next page

fehrest page

back page

احيای تفكر اسلامی

بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين و الصلواش والسلام علی‏ عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد ( ص ) اعوذبالله من الشيطان الرجيم :

اقبال و احيای فكر دينی

« يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم‏غ (1)

پاورقی : 1 - سوره انفال آيه 24 ( ای اهل ايمان چون خدا و رسول شما را به ايمان‏ دعوت كنند اجابت كنيد تا به حيات ابدی رسيد )

بحثی كه قبلا پيش خودم در نظر گرفته بودم برای امروز كه روز اربعين‏ حسينی است در اينجا عنوان كنم ، " پيوند با شهيدان " بود به مناسبت‏ اينكه امروز روزی است كه دو حادثه رخ داده است و اين دو حادثه سبب شده است كه اربعين ، اربعين باشد : يكی داستان ورود اولين زائر رسمی به زيارت اباعبدالله عليه السلام يعنی‏ روز ورود جابربن عبدالله انصاری از مدينه به كربلا برای زيارت ، و ديگر اينكه بطور كلی زيارت حسين بن علی عليه السلام در اين روز مأثور است‏ يعنی اين روز ، روز زيارت مخصوص اباعبدالله است آمدن جابر به زيارت‏ تربت مقدس اباعبدالله و همچنين سنت زيارت كردن اباعبدالله از دور و نزديك با زيارات مأثوره ای كه وارد شده است ، همه به منظور پيوند با شهيدان است
اول می‏خواستم درباره اين مطلب بحث كنم و فلسفه زيارت رفتنها و زيارت كردنهای ا تحت همين عنوان بيان كنم ، ولی اين موكول شد به وقت‏ ديگر چون در اين چند روز گذشته در سه جلسه ای كه به مناسبت يادبود مصلح‏ بزرگ اسلامی ، اقبال پاكستانی در اينجا تأسيس شد ، قرار بر اين بود كه‏ يك بحث نيم ساعته ای تحت عنوان " اقبال و احياء فكری دينی " در همين‏ جلسه ايراد كنم كه نظر به اينكه وقت گذشت ، خودم تقاضا كردم كه موكول‏ به وقت ديگر باشد
از طرفی ديگر ديدم بحث " اقبال و احياء فكر دينی " بحثی است كه با نيم ساعت نمی‏توان آن را پايان داد ، و تجربه نشان داده است كه هر وقت‏ صحبت كوتاهی درباره اينگونه بحثها می‏شود ، به كلی مبهم و ناقص و نامفهوم می‏شود لذا گفتيم پس باشد برای مجالهای بيشتر كه بايد در جلسات‏ متعدد در اين باره صحبت كرد ، تحت عنوان احياء تفكر اسلامی ، همان‏ موضوعی كه خود اقبال كنفرانس هايی تحت همين عنوان در پاكستان داده است‏ ، كنفرانس های بسيار علمی و اجتماعی ، و من هم بنا بود در اطراف همين موضوع صحبت كنم
از اين مرد كتابی چاپ شده است كه مجموعه ای است از هفت كنفرانس او در پاكستان كه ظاهرا در محيطهای دانشگاهی ايراد شده است ، چون سطح اين‏ كنفرانس ها آنقدر عالی است كه بعيد به نظر می‏رسد كه در مجامع عمومی‏ ايراد شده باشد قطعا اينها در مجامع علمی ايراد شده است همه اينها تحت‏ همين عنوان است
البته هر كنفرانسی خودش يك عنوان مستقل دارد ، يكی تحت عنوان " تجربه دينی " ، ديگری تحت عنوان " محكهای فلسفی در تجربه دينی " ، ديگری تحت عنوان " آزادی و جاودانی من بشری " و يكی تحت عنوان " روح‏ فرهنگ و تمدن اسلامی " و يكی تحت عنوان " اصل حركت در اسلام " و يكی‏ ديگر در موضوع " آيا دين ممكن است " كه اين تيتر را می‏گويند اقتباسی‏ است كه از كانت كرده است ، و بالاخره يك كنفرانس تحت عنوان " تصور خدا و معنی نيايش " به هر حال همه اينها را اين مرد تحت عنوان احياء فكر دينی ايراد كرده است
من نمی‏خواهم ادعا كنم تمام حرفهايی كه او در اين موضوع بسيار بزرگ‏ گفته است بی‏انتقاد است ، و يا تمام حرفها همان است كه اين مرد آنها را ايراد كرده است ، ولی از باب اينكه اين موضوع را او عنوان كرده و در حدودی كه يك نفر مفكر می‏تواند در اين موضوعات بحث كند ، بحث كرده‏ است ، بسيار بسيار شايسته تقدير و تمجيد و تبجيل است من امروز بايد قسمت بيشتر حرف خودم را در اطراف حرفهای او قرار بدهم گو اينكه اين‏ بحث دامنه وسيعی دارد و شايد توفيقی پيدا شد و در جلسات ديگری موفق شدم‏ درباره احيای تفكر اسلامی بحث كنم ، ولی ابتداء می‏خواهم آن نقاط برجسته افكار او را به اطلاع شما برسانم
اقبال مردی است اروپا رفته و اروپا شناخته ، مردی است كه از تحصيلات‏ جديد بهره بسيار عالی داشته است ، مردی است كه دنيای اروپا او را به‏ عنوان يك تفكر و دانشمند و صاحبنظر می‏شناسد ، او كسی نيست كه در گوشه‏ هند منزوی شده و از دور شبحی از اروپا در نظرش مجسم شده باشد و بعد بخواهد انتقاداتی بكند ، او اروپا را از نزديك ديده و شناخته و تجزيه و تحليل كرده است به علم جديد هم بسيار علاقه مند است و جوانان مسلمان را تشويق می‏كند كه علوم جديد را بياموزند او كسی نيست كه با علوم جديد مخالف باشد يا مسلمين را پرهيز بدهد كه علوم جديد را نياموزيد
با همه اين حرفها كه مردی است كه تحصيلات عاليه خودش را در اروپا كرده و اروپا را شناخته است و به ارزش علم جديد فوق العاده واقف و معترف است ، در عين حال اولين چيزی كه در گفتار اين مرد جلب توجه‏ می‏كند و آن را در اشعار خودش به صورت منظوم بيان كرده است ، اين است‏ كه آن چيزی كه امروز آن را " تمدن اروپائی " می‏گويند ، يعنی مجموع شئون‏ زندگی اروپائی ، ايده آل هائی كه تمدن امروز اروپائی به بشر می‏دهد ، راه‏ و رسمی كه به بشر می‏آموزد ، اخلاق و عادات و بالاخره مسيری كه اروپای‏ امروز دارد را نه تنها يك چيز خوبی نمی‏داند بلكه يك امر بسيار بسيار خطرناكی ، هم برای بشريت و هم برای خود مردم اروپا می‏داند
يعنی اقبال اروپا رفته و اروپا شناخته ، آينده تمدن اروپا را بسيار شوم و خطرناك می‏داند و اين قسمتها را در كلمات خودش زياد گنجانده است‏ و من مايل هستم آن قسمتها را كه از نوشته های خود اقبال يادداشت كرده ام‏ برای شما بخوانم تا ببينيد اين مرد چه نظری راجع به تمدن امروز اروپا دارد و با اينكه به علم اروپائی خوشبين است ، به تمدن اروپائی تا چه‏ حدود بدبين و تا چه اندازه مشرق زمينی‏ها و مخصوصا مسلمين را پرهيز می‏دهد كه تحت تأثير تمدن اروپا قرار نگيرند
از جمله در كلمات خودش چنين می‏گويد : " آنها كه چشمشان از تقليد و بردگی كور شده است نمی‏توانند حقايق بی‏پرده را درك كنند ، اين فرهنگ و تمدن نيم مرده اروپائی چگونه می‏تواند كشورهای ايران و عرب را حيات نوين‏ بخشد هنگامی كه خود به لب گور رسيده است "
باز می‏گويد : " تاريخ جديد ، سرعت عظيمی است كه جهان اسلام با آن سرعت از لحاظ روحی در حال حركت به طرف مغرب زمين است "
می‏گويد : تاريخ جديد اين كشورها اين است كه به سرعت به سوی مغرب‏ زمين حركت می‏كنند بعد برای اينكه ميان علم و تمدن مغرب زمين تفكيك كند می‏گويد : " و در اين حركت هيچ چيز باطل و نادرست نيست ، چه ، فرهنگ‏ اروپائی از جنبه عقلانی آن " يعنی فقط از جنبه علمی و فكری " ، گسترشی‏ از بعضی مراحل فرهنگ اسلامی است "
يعنی اگر ما تنها جنبه فكری و علمی اروپا را در نظر بگيريم هر چه به آن‏ سو برويم برای ما خطر ندارد چون علم ، علم است و علم اروپا دنباله و امتداد علوم اسلامی است فرهنگ اروپا به معنی علم اروپا دنباله فرهنگ اسلامی است
" ترس ما تنها از اين است كه ظاهر خيره كننده فرهنگ اروپائی از حركت ما جلوگيری كند و از رسيدن به ماهيت واقعی آن فرهنگ عاجز بمانيم‏ " . می‏گويد : آنچه من می‏ترسم اين است كه ما اين ظاهر را ببينيم ، صنعت و علوم طبيعی را ببينيم ، اما آن باطنی كه بشر را به سوی آن سوق می‏دهد را نبينيم ، نتوانيم تجزيه و تحليل كنيم در جای ديگر كتاب خودش می‏گويد : " عقل به تنهائی قادر نيست كه بشر رانجات بدهد و بزرگترين عيب‏ فرهنگ اروپا اين است كه می‏خواهد با عقل به تنهائی بدون اينكه با روح ، با وجدان ، با ايمان پيوندی داشته باشد ، فقط با نيروی عقل ، كشتی بشريت‏ را از مهلكه نجات بدهد "
می‏گويد : " مثاليگری اروپا هرگز به صورت عامل زنده ای در حيات آن در نيامده است "
مثالی‏گری اروپا يعنی ايده آليسم اروپا ، كمال مطلوبهائی كه فرهنگ‏ اروپائی به بشر می‏دهد ، مسلكهائی كه به وجود می‏آورد ، ايسم هائی كه به‏ وجود می‏آورد و خيال می‏كند ملحق شدن به اين ايسم ها بشر را می‏تواند نجات‏ بدهد
می‏گويد : اين ايسم ها واقعا نتوانسته است ماهيت اروپائی را عوض كند ، انسانيش كند ، و از مرحله لفظ و زبان جلو نيامده است به عبارت ساده‏ تر ، اروپائی و اروپا زياد از احسان و انساندوستی در كلام خودش ، در نوشته خودش ، در اعلاميه های خودش دم می‏زند ولی چون اينها فقط از فكر و عقلش سرچشمه می‏گيرد و نه از روحش ، لذا در وجدان‏ خودش اثر نگذاشته است اروپائی می‏گويد انسان ، ولی عملا انسان دوست‏ نيست ، اروپائی می‏گويد حقوق بشر ولی عملا و واقعا احترامی برای بشر و حقوق بشر قائل نيست ، اروپائی روی فرهنگ ايسم های خودش می‏گويد آزادی ، ولی واقعا در عمق روح خودش به آزادی ايمان ندارد ، می‏گويد مساوات و عدالت ولی در عمق وجدان خودش به عدالت و مساوات پای بند نيست
اقبال می‏گويد : " نتيجه آن ، " من " سرگردانی است ( يعنی روح سرگردانی است ) كه‏ در ميان دموكراسی‏های ناسازگار با يكديگر به جستجوی خود می‏پردازد " من " سرگردانی است كه كار آنها منحصرا بهره كشی از درويشان به سود توانگران‏ است "
اين همه كه دم از عدالت زده است ، تمام ايسم های ضد و نقيض كه در اروپا پيدا شده ، نتيجه نهائی آنها چيست ؟ بهره كشی از درويشان به سود توانگران چه می‏خواهد آن ايسمش باشد چه می‏خواهد اين ايسم ديگرش باشد
بعد می‏گويد : سخن مرا باور كنيد كه اروپای امروز بزرگترين مانع در راه‏ پيشرفت اخلاق بشريت است "
اين يك نكته در روح آقای اقبال كه اين را زياد تبليغ می‏كند و علاقه مند است مسلمانان ، مخصوصا جوانان مسلمان ، آن كسانی كه كم و بيش با ظاهر فرهنگ غربی آشنا هستند به اين نكته از اين مرد خبير آگاه مطلع ، آگاه‏ شوند
نكته دومی كه اين مرد روی آن باز بسيار اصرار دارد ، اين است‏ كه آن نقصی كه در فرهنگ و تمدن اروپائی امروز وجود دارد ، در فرهنگ و تمدن اصيل اسلامی وجود ندارد ، آن انتقادهای اصيل و اساسی كه بر فرهنگ‏ اروپا كه فرهنگ مادی محض است وارد است ، بر فرهنگ اسلامی وارد نيست‏ لهذا باز در قسمت ديگر كلام خودش كوشش می‏كند كه پايه های اساسی فرهنگ‏ اسلامی و مزايای فرهنگ و تمدن اسلامی را معرفی كند كه من باز قسمتی از آنها را برای شما می‏خوانم تا بعد وارد مسئله احياء فكر دينی شوم در آن‏ قسمت از سخنان خودش اينجور می‏گويد : " مسلمانان ، مالك انديشه‏ها و كمال مطلوبهای نهائی مطلق مبتنی بر وحيی می‏باشند كه چون از درونی‏ترين ژرفنای زندگی بيان می‏شود ، به ظاهری‏ بودن آن رنگ باطنی می‏دهد برای فرد مسلمان شالوده روحانی زندگی امری‏ اعتقادی است ، و برای دفاع از اين اعتقاد به آسانی جان خود را فدا می‏كند " . خلاصه حرفش را برايتان توضيح بدهم ، می‏گويد : اسلام آنچه را كه برای بشر پيشنهاد می‏كند چون پشتوانه اش ايمان مذهبی است ، چون از وحی سرچشمه‏ گرفته است ، می‏تواند تا اعماق روح بشر نفوذ بدهد همين طوری كه نشان داده‏ است و نشان می‏دهد كه حتی در عصر حاضر ، چنين قدرتی را دارد
پس اگر اسلام مثلا حريت را پيشنهاد می‏كند ، آزادی را پيشنهاد می‏كند ، اگر عدالت يا انسان دوستی را پيشنهاد می‏كند ، اگر حقوق بشر را پيشنهاد می‏كند ، پيشنهادهائی است كه در روح بشر ضمانت اجرائی دارد ولی آنچه‏ اروپا می‏گويد ، پيشنهادهائی است
كه ضمانت اجرائی ندارد می‏گويد بشريت امروز به سه چيز نيازمند است : 1 - تعبيری روحانی از جهان
يعنی اولين چيزی كه بشر به آن نيازمند است اين است كه جهان تفسيری‏ روحانی و معنوی بشود نه تفسيری مادی يعنی اولين چيزی كه بشر را سرگردان‏ كرده است و به موجب آن هيچ فكر و عقيده ای به صورت ايمان واقعی در بشر به وجود نمی‏آيد ، ماترياليسم است ، ماديگری است ، تفسير جهان است به‏ صورت مادی يعنی به صورت اينكه جهان هر چه هست ماديات است ، جهان كور است ، جهان كر است ، جهان بيشعور است ، احمق و ابله است ، جهان هدف‏ سرش نمی‏شود ، جهان حق و باطل نمی‏فهمد ، جهان درست و نادرست نمی‏فهمد ، در جهان حق و باطل با يك مقياس سنجيده می‏شود ، هيچ چيز در دنيا هدف‏ ندارد و ما به عبث آفريده شده ايم می‏گويد اين فكر است كه روح تمدن بشر را ضايع كرده و می‏كند ، اولين چيزی كه بشر به آن محتاج و نيازمند است‏ تعبيری روحانی از اين جهان است ، « افحسبتم انما خلقناكم عبثا »( 1 )
بيهودگی در كار نيست ، جهان را صاحبی باشد خدا نام جهان بحق برپاست ، جهان به عدالت برپاست ، نيكی و بدی گم نمی‏شود ، جهان سميع و بصير است: « لا تأخذه سنة و لا نوم »(2) . آگاه و عاقل است ولی تنها اين ( تعبيری‏ روحانی از جهان ) كافی نيست
2 - آزادی روحانی فرد

پاورقی : 1 - سوره مؤمنون ، آيه . 115 2 - سوره بقره ، آيه . 255

اين ، در مقابل مسيحيت است آزادی فردی يعنی برای فرد شخصيت قائل شدن‏ اگر انسان از جهان تعبيری روحانی كند و برای فرد شخصيت قائل نباشد ، استعدادها بروز نمی‏كند
3 - اصولی اساسی و دارای تأثير جهانی كه تكامل اجتماع بشری را بر مبنای‏ روحانی توجيه كند كه مقصودش باز مقررات اساسی اسلامی است بيش از اين‏ من در اين دو زمينه از اقبال عبارت خوانی نمی‏كنم . خوب ، آيا اقبال مثل بسياری از ما ، در همين حد متوقف می‏شود ، يعنی‏ نواقص و معايب تمدن اروپائی را می‏بيند و بعد اسلام را در صورت اساسی و زنده خودش می‏بيند و بعد می‏گويد : مطلب تمام شد ؟ نه يك مطلب كه اقبال‏ رسالت خودش و رسالت هر مسلمان روشنفكر مؤمنی را در آن می‏داند ، در اين‏ قسمت سوم است اين هفت خطابه ای كه اين مرد تحت عنوان احياء فكر دينی‏ در اسلام ايراد كرده است ، برای اين منظور سوم است ، حتی در اشعار خودش‏ كم و بيش همين منظور سوم را دارد ، البته منظور اول را هم دارد

روح اسلامی در مسلمين مرده است

در اشعاری كه در همين جلسات خوانده شد شما ديديد كه اقبال چقدر از تقليد كور كورانه ای كه مسلمانان از تمدن غربی دارند انتقاد می‏كند و باز درباره اسلام كه اسلام چنين و چنان است در اشعار خودش آنچه را كه بايد و می‏توانسته است بگويد گفته است قسمت سوم است : آيا اسلام واقعی امروز در ميان مسلمين وجود دارد يا وجود ندارد ؟ اقبال متوجه اين نكته شده كه اسلام هم در ميان مسلمين وجود دارد و هم‏ وجود ندارد اسلام وجود دارد به صورت اينكه ما می‏بينيم شعائر اسلام در ميان‏ مسلمين هست ، بانگ اذان در ميان مردم شنيده می‏شود ، موقع نماز كه می‏شود رو به مساجد می‏آورند ، مرده‏هاشان را به رسم اسلام دفن می‏كنند ، برای‏ نوزادهايشان به رسم اسلام تشريفاتی قائل می‏شوند ، اسمهايشان غالبا اسمهای‏ اسلامی است ، محمد است ، حسن است ، حسين است ، عبدالرحيم و عبدالرحمن‏ است ولی آنچه كه روح اسلام است در اين مردم وجود ندارد روح اسلام در جامعه اسلامی مرده است اين است كه معتقد می‏شود به تجديد حيات اسلامی ، و اينكه حيات اسلامی را بايد تجديد كرد و امكان تجديدش هست چون اسلام‏ نمرده است ، مسلمين مرده اند اسلام نمرده است ، چرا ؟ چون كتاب‏ آسمانيش هست ، سنت پيغمبرش هست ، و اينها به صورت زنده ای هستند ، يعنی دنيا نتوانسته بهتر از آنها بياورد آنچه قرآن آورده هيئت بطليموس‏ نيست كه بگوئيم نظريه ديگری آمد و آن نظريه را نسخ كرد ، نظريه طبيعيات‏ مبتنی بر عناصر چهارگانه نيست كه بگوئيم علم امروز آمد و گفت آن عناصر چهارگانه شما همه مركبند و عنصر نيستند و عناصر بيش از اين حرفهاست نه‏ ، خود اسلام زنده است با تكيه گاه و مبنای زنده ، پس نقص كار در كجاست‏ ؟ نقص كار در تفكر مسلمين است يعنی فكر مسلمين ، طرز تلقی مسلمين از اسلام به صورت زنده ای نيست ، به صورت مرده است مثل اين است كه شما بذر زنده ای را به شكلی بر خلاف اصول كشاورزی زير خاك كنيد كه اين بذر در زير خاك بماند ولی جوانه نزند ، ريشه هايش در زير زمين ندود ، عصاره خاك را نمكد ، يا به صورت نهالی كه شما می‏خواهيد از جائی در جای ديگر بكاريد اين نهال الان زنده است ، ولی اگر شما اين را وارونه‏ بكاريد يعنی ريشه اين نهال را بياوريد بالا و سر آن را كه بايد در هوا باشد زير خاك بكنيد ، اين ، هم هست و هم نيست
تعبير لطيفی دارد اميرالمؤمنين علی عليه السلام ، آينده اسلام و مسلمين‏ را ذكر می‏فرمايد : « و لبس الاسلام لبس الفرو مقلوبا » ( 1 ) . يعنی مردم‏ جامه اسلام را به تن می‏كنند ولی آنچنانكه پوستين را وارونه به تن كنند
پوستين در زمستان برای دفع سرماست ، يك وقت هست پوستين را می‏اندازند دور ، لخت و عور در مقابل سرما ظاهر می‏شوند يك وقت هم هست‏ پوستين را می‏پوشند اما نه آنطور كه بايد بپوشند ، يعنی قسمت پشم دار را بيرون می‏گذارند و قسمت پوست را می‏پوشند در اين صورت نه تنها گرما ندارد و بدن را گرم نمی‏كند ، بلكه به يك صورت مضحك و وحشتناك و مسخره‏ ای هم در می‏آيد
می‏فرمايد : اسلام را مردم چنين خواهند كرد ، هم دارند و هم ندارند دارند ولی چون آن را وارونه كرده اند ، آنچه بايد رو باشد زير است و آنچه بايد در زير قرار بگيرد ، در رو قرار گرفته است نتيجه اين است كه اسلام هست‏ اما اسلام بی‏خاصيت و بی‏اثر ، اسلامی كه ديگر نمی‏تواند حرارت بدهد ، نمی‏تواند حركت و جنبش بدهد ، نمی‏تواند نيرو بدهد ، نمی‏تواند بصيرت‏ بدهد ، بلكه مثل يك درخت پژمرده آفت زده ای می‏شود كه سر پا هست اما پژمرده و افسرده ، برگ هم اگر دارد برگهای پژمرده با حالت زار و نزار است اين از كجاست ؟

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 170 ، صفحه . 324

بستگی دارد بطرز تلقی مسلمين از اسلام كه چه جور اسلام را می‏گيرند و چه جور تلقی می‏كنند ، آن را از سر می‏گيرند ، از پا می‏گيرند ، از ته می‏گيرند ، آن‏ را تجزيه می‏كنند ، قسمتی از آن را می‏گيرند و قسمتی را نمی‏گيرند ، قشرش‏ را می‏گيرند و لبش را نمی‏گيرند ، يا می‏خواهند لبش را بگيرند و قشرش را رها كنند ، بالاخره به صورتی درمی‏آيد كه : « لا يموت فيها و لا يحيی »( 1 ) . نه مرده است و نه زنده نه می‏شود گفت هست و نه می‏شود گفت نيست‏ اين ، نكته اساسی است ، والا تنها ما بنشينيم از تمدن و فرهنگ اروپائی‏ انتقاد بكنيم ، از فرهنگ اسلامی هم تمجيد بكنيم و بعد هم بنشينيم و خيال‏ بكنيم كه فرهنگ اسلامی و روح اسلام همان است كه ما امروز داريم ، پس‏ مردم دنيا بيايند از ما پيروی كنند ، كاری از پيش نمی‏رود خوب اگر مردم‏ دنيا بيايند از ما پيروی كنند ، مثل ما می‏شوند يعنی به صورت نيمه مرده‏ ای در می‏آيند حالا خود قرآن را ببينيد : اساسا همه اين تعبيرات : حيات اسلامی ، حيات تفكر اسلامی ، همه اينها ، اساسی است كه طرحش را خود قرآن ريخته است و تعبيرها از خود قرآن‏ است می‏گويد : « يا ايهاالذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »( 2 ) . ای مردم ! ندای اين پيغمبر را بپذيريد ، اين پيغمبری كه‏ شما را دعوت می‏كند به آن حقيقتی كه شما را زنده می‏كند اين پيغمبر برای‏ شما يك اسرافيل است ، يك محيی است ، تعليمات او زندگی بخش است ، حياتبخش است

پاورقی : 1 - سوره طه ، آيه 74 - سوره اعلی ، آيه . 13 2 - سوره انفال ، آيه . 24

از شما می‏پرسم خاصيت حيات چيست ؟ اصلا حيات يعنی چه ؟ قرآن مردم‏ جاهليت را می‏گويد اينها امواتند . « انك لا تسمع الموتی ( 1 ) ، و ما انت بمسمع من فی القبور »( 2 ) . می‏گويد : اين مردمی كه می‏بينی ، مرده‏ هائی هستند متحرك ، مرده هائی هستند كه به جای اينكه زير خاك باشند ، دارند روی زمين راه می‏روند مرده متحرك هستند ، به اينها زنده نمی‏شود گفت ، ولی به مسلمين می‏گويد بيائيد اين تعليمات را بپذيريد خاصيت اين‏ تعليمات اين است كه به شما جان و نيرو می‏دهد و حيات می‏بخشد خاصيت‏ حيات چيست ؟ شما از هر عالمی ، از هر فيلسوفی كه حيات را تعريف می‏كند ، بپرسيد به چه چيز می‏شود گفت حيات و زندگی ؟ اصلا معنی حيات و زندگی‏ چيست ؟ البته كسی مدعی نمی‏شود كه حقيقت و ماهيت حيات را تعريف كند ولی حيات را از روی آثارش می‏شناسند و اين جور به شما خواهند گفت : حيات يعنی حقيقت مجهول الكنهی كه دو خاصيت دارد ، يكی آگاهی و ديگری‏ جنبش
انسان بهر نسبت كه آگاهی بيشتری دارد ، حيات بيشتری دارد به هر نسبت‏ كه تحرك و جنبش بيشتری دارد حيات بيشتری دارد ، و بهر نسبت كه آگاهی‏ كمتری دارد و بی‏خبرتر است ، مرده تر است به هر نسبت كه ساكن تر است ، مرده تر است و بهر نسبت كه بی‏خبری را بيشتر می‏پسندد ، مردگی در مردگی‏ دارد و بهر نسبت كه سكون را بيشتر می‏پسندد ، مردگی در مردگی دارد حالا شما ببينيد ما مردم مرده ای هستيم يا نه ؟

پاورقی : 1 - سوره نمل ، آيه . 80 2 - سوره فاطر آيه . 22

در نظر ما سكون احترامش بيشتر است يا تحرك ؟ يعنی جامعه ما برای يك آدم جنبنده بيشتر احترام قائل است يا برای يك آدمی كه با كمال سكون و وقار سر جای خودش نشسته و تكان نمی‏خورد و می‏گويد :
گر به مغزم زنی وگر دمبم
كه من از جای خود نمی‏جنبم
می‏بينيد جامعه ما برای اين بيشتر احترام قائل است اين ، علامت كمال‏ مردگی يك اجتماع است ، كه هر انسانی هر اندازه بی‏خبرتر و ناآگاهتر باشد او را بيشتر می‏پسندد و با ذائقه او بيشتر جور در می‏آيد

منطق ماشين دودی

يكی از دوستان ما كه مرد نكته سنجی است ، يك تعبير بسيار لطيف داشت‏ ، اسمش را گذاشته بود منطق ماشين دودی ، می‏گفتيم منطق ماشين دودی چيست‏ ؟ می‏گفت من يك درسی را از قديم آموخته ام و جامعه را روی منطق ماشين‏ دودی می‏شناسم
وقتی بچه بودم منزلمان در حضرت عبدالعظيم بود و آن وقتها قطار راه آهن‏ به صورت امروز نبود و فقط همين قطار تهران - شاه عبدالعظيم بود من‏ می‏ديدم كه قطار وقتی در ايستگاه ايستاده بچه ها دورش جمع می‏شوند و آن را تماشا می‏كنند و به زبان حال می‏گويند ببين چه موجود عجيبی است معلوم بود كه يك احترام و عظمتی برای آن قاسل هستند تا قطار ايستاده بود با يك‏ نظر تعظيم و تكريم و احترام و اعجاب به آن نگاه می‏كردند تا كم كم ساعت‏ حركت قطار می‏رسيد و قطار راه می‏افتاد همين كه راه می‏افتاد بچه ها می‏دويدند ، سنگ بر می‏داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‏دادند من تعجب‏ می‏كردم كه اگر به اين قطار بايد سنگ زد چرا وقتی كه ايستاده يك يگ كوچك هم‏ به آن نمی‏زنند ، و اگر بايد برايش اعجاب قائل بود ، اعجاب بيشتر در وقتی است كه حركت می‏كند
اين معما برايم بود تا وقتی كه بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم ديدم اين‏ قانون كلی زندگی ما ايرانيان است كه هر كسی و هر چيزی تا وقتی كه ساكن‏ است مورد احترام است تا ساكت است مورد تعظيم و تبجيل است ، اما همينكه به راه افتاد و يك قدم برداشت نه تنها كسی كمكش نمی‏كند ، بلكه‏ سنگ است كه بطرف او پرتاب می‏شود و اين نشانه يك جامعه مرده است ، ولی يك جامعه زنده فقط برای كسانی احترام قائل است كه متكلم هستند نه‏ ساكت ، متحركند نه ساكن ، باخبرترند نه بی‏خبرتر
پس اينها علائم حيات و موت است البته اينها ، دو علامت بارزتر و مشخص تر حيات بودند كه عرض كردم والا علائم ديگر هم زياد دارد

همبستگی ، يكی از علائم حيات

يكی از علائم حيات يك جامعه اين است كه همبستگی ميان افرادش بيشتر است خاصيت مردگی ، متلاشی شدن و متفرق شدن و جددا شدن اعضا از يكديگر است ، خاصيت زندگی يك اجتماع به همبستگی و پيوستگی بيشتر اعضاء و جوارح آن اجتماع است آيا جامعه اسلامی امروز يك جامعه زنده است يا يك‏ جامعه مرده ؟ به اين دليل كه مسلمين بيشتر به جان يكديگر می‏افتند و بيشتر مساعيشان صرف جنگ و دعوا با خودشان و اختلاف داخلی خودشان می‏شود ، و در نتيجه دشمن زيرك استفاده‏ می‏كند ، آنها مرده هستند
چه تعبير رسائی وجود مبارك رسول اكرم صلی الله عليه وآله وسلم دارد ، می‏فرمايد : « مثل المؤمنين فی تواددهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكی منه عضو تداعی له ساير الجسد بالسهر و الحمی » ( 1 ) ، مثل مردم با ايمان ، آنهايی كه زنده به ايمانند ، آنهائی كه مصداق « يا ايها الذين‏ آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم »( 2 ) هستند ، مثل‏ مؤمنين در همدلی ، در دوست داشتن يكديگر ، در عاطفه داشتن نسبت به‏ يكديگر ، در همدردی نسبت به يكديگر ، در علاقه مند بودن به سرنوشت‏ يكديگر ، مثل پيكر زنده است كه اگر عضوی از آن بدرد آيد ساير اعضا با اين عضو همدردی می‏كنند
اولش تب است يك كانون چرك كه در يك نقطه از بدن پيدا می‏شود ، فورا يك حرارت غير عادی در تمام بدن ايجاد می‏گردد مثلا يك ضايعه در گوشه ای از كبد يا روده پيدا شده كه طبيب تشخيص نمی‏دهد ، بسا هست كه‏ اگر عكسبرداری هم بكنند تشخيص داده نمی‏شود كه چيست ، اما اين قدر معلوم‏ می‏شود كه تمام بدن از نوك سر گرفته تا ناخن پا غرق در تب می‏شود ، درجه‏ حرارتش بالا می‏رود ، گلبولهای خون به فعاليت می‏افتند ، تمام بدن به‏ فعاليت می‏افتد كه چرا در فلان جای بدن فلان ضايعه پيدا شده ، اين علامت‏ حيات است آيا ما مسلمين امروز همين جور هستيم ؟ آيا اگر ضايعه ای ، گرفتاری ای در نقطه ای از نقاط اسلامی رخ بدهد ، ما اينجور هستيم ؟

پاورقی : 1 - جامع الصغيرج 2 صفحه . 155 2 - سوره انفال ، آيه . 24

حدود پانصد سال پيش وقتی كه اندلس را كه يكی از شريفترين اعضای پيكر اسلامی بود از مسلمانان گرفتند كه اينهم تاريخچه ( 1 ) عجيبی دارد ، اساسا مسلمين ديگر ، هيچ متوجه نشدند و گويا اصلا خبردار نشدند كه عضو شريفی را ، يكی از مهدهای بزرگ تمدن اسلامی و جهانی را از آنها گرفتند در آن وقت‏ گرفتار جنگ شيعه و سنی بودند ، اصلا فكر نمی‏كردند كه چنين موضوعی هم در دنيا مطرح است ، و چنين فاجعه ای هم برای دنيای اسلام رخ داده است
اقبال مدعی است كه از تاريخ مردن تفكر اسلامی پانصد سال می‏گذرد او مدعی‏ است كه پانصد سال است كه طرز تفكر مسلمين درباره اسلام به صورت مرده ای‏ درآمده و صورت زندگی خودش را از دست داده است . در گرفتاريهائی كه امروز برای اسلام هست ، مثلا در همين گرفتاری فلسطين‏ ، ما و شما چقدر همدردی داريم ؟ واقعا احساس همدردی ما چيست ؟ اگر نباشد ، به قول پيغمبر اكرم ما مسلمان نيستيم . « مثل المؤمنين فی‏ تواددهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكی منه عضو تداعی له ساير الجسد بالسهر و الحمی » ( 2 ) ، می‏فرمايد : تمام اين پيكر بی‏خوابی بسرش‏ می‏زند ، استراحت و آسايش از او گرفته می‏شود يعنی آنقدر به تكاپو می‏افتد كه ديگر خوابش نمی‏برد

پاورقی : 1 - كتاب تاريخ اندلس مرحوم دكتر آيتی رضوان الله عليه را حتما بگيريد و بخوانيد ، دانشگاه تهران چاپ كرده است . 2 - جامع الصغير جلد 2 صفحه . 155

اين جمله از پيغمبر اكرم بود كه نشانه ای از حيات را به دست می‏دهد ، و باز پيغمبر اكرم فرمود : « من سمع رجلا ينادی يا للمسلمين فلم يجبه‏ فليس بمسلم » ( 1 ) . هر كسی كه بشنود مردی استغاثه می‏كند و مسلمانان را به كمك می‏طلبد و او را اجابت نكند و جواب ندهد ، در منطق من او مسلمان‏ نيست كسی هم كه بستگی و پيوستگی او با برادران مسلمانش اين قدر نباشد ، او مسلمان نيست ، اينهم يك علامت ديگر
اگر بخواهم همه اينها را برای شما عرض كنم طول می‏كشد ، ولی بهر حال‏ برای ما لازم است و ضروری است كه تفكر اسلامی خودمان را به شكل زنده ای‏ درآوريم تلقی خودمان را از اسلام عوض كنيم ، نگاهی كنيم شايد مثل كشی كه‏ قبائی يا كتی را وارونه پوشيده ، ما هم لباس اسلام را وارونه پوشيده ايم‏ بسياری وقتها برای خود ما اتفاق افتاده كه عبا را پوشيده ايم ، آمده ايم‏ بيرون يك ساعت هم در ميان مردم راه رفته ايم ، متوجه نشده ايم ، ديگران‏ هم ديده اند به ما چيزی نگفته اند تا بالاخره دوستی رسيده و گفته آقا امروز پول گيرتان می‏آيد ، عبايتان را وارونه پوشيده ايد واقعا ما بايد تجديد نظری در مسلمانی خودمان بكنيم شايد ما لباس مسلمانی را به تعبير اميرالمؤمنين وارونه پوشيده ايم
يكی از رفقا انتقاد لطيفی می‏كرد ، می‏گفت آيا اين تجليل از اقبال نشانه‏ ای از مرده پرستی نيست كه هر مرد بزرگی پس از آنكه مرد ، ما او را تجليل می‏كنيم ؟ البته اين به تنهائی نه ، بزرگان مرده و زنده ندارند ، اما منظور او اين بود كه چرا از بعضی زنده هائی كه كمتر از اقبال نيستند و در بسياری از قسمتها بالاتر از اقبالند ، تجليل نمی‏شود ؟ علامه طباطبائی سلمه الله تعالی ، اين مرد بسيار بسيار بزرگ و ارزنده كه‏ البته مجلس امروز مجلسی نيست كه اين مقدار شايستگی داشته باشد كه حق‏ ايشان را ادا كند ، ولی چون اين شخص اين حرف را زد ، اين را عرض می‏كنم‏

پاورقی : 1 - وسائل الشيعه جلد 11 صفحه 108 و 560 ، اصول كافی جلد 3 صفحه 239

مردی است كه صد سال ديگر بايد بنشينند و آثار او را تجزيه و تحليل‏ كنند و به ارزش او پی ببرند چرا ما از حالا به اين فكر نيفتيم ؟ اين مرد واقعا يكی از خدمتگزاران بسيار بسيار بزرگ اسلام است ، اولا مجسمه تقوی و مجسمه معنويت است ، در تهذيب نفس و تقوی ، مقامات بسيار عالی را طی‏ كرده است من ساليان دراز از فيض محضر اين مرد بزرگ بهره مند بوده ام و الان هم هستم
كتاب تفسيرالميزان ايشان يكی از بهترين تفاسيری است كه برای قرآن‏ مجيد نوشته شده است البته قرآن مجيد مقامی دارد كه نمی‏شود هيچ تفسيری را گفت و ادعا كرد كه حق قرآن را ادا كرده است ولی مفسرين هر كدام از يك‏ جنبه بالخصوص خدمتی به قرآن كرده اند ، من می‏توانم ادعا كنم كه اين‏ تفسير از جنبه های خاصی كه الان وقت آن نيست كه برايتان عرض كنم ، بهترين تفسيری است كه در ميان شيعه و سنی از صدر اسلام تا امروز نوشته‏ شده است بسيار بسيار مرد عظيم و جليل القدری است
اين وظيفه حوزه قم و وظيفه همه است و شايد وظيفه ما هم باشد كه هفتاد سالگی اين مرد را ( كه الان در حد هفتاد سالگی است ) تجليل كنيم ديگران‏ چطور يك هفتاد ساله كه پيدا می‏كنند به اعتبار اينكه مردی است كه در طول عمرش به ادب و فرهنگ و ادبيات خدمت كرده ، از او تجليل می‏كنند ، آنهائی كه يك صدم علامه بزرگ طباطبائی شمرده نمی‏شوند ! چرا از اين مرد بزرگ به اين عنوان در زندگيش تجليل نشود ؟ ! تجليل از اينها تجليل از علم است ، تجليل از اجتماع است ، يعنی اقل فايده ای كه‏ دارد اين است كه مردم صبر نمی‏كنند كه صد سال بگذرد ، بعد از فيض اين‏ مرد بهره‏مند شوند . هر چه زودتر از فيض وجود اين مرد بهره‏مند می‏شوند
و تفاوتی كه زمان ما با زمانهای قبل دارد ، اين است كه افراد را زودتر می‏تواند بشناساند ( به وسيله چاپ كتابها و اين جور چيزها ) البته ايشان‏ تنها در ايران شناخته نيستند بلكه در دنيای اسلام شناخته هستند ، تفسيرالميزان را در بيروت همين جور بدون اطلاع چندين بار تجديد چاپ كرده‏ اند و اين خودش نشان می‏دهد كه افكار و كتابهای ايشان در دنيای اسلام چقدر برای خودش جا باز كرده است نه تنها در دنيای اسلام ، در دنيای غير اسلام‏ هم مستشرقينی كه با معارف اسلامی آشنا هستند ، در اروپا يا امريكا ، يكی‏ از كسانی كه در دنيای اسلام او را به صورت يك مفكر بزرگ می‏شناسند ، و می‏آيند سراغش ، ايشان هستند علال الفاسی كه البته در دنيای اسلام مرد دانشمندی هم هست ، وقتی كه آمد ايران مخصوصا رفت قم ، و رفت در خانه‏ ايشان برای اينكه يك ساعت از محضر اين مرد بزرگ بهره مند شود و شنيده‏ ام كه وقتی از منزل ايشان بيرون آمد ، خيلی معجب بود به مقام اين شخص‏ بزرگ ، اين كسی كه هم شخصيت اسلامی دارد ( تنها شخصيتش ، شخصيت شيعی‏ نيست ) و هم شخصيت علمی جهانی با كمال تأسف بايد عرض كنم كه يك سالی است كه ايشان فی‏الجمله يك ناراحتی قلبی پيدا كرده اند و از خداوند تبارك و تعالی مسئلت می‏كنم كه اين مرد بزرگ را برای ما نگهداری بفرمايد اين مرد ، بسيار مرد جليل القدر و عظيم المنزله ای است‏ و يكی از كارهائی كه اخيرا ايشان اقدام فرموده اند موضوع همدردی با برادران اسلامی است
اين برادران فلسطينی ما كه بهر منطقی حتی امريكائی‏ها نمی‏توانند به حق‏ آنها اعتراف نكنند ايشان دو سه حساب اخيرا باز كرده اند در بانك ملی‏ ايران شعبه مركزی و بانك بازرگانی شعبه مركزی و بانك صادرات شعبه‏ بازار ، آقايان اگر ميل داشته باشند شماره ها را يادداشت كنند البته‏ ايشان هستند در درجه اول و بعد ، اين مرد بزرگی كه در همين يادبود اقبال‏ اين جلسه را افتتاح كرد ، آيت الله سيد ابوالفضل موسوی زنجانی ، ايشان‏ هم مرد بسيار جليل القدر و مجهول القدری است ، مجتهدی مسلم العداله و عادلی مسلم الاجتهاد است و البته برای اينكه پادويی هم داشته باشند ، بنده سومشان هستم اين حساب به نام سه نفر باز شده است
توجه داشته باشيد اين حسابها و كمك كردن ها و حساب بازكردنها به اين‏ نظر نيست كه پول چقدر جمع می‏شود ، مسلم است همه ما ايرانيها اگر بخواهيم همه پولهايمان را روی هم بريزيم ، شايد بقدر پول دو تا يهودی كه‏ در امريكا نشسته اند و پول دنيا را از راه ربا و دزدی ثروت دنيا می‏برند نشود ، ولی حساب اين است كه مسلمان ، شرط مسلمانيش همدردی است ، شرط مسلمانيش همدلی است
تمثيلی ذكر می‏كنند كه : در وقتی كه ابراهيم عليه السلام را به آتش‏ انداختند ، يكی از مرغان هوا ، بلبل يا مرغ ديگری ، آمده بود در صحرای‏ آتشی كه ابراهيم را در آن انداخته بودند می‏رفت و دهانش را پر از آب‏ می‏كرد و می‏ريخت برای اينكه آتش را به نفع ابراهيم سرد كند به او گفتند ای حيوان ! اين آب دهان تو در مقابل اين همه آتش چه ارزشی دارد ؟ گفت‏ من فقط به اين وسيله می‏توانم عقيده و ايمان و علاقه و وابستگی خودم را به‏ ابراهيم ابراز كنم
شما اگر يك تومان در اين راه بدهيد ، آن كه ارزش دارد احساسات‏ شماست ، نماينده مسلمانی شماست ، پيوند خودتان را به اين پيوند با شهيدان است اگر بنا شود ما در موقعش كه می‏شود از شهيدان بگسليم ، ولی‏ بعد هميشه بنشينيم و امری را كه نشدنی است بگوئيم : « السلام عليك يا اباعبدالله ، يا ليتنا كنا معك فنفوز فوزا عظيما » ای كاش ما می‏بوديم‏ با تو حسين بن علی عليه السلام می‏گويد كربلا كه يك روز نيست ، هميشه است‏
يكی از دلائلی كه جامعه ما جامعه مرده است ، همين جريانی است كه ما فعلا در روز اربعين داريم ببينيد ، در اين روز واقعا دو موضوع مهم داريم‏ كه بسيار شايسته اهميت است يكی آمدن جابر كه آمدنش يك تابلو بزرگ‏ است و ديگر زيارت اربعين كه الان فرصت شرح آن نيست و بايد در وقت‏ ديگری مضمونهای آن زيارت را برای شما بخوانم ، و اين سنتی كه از دور ، از هر جا كه هستيد حسين بن علی عليه السلام را در اين روز زيارت كنيد اينها دو جريان واقعی است
يك جريان ساختگی كه در هيچ كتاب معتبری وجود ندارد و تنها در يك كتاب وجود دارد كه آن كتاب به اتفاق تمام ارباب مقاتل معتبر نيست ( البته صاحبش مرد بزرگواری است كه در جوانی اين كتاب را نوشته‏ و اين كتاب مشتمل است بر بسياری از مسائل كه تاريخ آنها را تكذيب‏ می‏كند ، ولی هيچكدام از مورخين و محدثين و مقتل نويسان اسلام اين را ننوشته اند بلكه تكذيب كرده اند و عقل هم آن را تكذيب می‏كند ) ، اين‏ است كه در روز بيستم ماه صفر ، اسراء ، اهل بيت پيغمبر اكرم صلی الله‏ عليه وآله وسلم ، اهل بيت امام حسين عليه السلام از شام می‏آيند به كربلا
ما آن دو جريان اصيل را به كلی فراموش كرديم ، شايد در ميان همه ما دو نفر نباشند كه زيارت اربعين را به قصد پيوند با حسين بن علی عليه السلام‏ خوانده باشند يا داستان جابر را از روی تدبر گوش كرده باشند ، هر جا كه‏ می‏رويم صحبت از اين است كه اهل بيت امام حسين عليه السلام آمدند كربلا سر قبر امام حسين عليه السلام ، بعد چه شعرها ، چه مرثيه ها ، چه سينه‏ زنی‏ها ، همه براساس دروغ ! اين ، علامت جامعه مرده است دروغ را می‏پذيرد اما راست را هرگز حاضر نيست بپذيرد ! جابربن عبدالله انصاری از صحابه پيغمبر اكرم و از جوانان‏ اصحاب پيامبر صلی الله عليه وآله وسلم است و در جنگ خندق جوانی بوده‏ در حدود 16 سالگی ، تازه بالغ شده بود ، در وقت وفات رسول اكرم صلی‏ الله عليه وآله وسلم تقريبا بيست و دو سه ساله بوده و بنابراين در سنه‏ 61 هجری ، اين مرد هفتاد و چند ساله بوده است در آخر عمر كور شده بود ، چشمهايش نمی‏ديد با يك مرد محدث بزرگواری به نام عطيه عوفی آمد و قبل‏ از آنكه به سراغ تربت حسين عليه‏السلام برود ، رفت سراغ فرات ، غسل‏ زيارت كرد و از سعد كه گياهی خوشبو بوده و آن را خشك می‏كردند و بعد می‏سائيدند و پودر می‏كردند و از آن به عنوان يك عطر و بوی خوش استفاده‏ می‏كردند ، خودش را خوشبو كرد عطيه می‏گويد وقتی كه جابر از فرات بيرون‏ آمد گامها را آهسته برمی‏داشت و در هر گامی ذكری از اذكار الهی بر زبانش‏ بود
جابر از دوستان اميرالمؤمنين و از دوستان خاندان پيغمبر صلی الله عليه‏ وآله وسلم و در حدود 12 سال از اباعبدالله بزرگتر است و با اباعبدالله‏ خيلی محشور بوده است گفت با همين حال گامها را آهسته برداشت و آمد و ذكر گفت تا به نزديكی قبر مقدس حسين بن علی عليه السلام رسيد وقتی كه‏ رسيد دوبار يا سه بار فرياد كشيد : حبيبی يا حسين ! دوستم ، حسين جان ! بعد گفت حبيب لايجيب حبيبه ؟ دوستی جواب دوستش را چرا نمی‏دهد ؟ من‏ جابر ، دوست تو هستم ، رفيق ديرين توام ، پير غلام تو هستم ، چرا جواب‏ مرا نمی‏دهی ؟ بعد گفت عزيزم ، حسينم حق داری جواب دوستت را ندهی ، جواب پير غلامت را ندهی ، من می‏دانم با رگهای گردن تو چه كردند ، من‏ می‏دانم سر مقدس تو از بدن مقدست جداست ، گفت و گفت تا افتاد و بيهوش شد وقتی كه به هوش آمد سرش را برگرداند به اين طرف و آن طرف و مثل كسی كه با چشم باطن می‏بيند گفت : السلام عليكم ايتها الارواح التی‏ حلت بفناء الحسين سلام من بر شما مردانی كه روح خودتان را فدای حسين‏ كرديد
بعد از اينكه گفت من چنين و چنان شهادت می‏دهم ، گفت : و من شهادت‏ می‏دهم كه ما هم با شما در اين كار شريك هستيم عطيه تعجب كرد كه يعنی چه‏ ؟ ما با اينها در اينكار شريك باشيم ؟ به جابر گفت معنی جمله ات را نفهميدم ، ما كه جهاد نكرديم ؟ ما كه قبضه شمشير به دست نگرفتيم ، چرا شريك باشيم ؟ ! گفت اصلی در اسلام هست كه من از پيغمبر صلی الله عليه وآله وسلم شنيدم فرمود هر كسی كه واقعا از ته دل دوست‏ داشته باشد ، روحش هم آهنگ باشد ، در اين عمل شريك است من اگر شركت‏ نكردم نمی‏توانستم شركت كنم ، از من جهاد برداشته شده بود ولی روح من‏ پرواز می‏كرد كه در ركاب حسين عليه السلام باشد چون روح ما با روح حسين‏ بود ، من حق دارم ادعا كنم كه ما با آنها در اين عمل شريك هستيم
بسم الله الرحمن الرحيم الحمدلله رب العالمين باری الخلائق اجمعين والصلوش والسلام علی عبدالله‏ ورسوله و حبيبه و صفيه و حافظ سره و مبلغ رسالاته سيدنا و نبينا و مولانا ابی‏القاسم محمد ( ص ) اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : « يا ايها الذين آمنوا استجيبوا لله و للرسول اذا دعاكم لما يحييكم

تفكر ديروز و امروز مسلمين درباره ميزان تاثير عمل در سعادت انسان

بحث ما درباره احياء تفكر اسلامی است مصلحين اسلامی ، متفكران بزرگ‏ اسلامی مخصوصا آنانكه در قرون متأخر پيدا شده اند به اين مطلب كاملا توجه‏ كرده اند كه طرز تفكر مسلمانان درباره اسلام آسيب ديده است در هفته‏ گذشته عرض كردم فرق است بين اينكه يك آئين ، يك مكتب ، خودش در ذات خود زنده باشد و اينكه‏ طرز تلقی مردمی كه آن را پذيرفته اند ، به صورت زنده ای باشد ممكن است‏ خود آئين ، جوهر حياتی داشته باشد ولی آن طرز تفكری كه مردم درباره آن‏ دارند ، طرز تفكر صحيحی نباشد

پاورقی : 1 - سوره انفال ، آيه . 24

آسيب شناسی

بنابراين وقتی عرض می‏كنم كه طرز تفكر مسلمين در عصر حاضر درباره اسلام‏ آسيب ديده است ، مربوط به تلقی ما مسلمانان از اسلام است ما اگر بخواهيم اين طرز تفكر را بررسی كنيم بايد مثل طبيبی كه بيماری را بررسی‏ می‏كند ، بررسی كنيم اولين كار طبيب اين است كه او را تحت معاينه قرار می‏دهد ، می‏خواهد بيماريش را تشخيص بدهد ، از او سؤالاتی می‏كند ، سوابقش‏ را می‏پرسد ، عوارضی را كه الان دچارش هست ، می‏پرسد ، گذشته اش را از او می‏پرسد و همه كوشش اين است كه در درجه اول بيماريش را تشخيص بدهد ، پس از آن در مقام معالجه برمی‏آيد

ريشه های آسيب ديدگی طرز تفكر اسلامی ما

ما مسلمانان اگر بخواهيم طرز تفكر خودمان را تصحيح كنيم بايد به سوابق‏ و گذشته و تاريخ خودمان مراجعه كنيم ، چرا كه ريشه های اين آسيب بسا هست كه از زمانهای خيلی دور باشد البته مختلف است ، بعضی دو قرن و بعضی سه يا چهار يا پنج قرن و بعضی از آنها ممكن است سيزده قرن سابقه‏ داشته باشند ، يعنی از قرن دوم اسلام پيدا شده باشند . من امشب به يكی دو مطلب اشاره می‏كنم كه اينها مربوط به قرون اول اسلامی است ، گواينكه در قرن ما هم ريشه های جديدی پيدا كرده‏ است
از جمله آسيبهای قرون اوليه اسلامی خوار شمردن تأثير عمل در سعادت‏ انسان است به عبارت ديگر رجوع از طرز تفكر واقع بينانه به خيالبافانه‏ انسان اگر به قرآن كه سند و مرجع اول ماست مراجعه كند و بعد از قرآن اگر به سنت قطعی نبوی و هم چنين سنن قطعی‏ای كه از ناحيه ائمه اطهار رسيده‏ است ( مثل رواياتی كه از ناحيه آنها رسيده است ) مراجعه كند كاملا به‏ اين اصل پی می‏برد كه اسلام دين عمل است

عمل ، تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی

تكيه گاه تعليم و تربيت اسلامی عمل است اسلام بشر را متوجه اين نكته‏ می‏كند كه هر چه هست عمل است سرنوشت انسان را عمل او تشكيل می‏دهد اين‏ يك طرز تفكر واقع بينانه و منطقی و منطبق با ناموس خلقت است قرآن‏ كريم راجع به عمل چقدر صحبت كرده باشد خوبست ؟ و چقدر تعبيرات رسا و زيبايی در اين زمينه دارد مثلا « و ان ليس لللانسان الا ما سعی »( 1 ) ، برای بشر جز آنچه كه كوشش كرده است نيست يعنی سعادت بشر در گرو عمل‏ اوست « فمن يعمل مثقال ذرش خيرا يره و من يعمل مثقال ذرش شرا يره »( 2 ) .

پاورقی : 1 - سوره نجم ، آيه . 39 2 - سوره زلزله ، آيه 8 - . 7

هر كسی به اندازه وزن يك ذره اگر كار خير بكند ، آن كار خير او از بين نخواهد رفت ، به او خواهد رسيد ، و اگر به اندازه وزن يك ذره‏ كار بد كند ، از ميان نخواهد رفت و به او خواهد رسيد اين تعليم يكی از بزرگترين تعليمات برای حيات يك ملت است وقتی يك ملت فهميد كه‏ سرنوشتش به دست خودش است ، سرنوشت او را عمل خودش تعيين می‏كند ، آن‏ وقت متوجه عمل و نيروی خودش می‏شود ، متوجه اينكه هيچ چيز به درد من‏ نمی‏خورد مگر عمل و نيروی من كه صرف فعاليت و سعی می‏شود اين خودش عامل‏ بزرگی است برای حيات
شما اگر می‏بينيد در صدر اسلام مسلمين آنقدر جنبش و جوشش داشتند ، چون‏ يكی از اصول افكارشان همين بود آنها اين تعليم را كه از سرچشمه گرفته‏ بودند ، هنوز منحرف نكرده بودند فكرشان اين بود كه هر چه من عمل و سعی‏ می‏كنم و هر چه كه می‏جنبم ( البته عمل يك مسلمان اختصاص به عمل جوارح‏ ندارد بلكه نيت او هم بايد صحيح باشد ، ايمانش هم بايد صحيح باشد ) ، فقط همين است كه به درد من می‏خورد و جز اين ، چيز ديگری نيست اين چقدر به انسان اعتماد به نفس می‏دهد ، چقدر انسان را متكی به نيروی خودش‏ می‏كند ؟ ! از جمله تعليمات اسلام كه در همان صدر اسلام كم و بيش آسيب‏ ديد و هر چه گذشت اين آسيب زيادتر شد ( نه تنها اصلاح نشد بلكه زيادتر شد ) همين مسئله است

نقش امويها در پيدايش اين آسيب

كم كم افكاری پيدا شد كه عمل را تحقير و آن را بی‏ارزش تلقی می‏كرد به عبارت ديگر طرز تفكر مسلمين در مسئله مبنای سعادت انسان‏ از طرز واقع بينانه به طرز خيالبافانه گرايش يافت ، و به طوری كه تاريخ‏ نشان می‏دهد ريشه اين فكر را امويها ايجاد كردند
مسئله ای است كه از قديم در بين علماء كلام مطرح بوده و آن اين است كه‏ آيا اساس ، ايمان است ، و اصلا ايمان چيست ؟ تاريخ نشان می‏دهد كه خلفای‏ بنی‏اميه از نظر اينكه خودشان در عمل فاسق و فاسد بودند و اين را هم‏ نمی‏توانستند از مردم كتمان كنند و مردم هم می‏دانستند كه اينها از نظر عمل‏ فاسدند ، اين فكر را ترويج می‏كردند كه اساس اين است كه ما ايمان داشته‏ باشيم ، اگر ايمان درست باشد عمل اهميتی ندارد

چرا فكر تحقير عمل پيدا شد ؟

چون اينها حكومت داشتند و قدرت و ثروت در اختيارشان بود ، قهرا می‏توانستند تبليغات وسيعی در اين زمينه بكنند ، مزدورهائی هم از آن عالم‏ نماها درست كنند و آنها هم مرتب بگويند اساس ، ايمان است ، و ايمان‏ كه درست شد عمل هر چه بود ، بود ، برای اينكه خلفای بنی‏اميه را تبرئه‏ كنند كه مردم خيلی حساسيت نشان ندهند و نگويند كه اينها چه جور خلفائی‏ هستند كه عملشان اين چنين فاسد است ! علم كلام نشان می‏دهد كه فرقه ای در قرن دوم اسلامی پيدا شد كه آنها را مرجئه می‏گفتند مرجئه يكی از اصول‏ عقايدشان همين مطلب بود و خلفای اموی هم از اينها حمايت می‏كردند

ايمان چيست ؟

در آن وقت ما شيعيان چه فكر می‏كرديم ، يعنی ائمه ما چه دستور می‏دادند ؟ ما از علی بن ابيطالب چه الهام می‏گرفتيم ؟ وقتی كه از ائمه ما سؤال‏ می‏كنند كه ايمان چيست ؟ می‏فرمايند : « الايمان ، معرفة بالجنان و اقرار باللسان و عمل بالاركان » ( 1 )
ايمان با سه چيز محقق می‏شود : اعتقاد قلبی ، اقرار به زبان ، و عمل با اعضا و جوارح اصلا ائمه ما عمل را جزو ايمان شمرده اند ، يعنی كسی كه عمل‏ ندارد ايمان ندارد دلش را خوش نكند بگويد ايمان مجزای از عمل می‏تواند وجود داشته باشد اگر در قرآن می‏بينيد مؤمنين تمجيد شده اند ، خيال نكنيد مقصود كسانی است كه يك گرايش اعتقادی دارند ولی در برنامه عملی شركت‏ ندارند خير در قرآن هر جا كه مؤمنين تمجيد شده اند ، يعنی كسانی كه‏ شهادتين را می‏گويند و در دل اعتقاد دارند و با جوارح و اعضای خودشان عمل‏ می‏كنند

پاورقی : 1 - جامع الاخبار ، فصل هجدهم ، صفحه 42 و نظير اين روايت است رواياتی‏ كه شيخ صدوق ( ره ) در خصال صفحه 178 - 179 و مرحوم مجلسی در بحارالانوار جلد 69 صفحه 64 الی 73 نقل كرده‏اند

next page

fehrest page

back page