![]() |
فصل 28 تأكيد بر حركت در جوهر
اين فصل همان طور كه عنوانش حكايت میكند مطلب تازهای ندارد ، تأكيدی است بر مطالب و بحثهای گذشته و رفع استبعادی است از وقوع حركت در جوهرشبهه و استعباد اينست كه قول به تجدد طبيعت و تحرك بالذات آن قولی است كه قائل ندارد و سخنی است كه تا حالا احدی نگفته است . خوب معلوم است اين حرف تنها يك استعباد است نه دليلی بر محاليت . مستشكل میخواهد بگويد : حكما تاكنون شیء غير قار الذات را تنها دو چيز دانستهاند يكی زمان و ديگری حركت ، و لازمه حرف شما اينست كه ما يك غير قار الذات ديگری هم داشته باشيم به نام طبيعت ، و هذا قول لم يقل به أحد
جواب میدهند كه أولا : متبع برهان است ، يعنی انسان بايد تابع برهان باشد نه تابع افراد و اقوال ( 1 ) ، ما بايد خود را تابع دليل بكنيم میگويند : " نحن أبناء الدليل نميل حيث يميل " .
پاورقی : 1 - مرحوم آخوند در يكی از بحث هايش در باب جواهر و اعراض كه مسأله تازهای را طرح میكند و باز مواجه با استبعاد میشود كه اين استعباد در مورد حرفهای تازه معاصرين هميشه هست ، ايشان آنجا مثل خيلی خوبی را ذكر میكند و میگويد : خوب است انسان >
وجود تجدد بالذات دارد
ثانيا : گفتيد حكما گفتهاند كه امر غير قارالذات تنها دو چيز است و طبيعت را نگفتهاند . ما میتوانيم حرف آنها را توجيه بكنيم بطوری كه با نظر ما منافات نداشته باشد . وقتی كه سخن درباره ماهيت است ، آن سخن درست است . يعنی امری كه عدم القرار جزء ذات و ماهيتش باشد و در تعريفش اخذ شده است جز دو چيز نيست ، آن دو چيز حركت و زمان است ، ولی در باب طبيعت ما نمیگوييم كه غير قارالذات بودنش به معنای غير قار الماهيت بودنش است كه در نفس مفهوم عدم القرار اعتبار شده باشدبهتر اين بود كه به جای زمان و حركت مقوله " أن يفعل و أن ينفعل " را مثال میزدند ، چون سابقا خوانديم كه مرحوم آخوند مقوله أن يفعل را همان حركت میداند با انتساب به فاعل يعنی تحريك ، و أن ينفعل هم حركت است با انتساب به قابل يعنی تحرك . تحريك تدريجی يعنی أن يفعل و تحرك تدريجی يعنی أن ينفعل . در آنجا گفتيم تدرج و حركت و غير قارالذات بودن جزء مفهوم أن يفعل و أنينفعل هست ، ولی ما در باب حركت جوهريه اين حرف را نمیزنيم كه در مفهوم آن تدرج و عدم القرار اخذ شده است ، میگوييم وجود جوهر طبيعی وجود غير قارالذات است
پس شايد آنهايی كه گفتهاند امر غير قارالذات منحصر در زمان و حركت است ، نظرشان به ماهيت بوده است نه وجود . معلوم است كه اين يك توجيهی است از كلام قدما والا آنها بين وجود و ماهيت تفكيك قائل نمیشدند
پاورقی :
> در مسائل علمی مثل مسافر باشد كه مرتب جاهای تازه را اكتشاف میكند
، نه اينكه مثل قاطن و مجاور و ساكن كه هر چه به او بگويند قدری از جايت
آن طرفتر برو حاضر نيست و میگويد من از جوار حضرت دور نمیشوم . بعضیها
مسائل علمی را حكم جوار حضرت قرار دادهاند . مسائلی را كه به آنها خو
گرفتهاند ، از جوار آن مسائل نمیخواهند جدا شوند . ولی بعضی ديگر حكم
مسافر را دارند و دائما از شهری به شهری منتقل میشوند . يك شهر را كه
تماشا میكنند ، قانع به آن شهر نيستند و شهرهای ديگر را میبينند . همين
حرف را در اينجا با اشاره میگويند كه متبع برهان است . البته ايشان يك
نكته ديگر را هم میگويند كه نكته خوبی است . میگويند : هيچ وقت آدم
عاقل بیخود و بدون دليل از سخن بزرگان و مشهور بيرون نمیآيد كه اين هم
يك حالت افراطی است كه بعضیها اساسا بيماری تازه گويی دارند . میگويد
ما بدون دليل از سخن جمهور عدول نكردهايم
حركت امر انتزاعی است
ثالثا : در اين قسمت مرحوم آخوند مطلبی میگويد كه در چند ورق بعد در فصل ربط حادث به قديم مفصلا آنرا مطرح و بحث خواهد كرد و آن مطلب قابل تفكر و تعمق است . مرحوم آخوند در اينجا اساسا منكر اين میشود كه حتی حركت هم غير قار الذات باشد و زمان هم به آن معنی كه آنها میگويند غير قارالذات باشد . میگويد ما اگر ماهيت حركت را تحليل بكنيم يك امر غير قارالذات نيست . حركت نفس خروج تدريجی شیء از قوه به فعل است ، خروج تدريجی شیء از قوه به فعل ، يعنی نفس خروج نه الخارج من القوه الی الفعل تدريجا . يك وقت میگوييم الحركه هو امر خارج من القوه الی الفعل تدريجا . حركت اين دومی استخروج شیء تدريجا از قوه به فعل يك مفهوم نسبی است ، يعنی يك مفهوم انتزاعی است كه در ذهن وجود دارد و به خارج نسبت داده میشود از باب اينكه منشأ انتزاعش در خارج وجود دارد ، به عبارت ديگر از معقولات ثانيه فلسفی است ، نظير حدوث ( 1 ) . ببيند : يك حدوث داريم و يك حادث . فرض كنيد انسانی حدوث پيدا میكند ،انسان حادث است يعنی دارای حدوث است .
پاورقی :
1 - شيخ اشراق حركت را مقوله و از معقولات اوليه دانسته است و اين
اشتباه است ، حركت مقوله نيست ، مقعول ثانی فلسفی است
حدوث چطور ؟ آيا حدوث وصول حادث است يا قديم ؟ مسلما قديم كه نيست
اگر بگوييم حادث است ، پس در اينجا دو حادث پيدا میشود ، يكی وصول و ديگری حدوث وصول . نقل كلام میكنيم به حدوث حدوث ، آيا آن هم دارای حدوث است ؟ اگر چنين است باز نقل كلام میكنيم به حدوث حدوث حدوث
آيا آن هم حادث است ؟ نه ، يك چيز بيشتر حادث نشده كه همان وصول باشد . اين وصول كه بعد از عدم است ، حدوث از چنين وجودی انتزاع میشود . يعنی از وجود بعد از عدم مفهوم حدوث را انتزاع میكنيم . پس حدوث به اين معنی را امر نسبی میناميم ، يعنی از مقايسه وجود شیء در حال و عدم آن در گذشته انتزاع میشود . پس حدوث حادث است لابحدوث آخر بلكه به حدوث منشأ انتزاعش
يا بگوييم حدوث وجود دارد به عين وجود منشأ انتزاعش كه همان وجود بعد العدم باشد . پس حدوث وجود ديگری ندارد غير از وجود منشأ انتزاعش [ وجود حادث ] . اين در باب حدوث دفعی
در باب حركت نيز عينا همين حرف میآيد . حركت همان حدوث است ولی حدوث تدريجی الحدوث علی قسمين : حدوث دفعی و حدوث تدريجی . اسم حدوث تدريجی را حركت میگذاريم
يك مسألهای هست كه مرحوم آخوند در مباحث حركت مطرح نكرده و در مباحث نفس مطرح است و آن اينكه : آيا حركت محسوس است يا معقول ؟ در ابتدا خيال میشود كه واقعيت حركت محسوس است همچنان كه خيال میشود حدوث محسوس است . اين اشتباه است ، حدوث معقول است نه محسوس
وجود بعد العدمرا حدوث میناميم و آن چيزی كه محسوس است وجود اين شیء است در اين لحظه ، اما اينكه اين وجود بعد العدم است ، اين ديگر محسوس نيست ، يعنی عدم و بعديت اين وجود از برای عدم محسوس نيست ، بلكه معقول است و ذهن آن را انتزاع كرده است ولی معقول باعانه الحس . مرحوم آخوند در باب حركت هم عقيدهاش همين است ، منتهی اين را دو جور بيان میكند ، گاهی میگويد : حركت معقول است با عانه الحس و گاهی هم میگويد : محسوس است باعانه العقل ، هر دو تعبير متضمن يك معنی است يعنی عقل و حس به كمك يكديگر آمدهاند تا حركت متصور و معقول شده است برای انسان
وقتی كه مطلب اين جور شد ، پس حركت در واقع لا ذات له ، همچنانكه الحدوث لا ذات له بود . شیء متحرك است كه له ذات ، و ما فيه الحركه است كه له ذات
بنابراين حركت امر غير قار الذات نيست ، بلكه عين عدم قرار الذات است . يعنی اصلا قدما در همين هم اشتباه كردهاند كه گفتهاند حركت امر غير قارالذات است . حركت نه امر غير قارالذات است و نه امر قارالذات ، بلكه نفس عدم قرار الذات است و اين دو مطلب خيلی با هم فرق دارند ، اعم از اينكه ما ماهيتی را غير قارالذات بدانيم يا وجودی را ، در هر دو صورت اين غير از حركت است . پس حركت خودش چيزی نيست كه ما آن را قارالذات يا غير قارالذات بدانيم ، مگر از قبيل اينكه حدوث امری است ، يعنی امر انتزاعی ، كه موجود است به وجود منشأ انتزاعش
بنابراين ، ما يك تجدد داريم و يك ما به التجدد و يك متجدد ، اينها را نبايد با هم اشتباه بكنيم . تجدد همين امر نسبی است كه موجود به وجود منشأ انتزاعش میباشد . يعنی آنكه اولا و بالذات موجود است منشأ انتزاعش است ، و اين قابليت انتزاع از آنرا دارد ، يعنی موجود در درجه دوم است . اين خود تجدد
يك چيز ديگر داريم و آن متجدد است كه متصف به اين صفت میشود كههمان متحرك باشد
چيز سومی داريم كه ما به التجدد است ، يعنی همانی كه در جاهای ديگر از آن به ما فيه الحركه تعبير كرده . وقتی میگوييم اين شیء متجدد است ، در چه چيزی متجدد است ؟ يا به تعبير اينجا ، به چه چيز متجدد است ؟ و اين عبارت از مقوله ايست كه حركت در آن واقع میشود . مثل اينكه اگر جسمی داشته باشيم و بياضی ، ما در اينجا سه امر داريم : يكی كون هذا الجسم ابيضا ، و به تعبير ديگر ابيضيت هذا الجسم ، ديگری خود بياض و سومی جسم . آنكه اولا و بالذات موجود است جسم است و بياض ، جسم آن حقيقتی است كه ذو بياض است و بياض برای او وجود ناعت است . بياض هم همان نفس ابيضيت و بياض بالذات است . در اينجا يك مفهوم سومی هست كه ما آنرا انتزاع میكنيم ، و آن " ابيضيت هذا الجسم " است ، اين ديگر وجود مستقلی از آن دو وجود ندارد ، بلكه يك مفهوم انتزاعی است
انتزاعی دانستن حركت به معنای انكار وجود آن نيست ، بلكه تحليل معنای حركت است . كسی چنين اشتباهی نكند كه وقتی ما میگوييم حركت يك مفهوم انتزاعی نسبی است به اين معنا است كه حركت وجود ندارد و در مقابل سكون وجود دارد . بلكه وقتی تحليل میكنيم میبينيم آن چيزی كه غير قارالذات است خود حركت نيست ، بلكه طبيعت است و هر مقولهای كه در آن حركت واقع بشود ، حركت نفس عدم قرار الذات است ، نه چيز ديگر
اين مطلبی است كه مرحوم آخوند در جاهای مختلف بيان كرده است ، منتهی با تعبيرهای مختلف . در بعضی جاها ما به التجدد را به مقوله اطلاق میكند و در بعضی جاها به موضوع
اين مطلب برای آنچه كه در باب ربط حادث به قديم گفته خواهد شد مفيد است . قدما از قبيل امثال بوعلی میگويند : آنچه كه رابط ميان ثابت و متغير و قديم ازلی و حادث است ، حركت است . حركت حقيقتی است كه از يك وجهه ثابت است و از وجهه ديگر متغير ، از وجهه ثابت مرتبط است با ثابتها يعنی ازلیها ، و از وجهه متغيرش مرتبط است با عالمی كه متغير است . مرحوم آخوند در آنجا خواهد گفت كه : حركت خودش يك حقيقت نيست كه صلاحيت داشته باشد كه رابط ميان حادث و قديم باشد . بلكه چيزی بايد وجود داشته باشد كه حركت صفت آن باشد ، يعنی آن امری كه حركت از لوازم آن است و از آن انتزاع میشود و آن طبيعت است . پس رابط ميان حادث و قديم طبيعت جوهری است . و حركت بما هو حركت شايستگی رابط بودن را ندارد ( 1 )
اين مطلب را اگر قبول كنيم ، مهمترين تعريفی كه برای حركت كردند و از ارسطو و بوعلی منقول است و خود مرحوم آخوند هم قبول كردند ، از اين نظر مورد خدشه واقع میشود . آنجا حركت را اين جور تعريف كردند : " كمال أول لما بالقوه من حيث انه بالقوه " در اين تعريف حركت خودش امری است كه حادث و كمال است ، و امر بالقوهای به واسطه حركت به فعليت میرسد . ولی در اينجا چنين اعتبار شده است كه حركت خودش چيزی نيست و انتزاع از چيز ديگر است
اين اختلاف تعبير ، به تفصيل در فصل ربط حادث به قديم بررسی میشود
در حركت چه چيزی از قوه به فعل میرسد ؟
يك ناهماهنگی كه در خود اين فصل وجود دارد اينست كه اين جمله را مرحوم آخوند در كتابهای مختلف و در موارد متعددی از " اسفار " بيان كرده است كه تجدد و ما به التجدد و شیء متجددی داريم . در بعضی جاها ما به التجدد را بر مقولهای كه حركت در آن است اطلاق میكند يعنی آن چيزی كه خارج میشود از قوه به فعل . و در بعضی از تعبيراتش با موضوع منطبق میكند
پاورقی :
1 - اين را بايد به ذهن بسپاريم تا بعدها كه به مطلب خلاف آن برخورد
كرديم يادمان باشد ، چون اين حرفی را كه در اينجا میزند با حرفهای ديگر
مرحوم آخوند هم آهنگ نيست . مثل خيلی حرفهای ديگر كه در بسياری جاها
گفته است
تا اينجا " ثالثا " مرحوم آخوند تمام شد و ثابت شد كه اصلا خود حركت يك امر نسبی است
قائلان ديگر حركت جوهری
رابعا ، میگويد : شما میگوييد كه اين قولی است كه لم يقل به أحد من الحكماء ، اين قول شما قولی است زور و ظلم و باطل . چطور لم يقل به أحد من الحكماء ؟ خداوند در قرآن اين را گفته است و هو أصدق الحكماء ، و كفی به قائلاسپس چند آيه از آيات قرآن را طبق برداشت خودشان از آنها ذكر میكنند البته به تفسير آيات در اينجا نمیپردازند و نحوه برداشت خودشان را ذكر نمیكنند . از جمله آيه شريفه " « تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب »" ( 1 ) است ، كه در سياق آيات مربوط به روز قيامت آمده است . اين كوهها را تو جامد و ساكن و يكنواخت میبينی ، و حال آنكه در واقع همانند ابرها در حركتند
آيا به علت اينكه در ذيل آيات قيامت آمده است بايد بر بيان وضع قيامت حمل شود ؟ همچنانكه مفسرين نيز چنين كردهاند ، يا آنكه نه ، سياق در قرآن چندان اعتبار ندارد ، و در روايات و اينها هم تصريح شده است كه ممكن است جزئی از يك آيه ناظر به مطلبی باشد و جزء ديگرش ناظر به مطلب ديگر . خلاصه وحدت سياق در آيات قرآن چندان امر قاطعی نيست . از باب نمونه ، آيه تطهير كه هم لحن خود آيه تغيير میكند و به جای ضماير مؤنث ، " عنكم و يطهركم و . . . " میشود و هم در روايات زياد شأن نزولش بيان شده است كه نساء النبی نيستند ، و اينكه آيه ، در ذيل آيات مربوط به نساء النبی ( ص ) نازل شده است . پس مسأله سياق دليل نمیشود
از اين گذشته ، در قرآن هر جا راجع به وضع روز قيامت صحبت شده است ، تعبير اين نيست كه تو ساكن میبينی و حال آنكه حركت میكند ، بلكه تعبير چنين است كه همه چيز زير و رو میشود . مانند : " « و سيرت الجبال فكانت سرابا " ( 2 ) " و تكون الجبال كالعهن المنفوش »" ( 3 ) يعنی حركتها و تغييرها در قيامت محسوس و مشاهد است
اضافه بر اينها در ذيل آيه ، میفرمايد " « صنع الله الذی أتقن كل شیء " صنع الهی را ببينيد كه چگونه همه چيز را متقن كرده است . واضح است كه اين تذييل با منهدم كردن كوهها در روز قيامت مناسبت ندارد ، بلكه با حالت طبيعی دنيا مناسب است كه متقن است و در عين سيلان و تغيير دائم ، استوار است
پاورقی : 1 - سوره نمل ، آيه . 87 2 - سوره نبأ ، آيه . 20 3 - سوره قارعه ، آيه . 5
آيات ديگری هم هست كه اگر آن آيات را نخواهيم حمل بر مجاز بكنيم و بخواهيم مؤدای حقيقی آنرا بگيريم ، از باب اينكه تا وقتی حقيقت ممكن است حمل بر مجاز وجهی ندارد ، دلالت بر حركت جوهريه دارد مثل آياتی كه میفرمايد : " « ألا الی الله تصير الامور " ( 1 ) " و أن الی ربك المنتهی »" ( 2 )معمولا از باب اينكه نمیتوانند تصور كنند كه اين تعبيرات حقيقت باشد ، يك معانی مجازی برای آن پيدا میكنند ، مثلا " الی ربك المنتهی " را به سوی عدالت پروردگار يا حساب پروردگار در قيامت ، تعبير میكنند ، نه به سوی خودش . ولی وقتی حقيقت در اين آيات قابل تصور باشد كه اشياء بدون هيچ شائبه مجازی به سوی مبدأ خودشان در حركت هستند ، حمل بر مجاز بیمورد است
از كلام قرآن كه فارغ میشود ، میگويد : در كلمات فلاسفه از قبيل ارسطو و زنون اكبر و نيز در كلام عرفا مانند محيی الدين هم آمده است و آنها به حركت جوهری اشاره كردهاند و جملههائی از ايشان نقل میكند و مخصوصا جملههايی كه به ارسطو نسبت میدهد از دو جهت ضعيف است ، هم از نظر سند مخدوش است ، چون اين حرف در كتاب اثولوجيا يعنی معرفه الربوبيه آمده است و به اعتراف خود مرحوم آخوند انتساب اين كتاب به ارسطو مشكوك است ، بلكه متأخرين بطور مسلم آنرا متعلق به ارسطو نمیدانند و میگويند مال افلوطين است
و از نظر مضمون هم تنها يك كلمه سيلان در آنجا آمده و ايشان آن را بر حركت جوهريه حمل كرده است و حال آنكه معلوم است كه مرادشان حركت جوهريه نيست . در كتاب اثولوجيا گفته است : عالم حكم يك موجود زنده را دارد كه يك نفس مدبر بر آن حكومت میكند ، مثل نفس انسان كه بر بدن انسان حكومت میكند و اگر اين نفس و حيات وجود نداشته باشد طبيعت بدن اقتضای گسيختگی را دارد ، و اين از هم پاشيدگی را او به " سيلان " تعبير كرده است ، و گفته است اگر يك نفس بر عالم حكومت نمیكرد عالم از هم میپاشيد .
پاورقی : 1 - سوره شوری ، آيه . 52 2 - سوره نجم ، آيه . 42
ايشان همين تعبير را حمل بر حركت جوهريه میكنداز زنون هم چند جملهای نقل میكند كه هيچ دلالت ندارد ، ولی دأب مرحوم آخوند است كه برای فرار از تنهائی كوشش میكند از حرفهای ديگران شاهد بياورد و بگويد كه ديگران هم اين نظر را داشتهاند . بعد جملهای از محيی الدين نقل میكند ، كه مراد او هم حركت جوهری نيست بلكه چيزی است شبيه به حركت جوهری . عرفا به حرفی قائل هستند كه میگويند " تجدد امثال " . معنای اين تجدد امثال اينست كه عالم آنا فانا نو میشود ، ولی نه به سبيل حركت ، حركت تجدد اتصالی است ، يعنی ميان مراتب نو و كهنه يك وحدت اتصالی حكمفرما است . حرف عرفا بر اساس وحدت اتصالی نيست ، بلكه بر اساس اينست كه تجليات حق تعالی بطور مداوم بر عالم میريزد و عالم مرتب معدوم و موجود میشود . مولوی میگويد : " هر زمان نو میشود دنيا و ما " . و لهذا اينها فرقی ميان دنيا و آخرت نمیگذارند ، در نظريه اينها فرقی ميان دنيا و آخرت نيست
در نظريه حكما حركت اختصاص به طبيعت دارد و اختصاص به عالم ماده دارد ، و عالم غير مادی نمیتواند حركت داشته باشد ، و لذا اينها [ حكما ] در عالم غيب و عالم آخرت قائل به حركت نيستند . ولی نظريه عرفا شامل دنيا و آخرت میشود بطوری كه در كلمات محيی الدين تصريح به دنيا و آخرت شده است . پس جمله محيی الدين هم تأييدی برای حرف ايشان نيست
فصل 28 فی تأكيد القول بتجدد الجواهر الطبيعيه المقومه للاجرام السماويه
و الارضيه
و لعلك تقول هذا احداث مذهب لم يقل به أحد من الحكماء فان الامر الغير القار منحصر فی الزمان و الحركه ، و اختلفوا فی أن أيهما غير قار الذات و الاخر كذلك بالعرض ( 1 ) . فالجمهور ( 2 ) علی أن هذا صفه الزمان و الحركه تابعه له فی عدم قرار الذات ، و ذهب صاحب الاشراق الی العكس ، و أما كون الطبيعه جوهرا غير ثابت الذات فلم يقل به أحدفاعلم أولا أن المتبع هو البرهان و العاقل لا يحيد عن المشهور ما وجد عنه محيصا ( 3 )
و ثانيا ان كلامهم يحمل علی أنه مبنی علی الفرق بين حال الماهيه و حال الوجود ، فالحركه و الزمان أمر ماهيته ماهيه التجدد و الانقضاء ، و الطبيعه انما وجودها وجود التجدد و الانقضاء و لها ماهيه قاره
و ثالثا ( 1 ) ان الحركه عباره عن خروج الشیء من القوه الی الفعل تدريجا لا الشیء الخارج عنها اليه ( 2 ) ، و هو معنی نسبی ، و الامور النسبيه و الا ضافيه تجددها و ثباتها كوجودها و عدمها تابعان ( 3 ) لتجدد ما نسب اليه و ثباته ، فضلا عن نفس النسبه ( 4 )
پاورقی :
1 - دو چيز را غير قادر دانستهاند ، بعضی حركت را اصل و زمان را فرع
دانستهاند و بعضی برعكس . يعنی بعضی گفتهاند آن چيزی كه بالذات غير
قارالذات است حركت است ، و زمان به تبع حركت غيرقارالذات است ،
اين نظريه كسانی است كه میگويند زمان مقدار حركت است ، يعنی تعين
حركت است . بعضی ديگر زمان را غير قارالذات بالذات و حركت را غير
قارالذات به تبع زمان دانستهاند ، كه تصور اين فرض مشكل است
2 - اينكه جمهور اين رأی را قائل باشند محل ترديد است ، بعضی اين را
گفتهاند
3 - ما تابع برهان هستيم ، ما بيماری نو گوئی نداريم و بیجهت از حرف
مشهور عدول >
پاورقی :
> نمیكنيم ، تا برهانی محكم نداشته باشيم از قول مشهور برنمیگرديم ،
عاقل اگر بتواند حرف مشهور را تأويل يا توجيه بكند از آن حرف عدول
نمیكند
1 - در اين " ثالثا " میخواهد بگويد كه ما اصلا قبول نداريم كه حركت
امر غير قارالذات باشد ، بلكه عين عدم قرار الذات است ، حركت عدم
قرار است و يك مفهوم نسبی انتزاعی است ، پس غير قارالذات بايد چيزی
غير از حركت باشد كه حركت از آن انتزاع بشود . غير قارالذات منشأ
انتزاع حركت است ، نه خود حركت
2 - " اليه " يعنی الی الفعل
3 - يعنی يك امری است كه با مقايسه دو شیء پيدا میشود ، مثل حدوث كه
از مقايسه وجود و عدم پيدا میشود . حركت كه خروج تدريجی است از مقايسه
وجود تدريجی با عدم قبلی پيدا میشود . و امور نسبی و اضافی چون انتزاعی
هستند حكمی ندارند مگر به تبع منشأ انتزاعشان
اين امور را نه میتوان گفت موجودند و نه میتوان گفت معدومند . ولی به
تبع منشأ انتزاعش موجود است و به تبع منشأ انتزاعش معدوم است . پس
حركت به خودی خود نه متجدد است و نه ثابت . متجدد است به تجدد منشأ
انتزاعش و ثابت است به ثبات منشأ انتزاعش ، مثل اينكه میگوئيم حدوث
حادث است به تبع شیء حادث ، يعنی به واسطه در عروض حادث است ، نه
واسطه در ثبوت
4 - تازه حركت از امور نسبی است نه اينكه خودش عين نسبت باشد ، اگر
عين نسبت باشد به طريق اولی چنين است . در باب اضافه ثابت شده كه
نسبتها جز به تبع طرفين خودشان حكمی ندارند . اگر حركت را به خروج شیء
من القوه الی الفعل تعريف كنيم امری نسبی است ، و اگر حركت را به تجدد
تعريف كنيم عين نسبت است
و الا ضافه كمفهوم الانقضاء و التجدد ، فهاهنا ثلاثه أشياء : تجدد شیء ( 1 )
، و شیء به التجدد ، و شیء متجدد .
پاورقی :
1 - كه همان حركت باشد ، بنابراين كه حركت را به خود تجدد تعريف
كنيم
2 - اين بنابراين است كه حركت را به خود تجدد تعريف كنيم
3 - " حركت خروج است " غير از اين است كه حركت خارج است ، و "
حركت حدوث است " غير از اين است كه حركت حادث است
4 - " لا بحسب الخارج " غلط است ، در نسخههای قديمی " لكن بحسب
الخارج " است كه صحيح است . چون امور انتزاعی ظرف عروضشان ذهن است و
ظرف اتصافشان خارج . اينكه بگوئيم " وجودها فی الذهن " به اصطلاح اين
آقايان وجود محمولی آن در ذهن است ، ولی وقتی میگوييم " بحسب الخارج
" يعنی وجود رابطش در خارج است . وقتی میگويند " ظرف عروض " مقصود
وجود محمولی است و از " ظرف اتصاف " مقصودشان وجود رابط است . ظرف
عروض شیء ذهن است يعنی وجود استقلالیاش در ظرف ذهن است ، ظرف
اتصافش خارج است يعنی فقط به عنوان يك صفت در خارج وجود دارد كه
موصوفش وجود دارد
5 - در حركت جوهری متجدد و ما به التجدد يكی است ، و اما در غير
حركت جوهری اگر بگوئيم " ما به الخروج فهو الطبيعه " با آن حرفی كه
گفتيم " ما به الخروج مقوله است " اختلاف پيدا میكند
6 - مخرج يعنی فاعل
7 - ملكی باشد يعنی از سنخ عقول باشد ، و فلكی باشد يعنی از سنخ نفوس
باشد
استفاده الحركه الجوهريه من القرآن
و أما رابعا فقولك : " هذا احداث مذهب لم يقل به حكيم " كذب و ظلم ، فأول حكيم قال فی كتابه العزيز هو الله سبحانه و هو أصدق الحكماء حيث قال : " « و تری الجبال تحسبها جامده و هی تمر مر السحاب »" ، و قال : " « بل هم فی لبس من خلق جديد »" ( 2 ) و قوله اشاره الی تبدل الطبيعه : " « يوم تبدل الارض غير الارض »" ( 3 ) ، و قوله
پاورقی :
1 - ما بعدا كه درباره زمان بحث خواهيم كرد خواهيم گفت كه زمان مقدار
حركت است و نسبت اين دو نسبت امر متعين به امر مبهم است ، يعنی همان
نسبتی كه ميان جسم تعليمی و جسم طبيعی است . اين دو در خارج يك وجود
دارند ، اگر شیء را مبهم لحاظ كنيم جسم طبيعی است و اگر متعين لحاظ كنيم
جسم تعليمی است . حركت و زمان هم همين جور هستند
2 - لبس [ به فتح ] يعنی اشتباه ، لبس [ به ضم ] يعنی پوشيدن . دليل
اينكه به " اشتباه " لبس میگويند اين است كه امری است كه پنهان شده
در زير جامهای ، لذا به هر امری كه مورد اشتباه است " لبس " میگويند
. ولی لبس با لبس در عين حال از يك ريشهاند . بعضی گمان كردهاند مرحوم
آخوند در اينجا لبس را اشتباها به معنی لبس يعنی پوشيدن گرفته و چنين
منظوری دارد كه : آنا فانا متلبس به خلق جديد میشوند ، پس خلع و لبس
نيست بلكه لبس بعد لبس است . ولی ظاهرا مطلب اينطور نيست ، مرحوم
آخوند خودش هم مفسر است و هم لغوی ، لبس را به همان معنی " اشتباه "
گرفته است و میخواهد بگويد : آيه قرآن ناظر به اين نيست كه در خلق
جديدی كه فقط در قيامت صورت میگيرد در اشتباه هستند ، بلكه اشتباه
ايشان اين است كه آنا فانا در خلق جديد هستند و اين را درك نمیكنند
3 - روزی كه زمين متبدل میشود و زمين غير زمين میشود ، زمين در حالی كه
زمين است غير خودش میشود . اينها آيات قيامت است ، ولی توجه داشته
باشيد كه امثال مرحوم آخوند معتقدند كه حقايقی كه در اينجا وجود دارد
مكشوف میشود ، نه اينكه اين حقايق در اينجا وجود نداشته و در آنجا ظهور
" نيز همين جور است ، همه اينها روزی است كه غطاءها و پردهها برداشته
میشود و حقايق آنچنان كه هستند بروز و ظهور میكنند
و مما يشير الی تجدد الطبائع الجسمانيه قوله تعالی : " « و هو القاهر فوق عباده و يرسل عليكم حفظه حتی اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا و هم لا يفرطون »" . وجه الاشاره ان ما وجوده مشابك لعدمه و بقاؤه متضمن لدثوره يجب أن يكون أسباب حفظه و بقائه بعينها أسباب هلاكه و فنائه ( 3 ) ، و لهذا كما اسند الحفظ الی الرسل اسند التوفی ( 1 ) اليهم بلا تفريط فی أحدهما و افراط فی الاخری
پاورقی :
1 - مرحوم آخوند درباره اين آيات نظرش اين است كه از روزی كه آسمان
و زمين خلق شدهاند ، خدا به اينها گفته بيائيد و اينها آمدهاند و دارند
میآيند و خواهند آمد ، نه اينكه اين اختصاص به يك زمان معين داشته باشد
. و اين آمدن ، آمدن به تمام ذات است و حركت جوهری است و تا ابد
ادامه دارد
2 - قرآن میفرمايد : اگر خدا بخواهد شما را میبرد و خلق جديد میآورد
میفرمايد : اگر بخواهد . میدانيم كه صدق شرطيه ملازم با صدق مقدم نيست كه
حتما چنين میشود . اما مرحوم حاجی میگويد چون واجب الوجود بالذات واجب
الوجود من جميع الجهات است ، اگر بخواهد را در حقيقت خواسته است و
شده است . اين البته خيلی بعيد است
3 - مرحوم آخوند از اين آيه نكته خيلی لطيف و ظريفی را استفاده میكند
. آيه میگويد : خدا است كه قدرت دارد و قاهر بر همه بندگان است و خدا
است كه رسلی فرستاده است كه نگهبانان هستند و همين نگهبانها در وقت
مرگ شما را توفی میكنند . يعنی مأمورين حفظ شما همان متوفیهای شما هستند
. ببينيد :
اين را میدانيم كه در قرآن ، قوا و نيروها و ملائكهای كه بسط و افاضه
میكنند نامی دارند غير از نام ملائكهای كه قبض میكنند . عالم را بتمامه
كه در نظر بگيريم قبضی دارد و بسطی . آن كسی كه بسط میكند غير از آن كسی
است كه قبض میكند
مرحوم آخوند بنابر حركت جوهريه معتقد است در طبيعت ، اشياء در آن
واحد بسط میشوند و قبض میشوند . يعنی آنا فانا بسط پيدا میكنند و قبض
پيدا میكنند ، يعنی وجود آنا فانا و عدم آنا فانا ، وجود غير قارالذات و
عدم غير قارالذات ، آوردنشان عين بردنشان است . يعنی مرگ چيزی نيست
كه خيال شود در يك آن به انسان میرسد . بنابر حركت جوهريه ، انسان از >
الحركه الجوهريه فی كلمات الحكماء
و فی كلمات الاوائل تصريحات و تنبيهات عليه ، فلقد قال معلم الفلاسفه اليونانيه فی كتابه المعروف بكتاب " اثولوجيا " معناه معرفه الربوبيه ( 2 ) : " أنه لا يمكن أن يكون جرم من الاجرام ثابتا قائما ، مبسوطا كان أو مركبا ، اذا كانت القوه النفسانيه
پاورقی :
> همان أن اول حدوث حياتش رو بسوی مرگ است و تدريجا دارد میميرد
حياتش عين موت است . اين است كه قرآن میگويد همانهائی كه نگهبان
هستند همانها ميراننده هستند . يعنی دو حيثيت و دو جهت نيست كه
ملائكهای ميراننده باشند و ملائكهای نگهدارنده . حيات عين موت است و
آمدن عين رفتن است ، و اين يعنی حركت
1 - اغلب اشتباه شده و توفی را از ماده " فوت " گرفتهاند . توفی از
ماده " وفاء " است ، وفاء و استيفاء يعنی يك چيزی را بتمامه تحويل
گرفتن . " الله يتوفيكم »" به اين معنا نيست كه خداوند شما را
فائت میكند و از بين میبرد ، بلكه معنیاش اين است كه خدا شما را به
تمام وجود میگيرد ، تحويل میگيرد . به همين جهت يكی از ادله روح در قرآن
آيات توفی است ، يعنی در مردن انسان پايان نمیپذيرد ، مردن يعنی تحويل
شدن ، به تمام وجود گرفتن و بردن
هذه عبارته و هی ناصه علی أن الطبيعه الجسمانيه عنده جوهر سيال و أن الا جسام كلها بائده زائله فی ذاتها و الارواح العقليه باقيه كما أشرنا اليه
و قال فی موضع آخر منه : " ان كانت النفس جرما من الاجرام أو من حيز ( 2 ) الاجسام ( الاجرامخل ) لكانت متقضيه سياله لا محاله ، لانها تسيل سيلانا تصير الاشياء كلها الی الهيولی ، فاذا ردت الاشياء كلها الی الهيولی و لم يكن للهيولی صوره تصورها و هی علتها بطل الكون ، فبطل العالم اذا كان جرما محضا ، و هذا محال " . انتهی . و هذا أيضا صريح فی تجدد الاجسام كلها ، و فيه اشاره الی ما مر سابقا من أن الهيولی شأنه العدم ، فكلما فاضت عليها صوره من المبدأ انعدمت فيها ثم أقامها بايراد البدل
و مما يدل علی ذلك رأی زينون الاكبر ( 3 ) و هو من أعاظم الفلاسفه الالهيين حيث قال : " ان الموجودات باقيه داثره ، أما بقاؤها فبتجدد صورها ، و أما دثورها فبدثور الصوره الاولی عند تجدد الاخری " . و ذكر " ان الدثور قد لزم الصوره و الهيولی " ( 4 ) . انتهی ما ذكره بنقل الشهرستانی فی كتاب " الملل و النحل " و سننقل أقوالا كثيره ( 5 )
پاورقی :
1 - منظور و مقصود روشن است و وجهی ندارد كه به حركت جوهريه تعبير
شود . و لفظ سيلان در اينجا به معنی از هم گسيختگی است . نه سيلان به معنی
حركت جوهريه
2 - در اين نسخهها " خير " آمده كه غلط است
3 - " زينون " صحيح است . زنون اكبر ، زنون اليائی است و ظاهرا در
دوره مقدم بر دوره ارسطو زندگی میكرده است
4 - از اين مطالبی كه مرحوم آخوند از ارسطو و زنون نقل میكند به هيچ
وجه حركت و تجدد تدريجی و حركت جوهری استفاده نمیشود
5 - در جلد دوم اقوال خيلیها را نقل میكند و همه را توجيه میكند
و مما يؤيد ما ذكرناه قول الشيخ الغربی فی " فصوص الحكم " : و من أعجب الامر أن الانسان فی الترقی دائما و هو لا يشعر بذلك للطافه الحجاب و رقته و تشابه الصور ( 3 ) ، مثل قوله تعالی : " « و اتوا به متشابها " . و قال فی " الفتوحات " : " فالموجود كله متحرك علی الدوام دنيا و آخره ( 4 ) ، لان التكوين لا يكون الا عن مكون ، فمن الله توجهات علی الدوام و كلمات ( 5 ) لا تنفد " و قوله : " « و ما عند الله باق » " اشاره الی ما ذكرناه من بقاء كلمات الله تعالی العقليه الباقيه ببقاء الله و دثور أصنامها الجسمانيه ( 6 )
پاورقی :
1 - يعنی در جواهر و اعراض
2 - رساله كوچكی است در حدوث كه در مجموعه رسائل مرحوم آخوند چاپ
شده است
3 - منظور اين است كه از بس كه فاصلههای طی شده ظريف و لطيف است و
اينها را آنا فانا پشت سر میگذارد خودش حس نمیكند . مثل آدمی كه در
هوا حركت میكند ، و اگر نداند كه هوائی وجود دارد بدون اينكه احساس كند
، هوا و حجاب لطيفی را پشت سر میگذارد . شباهت صور آنقدر زياد است كه
حس نمیكند كه صورتی را رها و صورتی را كسب كرده است . مثل اينكه زيد
در امروز نسبت به ديروز قيافهاش تغيير كرده ولی چون اين تغيير خيلی
دقت و ظرافت دارد احساس نمیشود
4 - گرچه در اينجا تعبير حركت كرده است ولی لفظ آخرت را هم آورده
است و در آخرت كه ديگر حركت وجود ندارد . پس مقصود ابن عربی اصطلاح
خودشان است كه غير از منظور مرحوم آخوند است
5 - منظور از كلمات ، فيضهای دائمی الهی است
6 - مرحوم حاجی از " و ما عند الله » " تا آخر را كلام محی الدين
گرفته . ولی ظاهرا از " اشاره " كلام خود مرحوم آخوند است
فصل 29 أتم حركات عرضی حركت وضعی مستديره است
فصل 29 اتم حركات عرضی
اين فصل ، فصل مهمی نيست ، بلكه میتوان گفت فصل لازمی هم نيست . تحت اين عنوان است كه در ميان حركات عرضيه ، يعنی چهار مقولهای كه حركت در آنها هست ( أين ، كيف ، كم ، وضع ) يك حركت است كه از همه حركات ، اقدم است ، يعنی بر همه حركات تقدم زمانی دارد و ادوم از همه حركات است ، و نيز اتم حركات است ، يعنی هيچ گونه نقصی در آن نيست ( 1 )و حتی از همه حركات اشرف است ، و آن حركت عبارت است از حركت وضعی دوری . پس در ميان حركات عرضيه ، حركتی داريم كه آن ادوم و اتم و اشرف حركات است
حالا چرا اين را مطرح كردند ؟ برای اين است كه بعد از اين فصل ، فصلهای مربوط به زمان شروع میشود كه بحث فوق العاده مهمی است . در مقدمه بحث زمان اين بحث را میكنند . البته اين بحث برای قدما كه قائل به حركت در جوهر نبودند ، لازم و ضروری بوده ، ولی برای مرحوم آخوند چنين ضرورت و لزومی را ندارد . در فصلهای آينده ما روی اين قضيه بحث خواهيم كرد و بعضی از محشين هم در آنجا نظريهای در همين زمينه دارند
پاورقی :
1 - ناتمامی به معنی اين است كه امكان يك حركت در شیء باشد ولی شیء
آن حركت را انجام ندهد
حركت مستديره اقدم حركات است
اما اينكه اقدم است ، برای اين است كه ساير حركتها ، يا حركت در " كم " است يا در " اين " يا در " كيف " . هر حركت كمی متأخر است از يك حركت مكانی ، يعنی حركت " كمی " توقف دارد بر حركت " أينی " و بعد باز خواهيم گفت كه حركت أينی توقف دارد بر حركت " وضعی " . پس حركت وضعی تقدم دارد بر حركت أينی ، و نتيجهاش اين است كه حركت وضعی بر حركت كمی تقدم دارد . و نيز خواهيم گفت كه حركت كيفی هم توقف دارد بر حركت أينی و حركت أينی هم توقف دارد بر حركت وضعی ، نتيجه اينكه سه نوع حركت ديگر يعنی كمی ، كيفی و أينی متوقف بر حركت وضعی هستندتوقف حركت كمی بر حركت أينی
اما اينكه حركت كمی توقف دارد بر حركت أينی ، برای اين است كه حركت كمی چنانكه اينها میگويند دو نوع است : يك نوع نمو و ذبول است ، نمو يعنی رشد كردن موجود نامی كه گياه و حيوان چنين رشدی دارند . ذبول هم نقطه مقابل آن است ، يعنی لاغر شدن و ضعيف شدن يك موجود نامی . نوع ديگر تخلخل و تكاثف حقيقی است . ايشان میگويد : حركت كمی چه به نحو نمو و ذبول و چه به نحو تخلخل و تكاثف ، توقف بر نقل و انتقال در طبيعت دارد . يعنی يك موجود نامی كه نمو میكند ، جزئی از ماده را جذب در خود میكند و در خود تبديل و حل میكند و بعد جزء او میشود ، بطور جزء واقعی ، يعنی مجموعا يك واحد متصل میشوند . در حسابهای امروز ، قدر مسلم اين است كه يك دگرگونی واقعی و كيفی پيدا میكند و ماده بيجان تبديل به ماده آلی و جاندار میشود . ولی تا يك ماده ديگری نباشد كه موجود نامی آن را به خود منتقل نكند و يك نوع نقل مكانی ندهد ، امكان اينكه اين را تبديل به خودش بكند نيست . همچنين است در موجودهای متحرك بالاراده مثل حيوان و انسان . مثلا اگر بچهای رشد میكند ، يك غذائی از خارج هست كه يا بچه به طرف آن حركت میكند و يا غذا به طرف بچه میرود يا هر دو . يعنی اگر اجزاء عالم ، يك دفعه راكد و ساكن بشوند و هيچ حركت مكانی در عالم نباشد ، حركتهای نامی هم متوقف میشوند ، چون تا ماده از جائی به جائی منتقل نشود قابل تبديل شدن به نامی نيستپس هر جا كه حركت كمی نموی باشد بايد حركت أينی هم باشد . ذبول هم به همين نحو . يعنی در ذبول هم چيزی از شیء نامی جدا میشود ، و از آن منتقل میشود تا ذبول تحقق میيابد ، نه اينكه در خود آن شیء معدوم شود
در نوع دوم از حركتهای كمی ، يعنی تخلخل و تكاثف نيز حركت أينی و نقل مكان هست . در وجود تخلخل و تكاثف حقيقی ترديد هست ، قدما قائل به وجود آن هستند . تخلخل يعنی بر حجم يك جسم بدون آنكه از خارج تغذی بكند افزوده میشود و تكاثف يعنی بدون آنكه جزئی از آن خارج بشود از حجمش كاسته میشود . مثلا يك مقدار هوای معين كه در يك فضا هست ، اگر از آن مقداری بيرون كشيده شود ، بر حجم باقيمانده افزوده میشود ، بدون اينكه از خارج چيزی به آن اضافه بشود ، و اگر به اندازه يك سر سوزن هم هوا باقی بماند حجم همان هوا به اندازه حجم هوای قبل از بيرون كشيده شدن ، میشود ، و خلاء يعنی خالی شدن كامل فضا از هوا ممكن نيست . يعنی همه اجزای عالم يك قابليت انبساط حقيقی وواقعی دارند بدون اينكه نيازی باشد از ماده خارجی تغذيه بكنند . اين معنای تخلخل و تكاثف حقيقی است
پس در اينجا ، نقل و انتقالهائی كه در مورد نمو و ذبول لازم است ، لازم نيست . ولی يك چيز ديگر هست ، اجسام به خودی خود كه تخلخل و تكاثف پيدا نمیكنند ، يك علتی بايد در خارج وجود داشته باشد كه منشأ تخلخل يا تكاثف بشود . قدما معتقد بودند كه حرارت و برودت منشأ تخلخل و تكاثف میشود . همين حرفی كه امروزه میگويند كه مثلا آهن در اثر حرارت انبساط پيدا میكند و در اثر برودت انقباض پيدا میكند ، ولی امروزه اينها را تخلخل و تكاثف حقيقی نمیدانند ، بلكه معتقدند كه در ميان ذرات آهن خلل و فرجهائی وجود دارد كه در اثر حرارت بر حجم آنها افزوده و يا از آنها كاسته میشود
قدما معتقد بودند كه در اثر حرارت و برودت ، بدون اينكه خلل و فرجی در كار باشد بر حجم خود شیء حقيقتا افزوده میشود ، و انبساطی واقعی و يا انقباض واقعی پيدا میشود . پس ، اگر چه خود تخلخل احتياج به تغذيه از خارج ندارد كه به او منتقل شود ، ولی ناچار بايد يك علت خارجی به آن نزديك بشود ، مثلا علت مبردهای يا مسخنهای به آن نزديك بشود ، تا در آن تخلخل يا تكاثف ايجاد كند . پس بايد نقل و انتقالی در ناحيه علت رخ بدهد ، در حالی كه در نمو و ذبول نقل و انتقال در ناحيه ماده غذايی بايد رخ بدهد . اگر فرض بكنيم كه عالم ساكن بشود و قدرت نقل و انتقالها و حركتهای أينی سلب بشود ، تخلخل و تكاثفی هم در كار نخواهد بود ، چون هميشه علت تخلخل يك امر حادثی است ، يعنی مثلا حرارت از آهن دور بوده و بعد به آن نزديك شده و سبب انبساط گشته است
بنابراين معلوم شد كه تمام حركات كميه متوقف بر يك سلسله حركات آينيه و انتقاليه است
توقف حركات كيفی بر حركات أينی
اما حركات كيفی ، آنها هم از همين قبيل است و بدون حركات أينی متحقق نمیشود ، برای اينكه تا در ناحيه علت حركات كيفی يك تغيير پيدا نشود و يك نقل و انتقالی رخ ندهد ، باز حركت كيفی پيدا نمیشود ، ولو اينكه يك علت معدهای از خارج به آن نزديك بشود تا حركت كيفی پيدا بشودمثلا درست است كه جوهر علت سرخی رنگ سيب است ، اما باز يك سلسله علل معده در كار هست ، و اجزاء عالم مكتفی به ذات نيستند . در گذشته گفتيم كه جوهر علت حركات عرضيه است ، ولی مقصود اين نيست كه يك شیء كه جوهر ذاتش علت حركاتش هست ، از غير خودش كه علل عرضی میباشند بینياز است ، بلكه باز نيازمند به يك سلسله علل معده است . مثلا اگر درختی را مجزا در نظر بگيريم ، بدون اينكه نوری در كار باشد و هوايی در كار باشد ، نمو هم در كار نيست . و از اينجا معلوم میشود كه تا يك سلسله حركات أينی در ناحيه علل معده رخ ندهد ، عليت جوهر اشياء برای حركات كيفی آنها به تحقق نخواهد رسيد ، و حركت كيفی وجود نخواهد داشت . پس حركت كيفی هم متأخر از حركت مكانی است و متوقف بر آنست
توقف حركات مكانی بر حركت وضعی
اما خود حركت مكانی هم از حركت وضعی متأخر است ، برای اينكه حركت مكانی به سه قسم است : يا مستقيم است يا منعطف است يا راجع . مستقيم اين است كه شیء روی يك خط مستقيم حركت بكند الی مالا نهايه له . منعطف آنست كه شیء روی خط منحنی حركت بكند . راجع حركتی است كه رفت و بازگشت داشته باشد ، مثل سنگی كه روی خط مستقيم میرود به بالا و بعد برمیگردد . حركت مستقيم غير متناهی وجود ندارد ، چون قائل به تناهی ابعاد هستند . پس هر حركت مسقيمی يا بايد راجع باشد ، يعنی روی خط مستقيمی برگردد ، يا منعطف كه روی خط منحنی برگرددتخلل سكون در حركات راجعه
يك مسأله ديگری از قديم ، تقريبا از قرن سوم و چهارم ، از زمان ثابت بن قره و اينها مطرح بوده ، كه آيا اگر ما جسمی را روی خط مستقيم به حركت در بياوريم ، و بعد آن جسم بخواهد برگردد ، مثل سنگی كه به هوا انداخته میشود ، آيا جسم در اينگونه موارد ، رفت و برگشت آن به هم متصل است ؟ يعنی هيچ سكونی ولو خيلی كوتاه كه حتی با ثانيه و دهم ثانيه هم قابل اندازه گيری نباشد بين دو حركت فاصله نمیشود ؟ يا اينكه يك لحظه هر چند خيلی كوتاه سكون پيدا میشود ؟ عدهای معتقد بودند كه تخلل سكون صورت نمیگيرد و يك حركت واحد است ، ولی اين شخص واحد حركت از نظر مبدأ و منتهی همهاش يك جور نيست ، نيمی از آن مبدأ و منتهائی دارد و نيم ديگر مبدأ و منتهای ديگر . طبق اين نظر مبدأ و منتهی مشخص حركت نيستدر آينده بحث خيلی خوبی داريم ، راجع به اينكه مشخص حركت چيست ؟ چه چيز است كه شخص حركت را تغيير میدهد و دو حركت میكند ؟ بعضیها معتقدند كه مبدأ و منتهی مشخص حركت است ، و تعدد مبدأ و منتهی سبب تعدد حركت است . ناچار اصحاب اين رأی ، قائل هستند كه در حركات راجعه ، در لحظه برگشت سكونی پيدا میشود و بعد حركت آغاز میشود
عدهای ديگر قائل به تخلل سكون نيستند . خود مرحوم آخوند قائل به تخلل سكون هست ، و آنها هم ايرادهای خيلی مهمی به تخلل سكون دارند . يكی از ايرادها اين است كه : لازمه قول به تخلل سكون اين است كه مثلا اگر ما يك جسم فوق العاده سنگينی داشته باشيم كه از بالا دارد به سوی پائين میآيد ، و يك سنگ ريزهای را به سوی آن پرتاب كنيم ، اين سنگ ريزه قهرا به آن اصابت میكند وبرمیگردد . آنهايی كه میگويند تخلل سكون نمیشود ، میگويند لازمه قول قائلين به تخلل سكون اين است كه اگر برای اين سنگ ريزه سكونی پيدا شود و برگردد ، برای آن سنگ بسيار سنگين هم بايد سكونی پيدا شود . جواب اين اشكال در آينده میآيد
در هر صورت كلام مرحوم آخوند در اينجا بر اين مبتنی است كه در حركت راجعه تخلل سكون پيدا میشود
زمان عمومی عالم
در اينجا يك بحث ديگر پيش میآيد ، و آن اينكه سكون هم به نوبه خودش زمان میخواهد . در گذشته گفتيم ، در آينده هم خواهيم گفت كه فرق است ميان ثبات و سكون ، مسأله ثابت و متغير غير از مسأله ساكن و متغير است . در اصطلاح اينها ثبات يك معنی است و سكون معنای ديگر . شیء ثابت ، يعنی شيئی كه نحوه وجودش وجود جمعی است ، و نحوه وجودش وجود بالفعل است ، و هيچ جنبه بالقوه و امكان تغير در آن نيست ، كه منطبق میشود بر مجردات ، ولی ساكن يعنی شيئی كه برای آن امكان حركت هست و حركت نمیكند ، و عدم حركت برای آن به نحو عدم ملكه ثابت است . و عدم حركت برای ثابت به نحو سلب تحصيلی از او نفی میشود ، ولی از اشياء مادی ساكن به نحو سلب عدولی حركت سلب میشود . از اين جهت شیء ساكن زمان دارد ، همچنانكه شیء متحرك زمان دارد . اين بحث نيز در آينده خواهد آمدبنابراين ، اشيائی كه در مكان حركت میكنند ، همين قدر كه حركتش حركت مستدير نباشد بايد منتهی به سكون شود ولو سكون آنا ما . خود حركت كه زمان میخواهد ، سكون هم زمان میخواهد . ممكن است بگوييد : زمانی كه حافظ حركت است چيست ؟ زمان خود اين شیء ؟ زمان اين شیء همان حركت اين شیء است ، چون زمان عبارت است از مقدار حركت ، ولی وقتی شیء سكون پيدا میكند زمان آن چيزديگر است . بنابراين ، يك چيزی هميشه در عالم بايد وجود داشته باشد كه آن مقدار زمان همه اشياء زمانی باشد ، اعم از اينكه در زمان حركت باشند و يا در زمان سكون ، و آن جز حركت وضعی چيز ديگری نمیتواند باشد ، يعنی اگر چنين حركت وضعی در عالم نداشته باشيم ، لااقل برای اشياء ساكن زمان معنی ندارد ، و حال آنكه زمان برای همه چيز معنی دارد . پس يك حركت وضعی مستدير دائمی بايد در عالم باشد
بررسی بيان مرحوم آخوند
اين بحث را ايشان اينجا كرده ، ولی همينطور كه آقای طباطبائی هم در حواشی ديگرشان نوشتهاند ، اين حرف با مبنای خود ايشان هم جور در نمیآيد ، چون معنای اين حرف همان چيزی است كه شيخ و اينها میگفتند كه زمان از حركت وضعی فلك انتزاع میشود . خود ايشان بارها تصريح میكنند كه زمان از حركت جوهری طبيعت انتزاع میشود ، لذا اگر ما حركت فلك هم نداشته باشيم ، يك زمان مستمر دائم داريم . در آينده اين بحث مطرح خواهد شد كه آيا براهين اثبات زمان ، فقط يك زمان اثبات میكنند ؟ يعنی يك حركت است كه منشأ انتزاع زمان است ؟ و معنی زمانی بودن اشياء به اينست كه در آن زمان قرار گرفتهاند ؟ يا اينكه نه ، به عدد حركتها در عالم زمان وجود دارد . همين جور كه به عدد اشياء ذی كميت كميات وجود دارد . منتهی ما ميان كميتها يك كميت را اعتبار میكنيم كه مقياس كميتهای ديگر واقع بشود ، و آن يك چيز اعتباری است و اولويتی ندارد . مثلا يك چهل ميليونيم نصف النهار را متر اعتبار كردهايم و هر چيزی را با آن متر میسنجيم آن متر و اين پارچه و اندام انسانها در كميت داشتن هيچ فرقی نمیكنند ، هر چيزی برای خودش كميتی دارد ، همچنانكه هر جسمی وزن دارد ولی ما يك مقدار معين را مقياس وزنها قرار دادهايم زمان هم همين جور ، هر چيزی كه در عالم حركت دارد ، زمان دارد . همين جور كه حركتها متعدد است زمان هم متعدد است ، ولی در ميان حركتها و زمانهای عالم يكی را مقياس قرار دادهايم برای سنجش ساير حركتها ، به قول قدما حركت فلك را به دور زمين ، و به قول امروزیها حركت وضعی يا انتقالی زمين را مقياس برای حركتها قرار میدهيم و مثلا حركت وضعی زمين را به بيست و چهار قسمت تقسيم كردهايم و نام هر قسمت را يك ساعت گذاشتهايم پس معنی اينكه فلان كار يك ساعت طول میكشد اين است كه اين مقدار كار منطبق با يك بيست و چهارم آن حركت است ، و الا از نظر زمان بودن هيچ كدام اولويتی بر يكديگر ندارند ، هر دو زمانندپس اين حرفها بيشتر بر مبنای قدما است نه خود مرحوم آخوند
اتميت و اشرفيت حركت وضعيه
تا اينجا ، ما تقدم حركت وضعی را بر ساير حركات بيان كرديمادوميتش چطور ؟ ادوميتش هم خيلی واضح و روشن است . هيچ حركت كمی الی الابد ادامه پيدا نمیكند ، يعنی هر شيئی كه حركت كمی بكند بالاخره متوقف میشود . اينست كه همه حركتهای كمی اول و آخر دارند . حركت كيفی هم همينطور ، هيچ وقت ادامه پيدا نمیكند ، حركت مكانی هم همينطور . و تنها حركتی كه امكان اين است تا ابد ادامه پيدا بكند حركت وضعيه است ، يعنی اگر يك شیء روی محوری حركت بكند قابليت اين را دارد كه اين حركت تا ابد ادامه پيدا بكند و قدما معتقد بودند كه حركت فلك چنين چيزی است ، از ازل شروع شده و تا ابد ادامه دارد ، و " شروع شده " هم مسامحه لفظی است ، يعنی لا أول له و لا آخر
و اما اينكه اين حركت اتم است . اين هم واضح است ، برای اينست كه اين حركتی است كه نقصان در آن فرض نمیشود ، نقصان آنجاست كه يك شیء امكان حركتی داشته باشد بعد به علت مانعی حركت متوقف بشود . وقتی كه حركتی هميشه در هميشه ادامه دارد ، بنابراين هيچ وقت نقصان در آن پيدا نمیشود ، پس اتم است
بعد ، از يك جهت ديگر هم اتميت آن را اثبات میكند . چون قدما حركت وضعيه را حركت فلك میدانستند ، و فلك را دارای نفس میدانستند ، و معتقد بودند كه فلك محرك عقلی دارد ، و محركش شوق است ، بنابراين غايت حركت فلكی را يك غايت عقلانی میدانستند ، پس حركت وضعی از نظر غايت هم كه غايت عقلانی است اتم است از ساير حركات ، يعنی حركات ديگر غايت عقلانی ندارند
اشرفيت چطور ؟ میگويد : اتميت كه ثابت شد اشرفيت هم ثابت شده است . اين خلاصه اين فصل بود كه فصل مهمی هم نيست


