next page

fehrest page

فصل 25 ( 1 ) موضوع در حركت كميه

اين فصل تتمه قسمتی از فصل پيش است ، چون بحث در حركت جوهريه و ايرادهای شيخ بر حركت جوهريه بود . يكی از آن ايرادها اين بود كه اگر حركت در جوهر واقع بشود ، موضوعی كه از اول حركت تا آخر باقی باشد وجود نخواهد داشت و حركت بلا موضوع باقی خواهد بود . و چون محال است كه‏ حركت موضوع باقی نداشته باشد ، پس حركت در جوهر محال است . اين مطلبی‏ كه شيخ می‏گويد مبتنی بر يك سلسله اصولی است كه قبلا ذكر شده است : يكی اينكه حركت نيازمند به موضوع است . سابقا فصلی در اين زمينه‏ داشتيم و خود مرحوم آخوند هم اين مطلب را قبول كرد كه حركت نيازمند به‏ موضوع يا به تعبير ديگر به " مابه " است . در آنجا اگر چه مرحوم آخوند زياد توضيح نداده بود ، ولی ما در آنجا چند ملاك و چند راه برای احتياج‏ حركت به موضوع ذكر كرديم ، ولی اينجا مسأله يك علاوه دارد و آن اينكه‏ حركت نيازمند به موضوع باقی و مستمر است . صرف اينكه بگوييم حركت‏ نيازمند به موضوع است برای شيخ كافی نيست . شيخ كه می‏خواهد برهان بر نفی حركت در جوهر اقامه كند ، بر اين مطلب تكيه دارد كه حركت نيازمند به موضوع باقی مستمر است . يعنی از اول تا به آخر حركت بايد يك موضوع باقی مستمر داشته باشيم كه اين‏ مراتب حركت همه وارد بر يك امر بشوند
بدون شك ، حركت واحد نمی‏تواند موضوعات متعدد داشته باشد . اگر موضوع‏ در حركت متعدد و مختلف شد خود حركت هم متعدد و مختلف خواهد شد . محال‏ است دو متحرك داشته باشيم و يك حركت . محال است كه يك مسافت را دو متحرك طی كنند به طوری كه نيمی از مسافت را اين متحرك و نيمی را متحرك ديگر ، و در عين حال يك حركت باشد . اگر متحرك دو تا شد ، وحدت حركت هم بهم می‏خورد . حركت در وحدت و تعدد تابع موضوع خودش‏ است . فصلهائی در آخر اين مرحله داريم راجع به اينكه چه چيزهائی مشخص‏ حركت هستند و چه چيزهائی مشخص نيستند . قدر مسلم اين است كه اگر موضوع‏ حركت واقعا متعدد باشد ، حركت هم متعدد خواهد بود
همچنين حركت هم ، چنانكه سابقا گذشت ، بلا موضوع نمی‏تواند باشد ، بلكه‏ حتما موضوعی دارد
اكنون اين مسأله پيش می‏آيد كه اگر حركت واحد بايد موضوع واحد داشته‏ باشد ، آيا اين موضوع واحد بايد وجود استمراری داشته باشد ؟ يا موضوع‏ حركت مثل خود حركت می‏تواند وجود ممتد متصل داشته باشد ؟ وجود استمراری‏ يعنی اين شی‏ء كه الان وجود دارد ، در زمان بعد و آن بعد هم عين همان باقی‏ باشد . ولی معنای وجود متصل اين است كه همين طور كه حركت ، خودش يك‏ وجود ممتد است و هر مرتبه‏ای از حركت در مرتبه‏ای از مسافت قرار گرفته‏ است ، موضوع حركت هم چنين وجود كشش داری باشد
در اينجا بنای سخن بر دو چيز است : اولا حركت نيازمند به موضوع است ، و ثانيا اين موضوع وجود مستمر و باقی بايد داشته باشد . اينجا است كه‏ حركت جوهريه دچار اشكال می‏شود . در حركات عرضيه بنابر ثبات جوهر ، موضوع جوهر است . مثلا اين گلوله است كه از مبدأ تا منتهی حركت می‏كند . در اين حركت موضوع گلوله است . جوهر گلوله در تمام اين مدت يك امر باقی‏ مستمر است . پس حركت در اعراض بلامانع است . ولی اگر بنا باشد حركت‏ در جوهر واقع بشود و مافيه الحركه خود جوهر باشد ، يعنی آنچه كه جوهر اين‏ جسم است بخواهد نظير " أين " باشد ، همانطور كه " أين " متدرج در مسافت و زمان است ، جوهر هم همين طور باشد . لذا اشكال می‏شود كه آن‏ چيست كه مراتب اين جوهر را طی می‏كند ؟ آن امر باقی كه از اول تا به آخر اين حركت جوهری باقی است و مانند يك رشته‏ای كه به دانه‏های تسبيح وحدت‏ می‏بخشد ، مراتب اين حركت را وحدت می‏بخشد چيست ؟ اين حاصل اشكال شيخ است . مسأله بقاء موضوع حركات جوهريه از اهم‏ مسائل است ، مخصوصا با توجه به اينكه مرحوم آخوند در اين زمينه بيانات‏ مختلفی دارد كه ممكن است كسی بگويد مرحوم آخوند نظرش در اين مورد استقرار پيدا نكرده است . مثل كسی كه در جواب اشكال محتملاتی ذكر می‏كند بدون آنكه هيچ يك را اختيار كند . يا همانطور كه مرحوم آقا علی حكيم‏ می‏گويد ، اين وجوه مختلف در طول يكديگرند . يعنی همه اين وجوه در آن‏ واحد درست است . خصوصا اين كه اين مسأله در ميان متأخرين مورد بحث و فحص و أخذ و رد است كه آيا مقصود آخوند از اين وجوه چيست و آيا حرفش‏ درست است يا نه ؟ اين مسأله در بعضی ديگر از كتابهای مرحوم آخوند و متأخرين از او مطرح شده كه شايد قسمتهايی از آنها را عرض بكنيم
در اينجا يك نظريه اين است كه اساسا ما از اول نبايد قبول كنيم كه‏ همه حركتها و حتی حركت در جوهر ، نياز به متحرك دارند . می‏توانيم اين‏ اصل را قبول نكنيم ، چون دليلی بر اين مطلب نداريم . اگر ما از نظر لغت‏ چنين نيازی داريم ، از جهت اينكه در حركت جوهريه هم متحرك داريم و هم‏ حركت ، پس حركت بايد غير از متحرك باشد ، اين يك بحث لغوی است و تازه از نظر لغت هم چندان ثابت نيست . نظير حرفی كه در باب موجود و وجود می‏گويند ، كه موجود حتما ذات‏ له الوجود بايد باشد پس بايد خود وجود غير از ذات موجود باشد ، چون‏ ذات له الوجود نيست ، كه جوابش در باب مشتق داده شده است
نظر ديگر اين است كه چون همه حركتهايی كه قدما قائل بوده‏اند حركت در اعراض بوده است ، از جنبه عرض بودنش نيازمند به موضوع است ، نه از جهت اينكه خود حركت بما هی نيازمند به موضوع است . و به بيان ديگر كه‏ اين همان بيانی است كه آقای طباطبائی در اينجا گفته‏اند و حرف بسيار خوبی است : علت اينكه گفته‏اند حركت نيازمند به موضوع است اين است كه‏ حركت را اين چنين تفسير كرده‏اند كه معنای حركت در يك مقوله اين است‏ كه : أن يكون للمتحرك فی كل آن فرد من المقوله ، و يا در حركات اشتدادی‏ ، نوع من المقوله . پس وقتی كه چيزی حركت می‏كند اين متحرك در هر آن‏ فردی از ما فيه الحركه را دارد . وقتی حركت در " أين " می‏كند ، يعنی‏ در هر آن " أينی " دارد و هم چنين كيف و مقولات ديگر . پس بايد چيزی‏ باشد كه در هر آن كيفی و در هر آن " أينی " داشته باشد و اگر " آن چيز " نباشد اين أين‏ها و كيف‏ها با يكديگر بی‏ارتباط هستند . " آن چيز " است كه وحدت می‏دهد به آنها
اين بيانی بود كه شيخ ذكر كرده بود و مرحوم آخوند هم بعضی جاها گفته‏ است

اصالت وجود مصحح وحدت حركت است

ولی مرحوم آخوند بعد از اينكه اصالت وجود را ثابت نمود ، يك حرف‏ بسيار بسيار اساسی زد و آن اينكه : اگر وجود اصيل باشد ، اين بيان شما درست است كه متحرك در هر آنی فردی و بلكه نوعی از مقوله را دارد . ولی‏ مقوله خودش ماهيت و امر اعتباری است ، ولی متحرك در تمام زمان يك‏ فرد متدرج از آن مقوله را دارد ، يك وجود سيال از آن مقوله را دارد كه‏ از آن وجود سيال است كه افراد متعدد غير متناهی و بلكه انواع متعدد غير متناهی انتزاع می‏شود . يعنی آن‏ وجود سيال منشأ انتزاع افراد غير متناهی می‏شود ، نه موضوع . اگر وجود حقيقتی ماوراء ماهيات نداشته باشد ، موضوع نمی‏تواند به اين ماهيات‏ وحدت بدهد ، بلكه لازم می‏آيد اين موضوع در زمان متناهی و در مسافت‏ متناهی انواع غير متناهی بالفعل از مقوله داشته باشد ( كون المراتب فی‏ الاشتدادی انواعا استنار للمرادی ) . پس اصالت وجود آن مقوله است كه‏ اين مطلب را تصحيح می‏كند ، از موضوع كاری در اين جهت ساخته نيست . حال‏ كه مطلب از اين قرار است ، همين مطلب در حركت جوهريه نيز مشكل را حل‏ می‏كند . شما خيال كرديد چون معنای حركت در مقوله اين است كه كون‏ المتحرك فی كل آن فرد من المقوله ، اين سبب می‏شود كه موضوع بايد وجود داشته باشد تا مسأله درست بشود . نه ، اصالت وجود ما فيه الحركه اين را تصحيح می‏كند
بنابر اصالت الوجود ، اين وجود سيال جوهری است كه مناط انتزاع افراد غير متناهی و انواع غير متناهی است . علی هذا ما می‏گوييم : اصلا دليلی‏ نداريم و برهانی اقامه نشده است كه هر حركتی نيازمند به موضوعی است كه‏ آن موضوع غير از ما فيه الحركه باشد . به يك اعتبار ديگر هر حركتی‏ نيازمند به موضوع است ولی در حركت جوهريه موضوع حركت و ما فيه الحركه‏ يكی است ، مثل وجود و موجود ، و در حركات ديگر موضوع حركت و ما فيه‏ الحركه دو تا است
پس اشكال به اين شكل جواب داده می‏شود و ما نيازی نداريم كه كوشش‏ بكنيم برای اثبات موضوعی غير از ما فيه الحركه ، كه مرحوم آخوند در اينجا تلاشش فعلا برای چنين چيزی است . ايشان با اين بيان ، خودشان را مستخلص كرده‏اند از اينكه بخواهند كوششی بخرج بدهند و موضوع باقی مستمر پيدا كنند . ضرورتی ندارد كه در پی موضوع باقی مستمر باشيم ، بلكه روی‏ مسلك خود مرحوم آخوند بايد هم چنين بگوييم كه ما در هيچ جا محتاج به‏ موضوع باقی مستمر نيستيم . در بعضی موارد محتاج به موضوعی غير ما فيه‏ الحركه نيستيم ، مثل حركت جوهريه ، و در بعضی موارد نيازمند به موضوع هستيم اما نه موضوع‏ باقی و مستمر ، بلكه موضوع باقی متدرج الوجود ، كه آن در حركات غير جوهری است
اين بيان ، بيان درست و تمامی است ، و اين حرف از حرفهای گذشته‏ مرحوم آخوند استفاده می‏شود و آقای طباطبائی هم اتكائشان به بيان مرحوم‏ آخوند است . ولی چرا مرحوم آخوند اين تلاشهای زياد را می‏كند ؟ از اول‏ بنای كلام مرحوم آخوند بر اين است كه ما حرف شما را قبول داريم كه هر حركتی ، حتی حركت در جوهر ، نيازمند به موضوعی است كه غير از ما فيه‏ الحركه باشد ، باقی و مستمر هم باشد . و در باب حركت چنين موضوعی داريم‏ ، حال آن موضوع چيست ؟ ايشان بر سبيل جدل ( 1 ) به شيخ می‏گويد در برهان‏ فصل و وصل چه می‏گوييد ؟ در باب كون و فساد چه می‏گوييد ؟ شما در آنجا قائل به نوعی موضوع باقی مستمر هستيد . عين همان را ما در حركت جوهريه‏ می‏گوييم . چرا اينجا نشود گفت ؟ ببينيد : امثال شيخ قائل به حركت در جوهر نيستند ، بلكه قائل به كون و فساد هستند . يعنی می‏گويند به اينكه هر تغيير جوهری كه در طبيعت پيدا می‏شود ، به معنی اين است كه يك صورت جوهری زايل و باطل و فاسد می‏شود و از نو يك صورت جوهريه جديدی كائن می‏شود . مثلا اگر موجودی مراحل جمادی و نباتی و حيوانی و انسانی را طی بكند ، به اين شكل است كه وقتی می‏خواهد از مرحله جمادی به مرحله نباتی برسد صورت جمادی فاسد می‏شود تا صورت‏ نباتی پيدا شود . در صور نباتی هم همين جور است كه يكی فاسد می‏شود و ديگری كائن می‏گردد . در آنجا می‏گويند اگر صورتی فاسد شد ، آيا تمام شی‏ء فاسد و معدوم می‏شود ؟ اگر صورتی منعدم شد ، تمام شی‏ء منعدم می‏شود ؟ اگر آبی تبديل به هوا شد يا هوايی تبديل به آب شد ، آيا آب به كلی منعدم‏ می‏شود و از نو هوا به وجود می‏آيد ؟ هوا به كلی معدوم می‏شود و آب به وجود می‏آيد ؟ شما خودتان‏ می‏گوييد : نه .

پاورقی : 1 - به اين معنا جدل است كه بر مبنای شيخ و امثال او جواب می‏دهد
ولی چون خودش هم تقريبا در محل خودش اين را قبول كرده ، نمی‏توان اسم آن‏ را جدل گذاشت

می‏گوييد : صورتی معدوم می‏شود و صورتی كائن ، اما ماده‏ باقی است . يعنی يك ماده است كه صورت مائيه را دارد و صورت مائيه از آن منعدم می‏شود و بعد همان ماده صورت هوائيه را می‏پذيرد . و لهذا اين‏ هوايی كه اينجا است همان آب سابق است و اين آب فعلی همان هوای سابق‏ است
می‏گوييم : خيلی خوب ، از شما می‏پرسيم : آيا ماده می‏تواند بلاصورت باقی‏ باشد ؟ اينكه محال است . خودتان می‏گوييد كه محال است كه ماده بتواند يك آن و يك لحظه بلا صورت باشد ، و می‏گوييد ماده تشخصش به صورت است‏
می‏گوئيم : پس اينجا چگونه شد كه اين صورت معدوم شد و صورت ديگر آمد ؟ می‏گويند : ماده متشخص است به واحد بالعموم صورت ، نه به واحد خاص
يعنی ماده در تشخصش به صوره ما احتياج دارد ، نه اينكه ماده به صورت‏ مائيه يا صورت هوائيه احتياج دارد . مثل خيمه‏ای كه نيازمند به عمود مايی‏ است
می‏گوييم : پس شما قبول كرديد كه در كون و فسادهايی كه قائل هستيد ، يك امر باقی مستمر متشخص داريم و آن ماده اولی است كه تشخص آن به‏ صوره ما است . آنچه را كه شما در باب كون و فساد می‏گوييد ما در باب‏ حركت می‏گوييم . حركت تغيير تدريجی است و كون و فساد تغيير و انعدام‏ دفعی است . ما می‏گوييم موضوع باقی مستمر در حركت جوهريه هم ماده اولی‏ است
اگر بگوييد موضوع بايد متشخص باشد ، ماده اولی كه تشخصی ندارد ، می‏گوييم تشخصش به صوره ما است . پس ماده مع صوره ما موضوع است
البته موضوع بايد غير از ما فيه الحركه باشد . ما فيه الحركه چيست ؟ صورت است . پس آيا موضوع عين صورت شد ؟ می‏گويد : نه ، ماده مع صوره‏ ما موضوع است . ولی خصوصيات صور است كه ما فيه الحركه است . در واقع‏ اين ماده اولی است كه در اين صور حركت می‏كند . ماده به اعتبار اينكه‏ هميشه در ضمن مراتب صورت است ، پس صوره ما دارد . ماه اولی به اعتبار اينكه در تمام اين مدت مع صوره ما است ، موضوع است . و صور متشخصه كه مراتب صورت است ما فيه الحركه است
پس ما در باب حركت جوهريه هم عينا موضوعی داريم كه غير از ما فيه‏ الحركه است و آن موضوع هم باقی و مستمر است
سؤال : پس اين حركت جوهريه نيست . چون ماده كه جوهر است ثابت است‏
استاد : قبلا گفته‏ايم كه ماده از خودش فعليت ندارد . فعليت آن تابع‏ فعليت جوهر است
اينكه ماده با صوره ما باقی باشد ، سه جور ممكن است : يكی اينكه‏ صورتش عوض نشود . ماده مع صوره شخصيه باقی باشد . ديگر اينكه صورت به نحو تبادل عوض بشود . صورتی برود و صورت ديگر بيايد . اين باز هم حركت نيست
جور سوم اينكه صور ماده دائما و متدرجا تغيير می‏كند ولی اين هميشه با صوره مائی اعتبار می‏شود . يعنی به اعتبار اينكه هيچوقت بلاصورت نيست ، می‏گوييم ماده مع صوره ما موضوع است

تلاش غير لازم در اثبات موضوع در حركت كميه

مرحوم آخوند بعد از اينكه موضوع در حركت جوهريه را به موضوع در كون و فساد نقض كردند وارد اشكال در حركت كميه شدند كه عين همين اشكال در آنجا هم بوده است و شيخ به دليل همين اشكال حركت جوهريه را نفی كردند ، ولی حركت كميه را چون يك چيز محسوسی است نمی‏توانستند نفی كنند ولی در توجيه آن شديدا گير كردند و چند احتمال به نحو " لعل ، لعل " ذكر كردند . اين " لعل " ها نشان می‏دهد كه خودش هم ايمانی به اين " لعل " ندارد . در آخر هم می‏گويند شايد بعدها قضيه حل بشود . شيخ اشراق هم جور ديگری دچار اشكال در حركت كميه شده است
مرحوم آخوند گفت : در حركت كمی هم هيچ اشكالی ندارد . در آنجا هم‏ مقدار از لوازم جسم است . در حركت در مقدار موضوع چيست ؟ جسم بلامقدار موضوع است ؟ يا جسم مع المقدار ؟ جسم بلا مقدار كه نداريم اگر جسم مع‏ المقدار موضوع باشد ، موضوع كه بايد ثابت باشد ، پس جسم با مقدارش‏ بايد ثابت باشد تا حركت در مقدارش واقع شود ، پس مقدار ثابت است و حركت كميه واقع نمی‏شود . جواب اين است كه در آنجا جسم در مراتب مقدار متحرك است ، ولی آن چيزی كه باقی است جسم مع مقدار ما است . و همين‏ مطلب در باب فصل و وصل و امثال آن هم از همين قبيل است
تا اينجا يك جوابی است كه مرحوم آخوند به اشكال بقاء موضوع داده است‏ ، كه به اين جواب می‏توان اينطور اشكال كرد ( همانطور كه آقای طباطبائی‏ كرده‏اند ) كه : چرا مرحوم آخوند خودش را در اين مخمصه انداخته است و خواسته موضوع باقی در حركت جوهريه دست و پاكند ، و طوری جواب داده كه‏ كأنه حرف شيخ را قبول دارد كه ما در تمام حركتها نيازمند به موضوع هستيم‏ كه آن موضوع غير از مافيه الحركه باشد ، و باقی و مستمر هم باشد . و بعد توجيهی را كه آنها در باب كون و فساد كرده‏اند ، ذكر كرد و آنرا توجيه‏ كننده حركت كميه و جوهريه دانسته است
ممكن است اين عمل مرحوم آخوند را اينطور توجيه كنند كه مرحوم آخوند خيلی از اوقات برای مطلب حقی از راههای مختلف اقامه برهان می‏كند كه به‏ بعضی از آن راهها نيازی نيست ، يا احيانا بر خلاف مبانی خودشان است ، و مقصودش از اين كار اين است كه به مخالفان آن مطلب حق بگويد اين مطلب‏ حتی با مبانی شما هم قابل اثبات است . پس ارزش جواب آخوند در اينجا اين مقدار است كه به امثال شيخ با مبانی خودشان جواب بدهد و اشكال آنها را بر حركت جوهريه حل نمايد و بگويد حركت جوهريه اشكالی بيش از اشكال‏ كون و فساد شما ندارد . همان جور كه آنجا قائل به موضوع باقی مستمری‏ هستيد كه آن موضوع غير از ما فيه الكون و الفساد می‏باشد ، اينجا هم عينا به همان شكل موضوع باقی مستمر داريم يعنی اگر بگوييد مسأله صوره ما در مقابل صور شخصيه اعتبار ذهن است 1 ، درست نيست . مثل اين است كه در اين اطاق‏ بطور دائم مثلا در طول سال در هر دقيقه يك فرد بيايد و در همان موقع يك‏ فرد بيرون برود ، آيا می‏توانيم بگوييم انسان ما باقی است ؟ البته‏ می‏گوييم انسان ما باقی است ، يعنی آنرا مانند يك امر باقی فرض می‏كنيم‏ ولی بنظر دقيق انسان ما يك امر اعتباری و ذهنی است ، بلكه حقيقت اين‏ است كه در هر دقيقه انسانی بوده است . يعنی آنچه كه در واقع موجود است‏ ، وجود انسان است به نحو كثرت ، وجود انسان به نحو وحدت كه باقی باشد صرف اعتبار ذهن است . 2 در مدت يك سال انسان در اطاق وجود نداشته‏ است ، بلكه انسانها وجود داشته‏اند . و هيچ كدامشان هم در يك سال وجود نداشته‏اند ، بلكه هر كدام در ظرف يك دقيقه وجود داشته‏اند . پس اين‏ صوره ما كه ما هم در اينجا می‏گوييم ، مخصوصا در كون و فساد جز يك امر انتزاعی چيز ديگری نيست
ببينيد : حرفهای مرحوم آخوند پايين و بالا دارد و اين هم به دليل غفلت‏ از حرفهای خودش نيست ، بلكه به اين دليل است كه گاهی روی مسلك قوم‏ حرف می‏زده است . خود مرحوم آخوند در بعضی از كلماتش گفته كه كون و فساد محال است ، به همين دليل كه ماده نمی‏تواند ضمن صوره ما باشد . اگر ماده بخواهد باقی باشد ، فقط در ضمن صورت واحد متدرج می‏تواند باقی باشد ، يا در ضمن يك صورت ساكن ثابت
آقای طباطبائی نيز در باب قوه و فعل و در باب حركت جوهريه از همه‏ بيشتر به همين دليل تكيه كرده است و همين حرف هم روح حرفهای ايشان را تشكيل می‏دهد ، و می‏گويد : يا بايد بگوييم در جوهر اصلا تغييری پيدا نمی‏شود ، كه اين خلاف ضرورت است ، و اگر پيدا می‏شود ، رفتن صورتی و آمدن صورتی‏ محال است .

پاورقی : 1 - كه اين را هم مرحوم حاجی خواسته توجيه بكند ولی نتوانسته است
2 - اين حرفی است كه خود مرحوم آخوند در جاهای ديگر مكرر گفته است و گفته است اين حرف غلط است كه طبيعت يوجد بوجود فرد ما و ينعدم‏ بانعدام جميع الافراد ، بلكه الطبيعه يوجد بوجود فرد و ينعدم بانعدام ذلك‏ الفرد . چون طبيعت يعنی كلی طبيعی نه واحد است و نه كثير ، واحد است‏ به وحدت افراد و كثير است به كثرت افراد

صورت جز اينكه متدرج الوجود باشد فرض ندارد . خود مرحوم‏ آخوند هم در جايی اين را تصريح می‏كند . پس در اين بيان با شيخ مماشات‏ كرده و قائل به لزوم بقاء موضوع شده است كه آن موضوع مغاير با جوهر ما فيه الحركه باشد و آن موضوع مغاير مستمر الوجود هم باشد
گذشته از اين ، در سه چهار فصل پيش گفت اصلا چيزی در طبيعت باقی و مستمر نيست حتی ماده اولی ، يعنی امر باقی و مستمر نداريم ، حتی ماده‏ اولی هم چون ماده اولی اصلا حكمی ندارد و مثل معنای حرفی است كه تابع اسم‏ است . باقی است به بقاء صورت و فانی است به فناء آن ، متدرج است به‏ تدريج آن و ثابت است به ثبات آن . شما می‏آييد به تبع هيولی صوره مايی‏ فرض می‏كنيد ، در حالی كه هيولی حكم ندارد . بنابراين مرحوم آخوند كه در جای ديگر حتی برای هيولای اولی ثبات و استمرار قائل نيست و بدان تصريح‏ می‏كند . قطعا آنچه را كه در اينجا گفته مماشاه للقوم بوده و خواسته بگويد بر مبنای خود شيخ هم ايراد وارد نيست

فصل 25 ( 2 ) رابطه ماده و صورت

به مناسبت بحث در نحوه بقاء موضوع در حركت كميه ، بحثی مطرح كردند كه پيش از اينكه به بحث اينجا مربوط باشد به مباحث ماهيت مربوط است‏ . مباحث ماهيت قبلا طرح شده و همين مطلبی هم كه اينجا می‏گويند قبلا در آنجا بيان شده است ، و بعدها هم به مناسبتهائی ، مخصوصا در " سفر نفس‏ " خواهد آمد . و آن بحث اين است كه : 1 - هر جسمی مركب است از ماده و صورت . يعنی شی‏ء به اعتبار وجود خارجی مركب است از ماده و صورت . مسأله تركب امور طبيعی از ماده و صورت از اركان فلسفه ارسطوئی است
2 - يك بحث ديگر در منطق از يك نظر و در فلسفه از نظر ديگر داريم و آن اينكه : ماهيات اشياء عبارت است از مجموع اجناس و فصول ، و ماهيت‏ يك شی‏ء را جنس قريب و فصل قريب آن تشكيل می‏دهد
البته بحث ديگری هم هست كه اصلا ماهيت بسيط وجود دارد يا ندارد
ماهيت بسيط يعنی ماهيتی كه نه جنس داشته باشد نه فصل . اگر چنين ماهيتی‏ باشد به اين معنا است كه ما يك نوع در عالم داريم كه خودش مقوله‏ مستقلی است ، ولی حكما به چنين چيزی عقيده ندارند . معتقدند كه هر نوعی از انواع داخل در يك مقوله از مقولات دهگانه است و به دليل اينكه داخل‏ مقوله‏ای از مقولات دهگانه است ما به الاشتراكهائی و ما به الا متيازهائی‏ دارد كه به آن ما به الاشتراكها اجناس و به آن ما به الامتيازها ، فصول‏ می‏گويند . اين هم از نظر ماهيت از آن نظر كه ماهيت است
3 - مطلب سوم بحثی است كه راجع به رابطه اين دو مطلب طرح می‏شود
يعنی در فلسفه ارسطوئی ، از طرفی وجود خارجی اشياء مركب است از مواد و صور و از طرف ديگر ماهيت اشياء مركب است از اجناس و فصول . چه‏ رابطه‏ای ميان اجناس و فصول از يك طرف و مواد و صور از طرف ديگر وجود دارد ؟ آيا رابطه‏ای هست يا اصلا رابطه‏ای نيست ؟ جواب می‏دهند كه بله ، رابطه‏ای هست و آن رابطه اين است كه : مواد منشأ انتزاع اجناسند و صور منشأ انتزاع فصول . نه اينكه جنس تعبير ذهنی ماده باشد و ماده تعبير خارجی جنس ، بلكه می‏خواهند بگويند خود ماده و صورت هم دو كلی و دو ماهيت هستند ، ماده از انواع جوهر است و صورت هم از انواع جوهر است ، ولی همين ماده به يك اعتبار جنس است و صورت هم به يك اعتبار فصل
پس مأخذ انتزاع جنس و فصل دو چيزند كه آن دو چيز خودشان به اعتبار ديگر نوع هستند . يعنی ماده خودش يكی از انواع جوهر است . جوهر را تقسيم‏ می‏كنند به ماده و صورت و نفس و عقل و جسم صورت و ماده هر كدام نوعی از انواع عالم هستند و جسم نوعی در مقابل اين دو نوع است ، و مع ذلك از اين دو نوع كه ماده و صورت باشد دو معنای ديگر اعتبار می‏كنيم كه آن دو معنی جنس و فصل است ، و از مجموع آن دو ( ماده و صورت ) ، نوع پنجم كه‏ جسم باشد به وجود می‏آيد
در اينجا يك سؤال واضحی هست كه معنی اين حرف فلاسفه چيست كه می‏گويند : جوهر تقسيم می‏شود به ماده و صورت و نفس و عقل و جسم ، و می‏گويند جسم‏ مركب از ماده و صورت است ؟ پس جسم كه غير از ماده و صورت چيزی نيست ، چرا آنرا به صورت يك امر جداگانه‏ای می‏شمارند ؟ جواب اين‏ است كه : ماده از آن نظر كه ماده است خودش نوعی مستقل است و همچنين‏ صورت ، ولی همين دو نوع به اعتبار ديگری نوع ديگری به وجود می‏آورند كه‏ به آن اعتبار ديگر هيچكدام نوع نيستند . اينها كلياتی بود كه در باب‏ ماده و صورت و از نظری در باب ماهيت مطرح است .

آيا جوهر مركب از دو جوهر ، استقلال دارد ؟

اكنون يك مسأله ديگر مطرح می‏شود : می‏گويند جسم در خارج مركب از ماده‏ و صورت است و ماهيت در ذات خودش مركب است از جنس و فصل ، و از طرفی يك اصل مسلمی داريم كه : هر مركبی يوجد بوجود جميع اجزائه و ينتفی‏ بانتفاء احدا جزائه . آيا در اين مورد هم مطلب از همين قبيل است ؟ يعنی‏ جسم كه مركب است از ماده و صورت به انتفاء هر يك از اين دو ، معدوم‏ می‏شود ؟ ماهيت كه مركب است از جنس و فصل آيا با انتفاء هر يك از اين‏ دو منتفی و معدوم می‏شود ؟ يا نه ، اين يك مركبی است كه وضع استثنائی‏ دارد . يعنی ممكن است كه ماده منتفی بشود ولی كل كه مركب است منتفی‏ نشود . حال سؤال می‏كنيم مگر قاعده " الكل يوجد . . " در آن جاری نيست‏ ؟ مگر قاعده عقلی استثناء پذير است ؟ چطور ممكن است ماده كه جزء جسم‏ است با انعدام آن جسم منعدم نشود ؟ و چطور می‏شود جنس كه جزئی از ماهيت‏ است با انتفاء آن ماهيت معدوم نشود ؟ جواب اين است كه نه ، استثناء در قاعده نيست ، با دو تعبير می‏توانيم‏ مطلب را ادا بكنيم يك تعبير تعبيری است كه مرحوم آخوند در اين جا روی‏ آن تكيه كرده است و تعبير دوم را در جاهای ديگر گفته و حاجی هم در اين‏ جا آورده است . تعبيری كه در متن آمده است اين است كه علت اينكه با تبدل ماده ، مركب از بين نمی‏رود اين است كه ماده به نحو خصوص اعتبار نمی‏شود بلكه به نحو عموم اعتبار می‏شود ، جنس به نحو خصوص اعتبار نمی‏شود بلكه به نحو عموم و ابهام اعتبار می‏شود . يعنی جسمی كه مركب از ماده و صورت است ، اگر ماده به‏ كلی معدوم شود محال است مركب باقی بماند ، پس معلوم می‏شود آن ماده جزء اين نيست ، ضم الحجر فی جنب الانسان است . چيزی كه ما آنرا جزء بدانيم‏ و با رفتن آن ثلمه‏ای در كل پيدا نشود ، جزء نيست و اعتبارا جزء دانسته‏ شده است . ولی يك وقت هست كه می‏گوييم كه اين جزء بنحو خصوص جزء نيست ، ولی بنحو عموم جزء هست . يعنی جسم مركب است از اين صورت و ماده ما
به عبارت ديگر بحث ما در اين است كه چه چيز به چه چيز منعدم می‏شود ، كل به چه منعدم می‏شود . پس بحث ما در تشخص كل است يعنی اين شخصيت و هويت و اينكه اين فرد اين فرد است . آيا اينكه اين فرد اين فرد باشد به‏ اين است كه صورت همان صورت باشد و ماده همان ماده ؟ يا اينكه صورت‏ همان صورت باشد ولی ماده مائی در كار باشد ؟ پس ماده دخيل در تشخص‏ است ، يعنی اگر نباشد اين شخص اين شخص نيست ، ولی نه بنحو خصوص ، بلكه بنحو عموم ، يعنی ماده ما . كما اينكه در جنس و فصل هم مطلب همين‏ طور است . يعنی برای اينكه ماهيت همان ماهيت باشد و ماهيت ديگری نشده‏ باشد ، ضرورت دارد كه فصل همان فصل باشد ، ولی ضرورت ندارد كه جنس‏ همان فرد از جنس باشد . اگر يك جنس ديگری هم به جای آن بيايد بلامانع‏ است . اين خلاصه حرف و تعبيری است كه در اينجا [ در متن ] دارند
پس تا اينجا مطلب از اين قرار شد كه ماده كه در تشخص جسم و واقعيت‏ آن معتبر است ، به نحو ابهام و عموم معتبر است ، و جنس كه در ماهيت‏ فصل معتبر است به نحو ابهام و عموم معتبر است

كل يا دارای اجزای طولی است و يا اجزای عرضی

ممكن است اشكال شود كه چطور می‏شود و چه خصوصيتی در اينجا هست كه يك‏ مركبی وجود داشته باشد كه يك جزئش بنحو مبهم اخذ شده باشد و جزء ديگرش بنحو متعين ؟ آيا ابهام جزء در ابهام كل مؤثر نيست ؟ جوابش اين است كه راز مطلب چيز ديگر است . راز مطلب اين است كه‏ اين دو جزء در عرض يكديگر نيستند ، در طول يكديگرند . يعنی فرق اين كل‏ با همه كل های ديگری كه ما در عالم داريم در اين است كه كل‏های ديگر ، چه‏ كل‏های حقيقی و چه كل‏های اعتباری ، اجزائشان در عرض يكديگر قرار دارند
مثلا در كل اعتباری مثل نماز ، مجموع اجزاء وجودشان در عرض يكديگر است‏ مثل تكبير ، قرائت ، ركوع ، سجود . اين مجموع را ما يك كل می‏ناميم بنام‏ نماز . در اينجا دخالت اجزاء در كل مانند يكديگر است . تكبير همان‏ اندازه می‏تواند در وجود كل دخالت داشته باشد كه تسليم دارد و بالعكس
يا در مركبات حقيقی مثل مركبات طبيعی و شيميائی ، آنجا كه اجزاء طبيعت‏ با هم تركيب می‏شوند و از تركيب آنها يك كل به وجود می‏آيد . وقتی كه‏ عناصر با يكديگر تركيب می‏شوند ، ممكن است نسبت عناصر در مركب يكسان‏ نباشد و يكی بيشتر و ديگری كمتر باشد ولی از نظر دخالت در وجود و عدم كل‏ متساوی هستند . چون اينها اجزاء عرضيه هستند ، يعنی هر جزء در وجودش‏ مستقل از جزء ديگر است
ولی در مواردی اجزاء در طول يكديگرند ، يعنی رابطه دو جزء با يكديگر رابطه ناقص با كامل است كه ناقص در عين اينكه وجودی جدا از وجود كامل‏ دارد به يك اعتبار ، همان ناقص بنحو ديگر در كامل موجود است . چون كه‏ صد آمد نودهم پيش ما است . يعنی آن چيزی كه كامل است به اين نحو نيست‏ كه يك چيز ديگر در كنار آن آمده است . تركيب ماده و صورت چنين است
مسأله ماده و صورت از اين قبيل نيست كه مثلا ماده يك چيزی است و صورت‏ هم يك وجود مباين و مغايری است كه بعد ملحق به ماده می‏شود ، آن طوری كه‏ در طبيعت دو عنصر مباين با هم تركيب می‏شوند ، بلكه صورت همان ماده‏ است در مرحله عالی‏تر ، نسبتشان نسبت قوه به فعليت است ، و لذا وقتی‏ صورتی ملحق به ماده می‏شود می‏گوييم ماده در اين صورت بالفعل شده است
يعنی رابطه قوه و فعليت است
به همين دليل است كه تركيب ماده و صورت تركيب انضمامی نيست . بحث‏ اينكه تركيب ماده و صورت تركيب انضمامی است يا اتحادی ، در فلسفه‏های‏ پيش از مرحوم آخوند مثل بوعلی اصلا مطرح نبوده است ، تا زمان سيد صدرالدين دشتكی و جلال الدين دوانی . بعدها كه كاوش بيشتری در اين باره‏ شد سيد صدر الدين دشتكی برای اولين بار ثابت كرد كه تركيب ماده و صورت‏ تركيب اتحادی است ، نه تركيب انضمامی . مرحوم آخوند در اين مسأله تابع‏ سيد دشتكی است و روی اين مطلب تأكيد هم كرده است
بنابراين ماده و صورت چنين نيستند كه در خارج دو چيز باشند ، نيمی از جسم ماده باشد و نيم ديگر صورت ، بلكه اينها در عين اينكه دو حيثيت‏اند و می‏گوييم جسم در خارج مركب است از ماده و صورت ، در عين حال اجزاء اين مركب در ظرف خارج در كنار يكديگر نيست كه ضميمه به يكديگر شده‏ باشند ، بلكه جسم به تمامه ماده است و به تمامه صورت ، منتهی ماده از جنبه ناقص اين وجود واحد انتزاع می‏شود و صورت از جنبه كاملش . پس اين‏ دو جزء نسبتشان نسبت ناقص به كامل است ، نظير اينكه عدد ناقص در عدد كامل وجود دارد . مثلا خود عدد 5 را يك وقت به عنوان يك عدد در نظر می‏گيريم و يك وقت ضمن عدد 10 در نظر می‏گيريم . عدد 10 اينجور نيست كه‏ از ضميمه شدن عدد 5 با عدد 5 ديگری به وجود آمده باشد . در باب ماهيات‏ اعداد بحث می‏شود كه اصلا عدد 10 ماهيتش غير از ماهيت عدد 5 است . و لهذا هر عددی نوع مستقلی است ، ولی عدد 10 نوع مستقلی است كه در درون‏ خود عدد 5 را هم دارد ، نه اينكه ضميمه شدن دو عدد عبارت است از 10 ، بحثی از ضميمه شدن نيست . بلكه يك ماهيت بسيطی است كه ماهيت ديگری‏ را كه به شكل ديگری می‏تواند مستقل باشد در درون خود دارد . اين است كه‏ می‏گوييم صورت ، ماده را هم در بردارد ، فصل جنس را هم در بردارد . در " منظومه " در مباحث ماهيات اين بحث هست كه " فی أن تمام حقيقه‏ الشی‏ء فصله الاخير " يعنی فصل يك ماهيتی است كه در درونش جنس هم وجود دارد . نه اين است كه فصل يك نيم جداگانه‏ای از نيمه ديگر بنام جنس‏ باشد
مثلا انسان ، آيا حيوان و ناطق است ؟ يا حيوان ناطق است ؟ اين دو خيلی‏ فرق می‏كند . اغلب در تعبيرات مسامحی اينجور گفته می‏شود كه انسان مركب‏ از دو جزء است : حيوان و ناطق . ولی اين مسامحه است ، انسان حيوان و ناطق نيست آن طور كه مثلا آب اكسيژن و هيدروژن است ، بلكه انسان " حيوان هو عينا ناطق " است . حيوانيتی است كه آن حيوانيت در ضمن ناطق‏ است ( 1 ) . الحيوان اما ناطق و اما كذا و اما كذا .

پاورقی : 1 - مرحوم آخوند از اين مقدمات يك نتايجی در باب معاد جسمانی می‏گيرد ( البته در يكی دو ورق بعد اشاره می‏كند ) يك بحثی ديگران و ما در باب‏ روح و بدن می‏كنيم كه تعبير دقيقترش آن چيزی است كه در اينجا هست . در سطح عامه افراد چنين گفته می‏شود كه آيا شخصيت انسان به روحش است يا به‏ بدنش ؟ بعد استدلال می‏كنيم كه واقعيت هر شخصی به روحش است . يك‏ دليلش اين است كه می‏گوييم بدن متغير و متحول است و بعد از مدتی مثلا ده‏ سال تمام اجزاء قبلی بدن عوض می‏شود . يك سلسله سلولها می‏ميرند و سلولهای جديد پيدا می‏شود ، سلولهای ديگر اگر نميرند ولی تغيير می‏كنند و مثل خود جسم تغذيه می‏كنند و بدل مايتحلل دارند ، و عوض می‏شوند . در مجموع يك انسان بعد از مثلا پنجاه سال يك ماده از آنچه كه در دوران‏ طفوليتش ، از اجزاء بدنش وجود داشته وجود ندارد ، ولی در عين حال اين‏ شخص همان آدم است . نه همان آدم است اعتبارا ، آن چنانكه به يك‏ رودخانه و يا شهر قديمی می‏گوييم همان است ، بلكه شخصا و حقيقتا همان‏ است . يعنی انسان كه اكنون احساس " من " می‏كند واقعا همان من گذشته‏ است ، نه اينكه خيال می‏كند اين همان من است و در واقع من ديگری است ، و لذا در مسائل جزائی می‏گويند اگر واقعيت چنين باشد كه همانطور كه جسم‏ عوض می‏شود " من " هم عوض بشود ، مجازات مجرمی كه در سالها پيش‏ جنايتی مرتكب شده است موافق با عدالت نيست . برای اين كه اين " من‏ " غير از آن " من " است كه جرم را مرتكب شده است ، و صرف اينكه‏ اين شخص خودش خودش را همان می‏داند نبايد كافی باشد ، با فرض اينكه‏ اشتباه می‏كند و خودش خودش نيست . پس اين مسأله در سطح عاميانه چنين‏ مطرح می‏شود كه " من " واقعی ما روح ما است و روح ما باقی است و بدن‏ ما در " من " واقعی ما دخالت ندارد ، اين بدن برای ما حكم يك جامه را دارد . >

يعنی حيوان يك ماهيت مبهمی است كه اين ماهيت مبهم‏ اصلانمی‏تواند مستقلا ( حتی در ذهن ) وجود داشته باشد ، بلكه يا در ضمن ناطق و يا در ضمن صاهل و يا . . . وجود دارد

پاورقی : > ولی با نظر دقيق فلسفی اين تعبير درست نيست ، با نظر و تعسر دقيق‏ فلسفی انسان واقعا مركب از روح و بدن است ، يعنی اينجور نيست كه " من‏ " فقط روح هستم و بدن برای من يك امر عاريتی باشد ، مثل لباس ، بلكه‏ واقعيت من مركب است از روح و بدن . بدن من هم جزئی از واقعيت و هستی‏ و كيان من است . اما آنچه كه در واقعيت من دخيل است بدن بنحو خاص‏ نيست ، بلكه بدن بنحو عام است ، مثل همان چوب برای صندلی . واقعيت من‏ مركب از روح و بدن است ، منتهی بدن ای بدن و بدن ای بدن هميشه باقی‏ است . آن صورت اخير من بشخصه محفوظ است ، ولی بدن من به نحو ابهام و لاتعيينی و بنوعه محفوظ است . ولی اين بدان معنی نيست كه بدن من جزء من‏ نيست ، و مثل لباس است و دخالت در واقعيت من ندارد ، بلكه به معنای‏ اين است كه بدن بنحو عموم اخذ شده است . يعنی ما اگر می‏گوييم شيئيه‏ الشی‏ء بصورته لابمادته ، معنايش اين نيست كه ماده در آن هيچگونه دخالت‏ ندارد . نه ، واقعيت شی‏ء عبارت است از ماده با صورت ، ولی نه ماده‏ خاص ، بلكه ماده بنحو ابهام و عموم . اين است كه تبدل بدن واقعی و حقيقی است ، لكن از اين حرف نبايد اينجور نتيجه گرفت كه بدن دخالت در حقيقت ما ندارد ، بلكه بايد چنين نتيجه گرفت كه بدن بنحو عموم اعتبار دارد نه بنحو خصوص
مرحوم آخوند با نتيجه گيری از اين بحث يك جواب می‏دهد به حكمائی كه‏ معاد را صرفا روحی می‏دانستند و يك جواب می‏خواهد بدهد به كسانی كه معاد را مادی می‏دانند ، نه جسمانی محض . آنكه می‏گويد معاد جسمانی است‏ منظورش اين است كه معاد نه روحانی محض است نه مادی يعنی به شكلی كه‏ در دنيا هست كه بخواهد تكرار دنيا باشد . اما اينكه آنها می‏گويند انسان‏ باقی است به بقاء روحش و از جسم به هيچ نحو خبری نيست ، درست نيست و نمی‏تواند چنين چيزی باشد ، اين به معنای اين است كه جسم و بدن اصلا در ماهيت انسان دخالت نداشته باشد و ضم الحجر فی جنب الانسان باشد . حتما جسم بايد بنحوی از وجود ، با روح باشد ، همانطور كه ماده بنحوی بايد با صورت باشد . اما اينكه حتما خصوصيت يك بدن خاص را معتبر بدانيم مثلا آخرين بدنی كه با آن زندگی كرده است نه ، اينطور نيست ، خصوصيت اعتبار ندارد ، همچنانكه در مدت دنيا يك بدن خاص بدن ما نبوده است . اگر بدلهای ما يتحلل بدن يك نفر را از اول تا به آخر عمر جمع كنند به اندازه‏ كوهی می‏شود . پس بدن در واقعيت انسان دخالت دارد و دخالت ندارد
دخالت دارد بنحو عموم ، يعنی بدن ما كه رابطه آن بدن ما با نفس رابطه‏ ماده و صورت بايد باشد و نه غير آن . و دخالت ندارد بدن خاص بما هو خاص ، مثل اينكه بگوييم بدن دوره كودكی بدن دوره جوانی و امثال آن

جسم هم كه مركب از ماده و صورت است همين جور است ، نه اينكه در خارج ماده ايست به علاوه صورت . بلكه يك ماده فعليت يافته در ضمن‏ صورت است كه در عين اينكه تحليل می‏شود به ماده و صورت ولی وجود اين‏ ماده در خارج عين وجود صورت است
پس معلوم شد كه در اينجور جاها قاعده " الكل ينتفی بانتفاء أحد أجزائه " كه در جاهای ديگر وجود دارد ، وجود ندارد . برای اينكه در اين‏ جا احد الاجزاء به نحو ابهام اعتبار شده است و ديگری به نحو تعيين ، و با انتفاء شخص يكی از دو جزء ، كل منتفی نمی‏شود ، بلكه با انتفاء نوع آن‏ منتفی می‏شود . ولی آن جزء ديگر با انتفاء شخصش كل منتفی می‏شود . راز مطلب اين است كه اينها دو جزء طولی هستند نه عرضی

شيئيه الشی‏ء بصورته لابمادته

نتيجه‏ای كه از اين بحث گرفته می‏شود اين است كه : در باب ماده و صورت اين جور تعبير می‏شود كه " شيئيه الشی‏ء بصورته لا بمادته " و اين‏ يك حرف قديمی است . يعنی هويت و واقعيت يك شی‏ء به صورتش بستگی‏ دارد نه به ماده ، اگر صورت همان صورت باشد واقعيت شی‏ء محفوظ است و اگر ماده تغيير بكند و تبديل به يك ماده ديگر بشود ، بدون آنكه صورت‏ تغيير بكند ، واقعيت شی‏ء و ماهيت آن از بين نرفته است . اين را در مركبات صناعی می‏شود بطوری با اين بحث تشبيه كرد و تقريب به ذهن نمود
در اسم گذاريهای در مصنوعات كه برای هر شی‏ء ماهيتی قائل می‏شويم ، مثلا صندلی ، خانه و نظائر آن ، در اين جا ما شيئيت و ماهيت شی‏ء را تابع‏ همان صورت شی‏ء می‏دانيم نه ماده آن . هر چند ماهيت در اينجا ماهيت‏ اعتباری است نه حقيقی و همچنين تركيب اين ها هم حقيقی نيست . مثلا در مورد در و صندلی و كرسی كه ماده يكی است ولی صورتها مختلف است ، ماهيات و اسمها هم مختلف است . فرض كنيد كه از چوب در و صندلی می‏سازيم اگر از ما بپرسند كه صندلی چيست ؟ می‏گوئيم : صندلی عبارت است از مقداری چوب‏ كه برای آن شكل خاصی قرار داده‏اند و محل نشستن است . يعنی اين ماده را به اين شكل در آورده‏اند . اگر اين ماده را از صندلی بگيريم و ماده ديگری‏ به جای آن بگذاريم ، ولی صورت همان باشد ، ماهيت تغيير نكرده است
اگر از فلز هم همين شكل را بسازيم می‏گوييم صندلی است ولی از ماده ديگر
صندلی بودن به صورت آن است ، نه به ماده . اگر صورت را بگيريم ولی‏ ماده همان ماده باشد ، ماهيت تغيير می‏كند . مثلا اگر چوب همين چوب باشد ولی با آن شكل تخته سياه بسازيم ، ماهيت تغيير كرده است
پس صورت نياز به ماده دارد ولی نه ماده بالخصوص بلكه ماده ما . اين‏ است كه می‏گوييم در اين مركب ماده بنحو كلی و ابهام اخذ شده است ولی‏ صورتش صورت بالخصوص اعتبار شده است ، و قوام ماهيت به صورت خاص‏ است ، و اگر صورت تغيير بكند ديگر آن شی‏ء نيست و ماهيت خويش را از دست می‏دهد . از اينجا است كه می‏گويند : " شيئيه الشی‏ء بصورته لابمادته‏ " . در باب ماهيت هم همين حرف را می‏زنند و می‏گويند : حقيقه الشی‏ء فصله الاخير . اگر فصل اخير شی‏ء باقی باشد ، حقيقت و ماهيت شی‏ء باقی‏ است ولو اينكه عين آن اجناس و فصولی كه در سابق بوده است باقی نماند و اجناس و فصول ديگری جای آن را بگيرد . برای اينكه آن حيوانی كه در ناطق‏ اخذ شده است يك حيوان مبهم است ، يعنی در ناطق حيوان بايد باشد ولو اينكه حيوانی كه الان موجود است با حيوانی كه قبلا بوده مختلف باشد
اين مطلب را ايشان در اينجا به مناسبت ضرورت بقاء موضوع در حركت‏ جوهريه و حركت كميه می‏گويند ، كه موضوع در حركت جوهريه ماده مع صوره ما است . و ماده مع صوره ما يعنی ماده مع تشخص ما ، چون تشخص ماده به‏ صورت است ، نه ماده مع تشخص بالخصوص . ماده مع تشخص ما يعنی اينكه ماده با تبدل صورت تغيير می‏كند . در همان كون و فسادها وقتی شخصی از ماده در ضمن‏ صورت بود و صورتش زايل شد و صورتی پيدا شد ، شما می‏گوييد اين شخص‏ ديگری است . چون ماده از خودش تشخصی ندارد ، در تشخص تابع صورت است‏ ، پس ماده باقی نيست

خلاصه بحث :

فصلی كه در اينجا طرح شده جواب اين اشكال است : شما خودتان در باب ماده قائل هستيد كه ماده اولی حقيقتی است مبهم و نامتعين كه تعين و تشخصش به تعين و تشخص صورت است ، پس بقاء و لا بقائش تابع صورت است . از طرف ديگر شما خودتان اعتراف داريد در تبدل‏ و تغيير و حركت جوهری و بيشتر در كون و فسادها ، صورت زايل می‏شود و صورت ديگری وجود پيدا می‏كند ، پس تشخصی كه ماده با اين صورت دارد تابع‏ اين صورت است ، پس وقتی كه اين صورت از بين می‏رود تشخص اين ماده هم‏ از بين رفته است ، صورت ديگر كه می‏آيد اين ماده با تشخص و هويت ديگری‏ وجود پيدا كرده است . پس اينكه می‏گوييد ماده باقی است ، چه چيزی باقی‏ است ؟ موضوع باقی و مستمر كجاست ؟ جواب می‏دهند : ما هم قبول داريم كه ماده با تشخص باقی نيست ، بلكه‏ ما می‏خواهيم بگوييم ماده به صورت يك امر مبهم و كلی باقی است . آن‏ وقت اگر شما ايراد بگيريد كه ماده بصورت يك امر كلی باقی باشد دردی را دوا نمی‏كند ، چون شما می‏خواستيد بگوييد يك جزء باقی است و يك جزء ديگر فانی ، يك جزء ثابت و يك جزء ديگر متغير و سيال ، جواب می‏دهند : چرا ، درد را دوا می‏كند ، چون ماده كه جزء هست به همان نحو كلی جزء است
اگر ماده جزئی می‏بود كه اعتبار جزء بودنش بنحو شخصی می‏بود ، مثل اجزاء ساير مركبات ، ايراد شما وارد بود . ولی اصلا مسأله تركب جسم از ماده و صورت به معنای تركب حقيقت جسم است از يك امر مبهم و كلی و از يك امر شخصی و جزئی . به آن نحو كه ماده جزء است يعنی به وجوده الكلی و به وجوده الابهامی ، به همان نحو باقی است
اين خلاصه مطلب اين فصل است
البته آن مطلبی كه ديشب گفتيم كه مرحوم آخوند قبول دارند و آقای‏ طباطبائی هم اشاره كردند ، به قوت خودش باقی است ، كه اصلا مسأله كون و فساد ( را كه مرحوم آخوند در اينجا مماشاتا با ديگران قبول كرده و آنرا مستند برای صحت حركت جوهريه قرار داده است ) با بيان ديگر قابل توجيه‏ نيست و درست نيست . ولی ما بحسب همين اصل جدلی و مماشاتی هم كه الان‏ با شيخ داريم بحث می‏كنيم جواب همه اشكالات را داريم می‏دهيم
پس اگر به ما بگويند ماده كه در تشخصش تابع صورت است ، چطور شما می‏گوييد ماده مع صوره ما باقی است ؟ چون منظور شما اين است كه مع تشخص‏ ما باقی است . و اين مساوی است با اينكه بگوييم يك تشخصش از بين رفته‏ و تشخص ديگر جای آن آمده . پس يك ماده رفته و ماده ديگر آمده است
وقتی چنين باشد ، پس ماده باقی در اينجا نداريم
جواب می‏دهيم كه ماده باقی به نحو كلی و مبهم باقی است
ممكن است گفته شود به اين نحو باقی باشد دردی را دوا نمی‏كند . می‏گوييم‏ چرا ، اصلا آنكه جزء است ماده به نحو مبهم است

فصل 25 ( 3 ) بقای موضوع در حركت

بحث ما درباره مسأله بقاء موضوع در حركت جوهری و در حركت كمی است
همانطور كه گفتيم اين يك معضل بزرگ بوده است ، معضلی كه برای مثل شيخ‏ دليل شده است بر نفی حركت جوهريه ، و در باب حركت كميه با اينكه‏ خودش منكر آن نيست و نمی‏تواند باشد ، سبب شده است كه نتواند موضوع آن‏ را توجيه بكند و تنها به احتمالاتی اكتفا كرده و بگويد شايد بعدها ديگران‏ بتوانند قضيه را حل كنند . مرحوم آخوند می‏خواهند قضيه را حل بكنند ، هم‏ در باب حركت كميه و هم در باب حركت جوهريه . البته اين مطلب را نبايد فراموش كرد كه اساسا به چه علت نيازمند به فرض موضوع در باب‏ حركت هستيم ؟ و آيا در حركت جوهريه بالخصوص ما نيازمند به چنين فرضی‏ هستيم ؟ اين را قبلا بحث كرديم و بعدا هم بحث خواهد شد و گفته خواهد شد كه اساسا نيازی به موضوع شخصی باقی مستمر نيست . ولی فعلا فرض بر اين‏ است كه چنين موضوعی لازم است ، و بنای بحث بر پيدا كردن موضوع باقی‏ است
بنای سخن بر اين بود كه موضوع باقی همان ماده اولی است ، برای اينكه‏ حركت در صورت واقع می‏شود ، و حركت در جوهر يعنی تبدل صور جوهريه ، يعنی اينكه ماده در مراتب صورت متغير و متحرك است . ممكن است اين‏ بحث پيش بيايد كه ماده فلسفی و هيولای اولی ، كه شخصيتی ندارد و وجود مستقلی ندارد تا باقی بودنش وحدت موضوع در حركت را حفظ كند ( 1 )
چنين چيزی چگونه می‏تواند موضوع باقی حركت باشد ؟ اگر صورت متغير باشد و ماده باقی ، معنايش استقلال ماده است
جواب دادند كه : نه ، ما نمی‏گوييم ماده جدای از صورت وجود دارد ، هميشه ماده با يك صورتی هست . در كون فسادها كه امثال شيخ قائل هستند ، ماده با صوره ما است ، يعنی صورتها متبادل می‏شوند و صورتی می‏رود و صورتی‏ می‏آيد ، و هميشه ماده در پناه صورت هست . پس آن چيزی كه باقی است‏ ماده مع صوره ما است . و اما در باب حركت ، صورتها متبادل نيستند بلكه‏ علی نعت الاتصال متبدل هستند ، يعنی از قبيل تبدل مراتب يك شی‏ء واحد ، كه در آن هم به طريق اولی ، ماده هميشه همراه مرتبه‏ای از مراتب صورت‏ است . پس هيولی با صوره ما باقی است
اينجا يك سؤال ديگر به وجود می‏آيد و آن اينكه : وقتی هيولی مع صوره ما موجود باشد ، صوره ما برای ماده يعنی تشخص ما ، يعنی ماده اولی با هر صورتی يك تشخص دارد و با هر مرتبه‏ای از مراتب صورت هم قهرا يك تشخص‏ دارد . يعنی صورت كه تغيير می‏كند قهرا بايد بگوييد كه ماده هم تغيير می‏كند ، در اين صورت چه چيز باقی است ؟ جنبه كلی دخيل است

پاورقی : 1 - به طوريكه قبلا گفته شد بقاء و فنا و تشخص و همه خصوصيات ماده‏ اولی به تبع صورت است و از خودش حكمی ندارد ، و حتی گاهی خود مرحوم‏ آخوند در تعليقات " شفا " و در بعضی جاهای " اسفار " تعبير می‏كنند كه وحدت هيولای اولی وحدت مبهمه است ، و وحدت مبهمه آن مثل وحدت جنسی‏ است كه در مقابل وحدت شخصی قرار دارد ، و وحدت جنسی با كثرت شخصی‏ منافات ندارد . خود اين مطلب هم در ميان قدما مطرح بوده است كه آيا وحدت هيولی وحدت شخصی است يا وحدت نوعی و وحدت جنسی ، از بعضی از حرفهای مرحوم آخوند بر می‏آيد كه می‏خواهد بگويد وحدت هيولی وحدت جنسی‏ است ، و حاجی هم می‏خواهد يك نوع توجيهی بكند كه از بعضی جهات وحدتش‏ شخصی است و از بعضی جهات جنسی

رابطه ماده با جنس و صورت با فصل

بعد به يك مطلب ديگر اشاره می‏كنند و آن اين است كه در باب ماهيت‏ فرق می‏گذارند ميان ماده و جنس ، صورت و فصل . می‏گويند شی‏ء در خارج‏ مركب است از ماده و صورت و از نظر ذهنی مركب است از جنس و فصل ، جنس به ازاء ماده است و فصل به ازاء صورت ، يعنی جنس از ماده و فصل‏ از صورت انتزاع شده است . ممكن است گفته شود كه اگر چنين است ديگر نيازی به دو اسم نبود ، به جای ماده و صورت بگوييد جنس و فصل و يا به‏ جای جنس و فصل بگوييد ماده و صورت . چرا می‏گوييد آنچه در خارج از ماده‏ و صورت مركب است ، وجود ذهنيش جنس و فصل است ؟ اگر چنين باشد كه‏ جنس از ماده اخذ شده است ، وجود عينی جنس می‏شود ماده و وجود ذهنی ماده می‏شود صورت ، پس اختلاف به‏ ذهن و خارج است . اگر چنين باشد ، در نوع هم بايد چنين حرفی را بگوييد ، قبلا اسم ديگری هم برای نوع به اعتبار وجود خارجی آن انتخاب كنيد
می‏گويند : نه ، اينها در عين حال يكی نيستند . اگر می‏گوييم " مأخذ " ، معنايش اين نيست كه جنس صد در صد همان ماده است و ماده همان جنس و همچنين فصل همان صورت است و صورت همان فصل . مقصود اين است كه شی‏ء واحد به اعتباری ماده و به اعتباری جنس است . پس وقتی می‏گوييم مأخذ جنس ماده است ، مقصود اين نيست كه ماده به همان اعتباری كه ماده است‏ مأخذ جنس است ، بلكه شی‏ء واحد به اعتباری ماده است و به اعتباری جنس‏ . اين اعتبارها چيست ؟ می‏گويند اعتبار بشرط لائيت و اعتبار لابشرطيت
مقصود از لابشرطيت و بشرط لائيت در اينجا اين است كه : شی‏ء كه در خارج‏ مركب است و تركيب آن تركيب خارجی است ، نه تركيب ذهنی ، در عين حال‏ دارای نوعی وحدت خارجی نيز باشد . يك وقت هست شيئی داريم كه در خارج‏ مركب است به معنای اينكه كثرت دارد بدون آنكه واقعا وحدتی داشته باشد . و يك وقت شی‏ء در خارج وحدت دارد و اگر كثرت برايش اعتبار بكنيم ، كثرتش اعتباری است . ولی در خارج چيزی داريم كه در خارج واحد فی عين‏ الكثره است و كثير فی عين الوحده است . اما اينكه واحد است ، يعنی‏ واقعا وجود واحد است و مصداق نوع واحد است . و اما اينكه كثير است ، يعنی اينكه وجود خارجی آن ذی مراتب است و ذهن می‏تواند آن را كثير اعتبار بكند . و اين اعتبار ، اعتبار انياب اغوالی نيست ، بلكه منشأ انتزاع واقعی دارد
بهترين مثال برای اين مورد كميات است . مثلا يك كميت متصل ، به حكم‏ اينكه وحدت اتصالی مساوی با وحدت شخصی است ، اين كميت واقعا وجود وحدانی دارد ، اما يك وجود وحدانی است كه در خارج واقعا قابليت انتزاع‏ كثرت را دارد ، يعنی ذهن می‏تواند آن را تقسيم بكند به دو نيم و هر نيمی‏ را هم به دو نيم الی ما لانهايه . اين تقسيم در خارج وجود ندارد كه شی‏ء در خارج دو نيم شده باشد ، ولی به اين شكل است كه ذهن می‏تواند برای آن نيمی و نيمی اعتبار كند
پس اين شيئی است كه وحدت دارد واقعا و كثرت دارد واقعا و معنای اينكه‏ كثرت دارد واقعا اين است كه به حيثی است كه ذهن می‏تواند آن را به‏ مراتب تجزيه بكند . در مقابل ، چيزهائی هستند كه واحدند واقعا و ذهن هم‏ نمی‏تواند آنها را تجزيه بكند واقعا . مجردات از اين قبيل هستند ، مجرد واحد است واقعا و ذهن هم نمی‏تواند آن را تجزيه بكند . نقطه هم چنين است‏ ، خط هم از نظر عرضی در خارج چنين حالتی را دارد
تركيب جسم از ماده و صورت چنين تركيبی است ، تركيب اينها تركيب‏ اتحادی است ، يعنی واقعا در خارج وجود واحد است ، و در عين حال عقل‏ می‏تواند از آن دو حيثيت واقعی انتزاع بكند ، حيثيت صورت و حيثيت ماده‏ . يعنی نحوه وجود نحوه‏ای است كه : للعقل ان ينتزع له حيثيتين ، حيثيه‏ القوه [ ماده ] و حيثيه الفعليه [ صورت ] ( 1 )

معنای بشرط لائيت و لا بشرطيت

معنای بشرط لائيت و لا بشرطيت در اينجا اين است كه : اين چيزهائی كه‏ واقعا وحدت دارند و قابليت انتزاع كثرت دارند ، ذهن برای آنها دو گونه‏ لحاظ دارد : يك لحاظ اين است كه اين شی‏ء را همانطور كه واحد هست‏ می‏بيند . يك لحاظ ديگر تجزيه و تكثير آن است . مثلا اين شی‏ء كه می‏گوييم‏ مركب است از قوه و فعل ، در خارج اينطور نيست كه نيمش قوه باشد و نيمش فعليت ، بلكه معنايش اين است كه اين شی‏ء به تمامه ماده است و به تمامه صورت است . يعنی دو حيثيت مختلف و دو درجه از وجود است .

پاورقی : 1 - البته اينجا يك سؤال پيش می‏آيد و آن اينكه : آيا در اثر حركت‏ جوهريه طبيعت است كه در شی‏ء دو خصلت قوه و فعليت می‏تواند توأما وجود داشته باشد ( كه ما خود هميشه همين را گفته‏ايم ) يا حتی بنابر قول قدما هم نحوه وحدت شی‏ء نحوه وحدتی است كه وحدت است واقعا و در عين حال‏ منشأ انتزاع اين كثرت است واقعا ؟

اينكه می‏گوييم به تمامه اين است و به‏ تمامه آن ، اين را با حس نمی‏توانيم تجزيه بكنيم ولی عقل می‏تواند وجود اين را به دو حيثيت تجزيه كند : حيثيت ماده و حيثيت صورت . اين دو حيثيت توأم با يكديگر هستند . يك وقت عقل يكی از اين دو حيثيت را می‏بيند به طوری كه آن را در قبال آن حيثيت ديگر می‏بيند . اين اعتبار بشرط لائی است . و يك وقت اين حيثيت را می‏بيند بدون اينكه آن را در قبال آن حيثيت ديگر ببيند ، بلكه به حيثی می‏بيند كه می‏تواند با آن ديگری‏ باشد و يا نباشد ، اين را می‏گويند حيثيت لا بشرطی . مرحوم آقای بروجردی در اصول برای تفهيم مطلب در مشتق ، مثالی در همين‏ مورد ذكر می‏كرد كه مثال خوبی بود . ايشان مثال به آب حوض می‏زد كه امر متصل خارجی است ، و در عين حال ذهن می‏تواند آنرا تقسيم به اقسام زيادی‏ بكند ، آب طرف شمال يا طرف جنوب و . . . ولی اين آبهای تقسيم شده‏ بحسب ذهن ، در خارج واحدند . اگر نظر بياندازيد به آب يك گوشه حوض ، اين لحاظ شما به دو صورت است : يكی اينكه اين آب را می‏بيند و ذهن شما حد می‏دهد به آن ، مثلا آب از اين قسمت تا آن قسمت . وقتی كه در گوشه‏ ديگر بايستيم آيا اين آب باز همان آب است ؟ يعنی همان آب محدود به حد ذهنی ؟ نه ، ديگر آن نيست ، اما يك وقت شما همان گوشه را می‏بينيد بدون‏ اينكه ذهن شما برای آن رسم حد بكند ، بلكه آن را در ضمن آب حوض می‏بينيد . در اين صورت به هر طرف كه برويد همان آب است ، اعتبار بشرط لائيت‏ چنين اعتباری است
اگر از ما بپرسند كه مثلا اين انسان كه در خارج است ، نامی است ، جسم‏ است ، حيوان است ، ناطق است و يك سلسله اجناس و فصول و ماده و صور بر آن صادق است ، آيا مثلا جسميت آن جزئش است يا جزئش نيست ؟ و به‏ چه شكل جزئش هست و به چه شكل جزئش نيست ؟ جواب اين است كه اين‏ جسميت دو جور اعتبار می‏شود ، به يك اعتبار اين جسميت عين ناطقيت است‏ . چون روح و بدن ، ماده و صورت دو امر مجزا از يكديگر نيست ، مادامی كه‏ روح با بدن هست مجموع اينها يك واحد واقعی را به وجود آورده‏اند ( 1 )
جسميت به اعتبار لابشرطی حتی بر روح هم صادق است ، حتی بر روح هم قابل‏ انطباق است . ولی به اعتبار ديگر ، يعنی اگر ما نظر بياندازيم بر جسميت‏ و نظرمان محدود باشد فقط به همين جزء ، به اين اعتبار ديگر روح نيست و جسم تنها است و روح در مقابل آن است ، و همچنين ماده و صورت ، يعنی‏ اعتبار ماده و صورت اعتبار كثرت است و اعتبار جنس و فصل اعتبار وحدت‏ است
پس اينكه ماده و صورت را با جنس و فصل يكی نمی‏گيرند ، و در عين حال‏ می‏گويند جنس از ماده گرفته شده است و فصل از صورت و بعد از اين سؤال‏ پيش می‏آيد كه اگر اينجور است پس يكی است ، جوابش اين است كه : مقصود اين است كه جنس از همان چيزی اخذ شده است كه ماده اخذ شده است‏ و فصل از همان چيزی انتزاع شده كه صورت انتزاع شده است ، با اين تفاوت‏ كه آن چيزی كه مأخذ جنس هست به صورت لا بشرط اعتبار می‏شود ، و جنس و فصل از آن انتزاع می‏شود ، يعنی به حالت وحدت و يگانگی بدون اينكه اين‏ مرزهای قابل انتزاع را در نظر بگيريم و اگر آن را به اعتبار بشرط لائی اخذ بكنيم ، ماده و صورت از آن انتزاع می‏شود
حال اگر كسی بگويد كه : اگر ماده تغيير بكند ، شما می‏گوييد ماده بنحو

پاورقی : 1 - يعنی روح و بدن يك واحد اعتباری نيست ، مثل كبوتر و آشيانه كه‏ مثال می‏زنند و دكارت قائل به آن بود . يكی از انحرافاتی كه در فلسفه‏ پيدا شد و بعد عكس العمل هائی هم به وجود آورد ، ثنويت دكارت بود
فرض افلاطون هم درباره روح و بدن يك فرض ثنوی است . ارسطو مسأله را به‏ شكل ماده و صورت در می‏آورد و از ثنويت آن می‏كاهد . بعدها در فلسفه‏ صدرالمتألهين كه حركت جوهريه پيدا می‏شود از ثنويت باز هم بيشتر كاسته‏ می‏شود و جهت وحدت تقويت می‏شود . ولی در اروپا در جهت عكس عمل می‏شود يعنی باز بر می‏گردند به ثنويتی از قبيل ثنويت افلاطون ، يعنی روح برای‏ خودش چيزی جدا است و بدن هم برای خودش چيزی است ، چند روزی مصلحت‏ اقتضا كرده كه در كنار يكديگر زندگی بكنند ، مثل زن و شوهر ! شخصی اعتبار نشده است ، بلكه بنحو كلی و مبهم اعتبار شده است . بسيار خوب ، پس اگر جسميت شی‏ء تغيير كرد ولی فصولش مانند نامی و امثال آن‏ تغيير نكرد ، مثل حركتهای مقداری و حركت در كم ، آيا جسم زايل می‏شود ؟ اشكال در حركت در كم اين بود كه كميت با جسم طبيعی فرقشان فرق تحليلی‏ است ، اگر كميت شی‏ء تغيير بكند جسم مطلق تغيير كرده . اگر شخص كم ، شخص كم نباشد ، شخص جسم ، شخص جسم نيست . آيا در اين حركتهای كمی مثل‏ نمو و ذبول و تخلخل و تكاثف جسم زايل می‏شود يا زايل نمی‏شود ؟ در پاسخ می‏گويد : جسم به اعتبار اينكه ماده است ، و يك نوعی است در مقابل صورت ، به اين اعتبار بله ، اين جسم از بين رفته و جسم ديگری آمده‏ ، يعنی اين ماده رفته ماده ديگری آمده ولی جسم به اعتبار لابشرطيتش ، با رفتن ماده از بين نمی‏رود ، باقی است به بقاء صورت . صورت كه باقی باشد ، جسم به اعتبار جنسيت خودش باقی است ( 1 )

next page

fehrest page