next page

fehrest page

back page

جلسه دوم ارزش هر يك از عوامل

بسم الله الرحمن الرحيم ( 1 ) الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلاه و السلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ان الله اشتری من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون‏ فی سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فی التوريه و الانجيل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذی بايعتم به و ذلك‏ هو الفوز العظيم 0 التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون‏ الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين »( 1 )
در ساختمان نهضت مقدس حسينی سه عنصر اساسی دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است . يكی اينكه بلافاصله‏ بعد از درگذشت معاويه ، يزيد بن معاويه فرمان می‏دهد كه از حسين بن علی‏ عليه السلام الزاما بيعت گرفته شود .

پاورقی : اين سخنرانی در 1348 / 12 / 24 برابر با هفتم محرم 1390 ايراد شده است‏
1 - سوره توبه ، آيات 111 - . 112

امام در مقابل اين درخواست امتناع می‏كند . آنها فوق العاده‏ اصرار دارند ، به هيچ قيمتی از اين تقاضا صرف نظر نمی‏كنند ، و امام‏ شديدا امتناع دارد و به هيچ قيمتی حاضر نيست به اين بيعت تن بدهد . از همينجا تضاد و مبارزه شديد شروع می‏شود
عامل دومی كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه‏ دوم و بلكه سوم به حساب آورد اينست كه پس از آنكه امام به واسطه‏ درخواست بيعت در چنين شرايطی قرار می‏گيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است ، به مكه مهاجرت می‏كنند . پس از يكی دو ماه‏ اقامت در مكه خبر چگونگی قضيه به مردم كوفه می‏رسد . آنوقت مردم كوفه به‏ خود آمده ، امام را دعوت می‏كنند . برعكس آنچه ما غالبا می‏شنويم و مخصوصا در بعضی كتب درسی می‏نويسند ، دعوت مردم كوفه علت نهضت امام‏ نيست ، نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است . نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد ، بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند ، چون زمينه‏ نسبتا آماده‏ای در آنجا وجود داشت ، مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند
عامل سوم ، عامل امر به معروف و نهی از منكر است . اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكری از مسئله بيعت و دعوت اهل‏ كوفه به ميان آورد ، به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسی ذكر نموده‏ و به اين مطلب استناد كرده است
اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معينی به‏ نهضت امام ارزش می‏دهند . اما مسئله دعوت اهل كوفه . ارزشی كه اين عامل‏ می‏دهد ، بسيار بسيار ساده و عادی است ( البته ساده و عادی در سطح عمل‏ امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهای ما ) برای اينكه به موجب اين‏ عامل يك استان و يك منطقه‏ای كه از نيرويی بهره‏مند است آمادگی خود را اعلام می‏كند . طبق قاعده ، حداكثر صدی پنجاه احتمال پيروزی وجود داشت
احدی بيش از اين احتمال پيروزی نمی‏داد . پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقی‏ می‏ماندند و خيانت نمی‏كردند ، كسی نمی‏توانست احتمال بدهد كه موفقيت‏ امام صد در صد است . چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند . اگر مردم شام‏ را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهائی در نظر می‏گرفتند ، كافی بود كه احتمال پيروزی را صدی پنجاه تنزل دهد ، به اين جهت كه همين‏ مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمومنين با مردم كوفه در صفين‏ روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند ، كشته بدهند و مقاومت كنند . ولی به هر حال ، صدای چهل يا صدی سی احتمال موفقيت هست‏ . مردمی اعلام آمادگی می‏كنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت می‏دهد . اين‏ ، يك حد معينی از ارزش را داراست كه همان حد عادی است . يعنی بسياری‏ از افراد عادی در چنين شرايطی پاسخ مثبت می‏دهند
ولی عامل تقاضای بيعت و امتناع امام ، كه از همان روزهای اول ظاهر شد ، ارزش بيشتری نسبت به مسئله دعوت ، به نهضت حسينی می‏دهد . به جهت اينكه روزهای اول است ، هنوز مردمی اعلام‏ ياری و نصرت نكرده‏اند ، دعوت و اعلام وفاداری نكرده‏اند . يك حكومت‏ جابر و مسلط ، حكومتی كه در بيست سال گذشته ، در دوران معاويه خشونت‏ خودش را به حد اعلا نشان داده است ، [ تقاضای بيعت می‏كند . ] معاويه‏ مخصوصا در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدری خشونت نشان داده كه‏ به اصطلاح ، تسمه از گرده همه كشيد . كاری كرد كه در تمام قلمرو او حتی‏ مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهای جمعه علی بن ابی طالب را علی رووس‏ الاشهاد به عنوان يك عمل عبادی لعنت می‏كردند . و اگر صدای كسی در می‏آمد ، ديگر اختيار سرش را نداشت ، سرش از خودش نبود . آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام علی را بر زبان آوردن جرم بود . اين ، متن تاريخ است . اگر می‏خواستند بگويند علی بن ابی طالب ، با اشاره و بيخ گوشی می‏گفتند . كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثی مربوط به‏ علی بود و در آن ، فضيلتی ولو كوچكترين فضيلت از علی گنجانده شده بود ، محدثين و راويها كه احاديث را برای يكديگر روايت می‏كردند ، در صندوقخانه‏های خلوت ، پرده‏ها را می‏آويختند ، درها را می‏بستند ، يكديگر را قسم می‏دادند كه اينرا فاش نكنی ، از قول من همه جا نقل نكنی ، اگر می‏خواهی روايت كنی برای آدمی روايت كن كه صد درصد راوی باشد و جذب‏ بكند و افشا نكند
در يك چنين شرايط سختی ، جانشين همين آدم ، خليفه شده است و از او جوانتر ، مغرورتر ، سفاكتر و بی سياست‏تر كه حتی ملاحظات سياسی را هم نمی‏كند . آنوقت ، " نه " گفتن در مقابل چنين‏ قدرتی كار كوچكی نيست ( بايد بيعت بكنی ! خير ، بيعت نمی‏كنم ، تمام‏ وجودم را اگر قطعه قطعه بكنيد ، بيعت نمی‏كنم . ) ، از اين نظر كه‏ می‏بينيم در اين حال امام به تنهايی و بشخصه در مقابل تقاضای نامشروع يك‏ قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است بدون اينكه نامی از اعوان و انصار باشد ، حتی صدی ده هم احتمال موفقيت باشد ، از اين نظر كه حاضر نيست‏ رای و عقيده خودش را بفروشد ، تظاهر بكند . چون بعدها تاريخ نخواهد گفت‏ حسين به زور و جبر بيعت كرد . همينهايی كه بيعت را به جبر می‏گيرند ، تاريخ را هم به زور پول می‏سازند ، همانطور كه ساختند . معاويه و اطرافيانش قسمتی از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن‏ و استخدام روحانيت آنروز می‏كردند . راويهای بی‏بند و بار ، بی‏عقيده و بی‏ايما ن را با زور پول می‏خريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير می‏دادند ، اسمها را در احاديث پيغمبر عوض می‏كردند ، حديثی در مدح دشمنان علی‏ وضع می‏كردند . مورخين نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت‏ و يك حديث عليه علی بن ابی طالب جعل كرد . بنابراين ، برای آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلی نبود . اگر هم بعدها بخشی از تاريخ ماند ، به واسطه‏ عملياتی نظير نهضت حسينی بود والا اگر حسين عليه السلام هم سكوت می‏كرد ، تاريخ هم تغيير كرده بود . پس اين عامل ، ارزش بالاتر و بيشتری نسبت به‏ عامل دعوت مردم كوفه ، به نهضت اباعبدالله عليه السلام می‏دهد
امام عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهی از منكر است و اباعبدالله عليه‏السلام صريحا به اين عامل استناد می‏كند . در اين زمينه‏ به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد می‏كند و مكرر نام امر به معروف و نهی از منكر را می‏برد ، بدون اينكه اسمی از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد
اين عامل ، ارزش بسيار بسيار بيشتری از دو عامل ديگر به نهضت حسينی‏ می‏دهد . به موجب همين عامل است كه اين نهضت شايستگی پيدا كرده است كه‏ برای هميشه زنده بماند ، برای هميشه يادآوری شود و آموزنده باشد . البته‏ همه عوامل ، آموزنده هستند ولی اين عامل آموزندگی بيشتری دارد زيرا نه‏ متكی به دعوت است و نه متكی به تقاضای بيعت . يعنی اگر دعوتی از امام‏ نمی‏شد حسين بن علی عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهی از منكر ، نهضت می‏كرد . اگر هم تقاضای بيعت از او نمی‏كردند ، باز ساكت‏ نمی نشست . موضوع خيلی فرق می‏كند و تفاوت پيدا می‏شود
به موجب عامل اول ، چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزی صدی‏ پنجاه يا كمتر آماده شده است ، امام حركت می‏كند . يعنی اگر تنها اين‏ عامل در شكل دادن نهضت حسينی موثر بود ، چنانچه مردم كوفه دعوت‏ نمی‏كردند ، حسين ( ع ) از جای خود تكان نمی‏خورد . به موجب عامل دوم از امام بيعت می‏خواهند و می‏فرمايد با شما بيعت نمی‏كنم . يعنی اگر تنها اين‏ عامل می‏بود ، چنانچه حكومت وقت از حسين ( ع ) بيعت نمی‏خواست ، او با آنها كاری نداشت ، می‏گفت شما با من كار داريد ، من كه با شما كاری‏ ندارم ، شما از من بيعت نخواهيد ، مطلب تمام است . پس به موجب اين عامل ، اگر آنها تقاضای بيعت نمی‏كردند ، ابا عبدالله هم آسوده‏ و راحت بود ، سر جای خود نشسته بود ، حادثه و غائله‏ای به وجود نمی‏آمد
اما به موجب عامل سوم حسين يك مرد معترض و منتقد است ، مردی است‏ انقلابی و قيام كننده ، يك مرد مثبت است . ديگر انگيزه ديگری لازم نيست‏ . همه جا را فساد گرفته ، حلال خدا حرام ، و حرام خدا حلال شده است ، بيت‏ المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضای خدا مصرف می‏شود و پيغمبر اكرم فرمود : هر كس چنين اوضاع و احوالی را ببيند « فلم يغير عليه بفعل و لا قول » و در صدد دگرگونی آن نباشد ، در مقام‏ اعتراض بر نيايد ، « كان حقا علی الله ان يدخله مدخله » ( 1 ) شايسته‏ است ( ثابت است در قانون الهی ) كه خدا چنين كسی را به آنجا ببرد كه‏ ظالمان ، جابران ، ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا می‏روند ، و سرنوشت‏ مشترك با آنها دارد . به گفته جدش استناد می‏كند كه در چنين شرايطی كسی‏ كه می‏داند و می‏فهمد و اعتراض نمی‏كند ، با جامعه گنهكار خود سرنوشت‏ مشترك دارد .

پاورقی : 1 - تاريخ طبری‏ج 4 ص . 304

تنها اين حديث نيست . احاديث ديگری از شخص پيغمبر اكرم‏ ( ص ) در اين زمينه هست
حديثی داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل می‏كند و آن‏ اينست : « اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهی عن المنكر » ، هر گاه مردم ، امر به معروف و نهی از منكر را به عهده همديگر بگذارند ( يعنی هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگری امر به معروف و نهی از منكر كند و در نتيجه هيچكس قيام نكند ) « فلياذنوا بوقاع من الله » (1) پس برای عذاب الهی منتظر و آماده باشند . چه عذابی ؟ سنگ از آسمان بيايد ؟ نه ، عذاب الهی در آيه قرآن چنين‏ تفسير شده است : « قل هو القادر علی ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم‏ او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض »( 2 )
( از عذاب خدا بترسيد ) بگو خدا قادر است كه از بالای سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پای شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته‏ كند ، يا اينكه زيان خودشما را به خود شما برساند ، يعنی خودتان را به‏ جان يكديگر بيندازد
اهل بيت در روايات خود چنين معنی می‏كنند : عذاب بالای سر يعنی شما از مافوق‏ها عذاب می‏بينيد . عذاب از زير پا يعنی از طبقه مادون عذاب‏ می‏بينيد .

پاورقی : 1 - فروع كافی‏ج 5 ص . 59 2 - سوره انعام آيه . 65

پيغمبر اكرم فرمود : وقتی مردم امر به معروف و نهی از منكر را رها كنند ، منتظر و مطمئن باشند كه پشت سر آن عذاب الهی می‏آيد
حديث ديگری از پيغمبر اكرم است كه آن را ، هم علمای شيعه در كتب‏ معتبر خود مثل " اصول كافی " روايت كرده‏اند ، و هم علمای اهل تسنن
غزالی اين حديث را در " احياء العلوم " نقل می‏كند و سند آن در كتب‏ حديث اهل تسنن هست : « لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن‏ الله عليكم شراركم » « فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم » (1) . يعنی بايد امر به معروف و نهی از منكر را داشته باشيد ، ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط می‏شوند . بعد خوبان شما می‏خوانند و به آنها جوابی داده نمی‏شود
اكثرا اينطور معنی می‏كنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند ، نيكان شما به درگاه الهی می‏نالند و خداوند دعای آنها را مستجاب نمی‏كند
يعنی قومی كه امر به معروف و نهی از منكر را رها كنند خاصيتشان اين است‏ كه خداوند رحمت خود را از آنها می‏گيرد . هر قدر خدا را بخوانند دعای‏ آنها به موجب اين گناه مستجاب نمی‏شود . ولی غزالی معنی لطيفی برای اين‏ آيه كرده است ( با اينكه مرد به اصطلاح درويشی است و در مسائل اجتماعی‏ ديده نمی‏شود ) . می‏گويد : معنی اين جمله : « فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم » اين نيست كه خدا را می‏خوانند و خدا دعای آنها را مستجاب نمی‏كند ، معنايش اينست : وقتی كه‏ امر به معروف و نهی از منكر را ترك كنند آنقدر پست می‏شوند ، آنقدر رعبشان ، مهبتشان ، عزتشان ، كرامتشان از بين می‏رود كه وقتی به درگاه‏ همان ظلمه می‏روند هر چه ندا می‏كنند به آنها اعتنا نمی‏شود . يعنی پيغمبر فرمود : اگر می‏خواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روی شما حساب كنند ، امر به معروف و نهی از منكر را ترك نكنيد . اگر امر به معروف و نهی از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست ، پستی و ذلت شماست ، دشمن هم روی شما حساب نمی‏كند

پاورقی : 1 - فروع كافی‏ج 4 ص . 56

بر در ارباب بی مروت دنيا
چند نشينی كه خواجه كی بدر آيد
آنوقت مثل يك برده و بنده هر چه التماس كنيد كسی جوابتان را نخواهد داد . معنی بسيار لطيفی است . ما چنين اصل قطعی در اسلام داريم و وجود مقدس اباعبدالله عليه السلام به اين اصل استناد كرده است و چنين‏ می‏فهماند كه : " فرضا مردم كوفه مرا دعوت نمی‏كردند ، فرضا دستگاه يزيد از من بيعت نمی‏خواست ، من به موجب اصل امر به معروف و نهی از منكر ساكت نمی‏نشستم "
لازم است بحث بيشتری درباره خود اين اصل بكنيم .

پاورقی : 1 - يعنی همانطور كه كتاب الزكاه ، كتاب الصيام ، كتاب الحج ، كتاب‏ الجهاد در باب عبادات داريم ، كتاب البيع ، كتاب الاجاره در معاملات‏ داريم ، كتاب الطلاق ، كتاب الارث ، كتاب الديات و كتاب الحدود و القصاص داريم ، كتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنكر نيز داريم

اساسا مورد احتياج ما است كه اين اصل را بشناسيم ، اصلی كه پيغمبر اسلام اينچنين بر آن تكيه‏ می‏كند ، اصلی كه اگر تنها به قرآن مراجعه كنيم و به احاديث نبوی و ائمه‏ اطهار توجهی نكنيم ، به فقه اسلام كه از صدر اسلام يكی از كتابهای فقهی ، يكی از ابواب فقهی ، باب الامر بالمعروف و النهی عن المنكر است ( 1 ) مراجعه نكنيم ، فقط خود قرآن را در نظر بگيريم ، متوجه می‏شويم كه اين‏ موضوع در اين كتاب مقدس آسمانی چقدر تكرار شده است و چه اندازه بدبختی‏ ملل گذشته را مستند می‏كند به اينكه امر به معروف و نهی از منكر نداشته‏اند : « فلولا كان من القرون من قبلكم اولوا بقيه ينهون » « عن الفساد »(1) ، چرا در نسلهای گذشته يك عده مردم صاحب مايه ( مايه‏ عقلی ، فكری ، روحی ) نبودند كه با فسادها مبارزه كنند تا در نتيجه اين‏ ملتها در اثر فسادها تباه نشوند ، منقرض و هلاك نشوند ؟ درباره قوم ديگر می‏فرمايد : « كانوا لا يتناهون عن منكر فعلوه لبئس ما كانوا يفعلون »( 2 ) ، اينها بدبخت و بيچاره شدند ، به هلاكت رسيدند ، از ميان رفتند . چرا ؟ چون نهی از منكر نمی‏كردند ، با فساد مبارزه‏ نمی‏كردند و بسيار بد می‏كردند
خطاب به مسلمانان می‏فرمايد : « ولتكن منكم امه يدعون الی الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون »( 3 ) ، بايد در ميان شما يك امت ، يك جمعيت كارش امر به معروف و نهی از منكر باشد . [ اين معنی در صورتی است كه ] " من " را " من " تبعيضی‏ بگيريم . اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اينست : از شما امت چنين‏ امتی بايد ساخته شود . يعنی همه شما بايد چنين امتی باشيد ( امر به‏ معروف و نهی از منكر كنيد ) . هر دو تفسير درست است و با هم منافات‏ ندارند . چون امر به معروف و نهی از منكر ، يك وظيفه عمومی است برای‏ همه مردم ، و وظيفه خاصی است برای يك طبقه معنی كه از حد عامه مردم‏ بيرون است
بايد از ميان شما چنين جمعيتی باشد يا بايد شما امت ، چنين امتی باشيد كه كارتان دعوت به خير ( امر به معروف ) و نهی از منكر باشد « و اولئك‏ هم المفلحون »، تنها چنين امتی كه در ميان آنها و پرهيز می‏دهد : بپرهيزيد ای مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد .

پاورقی : 1 - سوره هود ، آيه . 116 2 - سوره مائده ، آيه . 79 3 - سوره آل عمران ، آيه . 104

كوشش كنيد اختلافاتی كه به وجود آمده است حل‏ كنيد ، اختلافات را كمتر كنيد ، هی شكافها را زياد نكنيد . از اين شكافها كه روز بروز بيشتر می‏شود چه كسی استفاده می‏برد ؟ آيا غير از دشمن اسلام‏ كس ديگری استفاده می‏برد ؟ آيا دشمن از ما چه می‏خواهد ؟ غير از اين‏ می‏خواهد كه ما به نامهای مختلف مذهبی و فرقه‏ای دائما به جان يكديگر بيفتيم ، يكديگر را فحش بدهيم ؟ ! قرآن می‏گويد از تفرقه بپرهيزيد . بعد می‏فرمايد : « و لتكن منكم امه يدعون الی الخير ». مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از " خير " بيشتر همان اتحاد است . يعنی در ميان شما بايد جمعيتی باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند ، با تفرقه‏ها و افتراقهائی كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگند
بعد می‏فرمايد : « و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا »( 2 ) ، مانند جمعيتهايی كه متفرق و مختلف شدند ، دسته دسته و فرقه فرقه شدند ، نباشيد .

پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 103 2 - سوره آل عمران ، آيه . 105

آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه ، كه هر دو دعوت به‏ اتحاد و پرهيز از تفرق است ، اين آيه می‏آيد : « و لتكن منكم امه يدعون‏ الی الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون . اين كانه درست می‏رساند كه قرآن در ميان خيرها ، حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيری كه مادر و مبدا همه خيرهاست ، می‏داند ، و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها ، آنكه را از همه پليدتر و زشتتر و بدتر می‏داند اختلاف و تفرق است ، به هر نام و عنوانی
آيه ديگر می‏فرمايد : « كنتم خير امه اخرجت للناس »، مسلمانان ! شما بهترين امتی هستيد كه به نفع بشريت ظهور كرده‏ايد . يعنی ملتی بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است . چرا ؟ به موجب چه خاصيتی ؟ « تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر »(1) ، به دليل اين كه شما آمر به‏ معروف و ناهی از منكر هستيد . از همينجا به قول منطقيين به عكس نقيض‏ بايد بفهميم : پس ما ، امت اسلام و بهترين امتها برای بشر نيستيم ، چون‏ ما آمر به معروف و ناهی از منكر نيستيم . در نتيجه نمی‏توانيم ادعای شرف‏ و بزرگی بكنيم ، نمی‏توانيم افتخاری داشته باشيم . اسلام ما اسلام واقعی‏ نيست
اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن ، سنت ، حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده است بحث كنيم ، روايت بسيار است و نشان می‏دهد كه اسلام تا چه اندازه به اين موضوع اهميت داده است
البته اين امر ، يك بحث تاريخی لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ اين موضوع به اين عظمت و اهميت ، در دنيای اسلام هضم و تحليل‏ رفت و روز بروز كوچكتر شد .

پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110

و بايد انصاف داد كه از نظر علمی يعنی از نظر بحث در كتابها ، سنی‏ها در اين مبحث بيش از ما شيعه‏ها بحث كرده‏اند . اگر كتابهای فقهی شيعه از " كتاب الصلوه " گرفته تا " كتاب‏ الديات " را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم می‏بينيم در تمام ابواب ، فقه شيعه در مجموع دقيقتر ، مشروحتر ، مفصلتر ، متين تر و مستدل‏تر است ، و من می‏توانم اين مطلب را ثابت كنم . ولی متاسفانه در كتب فقهی ما در ميان همه ابواب ، باب امر به معروف و نهی از منكر خيلی كوچك شده است‏ . البته در ميان سنی‏ها هم عملا كوچك شد
معتزله كه يكی از فرقه‏های متكلمين اهل تسنن هستند ، امر به معروف و نهی از منكر را از اصول دين می‏دانند نه از فروع دين . شيعه می‏گويد اصول‏ دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تا است و در ميان اصول دهگانه ، امر به معروف و نهی از منكر را ذكر می‏كند ، ولی معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكی از آنها امر به معروف و نهی از منكر است . اما خود اينها تدريجا در كتابهای خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك‏ كردند . مورخين اجتماعی می‏گويند علتش برخوردی بود كه بحث در اين موضوع‏ با سياستهای وقت داشت . چون اين بحث به اصطلاح به قبای خلفای وقت بر می‏خورد و آنها مزاحمت ايجاد می‏كردند ، معتزله مجبور بودند كه آن را در كتابهای خود نياورند و يا كم بياورند ، با اينكه اصلی از اصول دينشان شمرده می‏شد
انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلی كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه درباره امر به معروف و نهی از منكر در رساله‏های‏ عمليه مطلبی نمی‏نويسند . تا آنجا كه من ديده‏ام ، در ميان رساله‏های علميه‏ ، آخرين كتابی كه اين موضوع را مطرح كرده " جامع عباسی " شيخ بهائی‏ است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است . ديگر بعد از آن ، اين‏ موضوع حتی از رساله‏های عمليه هم به طور كلی حذف شده است . در صورتی كه‏ امر به معروف و نهی از منكر مثل نماز و روزه است . نبايد دفن شود . اين‏ كه مسئله عبيد و اماء نيست كه بگوئيم امروز برده‏ای در دنيا نيست كه‏ بخواهيم روی آن بحث كنيم و درست هم هست . زمانی كه برده وجود داشته‏ باشد ، بحث درباره احكامی كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است‏ . وقتی برده‏ای نيست ، ديگر بحث درباره آن به طور كلی غلط و بی‏فايده ا ست . ولی امر به معروف و نهی از منكر موضوعی نيست كه از بين برود
هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد . هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم
بعضی از مستشرقين اروپايی نسبت به اسلام ادعايی دارند ( يا بگويم‏ افترايی وارد می‏كنند ) و در بسياری از كتابهای خود تكرار می‏كنند . آنها اسلام را متهم می‏كنند كه دين قضا و قدری است ، دينی است كه برای بشر هيچگونه نقش فعال و مسئوليتی قائل نيست ، تعليم می‏دهد كه بايد وظايف‏ بشر را به خدا واگذار كرد ، تو بايد همينطور منتظر باشی ببينی خدا چه‏ می‏كند
ادعا می‏كنند كه اسلام برای بشر آزادی و اختيار قائل نيست ، هر چه هست‏ خدا و اراده اوست ، اساسا انسان در اين زمينه كاره‏ای نيست ، بنابراين‏ مسئوليت و تعهدی هم ندارد
اين ، افترای محض است . اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم‏ می‏كند . وقتی موسی به آنها گفت : « يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی‏ كتب الله لكم »( 1 ) به موسی گفتند : « اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون »، ( 2 ) موسی ! ما بر جای خود نشسته‏ايم ، تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد ، بعد ما وارد می‏شويم ! در جنگ بدر وقتی پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت می‏كرد ، فرمود شما چه نظری داريد ؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم‏ يا به مدينه برگرديم ؟ هر كس اظهار نظری كرد ، ابوذر غفاری يا مقداد كندی ، يكی از اين دو بزرگوار گفت : يا رسول الله ! ما كه مثل بنی‏ اسرائيل نمی‏گوئيم : « اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون »، تو و خدا برويد انجام بدهيد ، ما وظيفه‏ای نداريم . ما می‏گوئيم هر چه تو فرمان‏ بدهی همان است ، اگر بگويی خودتان را به دريا بريزيد ، می‏ريزيم ، بگويی‏ آتش بزنيد ، می‏زنيم

پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه 21 : [ ای قوم من به سرزمين مقدسی كه خدا برايتان‏ نوشته داخل شويد . ] 2 - سوره مائده ، آيه . 24

به علاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادی انسان و مسئوليت و تعهد شخصی‏ او در برابر خود و تكليفش فرياد می‏زند : « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ( 1 ) 0 و هديناه النجدين (2) 0 و من اراد الاخره و سعی لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا ( 3 ). آيات زيادی در قرآن است كه در آنها عبارت « بما كسبت ايديكم (4) آمده است. قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به‏ او نسبت دهيم مكرر ياد می‏كند : « ما ظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (5) اگر مردمی بدبخت و بيچاره شدند ، ما به آنها ستم نكرديم ، خودشان به‏ خودشان ستم كردند
مطلب ديگری كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست‏ اينست كه در اسلام مسئله‏ای وجود دارد كه در ملتهای ديگر امروز دنيا به‏ صورت يك قانون دينی وجود ندارد ( البته نمی‏گويم پيغمبران سلف‏ نداشته‏اند ) و آن اينست كه اسلام نه تنها فرد را برای خود و در مقابل‏ خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد می‏داند ، بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد می‏داند . " امر به معروف و نهی از منكر " همين است كه ای انسان ! تو تنها از نظر شخصی و فردی در برابر ذات‏ پروردگار مسئول و متعهد نيستی ، تو در مقابل اجتماع خود هم مسئوليت و تعهد داری . آيا می‏توان گفت چنين دينی دين قضا و قدری است ؟ البته قضا و قدری به مفهومی كه آنها می‏گويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسئوليتی ندارد ، آنچنان قضا و قدری كه از بشر ، نفی و سلب آزادی و مسئوليت و تعهد می‏كند .

پاورقی : 1 - سوره دهر ، آيه . 3 2 - سوره بلد ، آيه . 10 3 - سوره اسری ، آيه . 19 4 - سوره شوری ، آيه . 30 5 - سوره نحل ، آيه . 118

قرآن چنين قضا و قدری را نمی‏پذيرد . آيا شما در اين زمينه‏ جمله‏ای بالاتر از اين آيه كوچك كه با تفاوت مختصری در دو جای قرآن آمده‏ است ، پيدا می‏كنيد ؟ « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم ( 1 )
اين آيه ، آب بسيار صاف و پاكی است كه بر سر منتظرها ، آنهايی كه به‏ انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادی كارها را درست كند ، می‏ريزد . انتظار بيهوده نكشيد . " ان " يعنی تحقيقا مطلب اينست ، تحقق و واقعيت اينست كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض‏ نمی‏كند « حتی يغيروا ما بانفسهم »، مگر وقتی كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است ، آنچه كه در خودشان هست : اخلاق ، روحيه ، ملكات ، جهت‏ ، نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند . آيا شما می توانيد صريحتر از اين‏ ، مسئوليت پيدا كنيد ؟ آنهم مسئوليت در برابر يك اجتماع ، يعنی اجتماع‏ را برای مسئوليت مخاطب قرار بدهد
در آيه ديگر كه سرنوشت يكی از امم فاسد گذشته را ذكر می‏كند می‏فرمايد : ²ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم‏ ( 2 ) . از يك نظر تاكيد در اين آيه بيشتر است . بعد كه می‏گويد آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل‏ به وضع خراب كرديم ، می‏فرمايد : « ذلك بان الله [ لم يك ] »اين ، به‏ موجب اينست كه خدا چنين نبوده است .

پاورقی : 1 - سوره رعد ، آيه . 11 2 - سوره انفال ، آيه . 53

وقتی می‏گوئيم : كان الله يا می‏گوئيم : ما كان الله ، حكايت‏ می‏كند از يك سنت : خدا چنين نيست ، يعنی خدايی خدا ايجاب می‏كند كه‏ چنين نباشد . ( وقتی انسان می‏گويد من چنين نيستم ، من چنين نبوده‏ام ، اتكا می‏كند به شخصيت خود ، می‏خواهد بگويد من شخص آنچنانی هستم كه لازمه‏ شخصيت من اينست كه در گذشته چنين باشم ، امروز هم چنان باشم )
می‏فرمايد : « ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم ». خدا چنين نبوده است، يعنی اللهی الله چنين ايجاب می‏كند
آيه ديگری در قرآن است كه آنرا به مناسبت « لم يك مغيرا » می‏خواهم‏ عرض كنم : « و ما كنا معذبين حتی نبعث رسولا »( 1 ) ، ما ملتی را بدون‏ اينكه اتمام حجتی بر ايشان شده باشد ، عذاب نمی‏كنيم . آنگاه ملتی را عذاب می‏كنيم كه آنها مطلبی را بفهمند و درك كنند ولی در مقابل فهم و درك خود طور ديگری عمل كنند . می‏فرمايد : ما كنا معذبين ما چنين‏ نبوده‏ايم . يعنی خدايی ما ايجاب نمی‏كند كه چنين باشيم ، خدايی ما ايجاب‏ می‏كند كه طور ديگری باشيم
« ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم ». خدا چنين نيست . آيا ما می‏توانيم مدركی بهتر از اين پيدا كنيم ؟ آيا بيشتر از اين می‏توان اطمينان پيدا كرد كه " انتظارات " به‏ شكل انتظاراتی كه ما داريم بيهوده است ؟ نص قرآن است ، با نص قرآن‏ نمی‏توان كاری كرد
نكته‏ای را اقبال لاهوری از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالی‏ای است .

پاورقی : 1 - سوره اسری ، آيه . 15

از ضمير حتی يغيروا استفاده كرده است . می‏گويد ( 1 ) قرآن‏ می‏فرمايد : « حتی يغيروا ما بانفسهم »، نمی‏گويد : حتی يغير ما بانفسهم
اگر چنين می‏گفت ، معنايش اين بود : خداوند اوضاع و احوالی را كه برای‏ مردمی وجود دارد چه خوب و چه بد ، عوض نمی‏كند مگر آنوقت كه اوضاع و احوالی كه مربوط به خودشان است يعنی مربوط به روح ، اخلاق و خصوصياتی كه‏ در دست و عملشان است ، عوض شود . نه ، می‏فرمايد : يغيروا تا خودشان به‏ ابتكار و دست خود و استقلال فكری خويش اقدام نكنند ، وضعشان عوض نمی‏شود . يعنی اگر ملت ديگری بيايد و بخواهد به قهر و جبر ، اوضاع و احوال‏ مردمی را عوض كند ، مادامی كه خود آن مردم تصميم نگرفته‏اند ، مادامی كه‏ خود آن مردم ابتكار به خرج نداده‏اند ، مادامی كه خود آن مردم استقلال فكری‏ پيدا نكرده‏اند ، وضع آنها به سامان نمی‏رسد
ای مردم ! انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سروسامان دهند . ملتی كه بخواهد مستشار خارجی برايش تصميم بگيرد تا ابد آدم نخواهد شد ، چون او يغيروا نيست ، بايد يغيروا باشد ، بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد ، بايد خودش شخصا برای خود تصميم بگيرد و انتخاب‏ كند . هر وقت ملتی رسيد به جايی كه خودش برای خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد ، چنين ملتی می‏تواند انتظار رحمت و تاييد الهی را داشته باشد ، انتظار آن‏ چيزهايی كه قرآن نام می‏برد : فيضهای الهی ، اعانتهای الهی ، نصرتهای الهی‏ را داشته باشد .

پاورقی : 1 - " اقبال شناسی " نوشته سيد غلامرضا سعيدی

اگر انتظار بيهوده داشتن كار صحيحی بود و انسان می‏خواست‏ فقط به شخص خود اتكا كند ، حسين بن علی عليه السلام شايسته‏تر از هر كس‏ بود كه منتظر بنشيند تا خدا رحمت خود را بر او و امت او نازل كند . چرا نكرد ؟ حسين می‏خواست « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم باشد ، می‏خواست ابتكار را به دست گيرد ، دست به تغييری در اوضاع‏ اجتماع بزند ، همان تعبيری كه خودش از پيغمبر اكرم بكار می‏برد : « فلم يغير عليه بفعل و لا قول كان حقا علی الله ان يدخله مدخله »
چگونه عوض كند ؟ چه تصميماتی بگيرد ؟ كارهای ساده را ما هم بلديم‏ انجام دهيم . خوب شدن‏ها در سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام‏ توصيه كرده است كه به زيارت حاجی برويد . خوب ، ما می‏رويم ، چايی‏ می‏خوريم ، گزی می‏خوريم و بلند می‏شويم می‏آييم . [ يا توصيه كرده است ] تشييع جنازه كنيد ، در مجلس ختم شركت كنيد . اينها كارهای آسان اسلام‏ است . اين كارهای ساده از عهده هر كسی بر می‏آيد . اسلام هميشه با اين‏ كارها اداره نمی‏شود . موقعی هم می‏رسد كه بايد مثل حسين بن علی عليه السلام‏ برخاست و حركت كرد ، مثل حسين بن علی عليه السلام قيامی كرد كه نه تنها جامعه آنروز اسلامی را تكان بدهد بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند ، ده سال بعد به شكل ديگری اثر بخشد ، سی سال بعد به شكل ديگری ، شصت سا ل بعد به شكل ديگری ، صد سال ، پانصد سال بعد به شكلهای ديگری ، و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد . اين را می‏گويند : « يغيروا ما بانفسهم »
ما بچه‏هايمان را دوست داريم . آيا حسين بن علی عليه‏السلام بچه‏های خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اينطور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد ، خيلی بيشتر دوست‏ داشت به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف ، عواطف انسانی‏ است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانی او هم بيشتر بود
حسين بن علی عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست می‏داشت
اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست می‏داشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هيچكس را به حساب نمی‏آ ورد
نوشته‏اند ايامی كه اباعبدالله عليه السلام به طرف كربلا می‏آمد ، همه‏ خانواده‏اش همراهش بودند . واقعا برای ما قابل تصور نيست . وقتی انسان‏ مسافرتی می‏رود و بچه كوچكی همراه دارد ، يك مسئوليت طبيعی در مقابل او احساس می‏كند و دائما نگران است كه چطور می‏شود ؟ . نوشته‏اند همينطور كه حركت می‏كردند اباعبدالله عليه السلام خوابشان‏ گرفت و همانطور سواره سر روی قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانيها ) [ يا ] قربوس زين گذاشت . طولی نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : « انا لله و انا اليه راجعون ». ( 1 ) تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد ، همه به يكديگر گفتند اين‏ جمله برای چه بود ؟

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 156

آيا خبر تازه‏ای است ؟ فرزند عزيزش ، همان كسی كه‏ اباعبدالله عليه السلام او را بسيار دوست می‏داشت و اين را اظهار می‏كرد ، و علاوه بر همه مشخصاتی كه فرزند را برای پدر محبوب می‏كند ، خصوصيتی‏ باعث محبوبيت بيشتر او می‏شد و آن ، شباهت كامل بود كه به پيغمبر اكرم‏ ( ص ) داشت ، ( حال چقدر انسان ناراحت می‏شود كه چنين فرزندی در معرض‏ خطر قرار گيرد ! ) يعنی علی اكبر جلو می‏آيد و عرض می‏كند : « يا ابتا لم‏ استرجعت » ؟ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتی ؟ فرمود : در عالم‏ خواب صدای هاتفی به گوشم رسيد كه گفت : « القوم يسيرون و الموت تسير بهم » . اين قافله دارد حركت می‏كند ولی مرگ است كه اين قافله را حركت‏ می‏دهد . اينطور از صدای هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است ، ما داريم‏ به سوی سرنوشت قطعی مرگ می‏رويم . [ علی اكبر سخنی می‏گويد ] درست نظير همان حرفی كه اسماعيل ( ع ) به ابراهيم ( ع ) می‏گويد ( 1 )
گفت پدر جان ! « او لسنا علی الحق » ؟ مگر نه اينست كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم .

پاورقی : 1 - وقتی ابراهيم ( ع ) به اسماعيل ( ع ) می‏گويد فرزندم ! مكرر در عالم‏ رويا می‏بينم و اينطور می‏فهمم كه ديگر رويای عادی نيست بلكه يك وحی است‏ و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفه اين مطلب‏ آگاه نيست ولی يقين كرده است كه امر خداست ) ، اين فرزند چه می‏گويد ؟ آيا مثلا گفت : بابا ! خواب است ، اگر خواب مردن كسی را ببينيد عمرش‏ زياد می‏شود ، انشاء الله عمر من زياد می‏شود ؟ نه . گفت : يا ابت افعل ما تومر سنجدنی ان شاء الله من الصابرين »( سوره >

وقتی مطلب از اين قرار است ، ما به سوی هر سرنوشتی‏ كه می‏رويم ، برويم . به سوی سرنوشت مرگ يا حيات ، تفاوتی نمی‏كند
اساس اينست كه ما روی جاده حق قدم می‏زنيم يا نمی‏زنيم ؟ اباعبدالله عليه‏ السلام به وجد آمد ، مسرور شد و شگفت . اين امر را انسان از اين دعايش‏ می‏فهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشی را كه شايسته پسری چون تو باشد ، بدهم . از خدا می‏خواهم : خدايا ! تو آن پاداشی را كه شايسته اين فرزند است ، به جای من بده « جزاك الله عنی خير الجزاء »
به چنين فرزندی ، چقدر پدر می‏خواهد در موقع مناسبی خدمتی بكند ، پاداشی‏ بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا است . همين جوان در جلوی‏ همين پدر رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است ، مردها افكنده است ، ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالی كه دهانش خشك‏ و زبانش مثل چوب خشك شده است ، از ميدان بر می‏گردد . در چنين شرايطی‏

پاورقی : > صافات ، آيه 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحی‏ و امر خداست ، كافی است ، ديگر سؤال ندارد . وقتی ابراهيم می‏خواهد سر اسماعيل را ببرد . چنين به او وحی می‏شود فلما اسلما و تله للجبين و ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرؤيا » ( سوره صافات ، آيه 104 ) ابراهيم ! ما نمی‏خواستيم كه سر فرزندت را ببری . هدف ما آن نبود . در آن كار فايده‏ای نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل‏ امر خدا چقدر تسليم هستيد ؟ تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد ؟ اين‏ تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سر حد قربانی دادن ، و پسر تا سر حد قربانی شدن . ما بيشتر از اين نمی‏خواستيم ، سر فرزندت را نبر

( و من نمی‏دانم شايد آن جمله‏ای كه آنروز پدر به او گفت ، يادش بود ) می‏آيد از پدر تمنايی می‏كند : « يا ابه ! العطش قد قتلنی ، و ثقل الحديد اجهدنی فهل الی شربه من الماء سبيل » ؟ پدر جان ! عطش و تشنگی دارد مرا می‏كشد ، سنگينی اين اسلحه مرا سخت به زحمت انداخته است . آيا ممكن‏ است شربت آبی به حلق من برسد تا نيرو بگيرم و برگردم و جهاد كنم ؟ جوابی كه حسين ( ع ) به چنين فرزند رشيدی می‏دهد ، اينست : فرزند عزيزم ! اميدوارم هر چه زودتر به فيض شهادت نائل شوی و از دست جدت سيراب‏ گردی
ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم
next page

fehrest page

back page