![]() |
شيعه و مرجئه گری
در آن وقت ، اين آسيب اختصاص به جناحی از اهل تسنن كه آنها را مرجئه میگفتند داشت ، ولی امروز اگر نگاه كنيد میبينيد همان دنيای تشيع كه در آن زمان در پرتو تعليمات ائمه خودش ، صد درصد با اين فكر مرجئه مخالف بود ، خودش الان فكر مرجئه را پيدا كرده است در ميان تعليماتی كه ما از پيش خودمان به خودمان میدهيم ، عمل را تحقير میكنيم مثلا میگوئيم انتسابت را به علی بن ابيطالب درست كن ، يا علی بگو ، اسمت شيعه باشد و در ديوان عزاداران حسينی ثبت بشود ، همين كافی است جزو حزب باش ، خيال كرديم العياذ بالله حسين بن علی عليه السلام يك آدم حزب باز است میگويد : هر كس كه كارت عضويت در اينجا صادر كرد همان كافی است و مصونيت پيدا میكند ! اساسا فلسفه شهادت حسين بن علی عليه السلام اين بود كه میخواست اسلام را در مرحله عمل زنده كند« اشهد انك قد اقمت الصلوش و آتيت الزكاش و امرت بالمعروف و نهيت عن المنكر و جاهدت فی الله حق جهاده » ( 1 ) . يعنی تو كشته شدی كه اسلام را در عمل زنده كنی
ولی ما میگوئيم ، نه او كشته شد برای اينكه عمل را در اسلام بميراند ، انتساب و وابستگی ظاهری را درست كند اين داستان را يادم هست در ده سال پيش در انجمن ماهانه نقل كردم : ابوالفرج اصفهانی كتابی دارد كه معروف است ، بنام آغانی يعنی اغنيه ها ، آهنگهای موسيقی يكی از جرياناتی كه در دنيای اسلام رخ داد اين بود كه خلفا تدريجا به يك شكل عجيبی به لهو و غنا رو آوردند ، يعنی همان حالتی كه اگر در هر ملتی رسوخ بكند ، آن را به سوی فساد میكشاند دربارهای آنها شده بود دربار عياشی ، شرابخواری ، رقص ، موسيقی و انواع آهنگها ، بعد چه جناح عظيمی به نام موسيقيدانها و به قول امروز هنرمندان و هنرپيشگان در دنيای اسلام به وجود آمد
پاورقی :
1 - مفاتيح الجنان - زيارت امام حسين عليه السلام در روز عيد فطر و
قربان در روزه مطهره
او در اين كتابش چيزهای خيلی عجيبی نقل كرده است ، از جمله میگويد : يك وقت يك شيعی با يك مرجیء با يكديگر سخت بر سر همين مسئله عمل مباحثه میكردند ، مرجیء میگفت اساس ، اين است كه آدم ايمان داشته باشد ، عمل بود ، بود نبود ، نبود شيعه میگفت ايمان از عمل انفكاك ندارد ، اگر عمل نباشد ، ايمان نيست مباحثه آنها شديد شد ، نه اين قانع میشد ، و نه آن
برای فيصله دادن به نزاع گفتند اولين كسی كه از سر كوچه پيدا شد ، از او میپرسيم كه حق با كداميك از ماست ، اتفاقا اولين كسی كه آمد يك نفر موسيقيدان بود ( و به همين تناسب اين داستان را در كتاب آغانی نقل كرده است ) چون آن دو قبول كرده بودند كه از اولين كسی كه میآيد بپرسند مرجیء خيلی خوشحال شد كه عجب آدم مناسبی پيدا شد و الان طرف مرا خواهد گرفت به او گفتند ما چنين مباحثهای داريم ، شيعی گفت عقيده من اين است كه عمل از ايمان انفكاك ندارد و سعادت انسان در گرو عملش است مرجیء گفت من میگويم عمل ارزشی ندارد ، سعادت انسان در گروه ايمان و عقيده اوست عقيده تو چيست ؟ موسيقيدان قدری فكر كرد و گفت اعلای شيعی و اسفلی مرجیء از سر تا كمرم شيعه و از كمر به پائين مرجیء هستم میخواست بگويد من فكرم شيعی است اما در عمل مرجیء هستم
ما امروز وقتی وارد دنيای شيعه میشويم و به خودمان نگاه میكنيم میبينيم خودمان از سر تا قدم مرجیء هستيم هی دنبال بهانه هائی هستيم بلكه بهشت را با يك بهانه درست بكنيم میگوئيم بهشت را به " بها " نمیدهند ، به " بهانه " میدهند اين را كه گفته است ؟ علی بن ابيطالب عليه السلام از بهشت به " بها " تعبير میكند و میگويد " ثمن " ، ثمن اعمال شما ، ولی ما میگوئيم نه ، بهشت را به " بها " نمیدهند ، يعنی بهشت را نمیشود با عمل تهيه كرد و خريد ، بهانه ای بايد درست كرد اين نوعی گريز از واقعيت به خيال است
وای به حال ملتی كه اينجور فكر كند و بگويد بهشت را به " بها " نمیدهند ولی به يك بهانه دروغين میدهند وای به حال ملتی كه پايه سعادت خود را بر وهم و خيال بگذارد
در اين زمينه مطلب بسيار زياد است و اگر به قرآن كريم مراجعه كنيم میبينيم مطلب كاملا مشخص است قرآن ، يهوديان را كه آن وقت اينچنين فكری داشتند كه حالا چنين فكری ندارند سخت میكوبد اين فكر كه ملتی برای خودش امتيازی در نزد پروردگار قائل ، و معتقد باشد كه اگر من كار بد بكنم ، خدا به كار بد من كار ندارد ولی اگر كار خوب بكنم چند برابر جزای خوب میدهد ، اساسا مال يهوديها بود ، و قرآن زياد اين را نقل میكند اينها میگفتند ما هر چه گناه بكنيم ، هر چه كار بد بكنيم ، به جهنم نمیرويم ما نژاد ممتاز هستيم فرضا اگر به جهنم برويم ، يك تشريفاتی است و بعد از چند روزی خلاص میشويم ، بهشت مال ماست « و قالوا لن تمسنا النار الا اياما معدودش » ( 1 ) ببينيد قرآن در اينجا چگونه بحث میكند
در تفاسير وارد شده است كه در مدينه ، هم يهودی بود ، هم مسيحی و هم مسلمان در ميان عده ای از مسلمانان و مسيحيان و يهوديان اختلاف میشود ، مسلمانها میگويند ما حالا كه مسلمان شديم ملت ممتاز هستيم و خدا برای ما امتياز قائل است و هر كار بدی بكنيم خدا از ما میگذرد ، مسيحیها هم میگويند خير ، ما چنين هستيم و يهوديها هم همين را میگويند ببينيد قرآن چه جور جواب میدهد : « ليس بأمانيكم و لا امانی اهل الكتاب من يعمل سوء يجز به »( 2 ) . نه مطلب آنطوری است كه شما مسلمان ها آرزو كرديد ( مخاطبش مسلمانهاست ) و آرزويش را در دلتان پرورانديد ، و نه آنطور است كه اهل كتاب خيال كردند و آرزويش را در دلشان پروراندند خدا با هيچكس خويش و قومی ندارد ، « من يعمل سوء يجز به »( 3 ) ، هر كسی كار بد بكند خداوند به او كيفر خواهد داد ببينيد قرآن چگونه و با چه صراحتی اين خيال را كه مقدمه انحطاط مسلمانان بود از سرشان بيرون آورد فرمود برويد عمل خودتان را تصحيح كنيد
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 80 3 - 2 - سوره نساء ، آيه . 123
ما در عصر ائمه هم میبينيم كه اين فكر میخواسته در ميان شيعيان رواج پيدا كند و ائمه ما چقدر با آن مبارزه میكردند ، دو داستان در اين زمينه برای شما نقل میكنم ، يكی اين است : در زمانی كه حضرت رضا عليه السلام در مرو بودند ، همان وقتی كه مأمون حضرت را احضار كرده و میخواست ولايتعهدی را به ايشان واگذارد و حضرت نمیپذيرفتند ، و بالاخره بالاجبار يك قبول ظاهری كردند كه هر كس دقت میكرد ، میفهميد كه در واقع قبول نكرده اند و مثل يك آدم معترض بودند و اصلا در هيچ كاری تصرف نمیكردند ، جلسه ای بود كه افراد زيادی حاضر بودند و حضرت صحبت میكردندحضرت رضا عليه السلام برادری دارد به نام زيدبن موسی بن جعفر كه به او زيدالنار هم میگويند كه در مدينه قيام كرد و قيامش سركوب شد و مأمون به خاطر حضرت رضا او را بخشيد ، او هم در اين جلسه حاضر بود
ما دو زيد امامزاده داريم ، يكی زيدبن علی بن الحسين برادر حضرت باقر عليه السلام و يكی هم زيدبن موسی بن جعفر برادر حضرت رضا عليه السلام از اين دو تا زيد ، زيدبن علی بن الحسين عليه السلام جليل القدر است ، اوست كه پيشوای زيديه است شيعيان يمن بعد از حضرت امام زين العابدين عليه السلام زيد را پيشوا میدانند
زيد به حسب اعتقاد ما شيعيان يعنی به حسب آنچه كه از ائمه رسيده است بسيار مرد جليل القدری بوده و هيچ مدعی امامت نبوده است و اين ادعا را بعد به او نسبت داده اند ولی زيدالنار اينجور نيست
حضرت رضا عليه السلام همين طور كه با مردم صحبت میكردند يك وقت متوجه شدند كه زيد در كناری نشسته و عده ای را مخاطب خودش قرار داده و بطور خصوصی با آنها حرف میزند حضرت گوش كردند ديدند مرتب نحن ، نحن ، میگويد يعنی ما اهل بيت چنينيم ، ما خاندان پيغمبر چنان هستيم ، خدا با ما چنين رفتار خواهد كرد ، اين امتيازها را ذكر میكند
نوشته اند حضرت همين جور كه با مردم صحبت میكردند يك مرتبه سخن خودشان را قطع كردند و رو كردند به زيد و فرمودند : ای زيد ! اين مهملات چيست كه به مردم میگوئی ؟ اين امتيازات چيست كه تو فرض كردی كه ما با خدا قوم و خويشی داريم ؟ آيا ما چون اهل بيت پيغمبر هستيم با خدا قوم و خويشی داريم ؟ بعد فرمود : ای زيد اگر اين جور باشد كه تو میگوئی ، كه ما چون اهل بيت پيغمبر هستيم اگر لغزشی هم بكنيم خدا ما را میبخشد ، ما تضمين شده و تأمين شده هستيم ، اگر اين مهملاتی كه میبافی درست باشد ، تو از پدرت موسی بن جعفر افضل هستی برای اينكه تو هم تضمين شده ای ، تو هم میروی بهشت ، پدرت موسی بن جعفر هم میرود بهشت ، اما پدرت يك عمر در دنيا عمل و كوشش كرد و اجتهاد و عبادت نمود و تو يك عمر به بطالت گذراندی
آنجور كه تو میگوئی لازمه اش اين است كه تو و پدرت موسی بن جعفر عليه السلام هر دو در نزد خدا مقرب باشيد ، پس تو از پدرت خيلی افضل هستی چون او يك عمر عبادت كرد و تو بیعبادت به آنجا میرسی كه پدرت رسيده است
بعد حضرت برای اينكه اين خيال را از دماغ اين آدم بيرون كند رو كرد به " وشاء " كه از روات و اهل كوفه بود و آمده بود خدمت امام رضا عليه السلام ، او از علما و محدثين كوفه بود ( يك فكر غلطی آن وقت در كوفه وجود داشته و حضرت هم آگاه بود و اشاره به آن میكند ) فرمود " وشاء " ! در كوفه مردم اين آيه قرآن را كه راجع به نوح عليه السلام و پسرش است چگونه میخوانند ، آنجا كه نوح به خدا خطاب میكند « رب ان ابنی من اهلی و ان وعدك الحق »( 1 ) ، بعد دنبالش خدا چه خطاب كرد ؟ " وشاء " فهميد ، گفت آقا بعضی در كوفه پيدا شده اند میگويند آيه را اينجور بايد خواند : انه ليس من اهلك ، انه عمل غير صالح وقتی كه نوح به خدا عرض كرد خدايا اين پسرم جزء خاندان من است ، او را ببخش ( دلش به حال پسرش سوخت ، اما پسر ، گنهكار است ) و اجازه بده من او را با خودم سوار كشتی كنم تا غرق نشود ، آيه آمد : « انه ليس من اهلك »اين جزو خاندان تو نيست « انه عمل غير صالح »( 2 ) ولی وشاء گفت بعضی از مردم كوفه اينجور میخوانند انه عمل غير صالح ، آيه را اين جور معنی كردند كه نوح عليه السلام گفت خدايا اين پسر من است ، او را بر من ببخش ، بعد آيه را به گونه ای مسخ كردند كه معنايش اين میشود كه خدا گفت : ای نوح ! تو اشتباه میكنی ، اين پسر تو نيست ، اگر از نسل تو میبود ، به خاطر تو او را میبخشيدم ، من يك پيغمبر را به خاطر بچه اش از خودم نمیرنجانم ولی تو اشتباه میكنی ، او از نسل تو نيست ، عمل تو نيست ، فرزند تو نيست ، فرزند يك آدم نابكار و فاسق است . حالا اين چقدر اهانت به مقام يك پيغمبر است كه به او بگويند آقا زنی كه در خانه توست بدكاره است و بچه ای را كه از تو نيست به ريش تو بسته است ! گفت بله ، بعضی از مردم كوفه آيه را چنين میخوانند حضرت فرمود : دروغ میگويند اينها آيه قرآن را تحريف میكنند آيه اين است : « انه عمل غير صالح »اين مجسمه عمل فساد است ، باشد پسر تو اين ، پسر تو از نظر نسلی است ولی واقعا جزء خاندان معنوی تو نيست ، جزء خاندان مادی توست ای نوح چرا از چنين پسر فاسد و فاسقی شفاعت میكنی ؟ ! بنابراين تقاضای يك پيغمبر بزرگ ، پيغمبری كه اولوالعزم است ، مبنی بر اينكه خدايا اين پسر را به من ببخش پذيرفته نشد و رد شد به طوری كه در روايات وارد است نوح ساليان دراز گريه میكرد و از اين خواهش نابجائی كه كرده بود ، استغفار مینمود
پاورقی : 1 - سوره هود ، آيه . 45 2 - سوره هود ، آيه . 46
بعد حضرت رضا فرمود مگر پسر نوح پيغمبرزاده نبوده ؟ ای زيد ! پس چرا خدای تبارك و تعالی حاضر نشد خواهش يك پيغمبر را درباره يك پيغمبرزاده بپذيرد ، و گفت او فاسق و فاسد و مجسمه عمل غير صالح است شما از اين بهتر چه میتوانيد پيدا كنيد ؟ روايت ديگری برايتان بخوانم كه در كافی است معلوم میشود از همان زمانها معمول بوده است كه حديث و روايت را مسخ و تحريف میكردهاندشخصی آمد خدمت حضرت صادق عليه السلام عرض كرد حديثی از شما روايت كرده اند ، میخواهم بدانم درست است يا نادرست راجع به ولايت و مسئله عمل است آيا راست است كه شما فرموده ايد : « اذا عرفت فاعمل ما شئت » ( 1 ) يعنی هر وقت معرفت به امامت درست شد هر اندازه و هر چه میخواهی عمل كن حضرت فرمود : بلی من اين جمله را گفته ام عرض كرد : و ان زنا و ان سرق ( 2 ) ؟ آيا معنی حرف شما اين است كه اگر كسی معرفت به امام پيدا كرد هر كاری كه دلش میخواهد ولو زنا و يا دزدی بكند ؟ تا اين جمله را گفت امام بر آشفت و گفت : وای بر شما ، شما اينجور معنی كلام ما را میفهميد ؟ معنی اين جمله ای كه من گفتم ، اين نيست كه شما فهميده ايد ، مقصود من اين است كه وقتی امام را شناختيد و معرفت به امام پيدا كرديد ، آنگاه هر چه دلتان میخواهد عمل صالح انجام دهيد ، برای اينكه امام را شناخته ای و میفهمی چه جور عمل صالح انجام دهی ، شرط قبول عمل را پيدا كرده ای حالا كه امام شناس شده ای ، حالا كه علی شناس شده ای ، حالا كه حسين شناس شده ای ، هر چه میخواهی عمل خير كن من كی گفتم وقتی امام را شناختی هر فسق و فجوری را كه خواستی انجام بده
ببينيد وقتی كه ما به قرآن كريم مراجعه میكنيم ، وقتی كه به سنت پيغمبر و به روايات ائمه خودمان مراجعه میكنيم ، میبينيم عمل ، اصالت دارد میبينيم آنها سعادت بشر را در گرو عمل بشر میدانند يعنی در گروه آن كاری كه با نيروی خود بشر بايد به وجود بيايد میبينيم بشر را متوجه نيروی خودش میكنند و تمام اتكاء ها و اتكالهای موهوم را از او میگيرند
فكر مسخ شده
اما به فكر امروز خودمان كه نگاه میكنيم میبينيم عمل به عناوين و اسامی مختلف تحقير میشود میبينيم ملت ما به چيزی كه اعتنا ندارد عمل است مثلا پيش خودش خيال میكند كه اگر بتوانم در حرم حضرت رضا عليه السلام يا در حرم امام حسين عليه السلام يك جا قبری پيدا كنم ، اين جانشين همه چيز حساب میشود اين كجا و فكر اسلام كجا ! آيا مردمی كه فكر میكنند كه اگر در عمرشان هر كار كردند ، كردند ، ولی بعد از فوتشان در پائين پای حضرت رضا عليه السلام دفن شدند ، همه كارها يكجا ناديده گرفته خواهد شد ، روی سعادت را میبينند ؟پاورقی : 2 - 1 - اصول كافی جلد 4 ، صفحه . 207
فكر نمیكند كه اگر تو در پائين پای حضرت رضا عليه السلام میخواهی دفن شوی هارون الرشيد هم در پائين پای حضرت رضا عليه السلام مدفون است ، پس يكی از كسانی كه بايد از مجازات الهی مصون بماند هارون الرشيد است پس چرا وقتی كه از بالای سر حضرت میخواهی رد شوی میگوئی بر هارون و مأمون لعنت اين را میگويند يك فكر مسخ شده و مرده اينكه میگوئيم احياء تفكر اسلامی ، يكی از مواردش اين است كه در مسئله عمل ، فكر ما بايد زنده بشود ، بايد بفهميم اسلام دين عمل است ، دين وابستگیهای خيالی نيستمسئله بست
اسلام بست ندارد . در قديم بست بود و خوب شد آن بستها ور افتاد كسی كه جرمی مرتكب میشد و مأمورين میخواستند او را بگيرند ، میرفت به خانه يك مرد متنفذ ، يك عالم روحانی و آنجا مینشست و هيچ قدرتی نمیتوانست او را از بست خارج كند جرم مرتكب شده بود و به حكم قانون عرفی و قانون شرعی بايد محاكمه و مجازات شود ، ولی نه ، آقا رفته در فلان خانه بست نشسته ، و چه كسی جرئت میكند او را از بست بيرون بياورد ؟ ما خيال میكنيم در دستگاه الهی هم از اين بستهای موهوم وجود دارد ! نه ، اينجور نيستقسم به خود حسين بن علی عليه السلام اينجور نيست . قسم به خود حضرت رضا عليه السلام اينجور نيست اصلا اين خلاف فكر حسين بن علی عليه السلام است ، خلاف فكر علی بن ابيطالب عليه السلام است خلاف فكر حضرت رضا عليه السلام است آنها در همه عمرشان ، در زندگی خودشان اين حرفها را نپذيرفتند ، آيا در مماتشان میپذيرند ؟ ! شما وقتی " نهج البلاغه " را مطالعه میكنيد میبينيد در اين كتاب دو مطلب است كه هی تكرار میشود : " تقوی " و " عمل " ما چشمهايمان را میبنديم و میگوئيم اينها را قبول نداريم ما نه به " تقوی " اعتقاد داريم و نه به " عمل " ، يك عمر زندگی میكنيم بدون تقوی و عمل ، بعد وصيت میكنيم كه ما را ببرند در نجف دفن كنند ، كارمان درست میشود ! دو حديث در همين زمينه از رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم بخوانم ، رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم در روزهای اول بعثتشان كه آيه نازل شد : « و انذر عشيرتك الاقربين »( 1 ) . بنیهاشم را جمع كرد و فرمود : بنیهاشم ! بنیعبدالمطلب ! نبينم كه در روز قيامت مردم ديگر بيايند در محضر عدل پروردگار با توشه عمل صالح ولی شما بيائيد و اتكالتان به من باشد و بگوئيد پيغمبر از ما است كه اين به حالتان فايده نخواهد بخشيد ، و از اين بالاتر در روايت است كه پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم رو میكند به يگانه فرزند عزيزش وجود مقدس صديقه طاهره سلام الله عليها آن كسی كه درباره اش میگويد « بضعة منی » ، او پاره جگر من است و میگويد : « يا فاطمة اعملی بنفسك »، دختركم خودت برای خودت عمل كن « انی لا اغنی عنك شيئا » من به درد تو نمیخورم ، از انتسابت با من كاری ساخته نيست ، تعليمات مرا بپذير و دستورات مرا عمل كن ، مگو پدرم پيغمبر است پدرم پيغمبر است ، به دردت نمیخورد ، به دستور پدرت عمل كردن به دردت میخورد
پاورقی : 1 - سوره شعرا ، آيه . 214
آن وقت شما زندگی همين حضرت زهرا عليه السلام را مطالعه كنيد ، وقتی مطالعه میكنيد ، میبينيد در فكر اين انسان كأنه وجود ندارد كه من دختر پيغمبر آخرالزمان هستم حديث است كه وقتی به محراب عبادت میايستاد ، بدنش به لرزه درمیآمد ماهيچه های بدنش میلرزيد ، از خوف خدا گريه میكرد ، شبهای جمعه را تا صبح نمیخوابيد و میگريست زندگی علی بن ابيطالب عليه السلام را ببينيد ، من نمیدانم چرا ما اينجور شديم ؟ اگر بناست اين نسبتها منهای عمل به درد بخورد ، اگر عمل در كار اثری نداشته باشد ، حضرت زهرا عليه السلام كه از همه شايسته تر بود و همچنين امام زين العابدين عليه السلام و همچنين امام حسن عليه السلام ، همچنين امام حسين عليه السلام و خود علیبن ابيطالب عليه السلام كه گاهی از اوقات میديدند در دل شب از خوف خدا غش كرده است ، چه علتی داشت ؟ آيا او فكر نمیكرد كه من اولين مؤمن به اسلام هستم ؟ من داماد پيغمبر هستم و پيغمبر شخصا به من علاقه دارد ؟ اين تعليم اسلام بود ، اسلام وقتی صحيح تعليم داده میشد ، نتيجه اش اين بود كه پسر پيغمبر روی انتسابش به پيغمبر هرگز حساب نمیكرد ، روی عمل خودش حساب میكرد حسابش فقط روی اين بود كه برنامه پيغمبر را اجرا كندپاورقی : 1 - بحارالانوار جلد 43 ، اين حديث با عبارات مختلفی از پيغمبر اكرم ( ص ) نقل شده صفحه 38 - 54 - 76 - . 80
اين يكی از آسيبهائی است كه بر تفكر اسلامی از صدر اسلام وارد شد ، اما اين آسيب در صدر اسلام ضعيف بود و عرض كردم كه شيعيان و اكثريت اهل تسنن در مقابل اين فكر بودند ، اما به علل مختلفی اين فكر توسعه پيدا كرد و مثل يك خوره كه ما را بخورد ، خورد بعد ببينيد در اين زمينه چه خوابها و چه قضيه ها نقل میكنند موضوعی است كه من چند بار در مجامع عرض كرده ام ، البته خواب است ، اساسی ندارد ولی از نظر سوء تربيت و بدآموزی خيلی اثر دارد مقدس اردبيلی در ميان علمای شيعه معروف به زهد و تقواست و واقعا هم اينجور بوده ، مرد ملا و فقيه محققی است و شيخ انصاری از ايشان به محقق اردبيلی تعبير میكند مرد بسيار بسيار متقی و زاهدی است و برای او حتی كرامتها هم نقل میكنند ، در اينكه مرد عمل بوده است و آنجوری كه خودش فكر میكرده و تشخيص میداده ، اهل عمل بوده است ، شكی نيستاين مردی كه مجسمه عمل بود ، بعد از مردنش كسی میگويد كه من او را در خواب ديدم ، از او پرسيدم خدا با تو چه كرد ؟ گفت خدا به من محبت كرد ، عنايت كرد گفتم چه چيز ترا نجات داد ؟ گفت : ديدم بازار عمل كساد است ، تعبير اين است : " ديديم بازار عمل كساد است " يعنی چه ؟ ! قرآن میگويد : بازار عمل رواج است آن وقت يك خواب به ما میگويد بازار عمل كساد است ؟ اگر بازار عمل كساد است پس بازار چه چيز رواج است ؟ ! اينهاست كه مثل خوره تا مغز استخوان ما را میخورد و ما را فاسد میكند روايتی هم از حضرت باقر عليه السلام برايتان میخوانم البته روايات زيادی است كه در كتاب " كافی " هست
حضرت باقر عليه السلام پيغامی دارند برای شيعيان تحت عنوان « ابلغ شيعتنا يا : ابلغوا شيعتنا » ( 1 ) معلوم میشود حضرت احساس میكرده اند كه همين فكر غلط كه طبيعت تنبل پرور انسان آن را میپذيرد ، در بين شيعيان هم دارد رواج پيدا میكند فرمودند : از طرف ما به شيعيان ما ابلاغ كنيد كه شيعه ما نيست مگر كسی كه اهل ورع و پارسائی و تقوی و اهل اجتهاد باشد ( اجتهاد در اينجا يعنی كوشش ) ، اهل كوشش و فعاليت و عمل باشد غير از اين ما شيعه ای را هرگز نمیپذيريم در " نهج البلاغه " است كه كسی آمد خدمت اميرالمؤمنين علی عليه السلام ، عرض كرد مرا نصيحتی بفرمائيد حضرت در مقام نصيحت او چند جمله فرمودند كه اولين جمله اش اين است : « لا تكن ممن يرجوا الاخرش بغير عمل ، و يرجی التوبة بطول الامل ، يقول فی الدنيا بقول الزاهدين ، و يعمل فيها بعمل الراغبين » ( 2 ) . ما اگر امروز به علی عليه السلام عرض كنيم آقا ما را نصيحتی كنيد ، قطعا از همين رديف با ما صحبت خواهد كرد فرمود : " از كسانی مباش كه اميد به آخرت میبندند ولی بدون عمل "
پاورقی :
1 - بحارالانوار جلد 71 ، صفحه 179 امالی طوسی جلد 1 صفحه 302 و 380
2 - نهج البلاغه فيض الاسلام حكمت 142 صفحه . 1160
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلواش والسلام علی عبدالله ورسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابیالقاسم محمد ( ص ) اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : ²يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم غ (1)
تفكر زنده و تفكر مرده
از جمله مسائل و مطالبی كه در قرآن كريم عنوان شده است ، مسئله موت و حيات است اين مسئله در جميع مراتبش ، برای منظورها و هدفهای مختلف در قرآن مطرح است ، حيات نباتات ، حيات حيوانات و حيات انسانها و چون بحث ما درباره مطلق حيات نيست بلكه درباره نوعی خاص از حيات است كه آن را حيات انسانی میناميم ، درباره ساير اقسام حيات بحثی نمیكنيم و مخصوصا به عنايت و توجهی كه قرآن به اين نوع از حيات دارد توجه میكنيمپاورقی : 1 - سوره انفال ، آيه . 24
حيات بدن و حيات روح
همه ما اين طور خيال میكنيم كه يك نفر انسان تا وقتی كه قلبش كار میكند ، و تا وقتی كه اعصابش فعاليت دارند و نبضش میزند ، و تا وقتی كه در روی زمين راه میرود ، زنده است چه موقع میشود گفت كه يك انسان مرده است ؟ آن وقتی كه طبيب گوشی را روی قلبش میگذارد و بعد اعلام میكند كه قلب به كلی از حركت ايستاده است البته از يك جهت همين طور است ، ولی اين زندگی انسان ، زندگی انسانی انسان نيست ، زندگی حيوانی انسان است انسان بايد اين زندگی را داشته باشد ولی اين ، زندگی مشترك او با همه حيوانهاست يعنی يك سگ هم كه زنده است همين نوع زندگی را دارد ، سگ هم قلبی دارد ، اعصابی دارد ، رگهائی دارد ، خونی در جريان دارد ، اعضاء و جوارحی دارد ولی در قرآن يك نوع حيات ديگر غير از اين حيات برای انسان اعلام شده است يعنی انسان از نظر منطق قرآن كريم ممكن است زنده باشد ، يعنی در ميان مردم راه برود ، قلبش ضربان داشته باشد ، اعصابش كار بكنند ، خون در بدنش در جريان باشد ولی در عين حال مرده باشد اين تعبير اساسا مال خود قرآن است ، مثلا در يكجا قرآن میگويد : « لينذر من كان حيا »( 1 ) مردم را به دو دسته تقسيم میكند : مردم زنده و مردم مرده ، و بعد میگويد اين قرآن روی افرادی اثر دارد كه شائبه ای از حيات در آنها باشد اما آن كسانی كه مرده اند قرآن هم روی آنها اثر نمیگذاردپاورقی : 1 - سوره يس آيه . 70
فطرت يا هسته حيات انسانی
مقصود از مردگی و زندگی چيست ؟ باز اين مطلب را قرآن در جای ديگری بيان كرده است كه هر كسی كه به اين دنيا میآيد با يك فطرت خدادادی به اين دنيا میآيد ، با يك فطرت حق جوئی و حقيقت طلبی به اين دنيا میآيد ، با يك فطرت كاوشگری به اين دنيا میآيد ، ولی همين نور فطرت در بعضی از اشخاص خاموش میشود وقتی كه اين نور فطرت خاموش شد ، او تبديل میشود به يك موجود مرده ، به ظاهر زنده است ولی در باطن مرده استو باز تعبير ديگری قرآن كريم دارد كه همين اشخاص كه شائبه ای از حيات در اينها هست وقتی كه قرآن در زمين روحشان بذر میافشاند ، مثل يك سرزمين سبز و خرم میشوند ، يعنی قبلا مثل يك زمين مستعد بودند بعد مثل يك باغ و كشتزار میشوند كه درختها و گياهها و گلها و انواعی از روئيدنیها در آن پيدا میشود مثلا اين تعبير در قرآن است : « او من كان ميتا فأحييناه »( 1 ) ؟ آيا آن كسی كه مرده ای بود ولی ما او را به وسيله قرآن زنده كرديم « و جعلنا له نورا يمشی به فی الناس »( 2 ) .
پاورقی : 2 - 1 - سوره انعام ، آيه . 122
و برای او نوری قرار داديم كه به موجب آن نور در ميان مردم راه میرود ، يعنی وقتی در ميان مردم راه میرود ، كسی است كه همراه خودش چراغ دارد و در روشنايی حركت میكند ، آيا چنين كسی « كمن مثله فی الظلمات ليس بخارج منها »( 1 ) ؟ يكی ديگر از آياتی كه رسما مردم را به دو دسته منقسم كرده است : دسته زندگان و دسته مردگان ، و قرآن را عامل حيات و پيغمبر را محيی يعنی حياتبخش و زنده كننده معرفی كرده است ، آيه ای است كه در ابتدای سخنم قرائت كردم كه شايد صريحترين آيات قرآن در اين مورد است میفرمايد : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »(2) . چقدر تعبير زيبا و عالی و صريحی است ! میفرمايد : ای مردمی كه ايمان آورده ايد و اجمالا تصديق كرده ايد اين پيغمبر و برنامه او را كه شما را دعوت میكند به چيزی كه شما را زنده میكند ، اين برنامه را بپذيريداسلام همه اش دم از حيات و زندگی میزند ، میگويد اين پيغمبر برای شما حيات و زندگی آورده است ، شما الان مرده ايد ، خودتان نمیفهميد بيائيد تسليم اين طبيب روحانی مسيحادم بشويد تا ببينيد چگونه به شما زندگی میدهد
زندگی يعنی بينائی و توانائی
زندگی يعنی چه ؟ زندگی يعنی بينائی و توانائی ، تفاوت زنده با مرده در همين جهات است بهر درجه كه بينائی و توانائی بيشتر شود ، حيات بيشتر است ما چرا به خداوند كلمه " حی " را اطلاق میكنيم : « الله لا اله الا هو الحی القيوم »( 3 ) و يا : « هو الحی الذی لا يموت »پاورقی : 1 - سوره انعام ، آيه . 122 2 - سوره انفال ، آيه . 24 3 - سوره بقره ، آيه . 255
چرا به خدا میگوئيم زنده ؟ آيا معنی زندگی اين است كه قلب و خونی وجود داشته باشد ؟ قلب حركت بكند ؟ به اين معنی كه خدا زنده نيست ، خدا كه قلب ندارد ، خدا كه رگ و خون و بدن نداردخود زندگی غير از شرايط زندگی است
آيا زندگی يعنی نفس كشيدن و هوا را فرو بردن و بيرون دادن ؟ نه ، اين معنی زندگی نيست ، اينها برای ما شرايط زندگی است نه خود زندگی خود زندگی ، بينائی به معنی دانائی و توانائی است ما از آن جهت به خدا حی مطلق میگوئيم كه دانا و توانای مطلق است ، از آن جهت به خداوند تبارك و تعالی حی میگوئيم كه آثار حيات بر وجود مقدس او بار میشود رأفت است ، رحمت است ، رحيم و رحمن است ، پس زندگی يعنی دانائی و توانائی و برنامه اسلام برنامه دانائی و توانائی است ، همان برنامه ای كه قرنها اسلام آن را در عمل پياده كرد پس آن طرز تفكری كه نتيجه اش دانايی يا توانائی نباشد ، و نيز طرز تفكری كه نتيجه اش سكون و عدم تحرك و بیخبری و بیاطلاعی باشد ، از اسلام نيستاسلام دين حيات است دين حيات ، با بيخبری ناسازگار است ، دين حيات با ناتوانی و عجز ناسازگار است
شما همين را میتوانيد به عنوان يك مقياس كلی برای شناخت اسلام هميشه در دست داشته باشيد در جلسه پيش يكی از عناصر حيات در تفكر اسلامی يعنی مسئله عمل را برايتان عرض كردم اسلام كوشش و سعی بليغ دارد كه در تعليمات خود سرنوشت انسان را وابسته به عمل او معرفی كند ، يعنی انسان را متكی به اراده خودش بكند
اسلام میگويد ای انسان سعادت تو به عمل تو بستگی دارد ، شقاوت تو هم به عمل تو بستگی دارد آيا عمل انسان به چه چيز بستگی دارد ؟ به خواست و اراده خود انسان در نتيجه ، انسان يك موجود متكی به خود و متكی به كردار و شخصيت خود میشود آيا فكر میكنيد اين مسئله شوخی است كه به بشر بگويند : « و ان ليس للانسان الا ما سعی »( 1 ) از اين صريحتر ديگر نمیشود برای انسان جز آنچه با سعی و كوشش و عمل به دست آورده چيزی نيست با يك حصر عجيبی میگويد ، اين خودش عامل تحرك است ، عامل بيداری و بينائی و توانائی است
حس اعتماد به نفس
امروز علماء تعليم و تربيت چقدر كوشش میكنند كه به اصطلاح حس اعتماد بنفس را در انسان بيدار كنند و به جا هم هست اعتماد بنفسی كه اسلام در انسان بيدار میكند اين است كه اميد انسان را از هر چه غير عمل خودش است ، از بين میبرد و به هر چه انسان بخواهد اميد ببندد از راه عمل خودش بايد اميد ببندد و همين طور پيوند انسان با هر چيز و هر كس از راه عمل است شما نمیتوانيد با پيغمبر اسلام مرتبط باشيد جز از راه عمل نمیتوانيد با علی بن ابيطالب عليه السلام مرتبط باشيد جز از راه عمل ، نمیتوانيد با صديقه طاهره مرتبط باشيد جز از راه عمل يعنی اسلام برای پيوند و ارتباط با پيامبر و اهل بينش همه راهها جز راه عمل را بسته استپاورقی : 1 - سوره نجم ، آيه . 39
حديثی از پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم الان يادم آمد و يادم هست كه در 17 - 18 سال قبل كه اين حديث را خواندم تحت تأثير آن قرار گرفتم و ديدم براستی در زندگی پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم چه تابلوهای عجيبی پيدا میشود كه در تاريخ زندگی احدی چنين تابلوهائی و چنين جنبه های عالی و پرمغزی را نمیتوانيد پيدا كنيد وقتی انسان فكر میكند و میبيند كه يك مرد امی در چنان محيطی اين طور جمله ها در زندگی خودش ساخته است ، غرق در حيرت میشود و جز اينكه به خارق العاده بودن او اقرار كند ، راه ديگری ندارداين حديث را در كتاب داستان راستان هم نقل كرده ام ، حديث اين است : پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم در يكی از مسافرتهائی كه با اصحابشان میرفتند ( نقل نشده كه در كدام مسافرت بوده است ) موقع ظهر كه شد دستور دادند قافله پائين بيايند ، هر كسی از مركب خودش پائين آمد ، رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم هم پائين آمدند و جهتی را گرفتند و به آن سو میرفتند اصحاب فكر كردند كه لابد حضرت برای قضاء حاجت به آن سو میروند ، همه اصحاب پياده شدند و بعد ديدند كه حضرت پس از آنكه مقداری از شتر خودشان دور شده بودند ، برگشتند ، اصحاب خيال كردند كه حضرت اين محل را مناسب فرود آمدن تشخيص ندادهاند و آمده اند دستور دهند كه برويم در جای ديگر پائين بيائيم حضرت در حالی كه برمیگشتند به طرف مركب خودشان ، با احدی حرف نمیزدند ، آمدند تا به مركب خودشان رسيدند ، اصحاب ديدند كه حضرت دست بردند در خورجين و توبره ای كه بر شترشان بود و عقال ، يعنی زانوبند شتر را بيرون آوردند و با آن زانوهای شترشان را بستند و بعد دوباره به راه قبلی خودشان رفتند اصحاب فهميدند كه اين راه دور را حضرت برگشتند كه زانوبند شتر را ببندند كار به اين كوچكی ! عرض كردند يا رسول الله اگر شما برای چنين كاری برگشتيد چرا بما فرمان نداديد ؟ ! اين اصحابی كه فدائی هستند و اگر پيغمبر بگويد در دريا يا در آتش برويد فورا میروند ، اينها كه جلوی شمشيرها میروند و افتخارشان اين است كه فرمان رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم را اجرا كنند ، عرض كردند يا رسول الله چرا از دور فرمان نداديد كه ما اينكار را بكنيم ؟ حضرت فرمودند : ²لا يستعن احدكم من غيره و لو بقضمة من سواك »، يعنی : هرگز از ديگران در كارها كمك نجوئيد ولو برای يك امر كوچكی باشد ، ولو برای اينكه يك مسواك از ديگران بخواهيد يعنی كار خودتان را تا آن حدی كه برای شما ممكن است و خودتان میتوانيد انجام دهيد ، از ديگری نخواهيد كه برايتان انجام دهد ببينيد چقدر بجا ! حالا اگر همين جمله را پيغمبر يك وقتی بالای منبر گفته بود ، اين قدر اثر نمیبخشيد اين جمله را در وقتی میگويد كه خودش اول عمل میكند غرضم اين جهت است كه يكی از اصول تعليمات اسلامی كه تفكر اسلامی را زنده میكند ، عمل و اتكاء به عمل است يكی دو موضوع ديگر از اخلاقيات و اصول تربيتی اسلامی را میخواهم برای شما عرض كنم
پاورقی : 1 - كحل البصر ، محدث قمی صفحه . 69
مسائل تربيتی بسيار مسائل حساسی است ، تيغ دو دم است ، يعنی اين مسائل اگر خوب و صحيح آموزش داده شود اثر بسيار عالی دارد ، ولی اگر يك ذره از مسير خودش منحرف شود ، صد درصد اثرش معكوس است ، و من خودم در حدودی كه مطالعه كرده ام و مخصوصا در قرآن كريم در اين زمينه مطالعه دارم ، میبينم كه غالب مفاهيم اخلاقی و تربيتی اسلام - اگر نگوئيم تمام آنها - به شكل وارونه ای الان در افكار ما مسلمانها وجود داردتوكل ، مفهومی زنده كننده و حماسی
مثلا توكل خودش يك مفهوم اخلاقی تربيتی اسلامی است يعنی اسلام میخواهد مردم مسلمان متوكل بر خدا باشند اگر شما توكل را در قرآن مطالعه كنيد ( و من در هر جای قرآن توكل آمده است يادداشت كرده ام ) ، میبينيد از تمام اينها هماهنگی عجيبی در مفهوم توكل پيدا میشود كه انسان میفهمد توكل در قرآن يك مفهوم زنده كننده و حماسی است يعنی هر جا كه قرآن میخواهد بشر را وادار به عمل كند و ترسها و بيم ها را از انسان بگيرد ، میگويد نترس و توكل بخدا كن تكيه ات به خدا باشد و جلو برو ، تكيه ات بخدا باشد و حقيقت را بگو ، بخدا تكيه كن و از كثرت انبوه دشمن نترستوكل مسخ شده و وارونه
ولی وقتی كه شما همين توكل را در ميان تفكر امروز مسلمين جستجو میكنيد ، میبينيد يك مفهوم مرده است وقتی میخواهيم ساكن بشويم و جنبش نداشته باشيم ، وقتی میخواهيم وظيفه را از خودمان دور كنيم و آن را پشت سر بيندازيم آن وقت به توكل میچسبيم مفهوم توكل درست وارونه آن چيزی كه قرآن تعليم داده در افكار ما وارد شده است بايد فرصتی باشد تا من آيات توكل را يكی يكی برای شما بخوانم و از روی قرآن ثابت كنم كه توكل در قرآن چه مفهوم عالی حماسی حيات بخشی داردمصداق همين آيه : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم ( 1 ) است
يك مفهوم ديگری داريم كه امشب فیالجمله درباره آن برايتان صحبت میكنم
زهد در اسلام
كلمه زهد را ما در قرآن به مفهومی كه الان میگوئيم كه انسان بايد زاهد باشد ، نداريم ولی اين كلمه مسلما در سنت پيغمبر و اخبار و احاديث ائمه اطهار آمده است در خود كلمه زهد و در مفهوم و معنی آن هيچ نمیشود شك كرد كه در قرآن آمده است و مخصوصا در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام زياد استزهد منفی
در ميان ما كلمه زهد خيلی رايج است ولی ما اگر زاهد را آنطوری كه در اخبار و سنت معرفی كرده اند بخواهيم جستجو كنيم ، میبينيم آن زاهد غير از زاهدی است كه ما امروز در جامعه میشناسيمپاورقی : 1 - سوره انفال آيه . 24
لقب زاهد را هم كه میبينيد به خيلی از افراد میدهند میگويند فلان كس آدم بسيار زاهدی است وقتی كه میرويم سراغ زهد اين آدم ( البته اينجور آدمها خوبیهائی هم دارند ) میبينيم زهد اين آدم فقط جنبه منفی دارد و بس ، يعنی آدمی است كه در زندگی به كم قناعت میكند میگوئيم هر كسی كه در زندگی به كم قناعت كند ، زاهد است ، ولی اينجور نيستزاهد به كم قناعت میكند ولی هر كم قناعتی زاهد نيست
جزء شرايط زاهد يكی همين است كه در زندگی شخصی و فردی خودش طوری باشد كه به كم بتواند قناعت كند و اين فلسفه بسيار بسيار بزرگی دارد اما نه هر كس كه به كم قناعت كرد او زاهد است اين مطلب را مقداری برايتان توضيح میدهم ، زهد مربوط به مال و ثروت دنيا و حتی مربوط به مقامات دنيوی است شما اگر بپرسيد كه در اسلام مال و ثروت دنيا خوب است يا بد ؟ جواب اين است كه مال و ثروت دنيا برای چه هدفی ؟ ثروت خودش قدرت است ، پست و مقام هم قدرت است ، اين قدرت را شما برای چه هدف و منظوری میخواهيد ؟ يك وقت جنابعالی آدمی هستيد بنده و اسير شهوات خودتان ، میخواهيد به وسيله اين مال و ثروت كه قدرت است ، هوسهای فردی و شخصی خودتان را اشباع كنيد ، اگر شما بنده هوای نفس باشيد ، هر چه را در راه هوای نفس مصرف كنيد ، خواه مال و ثروت باشد ، خواه جاه و مقام و خواه علم و يا عبادت و دين باشد ، هر چيزی كه در خدمت هوی و هوس قرار بگيرد ، بد میشود . اما شما اگر اول خودتان را اصلاح كرديد ، اگر هوی پرست نبوديد و خودی را از خودتان دور كرديد ، اگر كسی بوديد كه در اجتماع هدف داشتيد ، هدف اجتماعی ، خدايی و الهی داشتيد ، آن وقت مال و ثروت را كه قدرت است در طريق هدف مقدس خودتان بكار برديد ، اين عبادت است جاه و مقام را هم شما اگر برای هدفهای معنوی خودتان بخواهيد ، عبادت است اين را كه من میگويم از خودم نمیگويم ، تعبير امام صادق عليه السلام استعده ای از همين زاهدهای احمقی كه در همان زمان تازه پيدا شده بودند ، در مسئله زهد با امام مباحثه میكردند ، حضرت به آنها فرمود اگر مطلب اينجوری است كه شما میگوئيد پس يوسف پيغمبر كه قرآن او را پيغمبر میداند و بنده صالح خداست ، چرا وقتی كه معلوم میشود گنهكار نيست و تبرئه میشود و از زندان بيرون میآيد ، فورا به عزيز مصر میگويد : « اجعلنی علی خزائن الارض انی حفيظ عليم »( 1 ) ، يعنی يوسف بزرگترين پستها را میخواهد ، میگويد : تمام وزارت دارائی را هر چه هست در اختيار من بگذار چرا قرآن اين را از يوسف نقل كرده و بر او عيب نگرفته و يوسف را دنياپرست معرفی نكرده است ؟ چون يوسف دنياپرست نبود و از اول زندگی نشان داد كه خداپرست است نه دنياپرست يوسف آن پست و مقام و هر چه را كه میخواست ، برای هدفهای معنوی و الهی میخواست ، و چون برای هدفهای معنوی و الهی میخواست ، اين ديگر دنيا نيست ، عين آخرت است
پاورقی : 1 - سوره يوسف ، آيه . 55
مسئله ولايت از قبل جائر
علمای اسلام میگويند ولايت از قبل جائر حرام است ، يعنی اگر حكومت ظالمی باشد و كسی بخواهد از ناحيه اين حكومت ظالم پست بگيرد عمل حرامی مرتكب شده و حرام بزرگی هم هست ، ولی اگر كسی بخواهد پست را از ناحيه حكومت ظالم بگيرد اما هدفش از گرفتن اين پست خدمت باشد ، نجات دادن مظلومان باشد ، نه تنها گناه نيست ، به فتوای بعضی از علماء ، مستحب ، و به فتوای بعضی ديگر واجب است قبول پست از ناحيه حكومت ظالم برای كسی كه هدفش از اينكار خدمت و مبارزه با ظلم و نجات مظلوم است ، نه تنها حرام نيست بلكه به قولی واجب و به قولی مستحب استثروت هم از همين قبيل است ، شما ثروت را برای چه منظوری جمع میكنيد ؟ اين قدرت را برای چه هدفی كسب میكنيد ؟ وقتی كه شما اخلاقتان تهذيب شده بود ، وقتی كه اين كار را برای هدف معنوی بزرگی انجام میدهی ، بايد اينكار را بكنی ، اگر نكنی گناه است
زهد ، قدرت روحی است نه ضعف اقتصادی
اسلام طرفدار دو قدرت است : يكی قدرت روحی و ديگر قدرت اقتصادی طرفدار قدرت روحی است به اين معنی كه میگويد از ناحيه اخلاقی شما بايد اين قدر قوی و نيرومند باشيد كه به دنيا و مافيهايش اعتنا نداشته باشيد ، بنده و اسير دنيا نباشيد چه عالی میفرمايد اميرالمؤمنين : « الزهد كله بين كلمتين من القرآن » ( 1 ) ،پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، حكمت 431 ، صفحه . 1291
علی عليه السلام كه زهد را از جنبه قوت روحی تفسير میكند ، میفرمايد : خدا در قرآن بيان كرده « لكيلا تاسوا علی ما فاتكم و لا تفرحوا بما آتيكم ( 1 ) وقتی از ناحيه روحی به اين مقام رسيديد كه اگر تمام دنيا بشما رو بياورد شادی زده و اسير نمیشويد و اگر تمام دنيا را از شما بگيرند روحتان شكست نمیخورد ، در اين صورت شما زاهد هستيد اسلام طرفدار دو قوت است ، اين دو قوت مربوط به مسئله زهد و دنياست از ناحيه روحی اينقدر ما بايد قوی و نيرومند باشيم كه مال و ثروت دنيا نتواند ما را بنده خودش قرار بدهد ، و از نظر اقتصادی بايد كوشش كنيم مال و ثروت را از طريق مشروع در اختيار خودمان بگيريم تا بتوانيم از اين قدرت مادی و اقتصادی استفاده كنيموقتی كه دانستيد اسلام طرفدار اين دو قدرت است ( قدرت اخلاقی و قدرت اقتصادی ) ، میبينيد ما زاهدهائی هستيم كه در هر دو ناحيه طرفدار ضعف هستيم و ضعف داريم
زاهدهای ما ، هم ضعف اخلاقی دارند و هم ضعف اقتصادی
ما زاهدی هستيم كه هميشه از قدرت اقتصادی ، از ثروت دوری گزيده ام ، يعنی ضعف را انتخاب كرده ايم مردمی كه پول و ثروت نداشته باشند ، مسلم است كاری را كه از اقتصاد ساخته است نمیتوانند انجام بدهند و بايد دست دريوزگی پيش ديگران دراز كنند از ناحيه روحی هم اتفاقا ضعيف هستيم چون وقتی ما خودمان را به اين ترتيب تربيت كرديم كه به وسيله دور نگهداشتن خود از مال دنيا به خيال خودمان زاهد شديم ، يك روز كه دنيا به همان زاهدها روی میآورد میبينيم اختيار از كفش بيرون رفت میبينيم نه از ناحيه روحی قوی هستيم نه از ناحيه اقتصادی پس زهد در اسلام قوت و قدرت روحی است با اين قوت و قدرت روحی ، مال و ثروت دنيا كه قدرت ديگری است نه تنها به شما صدمه نمیزند بلكه در خدمت شما قرار میگيردپاورقی : 1 - سوره حديد ، آيه . 23
عده ای كه آمده بودند و به امام صادق عليه السلام اعتراض میكردند ، فلسفه زهد را نفهميده بودند ، شنيده بودند علی بن ابيطالب عليه السلام در زمان خودش زاهد بوده و خيال میكردند كه علی عليه السلام طرفدار اين بوده كه انسان بايد در همه شرايط با لباس مندرس زندگی كند و نان جو بخورد ، اما اين نان جو خوردن فلسفه اش چيست را نفهميده بودند امام صادق عليه السلام بود كه كه برای اينها تشريح میكرد تا فلسفه اش را بفهمند علی عليه السلام چرا زاهد بود ؟ برای اينكه میخواست انسان باشد علی عليه السلام زاهدی نبود كه يك گوشه افتاده باشد و اسم انزوا را زهد بگذاردحضرت علی ( ع ) و كارهای توليدی
علی عليه السلام مردی بود كه بيش از هر كسی وارد اجتماع میشد و فعاليت اجتماعی و توليد ثروت میكرد ، ولی ثروت در كفش قرار نمیگرفت ، ثروت را اندوخته و ذخيره نمیكرد كدام كار توليدی مشروع است كه در آن زمان وجود داشته و علی عليه السلام انجام نداده است ؟ اگر تجارت است او عمل كرده ، اگر زراعت و باغداری و درختكاری است ، او انجام داده ، اگر حفر قنوات است ، اگر سربازی كردن است ، او انجام داده است . ولی در عين حال كه همه اينكارها را میكرد ، زاهد بود اتفاق میافتاد كه میرفت در آن باغستانهای مدينه كه مربوط به اهل كتاب و غير مسلمانان بود و برای آنان كار میكرد ، خدمت میكرد ، مزد میگرفت و بعد مزد او بود كه تبديل به نان میشد به خانه اش گندم میآورد ، جو میآورد و صديقه طاهره سلام الله عليها با دست خودش آنها را آرد میكرد ، میپخت و در عين حال وقتی كه به محتاجی ، به مسكينی ، به يتيمی ، به اسيری برخورد میكردند فورا او را بر خودشان مقدم میداشتند اين بود معنی زهد علی عليه السلام ، شما اين جور زاهد را پيدا بكنيدزهد علی عليه السلام همدردی بود همدردی ، انسانيت است او از حق صد درصد مشروع خودش هم استفاده نمیكرد برای خودش به اندازه يك سرباز فقط از بيت المال حقوق قائل بود ، ولی در همان هم قناعت میكرد ، حاضر نبود با شكم سير بخوابد چرا ؟ چون دل و وجدان و قلب زنده اش به او اجازه نمیداد میفرمود : « او ابيت مبطانا و حولی بطون قرثی ، و اكباد حری ، او اكون كما قال القائل : »
| و حسبك داء ان تبيت ببطنة |
| و حولك اكباد تحن الی القد (1) |
پاورقی :
1 - نامه 45 نهج البلاغه فيض الاسلام صفحه 970 [ نامه ای است كه آن
حضرت عليه السلام به عثمان بن حنيف انصاری كه از جانب آن بزرگوار حاكم
بصره بود نوشته است ]
| و حسبك داء ان تبيت بيطنة ( 3 ) |
پاورقی : 3 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام نامه 45 صفحه . 970
يك وقت اصحاب ديدند وجود مقدس پيامبر موقع نماز نيامد ، بعدا معلوم شد كه وقت نماز برهنه ای به منزل ايشان آمده و حضرت چيزی نداشته است جز اينكه لباس تنش را بكند و به او بدهد و به اين جهت نتوانسته است به مسجد بيايد به اين میگويند زهد و انسانيت « و لا تجعل يدك مغلولة الی عنقك و لا تبسطها كل البسط فتقعد » « ملوما محسورا »( 1 )رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم يك نفر را میفرستد كه برايش پيراهنی بخرد ، او میرود يك پيراهن نسبتا عالی میخرد به دوازده در هم و میآيد حضرت نگاه میكنند و میگويند من به پيراهنی كمتر از اين هم میتوانم قناعت كنم دو مرتبه میروند و در سر راه كنيزكی را میبينند كه گريه میكند ، میپرسند چرا گريه میكنی ؟ دخترك جواب میدهد پولی صاحبخانه به من داده و من آن را گم كرده ام حضرت چهار درهم به او میدهند و روانه میشوند و بعد با هشت درهم ديگر دو پيراهن میخرند و يكی از آنها را به عريانی میدهند در بازگشت میبيند همين كنيز نشسته و گريه میكند حضرت سؤال میكنند چرا گريه میكنی ! میگويد : چون خيلی دير شده است میترسم اگر به منزل بروم مرا كتك بزنند میفرمايد : بيا با هم برويم تا شفاعت ترا بكنم ، كنيز را با خود میبرد وقتی كنيز در خانه را به حضرت نشان میدهد حضرت از پشت در فرياد میكند : « السلام عليكم يا اهل البيت » عادت ايشان بود كه وقتی میخواستند وارد خانه كسی شوند سلام میكردند ( دستور قرآن است كه بدون اجازه داخل خانه كسی نشويد ) همين كاری كه ما میكنيم و يا الله میگوئيم البته يا الله ذكر است و چه بهتر كه در اين جور مواقع اعلام مردم با يك يا اللهی باشد
پاورقی : 1 - سوره اسراء ( بنیاسرائيل ) آيه . 29
حضرت بلند سلام كرد ، اهل خانه كه صدای پيغمبر را شنيدند قلبشان به طپش افتاد ، میدانستند كه پيغمبر تا سه بار سلام نكند بر نمیگردد ، حضرت باز سلام كردند ، اهل منزل جواب ندادند ، مرتبه سوم كه حضرت سلام كردند ، اهل خانه فرياد كردند : « السلام عليك يا رسول الله ادخل ادخل » داخل شويد فرمود آيا اول صدای مرا نشنيديد ؟ عرض كردند شنيديم ، ولی خوشمان میآمد كه تكرار كنيد ، چون سلام شما برای خانواده ما بركت است ، ما اگر بار اول جواب شما را میداديم ، از سلامهای دوم و سوم شما محروم میشديم ما چون میدانستيم كه شما تا سه بار سلام میكنيد ، عمدا جواب سلام شما را نداديم ، حضرت وارد شدند و فرمودند من برای شفاعتی آمده ام اگر اين كنيزك دير آمده است مزاحمش نشويد عرض كردند يا رسول الله ما به خاطر مقدم شما او را آزاد كرديم حضرت فرمودند خدا را شكر كه با دوازده درهم دو برهنه را پوشانيدم و يك برده را آزاد كردم ( 1 ) اين را میگويند زاهد اين فلسفه زهد واقعی اسلام است . اين ، زنده دلی است ، انسانيت و همدردی است
پاورقی :
1 - بحارالانوار جلد 16 ، صفحه 214 " باب مكارم اخلاقه و سيره و سنته
صلی الله عليه و آله "
تفكر اسلامی درباره زهد و ترك دنيا
عرض كرديم از اين آيه كريمه در كمال صراحت استفاده میشود كه تعليمات اسلامی بطور كلی در هر شأنی از شؤن زندگی ، تعليماتی حياتبخش و زنده كننده است يعنی تعليماتی است كه وقتی در جان انسان قرار بگيرد به انسان روح و حيات و بينش و جنبش میدهد بنابراين تعليماتی كه اثر حيات بخشی ندارد و برعكس ، مردگی و سكون ايجاد میكند و بشر را از جنبش و حركت باز میدارد و او را جامد و افسرده میكند ، نمیتواند با اين مقياسی كه اين آيه كريمه به دست میدهد سازگار باشد و از اسلام نيست علاوه بر اينكه قرآن بالصراحه ادعا میكند كه تعليمات اسلامی حيات بخش است ، تاريخ اسلام هم همين گواهی را میدهد تاريخ اسلام تا چند قرن نشان داد كه اين تعليمات آنچنان كه قرآن كريم میگويد ، حيات بخش استامروز غالبا میبينيم معانی و مفاهيمی كه ما از اسلام داريم خاصيت حيات بخشی و ايجاد زندگی ندارد ، پس ناچار بايد تجديد نظری در اين معانی و مفاهيم بكنيم ، شايد مفهوم و تصور ما درباره اين معانی و مفاهيم اشتباه باشد ، ما بايد تصور خودمان را تصحيح كنيم و اين است معنی احياء تفكر اسلامی يعنی ما بايد طرز تفكر و طرز بينش خودمان را درباره اسلام اصلاح كنيم آن عينكی كه ما چشم زده ايم و با آن اسلام را میبينيم ، عينك نادرستی است ، پس عينك و زاويه ديد خودمان را اصلاح كنيم
در جلسه گذشته بعضی از مفاهيم و معانی اخلاقی اسلام از قبيل زهد و توكل را مطرح كردم و مقداری مخصوصا درباره زهد بحث كردم البته خودم متوجه بودم كه بحثم كامل نيست ، يعنی جميع جوانب مطلب را بحث نكرده ام بنابراين بحث زهد را عجالتا امشب در نظر دارم به صورت مستوفی تری ايراد كنم چون اين ، جزء مفاهيم و تصورات بسيار بسيار اساسی ما درباره اسلام است
زهد و ترك دنيا
تصور درباره زهد همان تصور درباره دنياپرستی و ترك دنيا و اينجور معانی و مفاهيم است اگر چه اين كلمه به اين معنا در قرآن كريم نيامده است ولی اين قدر در سنت اسلامی ، در كلمات پيغمبر اكرم صلی الله عليه وآله وسلم و در كلمات اميرالمؤمنين عليه السلام و ساير أئمه آمده است كه نمیشود ترديد كرد كه يك معنی و مفهومی در اسلام مقدس شمرده شده است و مردم به سوی آن دعوت شده اند كه آن معنی و مفهوم با لفظ زهد تعبير شده استدر ادبيات اسلامی يعنی در نظم و نثر اسلامی خواه در مظهر عربی و خواه در مظهر فارسی آن مسئله زهد زياد مطرح شده است حالا بايد ببينيم تصور و به عبارت ديگر طرز تفكر ما درباره زهد از نظر اسلام با توجه به شواهد و دلائل و تعليماتی كه قرآن كريم در اين زمينه دارد ، چگونه بايد باشد
كلمه زهد در اصل معنی لغوی يعنی " بی ميلی " ، " بی رغبتی " اگر عرب كلمه زهد را در مورد بالخصوصی بكار ببرد معنی آن اين است كه فلان شخص به فلان شیء رغبتی ندارد زهد فيه ، يعنی طبعا رغبت ندارد ولی قدر مسلم اين است كه زهدی كه در تعاليم اسلام و در تعليمات مسيحی و غير مسيحی در مورد دنيا استعمال میكنند ، اصطلاح خاصی است


