فصل 32 جز باريتعالی هيچ چيز بر ذات زمان و حركت تقدم ندارد
فصل 32 ( 1 ) حدوث عالم حدوث زمانی نيست
در عنوانی كه حكما به اين فصل دادهاند شايد تعمد داشتهاند ، برای اين كه مطالب و مقاصدشان در اين فصل برای بسياری از افهام ، غير قابل قبول جلوه میكندخلاصه و روح مطالب در ذيل عنوان اين فصل قدم زمان و قدم عالم است . در باب حدوث عالم دو مطلب است : يكی اينكه آيا عالم حادث ذاتی است يا نه ؟ ديگر اينكه آيا عالم حادث زمانی است يا نه ؟
اختلاف فلاسفه و متكلمين در قدم زمانی عالم
متكلمين ميان حادث ذاتی و حادث زمانی تفكيك نمیكنند . میگويند : اگر شیء حادث زمانی باشد حادث ذاتی نيز هست و اگر شیء قديم زمانی باشد قديم ذاتی نيز هست ، اين دو از يكديگر تفكيك پذير نيستند . زيرا متكلمين مناط احتياج به علت را حدوث میدانند و میگويند : اگر شیء حدوث زمانی نداشته باشد بینياز از علت است و هر چه بینياز از علت باشد قديم ذاتی است .
پاورقی :
1 - عين همين عنوان را شيخ هم در مباحث طبيعيات " شفا " آورده است
اين بحثی است كه مشاجره خيلی شديدی ميان متكلمين و فلاسفه به وجود آورده است . به طوری كه بعضیها مثل غزالی در اين مورد فلاسفه را تكفير كردهاند ( 1 ) . غزالی در سه مسأله ، رسما بوعلی را تكفير كرده . میگويد : بوعلی بر خلاف ضرورت اديان سخن گفته .
پاورقی :
1 - اگر چه غزالی را به آن معنی هم نمیشود متكلم دانست . چون هم متكلم
است و هم صوفی ماب است و هم فيلسوف . به قول " ابن رشد " همه اينها
است و هيچ كدام از اينها هم نيست . غزالی شخصيتی است كه در آن واحد
همه اينها هست و به يك اعتبار هم هيچ كدام از اينها نيست . آنجا كه
فيلسوفی باشد او متكلم است و عارف است . آنجا كه عارفی باشد او متكلم
است و فيلسوف است . ولی در عين حال نمیخواهيم از قدر غزالی بكاهيم
به طور مسلم غزالی يكی از مفكرين بزرگ دنيای اسلام است . اين سبب نشود
كه ما درباره ايشان به اشتباه بيفتيم . خلاصه غزالی نبوغ فوق العادهای
داشته . يك مرد عادی نبوده ، شور مذهبی بسيار قوی نيز داشته . بعد از
اينكه دوران تحصيلش را در نظاميه نيشابور طی میكند و تقريبا بر همه تفوق
پيدا میكند به بغداد میرود . دوره خواجه نظام الملك بود در نظاميه بغداد
هم خيلی گل میكند ، بعد رياست نظاميه بغداد را كسب میكند . و عاليترين
مرجعيت علمی و روحانی دنيای آن روز را به دست میآورد و شخصيت مهمی
پيدا میكند كه رابط بين خليفه و پادشان سلجوقی میشود و خليفه برای او
احترام قائل میشود . مدتی بعد از همه اينها منزجر میشود و حس میكند كه
روحش قانع نشده است . به بهانه سفر حج از بغداد بيرون میرود ، فرار
میكند . ده سال در بيت المقدس معتكف میشود و آنجا برايش تحولی رخ
میدهد كه بيشتر به عرفان و تصوف گرايش پيدا میكند . عمده كتابهائی هم
كه نوشته ، بعد از اين دوره نوشته است . دنيا هم برای او خيلی اهميت
قائل است . يكی از كتابهائی كه نوشته و انصافا كتاب مهمی است و نمیشود
آن را كوچك شمرد [ كتاب " تهافت الفلاسفه " است ] با آنكه غزالی
فلسفه نخوانده بود ، خودش هم اقرار میكند كه فلسفه را پيش استاد
نخوانده ولی میگويد سه سال كتابهای فلاسفه را مطالعه كرده است و بر همه
مطالب آنها دست يافته است . و نيز میگويد مطلبی برای من نماند كه
مجهول مانده باشد و لهذا اول كتابی نوشت به نام " مقاصد الفلاسفه " و
در آنجا هيچ انتقاد و اعتراضی نمیكند . اين كتاب به عنوان يك >
پاورقی :
> كتاب ابتدائی در فلسفه مشاء ( نه فلسفه اشراق و فلسفه ملاصدرا )
كتاب خوبی هم هست و شايد بهترين كتاب است . سادهترين كتابهای فلسفی
است كه حتی برای تدريس به دانش آموزان هم خوب است و از اين جهت
بهترين است
مقصود غزالی از نوشتن اين كتاب ظاهرا اين است كه میخواست ثابت كند
كه من حرفهای فلاسفه را میفهمم . بعدا كتاب ديگری نوشت به نام " تهافت
الفلاسفه " و بيست ايراد بر فلاسفه گرفت كه خيلی هم كتابش در دنيای
اسلام صدا كرد . و اگر بعدها امثال سهروردی ، خواجه نصير الدين طوسی و تا
حدی ابن رشد نيامده بودند شايد غزالی بساط فلسفه را لااقل از دنيای اسلام
بر چيده بود . زيرا غزالی خيلی قلم فوق العاده قوی و نيرومندی داشته است
يكی از مسائلی كه غزالی در " تهافت الفلاسفه " به شدت به آن حمله
كرده همين مسأله قدم زمانی عالم است كه میخواهيم مطرح كنيم و انصافا در
اين مورد فوق العاده دقت و موشكافی كرده . لذا بايد روی حرفهايش فكر
كرد . ابن رشد كه جواب داده با اينكه ابن رشد يك فيلسوف است و دنيا
نيز او را فيلسوف میشناسد ، ولی اگر كسی حرفهای غزالی را و حرفهای ابن
رشد را مطالعه كند ، در میيابد كه غزالی خيلی قویتر از ابن رشد است . در
واقع ابن رشد شخصيت مهمی نيست ، اروپائیها او را بزرگ كردهاند . والا
ابن رشد را با معيارها و مقياسهای فلسفه اسلامی نمیشود يك فيلسوف به
حساب میآورد . او آدمی است متقشر كه فوق العاده به ارسطو متعبد است و
مخالف بوعلی . میگفت : چرا بوعلی در مسائلی با ارسطو مخالفت كرده و به
وی فحش میدهد كه : مگر بالای حرف ارسطو هم كسی میتواند حرف بزند ؟ به
همين دليل در كتب فلسفه اسلامی شما نامی از ابن رشد نمیبينيد . در تمام
حرفهای صدر المتألهين شايد يك جا يا دو جا از ابن رشد نام برده شده است
، در حالی كه از غزالی كه فيلسوف نيست در " اسفار " مكرر اسم برده
شده . بعضی جاها به او طعن زده و بعضی جاها از او تمجيد كرده است . و ملا
صدرا درباره غزالی قضاوتهای خيلی متباعدی دارد و حقا خود غزالی چنين بوده
است كه گاهی در اوج است خصوصا در طرح مباحث عرفانی و گاهی در حضيض
است
پس روح اين بحث اين است كه زمان نمیتواند از نظر ابتدا انقطاع داشته باشد . البته از نظر انتها هم نمیتواند انقطاع داشته باشد ، ولی فعلا بحث روی ابتدای زمان است . زمان نمیتواند شروع داشته باشد . منتهی اين را به اين تعبير میگويند كه بر زمان جز ذات باری كه علت زمان است هيچ چيز ديگری تقدم ندارد ، ذات باری يا عقول مجرده يا كلمات الله كه اينها هم برمیگردند به شؤون باری . پس جز ذات باری و جز مجردات و شؤون ذات باری هيچ چيزی بر زمان تقدم ندارد ، ولی تقدم آنها هم تقدم زمانی نيست
چون آنها زمانی نيستند
توضيح درباره عنوان اين فصل
اولا اين مطلب را چرا با اين تعبير ذكر كردهاند ؟ علتش اين است كه متكلمين ( نه غزالی چون غزالی حرف مخصوصی دارد ) حدوث زمانی عالم را اين طور بيان كردهاند كه عالم حادث است زمانا . بعد گفتهاند معنی حدوث زمانی چيست ؟ حدوث زمانی يعنی تقدم عدم شیء بر وجودش . ما كه میگوئيم فلان شیء زمانا حادث است يعنی عدمش بر وجودش تقدم دارد ، از همين نوع تقدمی كه بحثش را كرديم كه متقدم با متأخر غير قابل اجتماع هستند . مثلا وقتی میگوئيم زيد حادث زمانی است يعنی وجود زيد مسبوق به عدم زيد در زمان پيشين است . پس يك عدم متقدمی بايد قائل باشيم . در مثل زيد كه جزئی از عالم است تقدم عدم زيد بر وجود زيد آنهم تقدم زمانی ( يعنی تقدمی كه لا يجتمع المتقدم مع المتأخر ) قابل فرض است . چرا ؟ چون قبل از وجود زيد ، زمان وجود داشته است ، و در آن زمان اشيای ديگر وجود داشتهاند . ما از وجود آن زمان و آن اشيای ديگر عدم زيد را انتزاع میكنيم . پس میگوئيم عدم زيد تقدم دارد بر وجود زيد . ولی اين تقدم عدم زيد بر وجود زيد به تبع اين است كه زمان و زمانياتی قبل از زيد وجود داردكه عدم زيد به اعتبار آنها يعنی به اعتبار زمانی كه قبلا وجود دارد تقدم زمانی بر وجود زيد دارد . پس متكلمين كه قائل به حدوث زمانی عالم هستند ناچار حدوث زمانی را هم بايد اين طور تعريف كنند كه زمان مسبوق است به عدم خودش
نقد نظر متكلمين درباره حدوث عالم
از متكلمين بايد سؤال كنيم و سؤال هم كردهاند كه آيا شما كه میگوئيد وجود عالم مسبوق است به عدم خودش ، منظورتان به كدام سبق است ؟ به نوعی سبق كه سابق با لاحق میتوانند اجتماع وجود داشته باشند ؟ اگر اين را بگوئيد ، میشود حدوث ذاتی كه همه قائلند ( 1 ) . اگر بگوئيم عالم كه الان وجود دارد ، در مرتبه قبل از وجودش معدوم بوده ، اين همان حدوث ذاتی است كه فلاسفه هم قائلند . بدون شك متكلمين اين قدر توجه داشتهاند كه اين طور نيست . عالم وجودش مسبوق است به عدمش نه به سبق رتبی و سبق علی و معلولی ، بلكه به آن نوع سبقی كه " لا يجامع السابق اللاحق "نظير سبق عدم زيد بر وجود زيد . ولی در عين اينكه اين عدمش سابق بر لاحق است به آن سابقيتی كه " لا يجامع السابق " ، در عين حال زمانی وجود نداشته ، زيرا اگر زمان وجود داشته باشد ، پس قبل از آن زمان ، زمان بوده و ما میخواهيم حدوث زمان را بگوئيم ، حدوث زمانی عالم را میگوئيم كه خود زمان هم جزئی از عالم است . میخواهيم بگوئيم عالم با همه اجزای خودش كه يكی از آنها زمان است حادث بحدوث كه عجالتا اسم آن را میگذاريم حدوث زمانی . حادث به حدوث زمانی يعنی چه ؟ میگويند يعنی حادث بحدوث كه عدمش تقدم دارد بر وجودش ، تقدمی كه " لا يجامع التقدم المتأخر " . چون اگر بگويند تقدمی كه مجامع میشود با متأخر ، اين میشود حدوث ذاتی
معنای حرف آنان اين است كه : يتقدم علی الزمان شیء غير الزمان و هو عدم الزمان ، بتقدم لا يجامع المتقدم المتأخر .
پاورقی :
1 - تقريبا حدوث دهری ميرداماد هم چنين چيزی است
بدون شك اگر بخواهيم همان تعبير متكلمين را در اينجا بياوريم يعنی عالم را حادث زمانی بدانيم و حدوث زمانی را هم اين طور تعريف كنيم كه وجود عالم مسبوق به عدم عالم است ، آنهم به عدمی كه مجامع با وجود عالم نيست ، اين را به سادگی میشود رد كرد ، به همين بياناتی كه اينجا رد میكنند
قول ويژه غزالی در اين باب
غزالی اين قول را به صورت ديگر در آورده و میگويد كه : اين حرفها يك نوع مجادله كردن است ، يعنی اخذ كردن طرف را به مطلبی كه خودش قبول كرده است . چه لزومی دارد كه ما كلمه " حدوث زمانی " را بياوريم و حدوث زمانی را اين طور تعريف كنيم كه حدوث زمانی يعنی تقدم عدم شیء بر وجود شیء ، تقدمی كه متقدم با متأخر اجتماع در وجود ندارند ؟ اگر چنين كنيم ناچاريم كه به يك عدم موهوم قائل شويم ، چنانكه متكلمين به يك عدم موهوم و امتداد موهوم قائل هستند ، میگويند زمان كه قبل از عالم وجود نداشته ولی ذهن يك امتداد موهومی را فرض میكند . با اين فرض عالم مسبوق به اين امتداد موهوم استغزالی میگويد چرا اين راه را برويم كه فلاسفه بتوانند صد ايراد بر آن بگيرند . مطلب را به شكل ديگری طرح میكنيم شما خواه اسمش را حدوث زمانی بگذاريد و خواه نگذاريد . ما میگوئيم بحث در اين است كه آيا زمان گذشتهاش و آيندهاش متناهی است يا نامتناهی ؟ همانطور كه از نظر مكان درباره عالم بحث میكنيم ، عين همين را در زمان میگوئيم . وقتی میگوئيد عالم از نظر ابعاد متناهی است و قائل به تناهی ابعاد هستيد ، درباره ماورای اين ابعاد چه میگوئيد ؟ میگوئيد چون عالم متناهی است پس در ماورای اين ابعاد ، عدم عالم در مكان وجود دارد ؟ كه بعد ناچار شويد و بگوئيد بايد يك مكانی باشد تا عدم عالم در آن مكان اعتبار شود . عين همين حرف را شما در زمان بگوئيد . ما میگوئيم حدوث زمانی به اين معنی كه اين تعريف بر آن صدق كند ، درباره اجزاء عالم صادق است . حدوث زمانی به معنی " سبق عدم الشیء علی وجود الشیء " اين درباره اجزای عالم صادق است . عدم زيد بر وجود زيد سبق دارد سبقا زمانيا كه " لا يجتمع السابق مع اللاحق " . اين تعبير و اين تعريف درباره عالم صادق نيست كه بگوئيم عدمش بر وجودش به همين معنی مقدم است . ولی ما نزاع سر لفظ نداريم كه آيا لفظ حدوث زمانی صادق است يا صادق نيست . بحث ما بحث معنوی است . بحث اين است كه آيا عالم ، ازلی است يا ازلی نيست ؟ آيا عالم ابتدا دارد يا ندارد ؟ ولو آنكه درباره عالم اين تعبير كه وجودش مسبوق است به عدمش صدق نكند . بر اين مطلب بايد دليل بياوريد
بنابراين بيان غزالی يك بيان ديگر است . ولی اين حرفی كه فعلا مرحوم آخوند میزند بر همان مبنای قبل از غزالی و متكلمين ديگر است . چون آنها در حدوث زمانی عالم ، به تقدم چيزی كه آن چيز امتداد موهوم است ، قائلند
در اينجا لازم است كسی به مرحوم آخوند اعتراض كند و بگويد اگر شيخ چنين عنوانی را در اين باب آورده است ، در مقابل متكلمين زمان خودش بوده است و تا زمان شيخ ، مسأله بيش از آن مطرح نبوده . حق اين بود كه شما مسأله را با ديد بالاتری كه پاسخ غزالی نيز باشد طرح میكرديد . بله ، روی آن ديد تقدم چيزی غير از زمان بر زمان به نحو تقدمی شبيه همين تقدم زمانی ، لا يعقل است . اما يك مسأله ديگر هم اينجا داريم . مگر اينكه مرحوم آخوند بگويد فعلا آن مسأله ديگر برای ما مطرح نيست . ما بحث در حدوث عالم نمیكنيم ، بحث ما درباره زمان است و اين حرفی كه گفتهاند بر زمان چيزی ديگری هم غير از ذات باری تقدم دارد ، آن را میخواهيم نفی كنيم
فعلا ما در مقام اصل مطلب نيستيم
در همان حدی كه ايشان اينجا طرح كردهاند دو دليل بر مطلب ذكر میكنند كه در جلسه آينده به دلايل ايشان میپردازيم
فصل 32 ( 2 ) براهين عدم تقدم چيزی بر زمان
بحث در اين بود كه " لا يتقدم علی ذات الزمان و الحركه شیء الا الباری " . گفتيم روح بحث اين است كه زمان چه از نظر ابتدا و چه از نظر انتها غير متناهی است ، يعنی زمان ابتدا ندارد . سر اينكه مطلب تحت اين عنوان ذكر شده اين است كه میخواهند مطالب متكلمين را رد كنند . متكلمين حدوث زمانی عالم را اين طور قائلند كه زمان و زمانيات ابتدا دارد و امری را متقدم بر زمان ، غير از ذات باری قائل هستند كه آن امر همان عدم عالم است ، يعنی امتدادی موهوم فرض میكنندايشان در اين فصل آن نظريه را رد میكنند و به همين جهت است كه مطلب را تحت اين عنوان ذكر كردهاند . در جلسه پيش گفتيم در اينجا مطلبی بالاتر از آنچه كه متكلمين گفتهاند وجود دارد و بايد ببينيم كه آن چيست
چون بحث دو سه فصل بعد كاملا مربوط به اين مطلب است و در آنجا مخصوصا احتجاجات كسانی را كه برای زمان ابتدا قائلند نقل و رد میكنند ، ما نيز در آنجا مشروحتر به ديگر نظريات در اين باره میپردازيم و فعلا بحث ما محدود به اين قولی است كه از متكلمين نقل شد
گفتيم روح بحث درباره حدوث زمانی عالم است كه بحثی بوده مورد اختلاف فلاسفه از يك طرف و متكلمين از طرف ديگر . فلاسفه قائل به حدوث ذاتی عالماند ، نه به حدوث زمانی عالم . حدوث زمانی را به اين صورت تعريف كردهاند كه حدوث زمانی يعنی عالم به مجموع خودش زمانا حادث است كه يكی از افراد آن مجموعه خود زمان است . يعنی تمام اين عالم با همه ابعاد ، اجزا ، عناصر ، مركبات و افلاك و غير افلاك زمانا حادث هستند ، مسبوق به عدم زمانی هستند و همه اينها با زمانشان مسبوقند به عدم زمانی كه آن عدم تقدم دارد بر اين وجود . فلاسفه منكر اين حرفند . میگويند چنين چيزی نيست . البته بعدها بطور مشروح در اين باب بحث خواهند كرد
فعلا برای روشن شدن مطلب میگوئيم معمولا از دو راه وارد میشوند
براهين حادث ذاتی بودن عالم
يكی به يك معنا از راه برهان انی و ديگری از راه برهان لمیبرهان انی
يكی از اين راه كه میگويند حدوث زمانی به آن معنی كه يك شیء حادث شود بدون هيچ سابقهای ( سابقه زمانی يا سابقه مادی ) و اين كه يك شیء از لا شیء مطلق شروع شود ، اين را يك امر محال میدانند . بلكه طبق اصلی كه در گذشته خوانديم " كل حادث مسبوق بقوه و ماده تحملها " و در جای ديگر میگويند " كل حادث مسبوق بماده و مده "در واقع مفاد اين دو اصل اين است كه هر حادثی استعداد حدوثش قبل از خودش وجود داشته است و همچنين يك مادهای كه حامل استعداد آن است ، آن هم قبل از حدوث آن شیء وجود داشته است و قهرا زمانی قبل از زمان حدوثش هم وجود داشته است . اين را يك اصل كلی میدانند . پس در واقع هر حادثی در عالم - چه كل عالم را در نظر بگيريد و چه جزء آن را - اينطور نيست كه مسبوق به يك قوه و استعداد نباشد و نيز مسبوق به مادهای كه آن ماده حامل آن استعداد است نباشد و نيز مسبوق به زمانی كه آن ماده و آن قوه در آن زمان واقع است نباشد ، از نظر حكما محال است حادث زمانی مسبوق به اينها نباشد . از اين جهت است كه میگويند از طرف گذشته هر چه به عقب برگرديم باز به حادثی قبل از حادثی و حادثی قبل از حادثی و حادثی قبل از حادثی و . . . برمیخوريم
متكلمين روی نظريهای كه در باب " مناط احتياج به علت " دارند ، میگويند : شیء اگر زمانا حادث نباشد مستغنی و بینياز از علت است و اگر به چنين حرفی قائل نشويم مساوی است با انكار واجب الوجود و به همين جهت به شدت با نظريه فلاسفه مخالفند . منتهی فلاسفه قبل از صدرالمتألهين اينطور قائل بودند كه ابعاد و اجزاء عالم را به قديمها و حادثها تقسيم میكردند و میگفتند اعراض واقعا زمانا حادثند ، صور عالم كون و عالم طبيعت يعنی صور ما دون فلك واقعا زمانا حادثند ، نفوس حادثند ، اين نفوس حيوانيه يا نباتيه و انسانيه و صور جماديه ، همه اينها زمانا حادثند . ولی مادهای كه اين صور را قبول میكند ، يعنی خود ماده زمانا قديم است . همچنان كه در عالم افلاك ، نه تنها ماده افلاك را قديم میدانستند ، صور آنها را هم كه عبارت باشد از نفوس فلكيه ، آن را هم قديم میدانستند ، پس به عقيده فلاسفه همين عالم طبيعت دارای اجزائی حادث و دارای اجزائی قديم است
وقتی نظريه حركت جوهريه پيدا شد همه آن قديمها ، مثل ماده فلك يا صورت فلك و امثال اينها هم حدوث زمانی پيدا میكنند . چون اصلا ثباتی در عالم طبيعت نيست . وقتی كه ثبات در عالم نباشد نقطه مقابل ثبات ، حدوث تدريجی بر عالم حاكم است . پس عالم هميشه و دائما در حال حدوث است . اما متكلمين به حدوث تدريجی قائل نيستند و معتقدند كه عالم در يك آن حادث شده و بعد ثابت باقی مانده است . فلاسفه غرب هم میگفتند كه بعضی از اجزای عالم قديم است و بعضی هم در يك آن حادث میشوند و باقی میمانند . نه ، اصلا ثباتی و بقائی در عالم نيست ، عالم يك حدوث دائم است . البته اين نظريه هم كه قائل است به اينكه عالم حدوث دائم است ، برای خود اين حدوث دائم ابتدا قائل نيست و نمیخواهد بگويد كه اين حدوث دائم يك آن شروع شده و ادامه پيدا كرده ، بلكه میگويد هر چه به عقب برگرديم به حدوث قبل از حدوث ، و به حدوث قبل از حدوث میرسيم . و هيچ وقت به يك امر قديم نمیرسيم
فعلا ما در اين فصل در مقام رد نظريه خاص متكلمين هستيم ، به همان معنی كه متكلمين عالم را حادث زمانی و مسبوق به يك عدم قبلی میدانند
برهان لمی بر رد نظريه متكلمين
گفتيم كه فلاسفه ، به همين بيان كه عرض كرديم از راه عالم هم استدلال میكنند ، ولی مهمترين و لطيفترين استدلالشان از راه مبدأ عالم است ، يعنی از راه واجب الوجود ، از راه برهان لمی . میگويند فرضا از نظر عالم اين امكان وجود داشته باشد كه حادث زمانی يا قديم زمانی باشد ، ولی از ناحيه علت كه ذات واجب الوجود است ، امكان اين مطلب نيست . چون معنای اين مطلب انقطاع فيض است . میگويند واجب الوجود بالذات ، واجب الوجود من جميع الجهات و الحيثيات است . يعنی همانطور كه ذات او واجب الوجود است ، علم او هم من حيث أنه عالم واجب العلم است ، و من حيث أنه قادر واجب القدره است ، و من حيث أنه حی واجب الحيوه است ، و من حيث أنه مريد واجب الاراده است ، و من حيث أنه فياض واجب الفياضيه است . يعنی هيچ صفت در او به صورت امكان وجود ندارد كه آن صفت به نحو امكان وجود داشته باشد و ذات واجب الوجود نسبت به آن صفت لا اقتضاء باشد از داشتن يا نداشتن آن صفت . خير ، اينطور نيستاگر آن صفت ، صفت نقص باشد ، برای او ممتنع است . اگر آن صفت ، صفت كمال است ، وجوب و ضرورت دارد برای ذات او ، يعنی امكان ندارد از ذات او منفك باشد . بنابراين هيچ صفتی نيست كه ذات واجب الوجود نسبت به آن صفت لا اقتضاء باشد . مسأله فياضيت را هم همينطور قائلند
میگويند كه ذات واجب الوجود ، دائم الفضل و مستمر الفضل است . فضل او و فيض او هميشه بوده است و خواهد بود . و لازمه سخن متكلمين اين است كه ما از ازل واجب الوجود را ممسك الفضل بدانيم و در يك محدودهای او را فياض و مفضل بدانيم و بعد از اين محدوده باز هم منع فيض و فضل كنيم . اين امكان ندارد ، كه در فصلهای بعد در اين باره مشروحا سخن خواهيم گفت ، فعلا برای روشن شدن اجمالی مطلب گفتيم
چون بحث با متكلمين است ، در همان حد كه متكلمين قائلند كه زمان و حركت مسبوقند به چيزی يعنی مسبوقند به عدمی كه آن عدم بر وجودشان تقدم دارد ، تقدمی كه متقدم با متأخر غير مجامع هستند . چون متكلمين با اين بيان حدوث زمانی عالم را قائلند ، حكما نيز در رد حدوث زمانی عالم اين عقيده را مورد نقد و حمله قرار دادهاند و مسلم است كه رد كردن اين نظريه خيلی ساده و آسان است . يعنی اگر قائل شويم كه زمان حادث است ( خواه زمان را اصل بدانيم و حركت را منتزع از زمان كه به قول بعضی چنين بوده است ، يا حركت را اصل بدانيم و زمان را مقدار حركت ، ولی به هر حال به يك معنی يك چيزند و به معنای ديگر غير قابل انفكاكند ) برای زمان عدمی فرض میشود كه آن عدم تقدم دارد بر زمان ، تقدمی كه غير مجامع است . اگر چنين بگوئيم و چنين تصويری از حدوث زمانی ارائه گردد ، پاسخ آن خيلی ساده است
بيان مرحوم آخوند در رد حدوث زمانی عالم
اگر چيزی مسبوق باشد به چنين عدمی ، همان برهانی را كه در فصل شانزده تحت عنوان " كل حادث مسبوق بقوه و ماده تحملها " ذكر كردند ، عين همان را با بيان ديگر و مفصلتر در اينجا میآورند و آنچه اينجا ذكر كردهاند عينا از كتاب " شفای " بوعلی اقتباس شده ، همين فصلی كه در اينجا تحت عنوان " لا يتقدم علی الزمان و الحركه شیء الا الباری " آمده در طبيعيات " شفاء " هم با اختلاف مختصری در تعبير كه در بعضی موارد ديده میشود ، آمده استمرحوم آخوند در رد قول متكلمين میگويد اگر زمان مسبوق به چنين عدمی باشد ، در ظرف آن عدم متقدم بر وجود كه شما قائليد ، آيا زمان امكان وجود داشت يا نداشت ؟ اگر بگوئيد در آن ظرف عدم ، امكان وجود نداشت ، نقطه مقابل امكان - اگر امكان را خاص فرض بگيريم - وجوب و امتناع است . اگر وجوب داشت ، بايد وجود داشته باشد . ناچار منظورتان از امكان و اينكه میگوئيد امكان نداشت ، امكان عام است كه در مقابل امتناع است
اگر بگوئيد امتناع داشت ، لازم میآيد كه زمان در ظرف عدم خودش ممتنع الوجود باشد و در ظرف وجودش امكان وجود پيدا كرده است . معنای اين ، انقلاب ذات است . در بحث مواد ثلاث ثابت شده است كه از يك ذات ، ضرورت وجود ( اگر واجب الوجود باشد ) ، امتناع وجود ( اگر ممتنع الوجود باشد ) و امكان وجود ( اگر ممكن الوجود باشد ) غير قابل تخلف است
يعنی محال است كه يك ذات ممكن الوجود بالذات ، واجب الوجود بالذات بشود يا ممكن الوجود بالذات ممتنع الوجود بالذات شود . پس اگر شيئی ممكن الوجود بالذات است ، در هر اعتباری ممكن الوجود بالذات است ، در ظرف عدم خودش هم ممكن الوجود بالذات است . اگر انسان امروز موجود است و در يك ميليون سال پيش موجود نبوده است ، آن ظرف عدم انسان است ، انسان در ظرف عدم خودش هم ممكن الوجود بوده است ، نه اينكه در آن ظرف ممتنع الوجود بوده است و بعد ممكن الوجود شده است . انقلاب ذاتی محال است
سلمنا كه در ظرف عدم خودش هم ممكن الوجود بوده است . اگر قبول كنيم اين مطلب را آن وقت اين حرف پيش میآيد كه اين امكان وجود ، يك امر قائم بذات بوده يا يك امر قائم بغير ، بعنوان صفتی كه اين صفت تعلق دارد به غير ؟ اگر بگوئيد كه اين قائم بذات بود ، جوابش همان است كه قبلا گفتيم كه اين امكان نمیتواند به صورت يك جوهر موجود باشد . اگر بصورت يك جوهر وجود داشته باشد ، الان هم بايد بصورت يك جوهر در كنار شیء موجود باشد ، مسلما اين امكان حالت يك صفت را دارد و آن هم از اضعف صفات از قبيل اضافات . پس اگر اين شیء در ظرف عدم خودش امكان وجود داشته است ، يعنی اين امكان مانند يك صفت در ظرف عدم وجود داشته ، حال اگر به صورت يك صفت وجود داشته باشد ، ناچار نيازمند به يك موضوع است . پس بايد اينطور بگوئيم كه زمان و حركت قبل از وجود ، امكان وجود داشتهاند و نه وجود ، امكان وجودشان در يك موضوعی وجود داشت . و ما میدانيم كه موضوع زمان و حركت جز جسم چيز ديگری نيست
پس لازمه حرف اين آقايان ، اگر قائل به حدوث زمان شويم و بگوئيم زمان حدوث زمانی دارد و حركت حدوث زمانی دارد ، اين است كه قبل از آنكه زمان وجود پيدا كند ، اجسام وجود داشته باشند ، يعنی اجسام وجود داشتند ولی زمان وجود نداشت . معنای اين سخن اين است كه عالم يك وضع ما قبل از زمان داشته است . يعنی اجسام بود بدون آنكه زمان وجود داشته باشد
كار نداريم به اينكه اين حرف به دلايل ديگری باطل است ، مثل اينكه جرم از زمان غير قابل انفكاك است ، آن مسئله جداگانهای است . ما فعلا با متكلمين بحث میكنيم . پس لازمه قول متكلمين اين شد كه عالم در يك وضع ما قبل زمان وجود داشته است . اگر عالم در وضع ما قبل زمان وجود داشته است . يعنی در وضعی وجود داشته كه فقط امكان زمان وجود داشته ولی بعد زمان حادث شده است . زمان كه حادث شد ، چگونه حادث شد ؟ اين دو وضع چرا پيدا شد ؟ چرا در وضع قبلی زمان نبود ؟ يك حادثی كه حادث میشود و در ظرف عدمش نبوده است ، در اينجا میپرسيم آيا علت تامه اين حادث ، در آن ظرف عدمش بود و با اينكه علت تامهاش در ظرف عدمش بود ، خودش نبود ؟ اين كه انفكاك معلول از علت تامهاش است كه محال است ، ناچار بايد بگوئيم علتش يا جزء علتش يا يكی از شرائطش نبوده . پس میگوئيم در ظرف عدمش ، علت تامهاش وجود نداشته و مقارن با حدوثش علتش يا جزء علتش حادث شده است . عينا نقل كلام به خود علت يا جزء علت میكنيم . میگوئيم چرا علت يا جزء علت در ظرف عدم زمان ، در آن ظرف وجود نداشت ؟ ناچار آن هم معلل میشود به اينكه آن هم اگر وجود نداشت علتش وجود نداشت . نقل كلام به آن علت میكنيم . بنابراين علل غير متناهی لازم میآيد يعنی علل غير متناهی كه همه حادثند ، علل غير متناهی كه به علت قديم منتهی نشود ، زيرا اگر به علت قديم منتهی شود كه اشكال ديگری پيش میآيد . علل غير متناهی كه همه حادثند
اولا يك محالی در اينجا لازم میآيد كه در ساير تسلسلها لازم نمیآيد و آن اين است كه ما اگر علل غير متناهی حادث را هم ممكن بدانيم سؤال بر جای خود باقی است . اگر تمام اين حادثها را به منزله يك واحد اعتبار كنيم ، میتوانيم بگوئيم تمام اين علل غير متناهيه حادث ، چرا حادث شد ؟ چون فرض اين است كه قائليد كه در اين لحظه آن علل غير متناهی حادث شد ، ولی خود علل غير متناهی حادث ، باز امری حادث است . از اين هم میگذريم
از اين مطلب كه بگذريم ، میگوئيم آن علل غير متناهی يا مجتمعند يا متعاقب . اگر مجتمع باشند براهين امتناع تسلسل ، آن را باطل میكند . چون براهين تسلسل امور لا يتناهی مجتمعه را باطل میكند . ولی فرض ديگر اين است كه اين امور متعاقب باشند ، يعنی اينطور باشد كه زمان يك آن حدوث دارد و علت زمان در همان آن حدوث ، حادث نشده كه بعد بگوئيم علت اين چطور و علت علت اين چطور ؟ بلكه در آن قبل حادث است ، در آن قبل حادث شده . علت آن چطور ؟ باز علتش در آن قبل حادث شده . میتوان فرض كرد در آن قبل از آن يا در زمان قبل از آن ، بايد ببينيم چگونه میتوان اين را تصور كرد ؟ دو جور و بلكه سه جور میتوان آنرا تصور كرد : فرض اول : اينكه بگوئيم اين در آن قبل حادث شده است و علتش در آن قبل از اين آن و علت او در آن قبل از اين آن ، و همين طور آن به آن پيش برويم
فرض دوم : اينكه بگوئيم علت او در زمان قبل پيدا شده ، ولی زمانهائی كه از يكديگر منقطع و جدا جدا هستند . مثلا يك زمان يك ثانيهای كه واقعا بريده شده از زمان قبل . علت زمان يك زمان كوچك ( مثلا يك هزارم ثانيه ) میخواسته است . اين فقط يك زمان داشته كه زمانش مثل خودش حادث است . علت آن علت هم باز يك قطعه از زمان داشته . غرض اين است كه اين علتها را يا آنی الحصول میدانيم يا زمانی الحصول . اگر آنی الحصول باشد مقدار ندارد و اگر زمانی الحصول باشد مقدار دارد ولی مقدار كوچك . ولی اين زمانها را از يكديگر منفصل و جدا حساب میكنيم ، نه يك زمان واحدی كه متصل واحد باشد
اين دو فرض هر دو محال است . اما اينكه اين علت در يك آن باشد و علت ديگر در آن ديگر كه " آن " ها در كنار يكديگر قرار میگيرند ، همان مسئله تتالی آنات است كه به " آن " جزء لا يتجزای زمان میگويند
براهين امتناع جزء لا يتجزی هم تركب جسم از اجزای لا يتجزای مكانی را باطل میكند و هم تركب زمان از آنات را . البته منظور جزء لا يتجزای متكلمين است ، اجزائی كه نه طول دارد نه عرض نه عمق ، يعنی نقطه مكانی كه راسم مكان است . اين براهين تركب جسم را از مجموع نقاط جوهری مكانی و تركب زمانی را از مجموع نقاط زمانی ، يعنی آن زمانی باطل میكند . اشتباه است اگر گمان كنيم زمان مجموع " آن " هائی است كه در كنار يكديگر قرار گرفتهاند . " آن " ی كه ما در مورد زمان میگوئيم يك امر اعتباری است . زمان در ذات خود يك امر متصل است و " آن " به عنوان حد ميان دو كميت اعتبار میشود . بعد نيز خواهيم گفت كه " آن " به معنی ذره كوچك محال است و اگر قائل به آن شويم ، آن منشأ زمان است ، يعنی زمان از او درست شده است . اما " آن " به معنائی كه ما قبول داريم يك امر اعتباری و متفرع بر وجود اتصالی زمان است . يعنی بعد از آنكه زمان را به صورت يك امر متصل واحد پذيرفتيم ، قبول میكنيم كه برای زمان " آن " اعتبار میشود . يعنی همان چيزی كه در ذات خودش هيچ تقطيعی ندارد ، ولی ما مثلا يك ساعت را در نظر میگيريم حد وسط يك ساعت را " آن " میگوئيم ، آن " آن " ی كه يك ساعت بر آن تنصيف میشود . آن " آن " در خارج وجود ندارد ، ولی ما اعتبار میكنيم . همانطور كه در اجسام يك نقطه اعتبار میكنيم ميان دو قطعه از يك خط ، در اينجا هم همينطور
پس آن دو فرض هر دو محال است ، چه اينكه قائل شويم اين علل در آنات متتالی و متوالی بوجود آمده كه تتالی آنات است ، و چه در زمانهای بريده بريده شده ، آن هم به دلائلی كه در محل خودش ثابت شده است كه زمان يا وجود ندارد يا اگر وجود دارد به صورت متصل واحد وجود دارد . پس اين هر دو غلط است
فرض سوم : اين است كه بگويند برای وجود پيدا كردن اين زمان علتش وجود پيدا كرد در زمان قبل و علت علتش هم در زمان قبل و علت علت علتش هم در زمان قبل ، ولی اين زمانها مجموعا يك واحد متصل تشكيل میدهند
اگر اين را بگوئيد ، اين كه خلاف مدعا است ، همان زمانی را كه انكار میكرديد وجودش را قبول كرديد . شما الان بحثتان در اين است كه زمان به اين معنی حادث است و قبل از اين زمان زمانی نيست . شما همان چيزی را كه نفی میكرديد ، آن را اثبات كرديد . اين را ما هم قبول داريم كه قبل از هر زمانی زمانی وجود دارد و قبل از هر زمانی زمانی
بنابراين نمیتوانيم برای زمان عدمی قائل باشيم كه آن عدم تقدم دارد بر زمان ، آن هم تقدمی كه متقدم با متأخر قابل جمع نيستند . اين خلاصه اين برهان و استدلال
مرحوم آخوند پس از بيان برهان مذكور سراغ مباحثی میرود كه ربطی به اصل مطلب ندارد و آن اينكه : بنابراين بر زمان جز ذات باريتعالی و امر واجب تعالی و كلمه " كن " و آنچه كه ما آن را عالم امر میناميم چيز ديگری تقدم ندارد و . .
خلط ميان امكان ذاتی و استعدادی در برهان حكما
در اينجا يك مطلب است كه قبلا هم بحث شده است و آن اين است كه اين برهان - همان طور كه در فصل 16 هم گفته شد - برهانی است كه از شيخ رسيده است و هم در " شفاء " و هم در " اشارات " بيان شده است . در زمان شيخ اصطلاح امكان استعدادی نبوده است ، البته امكان استقبالی بوده است . امكان استقبالی با امكان استعدادی فرق دارد . متأخرين بين اين دو فرق میگذارند . امكان استقبالی را در منطق ذكر میكنند و امكان استعدادی را در فلسفهدر زمان شيخ اصطلاح امكان استعدادی نبود و در واقع به خود اين معنی هم آنچنان كه متأخرين توجه كردهاند توجه نشده بود . تا آنجا كه ما تتبع كردهايم اول كسی كه اصطلاح امكان استعدادی را بكار برده است شيخ اشراق بوده است . اين حرف گفته شده و گفته میشود كه شيخ [ ابن سينا ] ميان امكان استعدادی و امكان ذاتی خلط كرده است ، چون در فلسفه او اين دو از يكديگر تفكيك نشده بود . شيخ در برهان خود اينطور میگويد : اگر ما برای زمان عدمی قائل باشيم كه آن عدم تقدم دارد بر وجود زمان ، آيا در ظرف عدم اين ممكن است يا واجب يا ممتنع ؟ واجب و ممتنع كه نمیتواند باشد ، پس ممكن است و اگر ممكن است ، امكان جوهر است يا عرض ؟ جوهر كه نمیشود و عرض است ، بنابراين بايد قائم به موضوع و محل باشد
در مقابل به وی جواب دادهاند كه اين امكانی كه در مقابل وجوب و امتناع واقع میشود امكان ذاتی است . و امكان ذاتی را خود شما كه شيخ هستيد ، میگوئيد امری است معقول . يعنی امكان ذاتی به اصطلاحی كه متأخرين گفتهاند ، ظرف عروضش ذهن است و ظرف اتصافش خارج . يعنی اين در خارج ، عارض بر شیء نمیشود ، " فمثل شيئيه او امكان - معقول ثان جا بمعنی ثانی " . فلاسفه برهان اقامه میكنند كه امكان ، در خارج عارض بر شیء نمیشود . امكان ذاتی انتزاع عقل و اعتبار عقل است . نه اين است كه شيئی در خارج هست و اين شیء در خارج متصف به امكان وجود میشود . نه خود ذات ماهيت در ظرف خارج معروض امكان است و نه آن امكان ذاتی كه ما به ماهيت نسبت میدهيم به صورت يك صفت در موضوع قبلی وجود دارد . چيز ديگری با اين خلط شده است . آن چيز فقط اشتراك لفظی دارد با امكان ذاتی ، و ما به آن میگوئيم امكان استعدادی . بنابراين ، اصل اين برهان خدشه بر میدارد
امكان ذاتی و استعدادی در كلمات مرحوم آخوند
در آنجا [ در مباحث فصل شانزدهم ] هم گفتيم كه از جمله چيزهائی كه در كلمات مرحوم آخوند لااقل بصورت يك تضاد ظاهری مشاهده میشود راجع به همين مطلب است كه آيا امكان استعدادی نوعی امكان ذاتی است ؟ نوع خاصی از امكان ذاتی است ؟ در اين صورت واقعيتش با آن دو چيز نيست . يا نه ، امكان استعدادی و امكان ذاتی فقط تشابه لفظی دارند ؟ مرحوم آخوند در بعضی كلمات خود تصريح میكند و در بحث مواد ثلاث ، در باب ، " اطلاق امكان بر امكان استعدادی و امكان ذاتی به اشتراك لفظی و اسمی است " در اين باره ادله زيادی میآورد كه در " منظومه " هم همين آمده است كه امكان ذاتی و امكان استعدادی فقط اشتراك در لفظ دارند ، مثل اطلاق لفظ شير بر شير دوشيدنی و شير درنده جنگل ، و از نظر معنی با يكديگر متباينند . ولی در بعضی از كلمات ديگر ايشان اصرار دارد كه امكان استعدادی در واقع نوعی از امكان ذاتی است . يعنی در واقع امكان ذاتی وقتی در ماديات مطرح میشود ، همان امكان استعدادی استبه هر حال اين خدشه و مناقشه در اين برهان به اين صورت وجود دارد
آيا اين برهان را میشود از اين مناقشه نجات داد يا نمیشود ؟ و يا از راه ديگری میشود استدلال كرد يا نمیشود ، اين را ما در فصل 16 بحث كردهايم و حتی يك راه ديگری كه بهتر از اين راه است ، ارائه دادهايم
رابطه اين فصل با فصل بعد
مطلب ديگر اين است كه در فصل بعد يعنی بحث " ربط حادث به قديم " مطالب اين فصل دوباره میآيد . و دليل اينكه مرحوم آخوند آن فصل را بعد از فصل حاضر ذكر كرده اين است كه در " شفاء " نيز در ذيل بحث " لا يتقدم علی الزمان الا الباری " بحث " ربط حادث به قديم " آمده استاين استدلال كه در اينجا به صورت رد نظريه متكلمين در باب مسبوق بودن زمان به عدم قبلی آورده میشود ، عين همان استدلالی است كه در ربط حادث به قديم به شكل ديگری مطرح میشود . در باب ربط متغير به ثابت هم گفتيم و وعده داديم كه در ربط حادث به قديم مفصلتر بحث كنيم . و انشاء الله شايد چنين توفيقی هم پيدا بكنيم . ربط حادث به قديم يك مسئله مشكل و معضلی در فلسفه است
صورت مسأله اين است كه از طرفی میگوئيم انفكاك معلول از علت تامه محال است ، اگر بگوئيم علت تامه وجود دارد محال است كه معلول وجود پيدا نكند . با اين مقدمه تكليف حادثها در اين عالم چه میشود ؟ اين حتی توقف هم ندارد كه ما قائل به واجب الوجود بالذات ( به اين معنی كه قائل هستيم ) بشويم يا نشويم . به هر حال حادثهای عالم روی اين قاعده چه تكليفی پيدا میكنند ؟ لازم نيست همين زمان را مورد بحث قرار دهيم . يك امری مثلا زيد حادث را مورد بحث قرار میدهيم . فرضا در اين " آن " الف حادث شد ، میگوئيم چرا در اين " آن " حادث شد ؟ چرا در " آن " ها و زمانهای قبل بوجود نيامد ؟ آيا علت تامهاش در زمان قبل وجود داشت و وجود پيدا نكرد ؟ يا علت تامهاش وجود نداشت ؟ اگر علت تامهاش وجود داشت كه محال بود وجود پيدا نكند ، چون انفكاك معلول از علت تامه محال است . ناچار بايد گفت علت تامهاش وجود پيدا نكرده ، و اگر جزء علل آن وجود داشته ولی علت تامه وجود نداشته است ، میرويم سراغ علت تامه ، يا میرويم سراغ آن جزء علتی كه وجود نداشته است ، میگوئيم اينكه در اين " آن " حادث شد برای اين بود كه علتش در اين " آن " تمام شده است ، و به عبارت ديگر جزء اخير علت تامهاش در اين " آن " حادث شده است
میگويد ، نقل كلام میكنيم به آن جزء اخير علت تامه ، آن چرا در اين " آن " حادث شد و در هزار سال قبل وجود پيدا نكرد و حادث نشد ؟ او هم لابد علتی دارد ، بیعلت كه نبوده ، محال است كه شیء بدون علت وجود پيدا كند . اگر بلا علت موجود بود پس نظام علت و معلولی در عالم نداشتيم . پس نقل كلام میكنيم به علت اين حادث . چرا علتش در هزار سال قبل وجود پيدا نكرد ؟ اگر بگوئيم علت اين علت وجود داشت و وجود پيدا نكرد ، باز انفكاك معلول از علت تامه است . اگر مجددا بگوئيم چون علت علت اين علت وجود نداشت ، ما نيز در آن علت علت نقل كلام میكنيم و همين طور . . غير متناهی هم كه علت فرض كنيم باز نمیتواند مطلب را توجيه بكند . چون ما غير متناهی هم علت حادث فرض كنيم باز اين سؤال رخ مینمايد كه چرا اين غير متناهی حادث ، حادث شده است ؟ يعنی نهايتا ما بايد به يك علت قديم برسيم . و اگر كه به علت قديم برسيم باز هم اشكال حل نمیشود ، زيرا در اين حالت علتی داريم قديم كه معلولش حادث است . علت قديم و معلول حادث مستلزم انفكاك معلول از علت تامه است . پس چگونه اين مسائل را توجيه كنيم ؟ اين جا است كه فلاسفه رسيدهاند به آن نظريه خيلی دقيق كه ميان حادث و قديم بايد رابطی وجود داشته باشد . رابطی كه قديم باشد كه از جهتی و حادث باشد از جهت ديگر ، از آن حيثی كه قديم است مربوط شود به علت قديم و از آن حيث كه حادث است علت است برای حوادث جديد . در عين حال اين دو حيثيت ، دو حيثيت جدای از يكديگر نمیتوانند باشند . يعنی نمیتواند آن كه رابط ميان حادث و قديم است مركب باشد از دو حيثيت
اگر مركب باشد اشكال عود میكند . اگر مركب باشد از جزء قديم و جزء حادث ، آن وقت در جزء حادث اين حرف میآيد . آنچه خيلی ظريف و لطيف است اين است كه در عين اينكه بسيط است ، دو حيثيتی و دو وجههای است ، در كمال بساطتش دو حيثی و دو وجهی است
قدما برای حل اين مشكل دنبال يك حركت دائم میگشتند چون رابط بايد يك حركت دائم باشد . و آن حركت دائم را حركت فلك میدانستند ، و آنهم حركت وضعی فلك و میگفتند حركت وضعی فلك است كه رابط است . مرحوم آخوند میفرمايد آن رابط ، حركت وضعی نيست ، حركت جوهری است . گرچه كه ايشان هم دنبال حركت جوهری فلك میرود . پس اين استدلالی كه در اينجا میآيد همان استدلالی است كه در آنجا گفتهاند . اينجا بحث در حدوث زمان است و در آنجا بحث در حدوث هر حادثی است ، ولی استدلال ، عينا همان استدلال است . و آنچه را كه در آنجا بالاخره حل كردهاند ، به وسيله آن چيزی است كه زمان از آن انتزاع میشود ، به گفته قدما حركت وضعی فلك و به قول مرحوم آخوند حركت جوهری فلك يا حركت جوهری عالم است . پس حدوث حادثات با زمان فقط قابل توجيه است يعنی با حركتی كه منشأ انتزاع زمان است . حدوث خود زمان امكان ندارد كه با چيز ديگری قابل توجيه باشد . پس چاره نداريم جز آنكه زمان را همان چيزی بدانيم كه دارای دو چهره و دارای دو وجهه است ، از حيثی قديم و از حيثی حادث
فصل 32 فی أنه لا يتقدم علی ذات الزمان و الحركه شیء الا الباری عز مجده
لما علمت أن الزمان و ما يقترنه و يحتف به امور تدريجيه و أكوان متجدده الحصولات فكل ما يتقدم علی الزمان سواء كان وجودا أو عدما أو غير هما أی تقدما لا يجامع بحسبه القبل للبعد يكون زمانا أو ذا زمان ، فيكون قبل كل زمان زمان و قبل كل حركه حركه . و قد ثبت أيضا فيما مر أن عله الشیء لابد و أن تكون غير متعلقه الذات و الوجود بذلك الشیء ، فلا يتقدم علی الزمان الا الباری و قدرته و أمره المعبر عنه تاره بالعلم التفصيلی ، و تاره بالصفات عند قوم و اخری بالملائكه عند آخرين ، و بالصور الالهيه عند الافلاطونيين ، و للناس فيما يعشقون مذاهبو أيضا لو تقدم علی الزمان و الحركه شیء هذا التقدم التجددی لكان عند وجوده عدمهما ، و كل معدوم قبل وجوده كان حين ( 1 ) عدمه ممكن الوجود اد لو لم يسبقه امكان لكان اما واجبا أو ممتنعا و كلاهما يوجب انقلاب الحقيقه ، لسبق العدم و لحوق الوجود ( 2 ) و ذلك مستحيل .
پاورقی :
1 - در اينجا اگر لفظ " حين " را به كار نمیبرد بهتر بود ، زيرا بحث
درباره زمان است و " حين " به معنی زمان است و بهتر بود لفظ " ظرف
" را به كار میبرد
2 - زيرا فرض اين است كه برای عدم تقدمی قائل شديم و برای وجود تأخر
، بايد در >
أما الاول فلقواطع البراهين كالتطبيق و التضايف و برهان الحيثيات و برهان ذی الوسط و الطرفين و غيرها . و مع ذلك فجميعها بحيث لا يشذ عنها شیء حادثه لابد لها من عله حادثه ( 4 )
و اما الثانی ( 5 ) فلان كل واحد منها لو كان موجودا فی آن واحد بالفعل يتلو بعضها بعضا يلزم تتالی الانات و تشافع الحدود ، و ستعلم استحالته فی نفی الجواهر الفرده ( 6 )
پاورقی :
> ظرف عدم ، آن را مثلا ممتنع يا واجب بدانيم و در ظرف وجود ، ممكن
و اين میشود انقلاب كه ذلك مستحيل
1 - در اينجا ديگر آن بحثهای فصل شانزدهم را تكرار نمیكنند كه : اگر
امكان موجود است ، يا قائم به ذات است يا قائم به غير و چون نمیتواند
قائم به ذات باشد پس قائم به غير است و اگر قائم به غير بود پس موضوع
میخواهد . اين مطلب را مفروض گرفتهاند و تكرار نمیكنند همين مقدار
میگويند كه موضوع امكان بايد شأنيت حركت را داشته باشد و چنين چيزی جسم
است
2 - پس بايد قبول بكنيم كه عالم قبل از اينكه زمان وجود پيدا كند ، در
يك وضع غير زمانی بوده است . ولی فعلا به اين جهت كاری نداريم
3 - اگر به جای " ان " لفظ " اما " آورده بود بهتر بود
4 - يعنی فرضا كه " وجود علل غير متناهی حادث " محال نيست ، در عين
حال مشكل سرجای خود باقی است
5 - و اما دوم اينكه بگوئيم اسباب مترتبه متعاقبه نه مجتمع . يعنی
علت نسبت به معلول در زمانی متقدم قرار داشته باشد
6 - جوهر فرد در اصطلاح اينها جزء لا يتجزای متكلمين است
أسباب وجود الشیء الواقع فی نفس الامر
و ان كان ترتبها كترتب حركه بعد حركه و زمان بعد زمان علی نعت الاتصال و الاستمرار ( 1 ) ، فالمتصل بالذات علی نعت التجدد هو وجود الطبيعه الجوهريه التی هی صوره الجسم ، و الجسم بقوه الاستعداديه مادتها و اتصالها هو الحركه بمعنی القطع ، و مقدار هذا الاتصال هو الزمان ، و أما الامر المستمر الدائم منها فهو أصلها و سنخها المتوسط أبدا بين حدودها و أجزائها التی هی أيضا جزئياتها بوجه ، و الان السيال ( 2 ) الذی بازائه ما نسبته الی الزمان نسبه التوسط من الحركه الی الامر ، المقطوع المتصل منها
پاورقی :
1 - اين همان شق دوم است كه اين زمانها منفصل از يكديگر نيستند و بلكه
متصل هستند . مرحوم آخوند در اينجا به جای اينكه بگويد اين همان تسليم
شدن به مدعای ماست ، اين فرض را شرح میدهد ، در حالی كه لزوم نداشت
اين كار را بكند و كافی بود بگويد در اين صورت شما به وجود زمان قبل از
زمان اقرار كردهايد و ما نيز همين را میخواهيم اثبات كنيم ، حاجی مطلب
را در حاشيه همين طور گفته است
2 - در اينجا مرحوم آخوند جملهای گفته است كه ما در دو سه فصل بعد در
اين باره بحث میكنيم . كلمهای در كلمات مرحوم آخوند آمده است به نام
" آن سيال " . تا كنون دو " آن " را فرض كردهايم : يكی آنی كه محال
میدانستيم و عبارت بود از نقاط كوچكی كه تشكيل دهنده زمان باشند . يعنی
اگر فرض كنيم زمان از ذرات كوچكی تشكيل شده باشد كه آن ذرات مقدار
ندارند ، اين را میگوئيم " آن " . معنی ديگر اين است كه زمان را وقتی
يك امر متصلی در نظر بگيريم ، در واقع يك امر متصل است ولی ذهن در
ميان دو جزء از زمان يك حد مشترك اعتبار میكند . اين معنی دوم " آن "
است
" آن سيال " چيز سومی است كه در كلمات آخوند آمده است و حاجی روی
اين كلمه در " منظومه " خيلی تأكيد داشته است و اين لفظ را مكرر تكرار
میكند . مرحوم آخوند اين لفظ را در اينجا میآورد ولی در مبحث جواهر و
اعراض جدا چنين چيزی را انكار میكند . ولی حاجی بدون توجه به آن مبحث
اين كلمه را خيلی زياد مورد توجه قرار داده است . شايد اين به اين دليل
باشد كه حاجی " جواهر و اعراض " را تدريس نكردهاند يا كم تدريس
كردهاند و به همين دليل است كه ايشان بر " جواهر و اعراض " حاشيه
نزدهاند . در شرح حال ايشان نوشتهاند كه در اواخر عمر >
پاورقی :
> در همان سال 1278 ، كه رسيده بودند به تدريس " جواهر و اعراض " ،
در ضمن تدريس میگويد احساس میكنم كه عمرم به آخر رسيده است و میخواهم
در اين روزهای آخر حياتم ، بر زبانم نام خدا و صفات خدا جاری باشد
بنابراين " الهيات " را شروع به تدريس میكند . و در همان اوايل "
الهيات " يك روز در هنگام تدريس میگويد من چقدر اين جملهها را تكرار
كنم و من خيلی اين حرفها را زدهام و بعد چند بار لا اله الا الله میگويد و
در همان حال رحلت میكند
و اما " آن سيال " چيست ؟ گفتيم كه حركت دو اعتبار دارد : حركت به
معنی قطع و حركت به معنی توسط . حركت به معنی قطع يك امر متصل مستمر
ممتد به امتداد زمان است . ولی حركت به معنی توسطی يك امر بسيط است ،
يك امر بسيط مستمر الوجود است ، آنی الحدوث و مستمر الوجود است . و
نيز گفتهاند همانطور كه حركت دو اعتبار دارد ، زمان هم دو اعتبار دارد :
به يك اعتبار يك امر ممتد است كه به آن اعتبار ظرف حركت توسطی است
و به يك اعتبار ديگر همانطور كه حركت توسطی يك امر بسيط سيال است يك
زمان سيال داريم ، يك امر بسيط سيال داريم كه آن امر بسيط سيال را " آن
سيال " ناميدهاند . آيا اين اعتبار ، اعتبار صحيحی است يا نه ؟ باشد
برای دو سه فصل ديگر
1 - در اينجا بحث تمام میشود ولی عادت مرحوم آخوند مثل مرحوم حاجی و
بلكه عموم مردان الهی اين است كه وقتی نام خدا و امور معنوی پيش میآيد
به وجد میآيند و در اينجا مرحوم آخوند میپردازد به مباحثی ديگر و استناد
به آياتی از قرآن
2 - در اينجا مرحوم آخوند حرفی میزند كه مخالف آن چيزی است كه در فصل
قبل گفته است و حاجی سعی میكند مطلب را توجيه كند . اگر يادتان باشد در
فصل قبل گفتند كه علت زمان نفس فلك است ، ولی در اينجا میگويد علت
زمان يا نفس است يا عقل است يا ذات باری . و اما نفس محال است كه
علت زمان باشد . پس میماند ذات باری يا عقل ، و اين دو نيز با يكديگر
تنافی ندارند . اگر بگوئيم ذات باری ، بلا واسطه نسبت دادهايم و اگر
بگوئيم عقل ، با واسطه به خداوند نسبت دادهايم . به هر حال در اينجا
تناقضی رخ مینمايد . حاجی در مقام جمع اين دو قول میفرمايند كه : نفس
فلك يا غير فلك دو جنبه دارد . از يك جنبه عقل محض است ، >
پاورقی :
> اين از جنبه يلی الربی نفس است و اما از جنبه تعلقش به جسم يك
امر طبيعی است . در فصل پيش كه نفس را علت زمان دانسته نفس از جنبه
اولش مورد نظر است و در اين فصل كه نفس را علت زمان نمیداند از جنبه
طبيعی آنست
1 - اين كلمه را به كسر زاء بخوانيد : " لا زمان " يك كلمه است
2 - در اينجا مرحوم آخوند به مطالبی اشاره كرده است كه اين مطالب همه
در " الهيات " میآيد و به صورت مفصل هم خواهد آمد . يكی اين است كه
پاورقی :
> به اين معنی است . ايشان میفرمايند هر جا كلمه " أمر " در باب
تكوينيات آمده است از خود قرآن استنباط میشود كه در آن مورد زمان وجود
ندارد و أمر تدريجی الوجود نيست . مثل " انما أمره اذا أراد شيئا أن
يقول له كن فيكون »" و نيز آيه " قل الروح من أمر ربی »"
" تفسير الميزان " در عين اينكه يك تفسير است ، از نظر معارف و
اشتمال آن بر معارف اسلامی و الهيات يك كتاب واقعا كم نظيری است و
بلكه من فكر نمیكنم د ر اصول عقايد و معارف اسلامی اين كتاب نظيری داشته
باشد و تاكنون در بين شيعه نظير آن نوشته شده باشد . منتهی اين مطالب در
" تفسير الميزان " متفرق است و اگر برای مطالب اين كتاب يك فهرست
موضوعی تهيه شود كه جامع و مفصل باشد بسيار مفيد است . ايشان در "
تفسير الميزان " در جاهای مختلف اين معنی را از آيات قرآن اثبات
كردهاند
مرحوم آخوند در اينجا میفرمايد نسبت روح و آن عالم عقلی كه مبدأ زمان
است به ذات واجب تعالی نسبت أمر به آمر و نسبت كلام به متكلم است
اين مطلب را در " الهيات " در حدود سی صفحه توضيح دادهاند و در اينجا
فقط اشاره مختصری كردهاند . و نيز میگويند نسبت عالم طبيعت كه عالم
سيلان و تدريج است به ذات واجب نسبت كتابت به كاتب است . يعنی أمر
تدريجی الوجود است . چون حدوث و تجدد از لوازم ذات واجب تعالی است
بعد گفته است كه به همين جهت كه عالم أمر عالم وجودهای دفعی است و
عالم خلق عالم امور تجددی است ، در قرآن آمده است " و كان أمر الله
مفعولا »" و گفته نشده است " و كان خلق الله مفعولا " . حاجی میفرمايد
كه دليل اين أمر اين است كه خلق جنبه نقص است و عالم طبيعت با عدم
خليط است ولی أمر جنبه كمال است ، و كان أمر الله مفعولا »، يعنی
جنبه كمال اشياء به خدا نسبت دارد . ولی اين گفته حاجی اولا فی حد ذاته
درست نيست و تعبير " خلق " مكرر در قرآن آمده است . و مقصود مرحوم
آخوند اين نيست كه حاجی شرح كرده است . من خيال میكنم مقصود مرحوم
آخوند اين باشد كه آنچه مربوط به عالم خلق است در آنجا بايد گفت : "
كل يوم هو فی شأن غ" يعنی عالم طبيعت يك أمر شده و انجام يافته نيست
، أمری است كه انجام يافته است و در حال انجام يافتن است و در آينده
نيز انجام خواهد يافت . ولی در مورد عالم أمر تدريج وجود ندارد و يك
أمر شده است : " و كان أمر الله مفعولا »"

