![]() |
اعتبار دو جهت ثبات و تجدد در زمان
مطلب ديگری كه درباره اين حقيقت بايد گفت اين است كه دارای جهات مختلف است ، از يك جهت امری است ثابت و دائمی ، و از يك جهت ديگر امری است متجدد و متصرم . اكنون میبينيم همان حرفهائی كه در باب حركت گفتهايم در اينجا میآيد . از جهتی واحد و از جهتی كثير است . وقتی سؤال میشود كه آيا زمان وجود دارد يا ندارد ؟ میگوئيم وجود دارد ، و اگر سؤال شود زمان از كی وجود داشته است ؟ فرضا میگوئيم قديم است و " كی " در مورد زمان معنی ندارد ، زمان هميشه بوده و وجود خواهد داشت . و اگر قائل به حدوث زمان باشيم ، میگوئيم فرضا از يك ميليارد سال پيش وجود داشته و تا يك ميليارد سال ديگر هم وجود خواهد داشت . از اين نظر به زمان يعنی اين شیء متصل غير قارالذات به صورت يك امر واحد نگاه كردهايم و آن را به عنوان امری ثابت لحاظ كردهايم ، اين وجهه نظير همان وجهه حركت توسطی در حركت است و در آينده میگوئيم كه اين دو چگونه با هم منطبق میشوندبه اعتباری ديگر زمان باقی نيست ، اصلا بقاء در زمان فرض نمیشود ، حدوثش عين زوالش است و بقايش عين فنايش است . در اينجا ديگر زمان باقی است يعنی چه ؟ زمان يعنی ديروز و پريروز و ساعت قبل و دقيقه قبل ، در اينجا ديگر بقاء معنی ندارد
جهت تجدد در حركت حقيقی است
اكنون كه در زمان دو اعتبار و جهت ثبات و تجدد و تصرم تشخيص داديم ، كدام اعتبار واقعی است و كدام يك انتزاعی است ؟ اگر در باب حركت گفتيم آنچه وجود دارد حركت قطعی است و حركت توسطی اعتباری است ، پس ثبات برای زمان امری اعتباری و تجدد و تصرم امری حقيقی است . اگر عكس اين را بگوييم ، ثبات حقيقی است و تجدد و تصرم اعتباری است . ولی اگر حرف مرحوم آخوند را بپذيريم ، برای هر دو میتوانيم واقعيت قائل شويم ، يعنی زمان در آن واحد هم باقی است و هم فانی استبه هر حال هر نظر را كه بپذيريم ، قدر مسلم اين است كه زمان دارای دو جهت و اعتبار است : اعتبار ثبات و اعتبار تجدد و تصرم كه همان حدوث و فناء است
اعتبار وحدت و كثرت در زمان
همين حقيقت دارای دو اعتبار ديگر است : اعتبار وحدت و اعتبار كثرت . مثل هر متصل واحدی كه هم اعتبار وحدت برای آن میشود ، چون متصل واحد است و يك واحد است ، و هم اعتبار كثرت برای آن میشود ، چون متصل است و قابل انقسام به اجزاء است ، يعنی میتوان در آن اعتبار كثرت و تجزی كردمیفرمايند : حال كه زمان جهت ثبات دارد ، نياز دارد به فاعلی ثابت كه حافظ زمان باشد . از اين جهت زمان مثل هر ممكن الوجود ديگری نيازمند به فاعل است ( 1 ) . از آن جهت كه امری است ثابت و دائم نيازمند به فاعلی است ثابت و دائم و از آن جهت كه امری است متصرم و متجدد نيازمند به قابلی است كه آن قابل در قابليت خودش دائما متجدد و متصرم باشد . اين مطلب روی همان مبنای مرحوم آخوند است كه هم حركت توسطی را قبول دارد و هم حركت قطعی را . يعنی دو حيثيت واقعی در يك شیء قائل است ، ثبات و تجدد را كه دو امر متضاد و متناقض هستند ، در آن واحد دو حيث واقعی در حركت و زمان میداند و میفرمايد : حيثيت ثبات به فاعلش و حيثيت تجدد و تصرم به قابلش وابسته است . و نيز میفرمايد : از جنبه وحدتش نيازمند به يك فاعل مبرا و منزه از كثرت است . معنای اين سخن اين است كه فاعل زمان نمیتواند امری جسمانی باشد .
پاورقی :
1 - درباره زمان نظريهای به محمد بن زكريای رازی نسبت دادهاند كه وی
به قدمای خمسه قائل بوده و زمان را يكی از قدما میدانسته است . اگر
مقصود وی از قدمای خمسه ، قدمای ذاتی باشد بنابراين زمان را بدون فاعل و
موجود میداند و مثل خدا آن را واجب بالذات میداند . جواب به وی همين
است كه زمان مثل هر ممكن الوجودی نيازمند فاعل است . از آن جهت كه
امری است ثابت و دائم نيازمند فاعلی ثابت و دائم است و از آن جهت كه
امری است متصرم و متجدد نيازمند به قابلی است كه آن قابل در قابليت
خودش دائما متجدد و متصرم است
پس زمان يك حقيقتی است كه در آن واحد هم باقی است و هم فانی ، هم واحد است و هم كثير ، و از نظر مرحوم آخوند هر دو حيثيت در زمان واقعی است
مرحوم آخوند در باب قابل در اينجا كه بحث از زمان عام میكنند ، میگويند : زمان عام احتياج به قابلی دارد كه آن قابل جسم باشد ولی اتم اجسام باشد ، بايد جسمی باشد كه خواص اجسام عنصری را نداشته باشد . يعنی حركتش حركت مستديره باشد ، نه حركت مستقيم ، جسمی باشد كه در آن نمو و ذبول نباشد ، جسمی باشد كه در آن حركت مكانی يعنی حركت مستقيم نباشد ، تخلخل و تكاثف نباشد . به همين جهت بود كه فصل سابق را مطرح كرد و آن فصل را مقدمهای برای اينجا قرار داد
فصل 30 ( 1 ) فی اثبات حقيقه الزمان و أنه بهويته الاتصاليه الكميه
مقدار الحركات و بما يعرض له من الانقسام الوهمی عددها ( 2 )
اما اثبات وجود الزمان و حقيقته ، فالهادی لنا علی طريقه الطبيعيين مشاهده اختلاف الحركات فی المقطوع من المسافه مع اتفاقها فی الاخذ و الترك تاره ، ثم اتفاقها فی المقطوع من المسافه و اختلافها فيهما أو فی أحدهما تاره اخری ، فحصل لنا العلم بأن فی الوجود كونا مقداريا فيه امكان وقوع الحركات المختلفه أو المتفقه غير مقدار الاجسام ( 1 ) و نهاياتها ، لانه غير قار و هذه قاره ، فهو مقدار لامر غير قار و هو ( هی - خل ) الحركه ، و شرح ذلك موكول الی علم الطبيعيه
پاورقی :
1 - بيان مرحوم آخوند در اينجا شبيه به يادداشتهايی است كه فرصت
تدوين و تنظيم آنها را نيافته است . به همين جهت عبارات كتاب مشوش
است . آقای طباطبائی هم به اين امر اشاره كردهاند . مرحوم حاجی خيلی
تلاش كرده كه تشويشها را رفع كند ، ولی قابل رفع نيست . قبل و بعد
عبارت با هم نمیخواند . مثل اين میماند كه مطلبی را مینوشته و بعد در
حين نوشتن تجديد نظر كرده و عبارات بهتری به مطلب اضافه كرده بدون آنكه
عبارت قبلی را حذف كند . اين غفلت در موقع استنساخ هم ادامه يافته و
اينها را اصلاح نكردهاند
2 - در خود عنوان میگويد كه مقدار همه حركات عالم همين مقدار غير
قارالذات است . و اين نشان میدهد كه درست همان حرف مبنای قوم است ،
نه آنچه آقای طباطبائی میفرمايند . هم مقدار حركات و هم عدد حركات را
با زمان تعيين میكنند . خود حركت را هم گاهی با همين انقسام وهمی ،
انقسام وهمی میكنيم . مثلا میگوييم دو ساعت راه را تو رانندگی كن و دو
ساعت راه را هم من رانندگی میكنم
پاورقی :
1 - از اينجا ما يك وجود مقداری را كشف میكنيم ، يعنی وجود يك مقدار
را در عالم كه غير از مقادير اجسام است . اين مقدار غير قارالذات است
و مقدار اجسام قارالذات است
2 - اگر به جای " به " " بها " میبود بهتر بود . چون عبارت به اين
معنا است كه به اعتبار آن قبليت با بعديت جمع نمیشود
3 - عبارت بايد چنين باشد : " ثم ما من قبليه بهذه القبليه الا و بين
القبل و بين الذی هو البعد "
4 - اين " ذو كميه " را اگر عطف به " كميه متصله غير قاره "
بگيريم غلط است . میتوانيم اينجور توجيه كنيم كه بگوييم اگر چه ظاهر
عبارت " ذو كميه " عطف به " كميه متصله " است ، ولی برای رفع اين
نقيصه " ذو كميه " را عطف به " كم " بگيريم . با اين كار اين تشويش
حل میشود . ولی مشكل ديگری پيدا میشود . بعد میگويد " و علی التقديرين
" با اين بيان ما ، دو تقدير كم است و ذو كم . بنابر تقدير " كم " با
ادامه جمله ناسازگار است كه میگويد " فاما جوهر أو عرض " . میدانيم
كه كم نمیتواند جوهر باشد . مرحوم حاجی در توجيه اين عبارت میگويد اين
تقسيم از قبيل تقسيم كلی به جزيی نيست ، از قبيل تقسيم كل بر جزء است
يعنی اول گفته آن يا كم است يا >
و بالجمله اما مقدار حركه أو ذی حركه ذاتيه ( 2 ) يتقدر به من جهه اتصاله و يتعدد به من جهه انقسامه الوهمی الی متقدم و متأخر ( 3 ) . فهذا النحو من الوجود له ثبات و اتصال و له ايضا تجدد و انقضاء ( 4 ) فكأنه شیء بين صرافه القوه و محوضه الفعل ، فمن جهه وجوده و دوامه يحتاج الی فاعل حافظ يديمه ، و من جهه حدوثه و انصرامه يحتاج الی قابل يقبل امكانه ( 1 ) و قوه وجوده فلا محاله يكون جسما أو جسمانيا ( 2 )
پاورقی :
> ذو كميت ، حالا كم و ذو كميت را يك شیء حساب میكنيم و میگوييم اين
يا جوهر است يا عرض . اين توجيه درستی نيست . به نظر من عبارت اينجور
بوده : اگر به جای " و علی " " فعلی " بگذاريم و به جای " فاما "
فقط " اما " بگذاريم ، بگوييم : " فعلی التقديرين " يعنی پس
بنابراين دو تقدير ، يعنی در تقديری كه كميت باشد و در تقديری كه ذو
كميت باشد ، در اين دو تقدير است كه " اما جوهر أو عرض " . پس
بنابراين دو تقدير يا جوهر است يا عرض . يعنی در يك تقدير جوهر است و
در تقدير ديگر عرض . در اين صورت است كه توجيه مرحوم حاجی درست میشود
1 - اگر بگوئيم مقدار خود جوهر است ، اشاره به مبنای خود آخوند است
كه زمان را مقدار خود جوهر مادی میداند . يا مقدار تجدد آن جوهر است كه
اين مبنای ديگران است كه زمان را مقدار حركت و تجدد جوهر میدانند نه
مقدار خود جوهر
2 - أيضا اشاره به دو مبنای خود و ديگران دارد
3 - آن حركت يا ذی حركت ، متقدر میشود به زمان از جهت اتصالش ،
زيرا يك امر متصلی است و به واسطه قابليتش به انقسام تعدد پيدا میكند
. چون زمان ملاك انقسام است يكی از تقسيماتی كه حركت میپذيرد به اعتبار
زمان است
4 - روح مطلب برمیگردد به حركت توسطی و حركت قطعی . بنابر يك قول
ثبات و اتصال هست و تجدد و انقضاء اعتباری است . و بنابر قول ديگر
تجدد و انقضاء حقيقی است و ثبات و اتصال اعتباری است . مرحوم آخوند
میخواهد بگويد هر دو حقيقی است . بعدا در وحدت و كثرت هم همين را
میگويد . ايشان وحدت و كثرت هر دو را حقيقی میداند
پاورقی :
1 - در اينجا مقداری مسامحه در تعبير وجود دارد . اينكه میگويد از جهت
وجود و دوامش ، اگر كلمه وجود را مساوی دوام بگيريم مسامحه است ، و با
" فاعل حافظ " خواسته بگويد فاعل وجودش و حافظ دوامش . البته خيلی
مهم نيست . از جهت حدوث و انصرامش احتياج دارد به قابلی كه امكان آن
را قبول كند . اشاره است به " كل حادث مسبوق بقوه و ماده تحمل تلك
القوه " . گفتيم كه به اعتبار نسبت دادن به مستعد آن را قوه و مستعد
میگويند و به اعتبار نسبت دادن به " مستعدله " آن را امكان میگويند
2 - جسمانی يعنی شیء كه به نحوی در جسم حلول دارد مثل صورت نوعيه و
نفس
3 - در آن واحد هم وحدت دارد و هم كثرت . وحدتی كه عين كثرت است و
پاورقی :
> زمان است و همه اشياء ديگر و حركات ديگر كه زمانیاند به اعتبار
نسبتی است كه با او دارند ؟ از بسياری از كلمات همين معنا استنباط
میشود . يعنی میگويند زمان مقدار حركت فلك اقصی است كه فلك الافلاك و
فلك اطلس هم ناميده میشود . زمان را مقدار حركت وضعی فلك دانستهاند
مرحوم آخوند هم كه به حركت جوهريه قائل است و زمان را مقدار حركت
نمیداند بلكه مقدار طبيعت جوهری میداند در عين حال میگويد زمان مقدار
طبيعت جوهری فلك است . در اينجا نيز منظورش از زمان همان معنائی است
كه قائم به جسم فلكی است . اختلافش فقط در اين جهت است كه آيا زمان
مقدار حركت وضعی فلك است يا مقدار حركت جوهری فلك ؟ از بسياری از
كلمات و از جمله مطالب اينجا همين معنا استنباط میشود . ولی آيا مرحوم
آخوند و حتی قدما واقعا قائل بودند كه اشياء ديگر در ذات خود زمان
ندارند ؟ و زمان اشياء يعنی زمانی كه قائم به فلك اطلس است ؟ آيا
مرحوم آخوند زمانی بودن اشياء را امری بيرون از ذاتشان میداند ، به اين
صورت كه اگر فلك اطلس وجود نداشته باشد زمان هم موجود نخواهد بود و
زمانی بودن ما به اين معنی است كه ما داخل در جسم فلك هستيم ؟ آيا چنين
نسبت مجازی موجب زمانی بودن اشياء است ؟
مرحوم آخوند در بسياری از جاهای ديگر خلاف اين را میگويد و خود ايشان
تصريح میكند كه : " للطبيعه امتدادان " . طبيعت بطور كلی ( نه فقط
طبيعت فلك ) دو امتداد دارد : يك امتداد مكانی كه از آن سه بعد به
وجود میآيد ، و يك امتداد ديگر امتداد زمانی است . بنابراين زمان به
فلك اقصی اختصاص ندارد
آيا آخوند تناقض گفته است و تسامح كرده است كه همان حرف قدما را
زده و همان استدلال قدما را تكرار كرده است ؟ يا اينكه اين دو مطلب با
هم منافات ندارد و ما دو زمان داريم ، يك زمان عام و يك زمان خاص
تعبير آقای طباطبائی هم همين زمان عام و زمان خاص است . يعنی هر چيزی
برای خود زمانی دارد ، ولی آنچه در عالم عناصر است همانطور كه وجودشان
مبدأ زمانی دارد و منتهای زمانی دارد يعنی از دو طرف انقطاع دارد زمان
ديگری وجود دارد كه در آنجا ديگر اول داشتن و آخر داشتن و انقطاع معنی
ندارد . چيزی در عالم وجود دارد كه مبدأ زمان عام است و غير از زمان
خاص است . قدما معتقد بودند كه آن چيزی كه زمان عام است و بدايت
برايش معنی ندارد از حركت وضعی فلك انتزاع میشود . و مرحوم آخوند آن
چيزی كه زمان عام از آن انتزاع میشود را طبيعت جوهری فلك میداند . آقای
طباطبائی در حاشيه میفرمايند آن چيزی كه از آن زمان عام انتزاع میشود "
طبيعه الكل " است
پاورقی :
1 - از نظر اينكه حادث است هم فاعلش بايد متجدد باشد و هم قابلش
آيا میشود كه شیء واحد در آن واحد دو فاعل داشته باشد ، يك فاعل باقی
غير متجدد و يك فاعل متجدد ؟ اين سؤالی است كه در بحثهای بعدی روشن
میشود
فصل 31 غايت قريب زمان و حركت ، تدريجی الوجود است
ياد آوری اثبات فاعل و قابل برای حركت
در فصل پيش حقيقتی را با دو مبدأ برهانی و از دو راه كشف و اثبات كرديم و گفتيم كه چون زمان يك حقيقت غير قارالذات و متجدد بالذات است ، دارای نحوی ثبات و دوام و دارای نحوی تجدد و انقضاء و تصرم است . گفتيم اين عين همان دو اعتباری است كه در حركت است : اعتبار دوام يا توسط و اعتبار كشش و امتداد همراه با تصرم و فناء يا قطعی . البته صحبت در خود حركت نيست . بلكه غير از حركت از دو راه يك حقيقتی را كشف میكنيم . اما اينكه اين دو حقيقت از يك جا سر خواهند در آورد ، مطلب ديگری است . پس اين حقيقت دارای دو جهت است : جهت ثبات و جهت تجدد و تصرم ، و نيز دارای دو جهت ديگر است : جهت وحدت و جهت كثرتاز جنبه وحدت ، از آن جهت كه واحد است فاعل واحد و قابل واحد میخواهد ، بنابراين فاعل آن بايد فاقد هرگونه كثرتی باشد و بايد مجرد باشد . و اما از باب اينكه اين حقيقت ابتدا و انتها و انقطاع نمیپذيرد ( اين مطلبی است كه در فصل آينده اثبات میگردد ) قابلش نمیتواند هر جسمی باشد . جسم عنصری كه حركت مكانی و حركت كمی و كيفی میپذيرد ، چنين جسمی لازمهاش اين است كه كون و فساد و تكون و تغيير داشته باشد و قهرا ابتدا و انتها داشته باشد ، در حالی كه گفتيم زمان ابتدا و انتها و انقطاع نمیپذيرد ، پس محل زمان جسم عنصری نيست . بلكه بايد محل و قابل آن جسم اثيری باشد كه عنصر جداگانهای است نسبت به عناصر معروف . چنين جسمی بنابر نظر قدما جز جسم فلك نخواهد بود
و اما از حيث كثرت تجددی ، هم فاعلش بايد كثرت داشته باشد و هم قابلش . البته كثرت به نحوی كه منشأ انتزاع جزء میشود ، نه كثرت بالفعل به آن معنی كه خود حركت قطعيه كثرت دارد كه گفتيم حركت قطعيه يك واحد ممتد قابل انقسام است . وقتی میگويند كثرت دارد يعنی قابل انقسام است ، نه منقسم بالفعل . و اگر میگويند وحدت دارد يعنی از آن حيث كه قابل انقسام نيست . قابل اين حقيقت نيز بايد كثرت داشته باشد ، يعنی قابل انقسام باشد ، يعنی يك امر واحد متكمم باشد و بلكه غايتش هم بايد مثل خودش تدريجی الوجود باشد . و در همانجا فرمودند اينكه غايتش بايد تدريجی الوجود باشد ، در فصل بعد اثبات میشود ، منظور فصل حاضر است
قبل از پرداختن به اين بحث يك نكته به عنوان تتمه فصل سابق لازم است توضيح داده شود : در اين عبارت به احتمال بسيار قوی اشتباه نسخه است ، و اگر هم اشتباه نسخه نباشد يك سهو القلم خيلی ساده از خود ايشان است
با مقايسه عبارت مطلب روشن میشود
فرمودند كه : آن حقيقت زمان از نظری ثبات دارد و از نظری تجدد و انقضا دارد . تجدد و انقضا را در مقابل ثبات ذكر كرده كه همينطور هم هست . بعد فرمود همين حقيقت از جنبهای وحدت دارد و از جنبهای كثرت تجددی دارد . از آن جنبه كه وحدت دارد متكمم نيست و غير قابل انقسام است ، نظير حركت توسطی . و از آن جهت كه كثرت تجددی دارد . گفتيم كه منظور كثرت بالفعل نيست ، بلكه قابليت انقسام و متكمم بودن است . در مقابل ثبات ، خود تجدد را قرار داد و در مقابل وحدت ، كثرت تجددی را ، و اين درست هم هست . بعد میگويد من جهه وجوده و دوامه فكذا . . . و من جهه حدوثه و انصرامه فكذا . . . فمن حيث كونه أمرا واحدا فكذا . . . در آخر بايد بگويد " و أما من حيث كثرته التجدديه فكذا " اما میگويد : " و أما من جهه كونه ذا حدوث و تجدد فكذا "
آيا يك شیء میتواند دو فاعل داشته باشد ؟
اينكه فرمودهاند : از حيث وحدت زمان فاعل آن بايد مجرد باشد و قابلش بايد اتم الاجسام باشد و اما از حيث كثرتش فاعل آن ( البته قيد میكنند كه فاعل مباشر آن ) بايد مثل خودش متكثر باشد يعنی قابل انقسام باشد ، و قابل آن نيز همين طور بايد متجدد و متصرم باشد ، آيا حالا كه ما دو حيث برای زمان اعتبار میكنيم اين سبب میشود كه زمان دو فاعل داشته باشد ، يكی فاعل مجرد و يكی فاعل مادی ؟ و حتی موجب میشود كه بگوئيم دو قابل هم بايد داشته باشد ؟ ( اگر چه دو قابل خيلی استفاده نمیشود )اين سؤال بسيار بجا و خوبست ولی محشين هم در اينجا آن را طرح نكردهاند و لازم بود كه طرح كنند . مطلب برمیگردد به آن مطلبی كه در برهان دوم حركت در جوهر گفتيم . در آنجا اين مسأله مطرح شد كه مرحوم آخوند برهان اول را به نحوی و برهان دوم را به نحو ديگری بيان كرده است كه متناقض به نظر میرسند . و مرحوم حاجی نيز با پذيرفتن اين معنا اينطور توجيه كرد كه برهان دوم مماشاتا ذكر شده و بنابر مبنای خود مرحوم آخوند نيست بلكه بنا بر مبنای شيخ اشراق است
ما در آنجا گفتيم كه مطلب اين طور نيست و بنابر مبنای خود مرحوم آخوند هم اين مطلب صحيح است و در اينجا آن مطلب ما تاييد میشود . در آنجا گفتيم كه تضادی كه ميان دو برهان است اين است كه برهان اول بر اين اساس است كه طبيعت علت مباشر حركات خودش است و جوهر هر جسم علت مباشر اعراض و حركات آن جسم است . به حكم قانون " عله المتغير متغير و عله الثابت ثابت " چون معلولها متغير هستند و اعراض متغير هستند ، پس بايد علتش هم كه طبيعت است متغير باشد كه اين را مرحوم آخوند تحت عنوان ربط المتغير بالثابت مطرح كردند . و بعد كه برهان دوم را ذكر میكنند در كمال صراحت میگويند كه طبيعت علت برای اعراض نيست ، بلكه نوعی وحدت ميان طبيعت و اعراض خودش حكمفرماست . علت اعراض همان علت طبيعت است و علت طبيعت همان علت اعراض است ، منتهی : الفيض تمر من الطبيعه الی الا عراض و من الصوره الی الا عراض . يعنی در اين اعتبار ، طبيعت به كلی از عليت برای اعراض خارج شد ، و اين با برهان اول كاملا مغاير به نظر میرسد
تناقض در جائی ممكن است كه كسی يك حرفی را بزند و در جای ديگر پس از مدتی حرف خودش يادش برود و بعد نقيض آن را بگويد ، ولی حرفی را الان زده و هنوز عرقش خشك نشده ، خيلی بعيد است كه فورا نقيضش را بيايد بگويد ، اين را كه نمیشود گفت تناقض گفته است ، و به همين دليل حاجی فرمودند كه مماشات كرده و بنابر مبنای ديگران گفته است . ولی ما گفتيم كه اينطور نيست ، اين دو عليت در طول يكديگرند
طبيعت علت است ولی نوع عليت طبيعت با عليت ماوراء طبيعی در مورد خود اعراض فرق میكند . نوع عليت طبيعت برای اعراض كه علت مباشر است ، عليت اعدادی است نه عليت ايجادی ، همان تفاوتی كه خود حاجی هم در جاهای ديگر قبول دارد . حالا اين بيان مرحوم آخوند در اينجا همان توجيهی را كه ما آنجا از طرف مرحوم آخوند كرديم كاملا تأييد میكند . اين معلوم است كه يك شیء در آن واحد نمیتواند دو فاعل داشته باشد مگر اينكه يكی فاعل ايجادی باشد و ديگری فاعل اعدادی . و اين معنی كه الفيض تمر من الصوره الی الا عراض يعنی فاعل ايجادی ماوراء الطبيعی است و اين فاعل طبيعت را ايجاد میكند و به طفيل وجود طبيعت اعراض نيز وجود پيدا میكنند ، يعنی طبيعت مجرای وجود اعراض است و علت اعدادی است . و به اين صورت اين اشكال حل و آن مطلب ما تأييد میشود
خلاصه اينكه همان بحثهائی كه برای حركت مطرح است برای زمان هم هست گو آنكه بحث حركت نداريم . زمان هم چون يك حقيقت متجدد بالذات و متصرم بالذات است له ثبات وله وحده وله كثره ، و كليه چيزهائی كه در باب حركت گفتيم در اينجا هم میگوييم . لذا مرحوم آخوند در آن واحد برای زمان دو فاعل قائل شود يكی فاعل متبرء الذات عن الماده يعنی فاعل مجرد و ديگری فاعل مادی . و از طرفی اين معلوم است كه يك شیء در آن واحد نمیتواند دو فاعل داشته باشد مگر اينكه يكی فاعل ايجادی باشد و ديگری فاعل اعدادی
غايت حركت
مطلبی كه در اين فصل [ فصل 31 ] درباره آن بحث میشود مبحث غايت است و مسأله خيلی مهمی است و شايد بتوان گفت به اندازه كافی در آن بحث نكردهاند . حكما معتقدند كه حركت به شش چيز نياز دارد : فاعل كه به آن " ما عنه " میگويند ، قابل كه به آن " مابه " میگويند ، مبدأ كه به آن " مامنه " میگويند ، منتهی كه به آن " ما اليه " میگويند ، موضوع كه به آن " مافيه " و زمان كه به آن " ما عليه " میگويند . پس غايت يا ما اليه يكی از شش ركنی است كه حركت بدان نياز دارد . آيا غايت را به معنی انتهی اليه الحركه بگوئيم يا ما لاجله الحركه ؟ اين بحثی است كه در باب غايات " منظومه " هم آمده و در آينده نيز بحث میشود . به هر حال حركت بدون غايت نمیشود ، چه حركت طبيعی يعنی بلا اراده و چه حركت ارادی . مطلب ديگر اين است كه آيا غايات تدريجی الوجودند يا دفعی الوجودند ؟ آيا چنين است كه تمام مراتب حركت طلب است و غايت مطلوبی است كه در منتهای حركت واقع شده است ؟ در بسياری از حركات ، لااقل حركات انسانی ، اين قضيه مشهود است . مثلا میخواهيم شخصی را در تهران ملاقات كنيم . حركت ما از اينجا [ يعنی قم ] تا تهران و از اول تهران تا منزل آن شخص ، تماما طلب است و در آن غايت نيست و ما در آنجا به غايت میرسيم كه منتهای حركت استولی آيا مطلب همين طور است يا غايت حركت تدريجی الوجود است ؟ معنای اينكه غايت تدريجی الوجود است اين است كه هر مرتبهای غايت است برای مرتبه قبلی يا مقارن هر مرتبهای از حركت غايت مرتبه قبلی وجود دارد . باز به آن مرتبه دوم از حركت كه برسيم او غايت ديگری در مرتبه ديگر دارد و آن مرتبه ديگر در مرتبه ديگری غايت دارد . يعنی همين طور كه خود حركت آنا فانا وجود پيدا میكند غايت حركت هم آنا فانا وجود پيدا میكند . در مقام مثال مثل اينكه انسان از خواندن يك صفحه از كتابی تهييج میشود كه صفحه بعد را بخواند و بعد از خواندن صفحه دوم انگيزه پيدا میكند صفحه بعد را و همين طور بدون اينكه از اول قصد كرده باشد اين كتاب را تا آخر میخواند . اين يك نوعی است كه غايت تدريجی الوجود باشد ، يعنی هر مرتبه از حركت غايت مرتبه بعد باشد ( 1 )
فرق حركت طبيعی و حركت نفس
بحث ديگری كه در اينجا مطرح است اين است كه حكما معتقدند كه حركت طبيعی محال است كه غير مستقيم باشد . يعنی حركتی كه مبدأش فقط طبيعت غير شاعر باشد ، آن حركت بايد مستقيم باشد و حركت مستقيم كه ابسط حركات است ناشی از طبيعت است كه يك نواخت عمل میكند ، و اين مطلب ثابت است كه طبيعت يك نواخت عمل میكند و نفس است كه میتواند غير يكنواخت عمل كند ، نفس به معنای اعم كه شامل هر موجود جانداری میشود ، يعنی شامل نباتات هم میشود .
پاورقی :
1 - حق اين بود كه مرحوم آخوند اين بحث را آنجا كه بحث غايت را كرده
است میكرد و آنجا متعرض اين بحث میشد و جلو انداختن اين بحث كار را
مقداری مشكل كرده است
در صورت مستقيم نبودن حركت ، انواع حركت غير مستقيم خواهيم داشت : يكی حركت مستدير است يعنی حركت وضعی ، مثل حركتی كه امروزه برای كره زمين قائلند يا حتی حركت های دوری انتقالی كه حركت تكراری است . يعنی حركتی است كه مسيری را طی میكند و به نقطه اول میرسد و باز همان را دو مرتبه تكرار میكند
حكما معتقدند كه اگر حركتی مستدير باشد ، اين حركت بايد حداقل دو علت داشته باشد ، مقصود اين است كه از يك فاعل طبيعی حركت مستدير پيدا نمیشود ، بايد چند فاعل دست بدست يكديگر بدهند تا يك شیء حركت مستدير انجام دهد ، و الا مقتضای طبيعت واحد بی جان كه كارش يكنواخت است چنين چيزی نخواهد بود . حال چه دليلی بر اين مطلب است ، بعدها گفته میشود
فعلا به عنوان مقدمه میگوئيم تا بحث روشن شود . يا اگر علل ، مركب نيست آن مبدأ بايد شاعر ، ذی نفس و ذی اراده باشد كه در درونش ارادات و اشواق متجدد شود . شوقها و ارادهها اگر متجدد شود مانعی ندارد . و لهذا يك انسان به حكم اينكه با اراده است اين امكان برای او هست كه مثلا دور يك مكان چند بار بچرخد . برای اينكه هر بار شوق و اراده جديدی پيدا میشود . حكما چه برهانی داشتهاند بر اينكه آن حركات افلاكی كه بطلميوس فرض كرده بود ، آن حركات را ارادی بدانند ؟ از همين راه وارد شدند كه : چون حركات افلاك مستدير و مكرر است افلاك نمیتوانند اجسام عنصری باشند و مورد تعلق هيچ نفسی نباشند . پس حركات افلاك حركات ارادی و شوقی است
غايت در حركات افلاك
حال اين مطلب كه دانسته شد مقصود مرحوم آخوند روشن میشود كه : در آن گونه حركات غايت هم تدريجی الوجود است و هم شعوری است . میگويند در حركات افلاك اينطور است . افلاك در تغيير وضعی كه میدهند حركتشان مثل حركتی است كه عاشق در مقابل معشوق میكند . يعنی فلك در هر وضعی و در هر مرتبهای كه باشد تصور مرتبه بعد و شوق رسيدن به مرتبه بعد برای او پيدا میشود . و در مرتبه بعد هم شوق به مرتبه بعد و همين طور ادامه خواهد داشت . و اين است كه يك حركت وضعی دايم را بوجود آورده است . بحث بيشتر در آينده خواهد آمدپس در حركات افلاك ، هر مرتبهای از حركت برای وصول به يك شوق است . باز مرتبه بعد هم برای رسيدن به مرتبه ديگر و همين طور . پس قدر مسلم اين است كه غايات هم در حركات افلاك متجددند . يعنی دائما آنا فانا غايات تغيير پيدا میكنند
نقد مرحوم آخوند بر مطالب شيخ در " تعليقات "
اينجا مرحوم آخوند با اينكه مسأله خيلی مهم نبوده است ، ولی برای اينكه تأييدی برای خود در حركت جوهريه بيابد اين بحث را آورده . بعد عبارات شيخ را از كتاب " تعليقات " در زمينه حركات افلاك كه چگونه آنا فانا تصورات و اشواق در افلاك تجديد میشوند نقل كرده و با اينكه هدف اين بود كه ثابت كند غايات تدريجی الوجودند ، بلا فاصله از همين جا شروع كرده به ايراد گرفتن بر شيخ كه : اين حرفها كه زدهای مؤيد حركت جوهريه است كه آن را رد میكنی . شما قائل شدی كه تصورات فلكی آنا فانا تجديد میشوند و غايات نيز دائما تجديد میشوند ، و میدانيم كه آن تصورات ، عين ذات نفوس افلاك است . پس شما من حيث لا يلتفت از دو جهت حركت جوهريه را در افلاك قبول كرديد : يكی اينكه شما قائل شديد تصورات و اشواق در افلاك آنا فانا تجديد میشوند . اين تصورات تصور اعراض نيست بلكه تصور جواهر است و تصور جوهر ، جوهر است و عين ذات نفس استپس اين به معنای اين است كه نفوس فلكی آنا فانا بر جوهر خودشان تجدد پيدا میكنند . و اين يعنی حركت جوهری . بعد هم قائل شديد كه : حركات وضعی فلك دائما تجديد میشود . اين كه برهان سوم است و چيز جداگانهای نيست . وضع اساسا از مشخصات جسم است و وجود جداگانهای از وجود جسم ندارد . اصلا تغيير وضعی عين تغيير جوهری است . يعنی وضع ، امر جدايی از جوهر نيست كه بگوئيم جوهر ثابت و وضع متغير است . همان بحثی كه در باب تشخص كردند ، و در برهان سوم گفتيم ، اينجا تكرار كرده كه : وضع شیء از لوازم وجود شیء است ، بلكه عين وجود شیء است . تغيير وضعی در جسم عين تغيير جوهر جسم است ، نه چيز ديگر
رفع ابهام از كلام شيخ
اينجا عبارت شيخ را همان طور كه حاجی هم معنی كرده بايد قدری توضيح داد . علت اينكه مرحوم آخوند اين عبارت را از شيخ نقل كرده اين مطلب است كه شيخ گفته است : غايات كه همان تصورات و همان انگيزهها باشد ، انگيزههای فلكی كه ناشی از تصورات است ، آنها تدريجی الوجودند . شيخ حرفی زده كه ظاهر حرفش ايراد دارد و حاجی هم ايراد گرفته است اما مقصود شيخ روشن است . شيخ فرموده است : غرض در حركت فلكيه ، به قول حاجی ، نفرموده از حركت فلكيه . فرموده : غرض در حركت فلكيه خود نفس حركت " بما هی هذه الحركه " نيست . يعنی هر مرتبهای از حركت ، خودش هدف نيست . هيچ مرتبهای از مراتب حركت خودش هدف نيست . اينجا بايد چنين بگويد : بلكه غايت هر مرتبهای از حركت ، انگيزه نفسانی و متصور نفسانی است . شيخ گفته است غايت مرتبهای از حركت نيست ، بلكه غايت نفس حركت و كلی حركت استاينجا بايد توضيحی داده شود : شيخ يك مطلب خيلی خوبی در باب غايات " شفا " طرح نموده و آن اين است : از اشكالاتی كه در غايات میكنند اين است كه شما قائليد هر چيزی غايت دارد . نقل كلام به غايت میكنيم ، آن غايت هم بايد غايتی داشته باشد و آن غايت نيز غايتی . حال اگر غايت طبيعی باشد منتهی به حدی نمیشود
مثلا میگوئيد غايت فرد ، نوع است . يعنی فرد ديگر است . غايت وجود زيد ، فرزند او است و غايت وجود فرزند ، فرزند ديگر است و همين طور ادامه دارد و به جايی منتهی نمیشود . چون " غايه الغايه غايه " اگر به غايت نهايی نرسيم پس هيچ كدام غايت ندارند . اگر الف برای ب باشد و ب برایج وج برای د ، ولی د كه غايت برایج است غايت بالذات نباشد ، الف از اول غايت پيدا نكرده است . بنابراين طبيعت ، غايت ندارد . در موجودات زنده كه طبيعت فرد را ايجاد میكند و بعد از آن فرد ، فرد ديگر غايت میشود برای طبيعت ، پس طبيعت غايت ندارد
غايت حركات طبيعی
شيخ جواب داده است كه : غايت بالذات طبيعت استبقاء نوع است . در خلقت هميشه مطلوب و هدف طبيعت حفظ و بقاء نوع است . چيزی كه هست گاهی نوع با يك فرد قابل ادامه است مثل مجردات . در مجردات بقاء نوع به بقاء فرد است . يعنی چون فرد میتواند باقی بماند ، غايت از برای فاعل با وجود همان فرد حاصل میشود . ولی در طبيعت چون افراد كائن و فاسدند ، غرض اصلی طبيعت مثلا از انسان يا از درخت زرد آلو يا از گوسفند ، اين است كه نوع گوسفند وجود داشته باشد ، نوع انسان وجود داشته باشد ، نوع درخت زردآلو وجود داشته باشد . ولی افراد به گونهای هستند كه طبيعت با اين فرد به وجود میآيد ولی اين فرد از آن جهت كه اين فرد است غايت طبيعت نيست . اين درخت زردآلو كه اينجا است غايت طبيعت نيست ، بلكه نوع درخت زردآلو غايت طبيعت است . و چون اين فرد باقی نيست ، طبيعت ، مقصد و هدف خود را از راه فرد ديگر يعنی از راه تداوم افراد به وجود آورده . اين است كه به وسيله اين فرد ، فرد ديگر را به وجود میآورد ، برای اينكه هميشه نوع باقی باشد . پس افراد ، مقدمه وجود نوعند ، زيد مقدمه وجود فرزندش نيست ، بلكه زيد مقدمه وجود انسان است . و چون نوع انسان با يك فرد حفظ نمیشود اين غريزه به انسان داده شده است كه افراد ديگر را به وجود آورد . انسان از نظر خودش بچهاش غايت خودش است ، ولی از نظر طبيعه الكل چيزی كه غايت است انسان استشيخ آن حرف را اينجا آورده است كه غايت فلك حركت اين مرتبه خاص و هيچ مرتبه خاص ديگری نيست . غايت فلك حركت است ، ولی حركت چون يك امر متجدد بالذات است آن را نمیتوان در يك مرتبه معين حفظ كرد . بايد مرتبهای بعد از مرتبه و مرتبهای بعد از مرتبه باشد . پس اين مراتب فردی مقدمه وجود نوعند . مرحوم آخوند به اين حرف ايراد كردهاند كه بعد خواهيم گفت ، ان شاء الله
اين مطلب را گفتيم كه حرف شيخ معلوم شود . اينكه میگويد : نوع به وسيله اشخاص استبقاء میشود ، مقصودش چيست كه اين را حتی در باب حركت تعميم داده كه آنجا نوع حركت و ذات حركت " من حيث هی " بدون اينكه تعين اين فردی به آن فردی ، اين مرتبهای به آن مرتبهای داشته باشد غايت طبيعت است
ايرادی بر بيان شيخ در غايت نوعی طبيعت
اين حرف از نظر انطباقش با آنچه كه در باب غايات گفته است مطلب صحيحی است ، ولی ايراد ديگری پيدا میشود كه حاجی به آن ايراد دوم اشاره كرده استايراد ديگری كه حاجی متوجه آن است اين است كه : اين حرف را در مورد انسان میتوان گفت ، درباره درخت زرد آلو و گوسفند میتوان گفت ، ولی در مورد حركت نمیتوان گفت ، به علت اينكه حركت طلب است نه مطلوب
حركت نه فردش میتواند غايت باشد ، نه نوعش و نه كلیاش . چون اصلا ماهيت حركت طلب است و به همين دليل میگويند حركت غايت میخواهد و حال آنكه ظاهر حرف شما اين است كه خود حركت مطلوب است
بعد حاجی توجيه میكند كه مقصود شيخ از اينكه حركت غايت است ، غايت بالذات نيست ، بلكه مقصود غايت بالعرض است . چون نمیشود گفت شيخ به اين نكته توجه نداشته است
فصل 31 ( 2 ) غايت در حركات مختلف
در فصل گذشته تحت عنوان " فی اثبات حقيقه الزمان " درباره اثبات وجود زمان و نيز تا حدی درباره ماهيت زمان بحث شد كه زمان چيست ؟ در آخر فصل ، مطلبی را طرح كردند و آن اين بود كه چه چيزی و چگونه چيزی میتواند فاعل و بوجود آورنده زمان باشد ؟ و همچنين آن كه قبول كننده و قابل زمان است چه چيزی میتواند باشد ؟ به هر حال زمان يك حقيقتی است موجود كه نياز دارد به فاعل و قابل . بعد اين بحث را طرح كردند كه زمان از يك جهت وجودش وجود دائم و مستمر است ، و از جهت ديگر وجودش وجود حادث فانی زايل است . و باز از يك طرف زمان وحدت دارد و از طرف ديگر كثرت . بعد بحث شد كه از آن جهت كه وجودش دائم است قهرا فاعلش بايد حقيقتی دائم الوجود باشد . و اما از آن جهت كه حادث است نياز دارد به يك فاعلی كه مانند خودش متصرم و متجدد باشد . اينها در گذشته بحث شد . و نيز در آخر فصل گذشته گفتند كه همانطور كه فاعل زمان يك امر متجدد است غايت زمان هم چنين چيزی است و وعده دادند كه در اين فصل اين را بحث كنندبحث غايت در حركت بعد خواهد آمد ، كما اينكه بيشتر مباحث غايات در گذشته در باب علت و معلول آمده است . در باب علت و معلول به مناسبت اينكه علت را تقسيم میكنند به علت فاعلی و علت مادی و صوری و غائی ، قهرا در احكام خاصه و همچنين در باب احكام مشتركه آنها بحث میشود
بالاخره بحث علل غائی در مبحث علت و معلول میشود . در بحث قوه و فعل از نظر ديگر بحث غايت مطرح میشود ، از اين نظر كه معتقدند در حركت به شش چيز نياز است : فاعل ، قابل ، مبدأ ، منتهی يا غايت ، موضوع و زمان . بنابراين غايت يكی از اين شش چيز است . در آنجا خواهد آمد كه آيا غايت حركت امری است خارج از حركت يا اينكه غايت حركت در خود حركت است و به نحوی با خود حركت اتصال و وحدت دارد
غايت در حركات مستقيم و دوری و وضعی
يكی از مسائلی كه در آنجا مطرح میشود اين است كه غايت در حركات مستقيم تا اندازهای قابل تصور است . برای اينكه به عقيده اينها هر حركت مستقيمی نهايت دارد ، و قهرا به حكم اينكه ابعاد متناهی است ، نمیشود حركت مستقيم غير متناهی داشته باشيم . اگر حركت مستقيم داشته باشيم ( توجه شود كه بحث در حركت طبيعی است نه حركت قسری و جبری ) ، ناچار يك نهايتی برای آن وجود دارد كه همان نهايت ، غايت آن است . مثلا به عقيده قدما كه معتقد بودند دو عنصر از چهار عنصر معروف يعنی آب و خاك حركت طبيعيشان به طرف مركز زمين است ، قهرا نهايت حركت اين دو مركز زمين میشد . در حركات دوری چطور ؟ در حركات دوری كه نهايت ندارد . يك شیء كه به دور خودش حركت میكند ، يا يك شیء كه در يك مدار حركت میكند و از هر نقطهای كه حركت میكند باز به همان نقطه برمیگردد ، قدما در مورد اينها چه میگويند ؟ در اين موارد كه نهايتی وجود ندارد . در اين موارد معتقدند حركت طبيعی امكان ندارد كه حركت دوری باشد . يعنی حركت واحد طبيعی امكان ندارد دوری باشد ، و اگر حركت دوری داشته باشيم ، به عقيده حكما ، حتما بايد حركت ارادی باشد نه حركت طبيعیالبته اين مطلب را نيز میگويند كه اگر هم حركت طبيعی باشد نتيجه يك نيرو نيست ، بلكه نتيجه دو سه نيرو است . دو سه نيروی مختلف طبيعی میتوانند يك حركت دوری بوجود آورند ، امكان ايجاد حركت دوری نيست
ولی اگر حركت ارادی باشد چنين چيزی امكان دارد . و علت اينكه در افلاك قائل به نفس بودند همين بود كه حركات افلاك را دوری و نتيجه وجود اراده در افلاك میدانستند
اشواق و تصورات غايات حركات دوری است
در اين صورت بايد پرسيد كه مسئله غايات چه میشود ؟ میگفتند چون حركت ارادی است غاياتشان هم از نوع اراده است ، غايات حركات افلاك ، پيدايش تصورات و اشواق جديد است . يعنی حركات افلاك را ( بلكه حركت همه طبيعت را ولی بالخصوص حركت افلاك را ) از قبيل حركت عاشق در مقابل معشوق تصور میكردند " كتحريك المعشوق للعاشق " . نفوس افلاك هميشه موجودات عاليتر از خودشان را تصور میكنند . و اينكه در اثر هر حركتی از يك وضع خاص خارج میشوند و به وضع جديد در میآيند ، يك تصور جديد و يك معرفت جديد در آنها پيدا میشود ، باز هم با وضع جديد ، معرفت جديدتر و وضع جديد ، معرفت جديدتر . مثل انسان كه چيزی را میبيند و میخواهد آن چيز را كشف كند ، به سوی آن حركت میكند و به آن نزديك میشود . وقتی كه نزديك شد ، باز يك شیء جديدی پيدا میشود . و همين كه قدری ديگر به آن نزديك شد باز يك شیء جديد ديگر برايش پيدا میشود و به هر اندازه كه حركتی انجام شود به يك كشف جديد و يك معرفت جديدتری نائل میشود . پس غايت اين حركت حصول تصورات و اشواق جديد است . قدما معتقد بودند كه دائما برای افلاك ، معرفت نو حاصل میشود و اين تغيير وضعی كه میدهند به همين دليل است . بنابراين غايات در حركات افلاك يك غايات تدريجی الوجود استحال ممكن است بگوئيد چرا قدما فقط بحث غايات افلاك را طرح كردهاند ؟ گفتيم كه فعلا در اين فصل بحث در اين است كه " زمان " از حركت فلك به وجود میآيد و در حال حاضر بحث ما نيز درباره غايت زمان است كه زمان هم عين حركت است . پس چون بحث درباره زمان است و درباره حركتی كه منشأ زمان است ، به همين دليل اين بحث را در اينجا آوردهاند
استدلال مرحوم آخوند بر حركت جوهريه از كلمات شيخ
مرحوم آخوند درباره خود مطلبی كه وعده داده است ، يعنی راجع به اينكه غايت زمان تدريجی الوجود است در اينجا بحث زيادی نمیكند ، مثل خيلی جاهای ديگر كه در حالی كه مشغول بحثی است اگر مطلبی به نظرشان بيايد كه به درد مطلب ديگری بخورد مثلا تأييدی از جائی پيدا شود فورا استفاده میكند و بحث اصلی را رها میكنددر اينجا از خودش چيزی نمیگويد ، فقط شروع میكند به نقل كلمات شيخ از كتاب " تعليقات " ( 1 )
مرحوم آخوند ضمن آنكه حرف شيخ را نقل میكند به بعضی از كلمات شيخ كه میرسد فورا گريز میزند كه اين حرفی كه شما میزنيد با مبنای خودتان تطبيق نمیكند ، بلكه با حركت جوهريه تطبيق میكند . اين خلاصه حرفهائی است كه مرحوم آخوند در يكی دو ورق اين فصل نقل كرده است .
پاورقی :
1 - اين كتاب احتمالا تعليقاتی بر " شفاء " است و شايد هم خود شيخ
در آن گفته باشد كه تعليقات بر " شفاء " است . مطالب منظمی ندارد و
كتاب خوبی است . شيخ در بعضی از مسائل ، بهترين تحقيقاتش را در همين
كتاب كرده است . از آن جمله درباره علم باری كه " اسفار " هم در باب
علم باری مطالبی از آن نقل میكند . اين كتاب را اخيرا عبدالرحمن بدوی
چاپ كرده است
شيخ گفته است غايات حركاتی كه آن حركات منشأ انتزاع زمان هستند ( يعنی حركات فلكيه ) تدريجی الوجود است و از نوع تصورات و از نوع معرفتهای حاصله پی در پی است . در اينجا شيخ تصريح نمیكند كه اين معرفتها به نحو علم حضوری است يا علم حصولی ؟ حتی خود مرحوم آخوند هم بر اين مطلب تصريح نمیكند ، ولی مرحوم آخوند به اين مطلب تمسك جسته و میپرسد كه اين تغييرات غائی كه در نفوس افلاك پيدا میشود ، و اين معرفتهای پی در پیای كه برای آنها پيدا میشود ( 1 ) ، اين تغيير علی الاتصال در نفوس فلكيه كه خود شما قائل هستيد ، آيا اين تغيير عرضی است يا جوهری ؟ اين تغييرات كه در نفوس فلكيه پيدا میشود از نظر ماهيت چه ماهيتی دارند ؟ اين تغييرات بايد جوهری باشند زيرا اين معارف علی الاتصال كه از سنخ حركت و تدريجی الوجود است ، همان تصور مبادی عاليه است ، اين تصورات كه تصور عرض نيست ، تصور جوهر است ، و خود شما تصور جوهر را جوهر میدانيد ، نه عرض . پس خود اين كمالات تدريجی كه برای نفوس فلكيه پيدا میشود يك سلسله كمالات جوهری است . اين استدلال و نقضی است كه مرحوم آخوند بر شيخ كرده است
ايراد بر استدلال آخوند و دفاع از شيخ
ممكن است كسی از طرف شيخ جواب دهد كه بر مبنای شيخ و حتی بر مبنای خود شما و حداقل بر حسب تعبيرات خود شما در باب وجود ذهنی ، اين حرف درست نيست .
پاورقی :
1 - پی در پی و علی الاتصال كه در اينجا میگوئيم ، معنايش اين نيست كه
تصوری پيدا میشود و بعد از لحظهای يكی ديگر و بعد از لحظهای يكی ديگر
بلكه همانطوری كه اوضاع تدريجا و آن به آن و علی الاتصال تغيير پيدا میكند
، آن معارف هم كه غايات است ، قهرا علی الاتصال تغيير پيدا میكند
نوعی تغيير علی الاتصال در نفوس فلكيه هست
پس در هر حال شيخ هم قائل نيست كه الان در نفس ، وجود لافی الموضوع دارد . پس اين كه شما میگوئيد درست نيست
البته ممكن است كه شما حرف ديگری بزنيد ، همان حرفی كه امثال حاجی گفتهاند ، و آن اينكه اساسا علم از مقوله كيف نيست . يعنی همان حرفی كه شما در باب اتحاد عاقل و معقول گفتهايد . شما در باب تعقلات اصلا قائل نيستيد كه وجودشان وجود كيفی باشد و بلكه میگوئيد اينها وجودشان وجود جوهری است ، و قائليد كه نفس است كه به جوهر خودش تكامل پيدا میكند
اين حرفی است كه شما میگوئيد ولی شيخ كه به اين مطلب قائل نيست كه بخواهيد بدين وسيله او را نقض كنيد . يك وقت میخواهيد بر شيخ نقض كنيد بايد بر مبنای شيخ نقض كنيد ، ولی اين حرف نه روی مبنای شيخ است و نه حتی روی مبنای خود شما در وجود ذهنی
خلاصه بنابر آنچه در باب وجود ذهنی گفتهايد ولو مماشاتا ، و بنابر آنچه كه شيخ گفته است ، اين نقض بر شيخ وارد نيست . اما بنا بر مسلك ديگری اين نقض وارد است ، ولی شيخ كه به آن مسلك قائل نبوده است ، شيخ اصلا قائل به اتحاد عاقل و معقول نبوده . پس اين ايراد شما وارد نيست ( 1 )
پاورقی :
1 - پرسش : اينكه در باب جوهر میگوئيم بحيثی است كه در خارج در
موضوع نيست ، مگر در خارج طور ديگری میتواند وجود داشته باشد ؟
پاسخ : روی مبنای شيخ مطلب اين طور است كه وقتی شيخ میگويد اين چيز
جوهر است معنای جوهر اين است كه : ماهيتی است كه آن ماهيت به حيثی
است كه اگر در خارج وجود پيدا كند جوهر است . اين " بحيث " را الان
در ذهن هم دارد ، گرچه كه الان در ذهن وجود فی الموضوع دارد ، ولی همين
الان هم در ذهن بحيثی است كه اگر در خارج وجود پيدا كند وجود لافی الموضوع
است
- : در خارج اصلا نمیشود غير از اين وجود پيدا كند ، خود تصورات كه
نمیتوانند د ر خارج وجود پيدا كنند
پاسخ : تصور بما انه تصور را كه نمیگوئيم ، متصور را میگوئيم . اين
ماهيت را آن جهت كه تصور است وجود فی الموضوع دارد ولی بحيثی است كه
اگر در خارج وجود پيدا كند ، وجود لا فی الموضوع دارد . مثال زدهاند به "
مغناطيس در دست " . میگويند اين مغناطيس كه در دست ماست ، الان آهن
را جذب نمیكند . ولی همين مغناطيس بحيثی است كه اذا قرب اليه الحديد
يجذبه . اين حيثيت را در حال حاضر كه در دست ما قرار دارد نيز دارد
اين مغناطيس در دست ما جذب حديد نمیكند ، يعنی بالفعل جذب حديد
نمیكند ، ولی اين جذب حديد نكردن مغاير مغناطيس بودنش نيست . در
تعريف مغناطيس گفته نمیشود كه بالفعل جذب حديد میكند ، بلكه منظور اين
است كه مغناطيس بحيثی است كه اگر آهنی به آن نزديك شود ، آن آهن را
جذب میكند
اين بحث نظير آن حرف اصوليون است كه در باب مشتقهائی كه از قبيل
ملكات هستند ، میگويند . وقتی میگوئيم بنا است ، به اين معنی نيست كه
همين الان بانی بالفعل است و خيلی زياد هم بانی بالفعل است . بلكه منظور
اين است كه در او حيثيتی است كه به موجب آن حيثيت اگر بخواهد بنائی
بكند میتواند
تغيير اوضاع طبيعت دليل بر حركت در خود طبيعت است
مطلب ديگری را شيخ گفته است و آن اينكه فلك كه در حركت خودش دائما از وضعی به وضعی خارج میشود و آنا فانا تغيير وضع میدهد ، تمام اين وضعها و تمام اين " أين " ها ( 1 ) برای فلك طبيعی است . مثلا فرض كنيد يك وضع فلك بطوری است كه خورشيد در نصف النهار قم قرار گرفته است . حالت ديگر اين است كه در نصف النهار اصفهان قرار بگيرد و در وضع ديگر در نصف النهار ديگر . اين وضعها كدام طبيعی است و كدام غير طبيعی و قسری است ؟ چون از وضعی به وضع ديگر قرار میگيرد . شيخ میگويد تمام اين وضعها طبيعی است . مرحوم آخوند میگويد امكان ندارد وضعهای مختلف برای يك طبيعت ثابت لا يتغير ، همه طبيعی باشد ، مگر اينكه خود طبيعت متغير باشد كه طبيعت در هر مرتبهای از خودش يك وضع برای خودش داشته باشد و آن وضع برايش طبيعی باشد ، و الا وضعهای مختلف برای طبيعت ثابت امكان ندارد كه همه طبيعی باشد ، بايد يكی طبيعی باشد و بقيه غير طبيعی . و آن هم ترجيح بلا مرجح است كه بگوئيم اين وضع خاص طبيعی است و باقی غير طبيعی ، چنين حرفی را خود شيخ هم نمیزند و به همين دليل همه وضعها را طبيعی میداند . و از طرفی تمام اين اوضاع برای فلك ممكن نيست طبيعی باشد ، مگر اينكه خود طبيعت متغير و غير ثابت و در سيلان باشد كه در هر مرتبهای غير از خودش باشد ، و در هر مرتبهای میتواند يك وضع برای آن طبيعی باشد و در مرتبه ديگر وضع ديگر برايش طبيعی باشد . پس همانطور كه ديديم مرحوم آخوند از مطلب خودش كه اثبات غايت تدريجی الوجود برای زمان باشد ، كنار میافتد و میرود روی مطلب ديگری كه اثبات حركت جوهريه از كلمات شيخ باشدپاورقی : 1 - تعبير " أين " ها همانطور كه حاجی گفته است در اينجا تعبير درستی نيست . چون يك أين بيشتر وجود ندارد و خود شيخ در باب فلك به حركت أينی قائل نيست و به حركت وضعی قائل است .
بازگشت به بحث غايات : غايت در حركت
در عبارتی كه مرحوم آخوند از " تعليقات " شيخ نقل كرده است ، شيخ تعبيراتی دارد كه معلوم است مقصودش همان نيست كه مرحوم آخوند استفاده كرده و عنوان اين فصل است و نيز حاجی در صدد توجيه و توضيح آن استشيخ میگويد غرض در حركت ، خود طبيعت نوعی حركت نيست ، بلكه غرض از هر مرتبهای از حركت يك مرتبه ديگر از حركت است . توضيح اينكه : شيخ در الهيات " شفاء " در باب قوه و فعل راجع به اشكال وارد شده به مبحث غايات بحثی طرح كردهاند كه : شما كه قائل هستيد هر چيز علت غائی دارد ، در مواردی كه غايات غير متناهی است چگونه تبيين میكنيد ؟ مثالهای زيادی به عنوان نقض گفتهاند . يكی اينكه افراد هر نوع به عقيده قدما غير متناهی است . مثلا زيد مولد عمرو است و عمرو هم مولد افراد ديگر و همينطور . . . آيا نسل بعد غايت نسل قبلی است يا نه ؟ قهرا بايد بگوئيم كه غايت هر نسل ، نسل بعد است . حال نقل كلام به نسل بعد میكنيم ، نسل بعد هم همينطور . پس به نسلی نخواهيم رسيد كه بگوئيم همه اينها مقدمه بودهاند برای آن و آن غايت همه است و آن ديگر غايت ندارد و نسلی بعد از آن نيست و مقطوع النسل است و آن كاملترين نسلها است و اساسا فلسفه بوجود آمدن همه اين نسلها آن بوده است . و حال اينكه روی اصولی كه اينها قائل هستند اصلا نهايتی در كار نيست
شيخ در آنجا جواب میدهد كه اصلا اين اشتباه است كه هر نسلی را مقدمه برای نسل بعد بدانيم و نسل بعد را غايت نسل قبل ، و غايت هر نسل را در خارج از وجود آن بدانيم . چون نسل بعد خارج از وجود آن است ، يعنی غايت زيد بوجود آمدن عمرو است كه خارج از او است و غايت عمرو هم بكر است كه خارج از او است . نه ، چنين نيست ، بلكه اينها غايت هستند ولی غايت بالعرض ، نه غايت بالذات . غايت هر انسان غايت طولی است ، غايت هر انسانی در طول خودش قرار گرفته نه در عرض . يعنی غايت انسان ، انسان ديگری نيست كه در عرض او است . غايت او همان كمالاتی است كه خود او بايد به آن كمالات برسد . هر انسان ، برای يك سلسله كمالات انسانی و معنوی و روحانی و جسمانی كه در استعدادش است آفريده شده است . نه اينكه هر انسانی مقدمه باشد برای نسل بعد از خودش ( 1 )
غايت در انواع
پس شيخ آنجا گفت اين اشتباه است كه هر نسلی را مقدمه نسل بعد بدانيم . هدف و غايت اصلی طبيعت ابقاء نوع است و میخواهد كه هر نوعی از انواع در دنيا وجود داشته باشد . ولی طبيعت به اين غايت خودش به وسيله يك فرد امكان ندارد برسد . چون فرد طبيعی محكوم به فناء و زوال استطبيعت غايت خودش را از اين راه تأمين میكند ، يعنی از راه تناسل . چون میخواهد نوع انسان را حفظ كند و نوع انسان روی زمين باقی باشد . براساس نظر شيخ اگر میشد فرد انسان در روی زمين مخلد باقی بماند طبيعت اين تدبير را بكار نمیبرد كه مسئله تناسل را بوجود آورد و افراد ديگر را بوجود بياورد . ولی چون انسان جزء نظام طبيعت است و طبيعت میخواهد نوع انسان وجود داشته باشد و چون نوع انسان با يك فرد نمیتواند د وام وجود داشته باشد ، اين است كه از راه تناسل غرض و هدف خودش را تأمين میكند


