![]() |
مراتب طولی انواع موجود در طبيعت
بعد ايشان يك حرف عجيبی میزند كه قائلين به تبدل انواع امروز میتوانند به آن استدلال بكنند . گرچه مسئله تبدل انواع به صورت امروزيش در سابق طرح نشده بود ، ولی به صورت ديگر در ميان قدما طرح شده استاز همه بيشتر اين بحث را ابن مسكويه رازی ظاهرا در همان كتاب " طهاره الاعراق " به طور مفصل طرح كرده است . در اواخر مباحث جواهر و اعراض " اسفار " ، با تغييری كه اين تغيير هم مربوط به مبانی مرحوم آخوند است ، حرفهای او را بدون نسبت دادن به او ، آورده است . در آنجا روابط انواع را ذكر كرده است ، بدون اينكه از تبدل انواع سخنی به ميان آورده باشد ، همين قدر میگويد : اگر انواع را در كنار يكديگر بگذاريم خلائی در ميان آنها وجود ندارد ، يعنی جماد همين طور مراتب را طی كرده تا اينكه رسيده به يك مرحله نزديك به نبات ، بعد نوع نبات را میبينيم . آنها هم در يك مرتبه نيستند ، نبات نزديك به افق جماد داريم و نبات يك درجه بالاتر ، تا نباتی كه میرسد به همسايگی حيوان . حيوانها هم همين طور است ، از حيوان نزديك به افق نبات داريم تا حيوان نزديك به افق انسان كه ظاهرا او هم به ميمون مثال میزند
مرحوم آخوند در " شواهد الربوبيه " بدون اينكه مسأله را به اين شكل طرح كرده باشد ولی ضمن بحث تبدل ذكر كرده ، و كيفيت بحث حاكی است كه لااقل چنين خلجانی در ذهنش پيدا شده بود . همين جا كه مثال تبدل آب به هوا و بالعكس را میزند ، نمیگويد كدام كاملتر و كدام ناقص ترند ، ولی همين قدر میگويد ميان اين دو يك حلقه متوسطهای وجود دارد كه آب ، اول آن میشود بعد هوا يا بالعكس ، بعد میگويد : مانند مرجان كه حالت متوسط ميان جماد و نبات را دارد ، از افق جماد يك مقدار بالاتر است و به افق نبات نزديك ، نه میشود آنرا جماد ناميد و نه نبات ، بلكه يك موجود متوسط ميان جماد و نبات است . بعد میگويد : و مثل " و قواق " يا " واق واق " كه متوسط ميان نبات و حيوان است ( 1 ) . در اينجا مدعی هستند اين گياه يك حد متوسط ميان گياه و حيوان است . پس در واقع میخواهد بگويد گياه تا مراحل وسط را طی نكند تبديل به حيوان نمیشود . بعد میگويد : و مثل ميمون كه يك حد متوسط ميان حيوان و انسان است . پس حرف ايشان اينست كه : در همانجاهائی هم كه شما میگوييد تبدل است ، و صورت علی البدل جانشين يكديگر میشود ، در واقع همانجا هم تبدل نيست
پاورقی :
1 - درست معلوم نيست چه درختی است ، افسانهای است يا حقيقی . قدما
آن را حقيقی میدانستند ، حتی اشخاصی مثل ابوريحان بيرونی در شرح خصوصيات
آنرا نوشته ، و مثل اينكه گياه شناسان فرنگی هم آنرا قبول دارند . مدعی
هستند كه ميوه اين درخت شبيه حيوان است شكلی دارد شبيه سر انسان يا
حيوان ، و حتی میخندد و صدائی میكند ، ولی باز از جهاتی مانند گياه است
و اگر شاخهاش را قطع كنند خشك میشود
اثبات حركت جوهريه از طريق ابطال كون و فساد
دليل اين مدعا چيست ؟ آيا دليل همان حس است كه میبينيم مثلا آب تبديل به يك حالت متوسط میشود بعد تبديل به هوا میشود ؟ نه ، اين مدعا برهان فلسفی داردمیگويند : محال است كه ماده قائم به صورت علی البدل باشد ، مادهای كه نمیتواند قائم به ذات خود باشد . اگر صورتی معدوم شود ولو اينكه در همان لحظه صورت ديگر بخواهد برايش موجود شود ، مستلزم استقلال ماده است و ماده ولو با فرض آنا ما از صورت نمیتواند خالی باشد . و چنانكه قائل به تبدل صور بشويم ، معنايش قهرا تتالی صور است ، چون ممكن نيست ماده در يك آن دارای دو صورت باشد . پس ناچار بايد بگوييم در آن اول ، صورت اول معدوم میشود ، و در آن دوم صورت دوم موجود میشود . و اين مستلزم اينست كه آنا ما ماده را خالی از صورت باشد پس كون و فساد و تبديل صور مجال است
از طرف ديگر ، آيا تغيير جوهری در عالم هست يا نه ؟ اينكه بديهی است كه تغيير جوهری در عالم هست ، و بحث در اينست كه اين تغيير به صورت دفعی ( كون و فساد ) است يا تدريجی ( حركت جوهريه ) و چون ثابت شد كه تغيير دفعی محال است ، ناچار بايد به صورت تدريجی و حركت باشد ، و اين يك برهان بر حركت جوهری است
بيان مرحوم علامه طباطبائی بر اين برهان
آقای طباطبائی با بيان ديگری در " اصول فلسفه " [ جلد چهارم ] و " نهايه الحكمه " در فصل دوم مربوط به قوه و فعل و جاهای ديگر همين مطلب را دنبال كردها ند . اين بيان را هم میشود دليل مستقلی شمرد و هم بيان ديگری از دليل مرحوم آخوند . بيان ايشان بطور خلاصه گفته میشود ، ايشان از اين راه وارد شدهاند كه : اساسا شیء بالقوه و شیء بالفعل يعنی چه ؟ ما میگوييم در عالم يك نظامی وجود دارد به نام نظام شدن ، همچنانكه نظامی داريم به نام نظام دارا شدن . دارا شدن مثل سرخ شدن سيب سبز . نظام شدن اينست كه چيزی چيز ديگر میشود ، مثل انسان شدن نطفه ، نه دارای چيزی شدن . در انسان شدن نطفه ، اين جور نيست كه صفت نطفه بودن محفوظ باشد و دارای صفت انسانيت بشود . اما در سرخ شدن سيب ، سيب بودن در هر دو حالت محفوظ است . اين امكان شدن كه در عالم هست ، آيا اين جور است كه هر چيزی امكان شدن هر چيزی را دارد ؟ نه ، قطعا چنين نيست ، هر چيزی امكان شدن بعضی چيزها درش هست . گندم امكان شدن بوته گندم را دارد و جو امكان شدن بوته جو را . نطفه انسان ، امكان شدن انسان را دارد ، و نطفه گوسفند گوسفند را ، ولا بالعكساين وضع معنايش اينست كه ميان گذشته و آينده رابطهای و نسبتی وجود دارد . حال هم در اين ميان چيزی نيست . اگر زمان را يك امتداد بگيريم ، امتداد گذشته داريم و امتداد آينده . امتداد حال نداريم . چون همين امتداد هم خود تقسيم به آينده و گذشته میشود . البته حال عرفی داريم كه مقداری از گذشته و آينده است . حال واقعی " آن " است ، نه زمان
واقعا ميان اين شیء بالقوه امروز و آنچه كه در آينده پديد میآيد يك نسبت برقرار است . بعد ايشان میگويند نسبت ، دو طرف میخواهد ، ميان موجود و معدوم كه نسبت ممكن نيست ، چون اين نسبت يك امر واقعی است ، اگر ما يك نسبتی ميان حال و آينده قائل میشويم از باب اينست كه آينده در حال وجود دارد ، يعنی همين كه الان وجود دارد ، خودش مرتبهای از مراتب آينده است ، يا به اين تعبير كه آينده برای حال به نحوی از انحاء وجود دارد . نسبت ميان آن وجود بالفعل آينده كه معدوم است ، و ميان وجود بالفعل حال نيست . بلكه اگر میگوييم نسبت ميان حال و آينده است ، از باب اينست كه آينده خودش وجود دارد به نحوی از وجود در زمان حال ، و از طرف ديگر وجود آينده در حال و استقبال ، وجود واحد است ، نه دو وجود ، يعنی مراتب متصل شیء واحد ، و جز اين امكان پذير نيست
فرق بيان مرحوم آخوند با بيان علامه طباطبائی
ايشان اگر چه از همان راه قوه و فعلی كه مرحوم آخوند وارد شدهاند وارد میشوند ، ولی مرحوم آخوند از راه خود ماده وارد شدهاند ، و ايشان از راه قوه و امكان ، ( امكان وقوه يعنی نسبت ميان شیء گذشته و شیء آينده ) و از راه اينكه نسبت دو طرف میخواهد ، پس آينده بايد وجود داشته باشد در حال ، و از طرف ديگر وجود آينده در زمان حاضر و وجودش در زمان آينده دو وجود منفصل نيست . در واقع گذشته و آينده يك وجود واحد ممتد استبنابراين امكان ندارد شیء ، وجود بالقوه در زمان حاضر و وجود بالفعل در زمان آينده داشته باشد و وجود بالقوه و وجود بالفعل دو وجود متباين باشند . بنابر كون و فساد چنين چيزی لازم میآيد . پس وجود بالقوه و بالفعل يعنی تشكيك در وجود ، تشكيكی كه يك طرفش قوه است و يك طرفش فعل و اين عين حركت است ، پس اين نيز يك بيانی است در اين مورد
برهان پنجم : از راه زمان
يك بيان ديگر هم هست كه مرحوم آخوند در اواخر الهيات ، در فصل دوم از موقف عاشر الهيات ذكر كرده است ، و خوشبختانه اين بيان را مرحوم آخوند در آنجا ، خيلی پاكيزه و به تفصيل ذكر كرده است ، و ما نديدهايم خود ايشان حتی در كتابهای ديگرش و يا كسان ديگر ، به اين برهان استدلال كرده باشند و حال آنكه بسيار بسيار برهان محكمی است . در اين برهان از راه زمان وارد میشوند . قبلا دو مقدمه ذكر میكنند : مقدمه اول : شیء ، چه در مرحله عقل و چه در مرحله خارج ، اگر متصف به يك صفتی بشود بايد در مرحله ذات متصف به عدم آن صفت نباشد . اين حرف خيلی حرف درستی هم هست . جسم اگر بخواهد متصف به بياض بشود ، نمیتواند در مرحله ذات متصف به سواد باشد ، ماهيت اگر در مرحله ذات متصف به عدم باشد محال است قبول بكند وجود را . پس بايد در مرتبه ذات لااقل لابشرط از وجود و عدم باشد . اين يك مقدمهمقدمه دوم : هر چيزی كه در مرتبه ذات لابشرط است از اينكه متصف به صفتی بشود ، آن صفت برای اين شیء به دو نحو متصور است : يكی اينكه آن صفت مقوم ذات آن است ، و ديگر اينكه مقوم ذات آن نيست . يعنی يك وقت نمیشود اين شیء را عاری از آن صفت فرض كرد با اينكه در مرتبه ذاتش عاری است و ماهيت آن نسبت به اين صفت لابشرط است ، ولی وجودش آميخته با آن صفت است ، و يك وقت میشود عاری از آن صفت فرض كرد
سپس میگويد : همانطور كه جسم در مرحله ذات لابشرط از حرارت و برودت است ، در مرحله تحقق هم هيچ استلزامی ندارد كه جسم حتما حار باشد يا بارد ، فرضا هم در خارج جسمی كه نه حار است و نه بارد نداشته باشيم ولی چنين نيست كه جسم از آن جهت كه جسم است اقتضای اين دو را داشته باشد
ولی مكان اينجور نيست . يعنی چنين نيست كه جسم بتواند بدون مكان متحقق شود و مكان برای آن حكم يك عارض اتفاقی را داشته باشد ، نه اين طور نيست ، مكان لازمه وجود جسم است . پس معلوم میشود جسم در مرتبه ذاتش اقتضای مكان را دارد ، نه اينكه زائد بر ذاتش مكان بر آن عارض شده باشد . البته منظور از ذات در اينجا ذات وجود است . بعد روی زمان میآيد و میگويد زمان هم مثل مكان است . بعد به امثال شيخ میگويد : مثلا شخص انسان به عنوان يك جوهر ، زمانی هست يا نه ؟ " متی " دارد يا نه ؟ كسی نمیتواند بگويد متی ندارد ، عمر انسان كه به سالها اندازه گرفته میشود ، 40 سال ، 50 سال ، يعنی زمان انسان . خود انسان واقعا در زمان است ، نه اينكه خود انسان در زمان نباشد و مثلا افعال و حركاتش در زمان باشد . اگر انسان بر فرض فعل و حركتی هم نداشته باشد . در زمان است و زمانی است
و نيز ادامه میدهد كه : معنای زمانی بودن چيست ؟ آيا زمان جز مقدار حركت ، چيز ديگری است ؟ خود شيخ هم قبول دارد كه جز حركت چيز ديگری نيست ، منتهی امثال شيخ خيال میكنند كه خود انسان حركت و مقدار حركت ندارد ، ولی با مقايسه با اشياء ديگر [ زمانی میشود ] . ايشان میگويد : نه ، انسان چيزی دارد كه قابل مقايسه با اشياء است . مثلا اگر انسانی 50 ساله است و معنای پنجاه ساله بودن اينست كه زمين پنجاه بار دور خورشيد چرخيده است ، او در باطن و حاق وجود خود ، يك كشش منطبق با آن كشش دارد . مثلا در طول كه گفته میشود اين پارچه 10 متر است ، يعنی اين يك كششی دارد . كه اگر اين كشش را منطبق بكنيم با آن چيزی كه اسمش متر است ، 10 تا از آن متر میشود ، و اين پارچه اگر در ذات خود كششی نمیداشت ، تعبير " 10 متر است " دربارهاش غلط بود . چنانكه نمیشود گفت مثلا زرد چوبه 10 متر زرد است ، چون زردی در ذات خودش كششی ندارد . تا شیء ماهيت طرف مقايسه را نداشته باشد با آن قابل مقايسه نيست
اين هم روح اين برهان كه ان شاء الله بعدا مفصلتر بيان خواهد شد
برهان ششم : از طريق اصل غائيت
برهان سوم كه در مجموع برهان ششم است ، هم بسيار شريف و عالی هست ، البته اگر بيان آقای طباطبايی را برهان مستقلی فرض كنيم ، اين برهان ، ششمين برهان است . اين برهان از راه ماده يا امكان و قوه و يا زمان نيست ، بلكه از راه غايت داشتن طبيعت است . اين را از برهانهای قبلی مختصرتر ذكر میكنيممعمولا فلاسفه بحثی بسيار مفصل در باب علت و معلول ، در مورد غايات دارند ، كه متأسفانه مرحوم آخوند در " اسفار " بحث غايات را خيلی مختصر آورده است ، در حالی كه شيخ اين بحث را چه در الهيات و چه در طبيعيات " شفاء " از مرحوم آخوند بهتر ذكر كرده است . مرحوم آخوند همان بحثها را خيلی مختصر و به اشاره در " اسفار " آورده كه اگر كسی بحثهای " شفا " را نخوانده باشد ، درست متوجه مطلب نمیشود . البته مرحوم آخوند قهرا روی مبانی خودشان در اين باره نكاتی دارند كه مرحوم شيخ ذكر نكرده است
ايشان میگويند : طبيعت ذو غايت است و بلاغايت نيست ، همان بحث عليت غائيه به مفهوم فلسفیاش است . يعنی هر قوهای كه در طبيعت است متوجه به سوی غايتی است . در اينجا حرف مرحوم آخوند اينست كه : اين اصلی كه شما قبول داريد كه هر طبيعتی متوجه به سوی غايتی است ، اين با كون و فساد معتقد شما قابل توجيه نيست ، تنها با حركت جوهريه قابل توجيه است . چون شما میگوييد كه ماده دارای يك صورتی است ، اين صورت معدوم میشود يك صورت ديگر بجايش میآيد ، و همين طور صور متبدل میشوند . بنابراين فرض ، طبيعت نمیتواند غايت داشته باشد ، زيرا چيزی غايت دارد كه مغيا به سوی آن در حركت باشد ، و بخواهد به آن برسد . بلكه ، موجود ديگری كه اين صور را تبادل میكند میتواند غايت داشته باشد . مثلا اگر يك مدرسهای سه نگهبان داشته باشد كه به نوبت در شبانه روز نگهبانی دهند ، اينها سه موجود جداگانه هستند كه هركدام برای خودشان يك غايت مثلا حقوق گرفتن ، میتوانند داشته باشند . شخص استخدام كننده اينها میتواند از كار همه اينها يك غايت واحد داشته باشد . يعنی اگر اينها غايت واحدی را محقق میسازند غايت واحد اينها نيست ، غايت واحد آن قوهای است كه ما فوق اينهاست . اينها نمیتوانند هر سه برای يك غايت كار بكنند در حالی كه هر كدام معدوم میشوند و ديگری موجود میشود .بنابراين بايد در اينجا صورت واحدی باشد كه از اول تا به آخر به سوی آن غايت حركت بكند . و اگر عالم طبيعت غايت نداشته باشد ، توجيه عالم به همان كيفيتی است كه متكلمين گفتهاند كه برای خود عالم غايت فرض نمیكنند و تنها برای موجودات مافوق عالم غايت فرض میكنند . لازمه اين حرف اينست كه آن موجودات رو به كمال بروند ، نه خود عالم طبيعت . بنابراين جز به اينكه يك صورت واحد در كار باشد كه از اول تا به آخر به غايتش میرسد ، ممكن نيست . يعنی يك شیء است كه راه را طی میكند تا به مقصد میرسد
ايراد بر نظريه شوق ماده به صورت و پاسخ آن
اينجا ممكن است يك اشكال پيش بيايد كه اين اشكال را در ابتدا شيخ طرح كرده و سپس مرحوم آخوند در باب علت و معلول تحت عنوان " بحث فی شوق الهيولی الی الصوره " طرح كرده است . يعنی ماده مشتاق صورت استشيخ اين را طرح كرده و بعد آنرا مسخره كرده است و گفته اين حرف " أشبه بتخيلات الصوفيه " . او با همه آن نبوغی كه داشته و شايد بتوانيم بگوييم با همه غروری كه نسبت به معاصرين خود داشته كه آنها را به چيزی نمیگرفته ، ولی در عين حال در مقابل كل علما چه گذشته و چه آينده هميشه متواضع است ، و اين خصلتی در شيخ است . اينجا هم در عين اينكه اين را اشبه به تخيلات صوفيه دانسته است ، در آخر گفته شايد بعد از اين افرادی پيدا بشوند كه معنای اين حرف را درك كنند . مرحوم آخوند ، برخلاف شيخ ، شوق ماده به صورت را توجيه كرده است
در اينجا ممكن است روی مبنای مرحوم آخوند اشكال شود كه چه مانعی دارد آن موجودی كه مشتاق است خود ماده باشد ؟ جواب اين اشكال اينست كه : شوق ماده به صورت ، غير از شوق ماده به غايت است ، اگر ماده شوق به غايت هم داشته باشد به اعتبار صورت است ، پس بايد صورتی در كار باشد . در باب رابطه علت غائی با علت صوری ، شيخ و مرحوم آخوند بحث عميقی دارند كه با پيوستگی اين دو میتوان چنين گفت : اين صورت است كه متوجه غايت است ، و اگر هم ماده متوجه غايت باشد به تبع صورت است
به هر حال شوق ماده به غايت را بدون شوق صورت توجيه نمیكند . تا قائل به شوق صورت به غايت نشويم ، نمیتوانيم آنرا توجيه بكنيم ، و شوق صورت به غايت جز با اينكه تمام صور يك صورت باشد ( و نه اينكه ايجاد و انعدام باشد ، بلكه لبس بعد لبس باشد ، نه خلع و لبس ) ، به طور ديگر قابل توجيه نيست
اين هم اشاره به سه چهار برهان ديگری كه برای اثبات حركت جوهريه میتوان ذكر كرد
بيان تمثيلی در حافظ وحدت نظام متصرم طبيعت
آنچه از مباحث اين فصل باقی میماند مطلبی است در آخر فصل با عنوان " تنبيه تمثيلی " كه اشارهای هم به آن میكنيم . اين " تنبيه تمثيلی " مطلب مهمی ندارد ، تنها يك تمثيل است و بازگشتی است به بحث بقاء موضوع . میگويد : در هر حركتی يك امر باقی وجود دارد و يك امر زائل ، يك امر ثابت وجود دارد و يك امر متصرم . همچنانكه میبينيم انسان دارای روح مجرد و بدن مادی هست و به اعتبار روح مجردش ثابت است و به اعتبار بدن مادی متحول و متصرم و دائما در حال سيلان و ذوبان ، تمام طبيعت از اين قبيل است ، با اين تفاوت كه جنبه ثبات انسان روح مجرد خودش است ، يعنی جنبه ثبات طبيعت انسان با خودش است . انسان يك موجود دو وجههای است : وجهه يلی الطبيعهای و وجهه يلی الربی و يلی الامری . به وجهه يلی الامری خودش ثابت است كه همان وجهه روح مجرد است ، به وجهه يلی الخلقيش كه وجهه بدنی باشد ، متصرم و متغير است . ولی موجودات ديگر ، جنبه يلی الامری آنها در خودشان نيست كه به منزله نفس و روحشان باشد ، بلكه يك موجودی است در عالم ديگر كه حافظ و نگهبان و نگهدار اين موجود است . اگر درخت را میبينيد كه وحدت خودش را حفظ كرده است ، حافظ و ملاك وحدت و ثباتش عبارت از چيزی است كه از آن به مثال افلاطونی و رب النوع تعبير میكنند ، كه اگر آن نباشد اين باقی نيست . اين تشبيهی است كه در اينجا ذكر كرده است و در ضمن اشاره كرده است به يكی از براهينی كه شيخ اشراق بر وجود مثال افلاطونی اقامه كرده استبحث شيخ اشراق بنابر حركت جوهريه خيلی واضحتر و قویتر میشود ، و ما بيان او را بنابر حركت جوهريه پياده میكنيم : اين درخت ، از اول تا به آخر دارای يك نظام واحدی است و وحدت و شخصيت خودش را حفظ میكند
يعنی از همان اول شروع میكند به جذب كردن مواد ديگر و آنها را جزء خود میكند و بعضی را دفع میكند و بعضی را هضم میكند و نمو میكند و خلاصه فعل و انفعالاتی انجام میدهد ، ولی در خلال اين كارها شخصيتش محفوظ است ، بنابراين يك حافظ شخصيت بايد داشته باشد . اگر به خود طبيعت نگاه كنيم خود طبيعت نمیتواند حافظ خودش باشد . چون هيچ چيزی از طبيعت در دو آن به يك حال نيست ، مثل آبی كه در حال جريان است ، با وضع معين و حجم معين میآيد و میرود . البته آب يك منبع و مصبی دارد ، ولی طبيعت چنين نيست ، بلكه چيزی است كه علی الاتصال مراتبش در حال موجود شدن و معدوم شدن است و آنچه كه در آن قبل موجود شده در آن بعد معدوم است ، و آنچه بعدا میخواهد موجود شود حالا موجود نيست . در اينجا چه چيزی مجموع شخصيت و نظام را حفظ میكند ؟ خود طبيعت كه نمیتواند حافظ وحدت باشد ، پس يك قوه ديگری كه آن قوه اين سيلان را نداشته باشد ، بايد حافظ نظام و وحدت طبيعت باشد ،
| گشت مبدل آب اين جو چند بار |
| عكس ماه و عكس اختر برقرار |
شيخ اشراق میگويد : تمام اشيائی كه در عالم هستند ، حافظ شخصيتشان ، حقيقتی است در عالم ديگر . در عين حال آن حقيقت در عالم ديگر ، متحد است با اين وجود طبيعی ، و به تعبير مرحوم آخوند ، آن موجود است به وجود حق ، باقی است به بقای حق ، نه به ابقای حق . يعنی میخواهد بگويد آنچنان جنبه تجرد دارد كه آنرا از شؤون حق بايد شمرد ، نه از مخلوقات
اين تعبيری است كه مرحوم آخوند دارد و در خيلی جاها روی آن خيلی بحث میكنند
پس بنابراين هميشه در طبيعت چيزی داريم در حال سيلان و ذوبان و تحلل و حدوث تدريجی و انعدام تدريجی ، و آن چيز هميشه يك روح و يك معنی و يك حقيقت ثابتی دارد كه اين حقيقت نظام و شخصيت آنرا حفظ میكند
فصل 26 فی استيناف برهان آخر علی وقوع الحركه فی الجوهر
اعلم أن الطبيعه الموجوده فی الجسم لايفيد شيئا من الامور الطبيعيه فيه لذاتها ، لانها لو كانت تفعل فی جسمها لكان لها فعل من دون وساطه الجسم ، و التالی باطل فالمقدم مثله . أما بيان بطلان التالی : فلانها قوه جسمانيه ، ولو فعلت من غير وساطه الجسم لم تكن جسمانيه بل مجرده . و أما بيان حقيقه الملازمه ، فلان الطبائع والقوی لاتفعل الابمشاركه الماده و الوضع ، و برهانه : ان الايجاد متقوم بالوجود متأخر عنه ، اذ الشیء ما لم يوجد لم يتصور كونه موجدا ، فكونه موجدا متفرع علی كونه موجودا ، فالشیء اذا كان نحو وجوده متقوما بالماده فكذلك نحو أيجاده متقوم بهاثم ان وجود الماده وجود وضعی و توسطها فی فعل أو انفعال عباره عن توسط وضعها فی ذلك ، فما لاوضع لها بالقياس اليه لم يتصور لها فعل فيه و لا انفعال له منها ، فلو كان لقوه فعل بدون مشاركه الوضع لكانت مستغنيه عن الماده فی فعلها ، و كل مستغن عنها فی الفعل مستغن فی الوجود ، فكانت مجرده عنها ، هذا خلف ، و يلزم من هذا أن لايكون للطبيعه فعل فی نفس الماده التی وجدت فيها اذ لا وضع للماده بالقياس الی ذاتها و الی ما حل فی ذاتها و الا لكان لذی الوضع وضع آخر ، هذا محال . فكل ما يفعل الماده أو يفعل فی الماده فيمتنع أن يكون وجودها ماديا ، فالطبيعه الجسمانيه يمتنع أن يكون لها فعل فی مادتها و الالتقدمت الماده الشخصيه علی الماده ، فاذن جميع الصفات اللازمه للطبيعه من الحركه الطبيعيه و الكيفيات الطبيعيه كالحراره للنار و الرطوبه للماء من لوازم الطبيعه من غير تخلل جعل و تأثير بينها و بين هذه الامور ، فلابد أن يكون فی الوجود مبدأ أعلی من الطبيعه و لوازمها و آثارها ، و من جمله آثارها اللازمه نفس الحركه ، فيكون الطبيعه و الحركه معين فی الوجود
فالطبيعه يلزم أن يكون أمرا متجددا فی ذاتها كالحركه ، بل الحركه نفس تجددها اللازم ، و كذا الكيف الطبيعی و الكم الطبيعی يكون حدوث كل منها مع حدوث الطبيعه و بقاؤها مع بقائها ، و كذلك فی سائر الاحوال الطبيعيه و معيتها مع الطبيعه فی الحدوث و التجدد و الدثور و البقاء الا أن فيض الوجود يمر بواسطه الطبيعه عليها ، و هذا معنی ما قالوا فی كيفيه تقدم الصوره علی الماده انها شريكه عله الهيولی لا أن الصوره فاعله لها بالاستقلال أو واسطه أو آله متقدمه عليها ، لانهما معا فی الوجود . و هكذا حكم الطبيعه مع هذه الصفات الطبيعيه التی منها الحركه ، فيلزم تجدد الطبيعه و استحالتها فی جميع الاجسام ، فان الاوضاع المتجدد للفلك تجددها بتجدد الطبيعه الفلكيه كالاستحالات الطبيعيه و الحركات الكميه التی فی العنصريات من البسائط و المركبات
برهان آخر مشرقی [ علی الحركه الجوهريه ]
كل جوهر جسمانی له نحو وجود مستلزم لعوارض ممتنعه الانفكاك عنه ، نسبتها الی الشخص نسبه لوازم الفصول الاشتقاقيه الی الانواع ، و تلك العوارض اللازمه هی المسماه بالمشخصات عند الجمهور ، و الحق انها علامات للتشخص ، و معنی العلامه هاهنا العنوان للشیء المعبر بمفهومه عن ذلك ، كما يعبر عن الفصل الحقيقی الاشتقاقی بالفصل المنطقی كالنامی للنبات و كالحساس للحيوان و الناطق للانسان ، فان الاول عنوان للنفس النباتيه و الثانی للنفس الحيوانيه و الثالث للنفس الناطقه ، و تلك النفوس فصول اشتقاقيه ، و كذا حكم سائر الفصول فی المركبات الجوهريه ، فان كلا منها جوهر بسيط يعبر عنه بفصل منطقی كلی من باب تسميه الشیء باسم لازمه الذاتی ، و هی بالحقيقه وجودات خاصه بسيطه لا ماهيه لها . و علی هذا المنوال لوازم الاشخاص فی تسميتها بالمشخص ، فان التشخص بنحو من الوجود اذ هو المتشخص بذاته و تلك اللوازم منبعثه عنه انبعاث الضوء من المضیء و الحراره من الحار و النارفاذا تقرر هذا فنقول : كل شخص جسمانی يتبدل عليه هذه المشخصات كلا أو بعضا كالزمان و الكم و الوضع و الاين و غيرها ، فتبدلها تابع لتبدل الوجود المستلزم اياها بل عينه بوجه ، فان وجود كل طبيعه جسمانيه يحمل عليه بالذات : انه الجوهر المتصل المتكمم الوضعی المتحيز الزمانی لذاته
فتبدل المقادير و الالوان و الاوضاع يوجب تبدل الوجود الشخصی الجوهری الجسمانی . و هذا هو الحركه فی الجوهر ، اذ وجود الجوهر جوهر كما ان وجود العرض عرض
تنبيه تمثيلی
ان كل جوهر جسمانی له طبيعه سياله متجدده ، و له أيضا أمر ثابت ( 1 ) مستمر باق نسبته اليها نسبه الروح الی الجسد ، و هذا كما أن الروح الانسانی لتجرده باق و طبيعه البدن أبدا فی التحليل و الذوبان و السيلان و انما هو متجدد الذات الباقيه بورود الامثال ( 2 ) علی الاتصال ، و الخلق لفی غفله عن هذا ( 3 ) ، بل هم فی لبس من خلق جديد ( 4 ) ، و كذلك حال الصور الطبيعيه للاشياء فانها متجدده من حيث وجودها المادی الوضعی الزمانی و لها ( 1 ) كون تدريجی غير مستقر بالذات ، و من حيث وجودها العقلی و صورتها المفارقه الافلاطونيه باقيه أزلا و أبدا فی علم الله تعالی ، و لست أقول انها باقيه ببقاء أنفسها بل ببقاء الله تعالی لا بابقاء الله تعالی اياها ( 2 ) ، و بين المعنيين فرقان كما سيأتی لك تحقيقه فی موضعه .
پاورقی :
1 - منظور از امر ثابت همان مثال افلاطونی است .
2 - باقی است يعنی مثلش و آن هم به نحو اتصال و نه انفصال - چون
مجموعا حركت است - وجود واحد ممتد را تشكيل میدهد
3 - و خلق از اين حدوث و فنای دائمی غافلند
4 - عبارت " فی غفله عن هذا " را از آيه 97 سوره انبياء استفاده
كرده و اين عبارت را از آيه >
پاورقی :
> سوره " ق " . يعنی مردم از نظر بدنی دائما در خلق جديد هستند
1 - " لها " يعنی برای طبيعت
2 - اين عقول مجرده را گاهی مرحوم آخوند تعبير میكند كه از صقع ربوبيت
هستند ، و در واقع نوعی تشبيه و تمثيل است و منظورش اين است كه در آن
عقول جنبه وجوب از جنبه امكان بيشتر است و غلبه دارد ، به طوری كه آنها
را ديگر جزء خلق نمیتوان شمرد ، آنها را جزء شؤون حق و صفات حق بايد
شمرد . اين يك نوع تعبير است و الا آنها هم جزء مخلوقات هستند ولی به
اصطلاح آنهائی كه خلق را در مورد امور تدريجی بكار میبرند ، جزء عالم امر
است
3 - " الاول " يعنی طبيعت
4 - " الثانی " يعنی آن مثال افلاطونی
5 - چون آنها جزء شؤون حق هستند و مناط علم حق هستند ، يكی از مراتب
علم حق همانها هستند
6 - [ آيه 106 سوره انبياء ]
فصل 27 جواب ديگری به شيخ و ديگران كه گفتهاند حدوث صور جوهريه از
طريق حركت نيست
فصل 27 طرح اشكال و پاسخ آن تأكيد بر حركت در جوهر
مطالب اين فصل بازگشت به مطالبی است كه در فصول گذشته گفته شده است و تكراری است از مطالب گذشته ، هر چند در عنوان فصل چنين آمده : " فی هدم ما ذكره الشيخ و غيره من أن الصور الجوهريه لا يكون حدوثها بالحركه بوجه آخر " . همين را در فصل 24 از شيخ نقل كردند و بعد هم جواب دادند . آنچه را هم كه اينجا نقل كردهاند كم و بيش همان است و تفاوت زيادی ندارد ، ولی در اينجا غير شيخ را هم داخل كردهاند و در جواب هم میگويند : " بوجه آخر " است . ولی در مجموع كه انسان در نظر بگيرد با گذشته كمی اختلاف دارد و چيزی اضافه كرده است كه آنجا نبوده است ، و اگر حرف اينجا با حرفهای گذشته ادغام شده بود خيلی بهتر بود و وقت كمتری هم میگرفتبيان مجدد اشكال شيخ بر حركت جوهری
در آنجا شيخ استدلالی كرد كه در اينجا هم تكرار شده است و آن اينست كه : اگر جوهر بخواهد تغيير و اشتداد پيدا بكند ، در حال اشتداد يا نوع باقی است ، يا نوع باقی نيست . اين جوهر كه در حال تغيير است ، يا تبدل نوع پيدا میشود و يا جوهر و نوع باقی است . اگر بگوييد نوع باقی است ، در اين صورت تغييری كه پيدا شده در خود نوع و خود جوهر نيست ، بلكه تغيير در عوارض و لوازم است . پس اين حركت در جوهر نيست و حركت در اعراض استمثلا جوهری داريم به نام انسان ، شما میگوييد اين انسان حركت جوهری دارد . میگوييم آيا اين انسان در خلال حركت جوهری خودش به انسانيت كه نوعيت و ماهيت جوهريش را تشكيل میدهد باقی است ، و " آن " اول كه انسان بود در آن دوم و سوم هم انسان است ؟ يعنی همان نوع بر آن صدق میكند ؟ يا نه ، اكنون نوع ديگری است ؟ اگر بگوييد نوع باقی است و قبلا اين شیء انسان بوده الان هم انسان است ، در اين صورت تغييراتی كه پيدا شده در انسانيت كه جوهريت شیء است ، نيست بلكه در عوارض و لوازم است . پس اين حركت در جوهر نيست
اگر بگوييد در خلال حركت ، نوعيت باطل میشود ، و اگر در آن اول مصداق نوع انسان است در آن دوم مصداق نوع ديگر است ، اعم از اينكه نام آن را بدانيم يا ندانيم ، پس بايد قائل بشويم كه آن صورتی كه ملاك نوع انسانی بود باطل شد و از بين رفت و صورت ديگر پيدا شد . در اينجا سؤال میكنيم اين صورت جديد چه حالی دارد ؟ آيا بيش از يك آن باقی است ؟ يا نه ، تنها يك آن باقی است و بعد جای خودش را به صورت ديگر میدهد ؟ اگر بگوييد بيش از يك آن باقی است ، اينكه حركت نيست ، سكون است ، و اگر باقی نيست و صورت جديد پيدا میشود ، پس لازم میآيد كه هر آن يك صورت جدايی وجود داشته باشد ، يعنی در هر آن مصداق يك نوع باشد از باب اينكه در هر آن دارای يك ماهيتی است جدا از ماهيتی كه در آن قبل داشته است و جدا از ماهيتی كه در آن بعد داشته است . وقتی كه ماهيتها از همديگر جدا باشد ، پس در اينجا يك وجود نيست ، مجموع وجودهای متتالی است . بلكه ماهيات متعدد و حتی غير متناهی در كنار يكديگر هستند . پس باز هم كه حركت نيست ، بلكه تتالی انواع و اشياء است نه حركت . در حركت اتصال و ارتباط است . قسمتی از اين ايراد از شيخ است و قسمتی كه همان تتالی آنات باشد ، احتمالا از غير شيخ است
طرح اين اشكال به دو بيان
بعد مرحوم آخوند میگويد : ابن حجت را میشود به دو حجت تحليل كرد ، به اين بيان : بگوييم اگر حركت در جوهر باشد يا نوع در وسط باقی هست يا باقی نيست ، اگر باقی هست پس تغيير در جوهر نيست ، تغيير در اعراض است . و اگر باقی نيست ، در اينجا است كه دو شق پيدا میكند و به صورت دو استدلال در میآيد : يا اينست كه صورت اول معدوم شده است و صورت جديد به وجود آمده است پس تتالی آنات شده است ، اين تقرير اولاز اين جواب میدهند كه اگر اين حرف را بگوييد ، اين را در تمام حركات عالم میشود گفت : مگر در حركت در اعراض همين را نمیشود گفت ؟ آنجا هم میشود گفت : اگر شیء در كيف خودش تغيير بكند آيا در وسط اين تغيير نوع اول اين كيف باقی است يا باقی نيست ؟ اگر باقی هست ، پس تغيير در خود كيف نيست و در عوارض آن است . نقل كلام در عوارض آن میكنيم اگر اين نوع كيف معدوم شده است ، نوع ديگر كه به وجود آمده است آيا بيش از يك آن وجود دارد ؟ اگر بيش از يك آن وجود دارد معنايش سكون است و اگر در هر آنی يك نوع وجود دارد معنايش تتالی انواع است كه محال است
پس ديديم كه اشكال در حركات عرضيه هم میآيد ، هر جوابی كه در اينجا میدهيد ما در حركت جوهريه میدهيم
ايشان میگويد همين حجت را به نحو ديگری هم میشود تقرير كرد كه اگر به نحو دوم اين را تقرير بكنيم بيان اول لغو میشود
تقرير دوم اينست كه بگوييم : اگر جوهر تغيير بكند آيا در وسط اشتداد ، نوع باقی است يا نه ؟ اگر باقی است پس حركت در جوهر نيست . و اگر باقی نيست ، پس نياز به موضوعی داريم كه اين موضوع حافظ اين نوع و حافظ وحدت آن باشد
چون در هر حركت ما احتياج به يك امر باقی داريم كه آن متحرك است
مراتب حركت حادث و فانی میشوند ، ولی هر حركت نيازمند به يك امر باقی است كه ما آنرا متحرك و موضوع میناميم اگر حركت در اعراض باشد ، ما با حركت كه يك امر متصرم است ، يك امر باقی داريم كه آن جوهر باشد . ولی اگر حركت در خود جوهر باشد ، دائما تغيير و سيلان است و ما امر باقی نداريم ، چون جوهر كه ديگر موضوعی ندارد كه امر باقی داشته باشيم
اگر اشكال را به اين نحو تقرير كنيم ديگر نقض به كيف غلط است . چون در خود بيان گفتيم اين ايراد در عرض نمیآيد و اشكال مخصوص جوهر است ، و لذا گفتند اگر به اين بيان بگوييم بيان اول لغو و زائد است . كأنه مرحوم آخوند اين را میخواهد بگويد كه بيان خوب ، همان بيان شيخ است كه در فصل قبل مطرح شد . اين بيان ديگر نظم برهان و سياق آن را خراب كرده است
جواب اشكال
خلاصه اينكه تقرير دوم بازگشتش به بحث موضوع است كه در سابق گذشت و جوابش هم همان جوابهائی است كه در گذشته داديم ، و گفتيم در حركت جوهريه هم موضوع باقی داريم ، موضوع باقی ماده مع صوره ما است ، چون ماده متحرك است ولی ماده هم هميشه مع صوره ما استسپس مرحوم آخوند در خلال كلامش میگويد : ما نقض میكنيم به كون و فساد و میگوييم در كون و فساد امر باقی چيست ؟ میگوييد ماده باقی است ، اينجا هم میگوييم ماده باقی است . آنجا اشكال میشد كه ماده به تنهائی صلاحيت بقاء ندارد ، جواب میداديد مع صوره ما باقی است ، اينجا هم همين حرف را میزنيم . بين كون و فساد با حركت در جوهر از نظر اينكه احتياج به يك امر باقی داريم چه فرقی میكند ؟ هر چه آنجا میگوييد ما در اينجا میگوييم . عجب از شيخ كه اين همه در باب بقاء موضوع در حركت جوهريه اصرار دارد و خودش در كون و فساد اين حرف را میزند كه صور جوهريه تغيير میكنند ولی نه به نحو حركت ، بلكه به نحو دفعی تغيير میكنند ، و بعد كه اشكال میشود امر باقی در دو حال چيست ؟ میگويد ماده ، میگوييم ماده كه صلاحيت بقاء ندارد و استقلال ندارد ، میگويد ماده مع صوره ما . خوب چرا همين را در حركت جوهريه نمیگوئيد ؟ برای ياد آوری حرفهای گذشته میگوييم : جواب جامعتر به ايراد شيخ كه از خلال حرفهای خود مرحوم آخوند به دست میآيد ، اينست كه : شما گفتيد آيا نوع در وسط اشتداد باقی است يا باقی نيست ؟ اگر باقی است ، پس تغيير در جوهر نيست . و اگر باقی نيست ، پس ما نياز به حافظ وحدت داريم و حافظ وحدت جز موضوع چيز ديگری نمیتواند باشد ، و جوهر هم كه موضوع ندارد آخوند است . و اين در كلمات ايشان است و ای كاش ايشان اين حرف را خيلی تكرار میكرد . بعضی مطالبی را كه آنقدر ارزش و اهميت ندارند ايشان خيلی تكرار میكنند و بعضی حرفهای با ارزش و اهميت را كه بايد خيلی تكرار بكنند ، تكرار نمیكنند
ما قبلا میشنيديم كه ذات واجب الوجود است كه ماهيت ندارد و تنها او دارای اين خصوصيت است از باب اينكه كمال لايتناهی است . مرحوم آخوند میگويد : هر شیء در حال حركت ماهيت ندارد ، ولی نه از باب اينكه وجود نامتناهی و نا محدود است ، بلكه از باب اينكه حد ثابت ندارد ، هميشه در ميان حدود لغزان است . يعنی در دو آن در يك حد نيست ، و در اين حالت بايد برايش ماهيت اعتبار بكنيم و به اين منظور بايد آن را در يك آن ثابت فرض بكنيم تا بتوانيم برايش ماهيت اعتبار بكنيم
اينكه میگوييم ماهيت بالفعل ندارد ، يعنی ماهيت بالقوه دارد . ولی قبلا گفتيم كه اين بالقوه در مقابل بالفعل نيست . بلكه به معنای اجمال در مقابل تفصيل است ، يعنی در عين حال ، بر اين وجود واحد ماهيات غير متناهی صدق میكند ، چون قابل اعتبار ماهيات غير متناهی است . هر مرتبه از مراتب غير متناهی اين ، مصداق يك ماهيت اعتبار میشود . پس شیء در حال حركت به يك اعتبار ماهيت ندارد ، يعنی آنطور كه ديگر اشياء ماهيت دارند . و به يك اعتبار شیء در حال حركت به عدد مراتبی كه برايش قابل اعتبار هست ، ماهيت دارد ، يعنی ماهيت غير متناهی ، ولی اين ماهيت ملازم با حد داشتن نيست ، ماهيت لا بشرط است نه ماهيت بشرط لا كه با ماهيات ديگر تضاد داشته باشد ، ماهيات لابشرط همه در اين وجود متحرك جمع هستند . مثل نبات و حيوان و انسان است كه انسان به يك اعتبار نبات نيست ، يعنی نبات بشرط لا نيست ، همچنين سنگ بشرط لا و حيوان بشرط لا هم نيست . و به اعتبار ديگر انسان مجمع تمام اينها است ، هم جماد است هم معدن هم نبات و هم حيوان ، ولی لا بشرط . مثل اينست كه بگوييم عدد صد به يك اعتبار شامل عدد نود متناهی محصور بين حاصرين باشد ولو اينكه موضوع هم داشته باشيم ، از موضوع كه كاری بر نمیآيد . لهذا گفتيم اصالت وجود است كه اين مسأله را حل میكند ، نه موضوع . به همين جهت هم گفتيم در باب حركت جوهريه لزومی ندارد اين همه تلاش بكنيم و موضوعی دست و پا بكنيم و بگوييم موضوع ، ماده مع صوره ما است . البته گفتيم منظور مرحوم آخوند اينست كه بگويد حتی بنابر مبنای شما موضوع هم داريم . اگر هم نتوانستيم موضوعی در حركت جوهريه تصوير كنيم ضرر به جائی نمیرسد
پس ايرادی كه در اينجا مطرح شده بود ، به طور كامل جواب داده شد
دليل ديگری در رد حركت جوهريه
بعد مرحوم آخوند میفرمايد : شيخ آمده است دليل ديگری بر رد حركت جوهريه از ديگران نقل كرده و بعد آنرا رد كرده و نپذيرفته است . آن دليل اينست كه : لازمه حركت اينست كه شیء از ضدی به سوی ضد ديگر حركت بكند . معنای حركت اينست كه شیء از حالتی به ضد آن حالت منتقل بشوددر اعراض اين حرف تصور دارد ، چون تعريف اضداد بر اعراض صادق است . ولی جواهر بينشان تضاد نيست ، و چون در جواهر تضاد نيست و حركت هم عبور شیء به طرف ضد خود است ، پس در جواهر حركت نيست
خود شيخ به اين حرف جواب داده و گفته : مقصود شما از تضاد چيست ؟ اگر آن تضاد اصطلاحی كه فقط در باب اعراض است و میگويند : دو عرض كه در جنس قريب با هم شريكند بر موضوع واحد متعاقب میشوند ، قهرا بايد موضوعی داشته باشند و اين جز عرض چيز ديگری نيست . بله به اين معنی در باب جواهر تضاد نداريم ، چون در آنجا موضوعی نيست . به عبارت ديگر : اگر دو عرض داشته باشيم كه در جنس قريب با هم شركت داشته باشند ، ولی هر كدام نوعی باشند كه بين آنها نهايت خلاف باشد ( أمران وجوديان مشتركان فی جنس قريب يتعاقبان علی موضوع واحد و بينهما غايه الخلاف ) ، اين شامل جوهر نمیشود . و اما اگر مقصود از ضد معنای اعم باشد ، به اين معنا كه شیء از مرتبهای به مرتبه ديگر حركت میكند كه با مرتبه قبل ناسازگار باشد ، يعنی در آن واحد نمیتواند هر دو مرتبه را با هم داشته باشد ، به اين معنی در جواهر هم هست . ولی در باب حركت هيچ دليلی نداريم كه شیء بايد به حالت ضد خودش به معنائی كه اصطلاح كردهاند حركت بكند ، بلكه در حركت آن مقدار كه دليل داريم اينست كه شیء تغيير حالت میدهد از وضعی به وضع ديگر كه آن وضع عين وضع سابق نيست و با وضع سابق ناسازگار است . ضديت به اين معنی در جواهر هم هست . مثلا بين آب و هوا هم هست يعنی يك شیء در آن واحد نمیتواند هم مايع باشد و هم گاز باشد
سابقا هم گفتيم كه اين اصطلاح تضاد خيلی سبب اشتباه میشود تضادی كه در منطق اصطلاح كردهاند و گفتهاند اجتماع متضادين محال است همان تضاد به معنای اول است ، يعنی " أمر ان مشتركان فی جنس قريب متعاقبان علی موضوع واحد بينهما غايه الخلاف " اينجاست كه میگويند جمع ميان متضادين محال است ، چون هر دو در موضوع واحد میخواهند حلول بكنند . مثل اينست كه بگوييم بين شكل كره و شكل مكعب تضاد است ، چون هر دو ، دو عرضی هستند كه میخواهند بر موضوع واحد حلول بكنند ، يعنی يك شكل واحد در يك زمان نمیتواند هم مكعب باشد و هم كره . جسم واحد در آن واحد نمیشود هم سفيد باشد و هم سياه . آن متضادين كه جمعشان محال است متضادين به اين معنی است و اختصاص به اعراض دارد و مناط امتناعش هم اينست كه در عين اينكه بينشان غايه الخلاف است هر دو میخواهند محل واحد را اشغال بكنند و اين محال است
اصطلاح ديگری در باب تضاد داريم كه در باب شرور مطرح است و آن در جواهر هم میآيد : هر دو چيزی كه با هم به نوعی ناسازگار باشند ، يعنی اثر يكديگر را خنثی بكنند . مثلا آب و آتش به اين معنی متضاد هستند ، يعنی اثر يكديگر را خنثی میكنند . اگر آنها را پيش هم قرار بدهيم يا آتش آب را تبخير میكند و يا آب آتش را خاموش میكند . اين تضاد به معنای ديگری است و با اصطلاح اول خيلی فرق دارد . امروزه ، اين اصطلاحات با يكديگر مخلوط شده و اينكه در منطق گفتهاند اجتماع ضدين محال است و مقصودشان همان " أمر ان وجوديان متعاقبان علی موضوع واحد " است ، اين را اشتباه كردهاند با تضادی كه ميان جواهر است ، يعنی مطلق تعاند و ناسازگاری كه در اينجا مورد نظر شيخ است . امروزیها میگويند كه قدما كه تضاد را محال میدانند پس منكر تضاد هستند چون هر شیء محالی وجود ندارد . پس قدما قائل به تضاد در عالم نيستند و وقتی قائل به تضاد نبودند در نتيجه بين اجزاء عالم هماهنگی قائل هستند يعنی تأثير متقابل اشياء در يكديگر را قائل نيستند ، و اين معلوم است كه يك حرف نادرستی است
فصل 27 فی هدم ما ذكره الشيخ و غيره من أن الصور الجوهريه لا يكون
حدوثها بالحركه بوجه آخر
حاصل ما ذكروه كما مر أن الصوره لاتقبل الاشتداد ، و ما لايقبل الاشتداد يكون حدوثها دفعيا ، و ذلك لانها ان قبلت الاشتداد فاما أن يكون نوعها باقيا فی وسط الاشتداد أو لايبقی ، فان بقی فالتغير لم يكن فی الصوره بل فی لوازمها ( 1 ) ، و ان لم يبق فذلك عدم الصوره لا اشتدادها . ثم لابد و أن يحصل عقيبها صوره اخری فتلك الصور المتعاقبه اما أن يكون فيها ما يوجد أكثر من آن واحد أو لايكون ، فان وجد فقد سكنت تلك الحركه ، و ان لم يوجد فهناك صور متعاقبه متتاليه آنيه الوجود ( 2 )
پاورقی :
1 - يعنی در جوهر نيست بلكه در اعراضش است
2 - يعنی مجموع صورتهائی است كه آنا فانا و هر كدام جدا جدا معدوم شده
، اين كه حركت نيست . مثل اين است كه اگر يك انسانی اينجا وجود داشته
باشد و علی الدوام اين انسان معدوم شود و انسان ديگری موجود شود و اين
دومی معدوم شود و انسان ديگری به جای آن بيايد و هكذا . . . ، اگر غير
متناهی هم انسان به اين ترتيب موجود بشود و معدوم بشود ، حركتی صورت
نگرفته است ، حركت اين است كه شیء واحد در عين اينكه وحدتش محفوظ
است مراتب را طی كند ، شیء واحد دارای مراتب مختلف باشد ، نه اينكه
يك شیء معدوم شود و شیء ديگر به جای آن بيايد ، اين كه حركت نيست
تحليل حجه النافين للحركه الجوهريه
و يمكن تحليل هذه الحجه الی حجتين ( 1 ) : احدا هما أنه يلزم تتالی الانات ، و هی منقوضه بالحركه فی الكيف و غيره . الثانيه أن الحركه تستدعی وجود الموضوع ، و الماده وحدها غير موجوده ، فلا يصح عليها الحركه فی الصوره بخلاف الكيف ، لان الموضوع فی وجوده غنی عن الكيف فيصح الحركه فيهفاذا تقررت الحجه بهذا الطريق وقع الكلام الاول لغوا ضائعا ، فالعمده فی هذا الباب هذه الحجه ( 2 ) و بيانها أن الحركه فی الصوره انما تكون بتعاقب صور لايوجد واحده منها أكثر من آن ، و عدم الصوره يوجب عدم الذات ، فاذن لايبقی شیء من تلك الذوات زمانا ، و كل متحرك باق فی زمان الحركه ( 3 ) .
پاورقی :
1 - حاجی در اينجا حاشيه خوبی دارد . اين دو حجت تا اندازهای با
يكديگر اشتراك دارند و آن قدر اشتراك اين است كه : يا نوع باقی است
يا نوع باقی نيست . اگر نوع باقی است پس تغيير در صورت جوهری نيست و
در عوارض است . اين مقدار در هر دو حجت میآيد . از " اگر باقی نيست
" را میتوان به دو صورت تقرير كرد . يكی اينكه : اگر باقی نيست ، پس
اين صورت معدوم شده و صور ديگر آمده است ، و آن صور ديگر بيش از يك
آن يا باقی هستند يا باقی نيستند ، اگر باقی هستند سكون است و اگر باقی
نباشند تتالی آنيات است . اين يك بيان
جواب اين است كه : اگر اين حرف درست باشد اصلا حركتی در عالم وجود
ندارد
بيان دوم اين است كه : اگر باقی نيست ، پس حافظ وحدت چيست ؟ نياز
به موضوعی داريم كه حفظ بكند . در اعراض موضوع داريم ولی در جوهر موضوع
نداريم . اگر اين را بگوئيم قهرا به اعراض نقض نمیشود ، و اين بيان از
بيان اول كاملتر است و بيان اول بيان لغوی میشود .
2 - عمده اين است كه ما مسأله موضوع را حل كنيم . وقتی گفته میشود كه
صورت باقی نيست ، بنابراين رابط ميان صور چيست ، و موضوعی هم كه در
كار نيست ، پس تصوير موضوع چيست ؟
ما از خارج عرض كرديم كه ما اساسا نيازی به فرض موضوع نداريم و مسأله
اصالت وجود اين مشكل را حل كرده است
3 - هر متحركی بايد باقی باشد در زمان حركت و در اينجا اصلا متحرك
باقی نداريم
پاورقی :
1 - اولا جواب نقضی میدهيم كه شما در كون و فساد چه میگوئيد ؟ زيرا در
كون و فساد هم صورت عوض میشود ولی به صورت دفعی به قول شما . البته
توجه داشته باشيد كه اين غير از آن حرفی است كه خود ايشان كون و فساد را
در واقع تدريجی میدانند و نه دفعی . حرف اينجا بر مبنای قوم است
2 - " عدمها " يعنی عدم الصوره
3 - اگر مقصود اين است كه عدمش موجب عدم مجموع است نه عدم جميع ،
به اين معنا كه موجب عدم صورت است نه عدم ماده ، حرف درستی است
پس صورت معدوم شده ، ماده كه خودش باقی است و ماده حافظ وحدت است
اگر بگوئيد ماده به تنهايی نمیتواند حافظ وحدت باشد ، میگوييم مع صوره
ما حافظ وحدت است
4 - يعنی عدم جميع كه حتی ماده هم معدوم میشود . اگر ماده معدوم شود
پس اين كه موجود شده من رأس موجود شده است و با اولی رابطهای ندارد و
حال آنكه اين طور نيست . ثانيا اگر من رأس موجود شود بنابر اصل " كل
حادث مسبوق بماده و قوه " اين مجموع ماده و صورت نيازمند به مادهای
است ، يعنی ماده به ماده نياز دارد و نقل كلام به اين ماده میكنيم و هكذا
تسلسل
5 - فرضا اگر اين محال هم صورت بگيرد حافظ وحدتی نداريم . چون فرض
حافظ وحدت در صورتی است كه مادهای باقی باشد ، يعنی فرض میكنيم تسلسل
محال نيست ، میگوئيم اين شیء صورتش معدوم میشود و مادهاش هم معدوم
میشود ، از نو كه به وجود میآيد يك صورت و ماده جديد به وجود میآيد و
آن صورت و ماده جديد هم باز احتياج به يك ماده جديد دارد كه آن هم به
وجود میآيد و . . . الی غير النهايه . فرضا اگر اين امر محال نباشد حافظ
وحدت نخواهيم داشت . يعنی آن چيزی كه اول معدوم شده با اين كه موجود
شده با يكديگر تباين دارند
ثم من العجب أن الشيخ لما أورد علی نفسه سؤالا فی باب كيفيه تلازم الهيولی و الصوره ، و هو أن الصوره النوعيه زائله فيلزم من زوالها عدم الماده ، أجاب عنه بان الوحده الشخصيه للماده مستحفظه بالوحده النوعيه للصوره ( 1 ) لا بالوحده الشخصيه . فاذا كان هذا قول الشيخ فبتقدير أن تقع الحركه فی الصوره فلا يلزم من تبدل تلك الصوره عدم الماده ، بل الحق أن الماده باقيه و الصوره أيضا باقيه ( 2 ) بوجه التجدد
پاورقی :
1 - يعنی همان صوره ما
2 - باقيه ، ولی نه به نحو علی البدل . در اينجا مرحوم آخوند تعبيری
میكند با مبنای خودش . قوم هميشه اين طور میگويند كه ماده محفوظ است مع
صوره ما . اما اين صوره ما در تصوير شيخ يعنی صورت علی البدل ، صورتی
میرود و صورتی ديگر جای آن میآيد . اين را میگويد صوره ما . مرحوم آخوند
هم اغلب تعبير صوره ما میكند و جوری هم تعبير میكند كه كأنه با شيخ هم
تعبير است . ولی در يكی از براهين حركت جوهری خوانديم كه ايشان صورت
علی البدل را منكر است ، حتی در مورد كون و فساد هم چنين چيزی را قبول
ندارد ، بالخصوص در حركت جوهريه به صورت علی البدل نمیشود قائل شد
پس اين صوره ما به چه معنی است ؟ مقصود يك صورت مشخص ، در عين حال
متشخص به نوعی از تشخص
اگر يادتان باشد در بحث حركت قطعی و توسطی گفتيم كه كلمات شيخ در
اين مسأله به قول آخوند خالی از اضطراب نيست ، در بعضی موارد حركت
توسطی را موجود دانسته و حركت قطعی را امر ذهنی دانسته است ، و در جای
ديگر ، همانطور كه مرحوم آخوند گفته است ، چون شيخ زمان را امری واقعی
دانسته و زمان جز از حركت قطعی انتزاع نمیشود . پس حركت قطعی را نيز
بايد امری موجود بداند . ولی شاگردان شيخ تا زمان ميرداماد همگی حركت
توسطی را امری واقعی و حركت قطعی را ذهنی شمردهاند . مرحوم آخوند حركت
قطعی را اثبات كرد ولی ايشان حركت توسطی را هم موجود میداند . يعنی در
باب حركت هم امر باقی داريم و هم امر متصرم و متجدد
ما فعلا در مقام تفصيل اين مطلب نيستيم ولی همين مقدار میگوئيم كه
مقصود افراد در باب حركت توسطی فرق میكند ، حتی خود مرحوم آخوند هم
حركت توسطی را به انحاء مختلف تعبير كرده است .
و قولهم : " ان كل مرتبه من الشده و الضعف نوع آخر " يراد بها ( 1 ) ما يكون بالفعل متميزا عن غيرها فی الوجود و هذا لاينافی كون السواد عند اشتداده شخصا واحدا يكون الانواع الغير المتناهيه فيه بالقوه ( 2 ) ، و كذا حال الصور فی تبدلها الاتصالی
ثم ان الشيخ أورد حجه اخری غير هما و بين ضعفها ، هی أن الجوهر لا ضد له ، فلا يكون فيه حركه ، لان الحركه سلوك من ضد الی ضد ( 3 ) . ثم قدح فيها ( 4 ) بأنا ان اعتبرنا فی المتضادين تعاقبهما علی موضوع واحد فالصوره لا ضد لها ( 5 ) ، و ان لم يعتبر ذلك بل يكتفی بتعاقبهما علی المحل ( 6 ) كان للصوره ضد ، لان المائيه و الناريه معنيان وجوديان مشتركان فی محل يتعاقبان عليه و بينهما غايه الخلاف
پاورقی :
> كه تعبير ما غير از تعبير مرحوم آخوند است ولی با بيان و تعبير
مرحوم آخوند متغاير است . اجمال مطلب اينكه آخوند قائل به يك حركت
توسطی است و اين صوره ما كه در اينجا میگويد با آن حركت توسطی تطبيق
میشود ، نه با صورت علی البدل
1 - از اين " يراد بها " چنين به نظر میرسد كه قدما هم چنين منظوری
داشتهاند در حالی كه فقط مراد مرحوم آخوند اينچنين است و با اصالت وجود
هم جور در میآيد
2 - اگر مراتب انواع مختلفی هستند و حتی غير متناهیاند ، بالقوه غير
متناهیاند نه بالفعل . يعنی اگر بالفعل باشند با يكديگر تباين خواهند
داشت . يعنی اين شیء متحرك در هر لحظه از لحظات اگر ساكن شود يك
ماهيت بالفعل پيدا میكند ، در آن بعد اگر ساكن شود يك ماهيت ديگری و
. . ولی مادامی كه سكون پيدا نشده هيچ ماهيت بالفعلی ندارد
3 - اگر يادتان باشد در تعاريف حركت يك تعريف اين بود كه حركت عين
غيريت است ، سلوك غير به غير ، و بعضی به سلوك ضدی به ضد ديگر تعريف
كردند . و ما اين را گفتيم كه اگر از ضد معنای اعم مراد شود اين تعريف
درست است . امروزیها هم هميشه حركت را به همين صورت تعريف میكنند و
میگويند حركت عبارت است از سلوك ضدی به ضد ديگر ، ولی با اين وجه كه
هر ضد نفی كننده ضد اول است
4 - خود شيخ اين ايراد را رد كرده است
5 - يعنی آن تعريفی كه فقط در باب اعراض صادق است ، به آن معنا
صورت ضد ندارد ولی لزومی ندارد حركت به اين معنی باشد
6 - علی المحل نه علی الموضوع ، صورت هم محل دارد
فصل 28 تأكيد بر حركت در جوهر كه مقوم اجرام آسمانی و زمينی است


