![]() |
جلسه دوم ارزش هر يك از عوامل
بسم الله الرحمن الرحيم ( 1 ) الحمد لله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلاه و السلام علی عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه ، سيدنا و نبينا و مولانا ابی القاسم محمد و آله الطيبين الطاهرين المعصومين ، اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « ان الله اشتری من المومنين انفسهم و اموالهم بان لهم الجنه يقاتلون فی سبيل الله فيقتلون و يقتلون وعدا عليه حقا فی التوريه و الانجيل و القرآن و من اوفی بعهده من الله فاستبشروا ببيعكم الذی بايعتم به و ذلك هو الفوز العظيم 0 التائبون العابدون الحامدون السائحون الراكعون الساجدون الامرون بالمعروف و الناهون عن المنكر و الحافظون لحدود الله و بشر المومنين »( 1 )در ساختمان نهضت مقدس حسينی سه عنصر اساسی دخالت داشته است و مجموعا سه عامل به اين حادثه بزرگ شكل داده است . يكی اينكه بلافاصله بعد از درگذشت معاويه ، يزيد بن معاويه فرمان میدهد كه از حسين بن علی عليه السلام الزاما بيعت گرفته شود .
پاورقی :
اين سخنرانی در 1348 / 12 / 24 برابر با هفتم محرم 1390 ايراد شده است
1 - سوره توبه ، آيات 111 - . 112
عامل دومی كه در اين نهضت تاثير داشته است و بايد آن را عامل درجه دوم و بلكه سوم به حساب آورد اينست كه پس از آنكه امام به واسطه درخواست بيعت در چنين شرايطی قرار میگيرد كه از آن طرف اصرار و از طرف ايشان انكار است ، به مكه مهاجرت میكنند . پس از يكی دو ماه اقامت در مكه خبر چگونگی قضيه به مردم كوفه میرسد . آنوقت مردم كوفه به خود آمده ، امام را دعوت میكنند . برعكس آنچه ما غالبا میشنويم و مخصوصا در بعضی كتب درسی مینويسند ، دعوت مردم كوفه علت نهضت امام نيست ، نهضت امام علت دعوت مردم كوفه است . نه چنان بود كه بعد از دعوت مردم كوفه امام قيام كرد ، بلكه بعد از اينكه امام حركت كرد و مخالفت خود را نشان داد و مردم كوفه از قيام امام مطلع شدند ، چون زمينه نسبتا آمادهای در آنجا وجود داشت ، مردم كوفه گرد هم آمدند و امام را دعوت كردند
عامل سوم ، عامل امر به معروف و نهی از منكر است . اين عامل را خود امام مكرر و با صراحت كامل و بدون آنكه ذكری از مسئله بيعت و دعوت اهل كوفه به ميان آورد ، به عنوان يك اصل مستقل و يك عامل اساسی ذكر نموده و به اين مطلب استناد كرده است
اين سه عامل از نظر ارزش در يك درجه نيستند . هر كدام در حد معينی به نهضت امام ارزش میدهند . اما مسئله دعوت اهل كوفه . ارزشی كه اين عامل میدهد ، بسيار بسيار ساده و عادی است ( البته ساده و عادی در سطح عمل امام حسين عليه السلام نه در سطح كارهای ما ) برای اينكه به موجب اين عامل يك استان و يك منطقهای كه از نيرويی بهرهمند است آمادگی خود را اعلام میكند . طبق قاعده ، حداكثر صدی پنجاه احتمال پيروزی وجود داشت
احدی بيش از اين احتمال پيروزی نمیداد . پس از آنكه اهل كوفه امام را دعوت كردند و فرض كنيم اتفاق آراء هم داشتند و در عهد خود باقی میماندند و خيانت نمیكردند ، كسی نمیتوانست احتمال بدهد كه موفقيت امام صد در صد است . چون تمام مردم كه مردم كوفه نبودند . اگر مردم شام را كه قطعا به آل ابوسفيان وفادار بودند به تنهائی در نظر میگرفتند ، كافی بود كه احتمال پيروزی را صدی پنجاه تنزل دهد ، به اين جهت كه همين مردم شام بودند كه در دوران خلافت اميرالمومنين با مردم كوفه در صفين روبرو شدند و توانستند هجده ماه با مردم كوفه بجنگند ، كشته بدهند و مقاومت كنند . ولی به هر حال ، صدای چهل يا صدی سی احتمال موفقيت هست . مردمی اعلام آمادگی میكنند و امام به دعوت آنها پاسخ مثبت میدهد . اين ، يك حد معينی از ارزش را داراست كه همان حد عادی است . يعنی بسياری از افراد عادی در چنين شرايطی پاسخ مثبت میدهند
ولی عامل تقاضای بيعت و امتناع امام ، كه از همان روزهای اول ظاهر شد ، ارزش بيشتری نسبت به مسئله دعوت ، به نهضت حسينی میدهد . به جهت اينكه روزهای اول است ، هنوز مردمی اعلام ياری و نصرت نكردهاند ، دعوت و اعلام وفاداری نكردهاند . يك حكومت جابر و مسلط ، حكومتی كه در بيست سال گذشته ، در دوران معاويه خشونت خودش را به حد اعلا نشان داده است ، [ تقاضای بيعت میكند . ] معاويه مخصوصا در ده سال دوم حكومت و سلطنت خود به قدری خشونت نشان داده كه به اصطلاح ، تسمه از گرده همه كشيد . كاری كرد كه در تمام قلمرو او حتی مدينه طيبه و مكه معظمه در نمازهای جمعه علی بن ابی طالب را علی رووس الاشهاد به عنوان يك عمل عبادی لعنت میكردند . و اگر صدای كسی در میآمد ، ديگر اختيار سرش را نداشت ، سرش از خودش نبود . آنچنان تسمه از گرده ها كشيده بود كه در اواخر عهد او نام علی را بر زبان آوردن جرم بود . اين ، متن تاريخ است . اگر میخواستند بگويند علی بن ابی طالب ، با اشاره و بيخ گوشی میگفتند . كار به آنجا كشيده بود كه اگر حديثی مربوط به علی بود و در آن ، فضيلتی ولو كوچكترين فضيلت از علی گنجانده شده بود ، محدثين و راويها كه احاديث را برای يكديگر روايت میكردند ، در صندوقخانههای خلوت ، پردهها را میآويختند ، درها را میبستند ، يكديگر را قسم میدادند كه اينرا فاش نكنی ، از قول من همه جا نقل نكنی ، اگر میخواهی روايت كنی برای آدمی روايت كن كه صد درصد راوی باشد و جذب بكند و افشا نكند
در يك چنين شرايط سختی ، جانشين همين آدم ، خليفه شده است و از او جوانتر ، مغرورتر ، سفاكتر و بی سياستتر كه حتی ملاحظات سياسی را هم نمیكند . آنوقت ، " نه " گفتن در مقابل چنين قدرتی كار كوچكی نيست ( بايد بيعت بكنی ! خير ، بيعت نمیكنم ، تمام وجودم را اگر قطعه قطعه بكنيد ، بيعت نمیكنم . ) ، از اين نظر كه میبينيم در اين حال امام به تنهايی و بشخصه در مقابل تقاضای نامشروع يك قدرت بسيار بسيار جبار ايستاده است بدون اينكه نامی از اعوان و انصار باشد ، حتی صدی ده هم احتمال موفقيت باشد ، از اين نظر كه حاضر نيست رای و عقيده خودش را بفروشد ، تظاهر بكند . چون بعدها تاريخ نخواهد گفت حسين به زور و جبر بيعت كرد . همينهايی كه بيعت را به جبر میگيرند ، تاريخ را هم به زور پول میسازند ، همانطور كه ساختند . معاويه و اطرافيانش قسمتی از بيت المال مسلمين را به اصطلاح امروز صرف اجير كردن و استخدام روحانيت آنروز میكردند . راويهای بیبند و بار ، بیعقيده و بیايما ن را با زور پول میخريدند و آنها احاديث پيغمبر را تغيير میدادند ، اسمها را در احاديث پيغمبر عوض میكردند ، حديثی در مدح دشمنان علی وضع میكردند . مورخين نوشته اند سمره بن جندب هشت هزار مثقال زر گرفت و يك حديث عليه علی بن ابی طالب جعل كرد . بنابراين ، برای آنها تغيير دادن تاريخ كار مشكلی نبود . اگر هم بعدها بخشی از تاريخ ماند ، به واسطه عملياتی نظير نهضت حسينی بود والا اگر حسين عليه السلام هم سكوت میكرد ، تاريخ هم تغيير كرده بود . پس اين عامل ، ارزش بالاتر و بيشتری نسبت به عامل دعوت مردم كوفه ، به نهضت اباعبدالله عليه السلام میدهد
امام عامل سوم كه عامل امر به معروف و نهی از منكر است و اباعبدالله عليهالسلام صريحا به اين عامل استناد میكند . در اين زمينه به احاديث پيغمبر و هدف خود استناد میكند و مكرر نام امر به معروف و نهی از منكر را میبرد ، بدون اينكه اسمی از بيعت و دعوت مردم كوفه ببرد
اين عامل ، ارزش بسيار بسيار بيشتری از دو عامل ديگر به نهضت حسينی میدهد . به موجب همين عامل است كه اين نهضت شايستگی پيدا كرده است كه برای هميشه زنده بماند ، برای هميشه يادآوری شود و آموزنده باشد . البته همه عوامل ، آموزنده هستند ولی اين عامل آموزندگی بيشتری دارد زيرا نه متكی به دعوت است و نه متكی به تقاضای بيعت . يعنی اگر دعوتی از امام نمیشد حسين بن علی عليه السلام به موجب قانون امر به معروف و نهی از منكر ، نهضت میكرد . اگر هم تقاضای بيعت از او نمیكردند ، باز ساكت نمی نشست . موضوع خيلی فرق میكند و تفاوت پيدا میشود
به موجب عامل اول ، چون مردم كوفه دعوت كردند و زمينه پيروزی صدی پنجاه يا كمتر آماده شده است ، امام حركت میكند . يعنی اگر تنها اين عامل در شكل دادن نهضت حسينی موثر بود ، چنانچه مردم كوفه دعوت نمیكردند ، حسين ( ع ) از جای خود تكان نمیخورد . به موجب عامل دوم از امام بيعت میخواهند و میفرمايد با شما بيعت نمیكنم . يعنی اگر تنها اين عامل میبود ، چنانچه حكومت وقت از حسين ( ع ) بيعت نمیخواست ، او با آنها كاری نداشت ، میگفت شما با من كار داريد ، من كه با شما كاری ندارم ، شما از من بيعت نخواهيد ، مطلب تمام است . پس به موجب اين عامل ، اگر آنها تقاضای بيعت نمیكردند ، ابا عبدالله هم آسوده و راحت بود ، سر جای خود نشسته بود ، حادثه و غائلهای به وجود نمیآمد
اما به موجب عامل سوم حسين يك مرد معترض و منتقد است ، مردی است انقلابی و قيام كننده ، يك مرد مثبت است . ديگر انگيزه ديگری لازم نيست . همه جا را فساد گرفته ، حلال خدا حرام ، و حرام خدا حلال شده است ، بيت المال مسلمين در اختيار افراد ناشايسته قرار گرفته و در غير راه رضای خدا مصرف میشود و پيغمبر اكرم فرمود : هر كس چنين اوضاع و احوالی را ببيند « فلم يغير عليه بفعل و لا قول » و در صدد دگرگونی آن نباشد ، در مقام اعتراض بر نيايد ، « كان حقا علی الله ان يدخله مدخله » ( 1 ) شايسته است ( ثابت است در قانون الهی ) كه خدا چنين كسی را به آنجا ببرد كه ظالمان ، جابران ، ستمكاران و تغيير دهندگان دين خدا میروند ، و سرنوشت مشترك با آنها دارد . به گفته جدش استناد میكند كه در چنين شرايطی كسی كه میداند و میفهمد و اعتراض نمیكند ، با جامعه گنهكار خود سرنوشت مشترك دارد .
پاورقی : 1 - تاريخ طبریج 4 ص . 304
تنها اين حديث نيست . احاديث ديگری از شخص پيغمبر اكرم ( ص ) در اين زمينه هستحديثی داريم كه امام رضا عليه السلام از پيغمبر اكرم نقل میكند و آن اينست : « اذا تواكلت الناس الامر بالمعروف و النهی عن المنكر » ، هر گاه مردم ، امر به معروف و نهی از منكر را به عهده همديگر بگذارند ( يعنی هر كس سكوت كند به انتظار اينكه ديگری امر به معروف و نهی از منكر كند و در نتيجه هيچكس قيام نكند ) « فلياذنوا بوقاع من الله » (1) پس برای عذاب الهی منتظر و آماده باشند . چه عذابی ؟ سنگ از آسمان بيايد ؟ نه ، عذاب الهی در آيه قرآن چنين تفسير شده است : « قل هو القادر علی ان يبعث عليكم عذابا من فوقكم او من تحت ارجلكم او يلبسكم شيعا و يذيق بعضكم باس بعض »( 2 )
( از عذاب خدا بترسيد ) بگو خدا قادر است كه از بالای سر شما بر شما عذاب بفرستد يا از زير پای شما عذاب را بجوشاند يا شما را دسته دسته كند ، يا اينكه زيان خودشما را به خود شما برساند ، يعنی خودتان را به جان يكديگر بيندازد
اهل بيت در روايات خود چنين معنی میكنند : عذاب بالای سر يعنی شما از مافوقها عذاب میبينيد . عذاب از زير پا يعنی از طبقه مادون عذاب میبينيد .
پاورقی : 1 - فروع كافیج 5 ص . 59 2 - سوره انعام آيه . 65
پيغمبر اكرم فرمود : وقتی مردم امر به معروف و نهی از منكر را رها كنند ، منتظر و مطمئن باشند كه پشت سر آن عذاب الهی میآيدحديث ديگری از پيغمبر اكرم است كه آن را ، هم علمای شيعه در كتب معتبر خود مثل " اصول كافی " روايت كردهاند ، و هم علمای اهل تسنن
غزالی اين حديث را در " احياء العلوم " نقل میكند و سند آن در كتب حديث اهل تسنن هست : « لتامرن بالمعروف و لتنهن عن المنكر او يسلطن الله عليكم شراركم » « فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم » (1) . يعنی بايد امر به معروف و نهی از منكر را داشته باشيد ، ايندو بايد وجود داشته باشند و گرنه بدان شما بر شما مسلط میشوند . بعد خوبان شما میخوانند و به آنها جوابی داده نمیشود
اكثرا اينطور معنی میكنند كه بعد از آنكه بدان شما بر شما مسلط شدند ، نيكان شما به درگاه الهی مینالند و خداوند دعای آنها را مستجاب نمیكند
يعنی قومی كه امر به معروف و نهی از منكر را رها كنند خاصيتشان اين است كه خداوند رحمت خود را از آنها میگيرد . هر قدر خدا را بخوانند دعای آنها به موجب اين گناه مستجاب نمیشود . ولی غزالی معنی لطيفی برای اين آيه كرده است ( با اينكه مرد به اصطلاح درويشی است و در مسائل اجتماعی ديده نمیشود ) . میگويد : معنی اين جمله : « فيدعو خياركم فلا يستجاب لهم » اين نيست كه خدا را میخوانند و خدا دعای آنها را مستجاب نمیكند ، معنايش اينست : وقتی كه امر به معروف و نهی از منكر را ترك كنند آنقدر پست میشوند ، آنقدر رعبشان ، مهبتشان ، عزتشان ، كرامتشان از بين میرود كه وقتی به درگاه همان ظلمه میروند هر چه ندا میكنند به آنها اعتنا نمیشود . يعنی پيغمبر فرمود : اگر میخواهيد عزت داشته باشيد و ديگران روی شما حساب كنند ، امر به معروف و نهی از منكر را ترك نكنيد . اگر امر به معروف و نهی از منكر نداشته باشيد اولين خاصيت آن ضعف شماست ، پستی و ذلت شماست ، دشمن هم روی شما حساب نمیكند
پاورقی : 1 - فروع كافیج 4 ص . 56
| بر در ارباب بی مروت دنيا |
| چند نشينی كه خواجه كی بدر آيد |
لازم است بحث بيشتری درباره خود اين اصل بكنيم .
پاورقی :
1 - يعنی همانطور كه كتاب الزكاه ، كتاب الصيام ، كتاب الحج ، كتاب
الجهاد در باب عبادات داريم ، كتاب البيع ، كتاب الاجاره در معاملات
داريم ، كتاب الطلاق ، كتاب الارث ، كتاب الديات و كتاب الحدود و
القصاص داريم ، كتاب الامر بالمعروف و النهی عن المنكر نيز داريم
خطاب به مسلمانان میفرمايد : « ولتكن منكم امه يدعون الی الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون »( 3 ) ، بايد در ميان شما يك امت ، يك جمعيت كارش امر به معروف و نهی از منكر باشد . [ اين معنی در صورتی است كه ] " من " را " من " تبعيضی بگيريم . اگر طور ديگر تفسير كنيم معنايش اينست : از شما امت چنين امتی بايد ساخته شود . يعنی همه شما بايد چنين امتی باشيد ( امر به معروف و نهی از منكر كنيد ) . هر دو تفسير درست است و با هم منافات ندارند . چون امر به معروف و نهی از منكر ، يك وظيفه عمومی است برای همه مردم ، و وظيفه خاصی است برای يك طبقه معنی كه از حد عامه مردم بيرون است
بايد از ميان شما چنين جمعيتی باشد يا بايد شما امت ، چنين امتی باشيد كه كارتان دعوت به خير ( امر به معروف ) و نهی از منكر باشد « و اولئك هم المفلحون »، تنها چنين امتی كه در ميان آنها و پرهيز میدهد : بپرهيزيد ای مسلمانان از اينكه در ميان شما تفرقه و اختلاف وجود داشته باشد .
پاورقی : 1 - سوره هود ، آيه . 116 2 - سوره مائده ، آيه . 79 3 - سوره آل عمران ، آيه . 104
كوشش كنيد اختلافاتی كه به وجود آمده است حل كنيد ، اختلافات را كمتر كنيد ، هی شكافها را زياد نكنيد . از اين شكافها كه روز بروز بيشتر میشود چه كسی استفاده میبرد ؟ آيا غير از دشمن اسلام كس ديگری استفاده میبرد ؟ آيا دشمن از ما چه میخواهد ؟ غير از اين میخواهد كه ما به نامهای مختلف مذهبی و فرقهای دائما به جان يكديگر بيفتيم ، يكديگر را فحش بدهيم ؟ ! قرآن میگويد از تفرقه بپرهيزيد . بعد میفرمايد : « و لتكن منكم امه يدعون الی الخير ». مثل اينكه در اينجا منظور قرآن از " خير " بيشتر همان اتحاد است . يعنی در ميان شما بايد جمعيتی باشد كه هميشه مسلمين را دعوت به وحدت و اتحاد كنند ، با تفرقهها و افتراقهائی كه ميان مسلمين هست مبارزه كنند و بجنگندبعد میفرمايد : « و لا تكونوا كالذين تفرقوا و اختلفوا »( 2 ) ، مانند جمعيتهايی كه متفرق و مختلف شدند ، دسته دسته و فرقه فرقه شدند ، نباشيد .
پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 103 2 - سوره آل عمران ، آيه . 105
آيا اين عجيب نيست كه در ميان دو آيه ، كه هر دو دعوت به اتحاد و پرهيز از تفرق است ، اين آيه میآيد : « و لتكن منكم امه يدعون الی الخير و يامرون بالمعروف و ينهون عن المنكر و اولئك هم المفلحون . اين كانه درست میرساند كه قرآن در ميان خيرها ، حسن تفاهم و وحدت و اتفاق ميان مسلمين را خيری كه مادر و مبدا همه خيرهاست ، میداند ، و در ميان منكرات و زشتيها و پليديها ، آنكه را از همه پليدتر و زشتتر و بدتر میداند اختلاف و تفرق است ، به هر نام و عنوانیآيه ديگر میفرمايد : « كنتم خير امه اخرجت للناس »، مسلمانان ! شما بهترين امتی هستيد كه به نفع بشريت ظهور كردهايد . يعنی ملتی بهتر از شما به نفع بشريت ظهور نكرده است . چرا ؟ به موجب چه خاصيتی ؟ « تامرون بالمعروف و تنهون عن المنكر »(1) ، به دليل اين كه شما آمر به معروف و ناهی از منكر هستيد . از همينجا به قول منطقيين به عكس نقيض بايد بفهميم : پس ما ، امت اسلام و بهترين امتها برای بشر نيستيم ، چون ما آمر به معروف و ناهی از منكر نيستيم . در نتيجه نمیتوانيم ادعای شرف و بزرگی بكنيم ، نمیتوانيم افتخاری داشته باشيم . اسلام ما اسلام واقعی نيست
اگر بخواهيم در موضوع اهميت و عظمت اين اصل از نظر قرآن ، سنت ، حديث و آنچه كه در اين زمينه وارد شده است بحث كنيم ، روايت بسيار است و نشان میدهد كه اسلام تا چه اندازه به اين موضوع اهميت داده است
البته اين امر ، يك بحث تاريخی لازم دارد تا روشن شود كه چطور شد در طول تاريخ اين موضوع به اين عظمت و اهميت ، در دنيای اسلام هضم و تحليل رفت و روز بروز كوچكتر شد .
پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 110
و بايد انصاف داد كه از نظر علمی يعنی از نظر بحث در كتابها ، سنیها در اين مبحث بيش از ما شيعهها بحث كردهاند . اگر كتابهای فقهی شيعه از " كتاب الصلوه " گرفته تا " كتاب الديات " را در مقابل فقه اهل تسنن قرار دهيم میبينيم در تمام ابواب ، فقه شيعه در مجموع دقيقتر ، مشروحتر ، مفصلتر ، متين تر و مستدلتر است ، و من میتوانم اين مطلب را ثابت كنم . ولی متاسفانه در كتب فقهی ما در ميان همه ابواب ، باب امر به معروف و نهی از منكر خيلی كوچك شده است . البته در ميان سنیها هم عملا كوچك شدمعتزله كه يكی از فرقههای متكلمين اهل تسنن هستند ، امر به معروف و نهی از منكر را از اصول دين میدانند نه از فروع دين . شيعه میگويد اصول دين پنج تا و فروع دين ده تا يا هشت تا است و در ميان اصول دهگانه ، امر به معروف و نهی از منكر را ذكر میكند ، ولی معتزله به پنج اصل در دين قائل هستند كه يكی از آنها امر به معروف و نهی از منكر است . اما خود اينها تدريجا در كتابهای خود از اين بحث پرهيز كرده و آن را كوچك كردند . مورخين اجتماعی میگويند علتش برخوردی بود كه بحث در اين موضوع با سياستهای وقت داشت . چون اين بحث به اصطلاح به قبای خلفای وقت بر میخورد و آنها مزاحمت ايجاد میكردند ، معتزله مجبور بودند كه آن را در كتابهای خود نياورند و يا كم بياورند ، با اينكه اصلی از اصول دينشان شمرده میشد
انصافا در ميان ما شيعيان نيز اين مطلب خيلی كوچك شده است تا آنجا كه چند قرن است كه درباره امر به معروف و نهی از منكر در رسالههای عمليه مطلبی نمینويسند . تا آنجا كه من ديدهام ، در ميان رسالههای علميه ، آخرين كتابی كه اين موضوع را مطرح كرده " جامع عباسی " شيخ بهائی است كه تقريبا مربوط به سه و نيم قرن پيش است . ديگر بعد از آن ، اين موضوع حتی از رسالههای عمليه هم به طور كلی حذف شده است . در صورتی كه امر به معروف و نهی از منكر مثل نماز و روزه است . نبايد دفن شود . اين كه مسئله عبيد و اماء نيست كه بگوئيم امروز بردهای در دنيا نيست كه بخواهيم روی آن بحث كنيم و درست هم هست . زمانی كه برده وجود داشته باشد ، بحث درباره احكامی كه در اسلام به نفع بردگان وجود دارد خوب است . وقتی بردهای نيست ، ديگر بحث درباره آن به طور كلی غلط و بیفايده ا ست . ولی امر به معروف و نهی از منكر موضوعی نيست كه از بين برود
هميشه وجود دارد و بايد در راس مسائل قرار گيرد . هميشه بايد مطرح شود تا آن را فراموش نكنيم
بعضی از مستشرقين اروپايی نسبت به اسلام ادعايی دارند ( يا بگويم افترايی وارد میكنند ) و در بسياری از كتابهای خود تكرار میكنند . آنها اسلام را متهم میكنند كه دين قضا و قدری است ، دينی است كه برای بشر هيچگونه نقش فعال و مسئوليتی قائل نيست ، تعليم میدهد كه بايد وظايف بشر را به خدا واگذار كرد ، تو بايد همينطور منتظر باشی ببينی خدا چه میكند
ادعا میكنند كه اسلام برای بشر آزادی و اختيار قائل نيست ، هر چه هست خدا و اراده اوست ، اساسا انسان در اين زمينه كارهای نيست ، بنابراين مسئوليت و تعهدی هم ندارد
اين ، افترای محض است . اتفاقا قرآن يهوديها را به همين جرم محكوم میكند . وقتی موسی به آنها گفت : « يا قوم ادخلوا الارض المقدسه التی كتب الله لكم »( 1 ) به موسی گفتند : « اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون »، ( 2 ) موسی ! ما بر جای خود نشستهايم ، تو و خدا برويد بجنگيد و دشمن را از سرزمين ما خارج كنيد ، بعد ما وارد میشويم ! در جنگ بدر وقتی پيغمبر اكرم با اصحاب خود مشورت میكرد ، فرمود شما چه نظری داريد ؟ حال كه كاروان فرار كرده است آيا به استقبال دشمن برويم يا به مدينه برگرديم ؟ هر كس اظهار نظری كرد ، ابوذر غفاری يا مقداد كندی ، يكی از اين دو بزرگوار گفت : يا رسول الله ! ما كه مثل بنی اسرائيل نمیگوئيم : « اذهب انت و ربك فقاتلا انا ههنا قاعدون »، تو و خدا برويد انجام بدهيد ، ما وظيفهای نداريم . ما میگوئيم هر چه تو فرمان بدهی همان است ، اگر بگويی خودتان را به دريا بريزيد ، میريزيم ، بگويی آتش بزنيد ، میزنيم
پاورقی : 1 - سوره مائده ، آيه 21 : [ ای قوم من به سرزمين مقدسی كه خدا برايتان نوشته داخل شويد . ] 2 - سوره مائده ، آيه . 24
به علاوه اين قرآن است كه در موضوع آزادی انسان و مسئوليت و تعهد شخصی او در برابر خود و تكليفش فرياد میزند : « انا هديناه السبيل اما شاكرا و اما كفورا ( 1 ) 0 و هديناه النجدين (2) 0 و من اراد الاخره و سعی لها سعيها و هو مؤمن فاولئك كان سعيهم مشكورا ( 3 ). آيات زيادی در قرآن است كه در آنها عبارت « بما كسبت ايديكم (4) آمده است. قرآن منزه بودن خداوند را از اينكه ما شرور و مفاسد را به او نسبت دهيم مكرر ياد میكند : « ما ظلمناهم ولكن كانوا انفسهم يظلمون (5) اگر مردمی بدبخت و بيچاره شدند ، ما به آنها ستم نكرديم ، خودشان به خودشان ستم كردندمطلب ديگری كه درست نقطه مقابل سخن اين افترابندها و دروغگوهاست اينست كه در اسلام مسئلهای وجود دارد كه در ملتهای ديگر امروز دنيا به صورت يك قانون دينی وجود ندارد ( البته نمیگويم پيغمبران سلف نداشتهاند ) و آن اينست كه اسلام نه تنها فرد را برای خود و در مقابل خداوند از نظر شخص خود مسئول و متعهد میداند ، بلكه فرد را از نظر اجتماع هم مسئول و متعهد میداند . " امر به معروف و نهی از منكر " همين است كه ای انسان ! تو تنها از نظر شخصی و فردی در برابر ذات پروردگار مسئول و متعهد نيستی ، تو در مقابل اجتماع خود هم مسئوليت و تعهد داری . آيا میتوان گفت چنين دينی دين قضا و قدری است ؟ البته قضا و قدری به مفهومی كه آنها میگويند كه كارها را خدا بايد انجام دهد و بشر از اين جريان و مسير خارج است و مسئوليتی ندارد ، آنچنان قضا و قدری كه از بشر ، نفی و سلب آزادی و مسئوليت و تعهد میكند .
پاورقی : 1 - سوره دهر ، آيه . 3 2 - سوره بلد ، آيه . 10 3 - سوره اسری ، آيه . 19 4 - سوره شوری ، آيه . 30 5 - سوره نحل ، آيه . 118
قرآن چنين قضا و قدری را نمیپذيرد . آيا شما در اين زمينه جملهای بالاتر از اين آيه كوچك كه با تفاوت مختصری در دو جای قرآن آمده است ، پيدا میكنيد ؟ « ان الله لا يغير ما بقوم حتی يغيروا ما بانفسهم ( 1 )اين آيه ، آب بسيار صاف و پاكی است كه بر سر منتظرها ، آنهايی كه به انتظار هستند كه هميشه خدا از يك راه غير عادی كارها را درست كند ، میريزد . انتظار بيهوده نكشيد . " ان " يعنی تحقيقا مطلب اينست ، تحقق و واقعيت اينست كه هرگز خداوند اوضاع و احوال را به سود مردم عوض نمیكند « حتی يغيروا ما بانفسهم »، مگر وقتی كه خود آن مردم آنچه مربوط به خودشان است ، آنچه كه در خودشان هست : اخلاق ، روحيه ، ملكات ، جهت ، نيات و بالاخره خودشان را عوض كنند . آيا شما می توانيد صريحتر از اين ، مسئوليت پيدا كنيد ؟ آنهم مسئوليت در برابر يك اجتماع ، يعنی اجتماع را برای مسئوليت مخاطب قرار بدهد
در آيه ديگر كه سرنوشت يكی از امم فاسد گذشته را ذكر میكند میفرمايد : ²ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم ( 2 ) . از يك نظر تاكيد در اين آيه بيشتر است . بعد كه میگويد آنها چنين فاسد شدند و چون وضع خود را خراب كردند ما هم وضع خوبشان را تبديل به وضع خراب كرديم ، میفرمايد : « ذلك بان الله [ لم يك ] »اين ، به موجب اينست كه خدا چنين نبوده است .
پاورقی : 1 - سوره رعد ، آيه . 11 2 - سوره انفال ، آيه . 53
وقتی میگوئيم : كان الله يا میگوئيم : ما كان الله ، حكايت میكند از يك سنت : خدا چنين نيست ، يعنی خدايی خدا ايجاب میكند كه چنين نباشد . ( وقتی انسان میگويد من چنين نيستم ، من چنين نبودهام ، اتكا میكند به شخصيت خود ، میخواهد بگويد من شخص آنچنانی هستم كه لازمه شخصيت من اينست كه در گذشته چنين باشم ، امروز هم چنان باشم )میفرمايد : « ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم ». خدا چنين نبوده است، يعنی اللهی الله چنين ايجاب میكند
آيه ديگری در قرآن است كه آنرا به مناسبت « لم يك مغيرا » میخواهم عرض كنم : « و ما كنا معذبين حتی نبعث رسولا »( 1 ) ، ما ملتی را بدون اينكه اتمام حجتی بر ايشان شده باشد ، عذاب نمیكنيم . آنگاه ملتی را عذاب میكنيم كه آنها مطلبی را بفهمند و درك كنند ولی در مقابل فهم و درك خود طور ديگری عمل كنند . میفرمايد : ما كنا معذبين ما چنين نبودهايم . يعنی خدايی ما ايجاب نمیكند كه چنين باشيم ، خدايی ما ايجاب میكند كه طور ديگری باشيم
« ذلك بان الله لم يك مغيرا نعمه انعمها علی قوم حتی يغيروا ما بانفسهم ». خدا چنين نيست . آيا ما میتوانيم مدركی بهتر از اين پيدا كنيم ؟ آيا بيشتر از اين میتوان اطمينان پيدا كرد كه " انتظارات " به شكل انتظاراتی كه ما داريم بيهوده است ؟ نص قرآن است ، با نص قرآن نمیتوان كاری كرد
نكتهای را اقبال لاهوری از همين آيه استنباط كرده است كه نكته بسيار عالیای است .
پاورقی : 1 - سوره اسری ، آيه . 15
از ضمير حتی يغيروا استفاده كرده است . میگويد ( 1 ) قرآن میفرمايد : « حتی يغيروا ما بانفسهم »، نمیگويد : حتی يغير ما بانفسهماگر چنين میگفت ، معنايش اين بود : خداوند اوضاع و احوالی را كه برای مردمی وجود دارد چه خوب و چه بد ، عوض نمیكند مگر آنوقت كه اوضاع و احوالی كه مربوط به خودشان است يعنی مربوط به روح ، اخلاق و خصوصياتی كه در دست و عملشان است ، عوض شود . نه ، میفرمايد : يغيروا تا خودشان به ابتكار و دست خود و استقلال فكری خويش اقدام نكنند ، وضعشان عوض نمیشود . يعنی اگر ملت ديگری بيايد و بخواهد به قهر و جبر ، اوضاع و احوال مردمی را عوض كند ، مادامی كه خود آن مردم تصميم نگرفتهاند ، مادامی كه خود آن مردم ابتكار به خرج ندادهاند ، مادامی كه خود آن مردم استقلال فكری پيدا نكردهاند ، وضع آنها به سامان نمیرسد
ای مردم ! انتظار نداشته باشيد ديگران از خارج بيايند وضع شما را سروسامان دهند . ملتی كه بخواهد مستشار خارجی برايش تصميم بگيرد تا ابد آدم نخواهد شد ، چون او يغيروا نيست ، بايد يغيروا باشد ، بايد ابتكار و فكر و نقشه داشته باشد ، بايد خودش شخصا برای خود تصميم بگيرد و انتخاب كند . هر وقت ملتی رسيد به جايی كه خودش برای خودش تصميم گرفت و خودش راه خود را انتخاب كرد و خودش در كار خود ابتكار به خرج داد ، چنين ملتی میتواند انتظار رحمت و تاييد الهی را داشته باشد ، انتظار آن چيزهايی كه قرآن نام میبرد : فيضهای الهی ، اعانتهای الهی ، نصرتهای الهی را داشته باشد .
پاورقی :
1 - " اقبال شناسی " نوشته سيد غلامرضا سعيدی
چگونه عوض كند ؟ چه تصميماتی بگيرد ؟ كارهای ساده را ما هم بلديم انجام دهيم . خوب شدنها در سطح مسائل ساده كار همه است . مثلا اسلام توصيه كرده است كه به زيارت حاجی برويد . خوب ، ما میرويم ، چايی میخوريم ، گزی میخوريم و بلند میشويم میآييم . [ يا توصيه كرده است ] تشييع جنازه كنيد ، در مجلس ختم شركت كنيد . اينها كارهای آسان اسلام است . اين كارهای ساده از عهده هر كسی بر میآيد . اسلام هميشه با اين كارها اداره نمیشود . موقعی هم میرسد كه بايد مثل حسين بن علی عليه السلام برخاست و حركت كرد ، مثل حسين بن علی عليه السلام قيامی كرد كه نه تنها جامعه آنروز اسلامی را تكان بدهد بلكه موجش پنج سال بعد به يك شكل اثر كند ، ده سال بعد به شكل ديگری اثر بخشد ، سی سال بعد به شكل ديگری ، شصت سا ل بعد به شكل ديگری ، صد سال ، پانصد سال بعد به شكلهای ديگری ، و بعد از هزار سال نيز الهام دهنده نهضتها باشد . اين را میگويند : « يغيروا ما بانفسهم »
ما بچههايمان را دوست داريم . آيا حسين بن علی عليهالسلام بچههای خود را دوست نداشت ؟ ! مسلما او بيشتر دوست داشت . ابراهيم خليل اينطور نبود كه كمتر از ما اسماعيلش را دوست داشته باشد ، خيلی بيشتر دوست داشت به اين دليل كه از ما انسانتر بود و اين عواطف ، عواطف انسانی است . او انسانتر از ما بود و قهرا عواطف انسانی او هم بيشتر بود
حسين بن علی عليه السلام هم بيشتر از ما فرزندان خود را دوست میداشت
اما در عين حال او خدا را از همه كس و همه چيز بيشتر دوست میداشت ، در مقابل خداوند و در راه خدا هيچكس را به حساب نمیآ ورد
نوشتهاند ايامی كه اباعبدالله عليه السلام به طرف كربلا میآمد ، همه خانوادهاش همراهش بودند . واقعا برای ما قابل تصور نيست . وقتی انسان مسافرتی میرود و بچه كوچكی همراه دارد ، يك مسئوليت طبيعی در مقابل او احساس میكند و دائما نگران است كه چطور میشود ؟ . نوشتهاند همينطور كه حركت میكردند اباعبدالله عليه السلام خوابشان گرفت و همانطور سواره سر روی قاشه اسب ( به اصطلاح خراسانيها ) [ يا ] قربوس زين گذاشت . طولی نكشيد كه سر را بلند كرد و فرمود : « انا لله و انا اليه راجعون ». ( 1 ) تا اين جمله را گفت و به اصطلاح كلمه استرجاع را به زبان آورد ، همه به يكديگر گفتند اين جمله برای چه بود ؟
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 156
آيا خبر تازهای است ؟ فرزند عزيزش ، همان كسی كه اباعبدالله عليه السلام او را بسيار دوست میداشت و اين را اظهار میكرد ، و علاوه بر همه مشخصاتی كه فرزند را برای پدر محبوب میكند ، خصوصيتی باعث محبوبيت بيشتر او میشد و آن ، شباهت كامل بود كه به پيغمبر اكرم ( ص ) داشت ، ( حال چقدر انسان ناراحت میشود كه چنين فرزندی در معرض خطر قرار گيرد ! ) يعنی علی اكبر جلو میآيد و عرض میكند : « يا ابتا لم استرجعت » ؟ چرا انالله و انا اليه راجعون گفتی ؟ فرمود : در عالم خواب صدای هاتفی به گوشم رسيد كه گفت : « القوم يسيرون و الموت تسير بهم » . اين قافله دارد حركت میكند ولی مرگ است كه اين قافله را حركت میدهد . اينطور از صدای هاتف فهميدم كه سرنوشت ما مرگ است ، ما داريم به سوی سرنوشت قطعی مرگ میرويم . [ علی اكبر سخنی میگويد ] درست نظير همان حرفی كه اسماعيل ( ع ) به ابراهيم ( ع ) میگويد ( 1 )گفت پدر جان ! « او لسنا علی الحق » ؟ مگر نه اينست كه ما بر حقيم ؟ چرا فرزند عزيزم .
پاورقی : 1 - وقتی ابراهيم ( ع ) به اسماعيل ( ع ) میگويد فرزندم ! مكرر در عالم رويا میبينم و اينطور میفهمم كه ديگر رويای عادی نيست بلكه يك وحی است و من از طرف خدا مامورم سر تو را ببرم ( ابراهيم به فلسفه اين مطلب آگاه نيست ولی يقين كرده است كه امر خداست ) ، اين فرزند چه میگويد ؟ آيا مثلا گفت : بابا ! خواب است ، اگر خواب مردن كسی را ببينيد عمرش زياد میشود ، انشاء الله عمر من زياد میشود ؟ نه . گفت : يا ابت افعل ما تومر سنجدنی ان شاء الله من الصابرين »( سوره >
وقتی مطلب از اين قرار است ، ما به سوی هر سرنوشتی كه میرويم ، برويم . به سوی سرنوشت مرگ يا حيات ، تفاوتی نمیكنداساس اينست كه ما روی جاده حق قدم میزنيم يا نمیزنيم ؟ اباعبدالله عليه السلام به وجد آمد ، مسرور شد و شگفت . اين امر را انسان از اين دعايش میفهمد كه فرمود : من قادر نيستم پاداشی را كه شايسته پسری چون تو باشد ، بدهم . از خدا میخواهم : خدايا ! تو آن پاداشی را كه شايسته اين فرزند است ، به جای من بده « جزاك الله عنی خير الجزاء »
به چنين فرزندی ، چقدر پدر میخواهد در موقع مناسبی خدمتی بكند ، پاداشی بدهد ؟ حالا در نظر بياوريد بعد از ظهر عاشورا است . همين جوان در جلوی همين پدر رفته است به ميدان و شهامتها و شجاعتها كرده است ، مردها افكنده است ، ضربتها زده و ضربتها خورده است . در حالی كه دهانش خشك و زبانش مثل چوب خشك شده است ، از ميدان بر میگردد . در چنين شرايطی
پاورقی :
> صافات ، آيه 102 ) پدر ! همينكه اين مطلب از ناحيه خدا رسيده و وحی
و امر خداست ، كافی است ، ديگر سؤال ندارد . وقتی ابراهيم میخواهد سر
اسماعيل را ببرد . چنين به او وحی میشود فلما اسلما و تله للجبين و
ناديناه ان يا ابراهيم قد صدقت الرؤيا » ( سوره صافات ، آيه 104 )
ابراهيم ! ما نمیخواستيم كه سر فرزندت را ببری . هدف ما آن نبود . در
آن كار فايدهای نبود . هدف اين بود كه معلوم شود شما پدر و پسر در مقابل
امر خدا چقدر تسليم هستيد ؟ تا كجا حاضريد امر خدا را اطاعت كنيد ؟ اين
تسليم و اطاعت را هر دو نشان داديد : پدر تا سر حد قربانی دادن ، و پسر
تا سر حد قربانی شدن . ما بيشتر از اين نمیخواستيم ، سر فرزندت را نبر
ولا حول و لا قوه الا بالله العلی العظيم


