next page

fehrest page

back page

شيعه و مرجئه گری

در آن وقت ، اين آسيب اختصاص به جناحی از اهل تسنن كه آنها را مرجئه‏ می‏گفتند داشت ، ولی امروز اگر نگاه كنيد می‏بينيد همان دنيای تشيع كه در آن زمان در پرتو تعليمات ائمه خودش ، صد درصد با اين فكر مرجئه مخالف بود ، خودش الان فكر مرجئه را پيدا كرده‏ است در ميان تعليماتی كه ما از پيش خودمان به خودمان می‏دهيم ، عمل را تحقير می‏كنيم مثلا می‏گوئيم انتسابت را به علی بن ابيطالب درست كن ، يا علی بگو ، اسمت شيعه باشد و در ديوان عزاداران حسينی ثبت بشود ، همين‏ كافی است جزو حزب باش ، خيال كرديم العياذ بالله حسين بن علی عليه‏ السلام يك آدم حزب باز است می‏گويد : هر كس كه كارت عضويت در اينجا صادر كرد همان كافی است و مصونيت پيدا می‏كند ! اساسا فلسفه شهادت حسين‏ بن علی عليه السلام اين بود كه می‏خواست اسلام را در مرحله عمل زنده كند
« اشهد انك قد اقمت الصلوش و آتيت الزكاش و امرت بالمعروف و نهيت‏ عن المنكر و جاهدت فی الله حق جهاده » ( 1 ) . يعنی تو كشته شدی كه اسلام‏ را در عمل زنده كنی
ولی ما می‏گوئيم ، نه او كشته شد برای اينكه عمل را در اسلام بميراند ، انتساب و وابستگی ظاهری را درست كند اين داستان را يادم هست در ده سال‏ پيش در انجمن ماهانه نقل كردم : ابوالفرج اصفهانی كتابی دارد كه معروف است ، بنام آغانی يعنی اغنيه‏ ها ، آهنگهای موسيقی يكی از جرياناتی كه در دنيای اسلام رخ داد اين بود كه‏ خلفا تدريجا به يك شكل عجيبی به لهو و غنا رو آوردند ، يعنی همان حالتی‏ كه اگر در هر ملتی رسوخ بكند ، آن را به سوی فساد می‏كشاند دربارهای آنها شده بود دربار عياشی ، شرابخواری ، رقص ، موسيقی و انواع آهنگها ، بعد چه جناح عظيمی به نام‏ موسيقيدانها و به قول امروز هنرمندان و هنرپيشگان در دنيای اسلام به وجود آمد

پاورقی : 1 - مفاتيح الجنان - زيارت امام حسين عليه السلام در روز عيد فطر و قربان در روزه مطهره

ابوالفرج اصفهانی خودش اموی و از مورخين بسيار زبردست است و اتفاقا عالم با انصافی است و كتابی نوشته به نام مقاتل الطالبين مقتلهای آل‏ ابی‏طالب را ذكر كرده و كتاب معتبری است و علمای شيعه هم به كتاب او اعتماد می‏كنند و انصافا می‏شود گفت اين كتاب را بی‏طرفانه نوشته است‏ كتاب اغانی هجده جلد و بيشتر مربوط به سرگذشت هنرمندان و هنرپيشگان و موسيقيدانهای دنيای اسلام است
او در اين كتابش چيزهای خيلی عجيبی نقل كرده است ، از جمله می‏گويد : يك وقت يك شيعی با يك مرجی‏ء با يكديگر سخت بر سر همين مسئله عمل‏ مباحثه می‏كردند ، مرجی‏ء می‏گفت اساس ، اين است كه آدم ايمان داشته باشد ، عمل بود ، بود نبود ، نبود شيعه می‏گفت ايمان از عمل انفكاك ندارد ، اگر عمل نباشد ، ايمان نيست مباحثه آنها شديد شد ، نه اين قانع می‏شد ، و نه آن
برای فيصله دادن به نزاع گفتند اولين كسی كه از سر كوچه پيدا شد ، از او می‏پرسيم كه حق با كداميك از ماست ، اتفاقا اولين كسی كه آمد يك نفر موسيقيدان بود ( و به همين تناسب اين داستان را در كتاب آغانی نقل كرده‏ است ) چون آن دو قبول كرده بودند كه از اولين كسی كه می‏آيد بپرسند مرجی‏ء خيلی خوشحال شد كه عجب آدم مناسبی پيدا شد و الان طرف مرا خواهد گرفت‏ به او گفتند ما چنين مباحثه‏ای داريم ، شيعی گفت عقيده من اين است كه عمل از ايمان انفكاك‏ ندارد و سعادت انسان در گرو عملش است مرجی‏ء گفت من می‏گويم عمل ارزشی‏ ندارد ، سعادت انسان در گروه ايمان و عقيده اوست عقيده تو چيست ؟ موسيقيدان قدری فكر كرد و گفت اعلای شيعی و اسفلی مرجی‏ء از سر تا كمرم‏ شيعه و از كمر به پائين مرجی‏ء هستم می‏خواست بگويد من فكرم شيعی است اما در عمل مرجی‏ء هستم
ما امروز وقتی وارد دنيای شيعه می‏شويم و به خودمان نگاه می‏كنيم می‏بينيم‏ خودمان از سر تا قدم مرجی‏ء هستيم هی دنبال بهانه هائی هستيم بلكه بهشت‏ را با يك بهانه درست بكنيم می‏گوئيم بهشت را به " بها " نمی‏دهند ، به‏ " بهانه " می‏دهند اين را كه گفته است ؟ علی بن ابيطالب عليه السلام از بهشت به " بها " تعبير می‏كند و می‏گويد " ثمن " ، ثمن اعمال شما ، ولی ما می‏گوئيم نه ، بهشت را به " بها " نمی‏دهند ، يعنی بهشت را نمی‏شود با عمل تهيه كرد و خريد ، بهانه ای بايد درست كرد اين نوعی گريز از واقعيت به خيال است
وای به حال ملتی كه اينجور فكر كند و بگويد بهشت را به " بها " نمی‏دهند ولی به يك بهانه دروغين می‏دهند وای به حال ملتی كه پايه سعادت‏ خود را بر وهم و خيال بگذارد
در اين زمينه مطلب بسيار زياد است و اگر به قرآن كريم مراجعه كنيم‏ می‏بينيم مطلب كاملا مشخص است قرآن ، يهوديان را كه آن وقت اينچنين‏ فكری داشتند كه حالا چنين فكری ندارند سخت می‏كوبد اين فكر كه ملتی برای‏ خودش امتيازی در نزد پروردگار قائل ، و معتقد باشد كه اگر من كار بد بكنم ، خدا به كار بد من كار ندارد ولی اگر كار خوب بكنم چند برابر جزای خوب می‏دهد ، اساسا مال يهوديها بود ، و قرآن‏ زياد اين را نقل می‏كند اينها می‏گفتند ما هر چه گناه بكنيم ، هر چه كار بد بكنيم ، به جهنم نمی‏رويم ما نژاد ممتاز هستيم فرضا اگر به جهنم برويم ، يك تشريفاتی است و بعد از چند روزی خلاص می‏شويم ، بهشت مال ماست « و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودش » ( 1 ) ببينيد قرآن در اينجا چگونه بحث می‏كند
در تفاسير وارد شده است كه در مدينه ، هم يهودی بود ، هم مسيحی و هم‏ مسلمان در ميان عده ای از مسلمانان و مسيحيان و يهوديان اختلاف می‏شود ، مسلمانها می‏گويند ما حالا كه مسلمان شديم ملت ممتاز هستيم و خدا برای ما امتياز قائل است و هر كار بدی بكنيم خدا از ما می‏گذرد ، مسيحی‏ها هم‏ می‏گويند خير ، ما چنين هستيم و يهوديها هم همين را می‏گويند ببينيد قرآن‏ چه جور جواب می‏دهد : « ليس بأمانيكم و لا امانی اهل الكتاب من يعمل سوء يجز به »( 2 ) . نه مطلب آنطوری است كه شما مسلمان ها آرزو كرديد ( مخاطبش مسلمانهاست ) و آرزويش را در دلتان پرورانديد ، و نه آنطور است كه اهل كتاب خيال كردند و آرزويش را در دلشان پروراندند خدا با هيچكس خويش و قومی ندارد ، « من يعمل سوء يجز به »( 3 ) ، هر كسی كار بد بكند خداوند به او كيفر خواهد داد ببينيد قرآن چگونه و با چه صراحتی‏ اين خيال را كه مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بيرون آورد فرمود برويد عمل خودتان را تصحيح كنيد

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 80 3 - 2 - سوره نساء ، آيه . 123

ما در عصر ائمه هم می‏بينيم كه اين فكر می‏خواسته در ميان شيعيان رواج‏ پيدا كند و ائمه ما چقدر با آن مبارزه می‏كردند ، دو داستان در اين زمينه‏ برای شما نقل می‏كنم ، يكی اين است : در زمانی كه حضرت رضا عليه السلام در مرو بودند ، همان وقتی كه مأمون‏ حضرت را احضار كرده و می‏خواست ولايتعهدی را به ايشان واگذارد و حضرت‏ نمی‏پذيرفتند ، و بالاخره بالاجبار يك قبول ظاهری كردند كه هر كس دقت‏ می‏كرد ، می‏فهميد كه در واقع قبول نكرده اند و مثل يك آدم معترض بودند و اصلا در هيچ كاری تصرف نمی‏كردند ، جلسه ای بود كه افراد زيادی حاضر بودند و حضرت صحبت می‏كردند
حضرت رضا عليه السلام برادری دارد به نام زيدبن موسی بن جعفر كه به او زيدالنار هم می‏گويند كه در مدينه قيام كرد و قيامش سركوب شد و مأمون به‏ خاطر حضرت رضا او را بخشيد ، او هم در اين جلسه حاضر بود
ما دو زيد امامزاده داريم ، يكی زيدبن علی بن الحسين برادر حضرت باقر عليه السلام و يكی هم زيدبن موسی بن جعفر برادر حضرت رضا عليه السلام از اين دو تا زيد ، زيدبن علی بن الحسين عليه السلام جليل القدر است ، اوست‏ كه پيشوای زيديه است شيعيان يمن بعد از حضرت امام زين العابدين عليه‏ السلام زيد را پيشوا می‏دانند
زيد به حسب اعتقاد ما شيعيان يعنی به حسب آنچه كه از ائمه رسيده است‏ بسيار مرد جليل القدری بوده و هيچ مدعی امامت نبوده است و اين ادعا را بعد به او نسبت داده اند ولی زيدالنار اينجور نيست
حضرت رضا عليه السلام همين طور كه با مردم صحبت می‏كردند يك وقت متوجه‏ شدند كه زيد در كناری نشسته و عده ای را مخاطب خودش قرار داده و بطور خصوصی با آنها حرف می‏زند حضرت گوش كردند ديدند مرتب نحن ، نحن ، می‏گويد يعنی ما اهل بيت چنينيم ، ما خاندان پيغمبر چنان هستيم ، خدا با ما چنين رفتار خواهد كرد ، اين امتيازها را ذكر می‏كند
نوشته اند حضرت همين جور كه با مردم صحبت می‏كردند يك مرتبه سخن‏ خودشان را قطع كردند و رو كردند به زيد و فرمودند : ای زيد ! اين مهملات‏ چيست كه به مردم می‏گوئی ؟ اين امتيازات چيست كه تو فرض كردی كه ما با خدا قوم و خويشی داريم ؟ آيا ما چون اهل بيت پيغمبر هستيم با خدا قوم و خويشی داريم ؟ بعد فرمود : ای زيد اگر اين جور باشد كه تو می‏گوئی ، كه ما چون اهل بيت پيغمبر هستيم اگر لغزشی هم بكنيم خدا ما را می‏بخشد ، ما تضمين شده و تأمين شده‏ هستيم ، اگر اين مهملاتی كه می‏بافی درست باشد ، تو از پدرت موسی بن جعفر افضل هستی برای اينكه تو هم تضمين شده ای ، تو هم می‏روی بهشت ، پدرت‏ موسی بن جعفر هم می‏رود بهشت ، اما پدرت يك عمر در دنيا عمل و كوشش‏ كرد و اجتهاد و عبادت نمود و تو يك عمر به بطالت گذراندی
آنجور كه تو می‏گوئی لازمه اش اين است كه تو و پدرت موسی بن جعفر عليه‏ السلام هر دو در نزد خدا مقرب باشيد ، پس تو از پدرت خيلی افضل هستی‏ چون او يك عمر عبادت كرد و تو بی‏عبادت به آنجا می‏رسی كه پدرت رسيده‏ است
بعد حضرت برای اينكه اين خيال را از دماغ اين آدم بيرون كند رو كرد به‏ " وشاء " كه از روات و اهل كوفه بود و آمده بود خدمت امام رضا عليه‏ السلام ، او از علما و محدثين كوفه بود ( يك فكر غلطی آن وقت در كوفه‏ وجود داشته و حضرت هم آگاه بود و اشاره به آن می‏كند ) فرمود " وشاء " ! در كوفه مردم اين آيه قرآن را كه راجع به نوح عليه السلام و پسرش است‏ چگونه می‏خوانند ، آنجا كه نوح به خدا خطاب می‏كند « رب ان ابنی من اهلی‏ و ان وعدك الحق »( 1 ) ، بعد دنبالش خدا چه خطاب كرد ؟ " وشاء " فهميد ، گفت آقا بعضی در كوفه پيدا شده اند می‏گويند آيه را اينجور بايد خواند : انه ليس من اهلك ، انه عمل غير صالح وقتی كه نوح به خدا عرض‏ كرد خدايا اين پسرم جزء خاندان من است ، او را ببخش ( دلش به حال‏ پسرش سوخت ، اما پسر ، گنهكار است ) و اجازه بده من او را با خودم‏ سوار كشتی كنم تا غرق نشود ، آيه آمد : « انه ليس من اهلك »اين جزو خاندان تو نيست « انه عمل غير صالح »( 2 ) ولی وشاء گفت بعضی از مردم‏ كوفه اينجور می‏خوانند انه عمل غير صالح ، آيه را اين جور معنی كردند كه‏ نوح عليه السلام گفت خدايا اين پسر من است ، او را بر من ببخش ، بعد آيه را به گونه ای مسخ كردند كه معنايش اين می‏شود كه خدا گفت : ای نوح‏ ! تو اشتباه می‏كنی ، اين پسر تو نيست ، اگر از نسل تو می‏بود ، به خاطر تو او را می‏بخشيدم ، من يك پيغمبر را به خاطر بچه اش از خودم نمی‏رنجانم‏ ولی تو اشتباه می‏كنی ، او از نسل تو نيست ، عمل تو نيست ، فرزند تو نيست ، فرزند يك آدم نابكار و فاسق است . حالا اين چقدر اهانت به مقام يك پيغمبر است كه به او بگويند آقا زنی كه در خانه‏ توست بدكاره است و بچه ای را كه از تو نيست به ريش تو بسته است ! گفت بله ، بعضی از مردم كوفه آيه را چنين می‏خوانند حضرت فرمود : دروغ‏ می‏گويند اينها آيه قرآن را تحريف می‏كنند آيه اين است : « انه عمل غير صالح »اين مجسمه عمل فساد است ، باشد پسر تو اين ، پسر تو از نظر نسلی‏ است ولی واقعا جزء خاندان معنوی تو نيست ، جزء خاندان مادی توست ای‏ نوح چرا از چنين پسر فاسد و فاسقی شفاعت می‏كنی ؟ ! بنابراين تقاضای يك‏ پيغمبر بزرگ ، پيغمبری كه اولوالعزم است ، مبنی بر اينكه خدايا اين پسر را به من ببخش پذيرفته نشد و رد شد به طوری كه در روايات وارد است نوح‏ ساليان دراز گريه می‏كرد و از اين خواهش نابجائی كه كرده بود ، استغفار می‏نمود

پاورقی : 1 - سوره هود ، آيه . 45 2 - سوره هود ، آيه . 46

بعد حضرت رضا فرمود مگر پسر نوح پيغمبرزاده نبوده ؟ ای زيد ! پس چرا خدای تبارك و تعالی حاضر نشد خواهش يك پيغمبر را درباره يك پيغمبرزاده بپذيرد ، و گفت او فاسق و فاسد و مجسمه عمل غير صالح است‏ شما از اين بهتر چه می‏توانيد پيدا كنيد ؟ روايت ديگری برايتان بخوانم كه‏ در كافی است معلوم می‏شود از همان زمانها معمول بوده است كه حديث و روايت را مسخ و تحريف می‏كرده‏اند
شخصی آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد حديثی از شما روايت‏ كرده اند ، می‏خواهم بدانم درست است يا نادرست راجع به ولايت و مسئله‏ عمل است آيا راست است كه شما فرموده ايد : « اذا عرفت فاعمل ما شئت » ( 1 ) يعنی هر وقت معرفت به امامت درست‏ شد هر اندازه و هر چه می‏خواهی عمل كن حضرت فرمود : بلی من اين جمله را گفته ام عرض كرد : و ان زنا و ان سرق ( 2 ) ؟ آيا معنی حرف شما اين‏ است كه اگر كسی معرفت به امام پيدا كرد هر كاری كه دلش می‏خواهد ولو زنا و يا دزدی بكند ؟ تا اين جمله را گفت امام بر آشفت و گفت : وای بر شما ، شما اينجور معنی كلام ما را می‏فهميد ؟ معنی اين جمله ای كه من گفتم‏ ، اين نيست كه شما فهميده ايد ، مقصود من اين است كه وقتی امام را شناختيد و معرفت به امام پيدا كرديد ، آنگاه هر چه دلتان می‏خواهد عمل‏ صالح انجام دهيد ، برای اينكه امام را شناخته ای و می‏فهمی چه جور عمل‏ صالح انجام دهی ، شرط قبول عمل را پيدا كرده ای حالا كه امام شناس شده ای‏ ، حالا كه علی شناس شده ای ، حالا كه حسين شناس شده ای ، هر چه می‏خواهی‏ عمل خير كن من كی گفتم وقتی امام را شناختی هر فسق و فجوری را كه خواستی‏ انجام بده
ببينيد وقتی كه ما به قرآن كريم مراجعه می‏كنيم ، وقتی كه به سنت‏ پيغمبر و به روايات ائمه خودمان مراجعه می‏كنيم ، می‏بينيم عمل ، اصالت‏ دارد می‏بينيم آنها سعادت بشر را در گرو عمل بشر می‏دانند يعنی در گروه آن‏ كاری كه با نيروی خود بشر بايد به وجود بيايد می‏بينيم بشر را متوجه نيروی‏ خودش می‏كنند و تمام اتكاء ها و اتكالهای موهوم را از او می‏گيرند

فكر مسخ شده

اما به فكر امروز خودمان كه نگاه می‏كنيم می‏بينيم عمل به عناوين و اسامی مختلف تحقير می‏شود می‏بينيم ملت ما به چيزی كه اعتنا ندارد عمل است مثلا پيش خودش خيال می‏كند كه اگر بتوانم در حرم حضرت‏ رضا عليه السلام يا در حرم امام حسين عليه السلام يك جا قبری پيدا كنم ، اين جانشين همه چيز حساب می‏شود اين كجا و فكر اسلام كجا ! آيا مردمی كه‏ فكر می‏كنند كه اگر در عمرشان هر كار كردند ، كردند ، ولی بعد از فوتشان‏ در پائين پای حضرت رضا عليه السلام دفن شدند ، همه كارها يكجا ناديده‏ گرفته خواهد شد ، روی سعادت را می‏بينند ؟

پاورقی : 2 - 1 - اصول كافی جلد 4 ، صفحه . 207

فكر نمی‏كند كه اگر تو در پائين‏ پای حضرت رضا عليه السلام می‏خواهی دفن شوی هارون الرشيد هم در پائين پای‏ حضرت رضا عليه السلام مدفون است ، پس يكی از كسانی كه بايد از مجازات‏ الهی مصون بماند هارون الرشيد است پس چرا وقتی كه از بالای سر حضرت‏ می‏خواهی رد شوی می‏گوئی بر هارون و مأمون لعنت اين را می‏گويند يك فكر مسخ شده و مرده اينكه می‏گوئيم احياء تفكر اسلامی ، يكی از مواردش اين‏ است كه در مسئله عمل ، فكر ما بايد زنده بشود ، بايد بفهميم اسلام دين‏ عمل است ، دين وابستگی‏های خيالی نيست

مسئله بست

اسلام بست ندارد . در قديم بست بود و خوب شد آن بستها ور افتاد كسی‏ كه جرمی مرتكب می‏شد و مأمورين می‏خواستند او را بگيرند ، می‏رفت به خانه‏ يك مرد متنفذ ، يك عالم روحانی و آنجا می‏نشست و هيچ قدرتی نمی‏توانست‏ او را از بست خارج كند جرم مرتكب شده بود و به حكم قانون عرفی و قانون‏ شرعی بايد محاكمه و مجازات شود ، ولی نه ، آقا رفته در فلان خانه بست نشسته ، و چه كسی‏ جرئت می‏كند او را از بست بيرون بياورد ؟ ما خيال می‏كنيم در دستگاه الهی‏ هم از اين بستهای موهوم وجود دارد ! نه ، اينجور نيست
قسم به خود حسين بن علی عليه السلام اينجور نيست . قسم به خود حضرت‏ رضا عليه السلام اينجور نيست اصلا اين خلاف فكر حسين بن علی عليه السلام‏ است ، خلاف فكر علی بن ابيطالب عليه السلام است خلاف فكر حضرت رضا عليه السلام است آنها در همه عمرشان ، در زندگی خودشان اين حرفها را نپذيرفتند ، آيا در مماتشان می‏پذيرند ؟ ! شما وقتی " نهج البلاغه " را مطالعه می‏كنيد می‏بينيد در اين كتاب دو مطلب است كه هی تكرار می‏شود : " تقوی " و " عمل " ما چشمهايمان را می‏بنديم و می‏گوئيم اينها را قبول‏ نداريم ما نه به " تقوی " اعتقاد داريم و نه به " عمل " ، يك عمر زندگی می‏كنيم بدون تقوی و عمل ، بعد وصيت می‏كنيم كه ما را ببرند در نجف‏ دفن كنند ، كارمان درست می‏شود ! دو حديث در همين زمينه از رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم بخوانم ، رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم در روزهای اول بعثتشان كه آيه نازل شد : « و انذر عشيرتك الاقربين »( 1 ) . بنی‏هاشم را جمع كرد و فرمود : بنی‏هاشم ! بنی‏عبدالمطلب ! نبينم كه در روز قيامت مردم ديگر بيايند در محضر عدل پروردگار با توشه عمل صالح ولی شما بيائيد و اتكالتان به من‏ باشد و بگوئيد پيغمبر از ما است كه اين به حالتان فايده نخواهد بخشيد ، و از اين بالاتر در روايت است كه پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم‏ رو می‏كند به يگانه فرزند عزيزش وجود مقدس صديقه طاهره سلام الله عليها آن كسی كه درباره اش می‏گويد « بضعة منی » ، او پاره جگر من است و می‏گويد : « يا فاطمة اعملی بنفسك »، دختركم خودت برای خودت عمل كن « انی لا اغنی‏ عنك شيئا » من به درد تو نمی‏خورم ، از انتسابت با من كاری ساخته نيست‏ ، تعليمات مرا بپذير و دستورات مرا عمل كن ، مگو پدرم پيغمبر است پدرم‏ پيغمبر است ، به دردت نمی‏خورد ، به دستور پدرت عمل كردن به دردت‏ می‏خورد

پاورقی : 1 - سوره شعرا ، آيه . 214

آن وقت شما زندگی همين حضرت زهرا عليه السلام را مطالعه كنيد ، وقتی‏ مطالعه می‏كنيد ، می‏بينيد در فكر اين انسان كأنه وجود ندارد كه من دختر پيغمبر آخرالزمان هستم حديث است كه وقتی به محراب عبادت می‏ايستاد ، بدنش به لرزه درمی‏آمد ماهيچه های بدنش می‏لرزيد ، از خوف خدا گريه‏ می‏كرد ، شبهای جمعه را تا صبح نمی‏خوابيد و می‏گريست زندگی علی بن‏ ابيطالب عليه السلام را ببينيد ، من نمی‏دانم چرا ما اينجور شديم ؟ اگر بناست اين نسبتها منهای عمل به درد بخورد ، اگر عمل در كار اثری نداشته‏ باشد ، حضرت زهرا عليه السلام كه از همه شايسته تر بود و همچنين امام زين‏ العابدين عليه السلام و همچنين امام حسن عليه السلام ، همچنين امام حسين‏ عليه السلام و خود علی‏بن ابيطالب عليه السلام كه گاهی از اوقات می‏ديدند در دل شب از خوف خدا غش كرده است ، چه علتی داشت ؟ آيا او فكر نمی‏كرد كه من اولين مؤمن به اسلام هستم ؟ من داماد پيغمبر هستم و پيغمبر شخصا به من علاقه دارد ؟ اين تعليم اسلام بود ، اسلام وقتی صحيح تعليم داده‏ می‏شد ، نتيجه اش اين بود كه پسر پيغمبر روی انتسابش به پيغمبر هرگز حساب نمی‏كرد ، روی عمل‏ خودش حساب می‏كرد حسابش فقط روی اين بود كه برنامه پيغمبر را اجرا كند

پاورقی : 1 - بحارالانوار جلد 43 ، اين حديث با عبارات مختلفی از پيغمبر اكرم ( ص ) نقل شده صفحه 38 - 54 - 76 - . 80

اين يكی از آسيبهائی است كه بر تفكر اسلامی از صدر اسلام وارد شد ، اما اين آسيب در صدر اسلام ضعيف بود و عرض كردم كه شيعيان و اكثريت اهل‏ تسنن در مقابل اين فكر بودند ، اما به علل مختلفی اين فكر توسعه پيدا كرد و مثل يك خوره كه ما را بخورد ، خورد بعد ببينيد در اين زمينه چه خوابها و چه قضيه ها نقل می‏كنند موضوعی است كه من چند بار در مجامع عرض كرده‏ ام ، البته خواب است ، اساسی ندارد ولی از نظر سوء تربيت و بدآموزی‏ خيلی اثر دارد مقدس اردبيلی در ميان علمای شيعه معروف به زهد و تقواست‏ و واقعا هم اينجور بوده ، مرد ملا و فقيه محققی است و شيخ انصاری از ايشان به محقق اردبيلی تعبير می‏كند مرد بسيار بسيار متقی و زاهدی است و برای او حتی كرامتها هم نقل می‏كنند ، در اينكه مرد عمل بوده است و آنجوری كه خودش فكر می‏كرده و تشخيص می‏داده ، اهل عمل بوده است ، شكی‏ نيست
اين مردی كه مجسمه عمل بود ، بعد از مردنش كسی می‏گويد كه من او را در خواب ديدم ، از او پرسيدم خدا با تو چه كرد ؟ گفت خدا به من محبت كرد ، عنايت كرد گفتم چه چيز ترا نجات داد ؟ گفت : ديدم بازار عمل كساد است ، تعبير اين است : " ديديم بازار عمل كساد است " يعنی چه ؟ ! قرآن می‏گويد : بازار عمل رواج است آن وقت يك خواب به ما می‏گويد بازار عمل كساد است ؟ اگر بازار عمل كساد است پس بازار چه چيز رواج است ؟ ! اينهاست كه مثل خوره تا مغز استخوان ما را می‏خورد و ما را فاسد می‏كند روايتی هم از حضرت باقر عليه‏ السلام برايتان می‏خوانم البته روايات زيادی است كه در كتاب " كافی " هست
حضرت باقر عليه السلام پيغامی دارند برای شيعيان تحت عنوان « ابلغ‏ شيعتنا يا : ابلغوا شيعتنا » ( 1 ) معلوم می‏شود حضرت احساس می‏كرده اند كه همين فكر غلط كه طبيعت تنبل پرور انسان آن را می‏پذيرد ، در بين‏ شيعيان هم دارد رواج پيدا می‏كند فرمودند : از طرف ما به شيعيان ما ابلاغ‏ كنيد كه شيعه ما نيست مگر كسی كه اهل ورع و پارسائی و تقوی و اهل اجتهاد باشد ( اجتهاد در اينجا يعنی كوشش ) ، اهل كوشش و فعاليت و عمل باشد غير از اين ما شيعه ای را هرگز نمی‏پذيريم در " نهج البلاغه " است كه‏ كسی آمد خدمت اميرالمؤمنين علی عليه السلام ، عرض كرد مرا نصيحتی‏ بفرمائيد حضرت در مقام نصيحت او چند جمله فرمودند كه اولين جمله اش‏ اين است : « لا تكن ممن يرجوا الاخرش بغير عمل ، و يرجی التوبة بطول الامل ، يقول فی‏ الدنيا بقول الزاهدين ، و يعمل فيها بعمل الراغبين » ( 2 ) . ما اگر امروز به علی عليه السلام عرض كنيم آقا ما را نصيحتی كنيد ، قطعا از همين‏ رديف با ما صحبت خواهد كرد فرمود : " از كسانی مباش كه اميد به آخرت‏ می‏بندند ولی بدون عمل "

پاورقی : 1 - بحارالانوار جلد 71 ، صفحه 179 امالی طوسی جلد 1 صفحه 302 و 380
2 - نهج البلاغه فيض الاسلام حكمت 142 صفحه . 1160

( اين ، اميد و رجاء كاذب است ) و " از آن كسان مباش كه توبه را دوست دارد و دلش می‏خواهد توبه‏ كند ولی با طول امل و آرزوهای دراز " ، يعنی توبه را تأخير می‏اندازد و با خود می‏گويد دير نمی‏شود ، وقت هنوز باقی است می‏فرمايد : ای مرد از آن‏ كسان مباش كه آخرت را دوست می‏دارد ولی نمی‏خواهد عمل كند معنی جمله بعد اين است : " از آن كسانی مباش كه وقتی سخن می‏گويد سخن كسی است كه به‏ ماديات دنيايی اعتناست ولی وقتی پای عمل به ميان می‏آيد ، آدم اسير و بيچاره ای است ، عملش ، عمل شيفتگان و مغرورين به دنياست "
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلواش والسلام علی عبدالله‏ ورسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد ( ص ) اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ²يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم غ (1)

تفكر زنده و تفكر مرده

از جمله مسائل و مطالبی كه در قرآن كريم عنوان شده است ، مسئله موت و حيات است اين مسئله در جميع مراتبش ، برای منظورها و هدفهای مختلف در قرآن مطرح است ، حيات نباتات ، حيات حيوانات و حيات انسانها و چون‏ بحث ما درباره مطلق حيات نيست بلكه درباره نوعی خاص از حيات است كه‏ آن را حيات انسانی می‏ناميم ، درباره ساير اقسام حيات بحثی نمی‏كنيم و مخصوصا به عنايت و توجهی كه قرآن به‏ اين نوع از حيات دارد توجه می‏كنيم

پاورقی : 1 - سوره انفال ، آيه . 24

حيات بدن و حيات روح

همه ما اين طور خيال می‏كنيم كه يك نفر انسان تا وقتی كه قلبش كار می‏كند ، و تا وقتی كه اعصابش فعاليت دارند و نبضش می‏زند ، و تا وقتی‏ كه در روی زمين راه می‏رود ، زنده است چه موقع می‏شود گفت كه يك انسان‏ مرده است ؟ آن وقتی كه طبيب گوشی را روی قلبش می‏گذارد و بعد اعلام‏ می‏كند كه قلب به كلی از حركت ايستاده است البته از يك جهت همين طور است ، ولی اين زندگی انسان ، زندگی انسانی انسان نيست ، زندگی حيوانی‏ انسان است انسان بايد اين زندگی را داشته باشد ولی اين ، زندگی مشترك‏ او با همه حيوانهاست يعنی يك سگ هم كه زنده است همين نوع زندگی را دارد ، سگ هم قلبی دارد ، اعصابی دارد ، رگهائی دارد ، خونی در جريان‏ دارد ، اعضاء و جوارحی دارد ولی در قرآن يك نوع حيات ديگر غير از اين‏ حيات برای انسان اعلام شده است يعنی انسان از نظر منطق قرآن كريم ممكن‏ است زنده باشد ، يعنی در ميان مردم راه برود ، قلبش ضربان داشته باشد ، اعصابش كار بكنند ، خون در بدنش در جريان باشد ولی در عين حال مرده‏ باشد اين تعبير اساسا مال خود قرآن است ، مثلا در يكجا قرآن می‏گويد : « لينذر من كان حيا »( 1 ) مردم را به دو دسته تقسيم می‏كند : مردم‏ زنده و مردم مرده ، و بعد می‏گويد اين قرآن روی افرادی اثر دارد كه شائبه‏ ای از حيات در آنها باشد اما آن كسانی كه مرده اند قرآن هم روی آنها اثر نمی‏گذارد

پاورقی : 1 - سوره يس آيه . 70

فطرت يا هسته حيات انسانی

مقصود از مردگی و زندگی چيست ؟ باز اين مطلب را قرآن در جای ديگری‏ بيان كرده است كه هر كسی كه به اين دنيا می‏آيد با يك فطرت خدادادی به‏ اين دنيا می‏آيد ، با يك فطرت حق جوئی و حقيقت طلبی به اين دنيا می‏آيد ، با يك فطرت كاوشگری به اين دنيا می‏آيد ، ولی همين نور فطرت در بعضی‏ از اشخاص خاموش می‏شود وقتی كه اين نور فطرت خاموش شد ، او تبديل‏ می‏شود به يك موجود مرده ، به ظاهر زنده است ولی در باطن مرده است
و باز تعبير ديگری قرآن كريم دارد كه همين اشخاص كه شائبه ای از حيات‏ در اينها هست وقتی كه قرآن در زمين روحشان بذر می‏افشاند ، مثل يك‏ سرزمين سبز و خرم می‏شوند ، يعنی قبلا مثل يك زمين مستعد بودند بعد مثل‏ يك باغ و كشتزار می‏شوند كه درختها و گياهها و گلها و انواعی از روئيدنی‏ها در آن پيدا می‏شود مثلا اين تعبير در قرآن است : « او من كان‏ ميتا فأحييناه »( 1 ) ؟ آيا آن كسی كه مرده ای بود ولی ما او را به‏ وسيله قرآن زنده كرديم « و جعلنا له نورا يمشی به فی الناس »( 2 ) .

پاورقی : 2 - 1 - سوره انعام ، آيه . 122

و برای او نوری قرار داديم كه به موجب آن نور در ميان مردم راه می‏رود ، يعنی وقتی در ميان مردم راه می‏رود ، كسی است كه همراه خودش چراغ دارد و در روشنايی حركت می‏كند ، آيا چنين‏ كسی « كمن مثله فی الظلمات ليس بخارج منها »( 1 ) ؟ يكی ديگر از آياتی كه رسما مردم را به دو دسته منقسم كرده است : دسته‏ زندگان و دسته مردگان ، و قرآن را عامل حيات و پيغمبر را محيی يعنی‏ حياتبخش و زنده كننده معرفی كرده است ، آيه ای است كه در ابتدای سخنم‏ قرائت كردم كه شايد صريحترين آيات قرآن در اين مورد است می‏فرمايد : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »(2) . چقدر تعبير زيبا و عالی و صريحی است ! می‏فرمايد : ای مردمی كه ايمان‏ آورده ايد و اجمالا تصديق كرده ايد اين پيغمبر و برنامه او را كه شما را دعوت می‏كند به چيزی كه شما را زنده می‏كند ، اين برنامه را بپذيريد
اسلام همه اش دم از حيات و زندگی می‏زند ، می‏گويد اين پيغمبر برای شما حيات و زندگی آورده است ، شما الان مرده ايد ، خودتان نمی‏فهميد بيائيد تسليم اين طبيب روحانی مسيحادم بشويد تا ببينيد چگونه به شما زندگی‏ می‏دهد

زندگی يعنی بينائی و توانائی

زندگی يعنی چه ؟ زندگی يعنی بينائی و توانائی ، تفاوت زنده با مرده در همين جهات است بهر درجه كه بينائی و توانائی بيشتر شود ، حيات بيشتر است ما چرا به خداوند كلمه " حی " را اطلاق می‏كنيم : « الله لا اله الا هو الحی القيوم »( 3 ) و يا : « هو الحی الذی لا يموت »

پاورقی : 1 - سوره انعام ، آيه . 122 2 - سوره انفال ، آيه . 24 3 - سوره بقره ، آيه . 255

چرا به خدا می‏گوئيم زنده ؟ آيا معنی زندگی اين است كه قلب و خونی‏ وجود داشته باشد ؟ قلب حركت بكند ؟ به اين معنی كه خدا زنده نيست ، خدا كه قلب ندارد ، خدا كه رگ و خون و بدن ندارد

خود زندگی غير از شرايط زندگی است

آيا زندگی يعنی نفس كشيدن و هوا را فرو بردن و بيرون دادن ؟ نه ، اين‏ معنی زندگی نيست ، اينها برای ما شرايط زندگی است نه خود زندگی خود زندگی ، بينائی به معنی دانائی و توانائی است ما از آن جهت به خدا حی‏ مطلق می‏گوئيم كه دانا و توانای مطلق است ، از آن جهت به خداوند تبارك‏ و تعالی حی می‏گوئيم كه آثار حيات بر وجود مقدس او بار می‏شود رأفت است‏ ، رحمت است ، رحيم و رحمن است ، پس زندگی يعنی دانائی و توانائی و برنامه اسلام برنامه دانائی و توانائی است ، همان برنامه ای كه قرنها اسلام آن را در عمل پياده كرد پس آن طرز تفكری كه نتيجه اش دانايی يا توانائی نباشد ، و نيز طرز تفكری كه نتيجه اش سكون و عدم تحرك و بی‏خبری‏ و بی‏اطلاعی باشد ، از اسلام نيست
اسلام دين حيات است دين حيات ، با بيخبری ناسازگار است ، دين حيات‏ با ناتوانی و عجز ناسازگار است
شما همين را می‏توانيد به عنوان يك مقياس كلی برای شناخت اسلام هميشه‏ در دست داشته باشيد در جلسه پيش يكی از عناصر حيات در تفكر اسلامی يعنی‏ مسئله عمل را برايتان عرض كردم اسلام كوشش و سعی بليغ دارد كه در تعليمات خود سرنوشت انسان را وابسته به عمل او معرفی كند ، يعنی انسان را متكی به اراده خودش بكند
اسلام می‏گويد ای انسان سعادت تو به عمل تو بستگی دارد ، شقاوت تو هم‏ به عمل تو بستگی دارد آيا عمل انسان به چه چيز بستگی دارد ؟ به خواست و اراده خود انسان در نتيجه ، انسان يك موجود متكی به خود و متكی به كردار و شخصيت خود می‏شود آيا فكر می‏كنيد اين مسئله شوخی است كه به بشر بگويند : « و ان ليس للانسان الا ما سعی »( 1 ) از اين صريحتر ديگر نمی‏شود برای‏ انسان جز آنچه با سعی و كوشش و عمل به دست آورده چيزی نيست با يك حصر عجيبی می‏گويد ، اين خودش عامل تحرك است ، عامل بيداری و بينائی و توانائی است

حس اعتماد به نفس

امروز علماء تعليم و تربيت چقدر كوشش می‏كنند كه به اصطلاح حس اعتماد بنفس را در انسان بيدار كنند و به جا هم هست اعتماد بنفسی كه اسلام در انسان بيدار می‏كند اين است كه اميد انسان را از هر چه غير عمل خودش‏ است ، از بين می‏برد و به هر چه انسان بخواهد اميد ببندد از راه عمل‏ خودش بايد اميد ببندد و همين طور پيوند انسان با هر چيز و هر كس از راه‏ عمل است شما نمی‏توانيد با پيغمبر اسلام مرتبط باشيد جز از راه عمل‏ نمی‏توانيد با علی بن ابيطالب عليه السلام مرتبط باشيد جز از راه عمل ، نمی‏توانيد با صديقه طاهره مرتبط باشيد جز از راه عمل يعنی اسلام برای‏ پيوند و ارتباط با پيامبر و اهل بينش همه راهها جز راه عمل را بسته است

پاورقی : 1 - سوره نجم ، آيه . 39

حديثی از پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم الان يادم آمد و يادم‏ هست كه در 17 - 18 سال قبل كه اين حديث را خواندم تحت تأثير آن قرار گرفتم و ديدم براستی در زندگی پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم چه‏ تابلوهای عجيبی پيدا می‏شود كه در تاريخ زندگی احدی چنين تابلوهائی و چنين‏ جنبه های عالی و پرمغزی را نمی‏توانيد پيدا كنيد وقتی انسان فكر می‏كند و می‏بيند كه يك مرد امی در چنان محيطی اين طور جمله ها در زندگی خودش‏ ساخته است ، غرق در حيرت می‏شود و جز اينكه به خارق العاده بودن او اقرار كند ، راه ديگری ندارد
اين حديث را در كتاب داستان راستان هم نقل كرده ام ، حديث اين است‏ : پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم در يكی از مسافرتهائی كه با اصحابشان می‏رفتند ( نقل نشده كه در كدام مسافرت بوده است ) موقع ظهر كه‏ شد دستور دادند قافله پائين بيايند ، هر كسی از مركب خودش پائين آمد ، رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم هم پائين آمدند و جهتی را گرفتند و به‏ آن سو می‏رفتند اصحاب فكر كردند كه لابد حضرت برای قضاء حاجت به آن سو می‏روند ، همه اصحاب پياده شدند و بعد ديدند كه حضرت پس از آنكه مقداری‏ از شتر خودشان دور شده بودند ، برگشتند ، اصحاب خيال كردند كه حضرت اين‏ محل را مناسب فرود آمدن تشخيص نداده‏اند و آمده اند دستور دهند كه برويم‏ در جای ديگر پائين بيائيم حضرت در حالی كه برمی‏گشتند به طرف مركب‏ خودشان ، با احدی حرف نمی‏زدند ، آمدند تا به مركب خودشان رسيدند ، اصحاب ديدند كه حضرت دست بردند در خورجين و توبره ای كه بر شترشان بود و عقال ، يعنی زانوبند شتر را بيرون آوردند و با آن زانوهای شترشان را بستند و بعد دوباره به راه قبلی خودشان رفتند اصحاب فهميدند كه اين راه دور را حضرت‏ برگشتند كه زانوبند شتر را ببندند كار به اين كوچكی ! عرض كردند يا رسول‏ الله اگر شما برای چنين كاری برگشتيد چرا بما فرمان نداديد ؟ ! اين‏ اصحابی كه فدائی هستند و اگر پيغمبر بگويد در دريا يا در آتش برويد فورا می‏روند ، اينها كه جلوی شمشيرها می‏روند و افتخارشان اين است كه فرمان‏ رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم را اجرا كنند ، عرض كردند يا رسول‏ الله چرا از دور فرمان نداديد كه ما اينكار را بكنيم ؟ حضرت فرمودند : ²لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك »، يعنی : هرگز از ديگران در كارها كمك نجوئيد ولو برای يك امر كوچكی باشد ، ولو برای اينكه يك‏ مسواك از ديگران بخواهيد يعنی كار خودتان را تا آن حدی كه برای شما ممكن‏ است و خودتان می‏توانيد انجام دهيد ، از ديگری نخواهيد كه برايتان انجام‏ دهد ببينيد چقدر بجا ! حالا اگر همين جمله را پيغمبر يك وقتی بالای منبر گفته بود ، اين قدر اثر نمی‏بخشيد اين جمله را در وقتی می‏گويد كه خودش‏ اول عمل می‏كند غرضم اين جهت است كه يكی از اصول تعليمات اسلامی كه تفكر اسلامی را زنده می‏كند ، عمل و اتكاء به عمل است يكی دو موضوع ديگر از اخلاقيات و اصول تربيتی اسلامی را می‏خواهم برای شما عرض كنم

پاورقی : 1 - كحل البصر ، محدث قمی صفحه . 69

مسائل تربيتی بسيار مسائل حساسی است ، تيغ دو دم است ، يعنی اين‏ مسائل اگر خوب و صحيح آموزش داده شود اثر بسيار عالی دارد ، ولی اگر يك ذره از مسير خودش منحرف شود ، صد درصد اثرش معكوس‏ است ، و من خودم در حدودی كه مطالعه كرده ام و مخصوصا در قرآن كريم در اين زمينه مطالعه دارم ، می‏بينم كه غالب مفاهيم اخلاقی و تربيتی اسلام - اگر نگوئيم تمام آنها - به شكل وارونه ای الان در افكار ما مسلمانها وجود دارد

توكل ، مفهومی زنده كننده و حماسی

مثلا توكل خودش يك مفهوم اخلاقی تربيتی اسلامی است يعنی اسلام می‏خواهد مردم مسلمان متوكل بر خدا باشند اگر شما توكل را در قرآن مطالعه كنيد ( و من در هر جای قرآن توكل آمده است يادداشت كرده ام ) ، می‏بينيد از تمام‏ اينها هماهنگی عجيبی در مفهوم توكل پيدا می‏شود كه انسان می‏فهمد توكل در قرآن يك مفهوم زنده كننده و حماسی است يعنی هر جا كه قرآن می‏خواهد بشر را وادار به عمل كند و ترسها و بيم ها را از انسان بگيرد ، می‏گويد نترس‏ و توكل بخدا كن تكيه ات به خدا باشد و جلو برو ، تكيه ات بخدا باشد و حقيقت را بگو ، بخدا تكيه كن و از كثرت انبوه دشمن نترس

توكل مسخ شده و وارونه

ولی وقتی كه شما همين توكل را در ميان تفكر امروز مسلمين جستجو می‏كنيد ، می‏بينيد يك مفهوم مرده است وقتی می‏خواهيم ساكن بشويم و جنبش نداشته‏ باشيم ، وقتی می‏خواهيم وظيفه را از خودمان دور كنيم و آن را پشت سر بيندازيم آن وقت به توكل می‏چسبيم مفهوم‏ توكل درست وارونه آن چيزی كه قرآن تعليم داده در افكار ما وارد شده است‏ بايد فرصتی باشد تا من آيات توكل را يكی يكی برای شما بخوانم و از روی‏ قرآن ثابت كنم كه توكل در قرآن چه مفهوم عالی حماسی حيات بخشی دارد
مصداق همين آيه : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) است
يك مفهوم ديگری داريم كه امشب فی‏الجمله درباره آن برايتان صحبت‏ می‏كنم

زهد در اسلام

كلمه زهد را ما در قرآن به مفهومی كه الان می‏گوئيم كه انسان بايد زاهد باشد ، نداريم ولی اين كلمه مسلما در سنت پيغمبر و اخبار و احاديث ائمه‏ اطهار آمده است در خود كلمه زهد و در مفهوم و معنی آن هيچ نمی‏شود شك‏ كرد كه در قرآن آمده است و مخصوصا در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام‏ زياد است

زهد منفی

در ميان ما كلمه زهد خيلی رايج است ولی ما اگر زاهد را آنطوری كه در اخبار و سنت معرفی كرده اند بخواهيم جستجو كنيم ، می‏بينيم آن زاهد غير از زاهدی است كه ما امروز در جامعه می‏شناسيم

پاورقی : 1 - سوره انفال آيه . 24

لقب زاهد را هم كه می‏بينيد به خيلی از افراد می‏دهند می‏گويند فلان كس آدم‏ بسيار زاهدی است وقتی كه می‏رويم سراغ زهد اين آدم ( البته اينجور آدمها خوبی‏هائی هم دارند ) می‏بينيم زهد اين آدم فقط جنبه منفی دارد و بس ، يعنی آدمی است كه در زندگی به كم قناعت می‏كند می‏گوئيم هر كسی كه در زندگی به كم قناعت كند ، زاهد است ، ولی اينجور نيست

زاهد به كم قناعت می‏كند ولی هر كم قناعتی زاهد نيست

جزء شرايط زاهد يكی همين است كه در زندگی شخصی و فردی خودش طوری باشد كه به كم بتواند قناعت كند و اين فلسفه بسيار بسيار بزرگی دارد اما نه‏ هر كس كه به كم قناعت كرد او زاهد است اين مطلب را مقداری برايتان‏ توضيح می‏دهم ، زهد مربوط به مال و ثروت دنيا و حتی مربوط به مقامات‏ دنيوی است شما اگر بپرسيد كه در اسلام مال و ثروت دنيا خوب است يا بد ؟ جواب اين است كه مال و ثروت دنيا برای چه هدفی ؟ ثروت خودش قدرت‏ است ، پست و مقام هم قدرت است ، اين قدرت را شما برای چه هدف و منظوری می‏خواهيد ؟ يك وقت جنابعالی آدمی هستيد بنده و اسير شهوات‏ خودتان ، می‏خواهيد به وسيله اين مال و ثروت كه قدرت است ، هوسهای فردی‏ و شخصی خودتان را اشباع كنيد ، اگر شما بنده هوای نفس باشيد ، هر چه را در راه هوای نفس مصرف كنيد ، خواه مال و ثروت باشد ، خواه جاه و مقام‏ و خواه علم و يا عبادت و دين باشد ، هر چيزی كه در خدمت هوی و هوس‏ قرار بگيرد ، بد می‏شود . اما شما اگر اول خودتان را اصلاح كرديد ، اگر هوی پرست نبوديد و خودی را از خودتان دور كرديد ، اگر كسی بوديد كه در اجتماع هدف داشتيد ، هدف اجتماعی ، خدايی‏ و الهی داشتيد ، آن وقت مال و ثروت را كه قدرت است در طريق هدف‏ مقدس خودتان بكار برديد ، اين عبادت است جاه و مقام را هم شما اگر برای هدفهای معنوی خودتان بخواهيد ، عبادت است اين را كه من می‏گويم از خودم نمی‏گويم ، تعبير امام صادق عليه السلام است
عده ای از همين زاهدهای احمقی كه در همان زمان تازه پيدا شده بودند ، در مسئله زهد با امام مباحثه می‏كردند ، حضرت به آنها فرمود اگر مطلب‏ اينجوری است كه شما می‏گوئيد پس يوسف پيغمبر كه قرآن او را پيغمبر می‏داند و بنده صالح خداست ، چرا وقتی كه معلوم می‏شود گنهكار نيست و تبرئه می‏شود و از زندان بيرون می‏آيد ، فورا به عزيز مصر می‏گويد : « اجعلنی علی خزائن الارض انی حفيظ عليم »( 1 ) ، يعنی يوسف بزرگترين‏ پستها را می‏خواهد ، می‏گويد : تمام وزارت دارائی را هر چه هست در اختيار من بگذار چرا قرآن اين را از يوسف نقل كرده و بر او عيب نگرفته و يوسف‏ را دنياپرست معرفی نكرده است ؟ چون يوسف دنياپرست نبود و از اول‏ زندگی نشان داد كه خداپرست است نه دنياپرست يوسف آن پست و مقام و هر چه را كه می‏خواست ، برای هدفهای معنوی و الهی می‏خواست ، و چون برای‏ هدفهای معنوی و الهی می‏خواست ، اين ديگر دنيا نيست ، عين آخرت است

پاورقی : 1 - سوره يوسف ، آيه . 55

مسئله ولايت از قبل جائر

علمای اسلام می‏گويند ولايت از قبل جائر حرام است ، يعنی اگر حكومت‏ ظالمی باشد و كسی بخواهد از ناحيه اين حكومت ظالم پست بگيرد عمل حرامی‏ مرتكب شده و حرام بزرگی هم هست ، ولی اگر كسی بخواهد پست را از ناحيه‏ حكومت ظالم بگيرد اما هدفش از گرفتن اين پست خدمت باشد ، نجات دادن‏ مظلومان باشد ، نه تنها گناه نيست ، به فتوای بعضی از علماء ، مستحب ، و به فتوای بعضی ديگر واجب است قبول پست از ناحيه حكومت ظالم برای‏ كسی كه هدفش از اينكار خدمت و مبارزه با ظلم و نجات مظلوم است ، نه‏ تنها حرام نيست بلكه به قولی واجب و به قولی مستحب است
ثروت هم از همين قبيل است ، شما ثروت را برای چه منظوری جمع می‏كنيد ؟ اين قدرت را برای چه هدفی كسب می‏كنيد ؟ وقتی كه شما اخلاقتان تهذيب‏ شده بود ، وقتی كه اين كار را برای هدف معنوی بزرگی انجام می‏دهی ، بايد اينكار را بكنی ، اگر نكنی گناه است

زهد ، قدرت روحی است نه ضعف اقتصادی

اسلام طرفدار دو قدرت است : يكی قدرت روحی و ديگر قدرت اقتصادی‏ طرفدار قدرت روحی است به اين معنی كه می‏گويد از ناحيه اخلاقی شما بايد اين قدر قوی و نيرومند باشيد كه به دنيا و مافيهايش اعتنا نداشته باشيد ، بنده و اسير دنيا نباشيد چه عالی می‏فرمايد اميرالمؤمنين : « الزهد كله‏ بين كلمتين من القرآن » ( 1 ) ،

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 431 ، صفحه . 1291

علی عليه السلام كه زهد را از جنبه قوت روحی تفسير می‏كند ، می‏فرمايد : خدا در قرآن بيان كرده « لكيلا تاسوا علی ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم ( 1 ) وقتی از ناحيه روحی به اين مقام رسيديد كه اگر تمام دنيا بشما رو بياورد شادی زده و اسير نمی‏شويد و اگر تمام دنيا را از شما بگيرند روحتان‏ شكست نمی‏خورد ، در اين صورت شما زاهد هستيد اسلام طرفدار دو قوت است ، اين دو قوت مربوط به مسئله زهد و دنياست از ناحيه روحی اينقدر ما بايد قوی و نيرومند باشيم كه مال و ثروت دنيا نتواند ما را بنده خودش قرار بدهد ، و از نظر اقتصادی بايد كوشش كنيم مال و ثروت را از طريق مشروع‏ در اختيار خودمان بگيريم تا بتوانيم از اين قدرت مادی و اقتصادی استفاده‏ كنيم
وقتی كه دانستيد اسلام طرفدار اين دو قدرت است ( قدرت اخلاقی و قدرت‏ اقتصادی ) ، می‏بينيد ما زاهدهائی هستيم كه در هر دو ناحيه طرفدار ضعف‏ هستيم و ضعف داريم

زاهدهای ما ، هم ضعف اخلاقی دارند و هم ضعف اقتصادی

ما زاهدی هستيم كه هميشه از قدرت اقتصادی ، از ثروت دوری گزيده ام ، يعنی ضعف را انتخاب كرده ايم مردمی كه پول و ثروت نداشته باشند ، مسلم‏ است كاری را كه از اقتصاد ساخته است نمی‏توانند انجام بدهند و بايد دست‏ دريوزگی پيش ديگران دراز كنند از ناحيه روحی هم اتفاقا ضعيف هستيم چون‏ وقتی ما خودمان را به اين ترتيب تربيت كرديم كه به وسيله دور نگهداشتن‏ خود از مال دنيا به خيال خودمان زاهد شديم ، يك روز كه دنيا به همان زاهدها روی می‏آورد می‏بينيم‏ اختيار از كفش بيرون رفت می‏بينيم نه از ناحيه روحی قوی هستيم نه از ناحيه اقتصادی پس زهد در اسلام قوت و قدرت روحی است با اين قوت و قدرت روحی ، مال و ثروت دنيا كه قدرت ديگری است نه تنها به شما صدمه‏ نمی‏زند بلكه در خدمت شما قرار می‏گيرد

پاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 23

عده ای كه آمده بودند و به امام صادق عليه السلام اعتراض می‏كردند ، فلسفه زهد را نفهميده بودند ، شنيده بودند علی بن ابيطالب عليه السلام در زمان خودش زاهد بوده و خيال می‏كردند كه علی عليه السلام طرفدار اين بوده‏ كه انسان بايد در همه شرايط با لباس مندرس زندگی كند و نان جو بخورد ، اما اين نان جو خوردن فلسفه اش چيست را نفهميده بودند امام صادق عليه‏ السلام بود كه كه برای اينها تشريح می‏كرد تا فلسفه اش را بفهمند علی عليه‏ السلام چرا زاهد بود ؟ برای اينكه می‏خواست انسان باشد علی عليه السلام‏ زاهدی نبود كه يك گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذارد

حضرت علی ( ع ) و كارهای توليدی

علی عليه السلام مردی بود كه بيش از هر كسی وارد اجتماع می‏شد و فعاليت‏ اجتماعی و توليد ثروت می‏كرد ، ولی ثروت در كفش قرار نمی‏گرفت ، ثروت‏ را اندوخته و ذخيره نمی‏كرد كدام كار توليدی مشروع است كه در آن زمان‏ وجود داشته و علی عليه السلام انجام نداده است ؟ اگر تجارت است او عمل‏ كرده ، اگر زراعت و باغداری و درختكاری است ، او انجام داده ، اگر حفر قنوات است ، اگر سربازی كردن است ، او انجام داده است . ولی در عين حال كه همه اينكارها را می‏كرد ، زاهد بود اتفاق می‏افتاد كه می‏رفت در آن باغستانهای مدينه كه مربوط به اهل‏ كتاب و غير مسلمانان بود و برای آنان كار می‏كرد ، خدمت می‏كرد ، مزد می‏گرفت و بعد مزد او بود كه تبديل به نان می‏شد به خانه اش گندم می‏آورد ، جو می‏آورد و صديقه طاهره سلام الله عليها با دست خودش آنها را آرد می‏كرد ، می‏پخت و در عين حال وقتی كه به محتاجی ، به مسكينی ، به يتيمی ، به اسيری برخورد می‏كردند فورا او را بر خودشان مقدم می‏داشتند اين بود معنی زهد علی عليه السلام ، شما اين جور زاهد را پيدا بكنيد
زهد علی عليه السلام همدردی بود همدردی ، انسانيت است او از حق صد درصد مشروع خودش هم استفاده نمی‏كرد برای خودش به اندازه يك سرباز فقط از بيت المال حقوق قائل بود ، ولی در همان هم قناعت می‏كرد ، حاضر نبود با شكم سير بخوابد چرا ؟ چون دل و وجدان و قلب زنده اش به او اجازه‏ نمی‏داد می‏فرمود : « او ابيت مبطانا و حولی بطون قرثی ، و اكباد حری ، او اكون كما قال القائل : »
و حسبك داء ان تبيت ببطنة
و حولك اكباد تحن الی القد (1)
آيا من با شكم سير بخوابم ( از چه غذائی ؟ از غذای مشروع خودش ، باز هم‏ حاضر نبود با شكم سير بخوابد می‏گفت در اطراف من شكمهای گرسنه وجود دارند ) در حالی كه از اطراف من شكم گرسنه هست ؟ من نمی‏توانم با شكم سير بخوابم

پاورقی : 1 - نامه 45 نهج البلاغه فيض الاسلام صفحه 970 [ نامه ای است كه آن‏ حضرت عليه السلام به عثمان بن حنيف انصاری كه از جانب آن بزرگوار حاكم‏ بصره بود نوشته است ]

نه تنها همسايه ديوار به ديوار را می‏گفت ، بلكه می‏گفت : « و لعل‏ بالحجاز او اليمامة من لا طمع له فی القرص » ( 1 ) . شايد در حجاز گرسنه‏ ای باشد كه اين قرص نان گيرش نيايد ، شايد در يمامه ، كناره های خليج‏ فارس گرسنه ای باشد كه همين قرص نان هم گيرش نيايد ، چطور من با شكم‏ سير بخوابم ؟ اين است معنی زهد كه نظير اين را اگر پيدا كرديد انسانيت‏ به آن افتخار می‏كند ، نه اين مردگی كه ما داريم كه اسم بی‏عرضگی و مردگی و بی‏حركتی خودمان را زهد گذاشته ايم اين زهد نيست زهد ، زهد علی عليه‏ السلام است « او ابيت مبطانا و حولی بطون غرثی ، و اكباد حری ، او اكون‏ كما قال القائل » ( 2 ) آيا من از كسانی باشم كه درباره اش می‏گويند :
و حسبك داء ان تبيت بيطنة ( 3 )
اين درد ترا بس كه با شكم سير بخوابی و در اطرافت افرادی گرسنه بخوابند زهد ، همان زهدی است كه رسول اكرم صلی الله عليه وآله و سلم داشت با اينكه پيغمبر در اواخر عمر فوق العاده قدرت داشت ، ولی اين قدر دلش‏ زنده بود ، اينقدر اهل ايثار و گذشت بود كه آيه نازل شد " ميانه روی را از دست نده "

پاورقی : 3 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام نامه 45 صفحه . 970

يك وقت اصحاب ديدند وجود مقدس پيامبر موقع نماز نيامد ، بعدا معلوم‏ شد كه وقت نماز برهنه ای به منزل ايشان آمده و حضرت چيزی نداشته است‏ جز اينكه لباس تنش را بكند و به او بدهد و به اين جهت نتوانسته است‏ به مسجد بيايد به اين می‏گويند زهد و انسانيت « و لا تجعل يدك مغلولة الی‏ عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد » « ملوما محسورا »( 1 )
رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم يك نفر را می‏فرستد كه برايش‏ پيراهنی بخرد ، او می‏رود يك پيراهن نسبتا عالی می‏خرد به دوازده در هم و می‏آيد حضرت نگاه می‏كنند و می‏گويند من به پيراهنی كمتر از اين هم می‏توانم‏ قناعت كنم دو مرتبه می‏روند و در سر راه كنيزكی را می‏بينند كه گريه می‏كند ، می‏پرسند چرا گريه می‏كنی ؟ دخترك جواب می‏دهد پولی صاحبخانه به من داده‏ و من آن را گم كرده ام حضرت چهار درهم به او می‏دهند و روانه می‏شوند و بعد با هشت درهم ديگر دو پيراهن می‏خرند و يكی از آنها را به عريانی‏ می‏دهند در بازگشت می‏بيند همين كنيز نشسته و گريه می‏كند حضرت سؤال‏ می‏كنند چرا گريه می‏كنی ! می‏گويد : چون خيلی دير شده است می‏ترسم اگر به‏ منزل بروم مرا كتك بزنند می‏فرمايد : بيا با هم برويم تا شفاعت ترا بكنم‏ ، كنيز را با خود می‏برد وقتی كنيز در خانه را به حضرت نشان می‏دهد حضرت‏ از پشت در فرياد می‏كند : « السلام عليكم يا اهل البيت » عادت ايشان بود كه وقتی می‏خواستند وارد خانه كسی شوند سلام می‏كردند ( دستور قرآن است كه‏ بدون اجازه داخل خانه كسی نشويد ) همين كاری كه ما می‏كنيم و يا الله‏ می‏گوئيم البته يا الله ذكر است و چه بهتر كه در اين جور مواقع اعلام مردم‏ با يك يا اللهی باشد

پاورقی : 1 - سوره اسراء ( بنی‏اسرائيل ) آيه . 29

حضرت بلند سلام كرد ، اهل خانه كه صدای پيغمبر را شنيدند قلبشان به‏ طپش افتاد ، می‏دانستند كه پيغمبر تا سه بار سلام نكند بر نمی‏گردد ، حضرت‏ باز سلام كردند ، اهل منزل جواب ندادند ، مرتبه سوم كه حضرت سلام كردند ، اهل خانه فرياد كردند : « السلام عليك يا رسول الله ادخل ادخل » داخل شويد فرمود آيا اول صدای مرا نشنيديد ؟ عرض‏ كردند شنيديم ، ولی خوشمان می‏آمد كه تكرار كنيد ، چون سلام شما برای‏ خانواده ما بركت است ، ما اگر بار اول جواب شما را می‏داديم ، از سلامهای دوم و سوم شما محروم می‏شديم ما چون می‏دانستيم كه شما تا سه بار سلام می‏كنيد ، عمدا جواب سلام شما را نداديم ، حضرت وارد شدند و فرمودند من برای شفاعتی آمده ام اگر اين كنيزك دير آمده است مزاحمش نشويد عرض‏ كردند يا رسول الله ما به خاطر مقدم شما او را آزاد كرديم حضرت فرمودند خدا را شكر كه با دوازده درهم دو برهنه را پوشانيدم و يك برده را آزاد كردم ( 1 ) اين را می‏گويند زاهد اين فلسفه زهد واقعی اسلام است . اين ، زنده دلی است ، انسانيت و همدردی است

پاورقی : 1 - بحارالانوار جلد 16 ، صفحه 214 " باب مكارم اخلاقه و سيره و سنته‏ صلی الله عليه و آله "

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله‏ ورسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا أبی‏القاسم محمد ( ص ) أعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم

تفكر اسلامی درباره زهد و ترك دنيا

عرض كرديم از اين آيه كريمه در كمال صراحت استفاده می‏شود كه تعليمات‏ اسلامی بطور كلی در هر شأنی از شؤن زندگی ، تعليماتی حياتبخش و زنده‏ كننده است يعنی تعليماتی است كه وقتی در جان انسان قرار بگيرد به انسان‏ روح و حيات و بينش و جنبش می‏دهد بنابراين تعليماتی كه اثر حيات بخشی‏ ندارد و برعكس ، مردگی و سكون ايجاد می‏كند و بشر را از جنبش و حركت‏ باز می‏دارد و او را جامد و افسرده می‏كند ، نمی‏تواند با اين مقياسی كه اين آيه كريمه به دست می‏دهد سازگار باشد و از اسلام نيست علاوه بر اينكه قرآن بالصراحه ادعا می‏كند كه‏ تعليمات اسلامی حيات بخش است ، تاريخ اسلام هم همين گواهی را می‏دهد تاريخ اسلام تا چند قرن نشان داد كه اين تعليمات آنچنان كه قرآن كريم‏ می‏گويد ، حيات بخش است
امروز غالبا می‏بينيم معانی و مفاهيمی كه ما از اسلام داريم خاصيت حيات‏ بخشی و ايجاد زندگی ندارد ، پس ناچار بايد تجديد نظری در اين معانی و مفاهيم بكنيم ، شايد مفهوم و تصور ما درباره اين معانی و مفاهيم اشتباه‏ باشد ، ما بايد تصور خودمان را تصحيح كنيم و اين است معنی احياء تفكر اسلامی يعنی ما بايد طرز تفكر و طرز بينش خودمان را درباره اسلام اصلاح‏ كنيم آن عينكی كه ما چشم زده ايم و با آن اسلام را می‏بينيم ، عينك‏ نادرستی است ، پس عينك و زاويه ديد خودمان را اصلاح كنيم
در جلسه گذشته بعضی از مفاهيم و معانی اخلاقی اسلام از قبيل زهد و توكل‏ را مطرح كردم و مقداری مخصوصا درباره زهد بحث كردم البته خودم متوجه‏ بودم كه بحثم كامل نيست ، يعنی جميع جوانب مطلب را بحث نكرده ام‏ بنابراين بحث زهد را عجالتا امشب در نظر دارم به صورت مستوفی تری‏ ايراد كنم چون اين ، جزء مفاهيم و تصورات بسيار بسيار اساسی ما درباره‏ اسلام است

زهد و ترك دنيا

تصور درباره زهد همان تصور درباره دنياپرستی و ترك دنيا و اينجور معانی و مفاهيم است اگر چه اين كلمه به اين معنا در قرآن كريم‏ نيامده است ولی اين قدر در سنت اسلامی ، در كلمات پيغمبر اكرم صلی الله‏ عليه وآله وسلم و در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير أئمه آمده‏ است كه نمی‏شود ترديد كرد كه يك معنی و مفهومی در اسلام مقدس شمرده شده‏ است و مردم به سوی آن دعوت شده اند كه آن معنی و مفهوم با لفظ زهد تعبير شده است
در ادبيات اسلامی يعنی در نظم و نثر اسلامی خواه در مظهر عربی و خواه در مظهر فارسی آن مسئله زهد زياد مطرح شده است حالا بايد ببينيم تصور و به‏ عبارت ديگر طرز تفكر ما درباره زهد از نظر اسلام با توجه به شواهد و دلائل‏ و تعليماتی كه قرآن كريم در اين زمينه دارد ، چگونه بايد باشد
كلمه زهد در اصل معنی لغوی يعنی " بی ميلی " ، " بی رغبتی " اگر عرب كلمه زهد را در مورد بالخصوصی بكار ببرد معنی آن اين است كه فلان‏ شخص به فلان شی‏ء رغبتی ندارد زهد فيه ، يعنی طبعا رغبت ندارد ولی قدر مسلم اين است كه زهدی كه در تعاليم اسلام و در تعليمات مسيحی و غير مسيحی در مورد دنيا استعمال می‏كنند ، اصطلاح خاصی است
next page

fehrest page

back page