![]() |
فصل 25 ( 1 ) موضوع در حركت كميه
اين فصل تتمه قسمتی از فصل پيش است ، چون بحث در حركت جوهريه و ايرادهای شيخ بر حركت جوهريه بود . يكی از آن ايرادها اين بود كه اگر حركت در جوهر واقع بشود ، موضوعی كه از اول حركت تا آخر باقی باشد وجود نخواهد داشت و حركت بلا موضوع باقی خواهد بود . و چون محال است كه حركت موضوع باقی نداشته باشد ، پس حركت در جوهر محال است . اين مطلبی كه شيخ میگويد مبتنی بر يك سلسله اصولی است كه قبلا ذكر شده است : يكی اينكه حركت نيازمند به موضوع است . سابقا فصلی در اين زمينه داشتيم و خود مرحوم آخوند هم اين مطلب را قبول كرد كه حركت نيازمند به موضوع يا به تعبير ديگر به " مابه " است . در آنجا اگر چه مرحوم آخوند زياد توضيح نداده بود ، ولی ما در آنجا چند ملاك و چند راه برای احتياج حركت به موضوع ذكر كرديم ، ولی اينجا مسأله يك علاوه دارد و آن اينكه حركت نيازمند به موضوع باقی و مستمر است . صرف اينكه بگوييم حركت نيازمند به موضوع است برای شيخ كافی نيست . شيخ كه میخواهد برهان بر نفی حركت در جوهر اقامه كند ، بر اين مطلب تكيه دارد كه حركت نيازمند به موضوع باقی مستمر است . يعنی از اول تا به آخر حركت بايد يك موضوع باقی مستمر داشته باشيم كه اين مراتب حركت همه وارد بر يك امر بشوندبدون شك ، حركت واحد نمیتواند موضوعات متعدد داشته باشد . اگر موضوع در حركت متعدد و مختلف شد خود حركت هم متعدد و مختلف خواهد شد . محال است دو متحرك داشته باشيم و يك حركت . محال است كه يك مسافت را دو متحرك طی كنند به طوری كه نيمی از مسافت را اين متحرك و نيمی را متحرك ديگر ، و در عين حال يك حركت باشد . اگر متحرك دو تا شد ، وحدت حركت هم بهم میخورد . حركت در وحدت و تعدد تابع موضوع خودش است . فصلهائی در آخر اين مرحله داريم راجع به اينكه چه چيزهائی مشخص حركت هستند و چه چيزهائی مشخص نيستند . قدر مسلم اين است كه اگر موضوع حركت واقعا متعدد باشد ، حركت هم متعدد خواهد بود
همچنين حركت هم ، چنانكه سابقا گذشت ، بلا موضوع نمیتواند باشد ، بلكه حتما موضوعی دارد
اكنون اين مسأله پيش میآيد كه اگر حركت واحد بايد موضوع واحد داشته باشد ، آيا اين موضوع واحد بايد وجود استمراری داشته باشد ؟ يا موضوع حركت مثل خود حركت میتواند وجود ممتد متصل داشته باشد ؟ وجود استمراری يعنی اين شیء كه الان وجود دارد ، در زمان بعد و آن بعد هم عين همان باقی باشد . ولی معنای وجود متصل اين است كه همين طور كه حركت ، خودش يك وجود ممتد است و هر مرتبهای از حركت در مرتبهای از مسافت قرار گرفته است ، موضوع حركت هم چنين وجود كشش داری باشد
در اينجا بنای سخن بر دو چيز است : اولا حركت نيازمند به موضوع است ، و ثانيا اين موضوع وجود مستمر و باقی بايد داشته باشد . اينجا است كه حركت جوهريه دچار اشكال میشود . در حركات عرضيه بنابر ثبات جوهر ، موضوع جوهر است . مثلا اين گلوله است كه از مبدأ تا منتهی حركت میكند . در اين حركت موضوع گلوله است . جوهر گلوله در تمام اين مدت يك امر باقی مستمر است . پس حركت در اعراض بلامانع است . ولی اگر بنا باشد حركت در جوهر واقع بشود و مافيه الحركه خود جوهر باشد ، يعنی آنچه كه جوهر اين جسم است بخواهد نظير " أين " باشد ، همانطور كه " أين " متدرج در مسافت و زمان است ، جوهر هم همين طور باشد . لذا اشكال میشود كه آن چيست كه مراتب اين جوهر را طی میكند ؟ آن امر باقی كه از اول تا به آخر اين حركت جوهری باقی است و مانند يك رشتهای كه به دانههای تسبيح وحدت میبخشد ، مراتب اين حركت را وحدت میبخشد چيست ؟ اين حاصل اشكال شيخ است . مسأله بقاء موضوع حركات جوهريه از اهم مسائل است ، مخصوصا با توجه به اينكه مرحوم آخوند در اين زمينه بيانات مختلفی دارد كه ممكن است كسی بگويد مرحوم آخوند نظرش در اين مورد استقرار پيدا نكرده است . مثل كسی كه در جواب اشكال محتملاتی ذكر میكند بدون آنكه هيچ يك را اختيار كند . يا همانطور كه مرحوم آقا علی حكيم میگويد ، اين وجوه مختلف در طول يكديگرند . يعنی همه اين وجوه در آن واحد درست است . خصوصا اين كه اين مسأله در ميان متأخرين مورد بحث و فحص و أخذ و رد است كه آيا مقصود آخوند از اين وجوه چيست و آيا حرفش درست است يا نه ؟ اين مسأله در بعضی ديگر از كتابهای مرحوم آخوند و متأخرين از او مطرح شده كه شايد قسمتهايی از آنها را عرض بكنيم
در اينجا يك نظريه اين است كه اساسا ما از اول نبايد قبول كنيم كه همه حركتها و حتی حركت در جوهر ، نياز به متحرك دارند . میتوانيم اين اصل را قبول نكنيم ، چون دليلی بر اين مطلب نداريم . اگر ما از نظر لغت چنين نيازی داريم ، از جهت اينكه در حركت جوهريه هم متحرك داريم و هم حركت ، پس حركت بايد غير از متحرك باشد ، اين يك بحث لغوی است و تازه از نظر لغت هم چندان ثابت نيست . نظير حرفی كه در باب موجود و وجود میگويند ، كه موجود حتما ذات له الوجود بايد باشد پس بايد خود وجود غير از ذات موجود باشد ، چون ذات له الوجود نيست ، كه جوابش در باب مشتق داده شده است
نظر ديگر اين است كه چون همه حركتهايی كه قدما قائل بودهاند حركت در اعراض بوده است ، از جنبه عرض بودنش نيازمند به موضوع است ، نه از جهت اينكه خود حركت بما هی نيازمند به موضوع است . و به بيان ديگر كه اين همان بيانی است كه آقای طباطبائی در اينجا گفتهاند و حرف بسيار خوبی است : علت اينكه گفتهاند حركت نيازمند به موضوع است اين است كه حركت را اين چنين تفسير كردهاند كه معنای حركت در يك مقوله اين است كه : أن يكون للمتحرك فی كل آن فرد من المقوله ، و يا در حركات اشتدادی ، نوع من المقوله . پس وقتی كه چيزی حركت میكند اين متحرك در هر آن فردی از ما فيه الحركه را دارد . وقتی حركت در " أين " میكند ، يعنی در هر آن " أينی " دارد و هم چنين كيف و مقولات ديگر . پس بايد چيزی باشد كه در هر آن كيفی و در هر آن " أينی " داشته باشد و اگر " آن چيز " نباشد اين أينها و كيفها با يكديگر بیارتباط هستند . " آن چيز " است كه وحدت میدهد به آنها
اين بيانی بود كه شيخ ذكر كرده بود و مرحوم آخوند هم بعضی جاها گفته است
اصالت وجود مصحح وحدت حركت است
ولی مرحوم آخوند بعد از اينكه اصالت وجود را ثابت نمود ، يك حرف بسيار بسيار اساسی زد و آن اينكه : اگر وجود اصيل باشد ، اين بيان شما درست است كه متحرك در هر آنی فردی و بلكه نوعی از مقوله را دارد . ولی مقوله خودش ماهيت و امر اعتباری است ، ولی متحرك در تمام زمان يك فرد متدرج از آن مقوله را دارد ، يك وجود سيال از آن مقوله را دارد كه از آن وجود سيال است كه افراد متعدد غير متناهی و بلكه انواع متعدد غير متناهی انتزاع میشود . يعنی آن وجود سيال منشأ انتزاع افراد غير متناهی میشود ، نه موضوع . اگر وجود حقيقتی ماوراء ماهيات نداشته باشد ، موضوع نمیتواند به اين ماهيات وحدت بدهد ، بلكه لازم میآيد اين موضوع در زمان متناهی و در مسافت متناهی انواع غير متناهی بالفعل از مقوله داشته باشد ( كون المراتب فی الاشتدادی انواعا استنار للمرادی ) . پس اصالت وجود آن مقوله است كه اين مطلب را تصحيح میكند ، از موضوع كاری در اين جهت ساخته نيست . حال كه مطلب از اين قرار است ، همين مطلب در حركت جوهريه نيز مشكل را حل میكند . شما خيال كرديد چون معنای حركت در مقوله اين است كه كون المتحرك فی كل آن فرد من المقوله ، اين سبب میشود كه موضوع بايد وجود داشته باشد تا مسأله درست بشود . نه ، اصالت وجود ما فيه الحركه اين را تصحيح میكندبنابر اصالت الوجود ، اين وجود سيال جوهری است كه مناط انتزاع افراد غير متناهی و انواع غير متناهی است . علی هذا ما میگوييم : اصلا دليلی نداريم و برهانی اقامه نشده است كه هر حركتی نيازمند به موضوعی است كه آن موضوع غير از ما فيه الحركه باشد . به يك اعتبار ديگر هر حركتی نيازمند به موضوع است ولی در حركت جوهريه موضوع حركت و ما فيه الحركه يكی است ، مثل وجود و موجود ، و در حركات ديگر موضوع حركت و ما فيه الحركه دو تا است
پس اشكال به اين شكل جواب داده میشود و ما نيازی نداريم كه كوشش بكنيم برای اثبات موضوعی غير از ما فيه الحركه ، كه مرحوم آخوند در اينجا تلاشش فعلا برای چنين چيزی است . ايشان با اين بيان ، خودشان را مستخلص كردهاند از اينكه بخواهند كوششی بخرج بدهند و موضوع باقی مستمر پيدا كنند . ضرورتی ندارد كه در پی موضوع باقی مستمر باشيم ، بلكه روی مسلك خود مرحوم آخوند بايد هم چنين بگوييم كه ما در هيچ جا محتاج به موضوع باقی مستمر نيستيم . در بعضی موارد محتاج به موضوعی غير ما فيه الحركه نيستيم ، مثل حركت جوهريه ، و در بعضی موارد نيازمند به موضوع هستيم اما نه موضوع باقی و مستمر ، بلكه موضوع باقی متدرج الوجود ، كه آن در حركات غير جوهری است
اين بيان ، بيان درست و تمامی است ، و اين حرف از حرفهای گذشته مرحوم آخوند استفاده میشود و آقای طباطبائی هم اتكائشان به بيان مرحوم آخوند است . ولی چرا مرحوم آخوند اين تلاشهای زياد را میكند ؟ از اول بنای كلام مرحوم آخوند بر اين است كه ما حرف شما را قبول داريم كه هر حركتی ، حتی حركت در جوهر ، نيازمند به موضوعی است كه غير از ما فيه الحركه باشد ، باقی و مستمر هم باشد . و در باب حركت چنين موضوعی داريم ، حال آن موضوع چيست ؟ ايشان بر سبيل جدل ( 1 ) به شيخ میگويد در برهان فصل و وصل چه میگوييد ؟ در باب كون و فساد چه میگوييد ؟ شما در آنجا قائل به نوعی موضوع باقی مستمر هستيد . عين همان را ما در حركت جوهريه میگوييم . چرا اينجا نشود گفت ؟ ببينيد : امثال شيخ قائل به حركت در جوهر نيستند ، بلكه قائل به كون و فساد هستند . يعنی میگويند به اينكه هر تغيير جوهری كه در طبيعت پيدا میشود ، به معنی اين است كه يك صورت جوهری زايل و باطل و فاسد میشود و از نو يك صورت جوهريه جديدی كائن میشود . مثلا اگر موجودی مراحل جمادی و نباتی و حيوانی و انسانی را طی بكند ، به اين شكل است كه وقتی میخواهد از مرحله جمادی به مرحله نباتی برسد صورت جمادی فاسد میشود تا صورت نباتی پيدا شود . در صور نباتی هم همين جور است كه يكی فاسد میشود و ديگری كائن میگردد . در آنجا میگويند اگر صورتی فاسد شد ، آيا تمام شیء فاسد و معدوم میشود ؟ اگر صورتی منعدم شد ، تمام شیء منعدم میشود ؟ اگر آبی تبديل به هوا شد يا هوايی تبديل به آب شد ، آيا آب به كلی منعدم میشود و از نو هوا به وجود میآيد ؟ هوا به كلی معدوم میشود و آب به وجود میآيد ؟ شما خودتان میگوييد : نه .
پاورقی :
1 - به اين معنا جدل است كه بر مبنای شيخ و امثال او جواب میدهد
ولی چون خودش هم تقريبا در محل خودش اين را قبول كرده ، نمیتوان اسم آن
را جدل گذاشت
میگوييم : خيلی خوب ، از شما میپرسيم : آيا ماده میتواند بلاصورت باقی باشد ؟ اينكه محال است . خودتان میگوييد كه محال است كه ماده بتواند يك آن و يك لحظه بلا صورت باشد ، و میگوييد ماده تشخصش به صورت است
میگوئيم : پس اينجا چگونه شد كه اين صورت معدوم شد و صورت ديگر آمد ؟ میگويند : ماده متشخص است به واحد بالعموم صورت ، نه به واحد خاص
يعنی ماده در تشخصش به صوره ما احتياج دارد ، نه اينكه ماده به صورت مائيه يا صورت هوائيه احتياج دارد . مثل خيمهای كه نيازمند به عمود مايی است
میگوييم : پس شما قبول كرديد كه در كون و فسادهايی كه قائل هستيد ، يك امر باقی مستمر متشخص داريم و آن ماده اولی است كه تشخص آن به صوره ما است . آنچه را كه شما در باب كون و فساد میگوييد ما در باب حركت میگوييم . حركت تغيير تدريجی است و كون و فساد تغيير و انعدام دفعی است . ما میگوييم موضوع باقی مستمر در حركت جوهريه هم ماده اولی است
اگر بگوييد موضوع بايد متشخص باشد ، ماده اولی كه تشخصی ندارد ، میگوييم تشخصش به صوره ما است . پس ماده مع صوره ما موضوع است
البته موضوع بايد غير از ما فيه الحركه باشد . ما فيه الحركه چيست ؟ صورت است . پس آيا موضوع عين صورت شد ؟ میگويد : نه ، ماده مع صوره ما موضوع است . ولی خصوصيات صور است كه ما فيه الحركه است . در واقع اين ماده اولی است كه در اين صور حركت میكند . ماده به اعتبار اينكه هميشه در ضمن مراتب صورت است ، پس صوره ما دارد . ماه اولی به اعتبار اينكه در تمام اين مدت مع صوره ما است ، موضوع است . و صور متشخصه كه مراتب صورت است ما فيه الحركه است
پس ما در باب حركت جوهريه هم عينا موضوعی داريم كه غير از ما فيه الحركه است و آن موضوع هم باقی و مستمر است
سؤال : پس اين حركت جوهريه نيست . چون ماده كه جوهر است ثابت است
استاد : قبلا گفتهايم كه ماده از خودش فعليت ندارد . فعليت آن تابع فعليت جوهر است
اينكه ماده با صوره ما باقی باشد ، سه جور ممكن است : يكی اينكه صورتش عوض نشود . ماده مع صوره شخصيه باقی باشد . ديگر اينكه صورت به نحو تبادل عوض بشود . صورتی برود و صورت ديگر بيايد . اين باز هم حركت نيست
جور سوم اينكه صور ماده دائما و متدرجا تغيير میكند ولی اين هميشه با صوره مائی اعتبار میشود . يعنی به اعتبار اينكه هيچوقت بلاصورت نيست ، میگوييم ماده مع صوره ما موضوع است
تلاش غير لازم در اثبات موضوع در حركت كميه
مرحوم آخوند بعد از اينكه موضوع در حركت جوهريه را به موضوع در كون و فساد نقض كردند وارد اشكال در حركت كميه شدند كه عين همين اشكال در آنجا هم بوده است و شيخ به دليل همين اشكال حركت جوهريه را نفی كردند ، ولی حركت كميه را چون يك چيز محسوسی است نمیتوانستند نفی كنند ولی در توجيه آن شديدا گير كردند و چند احتمال به نحو " لعل ، لعل " ذكر كردند . اين " لعل " ها نشان میدهد كه خودش هم ايمانی به اين " لعل " ندارد . در آخر هم میگويند شايد بعدها قضيه حل بشود . شيخ اشراق هم جور ديگری دچار اشكال در حركت كميه شده استمرحوم آخوند گفت : در حركت كمی هم هيچ اشكالی ندارد . در آنجا هم مقدار از لوازم جسم است . در حركت در مقدار موضوع چيست ؟ جسم بلامقدار موضوع است ؟ يا جسم مع المقدار ؟ جسم بلا مقدار كه نداريم اگر جسم مع المقدار موضوع باشد ، موضوع كه بايد ثابت باشد ، پس جسم با مقدارش بايد ثابت باشد تا حركت در مقدارش واقع شود ، پس مقدار ثابت است و حركت كميه واقع نمیشود . جواب اين است كه در آنجا جسم در مراتب مقدار متحرك است ، ولی آن چيزی كه باقی است جسم مع مقدار ما است . و همين مطلب در باب فصل و وصل و امثال آن هم از همين قبيل است
تا اينجا يك جوابی است كه مرحوم آخوند به اشكال بقاء موضوع داده است ، كه به اين جواب میتوان اينطور اشكال كرد ( همانطور كه آقای طباطبائی كردهاند ) كه : چرا مرحوم آخوند خودش را در اين مخمصه انداخته است و خواسته موضوع باقی در حركت جوهريه دست و پاكند ، و طوری جواب داده كه كأنه حرف شيخ را قبول دارد كه ما در تمام حركتها نيازمند به موضوع هستيم كه آن موضوع غير از مافيه الحركه باشد ، و باقی و مستمر هم باشد . و بعد توجيهی را كه آنها در باب كون و فساد كردهاند ، ذكر كرد و آنرا توجيه كننده حركت كميه و جوهريه دانسته است
ممكن است اين عمل مرحوم آخوند را اينطور توجيه كنند كه مرحوم آخوند خيلی از اوقات برای مطلب حقی از راههای مختلف اقامه برهان میكند كه به بعضی از آن راهها نيازی نيست ، يا احيانا بر خلاف مبانی خودشان است ، و مقصودش از اين كار اين است كه به مخالفان آن مطلب حق بگويد اين مطلب حتی با مبانی شما هم قابل اثبات است . پس ارزش جواب آخوند در اينجا اين مقدار است كه به امثال شيخ با مبانی خودشان جواب بدهد و اشكال آنها را بر حركت جوهريه حل نمايد و بگويد حركت جوهريه اشكالی بيش از اشكال كون و فساد شما ندارد . همان جور كه آنجا قائل به موضوع باقی مستمری هستيد كه آن موضوع غير از ما فيه الكون و الفساد میباشد ، اينجا هم عينا به همان شكل موضوع باقی مستمر داريم يعنی اگر بگوييد مسأله صوره ما در مقابل صور شخصيه اعتبار ذهن است 1 ، درست نيست . مثل اين است كه در اين اطاق بطور دائم مثلا در طول سال در هر دقيقه يك فرد بيايد و در همان موقع يك فرد بيرون برود ، آيا میتوانيم بگوييم انسان ما باقی است ؟ البته میگوييم انسان ما باقی است ، يعنی آنرا مانند يك امر باقی فرض میكنيم ولی بنظر دقيق انسان ما يك امر اعتباری و ذهنی است ، بلكه حقيقت اين است كه در هر دقيقه انسانی بوده است . يعنی آنچه كه در واقع موجود است ، وجود انسان است به نحو كثرت ، وجود انسان به نحو وحدت كه باقی باشد صرف اعتبار ذهن است . 2 در مدت يك سال انسان در اطاق وجود نداشته است ، بلكه انسانها وجود داشتهاند . و هيچ كدامشان هم در يك سال وجود نداشتهاند ، بلكه هر كدام در ظرف يك دقيقه وجود داشتهاند . پس اين صوره ما كه ما هم در اينجا میگوييم ، مخصوصا در كون و فساد جز يك امر انتزاعی چيز ديگری نيست
ببينيد : حرفهای مرحوم آخوند پايين و بالا دارد و اين هم به دليل غفلت از حرفهای خودش نيست ، بلكه به اين دليل است كه گاهی روی مسلك قوم حرف میزده است . خود مرحوم آخوند در بعضی از كلماتش گفته كه كون و فساد محال است ، به همين دليل كه ماده نمیتواند ضمن صوره ما باشد . اگر ماده بخواهد باقی باشد ، فقط در ضمن صورت واحد متدرج میتواند باقی باشد ، يا در ضمن يك صورت ساكن ثابت
آقای طباطبائی نيز در باب قوه و فعل و در باب حركت جوهريه از همه بيشتر به همين دليل تكيه كرده است و همين حرف هم روح حرفهای ايشان را تشكيل میدهد ، و میگويد : يا بايد بگوييم در جوهر اصلا تغييری پيدا نمیشود ، كه اين خلاف ضرورت است ، و اگر پيدا میشود ، رفتن صورتی و آمدن صورتی محال است .
پاورقی :
1 - كه اين را هم مرحوم حاجی خواسته توجيه بكند ولی نتوانسته است
2 - اين حرفی است كه خود مرحوم آخوند در جاهای ديگر مكرر گفته است و
گفته است اين حرف غلط است كه طبيعت يوجد بوجود فرد ما و ينعدم
بانعدام جميع الافراد ، بلكه الطبيعه يوجد بوجود فرد و ينعدم بانعدام ذلك
الفرد . چون طبيعت يعنی كلی طبيعی نه واحد است و نه كثير ، واحد است
به وحدت افراد و كثير است به كثرت افراد
گذشته از اين ، در سه چهار فصل پيش گفت اصلا چيزی در طبيعت باقی و مستمر نيست حتی ماده اولی ، يعنی امر باقی و مستمر نداريم ، حتی ماده اولی هم چون ماده اولی اصلا حكمی ندارد و مثل معنای حرفی است كه تابع اسم است . باقی است به بقاء صورت و فانی است به فناء آن ، متدرج است به تدريج آن و ثابت است به ثبات آن . شما میآييد به تبع هيولی صوره مايی فرض میكنيد ، در حالی كه هيولی حكم ندارد . بنابراين مرحوم آخوند كه در جای ديگر حتی برای هيولای اولی ثبات و استمرار قائل نيست و بدان تصريح میكند . قطعا آنچه را كه در اينجا گفته مماشاه للقوم بوده و خواسته بگويد بر مبنای خود شيخ هم ايراد وارد نيست
فصل 25 ( 2 ) رابطه ماده و صورت
به مناسبت بحث در نحوه بقاء موضوع در حركت كميه ، بحثی مطرح كردند كه پيش از اينكه به بحث اينجا مربوط باشد به مباحث ماهيت مربوط است . مباحث ماهيت قبلا طرح شده و همين مطلبی هم كه اينجا میگويند قبلا در آنجا بيان شده است ، و بعدها هم به مناسبتهائی ، مخصوصا در " سفر نفس " خواهد آمد . و آن بحث اين است كه : 1 - هر جسمی مركب است از ماده و صورت . يعنی شیء به اعتبار وجود خارجی مركب است از ماده و صورت . مسأله تركب امور طبيعی از ماده و صورت از اركان فلسفه ارسطوئی است2 - يك بحث ديگر در منطق از يك نظر و در فلسفه از نظر ديگر داريم و آن اينكه : ماهيات اشياء عبارت است از مجموع اجناس و فصول ، و ماهيت يك شیء را جنس قريب و فصل قريب آن تشكيل میدهد
البته بحث ديگری هم هست كه اصلا ماهيت بسيط وجود دارد يا ندارد
ماهيت بسيط يعنی ماهيتی كه نه جنس داشته باشد نه فصل . اگر چنين ماهيتی باشد به اين معنا است كه ما يك نوع در عالم داريم كه خودش مقوله مستقلی است ، ولی حكما به چنين چيزی عقيده ندارند . معتقدند كه هر نوعی از انواع داخل در يك مقوله از مقولات دهگانه است و به دليل اينكه داخل مقولهای از مقولات دهگانه است ما به الاشتراكهائی و ما به الا متيازهائی دارد كه به آن ما به الاشتراكها اجناس و به آن ما به الامتيازها ، فصول میگويند . اين هم از نظر ماهيت از آن نظر كه ماهيت است
3 - مطلب سوم بحثی است كه راجع به رابطه اين دو مطلب طرح میشود
يعنی در فلسفه ارسطوئی ، از طرفی وجود خارجی اشياء مركب است از مواد و صور و از طرف ديگر ماهيت اشياء مركب است از اجناس و فصول . چه رابطهای ميان اجناس و فصول از يك طرف و مواد و صور از طرف ديگر وجود دارد ؟ آيا رابطهای هست يا اصلا رابطهای نيست ؟ جواب میدهند كه بله ، رابطهای هست و آن رابطه اين است كه : مواد منشأ انتزاع اجناسند و صور منشأ انتزاع فصول . نه اينكه جنس تعبير ذهنی ماده باشد و ماده تعبير خارجی جنس ، بلكه میخواهند بگويند خود ماده و صورت هم دو كلی و دو ماهيت هستند ، ماده از انواع جوهر است و صورت هم از انواع جوهر است ، ولی همين ماده به يك اعتبار جنس است و صورت هم به يك اعتبار فصل
پس مأخذ انتزاع جنس و فصل دو چيزند كه آن دو چيز خودشان به اعتبار ديگر نوع هستند . يعنی ماده خودش يكی از انواع جوهر است . جوهر را تقسيم میكنند به ماده و صورت و نفس و عقل و جسم صورت و ماده هر كدام نوعی از انواع عالم هستند و جسم نوعی در مقابل اين دو نوع است ، و مع ذلك از اين دو نوع كه ماده و صورت باشد دو معنای ديگر اعتبار میكنيم كه آن دو معنی جنس و فصل است ، و از مجموع آن دو ( ماده و صورت ) ، نوع پنجم كه جسم باشد به وجود میآيد
در اينجا يك سؤال واضحی هست كه معنی اين حرف فلاسفه چيست كه میگويند : جوهر تقسيم میشود به ماده و صورت و نفس و عقل و جسم ، و میگويند جسم مركب از ماده و صورت است ؟ پس جسم كه غير از ماده و صورت چيزی نيست ، چرا آنرا به صورت يك امر جداگانهای میشمارند ؟ جواب اين است كه : ماده از آن نظر كه ماده است خودش نوعی مستقل است و همچنين صورت ، ولی همين دو نوع به اعتبار ديگری نوع ديگری به وجود میآورند كه به آن اعتبار ديگر هيچكدام نوع نيستند . اينها كلياتی بود كه در باب ماده و صورت و از نظری در باب ماهيت مطرح است .
آيا جوهر مركب از دو جوهر ، استقلال دارد ؟
اكنون يك مسأله ديگر مطرح میشود : میگويند جسم در خارج مركب از ماده و صورت است و ماهيت در ذات خودش مركب است از جنس و فصل ، و از طرفی يك اصل مسلمی داريم كه : هر مركبی يوجد بوجود جميع اجزائه و ينتفی بانتفاء احدا جزائه . آيا در اين مورد هم مطلب از همين قبيل است ؟ يعنی جسم كه مركب است از ماده و صورت به انتفاء هر يك از اين دو ، معدوم میشود ؟ ماهيت كه مركب است از جنس و فصل آيا با انتفاء هر يك از اين دو منتفی و معدوم میشود ؟ يا نه ، اين يك مركبی است كه وضع استثنائی دارد . يعنی ممكن است كه ماده منتفی بشود ولی كل كه مركب است منتفی نشود . حال سؤال میكنيم مگر قاعده " الكل يوجد . . " در آن جاری نيست ؟ مگر قاعده عقلی استثناء پذير است ؟ چطور ممكن است ماده كه جزء جسم است با انعدام آن جسم منعدم نشود ؟ و چطور میشود جنس كه جزئی از ماهيت است با انتفاء آن ماهيت معدوم نشود ؟ جواب اين است كه نه ، استثناء در قاعده نيست ، با دو تعبير میتوانيم مطلب را ادا بكنيم يك تعبير تعبيری است كه مرحوم آخوند در اين جا روی آن تكيه كرده است و تعبير دوم را در جاهای ديگر گفته و حاجی هم در اين جا آورده است . تعبيری كه در متن آمده است اين است كه علت اينكه با تبدل ماده ، مركب از بين نمیرود اين است كه ماده به نحو خصوص اعتبار نمیشود بلكه به نحو عموم اعتبار میشود ، جنس به نحو خصوص اعتبار نمیشود بلكه به نحو عموم و ابهام اعتبار میشود . يعنی جسمی كه مركب از ماده و صورت است ، اگر ماده به كلی معدوم شود محال است مركب باقی بماند ، پس معلوم میشود آن ماده جزء اين نيست ، ضم الحجر فی جنب الانسان است . چيزی كه ما آنرا جزء بدانيم و با رفتن آن ثلمهای در كل پيدا نشود ، جزء نيست و اعتبارا جزء دانسته شده است . ولی يك وقت هست كه میگوييم كه اين جزء بنحو خصوص جزء نيست ، ولی بنحو عموم جزء هست . يعنی جسم مركب است از اين صورت و ماده مابه عبارت ديگر بحث ما در اين است كه چه چيز به چه چيز منعدم میشود ، كل به چه منعدم میشود . پس بحث ما در تشخص كل است يعنی اين شخصيت و هويت و اينكه اين فرد اين فرد است . آيا اينكه اين فرد اين فرد باشد به اين است كه صورت همان صورت باشد و ماده همان ماده ؟ يا اينكه صورت همان صورت باشد ولی ماده مائی در كار باشد ؟ پس ماده دخيل در تشخص است ، يعنی اگر نباشد اين شخص اين شخص نيست ، ولی نه بنحو خصوص ، بلكه بنحو عموم ، يعنی ماده ما . كما اينكه در جنس و فصل هم مطلب همين طور است . يعنی برای اينكه ماهيت همان ماهيت باشد و ماهيت ديگری نشده باشد ، ضرورت دارد كه فصل همان فصل باشد ، ولی ضرورت ندارد كه جنس همان فرد از جنس باشد . اگر يك جنس ديگری هم به جای آن بيايد بلامانع است . اين خلاصه حرف و تعبيری است كه در اينجا [ در متن ] دارند
پس تا اينجا مطلب از اين قرار شد كه ماده كه در تشخص جسم و واقعيت آن معتبر است ، به نحو ابهام و عموم معتبر است ، و جنس كه در ماهيت فصل معتبر است به نحو ابهام و عموم معتبر است
كل يا دارای اجزای طولی است و يا اجزای عرضی
ممكن است اشكال شود كه چطور میشود و چه خصوصيتی در اينجا هست كه يك مركبی وجود داشته باشد كه يك جزئش بنحو مبهم اخذ شده باشد و جزء ديگرش بنحو متعين ؟ آيا ابهام جزء در ابهام كل مؤثر نيست ؟ جوابش اين است كه راز مطلب چيز ديگر است . راز مطلب اين است كه اين دو جزء در عرض يكديگر نيستند ، در طول يكديگرند . يعنی فرق اين كل با همه كل های ديگری كه ما در عالم داريم در اين است كه كلهای ديگر ، چه كلهای حقيقی و چه كلهای اعتباری ، اجزائشان در عرض يكديگر قرار دارندمثلا در كل اعتباری مثل نماز ، مجموع اجزاء وجودشان در عرض يكديگر است مثل تكبير ، قرائت ، ركوع ، سجود . اين مجموع را ما يك كل میناميم بنام نماز . در اينجا دخالت اجزاء در كل مانند يكديگر است . تكبير همان اندازه میتواند در وجود كل دخالت داشته باشد كه تسليم دارد و بالعكس
يا در مركبات حقيقی مثل مركبات طبيعی و شيميائی ، آنجا كه اجزاء طبيعت با هم تركيب میشوند و از تركيب آنها يك كل به وجود میآيد . وقتی كه عناصر با يكديگر تركيب میشوند ، ممكن است نسبت عناصر در مركب يكسان نباشد و يكی بيشتر و ديگری كمتر باشد ولی از نظر دخالت در وجود و عدم كل متساوی هستند . چون اينها اجزاء عرضيه هستند ، يعنی هر جزء در وجودش مستقل از جزء ديگر است
ولی در مواردی اجزاء در طول يكديگرند ، يعنی رابطه دو جزء با يكديگر رابطه ناقص با كامل است كه ناقص در عين اينكه وجودی جدا از وجود كامل دارد به يك اعتبار ، همان ناقص بنحو ديگر در كامل موجود است . چون كه صد آمد نودهم پيش ما است . يعنی آن چيزی كه كامل است به اين نحو نيست كه يك چيز ديگر در كنار آن آمده است . تركيب ماده و صورت چنين است
مسأله ماده و صورت از اين قبيل نيست كه مثلا ماده يك چيزی است و صورت هم يك وجود مباين و مغايری است كه بعد ملحق به ماده میشود ، آن طوری كه در طبيعت دو عنصر مباين با هم تركيب میشوند ، بلكه صورت همان ماده است در مرحله عالیتر ، نسبتشان نسبت قوه به فعليت است ، و لذا وقتی صورتی ملحق به ماده میشود میگوييم ماده در اين صورت بالفعل شده است
يعنی رابطه قوه و فعليت است
به همين دليل است كه تركيب ماده و صورت تركيب انضمامی نيست . بحث اينكه تركيب ماده و صورت تركيب انضمامی است يا اتحادی ، در فلسفههای پيش از مرحوم آخوند مثل بوعلی اصلا مطرح نبوده است ، تا زمان سيد صدرالدين دشتكی و جلال الدين دوانی . بعدها كه كاوش بيشتری در اين باره شد سيد صدر الدين دشتكی برای اولين بار ثابت كرد كه تركيب ماده و صورت تركيب اتحادی است ، نه تركيب انضمامی . مرحوم آخوند در اين مسأله تابع سيد دشتكی است و روی اين مطلب تأكيد هم كرده است
بنابراين ماده و صورت چنين نيستند كه در خارج دو چيز باشند ، نيمی از جسم ماده باشد و نيم ديگر صورت ، بلكه اينها در عين اينكه دو حيثيتاند و میگوييم جسم در خارج مركب است از ماده و صورت ، در عين حال اجزاء اين مركب در ظرف خارج در كنار يكديگر نيست كه ضميمه به يكديگر شده باشند ، بلكه جسم به تمامه ماده است و به تمامه صورت ، منتهی ماده از جنبه ناقص اين وجود واحد انتزاع میشود و صورت از جنبه كاملش . پس اين دو جزء نسبتشان نسبت ناقص به كامل است ، نظير اينكه عدد ناقص در عدد كامل وجود دارد . مثلا خود عدد 5 را يك وقت به عنوان يك عدد در نظر میگيريم و يك وقت ضمن عدد 10 در نظر میگيريم . عدد 10 اينجور نيست كه از ضميمه شدن عدد 5 با عدد 5 ديگری به وجود آمده باشد . در باب ماهيات اعداد بحث میشود كه اصلا عدد 10 ماهيتش غير از ماهيت عدد 5 است . و لهذا هر عددی نوع مستقلی است ، ولی عدد 10 نوع مستقلی است كه در درون خود عدد 5 را هم دارد ، نه اينكه ضميمه شدن دو عدد عبارت است از 10 ، بحثی از ضميمه شدن نيست . بلكه يك ماهيت بسيطی است كه ماهيت ديگری را كه به شكل ديگری میتواند مستقل باشد در درون خود دارد . اين است كه میگوييم صورت ، ماده را هم در بردارد ، فصل جنس را هم در بردارد . در " منظومه " در مباحث ماهيات اين بحث هست كه " فی أن تمام حقيقه الشیء فصله الاخير " يعنی فصل يك ماهيتی است كه در درونش جنس هم وجود دارد . نه اين است كه فصل يك نيم جداگانهای از نيمه ديگر بنام جنس باشد
مثلا انسان ، آيا حيوان و ناطق است ؟ يا حيوان ناطق است ؟ اين دو خيلی فرق میكند . اغلب در تعبيرات مسامحی اينجور گفته میشود كه انسان مركب از دو جزء است : حيوان و ناطق . ولی اين مسامحه است ، انسان حيوان و ناطق نيست آن طور كه مثلا آب اكسيژن و هيدروژن است ، بلكه انسان " حيوان هو عينا ناطق " است . حيوانيتی است كه آن حيوانيت در ضمن ناطق است ( 1 ) . الحيوان اما ناطق و اما كذا و اما كذا .
پاورقی : 1 - مرحوم آخوند از اين مقدمات يك نتايجی در باب معاد جسمانی میگيرد ( البته در يكی دو ورق بعد اشاره میكند ) يك بحثی ديگران و ما در باب روح و بدن میكنيم كه تعبير دقيقترش آن چيزی است كه در اينجا هست . در سطح عامه افراد چنين گفته میشود كه آيا شخصيت انسان به روحش است يا به بدنش ؟ بعد استدلال میكنيم كه واقعيت هر شخصی به روحش است . يك دليلش اين است كه میگوييم بدن متغير و متحول است و بعد از مدتی مثلا ده سال تمام اجزاء قبلی بدن عوض میشود . يك سلسله سلولها میميرند و سلولهای جديد پيدا میشود ، سلولهای ديگر اگر نميرند ولی تغيير میكنند و مثل خود جسم تغذيه میكنند و بدل مايتحلل دارند ، و عوض میشوند . در مجموع يك انسان بعد از مثلا پنجاه سال يك ماده از آنچه كه در دوران طفوليتش ، از اجزاء بدنش وجود داشته وجود ندارد ، ولی در عين حال اين شخص همان آدم است . نه همان آدم است اعتبارا ، آن چنانكه به يك رودخانه و يا شهر قديمی میگوييم همان است ، بلكه شخصا و حقيقتا همان است . يعنی انسان كه اكنون احساس " من " میكند واقعا همان من گذشته است ، نه اينكه خيال میكند اين همان من است و در واقع من ديگری است ، و لذا در مسائل جزائی میگويند اگر واقعيت چنين باشد كه همانطور كه جسم عوض میشود " من " هم عوض بشود ، مجازات مجرمی كه در سالها پيش جنايتی مرتكب شده است موافق با عدالت نيست . برای اين كه اين " من " غير از آن " من " است كه جرم را مرتكب شده است ، و صرف اينكه اين شخص خودش خودش را همان میداند نبايد كافی باشد ، با فرض اينكه اشتباه میكند و خودش خودش نيست . پس اين مسأله در سطح عاميانه چنين مطرح میشود كه " من " واقعی ما روح ما است و روح ما باقی است و بدن ما در " من " واقعی ما دخالت ندارد ، اين بدن برای ما حكم يك جامه را دارد . >
يعنی حيوان يك ماهيت مبهمی است كه اين ماهيت مبهم اصلانمیتواند مستقلا ( حتی در ذهن ) وجود داشته باشد ، بلكه يا در ضمن ناطق و يا در ضمن صاهل و يا . . . وجود دارد
پاورقی :
>
ولی با نظر دقيق فلسفی اين تعبير درست نيست ، با نظر و تعسر دقيق
فلسفی انسان واقعا مركب از روح و بدن است ، يعنی اينجور نيست كه " من
" فقط روح هستم و بدن برای من يك امر عاريتی باشد ، مثل لباس ، بلكه
واقعيت من مركب است از روح و بدن . بدن من هم جزئی از واقعيت و هستی
و كيان من است . اما آنچه كه در واقعيت من دخيل است بدن بنحو خاص
نيست ، بلكه بدن بنحو عام است ، مثل همان چوب برای صندلی . واقعيت من
مركب از روح و بدن است ، منتهی بدن ای بدن و بدن ای بدن هميشه باقی
است . آن صورت اخير من بشخصه محفوظ است ، ولی بدن من به نحو ابهام و
لاتعيينی و بنوعه محفوظ است . ولی اين بدان معنی نيست كه بدن من جزء من
نيست ، و مثل لباس است و دخالت در واقعيت من ندارد ، بلكه به معنای
اين است كه بدن بنحو عموم اخذ شده است . يعنی ما اگر میگوييم شيئيه
الشیء بصورته لابمادته ، معنايش اين نيست كه ماده در آن هيچگونه دخالت
ندارد . نه ، واقعيت شیء عبارت است از ماده با صورت ، ولی نه ماده
خاص ، بلكه ماده بنحو ابهام و عموم . اين است كه تبدل بدن واقعی و
حقيقی است ، لكن از اين حرف نبايد اينجور نتيجه گرفت كه بدن دخالت در
حقيقت ما ندارد ، بلكه بايد چنين نتيجه گرفت كه بدن بنحو عموم اعتبار
دارد نه بنحو خصوص
مرحوم آخوند با نتيجه گيری از اين بحث يك جواب میدهد به حكمائی كه
معاد را صرفا روحی میدانستند و يك جواب میخواهد بدهد به كسانی كه معاد
را مادی میدانند ، نه جسمانی محض . آنكه میگويد معاد جسمانی است
منظورش اين است كه معاد نه روحانی محض است نه مادی يعنی به شكلی كه
در دنيا هست كه بخواهد تكرار دنيا باشد . اما اينكه آنها میگويند انسان
باقی است به بقاء روحش و از جسم به هيچ نحو خبری نيست ، درست نيست و
نمیتواند چنين چيزی باشد ، اين به معنای اين است كه جسم و بدن اصلا در
ماهيت انسان دخالت نداشته باشد و ضم الحجر فی جنب الانسان باشد . حتما
جسم بايد بنحوی از وجود ، با روح باشد ، همانطور كه ماده بنحوی بايد با
صورت باشد . اما اينكه حتما خصوصيت يك بدن خاص را معتبر بدانيم مثلا
آخرين بدنی كه با آن زندگی كرده است نه ، اينطور نيست ، خصوصيت اعتبار
ندارد ، همچنانكه در مدت دنيا يك بدن خاص بدن ما نبوده است . اگر
بدلهای ما يتحلل بدن يك نفر را از اول تا به آخر عمر جمع كنند به اندازه
كوهی میشود . پس بدن در واقعيت انسان دخالت دارد و دخالت ندارد
دخالت دارد بنحو عموم ، يعنی بدن ما كه رابطه آن بدن ما با نفس رابطه
ماده و صورت بايد باشد و نه غير آن . و دخالت ندارد بدن خاص بما هو
خاص ، مثل اينكه بگوييم بدن دوره كودكی بدن دوره جوانی و امثال آن
پس معلوم شد كه در اينجور جاها قاعده " الكل ينتفی بانتفاء أحد أجزائه " كه در جاهای ديگر وجود دارد ، وجود ندارد . برای اينكه در اين جا احد الاجزاء به نحو ابهام اعتبار شده است و ديگری به نحو تعيين ، و با انتفاء شخص يكی از دو جزء ، كل منتفی نمیشود ، بلكه با انتفاء نوع آن منتفی میشود . ولی آن جزء ديگر با انتفاء شخصش كل منتفی میشود . راز مطلب اين است كه اينها دو جزء طولی هستند نه عرضی
شيئيه الشیء بصورته لابمادته
نتيجهای كه از اين بحث گرفته میشود اين است كه : در باب ماده و صورت اين جور تعبير میشود كه " شيئيه الشیء بصورته لا بمادته " و اين يك حرف قديمی است . يعنی هويت و واقعيت يك شیء به صورتش بستگی دارد نه به ماده ، اگر صورت همان صورت باشد واقعيت شیء محفوظ است و اگر ماده تغيير بكند و تبديل به يك ماده ديگر بشود ، بدون آنكه صورت تغيير بكند ، واقعيت شیء و ماهيت آن از بين نرفته است . اين را در مركبات صناعی میشود بطوری با اين بحث تشبيه كرد و تقريب به ذهن نموددر اسم گذاريهای در مصنوعات كه برای هر شیء ماهيتی قائل میشويم ، مثلا صندلی ، خانه و نظائر آن ، در اين جا ما شيئيت و ماهيت شیء را تابع همان صورت شیء میدانيم نه ماده آن . هر چند ماهيت در اينجا ماهيت اعتباری است نه حقيقی و همچنين تركيب اين ها هم حقيقی نيست . مثلا در مورد در و صندلی و كرسی كه ماده يكی است ولی صورتها مختلف است ، ماهيات و اسمها هم مختلف است . فرض كنيد كه از چوب در و صندلی میسازيم اگر از ما بپرسند كه صندلی چيست ؟ میگوئيم : صندلی عبارت است از مقداری چوب كه برای آن شكل خاصی قرار دادهاند و محل نشستن است . يعنی اين ماده را به اين شكل در آوردهاند . اگر اين ماده را از صندلی بگيريم و ماده ديگری به جای آن بگذاريم ، ولی صورت همان باشد ، ماهيت تغيير نكرده است
اگر از فلز هم همين شكل را بسازيم میگوييم صندلی است ولی از ماده ديگر
صندلی بودن به صورت آن است ، نه به ماده . اگر صورت را بگيريم ولی ماده همان ماده باشد ، ماهيت تغيير میكند . مثلا اگر چوب همين چوب باشد ولی با آن شكل تخته سياه بسازيم ، ماهيت تغيير كرده است
پس صورت نياز به ماده دارد ولی نه ماده بالخصوص بلكه ماده ما . اين است كه میگوييم در اين مركب ماده بنحو كلی و ابهام اخذ شده است ولی صورتش صورت بالخصوص اعتبار شده است ، و قوام ماهيت به صورت خاص است ، و اگر صورت تغيير بكند ديگر آن شیء نيست و ماهيت خويش را از دست میدهد . از اينجا است كه میگويند : " شيئيه الشیء بصورته لابمادته " . در باب ماهيت هم همين حرف را میزنند و میگويند : حقيقه الشیء فصله الاخير . اگر فصل اخير شیء باقی باشد ، حقيقت و ماهيت شیء باقی است ولو اينكه عين آن اجناس و فصولی كه در سابق بوده است باقی نماند و اجناس و فصول ديگری جای آن را بگيرد . برای اينكه آن حيوانی كه در ناطق اخذ شده است يك حيوان مبهم است ، يعنی در ناطق حيوان بايد باشد ولو اينكه حيوانی كه الان موجود است با حيوانی كه قبلا بوده مختلف باشد
اين مطلب را ايشان در اينجا به مناسبت ضرورت بقاء موضوع در حركت جوهريه و حركت كميه میگويند ، كه موضوع در حركت جوهريه ماده مع صوره ما است . و ماده مع صوره ما يعنی ماده مع تشخص ما ، چون تشخص ماده به صورت است ، نه ماده مع تشخص بالخصوص . ماده مع تشخص ما يعنی اينكه ماده با تبدل صورت تغيير میكند . در همان كون و فسادها وقتی شخصی از ماده در ضمن صورت بود و صورتش زايل شد و صورتی پيدا شد ، شما میگوييد اين شخص ديگری است . چون ماده از خودش تشخصی ندارد ، در تشخص تابع صورت است ، پس ماده باقی نيست
خلاصه بحث :
فصلی كه در اينجا طرح شده جواب اين اشكال است : شما خودتان در باب ماده قائل هستيد كه ماده اولی حقيقتی است مبهم و نامتعين كه تعين و تشخصش به تعين و تشخص صورت است ، پس بقاء و لا بقائش تابع صورت است . از طرف ديگر شما خودتان اعتراف داريد در تبدل و تغيير و حركت جوهری و بيشتر در كون و فسادها ، صورت زايل میشود و صورت ديگری وجود پيدا میكند ، پس تشخصی كه ماده با اين صورت دارد تابع اين صورت است ، پس وقتی كه اين صورت از بين میرود تشخص اين ماده هم از بين رفته است ، صورت ديگر كه میآيد اين ماده با تشخص و هويت ديگری وجود پيدا كرده است . پس اينكه میگوييد ماده باقی است ، چه چيزی باقی است ؟ موضوع باقی و مستمر كجاست ؟ جواب میدهند : ما هم قبول داريم كه ماده با تشخص باقی نيست ، بلكه ما میخواهيم بگوييم ماده به صورت يك امر مبهم و كلی باقی است . آن وقت اگر شما ايراد بگيريد كه ماده بصورت يك امر كلی باقی باشد دردی را دوا نمیكند ، چون شما میخواستيد بگوييد يك جزء باقی است و يك جزء ديگر فانی ، يك جزء ثابت و يك جزء ديگر متغير و سيال ، جواب میدهند : چرا ، درد را دوا میكند ، چون ماده كه جزء هست به همان نحو كلی جزء استاگر ماده جزئی میبود كه اعتبار جزء بودنش بنحو شخصی میبود ، مثل اجزاء ساير مركبات ، ايراد شما وارد بود . ولی اصلا مسأله تركب جسم از ماده و صورت به معنای تركب حقيقت جسم است از يك امر مبهم و كلی و از يك امر شخصی و جزئی . به آن نحو كه ماده جزء است يعنی به وجوده الكلی و به وجوده الابهامی ، به همان نحو باقی است
اين خلاصه مطلب اين فصل است
البته آن مطلبی كه ديشب گفتيم كه مرحوم آخوند قبول دارند و آقای طباطبائی هم اشاره كردند ، به قوت خودش باقی است ، كه اصلا مسأله كون و فساد ( را كه مرحوم آخوند در اينجا مماشاتا با ديگران قبول كرده و آنرا مستند برای صحت حركت جوهريه قرار داده است ) با بيان ديگر قابل توجيه نيست و درست نيست . ولی ما بحسب همين اصل جدلی و مماشاتی هم كه الان با شيخ داريم بحث میكنيم جواب همه اشكالات را داريم میدهيم
پس اگر به ما بگويند ماده كه در تشخصش تابع صورت است ، چطور شما میگوييد ماده مع صوره ما باقی است ؟ چون منظور شما اين است كه مع تشخص ما باقی است . و اين مساوی است با اينكه بگوييم يك تشخصش از بين رفته و تشخص ديگر جای آن آمده . پس يك ماده رفته و ماده ديگر آمده است
وقتی چنين باشد ، پس ماده باقی در اينجا نداريم
جواب میدهيم كه ماده باقی به نحو كلی و مبهم باقی است
ممكن است گفته شود به اين نحو باقی باشد دردی را دوا نمیكند . میگوييم چرا ، اصلا آنكه جزء است ماده به نحو مبهم است
فصل 25 ( 3 ) بقای موضوع در حركت
بحث ما درباره مسأله بقاء موضوع در حركت جوهری و در حركت كمی استهمانطور كه گفتيم اين يك معضل بزرگ بوده است ، معضلی كه برای مثل شيخ دليل شده است بر نفی حركت جوهريه ، و در باب حركت كميه با اينكه خودش منكر آن نيست و نمیتواند باشد ، سبب شده است كه نتواند موضوع آن را توجيه بكند و تنها به احتمالاتی اكتفا كرده و بگويد شايد بعدها ديگران بتوانند قضيه را حل كنند . مرحوم آخوند میخواهند قضيه را حل بكنند ، هم در باب حركت كميه و هم در باب حركت جوهريه . البته اين مطلب را نبايد فراموش كرد كه اساسا به چه علت نيازمند به فرض موضوع در باب حركت هستيم ؟ و آيا در حركت جوهريه بالخصوص ما نيازمند به چنين فرضی هستيم ؟ اين را قبلا بحث كرديم و بعدا هم بحث خواهد شد و گفته خواهد شد كه اساسا نيازی به موضوع شخصی باقی مستمر نيست . ولی فعلا فرض بر اين است كه چنين موضوعی لازم است ، و بنای بحث بر پيدا كردن موضوع باقی است
بنای سخن بر اين بود كه موضوع باقی همان ماده اولی است ، برای اينكه حركت در صورت واقع میشود ، و حركت در جوهر يعنی تبدل صور جوهريه ، يعنی اينكه ماده در مراتب صورت متغير و متحرك است . ممكن است اين بحث پيش بيايد كه ماده فلسفی و هيولای اولی ، كه شخصيتی ندارد و وجود مستقلی ندارد تا باقی بودنش وحدت موضوع در حركت را حفظ كند ( 1 )
چنين چيزی چگونه میتواند موضوع باقی حركت باشد ؟ اگر صورت متغير باشد و ماده باقی ، معنايش استقلال ماده است
جواب دادند كه : نه ، ما نمیگوييم ماده جدای از صورت وجود دارد ، هميشه ماده با يك صورتی هست . در كون فسادها كه امثال شيخ قائل هستند ، ماده با صوره ما است ، يعنی صورتها متبادل میشوند و صورتی میرود و صورتی میآيد ، و هميشه ماده در پناه صورت هست . پس آن چيزی كه باقی است ماده مع صوره ما است . و اما در باب حركت ، صورتها متبادل نيستند بلكه علی نعت الاتصال متبدل هستند ، يعنی از قبيل تبدل مراتب يك شیء واحد ، كه در آن هم به طريق اولی ، ماده هميشه همراه مرتبهای از مراتب صورت است . پس هيولی با صوره ما باقی است
اينجا يك سؤال ديگر به وجود میآيد و آن اينكه : وقتی هيولی مع صوره ما موجود باشد ، صوره ما برای ماده يعنی تشخص ما ، يعنی ماده اولی با هر صورتی يك تشخص دارد و با هر مرتبهای از مراتب صورت هم قهرا يك تشخص دارد . يعنی صورت كه تغيير میكند قهرا بايد بگوييد كه ماده هم تغيير میكند ، در اين صورت چه چيز باقی است ؟ جنبه كلی دخيل است
پاورقی :
1 - به طوريكه قبلا گفته شد بقاء و فنا و تشخص و همه خصوصيات ماده
اولی به تبع صورت است و از خودش حكمی ندارد ، و حتی گاهی خود مرحوم
آخوند در تعليقات " شفا " و در بعضی جاهای " اسفار " تعبير میكنند
كه وحدت هيولای اولی وحدت مبهمه است ، و وحدت مبهمه آن مثل وحدت جنسی
است كه در مقابل وحدت شخصی قرار دارد ، و وحدت جنسی با كثرت شخصی
منافات ندارد . خود اين مطلب هم در ميان قدما مطرح بوده است كه آيا
وحدت هيولی وحدت شخصی است يا وحدت نوعی و وحدت جنسی ، از بعضی از
حرفهای مرحوم آخوند بر میآيد كه میخواهد بگويد وحدت هيولی وحدت جنسی
است ، و حاجی هم میخواهد يك نوع توجيهی بكند كه از بعضی جهات وحدتش
شخصی است و از بعضی جهات جنسی
رابطه ماده با جنس و صورت با فصل
بعد به يك مطلب ديگر اشاره میكنند و آن اين است كه در باب ماهيت فرق میگذارند ميان ماده و جنس ، صورت و فصل . میگويند شیء در خارج مركب است از ماده و صورت و از نظر ذهنی مركب است از جنس و فصل ، جنس به ازاء ماده است و فصل به ازاء صورت ، يعنی جنس از ماده و فصل از صورت انتزاع شده است . ممكن است گفته شود كه اگر چنين است ديگر نيازی به دو اسم نبود ، به جای ماده و صورت بگوييد جنس و فصل و يا به جای جنس و فصل بگوييد ماده و صورت . چرا میگوييد آنچه در خارج از ماده و صورت مركب است ، وجود ذهنيش جنس و فصل است ؟ اگر چنين باشد كه جنس از ماده اخذ شده است ، وجود عينی جنس میشود ماده و وجود ذهنی ماده میشود صورت ، پس اختلاف به ذهن و خارج است . اگر چنين باشد ، در نوع هم بايد چنين حرفی را بگوييد ، قبلا اسم ديگری هم برای نوع به اعتبار وجود خارجی آن انتخاب كنيدمیگويند : نه ، اينها در عين حال يكی نيستند . اگر میگوييم " مأخذ " ، معنايش اين نيست كه جنس صد در صد همان ماده است و ماده همان جنس و همچنين فصل همان صورت است و صورت همان فصل . مقصود اين است كه شیء واحد به اعتباری ماده و به اعتباری جنس است . پس وقتی میگوييم مأخذ جنس ماده است ، مقصود اين نيست كه ماده به همان اعتباری كه ماده است مأخذ جنس است ، بلكه شیء واحد به اعتباری ماده است و به اعتباری جنس . اين اعتبارها چيست ؟ میگويند اعتبار بشرط لائيت و اعتبار لابشرطيت
مقصود از لابشرطيت و بشرط لائيت در اينجا اين است كه : شیء كه در خارج مركب است و تركيب آن تركيب خارجی است ، نه تركيب ذهنی ، در عين حال دارای نوعی وحدت خارجی نيز باشد . يك وقت هست شيئی داريم كه در خارج مركب است به معنای اينكه كثرت دارد بدون آنكه واقعا وحدتی داشته باشد . و يك وقت شیء در خارج وحدت دارد و اگر كثرت برايش اعتبار بكنيم ، كثرتش اعتباری است . ولی در خارج چيزی داريم كه در خارج واحد فی عين الكثره است و كثير فی عين الوحده است . اما اينكه واحد است ، يعنی واقعا وجود واحد است و مصداق نوع واحد است . و اما اينكه كثير است ، يعنی اينكه وجود خارجی آن ذی مراتب است و ذهن میتواند آن را كثير اعتبار بكند . و اين اعتبار ، اعتبار انياب اغوالی نيست ، بلكه منشأ انتزاع واقعی دارد
بهترين مثال برای اين مورد كميات است . مثلا يك كميت متصل ، به حكم اينكه وحدت اتصالی مساوی با وحدت شخصی است ، اين كميت واقعا وجود وحدانی دارد ، اما يك وجود وحدانی است كه در خارج واقعا قابليت انتزاع كثرت را دارد ، يعنی ذهن میتواند آن را تقسيم بكند به دو نيم و هر نيمی را هم به دو نيم الی ما لانهايه . اين تقسيم در خارج وجود ندارد كه شیء در خارج دو نيم شده باشد ، ولی به اين شكل است كه ذهن میتواند برای آن نيمی و نيمی اعتبار كند
پس اين شيئی است كه وحدت دارد واقعا و كثرت دارد واقعا و معنای اينكه كثرت دارد واقعا اين است كه به حيثی است كه ذهن میتواند آن را به مراتب تجزيه بكند . در مقابل ، چيزهائی هستند كه واحدند واقعا و ذهن هم نمیتواند آنها را تجزيه بكند واقعا . مجردات از اين قبيل هستند ، مجرد واحد است واقعا و ذهن هم نمیتواند آن را تجزيه بكند . نقطه هم چنين است ، خط هم از نظر عرضی در خارج چنين حالتی را دارد
تركيب جسم از ماده و صورت چنين تركيبی است ، تركيب اينها تركيب اتحادی است ، يعنی واقعا در خارج وجود واحد است ، و در عين حال عقل میتواند از آن دو حيثيت واقعی انتزاع بكند ، حيثيت صورت و حيثيت ماده . يعنی نحوه وجود نحوهای است كه : للعقل ان ينتزع له حيثيتين ، حيثيه القوه [ ماده ] و حيثيه الفعليه [ صورت ] ( 1 )
معنای بشرط لائيت و لا بشرطيت
معنای بشرط لائيت و لا بشرطيت در اينجا اين است كه : اين چيزهائی كه واقعا وحدت دارند و قابليت انتزاع كثرت دارند ، ذهن برای آنها دو گونه لحاظ دارد : يك لحاظ اين است كه اين شیء را همانطور كه واحد هست میبيند . يك لحاظ ديگر تجزيه و تكثير آن است . مثلا اين شیء كه میگوييم مركب است از قوه و فعل ، در خارج اينطور نيست كه نيمش قوه باشد و نيمش فعليت ، بلكه معنايش اين است كه اين شیء به تمامه ماده است و به تمامه صورت است . يعنی دو حيثيت مختلف و دو درجه از وجود است .پاورقی : 1 - البته اينجا يك سؤال پيش میآيد و آن اينكه : آيا در اثر حركت جوهريه طبيعت است كه در شیء دو خصلت قوه و فعليت میتواند توأما وجود داشته باشد ( كه ما خود هميشه همين را گفتهايم ) يا حتی بنابر قول قدما هم نحوه وحدت شیء نحوه وحدتی است كه وحدت است واقعا و در عين حال منشأ انتزاع اين كثرت است واقعا ؟
اينكه میگوييم به تمامه اين است و به تمامه آن ، اين را با حس نمیتوانيم تجزيه بكنيم ولی عقل میتواند وجود اين را به دو حيثيت تجزيه كند : حيثيت ماده و حيثيت صورت . اين دو حيثيت توأم با يكديگر هستند . يك وقت عقل يكی از اين دو حيثيت را میبيند به طوری كه آن را در قبال آن حيثيت ديگر میبيند . اين اعتبار بشرط لائی است . و يك وقت اين حيثيت را میبيند بدون اينكه آن را در قبال آن حيثيت ديگر ببيند ، بلكه به حيثی میبيند كه میتواند با آن ديگری باشد و يا نباشد ، اين را میگويند حيثيت لا بشرطی . مرحوم آقای بروجردی در اصول برای تفهيم مطلب در مشتق ، مثالی در همين مورد ذكر میكرد كه مثال خوبی بود . ايشان مثال به آب حوض میزد كه امر متصل خارجی است ، و در عين حال ذهن میتواند آنرا تقسيم به اقسام زيادی بكند ، آب طرف شمال يا طرف جنوب و . . . ولی اين آبهای تقسيم شده بحسب ذهن ، در خارج واحدند . اگر نظر بياندازيد به آب يك گوشه حوض ، اين لحاظ شما به دو صورت است : يكی اينكه اين آب را میبيند و ذهن شما حد میدهد به آن ، مثلا آب از اين قسمت تا آن قسمت . وقتی كه در گوشه ديگر بايستيم آيا اين آب باز همان آب است ؟ يعنی همان آب محدود به حد ذهنی ؟ نه ، ديگر آن نيست ، اما يك وقت شما همان گوشه را میبينيد بدون اينكه ذهن شما برای آن رسم حد بكند ، بلكه آن را در ضمن آب حوض میبينيد . در اين صورت به هر طرف كه برويد همان آب است ، اعتبار بشرط لائيت چنين اعتباری استاگر از ما بپرسند كه مثلا اين انسان كه در خارج است ، نامی است ، جسم است ، حيوان است ، ناطق است و يك سلسله اجناس و فصول و ماده و صور بر آن صادق است ، آيا مثلا جسميت آن جزئش است يا جزئش نيست ؟ و به چه شكل جزئش هست و به چه شكل جزئش نيست ؟ جواب اين است كه اين جسميت دو جور اعتبار میشود ، به يك اعتبار اين جسميت عين ناطقيت است . چون روح و بدن ، ماده و صورت دو امر مجزا از يكديگر نيست ، مادامی كه روح با بدن هست مجموع اينها يك واحد واقعی را به وجود آوردهاند ( 1 )
جسميت به اعتبار لابشرطی حتی بر روح هم صادق است ، حتی بر روح هم قابل انطباق است . ولی به اعتبار ديگر ، يعنی اگر ما نظر بياندازيم بر جسميت و نظرمان محدود باشد فقط به همين جزء ، به اين اعتبار ديگر روح نيست و جسم تنها است و روح در مقابل آن است ، و همچنين ماده و صورت ، يعنی اعتبار ماده و صورت اعتبار كثرت است و اعتبار جنس و فصل اعتبار وحدت است
پس اينكه ماده و صورت را با جنس و فصل يكی نمیگيرند ، و در عين حال میگويند جنس از ماده گرفته شده است و فصل از صورت و بعد از اين سؤال پيش میآيد كه اگر اينجور است پس يكی است ، جوابش اين است كه : مقصود اين است كه جنس از همان چيزی اخذ شده است كه ماده اخذ شده است و فصل از همان چيزی انتزاع شده كه صورت انتزاع شده است ، با اين تفاوت كه آن چيزی كه مأخذ جنس هست به صورت لا بشرط اعتبار میشود ، و جنس و فصل از آن انتزاع میشود ، يعنی به حالت وحدت و يگانگی بدون اينكه اين مرزهای قابل انتزاع را در نظر بگيريم و اگر آن را به اعتبار بشرط لائی اخذ بكنيم ، ماده و صورت از آن انتزاع میشود
حال اگر كسی بگويد كه : اگر ماده تغيير بكند ، شما میگوييد ماده بنحو
پاورقی :
1 - يعنی روح و بدن يك واحد اعتباری نيست ، مثل كبوتر و آشيانه كه
مثال میزنند و دكارت قائل به آن بود . يكی از انحرافاتی كه در فلسفه
پيدا شد و بعد عكس العمل هائی هم به وجود آورد ، ثنويت دكارت بود
فرض افلاطون هم درباره روح و بدن يك فرض ثنوی است . ارسطو مسأله را به
شكل ماده و صورت در میآورد و از ثنويت آن میكاهد . بعدها در فلسفه
صدرالمتألهين كه حركت جوهريه پيدا میشود از ثنويت باز هم بيشتر كاسته
میشود و جهت وحدت تقويت میشود . ولی در اروپا در جهت عكس عمل میشود
يعنی باز بر میگردند به ثنويتی از قبيل ثنويت افلاطون ، يعنی روح برای
خودش چيزی جدا است و بدن هم برای خودش چيزی است ، چند روزی مصلحت
اقتضا كرده كه در كنار يكديگر زندگی بكنند ، مثل زن و شوهر !
شخصی اعتبار نشده است ، بلكه بنحو كلی و مبهم اعتبار شده است . بسيار
خوب ، پس اگر جسميت شیء تغيير كرد ولی فصولش مانند نامی و امثال آن
تغيير نكرد ، مثل حركتهای مقداری و حركت در كم ، آيا جسم زايل میشود ؟
اشكال در حركت در كم اين بود كه كميت با جسم طبيعی فرقشان فرق تحليلی
است ، اگر كميت شیء تغيير بكند جسم مطلق تغيير كرده . اگر شخص كم ،
شخص كم نباشد ، شخص جسم ، شخص جسم نيست . آيا در اين حركتهای كمی مثل
نمو و ذبول و تخلخل و تكاثف جسم زايل میشود يا زايل نمیشود ؟
در پاسخ میگويد : جسم به اعتبار اينكه ماده است ، و يك نوعی است در
مقابل صورت ، به اين اعتبار بله ، اين جسم از بين رفته و جسم ديگری آمده
، يعنی اين ماده رفته ماده ديگری آمده ولی جسم به اعتبار لابشرطيتش ، با
رفتن ماده از بين نمیرود ، باقی است به بقاء صورت . صورت كه باقی باشد
، جسم به اعتبار جنسيت خودش باقی است ( 1 )

