![]() |
فصل 25 فی توضيح ما ذكرنا فی تحقيق الحركه الكميه
اعلم أن كل ما يتقوم ذاته ( 1 ) من عده معان ( 2 ) فله تماميه بما هو كالفصل الاخير له ( 3 ) ، فتعينه محفوظ مادام فصله الاخير متعين ، و باقی المقومات لماهيته من الاجناس و الفصول التی هی من لوازم وجوده ( 4 ) و أجزاء ماهيته غير معتبره فيه علی الخصوص ، فتبدلها لا يقدح فی بقاء ذاته . فالاتصال و قبول الابعاد مثلا فصل للجسم بما هو جسم بالمعنی الذی هو به ماده ، و هو فی ذاته نوع برأسه ، و له قوه كالهيولی الاولی اذ هی قوه الاتصال و مقابله ، و تماميته هو كونه بالفعل ، و تبدله يوجب تبدل الجسم بما هو جسم فقط .
پاورقی :
1 - ذات اعم از ماهيت و واقعيت است ، ظاهرا اينجا بيشتر ماهيت
مورد نظر است
2 - هر چيز كه ماهيتش از چند معنی تشكيل میشود ، و آن معانی حتما بايد
به صورت اجناس و فصول باشد . پس قهرا بحث ما درباره هر مركبی نيست
كه بگوئيم مثل مركبات خارجی يا مركبات اعتباری
3 - تماميتش به يك جزء است كه همان فصل اخير است . ساير اجناس و
حتی ساير فصول تماميتشان به فصل قريب است . ( اين بحث را فعلا مطرح
نمیكنيم كه آيا فصول ديگر بعدا تبديل به اجناس میشوند يا نه ؟ ) يعنی
اگر فصل قربيش محفوظ است ماهيت آن نيز محفوظ است ولو اينكه اجناس
قريبه و اجناس بعيده و بلكه فصول بعيده هم محفوظ نباشد . اگر فصل قريب
محفوظ نباشد واقعيت شیء محفوظ نيست ولو اينكه همه اجناس بعيده و قريبه
و فصول بعيده محفوظ باشد
4 - با اين كلمه " لوازم وجود " به نظريه اصالت وجود اشاره میكند و
اينكه ماهيت از لوازم وجود است و از وجود انتزاع و اعتبار میشود . اين
تعبير اصالت وجودی است كه میگويد اجزای ذات شیء از لوازم وجودش است
فالنامی اذا تبدلت مقاديره فعند ذلك يتبدل ( 3 ) جسميته بشخصها و لا يتبدل ذاته و جوهره النامی بشخصه ، فهو بما هو جسم طبيعی مطلق قد انعدم شخصه عند النمو و الذبول ، و بما هو جسم طبيعی نامی لم ينعدم شخصه لا هو و لا جزؤه ، لان ما هو جزؤه ليس الا مطلق الجسميه فی أی فرد تحققت علی الاتصال الوجودی . و علی هذا القياس حكم بقاء الحيوان ببقاء الجوهر الحساس فيه و هو نفسه الحساسه ، ففی سن الشيخوخه يزول كثير من القوی النباتيه و الشخص بعينه باق
فاذا احكمت هذه القاعده و تقررت لديك فقد علمت بوجود الحركه فی الكم ، و أن الموضوع فی النمو و الذبول هو الجسم بما هو جسم نوعی ، و أما فی التخلخل الفصل الاخير للنوع الكامل كالانسان مثلا له كما ليه فی الوجود يوجد له مجتمعه كل ما يوجد فی الانواع التی دونها فی الفضيله الوجوديه متفرقه ، لان هذا تمام تلك الانواع ، و تمام الشیء مشتمل عليه مع ما يزيد
پاورقی :
1 - يعنی تبدل افراد جسميه موجب تبدل جسم بما هو جسم میشود ، به
اعتبار اينكه نوع مستقل است ، اما موجب تبدل جسم بما هو جسم نامی كه
جنس نامی است نمیشود
2 - با رفتن خصوص يك بدن شخصيت محفوظ است . ولی اگر نفس زايل شود
حقيقت از بين میرود . پس شيئيت شیء به خصوص صورت است ، ولی به
خصوص ماده نيست
3 - چرا ؟ چون مقدار اگر چه عرض جسم است ولی چون عرض تحليلی است
يعنی وجودش در خارج با وجود جسم يكی است عوض شدن مقدار مساوی است با
اينكه خود جسم عوض شود . و همين مطلب است كه برای بو علی اشكال ايجاد
كرده است و در آن در مانده است . حركت در كم چه جور صورت میگيرد ؟
زيرا فرق كم با خود جسم فرق تحليلی و ذهنی است و اگر كم تغيير بكند خود
جسم هم تغيير خواهد كرد
كمتر شود .
مثلا عالم را بزرگ كنيم بدون اينكه چيزی بر آن بيفزاييم و آن
را كوچك كنيم بدون اينكه از آن چيزی كم كنيم . آنها مدعی هستند كه تخلخل
و تكاثف واقعی ممكن است
با فرض وقوع تخلخل و تكاثف ، نوعی حركت كميه واقع خواهد شد ، ولی
اين حركت كميه با حركت كميهای كه در نمو و ذبول واقع میشود فرق دارد
چون در آنجا چيزی از خارج به شیء اضافه میشود ، البته نه به نحو تركيب
انضمامی و جزئيت اعتباری - مثل انبار گندم كه بر آن گندم اضافه شود -
بلكه به نحو جزئيت حقيقی ، يعنی شیء افزوده شده از خارج حقيقتا جزء نامی
میشود و يا از ذابل خارج میشود
مرحوم آخوند میگويند موضوع در همه حركات كميه يك چيز نيست ، در
تخلخل و تكاثف همان جسم بما هو جسم است كه تغيير كمی پيدا میكند . پس
موضوع در اينجا هيولای اولی است . در نمو و ذبول جسم بما هو نامی تغيير
میكند ، و موضوع در اينجا هيولای مجسم يعنی هيولای ثانيه است . پس در
تخلخل و تكاثف جسم مطلق ما فيه الحركه است و موضوع هيولی است ، ولی در
نمو و ذبول موضوع هيولای اولی نيست ، خود جسم مطلق است ، و ما فيه
الحركه هم به اعتبار ديگر همان جسم مطلق است
[ اثبات وجود الجوهر العقلی الثابت للطبائع ]
و نحن لما حكمنا بوجود الحركه الذاتيه فی جميع الطبائع الجسمانيه كما سيتضح زياده الاتضاح بالبراهين فلا جرم حكمنا أيضا بأن لكل طبيعه فلكيه أو عنصريه جوهرا عقليا ثابتا كالاصل ، و جوهرا يتبدل وجوده ، و نسبه ذلك الجوهر العقلی الی هذه الطبيعه الجسمانيه كنسبه التمام الی النقص و نسبه الاصل الی الفرع ، و الله أقرب ( 1 ) الينا من كل قريب . و تلك الجواهر العقليه بمنزله أضواء و أشعه للنور الاول الواجبی ، لانها صور ما فی علم الله ، و ليست لها وجودات مستقله بأنفسها لانفسها و انما هی وجودات متعلقه الذوات بالحق ، مثال ذلك الصور العلميه التی توجد فی أذهاننا ، و لهذا ذكرت الحكماء أن المحسوس بما هو محسوس وجوده فی ذاته هو بعينه وجوده للجوهر الحساس ( 2 ) ، و المعقول بما هو معقول وجوده فی نفسه وجوده للجوهر العاقل ، و ذلك أمر محقق عند الحكماء الشامخين و العلماء الراسخين و ان اشمئز عنه طبائع القاصرين ( 3 ) ، و موضع بيانه موضع آخرفلنر جع الی ما كنا فيه ، فنقول :
[ تجويز الحركه فی الصور الجسمانيه ]
الحق أن الحركه كما يجوز فی الكم و الكيف يجوز فی الصور الجسمانيه ، و كما
پاورقی :
1 - منظورشان اين است كه همه اينها مراتب است و نسبت به ذات حق
محاط هستند . اين حرف اشاره به اين است كه استنباط شرك نشود
2 - اين در عين حال راهی است برای اثبات اتحاد عاقل و معقول و از
همين طريق نيز اتحاد را اثبات میكنند
3 - منظور منكرين اتحاد عاقل و معقول است
و كما أن للسواد عند اشتداده فردا شخصيا زمانيا مستمرا متصلا بين المبدأ و المنتهی ( 4 ) منحفظا وحدته بواحد بالعدد ( 5 ) كمعروض السواد ، و واحد بالابهام ( 6 ) و هو مطلق سواديته ، و المجموع ( 7 ) هو الجسم الاسود هو الجسم الذی هو موضوع هذه الحركه فان المتحرك فی السواد لابد أن يكون جسما أسودا لا غير و له حدود مخصوصه غير متناهيه بالقوه بين طرفين متخالفه بالمعنی و الماهيه عندهم فكذلك للجوهر الصوری عند استكماله التدريجی كون واحد زمانی مستمر باعتبار و متصل تدريجی باعتبار ، و له حدود كذلك ( 2 ) .
پاورقی :
1 - منظورش از " مسماه " اين است كه ما قبول نداريم كه اينها
مشخصات باشند بلكه لوازم و امارات تشخصاند
2 - جسم بدون اين مشخصات نيست ، در عين حال اين مشخصات عوض میشوند
، زيرا همانطور كه گفتيم اين مشخصات با عرض عريض معتبرند ، يعنی علی
وجه العموم معتبرند
3 - طرفين همان حدين است كه ما عرض كرديم ، همانطور كه مزاج نبايد از
بين حدين خارج شود ، اينجا هم همين طور است
4 - همين طور كه سواد يك فرد شخصی زمانی دارد ، يعنی اگر نداشته باشد
از وحدت موضوع كاری ساخته نيست
5 - البته اين را بايد گفت به قول آن آقايان چنين است نه از نظر
مرحوم آخوند . چون وجودش قائم به آن واحد بالعدد است كه معروضش است ،
قهرا بايد بگوئيم وحدتش هم محفوظ به آن است
6 - يعنی در عين اينكه مراتب متعدد فصلی را طی میكند يك جنس واحد در
همه اينها موجود است
7 - مجموع موضوع چيست ؟ آيا جسم مطلق است ؟ نه . جسم لا اسود است ؟
و لو لم يكن الحركه متصله واحده كان الحكم بان السواد فی اشتداده غير باق حقا ( 3 ) ، و كذا فی الصوره الجوهريه عند استكمالها ، و ليس الامر كذلك ( 4 ) . و السر فيه ما مر من أن الوجود الخاص لكل شیء هو الاصل ( 5 ) ، و هو متعين بذاته ، و قد يكون ذا مقامات و درجات بهويته و وحدته و له بحسب كل مقام و درجه صفات ذاتيه كليه ، و اتفقت له مع وحدته معان مختلفه منتزعه ( 6 ) عنه متحده معه ضربا من الاتحاد
تفريع : فالحركه بمنزله شخص روحه الطبيعه كما أن الزمان شخص روحه الدهر . فالطبيعه بالقياس الی النفس بل العقل كالشعاع من الشمس يتشخص بتشخصها
پاورقی :
1 - همانطور كه برای سواد يك فرد و شخصی زمانی بود ، در حين حركت
برای جوهر هم همين طور فرد شخصی زمانی وجود دارد
2 - در اين چند سطر آخر اشكالی عبارتی است . مرحوم آخوند فرمود : "
كما ان للسواد عند اشتداده . . . و هو الجسم الاسود هو موضوع هذه الحركه
" بعد میگويد " فكذلك للجوهر . . . " . انتظار اين است كه بعد از آن
عبارت بگويد " پس برای جوهر هم يك فرد زمانی متدرج است و موضوع ما
ماده است با همين صورت جوهری اما صوره ما " . ولی اين را در عبارت
درست بيان نمیكند و به صورت ناقص توضيح میدهد
3 - يعنی در توجيه بقاء و وحدت عددی ، بقای موضوع كافی نيست
4 - امر اينچنين نيست كه متصل واحده نباشد ، يعنی متصل واحده است
5 - بنابر اصالت وجود اين مطلب قابل توجيه است ، و بنابر اصالت
ماهيت چارهای جز اين نيست كه افراد را آنی بالفعل بدانيم و به فرد متصل
نيز قائل نشويم ، و اگر به فرد متصل قائل نشويم گذشته از اينكه لازم میآيد
غير متناهی محصور بين حاصرين باشد ، وحدت حركت هم محفوظ نيست
6 - يعنی از هر مرتبه ماهيتی انتزاع میشود
بحث و تحصيل
و لعلك تقول ايرادا علی ما ذكرناه من أن الفاعل القريب لكل حركه و كل فعل جسمانی هو الطبيعه لا غير : انه لو استحالت الطبيعه محركه للاعضاء خلاف ما يوجبه ذاتها طاعه للنفس فوجب أن لا يحدث اعياء عند تكليف النفس اياها خلاف مقتضاها ، و لما تجاذب مقتضی النفس و مقتضی الطبيعه عند الرعشه و المرضفاعلم و تيقن أن الطبيعه التی هی قوه من قوی النفس التی تفعل بتوسطها بعض الافاعيل هی غير الطبيعه الموجوده فی عناصر البدن و أعضائه بالعدد ، فان تسخير النفس و استخدامها للاولی ذاتی ، لانها قوه منبعثه عن ذاتها ، و للاخری عرضی قسری و انما يقع الاعياء و الرعشه و نحو هما بسبب تعصی الثانيه عن طاعه النفس أحيانا . فلها فی البدن طبيعتان مقهورتان ، احداهما طوعا و الاخری كرها . و لها أيضا ضربان من القوی و الخوادم الطبيعه ، تفعل با حداهما الافاعيل المسماه بالطبيعيه كمبادی الحركات الطبيعيه الكيفيه و الكميه من الجذب و الدفع و الامساك و الهضم و الاحاله و النمو و التوليد و غيرها ، و هی التی تخدمها طوعا و اسلاما ، و تفعل بالاخری الافاعيل المسماه بالاختياريه كمبادی الحركات الاختياريه الاينيه و الوضعيه كالكتابه و المشی و القعود و القيام ، و هی التی تخدمها كرها و قسرا . و هذان جندان من عالم الحركات مقهورتان لها بما هی نفس حيوانيه و لها بما هی نفس عقليه جنود و خوادم اخری من عالم الادراكات جميعها يخدمها طوعا و رضا ، و هی كمبادی الادراكات الوهميه و الخياليه و الحسيه و مبادی الاشواق و ارادات الحيوانيه . و النطقيه و هذه الطبيعه المطيعه للنفس مع قواها و فروعها التابعه لها باقيه مع النفس و الاخری بائده هالكه . و فی هذا سر المعاد الجسمانی كما سيأتی تحقيقه انشاء الله تعالی " .
فصل 26 برهان بر وقوع حركت جوهری
پاورقی :
1 - در اينجا و در مبحث قوه و فعل ، چنانكه يادم هست ، سه چهار برهان
بيشتر ذكر نمیكند . در جاهای ديگر " اسفار " براهين ديگری هم ذكر كرده
كه ما انشاء الله آنها را هم ذكر میكنيم . ايشان رسالهای به نام " رساله
الحدوث " دارد كه در مجموعه رسائل ايشان به چاپ سنگی قديم چاپ شده
در آنجا چنانكه يادم هست ، براهين حركت جوهری جمع شده است . در "
شواهد الربوبيه " هم شايد بهتر از اينجا جمع شده باشد
اين وضع اسباب اشكال شده است ، حاجی اشكال میكند كه هم اصل حرف درست نيست و هم بر ضد همه حرفهای ديگر است . حالا بايد ديد آيا همين جور كه حاجی میگويد اين حرف صد در صد بر خلاف حرفهای سابق مرحوم آخوند است و تنها حمل بر صحت آن اين است كه اين حرف را طبق مذاق ديگران بيان كرده ؟ و يا اينكه نه ، اين مطلبی است در سطحی بالاتر و در عين حال منافات با سخن قبلی ندارد
طبيعت علت مباشر حركات عرضی نيست
میگويد : طبيعت علت برای حركات عرضی ، و علت برای اعراض خودش نيست ، البته در اينجا كلمه لذاتها را هم آورده . طبيعت موجود در جسم افاده نمیكند هيچ يك از امور طبيعی را لذاته . در اينجا دو كلمه وجود دارد كه فعلا بصورت احتمال ، مطلب را بررسی میكنيم . آيا همين جور كه حاجی گفته است مقصود مرحوم آخوند اين است كه طبيعت اصلا مفيد اين آثار نيست ؟ يا میخواهد بگويد طبيعت لذاتها مفيد اين آثار نيست ؟ يعنی تكيه روی كلمه " لذاتها " است ، مقصود از لذاتها چيست ؟ گفته است : " اعلم ان الطبيعه الموجوده فی الجسم لا يفيد . . . لذاتها " ، آيا كلمه " الطبيعه الموجوده فی الجسم " اشاره دارد به همين مطلبی كه در " بحث و تحصيل " در آخر فصل 25 گفت و ميان دو طبيعت فرق قائل شد ، طبيعت موجود در جسم و طبيعتی كه آن طبيعت از صقع نفس است ؟ آيا در اينجا میخواهد ميان اين دو تا تفكيك قائل شود ؟ فعلا میپردازيم به بررسی همين مطلباما دليل بر اين مطلب كه میگويد " اعلم الطبيعه الموجوده فی الجسم لا يفيد . . . لذاتها " چيست ؟ قياسی استثنائی تشكيل میدهد كه در آن تالی ابطال میشود و بطلان مقدم را نتيجه میگيرد . میگويد : اگر طبيعت موجود در جسم علت آثار طبيعی در خود جسم باشد ، لازم میآيد طبيعت از مادهای كه در آن حلول دارد مستغنی باشد ، و التالی باطل فالمقدم مثله . تالی باطل است ، چون طبيعت صورت است و صورت مستغنی از ماده نمیتواند باشد ، و اساسا طبيعت به چيزی میگوييم كه در وجود محتاج به ماده باشد ، و الا اگر محتاج به ماده نباشد كه آن عقل يا نفس است ، و حتی نفس هم لااقل در فعل محتاج به ماده است
مدعی را درست روشن كنيم : قبلا هم گفتيم ، اينكه میگوييم طبيعت مفيد آثار است مقصود اين است كه اگر جسمی حركت كند ، ( حركتهای جبری و قسری را كنار بگذاريد اگر چه در حركت قسری هم مطلب همين جور است ) علت حركتش طبيعت خود جسم است ، علت بيرونی نيست . مثلا اگر سيب تدريجا زرد يا شيرين میشود ، اين آثار معلول طبيعتی است كه در درون خودش است . پس كسانی ( از جمله خود مرحوم آخوند در سابق ) كه میگويند طبيعت مفيد اين آثار است مقصود همان است كه بيان كرديم ، يعنی خيال نكنيد نظام عالم اين چنين است كه اين آثار به وسيله علتهائی از بيرون بر اشياء تحميل میشود ، بلكه علتها در درون خود اشياء است ، منتهی آن علت درونی چون خودش طبيعت است ، باز از درون خودش متكی به علت ديگری است كه میرسد به محرك اول . اين حرف سابق مرحوم آخوند است
ولی در اينجا مدعی اين است كه اگر طعم يا رنگ سيب تغيير میكند علتش طبيعت نيست ، يا مثلا اگر سنگ به طرف پائين حركت میكند علت حركتش طبيعت سنگ نيست . در اثبات اين مدعی گفتند : اگر طبيعت علت باشد لازم میآيد كه طبيعت در وجود خودش از ماده مستغنی باشد ، دليل اين ملازمه چيست ؟ میگويند : ما ثابت كرديم و ديگران هم قبول دارند كه طبيعت هر جا كه بخواهد مؤثر باشد در فعل خود نيازمند به اوضاع خاص است . يعنی چه ؟ توضيح اينكه : اثر طبيعت را در ماده خودش در نظر نگيريد ، اثر طبيعت را در غير خودش در نظر بگيريد ، مثلا آتشی میخواهد چيز ديگری را بسوزاند ، مغناطيس میخواهد آهن را جذب كند ، آيا فی ای وضع اتفق ، اثر میكند ؟ يعنی آتش در هر جا و هر شرائطی میسوزاند ؟ يا نه ، وضع و شرائط مخصوص لازم است . تا تلاقی و اتصالی و وضع و محاذاتی ميان دو شیء برقرار نشود ، چنين چيزی محال است . بعد میگوييم به چه برهان اين را میگوييد ؟ میگويند به اين برهان كه : اگر جسم در تأثير كه ايجاد است بینياز از وضع و محاذاتی باشد لازمهاش اين است كه در وجود هم بینياز از وضع و محاذات باشد . چون ايجاد فرع وجود است ، و چون شیء در وجود نيازمند به ماده است در ايجادش هم نيازمند به ماده است ، و چون در ايجاد هم نيازمند به ماده است ، پس بايد ميان فاعل و منفعل وضع و محاذات مخصوص و نسبت مخصوص برقرار بشود
میگويد : وقتی ميان فاعل طبيعی و منفعل آن وضع و محاذات مخصوص شرط است ، طبق قاعده عقلی كه استثناء پذير نيست ، اگر بخواهد در ماده خودش اثر بكند ، لازم میآيد اول ميان خودش و خودش وضع و نسبت مخصوص برقرار بشود بعد اثر بكند . در صورتی كه شیء خودش با خودش كه نمیتواند وضع و نسبت مخصوص داشته باشد . چون فاعل در همان وضع است كه منفعل هم در همان جا است
پس ثابت شد فاعل طبيعی اگر بخواهد علت طبيعت خودش باشد ، لازم میآيد در تأثير و فاعليتش نياز به شرائط و وضع و محاذات نداشته باشد و مستغنی از ماده باشد ، و استغناء در ايجاد مستلزم استغناء در وجود است
به اين دليل است كه گفتيم اگر طبيعت در خودش اثر بگذارد ، لازم میآيد بینياز از ماده باشد ، و حال آنكه بطور قطع طبيعت در وجودش بینياز از ماده نيست
اشكال حاجی به علت نبودن طبيعت برای حركات عرضی
حاجی به اين حرف ايراد میگيرد و میگويد اين سخن حتی برخلاف حرفهائی است كه خود شما در جای ديگر گفتيد . اين به مناقشه لفظی شبيهتر است تا به ايراد واقعی . اصلا چرا ما وضع و محاذات را شرط میدانيم ، اگر فاعل با منفعل دو وجود داشته باشند ؟ برای اينكه اگر وضع و محاذات نباشد اينها با يكديگر انفصال دارند و رابطه ميانشان نيست . خود شما در جای ديگر میگوييد اين وضع و محاذات به منزله قرب معنوی است . كانه اين وضع شرط است تا فاعل با منفعل قريب به هم باشند و دور از يكديگر نباشند ، چون اين دوری به منزله مانع و حاجب ميان آن دو است . مثلا اين آتش اگر آن بنزين دو متر آن طرفتر را نمیسوزاند ، برای اين است كه مثلا هوا مانع و حاجب ميان آن دو است . پس وضع و محاذات تنها برای اتصال و نزديكی است ، حالا چه اتصالی بالاتر از اين است كه فاعل و منفعل اتحاد وجودی داشته باشند ؟ چون فاعل وقتی مثلا در خود طبيعت همين درخت سيب قرار گرفته و منفعل هم همين ماده است ، و آنچه ما در فاعل و منفعلهای منفصل لازم داريم ، در اينجا بطريق اولی وجود داردپس خلاصه اشكال حاجی به مرحوم آخوند اين است كه : اولا اين حرف منافات با حرف سابق خودتان دارد ، و ثانيا برهانتان تمام نيست و قابل خدشه است
رابطه طبيعت با اعراض خود
صرف نظر از اشكال حاجی ، مقصود مرحوم آخوند از فصل 26 چيست كه میگويد : " اعلم ان الطبيعه الموجوده فی الجسم لايفيد شيئا من الامور الطبيعيه " . اگر طبيعت فاعل نيست ، پس چه رابطهای است ميان طبيعت و اين آثار ؟ تعبيرش اين است كه همه اين آثار از لوازم وجود طبيعت هستند ، از لوازم و توابع وجود طبيعت هستند ، نه از آثار طبيعت . كأنه میخواهد بگويد بينونت آن چنانی ميان طبيعت و آثارش نيست تا ما بياييم يك طبيعتی قائل بشويم و مثلا يك رنگی قائل بشويم بيرون از آن و معلول آن و بعد طبيعت را علت حساب بكنيم و رنگ را معلول ، بلكه يك نوع وحدتی ميان اين دو تا است ، كه لازمهاش اين است كه سيلان در يكی عين سيلان در ديگری است ، از يكديگر قابل تفكيك نيست . وقتی دو موجود باشند تفكيك فرض میشود كه بگوييم جوهر وجودی دارد و عرض وجودی ، عرض سيال است و حركت در آن واقع میشود ولی جوهر وجود ثابتی دارد . دو موجودی كه بنحوی از يكديگر استقلال دارند قابل تفكيك هستند كه بگوييم حركت در يكی هست و در ديگری نيست . يا بايد قائل بشويم حركت نه در اعراض هست و نه در جواهر و يا بايد به حركت در هر دو قائل بشويم . حركت در اعراض كه قابل انكار نيست ، پس حركت در جوهر را هم بايد پذيرفت و تفكيك ممكن نيستمرحوم آخوند در آخر كلام خود تعبير و تشبيهی میكند و میگويد : اصلا رابطه طبيعت و آثارش كه از لوازمش هستند ، مثل رابطه ماده و صورت است
اگر در آنجا شنيدهايد كه صورت علت ماده است ياشريكه العله للماده است ، مقصود حقيقی حكما اين نيست كه واقعا علت و معلولی در آنجا وجود دارد ، يكی صورت است و ديگری ماده . بلكه به معنای اين است كه فيض وجود از صورت مرور میكند و به ماده میرسد . حرفی كه مرحوم آقا شيخ محمد حسين اصفهانی در حاشيه [ كفايه ] خيلی تكرار میكند اين است كه : فيض وجود از فصل به جنس میرسد و فيض وجود از صورت به ماده میرسد ، يعنی ماده وجود طفيلی دارد نسبت به صورت . اينجا هم عليت و معلوليت واقعی بين طبيعت و عرض وجود ندارد ، بلكه دو وجودی هستند كه بنحوی با هم اتحاد دارند
در " شواهد الربوبيه " تشبيه به مراتب نفس میكند ، در باب مراتب نفس میگوييم : النفس فی وحدته كل القوی ، اين تعبير يعنی اينكه نسبت نفس به قوای خودش ، نسبت موضوع به عرض نيست ، كه عرضی حلول كرده باشد در موضوع ، بلكه يك حقيقت گسترده ذی مراتب است . پس اينجا هم میخواهيم بگوييم طبيعت و اعراض هم بمنزله يك امر واحد گسترده است
پس تا اينجا ، مرحوم آخوند بيانی دارد كه ظاهرش مناقض با همه حرفهای گذشته است و آن نفی فاعليت طبيعت برای آثار خودش است و اين جهت مورد اعتراض حاجی است كه با مبنای خودشان جور در نمیآيد ، و موافق با مبنای شيخ اشراق است . بعد برهانی اقامه میكند كه خود برهان هم مورد اشكال حاجی قرار گرفته است به همان بيانی كه گذشت
حالا بايد ديد كه واقعا مطلب همين جور است كه حاجی گفته است ، يعنی اين بيان مرحوم آخوند با ساير حرفهايش جور در نمیآيد ، و ناچار بايد بگوييم طبق مبنای ديگران صحبت كرده ، چون نمیتوانيم بگوييم بلافاصله متناقض حرف زده ؟ و يا اينكه اشكال حاجی وارد نيست و مرحوم آخوند در اينجا مطلبی را در سطح بالاتری بيان میكند كه با حرفهای ديگرش منافات ندارد . آقای طباطبائی هم در اينجا بيانی دارند كه درست روشن نشد مقصودشان چيست . تفصيل مطلب انشاء الله میماند برای جلسه بعد
فصل 26 ( 2 ) ادامه براهين حركت در جوهر
بايد ديد درباره حركت جوهريه چه براهينی اقامه شده است . از قضا در اين مسئله هم مرحوم آخوند ، همان كاری را كرده است كه در بعضی از مسائل مهم ديگر كرده است . يعنی كليه براهينی كه میشود اقامه كرد و يا خودشان اقامه كردهاند همه را در اينجا كه محل ذكر آنهاست ذكر نكردهاند و به طور پراكنده در كتاب " اسفار " ، براهين متعددی يافت میشود . در اينجا به سه برهان بسنده كردهاندسه برهان بر محور رابطههای ميان جوهر و اعراض آن
برهان اول
يك برهان همان برهان اولی است كه آن را تحت عنوان " برهان بر حركت جوهريه " نياورده بودند ، بلكه تحت عنوان " ربط متغير به ثابت " ذكر كرده بودند ، و آن اين بود كه : در ربط متغيرها به ثابت ، جز اين چارهای نداريم كه طبيعت جوهريه را سيال بالذات بدانيم و نحوه وجود طبيعت را نحوه وجود سيال بدانيم ، بطوری كه حركت از آن انتزاع بشود ، يعنی حركت لازمه ذاتی وجودش باشد . اين برهان در واقع از راه عليت طبيعت نسبت به اعراض است ، يعنی بر اين اساس است كه طبيعت جوهريه علت اعراض است و اعراض متغيرند و علت متغير بايد متغير باشد ، بنابراين طبيعت جوهريه متغير است . باز هم اين بحث در آينده تحت عنوان " ربط حادث به قديم " خواهد آمدبرهان دوم
راه ديگری كه در جلسه پيش به آن رسيديم ، باز مربوط میشود به رابطه جوهر و عرض . در برهان اول رابطه عليت جوهر برای عرض مطرح بود و در اين برهان رابطه عليت مطمح نظر نيست ، بلكه نفس رابطه " عروض " مورد نظر است . عرض به حكم اينكه حقيقتی است تابع جوهر ، لازمه عرض بودنش اين است كه هيچ استقلالی در مقابل جوهر نداشته باشد . بنابراين در تمام احكام تابع جوهر است ، اگر عرض متغير باشد امكان ندارد كه جوهر متغير نباشد . و اين اگر چه از طريق رابطه عرض با جوهر است ، ولی غير از رابطهای است كه در برهان اول به آن استناد شده است . در اين برهان بر اين تكيه شده است كه وجود عرض لنفسه عين وجوده لغيره است . با اين وصف ، عرض هيچ استقلالی در مقابل جوهر ندارد ، و نه تنها استقلال ندارد بلكه ما به اين مطلب رسيديم كه عرض از مراتب وجود جوهر است ، نه اينكه صرفا استقلال ندارد . چون اين مطلب را در باب علت و معلول هم میشود گفت كه هر معلولی در مقابل علت خود استقلال ندارد . ولی در اينجا میخواهند بفرمايند كه علاوه بر اينكه عرض در مقابل جوهر استقلال ندارد و تابع جوهر است ، به يك نوع وحدت نيز اشاره میشود . يعنی مجموع جوهر و عرض شخص واحدی را به وجود میآورند ، نه اينكه دو شخص و دو تشخص باشند ولی در كنار يكديگر قرار دارند . در بحث " علت و معلول " فيلسوف چنين حرفی نمیزند كه بگويد علت و معلول مجموعا شخص واحد را به وجود میآورند ، اگر اين حرف گفته شده عرفا گفتهاند و فيلسوف اين را نمیگويد و اگر هم بگويد نه به آن معناست كه در وجود لغيره بودن عرض است . يعنی وحدت شخصیای كه ميان جوهر و عرض قائل شود اين مقدار وحدت را در باب علت و معلول قائل نمیشود . تا اينجا دو برهانبرهان سوم
برهان سوم باز مربوط میشود به رابطه بين جوهر و عرض ، اما نه رابطه " عروض " و اينكه رابطه عروض كه از آن به وجوده لنفسه عين وجوده لغيره تعبير میشود ، يعنی وجودش برای ديگری باشد ، در اين برهان نقطه اتكاء وجود لغيره عرض نيست ، نقطه اتكاء برهان آن رابطهای است كه به اين صورت تعبير میكنيم كه : اعراض مشخص جوهر هستند . " تشخص " جوهر به عرض استمناطق تشخص نزد قدما
قدما چنين تعبير میكردند و چنين به نظرشان میرسيد كه عرض مشخص است به اين معنی است كه : يك جوهر در طبيعت خودش يك طبيعت كلی است مثل " انسان " ، اين جوهر قابل صدق بر كثيرين است . با ضميمه شدن اعراض به اين طبيعت كه طبيعت " انسان " است ، اين كلی تبديل به شخصی میشود . انسان كلی است . اگر گفتيم انسان سفيد باز هم كلی است ولی دايره محدودتری دارد و به طرف جزئيت نزديكتر میشود . اگر گفتيم انسان سفيد 60 كيلوئی ، باز هم دايرهاش محدودتر میشود ، و اگر گفتيم انسان سفيدی كه 60 كيلو وزن دارد و رنگ چشمش و موی سرش مشكی است و قدش 180 سانتيمتر است باز هم با هر قيدی دايره محدودتر میشود . و اگر بگوئيم اين شخص فرزند زيد است باز هم دايره محدودتر میشود و قس عليهذا . و اگر همچنين قيود را ادامه بدهيم و مثلا آن شخص را نشان دهيم كه در حال حاضر در فلان نقطه كه نشسته است اين از كلی بودن در میآيد و میشود شخصی . پس وقتی كه اين سلسله اعراض ضميمه شد به " كلی " ، كلی را تبديل به " شخصی " میكند . اين تصوری است كه قدما از اين مسئله داشتهاندمناط تشخص از نظر مرحوم آخوند
مرحوم آخوند اين حرف را قبول ندارد و حرفی میزند كه ابتدا فارابی آن را گفته است و ايشان اين حرف فارابی را در فلسفه خود زنده كرده استفارابی حرفی زده است كه با " اصالت وجود " تطبيق میكند ، گر چه برای فارابی اصالت وجود مطرح نبوده است و لذا بدون ذكر برهان اين حرف را بيان كرده است . حرف مشهور و معروف فارابی اين است كه " تشخص به وجود است " . يعنی آن اموری كه بنا به نظر قدما شیء را " شخصی " میكند ، هيچ كدام از آنها با نظر به ذات و ماهيتشان سبب تشخص نمیشوند . يعنی همين طور كه انسان به حسب ماهيت كلی است ، انسان سفيد هم كلی است . كوچك شدن دايره ، كليت را نقض نمیكند و كليت سر جای خودش باقی است و باز هم قابل صدق بر كثيرين است . اگر يك ميليون قيد هم به آن بزنيم و آن قيدها از قبيل ماهيتی باشند كه ضميمه شده باشند به ماهيت اول ، ممكن است كه به صورت كلی منحصر در فرد در بيايد ، اما باز هم " كلی " ای است كه منحصر در فرد است . ضم ماهيت به ماهيت ولو اينكه هزاران ماهيت به يكديگر ضميمه شود ، هيچ وقت كلی را شخصی نمیكند و يك امر متشخص ايجاد نمیكند . بلكه مفهوم ذهنی تا در مرحله ذهن است قابل صدق بر كثيرين است ، ولو اينكه ماهيت كلی نباشد و همان چيزی باشد كه به آن میگوئيم " ماهيت جزئی " . و همانطور كه شيخ هم به آن توجه كرده است ، حتی تصوراتی كه از جزئيات داريم هم قابل صدق بر كثيرين است
شخص معينی را در نظر بگيريم كه صورتی از او در ذهن ما هست ، مثلا تصوری كه از مرحوم آقای بروجردی داريم . ممكن است كسی بگويد كه اين تصور جزئی است ، زيرا فقط بر يك فرد صدق میكند . در حالی كه اين مطلب درست نيست . چون بيش از يك فرد در خارج ندارد بر بيش از يك فرد صدق نمیكند . اگر به فرض محال بتوان شخص مورد نظر را تكثير كرد و يك شخص در خارج دو شخص يا ده شخص بشود در عين حفظ همه مشخصات ، اين مفهوم ذهنی از صدقش بر افراد ديگر ابا ندارد
تفاوت جزئيت و تشخص
جزئی بودن غير از تشخص است ، گرچه گاهی در اصطلاحات به جای يكديگر به كار میرود ولی غير يكديگرند . جزئی بودن كه در مقابل كلی بودن است از معقولات ثانيه منطقی است و عارض مفهوم است در ذهن . " المفهوم ان امتنع فرض صدقه علی كثيرين فجزئی و الا فكلی " . جزئيت مثل كليت صفت مفهوم است . اگر به شیء خارجی و به زيد میگوئيم جزئی ، مسامحه در تعبير است . مفهوم زيد در ذهن ما جزئی است . اما تشخص امر ديگری است ، آن چيزی كه شیء را در خارج وحدت میدهد و واقعيت میدهد و ملاك تميز واقعی او از اشياء ديگر است ، كه در اين صورت شیء خودش خودش است و غير خودش نمیتواند باشد ، نفس واقعيت است كه " وجود " است . ماهيت از آن جهت كه ماهيت است ملاك تشخص نيست . اين حرفی است كه فارابی به اجمال گفته است و مرحوم آخوند آنرا دنبال كرده استبرگرديم به اصل بحث : پس يك رابطه ميان جوهر و اعراض اين است كه گفتهاند : اعراض مشخص جوهر هستند . بعد كه اين حرف هم از بين رفته است مرحوم آخوند میگويد ملاك تشخص ، وجود است . همان وجود كه مشخص معروض است همان مصداق خود جوهر و مصداق همه اين اعراض هم هست . يعنی يك وجود واحد است كه مصداق انسان متكيف متكمم متحيز ذی وضع ذی أين .
. است . بنابراين تمام اين چيزهايی كه مشخصات میدانيم وقتی با جوهر در نظر بگيريم ، همه به منزله عناوين مختلف شیء واحد میشوند . پس در اينجا تقريبا يك قدم ديگر برداشتهايم كه كثرت ميان جوهر و عرض را از بين ببريم
بررسی مجدد بيان مرحوم آخوند در برهان دوم
حال كه به اين مطلب رسيديم ، دو مطلب قابل ذكر داريم كه عرض میكنيم . يكی اينكه برای برهان دومی كه مرحوم آخوند ذكر كرد و آن از راه تبعيت عرض از جوهر بود ، ايشان در آن برهان مطلبی را عنوان كرد كه آن مطلب مورد اعتراض حاجی واقع شد . گو اينكه ما جواب گفتيم . و آن اين بود : در مقدمه آن بحث اين بحث را پيش كشيد كه طبيعت كه علت حركات و اعراض هست ، علت حركات و اعراضی كه در خود مادهای كه طبيعت در آن ماده وجود دارد نيستمطلب اينست كه : در آن برهان كه از راه تبعيت عرض از جوهر اقامه شد ، آيا نيازی به چنين مقدمهای داريم كه بعد مواجه با اشكال حاجی بشويم ، يا اصلا نيازی به چنين مقدمهای نيست ؟ تقريبا بسياری از متأخرين مرحوم آخوند كه اين برهان را ذكر كردهاند به اين جهت چندان عنايت نكردهاند
شايد از اين جهت كه اين را لازم ندانستهاند . يعنی اگر چه حرف مرحوم آخوند حرف درستی هم باشد و قابل توجيه هم باشد ، ضرورتی ندارد كه ما اين مقدمه را بياوريم ، اگر اين مقدمه را حذف هم بكنيم باز هم روح برهان محفوظ است . چون روح برهان مسئله تبعيت عرض است از جوهر ، خواه علت عرض خود طبيعت جوهری باشد يا علت عرض ، آن نباشد . برای اينكه آن جوهری كه علت عرض خودش هست ، قهرا اين جوهر روی حساب همه حكما مركب است از مادهای و صورتی ، آنهايی كه میگويند جوهر علت است ، معنايش اينست كه اين جوهر بصورته علت اعراض خودش هست و بمادته محل موضوع اعراض خودش هست
پس در آن واحد دو رابطه ميان جوهر و عرض وجود دارد ، بنابراين كه جوهر خودش علت اعراض خودش باشد : يك رابطه رابطه عليت و معلوليت ميان جوهر و عرض خودش ، و يك رابطه رابطه حاليت و محليت . قبلا هم گفتيم كه هيچ مانعی ندارد كه يك شیء خودش علت در خودش واقع بشود ، كالطبيب يعالج نفسه ، كه در آن واحد هم فاعل است و هم قابل ، فاعل بصورته أی بنفسه ، و قابل بمادته أی ببدنه
حالا كه اين جور است ، ممكن است كسی به مرحوم آخوند بگويد : شما در اين برهان دومی كه اقامه كرديد ، چه ضرورتی دارد كه رابطه عليت ميان جوهر و عرض را نفی بكنيد ، تا شاگردان خود شما بر شما اشكال بكنند ؟ آن چيزی كه روح اصلی برهان را تشكيل میدهد مسئله تبعيت عرض است از جوهر و ملاك اين تبعيت همان وجود لنفسه جوهر است برای عرض ، يعنی حلول و عروض عرض است در جوهر ، يعنی رابطه حاليت و محليت ، و به عبارت ديگر رابطه ميان ماده جوهری و عرض است ، نه رابطه ميان صورت جوهری و عرض
بنابراين ، اين به نحوی ديگر تأييد برهان مرحوم آخوند است در جواب مرحوم حاجی ، كه فرضا اگر آن قسمت از حرف مرحوم آخوند را در اينجا صحيح و درست ندانيم و حتی به قول مرحوم حاجی بر خلاف مبانی خود مرحوم آخوند و بر مبنای شيخ اشراق بدانيم ، يعنی نفی رابطه عليت ميان صورت جوهری و اعراض ، معهذا باز هم اين برهان ، برهان تمامی است
كيفيت ارتباط جوهر و عرض
مطلب ديگری كه خواستيم ذكر بكنيم اينست كه : هر سه برهان بر اساس رابطه ميان جوهر و عرض بنا شده است . برهان اول بر رابطه عليت جوهر و عرض ، برهان دوم از رابطه حاليت و محليت ، و برهان سوم از رابطه مشخص بودن عرض برای جوهر . در اين دو برهان آخر ، بالخصوص در برهان سوم مطلب به نحوی بيان شده است كه گوئی اصلا ما میخواهيم اثننيت را برداريم و اين يك مسئله قابل توجهی است ، هر چند كه مرحوم آخوند در اطراف آن داد سخن نداده استريشه و اصل مسئله جوهر و نه مقوله عرضی يا به قول شيخ اشراق چهار مقوله عرضی ، يك فكر ارسطوئی است . اساس اين مقولات بر اينست كه برای جوهر وجودی است و برای هر يك از مقولات عرضی وجودی جداگانه . يعنی موجودات عالم دسته بندی شدهاند و در ده مقوله قرار گرفتهاند . يك مقوله كه جوهر است موضوع قرار میگيرد برای مقولات ديگر و خود آن مقولات هم گاهی موضوع قرار میگيرند برای مقولات ديگر ، يعنی عرض موضوع برای عرض ديگر میشود ، و هر جا هم كه عرض موضوع عرض ديگر واقع بشود ، در نهايت امر بايد منتهی به جوهر شود . و محال است كه خود آن عرض قائم به عرض باشد و آن هم قائم به عرض ديگر و در نهايت به جوهر منتهی نشود . پس اساس اين فكر بر نوعی بينونت و جدائی ميان جوهر و عرض است ، يعنی به هر حال جوهر از خود ماهيتی دارد و عرض هم از خود ماهيتی ديگر ، و هر يك از جوهر و عرض ماهيتی دارند و وجودی ، چيزی كه هست وجود عرض قائم به وجود جوهر است . اين اساس فكر ارسطوئی است
سير تفكر فلسفی غرب درباره جوهر و عرض
بعد درباره اين مطلب كند و كاوهايی انجام گرفته است و تا حدود زيادی اساس اين فكر متزلزل شده است . در دنيای جديد ، در اروپا ، درباره جوهر و عرض فكری كه پيدا شده در جهت نفی جوهر پيدا شده ، يعنی آمدهاند گفتهاند اينكه ما میآييم اشياء را تقسيم میكنيم به جوهری و اعراضی ، و جوهر را موضوع و محل اعراض میدانيم ، مثلا اگر در جسم شيرينی و رنگ و حجم و وزن میبينيم و میگوييم يك چيزی هست كه همه اينها قائم به آنست ، از كجا كه چنين چيزی باشد ؟ وقتی كه فلسفه حسی پيدا شد و گفت جز به آنچه كه حس به ما میدهد نمیشود اعتماد كرد ، قهرا آمد گفت هر جوهری جز مجموع اعراض چيز ديگری نيست . اين سيبی كه شما در آن جوهر را به منزله اصل قرار دادهايد ، و اينها را به منزله خواص جوهر و به عنوان رنگ و بو و حجم و . . . آن قرار دادهايد ، نه به منزله خود سيب ، و میگوييد خود سيب آن چيزی است كه همه اين اعراض قائم به آن هستند ، و وجود لنفسه نمیتوانند داشته باشند ، يك سنگين وجود دارد كه سنگينی از آن او است ، يك شيرين وجود دارد كه شيرينی از آن او است ، از كجا چنين ادعائی میكنيد ؟ ما میبينيم جز اين مجموعه چيز ديگری نيستپس روی برهان فلسفی شيرينی ، يا جوهر است يا عرض . اگر جوهر است كه خوب ، و اگر عرض است بايد قائم به جوهر باشد ، چون وجود لغيره دارد و وجود لغيره داشتن مستلزم استقلال ديگری است ، يعنی اينكه هيچ استقلالی از خود ندارد و تمام استقلالش در غير نهفته است ، و لهذا محال است دو شیء به اين معنی وجود لغيره داشته باشند . اين مثل اينست كه بگوئيد دو شیء ( به همان معنی كه عليت و معلوليت را میشناسيم ) علت و معلول يكديگر باشند ، كه تقدم شیء بر نفس لازم میآيد . در مورد عرض و موضوع هم همين طور است ، اگر شیء عرض بود و موضوع داشت دو نسبت مختلف در اينجا حكمفرما است ، يعنی عرض نيازمند به موضوع و موضوع بینياز از عرض است و محال است يك شیء نسبت به شیء ديگر هم نيازمند باشد و هم بینياز
پس در باب جوهر و عرض ، از نظر فرنگیها ، عرض وجود دارد چون از طريق حس آن را میيابيم و كشف میكنيم ، اما جوهر كه حس آن را به ما نمینماياند ، وجود ندارد . روی برهان فلسفی مطلب برعكس است ، وجود جوهر مسلم است و وجود عرض قطع نظر از برهان ديگر مشكوك است
سرنوشت مقولات عشر بعد از ارسطو
يك جريان ديگری ، بطور تدريجی بدون اينكه توجه زيادی جلب كند ، بعدها ، ميان خود فلاسفه پيدا شد كه بسياری از اين اعراض ، از عرض بودن خودشان پركنی در خارج بدست نمیآيد
پاورقی :
> اگر ممكن است وجود ممكن مستلزم وجود واجب است . پس فيلسوف با
نظر كلی خودش كه به عالم هستی نگاه میكند ، اولين چيزی كه برايش ثابت
میشود وجود واجب است . وجود ممكن است كه مورد بحث و سؤال است . وجود
واجب روی اين برهان مفروض و قطعی است ، بعد به اشياء كه نگاه میكنيم
وقتی میبينيم خواص واجب در آنها نيست ، مثلا محدود ، متغير و متحركند ،
پس به اين دليل به وجود ممكن پی میبريم . برهان میگويد واجب وجود دارد
به طور مسلم ، حس میگويد ممكن هم وجود دارد . پس جهان از واجب و ممكن
مركب است
ولی در عين حال ، مقوله كيف به كلی از اعتبار نمیافتد ، يعنی ما كيفياتی داريم كه جسم نمیتواند خالی از آنها باشد . يكی از آنها شكل است ، چه اينكه جسم را ما ذرات بدانيم يا ندانيم ، بالاخره اگر جسمی در عالم وجود داشته باشد ، شكل هم وجود خواهد داشت
نفی اثنينيت جوهر و عرض در بيان آخوند
مرحوم آخوند از راه ديگری اثنينيت جوهر و عرض را از بين میبردايشان در اين دو برهان آخر ، كوشش دارد هر چه بيشتر جوهر و عرض را در يكديگر ادغام بكند . در برهان اول تحت عنوان اينكه : اين همه اعراضی كه ما خيال میكنيم اينها اعراض هستند و چنين و چنانند ، اينها مراتب خود جوهر هستند ، جزء شخصيت جوهرند . آن حرفها كه رابطه جوهر و عرض را يك رابطه انضمامی میدانست كه دو شیء به يكديگر منضم میشوند و وجود عرض در وجود جوهر حلول میكند ، تا حد زيادی در اين بيان ادغام میشود ، و اين حرف يك گامی است در راه وحدت جوهر و عرض
در برهان سوم يك مقدار بيشتر كوشش شده است كه اين اثنينيت ميان جوهر و عرض را از بين ببرد . ولی بر خلاف فلسفه اروپا كه به نفع عرض عمل شده است و در وجود جواهر تشكيك شده است ، در اين فلسفه بيشتر از عرض مايه گذاشته شده است ، يعنی كم كم به صورت جلوهای از جوهر و يك امری كه از مراتب جوهر است در آمد كه خودش عنوانی از عناوين جوهر است . يعنی جوهر از سر تا پا جوهر است ، و در عين حال از سر تا پا متكمم و متكيف و . . . است ، نه آن حرف معروفی كه گفته میشود مقام عرض يك مقام جدائی است ، و مثلا بياض است كه ابيض بالذات است و جوهر ابيض بالعرض است . نه ، اين طور نيست ، اين جوهر به تمام وجودش متكمم و متكيف است . اين يك قدم بزرگی است در راه يگانگی جوهر و عرض
اينكه مرحوم آخوند صحبت از يگانگی میكند ، معنايش اين نيست كه بالكليه نفی عرض بشود . همچنانكه در باب كم به همان معنی كه ما گفتيم ، باز به يك معنی برای كم يك شخصيتی قائل هستيم ، اما نه به آن معنی كه وجودش در خارج عروض داشته باشد ، بلكه لااقل به صورت تعين جوهر وجود دارد . يعنی جوهر در خارج تعينها دارد ، نه اينكه وجودهائی عارض جوهر شده باشد . تعين شیء بيرون از وجود شیء نيست ، در عين حال عين وجود شیء هم نيست ، چون تعينها عوض میشود ولی خود شیء هست . در عين حال تعين بيرون از آن هم نيست ، مثلا اگر جسم نرمی مثل شمع ، شكلها و تعينهای مختلف پيدا كند ، يك چيز است كه تعينهای مختلف پيدا كرده ولی تعينهای گوناگون بيرون از آن جسم نيست . مثلا كروی و يا مكعب كه میشود چيزی از بيرون به آن ضميمه نمیشود ، بلكه خود همان شیء است كه به اين شكلها در میآيد . از كجا تمام كيفيات از اين قبيل نباشد ، همچنانكه كيفيت شكلی چنين است . با اينكه اين اشكال عوض میشوند و تعينی میرود و تعين ديگر میآيد ، ولی جوهری نرفته است كه جوهر ديگر بيايد . خوب ، با اين بيان برهان مرحوم آخوند را بهتر میشود تقرير كرد و گفت : وقتی كه همه اعراض تعينات وجود جوهر هستند ، امكان اينكه در جوهر هيچ تغييری پيدا نشود و در مقام خودش ثابت باشد ، و فقط تعينها عوض بشوند ، نيست . و اين تنها بر اين فرض درست است كه تعين وجودی باشد كه ضميمه جوهر شده باشد و الا تغيرات تعينات ، عين تغيرات جوهر است ، با اين تفاوت كه تغيرات جوهر سبب نمیشود كه ذات جوهر از بين برود ، ولی ذات اين تعين میرود و ذات تعين ديگر به وجود میآيد
در اينجا مرحوم آخوند وارد بحث ديگری میشود ، دو مرتبه باز میرود سراغ اشكال شيخ به حركت جوهريه و يك مقدار حرفهای شيخ را در باب بقاء موضوع تكرار میكند و بعد وارد بحث زمان میشود و از براهين حركت جوهريه خارج میشود ، ولی باز لابلای همان حرفها ، بعضی برهانها بر حركت جوهريه اقامه میكند . بعضی برهانها هم در غير باب قوه و فعل و حركت ، در جاهای ديگر آمده است كه بعدا ذكر خواهيم كرد ، اينك اجمالی از آن :
اجمالی از براهين ديگر بر حركت جوهری
براهين ديگر ، بعضی متكی به اصلی است كه آن اصل خود ماهيت قوه و فعل و ماهيت تغيير است و اين در كلمات خود مرحوم آخوند هست ، ولی متأسفانه با اينكه توجه درستی به اين مطلب كرده ، آنطور كه بايد در اين مورد داد سخن نداده است . آقای طباطبائی در حركت جوهريه هميشه نقطه اتكائشان اين برهان است ، و كمتر به سه برهان ديگر تكيه میكنند . اجمال اين برهان اينست : آنچه كه مسلم است اينست كه در طبيعت ، چه در جوهر و چه در عرض ، تغيير پيدا میشود و امثال شيخ منكر اين جهت نيستند ، ولی میگويند تغييرها به نحو كون و فساد است . يعنی يك جوهر ممكن است تغيير بكند به نحوی كه ماهيتش عوض بشود ، صورتی از آن از بين برود و صورت جديدی بيايد . آنها چنين تغييری را به كون و فساد تعبير میكنند . خود ارسطو هم يك كتابی به نام كتاب " الكون و الفساد " دارد كه يك باب از ابواب كتابهايش است . مضمون اين كتاب اينست كه جواهر عالم به اين شكل تغيير میكنند كه جوهری فاسد میشود و جوهری كائن میگردد ، ولی نه اينكه جوهری به ماده و صورتش يكسره معدوم شود ، بلكه صورت و قوام فعليتش معدوم میشود و يك صورت جديد بر ماده موجود عارض میشود ، ماده هيچ وقت بلاصورت نمیماندولی اين ماده كه صورتهای مختلف میگيرد به اين شكل است كه يك صورت ديگر میگيرد ، مثل خيمهای كه قائم به عمودی است ، دائما عمودی میرود و عمود ديگر به جای آن میآيد ولی خيمه باقی است . كون و فساد به اين نحو است
مرحوم آخوند میگويند : آيا اصلا كون و فساد امكان دارد ؟ اساسا تغيير مساوی است با خروج شیء از قوه به فعليت . ارسطو و شيخ میگويند : خروج شیء از قوه به فعل يا دفعی است و يا تدريجی . اگر به نحو تدريج بود حركت است و اگر به طور دفعی بود كون و فساد است . مرحوم آخوند میگويند خروج از قوه به فعل جز به نحو تدريج امكان ندارد . يعنی شما يا بايد قائل شويد كه در جوهر هيچ تغيير و خروج از قوه به فعل نيست ، و جواهر عالم از ازل تا به ابد به يك حالت هستند . و الا اگر قبول میكنيد كه در جوهر تغييرها پيدا میشود ( و محسوس هم هست ) ، ممكن نيست اين تغيير مگر با خروج شیء از قوه به فعليت ، و خروج از قوه به فعل ممكن نيست مگر به نحو تدريج . پس تغيير در جوهر ممكن نيست مگر اينكه به نحو تدريج باشد
اگر اين برهان را اقامه بكنيم ، هيچ مربوط به رابطه ميان جوهر و عرض نيست . يعنی اگر عرض در دنيا وجود نداشته باشد ، چون بالاخره جوهر وجود دارد ، باز با اين برهان حركت آنرا میتوان اثبات نمود . اين برهان را بعدا بيشتر توضيح میدهيم
يك برهان ديگری هست كه ظاهرا در الهيات " اسفار " آمده است ، در اين برهان از راه زمان وارد میشوند ، و میگويند : نمیشود شیء زمانی باشد مگر از طريق حركت ، جواهر زمان دارند ، و به همين دليل حركت دارند . و اما چطور است ؟ آيا هر چه حركت نداشته باشد زمان ندارد ؟ و آيا چون جواهر زمان دارند ، پس حتما حركت هم دارند ؟ اين باشد كه بعدا بدان بپردازيم
فصل 26 ( 3 ) ادامه براهين حركت در جوهر
بحث در براهين حركت جوهريه بود . تا اينجا مرحوم آخوند سه برهان ذكر كردند ، يك برهان را قبلا در باب ربط متغير به ثابت ذكر كردند كه عله المتغير متغير ، و عله الثابت ثابت ، و علل متغيرات بايد منتهی بشوند به يك متغير بالذات ، كه در گذشته درباره آن بحث كرديم و در فصل " ربط حادث به قديم " نيز اين مسئله مطرح خواهد شد ، يك مطالب ديگر مانند ايرادهائی كه به اين برهان كردهاند و جواب آن بعدا بيان خواهد شد . دو برهان ديگر هم در اينجا خوانديم ، يكی از باب اينكه طبيعت مفيد آثار موجود در خودش نيست ، بلكه آثاری كه ما میبينيم يك سلسله توابع هستند ، و ديديم كه مورد هجوم حاجی واقع شد و ايشان میخواستند به شدت اين برهان را رد بكنند . در برهان سوم هم از راه تشخص پيش آمده بودند كه قبلا ذكر شدبيان شيخ در علت معده بودن طبيعت برای آثار خود
در اينجا بايد يك نكتهای را راجع به برهان دوم ياد آوری بكنم كه قبلا يادداشت كرده بودم و اخيرا مراجعه نكرده بودم ، لذا در جلسه پيش فراموش كردم كه ذكر كنم . آن اين كه : اساسا حاجی توجه نكرده است كه اين سخن حتی مال خود مرحوم آخوند نيست و قبل از مرحوم آخوند كسی ديگر هم كه خود شيخ باشد گفته است . در جلد دوم " اسفار " ( كه ظاهرا جلد پنجم چاپ جديد میشود ) مرحوم آخوند خودش از شيخ مطلبی را نقل میكند كه هر چند تعبيرش با تعبير اينجا قدری فرق دارد ولی مضمونش اينست كه : طبيعت كه ما میگوئيم برای آثار موجود در خودش علت است ، علت معده است نه علت ايجابی و ايجادی . در آنجا مطلب به اين تعبير آمده و ای كاش مرحوم آخوند در اينجا هم همان تعبيری را كه در مباحث جواهر و اعراض به كار برده است به كار میبرد تا اسباب اشكال و ايراد محشين واقع نمیشد . بنابراين ، اين جملهای كه در اينجا مرحوم آخوند دارند كه : " الطبيعه لا يفيد شيئا من الاثار " آنچنان كه حاجی فرمودهاند انكار صور نوعيه و انكار طبيعت نيست ، بلكه مقصودش از لايفيد ، لايوجد است . يعنی علت موجده نيست ، علت معده استجلسه پيش گفته شد كه اين سه برهانی كه در اينجا داريم ، اگر چه هر كدام از يك راه مختلف است ، ولی هر سه راه به ملاك رابطه جوهر و عرض منتهی میشود . در برهان " عله المتغير متغير " از باب اينكه طبيعت علت است برای عرض و علت متغير بايد متغير باشد ، وارد شدند . در برهان دوم باز از راه رابطه است ، اما رابطه به اين نحو كه عرض از توابع جوهر است و استقلالی در مقابل جوهر ندارد ، و اين رابطه بيشتر نظر به رابطه حاليت و محليت دارد . در برهان سوم ، باز نظر به رابطه جوهر و عرض است ولی رابطه تشخص ، يعنی اينكه عرض مشخص جوهر است
قرار شد ببينيم برهانهای ديگر هم بر اثبات حركت جوهريه هست يا نه ؟ در اينجا ، ما به بعضی از براهين ديگر و شايد عمده براهين ديگری كه میشود اقامه كرد ، برخورد كردهايم و آنها را در هر كجای " اسفار " كه در گذشته برخورد كردم ، يادداشت كردم . مجموعا سه برهان ديگر كه شايد قویتر از براهين ديگر است میتوان بر حركت جوهريه اقامه كرد ، كه همه آنها بسيار برهانهای خوبی هستند ، ولی هيچ كدام از آنها مربوط به رابطه جوهر و عرض نيست . و اما بيان آن براهين :
براهين ديگری بر حركت جوهری
برهان چهارم : از راه عدم امكان تبادل صور برای ماده
يك برهان برهانی است كه در كلمات مرحوم آخوند آمده است و بيشتر تكيه آقای طباطبائی در نوشتههای مربوط به حركت جوهری ، روی آن برهان است و رسالهای هم در اين مورد دارند و در " اصول فلسفه " و " نهايه الحكمه " و شايد " بدايه الحكمه " هم تكيه شان بيشتر روی آن برهان است ، البته با بيان خاصی كه خودشان دارند ، گرچه اين بيان را هم شايد بشود از كلمات مرحوم آخوند استفاده كرد . آن برهان ، به بيان مرحوم آخوند كه در باب جواهر و اعراض " اسفار " و باب حركت " شواهد الربوبيه " آمده است ، چنين است :اقسام تغييرات جوهری
مقدمه بايد اين مطلب را ذكر كنيم كه چه از نظر مرحوم آخوند و چه از نظر شيخ كه منكر حركت جوهريه است ، اجمالا تغييرات جوهری دو گونه است : يكی آنجا كه شیء صورتی را رها میكند و صورت ديگر میپذيرد كه آن صورت ديگر ، به يك تعبير ضد اين صورت است و به تعبير ديگر ، هم عرض اين صورت است . در اين مورد مثال معروفی هست كه میگويند : آب تبديل به هوا میشود و هوا تبديل به آب میشود ، آب و هوا دو عنصر هم عرض هستند ، ماده يك صورت را رها میكند و صورت ديگر را میگيردنوع ديگر اينست كه : صورتها طولی است ، مثل اينكه نطفه انسان میشود ، صبی رجل میشود . حتی امثال شيخ هم كه قائل به كون و فساد هستند قبول دارند . كه ماده يك صورت را رها میكند و يك صورت كاملتر را میپذيرد
در نوع اول از تغيير ، معمولا اينجور تصور میكنند ( و شايد در كلمات مرحوم آخوند هم اينجور بيان شده باشد ، چون معمولا در جايی كه خودش عنايت خاصی به مطلب ندارد به مبنای ديگران سخن میگويد ) كه صور تبادل میشوند . مثالش همان مثل معروف خيمه و دعامه است كه خيمه به يكی از عمودهای متبادل بر پا است و با برداشتن يك عمود ، عمود ديگری به جای آن میآيد ، ماده هم مستحفظ است به واحد علی البدل از صور . مرحوم آخوند در " شواهد الربوبيه " و همچنين در جواهر و اعراض " اسفار " ، اين مطلب را انكار دارد و میگويد : چنين چيزی نيست . حتی در آنجا كه آب تبديل به هوا میشود يا هوا تبديل به آب میشود ، واقعا اينجور نيست كه صورتی معدوم شود و صورتی بيايد و نوبت عوض كنند و دو موجود منفصل از يكديگر باشند . در اينجاها هم حلقه متوسط دارد ، اعم از اينكه انسان احساس بكند يا نكند . آب تدريجا به سوی بخار بودن میرود ، نه اينكه در اينجا خلاء پيدا شود و آب آنا ما معدوم شود و به جای آن هوا بيايد ، بلكه آب تدريجا به سوی حالت هوائی میرود و يك حالت متوسط پيدا میشود ، حالت نه آب نه هوا . اين ذهن ابتدائی است كه خيال میكند آب معدوم میشود و يك مرتبه هوا به وجود میآيد . پس در واقع آب و هوا دو صورت واحد متصل به هم است . يعنی يك شیء است كه تدريجا متبدل به ديگری شده است


