نسبت به او سردی نشان دهيد ، اين عمل‏ شما نسبت به او تنبيه باشد و تنبيه تلقی شود . يعنی تحت يك زجر و شكنجه روحی قرار گيرد و اين عمل شما در جلوگيری از كار بد او تاثير داشته‏ باشد ، و الا مواردی هم هست كه كسی ، فرزند شما ، دوست شما ، جوانی ، مبتلا به عادت زشتی شده است و رابطه او با شما روی عادتی است كه از گذشته داشته است . چه بسا از اينكه شما با او قطع رابطه كنيد استقبال می‏كند تا او هم با شما قطع رابطه كند و آزادتر دنبال منكرات و كارهای زشت برود . در اينجا قطع رابطه شما با او نه تنها اثر تنبيهی‏ ندارد بلكه اثر تشويقی نيز دارد . يعنی او را بيشتر در كار خود آزاد می‏گذاريد و عملا به آن كار تشويق می‏كنيد . در چنين مواردی اين كار درست‏ نيست
پس اين كه علما می‏گويند يكی از درجات امر به معروف و نهی از منكر اعراض و هجر است ، در موردی است كه كار شما اثر بگذارد و اثر آن هم‏ تنبيه طرف باشد . البته اعراض و هجر ديگری نيز هست كه نهی از منكر نيست و عنوان ديگری دارد . شما با خانواده‏ای محشور بوده‏ايد ، رابطه‏ دوستی و احيانا خويشاوندی داشته‏ايد ، می‏بينيد اين خانواده فاسد شده است‏ . به خاطر حفظ خود و خانواده‏تان ( برای اينكه معاشرت با بيمار ، بيماری‏ می‏آورد :
می‏رود از سينه‏ها در سينه‏ها
از ره پنهان صلاح و كينه‏ها
افراد به طور مخفی در يكديگر اثر می‏گذارند ) و برای اينكه عادت زشت‏ آنها در خانواده شما سرايت نكند ، با آنها قطع رابطه می‏كنيد . حساب اين‏ مورد از موارد ديگر جداست
پس در مواردی كه انسان خود بهتر تشخيص می‏دهد ، در مواردی كه انسانی‏ دچار عادت زشتی شده است كه اگر شما دوستی خود با او را ادامه دهيد به‏ منزله تشويق اوست ، ولی اگر با او قطع رابطه كنيد ، زجر روحی می‏كشد و تنبيه می‏شود ، قطعا بر شما واجب است كه با اين شخص قطع رابطه كنيد ، از او اعراض كنيد . اين يك درجه است
درجه دومی كه علما و دانشمندان برای نهی از منكر ذكر كرده‏اند ، مرحله‏ زبان است ، مرحله پند و نصيحت و ارشاد است . يعنی بسا هست آن بيماری‏ كه دچار منكری هست و عمل زشتی را مرتكب می‏شود ، به خاطر جهالت و نادانی او است ، تحت تاثير يك سلسله تبليغات قرار گرفته است ، احتياج به مربی دارد ، احتياج به هادی و راهنما و معلم دارد ، احتياج به‏ روشن كننده دارد ، احتياج به فردی دارد كه با او تماس بگيرد ، با كمال‏ مهربانی با او صحبت كند ، موضوع را با او در ميان بگذارد ، معايب و مفاسد را برای او تشريح كند تا آگاه شود و باز گردد . اين مرحله نيز يك‏ درجه از " نهی از منكر " است ، به اين معنی كه در مواردی كه كسی با ما تماس دارد و نيز به يك عمل منكر و زشتی ابتلا دارد و ما می‏توانيم با منطقی روشنگر او را به ترك آن عمل قانع كنيم ، بر ما واجب است كه با چنين منطقی با آن شخص تماس بگيريم
مرحله سوم ، مرحله عمل است . گاهی طرف در درجه‏ای و در حالی است كه‏ نه اعراض و هجران ما تاثيری بر او می‏گذارد و نه می‏توانيم با منطق و بيان‏ و تشريح مطلب ، او را از منكر باز داريم ، بلكه بايد وارد عمل شويم
اگر وارد عمل شويم ، می‏توانيم . چطور وارد عمل شويم ؟ وارد عمل شدن‏ مختلف است . معنای وارد عمل شدن تنها زور گفتن نيست ، كتك زدن و مجروح كردن نيست . البته نمی‏گويم در هيچ جا نبايد تنبيه عملی شود . بله‏ مواردی هم هست كه جای تنبيه عملی است . اسلام دينی است كه طرفدار حد است ، طرفدار تعزير است ، يعنی دينی است كه معتقد است مراحل و مراتبی‏ می‏رسد كه مجرم را جز تنبيه عملی چيز ديگری تنبيه نمی‏كند و از كار زشت‏ باز نمی‏دارد . اما انسان نبايد اشتباه كند و خيال كند كه همه موارد ، موارد سختگيری و خشونت است
علی عليه السلام درباره پيغمبر اكرم اينطور تعبير می‏كند : « طبيب دوار بطبه قد احكم مراهمه و احمی مواسمه » ( 1 ) . می‏فرمايد : او طبيب بود
پزشكی بود كه بيمارها و بيماريها را معالجه می‏كرد . بعد به اعمال اطبا تشبيه می‏كند كه اطبا ، هم مرهم می‏نهند و هم جراحی می‏كنند و احيانا داغ‏ می‏كنند . می‏گويد پيغمبر دو كاره بود ، پزشكی بود هم مرهم نه و هم جراح و داغ كن . مقصود اينست كه پيغمبر دو گونه عمل می‏كرد . يك نوع عمل پيغمبر ، مهربانی و لطف بود . اول هم « احكم مراهمه » را ذكر می‏كند . يعنی عمل‏ اول پيغمبر هميشه لطف و مهربانی بود ، ابتدا از راه لطف و مهربانی‏ معالجه می‏كرد ، با منكرات و مفاسد و مبارزه می‏كرد . اما اگر به مرحله‏ای‏ می‏رسيد كه ديگر لطف و مهربانی و احساس و نيكی سود نمی‏بخشيد ، آنها را به حال خود نمی‏گذاشت . اينجا بود كه وارد عمل جراحی و داغ كردن می‏شد
هم مرهمهای خود را بسيار محكم و موثر انتخاب می‏كرد و هم آنجا كه پای داغ‏ كردن و جراحی در ميان بود ، عميق داغ می‏كرد و قاطع جراحی می‏نمود . سعدی‏ ما هم اين را می‏گويد ولی بدون آنكه حق تقدمی برای مهربانی قائل شده باشد .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه . 107

می‏گويد :
درشتی و نرمی بهم در به است
چو رگزن كه جراح و مرهم نه است
می‏گويد : هم درشتی بايد باشد و هم مهربانی ، مثل رگزن كه هم جراحی‏ می‏كند و هم مرهم می‏نهد . اين در مورد مبارزه با منكرات
ولی در مورد امر به معروف چطور ؟ به چه شكل و نحوی بايد انجام شود ؟ امر به معروف هم عينا همين تقسيمات را دارد با اين تفاوت كه امر به‏ معروف يا لفظی است يا عملی . امر به معروف لفظی اينست كه انسان با بيان ، حقايق را برای مردم بگويد ، خوبيها را برای مردم تشريح كند ، مردم‏ را تشويق كند و به آنها بفهماند كه امروز كار خير چيست
امر به معروف عملی اينست كه انسان نبايد تنها به گفتن قناعت كند ، گفتن كافی نيست . می‏توانيم بگوييم يكی از بيماريهای اجتماع امروز ما اينست كه برای گفتن بيش از اندازه ارزش قائل هستيم . البته گفتن خيلی‏ ارزش دارد ، نمی‏خواهم م نكر ارزش گفتن باشم . تا گفتن نباشد ، روشن‏ كردن نباشد ، نوشتن و تشريح حقايق نباشد ، كاری نمی‏شود كرد . مقصودم‏ اينست كه ما می‏خواهيم همه چيز با گفتن درست شود ، مثل آن كسانی كه‏ می‏خواهند با ورد همه چيز را درست بكنند ، وردی بخوانند ، زمين آسمان شود و آسمان زمين . ما می‏خواهيم فقط با قدرت لفظ و بيان وارد شويم و حال‏ اينكه مطلب اينجور نيست . " گفتن " شرط لازم هست ولی كافی نيست ، بايد عمل كرد
هر يك از امر به معروف لفظی و امر به معروف عملی به دو طريق است : مستقيم و غير مستقيم . گاهی كه می‏خواهيد امر به معروف يا نهی از منكر كنيد ، مستقيم وارد می‏شويد ، حرف را مستقيم می‏زنيد يعنی اگر می‏خواهيد كسی را وادار به كاری كنيد می‏گوييد من از جنابعالی خواهش می‏كنم‏ فلان كار را انجام دهيد . ولی يك وقت هم به طور غيرمستقيم به او تفهيم‏ می‏كنيد ، كه البته موثرتر و مفيدتر است . يعنی بدون آنكه او بفهمد كه‏ شما داريد با او حرف می‏زنيد ، از كسی كه فلان كار را كرده است تعريف‏ می‏كنيد ، كار او را توجيه و تشريح می‏كنيد ، می‏گوييد فلانكس در فلان مورد چنين عمل كرده ، اينطور رفتار كرده و . . . تا او بداند و بفهمد . اين ، بهتر در او اثر می‏گذارد ، كما اينكه عمل هم به طور غيرمستقيم موثرتر است‏ . حال برای روش غيرمستقيم ، حديث معروفی را برای شما ذكر می‏كنم
ببينيد اين روش چقدر موثر است : حسنين ( امام حسن و امام حسين ) عليهماالسلام در حالی كه هر دو طفل‏ بودند ، به پير مردی كه در حال وضو گرفتن بود برخورد می‏كنند ، متوجه‏ می‏شوند كه وضوی او باطل است . اين دو آقازاده كه به رسم اسلام و رسوم‏ روانشناسی آگاه بودند فورا متوجه شدند كه از يك طرف بايد پيرمرد را آگاه كنند كه وضويش باطل است و از طرف ديگر اگر مستقيما به او بگويند آقا وضوی تو باطل است ، شخصيتش جريحه دار می‏شود ، ناراحت می‏شود ، اولين عكس‏العملی كه نشان می‏دهد اينست كه می‏گويد نخير ، همينطور درست‏ است ، هر چه هم بگويی گوش نمی‏كند . بنابراين جلو رفتند و گفتند : ما هر دو می‏خواهيم در حضور شما وضو بگيريم
ببينيد كداميك از ما بهتر وضو می‏گيريم . ( معمولا آدم بزرگ درباره بچه‏ می‏پذيرد ) می‏گويد وضو بگيريد تا ميان شما قضاوت كنم . امام حسن يك وضوی‏ كامل در حضور او گرفت ، بعد هم امام حسين . تازه پيرمرد متوجه شد كه‏ وضوی خودش نادرست بوده . بعد گفت وضوی هر دوی شما درست است ، وضوی‏ من خراب بود . اينطور از طرف اعتراف می‏گيرند . حالا اگر در اينجا فورا می‏گفتند پيرمرد ! خجالت نمی‏كشی ؟ ! با اين ريش سفيدت تو هنوز وضو گرفتن را بلد نيستی ؟ ! مرده شور تركيبت را ببرد ، او از نماز خواندن هم‏ بيزار می‏شد
يكی از آقايان خطبا نقل می‏كرد كه مردی در مشهد اصلا با دين پيوندی‏ نداشت ، نه تنها نماز نمی‏خواند و روزه نمی‏گرفت ، بلكه به چيزی اعتقاد نداشت ، يك آدم ضد دين بود . ايشان می‏گفت ما مدت زيادی با اين آدم‏ صحبت كرديم تا اينكه نرم و ملايم و واقعا معتقد و مومن شد و روش خود را به كلی تغيير داد ، نمازش را می‏خواند ، روزه‏اش را می‏گرفت ، و كارش به‏ جايی كشيد كه با اينكه اداری بود و پست حساسی هم در خراسان داشت ، مقيد شده بود كه نمازش را با جماعت بخواند . می‏رفت مسجد گوهر شاد ، پشت سر مرحوم آقای نهاوندی ، لباسهايش را می‏كند ، عبايی هم می‏پوشيد . در جلسات‏ ما هم شركت می‏كرد . مدتی ما ديديم كه اين آقا پيدايش نيست . گفتيم لابد رفته است مسافرت . رفقا گفتند نه ، او اينجاست و نمی‏آيد . حالا چطور شده است كه در جلسات ما شركت نمی‏كند ، نمی‏دانيم . بعد كاشف به عمل‏ آمد كه ديگر نماز جماعت هم نمی‏رود . تحقيق كرديم ببينيم كه علت چيست ؟ اين مردی كه آنطور رو آورده بود به دين و مذهب ، چطور يكمرتبه از دين و مذهب رو برگرداند ؟ رفتيم سراغش ، معلوم شد قضيه از اين قرار بوده است : اين آقا چند روز متوالی كه رفته نماز جماعت و در صف چهارم ، پنجم‏ می‏ايستاده ، يك روز يكی از مقدس مابهايی كه در صف اول پشت سر امام‏ می‏نشينند و تحت الحنك می‏اندازند و نمی‏دانم مسواك چه جوری می‏زنند و هميشه خودشان را از خدا طلبكار می‏دانند ، در ميان جمعيت ، موقع نماز ، از آن صف اول بلند می‏شود ، می‏آيد تا اين آدم را پيدا می‏كند . روبرويش‏ می‏نشيند و می‏گويد : آقا ! می‏گويد : بله . يك سؤالی از شما دارم
بفرمائيد . شما مسلمان هستيد يا نه ؟ اين بيچاره در می‏ماند كه چه جواب‏ بدهد . می‏گويد اين چه سؤالی است كه شما از من می‏كنيد ؟ می‏گويد : نه ، خواهش می‏كنم بفرماييد شما مسلمان هستيد يا مسلمان نيستيد ؟ اين بدبخت‏ ناراحت می‏شود ، می‏گويد من مسلمانم ، اگر مسلمان نباشم ، در مسجد گوهرشاد ، در صف جماعت چكار می‏كنم ؟ می‏گويد : اگر مسلمانی ، چرا ريشت را اينطور كرده‏ای ؟ از همانجا سجاده را بر می‏دارد و می‏گويد اين مسجد و اين‏ نماز جماعت و اين دين و مذهب مال خودتان . رفت كه رفت
اين هم يك جور به اصطلاح نهی از منكر كردن است . يعنی فراراندن و بيزار كردن مردم از دين . برای مخالف تراشی ، برای دشمن تراشی ، چيزی از اين بالاتر نيست
يك وقتی يك داستان خارجی در مجله‏ای خواندم . نوشته بود دختری خيلی مذهبی بود . يكی از شاهزادگان ، عاشق و علاقمند اين دختر بود ولی مرد شهوتران و عياشی بود و می‏خواست او را در دام خودش بيندازد و اين دختر روی آن عفت و نجابتی كه داشت و اينكه پابند اصول ديانت بود ، هيچ تسليم اين آقا نمی‏شد . هر وسيله‏ای برانگيخت كه او را گول بزند ، نشد كه نشد . ديگر تقريبا مايوس شده بود . گذشت . يك روز ديد كسی از طرف اين دختر پيغامی آورد و خلاصه او آمادگی خود را برای اينكه با هم‏ باشند و مدتی خوش باشند ، اعلام كرد . شاهزاده تعجب كرد . رفت سراغ او ، ديد بله آماده است . در زمينه اين قضيه تحقيق كرد كه اين دختر كه آن‏ مقدار به نجابت و عفت خودش پابند بود ، چگونه يكدفعه رو آورد به عياشی‏ و فسق و فجور ؟ معلوم شد قضيه از اين قرار بوده كه يك آقای كشيش بعد از اينكه احساس می‏كند كه اين دختر ، يك روح مذهبی دارد ، به خيال خودش‏ برای اينكه او را مذهبی‏تر كند ، روزی از اين دختر وقت می‏گيرد و می‏آيد سراغ او ، می‏گويد من برای تو هديه‏ای آورده‏ام . ظرفی بوده و روی آن حوله‏ای‏ ق رار داشته است . هديه را جلوی او می‏گذارد و حوله را بر می‏دارد تا آن‏ را نشان بدهد . يك وقت آن دختر می‏بيند يك كله مرده از قبرستان آورده
تا چشمش می‏افتد ، تكان می‏خورد ، می‏گويد اين چيست ؟ می‏گويد : اين را آوردم تا شما درباره‏اش فكر و مطالعه كنيد ببينيد دنيا چقدر بی‏وفاست
آنچنان نفرتی در دل اين دختر به وجود آورد كه نه تنها اثر موعظه‏ای نبخشيد ، بلكه از آنوقت فكر كرد ، گفت من به عكسش عمل می‏كنم ، دنيايی كه‏ عاقبتش اينست ، اين چهار روز عمر را اساسا چرا به اين اوضاع بگذرانيم ؟ به سوی عياشی كشيده شد
اين هم يكجور موعظه و نصيحت كردن است و باور كنيد كه در ميان مواعظ و نصايحی كه افراد می‏كنند ، امر به معروف‏ها و نهی از منكرهايی كه صورت‏ می‏گيرد ، بسياری از خود همينها منكر است . من خودم داستانی دارم : در ايامی كه قم بوديم تازه اين شركتهای مسافربری راه افتاده بود
آمديم به قصد مشهد سوار شديم . بعد از مدتی من احساس كردم راننده‏ اتوبوس نسبت به شخص من كه معمم هستم ، يك حالت بغض و نفرتی دارد
نه من او را می‏شناختم و نه او مرا می‏شناخت . ما يك مسابقه شخصی نداشتيم‏ . در ورامين كه توقف كرد ، وقتی خواستم از او بپرسم كه چقدر توقف‏ می‏كنيد ، با يك خشونتی مرا رد كرد كه ديگر تا مشهد جرات نكنم يك كلمه‏ با او حرف بزنم . پيش خودم توجيهی كردم ، گفتم لابد اين لااقل مسلمان‏ نيست ، مادی است ، يهودی است . . . پيش خودم قطع كردم كه چنين چيزی‏ است . يادم هست آنطرف سمنان كه رسيديم ، بعد از ظهر بود ، من وقتی‏ رفتم وضو بگيرم تا نماز بخوانم ، همين راننده را ديدم كه دارد پاهايش را می‏شويد . مراقب او بودم ، ديدم بعد كه پاهايش را شست وضو گرفت و بعد نماز خواند . حيرت كردم : اين كه مسلمان و نماز خوان است ! ولی‏ رابطه‏اش با من همان بود كه بود . شب شد . پشت سر من دو تا دانشجوی‏ تربتی بودند . آنها هم می‏خواستند ايام تعطيلات بروند خراسان ( تربت )
او برعكس ، هر چه كه نسبت به من اظهار تنفر و خشونت داشت ، نسبت به‏ آنها مهربانی می‏كرد ، آنها را دوست داشت . شب كه معمولا مسافرين‏ می‏خوابند ، از يكی از آنها خواهش كرد كه بيايد پهلو دستش با هم صحبت كنند تا خوابش‏ نبرد . او هم رفت . هنگامی كه همه خواب بودند ، يك وقت من گوش كردم‏ ديدم اين راننده دارد سرگذشت خودش را برای آن دانشجو می‏گويد . من هم به‏ دقت گوش می‏كردم كه بشنوم . اولا از مردم مشهد گفت كه از آنهايشان كه با آخوندها ارتباط دارند ، بدم می‏آيد . فقط از آنها كه اعيان هستند ، در " ارك " هستند ، خوشم می‏آيد . گفت : خلاصه اين را بدان كه در ميان همه‏ فاميل من ، تنها كسی كه راننده است ، منم ، باقی ديگر دكتر هستند ، مهندس هستند ، تاجر هستند ، افسر هستند ، بدبخت فاميل منم . گفت : علتش چيست ؟ گفت من سرگذشتی دارم : پدر من آدم مسلمان و بسيار مرد متدينی بود . من بچه بودم مرا به دبستان‏ فرستاد . پيشنماز محله تا از اين مطلب خبردار شد ، آمد پيش پدرم ، گفت‏ تو بچه‏ات را به مدرسه فرستاده‏ای ؟ ! گفت : بله ، گفت : ای وای ! مگر نمی‏دانی كه اگر بچه‏ات به مدرسه برود ، لا مذهب می‏شود ؟ پدر من هم از بس‏ آدم عوامی بود ، اين حرف را باور كرد . من هم كه بچه بودم . پدرم ديگر نگذاشت دنبال درس بروم ، مرا دنبال كارهای ديگر فرستاد . يك روز بعد از اينكه زن و بچه پيدا كردم فهميدم كه اصلا من سواد ندارم
معما برای من حل شد كه اين آدم ، بيچاره خودش مسلمان است ولی خودش‏ را بدبخت صنف من می‏داند . می‏گويد اين عمامه به سرها هستند كه ما را بدبخت كردند
اين يك جور نهی از منكر است ، يعنی رماندن ، بدبخت كردن مردم و دشمن‏ ساختن مردم به دين و روحانيت . بعد من پيش خود گفتم : خدا پدرش را بيامرزد كه فقط با آخوندها دشمن است ، با اسلام‏ دشمن نشد ، باز نمازش را می‏خواند ، روزه‏اش را می‏گيرد ، به زيارت امام‏ رضا می‏رود
اين ، به طور غير مستقيم بر ضرر اسلام عمل كردن است
يك داستان ديگر هم برايتان عرض می‏كنم : مرد محترمی از طلبه‏های بسيار فاضل بود . مرد بسيار روشنفكر و متدينی‏ است . اول باری كه اين آدم كلاهی می‏شود ، وقتی كه وارد يكی از مجامع‏ می‏شود ، تمام دوستان و رفقايش او را كه می‏بينند ، شروع می‏كنند به حمله‏ كردن و تحقير كردن . آنچنان او را ناراحت و عصبانی می‏كنند كه با اينكه‏ طبعا آدم حليمی است ، برمی‏گردد يك حرف بسيار ، منطقی به آنها می‏زند
می‏گويد : رفقا من يك حرفی با شما دارم : شما دوست دشمنانتان هستيد و دشمن دوستانتان . برايتان توضيح می‏دهم : من يكی هستم مثل شما ، مثل شما فكر می‏كنم ، مثل شما به خدا و قرآن و پيغمبر و ائمه معتقدم ، مثل شما درس خوانده‏ام ، مثل شما تربيت شده‏ام . من با شما در هزار چيز اشتراك‏ دارم . حداكثر به قول شما يك گناه مرتكب شده‏ام اگر اين گناه باشد لباسم‏ را عجالتا تغيير داده‏ام ، رفته‏ام دنبال كاری ، كسبی ، زندگی‏ای . فرض‏ می‏كنيم اين گناه باشد . شما با من آنچنان رفتار می‏كنيد كه مرا مجبور می‏كنيد كه با شما قطع رابطه كنم ، و يك انسان هم كه بی‏ارتباط نمی‏تواند باشد ، مجبورم بعد از اين با صنف مخالف و دشمن شما دوست باشم ، چون‏ شما داريد به زور مرا از خودتان طرد می‏كنيد . پس به اين دليل شما دشمن‏ دوست خودتان هستيد كه من باشم . ولی شما دوست دشمنانتان هستيد
بعد مثال می‏زند ، می‏گويد : فلان شخص در همه عمرش هيچوقت اساسا تظاهری‏ هم به اسلام نداشته است ، علامتی از اسلام در او نبوده ، نه به قرآن اظهار اعتقاد كرده است ، نه به اسلام ، معروف است و به اينكه ظالم و ستمگر و فاسق و شرابخوار است . همين آدم كه شما از او انتظار نداريد ، يكدفعه‏ می‏بينيد آمد به زيارت حضرت رضا . همه‏تان می‏گوييد معلوم می‏شود آدم‏ مسلمانی است . اين دفعه وقتی او را می‏بينيد ، با او خوش و بش می‏كنيد
يعنی از هزار خصلت او نهصد و نود و نه تای آن بر ضد شما و دين شماست
چون از او انتظار نداريد ، همينقدر كه يك زيارت حضرت رضا آمد ، می‏گوييد نه ، معلوم شد مسلمان است . اما در مورد آن كسی كه از هزار خصلت ، نهصد و نود و نه خصلتش مسلمانی است ، يك خصلتش به قول شما خلاف است ، به خاطر اين خصلت می‏گوييد اين ديگر مسلمان نيست و از حوزه‏ اسلام خارج شد . پس شما دوست دشمنانتان هستيد يعنی كمك به دشمنانتان‏ می‏كنيد ، و دشمن دوستانتان هستيد يعنی در واقع دشمن خودتان هستيد
شما اگر بخواهيد به شكل غيرمستقيم امر به معروف بكنيد ، يكی از راههای‏ آن اينست كه خودتان صالح و باتقوا باشيد ، خودتان اهل عمل و تقوا باشيد . وقتی خودتان اينطور بوديد مجسمه‏ای خواهيد بود از امر به معروف و نهی‏ از منكر . هيچ چيز بشر را بيشتر از عمل تحت تاثير قرار نمی‏دهد . شما می‏بينيد مردم از انبياء و اولياء زياد پيروی می‏كنند ، ولی از حكما و فلاسفه آنقدرها پيروی نمی‏كنند . چرا ؟ برای اينكه فلاسفه فقط می‏گويند ، فقط مكتب دارند ، فقط تئوری می‏دهند ، در گوشه حجره‏اش نشسته است ، هی كتاب می‏نويسد و تحويل‏ مردم می‏دهد . ولی انبياء و اولياء تنها تئوری و فرضيه ندارند ، عمل هم‏ دارند . آنچه می‏گويند اول عمل می‏كنند . حتی اينطور نيست كه اول بگويند بعد عمل كنند ، اول عمل می‏كنند بعد می‏گويند . وقتی انسان بعد از آنكه‏ خودش عمل كرد ، گفت ، آن گفته اثرش چندين برابر است
علی بن ابی طالب می‏فرمايد ( و تاريخ هم نشان می‏دهد كه اينطور است ) : « ما امرتكم بشی‏ء الا و قد سبقتكم بالعمل به ، و لا نهيتكم عن شی‏ء الا و قد سبقتكم بالنهی عنه » ( 1 ) " هرگز شما نديديد كه امر كنم شما را به چيزی‏ مگر اينكه قبلا خودم عمل كرده‏ام . تا اول عمل نكنم به شما نمی‏گويم . و من‏ هرگز شما را نهی نمی‏كنم از چيزی مگر اينكه قبلا خودم آنرا ترك كرده باشم‏ . چون خودم نمی‏كنم شما را نهی می‏كنم . " « كونوا دعاه للناس بغير السنتكم . » ( 2 ) " مردم را به دين دعوت كنيد اما نه با زبان ، با غير زبان دعوت كنيد " . يعنی با عمل خودتان مردم را به اسلام دعوت كنيد
انسان وقتی عمل می‏كند ، خودبخود با عمل خود جامعه را تحت تاثير قرار می‏دهد
فيلسوف معروف معاصر ژان پل سارتر حرفی دارد . البته حرف او تازگی‏ ندارد ولی تعبيری كه می‏كند تازه است . می‏گويد : " من كاری كه می‏كنم‏ ضمنا جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده‏ام " .

پاورقی : 1 - نهج البلاغه ، خطبه 175 ( شبيه اين عبارت ) . 2 - كافی‏ج 2 ص 78 باب ورع

و راست هم هست . هر كاری كه شما بكنيد ، كار بد يا خوب ، جامعه خود را به آن كار ملتزم كرده‏ايد ، خواه ناخواه كار شما موجی‏ به وجود می‏آورد ، تعهدی برای جامعه ايجاد می‏كند ، بايدی است برای خود شما و بايدی است برای اجتماع شما . يعنی هر كاری ضمنا امر به اجتماع‏ است و اينكه تو هم چنين كن . وقتی من كاری می‏كنم ، زبان عمل من اينست‏ كه برادر ! تو هم مثل من باش . هر چه هم بگويم مثل من نباش ، نمی‏شود
من هر چه به شما بگويم به قول من عمل كن ولی به كردار من كاری نداشته‏ باش ، فايده ندارد . شما نمی‏توانيد به گفتار من توجه كنيد ولی به كردار من توجه نكنيد . آنچه در شما التزام و تعهد به وجود می‏آورد ، در درجه اول‏ كردار من است ، در درجه دوم گفتار من
هر مصلحی اول بايد صالح باشد تا بتواند مصلح باشد . او بايد برود پيش‏ ، به ديگران بگويد پشت سر من بياييد . خيلی فرق است ميان كسی كه‏ ايستاده و به سربازش فرمان می‏دهد : برو به پيش ، من اينجا ايستاده‏ام ، و كسی كه خودش جلو می‏رود . و می‏گويد : من رفتم ، تو هم پشت سر من بيا
در مكتب انبياء و اولياء اين را می‏بينيم . هميشه می‏گويند : " ما رفتيم " . علی می‏گويد من اول می‏روم بعد به مردم می‏گويم پشت سر من‏ بياييد
پيغمبر اسلام اگر در آنچه كه دستور می‏داد اول خود پيشقدم نبود ، محال‏ بود ديگران پيروی كنند . اگر می‏گفت نماز و نماز شب ، خودش بيش از هر كس ديگر عبادت می‏كرد : « و ان ربك » « يعلم انك تقوم ادنی من ثلثی الليل »( 1 ) ، اگر می‏گفت انفاق در راه‏ خداو گذشت و ايثار ، اول كسی كه ايثار می‏كرد خودش بود . يعنی اول از خود می‏گرفت و به ديگران می‏داد . اگر می‏گفت جهاد فی سبيل الله ، در جنگها اول خود جلو می‏رفت ، عزيزان خود را جلو می‏برد ، و قهرا ديگران نيز علاقمند می‏شدند ، شيفته می‏شدند ، عشق و شور پيدا می‏كردند كه اين مرد در راه هدف خود عزيزترين عزيزان خود را به كام مرگ می‏فرستند و اول خود مسلح می‏شود و در قلب لشكر دشمن قرار می‏گيرد ، خود ضربت می‏خورد ، دندانش می‏شكند ، پيشانيش می‏شكند ، آنوقت حقيقت را در وجود چنين شخصی‏ می‏ديدند
برای پيغمبر چه كسی عزيزتر از علی بود ؟ چه كسی عزيزتر از حمزه‏ سيدالشهداء بود ؟ در جنگ بدر چه كسانی را اول به ميدان فرستاد ؟ علی را فرستاد كه داماد و پسر عمويش بود و در واقع به منزله فرزندش بود . ( چون علی از كودكی در خانه پيغمبر بزرگ شده بود . پيغمبر پسر نداشت ، علی به منزله پسر پيغمبر بود ) عمويش حمزه را فرستاد كه چقدر او را گرامی می‏داشت . پسر عموی خود ابوعبيده بن الحارث را فرستاد كه چقدر نزد او عزيز بود . ( 2 ) حسين بن علی چقدر خطابه خواند و چقدر عمل كرد ؟ حجم خطابه‏هايش چقدر كم ، و حجم اعمال او چقدر زياد بود .

پاورقی : 1 - سوره مزمل ، آيه . 20 2 - اين سه نفر رفتند و با سه نفر ديگر مبارزه كردند و هر سه نفر از طرف دشمن را كشتند . ولی از اين سه نفر ابوعبيده بن الحارث جراحت‏ بسيار سختی برداشت كه البته بعد هم شهيد شد و از دنيا رفت ولی علی بن‏ ابی طالب عليه السلام و حمزه سيدالشهدا آسيب زيادی نديدند ، برگشتند

وقتی عمل باشد ، گفتن زياد نمی‏خواهد . حسين ( ع ) در خطابه‏اش فرياد می‏كشد : « فمن كان باذلا فينا محجته ، موطنا علی لقاء الله نفسه فليرحل معنا فانی راحل مصبحا ان شاء الله » ( 1 ) . هر كس آماده است كه خون دلش را در راه ما ببخشد ، هر كس كه تصميم گرفته است لقاء پروردگار را ، چنين‏ كسی با ما كوچ كند . ( برگردد آنكه در هوس كشور آمده است ) آنكه از جان‏ گذشته نيست با ما نيايد ، قافله ما ، قافله از جان گذشتگان است . در ميان از جان گذشتگان ، عزيزترين عزيزان حسين بن علی عليه السلام هست
آيا اگر حسين بن علی عليه السلام عزيزانش را در مدينه می‏گذاشت كسی‏ معترض آنها می‏شد ؟ ابدا . ولی اگر عزيزانش را به صحنه كربلا نمی‏آورد و خودش تنها به شهادت می‏رسيد ، آيا ارزشی را كه امروز پيدا كرده است ، پيدا می‏كرد ؟ ابدا . امام حسين عليه السلام كاری كرد كه يك پاكباخته در راه خدا شود ، يعنی عمل را به منتهای اوج خود برساند . ديگر چيزی باقی‏ نگذاشت كه در راه خدا نداده باشد . عزيزانش هم افرادی نبودند كه حسين‏ عليه السلام آنها را به زور آورده باشد . هم عقيده‏ها ، هم ايمان‏ها و همفكرهای خودش بودند . اساسا حسين عليه السلام حاضر نبود فردی كه‏ كوچكترين نقطه ضعفی در وجودش هست ، همراهشان باشد . و لهذا دو سه بار در بين راه غربال كرد .

پاورقی : 1 - لهوف ص . 26

روز اولی كه از مكه حركت می‏كند ، اعلام می‏كند كه هر كس جانباز نيست نيايد . اما هنوز بعضی خيال می‏كنند كه شايد امام حسين برود كوفه ، خبری بشود ، آنجا برود و بيايی باشد ، آقايی‏ای باشد ، ما عقب نمانيم ، همراه امام حركت‏ می‏كنند . عده‏ای از اعراب باديه در بين راه به حسين بن علی عليه السلام‏ ملحق شدند
امام در بين راه خطبه‏ای می‏خواند : « ايها الناس » ! هر كس كه خيال‏ می‏كند ما به مقامی نائل می‏شويم ، به جايی می‏رسيم ، چنين چيزی نيست ، برگردد . بر می‏گردند . آخرين غربال را در شب عاشورا كرد ولی در شب‏ عاشورا كسی فاسد از آب در نيامد . تنها صاحب " ناسخ التواريخ " اين‏ اشتباه تاريخی را كرده و نوشته است وقتی امام حسين در شب عاشورا برای‏ اصحاب خود صحبت كرد ، عده‏ای از آنان از سياهی شب استفاده كرده و رفتند ، ولی اين مطلب را هيچ تاريخی تاييد نمی‏كند . تنها اشتباه صاحب " ناسخ‏ " است و غير از او هيچكس چنين اشتباهی نكرده است و قطعا در شب‏ عاشورا هيچكدام از اصحاب اباعبدالله عليه السلام نرفتند و نشان دادند كه‏ در ميان ما ، غش دار و آنكه نقطه ضعفی داشته باشد وجود ندارد
اگر در روز عاشورا يكی از اصحاب امام حسين حتی بچه‏ای ضعف نشان می‏داد و به لشكر دشمن كه قويتر و نيرومندتر بود ملحق می‏شد و خودش را به اصطلاح‏ از خطر نجات می‏داد و در پناه آنها می‏رفت ، برای امام حسين عليه السلام و برای مكتب حسينی نقص بود . اما برعكس ، از دشمن به سوی خود آوردند
دشمنی را كه در مامن و امنيت بود به سوی خود آوردند و در معرض و كانون خطر قرار دادند . يعنی خودشان آمدند . اما از كانون خطر اينها ، يك نفر هم به آن مامن نرفت . اگر حسين بن علی قبلا آن غربالها و اعلام خطرها را نكرده بود ، از اين حادثه‏ها خيلی پيش می‏آمد . يك وقت‏ می‏ديدی نيمی از جمعيت رفتند و بعد هم العياذ بالله عليه حسين بن علی‏ عليه السلام تبليغ می‏كردند . چون آن كسی كه می‏رود ، نمی‏گويد من ضعيف‏ الايمانم ، من می‏ترسيدم ، بلكه برای خود توجيهی درست می‏كند ، دروغی‏ می‏سازد و ادعا می‏كند كه ما اگر تشخيص می‏داديم راه حق همين است ، رضای‏ خدا در اين است ، اين كار را می‏كرديم ، خير ، ما تشخيص داديم كه حق با اين طرف است . قهرا برای خود منطق هم می‏سازد . ولی چنين چيزی نشد ، و اين يكی از بزرگترين افتخارات حسين بن علی و مكتب حسينی است . يكی از بزرگترين سردارهای آنها را به سوی خود آوردند ، كسی كه اساسا نامزد اميری‏ بود : " حربن يزيد رياحی " . او آدم كوچكی نبود . اگر حساب می‏كردند بعد از عمر سعد شخصيت دوم در اين لشكر كيست ، غير از حربن يزيد رياحی‏ كسی نبود . مرد بسيار با شخصيتی بود . به علاوه اولين كسی بود كه با هزار سوار مامور اين كار شده بود . ولی نيرو و جاذبه و ايمان و عمل ، امر به‏ معروف عملی حسين بن علی عليه السلام حربن يزيد را كه روز اول شمشير به‏ روی امام كشيده بود ، وادار به تسليم كرد . توبه كرد ، جزء التائبون شد
« التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون‏ بالمعروف و الناهون عن المنكر »
مردی كه معروف بود به دليری و دلاوری ، و بهترين دليلش هم اين بود كه هزار سوار به او داده بودند تا جلوی حسين بن علی‏ عليه السلام را بگيرد ، و يك شجاع نام آوری است ، حسين از دل او طلوع‏ كرده است . همانطور كه آتشی كه در دل سماور وجود دارد ، آن را به جوش‏ می‏رود و در نتيجه بخار فشار می‏آورد و سماور را تكان می‏دهد و می‏لرزاند ، آن آتشی كه حسين بن علی عليه السلام از حقيقت ، در دل اين مرد روشن كرده‏ بود ، در مقابل جدارهايی كه در وجودش بود ( او هم مثل ما و شما دنيا می‏خواست ، پول و مقام و سلامت می‏خواست ، عافيت می‏خواست ) ، به او فشار آورده و می‏گويد برو به سوی حسين بن علی . ولی از طرف ديگر آن افكار مادی كه در هر انسانی وجود دارد ، او را وسوسه می‏كند : اگر بروم ، ساعتی‏ بعد كشته خواهم شد ، ديگر زن و فرزندان خود را نخواهم ديد ، تمام ثروتم‏ از دستم می‏رود ، شايد بعد از من اساسا دشمن تمام ثروتم را مصادره كند ، بچه هايم بی‏سرپرست می‏مانند ، زنم بی‏شوهر می‏ماند . اينها مانع كشيده شدن‏ او به سوی امام می‏شود . اين دو نيروی مخالف به او فشار می‏آورد . يك‏ وقتی نگاه می‏كنند می‏بينند حر دارد می‏لرزد . كسی از او پرسيد چرا می‏لرزی ؟ تو كه مرد شجاعی بودی . خيال كرد لرزشش از ترس او از ميدان جنگ است ! گفت : نه ، تو نمی‏دانی من دچار چه عذاب وجدانی هستم . خودم را در ميان‏ بهشت و جهنم مخير می‏بينم . نمی‏د انم بهشت نسيه را بگيريم يا دنبال همين‏ دنيای نقد بروم كه عاقبتش جهنم است . مدتی در حال كشمكش و مبارزه با خود بود ، ولی بالاخره اين مرد شريف و به تعبير امام حسين ( ع ) حر و آزاده تصميم خود را گرفت . برای اينكه دشمن مانعش نشود آرام آرام خود را كنار كشيد ، بعد يكمرتبه به اسب خود شلاق زد و به سوی خيام حسينی رفت . ولی برای اينكه خيال نكنند او به قصد حمله آمده است علامت امان نشان داد
نوشته‏اند : قلب ترسه ، يعنی سپر خودش را واژگونه كرد به علامت اينكه‏ من به جنگ نيامده‏ام ، امان می‏خواهم . اول كسی كه با او مواجه شد اباعبدالله عليه السلام بود ، چون حضرت در بيرون خيام حرم ايستاده بود
سلام كرد : السلام عليك يا اباعبدالله ! عرض كرد آقا من گنهكارم ، رو سياه هستم ، من همان گنهكار و مجرمی هستم ( اول كسی هستم ) كه راه را بر شما گرفتم . به خدای خود عرض می‏كند : خدايا از گناه اين گنهكار بگذار اللهم انی ارعبت قلوب اوليائك خدايا ! من دل اولياء تو را به لرزه در آوردم ، آنها را ترساندم . ( اهل بيت حسين بن علی عليه السلام وقتی او را در بين راه ديدند ، اول باری بود كه چشمشان به دشمن افتاد . وقتی هزار نفر مسلح را ببينند كه جلويشان ايستاده‏اند ، قهرا حالت رعب و ترس پيدا می‏كنند ) آقا من تائبم و می‏خواهم گناه خود را جبران بكنم . لكه سياهی كه‏ برای خود به وجود آورده‏ام ، جز با خون با هيچ چيز ديگر پاك نمی‏شود
آمده‏ام كه با اجازه شما توبه كنم . اولا بفرمائيد توبه من پذيرفته است يا نه ؟ امام حسين عليه السلام است ، هيچ چيز را برای خود نمی‏خواهد . با اينكه می‏داند حر چه توبه بكند و چه نكند . در وضع فعلی او موثر نيست ولی‏ او حر را برای خود نمی‏خواهد ، برای خدا می‏خواهد . در جواب او فرمود : البته توبه تو پذيرفته است . چرا پذيرفته نباشد ؟ مگر باب رحمت الهی‏ به روی يك انسان تائب بسته می‏شود ؟ ابدا
حر از اينكه توبه او مورد قبول واقع شده است خوشحال شد : الحمدلله ، پس توبه من قبول است ؟ بله . پس اجازه بدهيد من بروم خودم را فدای شما كنم و خونم را در راه شما بريزم . امام فرمود : ای حر ! تو ميهمان ما هستی ، پياده شو ! كمی بنشين تا از تو پذيرايی كنيم . ( من نمی‏دانم امام‏ با چه می‏خواست پذيرايی كند ) ولی حر از امام اجازه خواست كه پائين‏ نيايد . هر چه آقا اصرار كردند ، پائين نيامد . بعضی از ارباب سير رمز مطلب را اينطور كشف كرده‏اند كه حر مايل بود خدمت امام بنشيند ولی يك‏ نگرانی او را ناراحت می‏كرد و آن اينكه می‏ترسيد در مدتی كه خدمت امام‏ نشسته است ، يكی از اطفال اباعبدالله عليه السلام او را ببيند و بگويد اين همان كسی است كه روز اول ، راه را بر ما بست ، و او شرمنده شود
برای اينكه شرمنده نشود و هر چه زودتر اين لكه ننگ را با خون خودش از دامن خود بشويد ، اصرار كرد اجازه دهيد من بروم . امام فرمود حال كه‏ اصرار داری مانع نمی‏شوم ، برو
اين مرد رشيد در مقابل مردم می‏ايستد ، با آنها صحبت می‏كند . چون خودش‏ كوفی است با مردم كوفه موضوع دعوت را مطرح می‏كند ، می‏گويد : مردم ! اتفاقا من خودم جزء كسانی كه نامه نوشته بودند ، نيستم ولی شما و سران‏ شما كه اينجا هستند ، همه ، كسانی هستيد كه به اين مرد نامه نوشتيد ، او را به خانه خود دعوت كرديد ، به او وعده ياری داديد . روی چه اصلی ، روی‏ چه قانونی ، روی چه مذهب و دينی ، اكنون با مهمان خودتان چنين رفتار می‏كنيد ؟ ! بعد معلوم می‏شود كه جريانی اين مرد را خيلی ناراحت كرده بود و آن ، يك لئامت و پستی‏ای بود كه اين مردم به خرج دادند ، پستی‏ای كه با روح انسانيت و اسلام ضديت دارد و تاريخ اسلام نشان می‏دهد كه‏ هيچگاه اسلام اجازه نمی‏داد با هيچ دشمنی چنين رفتار شود ، يعنی برای اينكه‏ دشمن را سخت در مضيقه قرار دهند ، آب را به رويش ببندند . به علی بن‏ ابی طالب چنين پيشنهادی شد و می‏توانست اين كار را نسبت به معاويه بكند ، نكرد . خود حسين بن علی همين حر را با اصحابش با اينكه دشمنش بودند ، در بين راه سيراب كرد . مسلما حر يادش بود كه ما آب را به روی كسی‏ بستيم كه آن روزی كه تشنه بوديم ، بدون اينكه از او بخواهيم ، ما را سيراب كرد . او چقدر شريف و عالی و بزرگ بود و هست و ما چقدر پستيم ! گفت : مردم كوفه ! شما خجالت نمی‏كشيد ؟ ! اين فرات مثل شكم ماهی برق‏ می‏زند . آبی را كه بر همه موجودات جاندار حلال است ، انسان ، حيوان اهلی‏ ، وحشی و جنگلی از آن می‏آشامد ، شما بر فرزند پيغمبر خود بسته‏ايد ؟ ! اين‏ مرد می‏جنگد تا شهيد می‏شود . اباعبدالله او را بی پاداش نگذاشت ، فورا خود را به بالين اين مرد بزرگوار رساند . برايش غزل خواند : « و نعم‏ الحر حر بنی‏رياح » ( 1 ) اين حر رياحی چه حر خوبی است . مادرش عجب اسم‏ خوبی برايش انتخاب كرده است . روز اول گفت حر ، آزاد مرد . راستی كه‏ تو آزاد مرد بودی . حسين است ، بزرگوار و شريف است ، تا حدی كه‏ می‏تواند اصحاب خود را تفقد می‏كند .

پاورقی : 1 - مقتل مقرم ص . 303

اين خودش امر به معروف و نهی از منكر است . كسانی كه حسين ( ع ) خود را به بالين‏ آنها رساند مختلف بودند ، هر كس در يك وضعی قرار داشت . وقتی امام‏ وارد می‏شد يكی هنوز زنده بود و با آقا صحبت می‏كرد ، ديگری در حال جان‏ دادن بود
در ميان كسانی كه با اباعبدالله عليه السلام خود را به بالين آنها رسانيد ، هيچكس وضعی دلخراش‏تر و جانسوزتر از برادرش اباالفضل العباس‏ برای او نداشت . برادری كه حسين ( ع ) خيلی او را دوست می‏دارد و يادگار شجاعت پدرش اميرالمومنين است . در جايی نوشته‏اند اباعبدالله عليه‏ السلام به او گفت برادرم « بنفسی انت » عباس جانم ! جان من به قربان تو . اين خيلی مهم است . عباس در حدود بيست و سه سال از اباعبدالله عليه‏ السلام كوچكتر بود ( اباعبدالله 57 سال داشتند و عباس يك مرد جوان 34 ساله بود ) . ابا عبدالله به منزله پدر اباالفضل از نظر سنی و تربيتی به‏ شمار می‏رفت ، و آنوقت به او می‏گويد برادر جان ! « بنفسی انت » ای جان‏ من به قربان تو ! اباعبدالله كنار خيمه منتظر ايستاده است ، يك وقت فرياد مردانه‏ اباالفضل را می‏شنود ( نوشته‏اند اباالفضل ( ع ) چهره‏اش آنقدر زيبا بود كه‏ كان يدعی بقمر بنی‏ها شم در زمان خود معروف به ماه " بنی‏هاشم " بود
اندامش به قدری رسا بود كه بعضی از اهل تاريخ نوشته‏اند : و كان يركب‏ الفرس المطهم و رجلاه يخطان فی الارض . سوار اسب تنومندی شد ، پايش را كه از ركاب می‏كشيد ، با انگشت پايش می‏توانست زمين را خراش بدهد
حالا گيرم به قول مرحوم آقا شيخ محمد باقر بيرجندی يك مقدار مبالغه باشد ، ولی نشان می‏دهد كه اندام بسيار بلند و رشيدی داشته‏ است ، اندامی كه حسين از نظر كردن به آن لذت می‏برد )
وقتی كه حسين ( ع ) به بالای سر او می‏آيد ، می‏بيند دست در بدن او نيست‏ ، مغز سرش با يك عمود آهنين كوبيده شده و به چشم او تير وارد شده است‏ . بی جهت نيست كه گفته‏اند : « لما قتل العباس بان الانكسار فی وجه‏ الحسين » ، عباس كه كشته شد ، ديدند چهره حسين شكسته شد . خودش فرمود : « الان انقطع ظهری و قلت حيلتی »
و لا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم و صلی الله علی محمد و آله‏ الطاهرين
next page

fehrest page

back page