next page

fehrest page

back page

نگاهی به قرآن

در اينجا لازم است بعضی آيات قرآنی در زمينه حق و باطل مورد دقت و تفسير و توجه قرار گيرد :
1 - در آغاز بحث مطالبی درباره « بسم الله الرحمن الرحيم »بيان شد كه‏ رحمانيت خدا اصالت دارد قهر و غضب و جباريت و انتقام هم كه از صفات‏ الهی است ، اسماء تبعی هستند و از لطف او ناشی می‏شوند در اين ديد عالی‏ جز الله و رحمانيت و رحيميت او چيزی وجود ندارد ، هر چه هست خير است‏ ، كمال است ، جود است ، شر و نقص و عدم ، اموری اعتباری و تبعی و نسبی‏ هستند
در نظام هستی ، خير غالب است ، حق اصيل است و باطل هم اگر پيدا شد محكوم و غير اصيل و نابود شدنی است ، و آنچه پايدار می‏ماند حق است : « كل شی‏ء هالك الا وجهه (1) ، و يبقی وجه ربك ذو الجلال و الاكرام »(2)
در تاريخ بشر هم اين بينش حكم می‏كند كه حق پيروز و نظام حق بر نظامهای‏ باطل چيره خواهد شد : « هو الذی ارسل رسوله بالهدی و دين الحق ليظهره علی‏ الدين كله و لو كره المشركون »( 3 )
2 - آيات سوره بقره : در اوائل اين سوره سه گروه در مقابل يكديگر مطرح‏ شده‏اند : گروه مؤمنين ، گروه كافرين ، و گروه منافقين

پاورقی : 1 - سوره قصص ، آيه . 88 2 - سوره الرحمن ، آيه . 27 3 - سوره توبه ، آيه . 33

گروه مؤمنين ايمان به غيب دارند ، نماز واقعی و حسابی و كامل به پا می‏دارند ، انفاق می‏كنند ، به مكتبشان كه مكتب الهی است ايمان دارند ، به عالم آخرت يقين دارند ، اين گروه موفق اند و در مسير هدايت پروردگار رستگارانند به گروه كافرين كه می‏رسد آنها را مثل شاگردی معرفی می‏كند كه معلم هر كاری كرده با هيچ نصيحتی و با هيچ تنبيهی نتوانسته او را براه بياورد و آموزش بدهد ، بعد پدرش كه می‏آيد معلم به او می‏گويد : آقا ولش كن ديگر فائده ای ندارد ، اين يك موجود اصلاح نشدنی است كفر بعد از عرضه است‏ اينهائی كه به آنچه به آنها عرضه شد كفر ورزيدند ، نصيحت ديگر فايده ای‏ به حالشان ندارد : « ان الذين كفروا سواء عليهم‏ء انذرتهم ام لم تنذرهم لا يؤمنون 0 ختم الله علی قلوبهم و علی سمعهم و علی ابصارهم غشاوش و لهم‏ عذاب عظيم »( 1 )
به گروه منافقين كه می‏رسد اهميت بيشتری می‏دهد ، بدليل اينكه آيات‏ بيشتری درباره آنها آمده است منافقين كسانی هستند كه از مذهب عليه‏ مذهب استفاده می‏كنند ، يعنی تظاهر به مذهب می‏كنند و حال آنكه در باطن‏ ضد مذهب هستند : « و من الناس من يقول آمنا بالله و باليوم الاخر و ما هم بمؤمنين 0 يخادعون الله و الذين آمنوا و ما يخدعون الا انفسهم و ما يشعرون »( 2 )
اينها در مقام فريب دادن خدا بر می‏آيند ، حقيقت را می‏خواهند فريب‏ بدهند ، مؤمنين را می‏خواهند فريب بدهند اما قرآن می‏گويد اينها موفق‏ نيستند ، اينها به خيال خودشان مردم را می‏فريبند و نمی‏فهمند و شعور ندارند

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيات 6 و . 7 2 - سوره بقره ، آيات 8 و . 9

صوفی نهاد دام و سر حقه باز كرد
بنياد مكر با فلك حقه باز كرد
بازی چرخ بشكندش بيضه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد
قرآن نقش خدعه را بيان می‏كند و می‏گويد خدعه با اهل حق چنين است : « و اذا لقوا الذين آمنوا قالوا آمنا و اذا خلوا الی شياطينهم قالوا انا معكم انما نحن مستهزؤن »( 1 )
به خيال خودشان خيلی زرنگی می‏كنند ، به اهل ايمان كه می‏رسند می‏گويند بله ما از شما هستيم ولی وقتی با برادران واقعيشان ، با شيطانهائی مثل‏ خودشان خلوت می‏كنند ، می‏گويند ايمان ما ظاهری و صوری است و ما باطنا با شما هستيم ، ما مسخره شان می‏كنيم ! بعد قرآن می‏گويد : « الله يستهزی بهم و يمدهم فی طغيانهم يعمهون »(2)
اين مسخره كردن ها به ضرر خودشان است ، خدا آنها را مسخره خواهد كرد ، يعنی اين جريان و سنت عالم است كه آنها را مضحكه قرار خواهد داد و در كوری و حيرت گرفتار خواهد كرد
بعد بيان عجيبی دارد : « مثلهم كمثل الذی استوقد نارا فلما اضاءت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فی ظلمات لا يبصرون » ( 3 ) . اينها از نقشه های نكرشان ( 4 ) استفاده می‏كردند و عقل خود را در خدمت هوای نفس‏ و شيطنت خود قرار داده بودند ( بالاخره عقل هم برای انسان يك نوری است ، همان طور كه حس و غريزه برای انسان نور است و راهنما )

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 14 2 - سوره بقره ، آيه . 15 3 - سوره بقره ، آيه . 17 4 - نكری = شيطنت

كسی كه عقل خودش را در خدمت نكری و عليه هدايت دين قرار دهد ، مثل كسی‏ است كه در تاريكی آتش روشن كند تا در ظلمت بيابان از نور آن استفاده‏ نمايد و راه پيدا كند وقتی آتش را روشن می‏كند اول استفاده هم می‏برد و اطرافش روشن می‏شود ولی خدا زود اين نور را می‏برد و او را در تاريكی‏ می‏گذارد « صم بكم عمی فهم لا يرجعون »( 1 ) ، نه تنها آنها را در تاريكی‏ باقی می‏گذارد بلكه چشم و گوش و زبانشان را هم می‏گيرد ، چون اگر چشم باز باشد ، اگر چراغی از دور پيدا شود آدم می‏بيند و راه را پيدا می‏كند ، يا اگر گوشش باز باشد ، در تاريكی صدای زنگ شتری يا بوق ماشينی را می‏شنود و متوجه می‏شود راه از آن طرف است ، يا اگر زبان آدم باز باشد فرياد می‏كشد تا اگر كسی آن نزديكيهاست ، بشنود و او را هدايت كند ولی همه‏ اينها از او گرفته می‏شود
« او كصيب من السماء فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون اصابعهم فی آذانهم‏ من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين »( 2 ) . اين مثل شديدتری‏ است كه قرآن بيان می‏كند : برقی در آسمان می‏جهد ، يك لحظه هست و بعد خاموش می‏شود و چون همراه با رعد است اينها انگشتان خود را در گوشهای‏ خود می‏گذارند و در نتيجه از راهيابی و رسيدن به مقصد دور می‏مانند
پس قرآن برای خدعه هيچگونه موفقيتی قائل نيست نمی‏گويد عالم را خدعه‏ اداره كرده است قرآن اين منطق را قبول ندارد كه جريان تاريخ را زور گردانده و خدعه حركت داده و ظلمت چرخانده است اصلا از نظر منطق قرآن امكان ندارد كه در مجموع جامعه بشريت غلبه با شر و فساد و ظلم باشد و در عين حال جامعه باقی باشد اينكه پيامبر فرمود : « الملك يبقی مع الكفر و لا يبقی مع الظلم » معنايش اين است كه ما گاهی وقتها ظلم را در سطح بالا نگاه می‏كنيم ، مثلا نادر شاه را می‏بينيم كه‏ همه اش ظلم است ، اما جامعه كه نادرشاه نيست همان زمان كه نادرشاه از كله ها مناره می‏سازد اگر شما ميان توده مردم برويد و يك آمارگيری بكنيد می‏بينيد در مجموع ، صداقت غلبه دارد بر كذب ، امانت غلبه دارد بر خيانت ، عفت غلبه دارد بر بی‏تقوائی ، جامعه را در مجموعش بايد در نظر گرفت خصوصا در آن استخوان بندی اصلی‏اش

پاورقی : 1 - سوره بقره ، آيه . 18 2 - سوره بقره ، آيه . 19

3 - آيات سوره صافات : در اواخر سوره صافات حاكميت و منصور بودن‏ انبياء و پيام انبياء آمده است ( اين مطلب با بيانهای مختلفی در قرآن‏ گفته شده است ) : « و لقد سبقت كلمتنا لعبادنا المرسلين 0 انهم لهم المنصورون 0 و ان‏ جندنا لهم الغالبون »( 1 ) . سخن ما ، در علم ما گذشته است ، سخن ما كه‏ تخلف ناپذير است ، اين است كه بندگان پيام آور ما و فرستادگان ما تحقيقا و فقط و فقط آنها منصور و پيروز هستند ، و همانا سپاه ما حتما آنها غالب و پيروزند آيا مقصود قرآن در اينجا غلبه نظامی است ؟

پاورقی : 1 - سوره صافات ، آيات 171 و 172 و . 173

يعنی هر گاه ميان يك پيامبر يا پيروان يك پيامبر ، يك مرد حق ، يك ولی خدا ، يك امام با كسی يا كسانی جنگی در بگيرد هميشه طرف مقابل اهميت سوق الجيشی دارند چرا ابرقدرتها نسبت به عدن كه يك جای نسبتا كوچكی است يا يمن جنوبی كه از نظر خودش اهميت زيادی ندارد ، اين همه‏ حساسيت دارند ؟ آن جاهائی كه منابع ثروت هست ، نفت هست ، حساسيت هم‏ بيشتر است خيلی از جنگها ماهيت اقتصادی دارد ، يعنی برای به دست آوردن‏ منابع اقتصادی است نه به منظور گسترش قلمرو انگلستان اگر در هندوستان‏ می‏جنگد برای وسعت دادن به خاك خود نيست بلكه می‏خواهد از هندوستان به‏ عنوان بازار مصرفی برای كالاهای خود استفاده كند و منابع زيرزمينی آنها را به‏ يغما برد

پاورقی : 1 - سوره آل عمران ، آيه . 21

بعضی از جنگها و مبارزه ها هم جنبه اعتقادی و ايدئولوژيكی دارد و چون‏ حامل يك فكر و عقيده و ايدئولوژی است می‏خواهد مانع را از سر راه عقيده‏ اش بردارد ، يا اينكه می‏خواهد راهی پيدا كند تا عقيده اش را در دنيا تبليغ كند علی عليه السلام تصريح می‏كند كه جنگهای صدر اسلام ماهيت‏ ايدئولوژيكی داشت : « و حملوا بصائرهم علی اسيافهم » ( 1 ) ، آنها بصيرتها و دركها و آگاهيهای خود را روی شمشيرهای خودشان حمل می‏كردند ، يعنی می‏خواستند با اين شمشيرها به مردم آگاهی بدهند نه چيز ديگری از مردم‏ چيزی نمی‏خواستند بگيرند ، می‏خواستند بدهند آنچه را هم می‏خواستند بدهند بصيرت و آگاهی بود اگر می‏گوئيم پيامبران پيروز هستند مقصود پيروزی نظامی‏ نيست ما اگر مبارزه حسين بن علی عليه السلام را با لشكريان يزيد و ابن‏ زياد از جنبه نظامی يعنی از نظر ظاهری و صوری در نظر بگيريم امام حسين‏ شكست خورد و آنها پيروز شدند اما اگر ماهيت قضيه را در نظر بگيريم فكری‏ و اعتقادی است يعنی حكومت يزيد سمبل جريانی بود كه می‏خواست فكر اسلامی‏ را از بين ببرد و امام حسين برای احياء فكر اسلامی جنگيد ، در اين صورت‏ بايد ببينيم آيا امام حسين به مقصودش رسيد يا نرسيد ؟

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 150 ، صفحه . 460

آيا توانست يك فكر را در دنيا زنده كند يا نتوانست ؟ می‏بينيم كه‏ توانست هزار و سيصد سال است كه اين نهضت هر سال يك پيروزی جديد به دست می‏آورد ، يعنی هر سال عاشورا ، عاشوراست و معنی كل يوم‏ عاشورا اين است كه هر روز به نام امام حسين با ظلم و باطلی مبارزه می‏شود و حق و عدالتی احياء می‏شود ، اين پيروزی است و پيروزی بالاتر از اين‏ چيست ؟ يزيدها و ابن زيادها می‏روند ولی حسين ها و عباس ها و زينب ها باقی می‏مانند البته به عنوان يك ايده نه به عنوان يك شخص ، بلكه به‏ عنوان يك صاحب اختيار و حاكم بر جامعه خويش آری آنها می‏ميرند ، اما اينها زنده و جاويد باقی می‏مانند
4 - آيات سوره انبياء : در آيات 16 و 17 و 18 اين سوره ، خداوند خلقت آسمان و زمين را مطرح می‏كند كه در مقياس جهانی ، نظام هستی به حق‏ برپاست نه بر باطل و پوچی « و ما خلقنا السماء و الارض و ما بينهما لاعبين 0 لو اردنا ان نتخذ لهوا لاتخذناه من لدنا ان كنا فاعلين »، بعد می‏فرمايد : « بل نقذف بالحق علی الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق و لكم الويل‏ مما تصفون ». اين آيه ، قدرت حق و ناچيزی و ناتوانی باطل را بيان می‏كند باطل ممكن است غلبه ظاهری و موقت داشته باشد اما حق يكدفعه از كمين‏ بيرون می‏آيد و آن را نابود می‏كند قذف يعنی پرتاب كردن ، دماغ يعنی‏ جايگاه مغز ، مثل اينكه از حق گلوله ای می‏سازيم و به شدت به باطل پرتاب‏ می‏كنيم كه مغزش را به اصطلاح خرد می‏كند ، بعد يك وقت می‏بينيد باطل از بين رفتنی بوده است ، چيزی نبوده است ، زاهق بوده است
عده ای از اين آيه استفاده ای كرده اند كه بد هم نيست و آن اينكه حق‏ بعد از آنكه مدتی به وسيله باطل پوشانده شد ، وقتی به جنگ باطل می‏آيد كوبنده و بنيان كن می‏آيد خدا به وسيله خود بشر اين كار را می‏كند يك مرتبه و ناگهان می‏بينيد كه حق همچون طوفان می‏آيد و باطل را خرد و خمير می‏كند و به دور می‏افكند ببينيد قرآن در جنگ حق و باطل چقدر خوش بينانه نگاه می‏كند ، می‏گويد : اين نمود باطل شما را نترساند ، اين فراگيری باطل شما را مأيوس نكند ، زيرا سرانجام حق پيروز است ! حق هميشه پيروز بوده است : « وعد الله الذين آمنوا منكم وعملوا الصالحات ليستخلفنهم فی‏الارض »(1)
در طول تاريخ هميشه حق و باطل با يكديگر در حال جنگ بوده اند ولی قرآن‏ وعده پيروزی نهائی حق بر باطل را می‏دهد ، آن چنان كه هميشه نشانه ای از باطل باقی نماند و اين را سرنوشت نهائی تاريخ می‏داند لذا توصيه می‏كند ايمان داشته باشيد و غصه هيچ چيز را نخوريد ، « و لا تهنوا و لا تحزنوا »( 2 ) ، ايمان داشته باشيد كه برتری مال شماست ، از كمی خودتان و از زيادی‏ آنها بيم نداشته باشيد ، از اسلحه و زور فراوانشان نترسيد ، فقط مجهز به‏ ايمان و حقيقت باشيد ، مؤمن واقعی باشيد ، انسان واقعی باشيد ، اگر چنين‏ شديد ، پيروزی از آن شماست نكته ديگری كه از اين آيه استفاده می‏شود اين است كه اين حركت انقلابی‏ برپايه نيروی حق و حق پرستی است ، انقلابی است كه از نيروی حق برپا می‏شود نه انقلابی كه بر پايه شكم باشد حق - پرستان را به دليل حق پرستی نه شكم پرستی برمی‏انگيزيم يك عده خيال كرده‏ اند كه چون قرآن حامی مستضعفين است ، تزش اين است كه ما هميشه از گرسنه ها لشكر درست می‏كنيم برای اينكه فقط شكمشان را سير كنيم ، چنين‏ نيست

پاورقی : 1 - سوره نور ، آيه . 55 2 - سوره آل عمران آيه . 139

قرآن می‏گويد نهضت ما به سود مستضعفين است ، حالا ممكن است قيام‏ كنندگان از خود مستضعفين باشند يا از غير مستضعفين اتفاقا اگر مستضعف‏ برای شكم مبارزه كند قرآن نمی‏پذيرد ، اسلام چنين شخصی را رد می‏كند : ²من‏كانت هجرته الی مال يصيبه او امرأش يصيبها فهجرته الی ما يهاجر اليه‏» 1 ) . پيامبر می‏گويد هر كس هجرت كند به طمع اينكه مالی به دست آورد يا زنی را اسير كند و بعد با او ازدواج نمايد ، اسلام چنين هجرتی را قبول‏ ندارد هر كس به سوی خدا و رسول هجرت می‏كند بايد منتظر اجر و پاداش‏ الهی باشد اسلام می‏گويد ما می‏رويم تا مستضعفين را نجات بدهيم نه اينكه‏ فقط برويم كه شكمشان را سير كنيم
ما فوجی از ايمان و حق پرستی به حركت در می‏آوريم ، « بل نقذف بالحق‏ علی الباطل »( 2 ) ، يعنی از حق يك نيروی انقلابی می‏سازيم ، آن را بر باطل می‏افكنيم .

پاورقی : 1 - اين حديث در جامع الصغير جلد 1 ، صفحه 1 و منيةالمريد صفحه 27 به‏ اين صورت آمده است : انما الاعمال بالنيات لكل امری ما نوی فمن كانت‏ هجرته الی الله و رسوله فهجرته الی الله و رسوله و من كانت هجرته الی‏ دنيا يصيبها او امراه ينكحها فهجرته الی ما هاجر اليه »
2 - سوره انبياء آيه . 18

اين نيروی انقلابی است كه خودش را مثل گلوله به قلب دشمن می‏زند " بالحق " يعنی با نيروی حق ، با اهل حق ، از حق گلوله ای می‏سازيم و اين گلوله را محكم به مغز باطل می‏زنيم تا مغزش‏ متلاشی شود ، پس ناگهان می‏بينی كه باطل بر افتاد و چيزی هم نبود ، فقط هيكلی بود كه از او می‏ترسيدی « فاذا هو زاهق »( 1 ) قرآن نمی‏گويد كه باطل بعدا زهوق پيدا می‏كند ، می‏گويد باطل چيز زاهقی است ، باطل اصلا رفتنی است
5 - آيات سوره رعد : قرآن در آيه 17 اين سوره ، حق و باطل را به صورت‏ مثلی بسيار جالب و پرمعنی بيان داشته است : « انزل من السماء ماء فسالت اودية بقدرها »، خداوند از آسمان آبی فرو فرستاد ، يعنی آب صاف‏ و پر بركتی ، در اثر ريزش اين باران بر كوهها و بلنديها ، سيلی در واديها و رودخانه ها به اندازه ظرفيتشان به راه افتاد « فاحتمل السيل‏ زبدا رابيا »( 2 ) ، پس اين سيل ، كفی را روی خود حمل كرد « و مما يوقدون عليه فی النار ابتغاء حلية او متاع زبد مثله »( 3 ) ، همانگونه‏ كه وقتی فلزی را روی آتش می‏گدازند تا از آن زيور يا وسيله ای بسازند چنين كفی در سطح آن آشكار می‏شود ، مواد اصلی ته نشين شده و مواد زائد و بدرد نخور روی آن را می‏گيرد « كذلك يضرب الله الحق والباطل »( 4 )
اين چنين خدا حق و باطل را می‏زند

پاورقی : 1 - سوره انبياء ، آيه . 18 2 - سوره رعد ، آيه 17 زبد يعنی كف رابی يعنی مرتفع ، بالا آمده زبدا رابيا يعنی كفی كه روی آب را فرا گرفته است
4 - 3 - سوره رعد ، آيه . 17

در اينجا بعضی از مفسرين گفته اند كه يعنی اين چنين خداوند حق و باطل‏ را مثال می‏زند ، بعضی ديگر گفته اند اين چنين خداوند حق و باطل را به‏ يكديگر می‏زند ، يعنی اين چنين ميان حق و باطل تصادم و برخورد واقع می‏شود برخورد حق و باطل چيزی است نظير برخورد آب و كف
« فاما الربد فيذهب جفاء و اما ما ينفع الناس فيمكث فی الارض »(1)
و اما كف می‏رود و نيست و نابود می‏شود و اما آنچه به مردم سود می‏رساند در زمين باقی می‏ماند به اصطلاح ادبی اينجا حكمی را معلق به صفتی كرده است‏ ، يعنی اين صفت علت آن حكم است نفرموده آب باقی می‏ماند ، فلز باقی‏ می‏ماند ، بلكه می‏فرمايد آنچه برای مردم نافع است از آن آب و فلز ، به‏ اعتبار نافع بودن باقی می‏ماند ، به دليل اينكه نافع است ، خير است ، سودمند است باقی می‏ماند يعنی بقا ، از آن نافع بودن و سودمندی است ، بی‏سودها ، بی‏خاصيتها ، بی‏فايده ها حذف شدنی و از بين رفتنی و محكوم‏اند « كذلك يضرب الله الامثال »( 2 ) ، خدا مثلها را اين چنين بيان می‏كند از اين مثال چند نكته جالب استفاده می‏شود :

الف : نمود داشتن باطل و اصيل بودن حق

« فاحتمل السيل زبدا رابيا »( 2 ) يعنی كف روی آب را می‏گيرد و می‏پوشاند ، به طوری كه اگر آدم جاهلی بيايد نگاه كند و از ماهيت قضيه‏ خبر نداشته باشد ، كف خروشانی را می‏بيند كه در حركت است ، و توجهی به آب باران كه زير اين كفهاست نمی‏كند ، در حالی كه اين‏ آب است كه چنين خروشان حركت می‏كند نه كف ، ولی چون كفها روی آب را گرفته اند چشم ظاهربين كه به اعماق واقعيات نفوذ نداشته باشد فقط كف را می‏بيند

پاورقی : 2 - 1 - سوره رعد ، آيه . 17

باطل هم چنين است كه بر نيروی حق سوار می‏شود و روی آن را می‏پوشاند ، بطوری كه اگر كسی ظاهر جامعه را ببيند و به اعماق آن نظر نيندازد همان‏ قله های شامخ و افراد چشم پر كن را می‏بيند مثلا اگر برگرديم به قرن سيزدهم‏ در ايران ، اول كسی كه چشممان به او می‏افتد ناصرالدين شاه است و ممكن‏ است فكر كنيم كه همه مردم همان طور بوده اند ، در صورتی كه اگر همه مردم‏ مثل ناصرالدين شاه بودند ، اصلا امروز ايرانی وجود نداشت اگر همه مردم‏ هارون الرشيد بودند و ماهيت هارون الرشيدی داشتند ، محال بود جامعه‏ اسلامی باقی بماند چون هارون الرشيد مظهر ظلم و تجاوز و دروغ و خدعه و شهوترانی و بی عفتی و ناپاكی بود آيا اگر همان وقت ما می‏رفتيم به تمام‏ روستاهای كشور اسلامی ، هر چه می‏ديديم هارون الرشيد بود ؟ يعنی همه مردم‏ را با روحيه و صفات هارون الرشيد می‏ديديم ؟ هر كارگر و كشاورز صاحب‏ حرفه و فن و بازرگان ، يك هارون الرشيد بود ؟ يعنی همه به همديگر دروغ‏ می‏گفتند ؟ همه به همديگر خيانت می‏كردند ؟ همه بی‏عفتی می‏كردند ، بی‏تقوا بودند ؟ هرگز اين طور نبوده است هارون الرشيد از صدقه سر آن اشخاص ، از صداقت ، امانت ، درستی و حقيقت آنها زندگی می‏كرد ، حالا اگر هزار نفر هم هارون الرشيد و اطرافيانش بوده اند ، اين نبايد معيار ما باشد كه شر بر خير غلبه داشته است
شما اگر به همين مسيحيت تحريف شده نگاه كنيد و برويد در دهات و شهرها ، آيا هر كشيشی را كه می‏بينيد ، آدم فاسد و كثيفی است ؟ والله‏ ميان همين ها صدی هفتاد هشتادشان مردمی هستند با يك احساس ايمانی و تقوا و خلوص كه به نام مسيح و مريم چقدر راستی و تقوا و پاكی به مردم‏ داده اند ، تقصيری هم ندارند ، آنها به بهشت می‏روند ، كشيش آنها هم به‏ بهشت می‏رود ، پس حساب روحانيت حاكم فاسد مسيحی و پاپها را بايد از اكثريت مبلغين و پيروان مسيح جدا كرد
آن چيزی كه ما می‏بينيم همان زبدا رابيا و كف های روی آب است كه به‏ چشم می‏آيد ولی وقتی انسان وارد متن جامعه می‏شود و كسانی را كه اساسا به‏ چشم نمی‏آيند و در واقع جامعه را آنها می‏چرخانند می‏بيند ، آنها را منطبق‏ بر حق و همراه با راستی و صداقت می‏يابد آن راننده ای كه با زحمت دائما از اين شهر به آن شهر می‏رود و جان خودش را می‏گذارد در اين راه تا روزی‏ 150 يا 200 تومان بگيرد ، يا آن كشاورزی كه دائما تلاش می‏كند و زحمت‏ می‏كشد ، آيا در وجود اينها شر بر خير غلبه دارد ؟ هرگز ، اغلب اينها بر آن فطرت پاك اسلامی و انسانی خودشان باقی هستند اينهمه كارگرانی كه در كارخانه ها كار می‏كنند وقتی آدم می‏رود سراغ اينها اصلا تعجب می‏كند كه با آن وضع چطور اينها به جامعه و دين خوشبين هستند و دغدغه دين و ايمانشان‏ را دارند
پس اكثريت جامعه را انسانهائی تشكيل می‏دهند كه صلاح آنها بر فسادشان‏ غلبه دارد ، اگر هم احيانا فسادی در آنها هست ، فساد ناشی از جهل است ، از قصور است ، نمی‏داند ، تقصير هم ندارد ، نادان‏ است ، اين را نمی‏شود آدم مقصر حساب كرد و جزء مفسدين و خراب كاران و منحرفين دانست به اين ترتيب حق و نظام حق اصيل است و مثل آب در زير جريان دارد و جامعه را به جلو می‏برد ، اما باطلها بر روی آن قرار می‏گيرند و نمود پيدا می‏كنند

ب : طفيلی بودن باطل و استقلال حق

نكته ديگری كه از اين مثال قرآنی استفاده می‏شود اين است كه باطل به‏ طفيل حق پيدا می‏شود و با نيروی حق حركت می‏كند ، يعنی نيرو مال خودش‏ نيست ، نيرو اصالتا مال حق است و باطل با نيروی حق حركت می‏كند
كفی كه روی آب هست ، نيروی كف نيست كه او را حركت می‏دهد اين نيروی‏ آب است كه او را حركت می‏دهد معاويه اگر پيدا می‏شود و آن همه كارهای‏ باطل می‏كند ، آن نيروی اجتماعی را معاويه به وجود نياورده و ماهيت واقعی‏ آن نيرو ، معاويه ای نيست و جامعه در بطن خودش ماهيت معاويه‏ای ندارد ! باز هم پيغمبر است ، باز هم ايمان است ، باز هم معنويت است ، ولی‏ معاويه بر روی اين نيرو سوار شده است
يزيد هم كه امام حسين را كشت گفت : قتل الحسين بسيف جده ( 1 ) ،

پاورقی : 1 - بحارالانوار ، جلد 44 صفحه . 298

يعنی حسين با شمشير جدش پيامبر كشته شد ! اين يك معنای درستی دارد يعنی‏ از نيروی پيامبر استفاده كردند و او را كشتند ، چون برای تحريك مردم می‏گفتند : يا خيل الله اركبی و بالجنة ابشری ( 1 ) ای سواران‏ الهی سوار شويد و بهشت بر شما بشارت باد
امام باقر عليه السلام فرمودند كه سی‏هزار نفر جمع شده بودند كه جد ما حضرت حسين عليه السلام را بكشند « و كل يتقرب الی الله بدمه » ( 2 ) و هر يك با كشتن او به خدا تقرب می‏جستند ، چون می‏گفتند يزيد خليفه پيامبر است و حسين بن علی بر او خروج كرده است ، بايد با او جنگيد
باطل حق را با شمشير خود حق می‏زند ، پس باطل نيروی حق را به خدمت‏ گرفته است اين همان نيروی حق است كه او از آن استفاده می‏كند ، مانند انگل كه از بدن و خون انسان تغذيه می‏كند ، ممكن است خيلی هم تغذيه بكند و خيلی هم چاق بشود ، ولی انسان روز به روز لاغرتر و رنگش زردتر می‏شود ، حالت چشمهايش عوض می‏گردد و كم قوه می‏شود
قرآن می‏گويد : وقتی كه سيل جريان پيدا كرد ، آنكه حركت می‏كند و نيرو دارد و هر چه را در برابرش قرار گيرد می‏برد ، آب است اما شما كف را می‏بينيد كه حركت می‏كند اگر آب نبود كف يك قدم هم نمی‏توانست برود ، ولی به علت اينكه آب هست روی آب سوار می‏شود و از نيروی آب استفاده‏ می‏كند هميشه در دنيا باطل از نيروی حق استفاده می‏كند ، مثلا راستی حق ، و دروغ باطل است

پاورقی : 1 - ارشاد شيخ مفيد جلد 2 ، صفحه 92 چاپ علمية اسلامية - بحارالانوار جلد 45 صفحه . 391 2 - مقتل الحسين مقرم صفحه 6 به نقل از ابی‏بكر ابن العربی الاندلسی در عواصم صفحه . 232

اگر در عالم راستی وجود نداشته باشد دروغ نمی‏تواند وجود داشته باشد ، يعنی اگر در دنيا يك نفر وجود نداشته باشد كه راست بگويد و همه مردم‏ دروغ بگويند ( پدر به پسر ، پسر به پدر ، زن به شوهر ، شوهر به زن ، رفيق‏ به رفيق ، شريك به شريك ) ، دروغ نمی‏تواند كار خود را انجام دهد ، زيرا هيچكس باور نمی‏كند امروز چرا دروغ مفيد است و گاه يك جائی بدرد آدم‏ می‏خورد ؟ چون در دنيا راستگو زياد است چون از خودش و از ديگران راست‏ می‏شنود و اگر دروغ بگويد طرف مقابل خيال می‏كند راست است و فريب‏ می‏خورد يعنی اين دروغ نيروی خود را از راستی گرفته است ، اگر راستی نبود كسی دنبال دروغ نمی‏رفت چون اين دروغ را راست می‏پندارد ، گولش را می‏خورد والا اگر دروغ را دروغ بداند هيچ دنبالش نمی‏رود ، ظلم هم همين‏ است
اگر عدلی در دنيا وجود نداشته باشد امكان ندارد ظلم وجود داشته باشد اگر هيچكس به ديگری اعتماد نكند و همه بخواهند از يكديگر بدزدند آن وقت‏ ظالم ترين اشخاص هم نمی‏تواند چيزی بدزدد ، زيرا او هم از وجدان ، شرف ، اعتماد و اطمينانی كه مردم به يكديگر دارند و رعايت انصاف و برادری و برابری را می‏كنند سوء استفاده می‏كند ، چون اينها هستند كه اساس جامعه را حفظ می‏كنند ، او در كنار اينها می‏تواند دزديش را بكند
اگر شما راديوهای مختلف دنيا را گوش كنيد از هيچيك از اين راديوها نمی‏شنويد كه اسم زورگوئی را ببرد يا بگويد ما می‏خواهيم ظلم كنيم يا منافع‏ كشورهای ديگر را بدزديم و غارت كنيم ، بلكه همه دم از صلح می‏زنند ، دم از آزادی می‏زنند ، دم از حقوق بشر می‏زنند ، در صورتی كه اكثر و شايد همه آنها دروغ می‏گويند ، يعنی آنها می‏خواهند در پناه اين الفاظ زندگی كنند ، در پناه آزادی ، آزادی را می‏كشند چنانكه‏ گفته اند : " ای آزادی بنام تو در دنيا چه جنايتها كه نشد " اين معنای‏ تغذيه باطل از حق است ناصرالدين شاه يا هارون الرشيد يا معاويه هم نيروی‏ باطل خود را از نيروی حق مردم گرفته بودند وگرنه از خودشان نيروئی‏ نداشتند
داستانی شنيدم كه ذكرش در اينجا مناسب است ، يكی از علمای فارس‏ آمده بود تهران ، در مسافرخانه پولهايش را می‏دزدند ، او هم هيچكس را نمی‏شناخته و مانده بوده كه چه بكند ، بفكرش می‏رسد كه برای تهيه پول ، فرمان اميرالمؤمنين به مالك اشتر را روی يك كاغذ اعلا با يك خط عالی‏ بنويسد و به صدراعظم وقت هديه كند تا هم او را ارشاد كرده باشد و هم خود از گرفتاری رها شود
اين عالم محترم خيلی زحمت می‏كشد و فرمان را می‏نويسد و وقت می‏گيرد و می‏رود صدراعظم می‏پرسد اين چيست ؟ می‏گويد فرمان اميرالمؤمنين به مالك‏ اشتر است صدراعظم تأملی می‏كند و بعد مشغول كارهای خودش می‏شود ، اين آقا مدتی می‏نشيند و بعد می‏خواهد برود ، صدراعظم می‏گويد نه ، شما بنشينيد ، اين مرد محترم باز می‏نشيند مردم می‏آيند و می‏روندآخر وقت می‏شود ، بلند می‏شود برود ، می‏گويد نه آقا شما بفرمائيد همه می‏روند غير از نوكرها ، باز می‏خواهد برود می‏گويد نه شما بنشينيد من با شما كار دارم به فراش می‏گويد درب را ببند هيچكس نيايد به اين عالم می‏گويد بيا جلو ، وقتی پهلوی او نشست می‏گويد اين را برای چه نوشتی ؟ می‏گويد چون شما صدراعظم هستيد فكر كردم اگر بخواهم به شما خدمتی بكنم هيچ چيز بهتر از اين نمی‏شود كه فرمان اميرالمؤمنين را كه دستور حكومت است و موازين‏ اسلامی حكومت است برای شما بنويسم صدراعظم می‏گويد بيا جلو و يواشكی از او می‏پرسد آيا خود علی به اين عمل كرد يا نه ؟ عالم می‏گويد بله عمل كرد می‏گويد خودش كه عمل كرد جز شكست چه نتيجه ای گرفت ؟ چه چيزی نصيبش شد كه حالا تو اين را آورده ای كه من عمل كنم ؟ آن مرد عالم گفت تو چرا اين‏ سؤال را جلوی مردم از من نپرسيدی و صبر كردی تا همه مردم رفتند ؟ حتی‏ نوكرها را بيرون كردی و من را آوردی نزديك و يواشكی پرسيدی ؟ از چه كسی‏ می‏ترسی ؟ از اين مردم می‏ترسی ؟ تو از چه چيز مردم می‏ترسی ؟ غير از همين‏ علی است كه در فكر مردم تأثير كرده ، الان معاويه كجاست ؟ معاويه ای كه‏ مثل تو عمل می‏كرد كجاست ، تو خودت هم مجبوری به معاويه لعنت كنی پس‏ علی شكست نخورده ، باز هم امروز منطق علی است كه طرفدار دارد ، باز هم‏ حق پيروز است . اين يك مثل بود ولی بيانگر واقعيت است
خطبه 51 " نهج البلاغه " استفاده باطل از حق را به خوبی نشان می‏دهد حضرت علی عليه السلام در اين خطبه می‏فرمايد : « انما بدء وقوع الفتن‏ اهواء تتبع » ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهای نفسانی است‏ كه متتبع واقع می‏شوند يعنی انسانهائی تحت تأثير هواهای نفسانی خودشان‏ قرار می‏گيرند و بعد به جای اينكه خدا را پرستش وقتی پهلوی او نشست می‏گويد اين را برای چه نوشتی ؟

پاورقی : 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137

خطبه 51 " نهج البلاغه " استفاده باطل از حق را به خوبی نشان می‏دهد حضرت علی عليه السلام در اين خطبه می‏فرمايد : « انما بدء وقوع الفتن‏ اهواء تتبع » ( 1 ) همانا آغاز فتنه ها و نابسامانيها هواهای نفسانی است‏ كه متتبع واقع می‏شوند يعنی انسانهائی تحت تأثير هواهای نفسانی خودشان‏ قرار می‏گيرند و بعد به جای اينكه خدا را پرستش كنند هواهای نفسانی را پرستش می‏كنند و دنبال خواسته هايشان می‏روند ! « و احكام تبتدع » و بعد احكامی است كه بدعت گزارده می‏شوند ، يعنی‏ كسی كه می‏خواهد دنبال هوای نفسش برود از چه استفاده می‏كند ؟ از نيروی حق‏ ، بدعتی را در لباس دين وارد می‏كند ، چون می‏داند نيرو از آن دين و مذهب‏ است اگر بگويد من چنين حرفی می‏زنم كسی حرفش را قبول نمی‏كند ، لذا شروع‏ می‏كند چيزی را بنام دين بيان كردن و می‏گويد فلان آيه قرآن اين مطلب را بيان كرده است و مقصودش اين است ، يا حديثی جعل می‏كند كه پيامبر چنين‏ فرمود ، امام جعفر صادق چنين فرمود ، يعنی از نيروی قرآن و پيغمبر و امام‏ استفاده می‏كند و روی چيزی كه حقيقت نيست مارك حقيقت می‏زند . « يخالف‏ فيها كتاب الله » و كتاب خدا در آن احكام مورد مخالفت قرار می‏گيرد
« و يتولی عليها رجال رجالا علی غير دين الله » ( 2 ) آن وقت افرادی با هم متحد و متفق می‏شوند و حزب و جمعيتی تشكيل می‏دهند ولی به غير دين خدا ، براساس همان بدعت ( 3 ) ، و به عنوان دفاع از اين بدعت آن را به صورت دين بين مردم تبليغ می‏كنند

پاورقی : 2 - 1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137 3 - در اينجا بدعت ، بدعت در دين است نه مطلق نوآوری بدعت در دين ، يعنی چيزی را كه جزء سنت نيست ، جزء سنت وانمود كردن و چيزهائی را كه‏ جزء دين نيست ، جزء دين و سنت قلمداد كردن اين بدعت و نوآوری در دين‏ حرام و محكوم است ، مثل عمل ابوهريره كه وقتی حاكم مكه بود ، مرد بيچاره‏ ای پياز از عكه آورده بود كه در مكه بفروشد اما كسی از او >

بعد حضرت فلسفه مطلب را ذكر می‏كند و چه عالی می‏فرمايد : « فلو ان‏ الباطل خلص من مزاج الحق لم يخف علی المرتادين » ( 1 ) ، پس اگر باطل‏ از امتزاج و آميختگی با حق جدا باشد و با حق مخلوط نباشد ، مردم حقجو منحرف نمی‏شوند ، چون اغلب مردم ، " مرتاد " ياحق گرا هستند ( 2 ) ، ولی می‏آيند حق را با باطل مخلوط و ممزوج می‏كنند و امر بر مردم مشتبه‏ می‏شود ، يعنی مردم حق را با باطل اشتباه می‏گيرند و باطل را با مارك حق‏ می‏خرند اگر باطل از حق جدا شود و با آن در نياميزد بر مرتادان و طالبان‏ حق مخفی نمی‏ماند ، چون اكثريت مردم طالب حق هستند نه طالب باطل « و لو ان الحق خلص من لبس الباطل انقطعت عنه السن المعاندين » ( 3 ) ، و اگر حق از پوشش باطل جدا شد و آزاد گرديد زبان بدخواهان از آن قطع می‏گردد ، چون اگر حق و باطل مخلوط شوند عده ای آن را حق محض می‏بينند بعد به‏ آثارش نگاه می‏كنند می‏بينند آثار بد دارد معاندها زبانشان دراز می‏شود كه‏ اين دين و مذهب شما هم خراب از آب درآمد ، ديگر نمی‏دانند كه اين‏ خرابيها و آثار سوء مال باطل است نه مال حق ! حق هرگز طوری رفتار نمی‏كند كه زبان معاندين بر او دراز شود

پاورقی : > نخريده بود و نزديك بود خراب شود ، دست به دامان ابوهريره شد كه‏ چكار كنم ، ورشكست می‏شوم ابوهريره روز جمعه بالای منبر رفت و گفت : سعت من حبيبی رسول الله من اكل بصل عكة بمكة و جبت له الجنة ، يعنی‏ هر كس پياز عكه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب می‏شود ! مردم هم مثل‏ مور و ملخ ريختند و تمام پيازهايش را خريدند كسی حق اين طور نوآوری را ندارد
1 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 137 2 - مرتاد ، به همان معنی حنيف است كه در قرآن آمده است
3 - نهج البلاغه فيض الاسلام خطبه 50 صفحه . 1376

سرگذشت معاويه بيانگر اين حقيقت است چه شد كه معاويه توانست پست‏ خلافت را اشغال كند ؟ با نيروی حق ، با نيروی مردم مرتاد ، حق طلب ، حنيف و حقيقتجو كه تازه با اسلام آشنا شده بودند و دلشان برای اسلام می‏طپد وقتی عثمان بر اثر انحرافهايش در خطر كشته شدن بود ، معاويه هيچ كمكی‏ برای او نفرستاد برای اينكه او با عثمان كار نداشت ، او دنبال رياست‏ خودش بود فكرهايش را كرد ، ديد اگر عثمان كشته بشود مرده عثمان بيشتر به نفع اوست تا زنده او ، لذا جاسوسهايش را فرستاد تا لباس خون آلودی‏ ، انگشت بريده ای از عثمان برای او ببرند وقتی اينها را آوردند فورا پيرامن عثمان را بر سر دروازه شام يا مسجد جامع دمشق آويزان كرد و رفت‏ بالای منبر شروع كرد به اشك تمساح ريختن كه ايهاالناس خليفه مظلوم‏ پيامبر را كشتند ، اين هم پيراهن خون آلود او ، صدای غريو گريه مردم بلند شد . معاويه روزها از اين مردم اشك گرفت و از مظلوميت خليفه پيامبر سخن‏ گفت و اين آيه را می‏خواند : « و من قتل مظلوما فقد لوليه سلطانا فلا يسرف فی القتل انه كان منصورا »( 1 ) ، و كسی كه مظلوم كشته شود ما برای ولی او حق قصاص قرار داديم ، اما نبايد در كشتار زياده روی كند و همانا او پيروز است حال ای مردم شما می‏گوئيد ما در مقابل اين جنايت بزرگ كه بر اسلام وارد شد ، سكوت كنيم ؟

پاورقی : 1 - سوره اسراء ، آيه . 33

مردم هم‏ گفتند نه ، نه ، ما با جان و دل حاضريم جهاد كنيم آن وقت مردم را جمع‏ كرد و به جنگ با علی عليه السلام آمد پس معاويه از خودش نيروئی نداشت‏ ، از نيروی پيغمبر استفاده كرد ، از نيروی قرآن استفاده كرد بعد معاويه ، زيادبن ابيه ، يك جلاد خونريز را برای مردم می‏فرستد ، آن وقت مردم چه‏ می‏گويند ؟ می‏گويند اينهم اسلام ، اينهم دين ، ببين حاكم اسلامی چه می‏كند ؟ آن وقت زبان معاندين دراز می‏شود سپس امام عليه السلام می‏فرمايد : « و لكن يؤخذ من هذا ضغث و من هذا ضغث فيمزجان ! » و ليكن از حق قسمتی و از باطل قسمتی گرفته می‏شود و مخلوط می‏شوند يعنی يك مشت از حق و يك مشت از باطل را با يكديگر مخلوط می‏كنند و به خورد مردم می‏دهند مانند كسی كه در گندم مقداری ارزن قاطی‏ می‏كند و به نام گندم به مردم می‏فروشد ! مردم وقتی شب آن را خوردند فردا اثرش را می‏بينند و می‏فهمند آنچه ديشب خورده اند نان گندم نبوده است‏ « فهنا لك يستولی الشيطان علی اوليائه و ينجوا الذين سبقت لهم من الله‏ الحسنی » ( 2 ) ، در اينجاست كه شيطان بر دوستان خودش مسلط می‏شود يعنی‏ ابزار شيطان هم حق است ، حق مخلوط شده با باطل ، حقی كه لباس باطل‏ پوشيده است اين همان معنائی است كه از آيه استفاده می‏شود كه باطل از حق‏ تغذيه می‏كند ، خودش نيرو ندارد ، از آن نيرو می‏گيرد . آب اگر وجود نداشت كف دو قدم هم نمی‏توانست برود اينكه‏ می‏بينيد باطل حركتی دارد از اينجاست كه بر دوش حق سوار می‏شود ببينيد قرآن چگونه باطل را پوچ و بی‏ارزش نشان می‏دهد !

پاورقی : 1 و 2 - نهج البلاغه فيض الاسلام ، خطبه 50 ، صفحه . 137

غلبه ظاهری باطل و پيروزی نهائی حق

باطل از ديد سطحی و حسی نه ديد تحليلی و تعقلی ، حركت و جولان دارد مثلا يك بچه را در نظر بگيريد كه در عمرش سيل نديده و نمی‏داند سيل چيست و از كجا پيدا می‏شود و چگونه می‏آيد اين بچه وقتی سيل را می‏بيند ، دريای كف‏ را می‏بيند كه در حركت است ، اصلا او خيال نمی‏كند كه جز كف هم چيزی وجود دارد ! يعنی غلبه ظاهری گسترده و فراگيرنده از باطل است ، اما در نهايت‏ به مغلوبيت آن می‏انجامد
قرآن می‏گويد ديدتان را وسيع كنيد ، در شناخت جامعه اين قدر به ظاهر حكم نكنيد اگر تاريخ صدسال پيش را خواستيد بررسی كنيد نرويد سراغ‏ ناصرالدين شاه با آن عشق بازيها و عياشيها و ظلم ها و بگوئيد يك قرن قبل‏ اوضاع آنطور بوده است اين را شما سمبل شناخت همه مردم نگيريد ، ناصرالدين شاه را شما آئينه تمام نمای مردم ندانيد
اگر اين طور باشد ، فتوای ميرزای شيرازی در تحريم تنباكو و آثار عظيم‏ آن را چگونه توجيه می‏كنيد ؟ وقتی كه ناصرالدين شاه با آن صدر اعظمش از غفلت و بی‏خبری مردم استفاده می‏كنند و امتيازاتی به خارجيان می‏دهند ، يك‏ عده روحانيون آگاه در پايتخت و شهرهای ديگر متوجه می‏شوند و داد و فرياد راه می‏اندازند و مردم را متوجه می‏كنند تا از سامرا فتوای معروف ميرزای شيرازی يك مرتبه به ايران می‏رسد و همچون بمبی منفجر می‏شود و مردم بر عليه ناصرالدين شاه و دادن امتياز تنباكو به شركتهای خارجی قيام می‏كنند اين نشان می‏دهد كه در عمق باطل‏ ايمانی حكمفرما بوده است يك حقيقتی حكمفرما بوده است زنهای آن زمان كه‏ با پوشيه بودند و به زحمت بيرون می‏آمدند ، مثل جنگهای صدر اسلام آمدند و مردها را تشويق كردند كه بجنگيد وگرنه حق نداريد به خانه بيائيد و ما شما را در بستر نمی‏پذيريم اين حكايت می‏كند كه ناصرالدين شاه سمبل زمان خويش‏ نيست درست است كه مردم ناآگاه بودند ولی ناآگاه بودن غير از شرير بودن‏ است ، مردم را ناآگاه نگه می‏داشتند ، نه آنكه انسانها همه شرير و فاسد بودند حالا برويم صد سال جلوتر ، نادر شاه را می‏بينيم كه از كله ها مناره‏ می‏ساخت آيا می‏شود نادر شاه را معيار آن زمان قرار دهيم ؟ از نظر قرآن ، نه ، اينگونه شخصيتها كه در تاريخ نمود دارند ، كف های روی آب هستند ، آنها را معيار قضاوت قرار ندهيد اگر همه مردم شرارت نادر شاه را داشتند اصلا آن جامعه متلاشی می‏شد
قرآن می‏گويد : اگر همه مردم اين قدر شرير و فاسد و ظالم و دروغگو بودند آن جامعه را هلاك می‏كرديم ، چنين جامعه ای محال است وجود داشته باشد ، اصلا قابل دوام نيست و فورا هلاك می‏شود اينكه قرآن هلاك اقوام گذشته را بيان می‏كند برای چيست ؟ می‏گويد : قبل از شما اقوامی بودند كه وقتی‏ اكثريت مردم آن اقوام بد شدند ، ريشه آنها را كنديم پس اگر جامعه دوام دارد بدانيد كه اكثريت مردم فاسد نيستند ، بلكه اقليتی فاسدند كه آنها هم كفهای روی آب‏اند
باطل به صورت موقت ، به صورت يك جولان و به صورت يك نمود است و زود هم از بين می‏رود احاديثی داريم كه حكم ضرب المثل را پيدا كرده ، می‏گويد : « للحق دولة و للباطل جولة » حق دولت باقی دارد ، اما باطل را جولانی است و يك نمود است و زود تمام می‏شود يا : « للباطل جولة ثم‏ يضمحل » ، باطل را جولانی است و بعد مضمحل و نابود می‏شود ! ولی حق جريان‏ دارد و ادامه و بقا دارد ضمنا در اينجا معلوم شد كه باطل از حق پيدا می‏شود ، همين طور كه كف از آب پيدا می‏شود و همان طور كه سايه از شخص‏ پديد می‏آيد معلوم است كه اگر حقی نبود باطلی هم نبود ، چرا كه باطل‏ می‏خواهد با نام حق و در سايه حق و در پرتو حق زندگی كند
حق مانند آبی است كه وقتی مسير خودش را طی می‏كند ، در بستر خويش با يك آلودگيهائی روبرو می‏شود و زباله هائی را هم با خود می‏برد ، بعد ، اين‏ زباله ها را به اين طرف و آن طرف می‏زند و در نتيجه كفهای كثيفی به وجود می‏آيد اين ، لازمه طبيعی حركت و جريان آب است
next page

fehrest page

back page