![]() |
نگاهی به قرآن
در اينجا لازم است بعضی آيات قرآنی در زمينه حق و باطل مورد دقت و تفسير و توجه قرار گيرد :1 - در آغاز بحث مطالبی درباره « بسم الله الرحمن الرحيم »بيان شد كه رحمانيت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات الهی است ، اسماء تبعی هستند و از لطف او ناشی میشوند در اين ديد عالی جز الله و رحمانيت و رحيميت او چيزی وجود ندارد ، هر چه هست خير است ، كمال است ، جود است ، شر و نقص و عدم ، اموری اعتباری و تبعی و نسبی هستند
در نظام هستی ، خير غالب است ، حق اصيل است و باطل هم اگر پيدا شد محكوم و غير اصيل و نابود شدنی است ، و آنچه پايدار میماند حق است : « كل شیء هالك الا وجهه (1) ، و يبقی وجه ربك ذو الجلال و الاكرام »(2)
در تاريخ بشر هم اين بينش حكم میكند كه حق پيروز و نظام حق بر نظامهای باطل چيره خواهد شد : « هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی الدين كله و لو كره المشركون »( 3 )
2 - آيات سوره بقره : در اوائل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح شدهاند : گروه مؤمنين ، گروه كافرين ، و گروه منافقين
پاورقی : 1 - سوره قصص ، آيه . 88 2 - سوره الرحمن ، آيه . 27 3 - سوره توبه ، آيه . 33
گروه مؤمنين ايمان به غيب دارند ، نماز واقعی و حسابی و كامل به پا میدارند ، انفاق میكنند ، به مكتبشان كه مكتب الهی است ايمان دارند ، به عالم آخرت يقين دارند ، اين گروه موفق اند و در مسير هدايت پروردگار رستگارانند به گروه كافرين كه میرسد آنها را مثل شاگردی معرفی میكند كه معلم هر كاری كرده با هيچ نصيحتی و با هيچ تنبيهی نتوانسته او را براه بياورد و آموزش بدهد ، بعد پدرش كه میآيد معلم به او میگويد : آقا ولش كن ديگر فائده ای ندارد ، اين يك موجود اصلاح نشدنی است كفر بعد از عرضه است اينهائی كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزيدند ، نصيحت ديگر فايده ای به حالشان ندارد : « ان الذين كفروا سواء عليهمء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون 0 ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوش و لهم عذاب عظيم »( 1 )به گروه منافقين كه میرسد اهميت بيشتری میدهد ، بدليل اينكه آيات بيشتری درباره آنها آمده است منافقين كسانی هستند كه از مذهب عليه مذهب استفاده میكنند ، يعنی تظاهر به مذهب میكنند و حال آنكه در باطن ضد مذهب هستند : « و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين 0 يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون »( 2 )
اينها در مقام فريب دادن خدا بر میآيند ، حقيقت را میخواهند فريب بدهند ، مؤمنين را میخواهند فريب بدهند اما قرآن میگويد اينها موفق نيستند ، اينها به خيال خودشان مردم را میفريبند و نمیفهمند و شعور ندارند
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيات 6 و . 7 2 - سوره بقره ، آيات 8 و . 9
| صوفی نهاد دام و سر حقه باز كرد |
| بنياد مكر با فلك حقه باز كرد |
| بازی چرخ بشكندش بيضه در كلاه |
| زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد |
به خيال خودشان خيلی زرنگی میكنند ، به اهل ايمان كه میرسند میگويند بله ما از شما هستيم ولی وقتی با برادران واقعيشان ، با شيطانهائی مثل خودشان خلوت میكنند ، میگويند ايمان ما ظاهری و صوری است و ما باطنا با شما هستيم ، ما مسخره شان میكنيم ! بعد قرآن میگويد : « الله يستهزی بهم و يمدهم فی طغيانهم يعمهون »(2)
اين مسخره كردن ها به ضرر خودشان است ، خدا آنها را مسخره خواهد كرد ، يعنی اين جريان و سنت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كوری و حيرت گرفتار خواهد كرد
بعد بيان عجيبی دارد : « مثلهم كمثل الذی استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فی ظلمات لا يبصرون » ( 3 ) . اينها از نقشه های نكرشان ( 4 ) استفاده میكردند و عقل خود را در خدمت هوای نفس و شيطنت خود قرار داده بودند ( بالاخره عقل هم برای انسان يك نوری است ، همان طور كه حس و غريزه برای انسان نور است و راهنما )
پاورقی :
1 - سوره بقره ، آيه . 14
2 - سوره بقره ، آيه . 15
3 - سوره بقره ، آيه . 17
4 - نكری = شيطنت
« او كصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم فی آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين »( 2 ) . اين مثل شديدتری است كه قرآن بيان میكند : برقی در آسمان میجهد ، يك لحظه هست و بعد خاموش میشود و چون همراه با رعد است اينها انگشتان خود را در گوشهای خود میگذارند و در نتيجه از راهيابی و رسيدن به مقصد دور میمانند
پس قرآن برای خدعه هيچگونه موفقيتی قائل نيست نمیگويد عالم را خدعه اداره كرده است قرآن اين منطق را قبول ندارد كه جريان تاريخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است اصلا از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه بشريت غلبه با شر و فساد و ظلم باشد و در عين حال جامعه باقی باشد اينكه پيامبر فرمود : « الملك يبقی مع الكفر و لا يبقی مع الظلم » معنايش اين است كه ما گاهی وقتها ظلم را در سطح بالا نگاه میكنيم ، مثلا نادر شاه را میبينيم كه همه اش ظلم است ، اما جامعه كه نادرشاه نيست همان زمان كه نادرشاه از كله ها مناره میسازد اگر شما ميان توده مردم برويد و يك آمارگيری بكنيد میبينيد در مجموع ، صداقت غلبه دارد بر كذب ، امانت غلبه دارد بر خيانت ، عفت غلبه دارد بر بیتقوائی ، جامعه را در مجموعش بايد در نظر گرفت خصوصا در آن استخوان بندی اصلیاش
پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 18 2 - سوره بقره ، آيه . 19
3 - آيات سوره صافات : در اواخر سوره صافات حاكميت و منصور بودن انبياء و پيام انبياء آمده است ( اين مطلب با بيانهای مختلفی در قرآن گفته شده است ) : « و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان جندنا لهم الغالبون »( 1 ) . سخن ما ، در علم ما گذشته است ، سخن ما كه تخلف ناپذير است ، اين است كه بندگان پيام آور ما و فرستادگان ما تحقيقا و فقط و فقط آنها منصور و پيروز هستند ، و همانا سپاه ما حتما آنها غالب و پيروزند آيا مقصود قرآن در اينجا غلبه نظامی است ؟پاورقی : 1 - سوره صافات ، آيات 171 و 172 و . 173
يعنی هر گاه ميان يك پيامبر يا پيروان يك پيامبر ، يك مرد حق ، يك ولی خدا ، يك امام با كسی يا كسانی جنگی در بگيرد هميشه طرف مقابل اهميت سوق الجيشی دارند چرا ابرقدرتها نسبت به عدن كه يك جای نسبتا كوچكی است يا يمن جنوبی كه از نظر خودش اهميت زيادی ندارد ، اين همه حساسيت دارند ؟ آن جاهائی كه منابع ثروت هست ، نفت هست ، حساسيت هم بيشتر است خيلی از جنگها ماهيت اقتصادی دارد ، يعنی برای به دست آوردن منابع اقتصادی است نه به منظور گسترش قلمرو انگلستان اگر در هندوستان میجنگد برای وسعت دادن به خاك خود نيست بلكه میخواهد از هندوستان به عنوان بازار مصرفی برای كالاهای خود استفاده كند و منابع زيرزمينی آنها را به يغما بردپاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 21
بعضی از جنگها و مبارزه ها هم جنبه اعتقادی و ايدئولوژيكی دارد و چون حامل يك فكر و عقيده و ايدئولوژی است میخواهد مانع را از سر راه عقيده اش بردارد ، يا اينكه میخواهد راهی پيدا كند تا عقيده اش را در دنيا تبليغ كند علی عليه السلام تصريح میكند كه جنگهای صدر اسلام ماهيت ايدئولوژيكی داشت : « و حملوا بصائرهم علی اسيافهم » ( 1 ) ، آنها بصيرتها و دركها و آگاهيهای خود را روی شمشيرهای خودشان حمل میكردند ، يعنی میخواستند با اين شمشيرها به مردم آگاهی بدهند نه چيز ديگری از مردم چيزی نمیخواستند بگيرند ، میخواستند بدهند آنچه را هم میخواستند بدهند بصيرت و آگاهی بود اگر میگوئيم پيامبران پيروز هستند مقصود پيروزی نظامی نيست ما اگر مبارزه حسين بن علی عليه السلام را با لشكريان يزيد و ابن زياد از جنبه نظامی يعنی از نظر ظاهری و صوری در نظر بگيريم امام حسين شكست خورد و آنها پيروز شدند اما اگر ماهيت قضيه را در نظر بگيريم فكری و اعتقادی است يعنی حكومت يزيد سمبل جريانی بود كه میخواست فكر اسلامی را از بين ببرد و امام حسين برای احياء فكر اسلامی جنگيد ، در اين صورت بايد ببينيم آيا امام حسين به مقصودش رسيد يا نرسيد ؟پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 150 ، صفحه . 460
آيا توانست يك فكر را در دنيا زنده كند يا نتوانست ؟ میبينيم كه توانست هزار و سيصد سال است كه اين نهضت هر سال يك پيروزی جديد به دست میآورد ، يعنی هر سال عاشورا ، عاشوراست و معنی كل يوم عاشورا اين است كه هر روز به نام امام حسين با ظلم و باطلی مبارزه میشود و حق و عدالتی احياء میشود ، اين پيروزی است و پيروزی بالاتر از اين چيست ؟ يزيدها و ابن زيادها میروند ولی حسين ها و عباس ها و زينب ها باقی میمانند البته به عنوان يك ايده نه به عنوان يك شخص ، بلكه به عنوان يك صاحب اختيار و حاكم بر جامعه خويش آری آنها میميرند ، اما اينها زنده و جاويد باقی میمانند4 - آيات سوره انبياء : در آيات 16 و 17 و 18 اين سوره ، خداوند خلقت آسمان و زمين را مطرح میكند كه در مقياس جهانی ، نظام هستی به حق برپاست نه بر باطل و پوچی « و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين »، بعد میفرمايد : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل مما تصفون ». اين آيه ، قدرت حق و ناچيزی و ناتوانی باطل را بيان میكند باطل ممكن است غلبه ظاهری و موقت داشته باشد اما حق يكدفعه از كمين بيرون میآيد و آن را نابود میكند قذف يعنی پرتاب كردن ، دماغ يعنی جايگاه مغز ، مثل اينكه از حق گلوله ای میسازيم و به شدت به باطل پرتاب میكنيم كه مغزش را به اصطلاح خرد میكند ، بعد يك وقت میبينيد باطل از بين رفتنی بوده است ، چيزی نبوده است ، زاهق بوده است
عده ای از اين آيه استفاده ای كرده اند كه بد هم نيست و آن اينكه حق بعد از آنكه مدتی به وسيله باطل پوشانده شد ، وقتی به جنگ باطل میآيد كوبنده و بنيان كن میآيد خدا به وسيله خود بشر اين كار را میكند يك مرتبه و ناگهان میبينيد كه حق همچون طوفان میآيد و باطل را خرد و خمير میكند و به دور میافكند ببينيد قرآن در جنگ حق و باطل چقدر خوش بينانه نگاه میكند ، میگويد : اين نمود باطل شما را نترساند ، اين فراگيری باطل شما را مأيوس نكند ، زيرا سرانجام حق پيروز است ! حق هميشه پيروز بوده است : « وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فیالارض »(1)
در طول تاريخ هميشه حق و باطل با يكديگر در حال جنگ بوده اند ولی قرآن وعده پيروزی نهائی حق بر باطل را میدهد ، آن چنان كه هميشه نشانه ای از باطل باقی نماند و اين را سرنوشت نهائی تاريخ میداند لذا توصيه میكند ايمان داشته باشيد و غصه هيچ چيز را نخوريد ، « و لا تهنوا و لا تحزنوا »( 2 ) ، ايمان داشته باشيد كه برتری مال شماست ، از كمی خودتان و از زيادی آنها بيم نداشته باشيد ، از اسلحه و زور فراوانشان نترسيد ، فقط مجهز به ايمان و حقيقت باشيد ، مؤمن واقعی باشيد ، انسان واقعی باشيد ، اگر چنين شديد ، پيروزی از آن شماست نكته ديگری كه از اين آيه استفاده میشود اين است كه اين حركت انقلابی برپايه نيروی حق و حق پرستی است ، انقلابی است كه از نيروی حق برپا میشود نه انقلابی كه بر پايه شكم باشد حق - پرستان را به دليل حق پرستی نه شكم پرستی برمیانگيزيم يك عده خيال كرده اند كه چون قرآن حامی مستضعفين است ، تزش اين است كه ما هميشه از گرسنه ها لشكر درست میكنيم برای اينكه فقط شكمشان را سير كنيم ، چنين نيست
پاورقی : 1 - سوره نور ، آيه . 55 2 - سوره آل عمران آيه . 139
قرآن میگويد نهضت ما به سود مستضعفين است ، حالا ممكن است قيام كنندگان از خود مستضعفين باشند يا از غير مستضعفين اتفاقا اگر مستضعف برای شكم مبارزه كند قرآن نمیپذيرد ، اسلام چنين شخصی را رد میكند : ²منكانت هجرته الی مال يصيبه او امرأش يصيبها فهجرته الی ما يهاجر اليه» 1 ) . پيامبر میگويد هر كس هجرت كند به طمع اينكه مالی به دست آورد يا زنی را اسير كند و بعد با او ازدواج نمايد ، اسلام چنين هجرتی را قبول ندارد هر كس به سوی خدا و رسول هجرت میكند بايد منتظر اجر و پاداش الهی باشد اسلام میگويد ما میرويم تا مستضعفين را نجات بدهيم نه اينكه فقط برويم كه شكمشان را سير كنيمما فوجی از ايمان و حق پرستی به حركت در میآوريم ، « بل نقذف بالحق علی الباطل »( 2 ) ، يعنی از حق يك نيروی انقلابی میسازيم ، آن را بر باطل میافكنيم .
پاورقی :
1 - اين حديث در جامع الصغير جلد 1 ، صفحه 1 و منيةالمريد صفحه 27 به
اين صورت آمده است : انما الاعمال بالنيات لكل امری ما نوی فمن كانت
هجرته الی الله و رسوله فهجرته الی الله و رسوله و من كانت هجرته الی
دنيا يصيبها او امراه ينكحها فهجرته الی ما هاجر اليه »
2 - سوره انبياء آيه . 18
5 - آيات سوره رعد : قرآن در آيه 17 اين سوره ، حق و باطل را به صورت مثلی بسيار جالب و پرمعنی بيان داشته است : « انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها »، خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد ، يعنی آب صاف و پر بركتی ، در اثر ريزش اين باران بر كوهها و بلنديها ، سيلی در واديها و رودخانه ها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد « فاحتمل السيل زبدا رابيا »( 2 ) ، پس اين سيل ، كفی را روی خود حمل كرد « و مما يوقدون عليه فی النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله »( 3 ) ، همانگونه كه وقتی فلزی را روی آتش میگدازند تا از آن زيور يا وسيله ای بسازند چنين كفی در سطح آن آشكار میشود ، مواد اصلی ته نشين شده و مواد زائد و بدرد نخور روی آن را میگيرد « كذلك يضرب الله الحق والباطل »( 4 )
اين چنين خدا حق و باطل را میزند
پاورقی :
1 - سوره انبياء ، آيه . 18
2 - سوره رعد ، آيه 17 زبد يعنی كف رابی يعنی مرتفع ، بالا آمده زبدا
رابيا يعنی كفی كه روی آب را فرا گرفته است
4 - 3 - سوره رعد ، آيه . 17
« فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »(1)
و اما كف میرود و نيست و نابود میشود و اما آنچه به مردم سود میرساند در زمين باقی میماند به اصطلاح ادبی اينجا حكمی را معلق به صفتی كرده است ، يعنی اين صفت علت آن حكم است نفرموده آب باقی میماند ، فلز باقی میماند ، بلكه میفرمايد آنچه برای مردم نافع است از آن آب و فلز ، به اعتبار نافع بودن باقی میماند ، به دليل اينكه نافع است ، خير است ، سودمند است باقی میماند يعنی بقا ، از آن نافع بودن و سودمندی است ، بیسودها ، بیخاصيتها ، بیفايده ها حذف شدنی و از بين رفتنی و محكوماند « كذلك يضرب الله الامثال »( 2 ) ، خدا مثلها را اين چنين بيان میكند از اين مثال چند نكته جالب استفاده میشود :
الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق
« فاحتمل السيل زبدا رابيا »( 2 ) يعنی كف روی آب را میگيرد و میپوشاند ، به طوری كه اگر آدم جاهلی بيايد نگاه كند و از ماهيت قضيه خبر نداشته باشد ، كف خروشانی را میبيند كه در حركت است ، و توجهی به آب باران كه زير اين كفهاست نمیكند ، در حالی كه اين آب است كه چنين خروشان حركت میكند نه كف ، ولی چون كفها روی آب را گرفته اند چشم ظاهربين كه به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط كف را میبيندپاورقی : 2 - 1 - سوره رعد ، آيه . 17
باطل هم چنين است كه بر نيروی حق سوار میشود و روی آن را میپوشاند ، بطوری كه اگر كسی ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نيندازد همان قله های شامخ و افراد چشم پر كن را میبيند مثلا اگر برگرديم به قرن سيزدهم در ايران ، اول كسی كه چشممان به او میافتد ناصرالدين شاه است و ممكن است فكر كنيم كه همه مردم همان طور بوده اند ، در صورتی كه اگر همه مردم مثل ناصرالدين شاه بودند ، اصلا امروز ايرانی وجود نداشت اگر همه مردم هارون الرشيد بودند و ماهيت هارون الرشيدی داشتند ، محال بود جامعه اسلامی باقی بماند چون هارون الرشيد مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوترانی و بی عفتی و ناپاكی بود آيا اگر همان وقت ما میرفتيم به تمام روستاهای كشور اسلامی ، هر چه میديديم هارون الرشيد بود ؟ يعنی همه مردم را با روحيه و صفات هارون الرشيد میديديم ؟ هر كارگر و كشاورز صاحب حرفه و فن و بازرگان ، يك هارون الرشيد بود ؟ يعنی همه به همديگر دروغ میگفتند ؟ همه به همديگر خيانت میكردند ؟ همه بیعفتی میكردند ، بیتقوا بودند ؟ هرگز اين طور نبوده است هارون الرشيد از صدقه سر آن اشخاص ، از صداقت ، امانت ، درستی و حقيقت آنها زندگی میكرد ، حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشيد و اطرافيانش بوده اند ، اين نبايد معيار ما باشد كه شر بر خير غلبه داشته استشما اگر به همين مسيحيت تحريف شده نگاه كنيد و برويد در دهات و شهرها ، آيا هر كشيشی را كه میبينيد ، آدم فاسد و كثيفی است ؟ والله ميان همين ها صدی هفتاد هشتادشان مردمی هستند با يك احساس ايمانی و تقوا و خلوص كه به نام مسيح و مريم چقدر راستی و تقوا و پاكی به مردم داده اند ، تقصيری هم ندارند ، آنها به بهشت میروند ، كشيش آنها هم به بهشت میرود ، پس حساب روحانيت حاكم فاسد مسيحی و پاپها را بايد از اكثريت مبلغين و پيروان مسيح جدا كرد
آن چيزی كه ما میبينيم همان زبدا رابيا و كف های روی آب است كه به چشم میآيد ولی وقتی انسان وارد متن جامعه میشود و كسانی را كه اساسا به چشم نمیآيند و در واقع جامعه را آنها میچرخانند میبيند ، آنها را منطبق بر حق و همراه با راستی و صداقت میيابد آن راننده ای كه با زحمت دائما از اين شهر به آن شهر میرود و جان خودش را میگذارد در اين راه تا روزی 150 يا 200 تومان بگيرد ، يا آن كشاورزی كه دائما تلاش میكند و زحمت میكشد ، آيا در وجود اينها شر بر خير غلبه دارد ؟ هرگز ، اغلب اينها بر آن فطرت پاك اسلامی و انسانی خودشان باقی هستند اينهمه كارگرانی كه در كارخانه ها كار میكنند وقتی آدم میرود سراغ اينها اصلا تعجب میكند كه با آن وضع چطور اينها به جامعه و دين خوشبين هستند و دغدغه دين و ايمانشان را دارند
پس اكثريت جامعه را انسانهائی تشكيل میدهند كه صلاح آنها بر فسادشان غلبه دارد ، اگر هم احيانا فسادی در آنها هست ، فساد ناشی از جهل است ، از قصور است ، نمیداند ، تقصير هم ندارد ، نادان است ، اين را نمیشود آدم مقصر حساب كرد و جزء مفسدين و خراب كاران و منحرفين دانست به اين ترتيب حق و نظام حق اصيل است و مثل آب در زير جريان دارد و جامعه را به جلو میبرد ، اما باطلها بر روی آن قرار میگيرند و نمود پيدا میكنند
ب : طفيلی بودن باطل و استقلال حق
نكته ديگری كه از اين مثال قرآنی استفاده میشود اين است كه باطل به طفيل حق پيدا میشود و با نيروی حق حركت میكند ، يعنی نيرو مال خودش نيست ، نيرو اصالتا مال حق است و باطل با نيروی حق حركت میكندكفی كه روی آب هست ، نيروی كف نيست كه او را حركت میدهد اين نيروی آب است كه او را حركت میدهد معاويه اگر پيدا میشود و آن همه كارهای باطل میكند ، آن نيروی اجتماعی را معاويه به وجود نياورده و ماهيت واقعی آن نيرو ، معاويه ای نيست و جامعه در بطن خودش ماهيت معاويهای ندارد ! باز هم پيغمبر است ، باز هم ايمان است ، باز هم معنويت است ، ولی معاويه بر روی اين نيرو سوار شده است
يزيد هم كه امام حسين را كشت گفت : قتل الحسين بسيف جده ( 1 ) ،
پاورقی : 1 - بحارالانوار ، جلد 44 صفحه . 298
يعنی حسين با شمشير جدش پيامبر كشته شد ! اين يك معنای درستی دارد يعنی از نيروی پيامبر استفاده كردند و او را كشتند ، چون برای تحريك مردم میگفتند : يا خيل الله اركبی و بالجنة ابشری ( 1 ) ای سواران الهی سوار شويد و بهشت بر شما بشارت بادامام باقر عليه السلام فرمودند كه سیهزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند « و كل يتقرب الی الله بدمه » ( 2 ) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب میجستند ، چون میگفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن علی بر او خروج كرده است ، بايد با او جنگيد
باطل حق را با شمشير خود حق میزند ، پس باطل نيروی حق را به خدمت گرفته است اين همان نيروی حق است كه او از آن استفاده میكند ، مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذيه میكند ، ممكن است خيلی هم تغذيه بكند و خيلی هم چاق بشود ، ولی انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر میشود ، حالت چشمهايش عوض میگردد و كم قوه میشود
قرآن میگويد : وقتی كه سيل جريان پيدا كرد ، آنكه حركت میكند و نيرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گيرد میبرد ، آب است اما شما كف را میبينيد كه حركت میكند اگر آب نبود كف يك قدم هم نمیتوانست برود ، ولی به علت اينكه آب هست روی آب سوار میشود و از نيروی آب استفاده میكند هميشه در دنيا باطل از نيروی حق استفاده میكند ، مثلا راستی حق ، و دروغ باطل است
پاورقی : 1 - ارشاد شيخ مفيد جلد 2 ، صفحه 92 چاپ علمية اسلامية - بحارالانوار جلد 45 صفحه . 391 2 - مقتل الحسين مقرم صفحه 6 به نقل از ابیبكر ابن العربی الاندلسی در عواصم صفحه . 232
اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمیتواند وجود داشته باشد ، يعنی اگر در دنيا يك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگويد و همه مردم دروغ بگويند ( پدر به پسر ، پسر به پدر ، زن به شوهر ، شوهر به زن ، رفيق به رفيق ، شريك به شريك ) ، دروغ نمیتواند كار خود را انجام دهد ، زيرا هيچكس باور نمیكند امروز چرا دروغ مفيد است و گاه يك جائی بدرد آدم میخورد ؟ چون در دنيا راستگو زياد است چون از خودش و از ديگران راست میشنود و اگر دروغ بگويد طرف مقابل خيال میكند راست است و فريب میخورد يعنی اين دروغ نيروی خود را از راستی گرفته است ، اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمیرفت چون اين دروغ را راست میپندارد ، گولش را میخورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمیرود ، ظلم هم همين استاگر عدلی در دنيا وجود نداشته باشد امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد اگر هيچكس به ديگری اعتماد نكند و همه بخواهند از يكديگر بدزدند آن وقت ظالم ترين اشخاص هم نمیتواند چيزی بدزدد ، زيرا او هم از وجدان ، شرف ، اعتماد و اطمينانی كه مردم به يكديگر دارند و رعايت انصاف و برادری و برابری را میكنند سوء استفاده میكند ، چون اينها هستند كه اساس جامعه را حفظ میكنند ، او در كنار اينها میتواند دزديش را بكند
اگر شما راديوهای مختلف دنيا را گوش كنيد از هيچيك از اين راديوها نمیشنويد كه اسم زورگوئی را ببرد يا بگويد ما میخواهيم ظلم كنيم يا منافع كشورهای ديگر را بدزديم و غارت كنيم ، بلكه همه دم از صلح میزنند ، دم از آزادی میزنند ، دم از حقوق بشر میزنند ، در صورتی كه اكثر و شايد همه آنها دروغ میگويند ، يعنی آنها میخواهند در پناه اين الفاظ زندگی كنند ، در پناه آزادی ، آزادی را میكشند چنانكه گفته اند : " ای آزادی بنام تو در دنيا چه جنايتها كه نشد " اين معنای تغذيه باطل از حق است ناصرالدين شاه يا هارون الرشيد يا معاويه هم نيروی باطل خود را از نيروی حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نيروئی نداشتند
داستانی شنيدم كه ذكرش در اينجا مناسب است ، يكی از علمای فارس آمده بود تهران ، در مسافرخانه پولهايش را میدزدند ، او هم هيچكس را نمیشناخته و مانده بوده كه چه بكند ، بفكرش میرسد كه برای تهيه پول ، فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر را روی يك كاغذ اعلا با يك خط عالی بنويسد و به صدراعظم وقت هديه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود
اين عالم محترم خيلی زحمت میكشد و فرمان را مینويسد و وقت میگيرد و میرود صدراعظم میپرسد اين چيست ؟ میگويد فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر است صدراعظم تأملی میكند و بعد مشغول كارهای خودش میشود ، اين آقا مدتی مینشيند و بعد میخواهد برود ، صدراعظم میگويد نه ، شما بنشينيد ، اين مرد محترم باز مینشيند مردم میآيند و میروندآخر وقت میشود ، بلند میشود برود ، میگويد نه آقا شما بفرمائيد همه میروند غير از نوكرها ، باز میخواهد برود میگويد نه شما بنشينيد من با شما كار دارم به فراش میگويد درب را ببند هيچكس نيايد به اين عالم میگويد بيا جلو ، وقتی پهلوی او نشست میگويد اين را برای چه نوشتی ؟ میگويد چون شما صدراعظم هستيد فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتی بكنم هيچ چيز بهتر از اين نمیشود كه فرمان اميرالمؤمنين را كه دستور حكومت است و موازين اسلامی حكومت است برای شما بنويسم صدراعظم میگويد بيا جلو و يواشكی از او میپرسد آيا خود علی به اين عمل كرد يا نه ؟ عالم میگويد بله عمل كرد میگويد خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتيجه ای گرفت ؟ چه چيزی نصيبش شد كه حالا تو اين را آورده ای كه من عمل كنم ؟ آن مرد عالم گفت تو چرا اين سؤال را جلوی مردم از من نپرسيدی و صبر كردی تا همه مردم رفتند ؟ حتی نوكرها را بيرون كردی و من را آوردی نزديك و يواشكی پرسيدی ؟ از چه كسی میترسی ؟ از اين مردم میترسی ؟ تو از چه چيز مردم میترسی ؟ غير از همين علی است كه در فكر مردم تأثير كرده ، الان معاويه كجاست ؟ معاويه ای كه مثل تو عمل میكرد كجاست ، تو خودت هم مجبوری به معاويه لعنت كنی پس علی شكست نخورده ، باز هم امروز منطق علی است كه طرفدار دارد ، باز هم حق پيروز است . اين يك مثل بود ولی بيانگر واقعيت است
خطبه 51 " نهج البلاغه " استفاده باطل از حق را به خوبی نشان میدهد حضرت علی عليه السلام در اين خطبه میفرمايد : « انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع » ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهای نفسانی است كه متتبع واقع میشوند يعنی انسانهائی تحت تأثير هواهای نفسانی خودشان قرار میگيرند و بعد به جای اينكه خدا را پرستش وقتی پهلوی او نشست میگويد اين را برای چه نوشتی ؟
پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137
خطبه 51 " نهج البلاغه " استفاده باطل از حق را به خوبی نشان میدهد حضرت علی عليه السلام در اين خطبه میفرمايد : « انما بدء وقوع الفتن اهواء تتبع » ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهای نفسانی است كه متتبع واقع میشوند يعنی انسانهائی تحت تأثير هواهای نفسانی خودشان قرار میگيرند و بعد به جای اينكه خدا را پرستش كنند هواهای نفسانی را پرستش میكنند و دنبال خواسته هايشان میروند ! « و احكام تبتدع » و بعد احكامی است كه بدعت گزارده میشوند ، يعنی كسی كه میخواهد دنبال هوای نفسش برود از چه استفاده میكند ؟ از نيروی حق ، بدعتی را در لباس دين وارد میكند ، چون میداند نيرو از آن دين و مذهب است اگر بگويد من چنين حرفی میزنم كسی حرفش را قبول نمیكند ، لذا شروع میكند چيزی را بنام دين بيان كردن و میگويد فلان آيه قرآن اين مطلب را بيان كرده است و مقصودش اين است ، يا حديثی جعل میكند كه پيامبر چنين فرمود ، امام جعفر صادق چنين فرمود ، يعنی از نيروی قرآن و پيغمبر و امام استفاده میكند و روی چيزی كه حقيقت نيست مارك حقيقت میزند . « يخالف فيها كتاب الله » و كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار میگيرد« و يتولی عليها رجال رجالا علی غير دين الله » ( 2 ) آن وقت افرادی با هم متحد و متفق میشوند و حزب و جمعيتی تشكيل میدهند ولی به غير دين خدا ، براساس همان بدعت ( 3 ) ، و به عنوان دفاع از اين بدعت آن را به صورت دين بين مردم تبليغ میكنند
پاورقی : 2 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137 3 - در اينجا بدعت ، بدعت در دين است نه مطلق نوآوری بدعت در دين ، يعنی چيزی را كه جزء سنت نيست ، جزء سنت وانمود كردن و چيزهائی را كه جزء دين نيست ، جزء دين و سنت قلمداد كردن اين بدعت و نوآوری در دين حرام و محكوم است ، مثل عمل ابوهريره كه وقتی حاكم مكه بود ، مرد بيچاره ای پياز از عكه آورده بود كه در مكه بفروشد اما كسی از او >
بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر میكند و چه عالی میفرمايد : « فلو ان الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علی المرتادين » ( 1 ) ، پس اگر باطل از امتزاج و آميختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد ، مردم حقجو منحرف نمیشوند ، چون اغلب مردم ، " مرتاد " ياحق گرا هستند ( 2 ) ، ولی میآيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج میكنند و امر بر مردم مشتبه میشود ، يعنی مردم حق را با باطل اشتباه میگيرند و باطل را با مارك حق میخرند اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد بر مرتادان و طالبان حق مخفی نمیماند ، چون اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل « و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين » ( 3 ) ، و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد زبان بدخواهان از آن قطع میگردد ، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده ای آن را حق محض میبينند بعد به آثارش نگاه میكنند میبينند آثار بد دارد معاندها زبانشان دراز میشود كه اين دين و مذهب شما هم خراب از آب درآمد ، ديگر نمیدانند كه اين خرابيها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق ! حق هرگز طوری رفتار نمیكند كه زبان معاندين بر او دراز شود
پاورقی :
> نخريده بود و نزديك بود خراب شود ، دست به دامان ابوهريره شد كه
چكار كنم ، ورشكست میشوم ابوهريره روز جمعه بالای منبر رفت و گفت :
سعت من حبيبی رسول الله من اكل بصل عكة بمكة و جبت له الجنة ، يعنی
هر كس پياز عكه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب میشود ! مردم هم مثل
مور و ملخ ريختند و تمام پيازهايش را خريدند كسی حق اين طور نوآوری را
ندارد
1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137
2 - مرتاد ، به همان معنی حنيف است كه در قرآن آمده است
3 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 1376
پاورقی : 1 - سوره اسراء ، آيه . 33
مردم هم گفتند نه ، نه ، ما با جان و دل حاضريم جهاد كنيم آن وقت مردم را جمع كرد و به جنگ با علی عليه السلام آمد پس معاويه از خودش نيروئی نداشت ، از نيروی پيغمبر استفاده كرد ، از نيروی قرآن استفاده كرد بعد معاويه ، زيادبن ابيه ، يك جلاد خونريز را برای مردم میفرستد ، آن وقت مردم چه میگويند ؟ میگويند اينهم اسلام ، اينهم دين ، ببين حاكم اسلامی چه میكند ؟ آن وقت زبان معاندين دراز میشود سپس امام عليه السلام میفرمايد : « و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان ! » و ليكن از حق قسمتی و از باطل قسمتی گرفته میشود و مخلوط میشوند يعنی يك مشت از حق و يك مشت از باطل را با يكديگر مخلوط میكنند و به خورد مردم میدهند مانند كسی كه در گندم مقداری ارزن قاطی میكند و به نام گندم به مردم میفروشد ! مردم وقتی شب آن را خوردند فردا اثرش را میبينند و میفهمند آنچه ديشب خورده اند نان گندم نبوده است « فهنا لك يستولی الشيطان علی اوليائه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله الحسنی » ( 2 ) ، در اينجاست كه شيطان بر دوستان خودش مسلط میشود يعنی ابزار شيطان هم حق است ، حق مخلوط شده با باطل ، حقی كه لباس باطل پوشيده است اين همان معنائی است كه از آيه استفاده میشود كه باطل از حق تغذيه میكند ، خودش نيرو ندارد ، از آن نيرو میگيرد . آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمیتوانست برود اينكه میبينيد باطل حركتی دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار میشود ببينيد قرآن چگونه باطل را پوچ و بیارزش نشان میدهد !پاورقی : 1 و 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 50 ، صفحه . 137
غلبه ظاهری باطل و پيروزی نهائی حق
باطل از ديد سطحی و حسی نه ديد تحليلی و تعقلی ، حركت و جولان دارد مثلا يك بچه را در نظر بگيريد كه در عمرش سيل نديده و نمیداند سيل چيست و از كجا پيدا میشود و چگونه میآيد اين بچه وقتی سيل را میبيند ، دريای كف را میبيند كه در حركت است ، اصلا او خيال نمیكند كه جز كف هم چيزی وجود دارد ! يعنی غلبه ظاهری گسترده و فراگيرنده از باطل است ، اما در نهايت به مغلوبيت آن میانجامدقرآن میگويد ديدتان را وسيع كنيد ، در شناخت جامعه اين قدر به ظاهر حكم نكنيد اگر تاريخ صدسال پيش را خواستيد بررسی كنيد نرويد سراغ ناصرالدين شاه با آن عشق بازيها و عياشيها و ظلم ها و بگوئيد يك قرن قبل اوضاع آنطور بوده است اين را شما سمبل شناخت همه مردم نگيريد ، ناصرالدين شاه را شما آئينه تمام نمای مردم ندانيد
اگر اين طور باشد ، فتوای ميرزای شيرازی در تحريم تنباكو و آثار عظيم آن را چگونه توجيه میكنيد ؟ وقتی كه ناصرالدين شاه با آن صدر اعظمش از غفلت و بیخبری مردم استفاده میكنند و امتيازاتی به خارجيان میدهند ، يك عده روحانيون آگاه در پايتخت و شهرهای ديگر متوجه میشوند و داد و فرياد راه میاندازند و مردم را متوجه میكنند تا از سامرا فتوای معروف ميرزای شيرازی يك مرتبه به ايران میرسد و همچون بمبی منفجر میشود و مردم بر عليه ناصرالدين شاه و دادن امتياز تنباكو به شركتهای خارجی قيام میكنند اين نشان میدهد كه در عمق باطل ايمانی حكمفرما بوده است يك حقيقتی حكمفرما بوده است زنهای آن زمان كه با پوشيه بودند و به زحمت بيرون میآمدند ، مثل جنگهای صدر اسلام آمدند و مردها را تشويق كردند كه بجنگيد وگرنه حق نداريد به خانه بيائيد و ما شما را در بستر نمیپذيريم اين حكايت میكند كه ناصرالدين شاه سمبل زمان خويش نيست درست است كه مردم ناآگاه بودند ولی ناآگاه بودن غير از شرير بودن است ، مردم را ناآگاه نگه میداشتند ، نه آنكه انسانها همه شرير و فاسد بودند حالا برويم صد سال جلوتر ، نادر شاه را میبينيم كه از كله ها مناره میساخت آيا میشود نادر شاه را معيار آن زمان قرار دهيم ؟ از نظر قرآن ، نه ، اينگونه شخصيتها كه در تاريخ نمود دارند ، كف های روی آب هستند ، آنها را معيار قضاوت قرار ندهيد اگر همه مردم شرارت نادر شاه را داشتند اصلا آن جامعه متلاشی میشد
قرآن میگويد : اگر همه مردم اين قدر شرير و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاك میكرديم ، چنين جامعه ای محال است وجود داشته باشد ، اصلا قابل دوام نيست و فورا هلاك میشود اينكه قرآن هلاك اقوام گذشته را بيان میكند برای چيست ؟ میگويد : قبل از شما اقوامی بودند كه وقتی اكثريت مردم آن اقوام بد شدند ، ريشه آنها را كنديم پس اگر جامعه دوام دارد بدانيد كه اكثريت مردم فاسد نيستند ، بلكه اقليتی فاسدند كه آنها هم كفهای روی آباند
باطل به صورت موقت ، به صورت يك جولان و به صورت يك نمود است و زود هم از بين میرود احاديثی داريم كه حكم ضرب المثل را پيدا كرده ، میگويد : « للحق دولة و للباطل جولة » حق دولت باقی دارد ، اما باطل را جولانی است و يك نمود است و زود تمام میشود يا : « للباطل جولة ثم يضمحل » ، باطل را جولانی است و بعد مضمحل و نابود میشود ! ولی حق جريان دارد و ادامه و بقا دارد ضمنا در اينجا معلوم شد كه باطل از حق پيدا میشود ، همين طور كه كف از آب پيدا میشود و همان طور كه سايه از شخص پديد میآيد معلوم است كه اگر حقی نبود باطلی هم نبود ، چرا كه باطل میخواهد با نام حق و در سايه حق و در پرتو حق زندگی كند
حق مانند آبی است كه وقتی مسير خودش را طی میكند ، در بستر خويش با يك آلودگيهائی روبرو میشود و زباله هائی را هم با خود میبرد ، بعد ، اين زباله ها را به اين طرف و آن طرف میزند و در نتيجه كفهای كثيفی به وجود میآيد اين ، لازمه طبيعی حركت و جريان آب است


