![]() |
و منهم من قال : ان هذه الاشياء كانت فی الازل تتحرك بطباعها حركة غير منتظمة ، فأعانها الباری طبيعتها فأخرجها من لانظام الی نظام
و منهم من قال : ان القديم هوالظلمة ، أوالهاوية ، أو خلاء غير متناه لم يزل ساكنا ثم حرك
و منهم من قال : بالخليط ( 5 ) الذی يقول به انكساغورس ، و ذلك لانهم قالوا : ان القوش قبل الفعل كما فی البزور والنطف وفی جميع مايصنع
[ بيان الامور الدالة علی تقدم الفعل علی القوش ]
فنقول : ان الحال فی الامور الجزئية من الكائنات الفاسدش كالحال فی المنی و الانسان ، من أن للقوش المخصوصة تقدما علی الفعل بالزمان ، والتقدم بالزمان غير
پاورقی :
4 - روشن است كه اين افسانه است ، شبيه افسانه های يونان قديم
5 - مرحوم آخوند در اينجا نظريه " خليط " را ذكر میكنند ، و همانطور
حاجی در حاشيه میگويد : اين نظريه را در رديف نظريات فوق ذكر كردن خالی
از اشكال نيست
نظريه " خليط " كه يك نظريه قديمی در فلسفه يونان بوده است به عدد
انواع و اشياء موجود در عالم ، به عناصر قائل است . مثلا اگر در عالم صد
ميليون نوع وجود داشته باشد به همين تعداد نيز عنصر وجود دارد ، و در همه
اشياء همه عناصر وجود دارد . مثلا انسان يك عنصر مستقل است و نيز گوسفند
و گاو هر كدام عناصر عليحده هستند ، و در هر كدام همه عناصر وجود دارد
ولی در هر كدام فقط يك عنصر بروز دارد و عناصر ديگر در حال خفاء است
مثلا در گوشت ، عنصر گوشت و استخوان و سنگ و . . . وجود دارد ، و جز
عنصر گوشت بقيه در حال خفا هستند
مرحوم آخوند قائلين به اين نظريه را قائل به تقدم قوه بر فعل میداند ،
زيرا مطابق اين عقيده همه چيز بالقوه در همه چيز وجود دارد ، ولی ممكن
است قوه ای هيچگاه به فعليت نرسد و اگر به فعليت نرسد فقط قوه محض
خواهد بود ، پس قوه تقدم دارد بر فعليت
پاورقی :
6 - يعنی ما قوه بدون فعليت نداريم ولی فعليت بدون قوه داريم ، مثل
ذات حق تعالی . و اين حاكی از اين است كه فعليت از قوه بی نياز است
ولی قوه از فعليت بی نياز نيست . ذات باری و عقول فعاله فعليت محض
هستند بدون قوه و استعداد پذيرش
7 - میگويد هر قوه ای احتياج دارد به فعليتی كه آن را از قوه خارج كند
، و اگر خود آن فعليت . فعليت طبيعی باشد كه مقرون به قوه است ، نياز
دارد به فعليت ديگری كه منتهی میشود در نهايت امر به علت نخستين كه در
فعليتش نياز به فعليت ديگری ندارد
8 - قوه و امكان استعدادی چيزی است شبيه معنی حرفی ، و فعل چيزی است
شبيه معنی اسمی . و بنابراين قوه بدون فعليت تصور نمی شود و قابل تصور
نيست . و اين نيز يك جهت شرف فعليت نسبت به قوه است
9 - شر دو نوع است : يكی آنكه خودش عدم فعليتی باشد مثل جهل كه چون
عدم فعليت علم است شر است . و نوع ديگر آنكه منشأ عدم شود مثل ظلم كه
منشأ عدم كمال ديگران میشود و از به فعليت رسيدن استعدادها جلوگيری
میكند
[ دفع توهم كون القوش خيرا من الفعل ]
وهم و اندفاع : فان قلت : ان القوش فی بعض المواضع خير من الفعل ، والفعل شرمن القوش فان القوش علی الشر خير من الفعل الذی بازائه ، والكون بالفعل شرأشر ( شراشر ) من الكون بالقوش شرا ، كما ان الكون بالفعل خيرا خير من الكون بالقوش خيرا ، اذ لايكون الشرير شريرا بقوش الشرفيه بل بملكة الشرقلنا : صدقت ولكن هذا أمر عارض بالقياس ( 12 ) فقوشالشر بما هو قوش والقوش عدم ما فهی شر ، كما أن الفعل الذی بازائها كالظلم والمرض و أشباههما من حيث هو بالفعل والفعل وجود خير ، لكن الفعل من حيث يؤدی الی عدم ما عرض له أنه شر ، فالقوش علی ذلك الفعل من جهة أنها عدم أمر يؤدی وجوده الی عدم شیء آخر كانت خيرا من فعله ، حيث ان عدم العدم يلزمه وجود ، فجهة الخيرية فی القوش علی الشر رجعت أيضا الی الفعل كما ان جهةالشرية فی فعل الشر رجعت الی القوش
پاورقی :
10 - همانطور كه حاجی در حاشيه میگويد : " اذالوجود " بايد "
والوجود " باشد
11 - يعنی تحصل قوه به تبع فعل است ، پس فعل بر قوه تقدم بالحقيقة
دارد
12 - يعنی در اينجا شما امر بالعرض را با امر بالذات اشتباه كرده ايد
فصل 18 فی تحقيق موضوع الحركة و أن موضوعها هل الجسم أم غيره
فصل ( 18 ) موضوع حركت چيست ؟ آيا موضوع حركت جسم است يا غير جسم؟
اين فصل مختصر است و مطالبش مهم نيست ولی در دنبال همين فصل مباحثی تحت عنوان " حكمة مشرقيه " ( 1 ) بحث شده كه خيلی دقيق است و فهميدن آن برای فصلهای بعدی و درك حركت جوهريه لازم است . عنوان اين فصل اينست كه موضوع حركت چيست ؟ آيا جسم است يا چيز ديگر ؟ در ابتداء بايد معنای " موضوع " را مشخص كنيم كه اصلا حركت به موضوع نياز دارد يا نه ؟ بعدا خواهيم گفت كه حركت به شش چيز نياز دارد : به فاعل كه به آن " ماعنه الحركه " میگويند ، به قابل يا موضوع كه به آن " مابه الحركه " میگويند ، غايت يا " مااليه الحركه " مسافت يا " مافيه الحركه " ، زمان يا " ماعليه الحركه " و مبدأ يا " ما منه الحركه " . مقصود از موضوع " ما به الحركه " يا به تعبير ديگر قابل استدر فصل دوازدهم به تفصيل گفتيم كه اساس آن فصل بر اينست كه حركت هم به فاعل و هم به قابل نياز دارد و فاعل حركت نمی تواند همان قابل حركت باشد و نيز در همانجا گفتيم كه حركت نيازمند متحرك است كه حركت را قبول بكند ، پس در واقع مقصود از " موضوع " همان " قابل الحركة " يا " متحرك " است
پاورقی :
1 - [ بحث " حكمةالمشرقيه " فصل مستقلی است و در دنباله فصل هجدهم
نيست ناشر ]
در اين فصل [ 18 ] بحث میشود كه آن چيزی كه موضوع حركت است و متحرك و قابل حركت است چيست ؟ فلاسفه ما معتقدند كه آنچه موضوع حركت است و متحرك و قابل حركت است نه قوه محض میتواند باشد و فاقد هر فعليتی و نه فعليت محض باشد و فاقد هرگونه قوه ای ، بلكه بايد امری باشد مركب از حيثيت بالفعل و حيثيت بالقوه هر دو . و چنين چيزی جسم است . جسم يگانه چيزی است كه مركب است از حيثيت بالقوه و حيثيت بالفعل . و اگر فرض كنيم ( به فرض محال ) كه امر ديگری غير از جسم اين دو حيثيت را دارا باشد ، آن امر ديگر هم میتواند موضوع حركت واقع شود
نتيجه اين فصل [ فصل 18 ] اين است كه هر جا حركتی در عالم وجود داشته باشد در آنجا جسمی بايد وجود داشته باشد كه آن جسم حركت كند و اين موضوع ، با حرفهای امروز و حركت جوهريه ارتباط پيدا میكند . در فرضيات امروز اين مطلب به چشم میخورد كه میگويند حركت وجود دارد ولی لزومی ندارد كه متحركی هم وجود داشته باشد ، مثلا موج هست ولی متموج نيست . مثل نظريه ای كه در باب نور پيدا شده كه نور اساسا موج است و نه چيزی كه تموج داشته باشد . اگر اين حرف ثابت شود در حقيقت ثابت شده است كه حركت باشد بدون متحرك و قابل
خود صدرالمتألهين اين نظريه را كه در اينجا بيان میكند و میگويد حركت موضوع می خواهد ، در " حكمةالمشرقيه " [ فصل 19 ] رد میكند . نه به اين معنی كه بگويد حركت وجود دارد و جسم وجود ندارد ، به طوری كه بعضی از امروزیها میگويند ، بلكه به اين معنی كه لزومی ندارد ما جسم را موضوع حركت قرار بدهيم چون نظريه موضوع حركت معنايش اين است كه جسمی قبلا بايد وجود داشته باشد و تحصل داشته باشد و سپس حركت بر آن عارض شود
معنای " موضوع " از نظر قدما ، جسم متحصل تام النوعيه است كه حركت عارض آن می شود ، در حاليكه مرحوم آخوند میخواهد بگويد كه اينجور نيست كه هميشه جسم متحصل بايد موضوع حركت باشد . چون ايشان حركت را در درون جسم و در جوهر آن نفوذ میدهد بنابراين حركت جوهری ، در جسم است ولی نه به اين معنا كه بر جسم بعد از تحصل عارض شود ، بلكه به وجود ديگری موجود است كه بعدا بيان میشود
مطلب ديگری كه قبل از خواندن عبارت فصل 18 بايد توضيح بدهم اين است كه در اين فصل مرحوم آخوند تعبيری دارد كه البته نمی خواهيم ايراد بگيريم ولی بايد متوجه باشيد كه بعدها خود مرحوم آخوند به اين تعبير ايراد میگيرد ، يعنی نوعی مسامحه در تعبير است و متضمن نكته خيلی دقيقی است
در اينجا میگويند : الحركة حالة سيالة ، بعد میگويند : لها وجود بين القوه المحضه والفعلية المحضه . اين تعبيرات را در ابتداء زياد به كار میبرند ولی بعدها خواهند گفت كه اين تعبير ، تعبير دقيقی نيست ، حركت حالت سياله نيست بلكه حركت سيلان يك حالت است . يك وقت میگوئيم حالت سياله يعنی حالت دارای سيلان ، اين غلط است ، چون سيلان يعنی خود حركت . تعبير دقيق اين است كه حركت سيلان حالتی است
در اينجا تعبير ديگری نيز میكنند و میگويند : الحركة حالة سيالة لها وجود . آيا حركت يك شیء حالتی است از يك شیء كه لها وجود ؟ يا نه ، حركت سيلان حالتی است كه آن حالت موجود است ، يعنی خود حركت امری است از قبيل اضافات و نسب . بعضی از جمله شيخ اشراق ، معتقد است حركت خودش مقوله ای است مستقل از مقولات عرضيه ( كه البته او مقولات عشر ارسطو را قبول ندارد و به پنج مقوله قائل است ) ، بنابراين از نظر او حركت يكی از اعراض است و اغلب افراد هم راجع به حركت همين جور فكر میكنند و به تعبير امروزی ها حركت را يك پديده میدانند ، اين نظريه مردود است . حركت چيزی جدا از مقولات ديگر نيست ، بلكه همين عرضها وقتی وجودشان وجود سيال باشد نام سيلان بخود ميگيرند ، وجودشان حركت است . مثلا سيلان سفيدی ، چيزی غير از وجود سفيدی نيست . نه اينكه مثلا اگر سفيدی در حال حركت باشد ، دو چيز وجود پيدا كرده باشد ، يكی سفيدی و ديگری حركت و سيلان آن . بلكه آن موجود خود همان سفيدی است ولی به نحو سيلان . چون سفيدی دو نحو وجود میتواند داشته باشد ، وجود قار و ثابت و وجود سيال . پس ثبات و سيلان نحوه وجود اشياء است و واضح است كه نحوه وجود با خود موجود در واقع و نفس الامر دو چيز و دو وجود نيستند ، بلكه انتزاعا و ذهنا دو چيز هستند و اين كثرت را ذهن میسازد . پس وجود حركت و وجود متحرك يك چيز است نه اينكه حركت وجود فی وجود آخر ، باشد . [ و نمی توان اين تعبير مرحوم آخوند را در اينجا صحيح دانست كه : الحركة حالة سيالة لها وجود ]
مطلب ديگری كه مرحوم آخوند در ضمن اين فصل به آن اشاره میكند حركت قطعيه و حركت توسطيه است . قبلا گفتيم كه بعضی حركت را در خارج علی نحوالتوسط قبول دارند ، يعنی يك شیء ثابت باقی مستمر ، و حركت علی نحو السيلان در امتداد زمان را قبول ندارند . بعضی ديگر حركت قطعيه را قبول دارند ، يعنی امری كه دائما پيدا میشود و فانی میشود و حركت به عنوان امر ثابت و باقی كه حركت توسطی است را قبول ندارند . و نيز گفتيم كه مرحوم آخوند تمايل به اين داشت كه هر دو وجود دارد يعنی حركت دارای دو حيث است ، از يك حيث امر ثابت و مستمر است و از حيث ديگر دارای سيلان است
فصل ( 18 ) فی تحقيق موضوع الحركة و ان موضوعها هل الجسم ام غيره
لما علمت أن الحركة حالة سيالة لها وجود بين القوش المحضة والفعل المحض يلزمها أمر متصل تدريجی قطعی لاوجود له علی وصف الحضور والجمعية الا فی الوهم ، يجب أن يكون شیء ثابت بوجه حتی يعرض له الحركة ( 1 ) ،پاورقی : 1 - اين را فراموش كردم بگويم كه در اينجا مرحوم آخوند تعبيری دارد كه البته نمی خواهيم ايراد بگيريم ولی بايد متوجه باشيد كه بعدها مرحوم آخوند خودش به اين تعبير ايراد میگيرد . در اينجا نكته دقيقی است كه در تعبير و بيان آن مسامحه كرده اند و میگويند : " الحركة حالة سيالة " ، بعد میگويند : " لها وجود بين القوش المحض والفعلية المحضة " . اين تعبيرات را زياد به كار میبرند ولی بعدها خواهند گفت كه حركت ، حالت سياله نيست بلكه حركت ، سيلان يك حالت است . يك وقت میگوئيم : حالت سياله ، يعنی حالت دارای سيلان . اين غلط است چون سيلان يعنی خود حركت ، تعبير دقيق اين است كه حركت سيلان حالتی است . بعد گفت : " الحركة حالة سيالة لها وجود " ، آيا حركت يك شیء حالتی است از آن شیء كه " لها ( للحركة ) وجود " ؟ يا نه حركت ، سيلان حالتی است كه آن حالت موجود است يعنی خود حركت امری است از قبيل اضافات و نسب ، بعضی ها و از آن جمله شيخ اشراق معتقدند كه حركت خودش مقوله ای است مستقل از مقولات عرضی ( شيخ اشراق به مقولات عهد ارسطوئی قائل نيست و به پنج مقوله قائل است ) . بنابراين از >
فاما أن يكون هذا الثابت أمرا بالقوش أو أمرا بالفعل ، و محال أن يكون بالقوش اذ مالا وجودله بالفعل لايوصف بشیء أصلا ، لابالقوش ولا بالفعل ، فبقی أن يكون موضوعها أمرا ثابتا بالفعل ، و ذلك اما أن يكون بالفعل من كل وجه أولا يكون كذلك ، والاول محال ، اذالذی يكون بالفعل من كل الوجوه يكون مفارقا لاعلاقة بينه و بين المادش أصلا ، وكل ما كان كذلك فلا معنی لكونه خارجا من القوش الی الفعل ، فلا معنی لكونه متحركا اذ قد حصل له بالوجوب جميع ما يمكن له
پاورقی :
> نظر او حركت يكی از اعراض است ، و اغلب افراد هم راجع به حركت
همين طور فكر میكنند . و به تعبير امروزی ها حركت را يك پديده میدانند
. اين نظريه مردود است . حركت چيزی جدا از مقولات ديگر نيست بلكه همين
عرضها وقتی وجودشان وجود سيال باشد سيلان وجودشان حركت نام دارد . مثلا
سيلان سفيدی چيزی غير از وجود سفيدی نيست . اينطور نيست كه اگر سفيدی
مثلا در حال حركت باشد دو چيز وجود پيدا كرده باشد يكی سفيدی و ديگری
حركت و سيلان آن . بلكه آن موجود خود همان سفيدی است ولی به نحو سيلان
سفيدی دو نحوه وجود دارد : وجود قار و ثابت و وجود سيال . پس ثبات و
سيلان دو نحوه وجود اشياء است . و واضح است كه نحوه وجود با خود موجود
دو چيز و دو وجود نيستند در واقع و نفس الامر ، بلكه ذهنا و انتزاعا دو
چيز هستند و اين كثرت را ذهن درست میكند . پس وجود حركت و وجود
متحرك يك چيز است نه اينكه حركت " وجود فی وجود آخر " باشد
سپس مرحوم آخوند اشاره ای میكند به حركت قطعيه و حركت توسطيه . قبلا
گفتيم كه حركت را بعضی علی نحوالتوسط قبول دارند ، يعنی يك شیء ثابت
باقی و مستمر ، و آن را علی نحوالسيلان و امتداد زمان قبول ندارند . و
بعضی هم حركت قطعيه را موجود میدانند يعنی امری كه دائما پيدا میشود
وفانی میشود ، و آن را به نحو باقی و ثابت يعنی حركت توسطی قبول ندارند
. خود مرحوم آخوند تمايل به اين داشت كه هر دو وجود دارند ، يعنی حركت
دارای دو حيث است ، از يك حيث امر ثابت و مستمر است ، و از حيث
ديگر دارای سيلان است
[ هل يجوز أن تكون الحركة منوعا ]
واعلم أنه لايجوز أن يكون الحركة صورش لنوع من الجواهر الجسمانية لوجوه من البيان ( 3 ) : الاول : لان الحركة عرض بل أضعف الاعراض ( 4 ) لانها متحركية الشیء بالمعنی النسبی لاما به يتحرك الشیء ، فلا يصح أن يكون صورش لموجود جوهری ، ولا يتحصل الشیء بما هو أنقص وجودامنهوالثانی : لانك علمت أن موضوعها الجسم بالفعل ، ولا يصح أن يوجد جسم عام مبهم الا فی العقل ، بل الموجود من الجسم ما قد تحصل نوعا خاصا
والثالث : لان الحركة لاتوجد أنواعها بالفعل مستقرش ، و ما لايوجد بالفعل
پاورقی :
2 - در باب مجردات میگويند: " كل ما أمكن له بالامكان العام فهو حاصل
له " يعنی هر چه كه برايش حاصل نيست محال است برايش حاصل شود ، و هر
چه هم كه برايش ممكن است حاصل باشد قطعا بالفعل برايش حاصل است ، پس
حركت در آن معنی ندارد
3 - با به كار بردن تعبير " لوجوه من البيان " ضمنا میخواهند بگويند
ما آنها را قبول نداريم ، ديگران به چند بيان آن را گفته اند ولی ما آن
را قبول نداريم
4 - به اين دليل حركت اضعف الاعراض است كه عرض نسبی است ، اعراض
نسبی را اعراض ضعيفه دانسته اند
و الرابع : ان الحركة لوكانت مقومة لنوع لعدم بالسكون ، و لعدم بعدم اجزاء تلك الحركة ، فيكون النوع بالقوش ، فاحتاج الی ثابت بالفعل ، فثبت أن الحركة تعرض للجسم بعد تقومه
هذا غاية ماقيل فی هذا المقام ، و ستسمع كلا ما فيه تنوير القلب
فصل 19 فی حكمة مشرقية
فصل 19 حكمت مشرقيه ( 1 )
در فصل قبل گفته شد كه حركت نيازمند به موضوع است و موضوع حركت يك امر بالفعل از جميع جهات و بالقوه از جميع جهات نيست ، بلكه امری است مركب از مما بالفعل و مما بالقوه و چنين امری چيزی غير از جسم نيست ، پس موضوع حركت بايد جسم باشد . بنابراين مجردات ، مثل ذات واجب تعالی و عقول ، محال است متغير و متحرك باشند ، زيرا بالفعل از جميع جهات هستند . همچنين هيولای اولی كه بالقوه از جميع جهات است نمی تواند بخودی خود ، موضوع حركت باشد ، حتی اگر از ما بپرسند كه خود صورت نوعيه و صورت جسميه میتوانند موضوع حركت باشند يا خير ، جواب منفی است چون موضوع حركت بايد مركب از ماده و صورت و مما بالقوه و مما بالفعل باشد كه نامش جسم استاز اين بيان میتوان يك نتيجه ای گرفت و آن اينكه : جسم و جوهر جسمانی هميشه متحرك به معنای موضوع حركت میتواند باشد . پس اجسام متحركند يعنی موضوع حركت واقع میشوند و بعد از تحقق و تحصل حركت بر آنها وارد میشود ، اما اينكه حركت در خود جسم باشد و درون جسم ، مسير حركت باشد ، اين ديگر طبق بيان سابق امكان پذير نيست ، چون حركت نيازمند موضوعی است كه موضوع بايد جسم باشد و نتيجتا اگر حركت در درون خود جسم باشد ، حركت بلاموضوع میماند . فعلا اين مطلب را توضيح داديم تا رد آن كه میآيد روشن باشد
آيا حركت منوع است ؟
در آخر فصل پيش [ صفحه 60 متن ] با كلمه " واعلم " شروع به شرح مطلبی میكند كه حكم مقدمه " حكمة مشرقية " را دارد و آن اينكه : محال است كه حركت برای يك جوهر ، نوعی از جواهر جسمانی ، صورت واقع شوداساس اين حرف اينست كه میگوئيم : اجسام مركب از ماده و صورت است ، ماده ملاك قوه و صورت ملاك فعليت است و در باب صورت میگوئيم : يك صورت جسميه داريم كه عبارت است از جرم و كشش ، كشش جوهری كه ملاك ابعاد جسم است . اجسام در صورت جسميه همه شريكند و مانند يكديگرند ولی انواع كه انواع هستند مثل كاغذ و پارچه ، ملاك اين انواع چيست ؟ حكما معتقدند كه در اجسام يك صورت ديگر غير از صورت جسميه وجود دارد كه جواهر هستند ، صور جوهريه اند و ملاك تنوع اجسام همين صور هستند كه " صور نوعيه " و گاهی " طبيعت " ناميده میشوند ، منظور حكما از " طبيعت " مثلا طبيعت آب يا طبيعت فلان دوا ، صورت جوهريه نوعيهای است كه در اجسام هست ، اين طبايع كه منوعات هستند جواهر هم هستند . اين مطلبی است كه در كلمات حكما وجود دارد
در اين " واعلم " میخواهد بگويد كه : آيا در نوعی از انواع عالم يا همه انواع می شود بگوئيم كه حركت صورت نوعيه است ؟ و اختلاف صور نوعيه اجسام از حركتهای خاصی كه در هر يك وجود دارد پديد آمده باشد و ملاك تنوع ، حركات باشد ؟ آيا چنين امری ممكن است يا محال ؟ در علوم جديد اين مطلب بطور دقيق مطرح است و انواع را با اختلاف حركات از هم جدا میكنند ، مثلا میگويند فلان عنصر در اصل ماده تشكيل دهنده خود با عنصر ديگر يكی هستند و اختلافشان در حركت است ، يكی حركت سريعتر دارد و ديگری بطیءتر
براهين امتناع منوع بودن حركت از نظر حكما
مرحوم آخوند در اين مورد حرف ديگران را نقل میكند كه گفته اند به وجوهی اين امر محال است ، آن وجوه اين است كه : 1 - حركت عرض است و انواع جوهرند و عرض نمی تواند منوع جوهر باشدطرف مخالف در اين موضوع شيخ اشراق است ، او برخلاف همه میگويد هيچ مانعی ندارد كه عرض منوع جوهر باشد و او اساسا منكر صورت جوهری است و میگويد منوع همان اعراض هستند . مرحوم آخوند در مباحث جواهر و اعراض " اسفار " نظر شيخ اشراق را رد كرده است
2 - در جای خود ثابت گرديده كه حركت نيازمند به موضوع مركب مما بالقوه و مما بالفعل است و لازمه اين حرف اينست كه جسم قبلا بايد متعين باشد تا بعد حركت عارض آن شود و اگر حركت بخواهد منوع باشد ، تحقق و تحصل جسم به حركت خواهد بود و اين با مطلب قبلی منافات دارد
حاجی در اينجا نكته خوبی دارد ، میگويد صور گاهی مترتبه هستند نه متكافئه ، مثل صورت نوعيه انسان كه ناطق است و قبل از آن منوعهای ديگری داشته است ، مثل نفس حيوانی ، نباتی ، معدنی كه صور طولی هستند و قبل از ناطقيت به انسان تعينهای ديگری داده اند . پس ممكن است جسم قبلا با منوعهای ديگر درجه ای از تعين را پيدا كرده باشد و بعد حركت ، منوع آن در درجه ديگری بشود ، پس اين دليل دوم قابل خدشه است
3 - حركت فعليت تام ندارد و بين القوش والفعل است در حاليكه منوع بايد فعليت تام داشته باشد چون صورت ملاك فعليت است همچنانكه ماده ملاك قوه میباشد
4 - حركت يك امر ناپايدار و موقت در اجسام است ، اگر حركت صورت نوعيه باشد لازم میآيد با پايان پذيرفتن حركت اصل حقيقت شیء معدوم شود و اين نوع فانی شود و حال آنكه چنين نيست ، حركات پايان میپذيرند و در عين حال انواع باقی هستند
به اين برهان نيز میتوان اينطور خدشه وارد كرد كه اگر منظور از منوعيت حركات تمام حركتها باشد ، اشكال وارد است ولی اگر همانطور كه امروزه میگويند بگوئيم بعضی از حركات منوع است اين اشكال درست نيست كه حركتها پايان میپذيرند و نوع و حقيقت متحركها تبديل نمی شود . زيرا اين حركتهای مشاهد حركتهای عرضی هستند در حاليكه مدعا ، منوعيت حركتهای درونی و جوهری است
خلاصه اينكه اين چهار برهان نفی میكند كه حركت منوع باشد و بايد حركت را برای اشياء و اجسام جوهری يك امر عرضی و خارج از وجود و حقيقت آنها بشمار آورد
مرحوم آخوند بعد از ذكر اين چهار وجه میگويد : هذا غاية ما قيل فی هذا المقام و ستسمع كلاما فی تنوير القلب . يعنی باطل میكنيم اين براهين را و اثبات میكنيم كه مانعی ندارد كه حركت منوع جواهر باشد
فصل 19 " حكمت مشرقيه " ( 2 )
مرحوم آخوند در فصل " حكمة مشرقيه " اين مطلب را كه در فصل پيش ذكر كرده بود كه موضوع هر حركتی بايد جسم باشد ، میخواهد باطل كند و قهرا آنچه را كه در ذيل فصل گفته شده بود كه حركت نمی تواند منوع جوهر باشد ، آنرا هم میخواهد انكار كند ولی با يك بيان پيچيده ای مطلب را بيان میكنداولين توضيحی كه مقدمة بايد بيان كنيم اينستكه يك بحثی در كلمات حكمای قبل از آخوند هست و بحث ديگری هم در كلمات آخوند آمده است كه در كلمات قبل از ايشان نديده ايم و اين دو بحث خيلی به هم نزديك هستند ولی عين يكديگر نيستند
بحث اول مبحث معروف " ربط حادث به قديم " است . اين مسئله مهمی است و اختصاص هم به فلسفه الهی ندارد و در فلسفه های مادی نيز مطرح است . بدون ترديد اموری در اين جهان حادث میشوند ، در اينجا اين سئوال پيش میآيد كه چرا اين حادثها قبلا حادث نشدهاند ؟ ناچار بايد بگوئيم علت آنها قبلا وجود نداشته و بعد حادث شده است ، نقل كلام به خود علت میكنيم الی غيرالنهايه . پس بايد علت قديم باشد تا تسلسل لازم نيايد و وقتی كه قديم شد ، اين سئوال پيش میآيد كه چرا بين علت و معلول انفكاك پيدا شد و معلول در زمان بعد حادث شد و با علت تامه خودش وجود پيدا نكرد ؟ خلاصه اينكه اگر علت حادث را حادث فرض كنيم و علت علت را هم حادث و به همين ترتيب پيش برويم ، تسلسل لازم میآيد و اگر علت حادث را قديم فرض كنيم ( البته قديم نسبی يعنی موجود در زمان سابق ) ، اشكال انفكاك معلول از علت تامه پيش میآيد
اين اشكال مهمی است كه در كلمات بوعلی و امثال بوعلی آمده و مورد بحث قرار گرفته است و در دو سه فصل بعد در همين جلد از اسفار بحث میشود ، در آنجا می گويند علة الحادث حادث و علة القديم قديم و قهرا اين سئوال پيش میآيد كه امور حادثه عالم كه طبعا نمی تواند علل آنها هم حادث باشد چگونه با قديم مرتبط میشود
بحث ديگری كه مرحوم آخوند مطرح میكند ، مسئله " ربط متغير به ثابت " است . در اين مسئله فرض اين استكه علةالمتغير متغير و علةالثابت ثابت . درباب علةالثابت ثابت ما به اشكالی برنمی خوريم ولی در باب علة المتغير متغير ، با اشكال مواجه میشويم كه چگونه ممكن است متغيرها به ثابت منتهی نشوند و علت آنها متغير باشد ؟ بلكه در نهايت امر علت متغير هم بايد ثابت باشد ، قاعده علةالمتغير متغير چگونه در اين مقام قابل توجيه است
اشكال : محال است علت متغير ثابت باشد
اشكال را اينطور هم میشود بيان كرد كه : فرض اينستكه علت ، علت تمام حركت و تغيير است و با همان مرتبه اول از حركت وجود دارد ، چرا با آنكه علت تامه وجود دارد اجزاء بعدی يكجا حاصل نمی شود و از علت خود تخلف پيدا میكنند ، و از علت منفك میشوند ، اما به اين بيان ذكر نكردند چون ممكن است كسی جواب دهد كه وجود مراتب سابق ، شرط وجود مراتب لاحق است ، و تا آنها نيايند علت تامه مراتب بعدی حاصل نيست
اشكال را به همان صورت اول بيان كردند كه چگونه با وجود علت تامه مرتبه اول ، خود مرتبه اول معدوم میشود و حال آنكه با فرض وجود علت ، معلول نبايد از آن منفك شود
لذا بايد علت متغير را متغير دانست تا اشكال رفع شود ، چون در اين صورت خود علت حركت هم متغير است و هر مرتبه ای از آن ، علت درجه ای از حركت است . اين برهان " علةالمتغير متغير " است ، ولی همان طور كه سابقا گفتيم با توجه به اين قاعده در حادثها به طور متسلسل علل متغيره بايد وجود داشته باشد ، در حاليكه اين محال است و تسلسل لازم میآيد و بالاخره بايد به ثابت برگردد . اين اشكالی است كه بايد جوابش را درآينده بيان كنيم
پس از روشن شدن اينكه " علة المتغير متغير " ، اضافه میكنيم كه : در حركات عرضی مثل حركت سنگ و آب و مانند آنها ، طبق قاعده ای كه قبلا ذكر شد كه علت حركت در اينها خود طبيعت آنها است نه يك شیء مفارق و خارجی ، بايد خود طبيعت اين اشياء متغير باشد . چون علةالمتغير متغير ، و مفروض اينستكه خود طبايع در اينجا علت حركت هستند ، پس علت متغير هستند و بايد طبق قاعده فوق متغير باشند ، و اين همان حركت در جوهر است ، يعنی اين صور نوعيه تا خودشان متغير نباشند ممكن نيست تغيير و حركت در ظاهر آنها پيدا بشود
حال كه اين قاعده و نتايج آن درست روشن شد ، بايد اشكالی را كه سابقا به آن اشاره شد جواب دهيم كه چگونه حادثهای متغير به ثابت منتهی میشوند ، و تسلسل در متغيرات پيدا نمی شود و قاعده " علةالمتغير متغير " نيز نقض نمی گردد
پاسخ :
جواب اينستكه : طبيعت كه متغير است نياز به علتی كه متغير باشد ندارد ، طبيعت خصوصيتی دارد كه میتواند متغير باشد ولی علتش ثابت باشد . چرا ؟ آيا استثنائی در كار است ؟ نه استثناء نيست ، اين از خصوصيتی كه در فصل پيش گفتيم ناشی میشودمرحوم آخوند مطلب را اينجور بيان میكند ، میگويد : حركت و متحرك دو جور است ، يك وقت متحرك چيزی است و حركت چيز ديگری كه بر آن عارض شده است ، در اينجا است كه علت متغير يا تغير بايد متغير باشد ولی يك وقت حركت عارض نمی شود برای متحرك ، بلكه عين متحرك است ، انتزاع میشود از متحرك ، و فرق ميان حركت و متحرك ( در اين قسم ) فرق تحليلی است نه فرق خارجی . به بيان ديگر ، ما گاهی متحرك بالعرض و حركتی داريم ، و گاهی متحرك بالذات و حركتی ، يعنی يك وقت متحرك خودش تحصلی دارد و بعد حركت به آن ملحق میشود ، و يك وقت متحركی داريم كه حركت عين ذات ( يا لااقل ) عين وجود آن است ، ولی اينجا اين سؤال پيش میآيد كه مسأله موضوع حركت و اينكه حركت نياز به موضوعی دارد كه بر آن عارض بشود چطور میشود ؟ جواب میدهد : مسأله موضوع حركت هم شكل ديگری پيدا میكند
هر چند مسأله حركت جوهری را بعدا ذكر میكنند ولی اين مطلبی كه اينجا ذكر شد ، مربوط به حركت جوهری است . برای روشن شدن مطلب بايد يك مقدمه ای ذكر شود تا به فهم مطلب كمك كند و آن اينكه : در منظومه و جاهای ديگر خوانده ايد كه ما دو گونه جعل ( كه همان عليت است ) داريم ، جعل بسيط و جعل تأليفی ( بجای جعل میتوانيد خلق ، عليت ، فعل و امثال اينها بگوئيد ) يعنی جاعل يك وقت يك شیء متحقق و متحصلی را " يجعله شيئا آخر " مثلا يجعل المعلم الجاهل عالما ، خوب روشن است كه جاهل با صرف نظر از تعليم ، وجود و تحقق دارد وجاعل جاهل را خلق نمی كند بلكه علم را در او جعل میكند و يجعله عالما ( 1 )
پاورقی :
1 - اشكال : بالاخره علم هم يك چيزی است كه قبلا خارجيت نداشت كه
معلم آن شیء متحصل را بياورد و بر جاهل اضافه كند و نقشش فقط تأليف
باشد ، بلكه عالم علم را در جاهل جعل و خلق میكند ، پس همه جعلها جعل
بسيط است
پاسخ : نه همه جعلها جعل بسيط نيست ، مثلا جعله قائما يعنی قيام را
برای او خلق كرد . شما درباب قيام اين را خوانده ايد كه قيام چون عرض
است وجود مستقل و لنفسه ندارد : يعنی وجوده لنفسه عين وجود لغيره فی
الخارج
اشكال : بله ولی بالاخره در وجود است
پاسخ : نه ، دو وجود نيست اگر دو وجود باشد معنايش اينستكه جاعل يجعل
القيام در درجه اول ، بعد يجعل القيام المجعول لزيد ، و يا میگوييم زيد
موجود ، اضافه اش با وجود چيز ديگر مثل قيام ، يك امری است غير از
خودش و زائد بر ذاتش . آنهائيكه قايل به صيرورت بودند تقريبا چنين
حرفی میزدند . هر دو احتمال غلط است ، هر دو وجه غلط است . وجود قيام
لنفسه عين وجوده لغيره و اين اضافه ای كه اينجا هست مقوم وجود قيام است
، اين وجود قيام ، اينجور نيست كه دو وجود باشد ، يك وجود لنفسه و يك
وجود لغيره ، و همچنين اينجور نيست كه يك وجود باشد ولی اضافه زائد بر
ذاتش باشد ، بلكه وجود است و نحوه اش نحوه تعلقی و اضافی است و اينجا
اگر ما بخواهيم اسم جعل بسيط برايش بگذاريم بحسب اعتبار است نه بحسب
حقيقت يعنی دو وجود نيست . جعل قيام ، چيزی غير از جعل زيد قائما نيست
اشكال : پس بعد از جعل يك زيدی است و يك قيامی
پاسخ : ما كه نگفتيم وجود قيام عين وجود زيد است ، گفتيم وجود القيام
لنفسه عين وجوده لزيد ، والا وجود زيد يك ماهيتی دارد و وجود قيام ماهيت
ديگر ولی وجود ماهيت قيام وجود تعلقی است
اشكال : پس باز هم جعل وجود تعلق است ، و بالاخره جعل بسيط است
پاسخ : جعل وجود تعلق ؟ ! شما خيال میكنيد تعلق زايد بر وجود است ؟ !
نه اينجور نيست ، وجود ناعت ، يعنی جعل الصفة است ، وجعل الصفة با جعل
الشیء موصوفا به هذه الصفة يكی است . خوب اين را میگوييم جعل تأليفی ،
پس در جعل تأليفی مجعول داريم و مجعول له ، ولی در جعل بسيط مجعول و
مجعول له نداريم ، تنها جعل ذاتالشی ء است . در قرآن كريم هم جعل به هر
دو نحو آمده است " جعل الظلمات والنور " اين جعل بسيط است يعنی خلق
، و يك وقت میفرمايد " جعلكم خلائف فی الارض " و اين جعل تأليفی ، و
اين غير جعل " كم " و جعل " خلافه " است ، بلكه " جعلكم خلائف "
است ، يعنی شما موضوع هستيد . >
حرف مرحوم آخوند اينستكه حركت در طبيعت اينجور نيست كه چيزی وجود دارد بعد حركت بر آن عارض میشود مثل چرخ نخ ريسی و يا مثل محرك اول ارسطوئی ، بلكه ماوراء الطبيعه يجعل و يخلق نفس الطبيعة ، ولكن اين طبيعت به نحوی است كه از آن حركت انتزاع ميشود ، و نسبت حركت به متحرك در اينجا نسبت امر تحليلی است ، نه نسبت امر خارجی ( 1 )
پاورقی :
> اگر جعل جعل تأليفی باشد موضوع جدا است از مجعول ، ولی اگر جعل جعل
بسيط باشد ، فرق ميان موضوع و خودش فرق اعتباری و ذهنی میشود . مثلا اگر
بگوييم " الله جعل العالم يا خلق الانسان " نه اينكه جعل هذالشیء انسانا
اما آنجا كه میگويد " جعل النطفة علقة " آنجا جعل تأليفی است ، ولی
وقتی همه عالم ، مجموع ماده و صورت را به خدا نسبت میدهيم ، جعل جعل
بسيط است ، ولی اگر صورت تنها را نسبت بدهيم جعل تأليفی است
1 - اشكال : اشكالی كه در قسم اول از حركت ( يعنی تأليفی ) گفته شد كه
علتش بايد متغير باشد ، اينجا هم میآيد ، چون اين حركت هم كه عين وجود
شیء است ، باز ذومراتب و تدريجی است و همين خصوصيت موجب میشود كه
ثابت نتواند علت آن باشد
پاسخ : اينها بعدا ، در يك فصل توضيح داده میشود ، و گفته میشود كه
اينجور نيست : يعنی آنجا كه علت بايد متغير باشد ، فقط جايی است كه
جعل تأليفی باشد ، و در مورد جعل بسيط تغيير علت لازم نيست ، بعدا واضح
میشود
" فصل 19 " حكمت مشرقيه ( 3 )
يادآوری
بحث جلسه قبل درباره ( فی حكمةمشرقية ) بود ، برای اينكه مقصود اين فصل درست روشن شود ، بايد بطور خلاصه مطلب فصل قبل را بياد بياوريم ، فصل قبل درباره اين بود كه حركت به موضوعی ثابت نيازمند است كه در تمام مدت حركت واحد آن موضوع ثابت و باقی باشد . منتهی مرحوم آخوند گفت كه موضوع بايد ثابت باشد ( بوجه ) و اين كلمه معنايی دارد كه بعدا روشن میشود ، بعد گفتند موضوع بايد امری باشد نه بالفعل محض و نه بالقوه محض ، بلكه مركب از اين دو ، كه همان جسم باشد ، و گفتند در مرتبه سابقه بر حركت بايد جسم وجود داشته باشد و در تمام مدت حركت همراه آن باشد ، بعد هم بحثی كردند راجع به اينكه حركت نمی تواند منوع جوهر باشد ، اين خلاصه فصل پيش بوددليل نيازمندی حركت به موضوع
مطلبی كه در آنجا درست شكافته نشد اينستكه به چه دليل حركت نيازمند به موضوع است و ملاك اين نياز چيست ؟ البته وقتی میگوييم حركت نيازمند به موضوع است يعنی نيازمند به متحرك است ، لذا میشود گفت به چه دليل حركت نيازمند به متحرك است ؟ اين نياز به چند بيان تشريح شده است : بيان اول كه در فصلهای قبل به آن اشاره شد ، اينست كه همانطور كه شيخ اشراق قائل است حركت عرض است ، و عرض احتياج به موضوع دارد پس موضوع در حركت همان موضوع در ساير عرضها است ، ( والبته مبنای اين بيان كه عرض بودن حركت است مردود است )بيان دوم : كه بيان خود مرحوم آخوند مبتنی بر آن است ، اينستكه حركت يك امری است بين القوش والفعل ، يعنی امری است كه تدريجا از قوه به فعل میرسد ، پس حادث و بلكه عين حدوث است ، و ما قبلا ثابت كرديم كه هر حادثی نيازمند به قابل است و گفتيم " كل حادث مسبوق بقوش و مادش تحملها " پس هر چه كه حدوث پيدا میكند ، نياز به موضوع ، ماده ، بدن دارد ( با اختلاف حادثها اسم حاملش مختلف ميشود ) . به عبارت ديگر آنچه كه حادث ميشود نحوه وجودش وجود تعلقی و مقبولی است و وجودش هميشه به صورت مقبول بايد باشد ( 1 ) . پس اين بيان با بيان سابق فرق دارد و بنايش بر اينستكه حركت حادث و مقبول است و وجودش وجود تعلقی است و احتياج به قابل دارد ، اعم از اينكه عرض يا صورت باشد ، كلام مرحوم آخوند در اينجا به همين وجه اشاره میكند
بيان سوم ، در كلمات مرحوم آخوند آمده است و قابل مناقشه هم هست ، و آقای طباطبائی هم مثل اينكه در آن مناقشه میكنند ، و آن اينكه حركت در وحدت شخصية خودش [ احتياج به موضوع دارد ] . يك مبحث مهمی است كه بعدا میآيد ، و آن اينكه تشخص حركت به چيست ؟ ملاك تعدد ، يا وحدت و كثرت در حركت چيست ؟ شكی نيست كه اگر حركتهائی داشته باشيم كه فاعلها و موضوعها و زمانها و مبدأها و منتهی ها ، همه در آنها مختلف باشند ، آن حركتها هم متعدد و متكثر خواهد بود ، مثلا يكی حركت در مكان باشد و ديگری حركت در كيف و امثال آن ، يا حركتی از مبدأ شروع شود و به منتهی ختم شود و
پاورقی :
1 - اشكال : اين برمیگردد به بيان اول كه میگفت حركت عرض است و
احتياج به محل دارد
پاسخ : نه ، قابل اعم از موضوع و محل عرض است ، صورت هم احتياج به
ماده دارد ، ولی ماده موضوع عرض نيست و صورت هم عرض نيست
يكی از آن چيزهايی كه موجب تعدد حركت دانسته شده است ، موضوع حركت است يعنی اگر حركت متحرك و موضوع نداشته باشد ، ملاك وحدت ندارد ، و اين همان مسأله ای است كه قابل مناقشه است و آقای طباطبائی هم مناقشه كرده اند ، مرحوم آخوند نيز اينجا نياز حركت را به موضوع به وجه دوم كه اقوای وجوه هم هست بيان كردند
البته كسی ممكن است در اينجا به يك وجه ساده و عوامانه ای هم تمسك كند و بگويد ، حركت مصدر است و يا اسم مصدر است و اينها بايد قائم به ذات باشد ، كه اين حرف درستی نيست
در فصل پيش گفتيم كه حركت نيازمند به موضوعی است كه ثابت باشد ، ولی مرحوم آخوند گفتند " بوجه " . در اينجا مقصود از " بوجه " را بيان میكنند ، در اين فصل " حكمة مشرقية " میگويند حركت نيازمند به علتی است كه ثابت نباشد و متغير باشد ، از باب " علةالمتغير متغير و علةالثابت ثابت " . اين قاعده و قاعده " علةالقديم قديم و علةالحادث حادث " دو قاعده قريب المخرج و مهمی هستند كه بعدا در فصلهای آينده بحث میشوند و فعلا وارد آن نميشويم و فقط همان مقدار كه در " حكمة مشرقيه " آمده است به تبع مرحوم آخوند بحث میشود . ايشان در اينجا گفته اند : حركت يك امری است متغير و متجدد ، بلكه عين تجدد و تغير است ، و هر مرتبه اش از مرتبه ديگر غايب است ، يعنی عين حدوث و زوال میباشد ، و از طرف ديگر علت تامه از معلولش انفكاك ناپذير است ، خواه معلول بسيط باشد يا متدرج ، چه اينكه علت معدوم شود و معلول باقی بماند ، يا علت باقی باشد و معلول معدوم شود ، ( ولو جزئی از معلول ) هر دو محال است ، حالا اگر يك علت تامه ای پيدا شد و حركت هم پيدا شد ، جزء اول از حركت معلول علت تامه است ، چگونه ممكن است جزء اول حركت معدوم شود ، و حال آنكه علت تامه باقی است ، اگر هم بخواهد معدوم نشود حركت نيست ، چون حركت متقوم به اينست كه اجزائش متصرم باشد
نتيجه اين میشود كه يا حركت نبايد وجود پيدا كند و يا از علتی بايد صادر شود كه آن علت ثابت نباشد ، مثل خود حركت متدرج و متغير باشد ، يعنی هر مرتبه ای از آن علت ، علت مرتبه ای از حركت باشد . حال كه بنا شد علت حركت متغير باشد ، و در فصلهای قبل هم ثابت كرديم كه علت مباشر حركت همان طبيعت است ، پس طبيعت بايد متغير باشد ، ولی يك تغير و تجدد ذاتی نه عرضی ، چون اگر تغير آن عرضی باشد باز نياز به محرك ديگری دارد و همچنين الی غيرالنهايه ، ولی اگر تجدد عين ذاتش باشد ديگر ذاتی نيست كه بخواهند به آن تجدد و تغيير بدهند تا سؤال از علت آن تجدد شود ، بلكه در اينجا علت تجدد و تحرك همان علتی است كه وجود اين شیء متحرك با لذات را اضافه كرده است ، چون در اين صورت حركت و تغيير از مرتبه ذات شیء انتزاع میشود ، و علت شیء انتزاعی همان علت منتزع منه است ، مثل امتداد جسم كه در مرتبه بعد به آن داده نمی شود چون امتداد در مقابل جسم هويت مستقلی ندارد ، بلكه از وجود جسم انتزاع میشود ، و خلق الجسم يعنی خلق الامتداد
حرف مرحوم آخوند اينستكه اين حركتهای معروف كه همه قبول دارند ، يعنی حركت أينی و كمی و وضعی و كيفی ، اينها با موضوعشان رابطه امكانی دارند ، يعنی با قطع نظر از موضوعشان تحققی دارند و اين حركتها عارض موضوعشان میشوند و طبعا علتی بايد باشد كه اين حركت را به اين موضوعها عارض كند ، اما در دار وجود ما حقيقتی داريم كه تجدد و تصرم برای آن ، آن نسبتی را دارد كه امتداد برای جسم دارد ، يعنی زائد بر ذاتش نيست ، و چنين چيزی نه تنها داريم بلكه بايد داشته باشيم تا حركتهای ديگر قابل توجيه باشند
چنين حركتهای ذاتی ، نسبتش با موضوعش نسبت لازم با ملزوم است ، كه بی نياز از جعل است چون میدانيد كه مناط جعل امكان است ، زوجيت اربعه كه ديگر جعل نمی شود ، بلكه اربعه ای جعل میشود كه ينتزع منها الزوجيه
برای چنين چيزی كه حركت ذاتی آن است ، حركت از عوارض هست ، ولی از عوارض تحليلی نه عوارض خارجی ، يعنی در ظرف عقل عارض و معروض هست ، نه در خارج بلكه در خارج عينيت است ، چون ساير معقولات ثانيه كه ظرف عروض ذهن است و ظرف اتصاف خارج
نتيجه اين بحث اين میشود كه : حركت امری است بين القوش و الفعل ، حادثی است كه نيازمند به موضوعی است كه ثابت باشد ، و چنانچه حركت برای موضوعش عارضی باشد ، نياز به علت متغير دارد . ولی آن علت ديگر نمی تواند دارای علت متغير باشد ، چون علت آن طبيعت است ( و طبيعت احيانا دارای حركت عرضی نيست ) پس بايد منتهی شود به حقيقتی كه نسبت حركت به آن شیء نسبت زوجيت به اربعه باشد ، يعنی حركت ذاتی آن باشد ، و نياز به علتی كه به آن حركت بدهد ندارد ، بلكه نياز به علتی دارد كه وجود آن را افاضه كند ( 1 )
پس خلاصه " حكمت مشرقيه " اين شد كه تمام حركتهای عرضيه بايد منتهی بشود به حركت ذاتی ، يعنی حركتی كه لازمه ذات موضوعش باشد و اتصاف موضوعش به آن نيازمند به علت نباشد ، و حركت از نفس موضوعش انتزاع شود ، و هوالجوهر و هو الطبيعة الجوهريه . اين همان حركت جوهری است كه مرحوم آخوند اينجا آورده ، با اينكه هنوز بحث حركت جوهريه نيامده است ، و اين عادت مرحوم آخوند است كه در مسائلی كه خودش تأسيس كرده مثل حركت جوهريه و اصالت وجود و مانند آن ، شتابزده است و هر جا كه پيش بيايد صحبتش را میكند
پاورقی :
1 - اشكال : اين مفيض چون شیء متحركی را افاضه میكند ، آيا لازم نيست
طبق قاعده " علةالمتغير متغير " متغير باشد
پاسخ : نه آن قاعده اينجا نمی آيد ، چون مفروض اين است كه اين مفيض
خارج از طبيعت و ماوراء الطبيعه است و نسبت به او از بين رفتن معلول و
بقاء علت معنی ندارد ، اين حرف در طبيعت كه زمانی است میآيد ، چون در
اينجا انفكاك معلول از علت متصور است ، ولی ما میگوئيم طبيعت علتش
خود طبيعت نيست ، بلكه ماوراء طبيعت است ، و ماوراءالطبيعه محيط بر
زمان است ، نسبت به او عدم معلول معنی ندارد ، نسبت همه اشياء سابق
ولاحق و موجود و معدوم با او يكی است . و اين طبيعت است كه بين اجزائش
زوال و فنا نسبت به يكديگر متصور است
حال كه مطلب رسيد به اينجا ، عود میكنند به آنچه كه در فصل پيش گفتند كه حركت نيازمند به موضوعی است كه ثابت باشد و مما بالقوه و مما بالفعل باشد و هوالجسم ، تكليف آن مطلب چه میشود ؟ و آيا آن حرف با حرف اينجا سازگار است ؟ میگويند ما آن حرف را به مذاق قوم گفتيم ( البته تصريح نمی كنند ولی نتيجه حرف اينست ) و حالا آن مطلب را تصحيح میكنيم و توضيح میدهيم . آنهايی كه میگويند حركت نيازمند به موضوع ثابت است آيا مقصودشان حركت عرضی است ؟ ( مقصود از حركات عرضی اينستكه نسبت حركت با موضوعش نسبت امكانی باشد و مقصود از حركات ذاتی ، حركاتی است كه لازمه ذات موضوعش باشد و قهرا نوع اول منطبق میشود بر حركات در اعراض و نوع ثانی منطبق میشود بر حركات در جوهر ) میپرسيم كه مقصودشان از موضوع چيست ؟ آيا موضوع شامل ماهيت هم میشود ؟ اگر بگوييد بله شامل ماهيت هم میشود ، میگوييم : چنين موضوعی در حركت جوهريه هم وجود دارد ، چون در آنجا ماهيت ثابت است ولی وجود متجدد میباشد . ( البته منظور ماهيات متدرجه بالقوه نيست كه بعدا میگويند ) و واضح است كه با معنايی كه برای موضوع ذكر كردند ، هرگز چنين چيزی ( ماهيت ) مقصود قوم نيست و گفتن اگر مقصود چنين چيزی است ، مورد ندارد ، و مقصود مرحوم آخوند هم از اين تشقيق ، شكافتن مطلب است
اما اگر مقصودتان صرف ماهيت نباشد بلكه يك ماهيت متحصل متحقق باشد ، می گوييم اين در تمام حركات ضرورت ندارد بلكه تنها در حركات عرضيه لازم است ، و حركات جوهريه نياز به چنين موضوعی ندارند
پس اين كه در فصل پيش گفتيم كه حركت نيازمند به موضوع است ، اينجا تصحيح میكنم كه حركات عرضيه نيازمند به موضوع متحصل هستند ، نه حركات ذاتی ، و آن دلائلی را كه ما در اول فصل برای نياز حركت به موضوع ذكر كرديم در حركات ذاتيه و جوهريه نمی آيد
دليل اول اين بود كه حركت عرض است و عرض موضوع میخواهد . واضح است كه اين دليل در حركات جوهريه نمی آيد ، چون بر فرض صحت اين حرف ، تنها حركات عرضيه میتوانند عرض باشند ، و حركات جوهريه كه عرض نيستند ، چون حركت در هر مقوله ای تابع آن مقوله است و حركت در جوهر ، جوهر است و حركت در عرض ، عرض
دليل دوم كه مسأله قوه و فعل باشد باز در اينجا جاری نيست ، چون معنايش اينستكه هر امر حادثی ، يعنی امری كه برای امر ديگر حادث شده ، و چيزی بالقوه آنرا دارد و بالفعل آنرا ندارد ، چنين چيزی نياز به موضوع دارد ، و حركت در اينجا ذاتی است و لازمه ذات متحرك است كه از ذات آن انتزاع میشود و در اينجا قوه و فعلی در كار نيست
و اگر هم نياز به موضوع برای حفظ وحدت شخصيه باشد ، باز هم در جوهر جاری نيست چون حافظ وحدت در جوهر ، خودش است ، بلكه گفتيم در عرض هم ممكن است كسی مناقشه كند
و اما اينكه در فصل پيش گفتيم كه حركت نيازمند به موضوعی است كه مركب از مما بالقوه و مما بالفعل باشد در اينجا میگويند : آن حرف را هم بايد اينجا تصحيح كنيم و بگوييم كه اين نياز ، تنها در حركات عرضيه صادق است ، در حركات ذاتی ما نياز به چنين موضوعی نداريم ، و اينجا است كه مرحوم آخوند تعبير میكنند كه فاعل و قابل يكی هست ( و بعدا توضيحش بيان میشود )
يك مطلب مهمی اينجا هست كه از هم اكنون بايد در نظر باشد تا بعد ببينيم كه چگونه حل میشود . بعضی از متاخرين كه بعد از مرحوم آخوند آمدند و با مسلك ايشان چندان موافق نبودند ، مثل مرحوم ميرز ابوالحسن جلوه ، ايشان رساله ای كوچك به عنوان ربط الحادث بالقديم دارد كه در آن رساله همين مطلبی را كه مرحوم آخوند اينجا میگويد میخواهد متزلزل بكند ، میگويد : شما می گوييد كه حركت از باب اينكه يك امر عرضی است و نسبتش با موضوعش بالامكان است نيازمند به علت است ، ما عين آن چيزی را كه شما درباب طبيعت میگوييد كه تجدد جزء ذاتش است ، عين اين حرف را در باب خود حركت میگوييم حتی حركات عرضيه . چه مانعی دارد كه ما بگوئيم : موجد جعل میكند حقيقتی را كه حركت و تجدد جزء ماهيتش است ، نه اينكه از وجودش انتزاع میشود ، بلكه ماهيتی را جعل میكند كه حقيقت آن تجدد و حركت است ، و با اين بيان ما ديگر نيازی نداريم كه حركات عرضيه را به طبيعت سياله برگردانيم ، بلكه مطلب را در خود حركت خاتمه میدهيم
اين مطلب را فعلا از باب تذكر گفتيم تا در فصل های بعد جوابش را توضيح دهيم و مطلب روشن شود
فصل 19 حكمت مشرقيه ( 4 )
بحث رسيد به اينجا كه دو گونه حركت داريم ، حركت عرضی و حركت ذاتی ، به همان معنايی كه اين دو حركت را در جلسه پيش تفسير كرديم ، و در اينجا دو سؤال مربوط به فصل گذشته پيش آمد ، يكی اينكه نياز حركت به موضوع ثابت كه در آن فصل اثبات شد تكليفش چه میشود ؟ و جوابش را بيان كرديم ، دوم اينكه آنچه در فصل گذشته گفتيم كه حركت نيازمند به موضوعی است كه مركب از مما بالقوه و مما بالفعل باشد ، آن نيز تكليفش چيست ؟ مرحوم آخوند اينجا توضيح میدهند و میگويند آن مطلب را هم بايد تصحيح بكنيم ، به اين شكل كه قائل به تفصيل بشويم و بگوييم : حركت چه حركتی است ؟ اگر منظور حركتهای عرضی باشد ، ( بايد منظور مرحوم آخوند حركات عارضه بر جسم باشد مثل حركاتی كه محسوس است و در مقولات چهارگانه كم ، كيف ، اين و وضع رخ میدهد ) در اينگونه حركات راست است و موضوع بايد بالقوه من جهة و بالفعل من جهة باشد ، و مستمر و ثابت در جميع زمانهای حركت ، و اما اگر حركت ذاتی باشد ، ما نيازمند به موضوع حركت مما بالقوه و مما بالفعل نيستيمما اول نكتهای راجع به مطلب اول ذكر میكنيم [ و بعد به مطالب ديگر میپردازيم ] . گفتند اگر حركت عرضی باشد ما نيازمند به موضوع مركب مما بالقوه و مما بالفعل هستيم كه ثابت باشد در جميع زمان حركت ، در اينجا حاجی حاشيه توضيحی خوبی دارند . میگويند توهم نشود كه اين حرف منافات دارد با آنچه سابقا گذشت . شما میگوييد : موضوع حركات عارضی ، جسم است و جسم چون موضوع حركت است ثابت و مستمر است ، و حال آنكه بنابر حركات جوهريه جسم ثبات ندارد . ايشان میگويند : مقصود از اين ثبات ، ثبات نسبی است كه با حركت داشتن منافات ندارد ، مقصود اينستكه موضوع حركت بايد واحدی باشد كه وحدتش باقی باشد ، چون حركت واحد مستلزم اينستكه جسم واحدی باشد كه حركت را انجام بدهد والا اگر دو جسم باشد و حركت در دو جسم انجام بگيرد ، دو حركت است نه يك حركت واحد مستمر . پس تا جسم واحد نباشد حركت ممكن نيست كه واحد باشد ، اما خود اين جسم ديگر لازم نيست كه در درون خودش حركت نداشته باشد بلكه اگر يك حركت واحد مستمر داشته باشد ، با وحدت حركت عرضی منافات ندارد ، پس متحرك بالذات می تواند موضوع حركت عرضی باشد ، چون در عين حركت ذاتی يك واحد مستمر بشمار می رود ، ( لذا قبلا هم فرمودند كه موضوع حركت بايد ثابت " بوجه " باشد و اين اشاره به همين مطلب است . ) برمی گرديم به اصل مطلب : گفتيم كه موضوع حركت بايد مركب مما بالقوه و مما بالفعل باشد ، و در اينجا اضافه كرديم كه اين ضرورت تنها در حركتهای عرضی است و اما حركتهای ذاتی به چنين موضوعی نياز ندارد ، چرا ؟ چون در حركتهای ذاتی فاعل و قابل يكی است . مقصود از اين حرف اينست كه از نظر حركت ، حركت در اينجا چيزی نيست كه نياز به موضوع داشته باشد
در اموری كه از لوازم انتزاعی امور ديگر هستند ، مثل زوجيت نسبت به اربعه ، در اينجا فاعل چيست و قابل چيست ؟ آيا اربعه قابل زوجيت است يا فاعل زوجيت ؟ فخر رازی خيلی وقتها همينها را مايه نقض قرار میدهد ، به او میگويند كه : به يك اعتبار نه فاعليتی وجود دارد و نه قابليتی ، فاعليت و قابليت در مورد امور عينی و حقيقی است ، يعنی اموری كه در عالم اعيان وجود دارند . اما در عالم معانی انتزاعی ، واقعيتی در خارج از ذهن وجود ندارد تا گفته شود فاعل آن چيست ؟ و قابل آن چيست ؟ آنچه در خارج وجود دارد مثلا چهار تا است ، ولی چهار بودن ماهيتی است كه ذهن انتزاع میكند از آن زوجيت را ، نه اينكه زوجيت ضميمه شده باشد به اربعه . اين يك تعبير است ، و به يك تعبير ديگر میگوييم كه اينجا فاعل و قابل يكی است ، چون فاعليت و قابليت حقيقی نيست پس میتوانيم بگوييم يكی است ، اربعه به يك اعتبار فاعل است و به اعتبار ديگر قابل و اينكه فاعل و قابل دو چيز بايد باشد در امور عينی و حقيقی است و فخر رازی در اثر خلط بين اين دو نوع از امور ، به حكما نقض میكند كه چه لزومی دارد فاعل و قابل دوتا باشد بلكه ممكن است يكی باشد مثل زوجيت و اربعه ( و اين نقض را در مورد محرك و متحرك ذكر میكند كه قبلا نقل شد )
در باب جواهر كه متحرك بالذات هستند ، حركت از لوازم وجود اين متحرك است ، نه از عوارض وجود آن يعنی اينكه جوهر وجودی باشد كه حركت بر آن عارض شده باشد ، بلكه نسبت حركت با جوهر جسمانی ، نسبت بعد است با آن ، يعنی حركت چيزی است كه از حاق ذاتش انتزاع میشود ، نه اينكه حقيقتی است كه به آن ضميمه شود . پس وقتی كه نسبت حركت ذاتی با متحركش نسبت لازم به ملزوم شد ، مثل زوجيت و اربعه میشود ، و در نتيجه به يك اعتبار در اينجا فاعليت و قابليت نيست و به يك تعبير فاعل و قابل يكی است ، و از تعبير مرحوم آخوند بعضيها اينجور فهميدند كه میخواهد بگويد در اينجا فاعليت و قابليت حقيقی است ، و در عين حال يكی است ، ولی مقصود اين نيست بلكه میخواهد بگويد در اينجا فاعليت و قابليت حقيقی نيست
وقتی اينجور شد ، ديگر جايی باقی نمی ماند برای موضوع ، چون نياز به موضوع را ما از راه " قابليت " و يا " عرضی بودن " حركت اثبات كرديم ، و اينها در حركت ذاتی وجود ندارد چون اصلا قابليت حقيقی در كار نيست ، و نيز حركت در جوهر عرضی نمی تواند باشد چون حركت در اعراض است كه عرضی است ، اما حركت در جوهر مثل خود جوهر ، جوهر است . به طور كلی حركت در هر مقوله ای تابع همان مقوله است ، ان كان عرضا فعرض و ان كان جوهرا فجوهر
اما اگر از اين راه نياز به موضوع را ثابت كرده باشيم كه حركت حادث است و هر حادثی مسبوق به قوه ای است و ماده ای كه حامل آن قوه باشد ، اين وجه هم در حركت ذاتی نمی آيد ، چون اين حرف درحركتهايی است كه برای اشياء حدوث پيدا میكنند ، اما حركتهايی كه از حاق شيئی انتزاع میشوند ، اين برهان در آنها ديگر جاری نيست . اين جوابی است كه مرحوم آخوند به اين سؤال كه در حركتهای ذاتی وضع موضوع و ثبات موضوع چگونه میشود ، میدهد
مرحوم آخوند مطلب ديگری میگويد كه جواب سؤال مقدری میباشد ، و آن سؤال خيلی مهمی است ، و به جوابش هم بايد درست توجه كرد . آن سؤال اينست كه اين درست است كه در حركتهای عرضيه حركت حادث میشود برای موضوعی ، لذا حركت نياز به فاعل و قابل يا علت و موضوع دارد ، ولی در حركتهای ذاتی چون حركت از ذات شيئی انتزاع میشود ، لذا احتياجی به علت ندارد ، امور انتزاعی علت جدا از منشأ انتزاعشان نمی خواهند همچنين موضوع هم نمی خواهند چون امر حقيقی نيست ، اينها درست است ، ولی كلام را به منشأ انتزاع نقل میكنيم ، يعنی همان جوهر جسمانی ، و میگوييم خود آن صورت جسمانی امر حادثی است بلكه عين حدوث و تجدد است ، ما عين همان حرف را در " متحرك جوهری " میآوريم ، نه در " حركت جوهری " تا جواب بدهيد در آنجا حركت انتزاعی است ، چون متحرك جوهری متجدد است و آنا فانا حادث میشود پس نياز به موضوع دارد
جواب اين مطلب اينست كه متحرك به حركت جوهری همان صور جسميه است ، همان فعليتها است ، و موضوع اينها همان هيولای اولی است ، پس متحرك جوهری از آن جهت كه يك امری است كه در حال حدوث و بين القوش و الفعل است ، نيازمند به قابل است و موضوع آن ماده اولی است ، يعنی هيولای اولی كه قوه محض هست ، آنست كه میپذيرد اين صور متدرج را ، و پذيرای اين صور كه از آنها حركت انتزاع میشود ، هيولای اولی است . بعد مرحوم آخوند در اينجا يك تعبير خاصی دارند كه حاجی اين تعبير را خواسته است اصلاح كند ، میفرمايند اين صور كه آنا فانا حادث میشوند ، برای هر صورتی ايجابا هيولائی هست و هر هيولائی استعدادا صورتی دارد ، و دائما هيولا و صورتها متغير میشوند . هيولی در اين مرتبه كه هست مستعد يك صورت است ، يعنی يك صورتی را بالفعل دارد ، چون صورت بالفعل دارد ( در جای خودش ثابت شده كه صورت شريكة العله است يعنی بمنزله علت هيولی است و علت ايجابی هيولی است ) پس هيولی مستعد صورت ديگر است ، پس هيولی نسبتش با صورت دوم نسبت استعداد است ، بعد اين هيولی از اين صورت میگذرد و میآيد به صورت بعدی و اين صورت هيولای خودش را بالايجاب دارد و آن هيولی مستعد صورت ديگر است ، همينطور علی الدوام استمرار دارد ، هيولائی و صورتی ، هيولائی و صورتی
بعد مرحوم آخوند میگويد نه اينكه خيال بكنيد كه صورتها متبادل میشوند ، اين تجزيه را ذهن ما میكند ، و میگويد صورتی بعد صورتی ، در واقع يك صورت واحد مستمر است ، يعنی حركت مستمر يك وجود ممتد است كه آنافانا پيدا میشود ، نه اينكه منفصل باشد ، پس اگر ما حركت را در نظر بگيريم ، نه فاعل میخواهد و نه قابل ، و اما اگر متحركها و صورتهای جسمانيه را در نظر بگيريم ، هم نيازمند به فاعل هستيم و هم نيازمند به قابل ، فاعل همان علتی است كه جاعل نفس صورتها است ( و قهرا بايد ماوراء طبيعی باشد ) نه حركتهای آنها ، و قابل هم هيولای اولی ، مرحوم آخوند تعبيرش اينستكه لكل صورش هيولی و لكل هيولی صورش اخری ، باز برای آن صورت اخری هيولی اخری
معنای اين حرف اين میشود كه اگر صورتها متعدد به معنای منفصل و متكثر باشند ، قهرا هيولی ها هم متكثر و منفصل خواهند بود ، ولی چون ايشان می گويند صور همه متصل و واحدند ، پس اين حرف رادر هيولاها هم بايد بگوييم ، و بگوييم ميان مراتب هيولی هم يك وحدت اتصالی هست
ولی در مورد هيولی كه چنين حرفی را نمی شود زد ، لذا حاجی حرف مرحوم آخوند را توجيه و تأويل میكند و میگويد مقصودش اينست : وقتی میگويد هر


