next page

fehrest page

back page

اشكال به بيان شيخ در غايت حركت

نظير اين حرف در اينجا مطرح شده است كه محل اشكال هم واقع شده است
و آن اين است كه آيا حركت ، خودش می‏تواند مقصود باشد يا نه ؟ شيخ‏ اينجا همان حرفی را كه در باب انواع ديگر رد كرده است در اينجا قبول‏ كرده است ، كه در اينجا گذشته از آن اشكال ، اشكال بالاتری هم هست .

پاورقی : 1 - اينجا بحثهای ديگری می‏شود به ميان آورد كه در بين متجددين مطرح‏ است و آن اينكه كسانی كه قائل به اصالت جامعه هستند و فرد را تقريبا امری مقدمی و عرضی می‏دانند ، هر جامعه را مقدمه برای جامعه ديگر می‏دانند . و همه برای اين است كه تكامل رخ دهد يعنی جامعه انسانيت به كمال برسد . و اينكه آيا جامعه انسانی در حدی متوقف می‏شود يا نمی‏شود در مبحث‏ غايات بحث می‏شود

گفته است كه طبيعت حركت ، مقصود حركت نيست ، بلكه هر مرتبه از حركت غايتش مرتبه بعد است ، و غايت مرتبه بعد نيز مرتبه ديگر است . يعنی مانند همان حرفی كه در آنجا گفته [ و رد كرده ] در اينجا گفته است . اين يك ايراد كه حاجی اين را ذكر نكرده است
و ايراد بالاتر اين است كه فرضا اگر اين حرف را در غير حركت بتوانيم‏ بگوئيم ، در حركت نمی‏توانيم بگوئيم . چون در حركت ، كمال اول است و هر كمال اولی ، كمال ثانی می‏خواهد . مرتبه‏ای از حركت برای مرتبه ديگر از حركت نمی‏تواند كمال ثانی باشد . و به تعبيری كه حاجی می‏كند حركت از سنخ‏ طلب است ، مرتبه‏ای از طلب برای مرتبه ديگر نمی‏تواند غايت باشد . اين‏ اشكال ، اشكال عليحده‏ای است كه شما در غير حركت هم قائل به چنين مطلبی‏ نبوديد ، حال چطور شده است كه شما در حركت كه اين اشكال هم اضافه می‏شود به آن قائل شده‏ايد . چون اين بحث در آينده می‏آيد ما در اينجا زياد به آن‏ نمی‏پردازيم
ممكن است در باب حركت اين مطلب گفته شود و قابل طرح باشد كه حركت‏ هم طلب است و هم مطلوب . بنابراين چه مانعی دارد كه هر مرتبه‏ای از غايت برای مرتبه قبل بدانيم

منتهی شدن هر تكاملی به كمال

بعد از اينكه اين حرف را زديم مطلب ديگری برای ما مطرح می‏شود كه‏ مسئله بسيار مهمی است . و آن اينكه حركت را گاهی به نحو حركت قطعيه در نظر می‏گيريم كه اجزا و مراتب برايش لحاظ می‏كنيم . در اين صورت هر مرتبه‏ای غايت برای مرتبه قبل خودش است . اما اگر حركت را به نحو توسط در نظر بگيريم همه‏اش يك واحد خواهد بود كه می‏شود كمال اول . اما آيا مجموع حركت به عنوان يك واحد ، كمالی در ماوراء خودش دارد ؟ اين را اگر ثابت بكنيم معنايش اين است كه هر تكاملی بايد به كمال منتهی شود
از مطالب امروزی‏ها اين نظر استفاده می‏شود كه می‏گويند كه كمال وجود ندارد بلكه فقط تكامل وجود دارد ( 1 ) . ممكن است سخن آنها چنين توجيه‏ شود كه تكامل عين كمال است ، چون تكامل يعنی در مسير كمال قدم برداشتن ، پس چطور تكامل وجود دارد و كمال وجود ندارد ؟ نه ، مقصودشان اينست كه‏ كمالی كه فقط كمال باشد ولی طلب كمال نباشد ، چنين چيزی وجود ندارد
يك وقت كمال را به اين صورت قائليم كه آن كمال فقط كمال است و طلب‏ كمال نيست . اين را قبول ندارد . يك وقت به كمالی قائليم كه آن كمال‏ ماهيتش طلب كمال است . يعنی در حينی كه كمال است برای مرتبه قبل از خودش ، در عين حال طلب است برای مرتبه بعد از خودش ، يعنی كمال‏ تدريجی است . پس آنچه كه وجود دارد كمال تدريجی است نه كمال غير تدريجی كه از سنخ حركت نباشد

پاورقی : 1 - البته آنها به اين بيان نمی‏گويند و چنين مطلبی را به صورتهای ديگر گفته‏اند . ما در اينجا داريم حرف آنها را رنگ فلسفی می‏دهيم

طبيعت غايتی ماورای خود دارد

اين مسئله خيلی مهم است ، و اگر در محل خودش بتوانيم ثابت كنيم كه‏ هر حركتی به عنوان اينكه در مجموع خودش يك طلب است و يك تكامل است‏ و يك كمال تدريجی است ، به اين نتيجه می‏رسيم كه حركت بايد به يك كمال‏ غير تدريجی منتهی شود . اگر گفتيم حركت در مجموع خودش يعنی به عنوان‏ حركت توسطی ، نياز به يك كمال دارد و آن كمال بايد در ماوراء خودش‏ باشد ، در اين صورت حركت در مجموع خودش كمال اول است و احتياج به‏ كمال ثانی دارد . و اگر اين را بگوئيم به يك نتيجه بسيار عالی می‏رسيم ، يعنی اگر قائل به حركت جوهريه شويم ، ناچار بايد عالم از نظر غايت هم‏ به يك ماوراء برسد . يعنی طبيعت در عين اينكه حركت جوهريه و كمال‏ تدريجی دارد ، در مجموع خودش حتما بايد كمالی را جستجو كند كه آن كمال‏ از سنخ حركت نيست . و معنای اين سخن اين می‏شود كه طبيعت در تكامل‏ خودش به امر ماوراء طبيعی می‏رسد . همانطور كه در مورد نفس انسان‏ می‏گوئيم جوهر نفس جسمانيه الحدوث و روحانيه البقاء است و اين حركت‏ تدريجی می‏رسد به مرحله تجرد ، و چون به مرحله تجرد رسيد ديگر در آن مرحله‏ تكامل نيست بلكه مرحله كمال است ، طبيعت هم مثل اين است كه در دامن‏ خود گوهرهای غير مادی را پرورش می‏دهد . يعنی نهايت حركت طبيعت هميشه‏ غير ماده است
اين بحث ، بحث بسيار خوبی است و در كتب فلسفه ما به اين صورتی كه‏ عرض كردم مطرح نيست ولی در بعضی حواشی آقای طباطبائی اين نتيجه گيری‏ شده است كه پس بايد طبيعت منتهی شود به ماوراء خودش . شايد هم در گوشه و كنار كلمات مرحوم آخوند بتوان چنين نظری را پيدا كرد . ولی ما بايد بحث تكامل را بطور مبسوط و مستقل بحث بكنيم . و در اينجا به‏ مناسبت حرف شيخ ، استطرادا اين مقدار را بحث كرديم
باشد . معمولا در باب كيفيات چنين حرفی را می‏زنند . ولی ايشان در هيچ جا چنين حرفی را نمی‏زند ، بخصوص در باب كم و وضع كه وضع ، چيزی باشد غير از وجود جوهر و ضميمه آن شده باشد . وجود وضع يا عين وجود جوهر است و يا لازمه وجود جوهر است ، يعنی لازمه‏ای است كه از وجود جوهر انتزاع می‏شود ، بنابراين وجودش عين وجود جوهر است
در باب چنين لوازمی فرض ثبات ملزوم و تحرك لازم نمی‏شود . مثلا ابوت‏ كه انتزاع می‏شود از وجود يك ذات ، كه آب باشد ، اين را با سفيدی كه‏ عارض جسم است مقايسه كنيد . در باب سفيدی ممكن است كسی قائل شود كه‏ سفيدی يك شی‏ء است جدای از جسم و علاوه شده بر جسم ، و سفيدی تغيير می‏كند در حالی كه جسم به حال خودش باقی است . ولی آيا در ابوت می‏شود تغييری‏ فرض كرد بدون اينكه در اب تغيير پيدا شود ؟ نه ، ابوت يك نسبت است‏ كه از ذات اب انتزاع می‏شود و اگر هم تغييری در آن پيدا شود به تبع منشأ انتزاعش است
ايشان در اينجا نيز به اين حرف تمسك كرده كه از اينجا حركت جوهريه‏ را اثبات كند . با اينكه شيخ چنين حرفی را نزده ولی ايشان به اين حرف‏ استدلال می‏كنند
امثال شيخ اگر وضع را لازم وجود جسم دانسته‏اند منظورشان اين است كه‏ وجودی لازمه وجود ديگر است نه امری كه از آن انتزاع شود

فصل 31 ( 3 ) علت زمان

در آخر فصل گذشته بعد از بحث در وجود زمان و بحث درباره ماهيت زمان‏ بحثی را پيش كشيدند كه عنوان نداده بودند . آن بحث اين بود كه علت‏ زمان چيست ؟ فاعل زمان چه چيزی می‏تواند باشد ؟ چه چيزی می‏تواند زمان ساز باشد ؟ اين كه چه چيز زمانی می‏تواند باشد يك مسأله است ، و چه چيز زمان‏ ساز و موجد زمان می‏تواند باشد مسأله ديگری است . در آنجا ايشان به طور كلی بحثی كردند كه زمان از يك جنبه امری باقی و دائم و مستمر است و از جنبه ديگر امری حادث و فانی است . از جنبه‏ای واحد است و از جنبه ديگر متكثر . بعد فرمودند : اجمالا فاعل زمان و علت زمان بايد يك امری باشد كه از حيثی دائم و واحد باشد و از حيث ديگر امر متجدد و متكثر . اين‏ مطالب در آخر فصل گذشته بيان شد و در آخر فصل وعده دادند كه با تفصيل‏ بيشتری ذكر كنند
در اين فصل بحثی در غايت زمان كرده و از شيخ مطالبی نقل كردند و بعد هم از حرف خود شيخ بر خود شيخ ايراد گرفتند . تا رسيديم به اينجا كه از " و ليس كما ظن فی المشهور " ( 1 ) شروع می‏شود . و حق اين بود كه سر سطر می‏بردند .

پاورقی : 1 - اين عبارت در جلد سوم " اسفار " ، صفحه 122 قرار دارد

" و ليس كما ظن فی المشهور " برگشتی است به همان مطالبی كه در آخر فصل‏ پيش گفته شد . يعنی به مباحثی كه راجع به غايت از قول شيخ نقل كرديم
بحث " و ليس كما ظن فی المشهور " كه همان بحث فاعل زمان است ، بحث مهمی است و شايد بيش از اندازه‏ای كه اينجا بحث شده است لازم است‏ بحث شود . اولا مقدمه‏ای بايد گفت تا مطلب كاملا روشن شود و معلوم گردد دردی كه برای فلاسفه پيدا شده از كجا پيدا شده است

زمان از مشخصات است يعنی چه ؟

مطلبی كه مكرر شنيده شده و قدما هم گفته‏اند راجع است به اينكه زمان از مشخصات است . حالا چه تعبير مشخص كنيم و چه تعبير لوازم تشخص ، فرق‏ نمی‏كند . معنای اينكه زمان از مشخصات است اين است كه رابطه هر شی‏ء با زمان خودش يك رابطه عرضی و يك رابطه اتفاقی نيست . بلكه به نوعی‏ بستگی دارد با اصل و هويت آن شی‏ء . يعنی اگر زمان شی‏ء را از شی‏ء بگيريم‏ ، بايد بگوئيم كه يا خود شی‏ء را از شی‏ء گرفته‏ايم ، يا يكی از لوازم لا ينفك او كه قابل انفكاك از آن نيست را از آن گرفته‏ايم . يعنی به هر حال غير قابل انفكاك است . معنای اينكه غير قابل انفكاك است اين است‏ كه اگر آن را از اين شی‏ء بگيريم ديگر آن شی‏ء آن شی‏ء نيست . اين معنای‏ اين جمله است كه می‏گويند زمان از مشخصات است
از طرف ديگر ، مطلب ديگری داشتيم كه گفتيم زمان مقدار حركت است
بعد بحثی را طرح كرديم كه آيا زمان كه مقدار حركت است ، مقدار سكون هم‏ داريم ؟ آيا هر چيزی كه قابل حركت و سكون است ، مقدار حركت و مقدار سكونی دارد ؟ پس قهرا هر چيزی برای خود زمانی دارد ؟ به عدد اشياء و به‏ عدد حركتهائی كه اشياء دارند زمان وجود دارد ؟ اين يك مسأله است و مسأله جالبی است و بعد هم در اين مسأله بحث می‏كنيم

مسأله زمان مشترك

ولی مسأله‏ای كه بيشتر فكر فلاسفه را به خود متوجه كرده است ، مسأله " زمان مشترك " است كه مسأله فوق العاده مهمی است و انديشه انسان را به‏ طور جدی به خود جلب كرده است . اگر ما صرفا در باب زمان تصورمان همين‏ مقدار باشد كه : در دنيا حركت و بلكه حركات وجود دارد ، و هر حركتی هم‏ به اعتبار اينكه يك كميت است و از نوع كميات است پس خودش مقدار است ، يا لااقل حركت دارای مقدار است ، و خودش فی حد ذاته امری مبهم‏ است ، همين طور كه جسم فی حد ذاته امری مبهم است ولی متقدر به كميت‏ می‏شود ، حركت هم همين طور است يعنی متقدر به يك كميت می‏شود . اگر از زمان و حركت چنين تصوری داشته باشيم ، به عدد حركات عالم زمانها خواهيم‏ داشت
ولی امر ديگری ماوراء اين احساس می‏كنيم و می‏بينيم كه وجود دارد ، و از همين جا مسأله مشخص بودن زمان پيدا شده است . يك وقت است كه دو امر متقدر و ذی مقدار را با يكديگر مقايسه می‏كنيم . مثلا در مقادير قارالذات‏ ، بدن انسان را فرض كنيد كه ابعاد و مقداری دارد ، اين فرش هم مقداری‏ دارد ، اين پارچه هم مقداری دارد . بعد دو چيز را با يكديگر مقايسه و تطبيق می‏كنيم . مثلا يك لباس را به بدن خود می‏پوشانيم و می‏گوئيم اين‏ لباس برای بدن من كوچك است يا بزرگ است . يعنی اين دو مقدار را وقتی‏ كه با هم تطبيق می‏كنيم ، بعد از تطبيق ميان اين دو مقدار يك نسبتی پيدا می‏شود . به اين معنی ، تمام حركات عالم با يكديگر قابل مقايسه‏اند . فرض‏ كنيد كه يك حركتی در اين مكان واقع شده و يك حركتی در مكانی ديگر ، اين‏ دو حركت را می‏توانيم با يكديگر منطبق كنيم و بگوئيم اين حركت از آن‏ حركت بيشتر است و يا آن حركت از اين حركت كمتر است و يا اين دو حركت مساوی يكديگرند
غير از اين جهت كه اينها با هم برابرند يا نا برابر ، مسأله ديگری هم‏ در كار است و آن مسأله تقدم و تأخر است . وقتی می‏گوئيم حركتی كه امروز بين‏ تهران و قم صورت گرفته و حركتی كه در ديروز بين تهران و قزوين صورت‏ گرفته است ، آن يكی دو ساعت حركت بوده و اين يكی هم دو ساعت حركت ، پس اين دو حركت هر دو با يكديگر برابرند ، ولی در حالی كه هر دو حركت‏ از نظر مقدار برابرند ، حركت بين تهران و قزوين نسبت به حركت بين‏ تهران و قم تقدم دارد . و اين مسأله ديگری است . حركاتی از نظر موضوع با يكديگر اختلاف دارند ، از نظر علت با يكديگر اختلاف دارند ، حتی از نظر مقوله با يكديگر اختلاف دارند ، ولی علاوه بر اينها حساب ديگری در كار است و آن اينكه می‏گوئيم اين حركت در اين زمان صورت گرفته است و آن‏ حركت در آن زمان . حركتی در هفتصد سال قبل واقع شده و حركتی در امروز
و اين حركتی كه در امروز واقع شده ، موضوعش غير از موضوع آن ديگری و علتش هم غير از علت آن است و حتی ممكن است مقوله‏اش هم غير از مقوله‏ آن باشد به اين صورت كه اين حركت كمی است و آن حركت أينی است ، ولی‏ تقدم و تأخر داشتن دو حركت نسبت به يكديگر ، امر ديگری است . می‏گوئيم‏ حركت در آن روز تقدم دارد بر حركت در امروز . اين صرف مقايسه نيست ، كسانی كه اين را صرف مقايسه دانسته‏اند چاره‏ای جز اين ندارند كه تقدم و تأخر واقعی ميان حركات و همچنين مشخص بودن زمان را منكر شوند . قائلين‏ به اين رأی تقدم و تأخر را چنين توجيه كرده‏اند ك ه گفته‏اند : علتش اين‏ است كه يك حركت ثالثی در بين است ، حركت ثالث كه مثلا حركت فلك‏ باشد . اينكه می‏گوئيم حركت هفتصد سال قبل بر حركت امروز تقدم دارد ، در واقع حركت هفتصد سال قبل بر حركت امروز تقدم ندارد ، بلكه حركت هفتصد سال قبل را با مقداری از حركت فلك كه در هفتصد سال قبل بوده است تطبيق‏ كرده‏ايم و برابر كرده‏ايم و حركت امروز را با يك مقداری از حركت فلك‏ كه در امروز واقع است تطبيق كرده‏ايم . خود حركت فلك چون حركت واحد و دائمی است ، ميان مراتبش تقدم و تأخر است ، ولی بين حركت امروز با حركت هفتصد سال قبل رابطه تقدم و تأخری نيست ، بلكه از باب اين است كه آندو را ما با حركت فلك‏ مقايسه كرده‏ايم ، آن را منطبق كرده‏ايم با حركت هفتصد سال قبل فلك و اين‏ را تطبيق كرده‏ايم بر حركت امروز فلك ، به اعتبار اينكه آن دو مقياسها يكی بر ديگری تقدم دارد ، می‏گوئيم : اين حركت هم بر اين حركت تقدم دارد . از اينجا معلوم می‏شود واقعا بين حركت هفتصد سال قبل با حركت امروز تقدم و تأخر معنی ندارد . مثل اين است كه فرض كنيد يك مقياس داريم‏ مثلا يك متر كه يكصد سانتی متر است . بعد يك شی‏ء ده سانتی متری را با ده سانتی متر اول تطبيق می‏كنيم و يك شی‏ء ديگر را با ده سانتی متر آخرش‏ ، بعد می‏گوئيم اينها بين خودشان نسبتی نيست بلكه به اعتبار اينكه آن‏ مقياس كه مقياس هر دو واقع شده با يكديگر فرق دارند اينها با يكديگر فرق دارند ، والا خود اينها كه با يكديگر فرق ندارند . اين توجيهی است در تقدم و تأخر حركات

چه وقت می‏توان زمان را از مشخصات دانست ؟

آيا اين توجيه و توضيح از تقدم و تأخر صحيح است ؟ اگر اين طور باشد اينكه " زمان از مشخصات است " معنی ندارد . زيرا ، در اين صورت زمان‏ يك امر بسيار بسيار عرضی و يك امر مقايسه‏ای می‏شود و چنين چيزی نمی‏تواند داخل در هويت اشياء باشد
حقيقت اين است كه آن حركت در هفتصد سال قبل ، خودش واقعا تقدم دارد بر حركت امروز . يعنی همين طور كه در حركات فلك ، حركت هفتصد سال قبل‏ فلك بر حركت امروز فلك تقدم دارد و آن تقدم واقعی است يعنی مراتب‏ شی‏ء واحدی است ، شی‏ء واحد ذی مراتب است ، عينا و واقعا بين حركت‏ هفتصد سال قبل و حركت امروز يك رابطه تقدم و تأخر واقعی وجود دارد . آن‏ حركت واقعا مقدم است بر اين حركت . وقتی می‏گوئيم آن حركت در زمان‏ است ، يعنی خودش جزئی از چيزی را دارد كه آن چيز مشخص وجود آن حركت‏ است . اين حركت كه امروز واقع شده جزء ديگری از همان چيز را دارد كه آن جزء هم مشخص وجود اين‏ حركت است ، به تعبير امروزيها : جزء فرمول وجود اين حركت است . معنی‏ تقدم آن حركت بر اين حركت اين است كه آن حركت چيزی است كه در مرتبه‏ ذات خودش و در مرتبه وجود خودش و در مرتبه هويت خودش تقدم دارد بر آن چيزی كه در مرتبه هويت اين چيز قرار گرفته است . اگر ما آنطور بخواهيم بگوئيم و زمان را از مشخصات ندانيم و به يك زمان عمومی مشترك‏ قائل نباشيم ، همه اين تقدمها و تأخرها يك سلسله امور اعتباری خواهند بود . مثلا در تقدم ديروز بر امروز ، آيا مقصود از تقدم ديروز بر امروز صرفا اين است كه حركت ديروز فلك بر حركت امروز آن تقدم دارد ؟ يا واقعا قطع نظر از حركت فلك ، يك تقدمی و يك زمانی در متن وجود ما هست كه ما واقعا در ديروز با ديروز بوده‏ايم و امروز واقعا با امروز هستيم و ديگر با ديروز نيستيم . بنابراين مسأله " زمان مشترك " يك‏ مسأله بسيار مهمی است كه در اين باب مطالبی هست كه در سه چهار فصل‏ آينده خواهد آمد ولی اينجا اجمالا گفته شد

وحدت شخصی عالم طبيعت

از اين مطلب به مطلب ديگر می‏رسيم كه مرحوم آخوند در لابلای كلماتش‏ گاهی اوقات به آن اشاره داشته است يا بهتر است بگوئيم گه گاهی در ذهنش برق زده است ، ولی آنطور كه بايد تصريح نكرده است . و آن مطلب‏ مسأله وحدت شخصی عالم طبيعت و قهرا به يك اعتبار مسأله وحدت شخصی‏ زمان است
ما اشياء را متفرق از يكديگر تصور می‏كنيم و می‏گوئيم مثلا حادثه هفتاد سال قبل و حادثه امروز . ظاهر امر اين است كه حادثه امروز امری است جدا برای خود و آن هم حادثه‏ای است جدا برای خود و فقط وقتی كه اينها را مقايسه كرديم با حركت فلك آن وقت رابطه تقدم و تأخر پيدا شده ، ولی‏ واقعيت اين طور نيست ، بلكه تمام اجزاء عالم طبيعت حكم يك واحد را دارد . و نه فقط حكم يك واحد را دارد ، بلكه واقعا يك واحد است . يعنی همه عالم طبيعت در عين كثرتهائی‏ كه دارد ، از يك وحدت واقعی برخوردار است و همه عالم به تمام اجزای‏ خودش در حكم يك واحد حركت است ، و زمان هم از همانجا پيدا می‏شود . آن‏ زمان مشترك از آنجا است و [ همچنين ] تقدم و تأخرها يك امر واقعی است‏ . سعدی هفتصد سال قبل واقعا بر ما نوعی تقدم دارد ، نه اينكه او تقدم‏ ندارد و فقط او حركت و جريانی است و ما هم يك حركت و جريانی هستيم و چون او را با چيزی مقايسه كرده‏ايم كه آن چيز تقدم دارد بر جريانی كه‏ امروز واقع می‏شود می‏گوييم كه بر ما تقدم دارد . يعنی تقدم و تأخرها بين‏ آن مقياسها است نه بين مقيس‏ها . بنابراين نظر سعدی كه در هفتصد سال قبل‏ بوده است با زيدی كه معاصر ما است هيچ فرقی نمی‏كند ، رابطه‏اش با ما از نظر زمانی هيچ فرقی نمی‏كند ، اين را فقط با او مقايسه كرده‏ايم و آن را با اين . نه ، اينطور نيست ، ما واقعا ( به تعبير عرف ، چون تعبير ظرف‏ می‏كند ) در ظرفی قرار گرفته‏ايم نه ظرفی كه بيرون باشد از وجود ما ، و او در ظرف ديگر و اين ظرفها يك رابطه بسيار بسيار عميقی با هويت ما دارد ، حتی اگر بگوئيم جزئی از هويت ما ، باز هم مسامحه است ، بايد بگوئيم‏ عين هويت ما است
اين مطلب گفته شد تا مطلبی كه مرحوم آخوند در اينجا بيان فرموده روشن‏ شود ، تفصيل اين مطلب باشد تا در سه چهار فصل ديگر توضيح دهيم . اين‏ مطلب را كه : " عالم طبيعت حكم يك واحد را دارد و در واقع يك واحد حركت است " تنها كسی كه در آثارش بدان تصريح كرده و بيان فرموده آقای‏ طباطبائی هستند . و ايشان هم از كلمات مرحوم آخوند استنباط نموده‏اند و حاشيه‏ای در سه چهار ورق آينده دارند كه آنجا ان شاء الله مفصل بحث‏ می‏كنيم . ولی به هر حال اين مطلبی است كه بيش از اين نياز به بحث و تحقيق دارد و تفصيل و توضيح كامل بحث مستلزم اين است كه برگرديم به‏ بعضی از مباحثی كه ايشان در باب ماهيت درباره مشخصات كرده‏اند

علت و موجد زمان نفس است

اما اصل بحث كه ايشان روی علت زمان می‏كنند ، قبلا فرمودند : علت زمان‏ از اين جهت كه يك واحد متصل است ، بايد يك امری باشد واقعا واحد و واقعا با دوام . و به تعبير ديگر علت زمان بايد يك امر مجرد از زمان‏ باشد . اين يك بحث خيلی عالی است كه علت زمان بايد امر مجرد از زمان‏ باشد . به اين علت كه هر چيزی كه زمانی است به زمان متشخص است و اگر علت زمان خودش زمانی باشد بايد متشخص باشد به معلول خودش . و حال‏ آنكه معلول شی‏ء در مرتبه متأخر از شی‏ء است و مشخص شی‏ء در مرتبه وجود شی‏ء است . پس علت زمان نمی‏تواند زمانی باشد . البته علت فاعلی را می‏گوئيم نه علت قابلی را
بنابراين " فما ظن فی المشهور . . . " آنچه كه گمان رفته و مشهور در ميان فلاسفه است كه گفته‏اند فلك علت زمان است و مقصودشان از فلك جرم‏ فلك و طبيعت جسمانی فلك بوده است ، صحيح نيست . جرم فلك و حتی‏ طبيعت جسمانی فلك نمی‏تواند علت موجده زمان باشد ، چون خودش زمانی‏ است و خودش متشخص به زمان است . موجد زمان حتما و حتما بايد يك امر مجرد از زمان باشد
ولی حالا كه می‏گوئيم فاعلش بايد يك امر مجرد باشد و قابلش يك امر مادی ، آيا فاعلش بايد مجرد محض باشد و قابلش مادی محض ؟ يا بايد فاعل و قابل حقيقتی باشد دو حيثيتی ، از يك حيث مجرد و بيرون از زمان ، و از حيث ديگر مادی و واقع در زمان و منفعل از زمان ؟ ايشان می‏گويد : بله ، بايد اين چنين باشد ، يعنی امری دو حيثيتی باشد . به عقيده ايشان‏ بايد آن چيزی كه فاعل زمان و قابل زمان است يك امر ذی نفس باشد . يعنی‏ ( به اصطلاح فلاسفه ) عقل مجرد ، كه هيچ رابطه‏ای با ماده ندارد نمی‏تواند فاعل زمان باشد . بايد نفس مجرد فاعل زمان باشد . چون نفس همان حقيقتی‏ است كه دارای دو جنبه است كه از يك حيث مجرد است
و از حيث ديگر مادی . منتهی ايشان چون باز در مسأله فلكيات براساس‏ همان فلكيات قديم قضاوت می‏كنند ، می‏گويند آن چيزی كه علت زمان است‏ بايد نفس فلك اقصی باشد و آن چيزی كه قابل زمان است بايد ماده فلك‏ اقصی باشد

نفس طبيعت علت زمان مشترك است

ولی اگر روی همين اصول ايشان كسی كه هيئت بطلميوس را قبول ندارد و بخواهد نظر بدهد ، معنايش اين می‏شود كه تمام عالم طبيعت حكم يك واحد زنده را دارد ، يك واحدی كه از يك حيث زنده است و از حيث ديگر جامد ، يعنی مثل يك حيوان همانگونه كه حيوان دارای نفس و بدن است ، از حيث‏ بدن مرده است و از حيث نفس زنده . پس ما بايد برای تمام عالم طبيعت‏ يك نفس مدبر قائل باشيم كه تمام طبيعتی را كه ما می‏شناسيم حكم بدن آن‏ نفس را داشته باشد . و به عبارت ديگر برای همه عالم طبيعت بايد يك‏ روح قائل باشيم كه مبدأ زمان آن باشد . و اين غير از مسأله عقول و مسأله‏ ذات باری تعالی است ( 1 )

پاورقی : 1 - پرسش : اينكه دارای دو حيثيت است ، آيا از حيث تجردش فاعل‏ است يا از حيث مادی بودنش ؟ پاسخ : از حيث تجردش
- : اگر از حيث تجردش فاعل است ، چه سنخيتی بين تجرد و زمانی بودن‏ است ؟ سنخيت بين علت و معلول چه می‏شود ؟ پاسخ : اين كلمه سنخيت يك كلمه غلط اندازی است . هيچ وقت فلاسفه در باب سنخيت فرمول بدست نمی‏دهند كه مثلا اگر گفتيم بين دو چيز سنخيت‏ وجود دارد يعنی ماهيتشان بايد يكی باشد يا هر دو بايد مادی باشند و يا هر دو بايد مجرد باشند و مثلا بين مادی و مجرد سنخيت نيست . در باب سنخيت‏ ، آن مقداری كه فلسفه سنخيت ثابت می‏كند يك معنی كلی و مبهمی است در همين حد كه : هر چيزی نمی‏تواند علت هر چيزی باشد و نيز يك امری كه از نظر وجود در كمال شدت است نمی‏تواند علت يك موجودی باشد كه از نظر وجود در كمال ضعف است ، بين اينها از نظر مراتب وجود نمی‏تواند خلاء واقع باشد ، ولی ديگر نمی‏گويد كه مجرد نمی‏تواند فاعل مادی باشد ، خصوصا با فلسفه مرحوم آخوند كه بين مجرد و مادی فصلی وجود ندارد و >

علت مشخصات ديگر طبيعت نيز امری ما فوق است

وقتی كه مرحوم آخوند اين بحث را درباره مشخص بودن زمان می‏كنند ، قهرا درباره مشخصات ديگر مثل وضع ، مكان ، كم و كيف هم می‏آيد . آيا همينطور كه اينجا گفتيد علت زمان نمی‏تواند خودش زمانی باشد ، درباره كم و كيف‏ و وضع و مكان هم مطلب همين است ؟ يعنی می‏گوئيد علت مكان هم نمی‏تواند مكانی باشد ؟ علت وضع هم نمی‏تواند وضعی باشد ؟ علت كيف هم نمی‏تواند كيفی باشد ؟ علت كم هم نمی‏تواند كمی باشد ؟ ايشان می‏فرمايد : عين همين‏ حرف را در آنجا هم بايد بگوئيم . ولی البته در اينجا يك اشكالی است كه‏ بعدا متعرض می‏شويم
ايشان می‏فرمايد : به عين همان بيان كه در علت زمان گفته‏ايم در مشخصات‏ ديگر هم مطرح است . در آنجا می‏گوئيم علت زمان نمی‏شود زمانی باشد چون‏ زمان را وقتی معلول يك شی‏ء دانستيم ، آن را در مرتبه فعل شی‏ء دانسته‏ايم‏ و حال آنكه اگر زمانی باشد خود زمان بايد در مرتبه وجودش و در مرتبه‏ حقيقتش باشد ، پس علت زمان نمی‏تواند زمانی باشد .

پاورقی : > همين مادی است كه در مراتب خودش تبديل به مجرد می‏شود ، نه چنين‏ تبديلی كه ماده به روحی تبديل می‏شود كه بين آن ماده و اين روح هيچ سنخيتی‏ نيست . مجرد درجاتی دارد كه همسايه مادی است و مادی درجاتی دارد كه‏ همسايه مجرد است . در باب نفس و بدن مطلب از همين قرار است . مگر نفس در بدن فعاليت ندارد ؟ نفس انسان چگونه در بدن انسان فعال است ؟ نفس انسان مرتبه عقلانی دارد ، مراتب پائين‏تر دارد و مراتب پائينتر دارد تا برسد به مرتبه‏ای هم افق با ماده . به همين جهت است كه نفس‏ می‏تواند فعال در بدن باشد . در باب افلاك هم مطلب همين طور است
و اگر مطلب غير اين باشد ، مجرد هم نمی‏تواند علت مجرد باشد . يعنی‏ مجردی كه تام التجرد است نمی‏تواند علت مجردی كه بهره بسيار كمی از تجرد را دارد بشود . به همين دليل است كه می‏گويند ذات باری تعالی نمی‏شود علت ذات عقل فعال باشد ، عقل فعال اين شأنيت را ندارد كه بلا واسطه از ذات حق صادر شود . اين هر دو كه مجردند ، دليل اين امتناع چيست ؟ عمده‏ مراتب شدت و ضعف است . بنابر مسأله اصالت وجود و تشكيك وجود در مراتب شدت و ضعف ، هيچ فاصله پر نشده‏ای ميان مجرد و مادی وجود ندارد

عين همين مطلب در علت مكان هم‏ هست . علت مكان هم نمی‏تواند مكانی باشد . چون مكان در مرتبه فعل آن‏ است . آن وقت اگر خودش مكانی باشد ، مكان مشخص آن است و در مرتبه‏ هويتش است . پس علت مكان هم نمی‏تواند مكانی باشد . علت وضع هم‏ نمی‏تواند وضعی باشد و همين طور
ممكن است كسی ايراد بگيرد و بگويد : در باب زمان به اين جهت اين‏ حرف را می‏زديم كه مجبور بوديم به يك زمان واحد قائل باشيم . يعنی همه‏ اشياء در يك زمان واحد غوطه ورند . در باب مكان كه چنين حرفی نيست و دليلی بر اين مطلب نداريم كه بگوئيم همه اشياء در مكان واحد جا دارند
اگر مكان هم يكی باشد مانند زمان ، صحيح است كه علت مكان نمی‏تواند مكانی باشد . ولی اگر مكان به عدد اشياء باشد و يك مكان واحد برای همه‏ اشياء قائل نباشيم ، چه مانعی دارد كه شيئی مكانی باشد و علت مكان شی‏ء ديگر شود ، چون آن مكانی كه معلول آن است غير از مكانی است كه مشخص آن‏ است
البته ايشان اين را طرح نفرموده‏اند ، ولی ممكن است به صورت يك سؤال‏ مطرح شود ، تا ببينيم اين جواب دارد يا نه . و آيا اساسا ما می‏توانيم‏ زمان و مكان را از يكديگر جدا كنيم و بگوئيم تمام اشياء در زمان واحد اشتراك دارند ولی در مكان واحد اشتراك ندارند ؟ يا اينكه بر عكس در عين داشتن مكانهای متعدد ، مكان واحد هم دارند ، و در عين حالی كه زمان‏ واحد دارند زمانهای متعدد هم بر ايشان اعتبار می‏شود . به هر حال اين‏ مسأله زمان و مكان مسأله بسيار مهمی است

فصل 31 ( 4 ) علت مشخصات طبيعت امر مفارق است

بحث درباره علت زمان بود . گفته شد كه علت زمان نمی‏تواند زمانی باشد . در ذيل كلام فرمودند كه علت مكان و علت ساير مشخصات هم نمی‏تواند همان‏ متشخص را داشته باشد . يعنی اختصاص به زمان ندارد ، همچنان كه زمان كه‏ يكی از مشخصات اجسام است ، علتش نمی‏تواند متشخص به همين تشخص باشد ، همين مكان ، وضع ، كم ، كيف و ساير خصوصيات و مشخصات نيز همين طورند يعنی علت اينها نمی‏تواند متشخص به خود اينها باشد . قهرا همچنانكه در باب زمان گفتيم كه علت آن بايد يك امر مفارق باشد ، چون هر جسم و جسمانی متشخص به زمان است ، قهرا درباره علت اين مشخصات هم بايد همين‏ حرف را بزنيم و بگوئيم بايد يك امر مفارق باشد
در اينجا يك نوع ابهام و تشويشی در عبارت " اسفار " است . ابتدا می‏فرمايند جرم فلك اقصی منشأ تعيين وضع و جهت اشياء است . قدما فلك‏ اقصی را محدد الجهات می‏دانستند و می‏گفتند جهات با وجود فلك ، محدوديت‏ پيدا می‏كند . جهت بايد باشد و از مشخصات اجسام است و ملاك جهت سطح‏ اعلای فلك اقصی است . ولی لازمه اين بيانی كه ايشان در اينجا دارند اين‏ است كه علت را بايد يك امر مفارق بدانيم نه جرم فلك اقصی و به همين مطلب تصريح هم می‏كنند . اين‏ يك نوع تشويش و اضطراب در عبارت ايشان به وجود می‏آورد كه به نحوی‏ بايد توجيه شود

حيز يا مكان طبيعی هر جسم در نزد قدما

بحث ديگری كه برای توضيح اينجا لازم است اين است كه : قدما نظريه‏ای‏ داشتند كه اين نظريه امروز ديگر مورد قبول نيست يا لااقل مورد ترديد است‏ . و آن اين است كه برای هر جسمی يك مكان طبيعی قائل بودند . مقصود از هر جسم يعنی برای هر عنصری از عناصر ، و برای هر مركبی ، هر عنصر كه بر او غلبه داشته باشد قهرا حكم همان عنصر را دارد . آنها كه قائل به چهار عنصر آب و خاك و هوا و آتش بودند ، برای هر يك از اينها يك حيز و مكان طبيعی قائل بودند . خاك در مركز عالم ، آب در قسمتی كه محيط بر خاك است ، هوا محيط بر آب و خاك ، و آتش هم محيط بر هر سه عنصر . آن‏ وقت حركات رو به پائين آب و خاك را و حركات رو به بالای هوا و آتش‏ را بر همين اساس توجيه می‏كردند . اين مكانهای طبيعی و حيز طبيعی برای‏ اشياء قائل شدن بدون فرض آن افلاك امكان پذير نبود . يعنی اين نظريه بر اين اساس بود كه زمين را مركز عالم بدانيم و مركز زمين را مركز عالم و محيط افلاك را محيط عالم بدانيم و محيط سطح محدب فلك اعلی را آخرين حد عالم بشماريم . روی اين حسابها بود كه مسأله مكان طبيعی به وجود می‏آمد
اينكه ايشان می‏فرمايد كه " و به جرم فلك اقصی جهات متحدد می‏شود و مكانها معين می‏شود " براساس همان نظريه قديمی در باب هيئت و وضع عالم‏ بوده است
اين به هر حال يك مسأله‏ای است . ولی مسأله‏ای كه ايشان طرح نموده‏اند و آن مسأله اصلی است اين است كه مشخصاتی كه در اجسام است بايد معلول‏ علتی باشد كه خود آن علت متشخص به اين مشخصات نيست ، علت آنها نمی‏تواند متشخص به اين مشخصات باشد . و لهذا آنجا كه اين مسأله را ذكر می‏كنند ، از مسأله جرم فلك اقصی هم خارج می‏شوند . بعد می‏گويند بنابراين علت اصلی بايد يك‏ موجود مجرد باشد . يك مبدئی از ماورای عالم در نظر می‏گيريم كه آن مبدأ علت اين مشخصات است

مشخصات نحوه‏های وجود اشياء هستند

بعد درباره مشخصات هم همان حرفی كه هميشه گفته‏اند تكرار می‏كنند . و آن‏ اين است كه آن مشخصات را نبايد امری بيرون از وجود اشياء در نظر بگيريم‏ . در واقع برمی‏گردد به نحوه وجود اشياء . و اين را به صورت ترديد مانندی‏ می‏گويند كه مشخص يا عين وجود متشخص است يا از لوازم وجود متشخص ، ولی‏ نه از قبيل لوازمی كه آن لازم وجودی دارد و ملزوم وجودی ديگر ، بلكه از آن‏ نوع لوازمی است كه لازم از حاق ذات ملزوم انتزاع می‏شود ، و لهذا تخلل‏ جعل بين لازم و ملزوم امكان پذير نيست . در ساير ملزومات لوازم می‏گوئيد تخلل جعل ميان ملزوم و لازم نمی‏شود ، مثل زوجيت و اربعه . آيا زوجيت كه‏ لازم اربعه است به اين نحوه است كه زوجيت جعل شده است برای اربعه ؟ يعنی قرار داده شده است زوجيت برای اربعه ؟ اصل عليت در اينجا دخالت‏ كرده است برای اينكه زوجيت را به اربعه بدهد ، آن چنان كه قيام را به‏ زيد می‏دهد كه يك محمول بالضميمه است ؟ يا نه ، در باب جعل ثابت شده‏ است كه مناط جعل امكان است و هر جا كه پای ضرورت يا پای امتناع آمد در آنجا مناط استغنای از جعل وجود دارد ؟ منتهی ضرورت را می‏گويند استغناء فوق جعل و امتناع را می‏گويند استغناء دون جعل . اگر " اربعه " چنين‏ چيزی می‏بود كه می‏توانست در مرتبه ذات و هويت خود چيزی باشد و بعد برای‏ آن امكان داشته باشد كه اربعه ، اربعه باشد و زوج باشد و نيز امكان داشته‏ باشد كه اربعه ، اربعه باشد و زوج نباشد ، برای متصف شدن اربعه به‏ زوجيت نيازمند به علت بوديم . در صورتی كه رابطه شی‏ء و شی‏ء ديگر ، رابطه عارض و معروض ، رابطه امكانی است ، حتما نياز به عليت و نياز به جعل است . ولی آنجا كه رابطه شی‏ء و موضوع خودش و رابطه عارض و معروض رابطه استلزامی و لزومی است ، آنجا ديگر عليت و جعل معنی ندارد

جعل در لازم ملزومات

همين جا بايد يك توضيح ديگری بدهيم كه اين توضيح در جاهای ديگر لازم‏ می‏شود . و آن اين است كه ممكن است سؤال شود چرا در باب لازم و ملزوم‏ عليت نيست ؟ آيا در عالم اشيائی داريم كه اين اشياء چون لازم وجود شی‏ء ديگرند بی‏نياز از علتند ؟ اگر شی‏ء بی‏نياز از علت باشد معنايش وجوب‏ وجود است ؟ آيا ملزوم ممكن الوجود و لازم واجب الوجود است كه می‏گوئيد استغناء از جعل دارد ؟ پاسخ اين است كه نه ، اينجا هم اگر می‏گوئيم‏ استغناء از جعل ، برای اين است كه برای لازم ، وجودی غير از وجود ملزوم‏ قائل نيستيم . يعنی لازم يك معنی و مفهومی است كه عقل از ملزوم انتزاع‏ كرده . تعدد و كثرت ملزوم و لازم ، كثرتی است كه عقل در مرحله معرفت و شناخت و در مرحله تحليل به وجود می‏آورد . و چه بسا از اين كثرتها داريم‏ كه در خارج جز وحدت چيزی نيست . عقل يك شی‏ء را در قرع و انبيق خودش‏ به معانی متعدد تكثير می‏كند . اين كثرت ، كثرت عقلی است . نه اين كه‏ زوجيت چيزی است و اربعه چيز ديگر و نه اينكه اربعه وجودی دارد و علاوه‏ بر وجود خودش وجود ديگری بر آن عارض شده است به نام زوجيت ، ولی اين‏ وجود ، بدون علت پيدا شده و بدون علت هم چسبيده به آن وجود . چنين چيزی‏ محال است . به اين جهت بود كه بعضی از اساتيد ما هميشه در اينجاها توضيح می‏دادند كه در باب لازم و ملزوم اگر می‏گوئيم جعل متخلل نمی‏شود ميان‏ ملزوم و لازم به اين معنی است كه لازم يك مفهوم انتزاعی است . و الا اگر لازم خودش از سنخ وجود باشد ، در اين صورت جعل متخلل می‏شود ولی به اين‏ معنا كه ملزوم خودش جاعل اين لازم است . هر معلولی لازم علت خودش و لاينفك از علت خودش است . جعل هم اينجا در كار است . ولی نه اينكه‏ جعل متخلل شده بين علت و معلول بلكه خود علت جاعل معلول خودش است

جعل حركت برای متحرك چگونه است ؟

حال كه اين مطلب روشن شد ، مطلب ديگری نيز روشن می‏شود و آن اين است‏ كه : گاهی اوقات يك مسأله‏ای كه مطرح می‏شود ، می‏گويند اين امر علت‏ نمی‏خواهد . مثلا در باب حركت می‏گويند فلان شی‏ء حركت می‏كند ، كسی می‏گويد چرا حركت می‏كند ؟ در جواب می‏گويند : " چرا " ندارد ، علت نمی‏خواهد ، حركت لازمه آن شی‏ء است ، لازمه ذاتش است . در اين قبيل موارد اگر " الف " حركت می‏كند يك تصور اين است كه الف كه متحرك است و قابل ، حركت را قبول می‏كند ، در عين اينكه قابل است فاعل نيز هست . يعنی منكر فاعل حركت نيست ولی قابل را " فی عين انه قابل " فاعل هم می‏داند ، هم‏ مفيض حركت است هم مستفيض حركت . اين يك نوع تصور از مطلب است كه‏ در گذشته گفتيم محال است يك شی‏ء در آن واحد هم مفيض باشد و هم مستفيض‏
يك نوع تعبير ديگر از مطلب اين است كه اصلا حركت نيازی به علت‏ ندارد . چرا ؟ چون لازمه ذات متحرك است . يعنی اينجا قابل است و فاعل‏ نيست ، نه اينكه خودش هم فاعل است هم قابل . بلكه اينجا قابل است و فاعل نيست . همين طور كه در زوجيت و اربعه ، اربعه قابل زوجيت است
البته اين قبول ، قبول عينی و خارجی نمی‏تواند باشد . چون كثرت كه ذهنی‏ باشد قبول هم ذهنی است . اربعه معروض زوجيت است و زوجيت قابل آن ، ولی ديگر فاعل ندارد . گفتيم كه لايتخلل الجعل بين الملزوم و لازمه . جواب‏ اين بيانی كه گفتند روشن است كه : در جائی می‏توانيم بگوئيم دو چيز ملزوم‏ و لازم يكديگرند و بعد بگوئيم جعل متخلل ميان ملزوم و لازم نمی‏شود ، كه لازم‏ وجودی غير از وجود ملزوم نداشته باشد . آنجا كه ملزوم وجودی دارد و لازم‏ هم وجودی ، يعنی ملزوم فی حد ذاته می‏تواند اين لازم را داشته باشد و می‏تواند نداشته باشد ، ولی اين لازم را دارد و وجود لازم غير از وجود ملزوم است ، در اينجا ديگر معنی ندارد بگوئيم يك شی‏ء لازمه‏ آن است به معنی اينكه بی‏نياز از علت است ، قابل داريم ولی فاعل نداريم‏ . اين معنايش اين است كه يك امر ، حادث باشد و در عين اينكه حادث‏ است واجب الوجود نيز باشد . يك امر ، عارض شی‏ء ديگر شود در عين اينكه‏ اين شی‏ء در ذات خودش امكان داشتن و امكان نداشتن آن را دارد ، ترجيح بلا مرجح لازم بيايد و آن وجود پيدا كند . نه ، اين طور نيست . اين است كه‏ در آنجائی كه برای حركت موضوعی قائل هستيم ، يعنی در همه حركات عرضيه ، غلط است كه بگوئيم علت نمی‏خواهد . بله ، در حركت جوهريه اين حرف را زديم و گفتيم كه چون متحرك به نحوی است كه حركت از حاق ذاتش انتزاع‏ می‏شود ، متحرك كه جوهر است يك وجود سيال است ، در آنجا وجود حركت‏ عين وجود متحرك است . لذا گفتيم حركت ، علت نمی‏خواهد . يعنی اين طور نيست كه متحركی داشته باشيم و حركتی و علتی بيايد به اين متحرك حركت‏ بدهد ، آنطور كه به جسم يك حركت عرضی می‏دهيم . بلكه آن علت فقط علت‏ اصل موضوع است ، همان علت متحرك ، علت حركت نيز هست كه در بحث ربط حادث به قديم اين موضوع تكرار می‏شود
پس اينكه در باب حركت بعضی می‏گويند : حركت لازمه متحرك است ، در حالی كه تصوری كه آنها از حركت دارند همين حركات عرضی است ، مثلا می‏گويند الكترون به دور هسته اتم حركت می‏كند و اين حركت لازمه ذاتش‏ است ! آن كس می‏تواند حركت را لازمه ذات متحرك بداند و برای حركت‏ علت قائل نباشد ، كه قبلا قائل به حركت جوهری شده باشد . وقتی قائل به‏ حركت جوهری شد ، در آنجا ديگر موضوع حركت و ما فيه الحركه دو چيز نيست‏ . اختلاف متحرك و حركت اختلاف تحليلی و اختلاف عقلی است . يعنی‏ همانطور كه مرحوم آخوند در گذشته فرمود ، جاعل جعل می‏كند به جعل بسيط ، همان متحرك را . جعل او عين جعل حركتش نيز هست .

جوهر و مشخصات آن مجعول به يك جعل هستند

در اينجا در باب مشخصات ايشان می‏فرمايند : اينها يا عين تشخصند يا از لوازم تشخص . و مقصودشان از لوازم تشخص همين است كه گفته شد . از لوازم است يعنی مثل لازم بودن زوجيت برای اربعه است . يعنی اينها وجودی‏ عليحده از وجود ملزوم خودشان ندارند . لهذا در باب براهين حركت جوهريه‏ يك برهان همين بود كه حركت در وضع و أين و كم و كيف ، از باب اينكه‏ اينها مشخصند يا از لوازم تشخصند و مشخصات و لوازم تشخص با جوهر دو وجود ندارند بلكه متحد الوجودند ، حركت اينها عين حركت جوهری است
البته به اين معنی كه خود حركت اينها نوعی حركت جوهری است . همان طور كه لازمه حركت كمی ، آنطور كه قدما آنرا تصوير می‏كردند ، همين حرف بوده‏ است . خود حركت كمی هم نوعی حركت جوهری است . پس اين همان حرفی است‏ كه در گذشته هم گفته‏ايم . حال كه اين مشخصات يا لوازم تشخص اين قابليت‏ را ندارند كه جعل ميانشان و ميان موضوعشان متخلل شود ، پس علت اينها همان علت موضوعشان است . همانطور كه علت موضوعشان ماوراء طبيعت است‏ علت خود اينها هم ماوراء طبيعت است
البته اينجا گرچه مرحوم آخوند ذكر نكرده ، در عين حال عليت اعدادی را ، يعنی اينكه وضعی علت اعدادی برای وضع ديگر باشد و مكانی علت اعدادی‏ برای مكانی ديگر باشد ، انكار نمی‏كند . ولی اينجا اين مطلب را نياورده‏ است
اين فصل به پايان رسيد . بعضی مطالب می‏ماند برای فصل " ربط حادث به‏ قديم "

فصل 31 فی أن الغايه القريبه للزمان و الحركه تدريجيه الوجود

و اعلم أنه سيجی‏ء اثبات أن الغايه الذاتيه فی حركه الفلك هی‏ التصورات المقتضيه للاشواق و الارادات التی بها يتقرب الی مبدئها الاعلی‏ ( 1 )

[ كلمات الشيخ فی السبب و الغايه لحركه الفلك ]

قال الشيخ فی التعليقات : الغرض فی الحركه الفلكيه ليس نفس الحركه‏ بما هی هذه الحركه بل حفظ طبيعه الحركه الا أنها لا يمكن حفظها بالشخص‏ فاستبقت بالنوع كما لا يبقی نوع الانسان الا بالاشخاص ، لانه لم يمكن حفظه‏ بشخص واحد ، لانه كائن و كل كائن فاسد بالضروره ، و الحركه الفلكيه ، و ان كانت متجدده ، فانها واحده بالاتصال و الدوام ، و من هذه الجهه و علی‏ هذا الاعتبار يكون كالثابته
و قال فی موضع آخر منها : غايه الطبيعه الجزئيه شخص جزئی كالشخص الذی‏ يتكون بعده كما يكون هو أيضا غايه لطبيعه اخری جزئيه ، و أما الاشخاص‏ التی لا نهايه لها فهی الغايه للقوه الثابته فی جواهر السماوات ( 2 )
و قال أيضا فيها : سبب الحركه للفلك تصور النفس التی له تصورا بعد تصور ( 1 ) . و هذا التصور و التخيل الذی له مع وضع ما سبب للتخيل الاخر أی يستعد بالاول للثانی ، و يصح أن يكون التصورات المتكرره تصورا واحدا فی النوع كثيرا بالشخص أو تصورات مختلفه ( 2 )
و قال أيضا فيها : هذا التصور الثانی مثل الاول نوعا لا شخصا يجوز أن‏ تصدر عنه حركه مثل حركته نوعا لا شخصا ، و لو كانا مثلين ( 3 ) لكانا واحدا و صدر عنهما حركه واحده بالعدد
و قال أيضا فيها : كل وضع فی الفلك يقتضی وضعا و سببه تجدد توهم بعد توهم

[ استفاده الحركه الجوهريه من كلمات الشيخ فی المقام ]

هذه عباراته بألفاظه ، و هی فی قوه القول باثبات الحركه فی الصور الجوهريه من وجهين : الاول : ان التصورات الفلكيه متجدده علی نعت الاتصال التدريجی ، و هو المعنی بالحركه فی الجوهر الصوری لما تقرر عند الشيخ و غيره أن صوره‏ الجوهر جوهر .

پاورقی : 1 - در اينجا غايت را امری خارج از حركت كه همان تصورات باشد فرض‏ كرده است
2 - يعنی می‏توانيم اينها را از جهتی واحد و از جهتی ديگر كثير بدانيم
3 - يعنی اگر مثل من جميع جهات بودند در حقيقت واحد بودند . منظور اين است كه شخصا متعددند ولی از نظر نوع واحدند . تعبير " مثل " در اينجا صحيح نيست زيرا " مثل بودن " مستلزم تعدد داشتن است . منظورش‏ اين است كه اگر هيچ اختلافی ميان دو چيز قائل نشويم ديگر مثل هم نخواهند بود
4 - يعنی تصورات افلاك تصور مبادی عاليه است

و تصورات الافلاك انما يكون لمبادئها المحركه اياها بالذات ، ( 4 ) و لما يتبعها بالعرض ( 1 ) لما تقرر عندهم ان غرضها فی الحركه ليس أشياء سافله ( 2 ) ، فيكون مقاصدها و تخيلاتها صورا جوهريه أشرف من الجواهر العنصريه
و الثانی ( 3 ) : ان الوضع لكل جسم نحو وجوده أو لازم وجوده كما صرحوا ( 4 ) به ، و جميع أوضاع الفلك طبيعيه له لا أن بعضها طبيعی و البعض قسری‏ اذ لا قاسر فی الفلكيات ، و قد علمت أن المبدأ القريب لكل حركه هی‏ الطبيعه . و التحقيق أن طبيعه الفلك و نفسه الحيوانيه شی‏ء واحد و ذات‏ واحده ( 5 )

پاورقی : 1 - " ما يتبعها " يعنی همين عناصر زمينی
2 - يعنی ثابت شده است كه حركت افلاك به خاطر امور سفلی نيست ، بلكه به خاطر علوی است و آن غاياتی كه از حركات افلاك برای عالم سفلی‏ ايجاد می‏شود غايت بالعرض است و نه غايت بالذات . يعنی اگر عالم‏ حركت می‏كند نه برای اين است كه تجدد اوضاع پيدا شود و مثلا در زمين گياه‏ پيدا شود ، اين امور مترتب می‏شود ولی غايت آن نفوس فلكی پيدايش اين‏ امور نيست
3 - اين نقض دومی است كه مرحوم آخوند از عبارات شيخ آورده و آن را دليل بر حركت جوهريه گرفته است
4 - مرحوم آخوند می‏گويد كه شيخ تصريح كرده كه وضع لازم وجود جوهر است
البته به مرحوم آخوند بايد گفت كه اگر شيخ چنين تعبيری آورده منظورش‏ وجودی است كه لازم وجود ديگر است
5 - در باب فلك يكی از مسائلی كه مطرح كرده‏اند اين است كه آيا فلك‏ نفسی دارد و طبيعتی ؟ يعنی كثرتی از اين نظر در فلك وجود دارد ؟ حكما قائلند كه در فلك از اين جهت هيچ كثرتی وجود ندارد . در مورد حيوان و انسان می‏گوئيم كه حيوان طبيعتی مادی دارد كه به منزله صورت نوعيه‏ای است‏ كه بلا واسطه در بدن حيوان حلول دارد و نيز يك سلسله قوای نفسانی دارد كه‏ اين قوای نفسانی در مرتبه عالی‏تر قرار گرفته‏اند ، مثل قوای مختلف ادراكی‏ و قوای مختلف تحريكی و قوای مختلف شوقی و امثال اينها
حكما در باب فلك قائلند كه سمع ، بصر ، ذوق ، شم ، شوق و اراده در آن‏ وجود دارد ولی همه اينها به وجود واحد در فلك وجود دارد ، نظير آنچه در باب حس مشترك انسان گفته‏اند كه انسان حس مشتركی دارد كه در آن قوه‏ای‏ وجود دارد كه مسموعات و مبصرات و مشمومات و . . . همه را با هم درك‏ می‏كند . در فلك نيز همان قوه‏ای كه مسموعات را درك می‏كند با همان قوه >

، فالحركه فی الوضع تقتضی تبدل و قال أيضا : هذه الاوضاع و الايون كلها طبيعيه له .

پاورقی : > مبصرات را می‏بيند و . . . و اساسا طبيعت فلك و نفس فلك را هم‏ يك چيز می‏دانستند ، نه اينكه قائل باشند در جرم فلك قوه‏ای به نام‏ طبيعت حلول دارد و در ماورای اين طبيعت يك قوه ديگری به نام نفس وجود دارد ، بلكه نفس فلك و طبيعت فلك را متحد می‏دانستند
1 - وقتی كه وضع نحوه وجود جسم باشد يا لازمه وجود جسم باشد و از طرفی‏ ديگر تمام حركات وضعی طبيعی باشد نه قسری ، بنابراين حركت وضعی فلك‏ نوعی از حركت جوهری است
ما قبلا مطلبی را گفتيم كه شايد در لابلای كلمات مرحوم آخوند هم باشد و آن اينكه بنابر عقيده كسانی كه جسم تعليمی و جسم طبيعی را در وجود ، يك‏ چيز می‏دانند و فرقشان را فقط تحليلی و عقلی می‏دانند ، هر حركت كمی نوعی‏ حركت جوهری است . اصلا نبايد باب حركات كمی را از باب حركات جوهری‏ جدا بدانيم . وقتی قائل شديم كه جسم تعليمی عين جسم طبيعی است ، افزايش‏ در ابعاد جسم تعليمی عين افزايش جوهر است و نه چيزی ديگر
همان حرف را مرحوم آخوند در اينجا در باب " وضع " زده است
اما اين نكته مهم را كه قبلا نيز تذكر داديم فراموش نكنيد و آن اينكه‏ اگر حركت جوهری را از اين دو طريق قائل شديم ( از حركت وضعی يا حركت‏ كمی ) ، اين حركت جوهری با آن حركت جوهری كه در صورت نوعيه پيدا می‏شود متفاوت است . يعنی در واقع چند نوع حركت جوهری قائل هستيم . حركت‏ وضعی نوعی حركت جوهری است و حركت كمی نوعی حركت جوهری است . همانطور كه اقدميين حركت فلك را نوعی حركت أينی حساب می‏كردند و شيخ ماهيت آن‏ را تغيير داد و حركت فلك را نوعی حركت وضعی دانست ، در اينجا مرحوم‏ آخوند خود حركت وضعی مورد اعتقاد شيخ را در باب فلك به حركت جوهری‏ برگردانده است . ارسطو حركت فلك را أينی می‏دانست ، شيخ گفت حركت‏ فلك وضعی است و مرحوم آخوند می‏گويد حركت فلك حركت وضعی است ولی‏ حركت وضعی نوعی حركت جوهری است
2 - در اينجا مرحوم آخوند به شيخ می‏گويد شما چطور قائليد كه تمام اين‏ اوضاع طبيعی >

انتهی
أقول ( 2 ) : لما خرج من هذا الكلام ان كل وضع من أوضاع الفلك طبيعی ، و كل أين من ايونه ( 1 ) طبيعی و مع كونه طبيعيا ينتقل منه الی غيره فلا يستقم‏ ذلك الا بأن يكون طبيعه الفلك أمرا متجدد الذات ذا وحده جمعيه و كثره‏ اتصاليه ( 2 ) و كذا ما يقتضيه من الاوضاع و الا يون و سائر اللوازم . و هذا و ان لم يكن يذهب اليه الشيخ و متابعوه الا أنه الحق الذی لا محيص‏ عنه

[ ان مقصود الطبيعه لا يكون الا متعينا شخصيا ]

و الذی يناسب آرائهم ان طبيعه الفلك تقتضی أولا و بالذات الوضع‏ المطلق و الاين المطلق من غير خصوصيه لشی‏ء منهما و انما يراد تلك‏ الخصوصيات لاجل بقاء النوع بالعرض لا بالذات . و هذا عند التحقيق غير مستقيم ( 3 )

پاورقی : > است . اگر طبيعت غير از وضع باشد و طبيعت يك امر ثابت باشد ، چطور ممكن است يك امر واحد و ثابت ، اوضاع مختلف طبيعی داشته باشد ؟ 1 - حاجی در حاشيه متذكر شده است كه تعبير " أيون " تسامح در تعبير است زيرا شما يك " أين " بيشتر قائل نيستيد
2 - با اين فرض است كه می‏توان اوضاع مختلف در فلك را تماما طبيعی‏ دانست يعنی هر مرتبه از اين كثرت اتصالی يك وضع طبيعی دارد
3 - مطلبی را در اينجا مطرح می‏كنند كه در رابطه با فلسفه‏های امروز خيلی‏ وقتها مورد احتياج واقع می‏شود . مرحوم آخوند می‏گويد كه : شيخ در اينجا قائل شده كه جميع اوضاع طبيعی است ، در حالی كه اين قول جز با حركت در جوهر جور در نمی‏آيد . بعد می‏گويد : " و الذی يناسب آرائهم . . . " آنچه مناسب آراء شيخ است اين نيست كه اوضاع همه طبيعی هستند ، بلكه‏ اين است كه طبيعت طالب وضع مطلق است و تابع أين مطلق است . يعنی‏ مطلوب طبيعت امر مطلق است ، همانطور كه در حرف شيخ هم ديديم كه گفت‏ طبيعت نوع انسان را می‏خواهد ، فرد مطلوب بالعرض است . اين حرفی است‏ كه هم در ميان يونانيان و هم در ميان امروزی‏ها نيز زياد ديده می‏شود كه‏ آنچه كه مطلوب است امر مطلق است
مرحوم آخوند می‏گويد معنی ندارد كه مطلق و كلی مطلوب باشد . رأی خود را به دو بيان ذكر می‏كند . يك بيان بنابر ممشای قوم است و بيان ديگر بنابر اصالت وجود است . البته آن بيان اول هم با حرفهای خودشان بيشتر قابل‏ توجيه است
بيان اول : ايشان می‏فرمايد بنابر رأی مذكور بايد مطلق را بر مقيد مقدم‏ بدانيم و برای كلی >

اما أولا تقرر عندهم أن مقصود الطبيعه لا يكون الا متعينا شخصيا ، اذ المعنی الكلی لا وجود له فی الاعيان ما لم يتشخص ، فالوجود يتعلق أولا بالشخص ثم بالنوع ثم بالجنس ، و لهذا ذكروا فی كتاب " قاطيغورياس " فی بيان تسميتهم الاشخاص الجوهريه بالجواهر الاولی و أنواعها بالثانيه و أجناسها بالثالثه‏ أن الوجود يتعلق بالشخص أولا و بالنوع ثانيا و بالجنس ثالثا

پاورقی : > بر فرد و برای جنس بر نوع تقدم قائل شويم . ( اين مطلب در كلمات‏ افلاطون مخصوصا زياد است ) . لازمه اين قول اين است كه مثلا بگوئيم جنس‏ مطلوب است كه وجود پيدا كند و به تبع جنس نوع وجود پيدا كرده است و به تبع نوع است كه فرد وجود پيدا كرده است . و اين حرف صحيح نيست
برعكس ، نوع به تبع فرد وجود می‏يابد و جنس به تبع نوع . مبهم به تبع‏ معين وجود پيدا می‏كند . مطلوب طبيعت امر نامتعين نيست كه متعين به تبع‏ نا متعين تحقق يابد . هميشه مطلوب طبيعت امر متعين است و نا متعين ( كه قهرا امر انتزاعی خواهد بود ) به تبع امر متعين و بالعرض وجود می‏يابد
مرحوم آخوند در اثبات اين قول استناد می‏كند به گفته‏ای از خود اين‏ آقايان ، حكما در باب مقولات سه اصطلاح جواهر اولی و جواهر ثانيه و جواهر ثالثه دارند و اين را مؤيد نظر خود می‏داند . افراد را جواهر اولی و انواع‏ را جواهر ثانيه و اجناس را جواهر ثالثه دانسته‏اند . و معنای آن اين است‏ كه افراد در مرتبه اول جوهرند و انواع به تبع افراد و اجناس به تبع‏ انواع
اين قول كه مطلوب امر مطلق است ، در امور اعتباری چنين اقوالی‏ می‏تواند صحيح باشد ولی در حركت طبيعت بی‏معناست . در امور اعتباری و در قرار دادها ، مثل آنچه كه در علم اصول می‏گوئيم كه آمر و مولی مطلق را می‏خواهد ولی از باب اينكه مطلق جز در ضمن مقيد وجود نمی‏يابد ، مقيد وجود پيدا می‏كند . يعنی شخص مأمور و عبد ، مقيد را ايجاد می‏كند ، ولی مولی و آمر مطلق را خواسته است . و نيز می‏گوئيم مولی و آمر فرد ما را می‏خواهد ، مثلا می‏گويد : " أعتق رقبه " در اين حكم فرد ما خواسته شده است ولی فرد ما هيچ وقت در خارج ايجاد نمی‏شود ، در خارج فقط فرد متعين و خاص ايجاد می‏شود . فرد ما در ضمن همين فرد خاص ايجاد می‏شود . ولی در امور طبيعی‏ چنين نيست كه طبيعت امر مبهم را بخواهد و امر متعين در ضمن امر مبهم‏ موجود شود
بيان دوم : بيان دوم در عين حال مكمل بيان اول است . ايشان می‏فرمايد بنابراينكه وجود اصيل است و نه ماهيت ، هدف هميشه وجود است نه ماهيت‏ . وجود امری است متعين . بنابراين همين تعبيری كه شيخ در اينجا كرده‏ است درست است كه تمام اوضاع طبيعی است ، يعنی تمام افراد اين اوضاع‏ طبيعی هستند ، نه اينكه وضع طبيعی كه مقتضای طبيعت است ، وضع مطلق است‏ و اين اوضاع جزئی و فردی به تبع مطلوب طبيعت باشند

و أما ثانيا فلما علمت فی مباحث الوجود أن الموجود فی كل شی‏ء بالذات‏ هو الهويه الوجوديه المتشخصه بنفسه . أما الماهيات التی يقال لها الطبائع الكليه فليس لها وجود لا فی الخارج و لا فی الذهن الا بتبعيه‏ الوجود
و الحاصل ان الوضع و الاين من جمله المشخصات و لوازم الوجودات ، و التبدل فيهما اما عين التبدل فی نحو الوجود أو لازم له

[ تعيين فاعل الزمان ]

و ليس كما ظن فی المشهور ( 1 ) أن هذا الجرم بشخصه عله مطلقه للزمان‏ الحركه و الا ( 2 ) لم يكن زمانيا و كل جسم و جسمانی زمانی فهو متشخص‏ بالزمان و فاعل الشی‏ء غير متشخص به و لا مفتقر فی وجوده الی ذلك الشی‏ء
فعله الزمان من جهه وحدته الاتصاليه نسبتها ( 3 ) الی أجزائه المتقدمه و المتأخره نسبه واحده ، و يفعل

پاورقی : 1 - از اينجا بحث باز می‏گردد به بحث هائی كه در نيمه دوم فصل پيش‏ آمده بود . همان بحث كه در مقام اثبات اين مطلب بود كه موجد و علت‏ زمان جرم فلك نيست ، زيرا می‏بايست متشخص به معلول خود باشد و . .
2 - اين " و الا " جواب " ليس " است . يعنی اين چنين نيست ، چرا اين چنين نيست ؟ زيرا اگر اين چنين بود نمی‏بايست زمانی باشد ، نمی‏شود يك شی‏ء جسم و جسمانی باشد و زمانی نباشد ، و جرم فلك جسم است ، پس‏ بايد زمانی باشد . و بنابراين ، اين قول كه جرم فلك زمانساز است حرف‏ صحيحی نيست
3 - در اينجا عبارت به نظر من اشتباهی دارد و در چاپ‏های سنگی هم همين‏ طور است . مقصود از عبارت " فعله الزمان من جهه وحدتها الاتصاليه نسبته‏ الی أجزائه المتقدمه و المتأخره نسبه واحده " روشن است ، مقصود اين‏ است كه علت زمان از آن جهت كه زمان وحدت اتصالی > الزمان و ما معه فعلا واحدا ، و يكون عله حدوثه و عله بقائه شيئا واحدا ( 1 ) اذ الشی‏ء التدريجی الغير القا بالذات بقاؤه عين حدوثه . و قد علمت‏ من طريقتنا أن كل جسم و كل طبيعه جسمانيه و كل عارض جسمانی من الشكل و الوضع و الكم و الكيف و الاين و سائر العوارض الماديه امور سائله زائله‏ اما بالذات ( 2 ) و اما بالعرض ( 3 ) ، ففاعل الزمان علی الاطلاق لابد و أن يكون أمرا ذا اعتبارين و له جهتان : جهه وحده عقليه و جهه كثره تجدديه‏ ، فبجهه و حدته يفعل الزمان بهويه الاتصاليه و بجهه تجدده ينفعل تاره عنه‏ و يفعل اخری بحسب هويات أجزائه المخصوصه ، و ذلك الامر هو نفس الفلك‏ الاقصی التی لها و جهان : فالطبيعه العقليه أعنی صورتها المفارقه جهه‏ وحدتها ، و الطبيعه الجسمانيه الكائنه جهه كثرتها و تجددها . فنفس الجرم‏ الاقصی

پاورقی : > دارد ، نسبت آن علت به اجزاء متقدم و متأخر زمان ، نسبت واحدی‏ است . يعنی علت زمان چيزی است كه آن چيز در زمان نيست ، نسبتش با اجزاء متقدم و متأخر زمان نسبت واحد است ، يعنی محيط بر همه اينها است‏ . اما از نظر عبارت ضماير طوری است كه عبارت دارای اشكال شده است
" ضمير وحدتها " مونث است كه بايد به علت برگردد ، و معنی آن اين‏ می‏شود كه علت وحدت اتصالی دارد . ضمير " نسبته " مذكر است و بايد به‏ زمان برگردد و اين هر دو ضمير اشتباه است . عبارت بايد اين طور باشد : " فعله الزمان من جهه وحدته الاتصاليه نسبتها . . . " يعنی ضمير وحدت‏ مذكر و ضمير نسبت مونث باشد كه ضمير " وحدته " به زمان و ضمير " نسبتها " به علت برمی‏گردد
1 - زمان برای او يك فعل واحد است يعنی به ايجاد واحد برايش موجود است . از اين حيث علت حدوث [ زمان ] و علت بقاء [ زمان ] هر دو يك‏ چيز است ، يعنی علت محدثه و علت مبقيه هر دو يكی است ، بر خلاف علت‏ اعدادی كه در آن علت محدثه متغير است و قهرا علت هم با معلول متغير است
2 - بالذات يعنی آنهائی كه حركت در خودشان واقع می‏شود
3 - بالعرض يعنی آنهائی كه از قبيل اضافات هستند و از قبيل معقولات‏ ثانيه هستند كه وجودشان اساسا بالعرض است و بنابراين حركت در آنها بالعرض واقع می‏شود ، چون وجود آنها وجود بالعرض است

فاعل الزمان و مقيمه و حافظه و مديمه و به ( 1 ) يتجدد و يتعين الزمانيات ، و بجرمه ( 2 ) يتحدد الجهات و المكانيات بمثل البيان‏ المذكور ، اذ كل جرم شخصی كما يفتقر الی الزمان و الحركه فی امكانه الا ستعدادی و حدوثه التجددی كذلك يحتاج فی مكانه و وضع جهته الی ما يحيط به‏ و يعين حيزه ، فكيف يتقدم عليها طبعا ، فان هذه الامور كما أشرنا اليه‏ اما من مقومات الشخص أو من لوازم وجوده ، و لوازم الوجود كلوازم‏ الماهيه فی امتناع تخلل الجعل بين اللازم و الملزوم ( 3 ) . فالاكوان‏ الجسمانيه مطلقا أكوان ناقصه تحتاج الی زمان و مكان و وضع و كم و كيف ، فقد علمت أن فاعل هذه الامور يجب أن يكون اصله مفارق الذات و الوجود عنها فلا يجوز أن يكون عله الزمان زمانا قبله ، و لا عله المكان مكانا قبله‏ ، و عله الوضع وضعا آخر ، و هكذا فی الكم و غيره . فهذه الامور مع أنها حوادث متجدده متصرمه فعلتها الاصليه لا تكون الا أمرا مفارقا ثابت الذات‏ خارجا عن سلسله الزمان و المكان ، و هو الله سبحانه بذاته الاحديه أو من‏ جهه علومه الالهيه أو كلماته التامات التی لا تنتفی أو عالم أمره ( 4 ) الذی اذا قال لشی‏ء : كن ، فيكون

پاورقی : 1 - در اينجا نيز عبارت اشتباه است . ظاهر عبارت اين است كه ضمير در " به يتجدد " و در " و بجرمه " به " نفس الجرم الاقصی " يعنی به‏ " نفس " برمی‏گردد در حالی كه نفس مؤنث است . حاجی در حاشيه ، ضمير در " به يتجدد " را به زمان برگردانده است . ولی در مورد " بجرمه " نمی‏توان ضمير را به زمان برگرداند . البته مقصود روشن است ولی عبارت‏ اشكال دارد
2 - از اينجا به بعد وارد اين بحث می‏شود كه محال است علت مشخصات ، اجرام زمينی باشد ، علت مشخصات بايد يك امر ما فوق باشد
3 - لوازم وجود به شرطی كه خودشان از سنخ وجود نباشند - همانطور كه‏ عرض كرديم - مثل لوازم ماهيت هستند از جهت امتناع تخلل جعل بين لازم و ملزوم . مثلا وحدت از لوازم وجود است و وقتی يك شی‏ء موجود شد وحدت هم‏ از آن انتزاع می‏شود . ولی ميان وجود و لازم آن كه وحدت است جعلی متخلل‏ نيست
4 - اينكه لفظ " أو " آورده موجب اشتباه نشود ، علوم الهيه و كلمات‏ تامه همه تعبيرات مختلفی است از آن عقول مجرده و عالم امر

next page

fehrest page

back page